PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : قصه های من و بابام


haleh
9th February 2008, 03:01 AM
:thumbsupsmileyanim: قصه های من و بابام

haleh
9th February 2008, 03:07 AM
خوش آمدید:gol:
توی این تاپیک قصد دارم به معرفی یکی از معروفترین کتاب های دنیا ، یعنی قصه های من و بابام بپردازم .
قصه های من و بابام در حقیقت نوعی كميك استريپ است که برای همه سنی نقاشی شده . این داستان اثر هنرمند و نقاش آلمانی اریش ازر می باشد.
در همین جا اضافه کنم که این داستان در حقیقت نوعی RAW می باشد ( RAW به داستان تصویری می گن که نوشته نداشته باشه ) و نسخه اصلی آن به این شکل است . اما آقای ایرج جهانشاهی برای همه ی داستان های تصویری متنی را نوشتند ، که به طنز داستان و قابل درک بودن داستان کمک کرد. در حقیقت این داستان را از حالت RAW به مانگا تبدیل کردند ( مانگا همون داستان های تصویری با نوشته می باشد ) .
من هر چند وقت یکبار یک قسمت از این مجموعه رو می زارم . امیدوارم این مجموعه رو دنبال کنید . چون یک جاهاییش واقعا خنده داره . و در ضمن پایان جالبی هم داره .
در ضمن هر کدوم از بچه های فروم که اطلاعاتی درباره این مجموعه داره می تونه اینجا بزاره .
همچنین دقت داشته باشد که اگر میخواین با این مجموعه بهتر آشنا بشین و راحت تر جلو برید .یاید حوصله به خرج بدید و فقط به عکس ها نگاه نکنید بلکه متن را هم بخونید!:thumbsupsmileyanim: :head:

با تشکر:ghalb:

haleh
9th February 2008, 03:07 AM
قصه های من و بابام پرداخته ذهن ایرانی


کتاب مشهور «قصه های من و بابام» یگانه اثر «اریش ازر» کاریکاتوریست آلمانی را یک ایرانی نوشته است. ورود این کتاب به ایران و انتشار آن در کشور ما داستان مفصلی دارد که نقل آن نگاه خوانندگان را به این کتاب پر فروش تغییر خواهد داد.

همسر مترجم «قصه های من و بابام» در سفر پیش از انقلاب خود به کشور آلمان نظرش به کتاب مصوری جلب می شود که شخصیت محوری و همیشگی نقاشی های خنده دار آن یک پدر سبیل کلفت کچل و یک پسر بچه لاغر اندام تخس است.

او نسخه ای از این کتاب تهیه می کند و با خودش به ایران می آورد اما نمی داند که نصویرگر این کتاب، «اریش ازر» معروف است که سال ها پیش به خاطر کاریکاتورهای سیاسی اش به زندان فاشیست بزرگ قرن افتاد و بعد از چهار سال، پیش از آنکه دست های آلوده افسران اس.اس گلویش را بفشارند، خودش را کشت.

کتابی که این خانم همراه خود آورده بود تنها شامل نقاشی های سیاه و سفید این پدر و پسر در لحظات و مكان های مختلف بود و هیچ کدام شرحی نداشت.

وقتی نگاه ایرج جهانشاهی به کتابی که همسرش از آلمان سوغات آورده بود افتاد، به فکر می افتد که بر تصاویر آن شرحی بنویسد.

جهانشاهی سرانجام در ابتدای جنگ ایران با عراق دست به کار نوشتن شرح تصاویر این کتاب می شود و حاصل کار خود را در کتابی 3 جلدی با نام های «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» به انتشارات «فاطمی» می سپارد.

«فاطمی» در سال 1361 کتاب را با نام «قصه های من و بابام» زير چاپ می برد و این گونه می شود که بچه های ایران برای اولین بار کتابی را می بینند که روی جلدش همان پسر بچه لاغر لای حلقه های دود پیپ پدر سبیلویش نشسته و برای خودش کتاب می خواند.

آنچه ایرج جهانشاهی به اسم مترجم بر این کتاب جهانی افزوده تنها به ترجمه مختصر زندگینامه ای از «ازر» محدود بوده و کسی نمی دانسته که داستان های «قصه های من و بابام» را خود او نوشته است نه اریش ازر!

کتاب بعد از این که در همان سال (1361) جایزه اول شورای کتاب کودک را می گیرد تا امروز 19 چاپ دیگر هم خورده و حالا آن پدر سبیلو و آن پسرک لاغر اندام بی مادر به دوستان قدیمی کودکان ایرانی ( که بعضی هاشان حالا 30 ساله اند ) تبدیل شده اند.

ایرج جهانشاهی وقتی این کتاب را ترجمه می کرد مردی پا به سن گذاشته بود. او در سال1305 به دنیا آمد و 9 سال بعد از انتشار اولین چاپ کتابش (سال1371) رخت از دنیا بست.

درباره اریش ازر هم همین قدر می دانیم که در سال 1903 در شهر «پلائون» آلمان به دنیا آمده است. 28 ساله که می شود خداوند پسر بچه ای به نام «کریستیان» به او می دهد، کریستیان که مادرش به دلیل نامعلومی از آنها جدا شده بود (شاید از دنیا رفته بود) با پدر اخت می شود و پدر هم برای این که او احساس دلتنگی نکند چون قصه گفتن بلد نبود ولی نقاشی کردن را خوب می دانست، شروع به کشیدن نقاشی هایی می كند كه آن گاه كه پشت سر هم قرار می گرفتند، داستانی را نقل می کردند.

از وقتی کریستیان توانست نگاه کردن به نقاشی را بياموزد، پدر هر شب و روز در كنار فرزند بود. نتيجه روابط پدر و فرزندی ارز و كريستيان مجموعه نقاشی هايی مي شود كه بعدها شهرت فراوانی پيدا می كند.

ارز در سال 1940 به خاطر کشیدن کاریکاتور هایی که هیتلر را دست می انداخت، به زندان می افتد. محاکمه او را 4 سال عقب می اندازند و در این مدت در زندان نگه داشته می شود. در سال 1944 ارز، بو می برد که فاشیست ها می خواهند اعدامش کنند ولی به آن ها مجال نمی دهد و خودکشی می کند.

کریستیان بعدها که بزرگ می شود نقاشی های پدرش را جمع و جور می کند تا همان طور که خودش از آن ها لذت می برد، بچه ها را در اين شادی شریک كند.

او قصه های خودش و پدرش را با نام «پدر و پسر» منتشر می کند اما نمی داند یک روز سروكله یک خانم پا به سن گذاشته ایرانی پیدا می شود، آن را می خرد و با خودش به ایران می برد.

کریستیان هیچ وقت فکر نمی کرد قصه های پدرش راهی ایران شود و زمانی كودكان ايرانی را با تصاوير و داستان های ساده خود بخنداند.

haleh
9th February 2008, 03:09 AM
قصه های من و بابام


يكى بود يكى نبود. یک پدر بود و يک پسر بود. آن پدر باباى خوب من بود. آن پسر هم من بودم .
من خيلى كوچک بودم كه مادرم مرد. من ماندم و بابام . بابام مرا خيلى دوست می داشت . او می خواست من هميشه خوشحال باشم و بخندم . می خواست خوب تربيت بشوم و خوب درس بخوانم .
می خواست انسان و مهربان باشم . من اين باباى خوب را خيلى دوست داشتم .
من و بابام در مرلين زندكى می كرديم . آن وقتها برلين يايتخت آلمان بود. وقتى كه جنك افروزان جهان به جان هم افتادند، شهر ما هم ويران شد. آلمان شكست خورد و برلين هم به دست جنگ افروزانى افتاد كه يپروز شده بودند.
حالا نزديک به چهل سال از آن روزگار می گذرد. براى من ، از ميان آن ويرانيها. سه كتاب به يادگار مانده است . اين سه كتاب پر است از قصه هايى كه بابام نقاشی كرده است . اين
نقاشیها هم خودش قصه اى دارد.
بابام براى روزنامه ها و مجله ها نقاشى می كرد. با پولى كه از اين راه به دست می آورد زندگى می كرديم . خانه اى كوچک و زندگى ساده اى داشتيم ، ولى دلمان پر از شادی بود.
در اين خانه ، بابام هم مادر بود، هم پدر و هم دوست خوب من . همه ی كارهاى خانه را هم بابام میكرد. من روز به روز
كه بزرگتر می شدم بيشتر به او در كارهاى خانه كمك می كردم .
ولى هميشه دلم می خواست پسر كوچولوى بابام باشم تا برايم قصه بگويد.
وقتر كه مادرم زنده بود، برايم قصه می گفت . در همه ی عمرم از شنيدن قصه لذت برده ام . بابام دلش می سوخت كه ديگر مادرم برايم قصه نمی گويد. یک روز كاغذ و مدادش را آورد. مرا روى زانویش نشاند.
برايم نقاشى كرد و قصه گفت . من از آن قصه خيلى خوشم آمد. از آن روز به بعد، هر وقت كه بابام كار نداشت ، برايم قصه می گفت . چه قصه هاى خوب و خنده دارى! او قصه هايى می گفت كه من و بابام توى آنها بوديم . آرزوهايمان توى آنها بود.
هر چه را می خواستيم توى آن قصه ها پيدا می كرديم . به هر چيز كه دلمان می خواست توى آن قصه ها می رسيديم . توى آن قصه ها من و بابام كارهاى خنده دارى می كرديم .
بابام همه ی آن قصه ها را برايم نقاشی می كرد. شكل خودش و من را خنده دار می كشيد تا من بيشتر خوشحال بشوم و بخندم .
حالا از آن قصه ها و نقاشيها سه كتاب دارم . اين سه كتاب پر از قصه هاى من وبابام است . پر ازنقاشيهاى خنده دار است .
سالهاست كه ، در بیشتر كشوررهاى جهان ، كودكان اين كتابها و نقاشيهاى آنها را مى بينند و دوست دارند. نمى دانم تو هم از آنها خوشت خواهد آمد يا نه . فقط آرزو می كنم كه دوستشان داشته باشى.
آخر، اين كتابها يادگار باباى خوب من است !

haleh
9th February 2008, 03:11 AM
--------------------------------------------------------------------------------

آشپزی بابام

رفتم توی آشپزخانه و به بابام گفتم : باباجان ، خیلی گرسنه هستم ، ناهار چی داریم ؟
بابام گفت : یک آش خیلی خوشمزه پخته ام .
بابام ۀش را توی دو تا بشقاب گود کشید و روی میز گذاشت . خودش دو سه تا قاشق آش خورد . از صورتش پیدا بود که از آشی که پخته است خوشش نمی آید . من هم همان طور به آش نگاه کردم و به آن لب نزدم . آش بوی دود می داد . رنگش سیاه شده بود .
بابام مرا دعوا کرد که چرا غذایم را نمی خورم . قاشق را برداشتم ، ولی هر چه کردم ، دیدم که از آن آش نمی تونم بخورم . بلند شدم و بشقاب آشم را جلوی سگمان ریختم .
بابام باز هم دعوایم کرد . ولی وقتی که دید سگمان هم از آن آش بدش آمده است ، آرام شد . آن وقت ، خودش هم آش توی بشقابش را دور ریخت و گفت : راستی راستی که آش بدمزه ای شده است !
بابام مرا به یک رستوران برد . دو تا غذای خوب و خوشمزه خوردیم و بعدش هم دو تا بستنی . با خودم گفتم : ای کاش غذاهایی که بابام می پزد همیشه بوی دود بدهد

[Only registered and activated users can see links]

haleh
9th February 2008, 03:12 AM
یک جای خالی

عمه ام آمده بود پیش ما . آن روز غذای خوشمزه ای پخته بود .
ظهر بود و ناهار حاضر بود . عمه ام و بابام منتظر من بودند تا ناهار بخوریم . جای من خالی بود .
عمه ام بابام رو دنبال من فرستاد . من داشتم کتاب می خواندم که بابام آمد و گفت : چرا نمی آیی ناهار بخوری؟
فوری کتاب را همان جا گذاشتم و رفتم تا ناهار بخورم .
منتظر بابام بودیم . حالا جای او خالی بود .!
هر چه نشستیم بابام نیامد. این بار عمه ام مرا دنبال بابام فرستاد . رفتم دیدم که بابام ناهار را فراموش کرده است .
همانطور ، مثل من ، روی زمین خوابیده بود و داشت کتاب مرا می خواند


[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:18 AM
توپ من و سر بابام

من و بابام داشتیم کنار خیابان توپ بازی می کردیم . یک بار که من توپ رو با پا زدم ، توپ از وسط پای بابام گذشت و افتاد توی یک چاله گود .
بابام رفت توی چاله تا توپ را بیرون بیاورد .من کنار چاله ایستاده بودم و منتظر بودم بابام توپ را بیرون بیندازد.
ناگهان چشمم به توپ افتاد. از ذوقم لگد محکمی به توب زدم . همان وقت بابام را دیدم که با سر باد کرده ، توپ در دست ، از چاله بیرون آمد.
دلم خیلی سوخت . سر بابام را به چای توپ گرفته بودم . از کار بدی که کرده بودم هم خجالت می کشیدم و هم برای بابام غصه می خوردم .
گریه ام گرفت ، ولی بابام خندید و مرا بغل کرد و به خانه برد

haleh
10th February 2008, 02:20 AM
کلاه های بابام

بابام پنج تا کلاه داشت. همه آن کلاهها قشنگ بودند. ولی من آنها را دوست نداشتم. می دانید چرا؟ برای اینکه بابام، وقتی که در خانه بود، کلاه سرش نمی گذاشت.
با من بازی می کرد و با هم می گفتیم و می خندیدیم.
‏یکی از روزهای تعطیل بود. قرار بود که من و بابام با اتومبیل به گردش برویم. صدای اتومبیل بابام را شنیدم. رفتم جلو در خانه. دیدم بابام سوار اتومبیل شده است.
خواستم من هم سوار شوم، ولی بابام گفت: کار دارم و نمی توانم تو را با خودم ببرم. برو توی خانه!!
‏آن وقت بود که کلاه بابام را دیدم. اوقاتم تلخ شد. گریه کنان رفتم توی خانه . مدتی گذشت تا آرام شدم.
ناگهان به یاد کلاههای بابام افتادم. فکری کردم و تصمیم گرفتم که به بابام نشان بدهم که وقتی که کلاه سرش می گذارد و اخم می کند، چه شکلی می شود.
رنگ وقلم مو و کلاههای بابام را برداشتم و رفتم کنار ‏دیوار خانه. نردبان را گذاشتم و رفتم روی دیوار. شکل بابام را،
وقتی که کلاه سرش می گذارد، روی گردیهای دیوار خانه نقاشی کردم. سر هر کدام هم یک کلاه گذاشتم.
‏شب که بابام به خانه برگشته بود، نقاشیهای من و کلاههای خودش را دیده بود. من داشتم بازی می کردم که دیدم بابام کلاهش را از سرش برداشته است و دارد می آید تا مرا ببوسد.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:22 AM
خواب و بازی

شب بود و از وقت خواب من گذشته بود. دلم نمی خواست بخوابم. بابام مرا برد توی رختخوابم گذاشت و گفت: پسر خوبی باش و بگیر بخواب تا بتوانی صبح زود بیدار بشوی و خوشحال و به موقع به مدرسه بروی.
تا بابام خواست برود فریاد زدم : بیا با هم بازی کنیم! بابام دلش برایم سوخت. مدتی با من گاری بازی کرد. پاهایم را می گرفت و من با دستهایم، مثل چرخ کاری، روی فرش حرکت می کردم. بعد هم گفت: این هم بازی! حالا دیگر وقت خواب است!
مرا توی رختخواب گذاشت. ولی تا باز خواست برود فریاد زدم : خوابم نمی آید. بیایید باز هم بازی کنیم !
بابام بازهم دلش برایم سوخت و با من بازی کرد. آن وقت، مرا توی رختخواب کذاشت و خواست برود. این بار پریدم و بغلش کردم و با گریه گفتم : اگر شما بروید، خوابم نمی برد ! بابام خیلی دلش برایم سوخت. آمد و روی همان تختخواب کوچکم تا صبح کنار من خوابید.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:24 AM
کتاب خوب

بابام همیشه می گفت: کتاب خوب کتابی است که آدم دلش نیاید آن را زمین بگذارد و تا آخر بخواند.
‏یک روز بابام مرا به یک کتابفروشی برد. برایم یک کتاب خوب خرید. تا کتاب را گرفتم، مشغول خواندن آن شدم. بابام هم از بالای سرم مشغول خو اندن آن کتاب شد.
‏از کتابفروشی تا خانه مشغول خواندن کتاب بودیم. کار درستی نبود، ولی مواظب بودیم که ازپیاده رو راه برویم و در خیابان به کسی یا چیزی نخوریم و زیر اتومبیل نرویم.
‏به خانه رسیدیم. بابام می خواست چای درست کند، ولی نگاهش به کتاب من بود. به جای چای توتون پیپ توی کتری ریخت. بعد هم، توتون دم کشیده را. همان طور
که داشت کتاب مرا می خواند،به جای فنجان توی کلاه خودش ریخت.
‏آن روز قرار بود بابام مرا به حمام ببرد و بشوید. همان طور که هر دو مشغول خواندن آن کتاب بودیم،
با هم وارد حمام شدیم. بابام که داشت کتاب مرا می خواند، یادش رفت که باید مرا بشوید. کتاب را از من گرفت و با لباس توی وان پر از آب رفت. من هم مشغول خواندن همان کتاب بودم و حمام و همه چیز را از یاد برده بودم

[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:24 AM
کیک کشمشی

آن روز بابام می خواست مرا خیلی خوشحال کند. صدایم زد وگفت: می خواهم برایت یک شیرینی کشمشی خیلی بزرگ درست کنم!
‏خیلی خوشحال شدم. آخر، من خیلی شیرینی دوست دارم. شیرینی کشمشی را هم از همه شیرینیها بیشتر دوست دارم.
‏بابام آرد و قوطی کشمش و وسایل شیرینی پزی را آورد. آرد را خمیر کرد ، خمیر را توی ظرف مخصوص پختن شیرینی ریخت. فر اجاق خوراک پزی را روشن کرد. ظرف را توی فر گذاشت و به من گفت: حالا برویم توی اتاق. شیرینی تا یک ساعت دیگر می پزد.
‏من و بابام می خواستیم به اتاق برگردیم. ناگهان، زیر میز، چشمم به قوطی کشمش افتاد. آن را به بابام نشان دادم و گفتم: بابا، قوطی کشمش که اینجاست!
‏بابام تازه یادش آمد کا توی شیرینی کشمش نریخته است. قوطی کشمش را بغل کرد. غصه دار نشست و به فر خیره شد. من هم غصه دار بودم که بابام توی شیرینی کشمش نریخته است.
‏فکری کردم و دویدم و رفتم به اتاق خودم. تفنک بادی اسباب بازیم را ، که به دیوار اتاقم آویزان کرده بودم ، برداشتم و رفتم توی آشپزخانه پیش بابام.
‏بابام از فکر من خپلی خوشش آمد. صبر کردیم تا یک ساعت گذشت و شیرینی پخت. بعد، آن را از توی فر بیرون آوردیم. شیرینی را روی یک ظرف پایه دار گذاشتیم. بابام کشمشها را، دانه دانه ، توی تفنک بادی من می گذاشت و به جای تیر کشمش در می کرد.
‏مدتی گذشت تا کشمشها توی شیرینی جا گرفت. شیریی من عاقبت یک شیرینی کشمشی خوشمزه شد!

haleh
10th February 2008, 02:26 AM
مبارزه

حوصله ام سر رفته بود . بابام داشت روزنامه می خواند و نمی آمد با من بازی کند. نشستم و فکرکردم که چه کار کنم تا بابام روزنامه را کنار بگذارد و بیاید با من بازی کند. تصمیم گرفتم که با او مبارزه کنم. من هم می خواستم کاری بکنم که او خوشش نمی آمد.
‏رفتم و پیپ بابام را آوردم. آن را پر از توتون کردم و با کبریت روشنش کردم.
‏بابام مرا در حال روشن کردن پیپ دیده بود و فهمیده بود که چه نقشه ای دارم. چیزی نگفت و خودش را مشغول روزنامه خواندن نشان داد. او هم تصمیم گرفته بود که با من مبارزه کند.
‏اول رفتم پشت سر بابام و مشغول پیپ کشیدن شدم. نگاهی به من نکرد. بعد رفتم جلو او و مشغول پیپ کشیدن شدم. روزنامه را بالاتر گرفت و باز هم نگاهی به من نکرد به طرف راست و به طرف چپش رفتم و پیپ کشیدم. بازهم روزنامه اش را جلو صورتش گرفت و به من نگاهی نکرد.
‏از بس پیپ کشیده بودم، سرفه ام گرفته بود و عرق از سر و رویم می ریخت. پیپ را گذاشتم روی زانوی بابام و ناراحت و عرق ریزان پا گذاشتم به فرار.
‏در این مبارزه به راستی شکست خورده بودم. بابام خوشحال بود. می دانست که دیگر هرگز سراغ پیپ او و این طور کارها نخواهم رفت.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:27 AM
نقاش ناشی

توی اتاق توپ بازی می کردم. یک توپ کوچک برداشته بودم و آن را با چوب به این طرف و آن طرف می زدم.
‏توپ به آینه خورد و آن را شکست. این آینه ای بود که بابام جلو آن لباسش را می پوشید و مرتب می کرد.
‏خیلی دلم سوخت. نشستم و فکر کردم که جواب بابام را چه بدهم ! رفتم و یک صندلی آوردم. روی صندلی رفتم و بقیه آینه را هم شکستم. تکه های آینه شکسته را جمع کردم و بردم و دور ریختم. آن وقت رفتم و رنگ و قلم مو آوردم وشکل بابام را، جای آینه شکسته. نقاشی کردم.
‏بابام آمد تا جلو آینه کراواتش را ببندد. او کراوات زده بود، ولی من برایش پاپیون کشیده بودم.
‏چاره ای نداشتم، جز اینکه غصه دار از آن اتاق بروم.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:28 AM
جنگ دریایی

حوصله ام سر رفته بود. دلم نمی خواست تنها بازی کنم. بابام آمد و گفت: کشتیها و توپها را بردار تا برویم توی حمام و جنگ دریایی بازی کنیم.
‏من چهار تا کشتی جنگی و دو تا توپ جنگی اسباب بازی داشتم. دو تا کشتی و یک توپ را بابام برداشت. دو تا کشتی و یک توپ دیگر را هم من برداشتم.
رفتیم توی حمام. وان حمام را پر از آب کردیم. کشتیها را روی آب گذاشتیم. توپهای اسباب بازی را هم پر از آب کردیم. آن وقت، من و بابام با توپها آب روی کشتیهای هم می ریختیم. هر کشتی را که روی آن آب می ریختیم می توانستیم با انگشت توی آب فشار بدهیم و غرق کنیم.
‏بابام روی هر دو کشتی من آب ریخت و آنها را، یکی پس از دیگری، با انگشت توی آب فشار داد و غرق کرد. ولی من، هرچه کردم، نتوانستم روی کشتیهای بابام آب بریزم. اوقاتم تلخ شد. فکری کردم ورفتم و دوش آب حمام را بازکردم. بابام خیس شد و از میدان نبرد فرار کرد. آن وقت، من هم کشتیهای او را، یکی پس از دیگری، با انگشت توی آب فشار دادم و آنها را غرق کردم.
‏درست است که دراین جنگ دریایی بابام پیروز شد،ولی من هم شکست نخوردم. آخر، بعضی از بزرگترها می گویند: در جنگ از هر سلاحی می توان استفاده کرد!

[Only registered and activated users can see links]

haleh
10th February 2008, 02:29 AM
راه رفتن در خواب

شب بود. بابام گفته بود که بروم و بخوابم. رفتم توی رختخوابم، ولی دلم مربا میخواست و خوابم نمی برد. فکری کردم و رفتم و یک تکه مقوا آوردم. روی آن چیزی نوشتم. مقوا را به گردنم انداختم. آن وقت، مثل آنها که در خواب راه می روند، آهسته به طرف شیشه های مربا به راه افتادم.
‏بابام داشت کتاب می خواند. تا صدای پای مرا شنید، رویش را برگرداند و مرا دید. وقتی که به طرف من آمد، خودم را به یکی از شیشه های مربا رسانده بودم. بابام آنچه را روی مقوا نوشته بودم خواند و همان جا ایستاد و چیزی نگفت.
‏شیشه مربا را برداشتم. مثل آنها که مر خواب راه می روند، آهسته از اتاق بیرون رفتم. بعد هم، مثل آنها که در بیداری مربا می خورند . همه مرباها را توی رختخوابم خوردم

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:27 AM
این کار زشت است !

داشتم توی اتاق بازی می کردم. اسباب نجاری را برده بودم تا چیزی درست کنم. در اتاق را بسته بودم. دلم می خواست ‏تنها باشم.
‏ناگهان صدای پای بابام را شنیدم که داشت آهسته آهسته ‏به در اتاق نزدیک می شد. آمد و آمد تا به در اتاق رسید، ولی وارد اتاق نشد. فهمیدم که دارد از سوراخ کلید نگاه می کند تا ببیند که من دارم چه کار می کنم.
‏یک تخته بزرگ توی اتاق بود. رنگ و قلم مو را برداشتم. روی تخته شکل بابام را نقاشی کردم که دارد از سوراخ کلید توی اتاق را نگاه می کند. وقتی که نقاشی ام تمام شد، بالای آن نوشتم: این کار زشت است ! آن وقت، تخته را طوری به صندلی تکیه دادم که بابام از سوراخ کلید آن را ببیند.
‏چیزی نگذشت که باز هم صدای پای بابام را شنیدم. این بار بابام داشت آهسته آهسته از پشت در دور می شد.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:28 AM
آرایش قلمدوش

بابام یک آینه کوچک آورده بود تا به دیوار اتاق بکوبد. میخ توی دیوار فرو نمی رفت. کج می شد و می افتاد. هر چه میخ داشتیم کج شد و افتاد. همه جای دیوار هم سوراخ سوراخ شد.
‏بابام ناچار بود میخ را بالاتر و بالاتر بکوبد. به جایی رسید که دیگر دستش به بالای دیوار نمی رسید. میخ و چکش را به دستم داد و مرا روی سرش گذاشت. من میخ را بالای دیوار کوبیدم. آینه را هم به آن میخ آویزان کردم.
‏بابام آمد جلو آینه تا ابروها و سبیلش را شانه کند. قدش به آینه نمی رسید.
‏از آن روز ، هر وقت که بابام می خواست ابروها و سبیلش را شانه کند، روی دوش من می رفت تا قدش به آینه برسد. من و بابام اسم این جور آرایش را گذاشته بودیم آرایش قلمدوش!

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:30 AM
مهمانی من و خستگی بابام

جشن تولدم بود. هشت ساله می شدم. از دوستانم دعوت کرده بودم تا به خانه ما بیایند و با هم بازی کنیم. بابام هم آمد. و ‏پیش ما نشست. کارهایی کرد که بیشتر به ما خوش بگذرد.
‏بابام خیلی از دوستان من خوشش آمده بود. ما را به حیاط ‏برد و به ما بازی راه رفتن با گونی را یاد داد. بعد هم الا کلنگ بازی کردیم. بابام و یکی از دوستانم در یک طرف نشستند و بقیه ما در طرف دیگر الاکلنگ. بعد، بابام به ما یک آواز قشنگ یاد داد. همه با هم آواز خواندیم و رقصیدیم.
‏بابام هر کار که می توانست کرد تا ما را خوشحالتر کند. همه ما را بغل کرد و به خیابان برد. برای ما بادکنک و فانوس کاغذی خرید.
‏آن روز به من و دوستانم خیلی خوش گذشت. در وقت خداحافظی، دوستانم و من خیلی از آن مهمانی خوشحال و راضی بودیم. ولی بابام، از بس بازی کرده بود و برای ما زحمت کشیده بود ، از خستگی داشت از حال می رفت. لباسهایش هم پاره پاره شده بود.

haleh
11th February 2008, 03:33 AM
آرایش وارونه

مادرها و پدرها بچه ها را به آرایشگاه می برند تا موهای بلندشان را کوتاه کنند. این کارشان برای زیباتر کردن بچه هاست. ولی نمی دانم چرا بچه ها، تا روی صندلی آرایشگاه ‏می نشینند، اشکهایشان سرا زیر می شود! شاید نمی دانند که بریدن مو درد ندارد!
‏آن روز بابام مرا به آرایشگاه برد. به آرایشگر گفت که جلو ‏موهایم بلند و پشت آن کوتاه باشد. آرایشگر خیلی با من ‏مهربانی کرد. مرا روی یک صندلی نشاند که به شکل اسب اسباب بازی بود. ولی برای من اسب و صندلی با هم فرقی نداشت. تا روی اسب نشستم، اشکهایم سرازیر شد.
‏بابام دلش برایم سوخت. از همان جا که نشسته بود شروع کرد به حرفهای خنده دار زدن. بعد هم کارهای کرد که من، به جای اشک ریختن، همه اش می خندیدم.
‏بابام آن قدر کارهای خنده دار کرد که من همه اش رویم به طرف بابام بود. آرایشگر هم همه ی حواسش به کارهای خنده دار بابام بود. نمی دید که دارد، به جای پشت سرم، موهای جلو سرم را کوتاه می کند.
‏کار آرایشگر و خنده ها و شوخیهای بابام تمام شد. آن وقت، هردوشان نگاهی به سرمن بیچاره انداختند و دلشان به حالم سوخت. حتی اسب اسباب بازی هم از این آرایش وارونه خنده اش گرفته بود!

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:34 AM
هدیه های پنهانی

چند روز به عید سال نو مانده بود. من دلم می خواست، بی آنکه بابام بفهمد، هدیه ای برایش تهیه کنم. فکری کردم و تصمیم گرفتم که چیزی از تخته برایش بسازم و روز عید به او هدیه کنم.
‏شب شد. بابام گفت که بروم و بخوابم. بی آنکه بابام ببیند، چند تکه تخته و اره را برداشتم و به اتاقم رفتم. به جای اینکه بخوابم، با اره مشغول بریدن یکی از تخته ها شدم.
‏ناگهان صدای پای بابام را شنیدم که داشت پا ورچین پا ورچین به در اتاق من نزدیک می شد. فوری تخته ها و اره ‏را بردم و زیر تختخوابم قایم کردم. بعد هم رفتم توی رختخوابم و خودم را به خواب زدم.
‏بابام، پاورچین و آهسته، وارد اتاق من شد. رقتی که دید خوابیده ام، خیالش راحت شد. همان طور، آهسته و پاورچین، رفت و در را بست.
‏چپری نگذشت که صدای تخته و وسایل نجاری را شنیدم. بعد هم صداهایی شنیدم و فهمیدم که بابام دارد همه جا را می گردد تا اره را پیدا کند.
‏پاورچین و آهسته رفتم و از سوراخ کلید در نگاه کردم. اشتباه نکرده بودم. بابام داشت دنبال اره می گشت.
‏اره را از زیر تختخوابم برداشتم. پا ورچین و آهسته رفتم و لای در اتاق را باز کردم. از سوراخ کلید بابام را می دیدم. تعجب کرده بود که اره، خود به خود، از لای در وارد اتاق شده بود!.
‏روز عید من هدیه ای به بابام دادم. بابام هم هدیه ای به من داد. این هدیه ها را، بی آنکه دیگری بفهمد، هر دو پنهانی درست کرده بودیم.

haleh
11th February 2008, 03:36 AM
مهمانی شب عید

یک روز به عید سال نو مانده بود. من و بابام می خواستیم برای عیدمان یک درخت کاج تهیه کنیم. دلمان نمی آمد پول بدهیم و درخت عید بخریم.
‏بابام فکری کرد و تبرش را برداشت و به من گفت می رویم از جنگل یک درخت کاج می آوریم!
‏راه افتادیم و رفتیم به جنگل نزدیک شهرمان. بابام مشغول پیدا کردن درخت کاج شد. من هم مشغول بازی و ناز و نوازش جانوارن خوب و آزاد و مهربان جنگل شدم.
‏بابام درخت کاج کوچک و زیبای پیدا کرد. آن را با تبر برید و آورد. هر دو راه افتادیم تا به خانه برگردیم. بابام با یک دستش درخت عید را زیر بغل گرفته بود و با دست دیگرش دست مرا.
‏غروب بود که به خانه رسیدیم. هنوز در خانه مان را باز نکرده بودیم که صداهایی از پشت سرمان شنیدیم. برگشتیم و دیدیم همبازیهای من در جنگل به دنبال ما آمده اند.
‏بابام نگاهی به آن جانوران خوب جنگل کرد وگفت: خوب شد که شب عید تنها نیستیم. امشب مهمانهای عزیز و مهربانی داریم!
‏آن شب، هم به ما خیلی خوش گذشت و هم به مهمانهای عزیز و مهربان شب عید مان.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:39 AM
ترقه بازی در روز عید

صبح روز عید بود. بابام یک لیوان بزرگ پر از شیر و یک حبه قند برایم آورد و گفت: از ذوق عید یادت رفت که شیرت را بخوری .
گفتم: شما هم از ذوق عید یادتان رفت که برایم
‏اسباب بازی بخرید.
‏گفت: وقتی که شیرت را خوردی، می رویم و از مغازه
‏نزدیک خانه مان برایت اسباب بازی می خرم. هنوز خیلی زود ‏است. مغازه باز نشده است.
‏گفتم: اجازه بدهید بروم و نگاهی به اسباب بازیهای پشت شیشه بکنم. شیرم را هم همان جا می خورم و زود بر می گردم.
‏لیوان شیر را از بابام گرفتم و رفتم. اسباب بازی فروشی هنوز بسته بود. جلو مغازه ایستادم. به اسباب بازیهای پشت شیشه خیره شدم. یادم رفت که باید شیرم را بخورم و زود ‏برگردم.
‏ناگهان دیدم که بابام آمد. از دیر کردن من عصبانی شده بود. وقتی هم که دید شیرم را نخورده ام، بیشتر ناراحت شد.
دعوایم کرد و گفت: زود همین جا شیرت را بخور و با من به خانه برگرد!
‏شیرم را خوردم. راه افتادیم تا به خانه برگردیم. ولی پای من از جلو اسباب بازی فروشی پیش نمی رفت. هرچه بابام اصرار می کرد که به خانه برویم، من از جلو مغازه تکان نمی خوردم.
‏بابام دلش برایم سوخت. درهمان وقت در مغازه باز شد. من و بابام رفتیم توی مغازه. بابام برایم یک هفت تیر ترقه ای خرید. آن قدر از آن خوشش آمد که برای خودش هم یک هفت تیر ترقه ای خرید.
‏هر دو ، خوشحال، از مغازه امدیم بیرون. تا خانه می دویدیم و با هفت تیرهایمان ترقه در می کردیم. من از خوشحالی لیوان شیر را روی سرم گذاشته بودم.
‏برای روز عید بازی خوبی بود. ولی مردم توی خیابان و همسایه ها خیلی از سر و صدای ترقه های ما ناراحت شدند.

haleh
11th February 2008, 03:41 AM
آدم برفی لگدزن

زمستان بود و برف سنگینی باریده بود. من و بابام یک آدم برفی بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست کردیم. یک جارو ‏هم توی دستش فرو کردیم و یک ظرف هم، به جای کلاه، روی سرش گذاشتیم.
‏صبح روز بعد، تا از خواب بیدار شدم، سراغ آدم برفی رفتم. دیم خراب شده است و روی زمین افتاده است. اوقاتم ‏تلخ شد و گریه ام گرفت.
‏بابام دیده بود که شب مردی آمده بود و آدم برفی ما را خراب کرده بود. فکری کرد و تصمیم گرفت که آن مرد را، برای کار بدی که کرده بود، تنبیه کند. یک پیراهن سفید بلند پوشید. روی پارچه ای هم چشم و ابرو و دهان و بینی کشید. پارچه را روی سر و صورتش انداخت. یک جاروهم در دست گرفت. آن وقت، رفت و، مثل آدم برفی، جلو در خانه مان ایستاد.
‏من از پنجره اتاقمان نگاه می کردم. دیدم که مردی آمد و خواست آدم برفی را خراب کند. تا آن مرد دستش را به طرف آدم برفی دراز کرد، بابام لگد محکمی به پشت او زد. بعد هم، آرام، مثل آدم برفی ، همان جا ایستاد . فقط یادش رفته بود که دستهایش را ، مثل آدم برفی ، از هم باز نگه دارد .
مرد تعجب کرده بود که این دیگر چه جور آدم برفی است که می تواند لگد بزند !

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:43 AM
بازی اسبدوانی

یک روز بابام مرا صدا زد و گفت: بیا تا بازی اسبدوانی یادت بدهم. با این بازی می توانیم ساعتها سرگرم بشویم!
‏می دانستم که بابام این بازی را خیلی دوست دارد و خوب بلد است. قبول کردم و با بابام رفتیم و صفحه بازی اسبدوانی و مهره های آن را آوردیم. وسایل این بازی را بابام از زمان کودکی خودش به یادگار نگه داشته بود.
‏صفحه بازی به شکل مربع های سیاه و سفید بود، و مهره ها به شکل اسبهای سیاه و اسبهای سفید. بابام صفحه بازی را روی میز گذاشت و مهره ها را در خانه ها چید. یک ساعتی زحمت کشید تا بازی اسبدوانی را به من یاد داد. من خوشحال شده بودم که یک بازی تازه یاد گرفته بودم. بابام هم خوشحال شده بود که هم یادی از کودکی اش می کند و هم یک همبازی پیدا کرده است.
‏چند بار بازی کردیم، ولی همه اش بابام برنده می شد. بابام، تا بازی را می برد، خیلی خوشحال می شد.
‏خوب دقت کردم وفهمیدم که بابام چه کار می کند که هر بار بازی را می برد. از آن به بعد، دیگر همه اش من برنده بازی بودم. ولی خودتان می دانیدکه بعضی از پسرها وقتی که بازی را از بعضی از پدرها می برند، پشتشان کبود می شود!

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:45 AM
روزی که بابام تنبیه شد

معلم چند تا مسئله حساب گفته بود تا در خانه حل کنیم و روز بعد به کلاس ببریم. مسئله ها سخت بود. هر چه فکر می کردم نمی تو انستم آنها را حل کنم.
‏بابام دلش برایم سوخت. آمد و آنها را برایم حل کرد. روز بعد، دفتر حسابم را به معلم دادم. معلم نگاهی به مسئله ها کرد و گفت: غلط است!
‏گفتم: آنها را بابام حل کرده است.
‏معلم جیزی نگفت، ولی دفتر حسابم را پیش خودش نگه داشت. مدرسه که تعطیل شد، دستم را گرفت و به خانه مان آمد. بابام در را به رویمان باز کرد.
‏معلم، تا چشمش به بابام افتاد، داد و فریادش بلند شد که چرا مسئله ها را غلط حل کرده است! بعد هم بابام را تنبیه کرد تا دیگر مسئله ها را غلط حل نکند!!!!.

haleh
11th February 2008, 03:46 AM
نقاشی من و بابام

کارهای مدرسه ام را تمام کرده بودم، ولی یادم رفته بود که قلم و دوات را از روی فرش بردارم. همان طور که داشتم بازی می کردم، پاپم به دوات خورد. دوات برگشت و مرکب آن روی فرش ریخت.
‏خیلی دلم سوخت. فرشمان، که بدون نقش و نگار بود و ‏رنگ روشنی داشت ، لکه دار شد. بابام هم اوقاتش تلخ شد و از اتاق رفت بیرون.
‏گریه ام گرفته بود. به آن لکه خیره شده بودم و نمی دانستم ‏چه کارکنم. فکری کردم ودیدم می توانم آن لکه را به شکل یک شیر در بیاورم. مشغول نقاشی شدم.
‏بابام، که رفته بود چوب بیاورد تا مرا تنبیه کند، چوب به دست آمد. چشمش به آن شیر افتاد. از نقاشی من خیلی ‏خوشش آمد و مرا تنبیه نکرد.
‏یک شیر دیگر و بعد هم یک شیر دیگر نقاشی کردم. دور تا دور فرش را پر کردم از نقاشی شیر. بابام هم، با بقیه مرکب دوات، وسط فرش شکل یک اژدها کشید. این را هم بگویم که اژدهایی که بابام نقاشی کرده بود زیاد هم اژدها نبود! نه بال داشت، نه دست و پا. آتشی هم از دهانش بیرون نمی آمد. با این همه، فرشمان خیلی قشنگتر شده بود و از دیدن آن لذت می بردیم .

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:47 AM
روز تنبلی من

صبح شده بود، ولی من هنوز توی رختخواب بودم. احساس تنبلی می کردم و دلم نمی خواست به مدرسه بروم. بابام کیفم را آورد و گفت: پاشو ! مدرسه ات دیر می شود. کیفت را بگیر و زود راه بیفت!
‏خودم را به مریضی زدم و گفتم: سرم خیلی درد می کند. نمی توانم به مدرسه بروم.
‏بابام دلش برایم سوخت. یک دستمال به سرم بست. به من یک فنجان شیر داغ داد و گفت: حالا که مریض هستی، نباید از رختخواب بیرون بیایی.
‏بعد، پایه های تختخوابم را با طناب به قلاب سقف اتاق بست. تختخواب را، مثل گهواره، تکان می داد و برایم کتاب ‏می خواند. طوری که بابام نفهمید، داشتم خیلی لذت می بردم. هم ‏تاب می خوردم و هم به قصه ای که بابام می خواند گوش می کردم.
‏وقتی که آن کتاب تمام شد، بابام گفت: از جایت تکان نخوری تا بروم و از کتابفروشی یک کتاب تازه برایت بخرم!
تا بابام رفت، از جایم بلند شدم و شروع کردم به تند تند تاب خوردن. آن قدر مشغول تاب بازی بودم که نفهمیدم بابام برگشته است و دارد مرا نگاه می کند.
‏بابام فهمید که من خودم را به مریضی زده ام تا به مدرسه نروم. اوقاتش تلخ شد. دعوایم کرد و گفت: زود باش، راه بیفت و برو مدرسه!

haleh
11th February 2008, 03:48 AM
بابای خاموش شده

وقتی که از مدرسه به خانه آمدم، دیدم که از پنجره اتاقمان دود زیادی بیرون می آید. فکر کردم که خانه مان آتش گرفته است. دویدم و رفتم و یک سطل آب آوردم. آب سطل را از پنجره توی اتاق ریختم.
‏دود تمام شد. ولی بابام، که آب از سر و روش می چکید، سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: پسر جان، این چه کاری بود که کردی! چرا پیپم را خاموش کردی؟

haleh
11th February 2008, 03:49 AM
بابای مست (سانسور شده از کتاب)

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:52 AM
بابای پهلوان !

نیمه ی زمستان بود. بابام داشت توی حیاط خانه مان یک درخت می کاشت. من هم، در طرف دیگر حیاط ، داشتم بازی می کردم. همسایه مان هم، که مرد چاق و گنده و خیلی بد اخلاقی بود، داشت توی حیاط خانه شان قدم می زد.
‏بابام درخت را کاشت. کارش را تمام کرد و داشت توی خانه می رفت. در همان وقت، همسایه بداخلاقمان از سر و صدا و بازی کردن من خیلی ناراحت شد. اول مرا دعوا کرد. بعد هم آمد تا مرا بزند. من فرار کردم. او هم دنبال من گذاشت.
‏بابام صدای مرا شنید. آمد تا مرا از دست آن مرد نجات بدهد. دویدم و خودم را به بابام رساندم. رفتم و از ترس پشت بابام قایم شدم.
‏آن مرد با بابام دعوایش شد. خواست بابام را با مشت بزند. بابام دیگر طاقت نیاورد. با یک دست همان درختی را که تازه کاشته بود از توی خاک بیرون کشید تا به سر آن مرد بکوبد. همسایه چاق وگنده و بداخلاقمان خیال می کرد که زورش به بابام می رسد! ولی تا دید که بابام، مثل یک پهلوان، درخت را با یک دست از ریشه بیرون آورد، از ترس پا گذاشت به فرار.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:54 AM
کمک بدون فکر

من و بابام توی حیاط خانه مان بودیم. بابام داشت با شن کش زمین را هموار می کرد. من هم طنابی را که از پنجره اتاقمان آویزان بود گرفته بودم. داشتم به زحمت آن را می کشیدم. هرچه زور می زدم، طناب کشیده نمی شد.
‏بابام داشت زیر چشمی نگاهم می کرد. چون دید کاری از پیش نمی برم، آمد و گفت: تو زورت نمی رسد. بگذار کمکت کنم! من طناب را برایت می کشم.
‏بابام به زحمت طناب را کشید و کشید. آن قدر کشید تا عاقبت پیانوی قشنگ ما از پنجره بیرون آمد وافتاد توی حیاط.! تا چشمم به پیانو افتاد، پا گذاشتم به فرار. تازه یادم آمده بود که این طناب را چند روز پیش خودم به پایه پیانو بسته بودم.
‏راستش را بخواهید، بابام باید فرار می کرد. خودش بارها گفته بود: وقتی که می خواهیم به کسی کمک بکنیم، باید اول خوب فکر کنیم که کمک ما برای چیست و چه فایده یا ضرری دارد.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:55 AM
بابایی که نمی تواند خون ببیند

‏بابام داشت باغچه خانه مان را بیل می زد. من هم داشتم توی حیاط خانه مان با اسباب بازیهایم بازی می کردم. نمی دانم چطور شد که انگشتم را بریدم. خون از انگشتم می چکید. دویدم و رفتم پیش بابام تا زخم انگشتم را ببندد. تا بابام چشمش به خونی افتاد که از انگشت من می چکید، خیلی ناراحت شد. غش کرد و افتاد روی صندلی.
‏من هر چه به بابام می گفتم که زخم انگشتم را ببندد، بابام جواب نمی داد. فهمیدم که غش کرده است. دلم خیلی سوخت. رفتم و لوله آب را آوردم و به صورت بابام آب پاشیدم تا حالش خوب شود.
‏بابام چشمهایش را باز کرد و از روی صندلی بلند شد. دنبال من گذاشت. من هم پا گذاشتم به فرار. من دویدم و بابام دوید. از زخم انگشت من خون می چکید و از سر تا پای بابام آب!

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:57 AM
شلوار پاره

‏داشتم توی اتاق مشق می نوشتم. کارم که تمام شد، کیف و دفترم را جمع کردم. ولی یادم رفت که دوات را هم بردارم. دوات برگشت و مرکب آن روی فرش ریخت.
‏بابام آمد تا مرا، برای کار بدی که کرده بودم، تنبیه کند. فرار کردم. من دویدم و بابام دوید. عاقبت، بابام مرا گرفت. ولی تا خواست کتکم بزند، دید پشت شلوارم پاره است. گفت: همین جا باش تا بروم و سوزن و نخ بیاروم و شلوارت را بدوزم.
‏من همان جا ایستادم. بابام رفت و سوزن و نخ آورد. اول شلوارم را سوخت. بعدهم با دقت زیادی نخ را با قیچی برید. آن وقت، کارش که تمام شد، مرا برای کار بدی که کرده بودم تنبیه ‏کرد!
‏بابام همیشه می گوید: هر کار به جای خودش!


[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 03:59 AM
شباهت
تابستان بود. من و بابام رفته بودیم کنار استخر گردش کنیم. توی استخر کسی شنا نمی کرد. ولی ناگهان، در یک گوشه استخر، اول چشمم به موج آب افتاد. بعد هم سری، مثل سر بابام، از زیر آب بیرون آمد. ازترس همه موهای سرم سیخ شد. آخر، سر خیلی بد ریختی بود! این سر فقط روی تن بابام قشنگ بود
‏بود.
‏بابام از من پرسید که چرا ترسیده ام. خجالت کشیدم که راستس را به او بگویم. ناگهان دیدم که یک سر دیگر، و بعد هم یک سر دیگر از زیر آب بیرون آمد. هرسه تا شان شبیه هم بودند.
‏دیگر از وحشت نمی دانستم چه کار کنم.
‏بابام، که همه چیز را فهمیده بود، دستم را گرفت. غصه دار لبخندی زد و گفت: بیا برویم جای دیگری گردش کنیم.

haleh
11th February 2008, 04:02 AM
نامه هوایی
بابام داشت پیپ می کشید و کتاب می خواند. هرچه می گفتم که بیاید و با من بازی کند، بابام پیپ و کتابش را کنار نمی گذاشت.
‏فکر کردم که چطور خودم را مشغول کنم. رفتم و یک صفحه کاغذ بزرگ و یک مداد آوردم. سه تا بادکنک هم آوردم. روی کاغذ چیزی نوشتم. لبه کاغذ را سوراخ کردم وکاغذ را به نخ بادکنکها بستم. آن وقت، پنجره اتاق را باز کردم وکاغذ وبادکنکها را از پنجره به هوا فرستادم.
‏مدتی گذشت. بابام کتابش را کنار گذاشت وبه من گفت: خوب، حالا چیزی برای خوردن بردار تا راه بیفتیم وبرویم بیرون شهر کمی گردش کنیم.
‏من وبابام راه افتادیم و رفتیم بیرون شهر. مدتی گردش کردیم. خسته شده بودیم. روی تنه درختی، که در آنجا افتاده بود، نشستیم تا کمی استراحت کنیم. ناگهان بابام گفت: نگاه کن! آن بادکنکها و آن کاغذ را ببین!
‏بادکنکها کاغذ را به طرف ما آوردند. بابام کاغذ را گرفت
و خواند. بعد هم مرا برای کار بدی که کرده بودم. تنبیه کرد.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 04:03 AM
بابام خودش را تنبیه کرد
بابام داشت روزنامه می خواند. من هم داشتم همان جا با اسباب بازیم بازی می کردم. آن قدر سر و صدا راه انداخته بودم که بابام نمی توانست از خواندن روزنامه چیزی بفهمد. برای همین بود که بابام اسباب بازی مرا گرفت و گذاشت روی میز.
‏هرچه به بابام می گفتم که اسباب بازی مرا بدهد ، فقط جواب می داد:نه ! نه!نه!
‏عاقبت دلش برایم سوخت واسباب بازیم را داد. بعد هم رفت جلو آینه. توی آینه نگاهی به خودش کرد و گفت: کسی که بد اخلاقی می کند چقدر زشت می شود!
‏آن وقت، بابام خودش را، برای کار بدی که کرده بود، تنبیه کرد.

[Only registered and activated users can see links]

haleh
11th February 2008, 04:05 AM
دوچرخه سواری بابام

‏بابام می خواست دوچرخه سواری یاد بگیرد تا روزهای تعطیل سوار دوچرخه بشویم وبرویم بیرون شهر گردش کنیم.
‏من هر کار که از دستم بر می آمد کردم تا بابام دوچرخه سواری یاد بگیرد. ساعتها دوچرخه اش را هول دادم. مواظب بودم که تعادلش به هم نخورد وبه زمین نیفتد. به او می گفتم که چطور فرمان را بگیرد و جلو را نگاه کند و پا بزند. یادش می دادم که چه وقت ترمز کند. ولی بابام زیاد به حرفهای من گوش نمی داد. خیلی هم می ترسید. مرتب ترمز می کرد. تا به درختی می رسید، فرمان دوچرخه را رها می کرد و دستش را به درخت می گرفت. چند بار هم من وبابام و دوچرخه، هر سه، به زمین افتادیم.
‏عاقبت بابام دوچرخه سواری یاد گرفت. روز بعد، ناهارمان را برداشتیم. سوار دوچرخه هایمان شدیم. رفتیم بیرون شهر. من و بابام خوشحال بودیم. به دوچرخه هایمان پا می زدیم و آواز می خواندیم. ولی بابام دیدنی بود! یک جای سالم در سراسر بدنش نمانده بود. از سرتا پایش را زخمبندی کرده بود.

haleh
11th February 2008, 04:06 AM
خشم هم اندازه ای دارد !

می دانستم که توپ بازی کردن توی کوچه و خیابان کار بدی است. ممکن است توپ به در و پنجره ها بخورد و شیشه ها را بشکند. گاهی هم ممکن است توپ به رهگذری بخورد و او را ناراحت کند. ولی گاهی مجبور بودم که بروم و بیرون از خانه توپ بازی کنم. آخر، حیاط خانه ما آن قدر بزرگ نبود که بتوانم توی آن، آن طور که دلم می خواست، توپ بازی کنم.
‏آن روز داشتم جلو در خانه مان توپ بازی می کردم. مواظب بودم که توپم به جایی و کسی نخورد. نمی دانم چطور شد که ناگهان توپم به سر آقایی خورد که داشت از جلو خانه ما می گذشت.
‏آن آقا مرا صدا زد و نصیحت کرد. گفت که کوچه و خیابان جای توپ بازی کردن نیست. در همان وقت بابام هم آمد. او هم مرا نصیحت کرد که بروم و توی خانه خودمان توپ بازی کنم. از حرفهای بابام گریه ام گرفت و قول دادم که دیگر از این کارها نکنم. ولی نمی دانم آن آقا چرا یکدفعه خشمگین شد و حرفهای خیلی بدی به من زد! حرفهایش آن قدر بد بودکه بابام
‏هم خشمگین شد و با او دعوا کرد. بعد هم توپ مرا محکم به سر آن آقا کوفت!
‏آن وقت، بابام نوازشم کرد. دستم را گرفت و، همان طور که دو تای توپ را با پا می زدیم، به من گفت: حالا می رویم توی خانه و با هم توپ بازی می کنیم.