PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : الماس‌های آگاهی


Septillion
25th September 2011, 11:25 AM
بسم الله الرحمن الرحیم


[Only registered and activated users can see links]

Septillion
25th September 2011, 11:27 AM
نشاط

سخني از اين جستار: «فقط یک چیز در زندگی به حساب می‌آید، کوچولو، و آن نشاط است، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در این زندگی از همه چیز می‌توان چشم ‏پوشید. چشم پوشیدن، فریبنده‌ترین طریقه‌ي از دست دادن است. همه چیز مگر یک چیز. آنچه می‌خواهم به شما بگویم گفته‌ي مادر بزرگم است، چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت. زنی بود روستایی، تنها زن کمونیست دهکده‌اش، در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود: بچه‌ای معلول، یکی دیگر که در اردوگاه کار اجباری مُرد. بیماری‌ها و فلاکت‌ها، انگار از آسمان می‌بارید. یک روز، آن موقع دوازده یا سیزده سال داشتم، از او پرسیدم: ماما بزرگ، چه چیزی در زندگی از همه مهم‌تر است؟ جوابش را فراموش نکرده‌ام: فقط یک چیز در زندگی به حساب می‌آید، کوچولو، و آن نشاط است، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.

كريستين بوبن

برگرفته از كتاب:

كريستين بوبن؛ ديوانه بازي؛ برگردان پرويز شهرياري؛ چاپ ششم؛ تهران: نشر چشمه 1387.

Septillion
25th September 2011, 11:30 AM
سخني از اين جستار: «در هر صورت ولو مرد تفنگدار به اندازه یک مرد بی‌سلاح متمدن نباشد ظاهراً نباید به او گفت که متمدن نیست زیرا در غیر این صورت با تفنگی او را از ‏پا درخواهد آورد. »

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اکنون می‌خواهم برایت درباره نخستین تمدن‌ها مطالبی بگویم اما پیش از آنکه به این کار بپردازم باید بکوشیم تا معنی و مفهوم تمدن را بفهمیم.

‏کتاب لغت به ما می‌گوید که متمدن ساختن عبارت است از بهتر کردن، ظریف‌تر و پاکیزه‌‌تر کردن، عادات و رسوم عالی و نیک را جانشین عادات و رسوم وحشیانه ساختن، و در این مورد، نظر متوجه یک اجتماع یا یک گروه ‏از مردم است.

‏وضع وحشیانه‌ي زندگی انسان در موقعی که شکل زندگی او از حیوانات وحشی فقط کمی بهتر است، ‏وحشیگری یا بارباریسم نامیده ‏می‌شود. کلمه‌ي «تمدن» مخالف و متضاد «وحشیگری» است یعنی هر چه از وحشیگری بیشتر دور شویم بیشتر متمدن هستیم.

‏اما چگونه می‌توان فهمید که یک شخص یا یک جامعه، وحشی است یا متمدن، بسیاری از مردم در اروپا تصور می‌کنند که آنان خيلی متمدن هستند و مردم آسیا کاملاً وحشی‌اند. آیا این تصور به دلیل این است که مردم اروپا بیشتر از مردم آسیا و آفریقا لباس می‌پوشند؟

‏ البته این حرف را نمی‌توان صحیح دانست زیرا کمی یا زیادی لباس به وضع آب و هوا بستگی دارد. در جايی که آب و هوا سرد است انسان بیش از جاهایی که آب و هوا گرم است لباس می‌پوشد.

‏شاید اروپایی‌ها از این بابت خود را متمدن‌تر می‌شمارند که تصور می‌کنند انسانی که یک تفنگ دارد از انسان بدون سلاح قوی‌تر و بدین دلیل متمدن‌تر است!

‏در هر صورت ولو مرد تفنگدار به اندازه‌ي یک مرد بی‌سلاح متمدن نباشد ظاهراً نباید به او گفت که متمدن نیست زیرا در غیر این صورت با تفنگی او را از ‏پا درخواهد آورد.


‏می‌دانی که چند سال پیش جنگ بزرگی اتفاق افتاد که بیشتر کشورهای جهان در آن شرکت کردند و هر یک از آن‌ها می‌کوشید که هرچه بتواند بیشتر افراد طرف مقابل را بکشد.[**] انگلیسي‌ها تمام نیروی خودشان را به کار می‌بردند تا آلمانی‌ها را بکشند و آلمانی‌ها هم هر چه می‌توانستند از انگلیسی‌ها می‌کشتند. در این جنگ میلیون‌ها نفر از مردم کشته و هزاران هزار نفر دیگر برای تمام عمر علیل و ناقص شدند. بعضی‌ها دیگر چشم ندارند و کور شده‌اند و بعضی دیگر دست یا پا ندارند.

‏اگر یادت باشد بسیاری از این مجروحان جنگ را در فرانسه و جاهای دیگر دیده‌ای. یادت هست که در قطار زیرزمینی پاریس برای این گونه اشخاص صندلی‌های مخصوصی هست.

‏آیا تصور می‌کنی که این کار متمدنانه و خوبی است که مردم یکدیگر را به این شکل بکشند؟ در حالی که اگر دو نفر در خیابان با هم دعوا کنند مأمور پليس آنان را از یکدیگر جدا می‌کند و مردم هم فكر می‌کنند که آنان چه اشخاص نادان و ابلهی هستند.

‏این وضع درست مثل جنگ‌های وحشیانه‌ای است که در میان قبایل جنگل‌ها اتفاق می‌افتد. بنابراین وقتی که وحشی‌های جنگلی را «وحشی» می‌نامیم پس کشورهایی که به این شکل به جنگ و کشتار می‌پردازند چقدر وحشی‌ترند.

‏بدین قرار وقتی که از این نظر به موضوع فكر کنی خواهی گفت کشورهایی که در جنگ بزرگ جنگیدند و کشتار کردند یعنی انگلستان، آلمان، فرانسه، ایتالیا و بسیاری کشورهای دیگر، ابداً متمدن نيستند.

‏با این حال می‌دانی که در این کشورها چیزهای زیبا هم فراوانند و مردم نیک هم زیادند. اکنون خواهی گفت که بدین قرار فهمیدن معنی تمدن آسان نیست و البته حق هم داری. این، موضوع بسیار دشوار و پیچیده‌ای است.

‏ساختمان‌های زیبا، تابلوهای زیبا و کتاب‌های گوناگون و هر چه زیبایی است مسلماً نشانه‌های تمدنند. اما بهترین نشانه‌ي تمدن وجود انسان عالی و نیک است که خودخواه نباشد و همراه با دیگران برای خوشبختی همه کار کند. کارکردن با هم بهتر از کار کردن به تنهایی است و کار کردن با هم برای خیر و خوشی مشترک و عمومی از هر چیزی بهتر است.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

* این عبارت، کنایه‌ای از خشونت‌ها و تجا وزات انگلیسی‌ها در هند است که خود را عالی‌تر و متمدن‌تر از هندیان می‌شمردند و اگر به آنان خلاف این حرف گفته می‌شد آن را توهین حساب می‌کردند.

** منظور، جنگ جهانی اول است که از سال 1914 ‏تا سال 1918 ‏طول کشید و متأسفانه مصیبت‌ها و فجایع آن در جنگ جهانی دوم هم تکرار شد.

برگرفته از كتاب:

نامه‌هاي پدري به دخترش؛ برگردان محمود تفضلي؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1387.

Septillion
25th September 2011, 11:33 AM
سخني از اين جستار: « شما مي‌توانید به آنان عشق بورزید اما نمی‌توانید بذر اندیشه‌هایتان را در آنان بکارید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آنگاه ‏زنی به او نزدیک شد در حالی که نوزادی د‏ر بغل د‏اشت.به اوگفت:

درباره‌ی فرزندان با ما سخن بگو! گفت:

‏فرزندانتان، فرزندان شما نیستد.

‏آنان فرزندان زندگی‌اند که به خویشتن خویش مشتاق‌اند.

‏آنان به وسیله‌ی شما به این جهان می آ یند اما از آن شما نیستد.

‏اگر چه با شما زندگی می کنند اما از آن شما نیستد. شما مي‌توانید به آنان عشق بورزید اما نمی‌توانید بذر اندیشه‌هایتان را در آنان بکارید،زیرا اندیشه‌ی مستقلی دارند.

‏شما می توانید برای تنشان خانه بسازید، اما روانشان در این خانه نخواهد ماند.

‏زیرا آنان به خانه‌ی فرد ‏ا تعلق دارند؛ فرد‏ایی که در خواب نیز نمی توانید دید.

‏می توانید بکوشید تا مانند آنان شوید، اما بیهوده است که بکوشید آنان را مانند خود کنید.

‏زیرا زندگی به عقب باز نمی‌گردد و در خانه‌ی دیروز به سر نمی‌برد.

‏شما کمانید و فرزندانتان تیرهای زنده هستند. زندگی، آنان را ازکمان شما پرتاب کرده است.

‏تیرانداز، هدف را در راستای ابدیت می بیند، لذا شما را با همه‌ی توانایی‌اش خم می‌کند تا تيرش با شتاب به دور دست ها رود.

‏بگذارید خمیدگی‌تان در میان دست تیراندازی دانا باشد تا شادی و سرور را از آن خود کنید.

‏او عاشق تیری بلند پرواز وکمانی استوار است که در میان دست هایش باشد.

جبران خليل جبران

برگرفته از كتاب:

پيامبر؛ برگردان حيدر شجاعي؛ چاپ نخست؛ تهران: دادار 1387.

Septillion
25th September 2011, 11:34 AM
سخني از اين جستار: «هر فرد جبهه می گیرد، جبهه علیه «جوانی» ... و ده سال بعد می فهمد که این كار نیز از روی جوانی بوده است. »
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در جوانی بدون آگاهی از آن هنر ظرافت‌های کوچک، امور را گرامی یا خوار می داريم. منظورم همان ظرافت‌هایی است که بهترین بهره‌ی زندگی است و از این رو پاسخ‌های آری و نه که ازانسانها و اشیاء می‌طلبیم، بس سهل به تاوانی سخت می انجامد. تمام امور چنان است كه حتی با ذوق‌ترین‌ها نیز، یعنی صاحبان ذوق برای امور بی قید و شرط، به شدت مسخره و از آنان سوءاستفاده میشود تا انسان بیاموزد اندکی هنر به ذوق خویش بیفزاید و حتی فراتر از آن، همانند هنرمندان واقعی جسارت به خرج دهد و با بهره‌گیری از هنر چنین کند. احساس خشم و احترام که از وبژگيهای جوانی است، به نظر میرسد تا زمانی که انسانها و اشیاء را به درستی جعل کند و راه گریزی برای خویش بیابد، فرد را راحت نمی گذارد، زبرا جوانی به واقع همان جعل و فریب است. بعدها و هنگامی که آن روح جوان از ناکامی‌های صرف عذاب کشید، سرانجام با بدبینی به ‏خویشتن می نگرد، ولی هنوز همان حرارت و حس دهشت‌انگيز را به رغم ‏بدبینی و عذاب وجدان دارد. از این پس بر خویشتن خشم می گیرد، با ناشکیبایی گریبان چاک می کند وبه دلیل نابینایی طولانی مدت از خويشتن انتقام می گیرد، ‏گویی این نابینایی خود خواسته بوده است! دراین مرحله ی گذر، فرد خویشتن را با بدبینی نسبت به حس خویش، تنبیه می کند و با تردید شور و شعف خویش را می آزارد و حتی وجدانی آرام را خطرناك و خودفریبی و خستگی از صداقت همراه با ظرافت می داند. به خصوص هر فرد جبهه می گیرد، جبهه علیه «جوانی» ... و ده سال بعد می فهمد که این كار نیز از روی جوانی بوده است.

فريدريش نيچه

برگرفته از كتاب:

فراسوي نيك و بد: درآمدي بر فلسفه آينده؛ برگردان سعيد فيروزآبادي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات جامي، 1387.

Septillion
25th September 2011, 11:36 AM
سخني از اين جستار: «زیبایي هنری و زیبایي انسانی از هم جدا هستند و فقط خویشاوندی دوری با هم دارند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏«اما شما حاضر هستید با چنین زنی ازدواج کنید؟» این سؤال با همه سادگي‌اش نزدیک به ده سال قبل توسط نقاشی مسن درباره یکی از آن هیکل‌های اعوجاج یافته پیکاسو- که فقط می‌شد گفت از آن زنی است - با خشم تمام از اینجانب به عمل آمد و این خشم که ابتدا بر اثر بی‌رحمی پیکاسو در برهم ریختن و دوباره بهم پرداختن اعضاء بدن آدمی در او برانگیخته شده بود، کم کم پس از ربع ساعتی مباحثه آتشین در برابر آن تصویر، از پرده و سازنده‌اش جدا و مستقیماً متوجه شخص من شد. علل عمده رنجش و سرزنش نقاش مسن، ناتوانی ظاهراً توجیه‌ناپذیر اینجانب به بیزاری از آن هیکل معوج و درهم ریخته، و همچنین توانایي به همان اندازه توجیه‌ناپذیر اینجانب به دوست داشتن آن پرده - البته بر پایه دلایلي هنری - بود.

‏آنچه این پرسش را برای من، پس از گذشت سالها، فراموش نشدنی ساخته است تا حدی فوران خشم نهفته در پس آن، و به خصوص اعتقاد راسخ نقاش مسن بود بر اینکه پرسش وي را پاسخی نیست. اعتقاد به اینکه : پس از آنکه کلیه ایراداتش را رد کردم، و پس از آنکه دلایل کاملاً صادقانه‌اش در اظهار نفرت از آن اثر در من بی‌اثر ماند، این پرسش آخری، دیگر مرا خلع سلاح خواهد کرد و از پا خواهد انداخت.

گمان می‌کنم درست در همان لحظه بود که به موجه بودن سؤالش پی بردم. این سؤال یک «فرد عامی» و بنابراین سؤالی است سطحي. یافتن پاسخ‌هایي کلی برای آن کار ساده‌ای است مانند اینکه : کار نقاش تقلید از روي طبیعت و یا پیروی از زیبایي طبیعی نيست، بلکه هنر واقعی وی همان ‏طرز به کار بردن و سامان دادن رنگ و صورت درسطح پرده نقاشی‌اش است، و ‏مانند اینها؛ و یا، «زندگی مشاهده» که عموم هنرها هستی خود را مدیون آنند تابع مجموعه قوانینی است متفاوت با «زندگی عمل»، که کلماتی چون «ازدواج» در آن معنای پیدا می‌کنند؛ و یا، زیبایي هنری و زیبایي انسانی از هم جدا هستند و فقط خویشاوندی دوری با هم دارند. لیکن اینگونه پاسخ‌های کلی ارزش باسمه‌هايی را بیش ندارند. آنها در نوع خود همانقدر سطحی‌اند ‏که پرسش غرای ‏«فرد عامي‏»؛ وگرچه کاملا درست‌اند لیکن هرگز ‏نمی‌توان آنها را با یک چهارم آن اعتقاد پرشوری که فرد عامی هنگام ادای جمله‌ي «اما شما حاضر هستيد با چنین زنی ازدواج كنيد؟» به کار می‌برد، به بیان درآورد. ولی اگر «لئون باتیستا آلبرتی» که فردی عامی نبود در برابر پرده‌ي پیکاسو قرار مي‌گرفت، وی نیز مسلماً همان پرسش فرد عامی امروزی را تکرار می‌کرد. زیرا پیکاسو در نقاشی خود کاری کرده است که محققاً هیچ نقاش اروپایي در فاصله‌ي میان آغاز قرن چهاردهم تا پایان قرن نوزدهم فکر آن را هم از خاطر خود نگذرانده است. وی نه فقط شأن بدن آدمی، بلکه همچنین انسان نمایي بدن آدمی را به دست بی‌اعتنایي و فراموشی سپرده است.

اريك نيوتن

برگرفته از كتاب:

معني زيبايي؛ برگردان پرويز مرزبان؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
25th September 2011, 11:38 AM
سخني از اين جستار: «ايزدان نيز به كساني رشك بَرَند كه چون اسباني كه سوار چشم‌شان را بسته، بر حواس خويش چيره گشته و از خودخواهي و خواهش‌هاي نفساني رسته‌اند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آن كه به پايان سفرش رسيده و از اندوه دست بداشته و خويشتن از هر سو رها كرده و هر بند گُسسته رنجه نگردد.

ارجمندان بر انديشه‌ي خود مهار زنند و بكوشند و در سراي خويش نمانند، چون قوها كه درياچه را واگذارند، آنان نيز ترك خان و مان گويند.

آنان كه مال و خواسته ندارند و روزي ايشان معلوم است و رهايي بي‌قيد و شرط (نيروانا) را دريافته‌ا‌ند و چون مرغان در هوا، يافتن راهش دشوار است.

آن كه خواهش‌هايش فرونشسته و مجذوب خوشي نگشته و تهيگي و رهايي بي‌قيد و شرط (نيروانا) را دريافته، چون مرغانِ در هوا، يافتن راهش دشوار است.

ايزدان نيز به كساني رشك بَرَند كه چون اسباني كه سوار چشم‌شان را بسته، بر حواس خويش چيره گشته و از خودخواهي و خواهش‌هاي نفساني رسته‌اند. چنين كس كه خويشكاري خود ورزد چون زمين و آستانه‌ي در شكيبا است. وي چون درياچه‌اي زلال است و ديگربار زاده نشود.

انديشه‌اش آرام است و گفتار و كردارش نيز، چون به دانش راستين رهايي يابد، آرام است.

آن كس كه از زودباوري رسته باشد، اما نيافريدگان را شناسد و همه‌ي بندها گسسته و همه‌ي خواهش‌ها را يكسو نهاده و همه‌ي آرزوها را ترك نموده باشد، بزرگترين مردمان است.

به روستا يا در جنگل، در دريا يا بر خشكي، هر جا ارجمندان (اَرَهنتَه / Arahanta) جاي گيرند، آنجا دلپذير است.

جنگل‌ها دلپذيرند؛ آن‌جا كه جهانيان شادي نيابند، آنان كه بر خواهش‌ها چيره گشته‌اند شادي يابند، چه در پي خوشي‌ها نيستند.

بودا

برگرفته از كتاب:

تري ويوتراپيتاكا؛[ويرايش فريدريش ماكس مولر]؛ خرد بودا؛ برگردان مهدي باقي – شيرين مختاريان؛ آبادان: پُرسش، 1386.

Septillion
25th September 2011, 11:42 AM
سخني از اين جستار: « هنگامی که مطالعه می‌کنیم شخص دیگری به جای ما فکر می کند: ما فقط جریان ذهنی او را تکرار می‌کنیم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

جهالت تنها آن زمان مایه‌ی خفت است که با ثروت همراه باشد. نیاز و عسرت [1] سد راه فقرا می‌شوند؛ کار ایشان جای دانش را می‌گیرد و ذهن و افکارشان را معطوف به خود می‌سازد: در حالی که ثروتمندان نادان فقط برای لذت بردن زندگی می‌کنند و چنان که به نظر می‌رسند، بیشتر به بهایم [2] شباهت دارند. ثروتمندان، به این دلیل که از دولت و فرصتی که می تواند ارزشمندترین همه‌ی ارزشها را نصیبشان سازد استفاده نمی‌برند سزاوار سرزنش اند.

‏هنگامی که مطالعه می‌کنیم شخص دیگری به جای ما فکر می‌کند: ما فقط جریان ذهنی او را تکرار می‌کنیم. این حديث همان شاگردی است که برای یادگیريِ فنِ تحریر، با مداد خود خطوطی را که معلم رسم نموده دنبال می‌کند. بنابراین در مطالعه، بخش اعظم تفکر به جای ما انجام شده. به همین دلیل است که هنگامی که پس از چندی اشتغال خاطر به افکار خودمان، به مطالعه می‌پردازيم، احساس آسودگی می کنیم. اما هنگام مطالعه ذهن در واقع جولانگاه افکار شخصی دیگر می‌شود. و بنابر این گاه اتفاق می‌افتد که شخصی که فراوان - یعنی تقریبأ تمام روز را - مطالعه می‌کند و در فواصل آن هم وقت خود را با اشتغالات خالی از تفکر هدر نمی‌دهد، به تدریج توان خود اندیشی را از دست می‌دهد: همچون شخصی که همواره سواری می‌کند و عاقبت راه رفتن را از یاد می‌برد. گرچه، مطالعه‌ی بیشتر فُضَلا[3] این گونه است: خودشان را خرفت می‌کنند. زبرا مطالعه‌ی زیاد و پیوسته بیش از کار مداوم یدی [4] ذهن را ازکار می‌اندارد، زیرا کار يدی دست کم به شخص اجازه می‌دهد تا افکار شخصی خود را داشته باشد. همچون فنری که به واسطه فشار مداوم جسمی خارجی عاقبت خصلت ارتجاعی خود را از دست می‌دهد، ذهن ‏نيز تحت فشار مداوم افکار دیگران ازکار می‌افتد. یا چون کسی که با ‏پرخوری معده خود را تباه می‌کند و به تمام بدن آسیب می‌رساند، می توان با تزریق خوراک بیش از حد به ذهن آن را مسدود کرد و ازکار انداخت. زیرا فرد هرچه بیشتر مطالعه کند، کمتر اثر و یادی از آنچه مطالعه کرده در ذهنش خواهد ماند: چنین ذهنی چون لوحی است که بارها و بارها بر روبش نوشته باشند. این گونه است که تفکر غیرممکن می‌شود: و فقط با تفکر است که می توان خوانده‌ها را جذب کرد، هنگامی که شخص فقط مطالعه کند و بعداً درباره‌ی آنچه مطالعه کرده به تفکر نپردازد، مطالعه‌اش عمق نمی‌یابد و بخش اعظم آن از دست می‌رود. در واقع، تغذیه‌ی روحی نیز چون تغذیه‌ی جسمی است: به زحمت یک پنجم از آنچه هضم شده جذب می‌شود، و مابقی در دفع و تبخیر و غیره هدر می‌رود.

از این همه نتیجه می‌شود که افکار روی کاغذ بیش از رد پاهایی بر ماسه نیستند: راهی را که فلان شخص پيموده می‌توان دید، اما برای دیدن آنچه وی در راه دیده، باید چشمان او را داشت.ا

چنان که طبقات زمین در میان لایه‌های خود اجساد موجوداتی را که قبلاً می‌زیسته‌اند نگاه ‏می‌دارند، طبقات کتابخانه نیز اشتباهات گذشتگان را در خود حفظ می‌کنند و به نمایش در می‌آورند. این‌ها نیز چون آن موجودات به وقت خود سرشار از زندگی بوده‌اند، سر و صدای بسیار به راه انداخته‌اند؛ اما اکنون فسیل و خشک شده‌اند و تنها توجه فسیل‌شناسان کتابخانه‌ای را به خود جلب می‌کنند.

به گفته‌ی هرودوت، هنگامی که خشایارشاه از سپاه عظیم خود سان می‌دید، چون در این اندیشه شد که صد سال بعد، از آن همه عظمت هیچ نمی‌ماند، سخت گریست. چه کسی بر این کتاب‌هایی که ظرف ده سال به هیچ بدل می‌شوند اشک می‌ریزد؟

‏وضع ادبیات و عرصه‌ی زندگی یکی است. به محض اینکه یکی می‌رود دیگری بر جمعیت نقصان‌ناپذیر توده‌ی بشری افزوده می‌شود. امواج عظیم بشری همه جا حاضرند: همچون مگس‌های تابستانی، شلوغ و آلاینده‌ی همه چیز. بنابراین کتاب‌های مزخرف بیشمار همان علف‌های هرز مزرعه‌ی ادبیات‌اند که غذا را از غله می‌گیرند و نابودش می‌سازند. این کتاب‌ها وقت و پول و دقتی را که به کتاب‌های سازنده و اهداف درخشان‌شان تعلق دارند، موقوف و منحصر به خود می‌سازند؛ این چنین کتاب‌ها تنها به هدف تحصیل پول و کسب شهرت تألیف شده‌اند. نه فقط بی فایده‌اند، که زیان‌آور نیز هستند. هدف نود درصد ادبیات کنونی ما استخراج چند درهمی از جیب عامه است، و برای حصول این مقصود، مؤلف و ناشر و منتقد با هم دست به یکی کرده‌اند. دغلی پست‌تر و ناکسانه‌تر از این وجود ‏ ندارد. ادبیان، قلم به مزدان و مؤلفان پول‌ساز، برخلاف ذوق والا و فرهنگ ‏شایسته‌ی روزگار، چنان موفق به کشیدن سلیقه‌ی عامه به سطح تارهای خیمه شب بازی شده‌اند، که مردم معتاد به مطالعه‌ی ضربی و فوری شده‌اند - یعنی مطالعه‌ی جدیدترین کتب که احتمالاً برای گفت و گو و خودنمایی در محافل اجتماعی موضوعیت دارند. رمان‌های بی‌خاصیت و تولیدات مشابه نویسندگانی چون اسپیندلر و بولوئر و اوژن سو و امثال این‌ها که دفعتاً به شهرت رسیده‌اند، برای نیل به این هدف مساعدت می‌کنند. اما چه چیز می‌تواند از سرنوشت چنین توده‌ی کتاب‌خوانی رقت‌انگیزتر باشد، عامه‌ای که احساس می‌کند مجبور به مطالعه‌ی آخرین تألیفات نویسندگان بی‌نهایت مبتذلی شده که فقط برای پول می‌نویسند و در نتیجه عده‌شان هم اندک نیست؟ و به همین دلیل است که عامه از آثار نویسندگان بزرگ و بی‌همتای همه‌ي اعصار و ملل، فقط اسم‌شان را می‌دانند.

‏مادامی که مجلات ادبی معلومات مختصر و پیش پاافتاده‌ی مردمان معمولی را چاپ می‌کنند، به وبژه وسیله‌ی مکارانه‌ای هستند برای سرقت وقت مردم زببایی شناس، وقتی که باید برای پیشرفت فرهنگ به شاهکارهای اصیل هنری اختصاص یابد.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

جهان و تأملات فيلسوف؛ برگردان رضا ولي ياري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر مركز 1386.

Septillion
25th September 2011, 11:43 AM
سخني از اين جستار: «گراهام بل هیچ وقت صفات ممتاز خود یعنی قناعت و تواضع را ‏ترک نکرد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

جالب‌ترین مطلبی که در جریان اختراع و انتشار صنعت تلفن شایان تحسین است رفتار و کردار آقای گراهام بل می‌باشد. معلم فقیر و گمنامی که در ابتدا به مطالعات و ‏تحقیقات علمی خود نام «وظایف الاعضای صوت» داده بود، اکنون صاحب پرارزش‌ترین حق اخترع در دنیا شده و می‌توانست در اندک مدتي یکی از متمول‌ترین مردان جهان گردد، ولی در عمل، گراهام بل با کمال قناعت، حداقل استفاده را پذیرفت. كمي پس از آنکه از مسافرت اروپا مراجعت کرد با زوجه‌ي جوانش در واشنگتن اقامت گزید و به همان شغل سابق خود یعنی ‏تعلیم و تربیت كرها ادامه داد، زیرا فکر می‌كرد كه از این راه بهتر و بیشتر می‌‏تواند به ابنای نوع خود خدمت نماید. در این احوال اختراع وی كم یا بیش تکمیل یافته بود ولی بل هیچ میل نداشت که داخل دنیای تجارت و معاملات شود. در همان كارگاه سابق، خود را خوشبخت حس می‌كرد و آرزوی دفتر پرتجمل و میز كار سنگین قیمت و سیگار برگ را در سر نمی‌پروراند، و پيشنهاد سهام حق‌المنفعه‌ي شرکت‌ها و بازرگانان را كه به آسانی میلیون‌ها دلار نصیبش می‌کرد نمی‌پذیرفت.

از طرف دیگر مملکت امریکا هم گراهام بل را هیچ وقت فراموش نکرد. وقتی که در سال 1915 ‏سيم تلفن سراسری امریکا به طول 5470 کیلومتر از ساحل شرق به ساحل غرب کشیده شد، از بل دعوت به عمل آمد که از نیویورک رسماً مکالمه‌ي تلفنی را افتتاح کند. بل درخواست نمود که رفیق و معاون قدیمش آقای واتسون در انتهای دیگر خط در سان فرانسیسکو حاضر شود و با وی صحبت کند. وقتی که لحظه‌ي خطیر فرا رسید بل با تبسمی در دهني ‏تلفن گفت:
‏- آقای وا‏تسون لطفاً بیایید اینجا با شما کار دارم.

واتسون به خنده جواب داد:

‏- آقای رئیس از دعوت شما بسیار ممنونم ولی این دفعه یک هفته طول می‌کشد تا به شما برسم!

‏در این وقت بل سرگرمی تازه‌ای پیدا کرده بود. در دهکده‌ي بادک واقع در نوواسکوتیا محلی برای پرورش گوسفندان ترتيب داده و سعی می‌کرد به طرق عملی بر زاد و ولد طبیعی گوسفندان بیفزاید، و پس از چندی در این راه موفقیت یافت به طوری که بیشترگوسفندانش دو قلو می‌زایيدند.

‏گراهام بل هیچ وقت صفات ممتاز خود یعنی قناعت و تواضع را ‏ترک نکرد. هرگز درباره موفقیت‌های علمی و فنی خود لاف و گزافی نزد و در اواخر عمر هم به شوخی و فروتنی می‌گفت: «باید اعتراف كنم که هنوز هم نمی‌فهمم چگونه ممکن است کسی در واشنگتن صحبت كند و دیگری صدای او را پاي ‏برج ایفل بشنود. درست است که من در ابتدا راه را روشن ساختم ولی به طور یقین تکمیل اختراع تلفن تا به این درجه نتیجه‌ي كمك و مشارکت مغزهای بزرگ مردان دیگری می‌باشد.»

‏هنگامی که الکساندر گراهام بل به سال 1922 ‏در سن هفتاد و پنج سالگی وفات کرد، برای ‏تجلیل خاطره‌ي آن مرد بزرگ، کلیه‌ي تلفن‌های ایالات متحده‌ي امریکا مدت یک دقیقه ساکت ماند.

فقط یک آرزوی بزرگ بل به انجام نرسید. به محبوب و زوجه‌ي خود وعده کرده بود کاری کند که وی مانند یک فرد سالم همه چیز را بشنود. اين نقشه عملي نشد و مابل هوبرد در تمام عمر همچنان كر باقي ماند.

اگون لارسن

برگرفته از كتاب:

مرداني كه دنيا را عوض كردند؛ برگردان پرويز مرزبان؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1385.

Septillion
25th September 2011, 11:45 AM
سخني از اين جستار: «جهان جز آن چه که برای ما ‏هست، هرگز چیز دیگری نخواهد شد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

همه چیز ما بستگی به جهان‌بینی ما دارد، تغییر جهان‌بینی یعنی تغییر جهان‏ و این به معنای تغییر کلی جهان است، چرا که جهان جز آن چه که برای ما ‏هست، هرگز چیز دیگری نخواهد شد. عدالت درونی که به یاری آن صفحه‌ی ‏زیبایی را قلم‌فرسایی می‌کنیم، اصلاحات حقیقی که به یاری آن احساسات جان باخته‌ی خودمان را دوباره حیات می‌بخشيم؛ حقیقت این است، حقیقت ما، و تنها حقیقت. سایر چیزهایی که در جهان قابل دسترس ماست، فقط چشم‌انداز است؛ چهارچوبی‌ست که احساسات ما را محصور می‌کند، پوشش ‏چیزي که فکر می‌کنیم. و همین طور مزارع، مزارع رنگارنگ اشیا و هستی - ‏مزارع، خانه‌ها، اعلان‌ها و لباس‌های محلی - و نیز مزارع روان‌های یکنواخت رنگ باخته، که برای لحظه‌ای با حرکتی دیرین و متداول به سطح می‌آید و باز از نو در عمق بنیادین نوع بیان انسانی غرق می‌شود.

فرناندو پسوآ

برگرفته از كتاب:

كتاب دلواپسي؛ برگردان جاهد جهانشاهي؛ چاپ نخست؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1384.

Septillion
25th September 2011, 11:47 AM
سخني از اين جستار: «خدای من؛ اگر تنها لحظه‌ای عمر می‌داشتم / ‏اجازه نمی‌دادم روزی بگذرد، بی‌آنکه به مردم نگویند «دوست‌تان دارم» »

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اگر خداوند، لحظه‌ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه‌ای بپندارد؛ و اگر این‌چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی‌ام دارد، به یقین حرفی در مورد آنچه که بدان‌ها می‌اندیشم، بر زبان نخواهم راند و بی‌شک، اندیشه خواهم کرد پیرامون حرف‌هایی که می‌بایست بگویم.

‏ارزیابی خواهم کرد چیزها را، نه برای آن چه می‌ارزند؛ ولی خواهم سنجید آنان را، برای معنایی که می‌دهند.
‏کم می‌خوابم، اما رؤیای فراوان دارم. می‌دانم برای هر دقیقه‌ای که چشمان‌مان را می‌بندیم، شصت ثانیه روشنایی را از دست می‌دهیم.

گوش می‌دهم زمانی که دیگران صحبت می‌كنند و غرق لذت مي‌شوم از آنكه خداوند باز عمری به من هدیه نماید، ساده خواهم پوشید و در زیر نور آفتاب دراز خواهم کشید و نه تنها پیکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت، بلکه روحم را نیز در مقابل اشعه‌های خورشید قرار خواهم داد.

‏خدای من؛ اگر قلب داشتم، کینه و نفرت‌های خود را بر روی یخ می‌نوشتم و در انتظار برآمدن خورشید می‌ماندم. بر روی ستاره‌ها، با رؤیای «ون گوگ»، ترانه‌های «‏بندیتی» را نقاشی می‌کردم و آوازهای «سرات»‏، ترنم‌های شامگاهی و عاشقانه‌ی من با ماه می‌شد.

‏با اشک‌هایم، گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم؛ تا احساس کنم درد خارهاشان را ... و مجسم کنم بوسه‌ی گلبرگ‌هاشان را. خدای من؛ اگر تنها لحظه‌ای عمر می‌داشتم.

‏اجازه نمی‌دادم روزی بگذرد، بی‌آنکه به مردم نگویند «دوست‌تان دارم»؛ که من آنان را دوست می‌دارم.

‏همه‌ی مردان و زنان را متقاعد می‌کنم که به آن‌ها علاقه دارم و من، عاشقانه زندگی می‌كنم با عشق.

‏به تمام مردم ثابت می‌کنم چه قدر اشتباه می‌اندیشیده‌اند که زمانی که پیر می‌شوند، نمی‌توانند عاشق شوند. آنان نمی‌دانند تنها زمانی پیر می‌شوند که دست از عاشق شدن بردارند.

‏به بچه‌ها بال‌هاي پرواز می‌دهم، اجازه می‌دهم تا پرواز را خود بیاموزند. به پيرها ياد می‌دهم که مرگ از پیری نمی‌آید، بلکه با فراموشی می‌آید. از شما مردم، من خيلی چیزها یاد گرفته‌ام.

‏آموخته‌ام که همه‌ی مردم دوست دارند در اوج و قله‌ی کوه زندگی کنند؛ بی‌آنکه متوجه باشند خوشبختی واقعی جايی‌ست که سراشیبی به سمت بالای کوه را می‌پیماییم.

‏آموخته‌ام زمانی که یک نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش می‌گیرد و می‌فشارد، آن را برای همیشه گرفته است.

‏آموخته‌ام تنها زمانی انسان حق دارد کسي را پایین‌تر از خود ببیند که می‌خواهد به کسي کمک کند تا او بایستد. خيلی چیزها از شما یاد گرفته‌ام، ولی در خاتمه بسیارشان غیر قابل استفاده بودند ... زیرا زمانی که مرا درون آن جعبه بگذارند، دیگر متاسفانه من مرده‌ام.

گابريل گارسيا ماركز

برگرفته از كتاب:

يادداشت‌هاي روزهاي تنهايي؛ برگردان محمدرضا راه‌ور؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات آريابان 1387.

Septillion
25th September 2011, 11:49 AM
سخني از اين جستار: «روشی که برای تنظیم بادبان قایق خود انتخاب می‌کنیم، ما را به مقاصد مختلف زندگي هدایت می‌کند. »

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏‏در مسير زندگي، بادهای شرایط در یک جریان بی‌پایان، بر زندگی ما ‏تاثیر می‌گذارند.

‏تك تكِ ما وزش بادهای ناامیدی، یأس و دل شكستگی را تجربه كرده‌ایم. چرا قایق زندگی هر یک از ما، با وجود مبداء و مقصد یکسان [خوش بختی]، در پایان سفر در نقاط مختلفی پَهلو می‌گیرد؟ مگر همه در ‏یک دریا سفر نکرده‌ایم؟ مگر بادهای شرایط و مصائب به طور یکسان بر ‏همه نوزیده‌اند؟ و دچار توفان‌های متلاطم نارضایتی نشده‌ایم؟

‏روشی که برای تنظیم بادبان قایق خود انتخاب می‌کنیم، ما را به مقاصد مختلف زندگي هدایت می‌کند. در واقع، روش تفکر ما تغییری شگرف در رسیدن به مقصد نهایی به وجود می‌آورد. تفاوت اصلی [بین انسانها] در شرایط موجود نیست، بلکه در نحوه‌ی تنظیم بادبان است. شرایط برای همه‌ی ما یکسان است. همه‌ی ما ناامیدی‌ها و چالش‌ها را تجربه می‌کنیم. گاهی علی‌رغم بهترین تلاش‌ها و برنامه‌ریزی‌ها، اتفاقات بر ‏وفق مراد پیش نمی‌روند. شرایط چالش برانگیز، تنها برای فقرا، تهیدستان و یا افراد تحصیل نکرده پيش نمی‌آید. فقرا و ثروتمندان هر دو می‌توانند با فرزندان خود مشکل داشته باشند. هر دو می‌توانند مشكلات زناشویی داشته باشند و با چالش‌هایی روبرو شوند كه منجر به معضلات مالی و یأس ‏شخصی شود. این پیش‌آمدها و اتفاقات نیستند که کیفیت زندگي را تعیین می‌کنند، بلکه نحوه‌ی تنظیم بادبان و توجّه به تغییر مسير باد، تعیین کننده است. وقتی بادها تغییر می‌کنند، ما نیز بایستی تغییر کنیم. بایستی یک بار دیگر تلاش کرد و بادبان را دوباره تنظیم نمود تا به سمت مقصد مورد نظر هدایت شویم. تنظیم اشتباه بادبان و اشتباه در تفکر و واكنش، در مواجهه با ‏چالش‌ها، می‌تواند بسیار مخرب و ویرانگر باشد. واکنش سریع و مسئولانه در مقابل مصائب، بسیار مهم‌تر از خود مصائب است. به محض فهمیدن این ‏مطلب، به این نتیجه می‌رسیم كه بزرگ‌ترین چالش در زندگی، کنترل ‏روند نحوه‌ی تفکر است.

‏تنظیم مجدد بادبان در مواجهه با بادهای متغیر، نیاز به توسعه‌ی اصولی جدید دارد. تقویت بینش شخصی، بر کارها، تفكرات و تصمیمات، تاثیر ‏مثبتی دارد. توسعه‌ی اصول جدید، تغییر شگفتی در درآمد، حساب بانکی، ‏روش زندگي، ارتباطات و احساسات درونی خوشايند و ناخوشايند ‏ایجاد می‌کند. با تغییر در روش درک، قضاوت و تصمیم گیری‌ها، می‌توان زندگي را به طور چشم‌گیری تغییر داد.

جيم رآن

برگرفته از كتاب:

پنج قطعه اصلي از پازل زندگي؛ برگردان توحيد فريدوني و رامين درگاهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ذهنآويز 1388.

Septillion
25th September 2011, 11:55 AM
خطابه‌ي جان اشتاين بك (به هنگام دريافت جايزه‌ نوبل در ادبيات سال 1962)

سخني از اين جستار: «‏من بر این عقیده‌ام که نویسنده‌ای که به کمال انسان، ایمان و اعتقاد راسخ نداشته باشد، نه احساس ایثار و تعهدی به ادبیات دارد و نه اصلاً عضو خانواده‌ي ادبیات است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از فرهنگستان سوئد ‏تشکر می‌كنم كه آثار مرا شایسته‌ این جایزه‌ والا دانسته‌اند.

در دلم چه بسا این تردید وجود د‏اشته باشد که آیا من از سایر دست به قلم‌هایی که برای آنها حرمت و اعتبار قائلم، شایستگی بیشتری برای بردن جایزه‌ی نوبل داشته‌ام یا خیر - اما درباره‌ی احساس غرور و خوشحالی از اینکه این جایزه ‏نصیبم شده ‏است، اصلاً تردیدی ندارم.

‏رسم بر این است که برنده‌ی این جایزه، معمولاً نظر شخصی یا پژوهشی خود ‏را در باب ماهیت و خط مشی ادبیات ارائه دهد. با این همه، در این لحظه‌ی بخصوص، به گمانم خوب است وظایف متعالی و رسالت خطیر آفرینندگان اد‏بیات را مدنظر قرار دهیم.

‏اعتبار جایزه‌ی نوبل و نیز اعتبار جایگاهی که من اکنون در آن ایستاده‌ام، به قدری است که بر آنم می‌دارد به جای اینکه همچون موشی خرسند و پوزش‌خواه ‏ناله سر دهم، به دلیل غروری که در حرفه‌ام د‏ارم و نیز به دليل وجود ‏افراد ‏شریف و بزرگی که طی قرن‌ها آثاری آفریده‌اند، همچون شیری به غرّش درآیم.

‏ادبیات را واعظان رنجور و خرده‌گیر و ابتر و از توش و توان افتاده‌ای که در کلیساهای خلوت اورادی می‌خوانند، اشاعه نمی‌دهند- و نیز ادبیات بازبچه‌ی نخبگانی عزلت نشین و منزوی، سائلان لاف زن و مروّجان کم‌مایه‌ی یأس و نومیدی نیست.

‏ادبیات به قدمت گفتار است. ادبیات از دل نیاز بشری به آن نشأت گرفته و هیچ تغییری نیافته است، جز اینکه نیاز بشر به آن بیشتر شده است.

‏شاعران قدیمی اسکاندیناوی و شاعران انگلیسی و نویسندگان، از هم جدا و تافته‌ی جدا بافته نیستند. از همان آغاز، عملکرد و وظیفه و رسالت‌شان از جانب نوع بشری که ما باشيم، مقدر شده است.

‏بشریت دوران غم‌انگیز و تیره و تاری از سرگشتگی‌ها را پشت سر گذاشته است. آن نويسنده‌ی بزرگی که پیش از من جایزه‌ی نوبل را برده بود، یعنی «ويلیام فاکنر»، به هنگامی که در این جایگاه سخن می‌راند، از این سرگشتگی به صورت تراژدی هراسی جهانی یاد کرد، هراسی چنان مستمر که جايی برای مشکلات روح باقی نمی‌گذاشت. طوری که دیگر فقط دلِ آدمی در كشمكش با خود بود که می‌شد چیزی درباره‌اش نوشت.

‏فاکنر از قدرت بشری و نیز ضعف بشری بیشتر از بسیاری دیگر آگاه بود. فاکنر می‌دانست که درکِ ترس و از میان بردن ترس، بخشی بزرگی از دلیل نویسنده برای زيستن است.

‏این نکته تازه نیست. رسالت دیرینه‌ی نویسنده تغییری نیافته است. نویسنده متعهد است که شکست‌ها و خطاهای فراوان و اندوه‌بار ما را به نمایشی بگذارد، رؤياهای مبهم و خطرساز ما را به منظور ترقی و پیشرفت از اعماق ابهام بیرون کشد و نمایان‌شان کند.

‏از آن گذشته، نویسنده رسالتی به عهده دارد تا ظرفیت مسلم انسان را برای عظمت روح و روان نشان دهد و آن را بستاید - برای شهامت در شکست، برای شجاعت، شفقت و عشق. این همه در نبرد بی‌پایان علیه سستی و ناامیدی، پرچم‌های افراشته‌ی تظاهرات امید و رقابتند.

‏من بر این عقیده‌ام که نویسنده‌ای که به کمال انسان، ایمان و اعتقاد راسخ نداشته باشد، نه احساس ایثار و تعهدی به ادبیات دارد و نه اصلاً عضو خانواده‌ي ادبیات است.

‏ترس کنونی جهانی ناشی از موج فزاینده و پیش‌رونده در دانش ما و نیز دستکاری بعضی عناصر خطرناک در عالم فیزیکی بوده است.

‏درست است که مراحل زیادی از شعور و معرفت ما، هنوز به این مرتبه‌ی متعالی نرسیده است، اما این به آن معنا نیست که تصور کنیم نمی‌تواند یا نمی‌خواهد به آن برسد. در حقیقت بخشی از رسالت نویسنده این است که اطمینان حاصل کند به آن مرحله خواهد رسید.

‏با ‏توجه به تاریخ غرورآمیز و طولانی بشریت در پایداری استوار برابر دشمنان طبیعی، گاهی به رغم شکست و نابودی تقریباً قطعی، باید ابله و بزدل باشيم که در آستانه‌ی بزرگترین پیروزی بالقوه‌مان میدان را ترک کنیم.

‏با چنین زمینه و ادراکی بود که اخیراً زندگینامه‌ی آلفرد نوبل را خواندم که آن طور که درکتاب‌ها آمده است، مردی ‏تنها و مردی اندیشمند بوده است. اخترع او در مورد مهارکردن نیروی مواد منفجره هم سازنده و مفید است و هم ويرانگر و زيانبار؛ اما اگر وجدان یا قدرت تمیزی در کاربرد آن حاکم نباشد، اختیارش از دست آدمی خارج می‌شود.

‏نوبل خود شاهد پاره‌ای ازسوءاستفاده‌های بی‌رحمانه و خونبار از اختراعات خویش بود و چه بسا پیامد نهایی کشف خویش - دستیابی به اوج خشونت - را كه به ویرانی و تخریب نهایی می‌انجامید، پیش‌بینی کرده بود. گروهی می‌گویند که موجودی بدخواه، و نسبت به درستکاری بشر، آدم بدگمان و بدبینی شده بود. اما من این حرف را باور ندارم. تلاش می‌کرد تا نوعی مهار یا دريچه‌ی اطمینانی اخترع کند و گمان کنم سرانجام آن را فقط در فکر و ذهن آدمی یافت. از دید من، شیوه‌ی تفکر او در طبقه‌بندی انواع این جایزه‌ها به وضوح مشهود است.

‏این جایزه‌ها را برای دانش روزافزون و مداوم انسان و دنیای او اهدا می‌کنند - برای تفاهم و برقراری ارتباط که خود وظیفه‌ی ادبیات است و نیز این جایزه‌ها را برای نمایش ظرفیت انسان در برقراری صلح، ‏که از اهداف رشته‌های دیگر هم هست، اهدا می‌کنند.

‏کمتر از پنجاه سال پس از مرگ او، دروازه‌ی طبیعت گشوده شد و ‏بار سنگین این مسئولیت هراس‌انگیز را بر دوش ما گذاشتند. ما بسياری از توانایی‌هایی را که زمانی به خداوند نسبت می‌داديم، خود غصب کرده‌ایم. ما هراسان و بدون آمادگی، سیادت خود را بر مرگ و زندگی همه‌ی موجودات زنده حق مسلم خود پنداشته‌ایم.

‏خطر و افتخار و انتخاب، سرانجام، به عهده‌ی انسان است. زمان آزمونِ کمال او در رسیده است.

‏اکنون که ما نیرويی خداگونه صاحب شده‌ایم، باید در خودمان آن رسالت و حکمتی را جست و جو کنيم که روزگاری دعا می‌کردیم خدایی بلکه از آن بهره‌مند شود. انسان خود به صورت بزرگ‌ترین خطر و تنها امید ما درآمده است، طوری که امروزه می‌توان سخنان آغاز انجیل یوحنای مقدس را با عبارت دیگری این‌گونه بر زبان آورد: در پایان کلمه است، و کلمه انسان است - و کلمه نزد انسان‌هاست.

جان اشتاين بك

برگرفته از كتاب:

تورتيافلت؛ برگردان صفدر تقي‌زاده و محمدعلي صفريان؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
25th September 2011, 11:57 AM
گزيده‌اي از نطق نلسون ماندلا (هنگام آزادي از زندان در گردهمايي كاپ، فوريه‌‌ي 1990)

دوستان، همرزمان و هم‌میهنان آفریقای جنوبی!

من به شما به نام صلح، دموکراسی و آزادی برای همه درود می‌فرستم.

من مقابل شما اینجا نه مثل یک پیامبر، بلکه مثل خدمتگزار حقیر شما همگی مردم ایستاده‌ام. خستگی‌ناپذیری و ایثار قهرمانانه‌ي شما امروز حضور مرا ‏در میانتان ممکن ساخته است. من عمرم را میان دست‌های شما می‌گذارم برای سال‌هایی که از زندگی‌ام باقی مانده است.

در این روز هنگام خروج از زندان، اظهارات صادقانه و حق شناسانه‌ام را ‏نثار میلیون‌ها هموطن و کسانی می‌کنم که از چهار گوشه‌ي کره‌ي زمین از همراهی ‏برای آزادی من دست نكشیدند.

‏امروز اکثریت آفریقای جنوبی، سیاهان مانند سفیدان، دانسته‌اند که آپارتاید آينده‌ای ندارد. ما باید با عمل درست و مردمی و مصمم به آن پایان دهیم، تا اینکه در سراسر کشور صلح و امنیت را برقرار کنیم. مقاومت جمعی و سایر اعمال انجام شده‌ي تشکیلات ما و مردم، به چیزی غیر از پایه‌گذاري دموکراسی منتهی نمی‌شود.

... امروز متحد کردن افراد کشور، وظیفه‌ای بسیار ضروری است همان طور که همیشه بوده است. هیچ رهبری حتی اگر خود بخواهد، نمی‌تواند به تنهایی عهده‌دار این مسئولیت باشد. ما رهبران سیاسی، باید به تصمیم اعضای تشکیلات‌مان توجه کنیم و تصمیم‌گیری را اغلب در فرایند دموکراتیک رها کنیم. وظیفه‌ي من است که به این نکته تأکید کنم که رهبرجنبش کسی است که به شیوه‌ي دموکراتیک برای کنگره‌ي ملی انتخاب شده و این اصلی است که باید مدنظر قرار گیرد، بدون اینکه کمترین تخطی از آن جایز باشد...

... مردم برای تصمیم گیری‌های آينده باید رهبری شوند. هيچ مذاکره‌ای ‏رسمیت ندارد مگر با نظر شهروندان. آينده‌ي کشور مشخص نمی‌شود ‏مگر از ‏طریق افرادی که با آرای مردم، بدون در نظر گرفتن رنگ و نژاد انتخاب ‏می‌شوند...

... باید خط واقعی و استراتژی تشکیلات ما شناخته شود ‏تا معلوم شود با چه مسائلی مواجه هستیم و اين واقعیت دلیل این است که ما باید سیاست آورده ‏شده توسط حکومت ‏ناسیونالیستی را همچنان تاب بیاوریم.

‏مبارزه‌ي ما لحظه‌ي سرنوشت سازی از تاریخ ماست. ما متعهد شده‏ایم که آن قدر تلاش کنیم تا روند منتهی به دموکراسی سریع و بی‌وقفه باشد. مدتهاست که در انتظار آزادی بوده‌ایم و دیگر بیش از این نمی‌توانیم منتظر بمانیم. اکنون وقت آن رسیده که مبارزه را در تمام جبهه‌ها شدت بخشيم. رها کردن مبارزه گناهی ‏بزرگ خواهد بود و نسل‌های آينده ما را نخواهند بخشید. آزادی‌ای که در افق نمایان شده، باید تلاش‌های ما را مضاعف کند.

‏ تنها حرکت‌های مردمی و منظم می‌تواند ما را از پیروزی مطمئن سازد. ما به ‏هموطنان سفیدپوست‌مان مي‌گوييم كه براي شکل دادن آفریقای جنوبی جدید به ‏ما ملحق شوند. جنبش آزادی از همان خانواده‌ي سیاسی است که آنها نیز به آن تعلق دارند. ما به اجتماعات بین المللی می‌گوییم که همراهي‌شان برای منزوی ساختن رژیم آپارتايد را ادامه دهند. برداشتن تحریم‌ها اکنون خطرآفرین است؛ خطر عقیم ماندن روند ریشه‌کنی کامل آپارتاید. راه ما به سوی آزادی غیر قابل برگشت است. ما نباید در میان راه بهراسیم.

تأیيد بین المللی، بر اساس شرکت عامه‌ي افراد دارای حق رأی، در آفریقای جنوبی دموکرات، متحد و غیر نژادی، تنها چشم‌اندازی است که صلح و برابری نژادی را خواهد آورد.

‏در خاتمه، دوست دارم گفته‌هایی را که در دادگاه 1964 بیان کرده‌ام، تکرار کنم. آنها امروز همچنان مثل همان زمان واقعيت دارند.

‏من علیه برتری سفیدپوست‌ها مبارزه کرده‌ام و علیه برتری سیاه‌ها مبارزه کرده‌ام. من خواسته‌ي یک جامعه‌ي دموکرات و آزاد را ارزشمند می‌دانم که همه افراد با هم در صلح و شرایط مساوی زندگی کنند. این هدفی ایده‌آل است و امیدوارم برای آن زندگی کنم و امیدوارم به آن نایل گردم. اما اگر لازم باشد، این ایده‌آلی است که برای آن آماده‌ي مرگ هستم.

جك لانگ

برگرفته از كتاب:

لانگ، جك؛ نلسون ماندلا (درس زندگي براي آينده)؛ برگردان فرح يراقچي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات كتاب پنجره 1385.

Septillion
25th September 2011, 12:00 PM
تبریک عرض می‌کنم! شما رئیس جمهور کشور خودتان هستید و نام این کشور، تخیل است. کشور شما نیروی محرک زندگی‌تان و عامل اساسی تعیین آینده‌تان است. شما به عنوان رئیس جمهور این کشور مسئولیت بزرگی دارید. باید همیشه بر آینده تمرکز کنید، از قدرت‌تان به عنوان رئیس جمهور استفاده کنید و تلاش کنید تا بهترین کشور را داشته باشید. شما به عنوان رئیس جمهور، قدرت انتخاب و فکر کردن را هم دار ید. برای مثال این شما هستید که اجازه می‌دهید کسی در کشورتان زندگی کند یا خیر. افرادی که اجازه‌ي زندگی کردن در کشور شما را دارند مغزهای متفکر شما را تشکیل می‌دهند و موفقیت و شکست کشورتان را تعیین می‌کنند.

‏شما باید گروهی از مغزهای متفکر ایجاد کنید و آن را گسترش بدهید. این گروه به شما کمک می‌کند تا قوه‌ي تخیل‌تان را به کار بیاندازید و با این کار، دیگران تعجب می‌کنند که شما چطور توانسته‌اید تا این حد موفق باشید. شما به عنوان رئیس جمهور، دیگران را هم تشویق می‌کنید تا تخیلات منحصر به فرد و فوق العاده‌ای داشته باشند. دنیا به انسان‌های زیادی نیاز دارد که به تخیلات خودشان افتخار كنند.

هر یک از ما این توانایی را داریم که برای آینده‌مان رویاهای بزرگی را تصور کنیم که اگر به حقیقت بپیوندند سرنوشت میلیون‌ها انسان را تغییر خواهند داد. «هنری فورد» یک ماشین هشت سیلندر را در ذهنش تصور کرد و بعد توانست آن را بسازد. «برادران رایت» در خیال‌شان دیدند که انسان می‌تواند پرواز کند سپس توانستند این تخیل را به واقعیت تبدیل کنند. «جان اف کندی» گفت که ما یک انسان را به كُره‌ي ‏ماه ‏خواهیم فرستاد و بالاخره ‏این کار را کرد. از خودتان سؤال کنید رویای این آدم‌ها ابتدا از کجا سرچشمه گرفت؟ پاسخ این است که آنها ابتدا این رویا را در تخیل‌شان دیدند!

جان دي لِمِه

برگرفته از كتاب:

راه‌هاي نو از استادان بزرگ براي زندگي بهتر (جلد 2)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات راشين 1387.

Septillion
25th September 2011, 12:02 PM
سخني از اين جستار: «وقتی واژه‌ها فریب مي‌دهند و چشم‌ها خطا می‌کنند، چه خوب است به یاد آوریم که تمامت عشق را تنها به مدد حواس می‌توان دریافت.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بینایی ما شاید بی‌نقص باشد، ولی معدودي از ما زحمت به کاربردن آن را به خود می‌دهند.

‏نامه‌ای از زنی به دستم رسید که در آن نوشته بود: ‏«فکر نمی‌کنم در پانزده سال گذشته شوهرم حتی یک نگاه درست و حسابی به من انداخته باشد. به ندرت ازهم جداییم ولی به گمانم اگر حتی لخت مادرزاد، سوار بر اسبی سفید و با موهای گر گرفته وارد اتاق شوم، او دست از تماشای تلویزیون یا خواندن روزنامه برندارد. نه که دوستم نداشته باشد، قضیه فقط این است که من همان زن نامرئی شده‌ام.»

‏وقتی در کلاس عشق درس می‌دادم، به شاگردانم می‌گفتم: «بیست ‏سال بیشتر است که با مادرتان زندگی می‌کنید. چشم‌هایش چه رنگی ‏است؟» بسیار شگفت‌آور بود که فقط معدودی می‌توانستند با درجه‌ای از ‏ایقان به این سؤال پاسخ دهند.

‏بچه‌هایمان بزرگ می‌شوند و آنها را نمی‌بینیم. کسانی که دوست‌شان داریم می‌میرند و ما پس از سپری شدن چند هفته، مشکل می‌توانیم آنها را مجسم کنیم.

‏یادم است روزی در جلسه‌ای سخنرانی می‌کردم که شرکت کنندگان در آن نابینا و نیمه بینا بودند. بعد از سخنرانی، یکی از حاضران نزدم آمد و ‏تقاضا کرد چهره‌ام را لمس کند. انگشتان نرم و باملاحظه‌اش را به کار انداخت تا چهره‌ام را تشخیص دهد؛ کاری که در عهده‌ي چشمانش نبود. وقتي کارش تمام شد، لبخند بسیار دلپذیری زد و گفت: ‏«چه خوب!»

بخش بسیار بزرگی از تفاهم، غیرکلامی است. وقتی واژه‌ها فریب مي‌دهند و چشم‌ها خطا می‌کنند، چه خوب است به یاد آوریم که تمامت عشق را تنها به مدد حواس می‌توان دریافت.

لئو بوسكاليا

برگرفته از كتاب:

زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
25th September 2011, 12:03 PM
سخني از اين جستار: «اگر نیما را محترم می‌داریم به خاطر این است که قبل از شاعر بزرگی بودن، انسانی بزرگ بود.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این جماعت شاعران و نویسندگان شهری و پایتخت‌نشین شعرشان را که می‌خوانی بوی دود گازوئیل و «هر» و «تر» می‌دهد. همه‌ي شعر و حرف‌شان این است: آخ واوف، ما چقدر تنهاییم و فراموش شده، دیگر شمعدانی گل نخواهد داد. شرح دوست بازي‌ها و می‌خوارگی‌ها «و شیرمستی‌ها» را هم گاهی چاشنی شعر می‌كنند. چقدر هم پر مدعا هستند که این ملت هنرنشناس هنوز خيلی مانده که بفهمد شعر یعنی چه و هنر یعنی چه و قدر ما را بداند. هرگز قدم رنجه نمی‌دارند که بیفتند توی مردم و روستا و شهرستان‌ها را بگردند و ببینند برای کدام مردم شعر می‌گویند و داستان می‌نویسند. اگر نیما را محترم می‌داریم به خاطر این است که قبل از شاعر بزرگی بودن، انسانی بزرگ بود، پژوهنده بود. هرگز قبول نکرد که هوای کوهستان هم از دود گازوئیل سیاه و کثیف شده است. وی قناعت به دود گازوئیل خیابان‌های شهر و دود افیون نکرد و شعر مصور برای صفحه‌ي سرگرمی‌های مجله‌های هفتگی ترتیب دادن را جزو کار شاعری خود نشمرد. نشخوارگر نبود. اگر هم به افیون پناه برد، نه برای این بود که روشنفکربازی درآورد. نیما شاعر بود نه متشاعر.

‏فلان شاعر که دو سه روزی بیشتر نیست تو خط شعر افتاده و هرگز در پیچ و خم چرخ گردان - چنان که افتد و دانی - گرفتار نیامده یک دفعه می‌بینی که تریاکی از آب در آمده و روز و شبش در میخانه‌ها می‌گذرد. که چه؟ یعنی: ای جماعت هنرنشناس عاصی، بدانید و آگاه باشید که من شاعر خيلی روشنفکری هستم و دارم از یأس و حرمان و شکست منفجر می‌شوم. عرق می‌خورم و تریاک می‌کشم که منفجر نشوم. شما باید قدر بی‌قدر مرا بدانید که قلبم از گل ‏نازک‌تر است و زود قهر می‌کنم.

صمد بهرنگي

برگرفته از كتاب:
يادمان صمد بهرنگي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات كتاب و فرهنگ 1379.

Septillion
25th September 2011, 12:05 PM
مطمئنم كه اگر درباره‌ي نيروي برق از شما سؤال كنم، معمولاً اطلاعات شما صفر، و يا در حد كلي است. معذالك شما كليد برق را مي‌زنيد و چراع روشن مي‌شود. بعيد مي‌دانم كه شما هم اكنون در نور شمع مشغول مطالعه‌ي اين كتاب باشيد. افراد موفق، بخصوص، در مورد تشخيص امور ضروري و غير ضروري مهارت دارند. براي اينكه از مطالب اين كتاب و همچنين توانايي‌هاي خود در زندگي حداكثر استفاده را ببريد، بايد بتوانيد بين دانايي‌ها و توانايي‌هاي خود تعادل برقرار كنيد. مي‌توان همه عمر را صرف مطالعه‌ي ريشه كرد، و مي‌توان طرز چيدن ميوه را ياد گرفت. افراد موفق لزوماً از حيث علم و دانش سرآمد نيستند. احتمالاً در دانشگاه‌هاي «استانفورد» و «كاليفرنيا» بسياري از دانشمندان و مهندسان هستند كه در زمينه‌ي مدارهاي كامپيوتري بيش از «استيو جابز» يا «استيو وزيناك»
صاحب اطلاع باشند. ولي اين دو نفر از آنچه مي‌دانستند، حداكثر استفاده را بردند و به اهداف خود رسيدند.

------------------------------
* Steve Wozniak

آنتوني رابينز

برگرفته از كتاب:

به سوي كاميابي (نيروي بيكران)؛ برگردان مهدي مجردزاده كرماني؛ چاپ سي و پنجم؛ تهران: مؤسسه فرهنگي راه بين 1387.

Septillion
25th September 2011, 12:07 PM
من همیشه از روانشناس‌ها و روانکاوها – فرق‌شان را هنوز نمی‌دانم- متنفر بودم. مطمئن بودم هیچ کاری نمی‌توانند برای آدم بکنند. الان هم هنوز کماکان فکر می‌کنم نمی‌توانند کاری برای آدم بکنند ولی ازشان متنفر نیستم. دکتر روانکاوی که پنج سال پيش با اکراه و با پیشداوری کامل به مطبش رفتم نظر مرا درباره‌ي آدم‌های این حرفه و خود این حرفه عوض کرد. البته «عوض کرد» زیاده‌روی است چون آن چيزهایی که در این مقوله همیشه مرا عصبانی می‌كرد، هنوز عصبانی می‌کند اما فرقش این است که الان فهرستی هم از خوشایندی‌های این حرفه برای خودم دارم و الان یکی از نازنين‌ترین آدم‌هایی که در زندگي‌ام می‌شناسم و هميشه فکر می‌کنم وقتی بمیرم یکی از آنهایی است که دلم حتما برایش تنگ می‌شود همان دکتر روان‌شناسم است. در ادامه، دو نوع فهرستم را خدمت‌تان ارائه می‌دهم. چیزهایی از روان‌شناسی و روان‌شناس‌ها که عصبانی‌ام می‌کنند:

‏● اینکه همه‌ي رفتارهاي بشری را یک جور نابهنجاری می‌بینند که باید تصحیح یا معالجه‌اش کرد.

‏● اینکه با اعتماد به نفس کامل و در حالی که بیرون تو هستند درباره‌ي چیزی که توی تو هست نظر می‌دهند. بیشتر ازاعتماد به نفس، دقت نظرشان آدم را عصبانی می‌کند.

‏● اینکه می‌خواهند همه‌ي ابنای بشر را مثل هم بکنند.

‏● اینکه می‌خواهند همه‌ي تضادهای درونی تو را در یک چیزی که نمی‌دانم چیست حل کنند. آنها به نظرم کارمندها یا کارگرهای کارخانه‌ي متوسط سازی و کشتن خلاقيتند.

‏● اينکه شلوغش می‌کنند اصولاً.

‏● اینكه دردهای روحی تو و آلام بزرگ فلسفی‌ات را به اموری مثل بالا يا پایین بودن چیزی در خونت یا تشری در بچگي‌ات گره می‌زنند و جهان‌بیني تو را به یک بیماری یا اختلال تقلیل می‌دهند و ظاهراً خیلی هم پرت نمی‌گویند.

‏● اينکه آدم را در دستگاه علم تجربی و با مختصات همان تعریف و اندازه‌گیری و آسیب‌شناسی می‌کنند (این تقریباً همان گزینه‌ي بالایی است ولی چون همیشه حرصم را درآورده دوباره می‌نویسمش. روان‌شناسی تکاملی به خصوص خيلی این کار را مي‌کند و خيلی جاها هم قانع‌کننده به نظر می‌رسد ولی همينش من یکی را عصبانی و افسرده می‌کند.)

‏● اينکه کم‌کم خود تو را هم تبدیل به يک روان‌شناس‌نمای کوچولوی بدجنس می‌کنند که در تمام مدتي که با دیگران حشر و نشر داری، داری با همان مترهای روان‌شناس‌ها تحلیل‌شان هم می‌کنی (مخصوصاً وقتی آن دوستانم که به‌شان احساس نزديکی و سنخیت می‌کنم با خودم این کار را می‌کنند، شاکی می‌شوم.)

● اینکه فکر می‌کنند یا وانمود می‌کنند می‌شود آدم‌ها را تغيیر داد و به روی خودشان و ما نمی‌آورند که این کاری است بی‌عاقبت و بیهوده.

‏● اينکه مزخرف‌ترین لایه‌های توی تو را می‌آورند جلوی چشمت.

و چیزهايي از روان‌شناسی و روان‌شناس‌ها که دوست‌شان دارم و آنها را مديون دكتري هستم که پنج سال پیش دیدمش:

● اینکه مزخرف‌ترين لایه‌های تو را می‌آورند جلوی چشمت.

‏● اینکه فکر می‌کنند یا وانمود می‌کنند می‌شود آدم‌ها را تغيير داد و به روی خودشان و ما نمی‌آورند که اين کاری است بی‌عاقبت و بیهوده.

‏● اینکه به تو نشان می‌دهند چیزهایی که خودت فکر می‌کردی برگ برنده‌های تو و بهترین وجوه شخصیتی تو هستند؛ از طرفی ویژگی‌هایی غیرقابل تحمل ‏و نقایصی غیرقابل چشم پوشی‌اند.

‏● اینکه پرده‌های بین تو و خودت را کنار می‌زنند.

‏● اینکه بی‌رحمی و بی‌تعارفی با خودت و در عین حال مهربانی با خودت را به تو یاد می‌دهند.

● اينکه تو را با آن چیزهایی که همیشه ازشان فرار کرده‌ای - چون از آنها ما می‌ترسیده‌ای یا دوست‌شان داشته‌ای یا اصلاً ترجیح می داده‌ای نبینی‌شان... - روبه‌رو می‌کنند (همان نكته بالا و بالاتری است ولی چون واقعاً مهم است و قدر هم ندیده دوباره می‌نویسمش.)

‏● اینکه قدرت تحلیل و ريزبيني به تو می‌دهند.

‏● اینکه به تو یادآوری و اگر لازم باشد ثابت می‌كنند که مرکز عالم هستی.

‏● اینکه ( به خاطر شكل رابطه‌ای که مجبوری با آنها داشته باشی) ياد می‌گیری که چطور در عین احساس صمیمیت و محبت فاصله‌ات را حفظ کنی (همان آویزان نبودن.)

حبيبه جعفريان

برگرفته از:

همشهري جوان؛ شماره 285؛ 15 آبان 1389؛ صفحه‌ي 77.

Septillion
25th September 2011, 12:09 PM
گونه‌ای خوارداشتِ مزورانه‌ي همه‌ي چیزهایی که ‏اساساً آدمیان بیش از همه مهمّ‌شان تلقی می‌کنند، وجود دارد و نیز تحقیرِ ‏همه‌ي چیزهای ثانوی. مثلاً می‌گویند «می‌خوريم که فقط زنده باشیم.»،- دروغی نفرین شده، که از تولید مثل به مثابه‌ي نیت غایی شهوت و کامروایی دم می‌زند. به عکس، بزرگداشت «مهم‌ترین امور»، تقریباً هیچ‌گاه به تمامی انجام نمی‌گیرد: کشیشان ‏و متافیزیک‌‌ باوران نیز ما را در این حوزه‌ها به کاربستِ غلوآمیز و مزورانه‌ي زبان عادت داده‌اند. اما احساس اینکه مهم‌ترین امور را چندان جدي نمی‌انگارند، همانند امور ثانویِ خوار شده، تغییری نکرده است. ولی نتیجه‌ي دردناک این تزوير مضاعف همواره این است که امور ثانوی مانند غذا خوردن، سکونت کردن، پوشیدن، رفت و آمد با دیگران را تبدیل به موضوع اندیشه‌های همگانی و همواره طبیعی و تغییر سازمان نمی‌کند، بلکه، از آن رو که حقیر تلقی می‌شود، جدیت روشنفکرانه و هنری‌اش از آن رو برمی‌تابد. به طوری که در اینجا عادت و پوچی بر امور نیاندیشیده، به تعبیری بر جوانیِ خام، اندک پیروزيی می‌یابند. در حالی که از وجه دیگر، تخطیِ مداوم‌مان از قوانین تن و جان، همه‌ي ما، ‏اعم از جوانان و پیران را، به وابستگی شرم‌آور و قید و بند ‏[اسارت] می‌کشاند، - من بر آنم که این خود ما را اساساً به وابستگی ‏ملال‌آور به پزشکان، آموزگاران و تیمارداران روح می‌کشاند که هنوز که هنوز است فشارشان بر تمامی جامعه سنگینی می‌کند.

نيچه

برگرفته از كتاب:

آواره و سايه‌اش؛ برگردان علي عبداللهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر مركز1384.

Septillion
25th September 2011, 12:11 PM
بدبختانه اکثر والدین فکر می‌کنند که آنها «مسئول» فرزندان‌شان هستند، و احساس مسئولیت آن‌ها به شکل گفتن اینکه آن‌ها چه «باید» بکنند و چه «نباید» بکنند، چه «باید» بشوند و چه «نباید» بشوند، درآمده است. والدین می‌خواهند فرزندان‌شان موقعیت امنی را در جامعه احراز کنند. آنچه آنان نام مسئولیت بر آن گذاشته‌اند، بخشی از «قابل احترام بودن»ایست که مورد ستایش آن‌هاست و بنظرم اینگونه می‌رسد که جائی که مسئله‌ي محترم بودن مطرح است، احساس مسئولیت حقیقی وجود ندارد، بلکه آنچه که مدنظر والدین است، یک بورژوازی کامل شدن است. هنگامیکه ‏آنان فرزندان‌شان را آماده‌ي خدمت به جامعه می‌کنند، در واقع به جنگ، تضاد و بی‌رحمی تداوم می‌بخشند. آیا شما اسم این را توجه و عشق به فرزندان می‌گذارید؟

‏براستی «توجه» یعنی همان توجهی که شما نسبت به یک درخت، يك گیاه و آب دادن به آن و مطالعه درباره‌ي نیازهای آن گیاه و هم‌چنین انتخاب بهترین و مناسب‌ترین کود برای آن و خلاصه مراقبت از آن با ملایمت و مهربانی می‌کنید. اما هنگامی ‌که شما فرزندان‌تان را برای خدمت در جامعه آماده می‌کنید، در واقع آنها را برای کشته شدن آماده می‌کنید. اگر شما فرزندان‌تان را دوست می‌داشتید، جنگی هم نمی‌داشتند.

كريشنا مورتي

برگرفته از كتاب:

رهايي از دانستگي؛ برگردان مرسده لساني؛ چاپ دوم(جيبي)؛ تهران: انتشارات بهنام 1384.

Septillion
25th September 2011, 02:34 PM
تا حالا فکر کرده‌اید چرا وقتی سعی دارید با یک نفر ارتباط برقرار کنید، طرف مقابل‌تان را فراری می‌دهید و نتيجه‌ي معکوس می‌گیرید؟

‏شیرین هم همین مشکل را دارد. او با 32 ‏سال ، شاغل است و هنوز خانواده‌ي مستقلی تشکیل نداده است. ‏او هنوز مجرد است و با همکاران یا مدیر گاه گداری بحث می‌کند. در حالی که فقط قصد دارد یک مشکل را موشکافی کند و پیشنهاد بدهد، اما دیگران از رفتار او برداشت ديگری می‌کنند.

‏شیرین در حالی که قصد دارد به دیگران بفهماند چه حسی دارد، آنها فکر می‌کنند که او قصد دارد متهم‌شان کند. او بارها از خود پرسيده اگر شما هم این مشکل را دارید حتما سؤال شما هم هست که چرا دیگران حرف‌های شما را نمی‌فهمند.

به نظر مي‌رسد مشکل اصلی شما نداشتن مهارت مذاکره و برقراري ارتباط است. اگر شما بتوانید این مهارت مهم را در خود تقويت كنيد، در زندگی مشکلات کمتری سر راه‌تان خواهد بود. به این دلیل که دیگران به بهترین نحو حرف شما را می‌فهمند و شما نیز به نوبه‌ي خود، خوب حرف‌های آنان را گوش می‌دهید و متوجه نکات عمیق‌تری می‌شوید.

‏قبل از برقراری ارتباط نکاتی وجود دارد که مشاوران و متخصصان ارتباطات انسانی بر آن تکیه دارند.

حدس و گمان نزنيد

قبل از بررسی موضوع مورد بحث از پيشداوری، قضاوت و بدبینی نسبت به موضوع یا شخص خودداری کنید. چون این کار دیدگاه شما را تار و نظرات‌تان را غیر واقعی خواهد کرد.

محيط را آماده كنيد ‏

هر چيزي نياز به مكان مناسب خود دارد، مثلاً در سالن سینما وقت بررسي يك مشكل شغلی نيست و سر سفره‌ي شام محل صحبت در مورد لوله‌های ترکیده و آوردن لوله‌کش نیست. به وجود آوردن محیط خوب و مناسب برای گفت‌و‌گو و مذاکره شما را به یک ارتباط‌گر موفق تبدیل می‌کند. خواه در مذاکرات شغلی خواه در روابط خانوادگی.

به شرایط روحي طرف‌تان توجه كنيد

‏آیا شخصي که می‌خواهید با او گفت‌وگو کنید خسته و گرسنه است یا نه کاملاً آماده‌ي شنیدن حرف‌های شماست. ‏زمان خوبي را انتخاب کنید که شما و طرف مذاکره‌تا ن در بهترين وضعیت باشید. سعی کنید مذاکره را به سمت مثبت هدایت کنید.

روی موضوع تمركز كنيد

‏برای تمرکز در مورد موضوع گفت‌وگو آن را بنویسید. ممکن است از کسی ناراحت باشید و زمان مذاکره فرا نرسیده باشد. زمانی که مناسب است را انتخاب کنید. موضوع مذاکره را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید و آن را تجزیه و تحلیل کنید، زیرا باعث می‌شود عصبانیت شما کاهش یابد.

تمرین کنید

‏فرض کنید مذاکره‌ي شما یک خواستگاری، یک پیشنهاد یا معرفی یک فکر است. چطور آن را مطرح می‌کنید؟ آن را با خودتان در آینه تمرین کنید.

وقت را بشناسید

‏زمان‌هایی هست که باید هرگز فکر مذاکره را نکنید و آن مواقع به شرح زیر است:

‏از خستگی دارید هلاک می‌شوید، اما موضوع مذاکره‌تان دارد ته ذهن‌تان را قلقلک می‌دهد. دختر مورد علاقه‌تان را می‌بینید و به او می‌گویید: «ببین می‌خواهم یک چیزی به تو بگویم که خيلی مهم است.»

‏او طفره می‌رود و خودش را به بی‌خیالی می‌زند و سعی می‌کند شما را سر کار بگذارد و بعد شما آنقدر خسته‌اید که انرژی بیشتری ندارید که صرف او کنید و کلاً پشیمان می‌شوید. می‌خواهید یک ایده را مطرح کنید و خسته‌اید و حال ندارید آن را درست توضیح دهید، یک مخالف سرسخت از ایده‌ي شما انتقاد می‌کند و شما چون خسته‌اید از کوره در می‌روید و کاری می‌کنید که نباید بکنید. پس وقتی خسته‌اید کلاً دور مذاکره را خط بکشید.

‏گرسنگی نیز از شرایطی است که باید در آن وضع به فکر مذاکره نیفتید. عصبانیت نیز یکی از مواردی است که سبب می‌شود عاقلانه فکر نکنید و اگر خانم هستید سعی کنید مذاکرات مهم را بعد از دوران عادت ماهیانه انجام دهید.

فوت و فن مذاكره

‏مبارزه‌ي ‏منفی: لابد این اصطلاح را از مبارزات گاندی شنیده‌اید. بله وقتی طرف مقابل داد می‌زند شما باید آرام باشید و آرام حرف بزنید بزودی او خودش را جمع جور می‌کند.

عذرخواهي: اگر طرف مقابل شما را متهم کرد که حرف بدی زده‌اید بگویيد اگر حرف بدی زدم عذرخواهي می‌کنم. امید است در مقابل احترام شما طرف مقابل نیز مؤدبانه برخورد کند. وقتی آرامش پيدا کرد با او گفت‌وگو را ادامه دهید.

خوشبین باشيد: گاه شخص بی‌خودی فریاد می‌زند و بدون توجه به هيچ چیزی بی‌خودی عصبانی می‌شود و اجازه‌ي صحبت به شما نمی‌دهد. در این صورت شما نمی‌توانید به هیچ وجه او را آرام کنید. پس باید وارد مرحله‌ي نهايی شوید. یعنی شما نیز صدایتان را بلند کنید که البته این بلند کردن صدا باید به جهت اداره‌ي بحث باشد و بعد از اینکه آرام شد شما نيز با حرف زدن او را آرام می‌کنید و او را اداره می‌کنید.

‏به نتایج بحث و مذاکره‌ي خود خوشبین باشید و اگر نتیجه نداد راه‌های دیگری را امتحان کنيد.

ماندانا ملاعلي

برگرفته از:

چارديواري- روزنامه‌ي جام جم- دوشنبه 25 آبان 1389- صفحه‌ي 4.
‏‏‏‏‏‏‏

Septillion
25th September 2011, 02:36 PM
«فقر ننگ نیست.» چه جور هم! امّا آنان [گویندگان این سخن] فقیران را ‏به دیده‌ی ننگ می‌نگرند. چنین می‌کنند و بعد او را با صدور چند تا ضرب‌المثل تسلی می‌دهند. این ضرب‌المثل هم یکی از آن‌هاست که شاید زمانی موجّه می‌نمود، امّا دیری است به ابتذال کشیده شده است، و فرقی با این گفته‌ی بی‌رحمانه ندارد که: «کسی که کار نکند، حق خوردن هم ندارد.» وقتی کاری بود که کسی نان خود را از آن درآورد، فقر نیز باعث ننگ نبود: فقری که از نقص عضو یا بداقبالی دیگری سرچشمه می‌گرفت. امّا این محرومیت که میلیون‌ها نفر از هنگام تولد با آن دست به گریبان‌اند، و صدها هزار نفر در اثر فقیر شدن به سوی آن کشیده می‌شوند، واقعاً باعث ننگ است. نکبت و تهیدستی مانند دیوار دور آن‌ها بالا می‌رود: دیواری که دست‌هایی نامرئی آن را می‌سازند. امّا همان‌طور که مردی می‌تواند در تنهایی تاب خيلی چیزها را بیاورد، و تنها وقتی زنش او را در این حالت می‌بیند یا از آن رنج می‌برد، احساس شرمی موجّه می‌کند، آدم تهیدست نیز ممکن است تا وقتی تنهاست و می‌تواند همه چیز را پنهان ‏کند، تاب فقر را بیاورد. امّا هیچ کس نمی‌تواند با فقری بسازد که مانند ‏سایه‌یی مهیب روی هم‌شهری‌ها و خانه‌اش افتاده است. این است که ‏چنین فردی باید گوش به زنگ همه‌ی خفت و خواری‌ی که به او تحمیل ‏شده است، باشد، و چنان خود را سامان دهد که رنجش دیگر نه به جاده‌ی سرپایینی اندوه، که به راه صعودی شورش تبدیل شود. اما تا وقتی سیاه‌ترین و وحشتناک‌ترین ضربات سرنوشت، که هر روز و حتا هر ساعت در مطبوعات از آن سخن می‌رود و همه‌ی علت‌ها و معلول‌های واهی آن برشمرده می‌شود، به درد آشکار کردن قدرت‌های تاریکی نخورد که زندگی انسان‌ها را در اسارت خود گرفته‌اند، در این زمینه چیز امیدبخشی وجود ندارد.

والتر بنيامين

برگرفته از كتاب:

خيابان يك طرفه؛ برگردان حميد فرازنده؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر مركز 1387.

Septillion
25th September 2011, 02:37 PM
هم‌چنین از آن چه گفته شده است برمی‌آید که کار شاعر این نیست که رخدادهای واقعی را نقل کند، بلکه کار او آن است که آن چیزهایی را روایت کند که بنابر احتمال یا ضرورت ممکن بود و یا مي‌توانست رخ دهد. شاعر و تاریخ‌نویس با هم تفاوت دارند، نه به آن سبب که یکی به نظم و دیگری به نثر می‌نويسد (اثرهرودوت را می‌توان به نظم درآورد، ولی چه به نظم باشد و چه به نثرهم‌چنان تاریخ باقی می‌ماند)، بلکه به این ‏دلیل که تاریخ‌نویس آنچه را که رخ داده نقل می‌کند، ولی شاعر آنچه را ‏که ممکن بود رخ دهد. به همین سبب، شعر به فلسفه نزدیک‌تر است و از ‏تاریخ برتر است؛ شعر با حقایق کلی سر و کار دارد، ولی تاریخ با وقايع ‏خاص. برای مثال، تاریخ آن چیزهایی است که السیبیادیس (Alcibiades) انجام داد و یا متحمل شد، در حالی که حقایق کلی از آن نوع چیزهایی است که شخص خاصی احتمالاً یا ضرورتاً انجام خواهد داد و یا بیان خواهد کرد. شعر با گزینش نام‌ها چنین می‌کند؛ در کمدی انجام این نکته آشکارا دیده می‌شود، زیرا نویسندگان کمدی هنگامی به شخصیت‌های خود نام‌های خاص می‌دهند که پیرنگ‌های خود را بر پایه‌ی احتمال بنا نهاده باشند، ‏نه آنکه مانند نویسندگان هزل‌های
با وزن ایامبیک، ‏دغدغه‌ی پرداختن به یک فرد خاص را داشته باشند.
-------------------------------------------------------------------------
* هزل معمولاً انتقاد از یک فرد خاص می‌باشد، کمدی چنان که در بخش 5 ‏ دیدیم از شکل هنری برتری برخوردار است چرا که شامل پیرنگ و مثلاً داستان می‌باشد. کمدی جدید قرن چهارم، پیرنگ‌های پیچیده داشت و با انواع شخصیتی سر و کار داشت - شخصیت طفیلی، برده‌ی باهوش، خسیس، شخصیت سپر بلای جوان که نام‌ها معمولاً بازتاب این واقعیت نیست. نام‌های بزرگ افسانه‌ها - اشيل، اُديسه و پنه لوپ (Penelope) در اثر گذشت زمان به یک مرد جوان بد خلق، یک دغل گستاخ و هشیار و یک همسر وفادار تبدیل شده بودند.

ارسطو

برگرفته از كتاب:

ارسطو؛ بوطيقا؛ برگردان هلن اوليايي‌نيا؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر فردا 1386.

Septillion
25th September 2011, 02:39 PM
باری مارستن، سخنگوی وزارت خارجه‌ی بریتانیا، در یکی از تازه‌ترین سخنانش، درباره‌ی کوروش بزرگ و منشور حقوق بشرش، پیرامون شیوه‌ی فرمانروایی کوروش بزرگ، به اسناد تاریخی اشاره کرده و می‌گوید: «کوروش بزرگ یکی از نخستین فرمانروایان تاریخ بود که به این حقیقت پی برد و شکوه امپراتوری خویش را با دادگستری و رعایت حقوق ناتوان‌ترین‌ها و آسیب‌پذیرترین‌ها، همراه کرد.»

‏مارستن، در پیامی ویدیویي، رونق در بازرگانی و احترام به آیین گذشتگان را از ویژگی‌های روزگار فرمانروايي کوروش بزرگ دانسته است.

‏وی در این پیام که نزدیک به 4 دقیقه، به درازا کشیده است، به زبان فارسی، چنین می‌گوید: «احترام و پشتیبانی از ضعیفان، نه نشانه‌ی ناتوانی بلکه بنیان قدرت و مشروعیت کوروش بود.»

متن کامل این پیام، چنین است:

‏افلاتون، فیلسوف یونانی در سرزمینی چشم به جهان گشود که پنجاه سال جنگ با امپراتوری ایران، ویرانش کرده بود و کوروش بزرگ، بنیان‌گذار این امپراتوری بود. با این حال افلاتون درباره‌ی کوروش نوشت: او مردی بزرگ بود که حقوق انسان آزاد را اعطا کرد. انجیل، کوروش را «فرمانروای متبرک شده» خوانده و چنین ثبت کرده که او پس از چیرگی بر بابل، یهودیان را از اسارت آزاد كر‏د، تسامح دینی پیش گرفت و به یهودیان اجازه داد که هیکل اورشلیم را از نو بسازند.

‏از همین روی، ایران، امروز، خانه و سرزمین یکی از کهن‌ترین جوامع یهودیان از سراسر جهان است که از سال 539 پیش از میلاد در این کشور زندگی می‌کنند.

‏خیراندیشی حاکمیت ایرانی زیر فرمانروایي کوروش، اغلب در قیاس و تضاد با روزگار ویرانی و جنگ آشوری‌ها ارزیابی می‌شود که در اندکی پیش از ظهور امپراتوری ایران از میان رفتند.
‏رونق در بازرگانی و احترام به سنت‌های قدیم و نقشی که گروه‌های اقلیت در توسعه‌ي نهادهای مدنی داشتند، از ویژگی‌های روزگار فرمانروایي کوروش بود.

‏از این رو، این منشور یعنی منشور کوروش، اغلب به عنوان نخستین اعلامیه‌ی حقوق بشر شناخته می‌شود. این منشور، سندی است از افتخار و بالیدن کوروش به رفتار انسانی خوب که به نوشته‌ی این منشور، به همگان اجازه می‌دهد در آشتی کنار یکدیگر زندگی کنند.
‏احترام و پشتیبانی از ضعیفان، نه نشانه‌ی ناتوانی بلکه بنیان قدرت و مشروعیت کوروش بود.
‏با بازخوانی تاریخ 2 ‏هزار و 500 ‏ ساله‌ی هم‌زیستی اقوام و ادیان گوناگون چه در غرب و چه در شرق در برابر دوره‌هايی از مدارا، می‌توان دوره‌هایي از خشونت‌های فرقه‌ای و قومی را دید و همچنین دوران حکومت‌های سرکوبگر، لجام گسیختگی نیروهای حکومت علیه مردم و کارنامه‌های هولناک از پایمال کردن حقوق بشر را دید.

‏خاطره‌ی حا کمان و حکومت‌ها و چگونگي رفتارشان با مردم تا مدت‌ها پس از محو شدن آثار و دستاوردهای مادی آنها، می‌پاید. آن چه از تاریخ مي‌آموزیم این است که سلامت توسعه و غنای فرهنگی یک تمدن و یا یک ملت برپایه‌ی شیوه‌ی برخورد آن با اقلیت‌ها استوار است و گوناگونی جامعه، نمادی است از قدرت و پویایي فرهنگی آن.

‏کوروش بزرگ، آن چنان‌که در اسناد تاریخی آمده یکی از نخستین فرمانروایان تاریخ بود که به این حقیقت پی برد و شکوه امپراتوری خویش را با دادگستری و رعایت حقوق ناتوان‌ترین‌ها و آسیب‌پذیرترین‌ها، همراه کرد. از همین روی، او را به شایستگی، کوروش بزرگ می‌نامیم.

اشکان خسروپور- خبرنگار اَمُرداد

برگرفته از:

اَمُرداد- 15 آبان 1389(رام ايزد و آبان ماه 3748 زرتشتي).

Septillion
25th September 2011, 02:40 PM
اندک زمانی است که در راه بنیانگذاری تئاتر خلق کوشش به ‏عمل می‌آید. کسانی که منافع ویژه یا سیاسی دارند، می‌کوشند آن را به خدمت خويش دربیاورند. انگل‌هایی را که می‌خواهند از شیره‌ي درخت خلق زندگی کنند، باید به طور بی‌رحمانه دور ریخت. تئاتر خلق یک کالای باب روز و يك بازی هوس‌کارانه نیست. تئاتر خلق تاثیر آمرانه‌ي جامعه‌ای نو، بانگ و اندیشه‌ي آن است و در لحظه‌های بحرانی، به حکم ضرورت، در دست آن به جنگ افزاری علیه جامعه‌ای کهنه و فرتوت مبدل می‌گردد. به هیچ رو نباید در پرده سخن گفت. سخن از بازگشایی تئاترهای کهنه که تنها عنوان‌شان تازه باشد، تئاترهای بورژوایی که می‌کوشند با خلقی نشان دادن خود، آن را دگرگون جلوه دهند، در میان نیست. سخن از فراهم ساختن تئاتر توسط خلق برای خلق در میان است و از پاگرفتن هنری نو برای دنیای نو.

پاره‌اي از ‏مقدمه‌ي چاپ نخستِ « تئاتر خلق »

رومن رولان

برگرفته از كتاب:

رومن رولان (زندگي و آثار)؛ گردآوري و برگردان بدرالدين مدني؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات شباهنگ 1386.

Septillion
25th September 2011, 02:42 PM
اخلاق هم مانند علم باید کلی باشد، و باید تا آنجا که در حد قدرت بشر است از سیطره‌ي این مکان و این زمان آزاد شود. یک قاعده‌ي ساده هست که دستورهای اخلاقی را با آن می‌توان آزمود، و آن این است: «هيچ دستور اخلاقی نباید حاوی اسم خاصی باشد.» مقصودم از اسم خاص هر اشاره‌ای است به هر جزیی از زمان مکان؛ نه تنها اسم اشخاص، بلکه اسم نواحی و کشورها و دوره‌های تاریخی نیز هم. و وقتی که می‌گویم دستورهای اخلاقی باید این کیفیت را داشته باشد، منظورم محض یک توافق فكری و عقلی نیست؛ زیرا تا وقتی که محض این توافق منظور باشد، دستور اخلاقی در رفتار انسان چندان تاثیری نخواهد داشت. منظورم چیز فعال‌تری است: منظورم چیزی است از قبیل میل و خواهش واقعی، که از تخیل همدلانه سرچشمه گرفته باشد. از این قبیل عواطف تعمیم یافته است که پیشرفت اجتماعی پدید آمده و باید پدید آید. اگر امید و آرزوی شما منحصر به خودتان یا کشورتان یا طبقه‌تان یا پیروان عقیده‌تان باشد، خواهید دید که به موازات لطف و مهر و محبت شما عواطف خصمانه وجود دارد. و از این دوگانگی عواطف است که تقریباً همه‌ي بدی‌های زندگانی انسان برمی‌خیزد - همه‌ي سنگدلی‌ها و فشارها و ستم‌ها و جنگ‌ها از این جاست. اگر بنا باشد که جهان از فاجعه‌هایی که آن را تهدید مي‌كند جان به در برد، مردمان باید بیاموزند که دامنه‌ي همدردی‌شان را وسیع‌تر کنند.

‏این نکته البته همیشه تا حدی صادق بوده است، ولی امروز از هميشه صادق‌تر است. به سبب علم و فن، ابنای بشر برای بدی همدست‌اند؛ اما برای خوبی همدست نیستند. شیوه‌ي ویران کردن خانه‌ي همدیگر را در سراسر جهان آموخته‌اند، اما شیوه‌ي همکاری در سراسر جهان را که مطلوب‌تر است نیاموخته‌اند. ریشه‌ي ناتوانی در آموختن این شیوه‌ي مطلوب‌تر از محدودیت‌های عاطفی آب می‌خورد - از محدود ساختن همدردی خویش به گروه خویش، و از دل سپردن به کینه، و ترس از گروه‌های دیگر.

‏همکاری جهان با فن و صنعتی که ما امروز داریم مي‌تواند فقر را از میانه بردارد، و می‌تواند مرتبه‌ای از سعادت و رفاه را برای همه‌ي نوع بشر فراهم کند که بشر هرگز به خود ندیده است. ولی با آنکه این نکته آشکار است، باز مردم ترجیح می‌دهند که همدردی‌شان را به گروه‌های خود ‏محدود کنند و در مورد گروه‌های دیگر چنان کینه‌ای بورزند که همه‌ي ‏لحظات زندگی را از وحشت مصیبت آکنده کند. دلایل این ناتوانی مسخره و اندوه‌بار در اینکه چنان رفتار کنیم که منافع همگان حکم می‌کند، در امور خارجی نیست بلکه در طبیعت عاطفی خود ماست. اگر در لحظات مکاشفه عواطف ما همان قدر غیرشخصی می‌بود که تفکر علمی، در آن صورت متوجه می‌شدیم که نفاق‌ها و رقابت‌هامان چقدر ابلهانه است، و به زودی درمی‌یافتیم که منافع ما با منافع دیگران سازگار است ولیکن با میل به ویران کردن خانه‌ي دیگران سازگار نیست. جزمیت تعصب‌آمیز، که یکی از بدی‌های بزرگ عصر ماست، در درجه‌ي اول یک نقیصه‌ي فكری و عقلی است، و چنان که پیش‌تر هم گفتیم، نقیصه‌ای است که فلسفه علاجش می‌کند. اما مقدار زیادی از جزمیت از یک سرچشمه‌ي عاطفی هم آب می‌خورد، و آن ترس است. مردم احساس می‌کنند که فقط فشرده‌ترین شکل وحدت اجتماعی تاب و توان مقابله با دشمن را دارد، و کوچک‌ترین انحراف از مذهب رسمی باعث ضعف در جنگ می‌شود. مردم متوحش مردم سختگیراند. من گمان نمی‌کنم كه سختگیری آن‌ها عاقلانه باشد. کمتر اتفاق می‌افتد که ترس عمل عاقلانه‌ای را باعث شود، و بیشتر عملی را باعث می‌شود که آن خطری را که ترس از آن برخاسته است افزایش می‌دهد.

‏این نکته مسلماً در مورد جزمیت خلاف عقلی که در نواحی بزرگی از ‏جهان گسترش یافته است صدق می‌کند. در جايی که خطر وجود داشته باشد آن نوع احساس غیرشخصی که فلسفه باید پدید آورد بهترین درمان است. اسپینوزا، که شاید بهترین نمونه‌ي آن نحوه‌ي احساسی باشد که منظور ‏من است، در همه‌ي اوقات کاملاً آرام بود و در آخرین روز زندگی‌اش همان ‏علاقه‌ي مهرآمیزی را به امور دیگران نشان می‌داد که هنگام سلامت نشان داده بود. انسانی که امید و آرزویش از حدود زندگانی شخصی فراتر رفته باشد مانند انسانی که آرزوهایش محدود باشد در معرض ترس نیست: او می‌تواند بیندیشد که وقتی که مُرد کسان دیگری هستند که کارش را ادامه دهند، و بزرگ‌ترین فاجعه‌های گذشته هم دیر یا زود به سر رسیده‌اند. او می‌تواند نژاد بشر را به صورت یک واحد در نظر بیاورد، و تاریخ را به صورت رهایی تدریجی انسان از اسارت طبیعت. او آسان‌تر از انسانی که فلسفه‌ای ندارد می‌تواند از سراسیمگی بپرهیزد و برای تحمل ناملایمات آمادگی پیدا کند. من نمی‌خواهم بگویم که چنین انسانی همیشه سعادتمند خواهد بود، ولیکن گمان می‌کنم که فیلسوف حقیقی کمتر از دیگران احتمال دارد که بر اثر ملاحظه‌ي امکان فاجعه از یأس کلافه و از ‏ترس فلج شود.

برتراند راسل

برگرفته از كتاب:

عرفان و منطق؛ برگردان نجف دريابندري؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات ناهيد 1386.

Septillion
25th September 2011, 02:44 PM
- چرا ما در ایران مجله‌ي طنز نداریم؟

‏- فکر نکنم نداشته باشيم. تا چند سال پیش «گل آقا»ی روانشاد کیومرس صابری فومنی درمی‌آمد. تا یکی دو ماه پیش هم «طنز و کاریکاتور» جواد علیزاده، که فکر کنم هنوز هم در می‌آید.

- پیشینه‌ی طنزنویسی در ایران به صدها سال پیش می‌رسد. حکایت‌های ملانصرالدین از نخستین سرگرمی‌های کودکی ما بود، ولی اکنون از آن گونه طنز و خوشمزگی و لطیفه دیگر خبری نیست.

- البته از گونه‌ی شفاهی‌اش هست، ولی از گونه‌ی نوشتاری‌اش نه!

‏- چرا چنین شده؟ چرا طنزنویسی و طنزخوانی ما ایرانی‌ها رو به تعطیلی رفته؟ ما ایرانی‌ها در جهان، در ساختن لطیفه و پرداختن به حکایت‌ها و نکته‌های خوشمزه سرآمد بوده‌ایم. چه بر سرمان آمده که اکنون دیگر آن سنت زیبا و دوست داشتنی را به فراموشی سپرده‌ایم؟

- درست است. ما سنت دیرینه‌ی طنزپردازی داشته‌ایم. اگر داستان‌های بزرگمهر حکیم را بخوانید می‌بینید که پندهای خود به شاه روزگار خود، خسروانوشیروان را، با نکته‌ها و گوشه‌های خنده‌دار می‌فهماند.

‏... و این نکته‌بینی و نکته‌سنجی و سخن به شوخی و خنده گفتن، و راست‌گويي در میان طنز و خنده گذاردن، ایرانی را همیشه سرآمد این رشته در جهان کرده بود.

‏- آری. و بدانید که ایرانی این پیشه را برای مبارزه با بیدادهای روزگار برگزیده بود. هرجا که نمی‌توانست رودررو نقد کند و نیرومندی بیدادگر آن چنان بود که توان و شجاعت سخن گفتن نداشت به شوخی و مسخرگی دست می‌زد و در لفاف طنز، سخن خود را می‌گفت و می‌نوشت.

‏- به مانند بذله‌گویي‌های «عبید زاکانی» در «موش و گربه».

‏- که در پایان عبید می‌سراید:

‏هست این قصه‌ی عجیب و غریب یادگار عبید زاکانا جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا غرض از موش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا.

- پس داستان‌های بهلول، ملانصرالدین و ... هم که از همین دست هستند، هر کدام نکته‌ای را در خود پنهان کرده‌اند؟ نه؟

‏- آری. اگر پس از خندیدن، به ژرفای فلسفی و فکری آنها نیز بیندیشیم، درس‌هايی برای زندگي خواهیم گرفت که شاید بسیاری از آن‌ها را ‏در موردهای جدی درنیابیم!

‏- این درست. ولی چرا ما دیگر به این گونه حکایت‌ها که بسیار هم شیرین هستند برنمی‌خوریم؟

‏-... ببخشید جا کم آمد!؟

بوذرجمهر پرخيده

برگرفته از:

اَمُرداد - 15 آبان 1389(رام ايزد و آبان ماه 3748 زرتشتي).

Septillion
25th September 2011, 02:45 PM
... جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی، رفتاری است که بعد از انتشار آن در چند شهر آمریکایی، حالا در بسیاری از شهرهای بزرگ و مدرن دنیا رو به رواج است. این کار اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به افزایش است و شهروندان ساکن شهرهای رم و پاریس به دفعات کتاب‌هایی را در ایستگاه‌های مترو، روی صندلی پارک و حتی در فروشگاه‌ها با این مضمون مشاهده کرده‌اند. کسی که کتابش را در مکانی عمومی رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: «شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند.» رول هورنباکر، نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده‌ي کامپیوتر در ایالت میسوری آمریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 ‏ هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی «کمپین کتاب‌خوانی» ‏یا «کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب» درنظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه‌ي یک پروژه‌ي فرهنگی قابل تامل باشد.

‏حالا رفتار مذکور به قدری در اروپا رواج یافته که کم کم از ترکیه نیز سر درآورده است. دوستی از این تجربه‌ي خارق‌العاده می‌گفت. این که در یکی از شهرهای ترکیه، این کتاب را با چشم خود دیده است: «در ترک بوکو- یکی از شهرهای ساحلی ترکیه - کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتماً صاحب کتاب فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین که چشمم به صفحه‌ي اولش افتاد، از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه‌ي اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود: «من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم، رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید وگرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند. اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جايی رهایش کنید.» در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: «خواننده‌ي شماره‌ي 3 ‏ در ترک بوکو.» پس تا به حال 3 ‏ نفر که همدیگر را نمی‌شناسند، این کتاب را خوانده‌اند. طبق اطلاعات موجود درهمان صفحه، خواننده‌ي اول کتاب را در استانبول و خواننده‌ي دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ي آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.»

‏اگر تا این‌جا متوجه عمق این موضوع جالب نشدید بدانید که این ایده همان برنامه‌ي مردمی است که در آن کاربران پس از ثبت نام رایگان برای کتاب‌هایی که می‌خواهند به اشتراک بگذارند، یک کد واحد تهیه کرده و پس از چسباندن آن بر روی کتاب، آن را روانه‌ي خیابان‌ها، شهرها و کشورها می‌کنند. به زبان ساده، هر کسی که کتابی را تمام کرد، آن را در جايی برای مطالعه‌ي بقیه رها می‌کند. نفر بعد هم به همین صورت آن کتاب را مطالعه و در جای دیگری رها می‌کند. در این بین اولین کسی که دارنده‌ي اول کتاب هست، کتاب را در سایت ثبت کرده و کد کتاب را بر روی آن می‌چسباند. پس از آن تمامی کسانی که کتاب را از جايی برداشتند، مجدداً ‏کد را در سایت ثبت می‌کنند. به این صورت سفرنامه‌ي کتاب از طریق سایت قابل مشاهده است.

محمدجواد زمان‌آبادي

برگرفته از:

فرهنگ شهر - روزنامه‌ي همشهري - 25 آبان 1389- صفحه 2.

Septillion
25th September 2011, 02:47 PM
از میان دو خطیب، تنها آن کس که عنان اختیار به دست شور و شوق می‌دهد می‌تواند حقیقتاً منطق آرمانی خویش را به کرسی بنشاند. تنها شور و هیجان است که خون و حرارت کافی به مغز او می‌رساند و می‌تواند ذکاوت سرشار خود را آشکار سازد. خطیب دیگر نیز گاه همین شیوه را به کار می‌گیرد و در لحظاتی از شور و شوق آن را به کار می‌برد تا آرمان خود را با صراحت و جذابیت بیان کند امّا عموماً ناموفق است. دیری نمی‌پاید که مطالب این خطیب، مبهم و نامفهوم می‌شود زیرا او با اغراق و غفلت خود بدگمانی نسبت به عقاید ‏و آرمان خویش ایجاد می‌کند و سرانجام خود مشمول این بدگمانی می‌شود. به ‏همین خاطر، تغییرات ناگهانی لحن، سردی‌ها و تاکیدهایش ناگهان شما را از ‏گفتار او دور می‌سازد و کسانی را که به سخنان او گوش می‌دادند نسبت به ‏صداقت شور و شوقش مردد می‌سازد. شور و شوق، که احتمالاً در این خطیب شدیدتر از آن د یگری است یکباره عقل او را فرا می‌گیرد، اما او با مقاومت در مقابل طوفان شدید احساسات و به اصطلاح با خوار شمردن آن به اوج قدرت خود دست می‌یابد. و درست در همین زمان است که عقل او کاملاً از مخفیگاهش بیرون می‌آید: منطقی خردگرا، بذله‌گو، مطایبه‌آمیز و در عین حال سرشار از مطالب مهمّ و تکان دهنده.

فريدريش نيچه

برگرفته از كتاب:

حكمت شادان؛ برگردان جمال‌ آل احمد، سعيد كامران و حامد فولادوند؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات جامي 1385.

Septillion
25th September 2011, 02:49 PM
چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند و سایرین از آن محروم می‌مانند؟ به عبارت دیگر، چرا بعضی از افراد خوش‌ شانس و گروهی دیگر بدشانس هستند؟

‏رمز خوش‌ شانسی یا بدشانسی افراد در افکار و کردار خود آنها نهفته است؛ هر چند که همه به طور کلی از این موضوع غافلند. برای مثال، فرصت‌های ظاهراً خوب را در زندگی در نظر بگیرید. افراد خوش‌ شانس به دفعات با چنین فرصت‌هایی برخورد می‌کنند، اما بدشانس‌ها نه. مطالعات نشان داده است که افراد بدشانس عمدتاً عصبی‌تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی، توانایی آن‌ها را در توجه به فرصت‌های غیر منتظره مختل می‌کند. در نتیجه، فرصت‌های غیر منتظره را بدلیل تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می‌دهند.

‏افراد خوش شانس آدم‌های راحت‌تری هستند و دید بازتری دارند. در نتیجه همه‌ي آنچه را در اطرافشان وجود دارد می‌بینند، نه فقط آن چیزی را که در جستجوی آن هستند.

‏آدم‌های خوش اقبال بر اساس چهار اصل برای خود فرصت ایجاد می‌کنند. آن‌ها در ایجاد و یافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند، به ندای درونی گوش می‌سپارند و براساس آن تصمیم‌های مثبت می‌گیرند، چون مثبت انديش‌اند، هر اتفاقی برایشان رضایت بخش است، نگرش انعطاف‌پذیری آن‌ها بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می‌کند.

‏بنابراین با انجام تمرينات مستمر می‌توان به افراد بدبین کمک کرد تا فرصت‌های مناسب را دریابند و به ندای دروني‌شان تکیه کنند. انتظار داشته باشند که بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری، انعطاف نشان دهند.

‏شماها اگر می‌خواهید خوش شانس باشید، توصیه‌های زیر را جدی بگیرید:

‏1- به ندای درونی خود گوش کنید، این کار اغلب نتیجه‌ي مثبتی دارد و شما را به رضایت عمیق درونی می‌رساند.

2‏- با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادت‌های رفتاری خود را بشکنید.

3 ‏- هر روز چند دقیقه‌ای را صرف مرور پیشامدهای مثبت زندگی خود کنید. بیندیشید که چگونه توانسته‌اید از فرصت‌ها و موقعیت‌های پيش آمده بهترین استفاده را بکنید و همه چیز را به بهترین نحو پیش ببرید.

4- پیش از یک ملاقات یا یک تماس تلفنی مهم، آن را برای خود مجسم کنید و خود را در آن موفق ببینید. بخت و اقبال اغلب همان چیزی است که انتظارش را دارید.

‏5- توانایی‌های خود را باور کنید. شما هم به رغم انسان بودن توانایی‌ها و ناتوانی‌هایی دارید که خدادادی است، هیچ انسانی کامل نیست. اگر از خود انتظار دارید که انسان کاملی باشید و مسلماً نمی‌توانید چنین باشید در نتیجه احساس بدشانسی و بدبیاری خواهید کرد.

6- خلاق باشید. افراد خلاق، فرصت‌ها و شانس‌های متعددي براي خود بوجود می‌آورند. در بدترین شرایط هم می‌توان فرصت‌هایی استثنایی خلق کرد. البته اگر خلاق باشید.

7- ‏تصمیم‌گیری درست را بیاموزید. اگر نتوانید در موقعیت‌های پیش آمده درست تصمیم‌گیری کنید، بسیاری از فرصت‌ها را از دست خواهید داد. با تصمیم‌گیری درست، حتی اگر فرصت‌های پیش آمده برایتان کم باشد از آنها نهايت استفاده را خواهید کرد.

‏بسیاری از اوقات ما منتظر مي‌مانیم تا اوضاع بر وفق مرادمان شود. غافل از اینکه تا قدم بر نداریم به هیچ هدفی نزدیک نخواهیم شد. در واقع منتظر ماندن فقط موجب از دست رفتن فرصت‌ها می‌شود. اگر قرار باشد ما برای انجام هر کاری منتظر باشيم تا همه چیز عالی و کامل باشد هرگز آن زمان فرا نخواهد رسید. هیچ‌کس نمی‌تواند شغلی پیدا کند، ازدواج کند و حتی اقدام به خرید چیزی کند.

‏پس بهتراست وقتی استعدادهایمان را شناختیم و پرورش دادیم از مرز ترس‌هایمان عبور کرده و بکوشيم تصمیم‌هایمان را اجرایی کنیم.

آن سوی آفتاب:

‏آنجا در دوردست‌ها
‏در آن سوي آفتاب
‏والاترین آرمان‌هایم حضور دارند
شاید به آن‌ها دست پیدا نکنم
‏ولی می‌توانم به بالا نگاه کنم
و زیبایی‌شان را ببینم
‏و برای دنبال کردن آن‌ها تلاش کنم.

جواد البرزي

برگرفته از :

همه چيز- شماره‌ي 27- شهريور 86- صفحه‌ي 6.

Septillion
25th September 2011, 02:51 PM
ورزش کردن برای ورزشکاران در ابعاد مختلف می‌تواند نقش‌آفرین باشد. ورزش افزون بر فواید جسمانی، تاثیر بسزایی در تقویت روح و روان ورزشکاران می‌گذارد و همچنین علاوه بر سودمندی‌های فردی، اثرات شگرفی در حفظ سلامت جامعه به همراه دارد.

‏یکی از مهم‌ترین آثار ورزش، نقش بازدارندگی آن از انجام بزهکاری‌های اجتماعی است. با بررسی‌های دقیق درخواهیم یافت که ورزش یکی از ابزارهای مهم پیشگیری از وقوع جرم در جامعه محسوب می‌شود. اگر ورزش مولد توانایی برای ورزشکاران است، به مصداق مصرع «توانا بود هر که دانا بود» توانایی نیز می‌تواند منشأ دانایی شود و جوهره‌ي آگاهی و دانایی، سد مستحکم آدمی برای انجام هنجارشکنی‌های اجتماعی تلقی می‌شود.

‏فردی که به برکت فعالیت‌های ورزشی توانسته است جسمی قدرتمند داشته باشد یقیناً قدرت جسمانی در حالات روحی و روانی او تاثیر گذاشته و زمینه‌ي تقویت اراده و پشتکار را برای او به ارمغان می‌آورد و صاحبان اراده‌های قوی هیچ‌گاه مرتکب کجروی‌های اجتماعی نمی‌شوند. پیوستگی مستمر جان آدمی به تنش ارتباط معنادار بین سلامت تن با سلامت جان را به اثبات می‌رساند و بدیهي است که جان سالم هیچ‌گاه به دنبال انحرافات اجتماعی نمی‌رود.

‏ورزش کردن تنها جسم آدمی را در مقابل بیماری‌ها مصونیت نمی‌دهد بلکه با نشاطی که فراهم می‌کند، روح و روان انسان را از پلیدی‌ها و پلشتی‌ها دور می‌کند. امروزه نتایج بسیاری از پژوهش‌ها نشان می‌دهد که یکی از ساده‌ترین و راحت‌ترین و کم هزینه‌ترین روشی که افراد را در برابر آسیب‌های اجتماعی حفظ می‌کند ورزش کردن است. «اونزوکوپ» (1989) در پژوهش خود نشان داد که کیفیت زندگی ورزشکاران از غیر ورزشکاران درمولفه‌های زیر متفاوت است:

‏- از سلامت برخوردارند و در فعالیت‌هایی شرکت می‌کنند که سلامت|شان را حفظ کند.

‏- طمأنینه‌ي بیشتر و خلق متعادل دارند.

‏- شوخ طبع هستند و اهدافی دست یافتنی دارند و در هنگام نیاز و رفتارهای اجتماعی متعادل هستند.

‏- در حفظ روابط دوستانه تلاش می‌کنند و در پی مشارکت‌های داوطلبانه در فعالیت‌های خیریه هستند.

‏از آنجایی که ورزش باعث ایجاد تغییراتی در ابعاد جسمانی و روانی ورزشکاران می‌شود و زمینه‌ي مطلوبی در پیشگیری از وقوع جرم را پدید می‌آورد، می‌تواند در این خصوص یک راهبرد تلقی شود.

‏با توجه به اینکه وقوع جرم ریشه در برخی از ویژگی‌های شخصیتی افراد مانند عدم کنترل تکانه‌ها، عدم تخلیه انرژی، بی‌حوصلگی و عصبانیت، پرخاشگری و استرس‌های افراد دارد، لذا انجام ورزش به طور منظم می‌تواند منجر به ایجاد تغییرات فیزیولوژیکی- هورمونی ورزشکاران شود که در نهایت ویژگی‌های شخصیتی جرم‌خیز را کنترل می‌کند، چون ورزش با تغییر دادن سطح اکسیژن مغز منجر به تغییر شناخت‌ها واندیشه‌ها می‌شود و می‌تواند تصمیمات و فعالیت‌ها را در قبال دیگران به ویژه خانواده و زندگی زناشویی تحت تاثیر قرار دهد.

‏با بررسی نتایج پژوهش‌هایی که در خصوص آسیب‌های اجتماعی مانند اعتیاد، پدیده‌ي فرار ازخانه، طلاق و تعارضات زناشویی و رفتارهای ضد اجتماعی انجام شده است، درمی‌یابیم که مسائل و مشکلات روانشناختی مانند افسردگی، اضطراب، استرس، ناکامی و شکست، فقدان اعتماد به نفس و عدم خودباوری در بروز این آسیب‌های اجتماعی نقش دارند و از آنجايی که ورزش خيلی سریع، میزان ترشحات هورمون‌های بدن را تغییر می‌دهد و می‌تواند توانایی‌های فرد را در کنترل فرایندهای روانی افزایش دهد، در نهایت فرد می‌تواند تصمیمات موثرتر، مطمئن‌تر و سازنده‌تری را در مورد خودش اتخاذ کند و افزون بر این ورزش با تقویت توانایی‌های روانی به ورزشکار امکان حل مشکلات روانی- رفتاری‌اش را می دهد و در نتیجه زمینه‌ي وقوع آسیب‌های اجتماعی را کاهش می‌دهد.

‏ارتقای سلامت جسم و روان می‌تواند در پیشگیری از بروز مشکلاتی مانند بیماری‌های جسمانی صعب‌العلاج و دیگر مشکلات جسمانی که می‌توانند سلامت فرد را به خطر اندازند نقش مؤثری ایفا کند. همچنین ارتقای سلامت روان در پیشگیری از بسیاری از مشکلات روانی مانند افسردگی، خودکشی، استرس و دیگر مشكلات روانی- فیزیولوژیک مانند بیماری‌های قند، چربی و چاقی مفرط که زمینه بروز انواع مشکلات خانوادگی و مالی و اجتماعی در جامعه است می‌تواند موثر واقع شود. ورزش یک راهکار بسیار موثراست که می‌تواند با هزینه اندک، سلامت جسم و روان را به طور اساسی و همیشگي تقویت کند. ورزش کردن می‌تواند درمانی برای بیماری‌های ناشی از کم تحرکی عصر حاضر باشد و سلامت جسم و جان آدمی را تضمین می‌کند و بستری برای رشد و تعالی اراده، و پشتکار و عزم را در آدمی فراهم می‌سازد که اصلاً با انحرافات اجتماعی سازگاری ندارد. اگر بر این فرایند، اعتقادات دینی، معنویت و اخلاق را نیز بیفزاییم جامعه از همه‌ي آسیب‌های اجتماعی مصون و محفوظ خواهد شد.

دكتر جعفر باي

برگرفته از:

همشهري - سه شنبه 25 آبان 1389- صفحه ي 18.

Septillion
25th September 2011, 02:53 PM
... برخي از مردم بسیار دارند اما اندک می‌بخشند.

و مي‌بخشند برای آنکه شهرت کسب کنند.

‏اما این خواسته‌ها باعث بیهودگی بخشش آنان می‌شود.

برخی اندک دارند اما همه را می‌بخشند،

‏آنان به زندگی و به گشاده دستی زندگانی ایمان دارند.

گنجینه‌هایشان هرگز تهی نمی‌شود و تا ابد لبریز است.

و برخی از مردم با شادی می‌بخشند،

‏و شادی برای آنان پاداش همان بخشش است.

‏برخی با اندوه می بخشند و با درد، غسل تعمید می‌کنند.

و هستند کسانی که بی اندوه و درد می‌بخشند و شادی ‏نمی‌جویند و نمی‌خواهند بخششان بر سر زبان‌ها بیفتد.

آنان همچون ریحان که در دره بوی خوش می‌پراکند،

آنچه دارند می‌بخشند.

‏خداوند با عملشان سخن می‌گوید و از پس چشمانشان بر زمین لبخند می‌زند.

‏به نیازمندان بخشیدن چه زیبا است.

‏و زیباتر از آن، به کسی بخشیدن است که از ما نمی‌خواهد اما نیاز او را می‌دانیم.

‏آن کس که دست و دل خود را برای بخشش بگشاید و به دنبال نیازمندان باشد،

‏شادیِ بالاتر و لذت آورتر از بخشش به دست می آورد.

‏آیا آنچه امروز اندوخته‌اید تا ابد از آن شما خواهد بود؟

بی شک روزی خواهد رسید که د ‏ارایی‌تان را از دست ‏می‌د‏هید!

‏اکنون بخشش کنید تا بخشش فصلی از فصول زندگی‌تان

‏باشد و نه از آنِِ بازماندگان شما.
...

جبران خليل جبران

برگرفته از کتاب:

پيامبر؛ برگردان حيدر شجاعي؛ چاپ نخست؛ تهران: دادار 1387.

Septillion
25th September 2011, 02:55 PM
پسران و دختران جوان و حتی بیشتر مردمان بالغ و بزرگسال هم اغلب درباره‌ي تاریخ به شکل غریب و خامی نگاه می‌کنند. آنان معمولاً اسامي پادشاهان و دیگران و تاریخ جنگ‌ها و چیزهای شبیه این‌ها را می‌آموزند و به خاطر می‌سپارند در صورتی که مسلماً تاریخ به معنی جنگ‌ها و شرح زندگي چند نفر معدودی نیست که شاه شده یا سرداران بزرگی بوده‌اند. تاریخ باید درباره‌ي مردم یک کشور برای ما سخن بگوید که چگونه زندگی می‌کردند، چه کارهایی انجام می‌دادند و چگونه فكر می‌کردند. تاریخ باید از رنج‌ها و شادی‌های آنان و از دشواری‌ها و مشکلات‌شان برای ما سخن بگوید و بگوید که چگونه بر این دشواری‌ها غلبه کردند.

‏اگر تاریخ را به این شکل یاد بگیریم خواهیم توانست چيزهای فراوانی از آن بیاموزیم، در این صورت اگر ما نيز با چنین دشواری‌ها و ناراحتی‌هایی روبرو شویم مطالعات تاریخی به ما کمک خواهد کرد تا مشکلات را از پيش برداریم. مخصوصاً مطالعه درباره‌ي دوران‌های گذشته به ما کمک خواهد کرد تا بفهمیم که آیا مردم به تدریج بهتر شده و جلوتر آمده‌اند یا عقب رفته و بدتر شده‌اند؟ آیا پيشرفت و ترقی داشته‌اند یا نه؟

‏بدیهی است که باید از زندگی مردان و زنان بزرگی كه در زمان‌های سابق بوده‌اند نيز مطالبی دانست اما چیزی که مخصوصاً باید آموخت و به آن اهمیت بیشتری داد این است که وضع زندگی مردم مختلف در دوران‌های گذشته چگونه بوده است؟

جواهر لعل نهرو

برگرفته از كتاب:

نامه‌هاي پدري به دخترش؛ برگردان محمود تفضلي؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1387.

Septillion
25th September 2011, 02:56 PM
‏اگر بتوانیم پي ببریم که چرا برای هر نقاش تصاویری که از آثارهنری دیگران در حافظه‌ي خود جمع می‌آورد آنقدر مؤثرتر از تصاویري است که شخصاً از مشاهده‌ي زندگی در ذهن انباشته است، پرتو قابل ملاحظه‌ای بر شناخت هنر افکنده‌ایم. زندگی مجموعه‌ي فراوانی از تجربیات دیدنی برای ما فراهم می‌کند. اما چون همه‌ي آن تعلق به دنیای عمل دارد، دشوار است که بتوان آن را به منزله‌ي تجربه‌ي دیدنی «خالص» منتزع ساخت. اما اثر نقاشی تنها از آن رو به وجود می‌آید که مورد تماشا قرار گیرد، و بنابراین در حافظه‌ي چشمی رسوخ بیشتری می‌یابد و اثر عمیق‌تری بر جای می‌گذارد. یک برگ واقعی را می‌توان بویید و لمس کرد و حتی خورد، ضمن اینکه می‌توان آن را به تماشا درآورد؛ وحتی هنگامی که آن برگ به منزله‌ي شيئی دیدنی مورد مشاهده قرار گيرد، هيئتش بر اثر هر وزش باد و هر تغيير نور و هر زاويه‌ي ديدي عوض مي‌شود. اما برگ كنده‌كاري شده بر سنگ يا نقش بسته بر بوم، حالتي ايستا دارد و بنابراين در خاطر ثابت مي‌ماند. به علاوه اگر برگ ترسيم شده آفريده‌ي قلم هنرمندي معاصر يا نزديك به معاصر باشد، طبعاً داراي كليه‌ي خواص مد روز است كه موجب پذيرفتني شدنش مي‌گردد. آن تصوير در واقع خلاصه‌اي از وجود برگ در طبيعت خواهد بود، و آنچه به خلاصه درآيد درست همان چيزي است كه هنرمند ناهشيارانه در جستجويش است. نقاش از روي هشياري ادعا مي‌كند كه برگ «او» مستقيماً از طبيعت گرفته شده است. اما به طور ناهشيار وي در طبيعت تنها شكل‌هايي را مي‌يابد و به ذهن مي‌سپرد كه پيشقدمانش قبلاً يافته‌اند؛ به اضافه‌ي جزء ناچيزي از بازيافته‌ي شخصيتش كه بر مجموعه‌ي ديد هنري مي‌افزايد.

اريك نيوتن

برگرفته از كتاب:

معني زيبايي؛ برگردان پرويز مرزبان؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
25th September 2011, 02:57 PM
‏خدا مرا کودک آفرید و مهلت داد تا همیشه کودک بمانم. پس چرا اجازه ‏داد تا زندگی درهم بکوبدم، اسباب‌بازی‌هایم را برداشت و در زنگ‌های ‏تنفس تنهایم گذاشت، تا با دست‌های نحيف‌ام که از فرط گریه آلوده بود، ‏پیش‌بند آبی بازی‌ام را پاره کنم؟ اگر چون کودکی ظریف شایسته‌ي زندگی بودم چرا ظرافت مرا به زباله‌دانی روانه کرد؟ آه، هربار که کودک گریانی را در‏ خیابان می‌بینم، یکی از سایر کودکان طرد شده، مرا بیش از اندوه آن کودک، ‏نفرت بی‌خبر قلب خسته می‌آزاردم. با تمام عظمت زندگی پراحساس، دلم بر ‏خودم می‌سوزد، این دست‌های من‌اند که حاشیه‌ي پیش‌بند بازی‌ام را پاره می‌کنند؛ این‌ها نیز دهان هم کشیده‌ي من با اشک‌هاي واقعی‌ام، ضعف‌ها و ‏تنهایی من‌اند. و خنده‌های عابران بزرگسال مرا چون چوب کبریت در کنار ‏پارچه حساس قلبم روشن می‌کند و شعله‌ور می‌سازد.

فرناندو پسوا

برگرفته از كتاب:

كتاب دلواپسي؛ برگردان جاهد جهانشاهي؛ چاپ نخست؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1384.

Septillion
25th September 2011, 02:58 PM
این روزها زیادی همه چیز را جدی گرفته‌ایم، زیادی به هر چیزی اهمیت می‌دهیم، هر چیزی زیادی اعصاب‌مان را تحریک می‌کند. بالغ بودن را همان جدی بودن تعبیر می‌کنیم. باور کرده‌ایم که بازتاب‌های متفکرانه و قضاوت‌های طولانی یعنی عقل.

‏یک بار جايی مهمان بودم که نقل مجلس از یک مقوله‌ي تلخ به مقوله‌ي ‏تلخ دیگر می‌گشت. بیماری، بزهکاری، عصبیّت، اقتصاد رو به افول، ‏وضع خطرناک محیط زیست؛ بی‌رحمانه بود. ناگهان مرد مسنی از پشت میز پرید بالا و داد زد: «وقت تفریح است!» ‏صد البته همه فکر کردند به کلی عقل از کلّه‌اش پریده. بیشتر کسانی که پشت میز نشسته بودند یاد ‏گرفته بودند تفریح را نادیده بگیرند و ارزش انگیزش آنی و شوریده‌وار را ‏فراموش کرده بودند.

‏ظاهراً اغلب ما نوعی زندگی قالبی و بی سروصدا را می پسندیم که در آن هیچ چیز از روال عادی خارج نشود. عدّه‌ي کمی زیستنی پرشور و غوغایی و پیش‌بینی‌ناپذیر را برمی‌گزینند. نمی‌دانم بر سر آن ‏خلق و خوی بازیگوش‌مان، آن اعجابی که روزهایمان را سرشار می‌کرد چه آمده است؟ از چه زمانی محفل‌های دوستانه منحصر به ذکر مصیبت شد؟ در واقع محض خاطر خودمان و آنان که دوست‌مان دارند، باید ‏هرازگاهی بی‌خیالی و لاابالی‌گری پیشه کنیم. سنگینی بار دنیا، مهیب‌تر و بدبارتر از آن است که بتوان به دوشش کشید. اگر حمل کردن آن به قیمت کاستن از وزن خنده و شادمانی تمام شود، نباید زیر بارش رفت.

لئو بوسكاليا

برگرفته از كتاب:

زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
25th September 2011, 03:00 PM
مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی است، زیرا کسي که به ملیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسي که امتیازات فردی مهمی در شخصيت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ي آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود جزیی از آن است. چنین کسي آماده ‏و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند. به طور مثال در میان انگلیسی‌ها به ندرت می‌توان از هر پنجاه ‏نفر یکی دو نفر را یافت که وقتی درباره‌ي دورویی احمقانه و موهن ملتش با تحقیری به‌سزا سخن مي‌گویند، ‏موافقت خود را ابراز کند، اما آن یک نفرمعمولاً فردی عاقل است.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

در باب حكمت زندگي؛ برگردان محمد مبشّري؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نيلوفر 1388.

Septillion
25th September 2011, 03:01 PM
آن انسان غنی که تهی از پاکدامنی است، در واقع فقیر است و با همان قطعیتی که آب‌های رودخانه به سوی اقیانوس رانده می‌شوند، با همان قطعیت اوهم دارد در میان تمام ثروتش، به سوی تهیدستی و شوربختی رانده می‌شود. اگر چه او غنی بمیرد، باز بایست بازگردد تا ثمره‌ي تمام بدکاریش را برداشت كند. و هرچند که او بارها غنی شده، باز به همان دفعات بایست دوباره به تهيدستی بیفتد تا این‌که با تجربه و رنج فراوان، بر تهيدستيِ درون غلبه كند.

‏لیکن انسانی که در برون تهیدست، اما در فضایل غنی باشد، به راستی غنی است و در میانِ تهيدستی‌اش مسلماً به سوی رفاه طی طریق می‌نمايد و سرور و شعف وافری در انتظار اوست. شما هم اگر می‌خواهيد به رفاه حقیقی و دائمی نائل گردید، بایست ابتدا پاکدامن شويد.

‏لذا نابخردانه است که مستقیماً معطوف رفاه گرديد، آن را هدف اصلی زندگانی قرار دهید و حریصانه به سویش دست دراز كنيد. چنین کاری در نهایت موجب شکست خودتان می‌شود. بلکه ترجیحاً معطوف به کمال رساندن خویش شوید، خدمت سودمند و عاری از خودخواهی را هدف زندگانی‌تان قرار دهید و همواره دست ایمان به سوی خیر متعالی و تغییرناپذیر دراز كنيد.

‏می‌گوييد به خاطر خودتان نیست که طالب ثروت هستید؛ بلکه به این خاطر است که با آن اعمال خیر انجام بدهید و به دیگران بخشش نماييد. اگر این انگیزه‌ي حقیقی شما در آرزوی ثروت باشد، پس ثروت نصیب‌تان خواهد شد؛ چرا که اگر حاضر باشيد در میانه‌ي ثروت، خود را به چشم مباشر ببينيد و نه مالک، به راستی که قدرتمند و عاری از خودخواهی هستيد.

‏لیکن انگیزه‌هایتان را به خوبی بسنجيد. چرا که در اکثر موارد جايی که پول ‏برای هدفِ اعلام شده‌ي بخشش به دیگران طلب می شود، انگیزه‌ي نهفته‌ي حقیقی ‏عشق به محبوبیت و تمایل به تظاهر به بشردوستی و بهسازی است.

‏اگر با همان اندک مالی که داريد، خیرات نمی‌کنید، اطمینان داشته باشيد که هر چه پول بیشتری به کف بیاوريد، خودخواه‌ترمی‌شويد و تمام خیراتی که وانمود می‌کرديد با پولتان می‌کنید - اگر اصلاً تلاشی بکنید که چیزی انجام بدهيد - خودستایی و تظاهر است.

جيمز آلن

برگرفته از كتاب:

مسير رفاه؛ برگردان افشين ابراهيمي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر قطره 1387.

Septillion
26th September 2011, 09:13 AM
همه‌ي ما ته دل‌مان خواستار و پرستنده‌ي چيزي هستيم، كه اسمش «آزادي» است؛ ولي هنوز من به كسي برنخورده‌ام كه بتواند معني دقيق اين كلمه را برايم روشن كند. آزادي يعني چه؟ يعني اين كه من بتوانم از طرف ممنوع كوچه‌ي يك‌طرفه رانندگي كنم؟ يعني اگر از چيزي عصباني باشم، حق دارم به اولين كسي كه رسيدم لگدي حواله كنم؟ آزادي به وسعت كهكشان نيست. حتا آن جمله‌ي قديمي «چارديواري اختياري» خودمان هم حرف كاملاً بي‌معنايي است، چون اگر شما صداي موسيقي‌تان را قدري بلندتر كنيد، همسايه‌تان مي‌تواند «قانوناً» تحت پيگرد قرارتان بدهد.

احمد شاملو

برگرفته از كتاب:

لالايي با شيپور (گزين‌گويه‌ها و ناگفته‌هاي احمد شاملو)؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات مرواريد 1388.

Septillion
26th September 2011, 09:15 AM
يكي از بزرگ‌ترين موانع بر سر راه تحقق آرزوها و رسيدن به اهداف در زندگي، مشكل در تصميم‌گيري براي برداشتن نخستين گام است. قدرت تصميم‌گيري مهم‌ترين مولفه‌اي است كه نداشتن و حتي ضعف در آن مي‌تواند مسير زندگي را تغيير دهد و حتي در حال و هواي داشتن يك زندگي ايده‌آل خدشه وارد كند. نويسنده‌اي گمنام درباره‌ي افرادي كه در تصميم‌گيري ضعف دارند، گفته است:

«آن‌ها او را پازل مي‌نامند، زيرا هر بار كه با مشكلي مواجه مي‌شود، خرد و تكه تكه مي‌شود.»

اما مشكل در تصميم‌گيري خود معلول است؛ معلول علتي به نام نداشتن اعتماد به نفس دروني. اين مشكل از روي اضطراب مفرط و سهل‌انگاري فرد ظاهر مي‌شود. كساني كه داراي كمبود اعتماد به نفس هستند زندگي محدودتري دارند و دنياي شخصي آن‌ها بسيار كوچك و محدود به استعداد بالقوه‌ي آن‌هاست. در حالي كه به محض اينكه به ارزش‌هاي خود واقف شويم، در موقعيتي قرار مي‌گيريم كه مي‌توانيم افق ديد خود را گسترش دهيم. ما به جست‌و‌جوي افرادي مي‌پردازيم كه ارزش‌هاي مشتركي با ما دارند و يا آن‌قدر قابل اطمينان هستند كه تفاوت‌هاي موجود را بپذيرند.

البته بديهي است كه براي متزلزل نبودن در تصميم‌گيري، انتخاب و اقدام به برقراري هر ارتباطي، بهتر است ابتدا خودمان را به درستي بشناسيم و چارچوب‌هاي اصلي و مهم در زندگي خود را مشخص كنيم تا در نخستين‌باري كه شروع به انجام كاري بزرگ مي‌كنيم دچار سردرگمي نشويم. شايد برايتان پيش آمده باشد كه در ابتداي كاري متوجه شده‌ايد كه بناي كار تا چه حد درهم و برهم و بي‌پايه است و به طور ناخودآگاه با معجون درهمي از ارزش‌ها نسبت به پدر و مادر، معلمان، رهبران ديني، سياستمداران، رؤسا، همسر ، دوستان و ساير اشخاص مهم زندگي‌تان روبه‌رو شويد؛ ارزش‌هايي كه اغلب با هم در تضادند و در نهايت اثرات تضعيف كننده‌اي در قالب يك جنگ دروني پايان‌ناپذير دارند.

چنين درگيري فكري مي‌تواند تحت تاثير ترس از طرد شدن باشد. بنابراين بايد در ازاي داشتن يك سيستم ارزشي بهاي آن را پرداخت. نداشتن اعتماد به نفس بر بسياري از ضعف‌هايي كه ما بدان‌ها خو گرفته‌ايم چنبره زده است كه يكي يكي بايد از بين بروند تا ما به اعتماد به نفس دست يابيم و بتوانيم در راه اهداف عالي زندگي خود گام برداريم.

در اين راه خودشناسي مهم است، زيرا كمك مي‌كند تا كنترل بيشتري در خود احساس كنيم و از وقت‌مان استفاده‌ي بهينه كرده و حتي از خود مراقبت كنيم؛ زيرا با شناخت نقاط ضعف خود مي‌توانيم آن بخش‌ها را تقويت كنيم و هدف‌هاي واقعي براي خود ترسيم كنيم و بهتر نيز خواهيم توانست در مقابل انتقادهاي معقول و نامعقول از خود فاع كنيم.

برگرفته از:

آسيا - شماره‌ي 907 - سال نهم- دوره‌ي ششم - شنبه 15 آبان 1389.

Septillion
26th September 2011, 09:16 AM
‏رهاندن خود از وضعیتي اسفبار، حتی اگر شده به زور، باید کار آسانی باشد. با تمام توان از روی مبل بلند می‌شوم، میز را دور می‌زنم، سر وگردن را می‌جنبانم، به چشم‌هایم شر و شور می‌دهم، عضلات دور چشم را منقبض می‌کنم. اگر در این لحظه الف از راه برسد، برخلاف میل باطنی، با شور و شادی به او خوشامد می‌گویم، حضور ب را در اتاق خود با روی گشاده تحمل می‌کنم، در خانه‌ی پ هرچه را گفته شود، هرچند ناهنجار و دردآور، با نفس‌های عمیق در سینه مي‌ریزم.

‏ولی حتی در صورتی که این‌همه شدنی باشد، با هر اشتباه اجتناب ناپذیر، همه چیز، چه آسان و چه دشوار، از جریان باز می‌ماند و به ناچار باید دور بزنم و عقبگرد كنم.

‏از این‌رو بهتر آن که به همه چیز تن در دهی، همچون توده‌ای سفت و سخت باشی، حتی اگر احساس کنی به دست باد در هوا معلق شده‌ای، نگذاری به اقدامی نابجا وادارت کنند، دیگری را با نگاه چارپایان برانداز کنی، احساس پشیمانی به خود راه ندهی، و خلاصه هر شبحی را که از زندگی باقی مانده است، به دست خود فرو بکوبی، به این معنی که فقط آرامش گورستانی موجود را دریابی و جز این به چیزی میدان ندهی.

‏کشیدن انگشتِ کوچک به روی ابرو، یکی از آن حرکات کلیشه‌ای است که از چنین وضعیتی حکایت می‌کند.

فرانتس كافكا

برگرفته از كتاب:

داستان هاي كوتاه كافكا؛ برگردان علي اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهي 1385.

Septillion
26th September 2011, 09:17 AM
هر پدری كه آرزوی توجه و قدردانی خانواده‌ی خود را دارد، باید منابع بروز آن را در خود ایجاد کند. او نباید منتظر ثروت باشد تا در این شادمانی ‏سهیم گردد. او لازم نیست منتظر بماند تا منحصر به فرد گردد. او لازم ‏نیست که تجربه‌های شادمانی را به تاخیر اندازد، چرا که شادمانی هم‌اکنون ‏قابل تجربه است. اگر پدری بخواهد چنین عمل كند، باید از همان جايی كه هست شروع کند. او باید شادمانه نفس بكشد. ‏لذتی که او میتواند به شکل اعجاب‌انگیزی با دختر خود سهیم شود، با ‏یک بلیت کنسرت هم ایجاد می‌شود. این همان چیزی‌ست که الآن می‌تواند انجام دهد، همان گونه كه با هدیه دادن یک اتومبیل، حاصل می‌گردد. چند درصد از ما پدر و مادرها، رفتن به کنسرت را کاری احمقانه و حيف و میل کردن پول می‌پنداریم؟

‏چه قدر بهتر بود که پدر، از یک روز قبل، بلیت کنسرت را می‌خرید و ‏به شیوهای خاصّ و جملاتی ویژه، فرزند خود را غافلگیر می‌کرد. و چه ‏جالب می‌شد اگر او دو بلیت می‌خرید و خود نیز به همراه فرزندش در ‏کنسرت شرکت می‌كرد.

جيم رآن

برگرفته از كتاب:

پنج قطعه اصلي از پازل زندگي؛ برگردان توحيد فريدوني و رامين درگاهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ذهن‌آويز 1388.

Septillion
26th September 2011, 09:19 AM
بعد از غذا خوردن در رستوران، بسیاری از خارجی‌ها، از گارسون تقاضای کیسه‌ای می‌کنند تا اضافه غذای خود را در آن بریزند و به خانه ببرند. ولی ما کره‌ای‌ها این کار را نمی‌کنیم، مهم نیست که پول غذا چقدر باشد. به نظر ما، بردن غذای اضافه کمی نامناسب بوده و نمی‌توانیم خودمان را راضی به این کار کنیم، ‏گویی که غرور ما جریحه‌دار می‌شود. از این می‌ترسیم که مردم ما را فقیر و یا خيلی سبک فرض کنند. ‏اما خارجی‌ها چطور؟ آیا کار آنها به این معنی است که آنها خسیس و فقیر هستند؟ آيا این کار، ‏اثر بدی روی آنها نمی‌گذارد؟

‏به نظر می‌آید که ما خيلی به ظاهر اهمیت می‌دهیم. دوست داريم که خودمان را جور دیگری نشان دهیم. مردمی که اطلاعات زیادی ندارند تظاهر می‌کنند که دانشمند هستند و مردم بی‌پول ريخت‌وپاش زیادی می‌کنند تا نظر دیگران را به خود جلب کنند. بسیاری از ما زيبایی درون را ‏فدای صورت بیرون می‌کنیم. فکر می‌کنیم که با تظاهر و ريا می‌توانیم توجه دیگران را جلب کنیم و بسیاری از ما که از درون پوچ هستیم، ظاهر رياکارانه‌ي ‏خود را به رخ مردم می‌کشیم. ما آن را پُز عالی، جیب خالی می‌نامیم.

‏اما امیدوارم که جوانان دچار چنین رفتاری نشوند. با به رخ کشیدن ظاهر دروغین، زندگی را بر خود حرام نکنید. جوانی، دورانی از زندگی ‏است که باید خود را وقف گسترش زيبایی درون کنید. ارزش و آراستگی ‏واقعی نمی‌تواند از ظاهر شما سرچشمه بگیرد. آنها ارزش‌هایی هستند که باید از باطن شما نشأت بگیرند. آراستگی ظاهر سبک‌سری است، اما آراستگی واقعی که از باطن شما سرچشمه می‌گیرد، بلندپایه و ارزشمند است و آراستگی این چنینی پایدار و جاودانه است. یک چرخ آبی بدون آب خيلی سروصدا دارد، اما وقتی که پر از آب است، آرام و ساکت است و نیازی به سروصدا ندارد.

‏جوانان به طور طبیعی بسیار حساس هستند و به خاطر این حساسیت به سادگی در زندگی در دام ظواهر افتاده و فریب آن را می‌خورند. ظاهر پرزرق و برق هنرمندان بسیاری از جوانان را به خود جذب می‌کند و این منجر به هوس‌بازی شده و سرانجام باعث می‌شود که شایعاتی در مورد هنرمندان شایع شود که خودشان به کلی از آنها بی‌اطلاع هستند.

‏نمی‌گویم که دوست داشتن ترانه‌هایی خاص و یا هنرمندان خاصی زشت و ناپسند است. اما جوانی دوران مهمی از زندگی است و آنقدر کوتاه و زودگذر است که نباید صرف هوس‌های فانی شود. واقعاً تصور می‌کنم که جوانی دورانی از زندگی است که باید خودتان را وقف گسترش آراستگی و قدرت باطن کنید.

كيم ووچونگ (بنيان‌گذار كمپاني دوو)

برگرفته از كتاب:

سنگفرش هر خيابان از طلاست؛ برگردان داوود نعمت اللهي؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات معيار علم 1388.

Septillion
26th September 2011, 09:21 AM
‏مارشال توربر مشاور تجاری گفته است: «هر کاری که ارزش خوب انجام دادن داشته باشد، ارزشش را دارد که در ابتدا بد انجام شود.»

اولین باری را که رانندگی یاد می‌گرفتید، سوار دوچرخه شدید، سازی را زدید یا ورزشی را انجام دادید به خاطر می‌آورید؟ اول به شما می‌گفتند که قرار است کار سختی انجام دهید و شما آن سختی را به عنوان بخشی ضروری برای آموختن آن مهارت جدید مورد نظر تصور می‌کردید. خوب، تعجبی ندارد که این سختی اولیه برای هر کاری که به عهده بگیرید به کار می‌رود. بنابراین باید بخواهیدکه از این مرحله‌ی سخت عبور کنید تا تخصص و مهارت پیدا کنید. بچه‌ها به خودشان اجازه‌ی چنین کاری را می‌دهند. اما متأسفانه زمانی که بزرگ می‌شویم، اغلب آن قدر از ارتکاب خطا و اشتباه می‌ترسیم که به خودمان اجازه نمی‌دهیم سختی بکشیم. بنابراین روش بچه‌ها را در پیش نمی‌گیریم. می‌ترسیم که آن را اشتباه انجام دهیم.

‏من تا چهل سالگی تعلیم اسکی ندیده بودم. و در ابتدا زیاد در تمرین آن خوب نبودم. به مرور زمان با تمرین و تکرار درس‌ها بهتر شدم. تا 58 ‏سالگی نواختن پیانو را شروع نکرده بودم و مدت زیادی طول کشید تا در این کار تبحر پیدا کردم. حتی اولین باری که با دختری بیرون رفتم، برایم سخت بود. اما برای کسب مهارت جدید یا بهتر شدن در هر کاری که می‌خواهید انجام دهید، باید مدتی در مقابل فکر احمق جلوه ‏کردن مقاومت کنید.

جك كنفيلد

برگرفته از كتاب:

مباني موفقيت؛ برگردان عزت‌الملوك (گيتي) شهيدي؛ چاپ چهارم؛ تهران: نسل نوانديش 1388.

Septillion
26th September 2011, 09:23 AM
در عصری زندگی می‌کنیم که دامنه‌ي اعمال نفوذ و سیاست‌بازی دول، حتی به حیطه‌ي علم و هنر نیز کشیده شده.

‏حقایق قاطع عملی (در فیزیک و نجوم و اقتصاد ‏و فلسفه و. . .) را تا آن‌جا افشا می‌کنند و میان مردم رواج می‌دهندکه «سیاست روز» جهان می‌خواهد. علم و هنر تا آن‌جا مجاز شمرده می‌شود ‏که تزلزلی در قالب‌های ذهنی مردم ایجاد ‏نکند. بلکه آن‌ها را در اعتقاد ‏به قالب‌های فکری ساخته و پرداخته «سیاست روز» جهان پابرجاتر کند.

‏لازم نمی‌بیند د‏انسته شود ‏که مسافرت‌های فضایی و نشستن بر سطح کره‌ي ماه ‏خود ‏به خود ‏بعض قالب‌های ذهنی پیش را در هم می‌ریزد ‏و فکرهای نوی نتیجه می‌د‏هد. به نظرشان همین قدر که دو سطر خبر راست و دروغ در روزنامه خوانده شود ‏یا نشود کافی است.»

صمد بهرنگي

نقدي بر كتاب ساختمان خورشيد

برگرفته از كتاب:

يادمان صمد بهرنگي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات كتاب و فرهنگ 1379.

Septillion
26th September 2011, 09:24 AM
انسان زندگي نمي‌كند مگر اين‌كه از مرگ بگريزد. اگر چنين مي‌كند، به او توصيه مي‌شود اين كار را انجام ندهد. به او توصيه مي‌شود مرگ را نيز مثل زندگي - اگر نه بيش‌تر از آن - دوست بدارد. ممكن است گفته‌ شود توصيه‌ي دشواري است، و دشوارتر از آن، عمل به اين توصيه است. اما مگر انجام دادنِ هر عمل ارزشمندي دشوار نيست؟ صعود هميشه سخت است، ولي پايين آمدن آسان است و غالباً نيز لغزنده و نامطمئن. زندگي فقط به همان اندازه‌اي تحمل‌پذير خواهد بود كه مرگ را نه دشمن، بلكه دوست خود بدانيم. براي غلبه بر وسوسه‌هاي زندگي، مرگ را به ياري بطلبيد. انسانِ كم‌دل و ترسو براي به تعويق انداختن مرگِ خود، زن، دختر و همه چيزش را تسليم مي‌كند. شجاعان، مرگ را بر تسليم كردن عزت نفس ترجيح مي‌دهند.

مهاتما گاندي

هاريجان: 30 نوامبر 1947.

برگرفته از كتاب:

چرا ترس از مرگ و مويه بر آن؟؛ برگردان شهرام نقش تبريزي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات ققنوس 1386.

Septillion
26th September 2011, 09:26 AM
چیزی که شاید حایز اهمیت بسیار هم باشد آن است که اگر چیزی را دوست بداریم یا به چیزی عمیقاً علاقه‌مند شویم و یا شیفته‌ی چیزی شویم، کمتر دچار وسوسه می‌شویم که در ماهیت آن چیز دخالت بکنيم، یا تصمیم به کنترل آزمودنی بگیریم، یا آن را تغییر دهیم، و یا اصلاح کنیم. من به این نتیجه رسیده‌ام که آدمی وقتی کسي یا چیزی را دوست داشته باشد، آن را رها می‌کند تا به حال خود باشد. به طور مثال در اوج عشق رمانتیک و عشق پدربزرگ و مادربزرگ نسبت به نوه‌ها، ممکن است محبوب چنان کامل به نظر برسد که هر نوع تغییری ناممکن و حتی شرارت‌بار به نظر آید، چه رسد به اصلاح آن فرد.

‏به عبارت دیگر، راحت گذاشتن محبوب موجب ارضای خاطر آدمی است. هیچ خواسته یا تقاضایي از او ندارد: نمی‌خواهد محبوب جز آن که هست باشد. در برابر او پذیرنده است و همه‌ی این‌ها بدان معنا است که ما آن فرد را به شکلی که طبیعت اصیل اوست می‌بینیم نه آن‌چنان‌که خودمان می‌خواهیم باشد، یا می‌ترسیم باشد، یا امیدواریم باشد. اکنون که خویشتن او را قبول کرده‌ایم و او را آن چنانی که هست پذیرفته‌ایم، بدون این‌که بخواهیم در کارهایش مداخله کنیم یا او را دست‌کاری کنیم و بدون این‌که بخواهیم تغییرش دهیم، او را درک می‌کنیم. هر اندازه از میزان مداخله‌ی ما در کارهای فرد، توقعات ما از او، امیدهای ما نسبت به او، و بهبود این فرد کاسته شود، به همان اندازه نیز به آن نوع معین از عینیت دست می‌یابیم.

آبراهام اچ. مزلو

برگرفته از كتاب:

زندگي در اينجا و اكنون؛ برگردان مهين ميلاني؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات فرا روان 1386.

Septillion
26th September 2011, 09:27 AM
کار، رابطه‌ي مستقیمی با روحیات هر فرد دارد و نیازهاي زیادي را برطرف می‌سازد. کار، محركی است که انگیزه‌ي لازم جهت زندگی را به وجود می‌آورد. این کار می‌تواند با خصوصیات شما هيچ نزدیکی نداشته باشد، شما را به شدت آزار دهد ، یا آنقدر با شما متناسب باشد که با ‏انجام آن از زندگي خود احساس رضایت داشته باشید.

‏شاید کارمان را فقط یک وظیفه، مأموریت یا یک نیاز درونی ببینیم، اما مطمئناً کاری که آرزویش را دارید، حس خوبی در شما ایجاد می‌نماید که فکر مي‌کنید دیگر نیازی به هیچ چیز ندارید ، در بهشت زندگي مي‌کنید.

تنها دلیل این احساس، منحصر به فرد بودن احساسات هر شخص و مختص بودن نیازهای هر فرد به خودش می‌باشد.

به هر حال تا جايی که من متوجه شده‌ام به طور کل، دو پایه‌ی اساسي وجود دارد که افراد را از زندگي کاری خود ناراحت مي‌کند و حتی امتحان كار تنها براي يكبار هم، آنها را مي‌آزارد.
‏با این تفاسیر به مطالب زیر توجه نمایید:

‏در ابتدا نیاز به احتیاجات‌مان می‌باشد، کاري که نیازهای‌مان را ارضاء نماید. باید حداقل احساس کنیم کاري که انجام می‌دهیم ارزش دارد که برای آن وقت بگذاریم. حتی اگر شغل‌مان کوچک‌ترین قسمت از یک مجموعه‌ی بزرگ اقتصادی باشد، باید بدانیم که همکاري ما نیز مفید واقع می‌شود.

‏باید باور داشته باشيم که نتیجه‌ی تلاش‌هایمان در کارهای دیگران تغییراتی ایجاد می‌نماید. اگر به مفید بودن وظیفه‌ای که بر عهده داریم، فکر نکنیم، سلامتی ذهن‌مان به خطر خواهد افتاد. همچنین کیفیت زندگی‌مان.

‏لحظه‌ای که احساس کنیم دیگر مفید نیستیم، ضربه‌ی جبران‌ناپذیری به اعتماد به نفس ما وارد خواهد شد و این خلاء، جرقه‌ی ترس و ناامیدی را در ذهن‌مان روشن می‌سازد و حس پوچی را القاء می‌نماید. حتی اگر از نظر ثروت و دارایی نیز موفقیت زیادی کسب نموده باشیم.

‏نياز روانشناختی دیگری که باید در نظر داشته باشيم این است که ‏همواره به خاطر بسپاریم که هرگز توقع نداشته باشيم کاری که انجام می‌دهیم تمام نیازهای‌مان را ارضاء نماید.

گيل ليندن فيلد

برگرفته از كتاب:

پيروزي افكار موفق؛ برگردان الهام مباركي‌زاده؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات پل 1384.

Septillion
26th September 2011, 09:29 AM
این فرض وجود دارد که ما وقتی بزرگ‌تر می‌شويم، عاقل‌تر می‌شویم. گمان نمی‌کنم این مطلب درست باشد. قاعده این است که ما همان بلاهت‌ها را با خود حمل می‌کنیم و باز هم مرتکب اشتباهات فراوان می‌شویم. تنها فرق‌اش این است که این اشتباهات، تازه و متفاوت‌اند. ما از تجربه‌های خود درس می‌گیریم و ممکن است همان اشتباهات را دوباره تکرار نکنیم، اما خمره‌ي بزرگی از اشتباهات تازه بر سر راه ما قرار دارد که می‌توانیم در آن بیفتیم و اسیر شويم. راز ماجرا این است که این واقعیت را بپذیریم و وقتی مرتکب اشتباهات جدید می‌شويم خود را نیازاريم. به موجب این قاعده:

وقتی خراب‌کاری می‌کنید، با خود مهربان باشید. بخشنده باشید و بپذیرید که این امر، بخشی از همان قاعده‌ي بزرگ‌تر شدن اما عاقل‌تر نشدن است.

‏وقتی به پشت سر خود نگاه می‌کنیم همیشه می‌توانیم خطاهایی را که مرتکب شده‌‏ایم ببینیم، اما آن هایی را که در چشم‌انداز، پدیدار می‌شوند نمی‌بینیم. عاقل بودن به معنای خطا نکردن نیست، بلکه به معنای یادگیریِ نجات از چنگال پیامدهای آن با حفظ شرافت و سلامت است.

ريچارد تمپلر

برگرفته از كتاب:

راه و رسم زندگي بهتر؛ برگردان عباس مخبر؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات آهنگ ديگر 1387.

Septillion
26th September 2011, 09:30 AM
آنگاه بازرگانی به او نزدیک شد و گفت:
درباره‌ی داد و ستد با ما سخن بگو!
پاسخ داد و گفت:
‏زمین میوه‌هایش را به شما می‌بخشد.
‏و اگر بدانید چگونه دست‌هایتان را از میوه‌هایش پر
می‌کنید، ‏
هرگز درباره‌ی نیازمندی سخن نمی‌گویید.
‏زیرا بدون داد و ستد، روزی ندارید و تشنگی‌تان سیراب
نمی‌شود. پس بهتر است که داد و ستد را با مهر و عدل انجام دهید، تا به طمع و گرسنگی نیانجامد.
‏ای رنجبران دریاها و کشتزارها و تاکستان‌ها!
اگر به بازار شهر بروید، ‏
و با بافندگان و کوزه‌گران و داروفروشان گرد هم آیید
‏و روح مسلط بر زمین را سوگند دهید تا در میان شما
حاضر شود و ترازویتان را پر برکت سازد ‏
به صاحبان دست‌های عقیم و به بیکارانی که شریک داد و ستد شما نمی‌شوند اجازه ‏ندهید.
بلکه به آنان بگویید:
‏با ما به کشتزارها بیایید یا با فرزندان‌مان به دریا روید
و تورهایتان را در آنجا افکنید.
‏زیرا زمین و دریا به شما می‌بخشند
همچنان که به ما بخشیده‌اند.
‏و اگر آوازخوانان و رقصندگان و نوازندگان نزدیک شما ‏
بیايند،
‏بخشش آنان را بخرید و آنان را از خود مرانید.
زیرا آنان مانند شما میوه و عطر جمع می‌کنند
‏و آنچه به شما می‌بخشند چیزی است که با خیال ساخته ‏
می‌شود.
‏و آن زیباترین جامه و بهترین غذا برای جان‌تان است.
و پیش از آنکه بازار شهر را ترک کنید، ‏
بنگرید مبادا کسی با دستی خالی از آنجا بیرون رود.
زیرا روح بزرگ زمین با طمأنینه به آرامی بر امواج باد ‏
نمی‌خفتد
‏مگر آن‌که با چشم ببیند آنچه در شما کوچک است
مانند بزرگان شما نیازش برآورده شده باشد.

جبران خليل جبران

برگرفته از كتاب:

پيامبر؛ برگردان حيدر شجاعي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر و پژوهش دادار 1388.

Septillion
26th September 2011, 09:32 AM
ذهني كه اندوه بر آن مستولي شده، هرگز نخواهد دانست كه عشق چيست، «احساساتي بودن» و «عاطفي بودن» هيچ‌گونه ارتباطي با عشق ندارد، لذا عشق نيز ارتباطي با آرزو و لذت ندارد.

عشق محصول فكر نيست زيرا فكر مربوط به گذشته است. فكر به هيچ وجه قادر به پرورش عشق نيست. عشق محصور و اسير در چنگال حسادت نيست، زيرا حسادت از مقوله‌ي گذشته است و عشق همواره در زمان حال فعليت دارد. عشق اين نيست كه بگوييم «من دوست خواهم داشت» يا «تو مرا دوست داشته‌اي». اگر شما عشق را بشناسيد، پيرو كسي نيستيد و نخواهيد بود، عشق اطاعت نمي‌كند. هنگامي كه شما عاشقيد و عشق مي‌ورزيد، نه احترام وجود دارد و نه بي‌احترامي.

كريشنا مورتي

برگرفته از كتاب:

رهايي از دانستگي؛ برگردان مرسده لساني؛ چاپ دوم(جيبي)؛ تهران: انتشارات بهنام 1384.

Septillion
26th September 2011, 09:34 AM
من عمداً از واژه‌ی دشمنان استفاده می‌کنم. شاعری به نام «هنری دبلیو لانگ فلو» نوشت: «اگر می‌توانستیم اسرار زندگی دشمنان‌مان را بخوانیم، در آن صورت در هر یک از غم‌های آنان دلیل کافی پیدا می‌کردیم تا با ایشان از در دوستی وارد شویم.»

احساس خشم و نفرت نسبت به دیگران، اقامت‌مان را در میدان‌های انرژی ضعیف، جایی که مشکلات به طور مکرر در زندگی پدیدار می‌شوند، تضمین می‌کند. توصیه می‌کنم هر یک از روابط خود را که در آن احساس خشم یا تنفر دارید بررسی کنید. اندیشه‌های حاکی از خشم و نفرت خود را با انرژی‌های سرشار از هماهنگی، مهربانی، شادی و عشق جایگزین نمایید. شما باید شخصاً متعهد شوید تا در ابتدا به احساس خود توجه کنید و سپس توانایی خود را برای ارسال عشق بیازمایید. اگر قلب‌تان پاک و خالص شود، دشمن‌تان به دوست تبدیل می‌شود و یا حتی مهم‌تر این‌که می‌تواند نقش معلم را برایتان ایفا کند. بزرگ‌ترین دشمنان‌تان می‌توانند برجسته‌ترین استادان شما باشند، زیرا شما می‌توانید احساس خشم و انتقام خود را از طریق آن‌ها بیازمایید و بر آن‌ها غلبه کنید. دشمنان، ابزار دقیق مورد نیاز را در اختیارتان می‌گذارند تا خود را برای دستیابی به انرژی معنوی که راه‌حل‌ها را ارائه می‌کنند، ارزیابی نمایید.

... عباراتی از بودا نقل شده است که انسان را در اندیشه فرو می‌برد. یک نمونه از آن‌ها را در این جا ذکر می‌کنم:

«اما واقعاً در شادی، روزگار می‌گذرانیم. از انسان‌هایی که نسبت به ما سرشار از کینه و نفرت هستند، هیچ‌گونه نفرتی نداریم. در میان همه‌ی آن‌هایی که از ما نفرت دارند، رها و آزاد از هر گونه احساس کینه و دشمنی زندگی می‌کنیم.»

چنین تغییر و تحولی در اندیشه‌ام بیش از هر شیوه‌ی دیگری به من کمک کرد تا از انرژی‌های ضعیف مشکلات زندگی فراتر روم. برای افزایش آگاهی معنوی، این شیوه، نیرومندترین روش به شمار می‌رود.

وین. دبلیو. دایر

برگرفته از:

برای هر مشکلی، راه‌حلی معنوی وجود دارد؛ برگردان سیما فرجی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نسل نواندیش 1385.

Septillion
26th September 2011, 09:35 AM
من نیروی نهفته در تخم هندوانه را یافته‌ام. تخم هندوانه می‌تواند بیش از دویست هزار برابر وزن خود را از زمین به درون بکشد. چگونه یک تخم هندوانه می‌تواند این مواد را جذب کند و از آن‌ها رنگ بسازد و سطح خارجی‌اشی را مستقل از هر گونه تقلید هنری آرایش کند و سپس در درون خویش پوسته‌ي سفیدی بسازد و دوباره در میان آن قلبی قرمز شکل دهد و در درون آن تخم‌های سیاه بیفکند که هر یک از آن‌ها به نوبه‌ي خود توانایي کشش دویست هزار برابر وزن خود را به درون دارد؟ اگر این راز را برای من برملا کنید، می‌توانید از من تقاضا کنید تا من نیز راز خود را با شما در میان گذارم.

------------------------------------------------------

ويليام جنينگز براين

William Jennings Bryan - 1860- 1925


برگرفته از كتاب:

انديشه‌هاي ماندگار(تحليل افكار پيشوايان و فرزانگان عالم)؛ برگردان محمدرضا آل ياسين؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات هامون 1387.

Septillion
26th September 2011, 09:37 AM
... انسان‌های اولیه از همه چیز می‌ترسیدند و تصور می‌کردند که هر مصیبت و بدبختی‌ای نتیجه‌ي خشم و حسادت خدایان است. این خدایان خیالی در همه جا، در جنگل، در کوهستان، در رودخانه و در ابرها به نظر انسان می‌آمدند.

‏انسان‌های آن زمان، خدا را به صورت شخصی خوب و نیکوکار و مهربان تصور نمی‌کرد‏ند بلکه او را شخصی خشمگین و بدخواه می‌شمردند که همیشه در حال غضب است. گاهی وقتی که مصیبتی روی می‌داد مثلاً زلزله یا طغیان آب یا بیماری خطرناکی که عده‌ي زیادی از مردم را می‌کشت، انسان‌ها به وحشت می‌افتادند و پیش خود فکر می‌کردند که خدایان خشمگین شده‌اند، و برای خشنود ساختن ایشان کارهای مختلفی می‌کردند. به طوری که اغلب، مردان یا زنانی را قربانی می‌کردند و حتی فرزندان خودشان را می‌کشتند و به خدایان تقدیم می‌داشتند. این چنین وضعی اکنون در زمان ما مخوف و هولناک به نظر می‌رسد اما وقتی که انسان وحشت زده ‏می‌شود و می‌ترسد ممکن است هر کاری بکند.

‏قاعدتاً آغاز مذهب به این صورت بوده است. بدین قرار مذهب به صورت ترس از همه چیز ظاهر گشت. و هر کاری هم که از روی ترس و وحشت انجام شود خوب نیست. اما به طوری که می‌دانی، مذهب، چیزهای بسیار خوب و زیبایی هم به ما یاد می‌دهد.

متأسفانه هنوز هم مردم به نام مذهب با یکدیگر می‌جنگند و بر سر یکدیگر می‌کوبند.برای بسیاری از مردم هنوز هم مذهب چیز مخوف ‏و ترسناکی است. هنوز هم بسیاری از مردم وقت ‏خودشان را در این راه صرف می‌کنند که بعضی ‏موجودات خیالی را از خود خشنود و خرسند سازند و ‏برای این کار هدایا و تحفه‌هایی به معابد تقدیم ‏می‌دارند و حتی حیوانات را قربانی می‌کنند... .

جواهر لعل نهرو

برگرفته از كتاب:

نامه‌هاي پدري به دخترش؛ برگردان محمود تفضلي؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1387.

Septillion
26th September 2011, 09:38 AM
كسي كه داستاني مي‌نويسد، مجبور است بهترين دانستني‌ها و بهترين احساساتش را در آن بگنجاند. انضباطِ واژه‌ي نوشته شده، هم بلاهت و هم عدم صداقت را كيفر مي‌دهد. نويسنده در فضايي از بيم و احترام به واژه زندگي مي‌كند، زيرا واژه‌ها مي‌توانند ستمگر يا مهربان باشند و نيز مي‌توانند درست در برابر چشمان شما معاني را تغيير دهند. واژه‌ها عطر و طعم‌ها را مثل كره‌اي كه در يخچال است جذب مي‌كنند. البته نويسندگانِ غيرصادقي هم هستند كه براي مدتي كوتاه ، كارشان را از پيش مي‌برند، اما نه براي مدتي دراز - نه براي مدتي دراز.

يك نويسنده، به دليل تنهايي مي‌كوشد مثل ستاره‌اي دوردست با علائمي با مردم در تماس باشد. نويسنده، چيزي نمي‌گويد يا نمي‌آموزد يا دستورالعملي نمي‌دهد. او در عوض در پي آن است كه ارتباطي معنايي، احساسي و نظري برقرار كند. ما جانوراني تنها هستيم. همه‌ي عمر مي‌كوشيم كه تنهايي كمتري داشته باشيم. يكي از شيوه‌هاي كهنسال ما اين است كه داستاني نقل كنيم و از شنونده به التماس بخواهيم كه چيزي بگويد و احساسش را بيان كند... .

جان اشتاين بك

برگرفته از كتاب:

تورتيافلت؛ برگردان صفدر تقي‌زاده و محمدعلي صفريان؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
26th September 2011, 09:40 AM
... من همیشه کسانی را که صبح زود بیدار می‌شوند، حتی در تعطیلات، و کسانی را که قرن‌ها در بستر می‌مانند، به طور غریزی از هم تمیز داده‌ام. بی‌درنگ از گروه اول ‏وحشت داشته‌ام. همیشه از کسانی که به جنگ زندگی‌شان می‌روند می‌ترسم. انگار ‏جز کارها را سریع و زیاد انجام دادن چیز مهم دیگری برای‌شان وجود ندارد. مادرم را همه آن چنان دوست داشتند که نیازی نداشت همه‌ي ساعت‌های روزش را به انجام کاری اختصاص دهد. می‌گویند دنیا از آنِ سحرخیزان است. این آدم‌ها به دیگران می‌فهمانند که دنیا به آن‌ها تعلق دارد، و به این جنب و جوش روزانه‌شان مباهات می‌کنند. ولی وقتی همه، آدم را دوست دارند، دیگر دنیا برایش بی‌اهمیت است، خيلی کمتر نیاز دارد جايی در آن برای خودش دست و پا کند. مادرم میان امواج عشق شناور بود. پدر و مادرش خیلی عزیز دُردانه‌اش کرده بودند، و مردها همگی تحسینش می‌کردند. او نه مجبور بود چیزی را ثابت کند و نه بسازد. می‌توانست ساعت‌ها به طرز نامعقولی در بستر بماند. مادرم به دنیا اعتقادی نداشت، و من هم که دخترش هستم همین‌طور. او فقط به عشق اعتقاد داشت، و موقعي كه آدم جز به عشق به چیز ديگری اعتقاد ندارد، صبح‌ها بی‌حال و حوصله است، ميان ملافه‌ها مي‌ماند، چون عشقش آنجا حضور دارد. یا این که اصلاً عشقي در كار نيست... .

كريستين بوبن

برگرفته از كتاب:

ديوانه بازي؛ برگردان پرويز شهرياري؛ چاپ ششم؛ تهران: نشر چشمه 1387.

Septillion
26th September 2011, 09:41 AM
مرد اگر نمی‌خواهد در مرحله‌ي عشق و محبت خستگی پیدا کند، ‏باید با حسن نیت اهمیت مقامی را که عشق، در زندگانی و حیات یک زن د‏ارد، درک کند. هیچ چیز احمقانه‌تر از آن وجود ندارد که مرد از فوق مقام فلسفه و دکترین فکر و اندیشه، زنان را تخطئه نماید. محققاً افکار و اندیشه‌های یک زن در امورعشقی ممکن است با فکر و اندیشه‌ي او اختلاف داشته باشد، اما ممکن است که همان افکار و اندیشه‌های زن، محسوس‌تر و متراکم‌تر، ساده‌تر و عاقلانه‌تر از افکار مرد در امورعشقی باشد.

‏اگر مردی با زن خود اختلاف دارد نباید سعی کند که زن را با دلیل و براهین عقلی مجاب سازد، بلکه باید سعی کند که او را از راه محبت و نوازش و سکون و آرامش و صبر و حوصله ساکت نماید. مرد نباید فراموش کند که زن خيلی بیشتر از او در قسمت بزرگی از عمر خویش بازيچه‌ي دست اعصاب خويش است. اگر مرد در موارد اختلاف، امیال ‏و افکار زن را به حساب فکر و هوش ناپسند او بگذارد، در حالی‌که ‏ممکن است آن شِکوه و شکایت از جسمی مریض باشد، زندگانی خود را به علت یک امر گذرنده به خطر انداخته و حیات خانوادگی را منهدم ساخته است. یک شوهر عاقل هیچ‌گاه و هرگز از حرکات و توقعات زن به خشم و غضب درنمی‌آید. شوهر دانای آزموده مانند یک نفر ملاح در وسط اقیانوس و در بحبوحه‌ي طوفان، بادبان‌های کشتی را شل می سازد و انتظار می‌کشد. امیدوار است و هيچ زمان، طوفان و انقلاب هوا و رگبار و رعد و برق او را مانع نمی‌شود که باز هم دریا را دوست نداشته باشد.

آندره موروآ

برگرفته از كتاب:

هنر خوب زندگي كردن؛ برگردان بيدار؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات جامي 1387.

Septillion
26th September 2011, 09:43 AM
در واقع ریشه‌ی یونانی واژه‌ي انگلیسي Problem ‏به معنای چیزی است که جلو افتاده و یا به سمت جلو پرتاب شده باشد. آیا جالب نیست؟

حال این سؤال مطرح است که: چه کسي این «چیز» یا «چیزها» را جلو انداخته و یا به سمت جلو پرتاب کرده است. شاید این شخص خودمان باشيم.

‏حال وقتی با مشکلات خود روبرو می‌شوید و از آن‌ها فرار نمی‌کنید و دایره‌ي قابلیت‌ها و توانایی‌های خود را افزايش می‌دهید و رشد می‌کنید و اعتماد به نفس و اقتدار شخصی خود را افزايش مي‌دهید، چه اتفاقی می‌افتد: «بنگ»؛ به‌یکباره
سر و کله‌ی مشکل دیگر از راه می‌رسد. به خود مي‌گوييد: «فکر می‌کردم دیگر راحت شده‌ام[**]. پس این مشکلات کی مرا رها خواهند کرد؟»

‏در واقع شما مشکلات و مسائل را حل می‌کنید و آن‌ها را يكي پس از دیگری از پيش پای خود برمی‌دارید، اما کیفيت مشکلات بعدی شما افزایش می‌یابد و با مشکلات مهم‌تر و سخت‌تری مواجه می‌شوید!!؟ و این باعث می‌شود همواره به رشد شخصی خود ادامه دهید و فرآ‏یند رشد و آموختن‌تان هرگز متوقف نشود.

-------------------------------------------------------

* در كتاب آمده است: يكبار.
** در كتاب آمده است: شده بودم.

آنتوني رابينز

برگرفته از كتاب:

به پا خيزيد و زندگي با عشق را آغاز كنيد؛ برگردان هادي ابراهيمي؛ چاپ دوم؛ تهران: نسل نوانديش 1386.

Septillion
26th September 2011, 11:44 AM
‏کسی که از فالگیری جویای آینده می‌شود، نادانسته آگاهیِ قلبی خود از رويدادهای آینده را که هزار بار قطعی‌تر از پیشگوییِ هر فالگیری است، نادیده می‌گیرد. او بیشتر از آن‌که کنجکاو آینده باشد، دچار رخوت و خمودگی است. کورذهنیِ فرمانبردارانه‌ی کسی که به شنیدنِ سرنوشتش ‏می‌نشیند، هیچ شباهتی به تردستی هوشیارانه‌ی آدمی که جسورانه به ‏آينده دست‌اندازی می‌کند، ندارد. زيرا حضور ذهنْ عصاره‌ی آینده است، و آگاهی دقیق از لحظه‌های حالْ تعیین‌کننده‌تر از پيش‌گوییِ دورترین رويدادهاست. فال ما، پیش‌آگهی‌ها و نشانه‌های آینده، روز و شب مانند تکانه‌های امواج از میان بدن و وجودمان می‌گذرد. مسئله‌ی اساسي ‏انتخاب بین تفسیر و استفاده از آن‌هاست. این‌ها با یکدیگر سر آشتی‌ناپذیری دارند. اوّلی به بزدلی و بی‌اعتنایی تشویق می‌کند، دومی به ‏خونسردی و آزادی. زیرا پیش از آن‌که این پیش‌آگهی یا هشدار در قالب ‏واژه‌ها یا تصاویر ريخته شود، نیروی حیاتی خود را از دست داده است: آن نیرويی که قلب ما را تکان می‌دهد و مطابق با آن به عمل وامی‌دارد - و ما از چگونگی عملکردش خبر نداريم. اگر چنین نکنیم، آن وقت می‌بینیم که رمز پیش‌گویی گشوده می‌شود و می‌توانیم آن را دريابیم... .

والتر بنيامين

برگرفته از كتاب:

خيابان يك طرفه؛ برگردان حميد فرازنده؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر مركز 1387.

Septillion
26th September 2011, 11:46 AM
برخلاف رقيب كاري ما ژاپن؛ ما همه چيز[**] را مي‌دانيم. هندي‌ها فكر مي‌كنند همه چيز را راجع به اين محصول مي‌دانند. به عنوان يك همكار، كه محصول را ميليوني توليد كرده است، ژاپني‌ها نمي‌دانند كه چگونه اين محصول را در هند بفروشند. اين عبارت «ما همه چيز را مي‌دانيم» نگرش ما هندي‌هاست كه عنصر خطرناكي است كه ممكن است باعث بروز كدورت بين هندوستان و طرف‌هاي خارجي‌شان بشود.

در حقيقت يك بار مدير فروش ما با تكبر و بدون فكر سخني گفت: «شما ژاپني‌ها فكر مي‌كنيد كه مي‌توانيد به ما بازاريابي بياموزيد» يا چيزي شبيه به آن. خوب! ژاپني عاقل سكوت كرد و بعد از مدت كوتاهي آن مرد رفت. زيان‌هاي به بار آمده در اين فرآيند فقط چند كرور بود. و آن هم به اين خاطر بود كه كمپاني هندي به كارمندانش ياد نداده بود كه قلباً و ذهناً براي ژاپني‌ها احترام قائل شوند.

بله، ما هندي‌ها ماهر و زيرك هستيم. اما ژاپني‌ها بهترين هستند و بازارهاي سراسر دنيا اين را ثابت كردند. صنعت خودروسازي را در نظر بگيريد. در دهه 1960 در ايالات متحده اتومبيل ژاپني پيدا نمي‌شد اما در دهه‌ي 1990 اوضاع تغيير كرد. وقتي پسرخاله‌ام كرم ويرباترا را در واشنگتن دي سي ملاقات كردم، او در عجب بود كه چرا در بازار آمريكا هيچ كالاي هندي يافت نمي‌شود اما از هر كشور ديگري حتي چين يافت مي‌شد. چه چيزي ژاپني‌ها را بهترين كرد؟ آنها بهترين‌اند چون مي‌دانند كه موفقيت يك شبه، يعني 20 تا 30 سال كار سخت و هوشمندانه!

------------------------------------------------------------

پرومودا باترا

Prmod Betra

** دركتاب « چيزي» آمده است.

برگرفته از كتاب:

رمز و راز زندگي بهتر؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات بهزاد 1387.

Septillion
26th September 2011, 11:47 AM
«مادرم مي‌گه وقتي آدم مايله شاگردي خوب باشه، معلم مورد نياز هم پيدا مي‌شه.»
«من تو اين تعطيلات آخر هفته خيلي چيزها ياد گرفتم؛ حالا مي‌دونم اگه به خودت دروغ بگي، دروغ گفتن به ديگران، عادت هميشگي و ثانويه‌ت مي‌شه. ياد گرفتم با اينكه ممكنه دشوار به نظر برسه، اولين كاري كه بعد از هر اشتباهي بايد بكنم اينه كه به اين حقيقت بچسبم كه اشتباه كرده‌م، نه اينكه براي اشتباهم عذر و بهانه‌اي بيارم يا سعي كنم اونو موجه جلوه بدم. من حالا واقعاً مسؤوليت كاري رو كه كرده‌م، گردن مي‌گيرم و براحتي اونو مي‌پذيرم و براي عذرخواهي از كساني كه به اونا آزار رسوندم، سريع عمل مي‌كنم و نشون مي‌دم كه چه احساسي دارم. سعي مي‌كنم به طريقي كار اشتباهم رو جبران كنم و بدين طريق به اون شخص نشون مي‌دم كه در عذرخواهي صادق هستم. اما مهم‌تر از همه، متوجه شدم تا زماني كه رفتارم رو تغيير ندم، اعتماد شخصي كه ازم رنجيده، جلب نمي‌شه.»

آني گفت: «تو خيلي چيزها ياد گرفتي. من مي‌دونم تو چه احساسي داري. اين بحث‌هاي خونوادگي واسه من خيلي مهمه. به همين دليله كه از اومدن به خونه لذت مي‌برم. و هر وقت بتونم ميام. درسي كه بارها بارها از والدينم گرفته‌م در مورد قصور و كوتاهيه.»

كن بلانچارد

برگرفته از كتاب:

عذرخواهي يك دقيقه‌اي؛ برگردان عطيه رفيعي؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات ليوسا 1384.

Septillion
26th September 2011, 12:20 PM
پارتنون، معبد باستانی الهه‌ي جنگجوی آتنا که بر پرتکاه آهکی آكروپلیس در آتن مسلط است، قطعاً یکی از برجسته‌ترین بناهای موجود در جهان است. از میان عکس‌های بی‌شمار این ويرانه‌ي معروف، یکی از آنها بسیار به یاد ماندنی است. در این عکس، در پس‌زمینه‌ي بنا، نمای شرقی معبد بزرگ با هشت ستون دورلیسی و سه گوش شکسته‌ای دیده می‌شود که نخستین پرتوهای خورشید بر آن تابیده است، و در غرب آن طرح کم‌رنگی از حومه‌های آتن و تپه‌های اگالین در مه رقیق به چشم می‌خورد. در ‏پیش‌زمینه، بر اشکوب مدوری که زمانی معبد آگوستوس، امپراطور رم، بر ‏آن ساخته شده بود، مردانی با اونیفورم نظامی در اطراف یک میله‌ي پرچم ‏موقت ایستاده‌اند، و پرچم بزرگی را که به آرامی در نسیم صبحگاهی تاب می‌خورد، به اهتزاز درمی‌آورند. طی قرن‌های متمادی سربازان زیادی - ایرانیان، اسپارت‌ها، مقدونی‌ها، رمی‌ها، گوت‌ها، بیزانسی‌ها، فرانک‌ها، ‏کاتالان‌ها، ونیزی‌ها، عثمانی‌ها، باواريایی‌ها - در این نقطه ایستاده‌اند. اما این صحنه فرق می‌کند. زمان 27 ‏آوریل 1941 ‏است، سربازان اونیفورم لشکر ششم زرهی ارتش آلمان را به تن دارند، و پرچمی که بر فراز شهر اشغال شده در اهتزاز است، علامت رایش هزار ساله‌ي آدولف هیتلر، صلیب آهنین و صلیب شکسته را بر خود دارد.


‏اغلب کسانی که این صحنه برای‌شان معنایی دارد، احتمالاً این عکس را ثبت یکی از رويارويی‌های عنان‌گسیخته‌ي دوران مدرن می‌دانند: از یک طرف، پارتنون، نماد عالی جهان باستان، «گاهواره‌ي تمدن» زادگاه دمکراسی (خود این واژه آتنی است) و عقلانیت، عالی‌ترین نمونه‌ي زیبایی و خِرد انسانی؛ از طرف دیگر، وحشی‌گری مستبدانه و خردستیزی رایش سوم، نوعی بربریت جدید خون و آهن. قرن بیستم، به رغم همه‌ي حوادث هولناک‌اش، هنوز چیزی همتای آنچه در فاصله‌ي سال‌های 1933 تا 1945 از آلمان نشئت گرفت به خود ندیده است؛ و این مرمر سرد کوه‌های پنتلیک که با تناسب‌های شگفت‌انگیزش فاتحان بسیاری را دیده و بر جای مانده است، خود را به آخرین و هول‌انگیزترین آن‌ها تسلیم می‌کند. گویی در آن صبح بهاری سال 1941‏، بدترین کابوس متیوآرنولد، یعنی سرنگونی نهایی فرهنگ، همراه با «حلاوت و نور» هلنی آن، به دست «سپاهیان جاهل» آشوب و تاریکی، عینیت پیدا کرده است.

‏اما گرچه عکس‌ها هیچ‌گاه دروغ نمی‌گویند، شاید فقط به این دلیل دروغ نمی‌گویند که هرگز چیزی نمی‌گویند. همه چیز تفسیر است، و با اندکی کندوکاو می‌توان به قرائتی دیگر رسید.

-------------------------------------------------------

* اين عكس در Bullock 1985: 174 چاپ شده است، همچنين نگاه كنيد به Mazower 1993: 6-7

توني ديويس

برگرفته از كتاب:

اومانيسم؛ برگردان عباس مخبر؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر مركز 1386.

Septillion
26th September 2011, 12:21 PM
در این دنیا که تکنولوژی، انسانیت را تحت‌الشعاع قرار داده است، بسیاری از مردم می‌خواهند شیوه‌ای را در زندگی در پیش بگیرند که با فطرت معنوی‌شان هماهنگ باشد. انسان‌ها انواع مختلف ادیان و مکاتب را با درجه‌ای از موفقیت یا شکست، آزمایش کرده‌اند و برای معنی بخشیدن به زندگی‌شان به کارهای انگیزه‌بخش رو می‌آورند و از میان این افراد، بسیاری هستند که سرگردان از خودشان سؤال می‌کنند: «زندگی همین است؟» این حس مبهم پوچی یا نارضایتی حتی بعد از اینکه به هدف‌های مورد نظرمان هم می‌رسیم، زندگی‌مان را تحت تاثیر قرار مي‌دهد.

انسان‌ها به موسیقی‌های یک ایستگاه ‏ رادیویی درونی گوش می‌دهند که آهنگ‌های دلنوازی پخش نمی‌کند. قطعاتی که از این رادیو پخش می‌شود تکراری و متناقض هستند. تا به حال به یک موسیقی با این مضمون گوش داده‌اید: «بيشتر از 30 ‏سال سِنمِه، ولی هنوز هیچ همسر خوبی پیدا نکردم. همه‌ي نامزدهایی که تا به حال داشتم بد بودند. هيچ‌وقت موفق نمی‌شم پس چرا بی‌خود سعی کنم؟» در یکی موسیقی دیگر خواننده ‏می‌گوید: «چه فایده‌ای دارد؟ هرچه زحمت می‌کشم حاصلش جز ناامیدی نيست.»

عملکرد ما انسان‌ها خيلی شبیه به کامپيوترهای عصر مدرن است که فقط دستورالعمل‌هایی را اجرا می‌کنند که برنامه‌اش روی آن‌ها نصب شده ‏باشد. برای مثال کامپیوتری که روی آن برنامه‌ي تایپ نصب شده، ‏ولی برنامه‌ي صفحه‌گسترده ندارد، هرگز نمی‌تواند کارهای مربوط به برنامه‌ي صفحه‌گسترده را انجام بدهد. این اِشکال از کامپیوتر نیست، چون اگر این برنامه را داشت به‌راحتی می‌توانست این کار را انجام بدهد.

‏در مورد شما هم همین‌طور است. اگر ندای درونی‌تان حرف‌های منفی می‌زند شما مقصر نیستید. اگر همه‌ي نامزدهایی که تا به حال داشتید، به‌دردنخور بوده‌اند، مطمئناً امیدوار نیستید که در آینده هم بتوانید با آدم مناسبی برخورد کنید. به عبارت دیگر اگر تا به حال این اتفاق نیفتاده است نمی‌توانید انتظار داشته باشید در آینده اتفاق بیفتد. ذهن ما مثل یک سیستم بسته عمل می‌کند. یعنی بر اساس اطلاعاتی که از گذشته دارد در مورد آینده تصمیم می‌گیرد. انیشتین می‌گوید: «هیچ مشکلی را نمی‌توان در همان سطحی که بوجود آمده حل کرد. باید یاد بگیریم که نگاه‌مان را به دنیا تغییر ‏بدهیم.»

چطور می‌توانیم نگاه‌مان را به دنیا تغییر بدهيم؟ چه کار باید بکنیم که آینده ‏تکرار گذشته نباشد و یا حداقل کارهایی را که تا به حال انجام داده‌ایم اصلاح کنيم؟ یا چطور می‌توانیم در زندگی‌مان پیشرفت‌های بزرگی بکنیم؟

پاسخ این سؤال، فوق‌العاده ساده است. برای این‌که از محدودیت‌هایی که به خودتان تحمیل کرده‌اید فاصله بگیرید و با خیال راحت از توانایی‌های بالقوه‌تان استفاده کنید ابتدا باید بدانید واقعاً چه کسي هستید، نه این‌که فکر می‌کنید چه کسي هستید. شما وقتی می‌توانید بفهمید واقعاً چه کسي هستید که صادقانه بدون سرزنش کردن خودتان به شخصیت و رفتارهایی که دارید توجه کنید. برای این‌که آینده‌ي جدیدی بسازید لازم نیست نگران گذشته باشید یا این‌که به گذشته تکیه کنید چون تا زمانی که متوجه الگوهای رفتاری ناخواسته و ناپسندتان نشوید رفتارتان با گذشته هیچ تفاوتی نخواهد داشت. شناخت خود يعنی مشاهده کردن بدون این‌که در مورد وضعیت موجود قضاوت کنید. به عبارت دیگر، يعنی به رفتارتان توجه کنید اما در مورد آن قضاوت نکنید. اگر از این روش استفاده کنید کارهایی که تا به حال به طور خودکار انجام می‌دادید متوقف می‌شوند. به این ترتیب زندگی برایمان ارزشمند و بامعنی می‌شود.

اَريِيل كِين و شيا كِين

برگرفته از كتاب:

راه‌هاي نو از استادان بزرگ براي زندگي بهتر (جلد 3)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات راشين 1387.

Septillion
26th September 2011, 12:23 PM
به خواهرم گفتم، يا او به من گفت بيا با هم بازي خنده بكنيم. در بستر كنار هم دراز كشيديم و شروع به بازي كرديم. البته اول فقط تظاهر به خنده كرديم. خنده‌هاي زوركي. خنده‌هاي خنده‌دار. خنده‌هايي چنان خنده‌دار كه به خنده‌مان انداخت. آنگاه خنده‌ي واقعي آمد، خنده‌ي واقعي و ما را به رهايي بيكران رساند، شليك خنده، خنده‌اي نو، خنده‌اي تكان‌دهنده، خنده‌اي معنوي، خنده‌اي باشكوه، خنده‌اي عالي و شديد و بي‌ملاحظه ... و ما به بي‌پاياني خنده‌هايمان خنديديم ... آه، خنده! خنده‌ي شعف، شعف مطلق. خنده‌ي عميق به معناي زندگي عميق است.

-------------------------------------------------------

آني لكلرك

Anni Leclerc

برگرفته از كتاب:

كتاب خنده و فراموشي؛ برگردان فروغ پورياوري؛ چاپ پنجم؛ تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 1385.

Septillion
26th September 2011, 12:25 PM
غم و اندوه، دستي از جنس حرير و عصايي قوي دارد كه دل‌ها را مي‌گيرد و به وسيله‌ي تنهايي، آن‌ها را به درد وامي‌دارد. لذا تنهايي، هم‌پيمان اندوه است، همان‌طوري كه با هر حركت، روحي مأنوس است. نفس آن جواني كه در برابر تنهايي و تأثيرات غم و اندوه واقع شده، شبيه گل زنبق سفيدي است كه تازه از غلاف خويش بيرون آمده است و در برابر نسيم مي‌لرزد و دل خود را در برابر اشعه‌ي فجر مي‌گشايد و با فرا رسيدن غروب، برگ‌هاي خود را مي‌بندد. اگر جوان هيچ سرگرمي نداشته باشد كه فكرش را مشغول سازد و هيچ دوستي نداشته باشد كه در آرزوها با او شريك شود، زندگي در چشم او همچون زنداني تنگ خواهد بود؛ زنداني كه در اطرافش جز تارهاي عنكبوت نمي‌بيند و از گوشه و كنار آن جز صداي خزيدن حشرات چيزي نمي‌شنود.

جبران خليل جبران

برگرفته از كتاب:

بال‌هاي شكسته؛ برگردان محمدابراهيم كاوري؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات نيك‌فرجام 1387.

Septillion
26th September 2011, 12:26 PM
حاكميت طبيعت در اثر نيروهاي ساكت و خاموشِ آن است. ماه، زيباترين انعكاس صدا را نمي‌سازد، با اين حال، ميليون‌ها تن موج را با خواهش و تمنا به سوي خود مي‌كشاند و پس مي‌زند. ما صداي طلوعِ خورشيد و گردش سيارات را نمي‌شنويم. طلوعِ باشكوه‌ترين لحظات زندگي بشر نيز به آرامي انجام مي‌گيرد، بي‌آنكه طلوعش را به دنيا اعلام كند. در اين سكوت و خاموشي محض، آگاهي از خودمان زاده مي‌شود. حركت نرم و آرام قايق ذهن به سوي مرداب روح، آرام‌ترين چيزي است كه مي‌شناسم، و به مراتب بي‌سروصداتر از فرا رسيدن شب است.

----------------------------------------------------------------

پال برانتون

Paul Branton

برگرفته از كتاب:

سرنوشت خود را رقم بزنيد(توانايي شكل دادن آينده)؛ برگردان نفيسه معتكف؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
26th September 2011, 12:27 PM
آزادی فردي دستاورد تمدن نیست و پیش از آن‌که اصلاً تمدنی وجود داشته باشد، از هر زمان دیگر بیشتر بوده است، البته در آن زمان ارزشی نداشته است، زیرا فرد تقریباً قادر نبوده است از آن دفاع کند. با تکامل تمدن، آزادی فردی محدود می‌شود و اقتضای عدالت این است که هیچ کس از این محدودیت معاف نباشد. آن‌چه در یک جامعه‌ی انسانی به عنوان شوق آزادی به جنبش در می‌آید، ممکن است مقاومتی در برابر بی‌عدالتی باشد و از این‌رو برای تکامل بعدیِ تمدن، مفید و با تمدن، سازگار باشد. اما ممکن است که از بقایای شخصیت اولیه‌ی آن مردم ناشی شده باشد که تمدن، آنان را رام نکرده است و به زمينه‌ای برای ضدیت با تمدن تبدیل شود. بنابراین، شوق آزادی، یا با بعضی از اشکال و مطالبات تمدن می‌ستیزد، یا با خود تمدن در کل آن؛ گمان ‏نمی‌کنم که انسان را با هیچ وسیله بتوان به آن‌جا رسانید که طبیعت او تبدیل به طبیعت موریانه شود. او همواره از خواست خود مبنی بر آزادی فردی در برابر اراده‌ی جمع دفاع خواهد کرد. بخشی بزرگ از درگیری نوع بشر، حول این مسئله متراکم شده است که تعادلی سودمند یعنی سعادت‌بخش، میان این خواسته‌های فردی و فرهنگی جمع پیدا کند. یکی از مشکلات تعیین‌کننده‌ی سرنوشت نوع بشر این است که: آیا می‌تواند با شکل دادن به تمدن، این تعادل را به نحوی برقرار کند یا این تضاد، آشتی‌ناپذیر است؟

زيگموند فرويد

برگرفته از كتاب:

تمدن و ملالت‌هاي آن؛ برگردان محمد مبشري؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر ماهي 1385.

Septillion
26th September 2011, 12:29 PM
بیشتر ما نمی‌دانیم که هدف ما در زندگی دقیقاً چیست، یعنی واقعاً وقت صرف نکرده‌ایم که در درون خود به جستجو پرداخته تا رسالت واقعی خود را کشف کنیم. مسائل مالی، مسئولیت‌ها، کار، و حتی کمبود اوقات فراغت، آن‌چنان ما را از مسیر اصلی منحرف کرده‌اند که حتی نمی‌فهمیم که از چه چیزی واقعاً لذت می‌بریم. این مصالحه‌ای است میان اینکه واقعاً شما که هستید و چه چیزی برای عرضه به جهان داريد. شما باید مقوله‌ي کشف مأموريت واقعی خود در زندگی را اولويّت اول خود بدانید. اگر هدفمند زندگی نکنید به حداکثر توانش خود نخواهید رسید و یا حداکثر توانايی‌های خود را ارائه نخواهید داد.

‏هدف، اینگونه عمل می‌کند. شما در سراسر زندگی خود، سرنخ های ‏بسیاری را برای هدف خود دريافت کرده‌اید. شما مواهب، استعدادها، علائق، نقاط قوّت، و ويژگی‌های کاملاً منحصر به فرد خودتان را داريد و مقرر است که از آنها استفاده کنید. چیزهایی که در زندگی، بیشترین لذت را به شما داده و واقعاً به شما احساس زنده بودن می‌دهند، نشانه‌های ‏دیگری ازهدف‌تان در زندگی می‌باشد.

‏بنابراین خلاصه‌ي کلام این است که مقدّر است کارهایی انجام دهید که برایتان لذّت را به ارمغان می‌آورند. موهبت‌ها و استعدادهایتان مقدّر هستند تا به یاری مردم جهان بشتابند. زندگی کردن با هدف و منظور، نوعی از زندگی است که در عمیق‌ترین سطح، مایه‌ي افتخار روح شماست و آن را تغذیه می‌کند، در حالی که در همان حال به جهان پيرامون شما نیز یاری می‌رساند.

جك كنفيلد

برگرفته از كتاب:

شاه كليد زندگي با قانون جذب؛ برگردان داوود نعمت‌اللهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر معيار انديشه 1388.

Septillion
27th September 2011, 10:27 AM
بسیار کم‌شمارند کسانی که مستقل باشند، زيرا این امتیاز افراد قدرتمند است. هرکس که برای دستیابی به چنین امتیازی بکوشد، حتی اگر بیشترین حق را داشته باشد، ولی مجبور به آن نباشد، ثابت می‌کند که احتمالاً نه فقط قدرتمند، بلکه به نهایت دلیر است. به هزارتويی گام می‌گذارد و خطرات اجتناب‌ناپذیر زندگی را هزاران برابر می‌کند. یکی از این خطرات که کمترین آنان نیز نیست، آن است که هیچ‌کس به چشم نمی‌بیند چگونه و کجا ره‌گم کرده و تنها مانده ‏است و اندک اندک در غار مینوتاروِس
وجدان تکه تکه می‌شود. فرض کنیم که این فرد نابود می‌شود، این رخداد چنان به دور از درک انسانی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را حس کند و دريابد و او نیز نمی‌تواند بازگردد! حتی برای ابراز همدردی انسان‌ها نیز نمی‌تواند بازگردد!

-------------------------------------------------------------------

* مينوتاروس یا مینوتور در اسطوره‌های یونانی، هیولایی به شکل نیمی گاو و نیمی انسان است که از پاسیفانه همسر مینوس، شاه‌کرت، متولد و در هزارتویی که دایدالوس به‌فرمان مینوس ساخته بود، زندانی شد و پسران و دختران جوانی را که به این هزارتو پا مي‌گذاشتند، می‌خورد. سرانجام به د‏ست تزه کشته شد.

نيچه

برگرفته از كتاب:

فراسوي نيك و بد: درآمدي بر فلسفه‌ي آينده؛ برگردان سعيد فيروزآبادي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات جامي، 1387.

Septillion
27th September 2011, 11:13 AM
خبرگزاران، تمام حادثه‌هاي هولناك و عاميانه را از اين طرف و آن طرف شهر جمع‌آوري مي‌كنند كه به خورد مردم بدهند.

من این نکته را زمانی که در یک روزنامه فعالیت داشتم، کشف کردم و متوجه شدم که اگر گزارشِ مثلاً تجاوز یا تروری به آن‌ها نمی‌رسید، چگونه کلافه می‌شدند و با تلاش فراوان سعی می‌کردند از ایالات دیگر نظیر این اخبار و حوادث را کسب کنند و در صفحه‌ی اول خود با حروف درشت بنویسند!

‏البته به کاری که آن‌ها می‌کنند، برچسب اخلاقی یا غیراخلاقی نمی‌توان زد، اما مهم‌ترین لطمه‌ی این کار این است که خوانندگان و شنوندگان خود را در کل دنیا بیزار و نسبت به همه چیز بدبین می‌کند. این خبرنگاران اغلب با تحريف عمدی حوادث و بدتر جلوه دادن آن‌ها، بر تعداد خوانندگان و تیراژ نشریه‌ی خود می‌افزایند.

‏وقتی که خواننده‌ای مظلومانه این اخبار را می‌خواند، ذهن‌اش ناخودآگاه دچار بدبینی و هراس می‌شود.

‏طبق گزارشات و تحقیقات به دست آمده، میزان تروریسم، کشت و کشتار و بمب‌گذاری‌ها در دو سال اخیر کاهش پیدا کرده است، اما از آن‌جا که این خبر، خوش‌آیند و امیدبخش است، به عنوان یک خبر مهم در صفحه‌ی اول روزنامه‌ها منعکس نمی‌شود!

‏وسایل ارتباط جمعی، به دنبال ماجراها و حوادثی هستند که ما به ندرت در طول زندگی خود با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم.

‏زمانی که هواپیمایی سقوط می‌کند، ما به مدت یک هفته از طریق تلویزیون، پا به پای جست‌وجوگران، در محل حادثه قرار می‌گیریم و بیشتر از افراد خانواده‌شان اشک می‌ریزیم، و این داستان، در هفته‌ی بعد هم پس از یافتن «جعبه‌ی سیاه»، ادامه پیدا می‌کند و ما را در جریان مو به موی آخرین صدای خلبان قرار می‌دهند. در حالی که در روزگار ما ثابت شده است که پروازهای هوایی از همه‌ی وسایل دیگر امن‌ترهستند، و میلیون‌ها هواپیما، همچنان پشت سرهم، بدون هیچ حادثه‌ای در حال نشستن و برخاستن‌اند، و همه ساله، امنیت پروازهای هوایی با پیشرفت تکنولوژی بیشتر تایید می‌شود. اما آیا هیچ‌کدام از این‌ها در اخبار می‌آید؟ خیر!

‏از آن جا که خود من به دلیل سمینارهای متعدد ناگزیر به پروازهای مکرر هستم، متوجه می‌شوم که این به اصطلاح اخبار، چگونه ذهن ما را آشفته می‌کند و مسافران بی‌چاره را با هر تکان ساده و طبیعی هواپیما، به وحشت می‌اندازد: حالت چشم‌هاشان تغییر می‌کند و با نگرانی، دست‌های خود را روی دست گیره‌ها فشار می‌دهند.

‏اگر قرار باشد که ما برای شنیدن مطالب درون اتومبیل خویش اختیاری داشته باشيم، بهتر است دو موضوع را انتخاب کنیم: یکی اطلاعات عمومی، و دیگری روان‌شناسی کاربردی.

‏به طوری که «امرسن» می‌گوید: «ما سرانجام به آن جايی می‌رسیم که در تمام طول روز فكرش را مي‌كنيم.»

استيو چندلر

برگرفته از كتاب:

با يكصد روش زندگي خود را متحول كنيد؛ برگردان ناهيد كبيري؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ثالث 1388.

Septillion
27th September 2011, 11:15 AM
روبسپير


سخني از اين جستار: «وقتي كه مي‌بينم سيل انقلاب انبوهي از بدي‌ها را همراه فضيلت‌ها درهم‌وبرهم مي‌غلتاند، از ترس اين‌كه همنشيني با مردان هرزه مرا به پستي بكشاند، بر خود مي‌لرزم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~

روبسپير كه بر توطئه‌ها آگاه است، در محل ژاكوبن مي‌گويد:

« من از گذشته پند گرفته‌ام، و آينده را پيش‌بيني مي‌كنم. چرا بايد به نظام چيزهايي تن داد كه در آن دسيسه مدام بر حقيقت پيروز مي‌شود و عدالت يك دروغ است؟ چرا كثيف‌ترين سوداها جاي منافع مقدس بشريت را مي‌گيرد؟ چگونه مي‌توان شكنجه‌ي ديدارِ اين جانيان را كه به طور دهشتناك جاي همديگر را مي‌گيرند و جان زشت خود را زير پوشش پرهيزكاري و حتي دوستي پنهان مي‌دارند، تحمل كرد؟ وقتي كه مي‌بينم سيل انقلاب انبوهي از بدي‌ها را همراه فضيلت‌ها درهم‌وبرهم مي‌غلتاند، از ترس اين‌كه همنشيني با مردان هرزه مرا به پستي بكشاند، بر خود مي‌لرزم. اما اكنون، كين خشم‌آلودشان را كه ميان من و آنها راه گذرناپذيري به وجود آورده است، تقديس مي‌كنم. آنها مرا خواهند كشت!»

-------------------

* شخصيت درامي‌ست به همين نام. «رومن رولان» هنگامي آن را به پايان رساند كه هفتاد و دو سال از عمرش مي‌گذشت.

رومن رولان

برگرفته از كتاب:

رومن رولان (زندگي و آثار)؛ گردآوري و برگردان بدرالدين مدني؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات شباهنگ 1386.

Septillion
27th September 2011, 11:17 AM
سخني از اين جستار: «دیگر وقت آن ‏گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح ‏خشك و بی‌بُروُبرگرد...»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

... ادبیات کودکان باید پلی باشد بین دنیای رنگین بی‌خبری و در رؤیا ‏و خیال‌های شیرین کودکی، و دنیای تاریک و آگاه غرقه در واقعیت‌های ‏تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگترها. دیگر وقت آن ‏گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح ‏خشك و بی‌بُروُبرگرد... که نتیجه‌ي کلی و نهایي همه‌ي این‌ها بی‌خبر ماندن ‏کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است. آیا نباید ‏درک علمی و درستی از تاریخ تحول و تکامل اجتماعات انسانی به ‏کودک بدهيم؟ چرا می‌گويیم دروغگویي، ... دزدی بد است؟ چرا ‏نمی‌آییم ریشه‌های پیدایش و رواج و رشد دروغگویي و دزدی را برای بچه‌ها روشن کنیم؟... باید جهان‌بینی دقیقی به بچه داد، معیاری به او ‏داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و ‏موقعیت‌های دگرگون شونده‌ي دایمی و گوناگونی اجتماعی ارزیابی کند.

از مقدمه‌ي كتاب اولدوز و كلاغ‌ها

صمد بهرنگي

برگرفته از كتاب:

يادمان صمد بهرنگي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات كتاب و فرهنگ 1379.

Septillion
27th September 2011, 11:18 AM
سخني از اين جستار: «برای برخورداری از صداقتی معصومانه، باید معصومانه با خودمان صادق باشيم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

درستی مثل استقامت، شجاعت و تلاش، یک ارزش است. حتی بیشتر از آن، ارزشي است که ضامن همه‌ي ارزش‌های دیگر خواهد بود. درستی هر انسان به نسبت پایبندی او به عالی‌ترین ارزش‌ها سنجیده می‌شود. درستی صفتی است که سایر ارزش‌ها را در وجود شما حفظ می‌کند و باعث می‌شود زندگی‌تان را بر پایه‌ي آنها استوار کنید.

‏درستی، زیربنای شخصیت است و ساختن شخصیت، مهم‌ترین وظیفه‌ي ماست. ساختن شخصیت یعنی خودمان را ملزم کنیم که در هر شرایطی صادقانه رفتار کنیم.

‏برای برخورداری از صداقتی معصومانه، باید معصومانه با خودمان صادق باشيم. باید واقعاً با خودتان صادق باشید. فقط انسانی که با عالی‌ترین ارزش‌ها و فضایل، زندگی می‌کند، واقعاً به درستی و صداقت رسیده است. وقتی متعهد می‌شوید که با درستی زندگی کنید، همیشه معیارهایتان را بالا می‌برید و تصوری را که در مورد درستی و صداقت دارید مدام اصلاح خواهید کرد.

‏فقط با نگا ه ‏کردن به کارهای روزمره‌‌تان می‌توانید میزان درستی و صداقت خودتان را بسنجید. می‌توانید با زیر نظر گرفتن واکنش‌ها و برخوردهایتان با فراز و نشیب‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی و عادت‌هایی که دارید خودتان را بشناسید.

‏جلوه‌ي ‏بیرونی درستی و صداقت، عالی کار کردن است. شخصی که کاملاً با خودش صادق است، مرد ‏عمل است و تلاش می‌کند تا بهترین کار را ارائه بدهد. این فرد حتی بعضی اوقات به طور ناخودآگا ه ‏تشخیص می‌دهد که اعمالش نشان‌‏دهنده‌ي شخصیت واقعی او هستند.

برايان تريسي

برگرفته از كتاب:

راه‌هاي نو از استادان بزرگ براي زندگي بهتر (جلد 2)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات راشين 1387.

Septillion
27th September 2011, 11:20 AM
سخني از اين جستار: «پیش‌گویی، به خودی خود، فاقد ارزش است. بستگی به این دارد که بتواند قدرتی بر تو اعمال کند یا نه.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سخت منقلبم. احساسی از پیروزی با حرکاتم درآمیخته است. گاه که به آن موضوع می‌اندیشم و مردم، مرا با شک و هراس می‌نگرند، متوجه می‌شوم که دیوانه‌ام می‌پندارند. خودم نیز دچار سوءظن شده‌ام. آه نه، من دیوانه نیستم.

امروز داستان امپراتور فریدریش[2] را می‌خواندم که برایش پیش‌بینی کرده بودند، در شهری که پيشوند آن واژه‌ی «فلور» باشد، از دنیا خواهد رفت. او از رفتن به شهرهای فلورانس[3] و فلورنتینوم[4] خودداری می‌کرد، با وجود این، یک بار به فلورنتینوم رفت و همان‌جا درگذشت. چرا؟

پیش‌گویی، به خودی خود، فاقد ارزش است. بستگی به این دارد که بتواند قدرتی بر تو اعمال کند یا نه. اما اگر چنین شود، پیش‌گویی، درست از آب درآمده و برآورده می‌شود. اما چگونه؟ و آیا آن پیش‌گویی که در درون شخص من پدید آمده و مدام نیز تقویت می‌شود، باارزش‌تر از آنی نیست که در خارج شکل می‌گیرد؟ و آیا این آگاهی هیجان‌انگیز از زمان مرگ‌مان، مشکوک‌تر از دانستن مکان مرگ‌مان است؟ آه، گونه‌ای پیوستگی جاودان میان انسان و مرگ وجود دارد. تو می‌توانی با اراده و باورت، حیطه‌ی مرگ را در اختیارت بگیری، می‌توانی آن را جلو بکشی تا به سویت آید، در ساعتی که بدان باور داری...

-----------------------------------------------------------------------------

1- Thomas Mann : نويسنده‌ي آلماني (1955- 1875).
2- Friedrich
3- Florenz
4- Florentinum

توماس مان [1]

برگرفته از كتاب:

در ***** مرگ؛ برگردان رضا **** و پريسا رضايي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر چشمه 1388.

Septillion
27th September 2011, 11:22 AM
خوش‌خیالی باطل


هیچ کس حتی برای یک لحظه نباید گرفتار این خوش‌خیالی باطل شود که با شکست آلمان هیتلری، فاشيسم برای ابد به گور سپرده شده است یا با سرنگون شدن حکومت سرهنگان در یونان، سرهنگان سراسر جهان به این نتیجه‌ی تاریخی رسیده‌اند که سرنیزه و گلوله برای حکومت کردن، وسیله‌ی قابل اعتمادی نيست. چرا که فاشیست‌ها با مغز و منطق، اندیشه نمی‌كنند و لاجرم،‏ هرگز از تاریخ چیزی فرا نمی‌گیرند.

------------------------------------------------------

احمد شاملو

* همچون كوچه‌يي بي‌انتها (گزينه‌يي از اشعار شاعران بزرگ جهان)- نگاه 1376.

Septillion
27th September 2011, 11:23 AM
سخني از اين جستار: «شرکت‌های ‏موفق، آن‌هايی هستند که کارکنان خود را به چشم شریک می‌نگرند، نه ابزار.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

توماس،ج. پیترز[1] و رابرت، اچ. واترمن[2] نویسندگان کتاب «در جستجوی بهروزی»، ‏عوامل گسترش شرکت‌ها را خلاصه کردند. یکی از عوامل اصلی که کشف کردند، محبت و ‏توجه به دیگران بود. به نظر آنها «در میان شرکت‌های بزرگ درجه اول، كمتر عاملی را می‌شد ‏یافت که به قدر احترام به افراد، عمومیت داشته باشد.» طبق بررسی‌های این دو تن، شرکت‌های ‏موفق، آن‌هايی هستند که کارکنان خود را به چشم شریک می‌نگرند، نه ابزار. در یک تحقیق ‏مربوط به شرکت هولت- پاکارد[3]، هیجده نفر از بیست و دو نفرمدیران اجرایی شرکت اظهار کردند که موفقیت شرکت به علت فلسفه‌ي مردمی آن است. کار این شرکت، خرده‌فروشی نیست که با مردم، سروکار داشته باشد. در ضمن، شرکت خدماتی هم نیست که در پی شهرت و جلب رضایت عمومی باشد. شرکتی است که با پیچیده‌ترین پیشرفت‌های مدرن تکنولوژی سروکار دارد. ولی حتی در چنین شرکتی، مساله‌ي عمده، رفتار شایسته با مردم است.

--------------------------------------------------

1. Thomas, J. Peters
2. Robert H. Waterman Jr
3. Hewlett-Packard

آنتوني رابينز

برگرفته از كتاب:

به سوي كاميابي (نيروي بيكران)؛ برگردان مهدي مجردزاده كرماني؛ چاپ سي و پنجم؛ تهران: مؤسسه فرهنگي راه بين 1387.

Septillion
27th September 2011, 11:25 AM
روزی برنسلی همراه همسر و دو پسرش به تماشای یک مسابقه‌ي هاکی رفته بودند و همسرش مشغول مطالعه‌ي برنامه‌ي بازی‌ها بود که ناگهان متوجه چیزی شد، او گفت: «راجر آیا تاریخ تولد این مردان جوان را می‌دانی؟»

‏برنسلی گفت: «بله آن‌ها همه بین شانزده تا بیست سال دارند، بنابراین همه‌ي آن‌ها باید در اواخر دهه‌ي 1960 ‏متولد شده باشند.» همسرش پائولو گفت: «نه نه منظورم ماه تولدشان است.»

‏برنسلي می‌گفت: «من ابتدا فکر کردم که او دیوانه است، اما وقتی به لیست نگاه کردم واقعاً متعجب شدم. بنا به دلایلی، تعداد افراد متولد شده در ماه‌های ژانویه، فوریه و مارچ به طور عجیبی در این لیست بالا بود.»

‏برنسلي آن شب به خانه رفت و تاریخ تولد بسیاری از بازیکنان حرفه‌ای هاکی را از نظر گذراند و از دیدن نتایج مشابه متعجب شد، سپس به همراه همسر و یکی از همکارانش به جمع‌آوری آمار بازیکن‌های لیگ‌های هاکی اقدام کرده و باز هم نتایج مشابهی تکرار شد. میزان تولد بازیکن‌های هاکی در ماه ژانویه به طور عجیبی، بیش از سایر ماه‌های سال بود و دومین و سومین تراکم تولد به ترتیب مربوط به ماه‌های فوریه و مارچ بود. آن‌ها متوجه شدند که در لیگ‌های هاکی، تعداد افرادی که در ماه ژانویه متولد شده‌اند، 5/5 ‏برابر افرادی است که در ماه نوامبر به دنیا آمده‌اند. سپس به سراغ تیم‌های برگزیده‌ي نوجوانان رفتند تا این نوجوانان را که ستاره‌های آینده‌ي مسابقات هاکی از بین آن‌ها انتخاب می‌شدند، بررسی کنند و باز هم داستان به همان منوال تکرار شد. هر چه بیشتر جستجو می‌کردند، مطمئن‌تر می‌شدند چیزی که می‌بينند تنها یک رویداد تصادفی نیست، بلکه قانون استوار و ثابت هاکی کانادا است. در هر گروه ‏از باريکن‌های برگزیده‌ي ‏هاکی، 40 ‏درصد از بازيکن‌ها در ماه‌های ژانویه، فوریه و مارچ، 30 ‏درصد در ماه‌های آوریل، می و ژون، 20 ‏درصد، جولای، آگوست، سپتامبر و 10 ‏درصد در ماه‌های اکتبر، نوامبر و دسامبر متولد شده ‏بودند.

‏برنسلي می گفت: «در تمام سال‌های کار روانشناسی‌ام هرگز اثر یک پدیده‌ي طبیعی را تا به این حد ندیده ‏بودم، حتی نیازی به استفاده ‏از آمار نبود، قفط کافی بود نگاهی به لیست‌ها یباندازیم.»

‏برگردید و دوباره ‏به لیست بازيکن‌های تيم مدیسن هت روستر نگاهی یباندازید. اکنون متوجه این واقعیت شدید؟ 17 ‏نفر از 25 ‏بازیکن تیم در ماه‌های ژانویه، فوریه، مارچ یا آوریل متولد شده‌‏اند.

این واقعیت، هیچ ربطی به نجوم و طالع‌بینی ندارد، هیچ سرّی هم در سه ماه اول سال میلادی نهفته نیست. کاملاً ساده ‏است، زمان انتخاب بچه‌ها برای ورود به تیم هاکی کانادا، اول ژانویه است و کسانی که در روز اول ژانویه، ده ‏سال‌شان تمام باشد، برای ورود به تیم هاکی واجد صلاحیت هستند و کسانی که در اولین روزهای ژانویه متولد شده‌اند، فقط به خاطر چند روز مجبورند یک سال صبر کنند، اما دوازده ‏ماه ‏برای بچه‌هایی که دوران پیش از بلوغ را می‌گذرانند، فرصت خوبی است تا از نظر جسمی رشد قابل ملاحظه‌ای داشته باشند و با شروع فصل جدید انتخاب بازیکنان هاکی، با جسمی بزرگتر و آماده‌‏تر وارد تیم شوند و بدین ترتیب، قادر خواهند بود که بيش از سایر هم‌تیمی‌های‌شان بدرخشند.

‏در کانادا یبش از هر جای دیگر دنیا شور و شوق هاکی وجود دارد، مربی‌ها برای انتخاب بازیکن‌های برتر به سراسر کشور سفر می‌کنند تا مستعدترین افراد را از بين بچه‌های 9-10 ساله انتخاب نمایند، در اینجا احتمال این‌که بچه‌های بزرگتر(همان‌هایی که نسبت به سایرین از چند ماه اضافه سود برده‌اند و حرکات هماهنگ بیشتری دارند) توجه مربی‌ها را جلب کنند، بسیار بیشتر است. بدین ترتیب بعد از انتخاب شدن برای حضور در این تیم‌ها، آن‌ها از نعمت داشتن هم تیمی‌ها و مربی‌های بهتر برخوردار شده و در هر فصل بین 50 ‏تا 75 ‏مسابقه می‌دهند، در حالی که بازیکن‌های حاضر در تیم‌های معمولی و خانگی در هر فصل فقط 20 ‏مسابقه دارند. آن‌ها اکنون بیش‌تر از دو برابر دیگران تمرین می‌کنند و همین مسأله باعث متفاوت شدن و درخشیدن آن‌ها می‌شود. نه اینکه آن‌ها لزوماً از بقیه بهتر هستند، بلکه در ابتدا، تاریخ تولد آن‌ها و این‌که چند ماهی از سایرین بزرگتر هستند باعث می‌شود که برای حضور در تیم‌های برتر، انتخاب شده و در سال‌های بعد و در سنین 13 ‏و 14 ‏سالگی، برخوردار بودن از مربی‌های بهتر و تمرین‌های اضافی است که آن‌ها را واقعاً از سایرین بهتر کرده و به آن‌ها فرصت می‌دهد تا به لیگ‌های برتر بپیوندند.

مالكولم گلدول

برگرفته از كتاب:

نخبگان چگونه نخبه مي‌شوند!؛ برگردان فائزه عسكري و فرناز عسكري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر سبزان 1389.

Septillion
27th September 2011, 11:27 AM
زندگی یعنی دیگری بودن. حتی احساس آن‌چه که امروز دریافتی، و آن‌چه ‏که دیروز احساس می‌كردی، ممكن نیست؛ امروز، احساس آن‌چه كه دیروز دریافتی، به معنای عدم احساس است - امروز- به یاد آوردن چیزی كه انسان ‏دیروز احساس كرده است، یعنی امروز، جنازه‌ي زندگی کسی بودن، كه امروز زندگی بر باد رفته بود.

‏پاک كردن جدول روزانه از همه چیز تا روز بعد، نو شدن با هر سپیده‌ي ‏صبح، در نوسازی مدام باکره‌گی ادراک - این و فقط همین، به زحمتِ بودن و ‏داشتن می‌ارزد، تا آن باشی یا مالک‌اش باشی، که ما به شكل ناقص، هستیم. سپیده‌ي صبح در جهان اولین است. این رنگ زرد متمایل به سفید كرم و ‏صورتی هرگز بدین شکل بر صورت نتایده بود، طوري که مجتمع‌های ‏مسكونی، در غرب چشمان شیشه‌ای، سکوت را بنگرد و با افزایش نور، ‏تابنده‌تر شود. هرگز چنین لحظه‌اي، نوری، و نیز چنین ادراکی بر من ظاهر ‏‏نشده بود. آن‌چه که فرداست، چیز دیگری است، و آن‌چه که من بعد از آن ‏می‌بینم، چشمان جدیدی انباشته از تصویر ذهنی جدید است.

‏ای کوه‌هاي رفیع شهر! ای بناهای بلندي که دامنه‌ي سراشیبی را امن و فراخ‌تر می‌سازید، اي بناهاي متنوع بر فراز و نشیب که از درون سایه‌ها و حریق ‏منشعب می‌شوید، شما امروزید، شما من‌اید، چون شما را همان‌گونه که هستید، مي‌بينم و من از اين گوشه شما را مانند كشتي، كه از كشتي ديگري پيش مي‌گيرد، و هنگام عبور انتظار ناشناخته‌اي (؟) را بيدار مي‌كند، دوست دارم.

فرناندو پسوآ

برگرفته از كتاب:

كتاب دلواپسي؛ برگردان جاهد جهانشاهي؛ چاپ نخست؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1384.

Septillion
27th September 2011, 03:59 PM
سخني از اين جستار: «همواره به یاد داشته باشیم که انحرافات بزرگ، از خطاهای کوچك شروع می‌شوند و خطاهای کوچك به مرور زمان تبدیل به کژی می‌شوند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گزینه‌ی دیگر برای محافظت از رفتار و منش خود، اجتماع محدود ‏است. ما قادر به پرهیز از گفت‌وگو با همكاران نیستیم و نمی‌توانیم به ‏درخواست ملاقات با آن‌ها و یا حتا دیدن برخی از خویشاوندان جواب رد ‏بدهيم و مابقی زندگی خود را در انزوا بگذرانیم. ولی می‌توانیم زمان
‏سپری کردن اوقات خود با این افراد را به حداقل برسانیم تا با این كار، ‏توانایی آنان در تاثیرگذاری بر خود را کاهش دهیم.

‏البته برخی از افراد وجود دارند که ما می‌توانیم مدت زمانی را با آن‌ها بگذرانیم، ولی این زمان نباید «ساعت‌ها» ادامه داشته باشد. برخی هستند که حتا ‏ساعت‌ها ماندن در کنار آن‌ها هم تاثیر منفی بر ما ندارد، ولی نباید هم‌نشینی با ‏این‌ها هم به چند روز برسد. البته نه هنگامی که رسیدن به رؤیاها در خطر بیافتد.

‏تاثیر بیش از اندازه و مفرط، همان تاثير ناحق و بی‌مورد است. ما گاهی ‏اوقات می‌توانیم از اجبار برای پایان دادن به یک رابطه با دوستی که اثر ‏منفی بر ما می‌گذارد، دوری كنيم و این کار با ظرافت کم کردن اوقات ‏سپری شده با این فرد، محقق می‌شود. توجه داشته باشید که ما باید در مورد همین محدودسازی رابطه‌ها هم دقت کافی را مبذول داریم. تاثیرات اتفاقی و ضمنی بسیار نافذ هستند، چون می‌توانند ذره ذره تل‌انبار شوند و یک تاثیر انباشته را شكل بدهند و دیدن این نوع تاثیر بسیار مشكل است. ما باید همواره به یاد داشته باشیم که انحرافات بزرگ، از خطاهای کوچك شروع می‌شوند و خطاهای کوچك به مرور زمان تبدیل به کژی می‌شوند.

جيم رآن

برگرفته از كتاب:

پنج قطعه‌ اصلي از پازل زندگي؛ برگردان توحيد فريدوني و رامين درگاهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ذهن‌آويز 1388.

Septillion
27th September 2011, 04:00 PM
سخني از اين جستار: «در حال حاضر، میلیون‌ها انسان هستند که از سلامتی بسیار ناچیزی برخوردارند، اما زندگي شادی را برای خود فراهم نموده‌اند و از آن لذت می‌برند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شاید بعضي از شما به خاطر اینکه مراقبت از سلامتی را در لیست گام دوم نگنجانیده‌ام، متعجب شده باشید. گذشته از این مسئله‌ای که تکرارش برای هر كسي ضروري می‌باشد، برخورداري از سلامت است که بنابر اسطوره‌هاي قدیمی، قسمت ناخودآگاه ذهن انسان را تغذیه می‌نماید.

‏در حال حاضر، میلیون‌ها انسان هستند که از سلامتی بسیار ناچیزی برخوردارند، اما زندگي شادی را برای خود فراهم نموده‌اند و از آن لذت می‌برند. در میان این افراد، تعداد قابل توجهی وجود دارند که با وجود ناتوانی که دارند، باز هم از شرايط خود راضي هستند!!

‏این شرایط نه تنها به این دلیل است که بيماری و مشکلات پیش‌آمده را ‏باور کرده‌اند، بلکه این حالت، زنگ بیدار باش است که انسان را وادار مي‌کند در مورد ناپایداری روزگار و سبک زندگي که در گذشته داشته است، بیندیشد.

‏شاید این شرایط، زمانی را فراهم آورد تا شخص براي ایجاد بعضي از تغییرات در زندگي، برنامه‌ریزی نماید، اما مطمئناً فرصت دیگری نیز فراهم می‌آورد تا از این به بعد وقت داشته باشید در تنهایی بنشینید، چاي و کیک عصرانه را میل نمایید ، برای خود برنامه‌ریزی کنید که متضمن سلامت روحی و آرامش زندگي‌تان باشید.

گيل ليندن فيلد

برگرفته از كتاب:

پيروزي افكار موفق(ميانبري براي بازگشت به زندگي)؛ برگردان الهام مباركي‌زاده؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات پل 1386.

Septillion
27th September 2011, 04:02 PM
سخني از اين جستار: «زیبايی به طور مطلق خواستنی است زیرا تمایل نهائی آدمی را بر آورده می‌سازد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏اگرکسی در واقعیت بیفایدگی نهائی زیبايی شک دارد ، کافی است که اعمال آدمیان را پی جويی کند تا ببیند سرانجام همه‌ي آنها به کجا می‌کشد . از هرکس دلتان می‌خواهد بپرسید که چرا چنین وچنان کرده است؛ و بعد ازهمه‌ي حرفها پاسخ آخریش به اینجا می‌رسد که هر چه کرده به خاطر لذت بردن از زیبايی بوده است . دیگر بالاتر از آن چیزی ندارد که بگوید . برای پول کار می‌کند . پول را پای قیمت اتوموبیلش می‌پردازد. اتوموبیل را به کار می‌کشد ‏تا او را - هنگامی که نمی‌خواهد به محل کارش برود تا پول بیشتری به دست بیاورد- به جايی که بیشتر مورد پسندش است برساند . آن جا بیشتر مورد پسندش است چون برایش زیباتر است. در مقابل هر «چرا» - «چرا کار می کنید؟» «چرا پول لازم دارید؟ » «چرا طالب اتوموبیل ، غذا ، لباس ، اجاق گاز هستید؟» وی پاسخی دارد . لیکن برای سؤال «چرا طالب زیبای هستید؟» هیچ چیز نمی‌تواند بگوید. زیبايی مطلقاً فایده‌ای ندارد، زیرا هیچ‌گاه وسیله برای رسیدن به چیز دیگری نمی‌شود. زیبايی به طور مطلق خواستنی است زیرا تمایل نهائی آدمی را بر آورده می‌سازد.

اريك نيوتن

برگرفته از كتاب:

معني زيبايي؛ برگردان پرويز مرزبان؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
27th September 2011, 04:03 PM
سخني از اين جستار: « اساس غرور، اعتقادی به خویشتن است که از پیش وجود دارد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تفاوت میان خودپسندی و غرور در این است که غرور، اعتقاد ‏راسخ به ارزش فوق‌العاده‌ي ‏خویش در زمینه‌ای خاص است، اما خود‏پسندی، ‏خواستِ ایجاد ‏چنین اعتقادی در ديگران است و معمولاً با این آرزوی نهان ‏همراه ‏است که در نهایت، خود ‏نیز بتوانیم به همان اعتقاد ‏برسیم. بنابراین، غرور، از درون انسان نشأت مي‌گیرد ‏و در نتیجه، قدرد‏انی مستقیم از خویشتن است، اما خودپسندی، کوششی است برای جلب قدردانی از بیرون، یعنی دستیابی غیرمستقیم به قدردانی است. ازاین‌رو خودپسندی، آدمی را پرگو و غرور، کم‌گو می‌كند. اما فرد خودپسند باید بداند که احترامی را كه طالب آن است، با سکوت مداوم، آسان‌تر و مطمئن‌تر می‌توان به دست آورد تا با سخن گفتن، حتی اگر زیباترین سخنان باشد. آدمی نمی‌تواند عمداً مغرور باشد، بلکه فقط می‌تواند تظاهر به غرور کند. اما در این صورت هم مانند کسي که نقشی را ایفا می‌کند، به زودی واقعیتش برملا مي‌گردد، زیرا فقط اعتقاد ثابت عمیق و تزلزل‌ناپذیر به امتیازات و ارزش‌های برتر خویش، آدمی را مغرور می‌کند. ممکن است این اعتقاد نادرست باشد یا فقط بر پایه‌ي امتیازات بیرونی و قراردادی استوار باشد - با این همه اگر واقعاً و به طور جدی وجود داشته باشد، خدشه‌پذیر نیست، زیرا غرور، در اعتقاد ریشه دارد و مانند همه‌ي انواع شناخت، تحت انقیاد ما نیست. وحشتناک‌ترین دشمن آن، به عبارت دیگر بزرگ‌ترین مانع آن، خودپسندی است که در پی تحسین و تمجید دیگران است تا احترام به خویش را بر این شالوده بنا کند، حال آنکه اساس غرور، اعتقادی به خویشتن است که از پیش وجود دارد.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

در باب حكمت زندگي؛ برگردان محمد مبشّري؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نيلوفر 1388.

Septillion
27th September 2011, 04:05 PM
سخني از اين جستار: « همه‌ي ما گاهی اوقات دعوا می‌کنیم و این طبیعت انسان است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏مهم نیست چه کسی شروع کرده است. مهم نیست درباره‌ي چه چیز بوده است. مهم نیست چه کسی درست می‌گوید و چه کسی غلط. مهم نیست نقشه‌ي چه کسی بوده است. هر دوی شما مثل بچه‌های ننر رفتار می کنید و باید بلافاصله به اتاق‌تان برويد. شوخی به کنار، همه‌ي ما گاهی اوقات دعوا می‌کنیم واین طبیعت انسان است. اگرمی خواهید یک بازيگر متعهد باشید، از حالا به بعد باید اولین کسی باشید که می‌گويد ‏ببخشید. فقط همین. پایان قاعده. چرا؟ چون این کاری است که عاملان به قواعد انجام می دهند. ما اولین نفرهستیم. ما از بابت اول بودن احساس غرور می کنیم، ‏چون چنان شخصیت محکمی داریم که اگر بگوییم ببخشید به غرورمان برنمی‌خورد. ما احساس ضعف، تهدید شدن یا به چالش کشیده شدن نمی‌کنیم. ما می‌توانیم بگوییم ببخشید و هم چنان نیرومند بمانیم. ما می‌توانیم بگوییم ببخشید و وقار و احترام خود را حفظ ‏کنیم.

‏ما می‌گویيم ببخشید، چون متأسفیم. ما متأسفیم که وارد هرگونه درگیری شده‌ایم.
‏چنانچه وارد دعوا شده باشيم، صرفنظر از این که تا چه اندازه جزیی یا کم اهمیت باشد، مرتکب خطاهایی جدی شده‌ایم و لذا باید اولین کسی باشيم که معذرت می‌خواهد، چون صرفنظر از ماهیت مجادله، در مسیر غلط قرار گرفته‌ایم. مهم نیست ماجرا چه بوده است، ما اول می‌گوییم ببخشید چون شریف، مهربان، سخاوتمند، عاقل، بالغ و خوبیم. می دانم، می دانم، خواهید گفت چگونه می‌توانم همه این خصوصیات را داشته باشم و باز هم بگويم ببخشید. توقعی بی‌جا است. فقط این کار را بکنید و ببینید چه احساس خوبی داريد. از بلندی‌های اخلاق، چشم‌انداز همواره بسیار جذاب است.

مي‌توانيم بگوييم ببخشيد و شرافت و احترام خود را حفظ كنيم.

ريچارد تمپلر

برگرفته از كتاب:

راه و رسم زندگي بهتر؛ برگردان عباس مخبر؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات آهنگ ديگر 1387.

Septillion
27th September 2011, 04:06 PM
آدمی به پاداش دلزدگی، بزدلی و ملال بسیارش - همه‌ي این‌ها لاجرم كُنج انزوای بی‌دوست، بی‌کتاب، بی‌وظایف و بی‌رنج‌ها را با خود به ارمغان می‌آورند - فقط همان ربع ساعات درنگ عمیق در خویش و طبیعت را به حاصل می‌آورد. آن‌که با تمام ‏توان علیه ملال سنگر می‌گیرد و با آن می‌ستیزد، با خویشتن خود نیز به ستیز برخاسته؛ او هرگز نیرومندترین جرعه‌ي فرح‌بخش را از درونی‌ترین چشمه‌ي خود برای نوشیدن برنخواهد گرفت.

نيچه

برگرفته از كتاب:

آواره و سايه‌اش؛ برگردان علي عبداللهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر مركز1384.

Septillion
27th September 2011, 04:07 PM
ارج نهادن و محترم شمردن به معنای رعایت حقوق خاک، آب، گياهان و جانوران مانند حقوق خودمان است. ما در قیاس با سایر اجزاء و عناصر طبیعت نباید خود را موجوداتی برتر که به لحاظ دانایي بیشتر در رأس قله‌ي بلند تکامل استقرار دارد، به شمار آوریم. در واقع ما همراه با درختان، سنگ‌ها، گرگ‌هاي صحرایي، عقاب‌‌ها و ماهی‌ها و وزغ‌ها که هر یک رسالت خودشان را تحقق می‌بخشند، حلقه‌های زنجیره‌ي مقدس زندگی را تشکیل می‌دهیم.

----------------------------------------------

* Wolf Song

ولف سانگ


برگرفته از كتاب:

انديشه‌هاي ماندگار(تحليل افكار پيشوايان و فرزانگان عالم)؛ برگردان محمدرضا آل ياسين؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات هامون 1387.

Septillion
27th September 2011, 04:09 PM
سخني از اين جستار: «چنان‌كه سنگ استوار را باد نلرزاند، خردمندان نيز از نكوهش و ستايش ترديد به‌دل راه ندهند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گر كسي را ديدي كه نشانت داد از چه پرهيز بايد كرد و نكوهش كند و هوشمند است، چنان پيرويِ او كن كه گويي از گنج پنهان سخن مي‌دارد و اين پيرو، وي را بهتر از پيرو داناي گنج نهان سود دارد.

بگذار خردمند پند دهد و تعليم دهد. و آنچه را ناشايست است، منع كند. فرزانه، محبوب نيكان باشد و منفور بدان.

بدكاران را يار مگير و دوستِ خسان مباش. با نيكان، دوستي كن و بهترين مردمان را دوست گير.

آن‌كه در نوشيدن اندازه نگه دارد، شادمان و با آرامش خاطر زيد: فرزانه همواره چنان كه گزيدگان آموخته‌اند به آيين دل شاد دارد.

مقنيان هرجا خواهند آب برند؛ كمانگيران تير در كمان كنند؛ درودگران از چوب چيزها كنند؛ خردمندان خود را سازند.

چنان‌كه سنگ استوار را باد نلرزاند، خردمندان نيز از نكوهش و ستايش ترديد به‌دل راه ندهند.

خردمندان چون به داد گوش سپارند، همچون درياي ژرف و آرام، آرامش يابند.

نيكان در همه حال با احتياط گام زنند؛ نيكان از براي برآوردن خواهش شهواني سخن نگويند؛ خردمندان در غم و شادي هرگز به هيجان نيايند و افسرده نگردند.

گر كس از براي خويش يا ديگران پسر، ثروت، و سروري آرزو نكند و پيروزي خويش را به شيوه‌هاي نادرست نخواهد، نيك، خردمند، و پارسا باشد.

بودا

برگرفته از كتاب:

تري ويوتراپيتاكا؛[ويرايش فريدريش ماكس مولر]؛ خرد بودا؛ برگردان مهدي باقي – شيرين مختاريان؛ آبادان: پُرسش، 1386.

Septillion
27th September 2011, 04:10 PM
اکتشافات مهم علمی نیست که اشکال می‌آفریند، زیرا کسب اطلاعات، همیشه بهتر از در جهل باقی ماندن است، صرف‌نظر از اینکه چه اطلاعات و چه جهلی باشد. اشکال در اعتقادی است که ورای اطلاعات وجود دارد. اينکه اطلاعات کسب شده، دنیا را متحول خواهد کرد، چنین نیست و اطلاعات بدون درک و فهم انسان، همانند پاسخ بدون پرسش است. این خود بی‌معنی است و باید بگویم درک انسانی فقط از طریق هنر میسر و ممکن می‌شود. هنر می‌تواند چشم‌اندازی برای آنان بیافریند که در آن، اطلاعات تبدیل به حقیقت می‌شود... .

آركيبالد مك‌ليش

برگرفته از كتاب:

زندگي در اينجا و اكنون(هنر زندگي متعالي)؛ برگردان مهين ميلاني؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات فراروان 1386.

Septillion
28th September 2011, 09:50 AM
سخني از اين جستار: «ما بايد خوبي را در هرجا پيدا مي‌كنيم، بگيريم و بكوشيم تا بدي را از هرجا كه هست، دور سازيم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اكنون در هر كشوري، مردم تصور مي‌كنند كه خودشان، بهترين و باهوش‌ترين مردمان‌اند و ديگران به خوبي و شايستگي ايشان نيستند. يك انگليسي تصور مي‌كند كه او و كشورش از همه‌ي مردم و همه‌ي كشورها بهترند. فرانسوي‌ هم بابت فرانسه و هر چيز فرانسوي مغرور است. آلماني‌ها و ايتاليايي‌ها فكر مي‌كنند كه كشورشان، پايان و نهايتي ندارد و بسياري از هندي‌ها تصور مي‌كنند كه هند از نظرهاي مختلف، بزرگ‌ترين كشور جهان است.


اما تمام اين تصورات، از خودبيني و خودخواهي است. هركس خودش و كشورش را خوب‌تر و بهتر از ديگران مي‌شمارد، اما در واقع، هيچ‌كسي نيست كه در خود، مقداري خوبي و مقداري هم بدي نداشته باشد و به همين شكل، هيچ كشوري هم نيست كه در آن، چيزهاي بد و از بعضي‌ نظرها خوب نباشد.

ما بايد خوبي را در هرجا پيدا مي‌كنيم، بگيريم و بكوشيم تا بدي را از هرجا كه هست، دور سازيم.

-----------------------------------------------

* متأسفانه بسياري از ايراني‌هاي خودمان هم چنين تصوراتي دارند. م.

جواهر لعل نهرو

برگرفته از كتاب:

نامه‌هاي پدري به دخترش؛ برگردان محمود تفضلي؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1387.

Septillion
28th September 2011, 09:51 AM
سخني از اين جستار: «وقتي زيبايي وجود ندارد، شما نيز نمي‌توانيد عاشق باشيد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اگر شما عشق را نيافته‌ايد، آن‌هم نه فقط در قطرات كوچك، بلكه به فراواني، يعني اگر شما از عشق، سرشار نيستيد، بايد گفت دنيا رو به نابودي و بلا خواهد رفت. شما عقلاً مي‌دانيد كه اتحاد نوع بشر، اساسي است و مي‌دانيد كه رسيدن به عشق، تنها راه نجات است، اما چه كسي مي‌خواهد به شما درس عشق ورزيدن بياموزد؟ آيا هيچ مقام، شيوه و سيستمي به شما طريق عشق ورزيدن و دوست داشتن خواهد آموخت؟ اگر كسي عشق را بياموزد، آن، عشق نيست. آيا مي‌توانيد بگوييد: من عشق را تمرين خواهم كرد؟ روزها پس از ديگري روي زمين خواهم نشست و درباره‌ي آن، خواهم انديشيد؟ آيا مي‌توانيد بگوييد: من مهرباني و وقار را تمرين خواهم كرد؟ و خود را مجبور مي‌كنم تا به ديگران توجه كنم؟ آيا منظور شما اين است كه مي‌توانيد براي عشق ورزيدن، نظام خاصي قائل باشيد؟ وقتي كه شما نظامي خاص و زماني خاص (يعني آينده را) براي عشق ورزيدن مدنظر داشته باشيد، عشق از پنجره بيرون رانده مي‌شود. احتمالاً شما، با تمرين يك شيوه يا سيستم خاص عشق ورزيدن، به طرزي خارق‌العاده، زيرك يا مهربان‌تر مي‌شويد، يا به حالتي از عدم لجاجت و عصيان مي‌رسيد. اما آن حالت نيز، به هر تقدير، هيچ‌گونه ارتباطي به عشق ندارد.

در اين دنياي از هم پاشيده و ويران شده، عشقي وجود ندارد، زيرا لذت و آرزو، مهم‌ترين و بزرگ‌ترين نقش‌ها را ايفا مي‌كنند، با اين وجود، بدون عشق، زندگي روزمره‌ي شما معنايي ندارد. وقتي زيبايي وجود ندارد، شما نيز نمي‌توانيد عاشق باشيد. زيبايي، فقط چيزي نيست كه قابل رؤيت باشد، منظور از زيبايي، درختي زيبا، بنايي زيبا يا زني زيبا نيست؛ زماني زيبايي وجود دارد كه قلب و ذهن شما مي‌داند كه عشق چيست.

كريشنا مورتي

برگرفته از كتاب:

رهايي از دانستگي؛ برگردان مرسده لساني؛ چاپ دوم(جيبي)؛ تهران: انتشارات بهنام 1384.

Septillion
28th September 2011, 09:52 AM
سخني از اين جستار: «از اينكه قوانيني براي خودتان مي‌گذاريد، لذت مي‌بريد، اما چون آن‌ها را بشكنيد، بيش‌تر لذت مي‌بريد!»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آنگاه قانون‌گذاري به او گفت:
استاد! نظر شما درباره‌ي قوانين ما چيست؟
پاسخ داد و گفت:
از اينكه قوانيني براي خودتان مي‌گذاريد، لذت مي‌بريد،
اما چون آن‌ها را بشكنيد، بيش‌تر لذت مي‌بريد!
شما همچون كودكاني هستيد كه در ساحل، بازي مي‌كنند
و با دقت، برج‌هايي بزرگ با شن و ماسه مي‌سازند
آنگاه خنده‌كنان، آن‌ها را ويران مي‌كنند.
اما برج‌هاي ماسه‌اي‌تان توسط امواج ويران مي‌گردند و
دريا به شما مي‌خندد.
آري!
دريا هميشه به بي‌گناهان مي‌خندد. اما درباره‌ي كسي كه
زندگي در نظرش دريا نيست، چه بگويم؟
قوانين مردم دانا در نظر او چون برج‌هايي شني نيست.
آنان كه مي‌پندارند زندگي چون صخره‌اي سنگي است و
شريعت نيز مانند شيشه‌ي تيزي است،
تنديس خود را در اين صخره مي‌تراشند.
درباره‌ي معلولاني كه از رقصندگان بيزارند چه بگويم؟
و گاوي كه يوغ خود را دوست مي‌دارد و گوزن و اُشتر
و آهو را جانوراني سركش و ولگرد مي‌داند؟
و مار پيري كه نمي‌تواند پوست بياندازد
و همه‌ي جانوران را به برهنگي و بي‌شرمي متهم
مي‌سازد؟
و آن‌كه از ديگران سبقت مي‌جويد تا در سفره‌ي عروسي
حاضر شود، و با شكمي سير، جشن را ترك مي‌كند، در حالي
كه با خود چنين مي‌گويد:
«اين سفره‌هاي رنگين، ضد شريعت است
و همه‌ي كساني كه از اين سفره‌ها مي‌خورند، دشمن قانونند.»
درباره‌ي چنين كساني چه بايد گفت؟
آنان مانند همه‌ي مردم در زير آفتاب مي‌ايستند
اما پشت به خورشيد هستند. تنها سايه‌ي خود را
مي‌بينند و سايه‌هايشان، قوانين مقدس آنان است.
آيا خورشيد در نظر ايشان چيزي جز منشأ سايه‌ها نيست؟
آيا اعتراف‌شان به قانون، چيزي جز خم كردن سرهايشان
نيست تا سايه‌هايشان را در زمين بيابند؟ ...

جبران خليل جبران

برگرفته از كتاب:

پيامبر؛ برگردان حيدر شجاعي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر و پژوهش دادار 1388.

Septillion
28th September 2011, 09:54 AM
بزرگ‌ترين گناهِ من، دست‌كم نسبت به خودم، اين بود كه نمي‌توانستم آرامش داشته باشم. يادم نمي‌آيد كه در تمام زندگي، روي آرامش را ديده باشم. حتي در خواب هم، عصبي و بي‌قرارم و با جزئي حركت يا صدايي، ناگهان از خواب مي‌پرم. چيز خوبي نيست. آرامش داشتن، دلپذير است. گمانم اين خصلت را از پدرم به ارث برده‌ام. بي‌قراري‌هاي او را هنوز به ياد دارم. اين بي‌قراري‌ها، گاهي همراه با فريادهاي بلندي، خانه را پُر مي‌كرد؛ هرچند غالباً زياد حرف نمي‌زد. تنها كه مي‌شد، آدم ساكتي بود، اول از همه، به گمانم، به اين دليل كه حرف چنداني براي گفتن نداشت؛ و در مرحله‌‌ي دوم، به اين دليل كه كسي نبود كه با او حرف بزند. به جاي عميق بودن، قوي بود. هوشمندي‌اش فقط موجب مي‌شد دست و پايش را گم كند. اين نكته هم شنيدنش بي‌لطف نيست: گوشِ موسيقي به هيچ‌وجه نداشت. قطعه‌هاي موسيقي براي او بي‌معنا بود. من غالباً از اين خصلتش متعجب مي‌شدم. در تلاشي كه براي نويسنده شدن مي‌كردم، او بود كه دستم را گرفت، مشوقم شد و ذهنم را روشن كرد؛ نه مادرم. مادر، جداً دلش مي‌خواست كه من شغل آبرومندي مثل بانكداري داشته باشم. دوست داشت من، اگر هم خواستم نويسنده بشوم، نويسنده‌ي موفقي از كار درآيم، مثل تارلينگتون
و اصلاً باورش نمي‌شد كه از عهده‌ي چنين كاري برآيم. اما پدر مي‌خواست كه من خودم باشم. عجيب نيست؟ از هر كسي كه خط زندگي‌اش را مشخص مي‌كرد و آن را تا پايان، بي‌هيچ انحرافي ادامه مي‌داد، خوشش مي‌آمد. گمانم به اين دليل كه خودش، انجام وظايفِ كوچكِ اجتماعي را از ياد برد و در گردابِ امور خانواده و پول و مسئوليت گرفتار شد. براي اين‌كه آدمي ناب باشي، بايد مشهور باشي كه او نبود، و خودپسند باشي كه اصلاً در ذاتش نبود. مردي بود سخت از خود نوميد و فكر مي‌كنم سرسختي و يكدندگي قصد مرا براي نويسنده شدن، به رغم ميل مادر، دوست داشت. باري، او مشوق من بود. مادر هميشه فكر مي‌كرد كه من سرانجام، اين دوره را از سر مي‌گذرانم و سرِ عقل مي‌آيم.

----------------------------------------------

* بوت تارلينگتون (Booth Tarlington) : رمان‌نويس و نمايشنامه‌نويس امريكايي و برنده‌ي جايزه‌ي پولينزر (1869- 1946)

جان اشتاين بك

برگرفته از كتاب:

تورتيافلت؛ برگردان صفدر تقي‌زاده و محمدعلي صفريان؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
28th September 2011, 09:55 AM
سخني از اين جستار: «تسلط بر نفس از زمانی شروع می‌شود که قادر باشید مسیر زندگی‌تان را خودتان انتخاب کنید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

قبل از اينكه بتوانيد قدم آهسته كنيد و وارد زندگي خودتان شويد، ابتدا بايد بدانيد در حالي‌كه احساسات توأم با شتاب‌زدگي و تشويش، اغلب نوعي حس خودبيني موقت به آدم قرض مي‌دهند، قدرتي را كه براي تسلط بر نفس ضروري است، مي‌دزدند. كمي بررسي به اين تشخيص، ‏تحکیم می‌بخشد.

‏تسلط بر نفس از زمانی شروع می‌شود که قادر باشید مسیر زندگی‌تان را خودتان انتخاب کنید. خواه شما گرفتار جریان خروشان رود باشید، یا سیلی از افکار و احساسات نامرئی، شما را با خود پیش ببرد، صرفاً يك حقیقت باقی است: خوش‌تان بیاید یا نیاید، شما به جايی می‌روید که آن جریان می‌رود. تا زمانی که زیر نفوذ آن جریان هستید، هیچ حق انتخابی ندارید. به همین دلیل است که وقتی یاد بگیرید عجله به خرج ندهید، یاد می‌گیرید چگونه به زندگی خودتان قدم بگذارید.

‏تمرین زیر به شما نشان می‌دهد که طبیعت واقعی شما هرگز احساس نمی‌کند لازم است بیشتر از عقابی که سعی دارد عرض دریاچه را شنا کند تا به آن طرف برسد، عجله به خرج دهد.

افكار شتابان و احساسات پرتشويش براي شما قابل رؤيت نيستند، چون هر بار كه شروع به دويدن مي‌كنند، شما هم به پايشان مي‌دويد. و بعد از سال‌ها حركت در اين رود لغزنده‌ي روحي، كم‌كم باورتان مي‌شود كه خودتان اين جريان درونی پرخروش هستید، یا قدرت آن متعلق به شماست، که البته هیچ‌کدام حقیقت ندارد.

‏ورنون هوارد مؤلف، برای کمك به تقویت اراده‌ی ما جهت متوقف کردن این حمله‌ی سخت که راهی هم به جايی ندارد، به طور مؤکد این رهنمود را ارائه می‌دهد: «یواش. آرام بگیر. جرأت به خرج بده و در مقابل این داد و قال‌های درونی که به تو می‌گوید زود باش، قد علم کن و در عوض، از ندای آرام و ساکتی اطاعت کن که به تو اطمینان می‌دهد زندگی اتفاقی براستی مؤثر و مقتدر است.»

گاي فينلي

برگرفته از كتاب:

سرنوشت خود را رقم بزنيد(توانايي شكل دادن آينده)؛ برگردان نفيسه معتكف؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
28th September 2011, 09:57 AM
‏یکی از مراجعان من یک نشریه چاپ می‌کرد که خریداران باید آن را در صورت تمایل آبونه‌ی سالانه می‌شدند. این مؤسسه ضرر می‌کرد و امیدوار بود که با گرفتن آگهی‌های تجارتی بیشتر بتواند به سودآوری برسد. مشاور تجاری پس از مطالعه‌ی این مؤسسه به آنها پیشنهاد کرد که قیمت مجله را دو برابر بکنند. این زمینه‌ای بود که قبلاً کسی به آن فکر نکرده بود.

‏بعد از مدتی بررسی، بالاخره مسئولان شرکت، قیمت خود را دو برابر کردند. از آنجایی که کسانی که مجله را می‌خواندند، آن را دوست داشتند، کمتر از 0‏ا درصد آنها سفارش خود را به حالت تعلیق درآوردند. این شرکت یک شبه از زیان به سود رسید. آیا به این فکر کرده‌اید که می‌توانید با افزودن بر قیمت‌هایتان باز هم در بازار باقی بمانید؟

برایان تریسی

برگرفته از کتاب:

راهکار برتر؛ برگردان مهدی قراچه‌داغی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر آسیم 1386.

Septillion
28th September 2011, 09:59 AM
اکنون، یعنی زمان نگارش این کتاب، اپل دوباره اوج گرفته و رو به جلو حرکت می‌کند و طراحی صنعتی خیره‌کننده، نقش مهمی را در موفقیت کنونی این شرکت ایفا می‌کند. همانطور که مجله‌ی «بیزنس ویک»
اخیراً اشاره نموده، اپل تقریباً در میان تمام شرکت‌های فناوری معاصر به خاطر انجام تمام طراحی‌هایش در خودِ ‏شرکت، منحصر به فرد ‏است. شرکت‌های دیگر، بیشتر یا ‏تمام کارِ طراحیِ خود را بیرون از شرکت انجام می‌دهند و از طراحانی که خارج از شرکت‌شان هستند، می‌خواهند طرح‌هایی را با تغییر و اصلاح و سرهم‌بندی و متناسب با خط تولید آنها ارائه دهند.

‏اما اپل این کار را نمی‌کند. این شرکت (بخوانید استیو جابز)، ظاهراً معتقد است که داشتن تمام کارشناسان در خودِ شرکت یعنی مهندسین مکانیک و برق، نرم‌افزار و الکترونیک، علاوه بر طراحان محصول، به دورنمای جامع‌تری در تولید محصول منتج می‌گردد. گرد هم آوردن استعدادها باعث می‌شود محصولات ‏بهتری تولید شوند و دری به سوی محصولات کاملاً جدیدتری باز گردد. به عنوان ‏مثال وقتی روشن شد که آی‌ پاد به برادر کوچک‌تری نیاز دارد، یعنی یک مدل ‏کوچک‌تر با قیمت 100 ‏دلار و بر اساس حافظه‌ی فلش کار کند نه مدل‌های 300 ‏و 400 ‏دلاری گران قیمت، طراحان اپل، راهی یافتند که صفحه‌ی مدار الکتریکی آی پاد را نصف کنند و دو نیمه را روی یکدیگر قرار دهند. طرح ارتفاع قبلی را حفظ کرده، چون باتری به آن ارتفاع نیاز داشت، اما با نصف شدن اندازه‌ی کلید گردان اصلی آن، پهنای آن به نصف تقلیل یافته بود. طرحی شُسته‌ورُفته که طراحان خارج از شرکت نمی‌توانستند برای چنین محصولی ارائه کنند.

--------------------------------------------------

* Business Week

جفری کروکشنک

برگرفته از کتاب:

راه اپل (12 درس مدیریتی از نوآورترین شرکت دنیا)؛ برگردان لیلا آزادی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر معیار اندیشه 1388.

Septillion
28th September 2011, 10:02 AM
‏• غذا، عشق است. نیاز بدن به عشق از طریق لمس تامین می‌شود. وقتی که این نیاز تامین نشود، اغلب به غذا رو می‌آوریم. علت اصلی هر نوع اعتیادی، نیاز بدن به توجه است. غذا احساس خوبی در بدن ایجاد می‌کند. وقتی عشق واقعی وجود نداشته باشد، کم کم بدن باور می‌کند که غذا، عشق است و مرتباً آن را جستجو می‌کند.

‏• رابطه‌ی جنسی، عشق است. این باور باعث می‌شود که مردم از رابطه‌ی جنسی بترسند، از آن متنفر باشند، تحقیرش کنند یا به آن معتاد شوند. اگر کسی مورد سوء‌استفاده‌ی جنسی قرار گرفته باشد، یا قبل از رسیدن به سن بلوغ، رابطه‌ی جنسی را تجربه کرده باشد، فکر می‌کند که فقط از طریق رابطه‌ی جنسی می‌تواند مورد محبت قرار بگیرد. وقتی نیاز بدن به محبت از طریق رابطه‌ی جنسی تامین شده باشد، اعتیاد به این رابطه، در فرد ایجاد می‌شود. باز هم به این دلیل که بدن به لمس و حمایت نیاز دارد. اگر کسی در کودکی مورد سوء‌استفاده‌ی جنسی قرار گرفته باشد، بدن او وارد چرخه‌ای می‌شود که شدیداً به عشق نیاز پیدا می‌کند و با رابطه‌ی جنسی، خیلی سریع این نیاز او برطرف می‌شود و سپس سعی می‌کند نیازی را که به عشق دارد، همیشه از طریق رابطه‌ی جنسی تامین کند.

‏• پول، عشق است. این الگو ممکن است در خانواده‌های پولدار شکل بگیرد. وقتی عشقی عاطفی، آزادانه جریان نداشته باشد، معمولاً پول جایگزین آن می‌شود. پول و دارایی‌های مادر و پدر، جانشین انرژی عشقی واقعی می‌شود که کودکان این نوع خانواده‌ها هرگز از آن برخوردار نبوده‌اند. وقتی این بچه‌ها بزرگ می‌شوند، پول برایشان نشان‌دهنده‌ی امنیت می‌شود. آنها گمان می‌کنند که هرچه بیشتر پول داشته باشند، احساس امنیت بیشتری دارند و ‏دیگران هم بیشتر آنها را دوست خواهند داشت.

• برای اینکه مورد عشق و محبت قرار بگیرم باید مریض باشم. اگر در کودکی، وقتی مریض می‌شدید، بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفتید، هنوز هم ممکن است اعتقاد داشته باشید که با این الگو بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرید. مریضی شما ممکن است باعث شود که شما نتوانید از زندگی‌تان کمال لذت را ببرید یا به خاطر ترس و احساس ناتوانی که دارید، نتوانید مسئولیت زندگی‌تان را به عهده بگیرید. پس وقتی که می‌خواهید فرار کنید یا مغنی شوید، از این الگو استفاده می‌کنید تا مورد توجه دیگران قرار بگیرید.

‏• باید رنج بکشم تا مورد عشق و محبت دیگران قرار بگیرم. افرادی که روابط نادرستی با دیگران دارند، با عشق سالم و کارکرد آن در روابط آشنا نیستند. اگر کسی در کودکی همیشه کتک خورده باشد، ممکن است به این باور رسیده باشد که عشق یعنی آزار دیدن و رنج کشیدن. حتی اگر چنین شخصی، روابط سالمی با دیگران داشته باشد، آن را خراب می‌کند تا دوباره به همان شکلی که برایش آشناست یعنی با رنج کشیدن، عشق را تجربه کند.

‏• برای اینکه مورد عشق و محبت قرار بگیرم، باید به دیگران کمک کنم. خیلی از آدم‌ها عمیقاً معتقدند که اگر به مردم کمک نکنند تا وضعیت زندگی‌شان بهتر شود، هیچ ارزشی ندارند؛ و اگر ارزشی نداشته باشند، پس دیگران آنها را دوست نخواهند داشت. مشکل این الگو در این است که اگر بخواهید با کمک کردن به آدم‌های غیرنرمال و مریض، مورد عشق و محبت آنها قرار بگیرید، مرتباً همین نوع افراد را به زندگی‌تان جذب خواهید کرد و این افراد هرگز خوب نخواهند شد. زیرا آنها باید همیشه مشکلی داشته باشند تا شما آن مشکل را حل کنید و به این ترتیب، مورد عشق و محبت آنها قرار بگیرید.

‏• من باید دیگران را کنترل کنم تا امنیت خودم را در مقابل عشق و محبت آنها تضمین کنم. کنترل، یکی از بزرگ‌ترین الگوهای غلط در روابط است. باوری که زیر این باور پنهان شده، این است که قبل از اینکه دیگران شما را کنترل کنند، شما باید کنترل آنها را در دست بگیرید. این احتمال وجود ‏دارد ‏که دو شخص با همین الگوی رفتاری با هم رابطه داشته باشند و هردوی آنها دیگری را در حال کنترل ببینند. اگر در اعماق وجودتان باور داشته باشید که در زندگی، قربانی شده‌اید، برای ایجاد احساس امنیت و جلوگیری از قربانی شدن از الگوی کنترل استفاده ‏می‌کنید.

• برای اینکه مورد عشق و محبت قرار بگیرم، باید دیگران را راضی کنم. این الگو برعکس الگوی کنترل است و بیشتر در خانم‌ها متداول است که در ارتباط با مردی که دچار الگوی کنترل است، این نقش را بازی می‌کنند. در این الگو، شخص همیشه قبل از اینکه به خودش فکر کند به طرف مقابل فکر می‌کند. همه‌ی افکار و گفته‌های او با افکار و خواسته‌های طرف مقابل تنظیم می‌شود. خستگی مفرط و کمبود انرژی، نتیجه‌ی این الگوی رفتاری است.

‏• اگر اجازه بدهم که دیگران دوستم داشته باشند، مرا ترک خواهند کرد. ریشه‌ی این الگو، تنهایی است. اگر در کودکی شما را تنها گذاشته باشند یا والدین‌تان شما را ترک کرده باشند، ممکن است این ترس در وجودتان شکل گرفته باشد که نکند کسانی که دوست‌شان دارید آسیب ببینند، بمیرند یا ترک‌تان کنند. برای جلوگیری از این اتفاق، اجازه نخواهید داد که روابط شما زیاد عمیق شوند و اگر این طور شود، رابطه‌ای را که با دیگران دارید خراب خواهید کرد. به این ترتیب، خیلی آسیب نمی‌بینید و همه چیز برایتان قابل پیش‌بینی‌تر خواهد بود.

‏• عشق، رنج‌آور است و روابط، دردناک هستند. این باور باعث می‌شود که روابط ناسالم و دردناکی با دیگران داشته باشید. و مرتباً افرادی را جذب خودتان کنید که رابطه با آنها برایتان دردناک خواهد بود. شما با طرز فکری که راجع به روابط دارید و انتخاب‌هایی که می‌کنید، دايماً درگیر روابط دردناک خواهید شد. وقتی احساس می‌کنید که قربانی شده‌اید و مورد آزار قرار گرفته‌اید، از یک رابطه به رابطه‌ی دیگر می‌روید و نمی‌دانید که چه وقت، عشقی واقعی سر راه‌تان قرار خواهد گرفت.

دیوید ریکلان

برگرفته از کتاب:

راه‌های نو از استادان بزرگ برای زندگی بهتر(جلد 3)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر راشین 1387.

Septillion
29th September 2011, 10:10 AM
سخنی از این جستار: « وقتی کار خیلی خوبی در جهت مراقبت بهتر از خود می‌کنم، در جا ‏درک می‌کنم این همان کاری است که باید درباره‌ی دیگران هم بکنم و به آنها هم برسم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

باید بگویم هریک از ما هدفی خاص خود دارد که در جهت آن، ‏کار می‌کند. مثلاً یکی خواهان نیروی بیشتر است. یکی اهمیت به بدن‌سازی خود می‌دهد و دیگری، خواهان خنده ‏و سرگرمی بیشتر است. پس هر روز قبل از ‏شروع به کار، کاری در جهت رسیدگی و مراقبت از خود انجام می‌دهد.

‏مثلاً ممکن است ورزش کنیم، یا چیزی مقوی مثل ویتامین بخوریم. به هرحال کاری کوچک فقط برای خود انجام می‌دهیم.

‏مهم این نیست که برای رسیدن به خود و مراقبت، چه کاری انجام می‌دهیم، مهم آن احساس ارزشمندی است که از اینکه به «خود» افتخار داده‌‏ایم که او را اول قراردهیم، به ما دست می‌دهد. حس می‌کنیم حداقل به ‏اندازه‌ی ‏کارمان مهم هستیم. البته گاه هنگام کار، یک دقیقه به خود وقت ‏می‌دهیم تا وضعیت بهتری به دست بیاوریم. یعنی چنانچه مسئله‌ای ما را خسته و ناراحت می‌کند، در آن یک دقیقه، تعادل خود را دوباره به دست می‌آوریم. خیلی حیرت‌آور است که این کار، آن همه به شما کمک می‌کند تا نتایج را به روشنی ببینید.

‏وقتی کار خیلی خوبی در جهت مراقبت بهتر از خود می‌کنم، در جا ‏درک می‌کنم این همان کاری است که باید درباره‌ی دیگران هم بکنم و به آنها
‏هم برسم... .

اسپنسر جانسون

برگرفته از کتاب:

یک دقیقه برای خودم؛ برگردان صدیقه ابراهیمی (فخار)؛ چاپ نهم؛ تهران: نشر دایره 1383.

Septillion
29th September 2011, 10:11 AM
در واقع، هیچ چیز هرگز نخواهد توانست جای همسفر از دست رفته را ‏بگیرد. ‌کسی نمی‌تواند یک رفیق قدیمی را بیافریند و از نو بسازد. هیچ چیز نخواهد توانست ارزش گنجینه‌ی آن همه خاطرات مشترک و آن همه ساعات پر خطری را که با هم گذراندیم و آن‌همه قهرها و آن‌همه آشتی‌ها و همچنین تپش‌های قلب‌مان را داشته باشد. چنین دوستی‌هایی را هرگز دوباره نمی‌توان ساخت. شِکوه و شکایت و زجر، بیهوده است. فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که فوراً بتوانیم زیر سایه‌اش پناه بگیریم.

‏... مثل این است که ما ابتدا بارور می‌شویم و پس از آن‌که سال‌های متمادی کاشتیم، سال‌هایی هم می‌رسد که هر چه را ‏کاشته‌ایم، دست زمان از ریشه در می‌آورد و گلزارمان را خشک و بی‌ثمر می‌سازد. دوستان و هم‌پروازان، یکایک، سایه‌ی خود را از سر ما بر می‌گیرند و با ماتمی که در دل داریم، از آن به بعد، با ماتم افسوس فصل پیری وارد زندگی‌مان می‌شود.

‏این اخلاق عجیبی است که مرموز و دیگران به ما آموختند. عظمت یک حرفه شاید قبل از هر چیز، در یکی شدن روح‌هاست و این، یک شکوه حقیقی است: ‏شکوه مناسبات روابط انسانی.

آنتوان دوسنت اگزوپری

برگرفته از کتاب:

باد، شن، ستاره‌ها؛ برگردان فتانه اسدی و لیلا حدادی؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر دارینوش 1385.

Septillion
29th September 2011, 10:13 AM
سخنی از این جستار: «گاهی اوقات این امکان وجود دارد که مطمئن باشید، اما باز هم اشتباه کنید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏بگذارید بگویم که این همان ترس است که مانع از احساس اطمینان و قطعیت در شما می‌شود و زمینه‌ی شکست‌تان را فراهم می‌آورد. در واقع، ترس، همان امری است که شما را از این‌که مطمئن باشید و اعتقاد و ایمانی راسخ و راستین داشته باشید، بازمی‌دارد. می‌بایست میان این دو، تنها یکی را انتخاب کنید. هرگز نمی‌توانید هر دو را همزمان داشته باشید، بدین معنی که هم مطمئن باشید و از اعتماد به نفس و خودباوری برخوردار باشید و هم بترسید و محافظه‌کاری کنید.

‏وقتی تمامی تلاش خود را به کار بردید و از خود مایه گذاشتید و در راه درست هم قدم برداشتید، باز هم می‌بایست به لحاظ احساسی، روانی و عاطفی از خود مایه بگذارید. گاهی اوقات این امکان نیز وجود دارد که مطمئن باشید، اما باز هم اشتباه کنید.

‏این همان خطری است که می‌بایست به جان بخرید. اما از خود بپرسید کدام یک از این ریسک‌ها بزرگ‌تر است، این‌که تمامی توان خود را به کار گیرید و از خود مایه بگذارید و تلاش کنید و بعد بفهمید اشتباه کرده‌اید و از اشتباه خود بیاموزید تا در آ ینده موفق شوید، یا دست روی دست بگذارید، هیچ کاری نکنید و از اعتماد به نفس و قطعیت خود، کوچک‌ترین بهره‌ای نجویید.

آنتونی رابینز

برگرفته از كتاب:

به پا خيزيد و زندگي با عشق را آغاز كنيد؛ برگردان هادي ابراهيمي؛ چاپ دوم؛ تهران: نسل نوانديش 1386.

Septillion
29th September 2011, 10:15 AM
‏عشق، تنها گلی است که بدون کمک فصل‌ها می‌روید و رشد می‌کند. و لیکن آیا آن ماه نیسان بود که ما را برای اولین بار دور هم گرد آورد؟ آیا آن ساعت بود که ما را در مقدس‌ترین لحظات زندگی قرار داد؟ آیا این همان قدرت خداوندی نبود که جان‌هایمان را گرد هم آورد؟ قبل از اینکه «تولد» ما را اسیر روزها و شب‌ها کند... به درستی که زندگی انسان در رحِم آغاز نمی‌شود، همان‌طوری که به قبر ختم نمی‌شود، این فضای وسیعی که آکنده از پرتو ماه و ستارگان ‏است، از جان‌هایی که بر اساس عشق و محبت، همدیگر را در آغوش گرفته‌اند و با هم پیمان تفاهم بسته‌اند، خالی و تهی نمی‌شود.

جبران خلیل جبران

برگرفته از كتاب:

بال‌هاي شكسته؛ برگردان محمدابراهيم كاوري؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات نيك‌فرجام 1387.

Septillion
29th September 2011, 10:16 AM
‏انسانی که برای بزرگی می‌کوشد، ‏هر فردی را که بر سر راهش ‏می‌بیند، یا ابزار و یا مانع و مزاحم - یا استراحت‌گاهی کوتاه‌مدت- می‌‏داند. ‏آن نیکی خاص و والاتبارانه‌ی او در حق سایر مردمان، زمانی ممکن است که او در بلندای خویش باشد و حکمرانی کند. ناشکیبایی و آگاهی او از این نکته که تا آن زمان پیوسته محکوم به اجرای نمایشی مسخره بود ‏است - زیرا حتی جنگ نیز نمایشی مسخره است و همچون هر ابزاری، هدف را پنهان می‌دارد - او را از آمد و شد با دیگران باز می‌دارد و این گونه‌ی انسان، تنهایی و مسموم‌ترین لحظه‌های آن را می‌شناسد.

نیچه

برگرفته از كتاب:

فراسوي نيك و بد: درآمدي بر فلسفه‌ي آينده؛ برگردان سعيد فيروزآبادي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات جامي، 1387.

Septillion
29th September 2011, 10:17 AM
سخنی از این جستار: «با چسبیدن به هیجان‌ها و افکار منفی کهنه، شما فقط به خودتان آسیب می‌رسانید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عمل بخشایش، روندی ضروری و واقعاً دگرگون‌کننده است. شما باید مایل باشید تا هر شخص یا موقعیتی که باعث رنج و آزار شما شده است را ببخشید و آنها را رها کنید. با چسبیدن به هیجان‌ها و افکار منفی کهنه، شما فقط به خودتان آسیب می‌رسانید و حتّی انرژی منفی بیشتری را به سوی خود جذب می‌کنید. می‌گویند که عدم تمایل به بخشیدن کسی مثل این است که شما سمّ بخورید و منتظر بمانید تا شخص مقابل مریض شود! بنابراین، شخص یا موقعیّت مربوط را مورد تفقّد قرار داده و برایشان آرزوی سعادت کنید. آنها را ببخشید، آزادشان کنید و در صووت لزوم، خودتان را هم ببخشید.

‏با اذعان به گذشته‌ی مثبت خود و رها کردن گذشته‌ی منفی خودتان، می‌توانید برای آینده‌ای زیبا فضا ایجاد کنید. بخشایش حقیقی به شدّت، خصوصیت پالایشی دارد، یعنی شما را پاک کرده و آزاد می‌کند. بخشایش، روندی نیرومند و باور نکردنی است، روندی که فوراً شما را از جایگاه رنج و خشم به فرکانس نوسانی والاتری از محبّت تغییر می‌دهد.

جک کنفیلد

برگرفته از کتاب:

شاه کلید زندگی با قانون جذب؛ برگردان داوود نعمت‌اللهی؛ چاپ دوم؛ تهران: معیار اندیشه 1388.

Septillion
29th September 2011, 10:18 AM
نمی‌توان از این فکر خلاصی یافت که مردم معمولاً در ارزیابی‌هایشان از معیارهای نادرست استفاده می‌کنند؛ در پی قدرت، موفقیت و ثروت‌اند و این‌ها را نزد دیگران می‌ستایند، اما آنچه را در زندگانی، ارزش واقعی دارد، دست‌کم می‌گیرند. با این‌همه، هر قضاوتی چنین کلی آدمی را در معرض خطر فراموش کردنِ رنگارنگیِ جهان بشری و زندگیِ روانی انسان قرار می‌دهد. مردان معدودی هستند که از احترامِ هم‌عصران خویش برخوردارند، اگرچه بزرگی آنان بر پایه‌ی خصوصیات و توانایی‌هایی استوار است که با هدف‌ها و آرمان‌های عامه‌ی مردم تجانسی ندارد.

زیگموند فروید

برگرفته از کتاب:

تمدن و ملالت‌های آن؛ برگردان محمد مبشری؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر ماهی 1385.

Septillion
29th September 2011, 10:20 AM
‏«جان وودن»[1]، یکی از موفق‌ترین مربیان بسکتبال دانشگاه UCLA امریکا بوده است، و تیم او طی دوازده سال، برنده‌ی ده مدال قهرمانی شده است.

‏«وودن» موفقیت خود را مدیون یک نصیحت فیلسوفانه می‌داند که در زمان کودکی از پدرش شنیده است، و آن این است که: «از هر روز خود یک شاهکار بساز!»

‏به همین دلیل برخلاف مربیان دیگر که تیم خود را برای موفقیت‌های آینده تعلیم می‌دادند، وودن، آن‌ها را برای همین امروز آماده می‌کرد و تمرین روزانه‌ی آن‌ها در زمین دانشگاه هر روز به همان اهمیت مسابقه‌ی نهایی تلقی می‌شد.

او می‌گفت، چرا امروزی را که در آن هستیم به یک روز پر افتخار تبدیل نکنیم؟ و به همین جهت هیچ دلیلی نداشت که امروز هم به سختی همان روز مسابقه‌ی نهایی بازی نکنند.

‏او می‌گفت: «هر ورزشکاری وقتی که شب‌ها به رخت‌خواب می‌رود، باید فکر ‏کند که امروز، یکی از بهترین روزهایم بود!»

-------------------------------------------

1. John Wooden

استیو چندلر

برگرفته از كتاب:

با يكصد روش زندگي خود را متحول كنيد؛ برگردان ناهيد كبيري؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ثالث 1388.

Septillion
29th September 2011, 10:21 AM
سختی از این جستار :«با یکدیگر زندگی کردن بسیار فراتر از در کنار یکدیگر زنده بودن ‏است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آدم‌ها نمی‌توانند تنها زندگی کنند. هر کسی جزئی از جامعه است و ‏مردم، همه به یکدیگر نیاز دارند. مردم، جامعه را می‌سازند و در عین حال، ‏جامعه مردم را می‌سازد. جامعه‌شناسان امریکایی، «پیتر و بریژیت برگر»[1]، در کتاب‌شان تحت عنوان: «رویکردی زندگی‌نامه‌ای به جامعه‌شناسی»، درباره‌ی روند ‏اجتماعی شدن فرد مطالبی را نوشته‌اند و اینکه چگونه زندگی‌نامه‌ی هر ‏فرد واقعاً داستان روابط او با مردم دیگر است. آنها بحث می‌کنند که چگونه اجتماعی شدن به فرد این امکان را می‌دهد که با افراد دیگر ارتباط ‏پیدا کند و سرانجام به کار جهان اجتماعی پیوند بخورد.

‏مفهوم زندگی در از خودگذشتگی یافت می‌شود، نه درخودخواهی و خودپسندی. اما ما تازگی‌ها به مشکلات اجتماعی بوجود آمده توسط ‏مردمی که فکر می‌کنند ‏آنها، و فقط آنها، بدون در نظر گرفتن دیگران، زندگی خوبی خواهند کرد، برمی‌خوریم. اگر شما حتی ذره‌ای برای دیگران ارزش قائل شوید، هرگز مواد مخدر نخواهید فروخت و یا به موادغذایی آنها مواد خطرناک اضافه نخواهید کرد.

‏اگر شما ذره‌ای به این حقیقت حساس باشید که خانواده‌هایی متشکل از سه نسل وجود دارند که در اتاق‌های تکی اجاره‌ای زندگی می‌کنند، دیگر حتی فکر خریدن پالتو با پوست خز و یا حقه‌بازی در معاملات خانه و زمین نخواهید کرد. چنین رفتاری از کمبود توجه به همسایگان سرچشمه می‌گیرد. باعث تأسف و ناراحتی است که افرادی هستند که اصرار دارند این چنین زندگی کنند.

‏در هر شغلی که هستید نباید به دام خودخواهی بیفتید. باید پایتان را از دایره‌ی حرص[2] و ولع شخصی فراتر گذاشته و به فکر خوشبختی عموم مردم باشید. همیشه باید به خاطر داشته باشید که به تنهایی زندگی نمی‌کنید، باید به این فکر باشید که در ارتباط با سایر مردم هستید و به آنها به طرق گوناگون وابسته هستید، در حالی که در غالب موارد، این امر را بدیهی فرض کرده و نادیده می‌گیرید.

‏با یکدیگر زندگی کردن بسیار فراتر از در کنار یکدیگر زنده بودن ‏است، با هم زندگی کردن شامل با هم رشد کردن و با هم ترقی کردن است، آنچه ما آن را «با هم به رفاه رسیدن» می‌نامیم و این، بنیان فلسفه‌ی شرکتی من است.

-----------------------------------------------

1. Peter and Brigette Berger
2. در کتاب، حرف، آمده است. به نظر می‌رسد واژه‌ی «حرص» درست است.

کیم‌وو چونگ

برگرفته از كتاب:

سنگفرش هر خيابان از طلاست: راهي به سوي موفقيت واقعي؛ برگردان داوود نعمت‌اللهي؛ چاپ ششم؛ تهران: معيار علم 1388.

Septillion
29th September 2011, 10:22 AM
‏ناصر خسرو بعد از سفر چندین و چند ساله که در طی آن صاحب مسلک تازه شد و مقام حجتی، او را به مقابله با قدرت خراسان در افکند - و بعد آن‌چنان درگیری که قدرتمندان را به وحشت و هراس عظیمی مبتلا کرد و به اجبار بیش از پانزده سال در «یمگان» نشست و پایگاهی برای خود ساخت، به صورت اسطوره‌ای درآمد که تا دورترین نقاط، نام و آوازه‌اش پیچید و افسانه‌ها فراوان درباره‌اش ساخته و پرداخته شد. نفوذ این افسانه‌ها در دل و جان مردم نه چنان بود که کسی قادر به نابودی و زدودن آنها باشد. نکته‌ی دیگر اینکه زبان ناصر خسرو گرچه برای مردم عادی امروزه، زبانی است دشوار و پیچیده، ولی به اعتبار قول میخائیل زند او همیشه به زبان مردم کوچه و بازار می‌نوشته، و هر قصیده‌ی او دست به دست می‌گشته و تا دورترین نقاط پخش می‌شده.

‏مسأله این جاست که اگر ناصرخسرو در گوشه‌ی دنجی می‌نشست و در ایمنی کامل، آنچه را که امروزِ روز از او داریم روی کاغذ می‌آورد، باز هم شاعری بود شجاع و با ایمان، مخالف هر نوع ستمکاری، معتقد به دانایی والا، و پوینده‌ای بزرگ و عقل‌گرا. ‏اما هیچ اسطوره‌ای برای او ساخته نبود. به ناچار حوزه‌ی نفوذش محدودتر از آن بود که امروز هست و قرن‌های طولانی بوده است.
‏این مثال درباره‌ی هر اهل قلمی صادق است.

غلامحسین ساعدی

برگرفته از كتاب:

يادمان صمد بهرنگي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات كتاب و فرهنگ 1379.

Septillion
30th September 2011, 03:40 PM
سخنی از این جستار: «علت رقابت زن‌ها با هم این است که فکر می‌کنند فقط با بی‌اعتبار کردن و شکست دادن زنی دیگر می‌توانند موفق و ارزشمند بشوند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏... زن‌ها عادت کرده‌اند که در زمینه‌های مختلف با هم رقابت کنند. از نظر فیزیکی از همان سنین اولیه‌ی کودکی ارزش‌مان را در چهره‌مان می‌دانیم. یاد می‌گیریم که برای لاغرترین یا زیباترین دختر ارزش قائل شویم. از نظر اجتماعی بر سر مال و منال با هم رقابت می‌کنیم: بزرگ‌ترین خانه، گران‌ترین ماشین، بهترین لباس‌ها. از نظر کاری برای گرفتن پُست، عنوان، ترفیع یا داشتن موقعیتی خاص با هم رقابت می‌کنیم. در مورد فرزندان‌مان هم با هم رقابت می‌کنیم: می‌خواهیم بچه‌هایمان زیباترین و موفق‌ترین، ورزشکارترین و درس‌خوان‌ترین باشند. علاوه بر این، سر محبت و عشق شوهران، فرزندان، والدین، دوستان و همکاران‌مان هم با هم رقابت می‌کنیم. هر روز همه چیزمان را از بدن‌مان گرفته تا نامزد و موجودی حساب بانکی‌مان با هم مقایسه می‌کنیم.

‏به نظر شما ما زن‌ها چه وقتی یاد می‌گیریم که از خودمان رو برگردانیم و برای پی بردن به ارزشی که داریم، خودمان را با دیگران مقایسه کنیم؟ احتمالاً یک دلیلش این است که دختر بچه‌ها یاد می‌گیرند که مانند پری قصه‌ها زندگی کنند. خیلی از دخترهای خردسال در دوران کودکی داستان‌های متداول کودکان را می‌شنوند و اکثر این داستان‌ها به این ترتیب تمام می‌شوند که فقط یک دختر می‌تواند قلب شاهزاده‌ی جوان قصه را از آن خود کند و «به خوبی و خوشی تا آخر عمر با او زندگی کند.» در همه‌ی این داستان‌ها کاملاً مشخص است که فقط یک سفیدبرفی می‌تواند به همه‌‌ی آرزوهایش برسد، فقط یک زیبای خفته می‌تواند با شاهزاده ازدواج کند یا فقط یک سیندرلا هست که آن لنگه کفش، اندازه‌ي پای اوست. وای که چقدر دل‌مان می‌خواست زیباترین باشیم، همان دختری که به خاطر زیبایی و خوبی‌اش، همه او را می‌شناسند و دوستش دارند، کسی که همه تحسین‌اش می‌کنند و در قلعه‌ای پر از ثروت زندگی می‌کند.

‏با گوش دادن به این قصه‌ها یاد گرفتیم که خوشبختی و سعادت در بیرون از وجود ما هستند (یاد گرفتیم که خوشبختی در عشق شاهزاده‌ی خوش تیپ، ستایش دیگران، و ثروت و دارایی سلطان است)، و متوجه می‌شویم که این پاداش‌ها فقط از ‏طریق غلبه بر دیگران به دست می‌آید. یاد گرفتیم که خوشبختی فقط مخصوص یک نفر است و برای به دست آوردن این پاداش باید از همه‌ی زن‌ها جلو بزنیم و از آنها سبقت بگیریم.

‏علت رقابت زن‌ها با هم این است که فکر می‌کنند فقط با بی‌اعتبار کردن و شکست دادن زنی دیگر می‌توانند موفق و ارزشمند بشوند. زن‌ها بر سر زیباترین، موفق‌ترین و ثروتمندترین بودن طوری با هم رقابت می‌کنند که انگار دشمنان قسم‌خورده‌ی هم هستند. رقابت زنانه علاوه ‏بر اینکه همه‌ی زحمت‌هایمان را به باد خواهد داد و بزرگ‌ترین رؤیاهایمان را خراب خواهد کرد، ما را منزوی هم می‌کند و ‏اجازه نمی‌دهد که در ارتباط با زن‌های دیگر از محبت و حمایت‌شان برخوردار شویم.

‏وقتی در حال رقابت هستیم همه چیز را در مورد خودمان درجه‌بندی می‌کنیم. این ذهنیت، مشکلات بیشتری برایمان ایجاد می‌کند، چون همیشه یک نفر دیگر پیدا می‌شود که از شما زیباتر است و شغل موفق‌تر و آبرومندانه‌تر، نامزد خوش تیپ‌تر، خانه‌ی بزرگ‌تر و بچه‌های باهوش‌تری دارد. اگر همیشه تلاش کنیم تا بهترین باشیم، مدام خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، با چنگ و دندان برای غلبه بر زن‌های دیگر پیروز شویم و همیشه در حال جمع کردن بهترین مال و اموال باشیم، همه‌ی این‌ها از نظر فیزیکی و عاطفی برایمان گران تمام می‌شود و نیرو و قدرت‌مان را از دست می‌دهیم.

ربکا گرَدو- کریستی ویتمَن

برگرفته از كتاب:

راه‌هاي نو از استادان بزرگ براي زندگي بهتر (جلد 3)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات راشين 1387.

Septillion
1st October 2011, 09:39 AM
سخنی از این جستار: «شاید هر یک از ما، خانه‌ای پرپنجره است، که هر از گاه با شنیدن نام خود، یکی دو پنجره‌اش باز می‌شود.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق ورزیدن، بر زبان آورد‏ن آن است. عشق یعنی خواندن کتابِ دل ‏دیگری، تا آن را همان‌گونه که می‌ستانیم، هدیه کنیم. قلب، نقشه‌ی گنجی ‏است که می‌گسترانیم و با صدای بلند می‌خوانیم. هر کس مکتوبی است ‏که با زبانی بیگانه، تحریر شده ‏است. گاه آنچه که در چهره‌ای به نگارش ‏آمده، چیزی بیش از متون شعرای هفت‌گانه است، و من هنگامی که بر صورتی چشم می‌دوزم، سعی دارم تمام سطور حتا زیرنوشت‌هایش را بخوانم. همچنان که در مه و ابر می‌لغزم، در رخساره‌ها غرقه می‌گرد‏م تا ‏پنهانی‌ترین زوایا در نظرم به روشنی گراید. ما به کردار خود اشراف داریم. بچه‌ها همواره مشتاق‌اند تا داستان‌های کودکی خود را بشنوند. خوانش دیگری، ‏تسهیل تنفس او و به عبارتی، هستی بخشیدن به اوست. اما اگر ‏رغبتی به خواندن سیمای دیوانگان نیست، به دلیل ناکافی بودن بصیرت و ‏فهم برای ادراک آنهاست. آنها کتاب‌هایی ناگشوده‌اند. یک مادر، در چشمان فرزندش، همه چیز را می‌خواند، حتا قبل از اینکه او به سخن آید. ‏قرار گرفتن در تیررس نگاه یک نوزاد کافی است تا بدانیم که چگونه این ‏انسان کوچک از سیمای ما، ‏موفق به خواندن‌مان می‌شود. چون خواننده‌ای بزرگ و حرفه‌ای: سیمای مخاطب خود را می‌بلعد. انسان‌ها چون کتابی خوانده می‌شوند و روشنی‌مان می‌بخشند، همان‌گونه که صفحات کتابی ‏قدیمی و نادر، ما را مفتون خود می‌سازد. یک کتاب هنگامی که خوانده ‏می‌شود، موجودیت می‌یابد. واقعه‌ی پرشور میان دو نفرکه به هم ‏علاقمندند، خواندن یکی توسط دیگری است. به هنگام خواندنِ دلی، ‏دل دیگری نگاشته می‌شود و به طریق اسرارآمیزی به کمک زمان، گام به ‏گام از جملات سرشار و غنی می‌شود و جان می‌یابد. آنگاه دلِ شکسته در کام مرگ فرو می‌غلتد. تا آخرین دم، می‌توان متنِ کتاب را تغییر داد و تا وقتی دل می‌تپد، می‌توان به مفهومِ واقعی دست یازید. کردگار، نیکوترین خوانندگان است، زیرا او بخشاینده‌ی معنای واقعی کتابی است که خوانده ‏می‌شود. اما بیشترِ آنچه دیگران می‌خوانند، بدون تعمق و سطحی است و ‏در گفته‌ها اثری از ژرفنا نیست. شاید هر یک از ما، خانه‌ای پرپنجره است، که هر از گاه با شنیدن نام خود، یکی دو پنجره‌اش باز می‌شود. بسیار کم پیش می‌آید که وقتی کوبه را به صدا می‌آورند، همه‌ی پنجره‌ها با هم روشن شوند. با روشن شدن حقیقت، عشق آغاز می‌گردد.

‏کریستین بوبن

برگرفته از كتاب:

فروغ هستي؛ برگردان ساسان تبسمي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر باغ نو 1382.

Septillion
1st October 2011, 09:41 AM
توجه داشته باشید که هر اتومبیل می‌تواند هم به طرف بالای جاده حرکت کند و هم ‏به طرف پائین جاده، بستگی به این دارد که روی آن به کدام طرف باشد. در امور شخصی نیز ‏همین طور است. فرض کنیم می‌خواهید فرزند خود را تشویق کنید که بیشتر درس بخواند. ممکن است به او بگویید «بهتراست بیشتر درس بخوانی، وگرنه در دانشکده‌ی خوبی قبول ‏نمی‌شوی» یا اینکه «فلانی را ببین، درس نخواند. از مدرسه بیرونش کردند و تا آخرعمرش ‏باید برود غاز بچراند». اینکه این استراتژی تا چه حد مؤثر باشد بستگی به فرزند شما دارد. اگر ‏جزو دسته افراد محافظه‌کار باشد، نصایح شما در او مؤثر واقع می‌شود. اما اگر جزو دسته‌ای ‏باشد که به امور مهیج جلب می‌شوند، با این مثال‌ها رفتارش تغییر نمی‌کند. هر قدر هم که نق ‏بزنید، بی‌نتیجه است. گویی شما با زبان لاتین صحبت می‌کنید و او به جز زبان یونانی چیزی ‏نمی‌فهمد. هم وقت خودتان را تلف می‌کنید و هم وقت او را. در واقع افرادی که خاصیت ‏جذب در آنها بیش از دفع است، از دست کسانی که امور را با حالت دفعی نمودار می‌سازند، ‏خشمگین می‌شوند. در چنین مواردی اگر به فرزندتان بگویید «اگر درس بخوانی، در هر دانشکده‌ای که بخواهی قبولی می‌شوی»، مؤثرتراست.

آنتونی رابینز

برگرفته از كتاب:

به سوي كاميابي (نيروي بيكران)؛ برگردان مهدي مجردزاده كرماني؛ چاپ سي و پنجم؛ تهران: مؤسسه فرهنگي راه بين 1387.

Septillion
1st October 2011, 09:42 AM
جدایی


‏من اصلاً نمی‌توانم د‏رک کنم چرا دو تا آدمیزاد‏، نفرتی را که از زندگی دارند، به بهانه‌ی عشق، بارِ هم می‌کنند و به ادامه‌ی این نفرت و کثافت جهنمی، آن‌قدر پافشاری می‌کنند تا دست آخر مثل تُو کتاب‌های پلیسی، یکی‌شان پیش‌قدم بشود و برای کندن شرّ طرف مقابل، هزار جور نقشه بچیند. بابا! همان روز اول که فهمیدید اشتباه ‏کرده‌‏اید، مثل دو تا آدم عاقل بگویید از تو به‌خیر و از ما به‌سلامت. بادامی را انداخته‌ای دهانت، حالا می‌بینی تلخ است، خب درش بیار! مجبور نبودی چندین میلیون تومان مهریه و شیربها بالایش بدهی که حالا توش دربمانی. یا مجبور نبوده‏ای این مقدار رو خودت قیمت بگذاری که حالا به طمع دریافتش روزگار خودت و شوهره ‏را سیاه ‏کنی؛ مثل یک کنیز خودت را فروخته‌ای و دو قورت و نیمت هم باقی‌ست که چرا مثل یک انسانِ آزاد بات ‏رفتار نمی‌شود.

------------------------------------------

* یک هفته با احمد شاملو در اتریش، مهدی اخوان لنگرودی - مروارید 1373.

احمد شاملو

برگرفته از كتاب:

لالايي با شيپور (گزين‌گويه‌ها و ناگفته‌هاي احمد شاملو)؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات مرواريد 1388.

Septillion
1st October 2011, 09:43 AM
‏‏خرید کتاب چیز خوبی می‌بود اگر می‌شد زمان مطالعه‌ی آن را هم خریداری کرد؛ اما مردم اغلب خرید کتاب را با تحصیل محتوایش اشتباه می‌گیرند. این‌که شخصی بخواهد هرچه را می‌خواند حفظ کند، مثل این ‏است که سعی کند هر آنچه را که می‌خورد در معده نگاه دارد. جسم ‏شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهن وی نیز از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست. همان‌طور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش ‏جالب باشد حفظ می‌کند - به دیگر سخن، آنچه را که با نظام فکری وی ‏سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش. هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظام فکری خود دارد. به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه‌ای بی‌تعلق و عینی نمی‌یابند و از آنچه خوانده‌اند چیزی نمی‌آموزند: هیچ چیزِ آن را به خاطر نمی‌سپارند.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

جهان و تأملات فيلسوف؛ برگردان رضا ولي ياري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر مركز 1386.

Septillion
1st October 2011, 09:44 AM
‏سخنی از این جستار: «دروغگویی، یکی از دلایل‌ ‏ناکام ماندن مناسبت‌هاست.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بیشتر ما به خودمان و به دیگران دروغ می‌گوییم، چه بر این باوریم که با ‏این عمل، دنیای ما، دنیایی ساده‌تر و از راحتی بیشتری برخوردار خواهد شد. ولی با گذشت زمان، دروغ - هر قدر هم کوچک باشد - بیشتر مسأله‌زا خواهد شد تا حلّال مسأله. در عشق، بیشتر دروغ‌ها ناشی از این باور باطل است که آدمی باید کامل باشد تا به او عشق بورزند. از حقیقت می‌هراسیم، چه ممکن است ضعف‌های درون‌مان را فاش کند. به خاطر داشته باشیم که برتری در جستن کمال است، نه به دست آوردن آن.

‏به دیگران دروغ می‌گوییم، چه بر این گمانیم که همه باید دوست‌مان ‏بدارند. می‌کوشیم تا همه کس را، در همه وقت، خوشحال نگه داریم. ‏چنین امری، حتی اگر امکان‌پذیر هم باشد، رهاوردی جز احساس پوچی نخواهد داشت.

‏به خودمان دروغ می‌گوییم، چرا که از روبرو شدن با مشکلات می‌پرهیزیم. می‌آموزیم که با تمسّک به دریافت‌های خودمان، پرده بر واقعیت‌های ناخوشایند بکشیم. حقیقت این است که مشکلات، بخصوص در عشق، اگر مورد بی‌اعتنایی قرار گیرند یا سعی در پنهان کردن‌شان کنیم، بر روی هم جمع خواهند شد.

‏با دروغ گفتن راه به جایی نخواهیم برد. دروغگویی یکی از دلایل‌ ‏ناکام ماندن مناسبت‌هاست. چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب ‏همان کسانی را خورده‌ایم که مورد اعتماد ما بوده‌اند.

‏صداقت بهترین سلوک است. راه ‏دیگری نیست. فرایندی است که آغازش صادق بودن با خویشتن است و پایانش این است که آنقدر برای دیگران اهمیت قایل باشیم که با آنان نیزهمین رویه را در پیش بگیریم.

لئوبوسکالیا

برگرفته از كتاب:

زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري‌فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
1st October 2011, 09:46 AM
افراد از هیچ به اوج نمی‌رسند و ما قطعاً به پدر و مادر و سرپرستان خود مدیون هستیم. ممکن است به نظر برسد که افراد موفق همه‌ی کارها را به تنهایی انجام داده‌اند، اما در واقع این‌گونه نیست، آن‌ها حتماً علاوه بر سخت‌کوشی خود از موقعیت‌های فوق‌العاده و منابع نامعلومی نیز بهره جسته و دنیا را طوری دریافته‌اند که دیگران نمی‌توانند. این که ما کِی و کجا به دنیا آمده و بزرگ شده‌ایم، به چه فرهنگی تعلق داریم و چه میراثی به شکل الگوهای قابل دسترس از اجدادمان برای ما به جا مانده است، همه حائز اهمیت هستند، به عبارت دیگر برای یافتن منطق اینکه چه کسی موفق می‌شود و چه کسی نمی‌شود، لازم است علاوه بر پرسیدن اینکه افراد موفق چگونه‌اند، این سؤال را که به کجا و به چه فرهنگی تعلق دارند نیز بپرسیم.

‏زیست‌شناسان نیز اغلب به محیط اطراف موجودات حساسند. بلندترین درخت جنگل فقط به دلیل اینکه از یک دانه‌ی بسیار قوی روئیده، بلندترین درخت جنگل نشده است، بلکه دلایل دیگری، نظیر اینکه هیچ درخت دیگری مانع رسیدن نور خورشید به آن نشده، خاک اطراف ریشه‌هایش غنی و حاصل‌خیز بوده، خرگوش‌ها پوستش را هنگامی که فقط یک نهال کوچک بوده نجویده و هیچ هیزم‌شکنی قبل از اینکه به یک درخت کامل تبدیل شود با تبر او را قطع نکرده است نیز، در تبدیل این درخت به بلندترین درخت جنگل مؤثر بوده‌اند. ما همه قبول داریم که افراد موفق از دانه‌ای قوی روییده‌اند، اما آیا در مورد نور خورشیدی که آن‌ها را گرم کرده، خاکی که در آن ریشه دوانیده‌اند و اینکه ‏توانسته‌اند با خوش‌شانسی از دست خرگوش‌ها و هیزم‌شکن‌ها جان سالم به در ببرند نیز به قدر کافی می‌دانیم؟

مالكولم گلدول

برگرفته از كتاب:

نخبگان چگونه نخبه مي‌شوند!؛ برگردان فائزه عسكري و فرناز عسكري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر سبزان 1389.

Septillion
1st October 2011, 09:47 AM
‏این قاعده‌ی زندگی است که می‌توانیم از همه‌ی مردم بیاموزیم و باید بیاموزیم. در زندگی نیت‌های جدی‌ای وجود ‏دارد ‏که می‌توانیم از حقه‌بازها و کلام‌شان ‏فراگیریم، دیدگاه‌های فلسفی هم وجود ‏دارند که از ما مجنونانی می‌سازند. در ‏قدرت مقاومت و وفاداری به قانون، درس‌هایی وجود د‏ارند که به طور اتفاقی نمایان می‌شوند و از اتفاق ناشی می‌شوند، همه چیز به هم پیوسته است.

‏در برخی لحظه‌های درخشان تعمق، مثلاً وقتی من اوایل بعدازظهر با ‏نگاهی د‏قیق راهی خیابان می‌شوم، هر رهگذری خبری برایم می‌آورد، ‏هر ‏منزلی چیز جدیدی به من اهدا می‌کند، هر پوستری پیامی برایم دارد.

پیاد‏ه‌روی رازد‏ار من، گفت‌و‌گویی مداوم است، ‏و همه‌ی ما، انسان‌ها، ‏خانه‌ها، سنگ‌ها، پوسترها و آسمان، مجموعه‌ی بزرگی از د‏وستانیم که در جستجوی جدل با کلمات، د‏ر حرکت جمعی بزرگ سرنوشت‌ایم.

فرناندو پسوا

برگرفته از کتاب:

کتاب دلواپسی؛ برگردان جاهد جهانشاهی؛ چاپ نخست؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1384.

Septillion
1st October 2011, 09:48 AM
... آنچه که در چشم فردی، حقیقت است، اغلب در چشم فرد دیگر ‏نیست، اما جوینده نباید از این بابت نگرانی به دل راه دهد. اگر تلاش صاد‏قانه در کار باشد، درمی‌یابد آنچه که به صورت حقیقت‌های متفاوتی نمایان شده، مانند برگ‌های بی‌شمار درختی است که تنها د‏ر ظاهر با هم متفاوتند ... حقیقت، نام درست خداست. پس نه تنها هیچ اشکالی ندارد که هر فردی ‏در پرتو نگاه خود به دنبال حقیقت روانه شود، بلکه چنین کاری وظیفه‌ی اوست. به این ترتیب اگر در راه جستجوی حقیقت، خطایی از او سر زند، خطایش خود به‌ خود، جبران و به مسیر درست هدایت می‌شود؛ چرا که جستجوی حقیقت مستلزم تاپاس
یا تحمل ارادی رنج - گاهی تا سرحد مرگ - است و در آن، حتی نشانی کوچک از خودخواهی جایی ندارد. در چنین جستجوی بی‌شائبه‌ای، گم شدن یا مردد ماندن در راه، چندی نمی‌پاید.»

------------------------------------------------

* tapas

مهاتما گاندی

برگرفته از:

راه عشق: داستان تحول روحي مهاتما گاندي؛ برگردان شهرام نقش تبريزي؛ چاپ نخست؛ تهران: ققنوس 1379.

Septillion
1st October 2011, 09:50 AM
آینده‌ای بهتر، با هدفی ارزش‌مند و طرحی ساده آغاز می‌گردد. یک ‏طرح نباید پیچیده و غامض باشد. خیلی از جواب‌ها به مُرور زمان کشف می‌گردند. غیر ممکن است که بتوان تمام جزییات یک طرح یا همه‌ی موانع آن را پیش‌بینی کرد.

‏هم‌چنین ما باید دقت کنیم که مبادا عقاید دیگران بر طرح‌های یک ‏زند‌گیِ بهینه تاثیر بگذارد. دیگران، عقاید گوناگونی درباره‌ی کاری که ما ‏می‌خواهیم انجام دهیم دارند، اما لازم است که طرح نهایی برای اجرا، طرح ‏خود ما باشد. ما باید به صدای ارزش‌ها گوش دهیم، اما باید به خاطر داشته ‏باشیم که دیگران نباید طرح ما را ببینند و یا مقصد ما را حس کنند. این طرح، ‏طرحی شخصی‌ست و لازم است که در طول این سفر، خود ما شخصاً سکّان‌دار و کاپیتان کشتی زندگی خود باشیم.

جیم رآن

برگرفته از كتاب:

پنج قطعه‌ اصلي از پازل زندگي؛ برگردان توحيد فريدوني و رامين درگاهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ذهن‌آويز 1388.

Septillion
1st October 2011, 09:51 AM
ثروت حقیقی نه از پول تشکیل می‌شود، نه از مقام و نه از قدرت. اتکای صرف به پول، ایستادن بر مکانی لغزنده است. ثروت حقیقی شما، موجودی فضایل‌تان است و قدرت حقیقی‌تان، استفاده‌هایی است که از این فضایل ‏می‌برید. قلب‌تان را اصلاح نمایید و آن‌گاه زندگی‌تان را اصلاح خواهید نمود. شهوت، نفرت، خشم، رشک، غرور، آزمندی، هوسرانی، خودجویی، لجاجت و... همه تهیدستی و ناتوانی هستند. حال آن که مهر، پاکی، ملایمت، آرامش، شفقت، سخاوت، ازخودگذشتگی، فداکاری و... همه ثروت و ‏قدرت هستند.

‏با غلبه بر عوامل تهیدستی و ناتوانی، از درونْ یک نیروی غیرقابل مقاومت و غالب شکل می‌گیرد و آن کس که در ایجاد والاترین فضایل در خود موفق گردد، جهان را در اختیار خواهد گرفت.

‏لیکن اغنیا هم چون فقرا شرایط ناخوشایندشان را دارند و دم به دم بیش از فقرا از سعادت جدا می‌شوند. و این‌جاست که می‌بینیم سعادت وابسته به تسهیلات و دارایی‌های خارجی نیست، بلکه وابسته به حیات درونی است.

جیمز آلن

برگرفته از كتاب:

مسير رفاه؛ برگردان افشين ابراهيمي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر قطره 1387.

Septillion
1st October 2011, 09:52 AM
عشق در همه‌ی هنرها قدرت خلاقه دارد، چه کسی که خود چیزی ندارد، نمی‌تواند آن را به دیگری ارائه دهد، یا کسی که چیزی نداند نمی‌تواند آن را بیاموزاند. چه کسی می‌تواند منکر شود که همه‌ی جانداران، آفریده‌ی اویند.

از طرف دیگر، او استاد و معلم همه‌ی هنرهاست و ما همه می‌دانیم که هر کس که استادش عشق باشد، در همه‌ی جهان مشهور می‌گردد. اما آن که با عشق بیگانه بماند، در تاریکی و گمنامی می‌افتد. اگر هنرمندان را بنگرید، می‌بینید که از آنان، کسانی بلندآوازه‌تر شده‌اند که شاگردی مکتب عشق را کرده‌اند و آن کس که دستش به دامان عشق رسید، در تاریکی و گمنامی فرو نمی‌غلتد.

افلاطون

برگرفته از كتاب:

ضيافت؛ برگردان محمدعلي فروغي؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات جامي 1386.

Septillion
2nd October 2011, 09:32 AM
سخنی از این جستار: «برای زندگی کردن در میان آدمیان، باید برای همه، با هر خصوصیتی که دارند، هر قدر هم نابه‌هنجار باشد، حق وجود قایل باشیم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

برای پیمودن راه زندگی، صلاح آدمی در این است که توشه‌ی بزرگی از دو چیز را به همراه داشته باشد: یکی احتیاط و دیگر مدارا؛ اولی ما را از آسیب و زیان در امان می‌دارد و دومی از مشاجره و نزاع.

‏هر کس که ناگزیر در میان دیگر انسان‌ها زندگی می‌کند، نباید هیچ‌کس را به علت ذاتی که دارد مطلقاً مردود بشمارد، حتی اگر بدترین، فلاکت‌بارترین یا مضحک‌ترین فرد باشد، بلکه باید فردیت او را به منزله‌ی واقعیتی تغییرناپذیر قبول کند که بر پایه‌ی اصلی ابدی و متافیزیکی باید چنان که هست باشد.

‏در موارد وخیم بهتر است به خود بگوییم: «چنین انسان‌های غریبی هم باید وجود داشته باشند.»[1]

اگر چنین نکنیم، کاری ناحق کرده‌ایم و آن فرد را به جدالی میان مرگ و زندگی فراخوانده‌ایم. زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند فردیت خاص خود، یعنی خصوصیات اخلاقی، نیروهای ذهنی، طبع و جسم خود را تغییر دهد. حال اگر همه‌ی وجود او را یکسره محکوم کنیم، چاره‌ای ندارد جز اینکه چون دشمنی جانی با ما بجنگد، زیرا فقط به این شرط حق وجود برایش ‏قائل شده‌ایم که غیر از آن کسی باشد که هست و این ناممکن است. بنابراین، برای زندگی کردن در میان آدمیان، باید برای همه، با هر خصوصیتی که دارند، هر قدر هم نابه‌هنجار باشد، حق وجود قایل باشیم و فقط می‌توانیم بکوشیم که ‏از خصوصیات‌شان برحسب نوع و کیفیتی که دارند استفاده کنیم. اما نه می‌توانیم ‏امیدی به تغییرشان ببندیم، نه چنان که هستند محکوم‌شان کنیم.
‏این درست مصداق این ضرب‌المثل است که: «زندگی کن و بگذار زندگی کنند.»

--------------------------------------------------

1. نقل قولی است از مفیستوفلس در فاوست گوته، جلد اول. م.

آرتور شوپنهاور

‏برگرفته از كتاب:

در باب حكمت زندگي؛ برگردان محمد مبشّري؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نيلوفر 1388.

Septillion
3rd October 2011, 07:46 AM
درست است اگر بگوییم که هر اثر هنری به مثابه‌ی کودکی است که ‏هنرمند، مادرش، و محیط زندگی هنرمند، پدرش باشد. در این تشبیه، ما مصرف‌کنندگان و لذت‌برندگان از هنر، مقام عموها و عمه‌های هر اثر هنری را می‌یابیم. ما در آفرینش آنها سهمی نداشته‌ایم، و با این حال آنها جزء خانواده‌مان هستند. پدران و مادران ما پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ایشان‌اند. هنرمندانی که آن آثار را بوجود آورده‌اند، برادران و خواهران ما هستند.

‏این واقعیت ما را نسبت به همه‌ی آثار هنری در مقام خویشاوندی یا ارتباط خاص قرار می‌دهد. برخورد ما با یک درخت الزاماً به کلی غیر از برخورد ما با پرده‌ای از ساخته‌های تیسین
است. شکل درخت را همان قوایی طراحی کرده‌اند که خود ما را نیز به وجود آورده‌اند. پرده‌ی تیسین توسط کسی طراحی شده که تقریباً شبیه خودمان بوده است، و همان «نوع» مواد خامی را به کار برده است که در دسترس ما نیز قرار دارد. اما تیسین همانند خود ما نیست و مواد خامی را هم که مورد استفاده قرار داده با آنچه ما به کار برده‌ایم عیناً یکسان نبوده است. آن مجموعه پسندهای شخصی که در طبع وی موجب دست‌چین کردن و جور ساختن یک رشته تجربیات گردیده است با مال ‏ما تفاوت داشته است. اگر فرض کنیم ما و تیسین هر دو در یک بستر صدف بوجود آمده باشیم، رشته‌ی مروارید وجود ما با مال او فرق خواهد داشت. بنابراین ما حق داریم که پرده‌ی کار تیسین را مورد انتقاد قرار دهیم، و حال آنکه ابداً حق نداریم وجود درخت را به باد عیب‌جویی بگیریم. ‏یا ممکن است هنر او را تحسین کنیم. ممکن است مجبور شویم اذغان کنیم که روش جفت‌وجور کردن او به مراتب بیش از آنچه در توانایی ماست با حساسیت و بصیرت قرین ‏بوده است. لیکن گرچه ما از لحاظ نیروی تخیل زیردست او هستیم، از جهت مقام انسانی با او برابریم.

‏از این گفته‌ها چنین استنباط می‌شود که آنچه را ما زیبایی کار تیسین ‏می‌نامیم با زیبایی یک درخت نوعاً تفاوت دارد. درخت را باید همچنان‌که هست بپذیریم و اختیارِ پسند در دست ما نیست. به عبارت دیگر از وجود خود درخت است که ما بر شناخت زیبایی در درختان دست می‌یابیم. و اما ‏به‌هیچ‌وجه ملزم به پذیرفتن پرده‌ی تیسین نیستیم، مگر آنکه بتواند تشنگی خاصی ‏را که برای درک زیبایی هنری در وجودمان پرورش داده‌ایم تشفی بخشد؛ و ماهیت آن تشنگی الزاماً بستگی دارد به سابقه‌ی ذهنی ما درباره‌ی آثار هنری.

‏--------------------------------------------

* Titian : نقاش ونیزی در قرن شانزدهم. م.

اریک نیوتن

برگرفته از كتاب:

معني زيبايي؛ برگردان پرويز مرزبان؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
3rd October 2011, 07:13 PM
سخنی از این جستار: «باید مسئولیت آن چه را که به ما داده شده است بپذیریم و پیش از آن‌که شانه از مسئولیت خالی کنیم و آن را به دیگری بسپاریم، بهترش کنیم.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تاریخ درباره‌ی شما چه خواهد گفت؟ درباره‌ی این‌که پس از وداع با این جهان درباره‌ی شما چه خواهند گفت، در اعماق وجودتان چه احساسی دارید؟ منظورم این نیست که روی سنگ قبرتان چه خواهند نوشت، بلکه آن چیزی است که در گزارش بزرگ کیهانی ثبت می‌شود. من شخصاً فکر نمی‌کنم که حتا یک زیرنویس هم داشته باشم. اما اگر داشته باشم، دلم می‌خواهد تاریخ بنویسد که من حرکت کردم، تلاش کردم و هرچه در توان داشتم انجام دادم تا فرقی ایجاد کنم. که من برای آن‌چه به آن باور داشتم، ایستادگی کردم، سعی کردم به حساب آیم و برای حقوق‌ام مبارزه کردم. دوست دارم که تاریخ بگوید، من شانه از زیر بار خالی نکردم و ایستادم - فقط همین.

‏و شما، دوست من، شما چه دوست دارید؟ شما فکر می‌کنید تاریخ درباره‌تان چه خواهد گفت؟ آیا میان این دو شکافی وجود دارد؟ آیا می‌توانید بر آن پلی بزنید؟ برای پر کردن این شکاف می‌خواهید چه کنید؟

‏درباره‌ی این‌که تاریخ درباره‌ی شخص شما و کردارتان چه خواهد گفت، لَختی بیندیشید.اگر می‌خواهیم موفق باشیم باید بدانیم که کسانی که بعد از ما خواهند آمد می‌خواهند وارث دنیایی بهتر از آن باشند که ما تحویل گرفته‌ایم. همه‌ی آن کتاب‌های مربوط به خودکفایی را که در دهه‌ی 1970 مد روز بودند به یاد می‌آورید؟ به نظرمی‌رسد که حرف اساسی و مشترک همه‌ی آن‌ها این بود که اگر قطعه زمینی دارید، باید بهتر از کسی که قبلاً آن را در اختیار داشته است از آن استفاده کنید. باید آن را بهتر کنید و همین مطلب در مورد جهان نیز مصداق دارد. باید آگاهانه تلاش کنیم که پیش از ترک جهان آن را بهبود بخشیم. باید مسئولیت آن چه را که به ما داده شده است بپذیریم و پیش از آن‌که شانه از مسئولیت خالی کنیم و آن را به دیگری بسپاریم، بهترش کنیم. چگونه می‌توانیم به اقیانوس‌های آلوده، رودخانه‌های خشکیده و دماغه‌های یخی ذوب شده اشاره کنیم و به فرزندان‌مان بگوییم، «یک روزهمه‌ی این‌ها به شما تعلق خواهد گرفت، و ما را ببخشید که با آن‌ها چنین کرده‌ایم.» فکر می‌کنم کمی بر ما خشم خواهند گرفت.

‏به واقع شاید تاریخ ما را به عنوان مردمان موریانه‌ای کنار بگذارد. ما ‏ویران کرده‌ایم، آلوده‌ایم، کشته‌ایم و نمایش بسیار بدی را بر صحنه آورده‌ایم. هر یک از ما به صورت انفرادی می‌توانیم تفاوت ایجاد کنیم. باید این کار را بکنیم. تاریخ باید هر یک از ما را به صورت انفرادی مسئول بشناسد.

‏مشکل این‌جاست که شمار زیادی از مردم نمی‌خواهند تغییر کنند، چون فکر می‌کنند نباید مسئول شناخته شوند. آن‌ها فکر می‌کنند اگر کسی به نظاره ‏ننشسته باشد می‌توانند از مجازات قتل در امان بمانند. تاریخ به ‏سرعت کلک آن‌ها را خواهد کند.

ریچارد تمپلر

برگرفته از كتاب:

راه و رسم زندگي بهتر؛ برگردان عباس مخبر؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات آهنگ ديگر 1387.

Septillion
3rd October 2011, 07:15 PM
هرگز آنچه را همه‌چیزْدانانِ مغرور و آشفته‌سران می‌نویسند، نخوانید! همان کثافات پلشتی که تناقض منطقی د‏ارند: آن‌ها اشکال منطقی را درست ‏در همان‌جایی به کار می‌بندند که همه چیز از اساس به طرزی وقیحانه بدیهه‌پردازی و پادر هواست. آنان می‌گویند «البته!»،«البته که این مطالب برای تو نیست، ای خواننده‌ی خر! - اما برای من چرا!» - که پاسخ چنین کسانی این است: «پس برای چه می‌نویسی، تو ای نویسنده‌ی خر!»

نیچه

برگرفته از كتاب:

آواره و سايه‌اش؛ برگردان علي عبداللهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر مركز1384.

Septillion
3rd October 2011, 07:16 PM
سخنی از این جستار: «اجتماع، نام‌ها و آداب و رسوم را دوست دارد، از واقعیت‌ها و افراد خلاقه و خوداتکا متنفر است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

صداهایی وجود دارند که، آن‌ها را در انزوا می‌شنویم. اما همین صداها، هنگام ورودمان به میان مردم به خمودی می‌گرایند و غیرقابل شنیدن می‌شوند. اجتماع در همه جا علیه بشریت و یکایک اعضای آن توطئه می‌کند. می‌توان اجتماع را یک شرکت سهامی عام تصور کرد که اعضای آن برای تضمین بهتر منافع مادی سهامداران در ازای تسلیم آزادی و فرهنگ‌شان به ‏توافق می‌رسند. همرنگی و انطباق با مردم جامعه بیشترین ‏تقاضا از آنان است. اجتماع، نام‌ها و آداب و رسوم را دوست دارد، از واقعیت‌ها و افراد خلاقه و خوداتکا متنفر است.

انسان در هر وضعیت و منزلت، نباید دنباله‌رو باشد. فردی که درصدد گردآوری نخل‌های جاوید است نباید با پیروی از الگوهای خاص جامعه این کار را به تأخیر اندازد. هیچ چیز به غیر از یکپارچگی ذهن نهایتاً مقدس نیست.

-----------------------------------------------

* Ralph Waldo Emerson: نويسنده و فيلسوف امريكايي (1803- 1882)

رالف والدو امرسون


برگرفته از كتاب:

انديشه‌هاي ماندگار(تحليل افكار پيشوايان و فرزانگان عالم)؛ برگردان محمدرضا آل ياسين؛ چاپ ششم؛ تهران: هامون 1387.

Septillion
3rd October 2011, 07:18 PM
چون تیرانداز که تیر خویش راست اندازد، خردمند نیز اندیشه‌ی لرزان و نابرجای را، که حفظ و بازداشتن‌اش دشوار است، راست کند.

چون ماهی که از‌ آب گرفته شود و بر خشکی افکنده گردد، اندیشه‌مان نیز بر خود لرزد تا از چیرگی ماره‌ی وسوسه‌گر برهد.

رام کردن اندیشه، که گریزپا است و گرفتنش دشوار است و هرجا خواهد شتابان رود، نیک بُوَد، که اندیشه‌ی رام شادمانی آورد.

بگذار خردمند اندیشه‌ی خویش را حفظ کند، چه دریافتن‌اش دشوار و بس زیرکانه است و هرجا خواهد شتابان رود، که اندیشه‌ای که نیک حفظ شده باشد، شادمانی آورد.

آن‌کس که بر اندیشه، که بس دور و تنها گردد و تن ندارد و در سراچه‌ی دل نهان شود، مهار زند، از بند ماره‌ی وسوسه‌گر رهایی یابد.

گر کسی را ایمان پابرجای نباشد و داد راستین نداند و خاطرش آشفته باشد، هرگز دانش وی کمال نپذیرد.

اگر خاطر کس پراکنده و سرگشته نگردد و از اندیشیدن به نیک و بد بازایستاده باشد، چون هشیار باشد، هراسش نیست.

با دانستن اینکه این تن چون کوزه شکستنی است و با استوار گردانیدن اندیشه چون دژ، و با جنگ‌افزار دانش باید بر ماره‌ی وسوسه‌گر تاخت و چون بر او چیره شد همواره او را نِگرد و هرگز نیاساید.

دریغا که دیری نپاید که این تن، خوار، بی‌دریافت و چون تکه‌چوبی بی‌سود، بر زمین افتد.
کینه‌ور به کینه‌ور و دشمن به دشمن آن بد نتواند کرد که اندیشه‌ی گمراه به کس کند.
مادر و پدر خویش آن نیکی نتوانند کرد که اندیشه‌ی نیک راهنمون شده به کس کند.

بودا

برگرفته از كتاب:

[ويرايش فريدريش ماكس مولر]؛ خرد بودا؛ برگردان مهدي باقي – شيرين مختاريان؛ آبادان: پُرسش، 1386.

Septillion
3rd October 2011, 07:19 PM
‏هنگامی‌که شما شخص عزیزی را که دوست می‌داشتید از دست می‌دهید، برایش گریه می‌کنید. ولی آیا اشک‌های شما به‌خاطر ‏خودتان نیست؟ آیا واقعاً به‌خاطر کسی‌ست که مرده است؟ آیا ‏تاکنون به‌خاطر دیگران گریه کرده‌اید؟ آیا هرگز برای پسرتان که در ‏جبهه‌ی جنگ کشته شده گریه کرده‌اید؟ واقعاً گریه کرده‌اید؟ آیا آن اشک‌ها بدلیل دلسوزی و ترحم به «خودتان» ‏و «پسرخودتان» است ‏یا واقعاً به‌خاطر این ‌است که «یک انسان» کشته شده است؟ اگر به ‏علت ترحم به خودتان اشک می‌ریزید، باید گفت که اشک‌های شما ‏به هیچ عنوان معنائی ندارد، زیرا شما به «خودتان» ‏اهمیت ‏می‌دهید. اگر گریه‌ی شما به دلیل این است که کسی که روی آن مقدار ‏زیادی سرمایه‌گذاری کرده‌اید، از بین رفته است، باید اذعان کرد که ‏این عاطفه و مهر و محبت نیست. هنگامی‌که برای برادرتان که فوت شده است گریه می‌کنید، برای او گریه کنید، زیرا گریه کردن برای خود، کار بسیار ساده‌ای‌ست. او رفته است، ظاهراً گریه‌ی شما حاکی از تأثر شماست، اما قلب شما برای او متأثر نشده است، بلکه به ‏علت ترحم به خویش متأثر شده است و ترحم به خویش، ذهن شما را محدود، کودن و گنگ و منگ می‌کند.

کریشنا مورتی

برگرفته از كتاب:

رهايي از دانستگي؛ برگردان مرسده لساني؛ چاپ دوم(جيبي)؛ تهران: انتشارات بهنام 1384.

Septillion
3rd October 2011, 07:21 PM
به خوبی می‌دانیم که کودکان، قابلیت تجربه‌ی اوج را دارند و این حالت را غالباً در دوران کودکی تجربه می‌کنند. ما همچنین می‌دانیم که نظام فعلی مدارس، وسیله‌ای بی‌نهایت مؤثر در مچاله کردن و تخریب تجربه‌های اوج و ممانعت از امکان حادث شدن آن است. معلم طبیعی‌ای که برای دانش‌آموز احترام قایل است و از شیطنت‌ها و لذت شاگردان در کلاس درس وحشت ندارد بسیار نادر است. البته ناگفته نماند معلم در کلاس‌های سنتی که دارای سی‌وپنج دانش‌آموز است و می‌باید مقدار معینی از هر کتاب را در زمان محدودی تدریس کند، ناگزیر است به نظم و ساکت بودن کلاس بیشتر توجه داشته باشد، در نتیجه شیطنت بچه‌ها را تجربه نمی‌کند و از این تجربه‌ی شادی‌بخش و دلچسب بی‌نصیب می‌ماند. از طرف دیگر فلسفه‌ی رایج آموزش و پرورش ما و مدارس تربیت معلم به این فرضیه‌ی ضمنی چسبیده‌اند که شوخ و شنگی دانش‌آموزان در کلاس درس امری خطرناک است. حتی می‌توان وظایف دشوار یادگیری خواندن، تفریق و ضرب را که در جامعه‌ی صنعتی شده لازم است افزایش داد و آن‌ها را برای دانش‌آموزان دلچسب کرد.

مدرسه چه نقشی می‌تواند بازی کند که آرزوی مرگ را در کودک کودکستانی خنثی نماید و آرزوی زندگی را در کودک کلاس اول ابتدایی تقویت کند؟ شاید مهم‌ترین کاری که مدرسه می‌تواند در این زمینه انجام دهد این باشد که حس انجام کاری را در کودک بیدار کند. کودکان بیش از این‌که خود از انجام کاری لذت ببرند از کمک کردن به یک ‏کوچک‌تر یا ضعیف‌تر از خود لذت بسیار می‌برند و رضایت خاطر حاصل می‌کنند. با اجتناب کردن از گروه‌بندی می‌توان خلاقیت را در بچه تشویق کرد. از آن‌جا که بچه‌ها معلمان خود را سرمشق قرار می‌دهند، می‌توان معلمان را تشویق کرد که شاداب و خودشکوفا بشوند. والدین الگوهای مخدوش رفتاری خود را به فرزندان خود منتقل می‌کنند، اما اگر معلمان سالم‌تر و قوی‌تر باشند، بچه‌ها می‌توانند آن‌ها را الگو قرار دهند و به جای والدین خود از آن‌ها تقلید کنند.

آبراهام اچ. مزلو

برگرفته از كتاب:

زندگي در اينجا و اكنون؛ برگردان مهين ميلاني؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات فراروان 1386.

Septillion
3rd October 2011, 07:23 PM
مردمان وحشی و ابتدایی به علت آن‌که بسیاری چیزها را نمی‌شناختند و نمی‌فهمیدند و از هر چیز که نمی‌فهمیدند و نمی‌شناختند می‌ترسیدند، به فکر خدا و مذهب افتادند و برای هر چیز یک خدای مرد یا زن ساختند. برای رودخانه‌ها، کوه‌ها، خورشید، درخت‌ها، حیوانات و حتی چیزهایی مثل روح که نمی‌توانستند ببینند اما تصورش می‌کردند، خدایانی به وجود آوردند
آنان به این دلیل که می‌ترسیدند، همیشه خیال می‌کردند که خدایان دائماً در فکر تنبیه کردن و آزار دادن‌شان هستند.

‏در نظر آنان خدایان هم مثل خودشان خشن و ‏بی‌رحم بودند. به این دلیل می‌کوشیدند تا با تقدیم ‏داشتن هدایا و قربانی‌های فراوان آن‌ها را بر سر لطف آورند و خشم‌شان را آرام سازند.

----------------------------------------------

* که آن‌ها را رب‌النوع و ربه‌النوع یا اله و الهه می‌گویند.

جواهر لعل نهرو

برگرفته از كتاب:

نامه‌هاي پدري به دخترش؛ برگردان محمود تفضلي؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1387.

Septillion
3rd October 2011, 07:25 PM
‏«درجهان، چون مسافری باشید، یا همچون رهگذری؛ و خود را از مردگان بشمارید.» من این جمله را جواهر همه‌ی جواهرات می‌دانم. از این امر آگاهیم که مرگ هر لحظه در کمین ماست. اگر از هم‌اکنون همچون مردگان شویم، بهترین آمادگی را برای رویارویی با آن حادثه در خود ایجاد کرده‌ایم.

‏مرگ موهبتی است که خالق زندگی به همه‌ی زندگان - چه انسان و چه غیر انسان - عطا کرده است. تفاوتی که هست، در زمان و چگونگی مرگ است. کردار صحیح، تنها راهِ درستِ زندگی است که آن را تحمل‌پذیر و حتی زیبا می‌کند.

هاریجان: 21 سپتامبر 1947

مهاتما گاندی

برگرفته از كتاب:

چرا ترس از مرگ و مويه بر آن؟؛ برگردان شهرام نقش تبريزي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات ققنوس 1386.

Septillion
3rd October 2011, 07:26 PM
‏همه چیز تغییر می‌یابد و هیچ چیز حتی برای یک لحظه ثابت نمی‌ماند. اگر تو از این نکته آگاه شوی، میل و اشتیاقِ تا ابد ثابت نگه داشتن امور در تو فروکش می‌کند و آن‌گاه آزاد و رها می‌شوی. ناگهان احساس می‌کنی کاملاً آزاد و رهایی. دیگر هیچ چیز تو را آشفته نمی‌کند. نمی‌تواند که تو را آشفته کند.

تو به این دلیل آشفته می‌شوی که آرزویی در سر داری، اما اوضاع آن‌گونه که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. به گونه‌ای پیش می‌رود که انتظارات تو را برآورده نمی‌سازد. راه خودش را می‌رود و به حرف تو گوش نمی‌کند.

تو هرگز نمی‌دانی چه اتفاقاتی در راه است و این بسیار زیباست. هیجان و شور و حال زندگی است، شگفتی همیشگی زندگی است. اگر زندگی پیش‌بینی‌پذیر می‌بود، مکانیکی می‌شد. زندگی پیش‌بینی‌پذیر نیست. همیشه با شگفتی همراه است و تو هر قدر هشیارتر باشی، با شگفتی بیشتری روبرو می‌شوی. از این رو مردم از هشیار بودن سر باز می‌زنند. دل‌مرده می‌شوند تا در برابر تغییر از خود محافظت کنند!

فقط انسان آگاه و هشیار شهامت لازم برای پذیرش پدیده‌های متغیر را داراست و این یعنی شادمانی. آن‌گاه همه چیز برای تو خوب و نیکو می‌شود و هرگز ناامید و ناکام نمی‌شوی.

اشو

برگرفته از کتاب:

پرواز در تنهایی؛ برگردان مجید پزشکی؛ چاپ دوم؛ اصفهان: انتشارات هودین 1385.

Septillion
4th October 2011, 08:56 AM
‏اگر از شرایط دلهره‌آور آگاه باشید، به جای ‏اینکه از آن بترسید، برای همیشه ارتباط خود را با ترس قطع می‌کنید. ‏آگاهی از ترس‌هایتان به شما اختیار می‌دهد به طریقی کاملاً تازه بر آن تأثیر متقابل بگذارید. این ارتباط درونی تازه به شما قدرت می‌دهد به جای اینکه برده‌ی ناآگاه ترس‌هایتان باشید، از تأثیرات ترسناک آنها آگاه شوید. و هر روزی که چیزی جدید در مورد سرشت متزلزل واکنش‌های ترسناک خود کشف کنید، آن واکنش‌ها قدرت خود را در برابر شما از دست می‌دهند. چرا؟ چون شما آنها را همان‌طور می‌بینید که همیشه بوده‌اند: نیروهای خودکار کودن.

‏ترس آگاهانه یعنی خودتان می‌دانید که ترسیده‌اید، اما همزمان می‌دانید که همین ترس‌ها به همان اندازه که نشان می‌دهند، واقعی نیستند.

‏ترس براستی چیزی نیست مگر واکنشی محدودکننده که ما همیشه آن را با سپر بلا اشتباه گرفته‌ایم. وقتش است آن را به امان خدا رها کنیم که البته هر وقت بخواهیم می‌توانیم این کار را بکنیم. حالا می‌گویم چطور: جرأت پیشروی داشته باشید، حتی زمانی که می‌ترسید.

گای فینلی

برگرفته از كتاب:

سرنوشت خود را رقم بزنيد(توانايي شكل دادن آينده)؛ برگردان نفيسه معتكف؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
5th October 2011, 07:05 PM
‏‏خیلی خوب است که تمرین کنید تا هر وقت که هر نوع ‏احساسی به جز ‏شادی و آرامش داشتید از خودتان بپرسید چه معنایی را به افراد و اتفاقات نسبت داده‌اید که باعث درد و رنج شما شده‌اند و بعد به این فکر کنید که چه معنایی را می‌توانید به آنها نسبت بدهید تا بتوانید شاد و آرام باشید. آیا چیز رنج‌آور و دردناکی در زندگی‌تان هست که آن‌قدر به آن وابسته باشید که نخواهید آن را رها کنید یا چیز دیگری را که به شما شادی و آرامش بدهد جایگزین آن کنید؟ اگر این طور است انتخاب با شماست ولی متوجه باشید که این یک انتخاب است نه چیزی که به شما تحمیل شده باشد.

معنی جدیدی که به یک اتفاق می‌دهید (همان که باعث خوشحالی‌تان می‌شود) مانند معنی قبلیِ آن (همان که باعث درد و رنج‌تان می‌شد) ذاتی و طبیعی نیست بلکه خود شما هر دو آنها را می‌سازید. خب پس اگر بخواهید به یک چیز معنی و ارزشی بدهید دوست دارید این معنی باعث خوشحالی‌تان شود یا اینکه شما را ناراحت کند؟ باز هم به انتخاب خودتان بستگی دارد.

دیوید ریکلان

برگرفته از کتاب:

راه‌های نو از استادان بزرگ برای زندگی بهتر(جلد 3)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر راشین 1387.

Septillion
5th October 2011, 07:06 PM
‏برای نویسندگان بزرگ، وزنه‌ی کارهای تمام شده، کمتر از وزنه‌ی قطعه‌هایی است که در طول زندگی‌شان روی آنها کار می‌کنند. زیرا تنها ‏نویسنده‏ی ضعیف و پراکنده‌‌نویس از پایان کارهایش خشنود می‌شود، و احساس می‌کند زندگیِ دوباره‌یی به او بخشیده شده است. برای نابغه هر ‏وقفه، و ضربه‌های سهمگینِ سرنوشت، همچون خوابی معصوم به اتاق ‏کارش درمی‌آیند؛ و در اطراف اتاقش دایره‌یی طلسم شده ‏از قطعه‌هایش رسم می‌کند: «‏نبوغْ خود را به کار سپردن است.»

والتر بنیامین

برگرفته از كتاب:

خيابان يك طرفه؛ برگردان حميد فرازنده؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر مركز 1387.

Septillion
5th October 2011, 07:08 PM
گواراترین لفظی که لب‌های آدم بیان می‌کنند، لفظ ‏«مادر» ‏و بهترین ندا، «ای مادر» است. کلمه‌ای کوچک که بزرگ و آکنده از امید، عشق و مهربانی است و آکنده از هر آنچه در قلب بشر از ترحم، دلسوزی، حلاوت و گوارایی‌ست، می‌باشد. مادر، همه چیز این زندگی‌ست. ‏او آرامش در هنگام اندوه، امید در هنگام یأس و قدرت و توانایی در هنگام ضعف و سستی است. او سرچشمه‌ی شفقت و مهربانی و گذشت است. کسی که مادر خود را از دست می‌دهد، در حقیقت، سینه‌ای را از دست می‌دهد که به آن تکیه می‌داده، دستی را از دست داده که به او برکت می‌داده، چشمی را از دست داده که از او نگهبانی می‌کرده است.

‏همه چیز در طبیعت سمبل مادری است و از مادر سخن می‌گوید. آفتاب در حقیقت مادر این زمین است. با حرارت خود آن را تغذیه می‌کند، با نور خود او را در آغوش می‌گیرد، هنگام غروب او را ترک نمی‌کند مگر این‌که آن را بر روی نغمه‌های امواج دریا و نغمه‌ی گنجشکان و رودها بخواباند. زمین، مادر درختان و گل‌هاست. آنها را به دنیا می‌آورد، سپس تغذیه می‌کند، بعد آنها را به خواب می‌برد و درختان و گل‌ها در وقت خود برای میوه‌های خوشمزه و بذرهای زنده، مادرانی خواهند شد و مادرِ همه چیز در جهان، همان روح ازلی و ابدی است که آکنده از زیبایی و محبت باشد.

جبران خلیل جبران

برگرفته از كتاب:

بال‌هاي شكسته؛ برگردان محمدابراهيم كاوري؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات نيك‌فرجام 1387.

Septillion
5th October 2011, 07:09 PM
دلیلی دارد که ما انسان‌ها بر روی این کره‌ی خاکی زنده هستیم. این سؤال مطرح است که چرا؟ این هدف، معنا و مفهوم چیست؟ معتقدم پاسخی که هر یک از ما برای این پرسش می‌یابیم، پاسخی مستقل، جداگانه و منحصر به فرد است. پاسخی که من برای این پرسش دارم با پاسخی که شما برای این پرسش دارید متفاوت، اما بسیار مشابه و حتی ‏یکسان است.

‏هر یک از ما انسان‌ها متفاوت، مستقل، مجزا و منحصر به فرد و ویژه هستیم و خالق جهان هستی یا خداوند، هر یک از ما را به دلیلی خاص، ویژه ، مستقل، جداگانه و منحصر به فرد خلق کرده ‏است.

‏همان‌گونه که گفتیم این پرسش مطرح است که: چرا؟ این دلیل خاص، ویژه ‏و منحصر به فرد چیست؟ خداوند یا خالق جهان هستی هرگز هیچ چیز را بدون حکمت، دلیل و منطق نمی‌آفریند. به یک‌یک موجودات این عالم که نگاه ‏کنید معنی، مفهوم و هدفمندی خاصی را در او می‌توانید تشخیص دهید.

هر یک از موجودات این عالم هدفی را دنبال می‌کنند. دلیل این‌که شما ‏این‌جا بر روی کره‌ی خاکی هستید، چیست؟ می‌بایست چه کار کنید؟ می‌بایست چه چیزی را خلق کنید؟ می‌بایست چه چیزهایی به دیگران ببخشید؟ چه کمکی از شما ساخته است؟ شاید این پرسش‌ها مهم‌ترین و اساسی‌ترین پرسش‌هایی هستند که می‌بایست در زندگی از خود بپرسید.

‏باور دارم که با گذشت زمان و بالاتر رفتن سن‌تان، پاسخ‌هایی که برای این پرسش‌ها خواهید یافت به تدریج بهتر، کامل‌تر و متعالی‌تر خواهند شد. یعنی پاسخ‌ها نیز همواره رو به رشدند و تغییر می‌کنند. وقتی سطح آگاهی، شعور و تجربه‌های شما بالا می‌رود و تماس بیشتری با هویت و ماهیت اصلی، ذاتی و درونی خود پیدا می‌کنید و با خالق جهان هستی ارتباطی نزدیک‌تر و صمیمانه‌تر برقرار می‌کنید این پاسخ‌ها نیز رشد می‌کنند و تغییر می‌یابند.

‏معتقدم باید آن‌چه را به زندگانی‌تان ارزانی کنید که استحقاقش را دارد. ‏موهبت و هدیه‌ی گرانقدری که می‌بایست به زندگی خود ارزانی کنید، این دانش، شعور و آگاهی است که هرگز اشتباهی وجود ندارد.

‏می‌بایست بدانید یک‌یک اعمالی که از شما سر می‌زند، حال چه بزرگ و چه کوچک، نتایج و پیامدهایی خواهند داشت. مثبت یا منفی بودنش به انتخاب شماست. همان‌گونه که قبلاً نیز گفتیم و بارها تأکید کردیم آن‌چه درنهایت به زندگی انسان شکل می‌بخشد و سرنوشت او را رقم می‌زند تصمیم‌های اوست.

آنتونی رابینز

برگرفته از كتاب:

به پا خيزيد و زندگي با عشق را آغاز كنيد؛ برگردان هادي ابراهيمي؛ چاپ دوم؛ تهران: نسل نوانديش 1386.

Septillion
5th October 2011, 07:10 PM
سخنی از این جستار: «زندگی به معنای واقعی کلمه همان چیزی است که شما از آن می‌سازید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تلاش کنید تا نگرش خود را تغییر داده و در چیزهای ساده در زندگی به دنبال لذت بگردید. همه‌ی ما کارهای سخت و کارهای جزیی روزانه داریم که نوعاً در گذشته از آنها می‌ترسیدیم. چرا خود را به چالش نطلبیم و آنها را به فرصت‌هایی حتی برای رشد تبدیل نکنیم؟ سعی کنید رویکرد خود را نسبت به بیرون گذاشتن آشغال از خانه و پرداخت قبوض مختلف ‏تغییر دهید. این‌ها کارهای ضروری دائمی هستند و هرگز تمامی ندارند، پس شما می‌توانید از آنها هم لذت ببرید! در حالی که آشپزخانه‌ی خود را تمیز می‌کنید و سطل آشغال را خالی می‌کنید، به موسیقی هم گوش کنید. یاد بگیرید که هر قبضی را که می‌پردازید شکر کنید و با محبت آن را رد کنید. حق‌شناس باشید که واقعاً چقدر خوشبخت هستید و چه چیزهایی تجملی در زندگی دارید. شما می‌توانید انرژی خود را تغییر دهید، کمی خوش بگذرانید، و به این چیزها به عنوان فرصت‌هایی نگاه کنید که به خود اهمیت دهید و کمکی به آن‌هایی که دوست‌شان دارید، بکنید، به جای آنکه آنها را به عنوان کارهای پردردسر تصور کنید. هنگامی که شما بتوانید یاد بگیرید که به تک‌تک کارها و موقعیت‌ها با نگرش لذت و اشتیاق نزدیک شوید، متوجه یک تفاوت فوری در زندگی خود خواهید شد. زندگی به معنای واقعی کلمه همان چیزی است که شما از آن می‌سازید.

‏جک کنفیلد

برگرفته از کتاب:

شاه کلید زندگی با قانون جذب؛ برگردان داوود نعمت‌اللهی؛ چاپ دوم؛ تهران: معیار اندیشه 1388.

Septillion
5th October 2011, 07:12 PM
مجبورم یادآوری کنم که محیط‌های تربیتی درجه اول تهران و طرز تربیت شاگردان آنها را با تمام محیط‌های ایران یکی نگیرید. شاگرد کلاس چهارمی را در نظر بگیرید... وی از وقتی زبان باز کرده و حرف زده و حرف فهمیده و چیز یادش مانده، یاد دارد که دده‌اش ننه‌اش را کتک زده، او را دم فحش گرفته. باد گنگ افتاده به جانش، خود او، خواهران و برادرانش را کتک زده. به همه‌شان بد و بیراه گفته. تمام مردهای ده را این‌طوری دیده است. رفته سر کوچه قاب بازی کند پدرش سررسیده و کتکش زده. رفته تو خانه زیر کرسی خوابیده و پایش خورده و قابلمه سرنگون شده، مادره رسیده و کتکش زده. رفته با کتاب‌های برادر بزرگش ور رفته، او سر رسیده و کتکش زده. خودش برادر کوچک‌تر را کتک زده. هر جا پا داده با بچه‌های کوچه کتک‌کاری کرده.

‏سگ‌ها را دنبال کرده و سنگ‌شان انداخته است. بعد گذارش به مدرسه افتاده ‏است. نخستین روز با یکی دعواش شده و کتک خورده. فرداش درس حاضر نکرده و کتک خورده. پس ‌فردا دیر آمده و کتک خورده. پس پس فردا به پای معلم بلند نشده و کتک خورده. در خانه کتک خورده. در مدرسه کتک خورده. و رسیده به کلاس چهارم. حالا یک بخشنامه صدور می‌یابد که: «آهای معلم، تنبیه بدنی قدغن.»

صمد بهرنگی

برگرفته از كتاب:

يادمان صمد بهرنگي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات كتاب و فرهنگ 1379.

Septillion
5th October 2011, 07:13 PM
دیدن یک چهره‌ی حقیقی، به این می‌ماند که انسان چیزی بزرگ‌تر از خود دیده باشد. چنین چیزی امروز کمیاب به نظر می‌آید، چون مدت زمانی است که بر سطح آب‌های راکدی قرار گرفته‌ایم و دیگر امکان بینش بزرگ‌تر از خود را نداریم. به همین سبب مهر بی‌حدی به گل‌ها دارم که بی‌درنگ با من سخن از چیزی به غیر از خویش، آغاز می‌کنند: از روشنی، از مرگ، از رنگ‌ها و... پرندگان نیز این‌چنین می‌کنند، از بهار همان‌گونه می‌گویند که از آسمانی که آهسته به تیرگی می‌گراید. بی‌وقفه، گلدوزی می‌کنم و آن‌ها را از هم باز می‌شکافم: پرندگان از مردگانی می‌گویند که خود از زندگان سخن‌ها دارند و زندگان از گل‌ها. آن ‌که با من ‏حرف می‌زند از اینکه چون کمانی با جست و خیز و جهش های کوتاه مرا به دورها ببرد، از حرکت بازنمی‌ماند. از آنجا که خواهان مرگ نیستم، هر چه را زنده است، می‌جویم. به این دلیل خود را چون بادیه‌نشین و کولیان احساس می‌کنم. سوگوار چیزی از درون خویشم: به نظرم می‌رسد دریافته‌ام جز به بازتابی از این همه نمی‌توان دست یافت. اندیشیدن، ‏نگاهی است در ژرفنای یک چاه، که سطلی را آویخته به زنجیر در آن رها می‌کنیم، و شادمانه می‌خواهیم آن را در کرانه‌ای آب‌های سیاه، رخشنده از پرتو ستارگان، دوباره بازیایبم. دوست دارم چیزهایی را که می‌بینم با دیگران ‏تقسیم کنم، اما این مشاهدات برایم گران تمام می‌شود، دیگران باید خود ‏چنین تجربه‌ای به دست آورند. این راه برای همه باز است. افسوس، که نمی‌توان کسانی را که از قبل در خود احساسی نیافته‌اند به درجه‌ای بالاتر از حقیقت رسانید. اگر بره‌ی کوچکی ببینم که لباس سفیدی بر تن و ‏کفش‌های کوچک ورنی به پا دارد و شاخه‌ای گل مینا نیز میان دندان‌های خود گرفته است، و با دوست انگاشتن قصاب، به جانب او روانه باشد، بی‌گمان اگر بتوانم، او را از این کار بازخواهم داشت. هستی یک موجود زنده، از همه سو در محاصره است. نباید از خاطر برد که هر روز، جنگ تمام عیاری علیه دنیاست.

کریستین بوبن

برگرفته از كتاب:

فروغ هستي؛ برگردان ساسان تبسمي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر باغ نو 1382.

Septillion
5th October 2011, 07:14 PM
‏یکی از دوستان من آموزگاری است که در کار خود خلاقیت و کاردانی بسیار به خرج می‌دهد. زمانی این خانم معلم طرحی را در کلاس اجرا کرد که موجد دگرگونی‌های فراوانی در دانش‌آموزان شد. هر روز به یکی از نکته‌های مثبت آنان اشاره می‌کرد و در ضمن، هفته‌ای یک بار ساعتی را به «شریک شدن در چیزهای خوب» اختصاص می‌داد. این ‏برنامه شامل خوش‌گویی هر دانش‌آموز از دیگری بود. تمام دانش‌آموزان ‏این فعالیت را، به دلیل حال‌وهوای مثبتی که ایجاد می‌کرد، دوست می‌داشتند؛ حال‌وهوایی که تقویت‌کننده‌ی عزت نفس تک‌ تک آنها می‌شد.

‏شاد کردن یا افزودن بر مناعت طبع آدم‌ها، در عمل بسیار آسان است. فقط دلی آگاه می‌خواهد و مهربانی آمیخته با صداقت و کاردانی.

لئو بوسکالیا

برگرفته از كتاب:

زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري‌فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
5th October 2011, 07:15 PM
‏جوامع عقب‌افتاده، مثل تنِ انسانِ خفته است. انسان خفته، پس از ساعات ‏طولانی که روی یک طرفِ تن خود خوابیده، احساس خواب‌رفتگی می‌کند و هم‌چنان در خواب شانه‌به‌شانه می‌شود و باز می‌خوابد، آن‌قدر که دوباره آن طرف تنش به خواب برود. و پس از ساعتی احساس کند که باید به طرف دیگر بخوابد. چنین جوامعی در خواب گرده‌به‌گرده می‌شوند و در واقع به دورِ خود غلت می‌زنند، اما خیال می‌کنند که پیش می‌روند.[1]

---------------------------------------------

1. فیلم مستند «شاملو؛ شاعر آزادی»- به کارگردانی مسلم منصوری و تهیه‌کنندگی بهمن و بهروز مقصودلو، 1376.

احمد شاملو

برگرفته از كتاب:

لالايي با شيپور (گزين‌گويه‌ها و ناگفته‌هاي احمد شاملو)؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات مرواريد 1388.

Septillion
8th October 2011, 08:54 AM
مشاهده‌ی نظم بزرگ ستارگان نه تنها سرمشق نوع بشر، بلکه نخستین نقطه‌ی اتکای او در وارد کردن نظم در زندگی‌اش بوده است. نظم ‏نوعی اجبار در تکرار است که وقتی مستقر شد، معین می‌کند که یک کار، کی، ‏کجا و چگونه انجام شود و به این طریق آدمی را در تکرار مواردِ شبیه، از ‏درنگ و تردید مصون می‌دارد. فایده‌ی نظم انکارنشدنی است، زیرا به انسان بهترین امکان استفاده از مکان و زمان را می‌دهد و در ضمن نیروهای روانی او را حفظ می‌کند. این انتظار به جا می‌بود که نظم از آغاز و به آسانی بر عمل انسان حاکم باشد، اما با حیرت مشاهده می‌کنیم که چنین نیست. به عکس، انسان در کارهایش به طور طبیعی به بی‌دقتی، بی‌نظمی و وظیفه‌نشناسی گرایش دارد و باید با کوشش تربیت شود تا بتواند از نمونه‌های آسمانی تقلید کند.

‏زیگموند فروید

برگرفته از کتاب:

تمدن و ملالت‌های آن؛ برگردان محمد مبشری؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر ماهی 1385.

Septillion
8th October 2011, 08:56 AM
‏نسبت یک متفکر با یک فیلسوفِ کتابی مانند نسبت شاهدی عینی است به یک نفر تاریخدان؛ متفکر و شاهد عینی هر دو از دانش بی‌واسطه‌ی شخص خود ‏سخن می‌گویند. به همین د‏لیل است که همه‌ی متفکران د‏ر نهایت به نتیجه‌ای واحد می‌رسند. تفاوت‌های آنها ناشی از تفاوت نقطه نظرات‌شان است و صرف‌نظر از تاثیر صوری این نقطه نظرات، همه‌شان یک چیز می‌گویند. متفکران فقط ثمره‌ی درک عینی خود را از امور پیرامون‌شان بیان می‌کنند. بسیاری عبارات در آثار من موجودند که به خاطر ماهیت تناقض‌آمیزشان، پس از تأمل فراوان تصمیم به انتشارشان گرفته‌ام؛ و پس از مدتی با یافتن همان نظرات در آثار مردان بزرگ اعصار گذشته شگفت‌زده و در عین حال مسرور شده‌ام.

‏فیلسوفِ کتابی تنها به گزارش آنچه کسی گفته، یا آنچه دیگری می‌خواسته بگوید، یا ایراداتی که شخص سومی مطرح کرده، ‏و از این دست می‌پردازد. مانند یک نفر تحلیل‌گر تاریخ، نظرات و افکار و انتقادات مختلف را با یکدیگر مقایسه می‌کند و می‌کوشد تا به حقیقت امر دست بیابد. مثلاً، تحقیق می‌کند که آیا «لایبنیتس» چند مدتی پیرو «اسپینوزا» بوده یا خیر، و نظایر این. دانشجوی کنجکاوِ چنین موضوعاتی می‌تواند نمونه‌های برجسته‌ی این تحقیقات را در «تفسیر تحلیلی اخلاق و حق طبیعی» و همچنین «نامه‌هایی در باب آزادی» اثر هربارت بیابد. جای شگفتی است که چنین مردی باید اینچنین خود را به دردسر بیاندازد؛ زیرا ظاهراً اگر وی تنها با اندکی اندیشه به بررسی خود موضوع می‌پرداخت، به سرعت به مقصود دست می‌یافت. اما مانع کوچکی در این راه هست. این کار به اراده‌ی او وابسته نیست. انسان همیشه می‌تواند بنشیند و بخواند؛ اما ‏همیشه نمی‌تواند فکر کند. افکار هم مثل انسان‌ها هستند؛ همواره و به ‏دلخواه نمی‌آیند؛ باید انتظار کشید. اندیشه درباره‌ی یک موضوع باید ‏همراه با ترکیبی موزون و خوشایند از تأثیر بیرونی و حس و حال درونی، ‏از خود بجوشد؛ و این دقیقاً همان چیزی است که به نظر نمی‌رسد ‏هیچ‌وقت برای این افراد اتفاق بیافتد.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

جهان و تأملات فيلسوف؛ برگردان رضا ولي ياري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر مركز 1386.

Septillion
8th October 2011, 08:57 AM
والدینی که فرزندان‌شان درست قبل از تاریخ شروع سال تحصیلی متولد شده‌اند، ابتدا فکر می‌کنند شاید ‏بهتر باشد فرزندان‌شان را یک سال دیرتر به کودکستان بفرستند، چرا که برای یک کودک پنج ساله سخت است که با بچه‌هایی که هر کدام چند ماهی از او بزرگتر هستند پیش برود، اما بیشتر آن‌ها در این مورد تردید دارند و در نهایت به این نتیجه می‌رسند که تنها مشکل، کوچکتر بودن از سایر بچه‌ها در کودکستان است که آن هم به زودی عادی می‌شود. اما این گونه نیست، این هم درست همانند انتخاب بازیکن‌های هاکی است، همان شانسی که کودکان متولد شده در اوایل سال تحصیلی از آن برخوردار شده‌اند (چند ماهی بزرگتر بودن) باعث می‌شود تا بر کودکان متولد شده در روزهای آخر تابستان و درست پیش ار آغار سال تحصیلی پیثسی بگیرند. آن‌ها سال‌های متمادی در شرایطی قرار می‌گیرند که گروه بزرگتر دائماً به پیشرفت تشویق شده و کوچکترها باز می‌مانند.

‏اخیراً دو اقتصاددان «کلی بدارد» و «الیزابت دوی» به رابطه‌ی بین نمره‌ی تست TIMSS [1] (ریاضیات و علوم بین‌المللی) و ماه تولد توجه نموده و دریافته‌اند که در میان بچه‌های کلاس چهارم نمره بزرگترین دانش‌آموزان، بین 4 ‏تا 12 ‏درصد و بهتر از کوچکترین آن‌ها بوده است و همان‌طور که دوی توضیح می‌دهد این یک تأثیر شگرف است و بدان معنی است که اگر دو دانش‌آموز مستعد کلاس چهارم را انتخاب کنیم طوری که تاریخ تولد یکی از آن‌ها درست قبل از شروع سال ‏تحصیلی و دیگری بلافاصله بعد از شروع سال تحصیلی باشد (مورد دوم مجبور شده است به خاطر چند روز کوچک بودن یک سال برای ورود به مدرسه صبر کند و طبیعتاً از سایر بچه‌های کلاس حدود یک سال بزرگتر می‌شود)، دانش‌آموز بزرگتر 80 ٪ و دانش‌آموز کوچکتر حدود 68٪ نمره را کسب خواهد کرد و این تفاوت میان افراد باعث می‌شود تا یکی واجد شرایط شناخته شده و به عنوان یک فرد مستعد از سایر مزایا نیز برخوردار گردد.

‏دوی می‌گوید: «این درست شبیه ورزش است، ما توانمندی‌ها را در ابتدای دوران کودکی سنجیده و گروه مستعدتر را جدا می‌کنیم. معلمان وقتی در کودکستان و کلاس اول به بچه‌های کوچکتر نگاه می‌کنند، در تشخیص توانایی‌های آن‌ها دچار اشتباه شده و بچه‌های بزرگتر را به دلیل یادگیری بهتر در گروه پیشرفته قرار می‌دهند، آن‌ها به علت قرار گرفتن در گروه بهتر در سال بعد حتی بهتر هم می‌شوند و سال بعد هم همین‌طور و...

‏دوی و بدارد این بار همین مطالعه را در کالج انجام دادند و فکر می‌کنید نتیجه چه بود؟
‏فقط 6/11 ‏درصد از دانشجویان از بچه‌هایی بودند که در خلال سال‌های مدرسه کوچکتر از سایر همکلاسی‌های‌شان بودند. این آمار نشان می‌دهد که اثر این تفاوت با گذشت زمان از بین نمی‌رود.

‏دوی می‌گوید: «مضحک است که این انتخاب اختیاری و قراردادیِ تاریخ شروع سال تحصیلی، تاثیری چنین عمیق و دیرپا بر جای می‌گذارد و هیچ‌کس هم توجهی به آن ندارد.»

-----------------------------------------

1. Trends in International Mathematics and Science Study

مالكولم گلدول

برگرفته از كتاب:

نخبگان چگونه نخبه مي‌شوند!؛ برگردان فائزه عسكري و فرناز عسكري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر سبزان 1389.

Septillion
13th October 2011, 12:09 PM
سخنی از این جستار: «وظیفه‌ی نویسنده این است که تعالی ببخشد، بگستراند و جرأت بدهد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اکنون در نویسندگی متداول شده است که انسان‌ها را شکست‌خورده و نابود شده نمایش می‌دهند. بنده می‌توانم از ده دوازده‌تایی نام ببرم که نه تنها نابود نشده‌اند که به عکس، دنیا را از وجود خود زنده نگه داشته‌اند. این موضوع هم از لحاظ معنوی صادق است و هم از لحاظ پیکارجویی. شکست‌خوردگان از یاد رفته‌اند، تنها برندگانند که در میدان مبارزه باقی مانده‌اند. نویسندگانِ امروز، حتی خود من، تمایل دارند که تباهی روح را بستایند و خدا می‌داند که روح انسانی تا چه حد به تباهی کشیده می‌شود. اما نکته‌ی هشداردهنده این است که گاهی نیز چنین نیست. و به گمانم باید همین‌جا از فرصت استفاده کنم و این نکته را بگویم. البته پوزخند فراوان حلقه‌ی روان‌پریشان جنوب و نویسندگان خشک‌اندیش بی‌اعتنا را در پی خواهیم داشت، اما من بر این باورم که نویسندگان بزرگ، افلاطون و لائوتسه و بودا و مسیح و پال و پیامبران بزرگ، به خاطر نفی و انکار، در یادها نمی‌مانند - نه این‌که در یادها ماندن از ضروریات باشد - اما در نوشتن نیّتی وجود دارد که می‌توان آن را دید، ورای آنچه به سادگی از روی علاقه انجام می‌شود. وظیفه‌ی نویسنده این است که تعالی ببخشد، بگستراند و جرأت بدهد. اگر واژه‌ی نوشته شده کاری در توسعه و پیشرفتِ گونه‌ی انسان و فرهنگ نیمه‌پیشرفته‌ی ما اصلاً انجام داده باشد همین است: نوشته‌های متعالی ستون‌هایی بوده‌اند برپا شده برای این‌که ما بر آن‌ها تکیه دهیم. مادری که با او درد دل کنیم، حکمتی که با آن دلمشغولی‌های لرزان را برگزینیم، قدرتی در ضعف و شجاعتی در حمایت از هراسِ بیمارگونه. این‌که چگونه وانمود می‌کنند که رویکردهای منفی یا نومیدکننده ادبیات است، بر من آشکار نیست.
درست است که ما ضعیفیم و بیماریم و زشتیم و شروریم، اما اگر این‌ها تنها چیزهایی بودند که ما بودیم، هزارسال پیش از این، از روی پهنه‌ی زمین ناپدید شده بودیم، و چند استخوان آرواره‌ی فسیل شده و چند دندان در چینه‌ی سنگ آهک تنها نشانه‌ای از نوع ما بود که روی کره‌ی زمین باقی می‌ماند.

جان اشتاین بک

برگرفته از كتاب:

تورتيافلت؛ برگردان صفدر تقي‌زاده و محمدعلي صفريان؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
13th October 2011, 12:10 PM
امروز و فردا کردن عادت خیلی از آدم‌هاست. اولین چیزی که باید بدانید این ‏است که این یک مشکل نیست، بلکه مکانیزمی برای سازگاری با مسائل مختلف است. بهتر است بفهمید که چرا انجام دادن بعضی کارها را مدام به آینده موکول می‌کنید. آیا ترس از شکست، ترس از موفقیت و ترس از دست دادن کسی یا چیزی باعث می‌شود که کارهایتان را عقب بیاندازید؟ یا شاید از هیچ چیزی نمی‌ترسید و فقط به کاری که باید برای رسیدن به هدف‌تان انجام بدهید، علاقه ندارید. اگر بفهمید به چه دلیلی برای انجام دادن کارهایتان امروز و فردا می‌کنید راحت‌تر می‌توانید این مشکل را برطرف کنید. بعضی اوقات تنها کاری که باید انجام دهید این است که کاری انجام بدهید، هر کاری حتی یک کار کوچک یا کاری که هیچ ارتباطی با مسئله‌ی مورد نظرتان نداشته باشد. به این ترتیب کم کم راه می‌افتید و در مسیر مناسب قرار می‌گیرید.

دیوید ریکلان

برگرفته از کتاب:

راه‌های نو از استادان بزرگ برای زندگی بهتر(جلد 2)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر راشین 1387.

Septillion
13th October 2011, 12:12 PM
اگر بر بلندای کوه‌های دورافتاده برسیم، احساس می‌کنیم امتیازی کسب ‏کرده‌ایم. ما با قامت بلندمان، رفیع‌تر از کوه‌های بلندیم. حداقل در این محل، ‏باشکوه‌ترین طبیعت زیر تخت کفش‌های‌مان جای گرفته است. ما به نسبت ‏موقعیت خودمان پادشاهان جهان مرئی هستیم، هرچه در حول و حوش ما است ‏حقیرتر است: زندگی، شیب در حال سقوط و جلگه‌ی پهناوری زیر پای ‏ارتفاعات و قلل است که ما نشان‌شان می‌دهیم.

‏هرچه در ما است اتفاقی و محیلانه است، و بلندایی که در درون‌مان داریم، در درون‌مان نداریم، ما در بلندی‌ها بلندتر از بلندای خودمان نیستیم. حتا آن ‏چیزی را که زیر پاهایمان لگد می‌کنیم، ما را می‌خیزاند، و اگر بلندتر بیایستیم، به این سبب است که در جای بلندتری ایستاده‌ایم.

‏انسان وقتی ثروتمند است بهتر نفس می‌کشد، انسان مشهور، آزادتر است، حتا برای یکی داشتن عنوان اشرافی به مفهوم کوه کوچک است. همه چیز بر بستر افسانه آرمیده، اما حتا افسانه هم کار ما نیست. از کوه صعود کردیم یا کسی ‏ما را به این بالا آورد و یا در منزل بر فراز کوه دیده بر جهان می‌گشاییم.

‏به هر حال بزرگ کسی است که به فراست نائل آید، به فاصله‌ی دره تا آسمان یا ‏کوه تا آسمان که با هم متفاوتند، تفاوتی قائل نشود.

فرناندو پسوا

برگرفته از کتاب:

کتاب دلواپسی؛ برگردان جاهد جهانشاهی؛ چاپ نخست؛ تهران: موسسه انتشارات نگاه، 1384.

Septillion
13th October 2011, 12:13 PM
‏همه‌ی ما باید شاگردان مکتب اشتباهات دیگران باشیم. این یکی از بخش‌های تجربه‌ی جهانی‌ست، بخشی از تجربه‌ی زنده‌گی. چرا ما می‌خواهیم ‏خطاهای دیگران را مطالعه کنیم؟ چون با دانستن این خطاها، دیگر به دنبال ‏آن‌ها نمی‌رویم و تمایلی به انجام آن‌ها نداریم.

‏تمام تجارب می‌توانند به عنوان معلمان ما تلقی گردند که برای این تهیه ‏شده‌اند تا ما از آن‌ها اطلاعات کسب کنیم و ارزش و اعتبار آن‌ها را در ‏زنده‌گی خویش سرمایه‌گذاری کنیم. این‌ها همان چیزهایی هستند که به ما ‏می‌آموزانند تا همراه با آدم‌هایی که زنده‌گی موفقی را تجربه نکرده‌اند، ‏نشویم و به هر قیمتی که شده از آن‌ها دوری گزینیم، چون این احساس ‏ترس وجود دارد که ممکن است عادت‌های ناصحیح آن‌ها در ما اثر کند و نتیجه این شود که ما به تکرار اشتباهات آن‌ها بپردازیم. به هر حال، حکیمی ‏گفته است: «آن‌ها که از پیشینیان عبرت نمی‌گیرند، محکوم به تکرار همان ‏اشتباهات هستند!» اگر ما درس‌های گذشته را پشت گوش بیاندازیم، ممکن است خود نیز قربانی سعی و خطایی شویم که خطای‌اش را پیشینیان انجام ‏داده‌اند و نتیجه‌اش را گرفته‌اند. اگر درس‌های گذشته را به کناری نهیم و از ‏آن‌ها پند نگیریم، مطمئناً خطاهای‌مان باعث نابودی خودِ ما خواهند شد.

جیم رآن

برگرفته از كتاب:

پنج قطعه‌ اصلي از پازل زندگي؛ برگردان توحيد فريدوني و رامين درگاهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ذهن‌آويز 1388. ‏

Septillion
13th October 2011, 12:15 PM
سخنی از این جستار: «دوستدار خوی و خصال نیک و فرخنده، همیشه بر میثاق محبت و عشق استوار می‌ماند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عاشقی که با تن بشری - نه با نفس انسانی - عشق می‌ورزد، نه او را قدر و قیمتی هست و نه عشق او را دوام و ثباتی. ‏زیرا دلباخته‌ی چیزی که دوام و بقایی ندارد، چون به زیبایی شکل و رخسار که بدان دلبسته زوال یابد، خود، چشم از آن می‌پوشد و بی‌شرمانه به نویدهایی که داده است وفا نکرده، عهد مودّت می‌شکند. اما، دوستدار خوی و خصال نیک و فرخنده، همیشه بر میثاق محبت و عشق استوار می‌ماند، زیرا با مراعات انتظام و انسجام، ‏دل به چیزی داده است که برای همیشه لایتغیر و پردوام خواهد ماند.

‏همان‌طور که در آغاز سخن خود گفتم، هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست، بلکه هر کاری که به وجه زیبایی انجام گیرد، زیباست و اگر به شیوه‌ی زشت و ناپسندی انجام گیرد زشت است. عاشق بازاری که عشق او به صورت است و تن و نه به سیرت و جان، عشقی پست دارد. چنین عشقی پایدار نیست، چه عشق به چیزی است گذرنده و فانی و در معرض تغییر و دگرگونی. از این رو وقتی نشاط جوانی گذشت، عشق او هم زایل می‌شود و عاشق بال می‌گشاید ‏و به دنبال عشقی دیگر پرواز می‌کند و قول و عهد خویش را می‌شکند و همه چیز را فراموش می‌کند. اما عشقی که به خلق و خوی شرافتمندانه‌یی قرین باشد، پابرجاست و زایل و فانی ناشدنی.

افلاطون

برگرفته از كتاب:

ضيافت؛ برگردان محمدعلي فروغي؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات جامي 1386.

Septillion
23rd October 2011, 10:31 AM
سخنی از این جستار: « تنها آن کس در خور فرمان دادن است که در فرمان دادن و مهارکردن خویش کامیاب شده باشد.»

‏~~~~~~~~‏~~~~~~~~‏~~~~~~~~~~

‏اگر می‌خواهید نیرویی چیره شونده کسب نمایید، بایست آرامش و تسلیم را بپرورانید. بایست بتوانید مستقل باشید. تمام قدرت به سکون ارتباط دارد. آن کوه، آن صخره‌ی عظیم و آن درخت بلوط توفان آزموده، همه به خاطر عظمت منفرد و ثبات پابرجایشان با ما سخن از قدرت می‌گویند؛ حال آن‌که شن روان، شاخه‌ی انعطاف‌پذیر و نیِ جنبان، با ما سخن از ضعف می‌گویند؛ چرا که متحرک و نامقاوم بوده و هنگامی که از همتایان‌شان منفصل شوند، کاملاً بی‌فایده هستند.

‏آن کس مرد قدرت است که وقتی تمام همراهانش تحت تأثیر یک احساس یا هیجان قرار گیرند، او آرام و بی‌اعتنا بماند. تنها آن کس در خور فرمان دادن است که در فرمان دادن و مهارکردن خویش کامیاب شده باشد.

‏باشد که اشخاص برآشفته، اشخاص ترسان و اشخاص بی‌فکر به دنبال همراهی باشند که اگر نه، به خاطر فقدان استقامت فرومی‌افتند. لیکن باشد که اشخاص آرام، اشخاص بی‌باک و اشخاص متفکر به دنبال انزوای جنگل، صحرا و قله باشند و قدرت بیشتر بر قدرت‌شان افزوده خواهد شد و با کامیابی بیشتر و بیشتر برخلاف جریان‌های فرامادی و گرداب‌هایی که بشریت را احاطه کرده پیش می‌روند.

‏شور، قدرت نیست؛ سوءاستفاده از قدرت و پراکندگی قدرت است. شور همچون توفان سهمگینی است که بی‌امان و وحشیانه بر صخره‌ای مستحکم می‌کوبد؛ درحالی که قدرت همچون خودِ صخره است که در میانه‌ی تمام این توفان‌ها، خاموش و بی‌حرکت می‌ماند.

جیمز آلن

برگرفته از كتاب:

مسير رفاه؛ برگردان افشين ابراهيمي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر قطره 1387.

Septillion
23rd October 2011, 10:32 AM
‏زندگی، هر فرد و موقعیتی را سر راه تو قرار می‌دهد تا بتوانی هر آنچه ‏دوست داری یا دوست نداری انتخاب کنی. وقتی در برابر هر چیزی واکنش نشان دهی، واکنش تو توأم با احساسات است و وقتی این کار را می‌کنی، در واقع ‏آن را انتخاب کرده‌ای. واکنش تو، خوب یا بد، به تو می‌چسبد. و در اصل، انگار ‏می‌گویی که بیشتر از آن را می‌خواهی! بنابراین خیلی مهم است که حواست به ‏چگونگی رفتارت در مورد هر چیزی باشد، چون خواه تو با احساسات خوب ‏واکنش نشان دهی و خواه با احساسات بد، این‌ها احساساتی هستند که تو ارائه می‌دهی و میزان بیشتری از همین شرایط را دریافت می‌کنی، که حال و هوایت را هم به همان صورت درمی‌آورد.

‏اگر فردی حرفی زد یا کاری کرد که تو دلخور، ناراحت یا عصبانی شدی، ‏نهایت سعی خودت را بکن که فوری واکنش منفی‌ات را تغییر دهی، صرفاً با آگاهی از اینکه در مقابل منفی‌گرایی واکنش نشان بدهی. این کار باعث می‌شود ‏که بلافاصله قدرت را از حال و هوای منفی بگیری و حتی می‌تواند همین‌ها را ‏هم متوقف کند. اما اگر طوری احساس کنی که انگار احساس منفی به وجودت ‏رخنه کرده است، بهترین کار این است که راهت را بکشی و یکی دو دقیقه‌ای، پی ‏کارهایی بروی که دوست داری، یکی پس از دیگری، تا اینکه حالت بهتر شود.

‏تو می‌توانی از هر چیزی که حال و هوایت را بهتر می‌کند، مثل گوش دادن به ‏موسیقی مورد علاقه‌ات، تجسم چیزهایی که دوست داری یا انجام کاری که از آن لذت می‌بری، استفاده ‏کنی. در ضمن می‌توانی درباره‌ی خصوصیات مورد علاقه‌ات در فردی که تو را دلخور کرده است هم فکر کنی. البته این کار شاید ‏چالش‌برانگیز باشد، اما اگر بتوانی این کار را بکنی، سریع‌ترین راهی است که ‏حالت را بهتر می کند؛ همچنین سریع‌ترین راهی است که می‌توانی بر احساسات خود حاکم شوی!

راندا برن

برگرفته از كتاب:

قدرت؛ برگردان نفيسه معتكف؛ چاپ دوم؛ تهران: ليوسا 1389.

Septillion
23rd October 2011, 10:34 AM
‏همه‌ی ما اوقاتی را تجربه کرده‌ایم که زندگی در نهایت دشواری خود بوده است. تنها ‏مانده‌ایم، قدرت بازپرداخت بدهی‌های خود را نداشته‌ایم، کار خود را از دست داده‌ایم یا یکی از عزیزان‌مان از دست رفته است، در این مواقع حتی فکر نمی‌کردیم که بتوانیم تا هفته‌ی دیگر دوام بیاوریم، اما به هر ترتیبی بود دوام آوردیم.

‏معمولاً مواقعی پیش می‌آید که دلتنگ و افسرده می‌شویم و دنیا را تیره‌تر از ‏واقعیتش ترسیم می‌کنیم. آینده را کانون همه‌ی مشکلات می‌پنداریم و با تعجب از خود ‏می‌پرسیم: «چطور ممکن است یک انسان بتواند با مشکلات رو در روی ما کنار بیاید؟» ‏احمقانه است که برای سفر یک روزه توشه‌ی یک ساله برداریم، اما آیا احمقانه نیست که ‏تمام نگرانی‌های بیست‌وپنج سال آتی زندگی را با خود حمل کنیم و تازه متعجب باشیم ‏که چرا زندگی این‌گونه دشوار است؟ ‏ما را برای بیست‌وچهار ساعت زندگی در امروز ‏طراحی کرده‌اند و نه بیشتر. نگرانی امروز برای مشکلات فردا دردی از ما دوا نخواهد ‏کرد.

اندرو متیوس

برگرفته از كتاب:

راز شاد زيستن؛ برگردان وحيد افضلي‌زاد؛ تهران: نشر نيريز 1385.

Septillion
23rd October 2011, 10:35 AM
دلیل اینکه انسان‌هایی که فکری محدود دارند، آن قدر گرفتار بی‌حوصلگی هستند ‏این است که شعورشان چیزی جز وسیله‌ی برانگیختن اراده‌ی ایشان نیست. حال اگر انگیزه‌ای در دسترس نباشد، اراده غیرفعال است و شعور غالب، و چون شعور مانند اراده، خود به خود فعال نمی‌شود، نتیجه این می‌شود که نیروها در کل وجود آدمی به حالت سکونی وحشتناک درمی‌آیند که این حالت، بی‌حوصلگی است. آدمی به منظور مقابله با این بی‌حوصلگی، انگیزه‌های کوچک، صرفاً موقتی و به دلخواه را به اراده عرضه می‌کند تا اراده را تحریک کند و از این طریق، شعوری را که این انگیزه‌ها را درک می‌کند، به فعالیت وادارد: این‌گونه انگیزه‌ها در قیاس با انگیزه‌های واقعی و طبیعی، مانند پول کاغذی در قیاس با سکه‌ی نقره است، زیرا اعتبار و ارزش آن قراردادی است. این‌گونه انگیزه‌ها، بازی‌های گوناگون‌اند، مانند بازی ورق وجز این، که به همین منظور اختراع شده‌اند.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

در باب حكمت زندگي؛ برگردان محمد مبشّري؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نيلوفر 1388.

Septillion
23rd October 2011, 10:36 AM
‏تنها تجربه است که می‌تواند زهدانی را که در آن اثری هنری نطفه‌بندی ‏شده است بارور سازد. آنچه قوه‌ی تخیل هنرمند خوانده می‌شود - یعنی آن قسمت از روال آفرینندگی‌اش که حاصل کار هنری را از پیش در نظر می‌آورد، ‏در برابر آن قسمت دیگر که عمل آفرینش را انجام می‌دهد- صرفاً به دستگاهی ‏می‌ماند که در آن تجربیات زندگی‌اش بررسی و بسته‌بندی می‌گردد. به کمک آن دستگاه، هنرمند پاره‌ای از تجربیاتش را چون مصالحی بیهوده به دور ‏می‌اندازد، و تجربیات دیگری را مانند گوهرهای گرانبها به جان عزیز ‏می‌شمارد. هنگامی که سرانجام وی دعوی قدرت آفرینندگی می‌کند و ‏مدرکات خود را به صورت آثار هنری عرضه می‌دارد، دیگر به زحمت می‌توان ‏آفرینش‌های او را به عنوان گزارش‌های مضبوطی از تجربه‌ی زندگی‌اش بازشناخت؛ درست همان‌طور که رشته‌ای از مرواریدهای یکدست یا پیاله‌ای از مِی ناب به اشکال می‌توانند یادآور خاستگاه‌های خود یعنی بستر دریا یا بوستان رز باشند. مایه‌ی شگفتی بسیار است اگر در نظر بیاوریم که هنرمندان بلندپرواز و خیال‌پرداز با چه مهارتی توانسته‌اند همان تجربیات پیش پا افتاده‌ی زندگی را آن‌چنان گیرا و جالب در آثار خود منعکس سازند. آنچه به دست ایشان انجام پذیرفته است، ابداع صورت‌های نوظهور نبوده، بلکه تقطیر و تشدید شده‌ی ‏همان صورت‌های مانوس بوده است. حرکات از یاد نرفتنی پهلوانان میکل آنژ، فروزندگی فواصل دورافتاده در منظره‌سازی کلود[1]، نشان دادن کاهشی تدریجی نور که داعیه‌ی دائمی رمبرانت[2] بود، همه بخشی از تجربه‌ی دیدنی هر فرد عادی را تشکیل می‌دهند. لیکن هر یک از آن هنرمندان با بهم پرداختن یا مجزا ساختن همین مشهودات پیش پا افتاده و حذف کردن هر چه که نامرتبط با آنهاست، چنان احساسی در بیننده به وجود می‌آورند که گویی دنیای تازه‌ای در برابر وی آفریده‌اند.

-----------------------------------------------

1. Claude نقاش فرانسوی در قرن هفدهم.
2. Rembrandt نقاش هلندی در قرن هفدهم.

اریک نیوتن

برگرفته از كتاب:

معني زيبايي؛ برگردان پرويز مرزبان؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
23rd October 2011, 10:38 AM
سخنی از این جستار: «روابط موفق غالباً عنصر پررنگی از استقلال را در خود دارند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

یکی از موضوعات قدیمی و خنده‌دار این است که همه‌ی ما غالباً به این دلیل عاشق کسی می‌شویم که مستقل، نیرومند، مسئول و اجتماعی است. سپس، هنگامی که به اصطلاح آنها را به دام انداختیم، سعی می‌کنیم عوض‌شان کنیم. اگر‌ آنها همچنان به استقلال خود ادامه دهند حسادت می‌کنیم؛ گویی رابطه‌ با ما محدود و مقیدشان می‌کند و بال‌هایشان را می‌چیند.

پیش از آنکه با ما آشنا شوند، به خوبی بدون ما امورات خود را اداره می‌کردند. پس از آنکه با ما آشنا می‌شوند شروع به اندرز دادن می‌کنیم، انتخاب‌هایشان، مکاشفه‌ها و رویاهایشان، و آزادی‌شان را مقید و محدود می‌کنیم. لازم است عقب بایستیم و این آزادی را برایشان قائل شویم که خودشان باشند.

بسیاری از مردم می‌گویند جادوی روابط‌شان نخ‌نما شده، دیگر جرقه‌ای در کار نیست و آنها از هم فاصله گرفته‌اند. سپس هنگامی که عمیق‌تر به ماجرا نگاه می‌کنید، مشاهده می‌کنید که دو نفر در رابطه‌ای نمادین از بی‌اعتمادی، سرکوب و دست‌اندازی‌های بی‌اهمیت قفل شده‌اند. مجال خود بودن که سهل است، آنها هیچ مجالی به یکدیگر نمی‌دهند.

در مواجهه با این وضعیت چه می‌توان کرد؟ نخست، فاصله بگیرید و شریک زندگی خود را همان‌گونه ببینید که برای اولین بار دیده‌اید. چه چیز شما را جذب کرد؟ چه ویژگی جذابی در آنها وجود داشت؟ چه چیز شما را سر ذوق آورد؟

اکنون به آنها نگاه کنید. چه چیز متفاوت است؟ چه چیز از میان رفته و چه چیز جایگزین آن شده است؟ آیا همان آدم مستقل هستند، یا فضا، اعتماد به نفس، استقلال و سرزندگی آنها را تخریب کرده‌اید؟ شاید این قضاوت قدری تند باشد، اما ما ناخودآگاه به آنها افسار زده‌ایم و آنها جرقه‌ی خود را از دست داده‌اند.

باید آنها را تشویق کنید که از گوشه‌ی دنج این رابطه بیرون آیند و نیرو و سرزندگی خود را دوباره کشف کنند. شاید نیاز داشته باشند که با استقلال، زمانی را صرف کشف دوباره‌ی مهارت‌ها و استعدادهای خود کنند و شاید شما به دفعات نیاز به آن داشته باشید که از هر گونه مداخله‌ای بپرهیزید و دوباره آنها را افسار نکنید. لذا تشویق کنید، فاصله بگیرید، از مداخله بپرهیزید، انگیزه بدهید و حضور داشته باشید. چه کار شاقی! روابط موفق غالباً عنصر پررنگی از استقلال را در خود دارند. طرفین مدتی جدا از هم زندگی می‌کنند تا با خود چیزی را به رابطه برگردانند. این اقدام پسندیده، سالم و نشانه‌ی رشد است.

ریچارد تمپلر

برگرفته از كتاب:

راه و رسم زندگي بهتر؛ برگردان عباس مخبر؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات آهنگ ديگر 1387.

Septillion
23rd October 2011, 10:39 AM
انسان بی‌آنکه شنونده ‏باشد می‌تواند بسیار بشنود، اگر که نیک نگریستن و نیز گاهگاه ‏هیچ نکردن و از نظر دور داشتن را دریابد. اما مردم نمی‌دانند چگونه از گفتگو بهره ببرند؛ آنان در اکثر موارد توجه بی‌اندازه‌ی ‏خود را مصروف آن چیزی می‌کنند که می‌گویند و می‌خواهند در جواب طرف مقابل بگویند. در ‏حالی که شنونده‌ی واقعی اغلب به این بسنده می‌کند که مرتب پاسخ دهد و ‏اصولاً چیزی را به عنوان تخفیف از سرِ ادب بگوید و برخلاف آن با ‏حافظه‌ی تیز و زیرکانه‌اش همه‌ی آنچه را دیگری اظهار داشته از کلامش ‏برگیرد، و نیز در کنار آن شیوه‌ی بیان، لحن و حرکاتی را که طرف مقابل‌اش با ‏آن سخن‌اش را همراهی می‌کند. در گفتگوهای معمول هر کدام از طرفین ‏می‌پندارد که باید هدایت‌کننده‌ی گفتگو باشد. درست مانند آن زمانی که دو ‏کشتی در کنار هم حرکت می‌کنند و جابه‌جا گاه تنه‌ی کوچکی به هم می‌زنند، هر دو طرف نیک باور دارند که کشتی همسایه به دنبال آن ‏دیگری می‌آید و حتی سرانجام یکی دیگری را یدک‌کش هم خواهد کرد.

‏فریدریش نیچه

برگرفته از كتاب:

آواره و سايه‌اش؛ برگردان علي عبداللهي؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر مركز1384.

Septillion
23rd October 2011, 10:41 AM
‏هنگامی که شما از هدفی بزرگ و یا طرحی فوق‌العاده، بارقه‌های الهام را دریافت می‌کنید، ‏افکارتان زنجیره‌ی قید و بند را از هم می‌گسلد، ذهن‌تان فراسوی محدودیت‌ها به پیش می‌تازد، هشیاری شما در هر سو بسط و توسعه پیدا می‌کند ‏و شما خود را در جهانی بزرگ، شگفت‌آور و بکر می‌یابید. ‏نیروهای خفته و نهفته، استعدادها و توانایی‌های مکتوم زنده می‌شوند، و شما خود را انسانی بسیار بزرگ‌تر از آنچه تا به حال در خواب و رؤیا جستجو می‌کردید، خواهید یافت.

------------------------------------------------

1. Patanjali: مؤلف یوگا سوتراس که احتمالاً یک تا سه قرن پیش از میلاد مسیح می‌زیسته است.

پاتانجالی[1]

برگرفته از كتاب:

انديشه‌هاي ماندگار(تحليل افكار پيشوايان و فرزانگان عالم)؛ برگردان محمدرضا آل ياسين؛ چاپ ششم؛ تهران: هامون 1387.

Septillion
23rd October 2011, 10:42 AM
سخنی از این جستار: «الگوی یک درمانگر خوب این است که اگر انسان شایسته‌ای باشد، هرگز خود و عقایدش را بر بیمارانش تحمیل نکند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کار مشاوره، تربیت کردن یا الگو قرار دادن یا آموختن به معنای رایج و متداول آن نیست که به مردم یاد بدهند چه بکنند و آن کار را چه‌طور انجام دهند. مشاوره، کاری به تبلیغ ندارد، بلکه روان مراجع را به شیوه‌ی تائوئیستی به روی او می‌گشاید و بعد به او کمک می‌کند. شیوه‌ی تائوئیستی یعنی مداخله نکردن و «آزاد گذاشتن» فرد. اشتباه نشود تائوئیسم، فلسفه‌ی رها کردن یا فلسفه‌ی غفلت یا امتناع از کمک و بی‌توجه بودن به فرد نیست. در فرایند خودشکوفایی، الگوی یک درمانگر خوب این است که اگر انسان شایسته‌ای باشد هرگز خود و عقایدش را بر بیمارانش تحمیل نکند یا به هر صورت تبلیغ یا سعی نکند بیمار را به تقلید از خود وادارد.

وظیفه‌ی درمانگر بالینی با تجربه این است که به مراجع خود کمک کند تا زوایای نهان خود را آشکار سازد، حالات دفاعی در مقابل خودآگاهی خود را از دست بدهد، خود را بازیابد، و به این ترتیب، خود را بشناسد. چارچوب سنجش تقریباً انتزاعی درمانگر، کتاب‌هایی است که مطالعه کرده، مدارسی است که رفته، عقایدی است که درباره‌ی دنیا دارد، این‌ها هرگز برای بیمار قابل ادراک نخواهد بود. درمانگر که به طبیعت درونی، بودن، و جوهر این برادر کوچک‌تر (یعنی شخص بیمار) احترام می‌گذارد، تشخیص می‌دهد بهترین شیوه‌ای که او را به یک زندگی خوب و آرمانی می‌رساند، این است که هرچه بیشتر خویشتن خود باشد. ما افرادی را «بیمار» می‌نامیم که خویشتن خود نباشند و همه‌گونه سپرهای دفاعی نوروتیک را در مقابل انسان بودن به کار برند. همان‌طور که برای یک گل سرخ تفاوتی نمی‌کند که باغبانش ایتالیایی باشد یا فرانسوی یا سوئدی، برای برادر کوچک‌تر هم نباید فرق کند که یاری دهنده‌اش چگونه شیوه‌ی کمک‌رسانی را فرا گرفته است. یاری دهنده، خدمات معینی ارائه می‌دهد که ربطی به فرانسوی یا سوئدی بودن، کاتولیک، مسلمان، یا فرانسوی بودن یا پیرو فروید بودن او ندارد.

آبراهام مازلو

برگرفته از كتاب:

زندگي در اينجا و اكنون؛ برگردان مهين ميلاني؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات فرا روان 1386.

Septillion
23rd October 2011, 10:44 AM
سخنی از این جستار: «شما هنگامی قادرید در ژرفا نفوذ پیدا کنید که ذهن‌تان به تیزی یک سوزن و به استحکام و قدرت یک الماس باشد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

برای کشف، برای یادگیری چیزی اساسی، شما ناگزیرید ظرفیت رفتن به عمق را داشته باشید. اگر شما ابزاری کُند و کرخ دارید، قادر نیستید به عمق بروید، بنابراین آنچه ما انجام می‌دهیم، تیز کردن این ابزار است یعنی ذهن، ذهنی که با همه‌ی توجیه کردن‌ها و محکوم کردن‌ها، کند و کرخ شده است. شما هنگامی قادرید در ژرفا نفوذ پیدا کنید که ذهن‌تان به تیزی یک سوزن و به استحکام و قدرت یک الماس باشد.

صرفاً عقب نشستن و پرسیدن اینکه «چگونه چنین ذهنی می‌توان داشت»، فایده‌ای ندارد. شما ناگزیرید آن را «بخواهید»، همان‌گونه که وعده‌ی غذای بعدیتان را می‌خواهید و برای داشتن چنین ذهنی شما می‌بایست آن چیزی که ذهن‌تان را منگ و کودن می‌کند، ببینید. این حس «غیر قابل انتقاد بودن»، در اطراف خود، دیوارها و حصارهایی کشیده است، حسی که خود، بخشی از این ملامت و توجیه کردن است. اگر ذهن قادر باشد از دست آن خلاصی پیدا کند، در آن صورت قادر خواهید بود نگاه کنید، مطالعه کنید، نفوذ کنید و احتمالاً به ساحتی برسید که کاملاً نسبت به تمامی مسئله هشیاری داشته باشید.

کریشنا مورتی

برگرفته از كتاب:

رهايي از دانستگي؛ برگردان مرسده لساني؛ چاپ دوم(جيبي)؛ تهران: انتشارات بهنام 1384.

Septillion
13th November 2011, 11:32 AM
سخنی از این جستار: «نیایش، همان زندگی صحیح است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏هم تولد و هم مرگ، اسراری بزرگند. اگر مرگ، پیش‌درآمدی به زندگی دیگر نباشد، این دوره‌ی میانی، نمایشی مسخره و بی‌رحمانه بیش نیست. باید هنر غم نخوردن بر مرگ را - صرف نظر از این‌که چه هنگامی و برای چه کسی فرا رسد - بیاموزیم. به نظر من ما زمانی می‌توانیم چنین هنری را فرا بگیریم که ابتدا بیاموزیم نسبت به مرگ خود بی‌تفاوت باشیم؛ و این بی‌تفاوتی زمانی حاصل می‌شود که در هر لحظه آگاه باشیم وظیفه‌ای را که برای انجام دادنش فراخوانده شده‌ایم به انجام رسانده‌ایم. اما چطور می‌توانیم وظیفه‌ی خود را بشناسیم؟ با شناختن اراده‌ی خدا. چطور می‌توان اراده‌اش را دانست؟ با نیایش و در پیش گرفتن زندگی صحیح. در واقع نیایش، همان زندگی صحیح است.

مهاتما گاندی

برگرفته از كتاب:

چرا ترس از مرگ و مويه بر آن؟؛ برگردان شهرام نقش تبريزي؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات ققنوس 1386.

Septillion
13th November 2011, 11:34 AM
سخنی از این جستار: «اینکه بگذارید زندگی، شما را جلو ببرد بی‌مسئولیتی است. آفرینش روزهای زندگی حق خدادادی شماست.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شما پیوسته در یک حالت آفرینش به سر می‌برید. همواره این چنین بوده‌اید. شما در هر لحظه از هر روزی در حال آفرینش واقعیت خود هستید. خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه با تک‌تک افکار خود، آینده‌ی خود را خلق می‌کنید و نمی‌توانید لحظه‌ای این کار را متوقف کنید و تصمیم بگیرید که از آفرینش دست بردارید، چون آفرینش توقف‌پذیر نیست. قانون جذب هرگز لحظه‌ای درنگ نمی‌کند.

‏بنابراین، تنها درک اینکه این قانون چگونه عمل می‌کند، کلید اصلی موفقیت شماست. چنانچه می‌خواهید زندگی خود را تغییر دهید، و خود را قدرت بخشیده تا آینده‌ای حیرت‌انگیز بیافرینید، در این صورت باید نقش خود را در قانون جذب درک کنید.

‏اینکه بگذارید زندگی، شما را جلو ببرد بی‌مسئولیتی است. آفرینش روزهای زندگی حق خدادادی شماست.

‏قانون جذب اینگونه عمل می‌کند: هر چیزی هم‌جنس خود را جذب می‌کند. چنانچه شما احساس هیجان‌زدگی، اشتیاق، دلسوزی، خوشبختی، شادی، قدردانی یا وفور نعمت کنید، در این صورت انرژی مثبت از خود ساطع می‌کنید. از طرف دیگر، چنانچه احساس کسلی، نگرانی، درماندگی، عصبانیت، رنجش، یا اندوه کنید، انرژی منفی از خود ساطع می‌کنید. جهان هستی توسط قانون جذب با شور و شوق فراوان به ‏هر دو گونه احساس شما واکنش نشان می‌دهد. قانون جذب فکر نمی‌کند که کدام‌ یک برای شما بهتر است، فقط آن نوع انرژی را که ایجاد کرده‌اید، چندین برابر کرده و به شما باز می‌گرداند. شما دقیقاً آنچه را که داده‌اید، پس می‌گیرید: در هر زمان درباره‌ی چیزی که احساس و فکر کنید در اصل دارید از جهان هستی درخواست می‌کنید که بیشتر از همان نوع چیزی به شما پس بدهد.

جک کنفیلد

برگرفته از کتاب:

شاه کلید زندگی با قانون جذب؛ برگردان داوود نعمت‌اللهی؛ چاپ دوم؛ تهران: معیار اندیشه 1388.

Septillion
18th November 2011, 07:29 PM
‏دلیل این‌که بسیاری از انسان‌ها احساس بازنده بودن می‌کنند، آن نیست که زندگی‌شان به راستی یک باخت بزرگ است. شاید فکر می‌کنند برنده بودن آن است که بر روی کره‌ی ماه فرود آیند. در حالی که شاید برنده بودن آن است که بازوان خود را ‏باز کنند و کسی را ‏در آغوش بگیرند. شاید برنده بودن آن است که به کسی بگویند دوستش دارند. برنده بودن آ‏ن است که از بدن، جسم و سلامت خود مراقبت و مواظبت نمایند.

‏شاید برنده بودن آ‏ن است که لحظه‌ای بایستند و به خاطر تمامی چیزهایی که در زندگی دارند متشکر و قدرشناس باشند. بُرد و برنده بودن را می‌توان همه‌جا یافت. هرگز مجبور نیستند به ماه سفر کنند. حتی مجبور نیستند بر سطح ماه فرود آیند. هرچند فرود آمدن بر سطح ماه نیز می‌تواند تجربه‌ای بسیار لذت‌بخش و خوشایند باشد. اما مهم‌تر از همه آن است که از سفر به ماه لذت ببرند و فرآ‏یندمدار باشند. بخش اعظم زندگی ما انسان‌ها صرف فرآ‏یندها می‌شود نه نتیجه، محصول و غایت.

‏چنان‌چه قرار بود تنها به هنگام رسیدن به هدف خود خوشحال می‌شدیم و از فرآ‏یند تلاش برای رسیدن به هدف لذت نبریم، تنها بخش کوچکی ا‏ز زندگی خود را ‏خوشحال بودیم.

آنتونی رابینز

برگرفته از كتاب:

به پا خيزيد و زندگي با عشق را آغاز كنيد؛ برگردان هادي ابراهيمي؛ چاپ دوم؛ تهران: نسل نوانديش 1386.

Septillion
18th November 2011, 07:34 PM
مردی که زنی را دوست دارد، تنها به نقص‌های معشوق، به هوس‌ها و ‏ضعف‌های او نیست که وابسته است: چین‌های صورتش، خال‌هایش، ‏لباس‌های ژنده‌اش، و یک وَری راه رفتن‌اش، او را استوارتر و بی‌رحمانه‌تر ‏از هر گونه زیبایی به زن وابسته می‌کند. این را دیری است همه می‌دانند.

‏اما چرا؟ اگر این نظریه درست باشد که مرکزِ احساس در سر نیست، و این ‏که ما از یک پنجره، یک تکه ابر، یک درخت، نه در مغزمان، بلکه در جایی ‏که می‌بینیم‌شان، تجربه‌ی احساسی به دست می‌آوریم، پس وقتی نیز به ‏معشوق‌مان نگاه می‌کنیم، از خود به در می‌شویم؛ اما این بار در آزاری پر ‏تنش و سراسر از خود بی‌خود شده. احساسات ما، همچون فوجی پرنده‌ی خیره شده در تلألوهای زن محبوب‌مان پر و بال می‌زند. و همان‌طور که پرنده‌ها در کنجِ پر شاخ و برگ درختی پناه می‌گیرند، احساسات نیز به درون چین‌های پر سایه، و به سوی نقاط ضعفِ پنهان و حرکت‌های ناشیانه‌ی بدنی که دوستش داریم می‌گریزند و آن‌جا آرام و قرار می‌گیرند؛ و هیچ رهگذری حدس نمی‌زند که دقیقاً در همین جاست، در همین جای ‏پُر عیب و سرزنش‌آمیز، که برقِ شتابناکِ عشق لانه کرده است.

والتر بنیامین

برگرفته از كتاب:

خيابان يك طرفه؛ برگردان حميد فرازنده؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر مركز 1387.

Septillion
18th November 2011, 07:35 PM
سخنی از این جستار: «هیچ‌کس دیگری زندگی شما را کنترل نمی‌کند، مگر اینکه شما به او اجازه دهید. فقط شما اجازه دارید که کشتی زندگی‌تان را به حرکت در بیاورید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏اغلب اوقات مردم به علت تصور اشتباهی که دارند، تلاش می‌کنند تا مالکیت بعضی چیزها را به دست بیاورند و به این ترتیب به آرامش و شادی درونی برسند. آنها فکر می‌کنند که داشتن یک لباس نو، یک ماشین جدید، یک خانه‌ی بزرگ‌تر یا دیگر مسائلِ مادی، آنها را موفق یا خوشحال می‌کند. آنچه که خیلی‌ها از درک آن عاجزند این است که شادی واقعی از درون ما و از شناخت خودمان سرچشمه می‌گیرد نه از مالکیتِ چیزهایی که در خارج از وجود ما هستند.

‏اولین قدم برای داشتن یک زندگی شادتر و موفق‌تر این است که مالکیتِ وضعیتِ فعلیِ زندگی‌تان را به دست گیرید. وقتی بپذیرید که وضعیت فعلی زندگی‌تان نتیجه‌ی همه‌ی تصمیم‌هایی است که از گذشته تا به حال گرفته‌اید، متوجه می‌شوید که کنترل آینده‌تان هم در دست خودتان است. هیچ‌کس دیگری زندگی شما را کنترل نمی‌کند، مگر اینکه شما به او اجازه دهید. فقط شما اجازه دارید که کشتی زندگی‌تان را به حرکت در بیاورید.

‏از همین امروز می‌توانید شروع کنید تا مالکیت کامل زندگی‌تان را به دست بگیرید و آن را تغییر بدهید. د‏ر هر لحظه از زندگی‌تان می‌توانید تصمیم بگیرید که راه جدیدی را در پیش بگیرید و خودتان را از طرز فکر فلج‌کننده‌‏ای که شما را تا به حال عقب نگه داشته است رها کنید. دیگر برای پیشرفت نکردن‌تان بهانه‌تراشی نکنید. دیگر احساس بدبختی نکنید و مرتباً نگویید: «بیچاره ‏من که.......». اصلاً در شأن شما نیست که به خاطر بداقبالیِ خودتان، دیگران یا عواملی را که خارج از وجود خود‏تان هستند سرزنش کنید. این عادت‌های بیهوده، صداقت را از شما می‌گیرند، عزت نفس‌تان را خدشه‌دار و وقت‌تان را تلف می‌کنند.

ریچارد گُرهم

برگرفته از کتاب:

راه‌های نو از استادان بزرگ برای زندگی بهتر(جلد 3)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر راشین 1387.

Septillion
18th November 2011, 07:37 PM
سخنی از این جستار: «با آگاهی برای نخستین بار، زندگی را آغاز خواهی کرد و آن‌گاه زندگی‌ات گسترده و گسترده‌تر، پهناور و پهناورتر خواهد شد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دانش حقیقی یا خرد از راه آگاهی حاصل می‌شود. نه با گردآوری معلومات، بلکه با از سر گذراندن تحول. آگاهی، تحولی بنیادین است. تو تولدی تازه می‌یابی. تو معمولاً در خوابی عمیق به سر می‌بری. آگاهی‌ات بسیار اندک است، شاید یک درصد و یا حتی کمتر از آن. این میزان آگاهی برای انجام کارهای روزمره کافی است. برای امرار معاش، برای ساختن جان پناه، برای تشکیل خانواده و بچه‌دار شدن کافی است. برای این چیزها کافی است اما بیشتر از آن ممکن نیست. نود و نه درصد وجود را تاریکی تشکیل می‌دهد. و همه‌ی این تاریکی را می‌توان دگرگون ساخت. تو می‌توانی همه نور شوی. و آن‌گاه تو از شور زندگی کردن و سرمستی آن آگاه خواهی شد.

‏از این لحظه، آگاهی را موضوع مرگ و زندگی بدان. آگاهی، به راستی موضوع مرگ و زندگی است. بدون آگاهی، تو هر روز جان خواهی کند. با آگاهی برای نخستین بار، زندگی را آغاز خواهی کرد و آن‌گاه زندگی‌ات گسترده و گسترده‌تر، پهناور و پهناورتر خواهد شد. روزی به اندازه‌ای خواهد رسید که نه فقط تو زنده ‏خواهی بود، بلکه هر چه به تو نزدیک شود از تو زندگی خواهد یافت. دیگران را نیز در سحر و افسون خود سهیم خواهی کرد. از زندگی، از عشق، از نور سرشار خواهی شد. و این حالت، حالت یک بودا، یک مسیح، یک مرد یا یک زن خردمند است.

اشو

برگرفته از کتاب:

پرواز در تنهایی؛ برگردان مجید پزشکی؛ چاپ دوم؛ اصفهان: انتشارات هودین 1385.

Septillion
18th November 2011, 07:38 PM
تردید و دودلی، دالانی است که همه باید از آن عبور کنند تا به معبد حکمت و خرد وارد شوند. وقتی ما برای کارهایمان ‏در تردید به سر ببریم یا گیج و سردرگم شویم، چیزی به دست ‏می‌آوریم که در کنارمان خواهد ماند و دوباره به ما خدمت ‏خواهد کرد. اما اگر زحمت جستجوی اطلاعات فوق‌العاده و سودمندی را که از دوستی به ما رسیده است به خود ندهیم، چنین آگاهی و اطلاعاتی پیش ما نمی‌ماند؛ ما آن را نخریده‌ایم، بلکه قرض گرفته‌ایم.

------------------------------------------------

کالب کالتون[1]
1. Caleb Calton

برگرفته از كتاب:

سرنوشت خود را رقم بزنيد(توانايي شكل دادن آينده)؛ برگردان نفيسه معتكف؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
18th November 2011, 07:40 PM
سخنی از این جستار: «اگر از دوست جدا شوید اندوهگین نباشید، ‏زیرا عشق شما نسبت به او بیش از خود او است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏آنگاه جوانی به او گفت:
‏درباره‌ی دوستی با ما سخن بگو!
پاسخ داد و گفت:
‏دوست شما برآورنده‌ی نیاز شما است. او کشتزاری است
که با عشق در آن می‌کارید و با سپاس از آن برداشت
می‌کنید. او سفره و آتشدانی است
‏که به هنگام گرسنگی و برای گرم شدن به سوی او
می‌روید. هرگاه دوست، افکارش را برای شما بنمایاند،
‏از نفی آن افکار مهراسید یا اثبات آن را در دل نگه
مدارید. زیرا کوه نزد کوهنورد بزرگ‌تر و بهتر آشکار می‌شود
تا اینکه آن را از دشتی دور ببیند.
‏اگر دوست شما سخن نگوید، دلت برای شنیدن آوای
درونش قطع نمی‌گردد. زیرا دوستی در آشکار کردن تمام
اندیشه‌ها و خواسته‌ها و آرزوها نیازمند سخن گفتن با الفاظ
نیست. اگر از دوست جدا شوید اندوهگین نباشید
‏زیرا عشق شما نسبت به او بیش از خود او است.
‏و شاید در فراق او بتوانید با چشم پر مهرتان او را بهتر
‏ببینید. در دوستی هیچ خواسته‌ای نمی‌یابید جز آنکه در
اعماق درونتان ژرف‌تر باشید.
‏زیرا عشق بدون آرزو چاره‌ای جز پرده افکندن از
‏اسرارش ندارد و این عشق نیست
‏بلکه توری است که در دریای زندگی افکنده می‌شود
و آنچه سودآور نیست را در دام می‌اندازد.
‏آنچه بهترین است به دوست بدهید.
‏و بهتر است که جزیره‌های زندگی‌تان را بشناسید
و بهتر است سیلاب‌هایش را به او نشان دهید.
مگر از او چه می‌خواهید؟
‏و چرا به دنبالش می‌روید تا اندکی با او سپری کنید؟
بهتر است در پی دوستی باشید که روزها و شب‌هایتان را
‏زنده کند
‏زیرا او به تنهایی می‌تواند نیازتان را برآورده سازد
و نه برای پرکردن اوقات فراغت‌تان.
‏بگذارید شادی و لذت‌های‌تان بالاتر از شیرینی دوستی
باشد.
‏زیرا درون آدمی، صبح خود را در قطره‌های ریز شبنم
می‌یابد پس آنگاه زنده می‌شود و نیروی خود را بازمی‌یابد.

جبران خلیل جبران

برگرفته از كتاب:

پيامبر؛ برگردان حيدر شجاعي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر و پژوهش دادار 1388.

Septillion
18th November 2011, 07:41 PM
سخنی از این جستار: «بیشتر از هر شاهکاری، نوزادان در من انقلاب به پا می‌کنند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مادران توانمندند در دوردست‌های پرستاره نیز چهره‌ی فرزندشان را ببینند. گمان می‌کنم من هم سهمی از نگاه نوزاد را برای خود نگاه داشته‌ام تا در نوشته‌هایم موفق به بازیافت آن شوم. یک روز با کودکی به صحبت نشسته بودم. اندیشه‌هایش، ابروان او را درهم می‌کشید و پیشانی او چون موج آب، پرچین می‌شد. دست‌های کوچکش به زیبایی یک گنجشک با بند کفش‌هایش بازی می‌کرد. انگشتان خیلی کوچکش با ناخن‌هایی به ظرافت برگِ گل‌ها، انگار در کهکشانی عظیم قرار گرفته شده بود، حلزونِ بسیار کوچک لب‌هایش و نگاه زلالش، گاه گاه به خاطر اهمیت اندیشه‌ای، شکن برمی‌داشت. کودکان در بازی و هم در تفکرشان، غیر قابل توجیه به نظر می‌رسند. شگفت این است،‌ آنهایی که آمده‌اند تا از ستاره‌ها با ما بگویند، می‌توانند با گوشه‌ی روبانی که از کنارِ گهواره‌شان بیرون می‌زند، ساعت‌ها بازی کنند. در یک میدان جنگ، نوزادان، قدرت مقابله و رویارویی دارند. اینکه بیشتر از هر شاهکاری، نوزادان در من انقلاب به پا می‌کنند، شاید از همین موضوع نشأت می‌گیرد.

کریستین بوبن

برگرفته از كتاب:

فروغ هستي؛ برگردان ساسان تبسمي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر باغ نو 1382.

Septillion
18th November 2011, 07:42 PM
سخنی از این جستار: «مردی که افتخارش آن است که بر مملکتی حکومت می‌نماید باید سعی کند که بهترین عناصر را هرجا که هستند بشناسد.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گامبستا وقتی قدرت را در فرانسه به دست گرفت، در تمام کشور شروع به گردش کرد تا بتواند فرمانداران را یکایک از نزدیک بشناسد. مردی که افتخارش آن است که بر مملکتی حکومت می‌نماید باید سعی کند که بهترین عناصر را هرجا که هستند بشناسد و آنها را در رأس مشاغل و کارهای برجسته قرار دهد و نه تنها رئیس باید از عناصر خوب موجود استفاده کند، بلکه وظیفه و منفعت وی به او این فرمان را می‌دهد که همیشه درصدد خلق و ایجاد عناصر خوب و تازه‌ای باشد.

آندره موروآ

برگرفته از كتاب:

هنر خوب زندگي كردن؛ برگردان بيدار؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات جامي 1387.

Septillion
18th November 2011, 07:43 PM
کمونیست‌ها گمان می‌کنند که راه رهایی از بدبختی را پیدا کرده‌اند. طبق نظر آنان،‌ آدمی کاملاً خوب و خیرخواه همنوع خویش است، اما نهاد مالکیت خصوصی، طبیعت او را ضایع کرده است. مالکیت بر ثروت خصوصی، به یکی قدرت فردی می‌دهد و از این راه او را به بدرفتاری با همنوع خویش وسوسه می‌کند و آن‌کس که از مالکیت محروم شده است باید در برابر ستمگر، خصمانه مبارزه کند. اگر مالکیت خصوصی لغو شود و همه در ثروت اشتراک پیدا کنند و از لذت آن برخوردار شوند، بدخواهی و دشمنی میان انسان‌ها ناپدید خواهد شد. از آن‌جا که همه‌ی نیازها برآورده می‌شود، علتی برای دشمنی وجود ندارد و همه با رغبت به کاری می‌پردازند که لازم است. قصد ندارم به نقد نظام کمونیستی بپردازم. نمی‌توانم به تحقیق بگویم که لغو مالکیت خصوصی در خدمت این هدف مفید است یا نه[1]. اما می‌توانم تشخیص بدهم که پیش‌شرطی که این نظام بر آن استوار است از نظر روان‌شناسی، وهمی بی‌پایه است. با لغو مالکیت خصوصی، [فقط] یکی از ابزارهایی که میل پرخاشگری انسان از آن استفاده می‌کند، از دست او گرفته می‌شود که نیرومندترین ابزار هم نیست، اگرچه بسیار نیرومند است. اما تفاوتی که از نظر قدرت و نفوذ میان انسان‌ها وجود دارد و سایق تعرض (پرخاشگری) برای مقاصد خود از آن استفاده می‌کند، به جای خود باقی است و در ماهیت آن هم تغییری ایجاد نمی‌شود.

----------------------------------------------------

1. هر کس که در سال‌های جوانی، فقر و ناکامی را چشیده و بی‌اعتنایی و تکبر دارایان را دیده باشد، نباید مورد این ظن واقع شود که برای کوشش‌هایی که در راه مبارزه با نابرابری ثروت می‌شود، تفاهم و خیرخواهی ندارد. البته اگر بنیان این مبارزه، خواست انتزاعی عدالت و برابری همگان باشد، ممکن است کسی اعتراض کند و بگوید که طبیعت با اعطا کردن بسیار غیر عادلانه‌ی شرایط بدنی و استعدادهای ذهنی به افراد باعث چنین بی‌عدالتی شده است که آن را نمی‌توان تغییر داد.

زیگموند فروید

برگرفته از کتاب:

تمدن و ملالت‌های آن؛ برگردان محمد مبشری؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر ماهی 1385.

Septillion
18th November 2011, 07:45 PM
«تقلید» هرچه هم که خوب صورت بگیرد، برای «تقلیدچی»، اسباب کسب آبروی هنری نمی‌شود و او فقط ممکن است یک مقلد خوب باشد. ورنه همه‌ی حروفچین‌های مطبعه هم می‌توانستند ادعا کنند که نویسنده یا شاعرند. مگر این‌که قبول کنیم علاوه بر هنرمندان که رسالت دارند تا برای جماعات بشری بر اساس اندیشه‌ها و افکار خود آثاری به وجود آورند، یک عده هم رسالت دست دوم دارند تا آنچه را که هنرمندان دیگر ساخته و پرداخته‌اند، بازسازی و بازپردازی کنند. بدبختانه در این سرزمین، رونق کار این آدم‌ها خیلی بیشتر است و «یالانچی پهلوان» خیلی بیشتر از خود پهلوانِ معرکه با تشویق و تهنیت خلق روبروست.[1]

---------------------------------------------

1. با دوستان - خوشه، 1346.

احمد شاملو

برگرفته از كتاب:

لالايي با شيپور (گزين‌گويه‌ها و ناگفته‌هاي احمد شاملو)؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات مرواريد 1388.

Septillion
18th November 2011, 07:46 PM
سخنی از این جستار: «جوان حساسی که بسیار درک می‌کند و کم می‌داند، بدبخت‌ترین مخلوقات در برابر چهره‌ی حقیقت است.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

می‌گویند کودکی و بی‌خبری باعث آسودگی خاطر و آسودگی خاطر، باعث راحتی می‌شود. ممکن است این درست باشد، اما در نزد کسانی که مرده به دنیا می‌آیند و همچون جسدهای سرد و بی‌حرکت بر روی این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنند. ولی اگر این بی‌خبری کور در جوار عواطف بیدار قرار گیرد، از جهنم سخت‌تر و از مرگ، تلخ‌تر خواهد بود و جوان حساسی که بسیار درک می‌کند و کم می‌داند، بدبخت‌ترین مخلوقات در برابر چهره‌ی حقیقت است. زیرا نفس او میان دو نیروی قدرتمند متضاد متوقف خواهد ماند: یکی نیرویی پنهان که او را به بالای ابرها می‌برد و زیبایی‌های کائنات را از پشت غبار رؤیاها و اوهام به او نشان می‌دهد و دیگری، نیرویی آشکار که او را به زمین مقید و وابسته می‌کند و بصیرتش را به وسیله‌ی غبار می‌پوشاند و او را گمراه، سرگردان و وحشت‌زده در تاریکی مطلق رها می‌سازد.

جبران خلیل جبران

برگرفته از كتاب:

بال‌هاي شكسته؛ برگردان محمدابراهيم كاوري؛ چاپ ششم؛ تهران: انتشارات نيك‌فرجام 1387.

Septillion
18th November 2011, 07:47 PM
وقتی «گوردون بتون»، شرکت هواپیمایی «کنتیننتال» آشفته را در اختیار گرفت، دستور داد در این زمینه بررسی شود که مسافران، کیفیت را چگونه تعریف می‌کنند و بیشترین خواسته‌شان چیست. معلوم شد مسافران بیش از هر چیز به سر وقت بودن پروازها علاقه‌مندند. با این علم و اطلاع، به موقع پرواز کردن هواپیماها به مدت سه سال هدف اصلی او شد.

‏او به موفقیت‌های شایان توجهی دست یافت. تأخیر پروازها درکنتیننتال به حداقل رسید. وقتی سر وقت بودن پروازها بهتر و باز هم بهتر شد، فروش، سوددهی، رضایت خاطر مشتریان، روحیه‌ی کارکنان و قیمت سهام شرکت در بازار افزایش یافت. شرکت هواپیمایی کنتیننتال با بهتر شدن در یک زمینه، که برای مشتریان از اهمیت خاص برخوردار بود، در دهه‌ی 1990 توانست به یکی از موفق‌ترین شرکت‌های هواپیمایی تبدیل شود.

برایان تریسی

برگرفته از کتاب:

راهکار برتر؛ برگردان مهدی قراچه‌داغی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر آسیم 1386.

Septillion
18th November 2011, 07:48 PM
سخنی از این جستار: «وقتی می‌کوشیم آنچه را هست استوار کنیم، آنچه بوده، پایمان را به گِل می‌نشاند.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تردیدی نیست که ما به طور عمده ساخته و پرداخته‌ی خاطره‌هامانیم. تجربه‌های پیشین، بی‌آن‌که خود درست ملتفت باشیم، به هیأت تار عنکبوتی گسترنده، منظر کنونی ما را به زندگی در دام خود می‌اندازد. پیش از آن‌که باشیم، بوده‌ایم، از این‌رو باورهای پیشین، اندیشه‌های تازه را غربال می‌کند. وقتی می‌کوشیم آنچه را هست استوار کنیم، آنچه بوده، پایمان را به گِل می‌نشاند.

می‌توان امیدوار بود. هیچ‌کس مادام‌العمر کارش از پیش رقم نمی‌خورد. همه قادرند تجربه‌های تازه را جذب کنند. ولی این امر نیازمند آن است که با خاطره‌هامان نبرد کنیم و از قدرت آن‌ها بکاهیم. اگر بخواهیم آینده‌مان نشخوار گذشته‌مان نباشد، باید با آگاهی از قدرتی که در گذشته نهفته، بر رفتار خود اثر گذاریم. تنها آن زمان است که آزاد خواهیم بود تا آینده‌ی خود را بیافرینیم.

لئوبوسکالیا

برگرفته از كتاب:

زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري‌فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: نشر البرز 1386.

Septillion
18th November 2011, 07:50 PM
هرگاه افکارم چون آب‌های خاکستری و تیره که به علت تیرگی برایم بی‌پایان می‌نمایند، جلوِ رویم گسترده می‌شوند، چیزی مانند به هم‌پیوستگی اشیاء را می‌بینم و باور می‌کنم که باید پوچی مفاهیم را دریابم.

خودکشی چیست؟ مرگ خودخواسته؟ اما هیچ‌کس ناخواسته نمی‌میرد. رها کردن زندگی و تسلیم شدن به مرگ، بدون استثناء از ضعف ناشی می‌شود و این ضعف، همواره نتیجه‌ی بیماری جسمی یا روحی یا هر دو است. پیش از این‌که خواهان مرگ نباشیم، نخواهیم مرد.

توماس مان

برگرفته از كتاب:

در ق.ل.م.ر.و مرگ؛ برگردان رضا **** و پريسا رضايي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر چشمه 1388.

Septillion
23rd November 2011, 08:35 PM
‏یک بار، ‏یک مجله‌ی خبری هفتگی، عکس صفی از مردان ‏اونیفورم‌پوش، تفنگ بر دوش و کلاهخود آفتابگردان به سر را چاپ کرد. ‏آنها دارند به گروهی از جوانان نگاه می‌کنند که تی‌شرت و شلوار جین ‏پوشیده‌‏اند و جلوی چشم آنها، دست در دست یکدیگر در دایره‌ای ‏می‌رقصند.

‏این آشکارا لحظه‌ی پیش از شروع درگیری پلیس‌هایی است که از یک نیروگاه هسته‌ای، یک اردوگاه ‏آموزشی نظامی، ستاد یک حزب سیاسی یا پنجره‌های یک سفارتخانه محافظت می‌کنند. جوانان از این وقت مرده استفاده کرده‌اند تا دایره‌ای تشکیل بدهند، و دو گام در جا بردارند، یک گام به جلو، ‏نخست یک پا و بعد پای دیگر را بالاببرند - همه با آهنگی ساده و ‏محلی.

‏فکر می‌کنم که معنای کار آنها را درک می‌کنم. آنها احساس می‌کنند دایره‌ای که بر زمین توصیف می‌کنند، دایره‌ای جادویی است که آنها را در درون حلقه‌ای به هم می‌پیوندد. دل‌هایشان لبریز از احساس شدید معصومیت است: آنها مانند سربازها یا کوماندوهای فاشیست با آهنگ مارش با هم متحد نشده‌اند؛ چونان کودکان به وسیله‌ی رقص با هم متحد شده‌اند؛ و نمی‌توانند برای کوبیدن معصومیت خود توی صورت حریف منتظر بمانند.

عکاس هم آنها را همین‌گونه دیده بود، و با ایجاد تضادهای بارز، ‏بر دید خود تاکید کرده بود: در یک سو پلیس‌ها با وحدتی قلابی (زورکی، فرمایشی) در صف‌هایشان، در سوی دیگر، جوانان در وحدتی واقعی ‏(صمیمانه و حیاتی) در دایره‌شان؛ در یک سو پلیس دلتنگ از کمین گرفتن ‏خود، در سوی دیگر جوانان شاد از بازی‌شان.

میلان کوندرا

برگرفته از کتاب:

کتاب خنده و فراموشی؛ برگردان فروغ پوریاوری؛ چاپ پنجم؛ تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 1385.

Septillion
23rd November 2011, 08:37 PM
اگر در نوشتنِ داستان، سحر و جادویی وجود داشته باشد و متقاعد شده‌ام که وجود دارد، هیچ‌کس تاکنون موفق نشده آن را به صورت دستورالعمل مختصر، که به راحتی دست به دست شود، کاهش دهد و دربیاورد. فرمول یا طرز نوشتن‌اش ظاهراً فقط درون این نیاز مبرم یا درد اشتیاق یک نویسنده نهفته است که چیزی را که خود، مهم می‌پندارد به خواننده برساند. اگر نویسنده، این درد و انگیزه را داشته باشد، چه بسا که گاهی، و به هیچ وجه نه همیشه، بتواند راهِ نوشتن آن را پیدا کند.

جان اشتاین بکپ

برگرفته از كتاب:

اشتاين بك، جان؛ تورتيافلت؛ برگردان صفدر تقي‌زاده و محمدعلي صفريان؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي 1386.

Septillion
23rd November 2011, 08:38 PM
اغلب کتابی قدیمی به خاطر یک کتاب مزخرف جدید بر طاقچه گذاشته می‌شود و خاک می‌خورد، ‏به خاطر یکی از آن کتاب‌هایی که در راه آرمان پول نوشته شده‌اند، باد نخوتی ابلهانه به غبغب انداخته‌اند، لاف گزاف دارند و ستایش بی‌پایان نزدیکان نویسنده را. در کاروبار علم، هرکس که مایل است خود را ممتاز و برجسته نشان دهد چیزی نو به بازار می‌آورد. این امر عمدتاً معنایی بیش از این ندارد که وی یک سری نظریه‌هایی را که تاکنون صحیح پنداشته می‌شدند مورد حمله قرار می‌دهد تا جایی برای عَلَم کردن موهومات خود باز کند. پاره‌ای اوقات، تقلای او برای مدتی کوتاه قرین با موفقیت است. ‏یعنی آن زمان که تغییری در آموزه‌ی پیشین حادث می‌شود. این بدعت‌گذاران هیچ چیزی را در این ‏جهان جدی نمی‌گیرند، مگر مقام بی‌ارزش خود را و این تنها چیزی است ‏که به عنوان هدف پیش‌روی قرار می‌دهند و نزدیک‌ترین راهی که برای تحقق آن به ذهن‌شان خطور می‌کند، مخالف‌خوانی است. تهی مغزیشان به ‏ایشان فرمان می‌دهد که راه انکار در پیش بگیرند و تکذیب حقایقی که مدتی مدید مقبول بوده‌اند پیشه کنند. برای مثال، ‏تکذیب نیروی حیاتی، ‏وجود سلسله اعصاب همکار، فرآیند زاد و ولد، تفاوت‌گذاری بیشا[1] بین عملکرد عقل و احساسات و یا تحویل این امور به اتم‌گرایی زمخت و چه و چه. بنابراین بارها اتفاق می‌افتد که علم، مسیری قهقرایی طی کند.

‏بر این دسته نویسندگان باید آن مترجمانی را علاوه ‏کرد که در کنار ترجمه، دست به اصلاح و دخل و تصرف در نوشته‌های نویسنده ‏می‌زنند، کاری که همواره در نظر من جسارت به نویسنده ‏است. به این قبیل افراد ‏می‌گویم: آن ترجمه‌های ارزنده ‏را خودتان کتاب کنید و کتاب‌های دیگران را ‏به حال خود رها کنید.

-----------------------------------------------

1. بانو Marie Francois Xavier Bichat (1802- 1771)، فیزیولوژیست، پاتولوژیست و کالبدشناس مشهور فرانسوی. م.

آرتور شوپنهاور

برگرفته از كتاب:

جهان و تأملات فيلسوف؛ برگردان رضا ولي ياري؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر مركز 1386.

Septillion
23rd November 2011, 08:40 PM
سخنی از این جستار: «شما در زندگی به آرزوهایی که دارید نمی‌رسید بلکه به آرزوهایی می‌رسید که لیاقت‌شان را دارید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

‏تا به حال برایتان پیش آمده است که نیمه‌های شب از خواب بیدار شوید و به خاطر اینکه به رؤیاهایتان نرسیده‌اید، افسرده و ناامید شوید؟ آیا مدام اشتباهات گذشته را به خودتان یادآوری می‌کنید؟ آیا همیشه نگران هستید که نکند تصمیم نادرستی در مورد زندگی‌تان بگیرید؟ می‌توانید ساعت‌ها وقت‌تان را صرف نوشتن آرزوها و خواسته‌هایتان کنید. می‌توانید درباره‌ی رؤیاهایتان با دیگران صحبت کنید. اما تا زمانی که مکالمه‌ی درونی‌تان را با خودتان تغییر ندهید، تصویر روشنی از آینده ترسیم نکنید و مسائلی را که باعث شده‌اند در زندگی درجا بزنید فراموش نکنید هیچ تغییری در اوضاع و شرایط شما پیش نخواهد آمد.

‏«مسائلی که باعث شدند درجا بزنید» یعنی چه؟ یعنی همیشه به اشتباهات گذشته‌تان فکر کنید، از دست کسی که در گذشته به شما بدی کرده است هنوز عصبانی باشید، از ایجاد رابطه‌ی جدید به خاطر آسیبی که در رابطه‌ی قبلی به شما رسید بترسید، در مورد سلامتی‌تان در سن 50 ‏سالگی نگران باشید، در حالی که 35 ‏سال‌تان است.... این فهرست را می‌شود باز هم ادامه داد. این مسائل، عنصرهای نامشخص، ناملموس و اغلب منفی هستند که با حرف‌ها، افکار یا بعضی محرک‌های خارجی، آنها را وارد ذهن‌مان می‌کنیم. وقتی نتوانیم افکارمان را درست و به طور مؤثر متمرکز کنیم افکارمان پراکنده و پریشان و مشغول مسائلی می‌شوند که ما را به سمت منفی‌بافی، روابط نادرست و ترس از خطر کردن هدایت می‌کنند. این مسائل بدون توجه به اینکه شما کی هستید، درآمدتان چقدر است و چه موقعیتی در اجتماع دارید، وارد زندگی‌تان می‌شوند و اجازه نمی‌دهند که پیشرفت کنید. باید هر چه زودتر این مسائل را از ذهن و زندگی‌تان بیرون بریزید.

چطور باید این مسائل را از ذهن‌تان بیرون بریزید؟ ابتدا باید به خودتان قول بدهید، در مورد آرزوهایتان تعهد داشته باشید و باور کنید که لیاقت رسیدن به آرزوهایتان را دارید. این جمله‌ی قصار قدیمی را به یاد داشته باشید که: شما در زندگی به آرزوهایی که دارید نمی‌رسید بلکه به آرزوهایی می‌رسید که لیاقت‌شان را دارید. پس باور کنید که لایق رسیدن به آرزوهایتان هستید تا آرزوهایتان به حقیقت تبدیل شوند. بنابراین دور ریختن مسائل منفی را باید با یک تصمیم شروع کنید؛ تصمیم به اینکه می‌خواهید چه کسی باشید، سپس برنامه‌ریزی کنید تا همانی بشوید که می‌خواهید باشید! هر تصمیمی که گرفته باشید باید برای به انجام رساندن تصمیم‌تان تعهد داشته باشید!

دارِن ال جانسون

برگرفته از کتاب:

راه‌های نو از استادان بزرگ برای زندگی بهتر(جلد 3)؛ برگردان صادق خسرونژاد؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر راشین 1387.

Septillion
23rd November 2011, 08:41 PM
موضوع غم‌انگیز اینه که وقتی تو تصور می‌کنی تحت شرایطی دوستت دارن، ارزشی هم که برای خودت قایل می‌شی به اون بستگی داره. و اون وقته که تمام مدت مشغول مهم جلوه ‏دادن خودت یا ‏عدم اطمینان به خودت هستی. تو باور می‌کنی که مجبوری خوب عمل کنی و همیشه موفق باشی و دیگران رو تحت تاثیر قرار بدی تا عشق یا توجه دیگران رو به دست بیاری و برای تداوم اون عشق و توجه، مجبوری بارها و بارها اون کارو تکرار کنی... .

کن بلانچارد

برگرفته از كتاب:

عذرخواهي يك دقيقه‌اي؛ برگردان عطيه رفيعي؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات ليوسا 1384.