PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : قصه بی پايان دل من


parandekochoolo
2nd June 2006, 09:38 PM
یاد اون روزا
یــاد اون روزا بـه خـیر

روزای خــوب و قشنــگ

روزای عــاشــقیــمـــون

لــحـظـه هــای رنــگــارنـــگ

یـــاد اون چــشـــمــا بــه خـیر

چــشــمــای پـــاک و نـــجــیب

اونــــا کــــه هـیـچ چـیـزی رو

بـه غـیر از، چـــشمام نمیدید  

یـــاد اون دســتـا بـه خــیــر

دســتـای نــرم و لـــطـیـف

چــــه نـــوازشـــها کـه اون

روی مـــو هــام مـــی کـشیـد

یـــاد اون روزا بــه خـــیر

یـــاد اون روزا بـــه خــیر

حــالــا کـــه سرنوشــتـمـون

ایـــن جـــوری شـــدن جـــدا

دل تـــو مـــیــخـواد بـــشـــه

بـــا کـــســی دیــــگــه آشـنا

تـــو داری خوشبخت مـیـشی

زیـــر ایـــن چـــرخ کـــبـود

اگــــه  غیراز ایــــن بـشـه

دیـــن تــو ، به من چه سود؟

نـــــکـــنــه یـــه روز دیـگه

بــــیــای فقـــط نـــگـام کـنـی

مــن از تــو چـشـمات بـخـونم

از رفــــتـــنـــت ، پــشیـمونی

اون وقـت خودت خوب میدونی

مــــن حــــلـــالــــت نــمـیـکنم

حــتـــی اگــــه داد بــــزنـــی

کـه مـیـخوای پــیـشـم بـمـونـی

jigar  shahrzad
3rd June 2006, 01:23 PM
azizam man vaghean in hame ehsas ro dark mikonam va omid varam kasi be in birahmi to ro raha nazare

cheshme
23rd June 2006, 12:03 AM
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم.

cheshme
23rd June 2006, 12:04 AM
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

cheshme
23rd June 2006, 12:05 AM
دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

cheshme
23rd June 2006, 12:06 AM
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

cheshme
23rd June 2006, 12:06 AM
آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

cheshme
26th June 2006, 11:53 AM
آنگاه كه از تمام روزمرگي ها خسته مي شوي سراغ از كه مي گيري؟
آنگاه كه هنگامه دلتنگي از راه مي رسد به كه مي انديشي؟
آنگاه كه شباهنگام پريده رنگ از خواب برمي خيزي خواب كه را ديده اي؟
شباهنگام كه از كوچه باغ مي گذري براي كه شعر كوچه مشيري را زمزمه مي كني؟
در آن باران شبانه كه كوچه را گز مي كردي ياد كه همراه تو بود؟
در آن مهماني شاد به ياد كه افتادي كه بغ كردي؟
چرا زماني كه سخن از عشق مي آيد گونه هايت به نرمي خيس مي شود؟
چرا پيشنهاد آن دوستي را به سادگي رد كردي؟
اري اين سخنان اوست كه همراه من است و من با نگاه به او مي گويم
ديگر چيزي نگو.
اينها را نگفتم كه دلت را نرم كنم عشق من
اينها فقط از سر دلتنگي به سراغم مي آيد
قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است.
طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد
انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا

cheshme
26th June 2006, 11:56 AM
زندگي اجبار است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر تو تکرار است...جدائي دشوار است...کاش گناهي کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد

cheshme
26th June 2006, 11:57 AM
امشب آسمان باراني تر از آن است که پناهگاهي براي بغضت باشد
تو هم دلتنگ تر و گريان تر از آني که غصه هاي عشق را به امانت بگيري
پس آزاد باش ..
تا آسمان افسوس نداشتن پناهگاه بغضت را فرو دهد
آزاد باش و رهايش کن تا ديگر ذهنت را نيازارد
اشکهايت را پنهان کن
صداي هق هقت را مخفي
تا کسي به صداي گريه هايت عادت نکند
و در آخر
آسمان را با چشم باراني نگاه نکن
او خودش از تو دلتگ تر است

cheshme
26th June 2006, 12:00 PM
به او گفتم غمگين ترين ترانه ات را برايم بخوان

چشمانش را بست و آرام آرام گريست گريست گريست

cheshme
26th June 2006, 12:00 PM
اگر از پايان گرفتن غم هايت
نا اميد شده اي
به خاطر بياور که.....
زيباترين صبحي که تا به حال
تجربه کرده اي
مديون صبرت
در برابر سياهترين شبي هستي
که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد!

cheshme
26th June 2006, 12:01 PM
دل هايي که به واسطه ي غم به هم گره مي خورند، درشوکت شادماني، از هم جدا نخوا هند شد.

cheshme
26th June 2006, 12:11 PM
من با تو در آغاز خالي شب راه هزار سالگيم را پيمودم
من با تو شعر مي شم پُراز غزل وقصيده
من با تو شيرين مي شوم در کام فرهاد نگفته
من با تو مي مانم در انبوه باورهاي اميد
من با تو عشق، مهرباني،آمين مي شوم
من با تو شروع مي شوم در خط اول زندگي
من با تو تمام مي شوم در آسمان پُر از پرنده و پرواز

cheshme
26th June 2006, 12:11 PM
گفتم که شيرين منـــــــــي گفتا تو فرهادي مگر؟

گفتم خرابت مي شوم گفتـــــــــــا تو آبادي مگر؟

گفتم که دل دادي به من گفتا تو جان دادي مگر؟

گفتم ز کويت مــــــــــــي روم گفتا تو آزادي مگر؟

گفتم فرامـــــــــــوشم نکن گفتا تو در يادي مگر ؟

cheshme
28th June 2006, 11:52 PM
لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال