PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان هاي كوتاه عمو شلبي


payam69
2nd June 2008, 07:56 PM
چون خودم اين نويسنده رو خيلي دوست دارم تصميم گرفتم خيلي از داستاناشو بذارم

payam69
2nd June 2008, 07:57 PM
25 دقيقه به رفتن

چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم.
25 دقيقه وقت دارم.

25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.
24 دقيقه وقت دارم.

آخرين غذاي من كمي لوبياست.
23 دقيقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.
آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.

به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.
بيست دقيقه ي ديگر باقي است.

كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»
نوزده دقيقه مانده است.

به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم.
هيجده دقيقه وقت دارم.

رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.
هفده دقيقه باقي است.

مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.
حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»

وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.

اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.
چهارده دقيقه وقت دارم.

پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،
در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.

از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است.
دوازده دقيقه‌ي ديگر وقت دارم.

چوبه‌ي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد.
يازده دقيقه وقت دارم.

چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.
ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.

منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.
در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.

اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم.
هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.
هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.
شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.

حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...
پنج دقيقه ي ديگر باقي است.

يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.
چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.

حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.
سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.

مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.
دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.

صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم.
يك دقيقه ي ديگر مانده است.

و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م...

payam69
2nd June 2008, 07:58 PM
پسری که اسمش سو بود

سه ساله بودم که بابام از خانه رفت،
چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت...
تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه ی خالی مشروب
از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد، سرزنشش نمی کنم.
اما بدترین کارش این بود که:
قبل از رفتن، نامم را گذاشت: سو.

خب، لابد می دانست که این کار او واقعاً مسخره است،
و چه حرف های خنده داری، که ازین بابت، پشت سر آدم می زنند.
انگار که باید در سراسر عمرم، با این موضوع، در کشمکش باشم.
بعضی دخترها زیرجُلکی به من می خندیدند و عرق شرم بر پیشانیم می نشست،
بعضی پسرها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم.
ببین، برای پسری که نامش سو باشد، زندگی کردن چندان آسان نیست.

البته، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم.
مشتهام محکم شد و هوشم زیاد.
حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم.
اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام
که همه جا را زیر پا بگذارم
و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت، بکشم.

در قلب تابستان، وقتی که با مشقت زیاد به گاتلینبرگ رسیده بودم
و گلویم خشک شده بود
فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم.
در یک رستوران قدیمی، در خیابانی گِل آلود،
پشت میزی نشسته بود و با دگمه سردستش ور می رفت،
همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود.

خب، این مار پدر نازنین من است
از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت، متوجه شدم
با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت، شناختمش.
خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود،
نگاهش کردم و به وحشت افتادم،
گفتم: «من سو هستم! چطوری! همین حالا کلکت را می کنم!»
محکم کوبیدم، درست وسط چشم هاش،
افتاد، اما با کمال تعجب
ازجا برخاست و با چاقو تکه ای از گوشم را برید.
یک صنلی برداشتم و حواله ی چانه اش کردم
با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان
توی ِگل و خون و آشغال، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم.

ببین، من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام،
اما یادم نمی آید، چه وقت،
مثل الاغ لگد می زد و مثل تمساح گاز می گرفت.
می خندید و بد وبیراه می گفت،
می خواست دست ببرد به طرف هفت تیرش
که من زودتر از او دست به کار شدم.
ایستاده بود، به من نگاه می کرد و لبخند می زد.

گفت: «دنیا بالا و پایین داره،
اگر کسی بخواد از پسش برآد، باید جون سخت باشه.
چون می دونستم که نمی تونم کنارت بمونم و کمکت کنم،
اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم.
می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای و یا بمیری،
همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.»

گفت: « بیخود با من سرشاخ می شی،
از من متنفری و حق داری منو بکشی
اگر این کار رو هم بکنی، سرزنشت نمی کنم.
اما قبل از مردنم باید از من تشکر کنی،
برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشم هات موج می زنه
چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو.»

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم،
صدا زدم پدر، و او هم گفت، پسرم.
و سرانجام تغییر عقیده دادم.
و حالا به او فکر می کنم،
هر وقت که کار می کنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم.
و اگر زمانی پسری داشته باشم، گمان می کنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج!
یا هر اسمی غیر از سو! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم!

payam69
2nd June 2008, 08:01 PM
پاهای کثیف

آه، پاهای کثیفی دارم
نمی توانم تمیزشان کنم.
پاهای کثیفی دارم
برای اینکه
مدت زیادی
در خیابان های کثیف[با این و آن] دست به یقه می شدم
من با پاهای کثیف از آنجا می آیم.

پاهای کثیفی دارم
که به آنها افتخار نمی کنم.
پاهایم کثیفند
ولی نمی توانم از آنها جدا شوم.
شاید کثیف کنم
ملافه های تمیز و قشنگت را، عزیزکم
با پاهای کثیفم.

در زندگیم، در این دنیا
تنها پاهای کثیفی دارم.
از میان تمامی آنچه می توانستمبه دست آورم
تنها پاهای کثیفی دارم.
شما افکار لطیف و مطبوعی دارید.
اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف.

پاهای کثیفی دارم،
که دیگر خیلی دیر شده است که آنها را تمیز کنم.
پاهایی کثیف
کثیف، به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد.
اما عزیزم، می دانی چیزی کم خواهی داشت
بدون پاهای کثیف من.


پاهای کثیفی دارم
که نمی توان آنها را به شکل اول درآورد.
پاهای کثیفی دارم
که از خود رد کثیفی به جا می گذارند،
به همین دلیل، در پی جایی هستم
که برافروخته نشم
بخاطر پاهای کثیفم.

پاهای بزرگ کثیفی دارم
که همچنان بزرگ می شوند
پاهای کثیفی دارم
آنها هستند که مرا راه می برند
اگر زمین قلبی داشت، می توانستم احساس کنم
ضربانش را با کف پاهای کثیفم.

payam69
2nd June 2008, 08:02 PM
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

payam69
2nd June 2008, 08:04 PM
بدبین

همه می گویند من بدبینم
همه فکر می کنند من دیوانه ام
ظاهراً به من لبخند می زنند
اما از ته دل می خواهند سر به تنم نباشد.
آنها در قهوه ام سم می ریزند،
و در سوپ جو من خرده شیشه،
در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند
و توی شیرینی گردویی ام کثافت کاری می کنند.

سر درآوردن از همه ی اینها
کار مشکلی است.
ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست
و مادرم دوقلو.
و پدربزرگم از هیتلر خوشش می آمد،
پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده.
اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم،
با اینکه لبخند می زنی،
اما می دانم از این شعر بدت می آید.
آره... می دانم که فقط گوش می دهی
چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی
اما به محض اینکه رفتم
به زیپ شلوارم که باز است، می خندی.

تو در قهوه ام سم می ریزی
و در سوپ جو من خرده شیشه.
تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی،
و توی شیرینی گردوییم کثافت کاری می کنی
می دانم!
خودت را به آن راه نزن.
می دانم...
می دانم!
می دانم.

payam69
2nd June 2008, 08:06 PM
صدهزار دلار پول خرد

یکشنبه بانک رو زدم،
باید پول هایی که نصیبم شده ببینین.
تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بیارم،
خب، معلومه، برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود

بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم،
برام خیلی عجیب بود،
اون همه سکه ی گرد کوچولوی قهوه ای،
جلوی چشمام قل می خوردن.

صدهزار دلار پول خورد دارم،
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت،
فکر نمی کنم هیچ آدم پولداری،
مشکلی مثل من داشته باشه.

فکر نمی کنم که این
پایان خوبی برای دزدی باشه.
صدهزار دلار پول خرد دارم،
و هربار باید یکی ازین پول خردها را خرج کنم!

استیک باید خیلی خوشمزه باشه،
طعم آبجو از یادم رفته،
چه کنم، شاید به من شک کنن،
وقتی که هشتصد تا سکه برای غذا بپردازم.

انگار باید دوباره این پا و آن پا کنم،
و یک بسته آدامس دیگه برای خودم بخرم.
خدایا! صدهزار دلار پول خرد دارم،
اما مثل بی پول های ولگرد زندگی می کنم!

صدهزار دلار پول خرد دارم،
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت،
فکر نمی کنم هیچ آدم پولداری،
مشکلی مثل من داشته باشه.

payam69
2nd June 2008, 08:08 PM
هيپنوتيزم

هِی‌! می‌خوای‌ هِی‌! می‌خوای‌ هیپنوتیزمت‌ کنم‌؟
پَس‌ تو چشام‌ زُل‌ بزن‌ تا شروع‌ کنیم‌...
حالا کم‌ کم‌ داره‌ خوابت‌ می‌گیره‌...
دیگه‌ داری‌ بی‌هوش‌ می‌شی‌...
دیگه‌ هَرکاری‌ می‌گم‌ بکن‌!
برو چمنا رُ بزن‌!
کفشام‌ُ برق‌ بنداز!
موهام‌ُ شونه‌ کن‌!
همه‌ زیر پوشام‌ُ بشورُ بنداز رو بَند!
مشقام‌ُ بنویس‌!
پُشتم‌ُ بخارون‌!
یه‌ عالمه‌ کیک‌ بپز!
ضرفا رُ بشورُ آب‌ بکش‌!
درِ خونه‌ صدا می‌ده‌، روغن‌کاریش‌ کن‌!
حالا دیگه‌ بیدارشو!
چشمات‌ُ باز کن‌... آها!
هیپنوتیزم‌ شُدن‌ چه‌طور بود؟
کنم‌؟
پَس‌ تو چشام‌ زُل‌ بزن‌ تا شروع‌ کنیم‌...
حالا کم‌ کم‌ داره‌ خوابت‌ می‌گیره‌...
دیگه‌ داری‌ بی‌هوش‌ می‌شی‌...
دیگه‌ هَرکاری‌ می‌گم‌ بکن‌!
برو چمنا رُ بزن‌!
کفشام‌ُ برق‌ بنداز!
موهام‌ُ شونه‌ کن‌!
همه‌ زیر پوشام‌ُ بشورُ بنداز رو بَند!
مشقام‌ُ بنویس‌!
پُشتم‌ُ بخارون‌!
یه‌ عالمه‌ کیک‌ بپز!
ضرفا رُ بشورُ آب‌ بکش‌!
درِ خونه‌ صدا می‌ده‌، روغن‌کاریش‌ کن‌!
حالا دیگه‌ بیدارشو!
چشمات‌ُ باز کن‌... آها!
هیپنوتیزم‌ شُدن‌ چه‌طور بود؟

payam69
2nd June 2008, 08:13 PM
گیتارِ فروشی‌
این‌ گیتار فروشیه‌!
مُفت‌ می‌دمش‌!
از تماشاش‌ کیف‌ می‌کنم‌ ولی‌ بایس‌ آبش‌ کنم‌!
اون‌ می‌تونه‌ مث‌ِ طوفان‌ نعره‌ بِکشه‌ وُ زار بزنه‌!
این‌ گیتار فروشیه‌
ولی‌ آهنگایی‌ که‌ می‌زنه‌ فروشی‌ نیستن‌!

شبای‌ سردِ زمستون‌ُ باهام‌ سَر کرده‌!
تو دعواها هوام‌ُ داشته‌ وُ
دوتایی‌ از تموم‌ِ معرکه‌ها جون‌ به‌ در بُردیم‌!
اون‌ تموم‌ِ ترانه‌های‌ غمگین‌ِ هنک‌ُ بَلَده‌!
فقط‌ آروم‌ نازش‌ کن‌،
اون‌ وقت‌ هرجا که‌ می‌خوای‌ می‌بَرَدت‌!
می‌تونه‌ بَرات‌ قصّه‌ بگه‌،
از زندونا وُ بیغوله‌ها،
از یه‌ ترانه‌سازِ دیوونه‌،
از یه‌ عشق‌ که‌ دود شُد رفت‌ هوا!
این‌ گیتار فروشیه‌!
تموم‌ِ این‌ مملکت‌ُ گشته‌،
با قطارِ باری‌ُ کامیون‌ُ وانت‌!
تو سمساری‌ آویزون‌ بوده‌،
وقتی‌ رو شانس‌ نبودم‌،
رو شانس‌ نبودیم‌!
جون‌ِ من‌ باهاش‌ مهربون‌ باش‌!
زیرِ بارون‌ نذارش‌!
می‌پُرسی‌ اسمش‌ چیه‌؟
خنده‌داره‌! هیچ‌ وقت‌ بَراش‌ اسم‌ نذاشتم‌!
می‌دونم‌! ظاهرش‌ کهنه‌س‌! هَر چی‌ بَراش‌ بِدی‌ قبوله‌!
وَردار بِبَرش‌! این‌ گیتار فروشیه‌!

اون‌ تا حالا با صداش‌،
دِل‌ِ چندتا دخترُ بَرام‌ نَرم‌ کرده‌!
وقتی‌اَم‌ اونا قالم‌ گُذاشتن‌
تنها این‌ گیتار باهام‌ موند!

ولی‌ این‌ روزگارِ لعنتی‌ داره‌ قصّه‌مون‌ُ بَد تموم‌ می‌کنه‌! رفیق‌!
هِی‌! اگه‌ یه‌ پول‌ِ سیاه‌ تو جیبته‌ وَردار بِبَرش‌!
این‌ گیتار فروشیه‌ ..

payam69
2nd June 2008, 08:14 PM
فقط‌ خودم‌! فقط‌ خودم‌!
ماری‌ خوش‌ْگله‌ فقط‌ من‌ُ دوس‌ داره‌!
«ـ موریس‌اَم‌ دوس‌ داره‌!»
نه‌! نه‌! فقط‌ من‌ُ دوس‌ داره‌!
«ـ لوییزاَم‌ دوس‌ داره‌!»
نه‌خیر! فقط‌ُ فقط‌ من‌ُ دوس‌ داره‌!
«ـ درختای‌ بیداَم‌ دوس‌ داره‌!»
گفتم‌ نه‌! اون‌ تنها من‌ُ دوس‌ داره‌!
«ـ آخه‌ چرا نمی‌خوای‌ بفهمی‌؟ بدبخت‌!
اون‌ می‌تونه‌ هم‌ چیزای‌ دیگه‌ رُ دوس‌ داشته‌ باشه‌، هم‌ تو رُ!»

payam69
2nd June 2008, 08:15 PM
زشت‌ترین‌ مردِ شهر
همیشه‌ مَردای‌ خوش‌تیپ‌، دخترای‌ خوشگل‌ُ گیر میارن‌،
مَردای‌ با کلّه‌ وُ زبون‌دارم‌ بی‌کار نمی‌مونن‌!
امّا من‌ همون‌ یه‌ باری‌اَم‌ که‌ بختم‌ وا شُد
طَرَف‌ از رو دِلسوزی‌ راضی‌ شُد!
آخه‌ من‌ زشت‌ترین‌ مَردِ تموم‌ِ شهرم‌!

با ماشین‌ِ گرونم‌ تو میدونا چرخ‌ می‌زنم‌،
سیگارام‌ُ با یه‌ صد دُلاری‌ روشن‌ می‌کنم‌،
امّا هنوز... می‌فهمی‌ که‌؟ می‌فهمی‌ چی‌ می‌خوام‌ بگم‌؟
واسه‌ زشت‌ترین‌ مَردِ شهر اوضاع‌ عَوَض‌ نمی‌شه‌!

درِ خونه‌م‌ یه‌ یادداشت‌ دیدم‌ که‌ روش‌ نوشته‌ بود:
«ـ این‌ بچّه‌ی‌ خوشگل‌ یازده‌ پوند وزنشه‌!
وَرش‌ دارُ بزرگش‌ کن‌،
ولی‌ نذار چشمش‌ به‌ صورتت‌ بی‌اُفته‌!»

هِی‌ زنا! گوش‌ کنین‌!
شُماها دِل‌ ندارین‌! مث‌ِ یه‌ تیکه‌ یخین‌!
فقط‌ از من‌ یه‌ عالم‌ طلا می‌خواین‌!
نمی‌دونین‌ که‌ چه‌ روح‌ِ خوشگلی‌ دارم‌؟
می‌دونم‌... می‌دونم‌ که‌ زشت‌ترین‌ آدم‌ِ شهرم‌! می‌دونم‌!

آره‌! من‌ یه‌ مَردِ زشتم‌!
ریشم‌ُ تو تاریکی‌ تیغ‌ می‌زنم‌!
بچّه‌ها تا چشمشون‌ بِهِم‌ می‌اُفته‌ یهو گریه‌ می‌کنن‌،
ساعتا از کار می‌اُفتن‌،
سگا واق‌ واق‌ می‌کنن‌،
تا سرُکلّه‌ی‌ من‌ پیدا می‌شه‌!
دخترا تو خیابون‌ هو می‌کشن‌!
اگه‌ فردا بمیرم‌ هیشکی‌ دِلش‌ برای‌ من‌ تنگ‌ نمی‌شه‌!
آخه‌ من‌ زشت‌ترین‌ مَردِ تموم‌ِ شهرم‌!
آره‌! من‌ زشت‌ترین‌ مَردِ تموم‌ِ شهرم‌!

Mr.M.J
2nd June 2008, 11:27 PM
داستان 100 هزار دلار پول خرد خیلی باحاله!!

میگم من نمی دونم این داستانای سیاسی چه ربطی به بچه ها داشته!!؟

Dead_Girl
2nd June 2008, 11:29 PM
[Only registered and activated users can see links]

Ali
2nd June 2008, 11:44 PM
مثل هم


کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .



پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .



سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .



پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

Ali
2nd June 2008, 11:45 PM
درکنار پنجره

خورشید،پشت پنجره ی من،

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود:

در زیر سیل باران،خاموش می گریست.



من،در فروغ شامگاهان،طرح کوچه را

می دیدم و به آینه پیوند می زدم:

در پیچ کوچه،نارونی پیر

تنها نشسته بود

در کنده اش نسیم،نفس می زد

باران، وجود خالی خشک درخت را

می دید و با نسیم،هم اغوش می گریست.



خورشید،پشت پنجره ی من،

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود:

در زیر سیل باران،خاموش می گریست.


من،در کنار پنجره لبخند می زدم.

Ali
2nd June 2008, 11:47 PM
بابا,چی می شه اگه؟

پسر:بابا,چی می شه اگه خورشید نتابه؟راستی اون وقت چی می شه؟

پدر:اگه خورشید نتابه,تو اینقدر تعجب می کنی
که با چشم های گرد و از حدقه در اومده به آسمون ها نگاه می کنی
و باد,نور چشم های تو رو می بره به آسمون,
و خورشید دوباره بنا می کنه به تابیدن در آسمون.

پسر: اما بابا,اگه باد نوزه چی؟اون وقت چی می شه؟

پدر:اگه باد نوزه,اون وقت زمین خشک می مونه,
و قایقت دیگه نمی تونه حرکت کنه.
و پسرم,بادبادکت هم در هوا به پرواز در نمیاد,
اون وقت علف می بینه که تو داری اذیت می شی,می ره میگه به باد,
باد هم دوباره شروع می کنه به وزیدن,راحت وآزاد.

پسر:اما بابا,اگه علف از زمین در نیاد چی؟اون وقت چی می شه؟

پدر:خوب ,اگه علف از زمین در نیاد,تو احتمالا گریه می کنی,
و زمین از اشک چشم های تو آبیاری می شه,می دونی؟
و اون علف هم عین عشق تو به من,هر دم بیشتر رشد می کنه.
آره,علف دوباره شروع به دراومدن می کنه.

پسر:اما بابا,اگه من دیگه دوستت نداشتم چی؟اون وقت چی می شه؟

پدر:اگه تو دیگه دوستم نداشته باشی,دیگه علف از زمین در نمیاد,
اون وقت دیگه نه خورشید می تابه,نه دیگه باد می وزه.
می بینی,پس اگه می خوای که این دنیای پیر به کارش ادامه بده باز هم,
بهتره که تو هم دوستم داشته باشی,باز هم...
بهتره که دوستم داشته باشی,باز هم.
می شنوی,هان؟

هردو:بهتره که دوستم داشته باشی,باز هم
(دوستم که داری؟آره)
بهتره که دوستم داشته باشی,باز هم.

Ali
2nd June 2008, 11:48 PM
لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها

بچه ها جمع شين,مي خوام براتون جند تا قصه بگم
از کشت و کشتار بگير تا کيک خام دار بگم
از قهرمان ها,از قدرت هاي شيطاني,چاه هاي بي انتها
از لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.

خانم ها جمع شين,بياين کنارم بشينين
تا براتون آواز آسمون هاي گرم و آفتابي رو بخونم .
کلي پري دريايي و لوبياي سحرآميز و ماشين عشق هست اينجاها,
لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها

لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها,افسانه ها.
لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.
براتون يه اواز مي خونم و بعدش پا مي شم ميرم اون دوردورها.
با همين لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.

شايد کاري کنم که تعجب کنين,شايد کاري کنم که لبخند به لباتون بياد
شايد کاري کنم که اشک به چشم هاتون بياد.
اما وقتي که ديگه پيش تون نيستم,آرزو مي کنيد که کاش بودم!
با همه اون لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.

پس د يالا,بطري رو باز کن,گيتار رو بده به من.
و نگاه کن به چشم هاي مهربون و عاشق من
تا به يه جاهايي ببرمت که نديده باشي تا حالا
با همين لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.

لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها,افسانه ها.
لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.
براتون يه اواز مي خونم و بعدش پا مي شم ميرم اون دوردورها.
با همين لالايي ها,دروغ ها و افسانه ها.

Ali
2nd June 2008, 11:49 PM
از خیلی خوب به خیلی بد

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد.
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت واسه همین هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب ...تبدیل شد به سایه,به باران.
شوروشوق...تبدیل شد به لذت,به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود.

با"تا ابد"شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی,به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی هم [در قلبت] برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.

خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد,حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب,خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد.

خیلی زود.

Ali
2nd June 2008, 11:50 PM
جنگل تا باغ وحش

ببر,نگاهی به بیرون قفسش انداخت و لبخند زد
گفت: (بیا اینجا پسر,می خوام کمی باهات صحبت کنم.)
می گفت: (منم یه روز درست مثل تو وحشی و آزاد می دویدم
اما از جنگل تا باغ وحش فقط یه قدم فاصله است.

از جنگل تا باغ وحش فقط یه قدم فاصله است.
بهتر مراقب باشی وگرنه اونا تو رو هم اسیر می کنن
ناخونهاتو می گیرن,موهاتو کوتاه می کنن و ازت یه پیشی ترسو می سازن,
از جنگل تا باغ وحش فقط یه قدم فاصله است.)

گفت: (پسرم,وقتی توی چمنها می دوی
بهتره مراقب تموم تله های مخفی باشی
چیزهای شیرین و خوشمزه به خوردت می دن تا اونقدر چاق شی که نتونی تکون بخوری
اونوقت دیگه از جنگل تا باغ وحش فقط یه قدم فاصله است.)

(از جنگل تا باغ وحش فقط یه قدم فاصله است.
بهتر مراقب باشی وگرنه اونا تو رو هم اسیر می کنن
ناخونهاتو می گیرن,موهاتو کوتاه می کنن و ازت یه پیشی ترسو می سازن,
از جنگل تا باغ وحش فقط یه قدم فاصله است.)
فقط یه قدم از جنگل تا باغ وحش فاصله ست
بهتر مراقب باشی وگرنه اونا تو رو هم اسیر می کنن...

Ali
2nd June 2008, 11:52 PM
بزرگسالان ممنوع

ورود بزرگسالان ممنوع
داریم بازی می کنیم
نمی خواهیم کسی به ما بگه
(این کار و بکن,اون کار رو نکن,مواظب باش)
ورود بزرگسالان ممنوع
ما کلوب تشکیل می دیم
قرارهای سری ما
نمی خواهیم فاش بشه.
ورود بزرگسالان ممنوع
می ریم بیرون پیتزا بخوریم
نه,هیچکس.فقط من و دوستانم
لطفا بیرون.
راستی پول پیتزا ها رو نگفتم
ورود بزرگسالان آزاد.

Dead_Girl
2nd June 2008, 11:52 PM
باید میدانستم

که مادرم کلید یخچال را کجا میگذارد

اما نمیدانستم


باید میدانستم

که پدرم قرصهایش را کجا میگذارد

اما نمیدانستم


باید میدانستم

که وقتی خواهرم گم شد

او را کجا پیدا کنم

اما نمیدانستم


باید میدانستم

که قلبم را کجا, به چه کسی ببخشم؟

اما نمیدانستم...


برای همین


در یخچال خانه ما همیشه بسته ماند

من بزرگ شدم

پدرم قرص هایش راپیدا نکرد و مرد...

خواهرم دیگه پیدا نشد

و من هرگز

هرگز

عاشق نشدم........

Ali
2nd June 2008, 11:52 PM
درون و بیرون

باب کت و شلوار صد دلاری خرید
اما پولش برای لباس زیر نماند
گفت: (اگه بیرون آدم خوب باشه,کسی نمی تونه بگه اون زیر چیه؟)

جک لباس زیر صد دلاری خرید
و کت و شلوار پاره پوره اش را روی اون پوشید
گفت: (مهم نیست مردم چه می بینند,من می دونم این زیر چه پوشیده ام)

تام,یک فلوت خرید,یک جعبه مداد روغنی
کمی نان کمی پنیر و یک گلابی زرد و خوشمزه
درباره کت و شلوار و لباس زیر هم
راستش رو بخواید زیاد اهمیتی نمی ده.

Ali
2nd June 2008, 11:53 PM
مامان و خدا

خدا به ما انگشت داده-مامان میگه(با چنگال بخور)
خدا به ما صدا داده-مامان میگه(داد نزن)
مامان میگه(کلم بخور-هویج بخور-سبزی بخور)
اما خدا به ما بستنی لذیذ داده.

خدا به ما انگشت داده-مامان میگه(از دستمال استفاده کنی)
خدا توی خیابون گودال های پر آب داده-مامان میگه(شلپ شلپ نکن)
مامان میگه(سروصدا نکنین باباتون خوابیده)
اما خدا به ما قوطی حلبی داده که بازی کنیم.

خدا به ما انگشت داده-مامان میگه(دستکش دستت کن)
خدا به ما بارون داده-مامان میگه(بیا خیس نشی)
مامان میگه(مواظب باش,نزدیک نشو)
به اون سگای خوشکل و بیگانه که خدا به ما داده.


خدا به ما انگشت داده-مامان میگه(برو بشور دستاتو)
اما خدا به ما سطل زغال داده بدن کثیف داده.
حالا درسته که من خیلی باهوش نیستم
اما این رو می دونم بین این دو حق با مامان نیست.

Ali
2nd June 2008, 11:53 PM
پسر بچه و پیرمرد

پسر بچه گفت: (بعضی وقتا قاشق از دستم می افته.)
پیرمرد گفت: (از دست من هم می افته.)
پسر بچه یواشکی گفت: (من شلوارمو خیس می کنم.)
پیرمرد خندید و گفت: (من هم همینطور.)
پسربچه گفت: (من خیلی وقتا گریه می کنم.)
پیرمرد سری تکان داد: (من هم.)
پسربچه گفت: (اما بدتر از همه این که بزرگترها به من توجهی نمی کنن.)
و گرمای دست چروک خورده ای رو روی دستش احساس کرد.
پیرمرد گفت: (منظورت رو کاملا می فهمم.)

Ali
2nd June 2008, 11:55 PM
گیتار قدیمی

اونجا کنار پنجره می شینه
و تو یه دنیای دیگه ای...سیر می کنه
دستشو به طرف گیتارش دراز می کنه
وقتی داره به بیرون به بارش برف نگاه می کنه,
آروم برش می داره
و محکم در آغوشش می گیره,
خدایا,کاش من رو هم
همونجوری که اون گیتار قدیمی رو در آغوش میگیره,بغل می کرد.

از کوه های جادویی می خونه
وقتی بالا به آسمون نگاه می کنه
مثل پرنده ای که سراسر زمستون صبر می کنه
تا قدرت پرواز پیدا کنه.
الان درست اون طرف اتاقه
اما بینمون دینا دنیا فاصله ست.
خدایا,کاش منم
همونطوری که اون گیتار قدیمی رو می نوازه لمس می کرد.
گیتار قدیمی مدام اون رو به سمت سرزمین های دور دست گمراه می کنه
به آنسوی سرزمین ماسه های سفید و دریاهای درخشان.
بیشتر اوقات که فکر می کنم,ترجیح می دم اونو ببینم که زن دیگه ای رو در آغوش گرفته
تا این که به چیزی بچسبه که من هرگز نمی تونم بشم.

یک صبح آفتابی...بیدار می شم
تا به آهنگش گوش بدم,
پنجره باز رو می بینم
و می فهمم که بالاخره رفته.
سوت زنان روونه یک بزرگراه غبارآلود می شه
واسه یه سواری دست تکون می ده,
خدایا,کاش منم می برد
همونجایی که اون گیتار قدیمی رو می بره,
کاش منم
همونطوری که عاشق اون گیتار قدیمیه,دوست داشت.

Dead_Girl
2nd June 2008, 11:55 PM
یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه.



اخه این روزا ستاره ها خیلی کدر شدن.



یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه.



برای اینکه عقابه و سارها و پرستوها

از اینکه ستاره ها گرد گرفتن ناراحتن.



می گن ستاره نو می خوان ،

اما نمیتونیم براشون ستاره های نو بخریم.



پس خواهش میکنم دستمال های گردگیری رو بردارید.

سطل ها رو پر آب کنید.



یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه.

Ali
2nd June 2008, 11:55 PM
سنتور

رو اون تپه سنتوری ایستاده,نیمی از اسب,نیمی انسان
سمهاش,سمهای یه اسب,
قدرتش,قدرت یه اسب,
و غرورش,غرور یه اسب,
اما اشکش,اشک یه مرده
بالای تپه,سنتور در حال تاختنه
دور کوه گشتی می زنه و دوباره بر می گرده
دور از دنیای رویاها,
و ماورای دنیای آدمها.

یه بار سنتور عاشق مادیانی شد که همه جا در کنارش می تاخت,
تو دشت و صحرا با هم مسابقه می دادن,دنبال هم می کردن
سنتور و مادیان وحشی.

اما بعد از مسابقه و دنبال هم دویدن
ساکت ساکت همونجا ایستادن.
هرچند سنتور,حرفهایی واسه گفتن داشت
اما مادیان فقط می تونست فکر و احساس,یه اسب رو داشته باشه.

بالای تپه,سنتور در حال تاختنه,
دور کوه گشتی می زنه و دوباره برمی گرده,
دور از دنیای رویاها,
و ماورای دنیای آدمها.

یه بار سنتور عاشق دختری شد که احساسات طلائیش رو درک می کرد.
قدم می زدن و و میون جنگل آروم آروم صحبت می کردن
سنتور و اون دختر دوست داشتنی.

اما وقتی قدم زدن و نجوا کردن به پایان رسید,
ساکت ایستادن و بعد با هم گریه سر دادن.
چون سنتوری که وزش نسیم رو حس می کنه
به کسی نیاز داره که بتونه باهاش مثل اسب بدوه.

رو اون تپه,از کوه بالا می ره و پایین میاد,
دور از دنیای رویاها
و ماورای دنیای آدمها.

رو اون تپه سنتوری ایستاده.

Ali
2nd June 2008, 11:57 PM
سوال از گورخر

از گورخر پرسیدم
آیا توسیاه هستی با خط های سفید
یا سفید هستی با خط های سیاه؟
و گورخر از من پرسید
آیا تو خوبی با عادت های بد
با بدی با عادت های خوب؟
آیا آرامی اما بعضی وقتها شلوغ می کنی
یا شلوغی بعضی وقتها آرام می شوی؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین می شوی
یا غمگینی بعضی روزها شاد؟
آیا مرتبی بعضی روزها نامرتب
یا نامرتبی بعضی روزها مرتب؟
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید.
دیگر هیچ وقت
از گورخری درباره خط روی پوستش
نخواهم پرسید.

Ali
2nd June 2008, 11:58 PM
ویلی وینکی سحر خیز

ویلی وینکی
سحر خیز
از وسط شهر می دوه,
از پله ها بالا می ره و پایین می ره,
با لباس خوابش
پشت پنجره ها می کوبه,
از پشت در های بسته داد می زنه,
(ساعت از 8 گذشته.
همه بچه ها خوابیدن؟)
اصلا,به اون
چه ربطی داره؟
مفتش ریزه پیزه ناکس
شاید امشب
با یه عده از برو بچه ها
جمع شیم و بدجوری بزنیمش
اونوقت تا هر وقت شب که دلمون بخواد,
بیدار می مونیم!

Ali
2nd June 2008, 11:59 PM
پری دریایی آنتریو ( ایالتی در شرق کانادا )

پری دریایی دریاچه آنتریو
موهای بلند و باریک سبز رنگی داشت
و یه پیرهن از جلبک دریایی تا تنش کنه
اما هیچکس رو نداشت که باهاش ازدواج کنه.

یه بار پری دریایی آنتریو
عاشق یه ماهی خاردار دهن گشاد به نام لری شد
که تو دریاچه سنت کلر
زیر معبد قایق ها زندگی می کرد.

اونوقت پری دریایی آنتریو
یه مرغ دریایی پیک رو فرستاد
تا از اون لری دهن گشاد بپرسه
که با این ازدواج موافقه یا نه.

لری گفت: (اوه,نه,نه,نه
شریک واسه زندگیم نمی خوام
می خوام تنها باشم
با زیرپوشم بشینم
و کتابهای کتابخونه ماهیهارو بخونم.

تازه,تو خیلی هم معمولی هستی
در صورتی که من فوق العاده ام
و خیلی مودبانه و با وقار لباس می پوشم
گنجینه لغات خوبی هم دارم
چون فرهنگ لغات ماهی ها رو از بر کردم.

و به جای این که بیام با تو ازدواج کنم
ترجیح می دم با یه ماده گاو گانزی(جزیره ای در جنوب انگلستان)
از کارخونه لبنیات سازی ازدواج کنم
یا حتی یه انگور سمی بخورم.)

طفلک پری دریایی آنتریو
دیگه نتونست تحمل کنه
واسه همین یه روز تموم گریه کرد و بعدش شنا کرد و رفت
همراه با یه گوپی کوچولوی جوون و پولدار به اسم گری.
حالا اونا یه زوج خوشبختن
چون گوپی یه میلیونره,
تو قایق تفریحیش درست زیر دریاچه سنت کلر
رو یه صندلی گرم و نرم کنار هم اند
و به نوای ضبط زیرآبیش گوش می دن.

و اون ماهی خاردار دهن گشاد که اسمش لری بود
با یه گاو از کارخونه لبنیات سازی ازدواج کرد,
ماده گاو بهش یه انگور سمی داد
و کارش به قبرستون ماهی ها کشید.

تمام داستان همین بود.

payam69
3rd June 2008, 06:16 PM
کی‌؟
کی‌ می‌تونه‌ توپ‌ِ فوتبال‌ُ جوری‌ شوت‌ کنه‌
که‌ اون‌وَرِ دُنیا بیاد پایین‌؟
«ـ من‌ می‌تونم‌! من‌!»

کی‌ تو خیابون‌ با ببرا می‌جنگید
وقتی‌ حتّا پُلیسا از ترس‌ فِلفِنگ‌ُ می‌بستن‌؟
«ـ من‌ بودم‌! من‌!»

کی‌ پرواز می‌کنه‌ وُ چشاش‌ لیزر داره‌؟
اون‌ کیه‌ که‌ گولّه‌ بِهِش‌ اثر نمی‌کنه‌؟
«ـ اون‌ منم‌! من‌!»

کی‌ می‌تونه‌ بشینه‌ وُ تموم‌ِ شب‌ُ دروغ‌ ببافه‌؟
«ـ شاید... یه‌ وخ‌ دیدی‌ من‌!»

payam69
3rd June 2008, 06:21 PM
چراغ‌ قرمز
چراغ‌ قرمز کشکی‌ کشکی‌ سبز نمی‌شُد که‌ نمی‌شُد،
جماعت‌اَم‌ پُشتش‌ تَلَنبار بودن‌!
ترافیک‌ گره‌ خورد،
یه‌ بادِ سردی‌ وَزیدُ هوا کم‌ کم‌ تاریک‌ شُد!

ماشینا وُ دوچرخه‌ها وُ موتورای‌ جورواجور کیپ‌ِ هم‌ صف‌ کشیده‌ بودن‌!
همه‌ تو دِلِشون‌ می‌گفتن‌:
«ـ آخه‌ این‌ چه‌ وضعیه‌؟ پَس‌ این‌ چراغ‌ کی‌ می‌خواد سبز بشه‌؟»

چند روز شُد چند هفته‌، چند هفته‌ شُد چند ماه‌...
همه‌ بی‌کارُ بی‌عار سَرِ چارراه‌ وایستاده‌ بودن‌!
با انگشتاشون‌ بازی‌ می‌کردن‌ُ منتظر بودن‌ وضع‌ عوض‌ شه‌!
آدمای‌ حسابی‌ همین‌ کارُ می‌کنن‌ دیگه‌!

حالا اگه‌ آدم‌ از اون‌ خیابون‌ بگذره‌،
شاید اونا رُ ببینه‌ که‌ با همون‌ لبخندُ
با همون‌ صورتای‌ احمقونه‌،
زُل‌ زدن‌ به‌ خیابون‌ُ... اگه‌ گفتی‌ منتظر چی‌اَن‌؟
خُب‌ معلومه‌! منتظرن‌ اون‌ چراغ‌ِ نکبت‌ سبز بشه‌!

payam69
3rd June 2008, 06:24 PM
اُ اُ اُ اُ اُ

باورم نمي شه انقد خواننده داره عمو

payam69
3rd June 2008, 06:25 PM
مادر! واسه‌ توآواز می‌خونم‌...
من‌ تو جادّه‌های‌ پُر غُبار آواز می‌خونم‌
تو پیاده‌روهای‌ کثیف‌،
واسه‌ در آوردن‌ِ اشک‌ِ مَردای‌ بی‌رحم‌ِ جنگل‌...
تو راه‌آهن‌ آواز خوندم‌،
تو اُتاقایی‌ با کاغذدیواریای‌ آبی‌ُ
واسه‌ کسایی‌ که‌ دوسِشون‌ داشتم‌...
ولی‌، مادر! حالا می‌خوام‌ تنها واسه‌ تو بخونم‌!
بذار بِهِت‌ بگم‌
هیچ‌وقت‌ خاطره‌ی‌ چیزای‌ قشنگی‌ که‌ می‌گفتی‌ُ
کارای‌ خوبی‌ که‌ می‌کردی‌ یادم‌ نرفته‌!
حالا بزرگ‌ شُدم‌ُ این‌ آوازُ واسه‌ تو می‌خونم‌!
شاید بگی‌ دوس‌ داری‌ کنارت‌ باشم‌ُ تو زمستون‌ کمکت‌ کنم‌
ولی‌ خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ُ
با یه‌ لب‌ْخند اعتراف‌ می‌کنی‌
پسرت‌ بَلَد نیس‌ یه‌ جا بند بشه‌!
هنوز حرفایی‌ واسه‌ گفتن‌ هست‌...
مادر!
من‌ این‌ آوازُ واسه‌ تو می‌خونم‌

Dead_Girl
4th June 2008, 11:56 PM
حراج

حراج می کنیم،حراج می کنیم
خواهرمان را حراج می کنیم
همین خواهر کوچولوی خبرچین را!
شوخی نمی کنیم، جان شما
پیشنهاد اول ، نبود؟
یک دلار. باز هم نبود؟
پنج سنت؟
یک سنت؟
دیگه نبود؟نبود دیگه؟
هیچ بچه ای نمی خرد این خواهره را
این خواهر کوچولوی نق نقو و خبرچین را.

Dead_Girl
5th June 2008, 12:00 AM
بهم بگو

بهم بگو که خیلی باهوشم،
بهم بگو که مهربونم،
بهم بگو که با استعدادم،
بهم بگو که با نمکم،
بهم بگو که با احساسم،
با وقار و عاقلم،
بهم بگو که آدم کاملی ام
اما بهم حقیقت رو بگو.

Dead_Girl
5th June 2008, 12:02 AM
باغبان

بهت یه فرصتی داده بودیم
که گل ها رو آب بدی یه بند.
اما این جوری که نگفته بودیم-
پس،زیپ شلوارت رو ببند.

Gardener

We gave you a chance
To water the plants
We didn't mean that way-
Now zip up your pant.

باران بهاري
5th June 2008, 09:11 AM
مادر! واسه‌ توآواز می‌خونم‌...
من‌ تو جادّه‌های‌ پُر غُبار آواز می‌خونم‌
تو پیاده‌روهای‌ کثیف‌،
واسه‌ در آوردن‌ِ اشک‌ِ مَردای‌ بی‌رحم‌ِ جنگل‌...
تو راه‌آهن‌ آواز خوندم‌،
تو اُتاقایی‌ با کاغذدیواریای‌ آبی‌ُ
واسه‌ کسایی‌ که‌ دوسِشون‌ داشتم‌...
ولی‌، مادر! حالا می‌خوام‌ تنها واسه‌ تو بخونم‌!
بذار بِهِت‌ بگم‌
هیچ‌وقت‌ خاطره‌ی‌ چیزای‌ قشنگی‌ که‌ می‌گفتی‌ُ
کارای‌ خوبی‌ که‌ می‌کردی‌ یادم‌ نرفته‌!
حالا بزرگ‌ شُدم‌ُ این‌ آوازُ واسه‌ تو می‌خونم‌!
شاید بگی‌ دوس‌ داری‌ کنارت‌ باشم‌ُ تو زمستون‌ کمکت‌ کنم‌
ولی‌ خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ُ
با یه‌ لب‌ْخند اعتراف‌ می‌کنی‌
پسرت‌ بَلَد نیس‌ یه‌ جا بند بشه‌!
هنوز حرفایی‌ واسه‌ گفتن‌ هست‌...
مادر!
من‌ این‌ آوازُ واسه‌ تو می‌خونم‌



سلام ميشه متن زير عكست رو عوض كني دل آدم مي گيره!:no:

payam69
5th June 2008, 11:23 PM
بده ميخوام بقيه هم تنها دقيقه اي حس منو پيدا كنن .....!!!؟