PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رقص آخر (ماريا تبريزپور)


payam69
15th June 2008, 02:09 PM
باد مثل يك پسر جوان و هوس‌باز و شيطان، با لباس‌هاي قشنگ، بر و روي زيبا، و موهاي شانه‌كرده، دور و بر برگ‌ها مي‌چرخد. برگ‌هاي نوجواني كه هنوز توي بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگ‌هايي كه هنوز معني سرما و سختي و در به دري را نكشيده‌اند. باد بعد از عشوه و طنازي‌هاي زياد مي‌رود سراغ يك برگ، يك برگ پر از ناز و كرشمه كه با دست پيش مي‌كشد و با پا پس مي‌زند. باد از آن‌جايي كه قلق كار برگ‌ها را بلد است، باز مي‌رود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنايي را باز مي‌كند. مي‌پرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ كردين يا طبيعيه؟»


برگ مي‌گويد: «طبيعيه، مگه نمي‌دونين تو پاييز هستيم!»


باد متوجه مي‌شود كه اين طلايي پاييز است و همين طور با هم گرم و گرم‌تر مي‌شوند. بعد جسارت به خرج مي‌دهد و دست برگ جوان را مي‌گيرد و ازش دعوت مي‌كند كه با هم برقصند.

برگ مردد است. اما در يك لحظه تسليم باد نيرومند و قوي مي‌شود و با خودش مي‌گويد: «از اين بهتر برام پيدا نمي‌شه، مي‌تونم باهاش تمام دنيا رو بگردم.»

شانه به شانه‌ي هم، و دست در كمر هم با هم مي‌رقصند. رقص باد و برگ، در يك فضايي كه معلوم نيست كجاست، اما هر چه هست بين زمين و آسمان است و ديدني. همه‌ي برگ‌هاي ديگر را به وجد آورده و به حسرت واداشته كه كاش ما چنين شانسي داشتيم. اين دو مثل زيباترين رقاص‌ها با هم هم‌نوازي مي‌كنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزاده‌ي زمين و آسمان است، و حالا خوني درون تك تك سلول‌هاش دويده كه رنگ طلاييش را را به قرمزي برده.

باد سركش و عاصي، از ديدن تماشاچيان اطراف و از قدرت رقصيدن خودش كه در كنار برگ احساس غرور و افتخار مي‌كند، و وقتي برگ، چشم توي چشم او در حال رقصيدن و قر دادن است، چشم باد به برگ ديگري مي‌افتد و وسوسه‌اي تمام وجودش را پر مي‌كند. در يك لحظه برگ سرخ و طلايي را رها مي‌كند، چون او را كشف كرده و لذت برده و مي‌داند برگ تنها بدون باد قدرت پريدن و رقصيدن ندارد.

برگ، كف خيابان مي‌افتد و لگدخور پاي عابران مي‌شود. از آن پايين به آغوش گرم مادرش نگاه مي‌كند و حسرت مي‌خورد كه چرا تسليم هوسش شده، و هيچ وقت راه برگشت ندارد.

و باد همچنان با تك تك برگ‌ها عشق‌بازي مي‌كند و هيچ‌گاه پير نمي‌شود. هر كجا كه بخواهد مي‌وزد و حالا برگ‌هاي زخمي روي زمين با فشار پاي هر عابري درد مي‌كشند و ناله‌اي مي‌كنند؛ خش‌خشي شايد، و خيزي به سوي آسمان برمي‌دارند و كوتاه رقصي مي‌كنند و جان مي‌سپارند.

dan_nafiseh
15th June 2008, 03:49 PM
خیلی قشنگ بود!

payam69
15th June 2008, 03:55 PM
خیلی قشنگ بود!

اول مرسي

مي تونم يه سوال كنم؟

1.منظورت از Core Sandwich چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2. توي اون يكي داستانت حرفامو خوندي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟