كمان
29th January 2008, 10:50 AM
روزي هيزم شکني در يک شرکت چوب بري دنبال کار مي گشت و نهايتا توانست براي خودش کاري پيدا کند. حقوق و مزايا و شرايط کار بسيار خوب بود، به همين خاطر هيزم شکن تصميم گرفت نهايت سعي خودش را براي خدمت به شرکت به کار گيرد. رئيسش به او يک تبر داد و او را به سمت محلي که بايد در آن مشغول مي شد راهنمايي کرد.
روز اول هيزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئيس او را تشويق کرد و گفت همين طور به کارش ادامه دهد. تشويق رئيس انگيزه بيشتري در هيزم شکن ايجاد کرد و تصميم گرفت روز بعد بيشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بيشتر تلاش کرد ولي فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که مي گذشت تعــداد درخت هايي که قطع مي کرد کمتر و کمتر مي شد. پيش خودش فکر کرد احتمالا بنيه اش کم شده است. پيش رئيس رفت و پس از معذرت خواهي گفت که خودش هم از اين جريان سر در نمي آورد. رئيس پرسيد:آخرين باري که تبرت را تيز کردي کي بود؟هيزم شکن گفت:تيز کردن؟ من فرصتـي براي تيز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان مي کردم!
راستي آخرين باري كه تبرتان را تيز كرديد كي بود ؟؟؟
روز اول هيزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئيس او را تشويق کرد و گفت همين طور به کارش ادامه دهد. تشويق رئيس انگيزه بيشتري در هيزم شکن ايجاد کرد و تصميم گرفت روز بعد بيشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بيشتر تلاش کرد ولي فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که مي گذشت تعــداد درخت هايي که قطع مي کرد کمتر و کمتر مي شد. پيش خودش فکر کرد احتمالا بنيه اش کم شده است. پيش رئيس رفت و پس از معذرت خواهي گفت که خودش هم از اين جريان سر در نمي آورد. رئيس پرسيد:آخرين باري که تبرت را تيز کردي کي بود؟هيزم شکن گفت:تيز کردن؟ من فرصتـي براي تيز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان مي کردم!
راستي آخرين باري كه تبرتان را تيز كرديد كي بود ؟؟؟