payam69
26th May 2008, 05:07 PM
رهگذر تنهايي
هميشه ميپرسيد: ((پس كي نوبت من ميشه؟ چرا من نه؟ اين دفه نوبت منه؟))
هيچ وقتم نا اميد نميشد با اينكه هر دفه هم ميشنيد صبر كن نوبت توام ميشه.
صبح به صبح چشماشو به اميد رفتن از خواب باز ميكرد و شب به اميد صبحي ديگر ميخوابيد ،انقدر در خيال رفتن غرق شده بود كه اصلاً به اطرافش نگاه نمي كرد ، نميديد شب و روز چه رنگي داره و چقدر همه شادن ، نميديد گل چه بواي داره و چقدر همه شادن ، بازم نميديد كه چه نرمي لطيفي پوستش رو نوازش مي كنه و چقدر همه شادن ، حتي شادي بقيه رو هم نميديد.
به اميد فردا سرش رو رو نرم ترين زمين دنيا گذاشت و بي خبر از همه جا به عميق ترين خواب دنيا فرو رفت تا اينكه با خوردن چند ضربه ي محكم بهش از خواب بيدار شد و از جا پريد شروع به داد زدن و فحش دادن كرد ولي وقتي چشماشو لامل باز كرد ديد كه كسي به حرفاش گوش نميده وقتي چشماش كاملاَ به نور عادت كرد صداشو بالاتر برد خواست كه باهاشون درگير شه ولي ديد كه توانايي تكون دادن خودشو حتي راه رفتنو نداره هرچي ميگذشت صداشو بالاتر مي برد ولي بقيه با زبونه خودشون كهمعلوم نبود چي مي گفتن باهاش حرف مي زدن و اصلاَ توجهي به عصبانيت اون نداشتن ، آنقدر دادو غار كرد كه آخر از حال رفت.
دوباره چشماشو باز كرد به اميد اينكه هرچي ديده بود فقط يه خواب زود گذر بوده باشه ، ديگه ازون اطرافيان زبون نفهم خبري نبود ، هز جاش پا شد اما ديد جايي كه هست اصلاَ نمي شناسه شروع به گشتن توي اتاق كرد هيچي آشنا نبود حتي خودش ، بزرگ تر شده بود ، پوستش زبرتر و سياه تر شده بود دهنشم بوي بدي مي داد يكمم بدنش درد مي كرد از همه مهم تر خبري ام از بال هاي كوچيك پشتش نبود.
دور خودش مي چرخيد كه صدايي از دور شنيد ، مفهوم نبود ولي داشت به زبون اون حرف مي زد ، گوشاشو تيز كرد تا بشنوه صدا چي مي گه ولي بازم نامفهوم بود آخر با صدايي بلند گفت: ((چي ميگي تو؟))
در باز شد ، حال مرد قد بلندي با چهره اي عصباني جلوي اون ايستاده بود؛
-((ببببه چه عجب آقا از خواب پا شدن ، آخه تنه لش چقدر مي خوابي؟ خسته نمي شي تو انقدر بي كارو بي عاري؟ فلاني صدامو مي شنوي؟ هووووي اينجايي؟ با توام.))
-(( فلاني؟ فلاني؟ اين ديگه چيه؟ يعني منم!؟ فلاني ))
نفهميده بود كه اون مرد چي بهش گفته بود ، با چهره اي متحير و متعجب بهش خيره شده بود ، مرد برگشتو درو محكم پشت سرش بست ولي هنوز صداش مي اومد ؛
-((پسره ي جو الق فكر كرده من خودم گرفتاري كم دارم اينم خراب من شده ، مگه من بانكم كه بخوام همش خرج اين كنم ، باز اگه دختر.......))
كه انقدر صدا دور شده بود كه ديگه واضح نبود.
هنوز تو شوك بود ، دوباره شروع به گشتن توي اتاق كرد ولي هرچي گشت خبري از بقيه نبود يا شايد هواس اون جمع نبود ، هرچي بيشتر مي گشتو بيشتر بقيه رو صدا مي زدو جوابي نمي شنيد بيشتر نااميد مي شد.
يه دفه شروع به دويدن كرد ، از همون راهي كه چند لحظه ي پيش اون مرد رفته بود ، صداي مرد رو دوباره مي شنيد ، هرچي نزديك تر ميشد صدا واضح تر مي شد ، مرد هنوز داشت غر مي زد ، بالاخره مرد رو پيدا كرد؛
-((آقا من كيم؟ اين جا كجاست؟))
مرد خنده ي تمسخر آميزي كردو گفت: ((نيگا كن بعد از اين همه سال منو آقا صدا مي كنه ، مرتيكه ي ديونه ميگي من كي ام! آخه ادم حسابي فقط دو سه تا مشتو لگد خوردي ديگه اين همه فيلم بازي كردن نداره كه ، تازه اونم خودت دعوا رو شروع كردي ،يكي نيس بش بگه آخه تو كه عرضه نداري چرا دعوا مي كني !؟ اخه من چي ........))
-((آدم حسابي!؟ آدم!؟ با من بود؟ ))
-((بت بگم ،اين طوري نمي توني منو سيا كني.))
-((پس بقيه فرشته ها كجان؟))
-((چي!؟ چي!؟ گفتي فرشته!؟ هِهِهِهِ آخه مرد حسابي تو آدم بودنش موندي مي گي فرشته.))
ناگهان صدايي از پشت اومد:
((آخه مرد ، تو چه مرگته ،بازم كه روزتو با غرغر كردن سر اين بچه شروع كردي ، انقدر سر به سرش نذار . فلاني صبحونت آمادس بيا تو آشپزخونه.))
-((آشپزخونه؟))
بعد به سمت نقطه اي كه اون زن با دستش نشون مي داد حركت كرد ، ناگهان همه چي دور سرش شروع به چرخيدن كرد ، فرشته خورد زمين ، ديگه خبري ازون خونه ي عجيب و غريب نبود توي فضاي آزادي پر از دارو درخت روي زمين سختي زير درخت بزرگي نشسته بود ، هيچ كس دورو برش نبود به غير هز دختري كه در فاصله ي نه خيلي دور داشت ازش دور مي شد ، احساس غم سنگيني در درونش داشت ،خواس از جاش بلند شه اما پاهاش توان نداشت صورتش خيس بود اما علتش رو نمي دونست ، شروع به نگاه كردنو وارسي كردن اطرافش كرد كه خودشو توي آينه ي توي دستش ديد موهاش بلندتر شده بود يكمم ريش درآورده بود قدو هيكلش از قبل گنده تر شده بود از قبلم خوشگل تر بود ، گلوش درد مي كرد و احساس خستگي و تنهايي شديدي مي كرد.
در خال كلنجار رفتن با خودش بود كه احساس درد شديدي در استخوان هاش كرد آنقدر شديد بود كه چشماشو بست شروع به داد زدن كرد وقتي چشماشو باز كرد ديگه خبري از درد نبود حتي ازون جاي قشنگم ديگه خبري نبود اين بار حس كرد كه درست نمي تونه راه بره صداي جيغ و داد شديدي از پشت سرش مي شنيد برگشت تا ببينه چه خبره ، يه سري آدم سياه پوش دور هم ايستاده بودن و داشتن ناله مي كردن صورتشان كاملاَ خيس بود ، جلو رفت تا ببينه چي شده ، به جمعيت رسيد ، همه كنار رفتن و راهو براش باز كردن ،
-(( فلاني بهت تسليت مي گم ، ايشالا غم آخرت باشهك))
فلاني كه هنوز نفهميده بود كجاست احساس ناراحتي مي كرد اما براي خودش نه چيز يا كس ديگه اي ، هنوز صورتش خيس بود اما بازم نمي دونست براي چي
از پشت صدايي به بلندي صداش كرد ، برگشت ، ديگه خبري از خاك و گرما و صدا نبود ، روي صندلي جلوي پنجره اي رو به بيرون درست رو به در نشسته بود و چشم به در دوخته بود ،سالن زيبا و سفيدي بود مملوء از آدماي پيرو از كار افتاده فقط گاه گداري چند زن جوون با لباس سفيد مي اومدن و مي رفتن
به سختي نفس مي كشيد اينبار دستاش پر از چروك بود و كله اش كاملاَ بي مو شده بود ، توان حرف زدن نداشت ، هيچ خبري از هم صحبت و دوستي نبود حتي احساس آزادي هم نمي كرد ، بازهم دستش رو به صورتش كشيد هنوز خيس بود و قطرات آبي روي آن بود اما اين بار بدون تعجب خلوي ريزش آن را نگرفت خسته بودو نااميد از همه ،چشماشو بست و محكم به هم فشار داد ،
صدايي شنيد اما اين بار با بقيه ي صداها فرق داشت ، مهربان ترو دل نشين تر از همه ي صداها بود
-((فرشته ، فرشته ، بيدار شو ديگه.))
وقتي چشماشو باز كرد ديد كه جايي زيبا دراز كشيده ،زمين نرم شده بود ، هوا بسيار لطيف بود ، بوي گل ها فضا را پر كرده بود و همه شاد بودن.
بلند شدو نگاهي به خودش انداخت دوتا بال كوچيك دوباره سر جاي خودشون بودن ،خودشم كوچيك و سفيدتر شده بود ،وقتي بقيه فرشته ها رو روبه روش ديد احساس آرامش كرد و لبخندي زد يكي از فرشته ها بسيار آرام و زيبا خنديد و گفت:
((پاشو ، وقتشه ، نوبت توِ.))
فرشته با تمام وجود گريه ميكرد.
هميشه ميپرسيد: ((پس كي نوبت من ميشه؟ چرا من نه؟ اين دفه نوبت منه؟))
هيچ وقتم نا اميد نميشد با اينكه هر دفه هم ميشنيد صبر كن نوبت توام ميشه.
صبح به صبح چشماشو به اميد رفتن از خواب باز ميكرد و شب به اميد صبحي ديگر ميخوابيد ،انقدر در خيال رفتن غرق شده بود كه اصلاً به اطرافش نگاه نمي كرد ، نميديد شب و روز چه رنگي داره و چقدر همه شادن ، نميديد گل چه بواي داره و چقدر همه شادن ، بازم نميديد كه چه نرمي لطيفي پوستش رو نوازش مي كنه و چقدر همه شادن ، حتي شادي بقيه رو هم نميديد.
به اميد فردا سرش رو رو نرم ترين زمين دنيا گذاشت و بي خبر از همه جا به عميق ترين خواب دنيا فرو رفت تا اينكه با خوردن چند ضربه ي محكم بهش از خواب بيدار شد و از جا پريد شروع به داد زدن و فحش دادن كرد ولي وقتي چشماشو لامل باز كرد ديد كه كسي به حرفاش گوش نميده وقتي چشماش كاملاَ به نور عادت كرد صداشو بالاتر برد خواست كه باهاشون درگير شه ولي ديد كه توانايي تكون دادن خودشو حتي راه رفتنو نداره هرچي ميگذشت صداشو بالاتر مي برد ولي بقيه با زبونه خودشون كهمعلوم نبود چي مي گفتن باهاش حرف مي زدن و اصلاَ توجهي به عصبانيت اون نداشتن ، آنقدر دادو غار كرد كه آخر از حال رفت.
دوباره چشماشو باز كرد به اميد اينكه هرچي ديده بود فقط يه خواب زود گذر بوده باشه ، ديگه ازون اطرافيان زبون نفهم خبري نبود ، هز جاش پا شد اما ديد جايي كه هست اصلاَ نمي شناسه شروع به گشتن توي اتاق كرد هيچي آشنا نبود حتي خودش ، بزرگ تر شده بود ، پوستش زبرتر و سياه تر شده بود دهنشم بوي بدي مي داد يكمم بدنش درد مي كرد از همه مهم تر خبري ام از بال هاي كوچيك پشتش نبود.
دور خودش مي چرخيد كه صدايي از دور شنيد ، مفهوم نبود ولي داشت به زبون اون حرف مي زد ، گوشاشو تيز كرد تا بشنوه صدا چي مي گه ولي بازم نامفهوم بود آخر با صدايي بلند گفت: ((چي ميگي تو؟))
در باز شد ، حال مرد قد بلندي با چهره اي عصباني جلوي اون ايستاده بود؛
-((ببببه چه عجب آقا از خواب پا شدن ، آخه تنه لش چقدر مي خوابي؟ خسته نمي شي تو انقدر بي كارو بي عاري؟ فلاني صدامو مي شنوي؟ هووووي اينجايي؟ با توام.))
-(( فلاني؟ فلاني؟ اين ديگه چيه؟ يعني منم!؟ فلاني ))
نفهميده بود كه اون مرد چي بهش گفته بود ، با چهره اي متحير و متعجب بهش خيره شده بود ، مرد برگشتو درو محكم پشت سرش بست ولي هنوز صداش مي اومد ؛
-((پسره ي جو الق فكر كرده من خودم گرفتاري كم دارم اينم خراب من شده ، مگه من بانكم كه بخوام همش خرج اين كنم ، باز اگه دختر.......))
كه انقدر صدا دور شده بود كه ديگه واضح نبود.
هنوز تو شوك بود ، دوباره شروع به گشتن توي اتاق كرد ولي هرچي گشت خبري از بقيه نبود يا شايد هواس اون جمع نبود ، هرچي بيشتر مي گشتو بيشتر بقيه رو صدا مي زدو جوابي نمي شنيد بيشتر نااميد مي شد.
يه دفه شروع به دويدن كرد ، از همون راهي كه چند لحظه ي پيش اون مرد رفته بود ، صداي مرد رو دوباره مي شنيد ، هرچي نزديك تر ميشد صدا واضح تر مي شد ، مرد هنوز داشت غر مي زد ، بالاخره مرد رو پيدا كرد؛
-((آقا من كيم؟ اين جا كجاست؟))
مرد خنده ي تمسخر آميزي كردو گفت: ((نيگا كن بعد از اين همه سال منو آقا صدا مي كنه ، مرتيكه ي ديونه ميگي من كي ام! آخه ادم حسابي فقط دو سه تا مشتو لگد خوردي ديگه اين همه فيلم بازي كردن نداره كه ، تازه اونم خودت دعوا رو شروع كردي ،يكي نيس بش بگه آخه تو كه عرضه نداري چرا دعوا مي كني !؟ اخه من چي ........))
-((آدم حسابي!؟ آدم!؟ با من بود؟ ))
-((بت بگم ،اين طوري نمي توني منو سيا كني.))
-((پس بقيه فرشته ها كجان؟))
-((چي!؟ چي!؟ گفتي فرشته!؟ هِهِهِهِ آخه مرد حسابي تو آدم بودنش موندي مي گي فرشته.))
ناگهان صدايي از پشت اومد:
((آخه مرد ، تو چه مرگته ،بازم كه روزتو با غرغر كردن سر اين بچه شروع كردي ، انقدر سر به سرش نذار . فلاني صبحونت آمادس بيا تو آشپزخونه.))
-((آشپزخونه؟))
بعد به سمت نقطه اي كه اون زن با دستش نشون مي داد حركت كرد ، ناگهان همه چي دور سرش شروع به چرخيدن كرد ، فرشته خورد زمين ، ديگه خبري ازون خونه ي عجيب و غريب نبود توي فضاي آزادي پر از دارو درخت روي زمين سختي زير درخت بزرگي نشسته بود ، هيچ كس دورو برش نبود به غير هز دختري كه در فاصله ي نه خيلي دور داشت ازش دور مي شد ، احساس غم سنگيني در درونش داشت ،خواس از جاش بلند شه اما پاهاش توان نداشت صورتش خيس بود اما علتش رو نمي دونست ، شروع به نگاه كردنو وارسي كردن اطرافش كرد كه خودشو توي آينه ي توي دستش ديد موهاش بلندتر شده بود يكمم ريش درآورده بود قدو هيكلش از قبل گنده تر شده بود از قبلم خوشگل تر بود ، گلوش درد مي كرد و احساس خستگي و تنهايي شديدي مي كرد.
در خال كلنجار رفتن با خودش بود كه احساس درد شديدي در استخوان هاش كرد آنقدر شديد بود كه چشماشو بست شروع به داد زدن كرد وقتي چشماشو باز كرد ديگه خبري از درد نبود حتي ازون جاي قشنگم ديگه خبري نبود اين بار حس كرد كه درست نمي تونه راه بره صداي جيغ و داد شديدي از پشت سرش مي شنيد برگشت تا ببينه چه خبره ، يه سري آدم سياه پوش دور هم ايستاده بودن و داشتن ناله مي كردن صورتشان كاملاَ خيس بود ، جلو رفت تا ببينه چي شده ، به جمعيت رسيد ، همه كنار رفتن و راهو براش باز كردن ،
-(( فلاني بهت تسليت مي گم ، ايشالا غم آخرت باشهك))
فلاني كه هنوز نفهميده بود كجاست احساس ناراحتي مي كرد اما براي خودش نه چيز يا كس ديگه اي ، هنوز صورتش خيس بود اما بازم نمي دونست براي چي
از پشت صدايي به بلندي صداش كرد ، برگشت ، ديگه خبري از خاك و گرما و صدا نبود ، روي صندلي جلوي پنجره اي رو به بيرون درست رو به در نشسته بود و چشم به در دوخته بود ،سالن زيبا و سفيدي بود مملوء از آدماي پيرو از كار افتاده فقط گاه گداري چند زن جوون با لباس سفيد مي اومدن و مي رفتن
به سختي نفس مي كشيد اينبار دستاش پر از چروك بود و كله اش كاملاَ بي مو شده بود ، توان حرف زدن نداشت ، هيچ خبري از هم صحبت و دوستي نبود حتي احساس آزادي هم نمي كرد ، بازهم دستش رو به صورتش كشيد هنوز خيس بود و قطرات آبي روي آن بود اما اين بار بدون تعجب خلوي ريزش آن را نگرفت خسته بودو نااميد از همه ،چشماشو بست و محكم به هم فشار داد ،
صدايي شنيد اما اين بار با بقيه ي صداها فرق داشت ، مهربان ترو دل نشين تر از همه ي صداها بود
-((فرشته ، فرشته ، بيدار شو ديگه.))
وقتي چشماشو باز كرد ديد كه جايي زيبا دراز كشيده ،زمين نرم شده بود ، هوا بسيار لطيف بود ، بوي گل ها فضا را پر كرده بود و همه شاد بودن.
بلند شدو نگاهي به خودش انداخت دوتا بال كوچيك دوباره سر جاي خودشون بودن ،خودشم كوچيك و سفيدتر شده بود ،وقتي بقيه فرشته ها رو روبه روش ديد احساس آرامش كرد و لبخندي زد يكي از فرشته ها بسيار آرام و زيبا خنديد و گفت:
((پاشو ، وقتشه ، نوبت توِ.))
فرشته با تمام وجود گريه ميكرد.