PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نوشته های یک مرد مرده...


Mehran.boof
18th August 2011, 11:08 PM
Nobody heard him the dead man,

But still he lay moaning:

I was much further out than you thought

And not waving but drowning.



Poor chap he always loved larking

And now he is dead

It must have been too cold for him his heart gave way,

They said



Oh, no no no, it was too cold always

(still the dead one lay moaning)

I was much too far out all my life

And not waving but drowning.

هیچکس صدای مردمرده رانشنید،

اما او هنوز در حال نالیدن بود:

من بیشتر از آن چیزی که گمان میکردید دور بودم

و دست تکان نمیدادم بلکه داشتم غرق میشدم



مرد بیچاره همیشه سرخوش و مست بود

و اکنون مرده است

باید خیلی برایش سرد بوده باشد که قلبش ایستاده است

آنها میگفتند



اه، نه نه نه، همیشه برای من سرد بود

(مرد مرده هنوز ناله میکرد)

من همیشه در زندگی خیلی دور بودم

و دست تکان نمیدادم بلکه داشتم غرق میشدم

Mehran.boof
18th August 2011, 11:12 PM
خارش دیواری پاییزی،
خراشیده تا خون بیشه‌ی خزنده...
چه شگفت است که تو،
گدایی نمی‌کنی...
ولی، اعتماد به انسان
چون ناباوری به خداست
در آن‌حال که هنوز
معجزه‌‌ای را
انتظار می‌کشی

Mehran.boof
18th August 2011, 11:15 PM
ضربه‌هایی بر پنجره بیدارم کرد
رفتم ببینم کیست.
تنها شب بود،
یک بید مجنون و دیواری خشک
و قاب شیشه‌ای روبروی دست‌هایم
همه خود را به سکوت و سادگی زده بودند.

چند لحظه بعد اما،
وقتی خواستم دوباره دراز بکشم
کسی را دیدم که چرت می‌زد
لای ملافه‌های آویزان:
جنون من بود.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:16 PM
جانم ملول است، آه، ای امید!
تاب انتظارم نیست از این بیش.
قدم‌رو، بر سکو
چنان به بی‌صبری
که انگار
فقط قطاری می‌جویم
سریع‌السیر.

تنها زنان می‌دانند
راه و رسم انتظار را
چون همیشه دیر می‌رسند
سر قرار.

جانم ملول است
آه، ای امید.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:17 PM
هرگز بر ترک اسبی سوار نشدم
و هرگز اسبی را با الاغ تاخت نزدم
پیاده بودم همیشه
و هنوز می‌گویی:
صریح باش!

صراحت، آری.
ولی کلمات
دست برنمی‌دارند
از جستجوی جان‌اش
که بی‌‌تردید جاودانه‌است
کلمات، تکان نمی‌خورند
نمی‌خواهند تکان بخورند
جر آن‌که جنون
مجبورشان کند.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:26 PM
بانگ خروسان...

می‌گشاید سپیده‌دم
‌دری گشاده را...
دلتنگی که رهایت نکرد هرگز
ظهورمی‌کند در آن‌ها
دستی بر اشتیاق و
دستی بر رنج.

و باور داشتی که از یاد رفته‌ بودی!

Mehran.boof
18th August 2011, 11:28 PM
این‌که در این لحظه کجا هستیم،
بی‌اهمیت نیست.
چند ستاره به شکل خطرناکی
به هم نزدیک می‌شوند
و آن‌جا، آن پایین
جدایی ناگزیر عاشقان اتفاق می‌افتد
فقط به خاطر شتاب بخشیدن به زمان
با ضربان قلبشان.

تنها مردمان ساده
دنبال خوشبختی نمی‌گردند.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:29 PM
تنها بودم، مطلقن تنها.
حتی خواب شبانه ترک‌ام کرده بود.
ناگهان چیزی شنیدم،
از جنس کلمه نبود
صدا بود
صدای سه آه
عین خزیدن باد در آرد
«چی می‌تونه باشه؟ نمی‌‌تونم صبر کنم.»
با خود زمزمه کردم و
موهایم را با شراب بالا دادم و
ایستادم و
لخت در تاریکی
دنبال چیزی می‌گشتم
چند لحظه بعد،
گرمای سیاه دستم
کشویی را باز کرد
بیدها لباس‌ها را جابجا می‌کردند

من از جسم‌ام فانی‌ترم...

Mehran.boof
18th August 2011, 11:34 PM
دوستای عزیزم در gt


امیدوارم این کلبه جدید من رو واسه درد دل کردن قابل بدونین

سعی میکنم از دست نوشته های خودم هم تو این تاپیک استفاده کنم


بسم الله

Mehran.boof
18th August 2011, 11:39 PM
هربار که کلئوپاترا
از سرزمینی بی‌حاصل می‌گذشت
دستور می‌داد درهای معبد را
با نقش‌های مردان بسازند.
وقتی از میان مرغزار رد می‌شد
رو به هه‌کت، الهه‌ی غوک
دعا می‌کرد،
که محافظ زنان پابه‌زا بود
هرچند،
وقتی رودخانه‌ای را پیمود
که نوک پستان‌هایش
در میان خاطره‌ی لباس‌های چسبانش
آن را غلغلک داد
دریافت که یک کشتی برساخته از تصاویر
هرگز یک کشتی مجازی نخواهد بود.

تنها شاعرانه است که شعر را ویران می‌کند.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:40 PM
بهتی عریان،
تمام کلمات‌ام را ویران می‌کند.
گفتگویی درباره‌ی تن یک زن...
آگاه از زیبایی‌اش
با خاموشی‌ام می‌جنگد
به خاطر رخوت، به خاطر آواز،
برای ستایش و حتی برای پیش‌گویی.
ولی، انگار همیشه چیزی کم است
و باید اضافه شود
و شهوت،
پیشاپیش پا پیش‌نهاده است.

هر عشقی، دردناک است.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:41 PM
این اشعار متعلق به ولادیمیر هولان بود

Mehran.boof
18th August 2011, 11:43 PM
چه با خود می‌آورد این باد شبانه؟
باران، برف یا یک نامه‌ را؟
یک نامه‌ از که؟ خوب یا بد؟

همگان،
حتی آن‌ها که بیش از همه
نادیده گرفته‌شده‌اند
هنوز چیزی را پنهان می‌کنند
ولی سرانجام
حسادت همه‌چیز را افشا خواهد کرد
حتی کسی را که نمی‌تواند نامه‌ای بنویسد.

sadeqq
18th August 2011, 11:45 PM
چه شعرای ترسناک و بنظر بی معنیه ی

Mehran.boof
18th August 2011, 11:48 PM
چه شعرای ترسناک و بنظر بی معنیه ی
تا شما معنی رو تو چی ببینی داداش
مخاطب این اشعار اشخاص خاصی هستن
امیدوارم متوجه منظورم شده باشی

Mehran.boof
18th August 2011, 11:51 PM
برای آهن گداخته‌ی یک مرد
زن، آب نیست.
خوب نیست که خیره شد به صورت کسی ...
بهتر است آواره‌ی جنگل شد
سه سمور مرده پیدا کرد
در عوض، سنجابی اسیر را
از شکارچی خرید
و آزادش کرد...
چه زود ناپدید می‌شود در بیشه‌ی انبوه کاج‌ها
وقتی آخرین نگاه زن می‌گوید:
«اگه می‌خوای، یه سال دیگه منتظرم بمون.»

هولان

Mehran.boof
18th August 2011, 11:55 PM
هر زن زیبا بی‌رحم‌ است.
به شکلی مبهم
مردان عریان را
خوار و خفیف می‌کند
مردانی که مشتاق‌اند از سرچشمه بنوشند.

هنوز، تنها مرگ است
که صمیمانه به کنارشان می‌آید
مثل گنجشکی در ایستگاه قطار
وقتی آن‌ها روی سکو نشسته‌اند و
نان می‌شکنند.

«می‌خوام بچه‌دار بشم!»،
مرگ می‌گوید.

Mehran.boof
18th August 2011, 11:57 PM
به خاطر زیبایی، یا برای عشق؟
به خاطر زیباییِ ‌بی‌سرور
یا با تقوای عشق برای زیبایی؟
به خاطر عشقی که عشق نیست، فقط عشق‌بازی است؟
و با رحمتی که سلب شد، پیش از آن‌که اعطا شود .
فقط به خاطر جماع؟

Mehran.boof
18th August 2011, 11:58 PM
نه! حتی هومر، در برابر هلن
چنین احساس فلاکت نکرد
‌که عاشق‌اش بود،
چون هومر
برای عشق نبود که عاشق هلن شد
به خاطر زیبایی بود.
نه! نه حتی هومر
چنین احساس فلاکت نکرد در برابر هلن
مثل تو
که عاشق کسی شدی
که همراه خود
به هلال ماه
کفن کسانی را می‌آورد
که هنوز زنده‌بودند.

Mehran.boof
19th August 2011, 12:02 AM
«شکایت‌هایت را درک نمی‌کنم
وقتی می‌گویی به شکل تلخی تنها هستی.
رنج،‌ بدون آن‌ها که رنج می‌کشند
و تو که از آن‌ها نیستی.
اما اگر به شکل تلخی تنها هستی
دندان روی جگر بگذار!
آن‌ها، خودشان تو را پیدا می‌کنند.»

Mehran.boof
19th August 2011, 12:40 AM
یعنی من تموم شدم؟
مثل یه چاه عمیق شدم
دارم از خودم دورتر میشم
یکی کمکم کنه
یکی نجاتم بده
دیگه دستم به خودم نمیرسه
توی این ترس لعنتی تنها تسکین و دلخوشی اینه که بگم شاید دارم خواب میبینم
یکی نیست منو بیدار کنه؟
دیگه خودم رو نمیبینم
نه خواب نیستم
اینجا خیلی گرمه
باید دنبال آب باشم
ولی آخه اینجا کجاس؟
اینجا گرمه
داغه
دارم آتیش میگیرم
صدا میاد.
مثل زوزه ئ یه سگه که میخاد بگه مردم میخواد زلزله بیاد بجنبید...
نه شاید صدای ناله یه گربه ماده اس که دنبال بچه اش میگرده...
خدایا این صدای چیه؟
صدای گریه ئ آدمیزاده؟؟؟
نمیفهمم
من میترسم
آخه اینجا کجاس؟
دلم میخواد از گرما لخت بشم
وای خدا چرا لباس تنم نیست
شرمم میشه
ولی اینجا که کسی نیست
پس اون صدا که هر لحظه نزدیکتر میشه
صدای چیه؟
خدایا چرا صبح نمیشه تا بیدار بشم
چرا کسی تو خواب من نیست؟
چرا این صدای ناله تموم نمیشه؟
همه جا تاریکه
گرمه
ترسناکه
این صدا
وای خدا من میترسم
کمک
کمک
کمک
وای من دارم سقوط میکنم


ساعت 5 صبحه
من توی اتاقمم
ولی!!!!!!!
یعنی مرده بودم؟؟؟
اونجا جهنم بود؟
اون صدای ناله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من مرده بودم؟


boof

Mehran.boof
19th August 2011, 02:06 AM
نمی تواند

وقتی می سوزد وقتی میسازد

دیگر آرام باشد

روی این ماهیتابه ی دل هر کس افتاد باید جلزو ولز کند

خوب سرخ که شد لقمه لذیذی می شود

برای قلوه سنگ های طفلهای خیابانی

دیوانه ها اگر سنگ نخورند سیر نمی شوند

Mehran.boof
19th August 2011, 02:47 AM
مرا ببخش !

مرا ببخش !

که تو مردی

و من دیر رسیدم ...

ladybird
19th August 2011, 07:04 AM
منون.جالب بود

Mehran.boof
19th August 2011, 12:30 PM
خیالم تخت است

هر شب

کسی روی آن می خوابد

هنوز لنگر ها در ساحل خوابیده اند

هنوز موج ها به خواستگاری ساحل می آیند

با اینکه بارها جواب رد شنیده اند

من قاتلی سر به هوا هستم

که مورچه های زیادی را

زیر پاهایم له کرده ام !


رها صافی

Mehran.boof
19th August 2011, 12:41 PM
درهايت را باز كن

ما ايستاده ايم

خيابان های تو ما را پيش می برد

ما می آئيم

تا جای واژه نارنج نارنج

و جای هوا هوا بنشانيم

و در شعری زنده شناور باشيم...

تو نخستين حرفی

كه نخستين برگ های بهاری به زبان می آرند

نخستين نانی

كه پس از جنگی شوم

از تنور دهكده ای خارج می شود

نخستين نامی

كه بر بچه زندگی می گذاريم...

در هايت را باز كن

ما می آئيم

با عكس جوانی تو

در جيب پاره مان

و هر چه كه نزديك تر می شويم

تو جوان تر و زيباتر می شوی

درهايت را باز كن

هر چه نشانه است در كف مان

خانه توست

ای آزادی.

Mehran.boof
19th August 2011, 12:46 PM
زندگي چيزي نيست كه تو درخواست مي‌كني، سهمي است كه به تو مي‌رسد.


به هيچش نگرفتم، به هيچم گرفت.

اشكال شكست اين است كه با شكست تو، همه قهرمان مي‌شوند و دورت را دايره‌اي از قهرمانان فرامي‌گيرند.


ظاهرا زندگي تنها مساله‌اي است كه پاسخ هر سوالش دو پرسش ديگر است.
من و بچه با هم افتاديم. بچه بلند شد و به دنبال بازي راه افتاد. من شكست خورده به اطرافم نگاه مي‌كردم كه چه كس ديده است.

زندگي، دعوت شدن به تئاتري است كه شماره صندلي ندارد.

Mehran.boof
19th August 2011, 01:05 PM
به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.



چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.



تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها

می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند.



آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.



تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود.

Mehran.boof
19th August 2011, 03:02 PM
چه صلـَت بزرگیست
مرگ
برای قصیده ی زندگی.
گاه می اندیشم با خویش
گـِـرد مرگ...
آنچنان گاه محتاجش می شوم
گویی محتاج تر از آب
از نان
و با خویش گویه می کنم:
((از چه مرگ را
اکنون ندارم...؟))


صلــَت بزرگیست مرگ
از برای قصیده ی زندگی.
پس
باید که زیباتر سُرایـَمَـش....

Mehran.boof
19th August 2011, 03:04 PM
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت......

Mehran.boof
19th August 2011, 03:11 PM
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد

اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد

اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

Mehran.boof
19th August 2011, 03:14 PM
مرگ چرا نمیآید ز راه

تا که باز کنم آغوشم را

آن آزادی بزرگ

آن پایان بی منتها

ثانیه ها اینقدر چابکند

ساعتها چرا سنگینند

Mehran.boof
19th August 2011, 03:16 PM
مرده بودم من،

از جنون عشقش:

آماده دفن بودم

در آغوشش؛

بیدار شدم،

از بوسه هایش

آسمان را دیدم،

من در چشمانش

شعر مرگ سعادتمند از لودویگ اولاند Ludwig Uhland

Mehran.boof
19th August 2011, 03:22 PM
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

Mehran.boof
19th August 2011, 03:23 PM
در میان عمیق ترین تاریکی ها
به دو چشم غمگینی می اندیشم
و به پنجه هایی که
خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند

Mehran.boof
19th August 2011, 03:45 PM
ایستاده تقطیر شدم!

و

پروبالت دادم!

گفتم:

محدوده ی پروازت تاماه است!

ولی تو

فریب سیاه چاله راخوردی!!

و

هوس تُره ی خورشیدنمودی!!

گفتم طناب را پاره کن !

تازمین راهی نیست!

فاصله ات بازمین،

اندازه ی کوتوله ای است!

که:

درگلویت رندانی ست!!

گفتیم :

برای بازگشت تاآزادی راهی نیست!!

اعتمادکن!!

ولی تودیگرخدارا به خودفروخته!

ویخ زده بودی !!!

آهِ خورشید توراخواهدگرفت!؟

پروبالم راخواهم چید!؟

پروبالم راخواهم چید!...

متاسفم!!!

Mehran.boof
19th August 2011, 09:38 PM
پاس می دهد روزان

و شبان

بر سوخته کشتزارم

مترسکی که نیست او را

پروا

از باد

یا باران

یا پاشیده ماه تابان.

آواز که بر می دارد خاک

حنجره عطش شکاف می خورد

در آستان یک روز پاک.

آواز

لرزش

شوق!

می آید

که ستاره کند دامانش

می آید

که مهتاب کند هر شب آسمانش.

اما نیست آیینه ای

که بر افروزدشعله ای

در نگاهش.

Mehran.boof
19th August 2011, 09:39 PM
روییده است شاخسار امید

بر گذرگاه اندیشه

رویا روی وزش هزار شعله باد

که می کند از جای

هر افتاده

تک مانده

ریشه درد را.

و آه از نهاد شب می گریزد

چنان گریز نگاه

از تلاقی حادثه ای

که عشق نام گرفته است.

و کودک

مانده است

که چگونه به صبح آرد

شب تیره را.

و دردا درد هزار فریاد

در آبشخور گونه های عطش

می سراید سرودی

که نمی خوانی اش هیچ گاه

بر لبان معصوم عشق.

Mehran.boof
19th August 2011, 09:42 PM
خواب

یا بیدار خواب،

نمی دانم

شاید به دیدار آب.

ساده

چون کودکی خیال،

و با گام هایی به نرمی احساس.

آسمان

سرخ و سفید و آبی،

چتر گشوده بود بر فراز سرش

و انگار به آوازی جاودانه فرا می خواند او را

رنگین کمان هزار رنگ و هزار ریحان.

آسمان

پس از باران

چه رنگی دارد خدایا!

می دانم

به آبشخور عاطفه می رفت،

چونان یک اسب

و طراوت مهتاب بر یالش

می درخشید شاید.

پاک

چونان کودکی خاک،

و به نرمی احساس قد کشیدن درخت تاک.

خیس بود مژه گل

و شبنم

در اشک او دانه بلور می شد انگار.

و رنگ می خورد

سایه روشن سبز گیاه،

و ستاره

در سربی رنگ سحر

نه یک خیال،

دیگر فسانه بود انگار

و خاک می سوخت در تب پر تاب آفتاب.

گناه خاک

یا که گناه تاک،

نمی دانم

انگار بالا می رفت شیره خاک

از ساق های نحیف و چروکیده درخت تاک.

و انگور

آفتاب را بهانه می کرد.

و می دانم

یک روز دیگر دستی

خوشه های انگور را در صندوق ها دسته می کرد.

و او می رفت

تشنه

چونان کودکی احساس بلوغ،

آهنگ بازگشت اما

می دانم

دیگر سوت نمی شد بر لبانش.

آب

یا سراب،

نمی دانم

شاید پلک آرزو بود

که می سوخت در نگاهش.

می آمد

یا نمی آمد،

نمی دانم

صدای شیهه اسبی از دور می آمد.

تاکستان

مانده بر خاک،

شاید بیدار

یا شاید تشنه دیدار

اما در خواب خود

او آب می شد انگار.

آسمان

پس از یاران

چه رنجی دارد خدایا!

Mehran.boof
20th August 2011, 01:02 AM
چقدر امشب دلگیره
چه حال بدی دارم
نمیدونم چمه
چی خوام
فقط میدونم افسردگی از در و دیوار اتاقم بالا میره
با یه لبخند زشت داره مسخره ام میکنه
میگه اسیرم کرده
تنها راه خلاصی از دستش
مرگه
تنها اکثیری که آزادم میکنه
تنها زهر شیرینی که آرومم میکنه

Mehran.boof
20th August 2011, 08:56 PM
دلم برای صورتت تنگ شده،بوی نم می یاد

هر طور زندگی می کنم ،بازم یه چیزی کم می یاد!



اگربه جای خاک خشک روت آب تر ریخته بودن

می شد ببینی که چطورمنو به هم ریخته بودن



دلم واسه بوی تنت تنگ شده،چشماتو ببند

هرجای آسمون هستی،به من فکر کن،به من بخند



بمون توی رویای من،یاد به فراموشی نده

من به شوق تو می خوابم،دنیام رو خاموشی نده



من ناگزیر از بودنم،درشهرمردم واره ها

برخاک تو زانو زدم،درخیل کاغذ پاره ها



آرام جانم طعمه شد،بر خان عاشق خواره ها

آخر جنونم می کند،آواره از آواره ها

Mehran.boof
20th August 2011, 09:07 PM
ساعتا وايستادن از حركت و بازي

تو نمي‌خواي عشق خامِتو ببازي



رو تنت پر شده از زخم و غباره

عشقي كه تشنة يك روز بهاره



من آسمون كشيدم رو سقف زرد خونه

تو مست و خسته اما از رقص اشك و گونه



تنم حريص و تشنه، بيتاب از بوي پاكِ

تنت كه غرق عطر رقص بارون رو خاكِ



توي قلبم يه جهنم پر آدماي زشته

يك غرور زرد و كهنه مونده باقي از گذشته



بي تو تاريكيِ پر وهم خيالم

شده گورستان و آهنگ زوالم



تو چشات مونده هنوز جاي نگاهِ

هرزه چشمايي كه نورشون سياه ِ



هادي پاك‌زاد

Mehran.boof
20th August 2011, 09:08 PM
آشفته‌تر از صداي باران

رنجيده تر از سوز بيابان

فرياد بزن تا شب زشتت

شايد كه رسد شبي به پايان



چون نقش زدن بر تن سايه

بر آنچه گذشت لعن و كنايه

بر باد اگر رفتم و رفتي

مغرور بمان و بي گلايه



آن لحظه دلم پر ز یقین است

کین قافله از شرم غمین است

"کان قافله دار بی نشانه"

"معصوم تر از خاک زمین است"



محراب تو بود رنگ سپیدی

بتخانه شهر پر ز پلیدی

"تا یک بت پاک بر زمین بود"

"تو شکستنش به جان خریدی"



"دلداده بمان كه عشق پاك است"

"هر چند به سنگ كه جنس خاك است"

"هر چند به سنگ اشك حرام است"

"پايان شبم چه دردناك است"



هادي پاك‌زاد

Mehran.boof
20th August 2011, 09:09 PM
دوباره دقيقه‌ها رو كند و آهسته مي‌بينم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته مي‌بينم



تا دلم آروم بگيره سر به كوچه‌ها مي‌زارم

رو به آدما مي‌خندم تو سياهي‌ها ميبارم



توي يك جاده برفي پيِ انتها مي‌گردم

توي اين رويايي آبي هنوزم اسير دردم



آخه دنيا تو چشام رنگش باخته

آخه يك جنس غريبه آسمون منو ساخته



برده رنگ انتظارو بارون چشماي خستم

انگار آهنگي نداره بي‌تو اين قلب شكستم



از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره

مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره



بوي بارون مي‌ده حرفات، اشكِ چشمام بي‌قراره

عشق من سوز زمستون، عشق تو شور بهاره



هادي پاك‌زاد

Mehran.boof
26th August 2011, 03:01 PM
يک بوسه برای بدرقه
دو گام فاصله تا بغض.
سيگارم را تو روشن کردی!
دريغا
کودکی با دو چشم درشت
در پی باد،
و نان‌فروشی خسته
در سايه‌سار پسين پياده‌رو.


داس‌ها در مزرعه می‌ميرند
پدرانمان
در کارخانه‌های نان.

Mehran.boof
26th August 2011, 03:03 PM
سال‌ها و سال‌هاست
ما خود مزار مرارت ديگرانيم و
نمی‌ميريم.

Mehran.boof
26th August 2011, 09:55 PM
نه کم، نه زیاد،
هزار سال تمام
یعنی تمام عمر
تنها زیر پای خود را پاییدم و
از روی خود گذشتم.
تا امروز به برکت کلمات
به عطر آرام آسمان برکشیده شوم.
راه... دشوار بود و
دو دست من
از دعوت خودم به یکی خواب آسوده
خالی تر...!
حیرتا
بیدار نشین شب و روزی
که من بوده ام،
نه جغد به ویرانه ام دیده است و
نه واژه در دهان لال.
من
مقام خاک را
به توتیای نی از نماز ملکوت نوشته ام
تا به یاد آورم که از کجا آمده
چه کرده
و چرا آسمان را در خواب مومنان خسته
مرور می‌کنم.
پا بر خویش نهادن و از خود گذشتن
راه بر آمدن به آبی ها بود
راه رسیدن به آرامش.
من
پا برخویش نهادم و
از خود گذشتم
بی که بر آمدن از آفاق آفتاب را
خواسته باشم.
آبی ها خود به جانب ام آمدند.
آسمان ها، عشق، امید، آرامش
خود به جانب ام آمدند.
نه کم، نه زیاد،
او که
نظر به دعای دردمندان میهن من دارد
پیاله پرده پوش خویش را
به تشنگان چشم به راه باران
خواهد بخشید.
سید علی صالحی