PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : افسانه هاي آذربايجان ( حتماً بخوانید )


عليرضا جون
7th August 2011, 04:27 PM
پدر هفت دختر و پدر هفت پسر

روزي بود روزي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود. دوتا برادر بودند، يكي هفت تا دختر داشت، و آن يكي هفت تا پسر، پدر هفت پسر هر وقت برادرش را مي ديد او را ريشخند مي كرد و مي گفت: سلام عليكم، پدر هفت ماده سگ. پدر هفت دختر خجل مي شد و سرش را پايين مي انداخت و مي رفت به خانه اش.

روزي دختر بزرگتر ديد كه پدرش خيلي گرفته و دل تنگ است، كم مانده كه بزند زير گريه. گفت: پدر، مگر چي شده؟

پدرش گفت: عمويتان هر وقت مرا مي بيند مي گويد(پدر هفت ماده سگ). من هم نمي توانم جوابش را بدهم. دختر گفت: پدر غصه نخور. فردا به عمويمان كه برخوردي در جوابش بگو كه عليك سلام پدر هفت نره سگ. يك پسر از تو يك دختر از من، بيا بفرستيم سفر ببينيم كدام يك بهتر نان در مي آورد.

پدر هفت دختر شاد شد. شامشان را خوردند و خوابيدند.

فرداي آن روز باز دو برادر به هم برخوردند. پدر هفت پسر گفت: سلام عليكم، پدر هفت ماده سگ.

آن يكي برادر سرش را بلند كرد و گفت: عليكم سلام، پدر هفت نره سگ! يك پسر از تو، يك دختر از من، بيا بفرستيم سفر، ببينيم كدام يك بهتر نان در مي آورد.

پدر هفت پسر راضي شد. با خود گفت: هر طوري شده دخترها بي دست و پا تر مي شوند نمي توانند جلو پسرها در بيايند و نان در بياورند.

فردا هر برادر به قدر توانايي آذوقه ي سفر تهيه کرد. دختر و پسر سوار اسب شدند و از شهر بیرون رفتند. رفتند و رفتند تا بر سر دو راهی رسیدند. بر سر سنگی نوشته بودند که هر کس از این راه برود برگشت دارد. آن یکی راه برگش ندارد، هر که رفته برنگشته. پسر عمو گفت: من از این راه می روم. دختر عمو گفت: نه، من از این راه می روم. تو برو به آن یکی که برگشت دارد.

پسر عمو قبول کرد. قرار گذاشتند درست یک سال بعد همین نقطه همدیگر را ببینند و هر که زودتر برگشت منتظر آن یکی بشود. آن وقت هر کدام راه خود را در پیش گرفت و رفت.

دختر رفت و رفت تا به شهری رسید. اسبش را فروخت و یک دست لباس مردانه خرید و پوشید و رفت پیش آهنگری شاگرد شد. چند روزی گذشت. آهنگر کمی دقت کرد دید ریخت شاگردش مثل پسرها نیست. اما چیزی نگفت. باز چند روزی گذشت. آهنگر دید که خیر بابا، شاگردش دختر است که دختر است. آن وقت دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد و آمد به ننه اش گفت:

قولو قولباغ یئری دی

بوینو گردن بند یئری دی

بارماغی اوزوک یئری دی

آنا، شاگرد قیزدی، قیز!

ترجمه فارسی :

دستانش جای دستبنده

گردنش جای گردنبنده

انگشتش جای انگشتره

مادر! شاگردم یه دختره!

ننه اش گفت: پسر این حرفها چیست که می زنی؟ برو سرت را بینداز پایین کارت را بکن و دست از این حرفهایت بردار. دختر چطور می تواند آهنگری بکند؟

پسر حرف خودش را پس نگرفت و گفت که شاگردش دختر است و لباس پسرها را پوشیده است.

عاقبت ننه اش گفت: حالا که تو دست بردار نیستی راهی به تو یاد می دهم که ته و توی کار را در بیاوری. وقتی از کار برمی گردی کمی گل سرخ با خودت می آوری. شب که می خواهیم بخوابیم من یواشکی گل سرخها را زیر تشک شاگرد می گذارم. اگر پسر باشد، پسرها تو پر و سنگین می شوند و گل سرخها زیر تشک به زمین خواهند چسبید؛ اگر هم دختر باشد گل سرخها زیاد خراب نمی شوند. آهنگر قبول کرد.

آهنگر و ننه اش یک سگ تازی توی خانه داشتند که حرفهای پسر و ننهاش را شنید و دوید رفت به دختر گفت که قضیه از چه قرار است و ننه ی(اوستا حلیم خان) برایت نقشه چیده.

دختر به سگ گفت: حالا به نظر تو من باید چه کار کنم؟

تازی گفت: چاره اش آسان است. شب آن قدر آن بر و این بر غلت می زنی که همه ی گل ها چروک شوند و به زمین بچسند.

دختر گفت: خوب.

شب شد. شام را خوردند و موقع خوابیدن، ننه اوستا حلیم خان، گل سرخ ها را پنهانی زی تشک دختر گذاشت. دختر خود را زد به آن راه و افتاد و خوابید و تا صبح آن قدر از این دنده به آن دنده شد که یک پر گل هم سالم نماند. صبح زودتر از همه پاشد و رفت که دکان را آب و جارو کند. ننه حلیم خان آمد تشک را بلند کرد دید یک پر گل هم سالم نمانده. به پسرش گفت: نگفتم؟ حالا دیگر دست بردار و برو کارت را بکن. این حرفها هیچ خوبی ندارد. باز مدتی گذشت. آهنگر در تمام مدت توی نخ شاگردش بود و می دید که همه ی ادا و اطوار شاگردش مثل دخترهاست. عاقبت باز نتوانست جلو خودش را بگیرد و مثل دفعه پیش آمد به خانه و به ننه اش گفت:شاگردم دختر است.

ننه اش عصبانی شد و گفت: پسر ول کن این حرفها را. پشت سر بچه مردم حرف در نیاور.

حلیم خان دست برنداشت.گفت: ننه، باور کن شاگردم دختره. پشت سرش حرف در نمی آورم.

آخر سر ننه اش گفت: حالا که مرغ یه پا داره، راه دیگری جلو پایت می گذارم که ته و توی کار در بیاوری. عصر او را بردار و بروید به گردش. اول به کوه منجوق می روید، بعد هم به کوه شمشیر. اگر از منجوق خوشش آمد بدان که شاگردت دختره ولی گر از شمشیرها خوشش آمد بدان که شاگرت یه پسره.

سگ تازی با حرفهای پسر و مادر را شنید و دوید و رفت به دختر گفت. دختر گفت حالا به نظر تو من چه کار کنم؟

سگ تازی گفت: هیچ ناراحت نشو. به کوه منجوق که رسیدید خودت را به آن راه می زنی و اصلا به منجوق ها دست نمی زنی، اما وقتی به کوه شمشیر رسیدید، خودت را ذوق زده نشان می دهی و چندتا شمشیر بر می داری و به کمرت می بندی و می گویی عجب چیزهای خوبی گیر آوردی.

نزدیک های عصر حلیم ان گفت: من خسته شد. دکان را ببندیم و برویم کمی گردش کنیم.

اول رفتند به کوه منجوق. حلیم خان خودش رفت به طرف منجوق ها و مشتش را پر کرد و آورد به دختر نشان داد دختر گفت: اوستا اینها برای دختر بچه ها خوب است. بینداز دور.

حلیم خان منجوق ها را دور انداخت. بعد رفتند به کوه شمشیر. دختر مرتب به به می گفت و خوش حالی می کرد و شمشیر ها را یکی یکی بر می داشت و به کمرش می بست و می گفت: جوان این جور چیز ها را لازم دارد.

بعد گذاشتند آمدند به خانه . ننه حلیم خان به پسرش گفت: نگفتم؟ حالا دیگر این فکرهای پرت وپلا را ول کن که بتوانی به کارت برسی.

مدتی گذشت. حلیم خان هر روز بیشتر از روز پیش باورش می شد که شاگردش دختر است ولباس پسرها را پوشیده. باز نتوانست تحمل کند و آمد خانه پیش ننه اش و همان حرفها را زد. ننه اش گفت: پسر خودت که امتحان کردی دیدی دختر نیست، دیگر چه می خواهی؟ من راه دیگری برایت نشان می دهم که دلت برای همیشه قرص بشود. ظهر به شاگرد بگو هوا گرم است به تر است برویم آب تنی کنیم.

سگ تازی باز رفت به دختر گفت. دختر گفت: حالا من باید چه کار کنم؟

سگ تازی گفت: چاره ی این کار آسان است. می گذاری اول حلیم خان توی آب برود. بعد من جست می زنم توی آب و آب را گل آلود می کنم و به سر و روی حلیم خان آب می پاشم. تو فورا لخت می شوی و می روی توی آب و فورا هم در می آیی لباس هایت را می پوشی.

ظهر شد، حلیم خان گفت: امروز هوا خیلی گرم است پاشو بریم آب تنی کنیم.

دختر چیزی نگفت و پاشدند رفتند بر سر استخر اول حلیم خان توی آب جست. پشت سرش سگ تازی جست زد توی آب و شروع کرد آب را به هم زدن و به سر و روی حلیم خان آب پاشیدن. حلیم خان یک دفعه ملتفت شد که دختر از آب بیرون در آمده و لباس هایش را هم پوشیده و منتظر اوست. گفت: پسر چرا زود در آمدی؟

دختر گفت: من زود سردم می شود. نمی توانم زیاد توی آب بمانم.

عصر که به خانه آمدند ننه ی حلیم خان پرسید: ها پسر چه طور شد؟

پسر گفت: شنا کردیم اما چیزی دستگیرم نشد. ننه اش گفت: من که مرتب به تو می گویم خیال بی هوده می کنی. حالا دیگر بهتر است هوش و حواست را جمع کنی و به کارت برسی...

مدتی گذشت. روزی صبح زود دختر دکان را تازه آب و جارو کرده بود و منتظر حلیم خان بود که یک دفعه یادش آمد که سال تمام شده است و باید برگردد بر سر دو راهی و بعد پیش پدرش. از این رو پاشد. دکان را بست و بر درش چنین نوشت:

قیز گلدیم قیز گئتدیم حلیم خان

دوز گلدیم دوز گئتدیم حلیم خان

ترجمه ی فارسی:

حلیم خان دختر بودم، دختر رفتم، درست کار بودم، درست کار رفتم.

بعد گذاشت رفت رسید بر سر دو راهی. البته پولهایش را هم با خودش برداشته بود. پسر عمو هنوز برنگشته بود یک روز تمام منتظرش شد. روز بعد با خود گفت: بروم و خبری ازش بگیرم.

رفت و رفت تا رسید به یک شهری. سراغ پسر عمویش را گرفت. گفتند: با این نشانی هایی که می دهی حتما دنبال همان گدایی می گردی که توی خاکستر فلان حمام می خوابد.

دختر رفت و پسر عمویش را پیدا کرد و دید که تا خرخره رفته توی خاکستر. همه چیزش را فروخته و خرج کرده و حالا گدایی می کند. دختر رفت برای پسر عمویش لباس و اسب خرید و گفت پاشو بریم به شهر خودمان.

حالا دختر عمو و پسر عمو را در اینجا می گذاریم و می رویم به سراغ حلیم خان و ننه اش.

حلیم خان آمد دید دکان بسته است و بر درش نوشته اند که :

قیز گلدیم قیز گئتدیم، حلیم خان

دوز گلدیم دوز گئتدیم، حلیم خان.

حلیم خان خشکش زد. دو دستی زد بر سرش و آمد به ننه اش گفت: ننه، نگفتم شاگردم دختره ؟ حالا هم گذاشته رفته.

حلیم خان مقداری جنس خرازی خرید و به صورت دوره گردها افتاد به دنبال دختره.

دختر و پسر هم آمدند رسیدند به شهر خودشان. هر کدام رفت به خانه ی خودش. دختر پولهایش را به پدرش داد و گفت: پدر پاشو برو اسب من را از پسر عمو بگیر.

پدر پاشد رفت و گفت: دخترم می گوید که پسر عمو اسب مرا پس بده.

پدر و مادر نگاهی رد و بدل کردند اما چیزی نگفتند. پدر هفت دختر اسب را گرفت و آورد. فردا دختره به پدرش گفت: پدر پاشو برو لباس های مرا از پسر عمو بگیر بیاور.

پدر رفت و گفت: دخترم می گوید که پسر عمو لباس های مرا پس بده.

پدرو مادر باز نگاهی رد و بدل کردند و چیزی نگفتند. پسر لباس هایش را از تنش در آورد داد به عمویش و سرش را پایین انداخت.

از این طرف حلیم خان آن قدر راه آمد تا به شهر رسید. توی کوچه های شهر می گردید و بلند بلند آواز می داد و جنس می فروخت بلکه دختر صدایش را بشنود. دختر هم صدای او را شنید و رفت در را باز کرد و حلیم خان را شناخت و او را به خانه آورد و به پدرش گفت که کی هست. حلیم خان گفت: دختر من به خاطر تو این همه راه را آمدم. می خوام که زن من شوی.

پدر و دختر هر دو راضی شدند و عروسی سرگرفت. روز بعد حلیم خان زنش را برداش و رفت پیش ننه اش.

یئدی ایچدی، مطلبینه یئتیشدی.

عليرضا جون
7th August 2011, 04:29 PM
دختر حاجی صياد

روزی روزگاری مردی بود به نام حاجی صياد و يك دوستی داشت كه ملا بود. ملا معلم دختر حاجی صياد هم بود. حاجی صياد می خواست به مكه برود و زن و پسرش را هم با خود می برد. ملا تو جلد حاجی رفته بود كه مبادا پری را هم ببری كه از درس و مشق عقب خواهند ماند. حاجی صياد در جستجوی كسی بود كه دخترش را به دست او بسپارد و با دل قرص به مكه برود و عاقبت آمد پيش ملا كه با او مشورت و مصلحتی بكند. ملا كه انتظار او را می كشيد گفت: حاجی البته خودتان بهتر از من صلاح كارتان را می دانيد اما اگر من را می گوييد، عرض كنم كه هيچ كسی مطمئن تر از خود من نيست. دخترتان را به دست من بسپاريد و با خيال آسوده مسافرت كنيد. قول می دهم كه بهتر از شما مواظبش باشم؛ نمی گذارم يك تار مو از سرش كم شود.

حاجی صياد به ملا اطمينان كرد. دخترش را پيش او گذاشت و زن و پسرش را برداشت و رفت به مكه.

هفت، هشت، ده روزی گذشت. روزی سر درس ملا دختر را نيشگون گرفت. پری كه فهميد هوای شيطنت به سر ملا زده، گفت: پدرم مرا به دست تو سپرده است. خجالت نمی كشی با اين ريش و پشم پاپيچ من می شوی؟

ملا گفت: گوش من بدهكار اين حرفها نيست. همين حالا بايد زن من شوی.

پری ديد كه هوا پس است و ملا دست بردار نيست، به بهانه ی دست به آب، بيرون رفت و سر گذاشت به دشت و بيابان. وسط بيابان به چشمه ای رسيد. درخت بلندی كنار چشمه روئيده بود. پری از درخت بالا رفت و بنا كرد به فكر كردن كه خدايا خداوندا چه كار بكنم چه كار نكنم. توی اين بر و بيابان چه قضا و قدری سر راهم هست!

پادشاهی از آنجا می گذشت. خواست اسبش را آب بدهد. اسب توی چشمه نگاه كرد و رم كرد. پادشاه دوباره اسب را به طرف آب راند. اسب باز هم پس پسكی رفت. پادشاه اين دفعه از اسب پياده شد و چشمه را نگاه كرد ديد عكس دختری توی آب افتاده. پادشاه سرش را بالا كرد و ديد دختری مثل پنجه آفتاب لای شاخ و برگها نشسته است. يك دل نه صد دل عاشق پری شد.

پری گفت: ای برادر روز قيامتم، نگاهم نكن. مگر نمی بينی سر برهنه ام. بر پی كار خودت.

پادشاه گفت: من نمی توانم تو را اينجا تنها بگذارم. بايد بگويی كی هستی، چه كاره ای. خودت هم بيا پايين باهم برويم به خانه ی من.

پری گفت: مگر نمی بينی سر برهنه ام! من نمی توانم جايی بروم.

پادشاه گفت: پس بگير پالتو من را روی سرت بينداز بيا پايين، اينجا كه نمی توانی بمانی. پری پالتو پادشاه را گرفت و خود را توی آن چپاند و پايين آمد. پادشاه او را به ترك اسبش سوار كرد و رو به شهر گذاشتند. به خانه كه رسيدند، پری از سير تا پياز سرگذشتش را برای پادشاه نقل كرد. پادشاه مطابق شريعت پيغمبر و فرمايش خدا آخوندی صدا كرد و پری را به عقد خود درآورد. مدتی گذشت، پری دو پسر زاييد. روزها و سالها گذشتند و پسرها چهارساله شدند.

اين ها را از اينجا داشته باشيد، برويم ببينيم حاجی صياد و ملا چه بر سرشان آمد يك هفته بود كه پری فرار كرده بود، ملا ديد خبری از او نشد، برداشت نامه ای به حاجی صياد نوشت كه حاجی چه نشسته ای كه دخترت آبرو را خورده حيا را به كمرش بسته. خودت بيا صاحبش شو كه من نمی توانم جلو كارهايش را بگيرم.

حاجی صياد خيلی عصبانی شد و به پسرش گفت: پسر من توی شهر آبرو دارم. ديگر نمی توانم با اين وضع به شهر برگردم. تو می روی خواهرت را می كشی، پيراهنش را به خون آغشته می كنی و می فرستی پيش من تا من بيايم. تا خواهرت زنده است من نمی توانم قدم به شهر بگذارم. پسر آمد به شهر خانه خودشان. ملا گفت : پری وقتی فهميد كه حاجی را خبردار كرده ام، فرار كرد رفت و ديگر خبری ازش ندارم.

پسر پرس و جو كرد و ته و توی قضيه را در آورد و فهميد كه خواهرش بی گناه بوده است، اما هر قدر به اين در و آن در زد نتوانست خواهرش را پيدا كند. آن وقت پرنده ای شكار كرد و پيراهن خواهرش را به خون آن آغشته كرد و به پدرش فرستاد كه پدر بيا، خواهرم را كشتم.

پسر می دانست كه تا ملا هست پدرش حرف او را باور نخواهد كرد. از اين رو چيزی بروز نداد.

روزی پری نشسته بود در قصر و با پسرهايش بازی می كرد. يكدفعه پدر و مادرش به يادش آمدند، دل تنگ شد و شروع كرد به گريه كردن. پادشاه آمد گفت : پری چی شده؟ چرا گريه می كنی؟

پری گفت: از خدا پنهان نيست، از تو چه پنهان كنم. دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.

پادشاه گفت اين كه چيزی نيست. هر وقت مايل باشی وزيرم را همراهت می فرستم می روی پدر و مادرت را می بينی و بر می گردی.

چند روز بعد پادشاه امر كرد سوغاتی جور كنند، كجاوه سازند. آن وقت وزيرش را خواند و گفت: وزير همراه پری تا خانه ی پدرش می روی و بر می گردی.

پری و دو پسرش و وزير راه افتادند بروند پيش حاجی صياد. روزی وسط بيابان چادر زده بودند كه استراحت كنند، وزير پاپيچ پری شد و گفت: من تو را دوست دارم. بايد زن من شوی والا يكی از پسرهايت را سر خواهم بريد.

پری به حرف وزير گوش نكرد، وزير پا شد يكی از پسرهای پری را سربريد بعد آمد گفت: اگر باز هم حرفم را قبول نكنی، آن يكی را هم سر خواهم بريد.

باز هم پری سر باز زد. وزير پا شد و پسر ديگر پری را هم سر بريد. پری ديد چاره ای ندارد گفت: وزير حالا كه زور می گويی بگذار من دست به آب برسانم برگردم.

وزير گفت: خوب برو اما زود برگرد.

پری پا شد رفت و رفت آن قدر كه وزی نتوانست ببيندش. آن وقت چادرش را باز كرد و انداخت بر سر بوته خاری و خودش سر به دشت و بيابان گذاشت و رفت.

وزير هر چقدر منتظر شد ديد پری بر نگشت. پا شد رفت دنبال پری. ديد كه پری كجا بود بوته خاری است و چادر پری بر سرش. به خودش گفت: عجب كلاهی سرمان رفت. حالا بايد دوز و كلكی جور كنم كه پادشاه نفهمد قضيه از چه قرار بوده است. پا شد آمد پيش پادشاه و گفت: پادشاه به سلامت، پری را بردم و توی شهر ول كردم. اما سر راه از بس دله گی كرد و بی خبر از من رفت جاهای ديگر سرو گوش آب داد كه فك كردم كاسه ای زير نيم كاسه است. خانه شان را نخواستم بشناسم. توی شهر ولش كردم و گفتم خودت برو.

از اين طرف پری توی دشت و بيابان رفت و رفت تا به چوپانی برخورد. از طلاهای سر و گر دنش به چوپان داد و گفت كه يكی از گوسفندها را سر ببرد. همه چيز گوسفند را به چوپان داد، فقط شكمبه اش را برداشت و كشيد سرش و شد يك كچلك درست حسابی، بعد هم يك دست لباس كهنه مردانه از چوپان گرفت و پوشيد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به شهر خودشان. جلو در خانه اش شروع كرد به داد زدن كه: كی نوكر می خواهد، كی نو كر می خواهد.

زود حاجی صياد از خانه درآمد ديد كه چشمهای كچلك مثل چشم های دختر خودش است. مهر و محبت كچلك توی دلش جوشيد گفت: آهای پسر، می آيی برای من نوكر شوی.

پری گفت: چرا نمی شوم. هرجا يك لقمه نان به من بدهند كه شكمم را سير كنم نو كر می شوم.

حاجی صياد دخترش را به اسم نوكر برداشت آورد خانه و به زنش گفت: بيا نگاه كن نوكر گرفته ام.

زن حاجی نگاهی به كچلك كرد و گفت: آخ خدا چقدر به پری خودم رفته.

برادر پری هم آمد و نگاهی كرد و گفت: ننه، نگاه كن، چشم هاش شكل چشمهای خواهرم است.

پری توی خانه ماندگار شد، رازش را به كسی نگفت اما هر قدر زبر و زرنگ می جنبيد نمی توانست مثل مردها رفتار كند. زن حاجی می ديد كه كچلك بيشتر خانه داری بلد است تا كار نو كری. پری اتاقها را زينت می داد، فرشها را جارو می كرد و رخت می شست. خلاصه پری خودش را توی خانه خوب جا كرد. همه با او مثل پسر خانه رفتار می كردند.

اينها را هم اينجا داشته باشيد، برايتان خبر از پادشاه و وزيرش بدهم:

روزی پادشاه و وزير نشسته بودند صحبت می كردند كه پادشاه گفت: وزير، پری دير كرد. ازش خبری نشد. پاشو بار و بنديل ببنديم، لباس درويشی بپوشيم، برويم ببينم دختر چه كار می كند.

وزير چيزی نگفت. پاشدند لباس درويشی پوشيدند و آمدند به شهر پری. توی كوچه و بازار پی دوست و آشنا می گشتند كه پری آنها را ديد و شناخت. زودی آمد پيش حاجی صياد و گفت: آقا دوتا مهمان دارم. اگر اجازه می دهيد آنها را بياورم به خانه مان درويشند.

حاجی صياد گفت: پسرجان اين حرفها چيه؟ خانه، خانه ی خودت است. دوتا نباشد صد تا باشد. روی چشم جای می دهم.

پری شاد شد و دويد پيش پادشاه و وزير. به يك بهانه ای سر حرف را باز كرد و آخر سر گفت: بابا درويش ها امشب را بايد ميهمان من باشيد.

پادشاه گفت: پسر ول كن تو كه نوكری بيش نيستی، چه طور می خواهی ما را هم ميهمان كنی؟ تو كه خانه و زندگی نداری.

پری گفت: آخر شما نمی دانيد، اربابم من را خيلی دوست دارد. خودش اجازه داده است.

آن وقت پادشاه و وزير را برداشت به خانه آورد. شام را خوردند و به صحبت نشستند. پری به حاجب صياد گفت: آقا اجازه دهيد بروم ملا را صدا كنم بياد. می گويند ملا ها خوش صحبت می شوند. يك كمی صحبت كند مهمانها دلشان باز می شود.

حاجی گفت : باشد حالا كه دلت می خواهد، بروصداش كن بيايد.

پری پاشد رفت و ملا را آورد. نشستند و از ين در و آن در صحبت كردند. پری به پادشاه و وزيرگفت: بابا درويشها، شما هم چيزی بگوييد گوش كنيم. بابا درويشها خيلی چيزها می دانند.

پادشاه گفت: كچلها بهتر از درويشها شعر و مثل بلدند. تو يكی را بگو ما گوش كنيم. پری منتظر همين حرف بود، سر زخمش باز شد.

گفت: حالا كه مجبورم می كنيد يك چيزی برايتان می گويم. اما اگر خوشتان نيامد تقصير من نيست.

بعد شروع كرد به خواندن:

آديم پری، حاجی صياد قيزی يام.

گويده، پاريلدايان دان اولدوزويام.

گتدی گتدی بير دره ده انديردی؛

اوتوران وزير بير جوت اوغلوم ئلدوردو؛

دئديم، ای قانيما قانآلان درويش!

ترجمه ی فارسی:

من پری ام. دختر حاجی صيادم

تو آسمان شب يه ستاره دلشادم

منو برد كرد تو دره ای پياده

اون آقا وزير كه نشسته رو سجاده

پسرامو كشت مثل يك جفت كبوتر

خون اونارو نزار بشه خاكستر

ای مهربان تر از همه درويش جان

قصه ی من قصه ی غم درويش جان!

ملا وارفت. وزير دلش در سينه اش ريخت و دستپاچه شد. پدرش از يك طرف بلند شد و مادرش از يك صرف ديگر گفتند: پسر هر چه گفتی يك دفعه م بگو.

پری هر چه گفته بود يكدفعه هم گفت. بعد كلاه كچلی را از سرش برداشت و همه او را شناختند. بازار ماچ و بوسه گرم شد. پادشاه هم خودش را نشان داد. پری سرگذشت خود را برای همه نقل كرد. صبح پادشاه امر كرد پری را به حمام ببرند. ملا و و زير را هم گردن زدند.

حاجی صياد هفت روز و هفت شب عروسی راه انداخت. دخترش را سپرد به دست پادشاه و راهشان انداخت.

عليرضا جون
7th August 2011, 04:31 PM
شير و روباه

روزی روباهی گرسنه اش بود و دنبال حيوان پخمه ای می گشت كه شكمش را سير كند. ناگهان شير از پيچ و خم جنگل پيدا شد. روباه با خود گفت : بروم قربان صدقه اش بروم ببينم آخرش چه می شود. بعد دويد به صرف شير و دستهايش را انداخت دور گردن شير و يال و كوپال و سر و صورتش را غرق بوسه كرد و گفت تو پسر دايی منی. از چشمهايت شناختم. چشمهای مرحوم دايی بزرگوارم عين چشم های تو بود قربانت بروم، پسر دايی جان! تمام جنگل را دنبال تو زير پا گذاشته ام. حالا كمی صحبت كن گوش بدهيم. خيلی وقته همديگر را نديده ايم. شير باورش شد، شروع كرد از شجاعت و جنگهای خود گفتن. روباه برای اينكه آتش او را تيز تر كند گفت: مرحوم دايی ام هم قد تو بود، راستی راستی شير بود. كارهايی می كرد كه همه می گفتند راستی راستی دل و جرئت شير يعنی اين چه هنرهايی داشت. هرچه بگويم كم گفته ام. راستی، پسر دايی جانم، بگو ببينم تو هم از آن هنرها چيزی داری؟ حتما كه داری! بالاخره هرچه نباشد فرزند چنان پدری هستی. می دانم خيلی شجاع هستی. من بايد افتخار كنم كه...

روباه آن قدر حرف زد و حرف زد كه شير از خود بيخود شد. در اين ميان به سر كوه بلندی رسيده بودند. روباه باز گفت: هيچ می دانی وقتی كه مرحوم دايی ام بر سر اين كوه می رسيد چه كار می كرد؟ فكر نمی كنم تو بلد باشی. شير گفت: پدرم چكار می كرد كه من بلد نباشم؟ روباه گفت: نگاه كن اينجوری خودش را عقب می كشيد و يكدفعه خيز بر می داشت و می آمد خودش را پرت می كرد به ته دره. اما من باور نمی كنم كه تو دل و جرئتش را داشته باشی. مرحوم دايی ام چيز ديگری بود. شير گفت: تو پاك مرا يك پول سياه كردی نگاه كن ببين من بهتر خيز بر می دارم يا پدرم. شير اين حرف را گفت و خود را به عقب كشيد ناگهان خيز برداشت و خودش را از سر كوه پرت كرد به ته دره و افتاد و استخوان هايش خورد شد. روباه با احتياط از دامنه ی كوه پايين آمد و بالای سر شير رسيد و شروع كرد به دريدن و خوردن يك ران شير.! شير كه نيمه جانی برايش مانده بود و نای جنبيدن نداشت، گفت: قوم و خويش گرامی بيا از گوشتهای پرچربی سينه ام، بخور آنجا را ول كن! روباه گفت ديگر پدر دايی زاده را درآوردم، ز اين جا ميخورم به وقت خود حساب آنجا را هم می رسيم

عليرضا جون
7th August 2011, 04:35 PM
ماهي سياه کوچولو

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

عليرضا جون
7th August 2011, 04:38 PM
پسرك لبو فروش

چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود. سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال بود.
ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.
روزي براي كلاس چهارم و سوم ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود. از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي برف.
كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و شيرين آوردم!..
از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟
مش كاظم گفت: كس ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش بگويم بيايد تو.
من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.
سلام كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟
بچه ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.
بچه هاي ديگر هم به صداي تاري وردي تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جايشان نشاندم.
تاري وردي كمي كه گرم شد گفت: لبو ميل داري، آقا؟
و بي آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرك و چند رنگ روي كشك سابي را كنار زد. بخار مطبوعي از لبوها برخاست. كاردي دسته شاخي مال « سردري» روي لبوها بود. تاري وردي لبويي انتخاب كرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگيري، آقا... ممكن است دستهاي من ... خوب ديگر ما دهاتي هستيم ... شهر نديده ايم ... رسم و رسوم نمي دانيم...
مثل پيرمرد دنيا ديده حرف مي زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخي تند و خوشرنگي بيرون زد. يك گاز زدم. شيرين شيرين بود.
نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوي هيچكس مثل تاري وردي شيرين نمي شود ... آقا.
مش كاظم گفت: آقا، خواهرش مي پزد، اين هم مي فروشد... ننه اش مريض است، آقا.
من به روي تاري وردي نگاه كردم. لبخند شيرين و مردانه اي روي لبانش بود. شال گردن نخي اش را باز كرده بود. موهاي سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر كسي كسب و كاري دارد ديگر، آقا... ما هم اين كاره ايم.
من گفتم: ننه ات چه اش است، تاري وردي؟
گفت: پاهاش تكان نمي خورد. كدخدا مي گويد فلج شده. چي شده. خوب نمي دانم من ، آقا.
گفتم: پدرت...
حرفم را بريد و گفت: مرده.
يكي از بچه ها گفت: بش مي گفتند عسگر قاچاقچي، آقا.
تاري وردي گفت: اسب سواري خوب بلد بود. آخرش روزي سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنيه ها زدندش. روي اسب زدندش.
كمي هم از اينجا و آنجا حرف زديم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: اين دفعه مهمان من، دفعه ي ديگر پول مي دهي. نگاه نكن كه دهاتي هستيم، يك كمي ادب و اينها سرمان مي شود، آقا.
تاري وردي توي برف مي رفت طرف ده و ما صدايش را مي شنيديم كه مي گفت: آي لبو!.. لبوي داغ و شيرين آوردم، مردم!..
دو تا سگ دور و برش مي پلكيدند و دم تكان مي دادند.
بچه ها خيلي چيزها از تاري وردي برايم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالي بزرگتر از او بود. وقتي پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگي خوبي بودند. بعدش به فلاكت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پيش حاجي قلي فرشباف. بعدش با حاجي قلي دعواشان شد و بيرون آمدند.
رضاقلي گفت: آقا، حاجي قلي بيشرف خواهرش را اذيت مي كرد. با نظر بد بش نگاه مي كرد، آقا.
ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاري وردي مي خواست، آقا، حاجي قلي را با دفه بكشدش، آ...
***
تاري وردي هر روز يكي دو بار به كلاس سر مي زد. گاهي هم پس از تمام كردن لبوهاش مي آمد و سر كلاس مي نشست به درس گوش مي كرد.
روزي بش گفتم: تاري وردي، شنيدم با حاجي قلي دعوات شده. مي تواني به من بگويي چطور؟
تاري وردي گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد مي آورم.
گفتم: خيلي هم خوشم مي آيد كه از زبان خودت از سير تا پياز، شرح دعواتان را بشنوم.
بعد تاري وردي شروع به صحبت كرد و گفت: خيلي ببخش آقا، من و خواهرم از بچگي پيش حاجي قلي كار مي كرديم. يعني خواهرم پيش از من آنجا رفته بود. من زيردست او كار مي كردم. او مي گرفت دو تومن، من هم يك چيزي كمتر از او. دو سه سالي پيش بود. مادرم باز مريض بود. كار نمي كرد اما زمينگير هم نبود. تو كارخانه سي تا چهل بچه ي ديگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتيم. من و خواهرم صبح مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. و بعد از ظهر مي رفتيم و عصر برمي گشتيم. خواهرم در كارخانه چادر سرش مي كرد اما ديگر از كسي رو نمي گرفت. استادكارها كه جاي پدر ما بودند و ديگران هم كه بچه بودند و حاجي قلي هم كه ارباب بود.
آقا، اين آخرها حاجي قلي بيشرف مي آمد مي ايستاد بالاي سر ما دو تا و هي نگاه مي كرد به خواهرم و گاهي هم دستي به سر او يا من مي كشيد و بيخودي مي خنديد و رد مي شد. من بد به دلم نمي آوردم كه اربابمان است و دارد محبت مي كند. مدتي گذشت. يك روز پنجشنبه كه مزد هفتگي مان را مي گرفتيم، يك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مريض است، اين را خرج او مي كنيد.
بعدش تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم مثل اينكه ترسيده باشد، چيزي نگفت. و ما دو تا، آقا، آمديم پيش ننه ام. وقتي شنيد حاجي قلي به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: ديگر بعد از اين پول اضافي نمي گيريد.
از فردا من ديدم استادكارها و بچه هاي بزرگتر پيش خود پچ و پچ مي كنند و زيرگوشي يك حرفهايي مي زنند كه انگار مي خواستند من و خواهرم نشنويم.
آقا! روز پنجشنبه ي ديگر آخر از همه رفتيم مزد بگيريم. حاجي خودش گفته بود كه وقتي سرش خلوت شد پيشش برويم. حاجي، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا مي آيم خانه تان. يك حرفهايي با ننه تان دارم.
بعد تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم رنگش پريد و سرش را پايين انداخت.
مي بخشي، آقا، مرا. خودت گفتي همه اش را بگويم – پانزده هزارش را طرف حاجي انداختم و گفتم: حاجي آقا، ما پول اضافي لازم نداريم. ننه ام بدش مي آيد.
حاجي باز خنديد و گفت: خر نشو جانم. براي تو و ننه ات نيست كه بدتان بيايد يا خوشتان...
آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشيد و بيرون دويد. از غيظم گريه ام مي گرفت. دفه اي روي ميز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را بريد و خون آمد. حاجي فرياد زد و كمك خواست. من بيرون دويدم و ديگر نفهميدم چي شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوي ننه ام كز كرده بود و گريه مي كرد.
شب، آقا، كدخدا آمد. حاجي قلي از دست من شكايت كرده و نيز گفته بود كه: مي خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را مي سپردم دست امنيه ها پدرش را در مي آوردند. بعد كدخدا گفت حاجي مرا به خواستگاري فرستاده. آره يا نه؟
زن و بچه ي حاجي قلي حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده ديگر زن صيغه دارد. مي بخشي آقا، مرا. عين يك خوك گنده است. چاق و خپله با يك ريش كوتاه سياه و سفيد، يك دست دندان مصنوعي كه چند تاش طلاست و يك تسبيح دراز در دستش. دور از شما، يك خوك گنده ي پير و پاتال.
ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم يكي را به آن پير كفتار نمي دهم. ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. كدخدا، تو خودت كه ميداني اينجور آدمها نمي آيند با ما دهاتي ها قوم و خويش راست راستي بشوند...
كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست مي گويي. حاجي قلي صيغه مي خواهد. اما اگر قبول نكني بچه ها را بيرون مي كند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها... اين را هم بدان!
خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و ميان هق هق گريه اش مي گفت: من ديگر به كارخانه نخواهم رفت... مرا مي كشد... ازش مي ترسم...
صبح خواهرم سر كار نرفت. من تنها رفتم. حاجي قلي دم در ايستاده بود و تسبيح مي گرداند. من ترسيدم، آقا. نزديك نشدم. حاجي قلي كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بيا برو، كاريت ندارم.
من ترسان ترسان نزديك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحياط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و دويدم دفه ديروزي را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فرياد زدم كه: قرمساق بيشرف، حالا بت نشان ميدهم كه با كي طرفي... مرا مي گويند پسر عسگر قاچاقچي...
تاري وردي نفسي تازه كرد و دوباره گفت: آقا، مي خواستم همانجا بكشمش. كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غيظم گريه مي كردم و خودم را به زمين مي زدم و فحش مي دادم و خون از زخم صورتم مي ريخت... آخر آرام شدم.
يك بزي داشتيم. من و خواهرم به بيست تومن خريده بوديم. فروختيمش و با مختصر پولي كه ذخيره كرده بوديم يكي دو ماه گذرانديم. آخر خواهرم رفت پيش زن نان پز و من هم هر كاري پيش آمد دنبالش رفتم...
گفتم: تاري وردي، چرا خواهرت شوهر نمي كند؟
گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داريم جهيز تهيه مي كنيم كه عروسي بكنند.
***
امسال تابستان براي گردش به همان ده رفته بودم. تاري وردي را توي صحرا ديدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاري وردي، جهيز خواهرت را آخرش جور كردي؟
گفت: آره. عروسي هم كرده... حالا هم دارم براي عروسي خودم پول جمع مي كنم. آخر از وقتي خواهرم رفته خانه ي شوهر، ننه ام دست تنها مانده. يك كسي مي خواهد كه زير بالش را بگيرد و هم صحبتش بشود... بي ادبي شد. مي بخشي ام، آقا.

عليرضا جون
7th August 2011, 04:39 PM
پيرزن و جوجه ي طلايي اش

پيرزني بود كه در دار دنيا كسي را نداشت غير از جوجه ي طلايي اش. اين جوجه را هم يك شب توي خواب پيدا كرده بود. پيرزن روشور درست مي كرد و مي برد سر حمامها مي فروخت. جوجه طلايي هم در آلونك پيرزن و توي حياط كوچكش دنبال مورچه ها و عنكبوت ها مي گشت. از دولت سر جوجه طلايي هيچ مورچه اي جرئت نداشت قدم به خانه ي پيرزن بگذارد. حتي مورچه سواره هاي چابك و درشت. جوجه طلايي مورچه ها را خوب و بد نمي كرد. هم جورشان را نك مي زد مي خورد. از پس گربه هاي فضول هم برمي آمد كه همه جا سر مي كشند و به خاطر يك تكه گوشت همه چيز را به هم مي زنند.
حياط پيرزن درخت گردوي پرشاخ و برگي هم داشت. فصل گردو كه مي رسيد، كيف جوجه طلايي كوك مي شد. باد مي زد گردوها مي افتاد، جوجه مي شكست و مي خورد.
عنكبوتي هم از تنهايي و پيري پيرزن استفاده كرده توي رف، پشت بطريهاي خالي تور بافته دام گسترده بود و تخم مي گذاشت. پيرزن روزگاري توي اين بطريها سركه و آبغوره و عرق شاه اسپرم و نعناع پر مي كرد و از فروش آنها زندگيش را درمي آورد. اما حالا ديگر فقط روشور درست مي كرد. بطريهاي رنگارنگش خالي افتاده بود.
عنكبوت دلش از جوجه طلايي قرص نبود. هميشه فكري بود كه آخرش روزي گرفتار منقار جوجه طلايي خواهد شد. بخصوص كه چند دفعه جوجه او را لبه ي رف ديده بود و تهديدش كرده بود كه آخر يك لقمه ي چپش خواهد كرد. چند تا از بچه هاي عنكبوت را هم خورده بود. از طرف ديگر جوجه طلايي مورچه هاي زرد و ريزه ي خانه را ريشه كن كرده بود كه هميشه به بوي خرده ريزي كه پيرزن توي رف مي انداخت، گذرشان از پشت بطريهاي خالي مي افتاد و براي عنكبوت شكار خوبي به حساب مي آمدند.
شبي عنكبوت به خواب پيرزن آمد و بش گفت: اي پيرزن بيچاره، هيچ مي داني جوجه ي پررو مال و ثروت ترا چطور حرام مي كند؟
پيرزن گفت: خفه شو! جوجه طلايي من اينقدر ناز و مهربان است كه هرگز چنين كاري نمي كند.
عنكبوت گفت: پس خبر نداري. تو مثل كبكها سرت را توي برف مي كني و خيالهاي خام مي كني.
پيرزن بي تاب شد و گفت: راستش را بگو ببينم منظورت چيست؟
عنكبوت گفت: فايده اش چيست؟ قر و غمزه ي جوجه طلايي چشمهات را چنان كور كرده كه حرف مرا باور نخواهي كرد.
پيرزن با بي تابي گفت: اگر دليل حسابي داشته باشي كه جوجه طلايي مال مرا حرام مي كند، چنان بلايي سرش مي آورم كه حتي مورچه ها به حالش گريه كنند.
عنكبوت كه ديد پيرزن را خوب پخته است، گفت: پس گوش كن بگويم. اي پيرزن بيچاره، تو جان مي كني و روشور درست مي كني و منت اين و آن را مي كشي مي گذارند روشورهات را مي بري سر حمامهاشان مي فروشي و يك لقمه نان در مي آوري كه شكمت را سير كني، و اين جوجه ي پررو و شكمو هيچ عين خيالش نيست كه از آن همه گردو چيزي هم براي تو كنار بگذارد كه بفروشيشان و دستكم يكي دو روز راحت زندگي كني و شام و ناهار راست راستي بخوري. حالا باور كردي كه جوجه طلايي مالت را حرام مي كند؟
پيرزن با خشم و تندي از خواب پريد و براي جوجه طلايي خط و نشان كشيد. صبح براي روشور فروختن نرفت. نشست توي آلونكش و چشم دوخت به حياط، به جوجه طلايي كه خيلي وقت بود بيدار شده بود و بلند شدن آفتاب را تماشا مي كرد.
جوجه طلايي آمد پاي درخت گردو، بش گفت: رفيق درخت، يكي دو تا بينداز، صبحانه بخورم.
درخت گردو يكي از شاخه هاش را تكان داد. چند تا گردوي رسيده افتاد به زمين. جوجه طلايي خواست بدود طرف گردوها، داد پيرزن بلند شد: آهاي جوجه ي زردنبو، دست بشان نزن! ديگر حق نداري گردوهاي مرا بشكني بخوري.
جوجه طلايي با تعجب پيرزن را نگاه كرد ديد انگار اين يك پيرزن ديگري است: آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين را نديد. چيزي نگفت. ساكت ايستاد. پيرزن نزديك به او شد و با لگد آن طرفتر پراندش و گردوها را برداشت گذاشت توي جيبش.
جوجه طلايي آخرش به حرف آمد و گفت: ننه، امروز يكجوري شده اي. انگار شيطان تو جلدت رفته.
پيرزن گفت: خفه شو!.. روت خيلي زياد شده. يك دفعه گفتم كه حق نداري گردوهاي مرا بخوري. مي خواهم بفروشمشان.
جوجه طلايي سرش را پايين انداخت، رفت نشست پاي درخت. پيرزن رفت توي آلونك. كمكي گذشت. جوجه پا شد باز به درخت گفت: رفيق درخت، يكي دو تاي ديگر بينداز ببينم اين دفعه چه مي شود. امروز صبحانه مان پاك زهر شد.
درخت يكي ديگر از شاخهاي پرش را تكان داد. چند تا گردو افتاد به زمين. جوجه تندي دويد و شكست و خوردشان. پيرزن سر رسيد و داد زد: جوجه زردنبو، حالا به تو نشان مي دهم كه گردوهاي مرا خوردن يعني چه.
پيرزن اين را گفت و رفت منقل را آتش كرد. آنوقت آمد جوجه طلايي را گرفت و برد سر منقل و كونش را چسباند به گلهاي آتش. كون جوجه طلايي جلزولز كرد و سوخت. درخت گردو تكان سختي خورد و گردوها را زد بر سر و كله ي پيرزن و زخميش كرد. پيرزن جوجه را ولش كرد اما وقت خواست گردوها را جمع كند، ديد همه از سنگند. نگاهي به درخت انداخت و نگاهي به جوجه و خودش و رفت تو آلونكش گرفت نشست.
جوجه طلايي كنج حياط سرش را زير بالش گذاشته، كز كرده بود. گاهي سرش را درمي آورد و نگاهي به كون سوخته اش مي انداخت و اشك چشمش را با نوك بالش پاك مي كرد و باز توي خودش مي خزيد. پيرزن چشم از جوجه طلاييش برنمي داشت.
نزديكهاي ظهر باد برخاست، زد و گردوها را به زمين ريخت. جوجه از سر جاش بلند نشد. باز باد زد و گردوهاي ديگري ريخت. جوجه طلايي همينجور توي لاك خودش رفته بود و تكان نمي خورد. تا عصر بشود، گردوها جاي خالي در حياط پيرزن باقي نگذاشتند. پيرزن همينجور زل زده بود به جوجه طلاييش و جز او چيزي نمي ديد. ناگهان صدايي شنيد كه مي گفت: اي پيرزن شجاع، جوجه زردنبو را سر جاش نشاندي. ديگر چرا معطل مي كني؟ پاشو گردوهات را ببر بفروش. آفتاب دارد مي نشيند و شب درمي رسد و تو هنوز ناني به كف نياورده اي.
پيرزن سرش را برگرداند و ديد عنكبوت درشتي دارد از رف پايين مي آيد. لنگه كفشي كنارش بود. برش داشت و محكم پرت كرد طرف عنكبوت. يك لحظه بعد، از عنكبوت فقط شكل تري روي ديوار مانده بود. آنوقت پيرزن با گوشه ي چادرش اشك چشمهايش را خشك كرد و پاشد رفت پيش جوجه طلاييش و بش گفت: جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا، نمي خواهي بشكني بخوريشان؟
جوجه طلايي بدون آنكه سرش را بلند كند گفت: دست از سرم بردار پيرزن. به اين زودي يادت رفت كه كونم را سوختي؟
پيرزن با دست جوجه طلاييش را نوازش كرد و گفت: جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا. نمي خواهي بشكني بخوريشان؟
جوجه طلايي اين دفعه سرش را بلند كرد و تو صورت پيرزن نگاه كرد ديد آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين باز برگشته. گفت: چرا نمي خواهم، ننه جان. تو هم مرهمي به زخمم مي گذاري؟
پيرزن گفت: چرا نمي گذارم، جوجه طلايي نازي و مهربان من. پاشو برويم تو آلونك.
****
آن شب پيرزن و جوجه طلايي سر سفره شان فقط مغز گردو بود. صبح هم پيرزن پا شد هر چه تار عنكبوت در گوشه و كنار بود، پاك كرد و دور انداخت.

KU ALI
2nd February 2012, 03:09 PM
یاشاسین آذربایجان