توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ساندویچ مغز
dan_nafiseh
22nd April 2008, 06:18 PM
فصل اول:
_ " اوه!! چه هوایی!! " اطراف جاده را مه فرا گرفته بود. با اینکه جاده مستقیم بود و هیچ خمیدگی نداشت, به سختی می توانستم امتداد آن را ببینم. هرگاه که مه کمتر می شد, محیط اطرافم را می دیدم. گاهی بیابان بود و گاهی جنگل. اولین باری بود که به من محموله ای داده شده بود تا از آن جاده بگذرم. آن جاده به شهری متروکه متصل می شد و من آجر و خرت و پرت های دیگری را باری ساختن و تعمیر خانه ها می بردم. رییس جدید من که از شهردار استان دستور گرفته بود تا شهر مرزی را دوباره تعمیر کند, به من امر کرد تا بارها را از این جاده به مقصد برسانم.
شگفتی های زیادی در آنجا وجود داشت که عجیب ترین آن این بود که تنها خاک اطراف درختان حاصل خیز بودند! به صورت یک دایره ناهموار!
ناگهان هوای آنجا گرم می شد و ناگهان سرد و گاهی هم چند قطره ای باران می بارید. خیلی عجیب بود. مثل اینکه فصل های سال پشت سر هم در رفت و آمد بودند. هیچکس در آن جاده به جز من نبود. وقتی دلتنگ می شدم به وسیله آینه بغل کامیونم, به راهی که آمده بودم نگاه می کردم تا بلکه همزادی به شکل خود پیدا کنم. شهردار نزدیک آن شهر حتی به خود زحمت نداده بود که جاده را آسفالت کند. هنگامی که بادی می وزید, خاک ها را به داخل اتاقک می آورد. تنها دلخوشی ام صدای پرندگان و البته سنجاب هایی بود که از لانه خود به من نگاه می کردند.
ماهیچه های بدنم پشت سر هم منبسط و منقبض می شدند زیرا گاهی در آن بیابان عرق می کردم و گاهی هم که وارد جگل می شدم, بدنم سرد می شد.
هشت ساعت بود که بدون استراحت رانندگی کرده بودم. در عمرم به این اندازه نترسیده بودم. ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد. با خود فکر می کردم که اگر مانند داستان ها الآن کامیون خراب شود, یا بنزین به طور ناخودآگاه تمام شود, چه خواهد شد؟
با خود می گفتم محال است! من که در داستان نیستم! وقتی در آن فکر بودم, در ته قلبم به نقطه ای که می ترسیدم توجه داشتم. مدام خود را راضی می کردم که اتفاقی نمی افتد و نباید هم بترسم. اما نمی شد. با آن مه, جنگل, بیابان و بارانی که می بارید اصلا نمی شد نترسید! مثل این بود که وقتی وارد جاده شده ام, پایم را درون خواب و خیال شخصی گذاشته باشم که تاکنون دنیا را ندیده است و فقط توصیف دیگران را شنیده. واقعا وحشتناک بود. چندین بار شد که دور بزنم و از همان راهی که آمده ام, برگردم اما به فکر رییس سرسختی که تازه کار بود, افتادم. او برای همه به غیر از من سرسختی نشان می داد. با من خیلی مهربان بود و من دوست نداشتم با این کارم اعتماد او را نسبت به خود کاهش دهم اما نمی دانم که چرا به من این بارها را داد تا به شهر متروکه ببرم؟!
هرگاه که از روی سنگی عبور می کردم, آجرهای درون جعبه های مقوایی تلق تلوق صدا می کردند. در بیابان گرم و خشک بودم و تی شرتم از دمای بالا خیس عرق شده بود. بطری آب معدنی را برداشتم و آخرین قطره های آب را هم تمام کردم. این سومین بطری آب من بود که اکنون تمام شد.
مه طرافم کمتر شده بود و می توانستم کوه های دور را هم ببینم. با یک دست فرمان را گرفتم و دست دیگرم را لبه پنجره بازگذاشتم. به درختان بلند قامتی که پراکنده روییده بودند, نگاه می کردم و سعی می کردم ترس را از خود دور کنم. به جاده چشم دوختم اصلا جای تایر ماشین یا کامیون دیده نمی شد. مثل اینکه من اولین نفری بودم که آنجا را فتح می کردم. در همین افکار بودم که کامیون با صدای ناهنجاری ایستاد. تپش قلبم سریع تر شد. با چشمانی آکنده از وحشت به قسمتی که بنزین را نشان می داد, نگاه کردم. فلش کوچک, روی خط قرمز ایستاده بود!
dan_nafiseh
5th May 2008, 05:57 PM
فصل دوم:
تنها صدای زوزه باد شنیده می شد, چند دقیقه به فلش نگاه کردم. دیگر هیچ شانسی نداشتم. هیچ شانسی نه برای زنده ماندن و نه برای رسیدن به شهر متروکه. سرم را روی فرمان گذاشتم. دیگر به خط پایان رسیده بودم. هیچ کاری نمی توانستم بکنم. دیگر آب هم نداشتم. از ماشین پیاده شدم و خود را در ریگ زارها انداختم. چند دقیقه ای به آسمان صاف و آبی نگاه کردم. ناگهان نعره ای سر دادم. انعکاس صدایم را در برخورد با کوه ها شنیدم. آرام گریه کردم و به بلایی که برسرم آمده بود, فکر کردم. مدام زیر لب دعا می کردم که فرشته ای برسد و مرا نجات دهد. به انتهای جاده که میان دو کوه بود, نگاه کردم. حداقل 30 کیلومتر دیگر مانده بود و من هم دیگر هیچ آذوقه ای نداشتم.
به سمت درخت پهناوری رفتم زیر سایه اش نشستم. سرم را به تنه کلفت و زبر درخت تکیه دادم و به برگ های سبز خیره شدم. ناگهان شکوفه ای باز شد. از تعجب خشکم زد. شکوفه رشد کرد و به میوه کوچکی تبدیل شد. سیب نارس هر لحظه سرخ تر می شد. حس کردم که از تعجب قلبم از کار افتاده و خون های کثیف در رگم ایستاده است. ناگهان سیب همراه با باد, از شاخه جدا شد و روی سرم افتاد:" آخ!! "
با دستم سر دردآلودم را فشردم. سیب قرمز را برداشتم و چهار چشمی نگاه کردم" خدای من! اینجا چه خبره؟ "از همه جهت سیب را نگاه کردم. ناگهان داد و فریاد دلم بلند شد. به فکر خوردن آن افتادم. لحظه ای درنگ کردم اما قارو قور دلم امان فکر کردن نمی داد. با ولع, گازهای بزرگی از سیب زدم. خوشمزه بود و فرقی با سیب های دیگر نداشت. هنگامی که تمام شد, با معده ای پر, به فکر فرو رفتم. آیا من نیروی خاصی داشتم؟ آیا من قادر بودم یک شکوفه را کمتر از چند دقیقه به میوه تبدیل کنم؟ تمام سوال ها در ذهنم غوغا می کردند. اما این امکان نداشت که من توانسته باشم این سیب را به وجود بیاورم. ولی وقتی که من به برگ ها خیره شدم, شکوفه به وجود آمد. باقی مانده سیب را به گوشه ای پرتاب کردم و خدا را به خاطر این نعمت شکر کردم. پلک های سنگینم را روی هم گذاشتم و سعی کردم سوالات را از خود دور کنم. ناگهان صدای عجیبی را شنیدم. چشمانم را باز کردم. چندبار پلک زدم تا چشمانم به نور شدید آفتاب عادت کنند. سرم را چرخاندم و به اطرافم نگاه کردم و به دنبال منبع صدا گشتم. ناگهان از تعجب سکته کردم. به درخت تنومندی که هم اکنون روییده بود, نگاه کردم. درست همان جایی سبز شده بود که من هسته های سیب را انداخته بودم. این دیگر واقعاً عجیب بود. یک درخت بدون آب دادن و مراقبت به طور معجزه آسایی رشده کرده بود. همان طور که به درخت تنومند, که اکنون به اندازه دیگر درختان بود, نگاه می کردم, چند شکوفه سبز شدند و پس از آن سیب های قرمز رنگی رشد کردند. بلند شدم و به درخت دست کشیدم تا مطمئن شوم در خواب و خیال نیستم. تنها فکری که به ذهنم رسید فرار از آن دنیای عجیب بود ولی سنگینی پلک هایم و کوفتگی بدنم امان نمی دادند. ملافه ای را که در کامیون بود برداشتم و زیر سایه درختان چرت کوتاهی زدم.
mohammad
6th May 2008, 04:38 PM
misi?
dan_nafiseh
25th May 2008, 07:25 PM
فصل سوم:
تقریبا در هنگام غروب خورشید با وز وز یک مگس از خواب بیدار شدم و منظره ای بسیار زیبا را در اطراف خود مشاهده کردم. خورشید کم کم در پشت ریگ زارها پنهان می شد و ابرها را به رنگ های طلایی, بنفش و قرمز به وجود می آورد. هوا بسیار خنک تر از ساعت های قبل بود.
نمی دانستم چه کنم. به راه خود با پای پیاده ادامه دهم یا با دعا منتظر فرشته نجاتی بنشینم. بالاخره تصمیم خود را گرفتم. در کیفم ملافه و چند سیب گذاشتم. تصمیم داشتم به طرف شهر متروکه بروم. می دانستم که کسی در آن شهر نیست تا به داد من برسد. ولی چاره دیگری نداشتم. نمی توانستم آن همه راه را برگردم. اگر به جنگل کوچک_که در چند کیلومتر آن طرف تر بود_می رفتم می توانستم حداقل غذایی به غیر از سیب داشته باشم و بالاخره از این وضع بهتر بود. برخاستم و به راه افتادم. کم کم هوا تیره می شد و دید را مشکل می کرد. خوشبختانه یک چراغ قوه داشتم که حداقل جلوی پای خود را ببینم. گرچه نور آن هم مدت زیادی دوام نمی آورد.
راه جاده خاکی را که فقط برای عبور یک اتومبیل ساخته شده بود, پیش گرفتم. فقط در دل دعا می کردم که دیگر جانوری جلویم سبز نشود. اگر ماری از لانه خود بیرون می آمد و زهری سمی و کشنده داشت, چه؟ اگر عقرب سیاه و بزرگی نیشم می زد, چه؟ سعی می کردم این افکار را از خود دور کنم ولی مشکل بود!
آنجا منطقه ای عجیب و غریب بود. شامل بیابان و جنگل. اگر یک جانور عجیب تر در مقابل من بی دفاع قرار می گرفت, باید چه می کردم؟ ترسیده بودم. شاید بیشتر از دفعات قبل. ترسم مانند ترس های معمولی نبود. من در منطقه ای پا گذاشته بودم که به نظر می رسید کسی دیگر نیامده است. با صدای آرام شعر معروفی را زمزمه کردم. دیگر از خورشید سوزان خبری نبود و من مجبور شدم از چراغ قوه استفاده کنم. نور آن را به همه جهات می چرخاندم. هوا ابری شده بود و دیگر ستاره ای هم دیده نمی شد. مهتاب به سختی نور خود را به اطراف می پراکند.
بعد از دو کیلوکتر راه رفتن یک سیب بیرون آوردم. آن را به پیراهنم مالیدم و خوردم و ته مانده آن را زمین انداختم. ناگهان صدای شکستن چوب به گوشم خورد. ایستادم و به اطرافم به دقت نگاه کردم. آب دهانم را قورت دادم. چند دقیقه همان طور ایستادم و گوش هایم را تیز کردم. وقتی دیگر صدایی نیامد, دوباره به راه افتادم. با خود فکر می کردم که شاید سیبی را که انداخته بودم, رشد کرده و به همین دلیل صدای شکستن چوب را شنیدم اما چند دقیقه بعد معلوم شد که این حدس اشتباه بوده است!
payam69
31st May 2008, 01:08 PM
به نظرم براش پاياني در نظر نداشتي از اول (الان رو نمي دونما) همين طوري شروع كردي تا اگه خدا بخواد آخرش به يه جايي برسي
فك نكنم درست باشه
Mr.M.J
31st May 2008, 10:37 PM
به نظرم براش پاياني در نظر نداشتي از اول (الان رو نمي دونما) همين طوري شروع كردي تا اگه خدا بخواد آخرش به يه جايي برسي
فك نكنم درست باشه
نه...
نوشته...
ولی هنوز تایپ نکرده...
payam69
31st May 2008, 11:38 PM
اينم ميدونم ولي به قوله كريستين بوبن نوشته ي خوب از آخر شروع مي شود
يعني اول بايد هدفت رو معلوم كني
Mr.M.J
31st May 2008, 11:42 PM
دقت کنی تو نوشته های خودت هم تا آخرش منظورتو نمی فهمه کسی ، پس به نوشته ی مردم ایراد بی خود نگیر پسر!
payam69
31st May 2008, 11:48 PM
ماله من كلاَ داستانش گنگ بود
ولي اين به نظر بي هدف مياد
در ضمن مگه تو وكيل وسيه اوني؟
يكي نيست بش بگه به تو چه آخه
:angrysmiley:
:D
Mr.M.J
31st May 2008, 11:53 PM
داستانش بزار تموم شه بعد انتقاد کن پسر!
بچه نزار لوت بدما!!
حیف که پسر داییمی!!
خب بسه دیگه من خوابم میاد!
جواب ندیا ، چون منم نمی تونم جواب بدم ، بعدا عذاب وجدان می گیرم!
payam69
31st May 2008, 11:58 PM
عزيزم نويسندس پس انتقاد پذيره
من با خودش مي حرفم
...........................
Ali
1st June 2008, 12:05 AM
خدا رو شکر که بحث بدون زد و خورد تموم شد !
منتظر ادامه داستان هستیم ...
Mr.M.J
1st June 2008, 12:32 PM
خدا رو شکر که بحث بدون زد و خورد تموم شد !
ما عادت داریم علی جون!
شما هم عادت می کنید کم کم!:tonguesmiley:
عزيزم نويسندس پس انتقاد پذيره
من با خودش مي حرفم
...........................
با من کل کل می کنی؟!
اگه به مامانم نگفتم!
Amir_A
1st June 2008, 12:35 PM
بابا مگه چي شده تو هم اين قدر شلوغش مي كني ما مانت
كار داره
Mr.M.J
1st June 2008, 12:39 PM
بابا مگه چي شده تو هم اين قدر شلوغش مي كني ما مانت
كار داره
نه اون مامانم نه!
اون یکی که میشه عمه ی واقعیه پیام!:tonguesmiley:
Amir_A
1st June 2008, 12:42 PM
اهان فهميدم
معلومه كه مامانت خيلي عصبانيه
payam69
1st June 2008, 02:14 PM
اگه بگم غلط كردم حل مي شه يا بايد با مامانت روبه رو شم؟
dan_nafiseh
21st June 2008, 02:10 PM
فصل چهارم:
همان طور که برای خود آواز می خواندم, ناگهان صدای زوزه گرگ, باعث توقفم شد. زانوانم می لرزیدند, دندان هایم با سروصدایی به هم می خوردند. صدای گرگ از همان نزدیکی شنیده می شد. کم مانده بود سکته کنم. یک چاقو را که برای پوست کندن میوه برداشته بودم, بیرون آوردم. این تنها وسیله ای بود که می توانستم با آن از خود دفاع کنم. همان طور که چاقو را بیرون می آوردم, عکس خانوادگی مان هم بیرون آمد. عکس قدیمی و سیاه و سفید بود. مادر و پدرم در بین چهار فرزندشان نشسته بودند. من و دو برادرانم پشت سر آنها ایستاده بودیم و خواهر کوچکم که در عکس فقط چند ماه داشت, در آغوش مادرم بود. برادرانم که هر دو, برخلاف من, زن و فرزند دارند, در شهری دیگر زندگی می کنند. برادر بزرگترم, جان, که در عکس دست خود را روی شانه پدرم گذاشته بود, و موهایی مشکی و بلند داشت, در مدرسه ای کار می کند. فرزندش رونالد, فقط 5 سال دارد. همسرش بسیار زیبا و از خانواده ای ثروتمند است. آن دو در کالج با یکدیگر آشنا شده بودند و پس از مدتی با هم ازدواج کردند. همسر جان به دلیل علاقه شدیدی که به وی داشت, از خانواده خود جدا شد.
برادر دیگرم جو, در کودکی پسری شیطان بود و مادرم گاهی او را شر یا بلا صدا می کرد. همسرش, با پدرم در شرکتی کار می کرد و این دلیل آشنایی آنها بود. او نیز فرزندی داشت که هنوز به دنیا نیامده بود.
جو در عکس زبان خود را برای خواهر کوچکم, جکی بیرون آورده بود. جکی تنها عضو خانواده ام بود که او را بسیار دوست داشتم. او دختری مهربان و ساکت بود و من همیشه در کارهایم با او مشورت می کردم. حتی در مورد شغلم!
جکی موهایی بلند و قهوای داشت و همچنین قدی بلند. او را شبیه ترین فرد به مادرم می دانستند. جکی تنها یک سال با من اختلاف سنی داشت و در درس هایش بسیار موفق بود. اما حیف که زندگیش دوامی نیاورد. در سن 25 سالگی که از کالج به خانه می آمد, توسط فردی دزدیده شد. چند روز بعد جنازه او را پایین پلی پیدا کردند.
اکنون دو سال از آن حادثه ناگوار می گذرد و من تنهای تنها هستم. وقتی جکی را به یاد می آورم, مهربانی هایش را, خوبی هایش را, و همه زندگی اش را, دلم می گیرد. وقتی به یاد می آورم که چگونه در حیاط با هم بازی می کردیم چگونه در درس ها به من که حتی از او بزرگ تر بودم کمک می کرد, دیگر نمی توانم باور کنم که از پیش من رفته است و دیگر کسی را ندارم که برایم داستان هایی کوتاه تعریف کند و از خاطرات کالج و مدرسه اش برایم بگوید.
مادرم اسم مرا سیریوس گذاشت. او معتقد بود که روزی من فردی بزرگ می شوم و هیچکس به جز خودم نمی فهمد, هوز هم منظور اورا متوجه نمی شوم. می گفت قبل از اینکه من به دنیا بیایم خوابی برایم دیده است اما هرگز نگفت چه خوابی. جکی مرا سم صدا می کرد او می گفت تلفظ اسم من برایش مشکل است و من هم شکایتی نمی کردم.
مادرم چند ماه بعد از مرگ جکی (که پلیس ها نتوانستند قاتل را پیدا کنند) از دنیا رفت. او تحمل دیدن سنگ قبر تنها دخترش را نداشت. شب ها بیدار می ماند و برای او لباس, کلاه و شالگردن می بافت. او می گفت برایش می بافم چون می دانم چقدر در زیر خاک سردش است. تمام لباس های او را اتو کرده بود و در اتاقش نگه می داشت. من بعد از مرگ جکی فهمیدم که چقدر به او نیازمندم. همیشه آخر هفته به دیدن او, در قبرستان می رفتم و با او از اتفاقات آن هفته صحبت می کردم. بعد از مرگ مادرم, زندگی سخت تر شد. پدرم هر روز پیرتر و شکسته تر می شد. او فردی مقاوم بود و در برابر تلخی های زندگی مقاومت می کرد, ولی زندگی او نیز دیری نپایید ومن تنها شدم. برای فراموش کردن و گذراندن اوقاتم, سخت تر کار کردم و تقریبا هر روز در راه بودم و بارها را جابه جا می کردم.
بعد از چند لحظه نگاه کردن به عکس, آن را درون کیفم گذاشتم و چاقو را در دستم فشردم. آماده حمله بودم در حالی که می دانستم هیچ شانسی ندارم. نور چراغ قوه را به اطرافم می تاباندم. که ناگهان...
یک موجود سیاه روی من افتاد. چاقو از دستم رها شد و چند متر آن طرف تر پرت شد. چراغ قوه نیز, با ضربه ای که در اثر برخورد با زمین دید, خاموش شد. با تمام نیرو سعی می کردم که جانور را که بیشتر شبیه گرگ بود, کنار بزنم. اما جثه او سنگین و بزرگ بود. هیچ امیدی دیگر در آن لحظه نداشتم. تنها تا چند دقیقه دیر مهمان این دنیا بودم و باید با همه چیز خداحافظی می کردم. حیوان پنجه هایش را که بسیار تیز بود در بازویم فرو کرد. فریادم به هوا برخاست. خون قرمز بر روی زمین پخش شد. حیوان گرگ نما که قصد داشت پنجه اش را در قلبم فرو کند, باری دیگر تلاش کرد اما به هدف خود نرسید. در همان لحظه نوری شدید شروع به تابیدن کرد و باعث وحشت حیوان که اکنون آب بزاق خود را روی من می ریخت شد و پا به فرار گذاشت.
در حالی که از وحشت نمی دانستم چه کنم, برخاستم.
در همان لحظه تمام دردسرها و خوشی های من آغاز شد.
dan_nafiseh
25th June 2008, 08:59 PM
فصل پنجم:
سکندری خوردم و روی زمین افتادم. با چشمانی آکنده از ترس به منبع نور نگاه می کردم. بعد از چند لحظه کوتاه, فهمیدم که یک ماشین با سرعت در حرکت است. برخاستم و دستانم را تکان دادم. با این کار زخم بازویم سوزشی ایجاد کرد. اتومبیل همچنان با سرعت پیش می آمد. نور آن به چشمم خورد ولی با این حال دست از تلاش برنداشتم. اتومبیل در آن لحظه, حدود یک یا دو متر با من فاصله داشت که فهمیدم, هیچ از سرعت خود کم نکرده و همچنان با سرعت پیش می آید. گویی قصد داشت مرا زیر بگیرد. فریادی کوتاه کشیدم و خود را به کنار جاده خاکی پرت کردم. اگر چند ثانیه دیرتر پریده بودم, معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد.
اتومبیل, که بالاخره فهمیدم کامیون است, از جاده خارج شد و به درخت تنومندی که در آن نزدیکی بود, برخورد کرد. با اصابت کامیون به درخت, دودی از آن برخاست. چند برگ و میوه از درخت جدا شدندو زمین افتادند. چند لحظه مات و مبهوت ایستادم و به آن حادثه و کامیون روبرویم فکر کردم. بالاخره فهمیدم که باید به کمک فردی که در کامیون بود, بروم. با عجله در تاریکی قدم برداشتم. در آن زاویه, بهتر می توانستم کامیون را ببینم. یکی از چراغ هایش شکسته و خاموش شده بود. شیشه جلوی ماشین ترک برداشته بود. از جلوی ماشین دودی غلیظ بر می خاست و تنفس را مشکل می کرد. با عجله در جلوی راننده را باز کردم و فردی را دیدم که دست و سر خود را روی فرمان گذاشته بود. کمی خون از گوشه سرش پایین می ریخت. با دیدن آن رنگ سرخ به یاد درد درون بازویم افتادم. ولی چاره ای نبود باید به آن فرد کمک می کردم که از ماشین خود پیاده شود.
آرام ونجوا گونه گفتم:"هی؟! حالت خوبه؟" آن فرد که پسری تقریبا هم سن و سال خودم بود, سرش را آرام بالا آورد و گفت:"آره!" او را آهسته با دست سالمم پایین آوردم وبه تنه درخت, جلوی چراغ روشن ماشن تکیه دادم. هر دو در سکوت نشستیم. نفس هایمان سریع و بدون فاصله بودند. گویی صدای قلب یکدیگر را می شنیدیم.
آن فرد گفت:"ممنون! تو که حالت خوبه؟ زیر این کامیون که نرفتی؟"
گفتم"نه" در زیر آن نور زرد رنگ چراغ, بهتر می توانستم چهره او را ببینم. موهایی کوتاه و سیخ سیخی, مشکی تر راز موهای من داشت. صورتی تقریبا بیضی شکل. دماغی مردانه و آبروهایی کلفت. چشمان سیاهش همچون دو تیله می درخشیدند. خالی کوچک در نزدیک چشمان خود داشت.
او در حالی که خون سر خود را با پیراهنش پاک می کرد, گفت:"ترمز خراب شده بود, معذرت میخوام!"
گفتم"اشکالی نداره!" و با دست سالمم بازویم را گرفتم تا خونریزی آن کمتر شود. از دستم سیلابی از خون تیره جاری بود.
آن پسر که هیکلی قوی داشت, گفت:"ولی خیلی شانس آوردی که زیر کامیون نرفتی!" و نگاهی عمیق به من انداخت. نگاهش در اعماق وجودم نفوذ کرد. گویی می خواست هویت مرا تشخیص بدهد. که ناگهان چشمش به بازوی خون آلود من افتاد. ابروهایش بالا رفت و گفت:"دستت چی شده؟"
نگاهی به آن انداختم و گفتم:"یه حیوون بهم حمله کرد. فکر کنم گرگ بود"
او به بازویم نزدیک شد و گفت"الان زخمت رو می بندم" و بلند شد و به داخل اتاقک کوچک کامیون رفت. بعد از چند لحظه با یک جعبه چوبی که فکر کنم جعبه کمک های اولیه بود, آمد. آن را باز کرد و چند دستمال و مقداری چسب و بتادین بیرون آورد. پارچه لباسم را پاره کرد و با بتادین مشغول تمیز کردن زخمم شد. پرسید:"اسمت چیه؟"
چند لحظه سکوت کردم. سپس گفتم:"سم صدام می کنن... آخ!" درد بازویم بیشتر شده بود وهمچنین تحمل آن نیز مشکل بود.
او گفت:"من تام هستم. تو اینجا چی کار می کنی؟ پیاده اومدی؟" فکر می کنم که خودش نیز از این سوال تعجب کرد. حوصله جواب دادن نداشتم ولی به اجبار پاسخ دادم:"من اومده بودم که به شهر متروکه ای آجر ببرم. ولی توی راه بنزینم تموم شد واسه همین مجبور شده پیاده راه بیفتم..." اکنون کمی از دردم کاسته شده بود.
تام گفت:"من هم داشتم سیمان به یه شهر می بردم. اوه! خیلی خون ازت رفته! خوبه که ضعف نکردی!" و بالاخره روی زخم را پوشاند. تام ادامه داد:"بهتره یه چیزی بخوریم. من چندتا ساندویچ دارم. میرم که بیارم بخوریم." و چند لحظه بعد بلند شد.
هزاران سوال داشتم که باید در مورد این منطقه, درختان, بیابان و خیلی چیزهای دیگر از او می پرسیدم. ولی دهان و گلویم خشک شده بود و قادر به حرف زدن نبودم. کمی احساس گیجی و ضعف می کردم. بالاخره تام با دو ساندویچ آمد و یکی از آنها را به من داد. هیچ کدام حرفی نزدیم ودر سکوت شام خود را خوردیم. تام پس از نوشیدن مقداری نوشابه گفت:"خوشحالم که تو اینجا هستی و من تنها نیستم. فردا خیلی با هم حرف داریم که باید بزنیم. در ضمن باید این آشغال رو هم درست کنیم. بهتره که شب رو توی ماشین بخوابیم... حالت خوبه؟! به نظرم یکم رنگت زرد شده!"
در حالی که سعی می کردم تمام نیروی خود را جمع کرده و برای دو کلمه مصرف کنم, گفتم:"حالم خوبه." و تام به من کمک کرد تا بلند شوم و به داخل کامیون بروم.
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co