PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : عشق یعنی یک استخوان و پلاک (شهداء شرمنده ایم)


samanq22
28th August 2011, 10:36 PM
[Only registered and activated users can see links]
عشق یعنی « همت » و یک دل خدا
توی سینه اشتیاق کربلا
عشق یعنی شوق پروازی بزرگ
در هجوم زخم‌های بی‌صدا
عشق یعنی قصة عباس و آب
در « طلاییه » غروب آفتاب
عشق یعنی چشم‌ها غرق سکوت
در درون سینه، اما انقلاب
عشق یعنی آسمان غرق خون
در شلمچه گریه‌گریه…. تا جنون
عشق یعنی در سکوت یک نگاه
نغمة انا الیه راجعون
عشق یعنی در فنا نابود شدن
در میان تشنگان ساقی شدن
عشق یعنی در ره دهلاویه
غرق اشک چشم، مشتاقی شدن
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین، جغرافیای آسمان

samanq22
28th August 2011, 10:37 PM
[Only registered and activated users can see links]
شهدا رفتند تا رسم عاشقی بماند
رد پای عشق باقیست…
لا یدرک و لا یوصف…

samanq22
28th August 2011, 10:38 PM
اتل متل گلوله
شهرو ببین چه جوره
نه سر داره نه پیکر
تنش پر از گلوله
اتل متل خمپاره
شهرم شده آواره
شهر خرم رو بنگر
پر از خاشاک و خاره
اتل متل نفربر
ببین نخل های بی سر
ببین اروند بی تاب
شده از اشک زمین تر
اتل متل ستاره
شهرم پر از شراره
شهری که خاک پاکش
نوم و نشون نداره
اتل متل یه عاشق
گم شد در این دقایق
گم شد در این بی کسی
شاید شده شقایق
اتل متل بلم رون
دیگه نمیاد بارون
دیگه زمین خشک شده
از بوی سرب و باروت
اتل متل…
شاعر: میلاد قزللو

samanq22
28th August 2011, 10:38 PM
میگم عاشقم…اما خودم بهتر می دونم که نالایقم
کدوم عاشقی؟
میگم مجنونم … ولی نماز اول وقتمو نمی خونم
میگم مدیونم… اما یه عکس شهید نیست رو دیووار خونم
کجا مجنونم؟
میگم علقمه و غافلم از غربت اروند
شرمنده نشدم از پلاک و چفیه و سربند
وا حسرتا……….
جا مونده ام از شهدا

samanq22
28th August 2011, 10:40 PM
[Only registered and activated users can see links]
کلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت کردن بودن هر کی با دوستای خودش گرم گرفته بود و خلاصه کلاس رو هوا بود
یهو معلم اومد تو کلاس و سر و صدا ها م یواش یواش خوابید بعدشم طبق روال همیشگیش شروع کرد به خوندن لیست حضور و غیاب
بزرگراه همت……. حاضر
مجتمع فرهنگی همت……. حاضر
غیرت همت…….. غائب
ورزشگاه همت…….. حاضر
مردونگی همت………. غائب
مرام همت…………. غائب
سمینار همت…………… حاضر
آقایی همت………… غائب
صداقت همت………….. غائب
همایش همت………….. حاضر
صفای همت………….. غائب
عشق همت…………..غائب
آرمان همت………….. غائب
یاران همت………….. غائب
تیپ همت………….. حاضر
غائبا از حاضرا بیشتر بودن…. کلاس تعطیل…..

samanq22
28th August 2011, 10:40 PM
شهیدان از شما شرمنده هستیم

که دنیای دنی را بنده هستیم


زبانی یادتان را پاس داریم

به میدان عمل بازنده هستیم


شما محبوب درگاه الهی

ولی ما از گنه آکنده هستیم


شهیدان دست ما را هم بگیرید

سرود توبه را خواننده هستیم

samanq22
28th August 2011, 10:41 PM
رفته بودم سفری سمت دیار شهدا که طوافی بکنم گرد مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوایی بخورد
متبرک شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم
شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا
خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا
چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق
کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا

samanq22
28th August 2011, 10:42 PM
دخترک خندید و پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را
دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را….
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت…..

samanq22
28th August 2011, 10:42 PM
آرامش تنهایی های من در طوفان یاد تو معنی می گیرد ، پاکی لحظه هایم مدیون خلوص عشق توست .
آرامش طوفانی می سازی و ویرانم . . .
تو را از آرامش دریا ، سکوت کوهستان و شب کویر می طلبم که تو دریا و کوه و کویر اینگونه می بینی و من هم این طور می خواهم .

samanq22
28th August 2011, 10:43 PM
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عریانی
دوباره پلک دلم میپرد،نشانه چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتراست ازهزار بار بهار!
کسی شگفت،کسی آنچنان که میدانی!
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که می رود این شهر، رو به ویرانی
در انتظار تو تنها چراغ خانه ی ماست
که روشن است دراین کوچه های ظلمانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

samanq22
28th August 2011, 10:43 PM
ای واژه ی بی معنی رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان آزاد ترین تقدیر

از قلب تو می روید نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من گمنام پر آوازه
تو سایه خورشیدی تو بوسه ی در بحران
تو دلهره ای آرام مهتاب تر از باران
آرامش طوفانی می سازی و ویرانم
رسوایی راز آلود می پوشی و عریانم
من حادثه بر دوشم من عشق نمی دانم
در هیچ تمامم کن تا زنده شود جانم
من را تو به خود خواندی معشوقه ی نا خوانده
دل را به ازل بسپار یک دم به ابد مانده…

samanq22
28th August 2011, 10:43 PM
در عبور از سخن و قافیه ها
واژه ای باز مرا می خواند
واژه ای باز مرا، تا به اعماق دو دست
تا به ژرفای دو چشم، تا به اعجاز قلم
تا رسیدن به صدا
تا سحر می خواند
در عبور از چم و خم های زمان
لحظه ای هست که باز حس زیبا و غریبی دارد
مثل زیبایی یک پروانه
مثل پرواز یکی مرغ مهاجر
آری مثل زیبایی یک قصه و یک افسانه
در گذار از گذر خاطره ها
یادگاری ست که یاد آور یک خاطره است
یادگاری ست که تنها سخن از واژه ی بالا دارد
و همان حس غریبی ست که در هر نفسم می پیچد
و مرا باز به مهمانی یک سرو بلند
تا به پاکی غزل
تا رسیدن به نگاهی عاشق
تا خدا می خواند
باز در واژه ی عشق
باز در وادی دل
لحظه ای را به تماشای غروبی دیگر
لحظه ای را به خیالی شیرین
می نشینم و چه زیبا این بار
حس پرواز و پریدن دارم

samanq22
28th August 2011, 10:46 PM
[Only registered and activated users can see links]


باز، پر …
چلچله، پر …
باز در بازی، پر … هرکه، که دارد پر، پر! …
شهرمان خاک شده … خرمنمان خاکستر …
نخل، پر … مزرعه، پر … روح شقایق، پرپر! …
گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: …
جز حدیث سفر و آتش و خون …
هر حدیث دگر و هر سخن دیگر، پر! …
رود، پر … بازی، پر …
وقت رفتن شده و زورق من سنگین است …
میروم بار به دریا فکنم، لنگر، پر! …
صد نفر، نخل شده بی سر و صد تن مانده …
باغ، اسطوره شده، هرکه، که دارد سر، پر! …
بچه‌ها باز بر این نقطه گذارید انگشت: …
عشق، پر. عاطفه، پر. هر که بسیجی‌تر پر …

samanq22
28th August 2011, 10:47 PM
فصل های پیش از اینم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

samanq22
28th August 2011, 10:48 PM
پلاک های بی تو
پوتین ها و لباس های خالی از تو
همه می خواهند بگویند:
نشانه هایت را بر زمین گذاشته ای
تا فقط آسمانی ها تو را ببینند….

samanq22
28th August 2011, 10:48 PM
توبه کردم ننویسم اما دل دوباره تنگه / داره باز هوای جبهه به یاد روزای جنگه
توبه کردم ننویسم نگم از حرفای کهنه / اما دل آروم نداره بحث ترکش و تفنگه
توبه کردم ننویسم ناراحت نشین جوونا / میگم از چادر و سنگر جایی که تاریک و تنگه
میگم از خط مقدم آتیش و رگبار دشمن / میگم از روزای گرمی که حال و هواش قشنگه
میگم از روزای دوری که باهاش فاصله داریم / میگم از وحدت اونجا دلاشون همه یه رنگه
اما اینجا توی این شهر یه عده ما رو سوزوندند / عده ای که کم اند اما قلبشون یه تیکه سنگه
اونایی که نمی دونن سر دعوا با کی دارند / حرفاشون آماده مثل تیر تو لوله تفنگه
اونایی که می سوزونن دل جانبازای ما رو / جانباز بیچاره ای که درد دلهاش با سرنگه
جانبازی که بستری شد یه عمری تو بیمارستان / جانبازی که تو دماغش همیشه چند تا شیلنگه
خستم از اهل زمونه بدونید دلم گرفته / سرتون رو در نیارم روی قلبم جای چنگه
توی این دنیای فانی نکته ایست باریکتر از مو / هر کسی با شهدا موند بدونید بچه زرنگ

samanq22
28th August 2011, 10:49 PM
گفتند از تو بنویسم، برای تو بنویسم، و شاید برای آیندگان تو. نمی دانستم از کجا باید شروع کرد! از چه باید گفت که از تو گفتن هم دشوار است و هم نهایت ندارد!
چه می توان گفت از کسی که حی است و نیست؟!
چه می توان گفت از کسی که رفته است و هست؟!
چه می توان گفت از توئی که بخاطر ما از خود گذشتی ولی ما هنوز حتی حرمت خونتان را نیز درک نکرده ایم!
چه بگویم؟! برای که بگویم؟ این روزها گوش ها همه کر است و چشم ها همه کور! نه چشم دلی مانده و نه چشم عقلی!
قانون مان قانون سود و زیان است! برای منفعت خود حاضریم حتی خون شما را پایمال کنیم، و حتی برای منافع خود از نام شما سوء استفاده می کنیم! برای حفظ منافع خود حرف هایتان را گزینش کرده و به جان ها تزریق می کنیم!
حتی دیگر نزدیکان تان نیز شما را باور ندارند! نه حرفتان را، نه راهتان را مگر نه اینکه راهتان راه ولایت بود و حرفتان دفاع از ولایت؟! پس چه شد آن همه ادعا؟! ادعای پیروی و سیران در راهتان را داریم اما …
چه بگویم؟! از که بگویم؟! از چه بگویم؟! برای که بگویم؟!
دیگر حتی از بردن نام مقدستان هم شرم داریم! آنقدر در باطل پیش رفته ایم که راه شما را گم کرده ایم! حتی واژه هایمان نیز رنگ و بوی ریا دارد و باطل تنها یک چیز می گویم، نه از خودم که کلام من دون تر از مقام شماست، از کلام مردی می گویم که مرد بود، چون شما، پوینده ی راه بود، و چه خوش به شما پیوست که:ای شهید
ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای ، دستی بر آر و ما قبرستان نشینان این عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش …

samanq22
28th August 2011, 10:50 PM
شهیدیه روز میجنگید ،امروز رفته توجاشی باید تو فکر وعمل ،ادامشون تو باشی

اگه میخوای راهشـــون داشته باشه ادامـه اینو بدون که دنیا فقط برات یــه دامـه

دل اگـــه کندی ازش ، راحت ازش گذشتی عین مسافر شدی دور خودت نگشتی

دنیا اسیرت میشه، میشی شکل شهیدا اگه مسـافر باشـــی جا تــو دنیا نگیری

بزرگ می شی ،طوری که تو دنیا جانگیری بزرگ بودن، طوری که تو دنیــا جانگیرن

اونـهایی که کوچیکن تو این دنـیا اسیـرن حرفها یادت بمونه، غافل از اوستا کریم

تو چشم وهم چشمی ها حتی میشیم.. بگذریم……..
شعراز : برادر بسجی رحیم چهره خند

samanq22
28th August 2011, 10:51 PM
[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

samanq22
28th August 2011, 10:54 PM
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
این زمان در کس وفاداری نماند
زآن وفاداران و یاران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشانرا هزاران یاد باد

samanq22
28th August 2011, 10:56 PM
زندگی آب روان است و روان می گذرد
هر چه اندر طلب ماست همان می گذرد
اگر براه خدا داده ام سر و جانم
هزار شکر که بر پاست دین و قرآنم

samanq22
28th August 2011, 10:56 PM
بیا ببین تو بر این خاک جای پای شهادت
به سینه شور حسینی ، به دل هوای شهادت
بخون خویش نویسم بروی لوح مزارم
که من بجرم محبت قتیل و پیرو یارم
زبی قراری من خلق در شگفت و ندانند
که بی قراری روی حسین برده قرارم

samanq22
28th August 2011, 10:57 PM
تو به حق عاشق صادق بودی
به عروج که تو لایق بودی
قاسم کرببلا محمد من
کشته دین خدا محمد من

samanq22
28th August 2011, 11:06 PM
گم نميشوى

گم نميشوى
سبزى و باهجوم خزان گم نميشوي
نورى كه در عبور زمان گم نميشوي
پنداشتند مرگ تو پايان نام توست‏
اما بدان ز باورمان گم نميشوي
مثل عبور ثانيه‏ها، مثل زندگي
يك لحظه از وراى جهان گم نميشوي
با آنكه زخم خورده‏ى شام شقاوتي
اى صبح! اى سپيده، زجان گم نميشوي
نام تو وسعتيست پر از آبروى عشق‏
باور كن اى هميشه عيان! گم نميشوي
در قلب آنكه عاشق نام بلند توست‏
اى آبروى هر دو جهان گم نميشوي

samanq22
28th August 2011, 11:06 PM
ساحت سرخ

ساحت سرخ
دوش، ياران خبر سوختنش آوردند
صبح، خاكستر خونين تنش آوردند
يا رب! اين كشته‏ى عريان كدامين عرصه است؟
كه ز «بازار تجرد» كفنش آوردند
اين گلى بود كه از خلوت خوشبوى بهار
بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند
ساحت سرخ اجابت زشفا خانه‏ى وصل‏
مرهم تازه‏ى داغ كهنش آوردند
آنكه چون سرو سهى بدرقه شد با گل اشك‏
اينك از معركه چون نسترنش آوردند
صحنه‏ى حادثه سرشار شد از بوى عروج‏
وقتى از مصر بلا پيرهنش آوردند
به سراپرده‏ى نورانى قربش بردند
آنكه چون شمع در اين انجمنش آوردند.
شعر خوش بوى ظفر، بر لب چاووش شماست
موج شط شفق از سينه‏ى پر جوش شماست‏
فلق آيينه‏ى اندام كفن‏پوش شماست‏
اى دليران ره عشق، دليرانه به پيش‏
كه در اين ره، علم حادثه بر دوش شماست‏
تا مى عاشقى از جام شهامت زده‏ايد
عشق، حيران ز خروش دل مدهوش شماست‏
روح بخش دل بيدار دليران امروز
نفس قدسى سردار قدح نوش شماست‏
عطر جانبخش سحر، در رگ گل ميرقصد
شعر خوشبوى ظفر، بر لب چاووش شماست‏
سوى اين باديه، با مشعل تكبير شويد
كه در اين ره به كمين، دشمن مغشوش شماست‏
خوش برانيد كه در حجله‏ى نورانى فجر
شاهد فتح و ظفر، تشنه‏ى آغوش شماست‏

samanq22
28th August 2011, 11:06 PM
كنون بنگر به خوزستان

كنون بنگر به خوزستان
كنون بنگر به خوزستان كه بينى چونش و چندش‏
به خون آلوده كارونش، به بهمنشير و اروندش‏
بر او تازان يك تازى، به خونريزى و لجبازي
ددى مزدور غرب و شرق، با صد مكر و ترفندش‏
ز خونريزى خوش و خندان، مسلح تا بن دندان‏
عراق از او چنان زندان، گرفته عالمى گندش‏
درختى فاسد و شوم است و بارش بدتر از زقوم‏
به همت هم توان هم بايد از اعماق بركندش‏
همين رزمنده نو اللهيان، الله اكبر گوي
به لطف حق توانند از بن و بنيان برآرندش‏
به چنگ آريم با جنگ و بدست داد بسپاريم‏
و خواهد ديد او از داد فرجام خوشايندش‏
شهود دادگاه ما شهيدان و يتيمانشان‏
دگر آواره‏ى جنگى و جانباز و همانندش‏
ددك صدام بيدين را، نه دد، بل عنترك صدام‏
به روى دار رقصانيم، با زنجير يكچندش‏
عرب را ميكشد نامرد و ميگويد عرب خواهم‏
عجم بگذار و با دين عرب سى نسل پيوندش‏
اگر رحمى نكرد او بر زن و فرزند ما مردم‏
به راه خوى و خونش رفت و حزب لعنت آوندش‏
تو اى آزاده، ايرانى، شرفمند، از بنيالاحرار
به راه «لاتزر» رو با زن و با اهل و فرزندش‏
خوشا ملك عراق ما، كه دارد اشتياق ما
خوشا ديرين ميانرو دان ما، و اروند و مروندش‏
«اميد»! اين لخته خون قلب تو خواهد بگويد باز:
خوشا اقليم خوزستان و چند و چون دلبندش

samanq22
28th August 2011, 11:07 PM
كعبه‏ى دل

كعبه‏ى دل
كوله بارى پر زمهر انبيا دارد شهيد
سينه‏اى چون صبح صادق، باصفا دارد شهيد
اين نه خون است اى برادر بر لب خشكيده‏اش‏
بر لب خونرنگ خود، آب بقا دارد شهيد
گرچه در گرداب خون، خوابيده آرام و خموش‏
با نواى بينوايى، بس نوا دارد شهيد
كعبه‏ى دل را زيارت كرده با سعى و صفا
در ضمير جان خود، گويى منا دارد شهيد
دانى از بهر چه جانبازى كند در راه دوست‏
چون طواف كعبه را در كربلا دارد شهيد
تا مس ناقابل خود را بدل سازد به زر
در رگ دل جوهرى از كيميا دارد شهيد
پيكر عريان او در خاك و خون افتاده است‏
از شرف بر جسم خود خونين قبا دارد شهيد

samanq22
28th August 2011, 11:08 PM
قصد دريا

قصد دريا
باز ميخواند كسى در شيهه‏ى اسبان مرا
منتظر استاده در خون، چشم اين ميدان مرا

رنگ آرامش ندارد اين دل درياييام‏
ميبرد سيلابها تا شورش طوفان مرا

خون خورشيد است يا زخم جبين عاشقان‏
مينشاند اين چنين در آتش سوزان مرا

بسته بودم در ازل عهدى و اينك شوق دار
ميكشد تا آخرين منزلگه پيمان مرا

غرق خون بسيار ديدى، عاشقان را صف به صف‏
هان! ببين اينك به خون خويشتن رقصان مرا

samanq22
28th August 2011, 11:09 PM
سوگند

سوگند
به پاره پاره‏ى گلبرگ لاله‏ها سوگند
به تكه تكه بدن‏هاى آشنا سوگند
به گونه‏هاى پر از شبنم و ستاره قسم‏
به عاشقان خداجوى بيريا سوگند
به قطره قطره‏ى خون‏ها كه در ره اسلام‏
فرو چكيد به ايران و نينوا سوگند
به نو عروس سيه‏پوش غرق در ماتم‏
به هديه‏هاى زن پير روستا سوگند
به ناله‏هاى پر از سوز عاشقان كه سحر
كند صعود به درگاه كبريا سوگند
به چكه چكه‏ى خوناب اشك در ره عشق‏
به نعش كودك بشكسته دست و پا سوگند
به ارتشى و به سرباز و ملت بيدار
به پاسدار و بسيجى رهگشا سوگند
به خواهران شكنجه كشيده در ره دين‏
به بره آهوى در پنجه‏ى جفا سوگند
به جاى خالى نام‏آوران سنگر علم‏
به لخته لخته‏ى خون‏هاى پربها سوگند
به روح پاك شهيدان دين و دانشگاه‏
به زاهدان خداترس پارسا سوگند
به آن جهادگر پرتلاش سنگرساز
كه رفت باز كند راه كربلا سوگند
قسم به پير جماران، به مهدى زهرا (س)
به نكته نكته‏ى گفتار انبياء سوگند
كه بعد از اين همه‏اش افتخار و پيروزيست‏
به قلب مادر غمديده در عزا سوگند
كه «اوليايى» از اين پس به گل نشيند عشق‏
به ذره ذره شهيدان باصفا سوگند

samanq22
28th August 2011, 11:09 PM
سكوت پنجره

سكوت پنجره
رفيق خسته‏ى من! از سفر چه ميدانى؟
تو از تلاقى درد و خطر چه ميدانى؟
چقدر فاصله دارى ز هرم آتش و دود
و از تبانى تيغ و سپر چه ميدانى؟
چقدر كوچك و دورى ز عمق رنج كوير
زخشكسالى چشمان تر چه ميدانى؟
بخوان دوباره حديثى زبيقرارى چشم‏
نشان چشمه‏ى دل را اگر چه ميدانى!
سكوت حنجره‏هامان خيانتيست به عشق‏
سكوت پنجره‏ها را تو در چه ميدانى؟
شكسته بال پريدن حكايتيست غريب‏
زاوج‏گيرى بيبال و پر چه ميدانى؟
بيا دوباره بخوانيم اين ترانه‏ى عزم‏
كه از حلاوت صبح ظفر چه ميدانى؟
هنوز اول راهيم و مقصدى دشوار
رفيق خسته‏ى من! از سفر چه ميدانى؟

samanq22
28th August 2011, 11:09 PM
داغ شقايق

داغ شقايق
باز امواج ملائك به تلاطم آمد
استخوانهاى تو بر شانه‏ى مردم آمد
از حضور تو تمام سحر آكنده شده است‏
بوى گل در همه باغ پراكنده شده است‏
آسمان بار دگر داغ شقايق دارد
دشت در دشت زمين باغ شقايق دارد
ديدم امروز شقايق بدنى سوخته داشت‏
و شهيدى كه به تن پيرهنى سوخته داشت‏
چه گذشته است گل من! خم ابروى تو را
و كدامين تبر انداخته بازوى تو را
اى كه در غيبت خورشيد دعا ميخواندي
در فضا عطر تو پيچيد خدا ميخواندي
تو چه كردى كه چنين صاحب سرمايه شدى؟
با خداى دل خود يك شبه همسايه شدى!!
كوچ كردند، كسى ز آن همه ابرار نماند
غير من هيچ كسى لايق آوار نماند
روزگارى است اسير غل و زنجير شدم‏
من چه كردم كه چنين خوار و زمينگير شدم!
جان به لب آمده در خاك بمانم تاكى؟
و در اين هى هى كولاك بمانم تاكى؟
شب يك پنجره را با تو سحر خواهم كرد
رو به خورشيد از اين شهر سفر خواهم كرد
اى كبوتر! تو بگو آبى اشراق كجاست‏
و بگو سبزترين گوشه‏ى اين باغ كجاست‏

samanq22
22nd September 2011, 05:50 AM
از این سیاهی بخدا شهداء شرمنده ایم

samanq22
24th September 2011, 07:46 PM
دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست، شمشیر دوستان علی در غلاف نیست/
در این قبیله نخل تناور همیشه هست، مقداد هست مالک اشتر همیشه هست/
اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند، سلمان نمرده است اباذر همیشه هست/
همواره دست ها به علمداریت بلند، آسوده خاطرت که برادر همیشه هست
صف بسته اند این همه سردارها به شوق، یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست/
روشن ترین روایت عمار می شویم، در عشق مقتدا همه تمار می شویم

samanq22
27th September 2011, 01:55 AM
کجایید ای شهیدان خدایی:024: بلاجویان راه کربلای:023:

shahab69
27th September 2011, 04:01 PM
دمت گرم خیلی خوب بود

کجایید ای شهیدان خدایی

samanq22
27th September 2011, 04:17 PM
:acigar:خوشمان امد شهاب

Rojaa
29th September 2011, 02:45 PM
سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم

قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم

به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم


+[Only registered and activated users can see links]

samanq22
18th October 2011, 09:28 PM
در میان تشنگان ساقی شدن
عشق یعنی در ره دهلاویه
غرق اشک چشم، مشتاقی شدن
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین، جغرافیای آسمان:040:

samanq22
19th October 2011, 09:19 PM
کجایید ای شهیدان خدایی
:024:

samanq22
20th October 2011, 01:46 PM
اونكه دلاوريهاش
تو جبهه غوغا كرده
حالا بياين ببينين
كلكسيون درده

اونكه تو ميدون مين
هزار تا معبر زده
حالا توي رختخواب
افتاده حالش بده

samanq22
20th October 2011, 01:47 PM
بابام يادگاري از
خون و جنگ و آتيشه
با ياد اون موقعا
ذره ذره آب ميشه

آهاي آهاي گوش كنين
درد دل بابارو
ميخواد بگه چه جوري
كشتند بچههارو

«هيچ ميدوني يعني چي
زخميهارو بياري
يكي يكي روبازو
تو آمبولانس بذاري

samanq22
20th October 2011, 01:48 PM
درست جلوي چشمات
يه خورده او نطرفتر
با شليك مستقيم
ماشين بشه خاكستر»

گفتن اين خاطره
بدجوري ميسوزوندش
با بغض و ناله ميگفت
كاشكي كه پر نبودش

samanq22
20th October 2011, 01:49 PM
آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسته
هيچ تا حالا شنيدي
تانكها بشن قنّاصه؟

ميدوني بعضي وقتا
تانكا قناصه بودن
تا سري رو ميديدن
اون سرو ميپروندن

samanq22
20th October 2011, 01:52 PM
سه راه شهادت كجاست؟
ميدوني دوشكا چيه؟
ميدوني تانك يعني چي؟
يا آرپيجي زن كيه؟

آرپيجي زن بلند شد
«ومارميت» رو خوند
تانك اونو زودتر زدش
يه جفت پوتين ازش موند

samanq22
20th October 2011, 01:53 PM
يه بچه بسيجي
اونور ميدون مين
زير شينهاي تانك
لِه شده بود رو زمين

خودم تو ديدهباني
با دوربين قرارگاه
رفيقمو ميديدم
تو گودي قتلهگاه

samanq22
20th October 2011, 01:53 PM
آرپيجي تو سرش خورد
سرش كه از تن پريد
خودم ديدم چند قدم
بدون سر ميدويد

هيچ ميدوني يه گردان
كه اسمش الحديده
هنوزم كه هنوزه
گم شده ناپديده

اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي قبوله

samanq22
20th October 2011, 01:57 PM
عاشقي يعني اينكه
چشمهايي كه تا ديروز
هزار تا مشتري داشت
چندش مياره امروز

اما غمي نداره
چون عاشق خداشه
بجاي مردم خدا
مشتري چشماشه

يه شب كنار سنگر
زير سقف آسمون
مياي پيش رفيقت
تو اون گلوله بارون

samanq22
20th October 2011, 01:59 PM
با اينكه زخمي شده
برات خالي ميبنده
ميگه من كه چيزيم نيست
درد ميكشه ميخنده

چفيه رو ور ميداري
زخم اونو ميبندي
با چشماي پر از اشك
تو هم به اون ميخندي

انگاري كه ميدوني
ديگه داره ميپّره
دلت ميگه كه گلچين
داره اونو ميبره

samanq22
20th October 2011, 02:00 PM
زُل ميزني تو چشماش
با سوز و آه و با شرم
بهش ميگي داداش جون
فدات بشم دمت گرم

ميزني زير گريه
اونم تو آغوشته
تو حلقه دستاته
سرش روي دوشته

samanq22
20th October 2011, 02:00 PM
چون اجل معلق
يه دفعه يك خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي تنش ميكاره

يهو جلو چشماتو
شره خون مي گيره
برادر صيغهايت
توبغلت ميميره

Rojaa
29th October 2011, 09:56 PM
ما مدعیان ِ صف اول بودیم
غافل از آنکه از آخر ِ صف شهدا را چیدند !!

+ عکس ِ شهدا را میبینیم و عکس ِ شهدا عمل میکنیم !

Rojaa
29th October 2011, 09:57 PM
[Only registered and activated users can see links]

حالا که آمدی، چند کلمه‌ای برایم حرف بزن؛ از خودت، از کار و بارت؛ از روزگارت...
هنوز توی مزرعه کار می‌کنی؟
هنوز عصرها می‌روی توی گندم‌زار و زُل می‌زنی به خورشیدِ دمِ غروب؟
هنوز وقت سحـر، اذان می‌گویی توی روستا؟
هنوز کاشی‌کاریِ سردرِ خانه فرو نریخته؟ همان که رویش نوشته بود" اُفَوِّضُ أَمری إِلَی اللهِ إِنَّ اللهَ بَصِیرٌ بِالعِبادِ"
پیر شده‌ای پدر... پیشانی‌ات چین افتاده... پوست دستت کشیده شده... سوی چشم‌هایت کم شده...
چه خبر از هم‌سایه‌ها؟
به تو و مادر سر می‌زنند؟
گفتم مـــادر؛ حالش چه‌طور است؟
راستی پدر، چرا تنها آمده‌ای؟
پس مـــادر...
چرا تسبـیح ِ مادر توی دستِ تو...

Rojaa
29th October 2011, 10:13 PM
ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم
غافل از اینکه
شهادت را جز به اهل ِ درد ندهند !!

Rojaa
30th October 2011, 11:49 AM
گویند که با نام تو مجنون گم شد
در چشم تو آفتاب گردون گم شد
من میگویم :ستاره ای بود شهید
پیدا شد و چرخی زد و در خون گم شد !

هليا
6th November 2011, 09:03 PM
[Only registered and activated users can see links]


می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه ی فشنگ -
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهای وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
در گوششان کلام امام است
- فتوای استقامت و ایثار -
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

************************
قیصر امین پور

samanq22
28th November 2011, 04:44 PM
up

Kishe.mehr
28th November 2011, 05:13 PM
خوش به حالشون كه خوب و قشنگ رفتن...،اون دنيا خوشبختن...

samanq22
1st December 2011, 11:31 AM
كنون بنگر به خوزستان
كنون بنگر به خوزستان كه بينى چونش و چندش‏
به خون آلوده كارونش، به بهمنشير و اروندش‏
بر او تازان يك تازى، به خونريزى و لجبازي
ددى مزدور غرب و شرق، با صد مكر و ترفندش‏
ز خونريزى خوش و خندان، مسلح تا بن دندان‏
عراق از او چنان زندان، گرفته عالمى گندش‏
درختى فاسد و شوم است و بارش بدتر از زقوم‏
به همت هم توان هم بايد از اعماق بركندش‏
همين رزمنده نو اللهيان، الله اكبر گوي
به لطف حق توانند از بن و بنيان برآرندش‏
به چنگ آريم با جنگ و بدست داد بسپاريم‏
و خواهد ديد او از داد فرجام خوشايندش‏
شهود دادگاه ما شهيدان و يتيمانشان‏
دگر آواره‏ى جنگى و جانباز و همانندش‏
ددك صدام بيدين را، نه دد، بل عنترك صدام‏
به روى دار رقصانيم، با زنجير يكچندش‏
عرب را ميكشد نامرد و ميگويد عرب خواهم‏
عجم بگذار و با دين عرب سى نسل پيوندش‏
اگر رحمى نكرد او بر زن و فرزند ما مردم‏
به راه خوى و خونش رفت و حزب لعنت آوندش‏
تو اى آزاده، ايرانى، شرفمند، از بنيالاحرار
به راه «لاتزر» رو با زن و با اهل و فرزندش‏
خوشا ملك عراق ما، كه دارد اشتياق ما
خوشا ديرين ميانرو دان ما، و اروند و مروندش‏
«اميد»! اين لخته خون قلب تو خواهد بگويد باز:
خوشا اقليم خوزستان و چند و چون دلبندش

ه.م غروب
1st December 2011, 07:39 PM
سلام .....

عشق یعنی استخوان ها و پلاک
عشق یعنی سینه خونین ، چاک چاک
عشق یعنی پر کشیدن از زمین
عشق یعنی آخرین لبخند در میدان مین
عشق یعنی ترکش و آغوش باز
عشق یعنی گریه های نیمه شب ، راز و نیاز
عشق یعنی بستن سربند یا زهرا ، علی
عشق یعنی جان به کف ، لبیک بر امر ولی
عشق یعنی تشنگی ، لبهای خشک
عشق یعنی ذکر اشهد ، بوی ناب عطر مشک


" ه.م غروب "


همه من رو ببخشید که بدون انسجام بود و فی البداهه .....

samanq22
3rd December 2011, 10:13 PM
مرسی زیبا بود دوست عزیز

samanq22
8th December 2011, 06:43 AM
تو را غرق خون ستم ساختند
مرا هم به بند جفا می برند

اسارت که دیگر ندارد کتک
مرا با زدن ها چرا می برند

به اینان بگو ای پدر جان مرا
چرا می زنند و کجا می برند

گهم بر روی خارها می کشند
گهم با سر نیزه ها می برند

به طعنی جگرهای ما خون کنند
به قهری دل ما ز جا می برند

به اطفال پاسخ ز سیلی دهند
زمانی که نام تو را می برند
ناشناس

samanq22
30th December 2011, 11:20 AM
ياران چه غريبانه،رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما،هم سوخته پروانه

بشكسته سبوهامان،خون است به دل هامان

فرياد و فغان دارد، دردى كش ميخانه

هر سوى گذر كردم، هر كوى‌نظر كردم

خاكستر و خون ديدم ويرانه به ويرانه

افتاده سرى سويى،گلگون شده گيسويى

ديگر نبود دستى تا موى كند شانه

اي واي كه يارانم،گل هاي بهارانم

رفتند از اين خانه،رفتند غريبانه







پرويز بيگي حبيب آبادي