توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعار پابلو نرودا
Dead_Girl
31st May 2008, 11:47 PM
پابلو نرودا در سال 1904 در شیلی متولد شد. نام اصلی او نفتالی ریکاردو ری یس باسواآلتو بود که مثل اسم بقیهی اهالی امریکای جنوبی برای بقیهی مردم دنیا زیادی طولانی است! برای همین هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خیلی زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زیادی را برایش رقم زد. او از یک سو به عنوان ادیب و شاعری توانا شهرت جهانی پیدا کرد و در سال 1971 جایزهی نوبل ادبیات را کسب کرد و از سوی ديگر عاشقی پرشور و دوستی قابل اعتماد بود. بخش مهمی از زندگیاش هم به فعالیتهای سیاسی پیوند خورد و باعث شد او یاور و حامی بزرگی برای سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به ریاست جمهوری به مقام سفیر شیلی در پاریس منصوب شود.
نرودا همه جا سفیر صلح بود؛ طوری که وقتی دولت ایتالیا ویزای اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ایتالیایی با تجمع خود جلوی این کار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگی نرودا گذاشته بود. او عاشقانههای زیادی سرود. در عاشقانههایش با همسرش ماتیلده، هموطنانش، کشورش، طبیعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگی مدتها با سرطانی که وجودش را تحلیل می برد، مبارزه کرد. او همهی اینها را در استعارههای زیبای شعرهایش درهمآمیخت و زیباترینها را سرود.
نرودا در سال 1973 درگذشت. این شاعر، سیاستمدار، مترجم و چهرهی مشهور ادبیات شیلی و آمریکای جنوبی، بعد از گذشت سالها محبوب بسیاری از مردم جهان است.
[Only registered and activated users can see links]
Mr.M.J
31st May 2008, 11:49 PM
اشعارش رو هم میزارین؟؟
اگه بزاری ممنون میشم دوست من...
Dead_Girl
31st May 2008, 11:52 PM
شعری از پابلو نرودا، شاعر شیلیایی با ترجمهی احمد شاملو:
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
Dead_Girl
1st June 2008, 11:32 PM
ما اين را از گذشته به ارث مي بريم
و امروز چهره ي شيلي بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج
به تو نيازمندم، برادر جوان، خواهر جوان !
به آن چه مي گويم گوش فرا دار :
نفرت غير انساني را باور ندارم
باور ندارم كه انسان دشمني كند،
من برآنم كه با دستان تو و من
با دشمن، روياروي توانيم شد
و در برابر مجازاتش خواهيم ايستاد
و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي
لذت بخش و زرين چون خوشه ي گندم
Dead_Girl
3rd June 2008, 11:36 PM
Discoverers of Chile
From the North Almagro brought his train of scintillations.
And over the territories, between explosion and subsidence,
he bent himself day and night as if over a map
Shadow of thorns, shadow of thistle and wax
the Spaniard joined to his dry shape
gazed at the ground’s sombre strategies
Night, snow and sand make up the form of
my narrow country
all the silence is in its long line
all the foam rises from its sea beard
all the coal fills it with mysterious kisses
Like a hot coal the gold burns in its fingers
and the silver lights like a green moon
its hardened form of a gloomy planet
The Spaniard seated next to the rose one day
next to the oil, next to the wine, next to the ancient sky
did not conceive of this place of furious stone
being born from under the ordure of the sea eagle
کاشفان شیلی
آورد
از آلماگروی شمالی
قطار شراره هایش را ،
و بر فراز سرزمین هایش
در میانه انفجار سکوت
در خود خمید
روز و شب
چنان که بر نقشه ای .
سایه خارزار ،
هاشور خاربن و موم ؛
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،
خیره بر رزم آرایی تیره خاک !
شب ، برف و شن
بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.
تمام سکوت در درازنایش است و
تمام کفها
بالا شده از ریش دریایش !
تمام زغال سنگها سرشارش کرده
با بوسه های رازآلود .
چون زغالی گداخته
می گدازد بر انگشتانش
طلا ،
و می تابد نقره
مثل ماهی سبز
بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !
اسپانیولی نشست ، روزی
در کنار گل سرخ ،
کنار نفت ،
کنار شراب و
کنار آسمان کهن ؛
بی آنکه گمان برد
زاده شده است
این سرزمین سنگهای سخت
از زیر فضله عقاب دریا !
Dead_Girl
3rd June 2008, 11:39 PM
Love
Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
perfumes of spring.
I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.
Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.
عشق
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!
ghoghnoos
4th June 2008, 05:47 AM
کوزه گر
تن تو را يکسره
رام و پر
برای من ساخته اند.
دستم را که بر آن می سرانم
در هر گوشه ای کبوتری می بينم
به جستجوی من
گوئی عشق من تن تو را از گل ساخته اند
برای دستان کوزه گر من.
زانوانت سينه هايت
کمرت
گم کرده ای دارند از من
از زمينی تشنه
که دست از آن بريده اند
از يک شکل
و ما با هميم
کامليم چون يک رودخانه
چون تک دانه ای شن
ghoghnoos
4th June 2008, 05:51 AM
I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair
Don't go far off, not even for a day, because --
because -- I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.
Don't leave me, even for an hour, because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams looking for a home will drift
into me, choking my lost heart.
Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelids never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,
because in that moment you'll have gone so far
I'll wander mazily over all the earth, asking,
Will you come back? Will you leave me here, dying?
من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت
دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !
تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !
آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !
حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !
ghoghnoos
4th June 2008, 05:57 AM
POETRY
And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river.
I don't know how or when,
no, they were not voices, they were not
words, nor silence,
but from a street I was summoned,
from the branches of night,
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind,
and something started in my soul,
fever or forgotten wings,
and I made my own way,
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line,
faint, without substance, pure
nonsense,
pure wisdom
of someone who knows nothing,
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open,
planets,
palpitating planations,
shadow perforated,
riddled
with arrows, fire and flowers,
the winding night, the universe.
And I, infinitesmal being,
drunk with the great starry
void,
likeness, image of
mystery,
I felt myself a pure part
of the abyss,
I wheeled with the stars,
my heart broke free on the open sky.
شاعری
و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !
اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم …
و
( او ) مرا نواخت !!
نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !
و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانانه
همپياله شدم !
تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست
ghoghnoos
4th June 2008, 06:00 AM
۸ سپتامبر
امروز روزی بود چون جامی لبريز
امروز روزی بود چون موجی سترگ
امروز روزی بود به پهنای زمين.
امروز دريای توفانی
ما را با بوسه ای بلند کرد
چنان بلند که به آذرخشی لرزيديم
و گره خورده در هم
فرودمان آورد
بی اينکه از هم جدايمان کند.
امروز تنمان فراخ شد
تا لبه های جهان گسترد
و ذوب شد
تک قطره ای شد
از موم يا شهاب
ميان تو و من دری تازه گشوده شد
و کسی هنوز بی چهره
آنجا در انتظار ما بود
Dead_Girl
8th June 2008, 11:55 PM
با حقیقت پیمان بستم:
نور را به زمین باز گردانم.
آرزو کردم چون نان باشم:
هرگز از مبارزه گریز نبودم.
اکنون اینجا منم با آنچه دوست می داشتم.
با انزوایی که از دست دادم
در سایه ی آن سنگ نمی آسایم.
دریا نا آرام است، نا آرام در آرامش من.
Dead_Girl
8th June 2008, 11:56 PM
بسیاریم
از کسان بسیارم،از کسان بسیاریم
نمی توانم یکی را انتخاب کنم:
در جامه ها برای من گمشد اند،
شهر دیگر ره برده اند.
وقتی همه چیز چنان است
مرا باهوش تصویر کند
ابلهی نهان درون من
سخنم را می گیرد و دهانم را اشغال می کند.
فرصت های دیگر
میان مردم ممتاز چرت می زنم
و زمانی که وجود نترسم را فرا می خوانم
ترسی کاملا ناشناس
اسکلت ناچیزم را
محصور می کند در هزاران قیود کوچک.
آن گاه که خانه ای با شکوه می سوزد در شعله ها
به جای فراخوان آتش نشان
آتش افروزی در صحنه زبانه می کشد
و او منم.کاری نمی توانم انجام دهم.
چه باید کنم خود را بشناسم؟
چه طور می توانم خویش را یگانه کنم؟
همه کتاب هایی که می خوانم
چهره های قهرمان شکوه مند
و سرشار از اعتماد به نفس را می ستایند،
در رشک آنها می میرم،
و در فیلم ها که گلوله ها بر باد پرواز می کنند
در حسرت گاو چران ها می مانم،
حتی در تحسین اسبان.
اما چون هستی بی باکم را می خواهم
همان تنبل قدیمی خویش بیرون ما آید،
واین چنین هرگز نمی دانم به درستی کی ام،
نه چند نفرم
نه چه کسی خواهیم بود.
کاش توانم زنگی را به صدا در آورم
و خویش واقعی ام را فراخوانم،من حقیقی را،
زیرا اگر واقعا به خوش راستین ام نیازمندم
نباید از بین بروم.
می نویسم دوردستم،
بر می گردم قبلا رفته ام:
بر دیگران
همان می رود که بر من؟
همه مردم چون منند
و خود را همان سان می بینند؟
چون این کاملا روشن گردد
چیز ها را چنان خوب می آموزم
که وقتی دشواری هایم را باز می گویم
نه از خود،بلکه از جغرافیا سخن می گویم.
Dead_Girl
11th June 2008, 01:15 AM
گردش
اتفاقي از انسان بودن خسته ام.
اتفاقي خياط خانه و سينما مي روم٬خشکيده
و نفوذ ناپذير چون قوي محسوس پشمي
بر آب ريشه و خاک
از بوي آرايشگاه ها هق هق مي گريم
تنها فراغت سنگ ها يا پشم را مي خواهم٬
نمي خواهم بيشتر از نهاد ها٬باغ ها٬کالاها٬
عينک ها و آسانسور ها ببينم.
اتفاقي از پاها٬ناخن ها٬موي
و سايه ام خسته مي شوم.
اتفاقي از انسان بودن خسته ام.
هنوز دلنوازست
سر دفتري را با سوسن بريده اي ترسانم
يا با ضربه اي بر گوش راهبه هراسانش کنم.
زيباست
با چاقوي سبز خيابان روم
فرياد زنم تا آن که از سرما بميرم
نمي خواهم چون ريشه در تاريکي زندگي کنم
نمي خواهم در ترديد٬پهنا گستر٬لرزانِ روياها
در شکمبه ي نمور زمين نزول کنم٬
نمي خواهم جذب کنم و فکر کنم٬هر روز بخورم.
اين همه بيچارگي را نمي خواهم.
نمي خواهم چون ريشه و مزار٬
تونل پرت٬سرداب اجساد زندگي کنم٬
نمي خواهم از سرما خشک شوم٬از درد بميرم.
براي همين٬دوشنبه چون بنزين زبانه مي کشد
وقتي که با چهره ي زندان ام مي رسم٬
و در گذرش چون چرخ مجروح مي نالد٬
و صداي پاهايش شبانگاه با خون گرم مي آميزد.
و مرا مي برد گوشه هاي معين٬ خانه هاي نمور٬
بيمارستان هايي که استخوان ها از پنجره هايش ظاهرند٬
پينه دوز هايي که بوي سرکه مي دهند٬
خيابان هايي که چون شکاف ها هراس آورند.
پرندگان به رنگ گوگردند٬ و روده هاي هراس آور
از درهاي خانه هايي آويزانند که بيزارم٬
دندان هاي مصنوعي در قهوه جوش فراموش اند٬
آينه ها
با شرم و وحشت گريسته اند٬
بر فراز همه جا چتر ها٬سَم ها و ناف هايند.
با چشم ها٬کفش ها٬
با خشم و نسيان آرام مي گذرم٬
از ادارات و مغازه هاي ابزار عبور مي کنم٬
و در حياط لباس ها بر طناب ها آويزانند٬
زير شلواري ها ٬حوله ها و پيراهن ها
آرام اشک هاي چرکين مي گريند
Dead_Girl
29th September 2008, 02:28 PM
سرود زندگی
تمام شب
با تبری
بر اندوه من می کوفت
خواب اما آمد و
سنگ های خونین را
با آب تیره پاک کرد
دوباره امروز زنده ام
دوباره تو را بر شانه های خویش
بلند می کنم
ای زندگی
ای زندگی
ای فنجان روشن،
بناگهان سرشار می شوی
از آب الوده
از شراب مرده
از درد ، از بیهودگی،
از انبوه تارهای عنکبوت
و بسیاری باور می کنند
که تو آن رنگ دوزخی را
تا ابد نگه خواهی داشت.
اینچنین نیست.
شبی دراز می گذرد،
تک لحظه ای،
و همه چیز دیگر گون می شود.
فنجان زندگی
از روشنی
سرشار شده است.
کار عظیم در انتظار ماست.
بناگهان کبوتران زاده می شوند.
و روشنائی بر فراز زمین جا خوش می کند.
ای زندگی
شاعران بینوا ترا تلخ می پنداشتند.
همگام با تو
از رختخواب هاشان
به درون باد جهانی نمی رفتند.
ضربه های تو را
بدون جست و جوی تو پذیرا می شدند،
خود را حفر می کردند
با سوراخی سیاه،
و در اندوه چاهی سیاه غرق می شدند.
درست نیست، ای زندگی
تو زیبائی
چونان زنی که من دوست می دارم
و میان پستان هایت
رایحه ی نعنای صحرائی را پنهان داری.
ای زندگی
تو ماشین کاملی هستی،
خوشبختی، صدای دلتنگی توست،
وقت سیال روغن توست.
ای زندگی
تو تاکستانی:
نور را انبار می کنی و آن را
خوشه خوشه پس مس دهی.
بگذار آنکه به تو ناسزا می گوید
لحظه ای ، شبی
سال دراز یا کوتاهی، درنگ کند.
بگذار از تنهایی دروغ به درآید.
بگذار جست وجو کند، تلاش کند.
و دستانش را به دستان دیگر پیوند دهد.
هرگز بدبختی را مپذیر و نوازش مکن
مپذیر که شکل دیوار به خود گیرد.
بگذار سنگ بدبختی را کنده کاری کند
چونان سنگ تراشی،
و آن را به صورت تنبانی
بتراشد.
زندگی منتظر همه ی ماست
همه ما که دوست می داریم
بوی وحشی دریا را
و رایحه ی نعنای وحشی را
که میان پستان هایش
پنهان دارد.
elnaz22
23rd November 2008, 03:47 PM
به من بگوييد، آيا گل سرخ برهنه است يا لباسي به تن دارد؟
درختان چرا شكوه شاخه هايشان را كتمان مي كنند ؟
آيا كسي شكوه هاي يك ماشين به سرقت رفته را شنيده است ؟
آيا چيزي در اين جهان غمگين تر از توقف يك قطار در باران هست؟
Tell me, is the rose naked
or is that her only dress?
Why do trees conceal
the splendor of their roots?
Who hears the regrets
of the thieving automobile?
Is there anything in the world sadder
than a train standing in the rain?
close
23rd November 2008, 04:00 PM
اون شعر هوا را از من بگير خنده ات را نه
كسي داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co