توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : می نویسم برای تو ...
zary
21st June 2008, 06:55 PM
مي نويسم براي تو
براي تو كه در تنهاييهايم درخشيدي و تو كه در نا اميدي هايم لبخند را بر لبانم نقش بستي
تو كه فرشته نجات احساسم بودي
ديروز تو را ديدم امروز تو را شناختم و فردا تو را از دست خواهم داد
اما در اين مهلت اندك با تو بودن دوستت داشتم و دارم
اما تو چه زود بار سفر بستي و عاشقانه آخرين نگاهت را هديه چشمان اشكبارم كردي
هيچگاه آخرين نگاهت را از ياد نخواهم بردكه در آن سكوت مبهم هزاران حديث آشنا را ديدم
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
هیچگاه ...
................................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 06:57 PM
مي نويسم براي تو
چشمانت را براي زندگي مي خواهم ،اسمت را براي دلخوشي مي خوانم، دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم ،دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز ميخواهم و خودت را نيز براي پرستش.
براي تو مينويسم ولي اي كاش بخواني !!ولي افسوس .....
....................................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 06:57 PM
مي نويسم براي تو
شايد كه بيايي شايد كه برگردي شايد......
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
يا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!●
..........................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 06:58 PM
مي نويسم براي تو شايد كه بفهمي چقدر تنها هستم شايد.........بخواني......
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
اینجا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه ......
اما تو نيستي آيا خواهي آمد؟؟؟؟؟؟چشم به راهم........
..........................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:00 PM
مي نويسم براي تو .... بخوان اگر چه شايد پاسخم را ندهي.
گاه يك لبخند آنقدر عميق ميشود كه گريه ميكنم ،گاه يك نغمه آن قدر دست نيافتني است كه با آن زندگي ميكنم، گاه يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش نميكنند، گاه يك عشق آن قدر ماندگار است كه فراموشش نميكنم و گاه آنقدر جاي خاليت پيداست كه با هيچ بودني پر نميشود مگر اينكه بيايي ميخواهم قسمت دهم به همه آنچه كه دوست داري تا شايد به احترام آنان بيايي تا شايد نوشتههايم را بخواني حتي اگر پاسخ نميدهي.آه كه جايت چقدر خاليست خاليست و چقدر شانههايت را براي گريه كردن كم دارم.
.........................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:01 PM
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...
که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...
لمس کن لحظه هایم را...
تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...
.............................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:02 PM
مي نويسم براي تو ...
دستهايم برايت شعر مي نويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه ور مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهي کرد
..............................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:02 PM
مي نويسم براي تو
ميخواستم برايت بنويسم، از تمام احساسي كه نسبت به تو در قلب و جانم جاري است تا بخواني و بداني كه چقدر دوستت دارم. اما نمينويسم، چون ميدانم هيچ گاه نوشتههايم را نميخواني.
ميخواستم با تو حرف بزنم اما حرف نميزنم، چون ميدانم هيچ گاه حرفهايم را نميفهمي، دلم ميخواست روزها و سالها نگاهت كنم اما نگاهت نميكنم، چون تو اصلا نگاهم را نميبيني، صدايت نميزنم، زيرا اشكهاي من براي تو بيفايده است، فقط ميخندم، چون تو در هر صورت ميگويي من ديوانهام ، و اين پاداش تمام زجرهايي است كه براي لحظهايي بودن با تو تحمل كردم،آري شايد ديوانهام.
اميدوارم اين نامهام را بخواني ...
............................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:03 PM
مي نويسم براي تو
گرچه نمي شود به تو رسيد ياحتي براي لحظه اي مالك قلب تو شد . اما براي دوست داشتن تو وسعت تمام دنيا را در اختيار دارم و مي توانم تو را آن قدر دوست بدارم كه همه باور كنند حق من در زندگي تو بودي كه به ناحق از من ربوند.
...............................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:07 PM
مي نويسم براي تو اما ...
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام.
.........................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:09 PM
مي نويسم براي تو ...
یک روز می خواست ! اندازه ستاره های دنیا دوستش داشته باشم اما......
یک روز می خواست گل باغ دلم ٰ؛ چشم چراغ دلم باشه . اما ............
یک روز می خواست عاشقش باشم و ازش جدانشم اما .............
رسوای عالم شدم و از خواب بیدار .. که نشد
.......................
دوستت دارم
zary
21st June 2008, 07:13 PM
مي نويسم براي تو ...
باران می بارید ومن آن روز را بهانه ی دانستم برای این که لحظه ای هم شده در آن روز بارانی از زیر چترنگاه تو گذر کنم وتو با چشمهایت به من بیا موزی جر عه ی از این عشق ناب را و من هنوز در معمای پیچیده ی چشمهایت در آتش عشق قربانی ام و کا ش باز هم باران ببارد تا من عشقم را با نگاه تو آغاز کنم چون نگاه تو به من جرات زندگی می دهد به منی که از معنای این زندگی بر یده ام چه می شد تو هم آرزوی باران ومن را داشتی!!!!!...
zary
21st June 2008, 07:14 PM
می نویسم برای تو ...
اری می نویسم برای تو که همیشه دوستت دارم .
zary
3rd July 2008, 11:43 AM
براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند. براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند. براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند. براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند. براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد. براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند. براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود برای تو مینویسم : به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني. امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن. بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي. امروز با تبسم مختصري شادم كن. . من امروز به تو نیاز دارم نه فردا......
farhad k
4th July 2008, 08:12 PM
می نویسم
این بار هم
این بار غمم نزدیک تر است
زیر آسمان یک شهر
اما دور
این درد جانکاهی است میدانی ؟!!!
آن روزها که دورتر بودیم
ساده تر بودیم و یکرنگ تر
می نویسم این بار هم برای چشمان تو که در آسمان جانم آفتاب را به نظاره می نشیند
و برای ماه گون صورتت
که هر بار چهاردهمین شب
ماه به دیدارت می آمد تا به التماس بنشیند
که شب را در خانه بمانی
zary
6th July 2008, 09:21 PM
می نویسم برای تو که ..
عاشقت خواهم ماند...
بي آنکه بداني.
دوستت خواهم داشت...
بي آنکه بگويم.
درد دل خواهم گفت...
بي هيچ کلامي.
گوش خواهم داد.....
بي هيچ سخني.
در آغوشت خواهم گريست.....
بي آنکه حس کني.
در تو ذوب خواهم شد....
بي هيچ حرارتي.
اينگونه شايد احساسم نميرد
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co