توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خلاصه ی فیلم ها
Mr.M.J
30th March 2008, 12:48 AM
توی این تاپیک خلاصه ی فیلمهارو می زاریم با اجازتون!
Mr.M.J
30th March 2008, 12:49 AM
خلاصه داستان
سيلويا بروم يک سفيدپوست آفريقائي تبار است که بيشتر ايام خود را در کشور آفريقائي « ماتوبو » سپري کرده است . او در نوجواني ، والدين و خواهر خود را طي حادثه اي از دست داد . سيلويا معتقد است که رژيم ديکتاتوري حاکم بر کشورش ، باعث مرگ اعضاي خانواده او بوده است سيلويا چند سال پيش به نيويورک مهاجرت کرد . او از آن هنگام در سازمان ملل متحد به عنوان مترجم مشغول به کار شد و هم اکنون نيز مشغول همين کـار است . در ادامه داســــــتان زوواني ديکتاتـــور کشور « ماتوبو » ، به سازمان ملل متحد مي آيد . زوواني بيست و هشت سال پيش به قدرت رسيد ، يک آزاديخواه و محبوب ملتش بود اما از آنجا که قدرت فساد مي آورد ، حالا او به يک ديکتاتور بي رحم مبدّل شده است . زوواني در حال حاضر متهم به نقض حقوق بشر در کشورش شده و به همين خاطر به سازمان ملل متحد آمده تا از سياست هاي خودش دفاع کند . در همين هنگام ، سيلويا که براي جمع کردن برخي از وسايلش به اتاق ترجمه سازمان ملل رفته ، به صورت ناخواسته حرف هاي دو مرد را مي شنود . اين دو نفر در صحبت هاي خود ، طرح ترور زوواني را مطرح مي کنند . سيلويا متوجه موضوع مي شود . مردها نيز پي مي برند که سيلويا از طرح ترور آنها مطلع شده و به همين خاطر سعي مي کنند او را به قتل برسانند . سپس سيلويا مسئولين امنيتي سازمان ملل را مطلع مي کند . دو مأمور سرويس مخفي آمريکا به نام هاي توبين کلر و دات وودز مسئول رسيدگي به موضوع مي شوند . توبين کلر که به تازگي همسرش را طي يک حادثه رانندگي از دست داده ، در يک وضعيت روحي نامساعد به سر مي برد . او ابتدا به حرفهاي سيلويا ظنين مي شود . از نظر توبين ، سيلويا نبايد هيچ انگيزه اي براي نجات جان زوواني داشته باشد چرا که از مخالفان سياسي اوست . اما تدريجا ً توبين پي به درستي ادعاهاي سيلويا مي برد . حمله به جان سيلويا ، توبين را به سيلويا نزديکتر مي کند تا آنجا که حمايت از جان وي را به عهده مي گيرد . اما سيلويا همه چيز را به توبين نگفته و ...
در مورد فيلم مترجم يک نکته حاشيه اي قابل توجه است و آن حضور چند ايراني تبار در ساخت و توليد اين فيلم است : داريوش خنجي فيلمبرداري فيلم را به عهده داشته ــ از داريوش خنجي فيلمهاي ديگري نيز در سينماي هاليوود به چشم مي خورد ، فيلمهائي از قبيل هفت و اتاق وحشت که هر دو ساخته ديويد فينچر مي باشند ـــ مازيار جبراني ــ نقش يک مأمور سيا را بازي کرده و از يکي از ترانه هاي خانم شيني ــ از ارامنه ايراني تبار ساکن لس آنجلس که قبلا ً با اندي مي خواند ــ نيز در فيلم استفاده شده است .
کارگردان : سيدني پولاک
بازيگران : نيکول کيدمن ( سيلويا بروم ) ؛ شان پن ( توبين کلر ) ؛ کاترين کي نير ( دات وودز )
محصول 2005 آمريکا ؛ مدت 128 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 12:51 AM
بازيگران: اوان مك گرگور، اسكارلت يوهانسن، استيو بوشمى و جيمون هانسو؛ كارگردان: مايكل بى (دريم وركز، ۲۲ ژوئيه)
«جزيره با همه فيلم هايى كه از من ديده ايد و شروعش با يك صداى مهيب بوده، تفاوت دارد.» اين جمله هاى مايكل بى كارگردان فيلم هايى چون آرماگدون و پرل هاربر است؛ يكى از نمادهاى سينماى علمى تخيلى در اين سال ها. جزيره، داستان لينكلن (اوان مك گرگور) و جردن (اسكارلت يوهانسن) است كه در يك محيط شبيه سازى شده به دنيا آمده و رشد كرده اند. وقتى آنها تلاشى را براى خروج از ميان كلون ها آغاز مى كنند، همه چيز رنگ ديگرى به خود مى گيرد. «هر روز بيشتر از قبل به اين احساس مى رسم كه حضور آدم هاى شبيه سازى شده، نزديك و نزديك تر است؛ اين كمى من را مى ترساند.» اين جملات استيو بوشمى بازيگرى است كه نقش يك انسان معمولى را در جزيره بازى مى كند. خود بى هم در اين زمينه مى گويد: «مى خواهم وقتى مردم از سالن سينما خارج شدند به هم بگويند اگر چنين امكانى وجود داشته باشد، تو واقعاً حاضرى يك موجود شبيه سازى شده را بخرى؟»
Mr.M.J
30th March 2008, 12:55 AM
خلاصه داستان
ناتان آلگرن کاپيتان ارتش آمريکا که به همراه ژنرال کاستر در جنگ عليه سرخپوستان شرکت داشته ، در حالي که گرفتار کابوس هاي دائمي درباره قتل عام سرخ پوستان است و به همين دليل به الکل پناه برده ، براي مردم داستان هائي درباره نبرد با سرخ پوستان روايت مي کند . او با ژاپني هائي که براي استخدام مشاوران نظامي به آمريکا آمده اند ، به توافق مي رسد و همراه عده اي ديگر از نظاميان آمريکائي براي آموزش سربازان ژاپني به اين کشور اعزام مي شود . پس از مدت کوتاهي از آلگرن مي خواهند در رأس نظاميان ژاپني شورش سامورائي ها را که در برابر مدرنيزه شدن ژاپن شورش کرده اند ، سرکوب کند . عدم آمادگي سربازان ژاپني و وحشت شان از سامورائي ها موجب شکست آنها مي شود . آلگرن که مجروح شده به اسارت در مي آيد و به دهکده سامورائي ها برده مي شود . کاتسوموتو رهبر سامورائي ها ، آلگرن را در خانه خواهرش تاکا سکني مي دهد . شوهر تاکا به دست آلگرن کشته شده . آلگرن به تدريج در طي گفتگويش با کاتسوموتو به او و فرهنگ سامورائي علاقه مند مي شود و به فراگيري فنون شمشير زني سامورائي مي پردازد .
کاتسوموتو آلگرن را آزاد مي کند و مي کوشد از طريق گفتگو با امپراطور به جنگ پايان دهد ، اما با وجود احترامي که امپراطور براي کاتسوموتو قائل است ، زير فشار درباريانش او را زنداني مي کند . آلگرن با کمک ياران کاتسوموتو ، او را از زندان مي رهاند و به همراه او به دهکده اش باز مي گردد . ارتش ژاپن که اينک به توپ و مسلسل مجهز شده بار ديگر براي سرکوب سامورائي ها اعزام مي شود . پس از نبردي نا برابر ، همه سامورائي ها کشته مي شوند و آلگرن نيز که به شدت زخمي شده ، در خودکشي به کاتسوموتو کمک مي کند . هنگامي که امپراطور سرگرم مذاکره با آمريکائي ها براي بستن قراردادهاي نظامي و تسليحاتي است ، آلگرن با تقديم کردن شمشير کاتسوموتو به امپراطور ، او را تحت تأثير قرار مي دهد .
کارگردان : ادوارد زوئيک
بازيگران : تام کروز ( آلگرن ) ؛ کن واتانابه ( کاتسوموتو ) ؛ بيلي
کونولي ( گروهبان گرانت ) ؛ توني گلدوين ( کلنل باگلي ) ؛
کويوکي ( تاکا ) ؛ شين کويامادا ( نوبوتودا ) ؛ سي چي نوزوکه
ناکامورا ( امپراطور )
محصول 2003 آمريکا ؛ مدت : 154 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 12:59 AM
خلاصه داستان
ولاديسلاو که نوازنده پيانو است ، مشغول يک اجراي راديوئي است که انفجار يکي از بمب هاي آلمان نازي استوديوي راديو ورشو را به هم مي ريزد . او نيز مثل بقيه اهالي ورشو مي داند چه در پيش است ، اما همه مطمئن هستند که با اعلام جنگ فرانسه و انگلستان عليه هيتلر اوضاع درست خواهد شد . خانواده مرفه ولاديسلاو ( پدر ، مادر ، برادرش هنريک ، و خواهرانش هالينا و رجينا ) آپارتماني مجهز و زندگي مرفهي دارند ، و در برابر رفتارهاي خصمانه اي که با يهوديان مي شود تنها نگران و ناراحت مي شوند ، اما دليلي براي ترس و نا اميدي نمي بينند .
در اوت 1942 خانواده ولاديسلاو جزو گروهي هستند که بايد ترک خانه و کاشانه کنند .
ولي هنوز هيچ کس هدف واقعي اين برنامه را نمي داند . در حيني که خانواده او دارند سوار يک واگن باري مي شوند تا از آنجا برده شوند يکي از آشنايان او در پليس يهودي او را بيرون مي کشد تا از سرنوشتي محتوم نجات پيدا کند . يکي از دوستان ولاديسلاو در ورشو به او کمک مي کند تا در آپارتماني پنهان شود . او از آنجا شاهد نا آرامي هاي گتوي ورشو در آوريل 1943 است . وقتي شرايط آلماني ها در سال بعد بدتر مي شود ، گتوي ورشو هم غرق گرسنگي ، نکبت و بيماري مي شود و ولاديسلاو با مو و ريشي بلند مدام تغيير مکان مي دهد تا کسي او را پيدا نکند . در نهايت وقتي آلماني ها به ورشوي ويران از جنگ عقب نشيني مي کنند ، سرواني آلماني ولاديسلاو را در خانه اي متروکه پيدا مي کند و از او مي خواهد برايش پيانو بنوازد و به او نيز آموزش بدهد .
کمي بعد سروان با غذا نزد او بر مي گردد و خبر مي دهد که روس ها در راه هستند .
رومن پولانسکي جوان ، دوران جنگ جهاني دوم را با پنهان شدن از دست نازي ها در لهستان گذراند ، اما به عنوان کسي که از دوران قتل عام يهوديان جان سالم بدر برده ، فيلمي متعارف در اينـباره سخته است . پيانيست اثري يکدست و آبرومندانه است ؛ از آن فيلمهائي که هم براي موضوع و هم براي نام کارگردان ، تماشاگران را در همه جاي دنيا به سينماها مي کشاند .
داستان اين موسيقيدان با استعداد يهودي که موفق مي شود در مدت پنج سال اشغال آلمان در ورشو زندگي مخفيانه اي را داشته باشد و گرفتار آنها نشود ، عاري از هرگونه بينش شخصي است تا آن را تبديل به اثري منحصر به فرد کند .
کارگردان : رومن پولانسکي
بازيگران : ايدرين برادي ( ولاديسلاو اشپيلمن ) ؛
تامس کرشمن (سروان ويلم هوسن فلد ) ؛ فرانک فينلي ( پدر ) ؛
مورين ليپمن ( مادر ) ؛ اميليا فاکس ( دوروتا ) ؛ اد استاپارد ( هنريک ) ؛ جوليا رينر ( رجينا ) ؛ جسيکا کيت مير ( هالينا ) ؛
روث پلات ( يامينا ) ؛
محصول 2002 فرانسه ، آلمان ، لهستان و انگلستان ؛ مدت : 148 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:04 AM
خلاصه داستان
انگلستان ، جزيره جرسي ، اندکي پس از جنگ جهاني دوم . گريس استوارت در غياب همسرش با فرزندانش ، « آن » و « نيکلاس » در خانه اي بزرگ اما دورافتاده زندگي مي کند . او پس از ناپديد شدن ناگهاني خدمتکارانش ، آگهي استخدامي براي روزنامه فرستاده ، اما پيش از چاپ آگهي ، خانم ميلز و دو همراهش ، تاتل و ليديا به گريس مراجعه مي کنند . گريس آنها را با کودکانش که به شدت نسبت به نور حساس هستند ، آشنا مي کند و قوانين خشک و عجيب خانه را براي آنها مي گويد . « آن » از حضور پسري به نام ويکتور در خانه سخن مي گويد ، اما کسي جز او ويکتور را نمي بيند . گريس با تنبيه هاي مکرر خود ميکوشد .
آن را از خيال بافي و ترساندن برادر کوچکش بازدارد و حتي وقتي خود با صداهاي عجيب و رفت و آمدهاي مشکوک در خانه مواجه مي شود ، باز هم مي کوشد با مصرف دارو و مراجعه به کشيش جزيره ، مشکل خود را حل کند . او در نيمه راه کليسا در جنگلي مه آلود ، به جاي کشيش ، با شوهرش « چارلز » مواجه مي شود که از يکسال و نيم پيش به جنگ رفته بود . چارلز پس از بازگشت به خانه ، درباره حادثه اي که براي گريس و بچه ها روي داده مي پرسد ، اما گريس پاسخ واضحي نمي دهد . چارلز ناپديد مي شود و رفت و آمدهاي موجوداتي که ديده نمي شوند ، گريس را در وحشتي روزافزون فرو مي برد . پرده هاي ضخيمي که از ورود نور به خانه جلوگيري مي کردند ، يکباره ناپديد مي شوند و گريس ، وحشت زده ، فرزندانش را در اتاقي که پنجره اش را با تخته هاي سياهي پوشانده جاي مي هد .
خانم ميلز در برابر اضطراب و وحشت گريس ، آرام و خونسرد رفتار مي کند و همين موجب اخراج او و همراهانش مي شود . « آن » و نيکلاس شبانه براي يافتن پدر از پنجره اتاقشان به باغ مي روند و در انتهاي باغ ، با گورهاي متعلق به خانم ميلز و همراهانش روبرو مي شوند . گريس نيز در همين زمان ، پس از نوميد شدن از يافتن پرده ها با اتاق خانم ميلز مي رود و در زير تختش ، عکس جسد هاي او ، تاتل و ليديا را مي يابد آن و نيکلاس وحشت زده از خانم ميلز و همراهانش مي گريزند و به مادرشان پناه مي برند .
خانم ميلز به آنها مي گويد که همه چيز تغيير کرده و آنها بايد با شرايط جديد و همچنين حضور مزاحمان کنار بيايند . گريس با شنيدن جيغ آن و نيکلاس به طبقه بالا مي رود و چهار نفر را مي بيند که گرد ميزي نشسته اند . يکي از آنها پيرزني با چشماني سفيد است که ارواح را احضار مي کند . او از « آن » مي خواهد حادثه اي را که برايشان رخ داده ،بازگو کند . « آن » مي گويد که چگونه مادرش ، او و نيکلاس را در حالت جنون کشته است . گـــريس با عصبانيت به کساني که گـرد ميز نشسته اند ، حمله مي برد و آنها را وادار به خروج از خانه مي کند . او سپس فرزندانش را در آغوش مي گيرد و با آرامش ، چگونگي کشتن آنها و سپس خودش را بازگو مي کند .
کارگردان : آلخاندرو آمنابار
بازيگران : نيکول کيدمن ( گريس استوارت ) ؛ فيونولا فلاناگان ( خانم ميلز ) ؛ کريستوفر اکلستن ( چارلز ) ؛ آلاکينا مان ( آن ) ؛ جيمز
بنتلي ( نيکلاس ) ؛ اريک سايکس ( تاتل ) ؛ الين کسيدي ( ليديا )
محصول 2001 آمريکا ، اسپانيا ؛ 101 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:06 AM
خلاصه داستان
سال 1947 . جان نش دانشجوي دانشگاه پرينستن است . او بسيار باهوش اما غير عادي است ؛ يک نابغه رياضي که آداب اجتماعي را رعايت نمي کند . او و هم اتاقي اش چارلز ، سال هاي سختي را پشت سر گذاشته اند . سال ها بعد در پي تحولات شگرف اقتصادي ، جان مشغول تحصيل در « ام . آي . تي » مي شود و براي ويليام پارچر ، مأمور مشکوک دولت کار رمزگشائي مي کند . در همين دوران جان با آليشيا آشنا مي شود و با او ازدواج مي کند ، اما ديري نمي گذرد که دنياي خوش او خراب مي شود ، چون جان دچار پارانويا و توهمات خودساخته مي شود ؛ او را به بيمارستان رواني مي برند و تحت مراقبت دکتر رُزن مرموز قرار مي دهند و تشخيص داده مي شود که به جنون پيشرفته مبتلاست . نابغه رياضي ناگهان سقوط مي کند اما با درمان ها و تلاش خودش بالاخره موفق مي شود بار ديگر به اوج بازگردد .
در فيلم ذهن زيبا ، اوج ، سقوط و اوج مجدد نش با دقت و موشکافي خاصي به تصوير کشيده مي شود . فيلم زماني پنجاه ساله را در بر مي گيرد و به موفقيت هاي اوليه نش ، دوران افول او و سپس بهبودي و اوج مجدد او مي پردازد ؛ اين فرآيند با ورود به دانشگاه پرينستن به عنوان نابغه اي ويرجينيائي و از خود راضي در سال 1947 آغاز مي شود و با گرفتن جايزه نوبل در سال 1994 به پايان مي رسد . راسل کرو با بازي خوب خود به نحو احسن از عهده چنين نقش دشواري برآمده است . او ما را متقاعد مي کند که نابغه اي جوان و مبتکر است ، و نيز به عنوان پيرمردي ماليخوليائي و حساس که لخ لخ کنان از محوطه دانشگاه مي گذرد و سعي دارد بر بخش روان پريش ذهنش غلبه کند ، باور کردني است . فيلم هر جا که ترس هاي شخصي نش به سراغش مي آيند در کمال تعجب ترسناک مي شود ، و آنجا که رابطه او با آليشيا و مبارزه براي حفظ زندگي اش مطرح مي شود حالتي تکان دهنده پيدا مي کند اما فيلم در ارائه زندگي او دقت چنداني ندارد ـ هرچند منبع مورد اقتباس به ظاهر کتاب سيلويا ناسار است .
ذهن زيبا فيلمي است درباره خانواده هائي که زندگي شان را از فروپاشي نجات مي دهند ؛ مضموني که هميشه در فيلم هاي هاوارد به کار مي رود و در اين فيلم بدون آسيب رساندن به جنبه هاي احساسي يا شيرين از آن استفاده مجدد مي شود . همچنين فيلمي است درباره هوش برتر و اينکه چطور ممکن است باعث برتري و در عين حال بيگانه شدن او با اطرافيانش شود . فيلم هائي که درباره روشنفکر ها ساخته مي شود اغلب نا موفق از کار در مي آيند ، چون به تصوير کشيدن اذهان دشوارتر از نشان دادن احساسات يا فعاليت هاي ديگر است . اما ذهن زيبا که فيلمي خوفناک ، تکان دهنده و زيبا است ـ هيچ شکافي باقي نمي گذارد . لذت ها و ترس هايي را به ما نشان مي دهد که در زندگي عادي نمي توان آنها را ديد .
کارگردان : ران هاوارد
بازيگران : راسل کرو ( جان نش ) ؛ اد هريس ( ويليام پارچر ) ؛ جنيفر کانلي ( آليشيا ) ؛ پل بتني ( چارلز ) ؛ آدام گلدبرگ ( سال ) ؛ جاد هرش ( هلينگر ) ؛ کريستوفر پلامر ( دکتر رُزن ) ؛
محصول 2001 آمريکا ؛ مدت 132 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:18 AM
خلاصه داستان
لندن ، سال 1903 ؛ بري يک نمايش نامه نويس اسکاتلندي 43 ساله است که آخرين نمايش نامه اش بر روي صحنه تئاتر با شکست تجاري سنگيني مواجه شده است . وضعيت مالي شکننده بري و فشارهائي که از سوي مدير گروه تئاتري اش ، چارلر فرومن بر وي وارد مي شود ، نياز به کسب موفقيت را ضروري کرده است . بري بايد هر چه سريعتر يک نمايش نامه موفق و پولساز بنويسد . در همين زمان ، بري در « کنزينگتون گاردنز » به طور اتفاقي با خانواده ديويس ها آشنا مي شود و
طرح دوستي با آنها مي ريزد . خانواده ديــويس ها شـــامل افراد زير هــستند : سيلويا مادر خانواده و چهار پسر او به نام هاي پيتر ، جرج ، جيک ، و مايکل . بري رابطه دوستانه خود را با اعضاي اين خانواده بيشتر و بيشتر مي کند . سيلويا از توجهي که بري به خانواده اش نشان مي دهد خوشحال است .
بري از طريق آشنائي و معاشرت با اين خانواده ، موفق مي شود قوه خلاقيت خود را به کار بيندازد و به اين ترتيب نطفه هاي خلق نمايش نامه پيتر پن در ذهن اش منعقد مي شود .
مري ، همسر بري ، به رابطه شوهرش با خانواده ديويس ها مشکوک است اما از آنجا که با کاراکتر غير عادي شوهرش آشناست ، واکنش شديدي نشان مي دهد . مادر سيلويا نيز به بري ظنين است و اصلا ً دوست ندارد که اين مرد 43 ساله رفيق و همدم هميشگي نوه هاي کم سن و سال اش باشد . در ادامه ماجرا ، بري خطوط اصلي نمايش نامه جديد خود را با رئيس گروه تئاتري اش مطرح مي کند و با واکنش منفي وي مواجه مي شود ، با اين حال بري اصرار دارد که « پيتر پن » مي تواند مبدّل به يک اثر بزرگ مخصوص کودکان شود ، اتفاقي که در آينده به وقوق مي پيوندد .
داستان فيلم سال 1903در شهر لندن آغاز مي شود و به آشنايــي جي . ام . بري خالق شخصيت پيتر پن با خانواده ديويز مي پردازد .
در جستجوي نا کجا آباد فيلمي دوست داشتني ، تکان دهنده و از برخي جهات سنت گراست . فيلم در ظاهر براي مخاطب کودک ساخته شده است ، اما اين فقط گوشه اي از ماجراست. همگان تصور مي کنند فيلمي درباره خالق پيتر پن لزوما بايد مخصوص بچه ها باشد درصورتي که اين اثر براي کل خانواده ها ساخته شده است داستان فيلم آميزه اي از درام ، رمانس ، تراژدي و فانتزي است که در آن هيچ اشاره اي به برخي رفتار هاي زشت و ناخوشايند جي . ام . بري که به شهرت او لطمه وارد کرده است ، به چشم نمي خورد .
کليت قصه بر اساس آشنايي جي . ام بري با ليولين ديويز شکل گرفته است و اين آشنايي بري با سيلويا و چهار پسرش درست در زماني است که در نهايت افت قدرت خلاقانه اش قرار دارد و در عين حال آخرين نمايش نامه اش نيز شکست سختي خورده است .
پرداختن کارگردان به مضامين مهم و پر اهميتي چون قدرت تخيل و دنياي شگفت انگيز کودکي و در ادامه از دست رفتن معصوميت اين دوران از موارد قابل تحسين در فيلم است . جاني دپ با اين فيلم بار ديگر اثبات نمود که از استعداد بي نظيري بر خوردار است ، او با ايفاي نقش بري ، تصوير خارق العاده اي ترسيم کرده که تنها با اهداي جايزه اسکار از او مي توان قدرداني کرد . علاوه بر بازي درخشان دپ ، بايد به هنر نمايي داستين هافمن کهنه کار نيز اشاره کرد ، وي در نقش چارلز فورمن تهيه کننده ، با ارايه کاراکتري کمدي سهم خود را در اين فيلم به خوبي پرداخته است . از ديگر بازيگران موفق فردي هايمور است که با توجه به سن و سالش در نقش پسري که نمي تواند با سوگ از دست دادن پدر و حس گناه کاري مربوط به آن کنار بيايد ، به خوبي ايفاي نقش کرده است . در جستجوي نا کجا آباد را بايد يک فيلم سالم بدانيم . يک نمايش سرگرم کننده خوب و البته نه فوق العاده . به هر حال اين فيلم از جمله آثاري است که ارزش آن را دارد که يک بار به تماشايش بنشينيد . به خصوص کساني که به داستانهاي پيتر پن علاقه دارند ، مي توانند پدر خوانده و خالق اين شخصيت را بر پرده عريض سينما مشاهده کنند .
کارگردان : مارک فوستر
بازيگران : جاني دپ ( سر جيمز متيو بري ) ؛
داستين هافمن ( چارلر فرومن ) ؛
کيت وينسلت ( سيلويا ديويس ) ؛ فردي هايمور ( پيتر ) ؛
نيک راد ( جرج ) ؛
جرج پراسپورو ( جيک ) ؛ لوک اسپيل ( مايکل ) ؛
رادا ميچل ( مري ، همسر بري ) ؛ جولي کريستي ( مادر سيلويا ) ؛
محصول 2004 آمريکا ؛ مدت : 106 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:24 AM
بازيگران: راسل كرو، رنى زلوگر و پل جياماتى؛ كارگردان: ران هاوارد (يونيورسال، ۳ ژوئن)
فيلمى براساس زندگينامه جيمز براداك، مشتزن معروف دهه ۳۰ كه همكارى دوباره مثلث راسل كرو، ران هاوارد و آكيوا گلدزمن را پس از فيلم ذهن زيبا به همراه دارد. در واقع گروه اسكارى سال ،۲۰۰۲ اين بار گرد هم آمده اند تا يك زندگينامه ديگر را به يك روايت اسكارى تازه بدل كنند: «تجربه تصوير كردن زندگى آرام خانوادگى اين مشتزن، خيلى سخت تر از كار در دكور فيلم آپولو ۱۳ بود. بازخوانى داستانى واقعى كه بايد به معناى واقعى كلمه، كارگردانى و دراماتيزه مى شد.» براى ساخت مرد سيندرلايى، شهر تورنتو بدل به نيويورك دهه ۳۰ شد. رنى زلوگر كه در اين فيلم نقش مى، همسر جيمز را ايفا مى كند، درباره دشوارى نقش خود چنين مى گويد: «او زنى است كه حتى دل ديدن مبارزه هاى همسرش را روى رينگ ندارد. نمى تواند مشت خوردن و صدمه ديدنش را تماشا كند و تنها به مردش افتخار مى كند، چرا كه او در عين حفاظت از خانواده، يك قهرمان است.»
Mr.M.J
30th March 2008, 01:25 AM
بازيگران: چارليز ترون، مارتين كوكاس، جانى لى ميلر و فرانسيس مك دورماند؛ كارگردان: كارين كوزاما (پارامونت، سپتامبر)
در اين اكشن ماجراجويانه كه بر اساس مجموعه انيميشن موفق شبكه «ام تى وى» شكل گرفته، همه چيز در قرن بيست و پنجم رخ مى دهد؛ زمانى كه قواعد كنونى از ميان رفته و دو فرهنگ متضاد شكل گرفته است. در چنين شرايطى ايون فلاكس (چارليز ترون) كه يك آدمكش حرفه اى است، در مقابل ديكتاتور دانشمند ديوانه اى به نام ترور گودچايلد (مارتين كوكاس) مى ايستد، اما دلايل اين مأموريت و شرايطى كه بوجود مى آيد سبب مى شود احساسى در ايون نسبت به ترور پديد آيد: « احساس كردم عمده ترين كارى كه بايد در اين فيلم انجام شود در آوردن همين حس و حال است.» اين جمله را كوزاما مى گويد و اضافه مى كند كه وجه اكشن فيلم براى او كه تجربه كار در چنين فضاهايى را دارد، چندان مشكل آفرين نبوده است. چارليز ترون هم مشكل ترين وجه فيلم را، نه صحنه هاى اكشن، كه لباسى مى داند كه در سراسر فيلم بر تن داشته: «آن پوشش چنان دست و پاگير بود كه در سراسر فيلم با آن مسأله داشتم. آن زمين خوردن ميانه هاى كار هم به همين مسأله باز مى گشت.» اشاره ترون به مصدوميتى است كه براى او در ميانه هاى فيلم پيش آمد و سبب شد فيلمبردارى شش هفته اى متوقف شود.
Mr.M.J
30th March 2008, 01:27 AM
بازيگران: ارلاندو بلوم، كريستن دانست و سوزان ساراندون؛ كارگردان: كامرون كرو (پارامونت، ۲۹ ژوئيه)
اين داستان درباره مرد جوانى است كه با مرگ پدرش درهم مى شكند؛ روايتى اتوبيوگرافيكال از كامرون كرو در مقام كارگردان. درو بايلور (ارلاندو بلوم) پسر يك كارخانه دار پس از مرگ پدر بر سر دوراهى مى ماند. ادامه راه او و تامين زندگى مادر (سوزان ساراندون) و خواهرش، يا گذشتن از همه چيز. او با كلر (كريستن دانست) ملاقات مى كند. دخترى كه به گفته كرو، بايلور را به جهنمى عميق تر مى برد. اين فيلم قرار بود خيلى زودتر از اين آماده شود. زمانى كه آشتون كاچر ستاره پركار اين يكى دو سال از پروژه كنار رفت، به نظر مى رسيد حتى ساخت فيلم هم منتفى شده اما ارلاندو بلوم به فرشته نجات كرو بدل شد. خود بلوم مى گويد: «كامرون فقط يك لحظه را فيلمبردارى و آن لحظه پر بود از زيبايى و صميميت. همان وقت دانستم كه با او كاملاً راحت خواهم بود.»
Mr.M.J
30th March 2008, 01:29 AM
خلاصه داستان
ليني کريگان ، اهل سياتل ، بيشتر دوران جواني خود را صرف کار هاي خاص کرده است : او ساعت ها در باشگاه ورزشي وقت مي گذراند تا تناسب اندامش را حفظ کند ، با يک بازيکن معروف بيس بال نامزد شده است و به خاطر شهرتي که بابت حضورش در تلويزيون دارد بخشي از زمانش را صرف امضاء دادن مي کند .
او مي خواهد يک پله جلوتر برود و از خبر خواندن در برنامه تلوزيوني سياتل ، کار را به خبر خواندن در شبکه سراسري بکشاند . مدير شبکه او را به همکاري با پيت اسکانلان ، فيلمبردار خبره تلوزيوني تشويق مي کند ، ولي مشکل اينجاست که ليني و پيت قبلا ً با هم سر و سري داشته اند . اين دو به هيچ وجه نمي توانند با هم کنار بيايند و مثل آب و روغن هستند .
يک روز که ليني مشغول مصاحبه با « جک پيش گو » ـــ مردي بي خانمان با قدرت فرا رواني ـــ اسـت ، او براي لينـي سه چيز را پـيش گوئــي مـي کند : تيــــــم « سي هاوکس » ــ شاهين هاي دريائي ــ بازي بعدي خود را با شش امتياز خواهد برد ، فردا تگرگ خواهد باريد و ليني پنج شنبه بعد خواهد مرد . وقتي دو پيش گوئي اول درست از آب در مي آيد ، ليني نگران وضعيت خود مي شود و پي مي برد که ارزش هاي مورد علاقه اش نادرست بوده اند . او در زندگي و هدف هايش تجديد نظر مي کند و سعي مي کند آخرين هفته زندگي اش را با معناي جديدي سپري کند .
کارگردان : استيون هرک
بازيگران : آنجلينا جولي ( ليني کريگان ) ؛ ادوارد برنز ( پيت اسکانلان ) ؛ کريستين کين ( کل کوپر ) ؛ توني شالوب ( جک پيشگو ) ؛
استاکارد چنينگ ( دبورا کانرز ) ؛ مليسا اريکو ( آندرا ) ؛
محصول 2002 آمريکا ؛ مدت : 97 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:31 AM
خلاصه داستان
آخرين ساعتهاي زندگي مسيح پيش از به صليب كشيده شدن : مسيح كه پس از شام آخر براي دعا به باغ جتسيماني رفته ، در برابر وسوسه هاي شيطان ايستادگي مي كند . پس از خيانت يهودا اسخريوطي ، مسيح را دستگير مي كنند و به اورشليم مي برند . در آنجا رهبران فريسي ها اتهام كفر به او مي زنند و دادگاه او را محكوم به مرگ مي كند . مسيح را به نزد پونتيوس پيلاتوس حكمران رومي فلسطين ، مي آورند و او كه دريافته با مسئله اي سياسي روبروست قضيه را به پادشاه هرود واگذار مي كند . هرود ، مسيح را به او بر مي گرداند و پيلات به حاضران اين اختيار را مي دهد تا از بين مسيح و باراباس تبهكار ، يكي را براي بخشوده شدن انتخاب كنند تا ديگري اعدام شود .
مردم ، آزادي باراباس و اعدام عيسي مسيح را مي طلبند . مسيح به سربازان رومي سپرده مي شود كه او را به باد تازيانه مي گيرند . سپس پيلات از مردم مي پرسد كه آيا همين مجازات براي او كافيست ؟ ولي مردم مرگ مسيح را مي خواهند . پيلات با شستن دستانش خود را از اين ماجرا مبرا مي سازد و به افرادش فرمان مي دهد خواسته مردم را اجابت كنند . صليب را بر دوش مسيح مي گذارند و به او امر مي كنند تا صليب را از خيابان هاي اورشليم تا تپه هاي جلجتا حمل كند . در آنجا او را به صليب مي كشند و همانجا مسيح آخريم وسوسه اش را از سر مي گذراند ،يعني اين ترس كه مبادا خدا او را بحال خود وانهاده باشد . او سرانجام بر ترسش غلبه مي كند ، نگاهي به مريم مي اندازد و جمله اي به زبان مي آورد كه تنها مريم مي تواند آن را بدرستي بفهمد : « كار به انجام رسيد . » و سپس جان مي سپارد : « روحم را به دستان تو مي سپارم . » در لحظه مرگ او ، طبيعت نيز منقلب مي شود .
كارگردان : مل گيبسون
بازيگران : جيمز كاويزل ( مسيح ) ؛ مونيكا بلوچي ( مريم مجدليه ) ؛ كلاديا گريني ( كلاديا پروكس ) ؛ مايا مور گنسترن ( مريم ) ؛ رزاليندا چلنتانو ( شيطان )
محصول 2004 آمريكا ؛ مدت : 127 دقيقه ، به زبانهاي آرامي ، لاتين ،عيري با زيرنويس انگليسي
Mr.M.J
30th March 2008, 01:41 AM
خلاصه داستان
رودخانه مرموز داستان زندگي سه مرد و و تراژديهاي زندگي شخصي شان است . اين سه مرد عبارتند از : جيمي ، شون و ديو . وقتي براي اولين بار اين سه نفر ديده مي شوند ، نوجوان هائي هستند که در يک محله آرام شهر بوستون در حال بازي هاکي اند . بچه ها براي نوشتن يادگاري بر روي سيمان تازه ريخته شده بر روي زمين اسمهايشان را مي نويسند و هنوز ديو اسمش را بطور کامل ننوشته که سر و کله يک اتومبيل پيدا مي شود . مرد نتراشيده نخراشيده اي از داخل اتومبيل بيرون مي آيد و خودش را يک پليس معرفي مي کند . او بچه ها را به خاطر تخريب اموال عمومي مورد شماتت قرار مي دهد و سپس ديو را سوار ماشين کرده و با خود مي برد . کمي بعد مشخص مي شود که اين مرد که خودش را جاي پليس معرفي کرده يک منحرف جنسي است . او براي چهار روز ديو را زنداني مي کند و مورد آزار و اذيت قرار مي دهد . ديو عاقبت مي گريزد .
سپس سي سال به جلو مي رويم . سه دوست قديمي ـ جيمي ، شون و ديو ـ بزرگ شده و هر کدام زندگي خاص خود را دارند . جيمي که داراي سوء سابقه جزائي ست در حال حاضر يک فروشگاه عطاري را اداره مي کند . او با همسر دومش آنابت و سه دخترش زندگي مي کند . بزرگترين دختر آنها ، کيت 19 سال دارد . کيت عاشق پسري به اسم براندن است و اين دو قصد دارند به اتفاق هم فرار کنند و اين در حالي است که براندن مورد تأييد جيمي نيست . شون نيز در حال حاضر کارآگاه پليس ايالت ماساچستز است . همسر شون حامله است اما روابط اين دو بحراني است . ديو ، دوست سوم نيز با سلست ازدواج کرده و داراي يک فرزند پسر هستند . کيت که در فروشگاه پدرش ، جيمي ، کار مي کند قبل از اجراي نقشه فرار به قتل مي رسد . جنازه او در حالي که بشدت مضروب شده ، پيدا مي شود . شون به اتفاق همکارش ، وايتي ، مأمور رسيدگي به اين پرونده مي شوند . به زودي مشخص مي شود که ديو يکي از مظنونين اصلي است . او در شب حادثه با لباس خونين به خانه بازگشته و بهانه قابل قبولي براي غيبت خود ارائه نکرده است . از سوي ديگر جيمي ، پدر دختر مقتول ، تحقيقات خود را آغاز مي کند تا پس از يافتن قاتل دخترش ، شخصا ً وي را به سزاي اعمال خود برساند . او در هنگام خاکسپاري دخترش قسم مي خورد که قبل از پليس قاتل را پيدا خواهد کرد و از او انتقام خواهد گرفت .
رودخانه مرموز بررسي پيچيده و سخت دو پهلوي پيوند ها و دوستي هاي قديمي ، مسئوليت هاي اخلاقي و بازي هاي تقدير است . صحنه هاي احساسي پن به دنبال اين جنايت ــ وقتي پي مي برد کيتي ناپديد شده ، بدترين بلاي ممکن را پيش بيني مي کند و در حالي که جسد در مرحله شناسائي است ، سعي دارد از حلقه نيروهاي پليس بگذرد .
يا ضمن آن که شان و همکارش وايتي دارند از او تحقيق مي کنند ، احساســاتش را فرو مي خورد ــــ ... همگــي فرصت هـــاي طـــلائـــي « بازيگرانه » اي بوده اند و شان پن عصبي و نا آرام با کنترلي غريب ،بهترين استفاده از اين موقعيت ها را کرده است . پن آنقدر بر فيلم تسلط داشته که توانسته نقش فرو خورده در وجود جيمي را تبديل به هسته اصلي داستان کند . انتخاب بازيگر ها بي عيب و نقص بوده است . پن در نقش گنگستر اصلاح شده اي که غريضه هاي اصلي اش دوباره در وجودش زنده مي شوند ، در بالاترين سطح بازيگري خود قرار دارد . رابينز با شکنندگي و حساسيت اش ، در نقش نا معمول شخصيتي درون گرا که هنوز از جراحتي قديمي و غير قابل التيام رنج مي برد ، شگفت زده مي کند . بيکن به سبک ايستوود 30 سال پيش بازي اش را ارائه داده و فيشبورن نيز در نقش همکارش ، فرصتي بيش از آنچه مي بينيم براي عرضه شخصيت يک بعدي اش در اختيار نداشته است دد يکي از نکات قابل توجه فيلم ادامه هنر نمائي ايستتود در ساختن موسيقي متن فيلم مي باشد . موسيقي تأثير گذار و دراماتيکي که بر بيننده تأثير فراواني مي گذارد .
کارگردان : کلينت ايستوود
بازيگران : شان پن ( جيمي مارکام ) ؛ تيم رابينز ( ديو بويل )
کوين بيکن ( شون ديواين ) ؛ لارنس فيشبرن ( وايتي پاورز ) ؛ مارسيا گي هاردن ( سلست بويل ) ؛ لورا ليني ( آنا بت مارکام ) ؛
محصول 2003 آمريکا ؛ مدت : 137 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:47 AM
خلاصه داستان
ديويد آمز سي و چند ساله روزگار خوشي دارد . سهام دار عمده يک مؤسسه انتشاراتي موفق است و از هر چيز بهترينش را دارد : شغلي خوب با ساعت هاي کاري کوتاه ، دفتر کاري خوش منظره در منهتن ، و دوستي به نام جولي که دلباخته ديويد است .
اما يکروز ديويد اتفاقي با دختري اسپانيائي به نام سوفيا برخورد مي کند و به او دل مي بازد رابطه او و سوفيا ، حسادت جولي را بر مي انگيزد .
چون رابطه خودش و ديويد را فراتر از يک دوستي ساده مي داند بنابراين او که آزرده و تحقير شده ، ديويد را به سواري مي برد و در راه باعث تصادف اتوموبيلش مي شود و خودش کشته و ديويد بشدت مجروح مي شود . ديويد زنده مي ماند اما صورتش از بين مي رود و مجبور مي شود نقاب بزند تا زخم ها و زشتي هاي صورتش را که زماني جذاب بود پنهان کند .
آسمان وانيلي ، باز سازي کامرون کرو از فيلم اسپانيائي چشمانت را بگشا ( 1997 ) ساخته آلخاندرو آمنابار ، فيــلمي ملايم و حرفه اي است . فيلم ــ که عنوانش از يکــي از نقاشـــي هاي مـــونه گرفته شـــده ــ مثل سلف اسپانيائي خود اثري هوشمندانه و ترکيبي از چند ژانر مختلف است . داستاني افسانه اي و نا متعارف که ترکيبي از ژانرهاي عشقي ، اسطوره اي ، وحشت ، معمائي ، و علمي تخيلي است . در بسياري موارد ، فيلم به مسائل فلسفي از جمله تفاوت بين واقعيت و رويا مي پردازد و اغلب اين تفاوت ها را آشکار مي کند . آسمان وانيلي به ترانه آشناي کودکان که مي گويد : « زندگي تنها يک روياست » معناي جديدي مي بخشد . در پايان آسمان وانيلي به بسياري از پرسش هايي که مطرح مي کند ، پاسخ مي دهد و اکثر رشته هاي گسسته داستان را به هم مي بافد . اما آن جا که توضيح هائي در پانزده دقيقه پاياني ارائه مي شود ، مهمترين بخش فيلم رخ مي نمايد : تلاش براي حدس زدن داستان ، لذت بردن از رابطه عاشقانه ديويد و سوفيا که ساختي دقيق دارد ( و کسي بهتر از کرو نمي توانست به آن بپردازد ) و درک جزئيات کار کارگرداني که مي داند چه مي خواهد بکند . شايد جنبه هاي علمي تخيلي ، فيلم کرو را به حوزه اي نا آشنا و جديد ببرد ( او در بيان رابطه متقابل افراد موفق تر است ) ، اما باز راهش را گم نمي کند .
کارگردان : کامرون کرو
بازيگران : تام کروز ( ديويد آمز ) ؛ پنه لوپه کروز ( سوفيا سرانو ) ؛
کامرون دياز ( جولي جياني ) ؛ کرت راسل ( دکتر مک کيپ ) ؛
جيسن لي ( برايان شلبي ) ؛
محصول 2001 آمريکا ؛ مدت : 135 دقيقه
Mr.M.J
30th March 2008, 01:50 AM
خلاصه داستان
تمامي داستان چشمان کاملا ً بسته يا همان چشمان ِ باز ِ بسته در طي دو روز سپري مي شود . محل وقوع داستان شهر نيويورک و زمان وقوع داستان دهه 1970 ميلادي است . دکتر ويليام هارفورد پزشک و روانکاوي است که بيماران او عمدتا ً از افراد سطح بالا و ثروتمند منهتن هستند . همسر وي ، آليس بيشتر اوقات خود را در خانه مصروف نگهداري از تنها دخترشان مي کند .
اين دو مدت 9 سال است که ازدواج کرده اند و چنين به نظر ميرسد که رابطه زناشوئي آنها کاملا ً سالم و ايمن است . اما شرکت آنها در يک مهماني کريسمس که توسط يکي از دوستان پروتمندشان بر پا شده ، شرايط تازه اي را برايشان فراهم مي آورد .
در اين مهماني ، هم ويليام و هم آليس پيشنهاداتي براي برقراري رابطه از سوي افراد مختلف دريافت مي کنند . ريچارد با دو مدل لباس و آليس با يک محفل نشين ثروتمند مجاري آشنائي نزديکي برقرار مي سازند .
در ادامه ، هنگامي که آن دو در منزلشان هستند ، مخدر مصرف مي کنند و آليس بعد از مصرف مخدر گوئي زبان به اعتراف گشوده باشد رو به شوهرش ابتدا به حالتي نه چندان جدي از آن دو مدل مي گويد و اينکه ريچارد را با آن دو ديده است و سپس با حالتي جدي تر از خود ميگويد و اينکه زماني بعد از ازدواجشان در سفري که با هم داشته اند از افسر دريانوردي خوشش آمده و ديگر آنکه اين حس چندان در او جديّت داشته که حتي در صورت امکان براي يکبار هم که شده حاضر بوده خود را در اختيار او بگذارد . اين اعتراف موجب بهت و حيرت ويليام ميشود و نهايتاً وي را به تفکر عميق در خصوص احساسات نفساني اش وا ميدارد . ويليام حيرت زده ، نهايتا ً به مجموعه اي از روابط عنان گسيخته با بيماران و فواحش نزول مي کند . ويليام در موقعيتي جديد در تمام لحظاتي که ممکن باشد خيانت احتمالي و صورت نگرفته آليس را در ذهنش مجسّم مي کند . او در راه منزلش به شکلي ناخواسته به منزل يک فاحشه پا ميگذارد اما خود را در موقعيتي قرار نميدهد که مجبور به انجام کاري شود . سپس با يکي از دوستان قديمي اش که نوازنده پيانو است روبرو مي گردد .
و بعد از صحبت کردن با او کنجکاو براي حضور در جمعي ميشود که دوستش از آن تعريف ميکند . جمعي از اشراف که با لباس مبدّل و نقاب با اجراي مراسم بخصوص به روابط جنسي با فواحش مي پردازند دد دوستش ويليام او را از حضور در آن مهماني بر حذر ميدارد و از خطر ناشي از حضور در آن مهماني ميگويد اما ويليام زير بار نميرود و کلمه رمز را براي ورود مي پرسد . در ادامه شاهد حضور ويليام در آن مراسم ، گرفتار شدن او به لحاظ غريبه بودنش و چگونگي رهائيش و عواقب حضور در آن مراسم خواهيم بود . در نهايت آليس و ويليام را به هنگام خريد کريسمس به همراه دخترشان ميبينيم و اينکه آليس از او ميخواهد در اولين فرصت تجربه جديدي از رابطه با هم را تجربه کنند .
منتقدان آمريکائي واکنشهاي متفاوتي در خصوص اين فيلم از خود بروز داده اند . منتقد فيلم نشريه نيويورک تايمز معتقد است که « اين فيلم افسون کننده و شاهکار ديگري به شاهکارهاي قبلي کوبريک اضافه کرده است » . منتقد فيلم روزنامه نيويورک پست مي نويسد : « چشمان کاملا ً بسته ، چشمان را خيره مي کند اما در عين حال مأيوس کننده نيز هست » . کن توران منتقد روزنامه لوس آنجــلس تايمز مـــعتقد اســـت : « نهايتاً اين فيلم ، بيش از آنکه از حيث محتوا اهميت داشته باشد به خاطر حس و حالي که دارد بايد مورد توجه قرار بگيرد . »
نيکول کيدمن درباره اين فيلم گفته بود : « آن روزها هر کس من و تام را با هم ميديد بلافاصله از ما مي پرسيد : آه خداي من ؛ شما دو تا چگونه و چطور راضي شديد در چنين فيلمي که مضمون آن درباره جنسيت ، هوس و اروتيسم است بازي کنيد ؟ و پاسخ ما به اينگونه افراد اين بود که : معدود کارگردانان بزرگي در جهان امروز ما وجود دارند که ما دو تا حاضر باشيم در فيلم آنها چنين حاضر شويم و بازي کنيم و استنلي يکي از اين ابر فيلمسازان بود .
تام کروز درباره بازي اش در اين فيلم گفته است : « من وقتي حاضر به بازي در فيلم استنلي شدم ، به حرف هيچکس و از جمله حرفهاي منفي جک نيکلسون در خصوص بد اخلاقي کوبريک توجه نکردم . استنلي آدمي مطلع بود که درباره هر چيزي که فکرش را بکنيد ، از ضربه زدن زيبا به يک توپ گلف تا عميقترين مسائل فلسفي اطلاعات عميق و برداشتهاي منحصر بفرد داشت . من تجربه بازي در فيلم چشمان کاملاً بسته را هرگز فراموش نخواهم کرد . کوبريک در ماه مارس همان سال در گذشت و آنقدر مجال يافت تا بتواند نسخه تدوين شده فيلمش را تماشا کند . او درست پس از چهار روز که از پايان تدوين فيلم سپري شده بود دار فاني را وداع گفت .
کارگردان : استنلي کوبريک
بازيگران : تام کروز ( دکتر ويليام هارفورد ) ؛
نيکول کيدمن ( آليس هرفورد ) ؛
taranom
30th March 2008, 07:07 AM
خسته نباشي
Mr.M.J
31st March 2008, 02:09 AM
خلاصه داستان
شرکت هيولا ها جائي است که اعضاي آن بچه هاي زميني را مي ترسانند و جيغشان را مي گيرند تا در سرزمين هيولا ها از آن به عنوان سوخت استفاده کنند .
موفق ترين تيم جيغ رباي هيولا ها را سالي ساليوان ( هيولائي پشمالو و آبي و ارغواني ) و دستيارش مايک وازوفسکي يک چشم تشکيل مي دهند .
سالي ــ که در اصل هيولائي مهربان است ــ ظاهر ترسناکتري دارد و اين دو دارند با بالاترين رکورد جيغ ربائي تاريخ نزديک مي شوند . در اين ميان رندال باگز ؛ رقيب آنها ، حاضر به هر کاري است تا آنها را کنار بزند . يک شب رندال تصميم مي گيرد دست به سفري غير قانوني به سرزمين آدمها بزند . سالي تصادفي متوجه نقشه او مي شود و وقتي دري را باز مي کند تا از قضيه سر در بياورد دختربچه اي سه ساله به نام بو
از آستانه در مي گذرد و پا به سرزمين هيولا ها مي گذارد . شهر هيولا ها دچار وحشتي غير قابل توصيف مي شود چرا که دختربچه اي زميني وارد آنجا شده است . هرج و مرج ادامه پيدا مي کند و اين در حالي است که سالي و مايک سعي دارند دخترک را پنهان کنند ، مراقب خودشان باشند و نقشه مخفيانه رندال را برملا کنند .
يادتان مي آيد در دوران کودکي از لولوهاي زير تخت و داخل کمد مي ترسيديد و والدينتان مي گفتند لولو وجود ندارد و شما را به خوابيدن ترغيــــب مي کردند ؟ شرکــــت هيولا ها ، بر هميـــن جنبه انگشت مـــي گذارد اين انيميشن از آن دسته فيلم هائي است که در سطوح مختلف کارائي دارد . با ريتمي سريع ، خوشمزگي هائي براي بچه ها و متني زيرکانه و جلوه هاي بصري تأثيرگذار براي بزرگتر ها . شرکت هيولا ها يکي از معدود فيلمهاي خانوادگي است که والدين هم از ديدن آن لذت مي برند و آدمهائي که هنوز فرزندي ندارند هم مي توانند به تنهائي يه سينما بروند و فيلم قادر است هر بيننده اي را از هر گروه سني راضي نگاه دارد و هرچه تماشاگر بزرگسال تر باشد شوخي هاي اين فيلم را بيشتر درک مي کند . در اين فيلم رابطه احساسي بو و سالي به دل مي نشيند و بخشي از آن به اين دليل است که انيماتور ها تمام سعي خود را کرده اند تا شخصيت بو جذاب و با مزه باشد و موفق هم شده اند . دخترک کوچولو دل سالي را به دست مي آورد و مايک سفت و سخت را هم نرمتر مي کند .
کارگردان : پيتر داکتر و ديويد سيلورمن ــ بازيگران ( صداها ) : بيلي کريستال ( مايک وازوفسکي ) ؛ جان گودمن ( سالي ساليوان ) ؛ جيمز کابرن ( آقاي واترنوز ) ؛ مري گيبز ( بو ) ؛ استيو بوشمي ( رندال باگز )؛
محصول 2001 آمريکا ؛ مدت : 92 دقيقه
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co