توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : از هر چي مي خواي بنويس
sanaz
21st June 2006, 03:52 PM
خورشیدو برای روزام
ماهو برای شبام
و تو رو برای تموم لحظه هام میخوام
بهزاد
22nd June 2006, 03:23 PM
دوستت دارم [size=large]
close
22nd June 2006, 10:19 PM
مي ميرم از تو
مي ميرم از غم
ميدانم اي غشق
اي عشق مبهم
close
26th June 2006, 11:13 AM
در اولين پست من مي نويسم عشق بزرگترين دروغيست كه ما انسانها بهم مي گوييم .
close
29th June 2006, 10:27 PM
هيچكس نمي خواد از چيزي بنويسه ؟
یاسمن
30th June 2006, 12:35 AM
هر انسانی دو نفر است یکی خواب است در روشنایی و دیگری بیدار است در تاریکی
یاسمن
30th June 2006, 12:42 AM
سلام:
خوبیین؟
من 11 سالمه و یک وبلاگ دارم
اگه میشه به من هم سر بزنید اما هنوز کامل کامل نیست (یعنی هنوز زیاد مطلب نداره)خوب ادرسشم اینه:[Only registered and activated users can see links]بیاینا!!!
یاسمن
30th June 2006, 12:50 AM
سلام حالا که اومدم تا یادم نرفته بگم اینم مال مامانمه اما یکم،خیلی ادبیه من هیچی نفهمیدم .اینم ادرسشه:[Only registered and activated users can see links]
یاسمن
30th June 2006, 12:58 AM
اقا ما خانوادتن خود وبلاگیم اینم مال پسرعموم،بدبخت،حقیر،بیچاره اما کلا وب باحالی داره همش شعره ادرسشم اینه:[Only registered and activated users can see links]
حتما بهش سر بزنین چون اصلا تو ارشیو نظرات نظر نداره(اخی گناه داره)
khazan
28th July 2006, 07:57 PM
دلم یک لپ تاپ می خواد که هر جایی رفتم وهر وقت حوصله ام توی این مسافرت ها سر رفت بتونم استفاده کنم
close
28th July 2006, 10:09 PM
اگه بشه خیلی خوبه
DADASHI...payam
29th January 2007, 11:50 AM
غصه نخور مسافر...اینجا ماهم غریبیم
از دیدن نور ماه... یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو ...بهارمون با پاییز
نمیبینی که شعرام...همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر...اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون...اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر...فدای قلب تنگت
فدای برق نازه...اون چشای قشنگت
غصه نخور مسافر...تلخ هوای دوری
من که اینو میدونم...که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر...بازم میای به زودی
مارو بگو چه کردیم...از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر...غصه اثر نداره
از دل تو میدونم...هیچکی خبر نداره
غصه نخور مسافر...رفتیم تو ماه اسفند
اردیبهشت که میشه...تو بر میگردی لبخند
غصه نخور مسافر ...همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم...راهت به این دوری نیست
غصه نخور مگه تو ...کنار دریا نیستی
من چشم به راهت میمونم...ببین تو تنها نیستی
غصه نخور مسافر...غصه کار گلها نیست
سفر یه امتحانه...به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر ...تو خود آسمونی
در آرزوی روزی ....که بیای و بمونی
*red rose*
31st January 2007, 07:19 AM
خدا گريه مسافر رو نديد
دل نبست به هيچ كس و دل نبريد
ادم رو براي دوري از ديار
جاده رو براي غربت افريد
جاده اسم منو فرياد ميزنه
ميگه امروز روز دل بريدنه
كوله باري كه پر از خاطره هاست
رو شونه هاي لرزون منه
[Only registered and activated users can see links]
DADASHI...payam
8th February 2007, 08:26 AM
به قول یکی از دوستام....
نه...فانوس نمیخواهم...
کسی که میگریزد...از گم شدن نمیهراسد
DADASHI...payam
25th April 2007, 12:05 PM
سفر رهایی از رنج و غصه ست...
با من سفر کن ... دریا به دریا....ساحل به ساحل...
تا اوج رویا
DADASHI...payam
25th April 2007, 12:05 PM
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.
[Only registered and activated users can see links]
DADASHI...payam
25th April 2007, 02:10 PM
دوست دارم عشقم بمیرد
در گورستان باران بگیرد
و در کوچه هایی که گام بر می دارم،ببارد
همان عشق گریانی که گمان می کردم مرا دوست دارد
Shaqayeq
25th April 2007, 07:15 PM
ای مسافر غريبه چرا قلبمو شکستی؟
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
ای که بی تو تک و تنهام توی اين غربت سنگی
می دونم برنمی گردی شدی همرنگ دو رنگی
همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من يکی ديگه لايقت بود
رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوايی
که غريبم بی تو اينجا ای غريبه بی وفاي
DADASHI...payam
25th April 2007, 11:25 PM
تو این تاپیک با همدیگه ارتباط نزدیکتری پیدا میکنیم...ما یه فروم داریم که از همه فروم ها بهتره... چرا ازش استفاده نکنیم...
هرکس تو این تاپیک بیاد دنبال نیمه گمشدش بگرده..
بیاید همین امروز عشق رو بفهمیم و نیمه گمشدمون رو پیدا کنیم...
بعد از صحبت با طرفمون پیشنهاد میدیم آیا مکمل من میشی یا نه...جواب ما یا طرفمون مشخص کننده رابطه نزدیک و عاشقانمون میشه....
فقط دوستان تاپیک رو به انحراف نکشید و با فکر باز و فقط به هدف آشنایی بیشتر خود و تصمیم گیری بهتر آینده تو این تاپیک فععالیت میکنیم...جنبه داشته باشیم...
بسم الله
DADASHI...payam
25th April 2007, 11:26 PM
کی نیمه منه ؟
DADASHI...payam
25th April 2007, 11:36 PM
سفر کردم که از یادم بری ...دیدم نمیشه...
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه...
غم دور از تو بودن...یه بی بال و پرم کرد...
نرفت از یاد من عشق...سفر عاشقترم کرد
DADASHI...payam
28th April 2007, 02:36 PM
بابا...بیاید دیگه...
چقدر مخاطب داره این تاپیک
Afsaneh
28th April 2007, 02:43 PM
سلام داداشی . خوبی؟ من هم با این تاپیک موافقم. به شرطی که بی جنبه بازی در نیارین. حالا برای شروع باید چه کار کنیم؟
FOX
8th May 2007, 02:08 PM
نرو...تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری نرو
تو هم مثل من تو غصه کم مییاری نرو...آه نرو
نرو...تو هم میپوسی میمیری بی من نرو
تو هم طاعون غم میگیری بی من نرو...آه نرو
FOX
8th May 2007, 02:10 PM
توضیح داده دیگه... گفته هر کی باید عشقشو پیدا کنه... عشق واقعی...
آه که چقدر واسه یه عشق حقیقی تشنه ام..
Afsaneh
8th May 2007, 02:17 PM
باید طالب عشق باشی نه تشنه عشق. چون آدم تشنه زود سیراب میشه.
FOX
8th May 2007, 02:19 PM
نه...کویر هیچ وقت سیراب نمیشه...حتی اگه سیلاب هم اونو بگیره...یه تشنه همیشه تشنست...
داداشی خیلی از شما تعریف میکرد...خیلی هم دوستتون داره...
البته نشان لیاقت عشق رو من ندارم...ولی پیام داره...قسم میخورم
FOX
8th May 2007, 02:34 PM
گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم
منت عشق از نگاه پر شرارت میکشم
ناز چندین ساله چشم خمارت میکشم
تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم
zary
8th May 2007, 07:32 PM
تاپیک جالبیه ...امیدوارم به جاهای خوبی کشیده بشه
FOX
8th May 2007, 11:02 PM
آره... خوبه...
به شرطها و شروطها...
خب...همچنان منتظر رسیدن نیمه دیگر خود میمانییییییم
melina_007
9th May 2007, 01:12 PM
من خودم هم وجود ندارم كه بخوام نيمه داشته باشم......تكليفه من چيه؟؟؟؟؟؟؟
FOX
9th May 2007, 01:14 PM
چرا وجود نداری؟
مطمئن باش یکی پیدا میشه که تو واسش تموم دنیا باشی
melina_007
9th May 2007, 01:18 PM
فاكس جان من مطمئنم وجود ندارم....ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
چون وقتي خدا منو نميبينه چطوري ميخواهي بقيه من رو ببينن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:whistle:
FOX
9th May 2007, 01:21 PM
خدا تو رو میبینه... این تویی که فکر میکنی یا میخوای فکر کنی که خدا تو رو نمیبینه...نمیدونم این احساست از کجا سر چشمه گرفته ولی اشتباهه
Afsaneh
10th May 2007, 08:12 PM
نه...کویر هیچ وقت سیراب نمیشه...حتی اگه سیلاب هم اونو بگیره...یه تشنه همیشه تشنست...
داداشی خیلی از شما تعریف میکرد...خیلی هم دوستتون داره...
البته نشان لیاقت عشق رو من ندارم...ولی پیام داره...قسم میخورم
شما با داداشی پیام دوست هستید؟
فکر کنم اگر همچین چیزی بود خودشون بهم می گفتن!
melina_007
13th May 2007, 06:22 PM
خدا تو رو میبینه... این تویی که فکر میکنی یا میخوای فکر کنی که خدا تو رو نمیبینه...نمیدونم این احساست از کجا سر چشمه گرفته ولی اشتباهه
اگه ميبينه منو و وعضم اينه كه ديگه بدتر.......عدالت كوش پس اگه منو ميبينه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Pasalari
13th May 2007, 06:43 PM
بابا صد بار بهت گفتم اینم روش خدا تو رو میبینه...
من نمی دونم شما تو چه وضعیتی هستی ولی شاید داری امتهان میشی(از طرف خدا)
من که درباره ی عدالت قبلا برات توضیح دادم پس چرا هر جا میری میگی پس عدالت کو
شما چقدر ناشکری
Afsaneh
14th May 2007, 09:38 AM
راست می گه ناشکری بده.خیلی بد. همیشه به آدم های پایین تر از خودت نگاه کن و خدا رو به خاطر نعمت هایی که بهت داده شکر کن. خیلی ها زندگیی 100 برابر بدتر از تو دارن!
melina_007
14th May 2007, 01:25 PM
باشه قبول براي هر چي كه دادهشكر ميكنم.......
اگه چيزي پيدا شد كه شكرشو نكرده باشم قول ميدم شكر كنم.....
Tiyam
25th May 2007, 10:36 AM
شما با داداشی پیام دوست هستید؟
فکر کنم اگر همچین چیزی بود خودشون بهم می گفتن!
افسانه خانوووم...راست میگه فوکس...آره دوستشه...منم داداششم..
ولی خوب...این خیلی سخته که بخواد بهت بگه...ترس از رد شدن حرفش خیلی زیاده
Tiyam
25th May 2007, 10:53 AM
من از یاد عزیزانم غافل نمیمانم...نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه
Afsaneh
26th May 2007, 08:47 AM
افسانه خانوووم...راست میگه فوکس...آره دوستشه...منم داداششم..
ولی خوب...این خیلی سخته که بخواد بهت بگه...ترس از رد شدن حرفش خیلی زیاده
اون که منو نمی شناسه.چه جوری این احساس براش پدید اومده؟
من فکر نکم این احساس واقعی باشه.
در ضمن من عاشق 1 نفره دیگه ام.
Tiyam
29th May 2007, 12:38 PM
اون که منو نمی شناسه.چه جوری این احساس براش پدید اومده؟
من فکر نکم این احساس واقعی باشه.
در ضمن من عاشق 1 نفره دیگه ام.
میل خودتونه...شما آزاد هستید که راه خودتون رو خودتون انتخاب کنید...
اون از احساسات شما...حرفاتون...نوشته هاتون با شما آشنا شده...آشنا شدن که فقط دیدن نیست
قسم به نغمه های باران بمان تنها بهانه من
بدون تو تپش آفتاب کمرنگ است
به هر کجا روی هر کجا و هر لحظه
دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است
Afsaneh
29th May 2007, 07:55 PM
میل خودتونه...شما آزاد هستید که راه خودتون رو خودتون انتخاب کنید...
اون از احساسات شما...حرفاتون...نوشته هاتون با شما آشنا شده...آشنا شدن که فقط دیدن نیست
قسم به نغمه های باران بمان تنها بهانه من
بدون تو تپش آفتاب کمرنگ است
به هر کجا روی هر کجا و هر لحظه
دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است
واقعا؟ اما من این طور فکر نمی کنم.
DADASHI...payam
30th May 2007, 12:00 PM
قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم...برایآخرین بار برای تو بمیرم
گریه نکن که اشکات برای من یه درده...تحمل غمه تو منو دیوونه کرده
هیچکی مثل من تو رو دوست نداره اینو از تو چشام میتونی بخونی
تو بودی جونمو عمرمو کسی که میخواستم و قسم راستمو کی میخوای بدونی؟
واسه عشق تو همه چی دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد
بود و نبودمو همه وجودمو واسه تو دادمو....تو میگی منو نمیخوای
Amoo
31st May 2007, 10:35 PM
برای عاشقونه زیستن یه دل صادق کفایت میکنه
پس چه بهتر که با هم روراست باشیم
DADASHI...payam
1st June 2007, 09:03 AM
ولی...
DADASHI...payam
1st June 2007, 07:03 PM
قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم...برایآخرین بار برای تو بمیرم
گریه نکن که اشکات برای من یه درده...تحمل غمه تو منو دیوونه کرده
هیچکی مثل من تو رو دوست نداره اینو از تو چشام میتونی بخونی
تو بودی جونمو عمرمو کسی که میخواستم و قسم راستمو کی میخوای بدونی؟
واسه عشق تو همه چی دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد
بود و نبودمو همه وجودمو واسه تو دادمو....تو میگی منو نمیخوای
DADASHI...payam
1st June 2007, 07:04 PM
هیچکی مثه من تو رو دوست نداره اینو از تو چشام میتونی بخونی
DADASHI...payam
1st June 2007, 07:09 PM
گریه های تو واسه من... دیگه هیچ رنگی ندار
نمیخوام بامن بمونی برو از روزگارم
دیگه جایی نداری توی این قلبه شکسته...زندگی با تو محاله
تو همونی که میگفتی... زندگی با من خیلی قشنگه
نمیدونستم که حرفات...همش از روی نیرنگه
حالا اینو میدونم گرچه حالا خیلی دیره...
زندگی با تو محاله
DADASHI...payam
1st June 2007, 07:14 PM
طعنه شنیدم از همه که تو وفا نداری
دارم تو چشمات میبینم میخوای که جام بزاری
منم یکی مثله همه تو قلبه تو شلوغه
گریه نکن که گریه هات برای من دروغه
DADASHI...payam
1st June 2007, 07:20 PM
واقعا تو ایران هر کسی یکیو دوست داره بهش متلک میپرونه....یا بهش طعنه...
آخه چرا بچه ها؟ مگه این خیلی سخته که بگی ... دوووووست دارم
...آره...خیلی سخته.
DADASHI...payam
1st June 2007, 07:21 PM
افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم...
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم...
و بعد برای آنچه از دست رفته ...آه میکشیم
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:04 PM
اگر دلت سنگ است...نرمت نمیکنم
فرهاد بودن شیرین تر است
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:11 PM
منم یکی مثله همه تو قلبه تو شلوغه
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:14 PM
...مثل خوابی کوتاه...
...عشق هم آمد و رفت...
...به همان آسانی...
...زخم سختی زد و رفت...
[Only registered and activated users can see links]
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:15 PM
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی تو ی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
واسه ی داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه تو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
میرسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:16 PM
هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی
دوباره گریه ام میگیره انگار تو آغوش منی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون می باره باز تو رو دوباره پیشم می بینم
اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها میشینم
دوباره باز یاد تو شد زمزمه ی نبودنم
ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم...
تنها ترین تنها منم... تنهاترین تنها منم...........
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:21 PM
من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم. سقوط ...
پر از سکوتم
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:22 PM
پر از سکوت و خلوتم تو اعتنا نمیکنی...
تنهایی...
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:23 PM
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:24 PM
دیدی تو هم مثل بقیه وقتی دور شدی دور شدی ؟ دیدی نیستی ؟ حتی فکر کنم قیافت هم با اون قیافهی شب اول نوامبر فرق کرده ... هی راستی دلم هوس کرده بعد از ساعت دوازده برم بيرون .. شاید تنها ... آخه تو که دیگه نیستی !
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:25 PM
خب بعضی وقتا شک میکنی که دوسش داری ٬ حتی بعضی وقتا هم فکر میکنی داری عاشقش میشی . بدیش اینه که حتی نمیدونی باید دوسش داشته باشی یا نه ... هر چی باشه یارو دیووونهست ... خله !! حالیش میکنی که نباید بذاره تو هم اونو دوست داشته باشی ... چن روز میگذره ... دیدی حالا ... گفتم که یارو دیووونهست ... خوب همین که حداقل بعضی وقتا هست بسه ... بیشترش خطرناکه ! دیووونهست ...
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:26 PM
خب خیلی وقتا برای اینکه بهش وفادار بمونی باید ترکش کنی ٬ مثلاً همین من ! دیروز عاشق شدم ٬ شب بهش گفتم ٬ صبح زدم کشتمش ٬ الانم فراموشش کردم ... کارم درستهها نه؟
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:27 PM
آه کاشکی در اين غربت ِ دور
مرا اميد وطنی بود
ای کاش در اين باديه هم
اميد آب و علفی بود!
و در اين غربتِ سرد
و در اين سوز ــ و در اين بيم
چشم تو، چشمه نور
ياد تو، عطر گل ياس
و نگاهت چه تب آلود !
افسوس که غم غمناکِ مرا
نيست فرصتِ هيچ شرری
از سرزمينی دور به سرزمينی دورتر
از غربتی به غربتِ ديگر
و اين اوج اندوه من ست!
ای کاش مرا
اميد وطنی بود!
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:28 PM
آب
بالا و بالاتر میآید ...
شب
از ارواح سکوت سرشار است ...
ريشه ها از فرياد ٬
و رقص ها از خستگی ...
میفهمی که فقط چند ثانيه زنده نبودی ٬ بلکه به مدت اون ثانيه های اولی كه پا به دنيا گذاشتی و با تمام وجود جيغ زدی ...
تاریک و سرد و ساکت.
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:30 PM
خیلی سخته آدم گل وجودش رو تو بغل یکی دیگه ببینه و خیلی آروم تو خودش بشکنه و خیلی آروم و بی صدا بهش بگه...:
عزیزم باغچه نو مبارک
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:31 PM
جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
ایکاش که در دل طبیعت می مرد
این طفل حرامزاده ، از روز الست
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:32 PM
توی بیراهها هم می شه شاهراه اصلی رو پیدا کرد. توی چشمای که بهت خیره می شن هم می شه مسیر اصلی رو پیدا کرد. توی چشمای که یه روزی بسته شدن هم می شه راه اصلی پیدا کرد. توی حرفهای یه دوست هم می شه راه اصلی رو پیدا کرد.
*** گاهی لابه لای حرفهای یک دوست چیزای رو می شنوی که بهشون بی توجه بودی. گاهی لابه لای حرفهای یک دوست می تونی به آرامش برسی.
*** گاهی تو جاده های خاکی تو جاده های که هیچکسی نمی ره می شه چیزای دید که تو جاده های اصلی اصلاً نمی تونی ببینی.
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:32 PM
چشمانم را برای باغ گلهای سرخش باز کردم... سبز بود و قرمز... با پاهای برهنه دویدیم... باد بود و خورشید و سبز و قرمز... دستانش تند و تند طرحهای می کشیدند از خنده هایمان... آخرین نقاشی پاره شد کاغذها در هوا رقصیدند... باد چرخید در گیسوان... و چشمانش سیاه بود و پر از اشک... خاطرات همیشه زیبا هستند...
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:34 PM
اگر از حرف کسان میترسی
من جدا از دگران به تو خواهم پیوست
و تو را در تن خود- در رگ خود - در همه ذره ی ذرات وجودم
که پر از خواهش توست - پر خواهم کرد.
پس بیا که اگر آمدنت دیر شود و
اگر آمدنت قصه ی پوچی باشد
ای سراپا همه خوبی
تو را تا دم مرگ
من نخواهم بخشید...
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:35 PM
عشق
درويشی قصه زير را تعريف می کرد :
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما خیانت است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد : چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت :
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده . از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد . حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای اين کارها نيست ! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد !! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:36 PM
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
[Only registered and activated users can see links]
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:37 PM
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
من واسه تو خیلی کمم
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:42 PM
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود
روزای بد می رن و روزای بدتر می یاند
از دل غمزده من نمی دونم چی می خواند؟
روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم
توی بد بیاری ها راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم، اینو واست می خونم:
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
الهی دستت بشکنه...
DADASHI...payam
1st June 2007, 10:43 PM
توی يک اتاق بهم ريخته...با يه هوای يخ کرده...گوشه ی اتاق روی تخت...يک نفر خوابيده... تنش يخ کرده...چشماشو بسته...قلبش انگاری سال هاست که از کار افتاده...موهای خرماييش بدجوری آشفته ن... ديگه اون برق هميشگی رو ندارن... لاغر شده... هر کی ندونه فکر می کنه سوء تغزيه داره...دستاش گاهی وقتا می لرزه...کسی می دونه چرا به اين روز افتاده؟!...آره من می دونم...زندگی... زندگی باهاش خوب تا نکرده...ديگه چيزی براش نگذاشته...نه اميدی... نه عشقی و نه حتی يه آرزو... احساس پوچی می کنه... حس می کنه به اين دنيا و آدماش تعلق نداره ... اصلا واسه چی زندگی کنه...آره فقط به خاطر این زندگی میکنه که به همه ثابت کنه آ دم شجاعی... گرچه مرده اما... بازم توی اين دنيا می مونه...حتی اگه شده تا آخر عمر روی اون تخت با چراغ خاموش و پرده های کشيده بخوابه و اشک بريزه..
sara_khoshkel
2nd June 2007, 10:42 AM
دلم گرفت چقدر اندوه
DADASHI...payam
2nd June 2007, 10:53 PM
چی؟ اندوه...
اینا که یه قسمت از دریای غمه...
بیا تا برایت از غم بگویم...
بیا تا برایت بگویم که چه اندازه تنهاییه من بزرگ است
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:21 PM
بی قرار
باز آي دلبرا كه دلم بي قرار توست
وين جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست
جز باده اي كه در قدح غمگسار توست
ساقي به دست باش كه اين مست مي پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان
آسايشي كه هست مرا در كنار توست
سيري مباد سوخته ي تشنه كام را
تا جرعه نوش چشمه ي شيرين گوار توست
بي چاره دل كه غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار كه اين فتنه كار توست
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخ خشك زنده به بوي بهار توست
اي سايه صبر كن كه برآيد به كام دل
آن آرزو كه در دل اميدوار توست
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:26 PM
عمق تنها بودن
مي دونيد گاهي اوقات با خودم چي ميگم؟ مثلا مي گم من اينقدر واسه ي تنها عشق زندگيم واسه ي تنها ستاره ي روشن آسمون تنهاييم واسه تنها اميد زنده موندنم واسه ي تنها دليل تپش قلب افسرده ام مي نويسم و مي فرستم اما اون جوابمو نمي ده اون حتي به نا مه هاي من توجه نمي كنه نمي دونم الان هم به كلبه ي تنها يي من سر زده يا نه ولي اگه مي خونه دلم مي خواد بهش بگم خيلي خيلي خيلي دوستت دارم اما تو منو درك نمي كني تو هميشه توكارهاي خودتي و اصلا نمي بيني يك قلب كوچيكي هم اينجا زير پات داره مي تپه آيا اصلا برات مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم از تنهايي دق مي كنم اصلا ازاين نوشتنها چه سود؟باز هم كه آخرش من تنهام بازم اون منو دوست نداره......
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:34 PM
من از این دنیا چی میخوام...؟....
2 تا بال برای پرواز
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:41 PM
سر بـه سنـگی مـیزدم فـريــادخـوان
پـاسخم آمـد شـکـستِ استخـوان
سنگ سنگيندل چه میداند که مرد
از چه سر بر سنگ میکوبدبه درد
او همين سنگ است و از سرها سر است
سنگ روزِ سرشکستن گوهر است
تا چنين هنگامهای سنگ است و سر
قيمت سنگ است از سر بيشتر
روزگارا از توام منتپذير
گوهر ما را کم از سنگی مگير
هرکه با سنگی زسويی تاختهاست
سايه هم لعل دلی انداختهاست
سنگ سنگيندل چه میداند که مرد
از چه سر بر سنگ میکوبدبه درد...
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:42 PM
... تا رسيدن راهمان خيلی دور است ...
... با تو هستم , نازنين ;
... ای جان سرشته از صداقت دريا
... ... جام پر ز باده خورشيد
... ... ... رهاتر از رويا
...
... به ياد داری
... شروع بیتاريخ پيوندمان را
... که با آواز اهورايی تو متبلور شد
... آوايی پر از سکوت ستاره ها ;
...
... نازنين ;
... از همانجا پيدا بود
... آغاز همسفريمان
... و من اگر چه دستانم خالی از پاسخ معجزه حضور توست
... اما مشتاقانه آماده ام
... و هستم که با تو بمانم
... تا پايان بی تاريخ همان شروع
... و تو اگر می خواهی
... آرزوهايت را
... که پر از حس شکفتنند
... بردار
... و در آغوش مهربانت بگير
... و با توشه راهی از ذوق سرشارت با خود بياور
...
... نازنينم ;
... نگاهت را جا نگذاری
... خودت که میبينی
... تا رسيدن راهمان خيلی دور است ;
... بايد تا سرزمين بیتکلف باران
... تا همسايگی سينهسُرخان
... تا تبلور ماندن و شکفتن
... و تا فصل سبز زمين
... بیوقفه راه برويم
... پس از آن
... ... اگر فرصتی بود
... ... ... پرواز را هم تجربه خواهيم کرد .
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:43 PM
سفر
غريب مهاجر خطر کرده بود
شب عاشقی را سحر کرده بود
به دنيای مهرش همی پا نهم
شبی را که با ما به سر کرده بود
به صد هرف شيرين پر محتوا
گذر از دل بی خبر کرده بود
فضا معنوی گشت از عطر او
به عطرش همه لاله ها را خبر کرده بود
شبی آنچنان گشتم در پی اش
دریغا هوای سفر کرده بود.
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:44 PM
باز امشب اشک می بارد ز من
باز زخمی تازه می کارد ز من
باز امشب غصه ها کارم شده
يک سبد تنديس غم بارم شده
عشق،اين دستبند آتشين
بر مچم بستم اگر خواهی ببين
من برايت هرفها دارم بسی
روی سينه ها زخمها دارم بسی
باز ماه آينه گل کرده است
دستها را تا عرش پل کرده است
ای فلک تا کی اسيرم!
تا به کی روی زانو سر بگيرم!
ای خدا رحمی کن تـــــــــــــــــــــــا
دوباره بال و پر بگيرم
زندگی چيست،آرزوهای تباه
لد پر از ماتم و حسرت و آه
پر گناهـــــــــــــــــــم پر گناهـــــــــــــــــــــ ــم
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:45 PM
من از تمامی هستی بريده ام مادر
حرير عشق تو بر خود تنيده ام مادر
به زير دستان پر مهرت
ز آفتاب مصيبت رسيده ام مادر
به عمق بی پر و بالی تو بال من شده ای
به بال عشق تو آخر پريده ام مادر
شنيده ام که بهشت است زير پاهايت
به زير پای تو کشيده ام مادر
چه گويمت سخن از عشق چون تو خود عشقی
و از نهال تو من عشق چشيده ام مادر
در آستانه ی مردن دوباره زنده شدم
چون سر به پای تو من آرميده ام مادر
هميشه کوشش من در رضايت توست
که من رضايت حق در تو ديده ام مادر
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:46 PM
در اين شهر کسی دگر به عهد خود وفا نميکند
زمين به بوی گندمی شور و نوابه پا نکرد
هر که به درد ما رسيد بزحمتش از آن بريد
هيچ کس دلش نسوخت،سوتکی صدا نزد
گرچه هوای زندگی بوی ريا می دهد
دلم اسير رنگها مرا ز خود جدا نکرد
با همه دلبستگی ام خسته از اين زندگی ام
فلک طبيب روزگار چاره دعوای ما نکرد
مرا به مهمانی سال فريب عشق می دهند
اشاعه ی روزی ما به نان جو روا نکرد
عمر به باد داده ايم،دل به کسی نداده ايم
شکسته دل به غير من ،خدا،خدا،خدا ،نکرد
DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:50 PM
ای تو بهونه...واسه موندن
DADASHI...payam
3rd June 2007, 11:46 AM
من تمنا کردم
که تو با من باشی
و تو گفتی:هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه اين هرگز کشت
DADASHI...payam
3rd June 2007, 11:53 AM
گر نمی ديدم در اين دنيا تو را
گر نبودم با تو هرگز آشنا
گر در آن محفل نبودی همچو شمع
يا نمی ديدم تو را در بين جمع
گر ز هر بيگانه ای بيگانه تر
می گذشتم از کنارت بی خبر
گر نمی کردی به سوی من نگاه
با نگاهی گر نمی رفتم ز راه
عاشقی گر در سرشت من نبود
يا که عشقت سرنوشت من نبود
گر تو را بخت بد و کوتاه من
سوی ديگر می کشيد از راه من
اين زمان جانم ز مهرت پر نبود
سينه ام منزلگه اين در نبود
گر چه عشقت غير حسرت بر نداشت
ساقيت جز درد در ساغر نداشت
گر چه ديدم در رهت دام بلا
وای بر من گر نمی ديدم تو را
DADASHI...payam
3rd June 2007, 11:55 AM
يادت باشد
يک عمر به گريه هاي صادقانه ام
بی دليل خنديدی
حالا ميخواهم
به گريه های بی دليلت
يک عمر بخندم
DADASHI...payam
3rd June 2007, 11:56 AM
ديگر چه فرقی دارد
باشم يا نه؟
وقتی مرگ
شيرين ترين ارزويت باشد
وقتی زندگی.....آه مپرس
...
من کاری به کار کسی نداشتم
و ترا
از چنگ هيچ عابری
از خيال هيچ شاعری ندزديدم
که تاوان اين همه تنهايی را پس بدهم
DADASHI...payam
3rd June 2007, 11:57 AM
اگر ماه بودم ؛به هر جا که بودی
سراغ تو را از خدا ميگرفتم
اگر سنگ بودم؛به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا ميگرفتم
*****
اگر ماه بودی؛به صد ناز شايد
شبی بر لب بام من مينشستی
اگر سنگ بودی؛به هر جا که بودم
مرا ميشکستی؛مرا ميشکستی
DADASHI...payam
3rd June 2007, 11:58 AM
بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار ميکند
بعد از تو ؛من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميکنم؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش ميکنم
***
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو؟
اين مباد ؛که بعد تو نيستم.....
***
بعد از من آسمان
آبی است
آبی؛ مثل هميشه
آبی
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:00 PM
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگوییم
من چه گویم که غم از دل برود چون تو بیایی
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:02 PM
حالا که امده ای
چرا اين قطارايستاده است؟
چرا اين قطار برنمی گردد؟
***
حالا که امده ای
گريه نمی کنم
حالا که امده ای
کيفت را باز کن
دستمالی به من بده
***
حالا که امده ای
ديگر نه شاعرم نه عاشق
فقط اين پنجره را ببند
تا دلم نگيرد
***
حالا که امده ای
دلم برای اين ماه و اين ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب ميگذارند
با اين همه بيداری!
***
حالا که امده ای
همين جا بنشين
و فقط از خدا بپرس
چه قدر با هم بودن خوبست
***
حالا که امده ای
گريه نمی کنم
اين باران از اسمان ديگريست
***
حالا که امده ای
توان ايستادن ندارم
بنشين
سر بر زانوانم بگذار
***
حالا که امده ای
نگران نباش
دانه ای را که کاشته ای
از سينه ام سر در می اورد
***
حالا که امده ای
گريه نمی کنم
می مانم و طاقت می اورم
همه ی ان دوری هفت ساله را
***
حالا که امده ای
چترت را ببند
در ايوان اين خانه
جز مهربانی نمی بارد
***
حالا که امده ای
خوشحالم
يک طرف اين سفره کوچک
ديگر بی بشقاب نمی ماند
***
حالا که امده ای
نمی خوابم
وقتی منتظر کسی نيستی
چه قدر بيداری بهتر است
***
حالا که امده ای
به همان زنبوری می انديشم
که نيشت زد و تو خنديدی
چه درد قشنگی دارد اين مهربانی
***
حالا که امده ای
کنارم بنشين
بخند
ديگر برای مهربانی فرصتی نيست
***
حالا که امده ای
همين يک کلمه کافی است
امده ای
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:03 PM
به اتهام اينکه تمام بد شانسی های من
زير سر کلاغيست که بر بام خانه ما اشيان گزيده است
با بيرحمی تمام کشتمش
بيچاره کلاغ.
و باز حالا دوباره دنبال کلاغی ميگردم
که دوباره
متهم اشتباهاتم (به اصطلاح بدشانسی) گردد
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:04 PM
تو به من خنديدی
و نمی دانستی من به چه دلهره
از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان در پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب الوده به من کرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد ازارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:05 PM
و نگاهم کردی
و چنان شعله کشيد برق چشمان تو تا عمق وجودم
که تباهم کردی
***
برق چشمان تو دانی که چه کرد؟
با دل غمزده ام
دل صد قطعهء پيوند زده ام
سوخت انرا و از ان شعله بسی جانم سوخت
استخوانم را سوخت
من در انديشهء سامان دادن به دل خود بودم
که ز شور نگهت
سر و سامانم سوخت
رفت از دست مسلمانی و ايمانم سوخت
***
و نگاهم کردی
و از ان برق نگاه عشق تو در دل من جای گرفت
تا به حدی که گمان ميدارم دل من خانه توست
با چنين طوفانی
نتوانم که بگويم خانه
بلکه ويرانه توست
***
و نگاهم کردی
به نگاهی تو تباهم کردی
تو تباهم کردی
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:11 PM
آدم به زمین می اید
این حادثه رویا نیست
این فرصت بی تکرار
عشق است معما نیست
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:18 PM
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال
میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال
میشی برام ماه شبای بی سحر
میشی برام ستاره ی راه سفر
ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم...
[Only registered and activated users can see links]
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:19 PM
کجای این جنگل سبز پنهون می شی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
چرا به من شک می کنی من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گریه نمی کنم نرو ... آه نمیکشم بشین ... حرف نمیزنم بمون... بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نذار که عشق منو تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گریه نمی کنم نرو ... آه... نمیکشم بشین . حرف نمیزنم بمون. بغض نمیکنم ببین...
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو کمم قدیمیم گمم
آتشفشان عشقمو دریای پرتلاطمم
گریه نمی کنم نرو ........... آه... نمیکشم بشین . حرف نمیزنم بمون. بغض نمیکنم ببین.
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:20 PM
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت!!
یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
می خواستم ببوسمت از این دیار دور
می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت
نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !
یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !
از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا
بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت
از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازین که باز تو نیستی کنار من
ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
می خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پیش
می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...
تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت؟
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:22 PM
روز اول که دیدمش آسمان آبی آبی بود. پرنده ها آواز می خواندن و بچه ها می خندیدن.
اون روز به جدایی فکر نمی کردم. چرا باید جدا شیم؟؟؟ اصلا کی گفته؟؟؟؟
نمی خواستم این واقعیت تلخ رو باور کنم که هر سلامی یه خداحافظ هم داره.....
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:28 PM
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
Pasalari
3rd June 2007, 12:28 PM
ای جدایی دست بردار از سرم
از چه می سوزی من دگر خاکسترم
هر چه رستم پنبه کردی بی دریغ
جز تو نقشی نیست اندر باورم
زندگی را با تو باور کرده ام
تا نگویی من ز لیلی کمترم
من خود این ساغر به سنگ غم زدم
سنگ غم دیگر نزن بر ساغرم
هر چه نالیدم ز دستت بیشتر
تنگ تر اما کشیدی در برم
از دو عالم گوهری گر داشتم
با نظر تنگی ربودی گوهرم
عشق را پنهان کنم از چشم تو
تا نیفتد چشم تو بر دلبرم
مذهب مهر و سرود آب را
جز اوستا کو کتابی دیکرم؟
این کتاب مهربانی را بخوان
ای جدایی، دست بردار از سرم
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:28 PM
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:29 PM
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:30 PM
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او بوسيدم
گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن
من همچو گل ستاره ها تابيدم
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:31 PM
لطف کردی داداشه گلم
DADASHI...payam
3rd June 2007, 12:32 PM
پيچ نيلوفر چو دودي موج مي زد بر سر ديوار
در ميان كاجها
جادوگر مهتاب
با چراغ بي فروغش مي خزيد آرام
گويي او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جست
Pasalari
3rd June 2007, 12:38 PM
بیا و گر نه در این انتظار خواهم مُرد
اگر که بی تو بیاید بهار خواهم مرد
به روزی گونه ی من اشک سالها جاریست
و زیر پای همین آبشار خواهم مُرد
خبر رسید که تو با بهار می آیی
در انتظار تو من تا بهار خواهم مُرد
نیامدی و خدا آگهست من، هر روز
به اشتیاق رخت چند بار خواهم مُرد
پدر که تیغ به کف رفت مژده ای داد که من
به روی اسب سپیدی سوار خواهم مُرد
تمام زندگی من در این امید گذشت
که در رکاب تو با افتخار خواهم مُرد
پدر که رفت، به من راست قامتی آموخت
بسان سرو سهی استوار خواهم مُرد
Pasalari
3rd June 2007, 12:43 PM
یکی بیاد یکی بیاد
تا آخر عاشق بمونه
دلزده و خسته نشه
دل کسی رو نشکونه
من می مونم تا بدونم
عاشق و باوفا کیه؟
تا که دیگه کسی نگه
یک دل با صفا چیه؟
Pasalari
3rd June 2007, 12:46 PM
هوای میکده دارد دل پریشانم
بیار باده که مشتاق روی جانانم
کجا برم غم خود، با که راز دل گویم
که من هَزار جدا مانده از گلستانم
اگر نه باده و مستی برد ز دل غم را،
بسوزد از شرر غم کرانه ی جانم
نسیم کوی تو بر من گذشت، می آلود
بشارتی ز تو آورد و برد ایمانم
کویر تشنه ی دل را تو شوق بارانی
تو چون شراب بقا، من به مرگ می مانم
منم انیس غم و مونس پریشانی
نهاده اند ز اندوه و درد، بنیانم
گذشت عمر من و طی نشد حدیث غمت
غم است اول کارم، غم است پایانم
Pasalari
3rd June 2007, 01:04 PM
حالا که نيستی دلم خيلی بيشتر از گذشته هواتو کرده!
دلم ميخواست دست در دست هم
در آبی بيکران نیلو فران گم شويم...
و با هم
شکوه عشق را احساس کنيم
اما افسوس...
Pasalari
3rd June 2007, 09:18 PM
ای خدا با کوه غم هام چه کنم؟
................
سهم من بوسه گل نیست
سهم من زخم یه خاره
سهم من کجا نسیمه
سهم من موج و غباره
کسی در منه که غمگینه همیشه
دلی که تنها باشه جز این نمیشه
کسی نیست سر روی شونه ام بذاره
شاخه ای گل توی خونم بیاره
کسی نیست که بشکنه تنهاییمو
پا میون اشیونم بذاره
خیلی تنهام خیلی تنهام چه کنم؟
ای خدا با کوه غم هام چه کنم؟
تکیه کردم ٬تکیه بر عشق
با همین دل ٬دل ساده
ندونستم تکیه بر عشق ٬تکیه بر بازوی باده
زندگیم یه انتظاره زندگیم یه انتظاره
کسی نیست سر روی شونم بذاره
شاخه ای گل توی خونم بیاره
کسی نیست که بشکنه تنهایی مو
پا میون اشیونم بذاره
خیلی تنهام خیلی تنهام چه کنم؟
ای خدا با کوه غم هام چه کنم؟
DADASHI...payam
5th June 2007, 10:54 AM
دستت درست داداشی
*red rose*
6th June 2007, 06:27 AM
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است .
*red rose*
6th June 2007, 06:34 AM
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و...
بهت بخنده ...
گفتم اگه بارون نيومد چي ؟
گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره .....
گفتم : يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار.....
گفتي: به چشم ....
حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي ...
و داري بهم مي خندي....
khazan
7th June 2007, 12:45 PM
ت.ی این بخش شعرهای قشنک داداشی میذاریم
و از بقیه دوستان هم خواهش میکنم تایپیک های بی محتوا و تک شعری نذارن و بخش و تایپیک های مربوط بهشون وجود داره
دوست من سلام
21st June 2007, 07:17 PM
گفته بودي كه طبيب دل بيماراني بس طبيب دل من باش كه بيمار توام گفته بودي كه بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
close
11th July 2007, 10:09 PM
با با شما هيچي دلتون نمي خواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هستی
12th July 2007, 12:47 AM
آرامش می خوام
farhad k
12th July 2007, 11:21 AM
از چه گویم !!؟؟
من نمی دانم ؟؟؟
از آن روزی که گم شد در خیالم
آرزوهایم چو نقشی شد ، میان بودن و رفتن ؛
میان خواب و شک ، در هر نمازم جای او خالی است
میان اشگ چشمانم دگر رویش نمی خندد
نمی گوید که ما با هم خداییم و خدا هم از دلم رفته است
نمی دانم !!؟؟
ولیکن خوب می دانم دگر او نیست با دستان زیبایش ،
بیاید اشگ چشمم را میان رنگ رنگ روسری هایش بخشکاند .
نمی دانم!!؟
ولیکن خوب می دانم که دیگر او دلش با من نمیرقصد
نمی خواند
چرا من نغمه هایم بس غم انگیز است !!!
نمی داند
ولی من خوب می دانم
که عشق افسانه بود اما ؛
گر این افسانه را باور نمی کردم ؛ چه می کردم !!!
MAHSHID
12th July 2007, 11:57 AM
شکسپیر:غرور بزرگترین نعمتی است که خداوند به مردم ضعیف هدیه کرد
Afsaneh
13th July 2007, 08:57 PM
می خوام دوباره ببینمش حتی فقط یک بار.
close
23rd July 2007, 05:59 PM
منم می خوام پیداش کنم
tarane
23rd July 2007, 06:18 PM
اما من نه مي خوام ببينمش
نه مي خوام باهاش باشم
نه مي خوام صداشو بشنوم....
چون خيلي نامرد بود
منو از بهترين كسي كه دوستش داشتم جدا كرد....
دوست دارم واسه يه بار ببينمش كه اونم بشه ديديار آخرين چون مي كشمش خفش مي كنم پست نامردو.....
tarane
23rd July 2007, 06:20 PM
شقايق كاري كن عاشق بميريم
شقايق كاري كن تنها نمي ريم
شقايق دردمون درمون نداره
شقايق قصه مون خوندن نداره
آخه تلخه تلخي گفتن نداره
شقايق به عشق تو زنده مي مونم
شقايق با تو تا ابد مي مونم
شقليق با ما هم خوبي به سر كن
شقليق دلمو بازم آروم كن
شقايق آدما دسته به دسته
زخم مي زنن به قلب خسته
شقايق ما ديگه چاره نداريم
شقايق ما ديگه راهي نداريم
شقايق هر چي بود حالا گذشته
فقط مونده دوتا دستاي خسته
شقايق پشتمون خسته ي خسته اس
پشتمون خالي از دستاي بسته اس
شقايق ما همين جوري مي مونيم
شقايق بزارن عاشق مي مونيم
شقايق ما همونيم كه هميشه
واسه ديدنت مي مرديم...
شقايق شقايق...
MAHSHID
23rd July 2007, 06:50 PM
به
آنچه ما را به برخي از انسانها وابسته ميكند نام عشق ندهيم"
golbahar
23rd July 2007, 11:49 PM
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره
روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و اعتقادات خودشان
سعی می کنند که با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقتی است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
صادق هدایت
Pasalari
24th July 2007, 12:44 AM
وای که چقدر گرمه اینجا... ( هر روز داره آب بدنم کم تر میشه)
tarane
24th July 2007, 12:13 PM
خوب يه كاري واسه خودت بكن...
ببين وسط احساسات مردم چه پارازيتي مي ندازه....
دمت گرم....
MAHSHID
27th July 2007, 06:07 PM
خدایا عاشقم کردی.... پس خودت هم همیشه کمکم کن
ANNA_HIV
27th July 2007, 06:16 PM
دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست
MAHSHID
27th July 2007, 10:35 PM
دنیا دو روز است یک روز با تو یک روز بر علیه تو ........... روزی که با تو ست مغرور نشو .... روزی که بر علیه توست ما یوس نشو
ANNA_HIV
27th July 2007, 11:47 PM
[SIZE="3"][میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن /SIZE]
ANNA_HIV
28th July 2007, 01:06 AM
ديگر از هر چه هست بيزارم
مثل ابر بهار مي بارم
برو اي كه بعد ديدارت
گره افتاده در همه كارم
پدرم با نگاه خود مي گفت
لايق لاي جرز ديوارم
مادرم مدتيست مي گريد
چون گمان مي كند كه تب دارم
ديگر اين روزها خودم دارد
باورم مي شود كه بيمارم
يك نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشي ات كه بسپارم
گفتم اي عشق اگر بعد ازين
بدهي مثل قبل آزارم
به تمامي حرمتت سوگند
روي قلبت گلوله مي كارم
به تو هر چه سخت مديونم
به خودم بيشتر بدهكارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از ازين بيشتر سزاوارم
تو گناهي نداري اي زيبا
مرگ بر من كه دوستت دارم
MAHSHID
28th July 2007, 09:16 AM
برای ارزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد...........!!!!!!!!!!1
flower4u
28th July 2007, 11:30 AM
چقدر دلم گرفته خدايا كمكم كن:(
MAHSHID
28th July 2007, 11:52 AM
کاش خدا الان منو تو اغوشش میگرفت تا من بتونم با صدای بلند گریه کنم....
parto
28th July 2007, 11:59 PM
چرا همش از غصه ها مينويسيد...
نگفته كه فقط از غم و اين حرفها بنويسيد، گفته از هر چي ميخواي بنويس...
خدايا دوسش دارم اينو بهش بفهمون.... انقدر خنگه كه .... خدا هم نميتونه براش كاري بكنه...
tarane
29th July 2007, 12:06 AM
خب عزيزم بيشتر حرفها كه آدما مينويسن از حرف دل و غمه...
parto
29th July 2007, 12:15 AM
چرا هميشه حرف دل بايد از غم باشه...
چرا دل بايد هميشه توش غم باشه...
اينجوري كه آدم از پا در مياد...
Shaqayeq
29th July 2007, 08:56 PM
دلم بسيار گرفته است ...
در پاشنه در ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود مي گويم اين ...
راه كدام است كه نه پيش و نه پس توانم رفت ؟ ...
همه آنهايي كه در كنج خلوت دلم مونس شده بودند رفته اند
دور يا نزديك ...
كم يا بيش ...
دلم بسيار گرفته است ...
از خويش ، از همه ... دوست يا آشنا ...
افسوس كه چه زود خورشيد مهرورزي رنگ غروب مي گيرد
در آشيانه عقاب ...
چه زود رنگ پاييز مي گيرد همه سبزينه هاي عاشقانه و دوستانه ...
و چه زود فراموش مي شوم از یادهای منتظر گذشته
puria.69
30th July 2007, 11:16 AM
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
شدم در قدم دوری چشمان بهار گم
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
Shaqayeq
31st July 2007, 01:20 AM
دریا را دوست دارم بخاطر امواجش
کوهرا دوست دارم بخاطر استواریش
گل را دوست دارم بخاطر لطافتش
خورشید را دوست دارم بخاطر رنگ طلاییش
تو را دوست دارم بخاطر اینکه
مظهر تمام این صفات هست
puria.69
1st August 2007, 10:31 AM
مــــن کوزه ی سفالی صـــد جـــا شکسـته ام ا ری شــکســـته ام که زهر بنــد دسـته ام
مــــن رهــنــورد راه وفــا بـــوده ام کــنـون چون راه پر صدا ست دگر ا ز راه خسته ام
انــان نیم به خود که نـدانــم که کـــیــســتم گــویـــا زیـک اتم مــیلــیـونی زهـسته ام
Shaqayeq
3rd August 2007, 01:47 AM
او لحظه لحظه ی تقدیر عاشقانه ی مرا
با چشم های وحشی و مستش
نوشته بود.
حوای گوشه گیر شبای غریب من
آدم نبود شاید و
او یک فرشته بود!
Shaqayeq
3rd August 2007, 01:51 AM
من از نگاه دو چشمت ترانه می سازم
برای گریه ی امشب بهانه می سازم
هزار تیر دعا را برای دفع بلا
به سوی تو ای نازنین روانه می سازم
من آن پرنده ی تنها و بی کسم اما
برای عشق تو صد آشیانه می سازم
و لحظه لحظه ی این عشق را مینویسم از اول
و قصه ای از نوع ِ عاشقانه می سازم
نه از پرنده و دریا نه از مسافر و تنها
من از نگاه دو چشمت ترانه می سازم
Shaqayeq
7th August 2007, 02:02 AM
..:: تولد ::..
حس می کنم دوباره دلم مبتلای توست
حس غریبه ای که هوایش هوای توست
حسی شبیه عشق ، شبیه پرنده ،ابر
حس سماع در ملکوت هوای توست
پشت عبور ثانیه ها محو می شود
احساس یک غریبه که نا آشنای توست
امروز هر چه دغدغه شور و شاعری ست
بگذار عاشقانه بگویم برای توست
دارد دلم قدم به قدم پیش می رود
بین تمام حادثه ها روی پای توست
تقدیم به توای دل
close
9th August 2007, 07:39 PM
مدتي بود فكر مي كردم خيلي تنهام
اما وقتي امروز اين پست رو باز كردم ديديم شماها كنار من هستيد
تو تمامه غم و غصه هايي كه فكر مي كردم خدا فقط به من بخشيده
دوستتون دارم اينو از ته قلبم مي گم
FaitHleSs
12th August 2007, 09:22 PM
مدتي بود فكر مي كردم خيلي تنهام
اما وقتي امروز اين پست رو باز كردم ديديم شماها كنار من هستيد
تو تمامه غم و غصه هايي كه فكر مي كردم خدا فقط به من بخشيده
دوستتون دارم اينو از ته قلبم مي گم
درست مثل حس من نسبت به دوستای مهربون جی تی...
واقعا همشون گلن...
خیلی دوستشون دارم...
از ته دل... از صمیم قلب...
دوست ندارم حتی یک روز از جی تی دور باشم...
zary
13th August 2007, 04:37 PM
وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم سحر به سرزمین یارها کوچ می کنند
دستانمان پل عبور عشقی می شوند تا قلبمان ایستگاه ابدی باشد میثاقی جاودانه با یکدیگر داریم
zary
13th August 2007, 04:47 PM
کاش فردا نمی آمد
ومن مست این رویا
تاابد اینجا می ماندم
ولی می دانم که
فردا هم خواهد آمد .
چون روزهای دیگر سـردوخشک
برهنه از هر حس گـرم
خالی از امید و فکر همیشه پوچ زیستن .
آيا بازهـم تورا خواهم دیــد ؟
شـــــادی خواهـد بود ؟
بيش از اينهــا
آری بیش از اینهـا می توان محکــم بود .
باخود فکر می کــردم :
کاش با من مهربانتر بودی .
کاش با تو مهربانتر بودم .
کاش با هم مهربانتر بودیـم
zary
14th August 2007, 09:10 PM
یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما رو شن های ساحل
پابه پا بی صدا غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شدی دل دور گردم
حالا چی شده که میخوای جدا شی
چی شده؟تو بگو من چه کردم
حالا باز من ونسیم وموج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااااااااااا
دوباره تو باد موهامو رها کن
منو راهییه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسممو صدا کن
اشکمو پاک کن از گونه ی من
سر بزار بازم روی شونه ی من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه ی من
حالا باز من ونسیم وموج دریا
میمونیم بدون تو غریب وتنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خدااااااااااااا
Shaqayeq
15th August 2007, 01:53 AM
اگر درياي دل آبيست...
تويي فانوس زيبايش..
اگر آينه يك دنياست..
تويي معناي دنيايش
تو يعني دستهاي گل را....
ز آن سوي افق چيدن
تو يعني پاكي باران....
تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق را ...
به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن..
تو يعني يك كبوتر را
ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن..
تو يعني باغي از مريم...
تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني
تو يعني پيك آزادي....
براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن.
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...
Shaqayeq
15th August 2007, 12:25 PM
بيا كشتي دل را به موج مهر بسپاريم
بر روي دفتر دلها رز اميد بكاريم
بيا زلال بمانيم مثل بركه و باران
و حرمتي بگذاريم به صداقت ياران
Shaqayeq
15th August 2007, 12:30 PM
تا تو رفتي همه گفتند
از دل برود هر آنكه از ديده برفت ،
و در آن لحظه به غصه من خنديدند
و كنون آه تو اي رفته سفر
كه دگر باز نخواهي گشت
كاش مي آمدي و مي ديدي
كه در اين كلبه خاموش
يادگار تو به جاست
كاش يك لحظه سرود شب اندوه مرا مي خواندي
كه چه ها بر من آزرده گذشت
كاش مي دانستي كه در اين عرصه دنياي بزرگ
چه غم آلوده جداييهاست
و بداني كه ......
از دل نرود هر آنكه از ديده برفت
cheshmak
16th August 2007, 09:38 AM
چی بگم که حرف دل گفتن نداره.
nashenase
17th August 2007, 10:33 AM
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بودسرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور ماند"
nili
19th August 2007, 01:16 PM
مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي
تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي
مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...
مينويسم همه ي با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري
مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
Shaqayeq
22nd August 2007, 01:41 AM
دورم از تو
دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو روياي خسته ام
خوب ديروز با تو هرروز از تو با خدا ميخونم
تو خيالت توي حالت باز توي كما ميمونم
دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو روياي خسته ام
تا وقتي كنارمي مي مونم تا وقتي بهارمي مي تونم
ديگه طاقت دوريتو ندارم ديگه نمي تونم
غربت اين لحظه خسته راه خنده هامو بسته
كمر گيتار عشقم زير بار غم شكسته
شب يلدام ساكت و سرد حسرت شب خاليه از درد
تا كه دق نكرده رويام تورو جون لحظه برگرد
tarane
22nd August 2007, 01:45 AM
گاهی که دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه گاهي كه دلم دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز ترا دارم
nili
22nd August 2007, 12:38 PM
بشنو از من چون حکايت ميکنم
امشب از ماندن شکايت ميکنم
اين غم آشفته آبم مي کند
همنشين اضطرابم مي کند
رمز ديشب يا محمد يا علي
رمز امشب پول و ميز و صندلي
ميکشن قد ، کاخهاي سبز باز
صاحبان آن ، همه اهل نماز
باز هم ورد زبان روزگار
داستان تلخ ، دارا و ندار
close
22nd August 2007, 08:06 PM
تو رو خدا بياييد ما جوونا زير آب زن عوضي نون بر و ريا كار نباشيم
nili
26th August 2007, 11:42 AM
برایت مینویسم ,مینوسم که بخوانی تا بدانی: در زندگی ام فقط تو را دارم
که بخوانی تا بدانی
تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی
که بخوانی تا بدانی
برایم همچون آب برای گل
مینویسم تا بدانی
وقتی آمدی پاییز بود
با آمدنت پاییز را بهار کردی
زندگی احساس من نه پاییز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود
نگذار زمستان بیاید و بهار گریزان شود و باز هم پاییز بماند
تو را به دل بهاریت قسم
بمان و فصل ها را بهم نریز
Shaqayeq
28th August 2007, 02:51 PM
اگر چشمان من دریاست
تویی فانوس شبهایش
اگر حرفی زدم از عشق
تویی مفهوم و معنایش
تو گل بودی و من شبنم
تویی تنها نیاز من
تو را من جستجو کردم
nili
5th September 2007, 05:28 PM
تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا
فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو
تو که از گریه های پنهانی من با خبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت ترانه هایم پر می کند
باور کن!
close
5th September 2007, 08:48 PM
چه غم آلوده شبي بود . چه بيهوده تاختيم . چه ناشيانه باختيم . از عشق براي خود بت ساختيم
Shaqayeq
18th October 2007, 08:02 PM
میآییم و می رویم
چون شهابی بر آسمان
و هم چون برف سنگینی بر زمین
چون موج شتابندهای بر دریا
و بسان تنورهي بادی در هوا
و چون کاروان خستهای در صحرا؛
و از خود،در پناه شبی پُر ستاره
تنها مشتی خاکستر به جا میگذاریم
تا کاروانهایی که از قفا میآیند ،،،،،،،،،،،،
از هجرت ما بیخبر نمانند
close
19th October 2007, 10:31 PM
آنچه که امروز مرا نگران آینده میکند
زخم های کهنه وکاری قدیمی ست
زخمهایی که از روز ازل بر پیکر انسانیت نقش بسته
آنچه که وجودم را میسوزاند وصدایم را می لرزاند
کودکی کودکان فرداهاست
کودکی ای که در غم واندوه ورنج ومحنت می گذرد
آتشی که در دلم فروزان است آتش نمرودی دردهاست
آتشی از ناله پیرزنی در سوگ پسر
آتشی از گریه های کودکی در فراغ پدر
آرامش از خانه ام پر کشید و درد آمد
اکنون سیه جامه ام
در سوگ باغبان باغ وجودم سیه جامه ام
میگریم و می نالم از این رنج
به امید نا امید ها چشم دارم
Shaqayeq
20th October 2007, 09:25 PM
دوست دارم جای تمام دلتنگیهایم را یک چیز پر کند!
"بی نیازی"
بی نیازی از همه چیز و همه کس!
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چراکه وصل منو تو حادثه ای خواهد آفرید!
در فراسوی واژه ی عشق
ANNA_HIV
22nd October 2007, 12:35 AM
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي
zary
22nd October 2007, 05:58 PM
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن
Shaqayeq
22nd October 2007, 09:54 PM
كاش رفتني در ميان نبود.كاش هميشه بودن در ميان بود.
كاش ميشد ماندن را جاودانه كرد.رفتن را نابود كرد.
كاش هيچكس هيچ جا نميرفت.همه ماندني بودند.
آنگاه تو نيز براي هميشه در كناره من ميماندي.
ميشود و ميتوان ماند اگر رفتني در ميان نباشد.
يكي در حال رفتن است ديگري در حال آمدن.
يكي براي هميشه ماندنيست يكي رفتنيست.
يكي مثل من تنها ميماند يكي تنها ميگذارد.
همه درد و غصه آدميان از همين تنهايي است.
كاش ميشد فاصله ها را شكست.جدايي ها را از ميان برد.
هيچكس تنها نميشد.همه با هم بودند.هيچكس فكر رفتن را نميكرد.
كاش رفتني در ميان نبود.كاش هميشه بودن در ميان بود.
Parisaa
23rd October 2007, 09:31 AM
زندگي شهد گل است
ميخوردش زنبور زمان
آنچه مي ماند از آن
عسل خاطره هاست...
Parisaa
23rd October 2007, 09:32 AM
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
*****
Parisaa
23rd October 2007, 09:33 AM
نشنو از ني ني حصيري بينواست
بشنو از دل دل حريم کبرياست
ني بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ي دلبر شود...
كمان
23rd October 2007, 10:52 AM
حالا كه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
بر خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
zary
23rd October 2007, 01:07 PM
آنقدر بر كشتي عشقت نشينم روز و شب
يا به عشقت مي رسم يا غرق دريا مي شوم.
Hosein.M
23rd October 2007, 01:17 PM
من روي زمين تنهاترين خاك خدا . همه تنم در حسرت يه جاي پا
zary
23rd October 2007, 03:16 PM
چه قبولم کنی و چه بگی نمی پذ یر م آ نقد ر دیوونتم من که بازم واست میمیرم
ahvaz
24th October 2007, 11:22 PM
روزگاری جاده بودم ، جاده ای غرق تردد .
جاده ای کز تردد لحظه ای
خالی نمی شد .
من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم
، عاقبت خود ماندمو ویرانه تنهایی خود .
دیر گاهیست از من آخر همسفرها پا کشیدند ،
سرنوشت جاده های دوردست این بود لابد .
غیر از این ، بختم اگر خطی رقم می زد چه می زد؟
از قضا تقدیر من جز این اگر می شد چه می شد ؟
ما در این کجراهه ها، در بین ظلمت پرستان ای صراط المستقیم آفتاب،
ایاک نعبد .
بر یگانه بودنت ای گل ، نه تنها من گواهم خار هم حتی زده
پیش تو زانوی تشهد .
تشنه ام ، بگذار روی دستت ای دریا بمیرم
سوگ این مردن نباشد کمتر از جشن تولد .
لذت عاشق شدنها ،در همین پر پر زدنهاست
ای خوشا تو اوج قاف و ای خوشا من فوج هد هد .
چه بخواهی چه نخواهی، ما دوتا هم عهد هستیم مانده امضای دو دل در
زیر این برگ تعهد
جاده بودم همسفرها آمدند و رد شدند و ...
جاده ماندم ، جاده ای اما تهی از آمد وشد
ahvaz
25th October 2007, 11:32 PM
خداوندا دلم تنگ است و بس تنگ
فتاده بر دلم خال سیه رنگ
ندارم نای آوا تاب سازش
به هر سازی که مطرب می برد چنگ
نی ام من سازگار ساز مطرب
بگوشم جملگی آید بد آهنگ
خداوندا عجینم از گل و آب
نی ام از اهن و پولاد و از سنگ
ببینم هر کجا در دهر غدار؟
بود این اسمان ایا همین رنگ ؟
ahvaz
26th October 2007, 12:01 AM
ما چرا با یک دگر چون صبح صادق نیستیم
در بهار معرفت چون شب بوی عاشق نیستیم
بانگی از نایی برامد از چه ما در نو بهار
تازه چون گلهای خونین شقایق نیستیم
ایستاده کشتی ایمان ما بر روی اب
از برای راندنش باد موافق نیستیم
در کمال صدق گویم با همه کبر و غرور
در حریم کبریایش عبد لایق نیستیم
NaASer GHariPoor
26th October 2007, 12:15 AM
وصیت
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
*
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
*
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
...
NaASer GHariPoor
26th October 2007, 12:18 AM
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست
ahvaz
26th October 2007, 07:14 PM
قسمت نبود گاه به گاهی ببینمت
تنها به قدر نیم نگاهی ببینمت
هر طور میل توست ،همان میکنم عزیز
شاید خودت دوباره نخواهی ببینمت
تو پشت ابرهایی و حتی نخواستی
یک ان فقط به هیات ماه ببینمت
تو قطره میشوی ، به دل خاک می روی
من می شوم کبوتر چاهی تا ببینمت
امشب خدا کند که تو از کوچه رد شوی
از لای پرده باز الهی ببینمت
امشب کنار پنجره مثل همیشه ام
حتی اگر خود تو نخواهی ببینمت
Shaqayeq
27th October 2007, 12:45 AM
شانه هایت را برای گریه کردن دوس دارم.....
چه فرقی می کند
تو شانه هایت را
به اندازه چند بند انگشت
خالی بگذاری
من همیشه قبل از آنکه
اتفاق بیفتی
تو را گریه کرده ام
Shaqayeq
27th October 2007, 12:53 AM
مثل يك روز بارانى ..... به عبور پر شتاب عابران
از كوچه های غريب بی كسى ..... خيره مانده ام
مثل باد, تمام وسعت يك دشت را
كه به رنگ غم و اندوه بود دويدم ..... وچشم من كه پر از رقص
پرشكوه لحظه های بی تابی ام بود ..... چون قفسی قناری خورشيد را
در خود به بند كشيد و به تاريكی خنديد
لحظه ها تند گذر كردند ..... ومن زندگی را از پشت يك
شيشه’ باران زده ديدم !!
ANNA_HIV
27th October 2007, 02:04 AM
مرگ پيچ جاده است تنها ديده نميشود..!!
Shaqayeq
28th October 2007, 07:45 PM
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هس روی لب ها تو كتابا
اگه رودم رود گنگم مثل مریم اگه پاك
اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاك
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگ
Tikvah
28th October 2007, 11:30 PM
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
اه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفته است کسی با دلم؟
ازدل تو در دل من نکته هاست
وه چه ره است از دل تو با دلم
در طلب گوهر گویای عشق
موج میزند موج چو دریا دلم...
puria.69
30th October 2007, 12:44 PM
از عشق مي نويسم
از وصل و از فراقش
از گريه هاي خاموش
اندوه و درد و داغش
از او چون شقايق
با ياس هم نفس بود
مانند يك كبوتر
دلگير از قفس بود
از او كه با نگاهش
آغاز شد ترانه
مي ريخت بر دل من
صد شعر عاشقانه
مثل نسيم يك شب
از خواب من گذر كرد
مانند يك ستاره
تا آسمان سفركرد
close
1st November 2007, 10:07 PM
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم
Parisaa
1st November 2007, 11:01 PM
خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت و بذر مهربانی پاشيد
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش
چون قلب من شکستنی است
Shaqayeq
2nd November 2007, 11:43 PM
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي
تا در حريم غربت من پا گذاشتی
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
رفتي و سهم عشق براي دل تو بود
سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟
يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي
سهم من غريب كه اينجا گذاشتي
گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود
در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي
مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت
من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي
گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي
آن را تمام گردن حوا
يك قطره اشك سهم من از روزگار شد
در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي
Shaqayeq
3rd November 2007, 12:28 AM
جاده بی انتهاست
مرگ هم سهم ماست
قسمت چشم های بارانی گریه ی بی صداست
مادرم با نگاه خود میگفت: زندگی اشتباست
یک نفر بهانه می گیرد در دلش جای پاست
همسفر به فکررفتن و دل در غم جاده هاست
می سپارم تو را به آینه چون که او بی ریاست
ما به جرم نکرده می سوزیم زندگی بی وفاست
farhad k
4th November 2007, 11:25 AM
اگه بود یه گوش برای شنیدن ؛
شاید می گفتم که چقدر تنهایی اون هم در شرایطی که دوست داری حرف بزنی سخته
اگه بود شاید این همه سنگین و سخت نبودم
ای وای اگه بود شاید براش از تمام زندگی می گفتم ،
از تمام چیزهایی خوشایند و ناخوشایندم
اگه بود گوشی برای شنیدن چقدر شاد بودم !!!!!!!!
ANNA_HIV
4th November 2007, 11:36 AM
یکی بود یکی نبود... اونی که بود تو بودی . اونی که نبود من بودم. یکی داشت و یکی نداشت... اونی داشت تو بودی. اونی که کسی به جز تو نداشت من بودم. یکی خواست. یکی نخواست؛... اونی که خواست تو بودی . اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم. یکی بُرد. یکی باخت... اونی که بُرد تو بودی. اونی که دل به تو باخت من بودم. یکی گفت. یکی نگفت... اونی که گفت تو بودی. اونی که دوستت دارم را به هیچ کس به جز تو نگفت من بودم
ANNA_HIV
4th November 2007, 11:37 AM
مشق شب اين باشد كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم: عدل آزادي قانون شادي ... امتحاني بشود كه بسنجد ما را تا بهفمند چقدر عاشق و آگه و آدم شدهايم در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسهاي ميسازيم كه در آن آخر وقت به زباني ساده شعر تدريس كنند و بگويند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما
close
6th November 2007, 08:35 PM
كدام روز بود كه عاشق شدم درست يادم نيست . يادم نيست چرا شدم . يادم نيست براي كه شدم . يادم نيست بايد مي شدم . اما از آنروز يك چيز يادم هست
آن روز خورشيد مثل اكنون مرده بود ..........................
Shaqayeq
11th November 2007, 12:46 AM
...
دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم چی...
دلم میخواد بگم اما نمیدونم از کجا شروع کنم...
دلم میخواد آروم بگیرم اما نمیدونم چجوری....
دلم شکسته نمیدونم از کجا جمعش کنم...
خاطره هام و گم کردم نمیدونم کجا دنبالش بگردم...
بی خیال شدم نمیدونم دنبال چی برم...
بین دوراهیم و حس رفتم نیست...
دلم یه تکیه گاه میخواد پشتم اما خالیه....
...
sam.iran
11th November 2007, 12:56 AM
خدا وجدان بی وجدانارا بیدارکن...
Pasalari
13th November 2007, 01:29 PM
سلام
نامه ات رو خوندم
حق داري كه منو به اين سرنوشت شوم محكوم بكني، من اصلاً نمي خواستم كه عشق تو رو به بازي بگيرم و تو منو لعنت ابدي بكني .
ولي آيا من نمي توانستم كسانی كه قبل از تو عشق پاك و بي آلايش منو به بازي گرفتند ، لعنت بكنم ؟!
پس تكليف عشق من چي ميشه ؟ اما من كسي رو لعنت نمي كنم و آرزو مي كنم كه خوشبخت بشن
من ... مغروري هستم و غرورم بهم اين اجازه رو نميده كه توي آتيش لعنت تو بسوزم .
پس خودم آتش ديگري را به پا مي كنم تا خودم تو آتش خودم بسوزم .
و بعد از اين ديگر … وجود نخواهد داشت تا تو دستهايش را در دستانت بفشاري و از او بخواهي كه سيلي محكمي به صورتت بزند .
ديگر … وجود نخواهد داشت كه عشق تو رو به بازي بگيرد و تو او را لعنت ابدي بكني .
مرگ با عزت بهتر از زندگي با ذلت
با اينكه ميدونم مرگ من مرگ با عزت نخواهد بود ، ولي اين مرگ را به يك عمر زندگي با خواري و ذلت ترجيح مي دهم.
پس اگر دلت مي خواهد و خيلي مشتاقي كه جنازه منو ببيني ، روز يكشنبه ساعت 11 صبح اول ... منتظرت هستم . )))
خداحافظ …… ( بي وفا ، سنگدل ، بي رحم و ... )
پرواز را بخاطر بسپار پرنده رفتني است ...
farhad k
15th November 2007, 11:17 AM
اون موقع که از کنارم رفتی و دیگه سراغی ازم نگرفتی ، اون روزها که حتی جواب نامه هام رو هم ندادی ؛ از این که این اجازه رو به من داده بودند که برای مدتی کنارت باشم دلگیر نبودم ؛ رفته بودی ؛ دور ِ دور ؛ همیشه در خیالم می اومدی اما برای یک لحظه ؛ لحظه ای زودگذر ،
چهره ات رو فراموش کرده بودم ؛ آخه تو حتی اجازه ندادی عکسی ازت داشته باشم ؛ دوست نداشتی عاشقت بشم ؛ دوستم داشتی اما نمی دونم چرا نداشتی
اما وقتی برگشی و گفتی : کنارت می مونم ولی بهم دل نبند ؛ اول گفتم باشه ، فقط بمون ؛ برای مدتی
اما مگه میشه باشی و دوستت نداشته باشم
مگه میشه باهات حرف بزنم اما مثل یه غریبه
باور کن نمی شه
سخته !؟
Shaqayeq
1st December 2007, 09:20 PM
بدني نيست كه بال و پري مي شكند
يا اگر خواب به چشمان تري مي شكند
يك كبوتر و دو پرواز
هوا بغض آلود
باز باران
و دل همسفري مي شكند
شعر امروز فقط ناله پرواز گرفت
شاعري همهمه و بال و پري مي شكند
بار مي بندم
و از وحشت طولاني شب مي روم
چون دلم از بي سحري مي شكند
خبري نيست كه شادم كند از دوري دوست
بايد بروم
خوش خبري مي شكند.
Parisaa
1st December 2007, 09:35 PM
اي كاش مي شد آنقدر خوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نازيباي بديها به ما نمي رسيد، چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست.
Parisaa
1st December 2007, 09:36 PM
در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم،
باران با سخاوتي كه هم بر كوير مي بارد و هم در دشت سرسبز، آري اينگونه مي توان بهترزيست ،
عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد.
Parisaa
1st December 2007, 09:37 PM
چه روزگار خوبي بود روزاي خوب بچگي
اون روزا كه حرفهاي عشق يرنگي بودو سادگي
اون روزا كه دلخوشيمون چندتا مداد رنگي بود
حيف كه چه زود تموم شدن چه روزاي قشنگي بود
چه قصه هاي خوبي بود قصه هاي مادر بزرگ
قصه شاه پريون قصه اون بره و گرگ
ببين چه ساده گم شديم تو بازيهاي روزگار
از اون روزاي بچگي حالا چي مونده يادگار
Shaqayeq
6th December 2007, 09:22 PM
دوست دارم سويـت اکنون پر زنم
شـانـه ً دسـت تـو را بر سر زنـم
عشق خود را نذر چشمانت کنم
باده جــــانــم رو مـهـمـانـت کنم
دستـه تو برگـيـرد از چشمان من
اشک شوقه وصله بي پايان من
دوست دارم قـفل غـم را بشکنم
عاشقانه بـوسه بر دسـتـت زنم
خـیـره در چشمان زیـبایت شوم
هــم ره امــروز و فــردایت شـوم
سیر از عمق جان تماشایت کنم
عقل و دل را محو سودایـت کنم
سر به روي دوش هم ديگر نهيم
دست بر دستان يکيـديـگر دهيم
پـا بـه پـای هــم به راه دل رویـم
هم نفس با عاشقی دریا شویم
Parisaa
9th December 2007, 12:36 PM
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.
Parisaa
9th December 2007, 12:38 PM
خيلي سخته ، وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشه ...
close
10th December 2007, 05:51 PM
khstehhhhhhhhhhhhhhhh shodam
Eris
10th December 2007, 06:12 PM
منم همينطور ولي خستگي هم جزوشه
close
10th December 2007, 06:18 PM
نه اریس جون نیست
ما یه کاری کردیم شده
خستگی مال این دنیا نیست ما از هم خسته شدیم
Eris
10th December 2007, 06:24 PM
پس تو اين دنيا نيستيم
زندگي هامون هم خيلي احمقانه است
close
10th December 2007, 06:32 PM
بهتره بگیم احمقانه کردیم . واقعا چه هدفی از این زندگی سگی داریم . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی می خوایم بکنیم ؟ با ثروت ؟ با شهرت ؟
Eris
10th December 2007, 06:39 PM
هدف هامون هم سگي شده
با اونام نميشه ديگه كاري كرد كلوز جان
ما محكوميم
پيش بين
10th December 2007, 06:42 PM
سلام
من عضو جديد گلستان تاك هستم
بابا يكي نمي خواد به ما يه خوش آمدگويي بگه
گیتی
10th December 2007, 06:53 PM
دلم بد جوری گرفته.در این گونه موارد میام تو گلستان تاک . زیاد بلد نیستم و فقط میخونم. دلم اروم میشه. حرفاتون چون از دلتونه به دل میشینه. دوستون دارم .مواظب خودتون باشین.
Parisaa
10th December 2007, 09:06 PM
همچنان دنبال رد پاي تو مي گردم ...
Pasalari
10th December 2007, 09:17 PM
این دیگه چه وضعشه؟
close
12th December 2007, 09:10 PM
دلم بد جوری گرفته.در این گونه موارد میام تو گلستان تاک . زیاد بلد نیستم و فقط میخونم. دلم اروم میشه. حرفاتون چون از دلتونه به دل میشینه. دوستون دارم .مواظب خودتون باشین.
همين كه مياي اينجا و به ما سر مي زني و ما رو از تنهايي در مي اري خيلي لطف مي كني عزيزم .
ما هم تو رو دوست داريم . take care
Parisaa
12th December 2007, 09:23 PM
اونقدر حرف دارم كه بزنم كه نگو. نميدونم از كجا بگم. همشو باهم بگم؟ جدا جدا بگم؟ يكيشو الان بگم بقيه اش رو بعدا"؟ دلم گرفته. خسته شدم از اين خشکي ها. کاش کمي از طراوت اين باران در وجود ما آدمها مي آميخت. کاش
close
12th December 2007, 09:58 PM
اونقدر حرف دارم كه بزنم كه نگو. نميدونم از كجا بگم. همشو باهم بگم؟ جدا جدا بگم؟ يكيشو الان بگم بقيه اش رو بعدا"؟ دلم گرفته. خسته شدم از اين خشکي ها. کاش کمي از طراوت اين باران در وجود ما آدمها مي آميخت. کاش
اگه منو محرم بدوني حاضرم حرفاتو بشنوم
close
12th December 2007, 09:59 PM
ساعت شنی عبور می کند و من دل دیدار کویر زندانی را ندارم، کویر آزاده، مرد، تو کویر هوا سرد دلش شاید اندکی درد و یا بیش از کمی، ویش هم که دیشب یک گاو از گاو انتظار بیشتری نداریم برای من دانا بمان کادو پیچ می کند، رودح الله فردا می ره یک سفر و نه نه نه ی الهه امروز روزه بود و به چهار انبیا رفتیم دو تایی مجردی مزه داد و من به اندازه ی تمام عمرم دانا بمان دیدم دوست داشتم با گچ تمام چادر های مشکی را خط خطی کنم، راستی قلبم مسخره بازی در می آورد اُلاغ
close
12th December 2007, 10:00 PM
زیاد خوب نیست اوضاع گیجه سر، مغز نفهم، پرتغال خائن،، روح الله ناراحت، ملول. ویش خاک بر سر دیوانه هنوز به فکر مراعات و نظیر . دانا بمان در خفا به دور از هرگونه من، در گچ در سفالینه. ماه رنگ پریده غروب کرد، همه باید بروند و من در آخر تنهایی را عشق است، به دیوار می زنم با خال گیسوانِ شب. تنم خسته خسته روحم از گُناه؟ از خدا؟ از چه رو؟ و من فرار خواهم کرد بر قرار ترجیحم دهم، یک پای ثانیه شمار دروغ هایم را می شُمارد پای دیگرم ساعت شمار، مرگهایم. بی خیال هر خیالی، دانه های باران خونابه ی قلبم، راستی گشت ارشاد به رنگ قلب من هم گیر داد نه نه ی الهه سند گذاشت برای یک روز آزادی
close
12th December 2007, 10:01 PM
دریا خندید در دوردست، دندان هایش کف و لب هایش آسمان
تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را می فروشم آقا
پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
ــ آب دریاها را دارم آقا
این اشک های شور از کجا می آید مادر؟
ــ آب دریاها را من گریه می کنم آقا
دریا خندید در دور دست، دندانهایش کف و لب هایش آسمان
*دلبرکم شاملو
Parisaa
13th December 2007, 06:20 PM
به تو گفتم منو عاشق نکن دیونه میشم ... منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم
Parisaa
13th December 2007, 09:07 PM
معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزديک، دور
سير، گرسنه
رها، اسير
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آيد مرا، مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی ست.
معنای عشق نيز
در سرنوشت من
با تو، هميشه با تو، برای تو، زيستن.
Parisaa
13th December 2007, 09:41 PM
صحرای وجودم تشنه دیدار توست ....
FaitHleSs
13th December 2007, 09:47 PM
این دیگه چه وضعشه؟
سجاد جان مشکلی پیش اومده؟
مشکلات رو مطرح کنید. من انتقاد پذیرم.
Parisaa
13th December 2007, 09:52 PM
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد,آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود آنجا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آ غوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
close
16th December 2007, 11:42 AM
من دلي دارم از درد كه در دنيا نمي گنجد
Parisaa
16th December 2007, 12:10 PM
اين آواز سينه پر از درد من بود . به دستان شام سرد زمستان سلامی چو گلی پرپر شده از هجر يار دادم و سر به آستان اشک تا صبح گريستم ،
كمان
16th December 2007, 01:06 PM
هوا بس ناجوانمردانه سرد است. دمت گرم و سرت خوش
close
16th December 2007, 03:48 PM
شايد آن روز كه سهراب گفت :
تا شقايق هست زندگي يايد كرد خبر از دل پر درد
ياسسسسسسسسسسسس !
نداشت
Parisaa
16th December 2007, 05:43 PM
چه قبولم کنی و چه بگی نمی پذ یر م آ نقد ر دیوونتم من که بازم واست میمیرم
puria.69
17th December 2007, 01:21 PM
میخوام از ارزوم بینویسم ......
آرزویم این است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی........عاشق آنكه تو را می خواهد.......و به لبخند تو از خویش رها می گردد...... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی / شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
Shaqayeq
17th December 2007, 10:50 PM
من اینجا بس دلم تنگ است ...
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...
بیا ره توشه برداریم ،
قدم درراه بی برگشت بگذاریم ...
ببینیم آسمان هر کجا ، آیا همین رنگ است ؟!
close
19th December 2007, 09:32 PM
زندگي سرشار از تكراريست كه در آن حادثه ها رنگخود را آرام آرام مي بازند
MAHSHID
19th December 2007, 09:35 PM
زندگی تکرار تلخ خاطرهاس....
close
19th December 2007, 09:45 PM
الهي :
ديگران مست شرابند من مست ساقي ،
مستي ايشان فانيست و از من باقي .
مست توام از جرعه و جام آزادم
مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از كعبه و بت خانه توئي
ور نه من ازين هر دو مقام آزادم .
close
19th December 2007, 09:48 PM
باور کن
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که
اسطوره ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا
که تو سطر آغاز افسانه هامی شوی،همان جا که در ادراک
خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر
شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز
هم دلی برای نگاهت می تپد.پس چرا همچنان در هجوم
خاطرات تلخ محصور مانده ای؟
و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته
و قدیمی ذهنت"گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم
هزار رنگ خاطرات شیرین ومهربانی سرکش از شعله های
جنون بیندیش.
پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای
کاه گلی غرورباشی، چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت
حصارهای سکوت را هم ببینی.
باور کن آنجا، آن سوتردیوارهای کاه گلی غرور ، درست پشت
حصارهای کاغذی سکوت دنیای روشنی است، پر از اقاقی هایی
که به دنبال یاسمی دوند، باور کن آسمان آنجا مثل
آسمان "هرکجا" نیست،و رود هایش
برای عبور اجازه نمی خواهند،
باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست.
باور کنید ماه حسود نیست ستاره های حسود پشت
سرش صفحه گذاشته اند.
Parisaa
24th December 2007, 09:00 AM
دوستت دارم
و تاوان آن هر چه باشد ٫ باشد
دوستت خواهم داشت
بيشتر از ديروز
باكي ندارم از هيچ كس و هر كس
كه تو را دارم عـــــزيــــــزم
close
27th December 2007, 09:37 PM
منم دوست دارم ( - ؛
close
27th December 2007, 09:55 PM
گوش کن....جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن...و بیا.
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق ، تر است.
close
27th December 2007, 09:55 PM
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
((چه سیب های قشنگی! حیات نشئه ی تنهایی ست ...))
و میزبان پرسید که قشنگ یعنی چه؟
((قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال...و عشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...))
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co