MAHSHID
20th May 2008, 01:31 PM
یه اتاق باشه گرمه گرم...روشنه روشن...تو باشی منم باشم...کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...من تورو بغل کنم که نترسی...که سردت نشه...که نلرزی...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتو دراز کردی منم امدم نشستم جلوتو بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی دو تا دستتم دورم حلقه کردی...
بهت میگم چشماتو میبندی؟؟؟
میگی اره و بعد چشماتو میبندی...
بهت میگم برام قصه میگی...تو گوشم؟؟؟
میگی اره...بعد شرو میکنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه طولانی بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...
میدونی؟؟؟میخوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه عمیق...
بلدی که؟ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...
نمیدونی من تیغ از جیبم در میارم...نمیبینی چه سریع میبرم...نمیبینی خون فواره میزنه رو سنگای سفید....نمیبینی دستم میسوزه...
تو داری قصه میگی...
دستمو میزارم رو زانوم...خون میاد از دستم...میریزه رو زانوم و از رو زانوم میریزه رو سنگا...
قشنگه مسیرحرکتش...حیف چشمات بستس نمیتونی ببینی...تو بغلم کردی...میبینی که سرد شدم محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...
میبینی نا منظم نفس میکشم تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفته میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم دیگه نفس نمیکشم چشماتو باز میکنی میبینی من مردم....
میدونی؟؟؟من میترسیدم خودم بکشم از سرد شدن...از تنها مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود ارومه ارووم....
گریه نکن دیگه...من که نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا...بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی...
گریه نکن دیگه خب؟؟؟
دلم میشکنه....
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتو دراز کردی منم امدم نشستم جلوتو بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی دو تا دستتم دورم حلقه کردی...
بهت میگم چشماتو میبندی؟؟؟
میگی اره و بعد چشماتو میبندی...
بهت میگم برام قصه میگی...تو گوشم؟؟؟
میگی اره...بعد شرو میکنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه طولانی بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...
میدونی؟؟؟میخوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه عمیق...
بلدی که؟ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...
نمیدونی من تیغ از جیبم در میارم...نمیبینی چه سریع میبرم...نمیبینی خون فواره میزنه رو سنگای سفید....نمیبینی دستم میسوزه...
تو داری قصه میگی...
دستمو میزارم رو زانوم...خون میاد از دستم...میریزه رو زانوم و از رو زانوم میریزه رو سنگا...
قشنگه مسیرحرکتش...حیف چشمات بستس نمیتونی ببینی...تو بغلم کردی...میبینی که سرد شدم محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...
میبینی نا منظم نفس میکشم تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفته میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم دیگه نفس نمیکشم چشماتو باز میکنی میبینی من مردم....
میدونی؟؟؟من میترسیدم خودم بکشم از سرد شدن...از تنها مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود ارومه ارووم....
گریه نکن دیگه...من که نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا...بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی...
گریه نکن دیگه خب؟؟؟
دلم میشکنه....