توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نوشته های زیبای مهدی موسوی
Reza
23rd October 2011, 03:40 PM
"هلیا تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی . تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغ خویش باز میگردد چه میتوانی گفت؟ "
به درختی که یک بار دیگر قصد روییدن دارد. تولدی دیگر و صبحی دیگر. مردی قرار بر این است که چشم هایش را به سوی سردرگمی سرنوشت باز کند. لبخندی بزند و قدم هایش را به تن سنگی جاده ها بسپارد.
"تمام راه ها به کلبه ی چوبی ساحل چمخاله می انجامید و من ایمان دارم که تو باز خواهی گشت. ایمان نیاز به آزمون را مطرود می داند. .... بیا برگردیم به چمخاله . همان جا زندگی می کنیم. تو به آواز گرگ ها عادت خواهی کرد."
مرد، محکم باش و بایست روی پاهایت . به احترام ابرها و لبخند نمناک صبح. ایمان داشته باش که باز خواهد گشت امید رفته از قلب و پرنده ی پرگشوده از لانه. همین امروز که داری کتاب "یک بار دیگر شهری که دوست میداشتم" را می خوانی بدان یک شهر چشم انتظار دیدار توست. شهری شاید در آنسوی ابر ها. با خیابان هایی بارانی و خانه ای در کناره ای از آن. با شیروانی کج.
"راستی چه طور است برویم یک خانه ی چوبی کنار رود بسازیم. آن جا که جنگل و دریا با هم کنار می آیند. و با چوب های خشک یک کتاب خانه ی کوچک درست کنیم."
بعد خودمان را از لا به لای کلمات کتاب های متروک پیدا کنیم در حالی که در آغوش یک دیگر به منظره ای از صبح می نگریم. امروز تولد من است و وقتی به گذشته فکر می کنم روزهایی تلخ و شیرین را به یاد می آورم که پیش بینی آینده را برایم سخت می کند. جاده ای را که تا نیمه هایش رفته ام و آرزو هایی که تکه ای از آن را فتح کردم و امروز آرزویی جز این ندارم که در این آغازین روزهای سال تازه ی عمرم به سمت مهربانی و لبخند گام بردارم. به سمت آشنایی با خورشید. هر چند :
"هر آشنایی تازه اندوهی تازه است .... و هر سلامی سرآغاز دردناک یک خدا حافظی .... "
Reza
23rd October 2011, 03:40 PM
چشم هایت گرد شود
قلاب بیندازی
مکث کنی
و بعد ترس به استخوان هایت برسد
شرابی جا افتاده
موهایی گندم گون
برکه تپق بزند
قطراتش را
لا به لای رشته موهایت
خواه بخواهی و خواه نخواهی
نخی نامرئی تو را آویزان خود کند
آن طور که سوزان آفتاب
قلیان حباب
فروزنده و عرق کشان
نه می کشدت و نه زندگی می بخشد
صیادی که خودت هستی
صدای به هم خوردنی بیاید
و تکان تکان بخوری
آن وقت آرام به خودت برگردی
آرام از ذره بین بطری
از آینه های آب
از زیستنی اندوهگین
گاهی لذتی که در تقلا هست
در مرگ نیست
Reza
23rd October 2011, 03:41 PM
چرا دلتنگم امشب ، چرا غمگینو بی تابم ؟
چرا حالم پریشونه ، چرا امشب نمیخوابم ؟
نمیدونم چرا تنهام ، نمیدونم چرا خستم
که بعد این همه دوری ، هنوزم عاشقت هستم
چرا دستای تو سرده ؟
چرا قلبم پر ِ درده ؟
به دنبال تو میگرده
تو شاید مال من باشی
اگه چشمت به در مونده ، بگو تا با خبر باشم
هنوزم گرم و دلتنگم ، بگو تا بیشتر باشم
ازم حالی نمی پرسی ؟ ، نمیگی قلب من تنهاست
چرا هی فکر میکردم ، که احساس تو پا برجاست
دلم خونه خدا حافظ ، پشیمونه خداحافظ
کم آورده دلم شاید ، نمی تونه خداحافظ
Reza
23rd October 2011, 03:41 PM
شب سرنوشت نیست
حقیقت ست
که کشیده می شود تا بستر
و خواب نگرانی عمیق پلک هاست
یا پرش ممتد ثانیه در بالا و بلند مژه
خواب حد فاصلیست
بین نداشتنت و نداشتنت
آن وقت که مه کنار نمی رود
و ابر همیشگی ست
و در پس ابر ماه ترجمه ایست
نا خوانا از صورتت
شکوهی نیست
و تو آنقدر ها هم بزرگ نیستی
وقتی از پنجره ی کوچک اتاقم دیده شوی
Reza
23rd October 2011, 03:41 PM
نگران هم نیستیم
هر چند در کنار همیم
در کنار هم
نشسته یا دراز کشیده
شبیه به هم نیستیم
هر چند آفتاب بر همه ی ما یکسان می تابد
از پشت میله ها
غبار گرفته و ناجوریم
رنجوریم
هر کدام برازنده ی گناهی
خورنده ی سیبی نارس
در خیال و تشویشیم ، پریشان تر از خوابیم
اما اصلاً شبیه هم نیستیم
با این همه
وقتی فردا صبح گلوله ها شلیک شوند
سرنوشتمان یکی ست ...
Reza
23rd October 2011, 03:41 PM
زیبایی تو را به تماشا نشسته است
امشب که رو به روی تو دریا نشسته است
با شور زائرانه ی خود دست می کشد
بر جای پای تو که به شن ها نشسته است ...
در جزر و مدِّ جاذبه ی ماه روی تو
نه دست پس کشیده، نه از پا نشسته است
آن قدر خوانده که در شهر زیر آب
نام تو بر زبان پری ها نشسته است ...
Reza
23rd October 2011, 03:42 PM
درخت تکیه به او داد و خستگی در کرد
و قمقمه به لبِ او رسید و لب تر کرد
هوای تیره ی این دشت را به سینه کشید
نسیم بازدمش دشت را معطر کرد ...
شما که شعر مرا خوانده اید می گویید
چگونه این همه را می شود که باور کرد ؟
Reza
23rd October 2011, 03:42 PM
این خاطره های تلخ سر می گردد
این رنج مدام مختصر می گردد
امروز اگر چه درد داریم بدان
یک روز ورق دوباره بر می گردد
Reza
23rd October 2011, 03:43 PM
لبخند بزن به من کمی قند بده
جانی به اسیرمانده در بند بده
نیم دگر منی در آغوشم کش
اعضاء مرا دوباره پیوند بده
Reza
23rd October 2011, 03:43 PM
باید بروی پخته کنی خامت را
راضی بکنی مخاطب عامت را
ای شعر سپید من خدا رحم کند
این طور که می روی سرانجامت را
Reza
23rd October 2011, 03:43 PM
از عشق فقط خاطره اش باقی ماند
یک زخم که بر پیکره اش باقی ماند
یک شب همه ی اتاق در آتش سوخت
از خانه فقط پنجره اش باقی ماند
Reza
23rd October 2011, 03:44 PM
گاهی گداری که بی قرار می شوم و اصطلاحاً سردم می شود"چند نامه به شاعری جوان " اثر ریلکه نویسنده ی آلمانی را می خوانم و دقیقاً زمان ناکامی و وقتی درونم به انفجار نزدیک می شود دستم را می گیرد.نمی دانم چه جادویی در این متن نهفته است که مرا تسخیر می کند، آرامم می کند و پدرانه چگونه زیستن را به من می آموزد:
« عشق نیز خوش ست زیرا که دشوار است. عشق آدمی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوار ترین ریاضت ها باشد. عشق بزرگترین جلوه ی ذات ماست و عملی نهایی است که همه ی اعمال دیگر برای تدارک آن ست. بهمین سبب جوانان که در همه چیز تازه کارند شیوه ی عاشقی را نمی دانند و باید آن را بیاموزند. پس با تمام قوای خویش که در دل منزوی و پر اضطرابشان گرد آمده به آموختن عاشقی می پردازند. چون دوران شاگردی همیشه محدود و مقید است عشق نیز برای عاشق تا دیر زمانی، و شاید تا میانه های عمر، خلوتی ژرف و بیکران خواهد بود. عشق آن نیست که از همان آغاز به وصل بینجامد. ( از اجتماع دو وجود که ناقص و نارسا هستند و هنوز نمی توانند به خود قائم باشند چه نتیجه ای حاصل می شود؟) »
البته مناسبات اجتماعی و مرسوم و خلقیات دست و پاگیر هم چوبی می شود لای چرخ دلدادگی و نمی گذارد دنیا بر روال میل بگردد. بیهوده نیست که به آنان دوستشان می دارم می سپرم این کتاب را بخوانند مخصوصاً با ترجمه ی پرویز ناتل خانلری :
« خطای بزرگ و دائمی جوانان در این جاست که تا عشق بر ایشان استیلا یافت کام می جویند زیرا که نا شکیبی در طبع ایشان است و آن گاه که هنوز روانشان پریشان و ناقص و بی انتظام است خود را در آغوش یکدیگر می افکنند.
البته بیشتر مردم همیشه در همین مرحله خواهند ماند و سر انجام به خطای خود گرفتار می شوند. آنگاه می کوشند که با عقل و تدبیر خویش وضع را اصلاح کنند. هر چند خود از روی طبع می دانند که مشکل عشق را مانند مسائل دیگر، با قانونی کلی که در همه ی موارد صدق کند حل نمی توان کرد ... »
Reza
23rd October 2011, 03:45 PM
فرصت بده تو فکر هم باشیم
فرصت بده دنبال هم باشیم
تقدیر اگه یاری کنه ما رو
شاید بتونیم مال هم باشیم
فرصت بده ، یک بار از اول
با هم ببینیم که چه ها کردیم
اونقدر دلتنگیم و عاشق که
باید مسیرو زود برگردیم !
آینده مون شاید سراسر از
رویای بی اندازه ای باشه
این چشم های رو به روی هم
شاید شروع تازه ای باشه ...
دیگه نباید از کسی ترسید
امیدواری تو نگاه ماست
دیگه نباید غصه خورد وقتی
خونه نشسته چش به راه ماست
Reza
23rd October 2011, 03:45 PM
با اینکه شب به شب بی تاب می شم
چشام می لرزه و بی خواب می شم !
با اینکه می گم از عشق تو سیرم
با اینکه جون می دم دارم می میرم
با اینکه لحظه هامو پیر کردی
غروبای منو دلگیر کردی
هنوز عشقم به تو تازه ست !
هنوز بی حد و اندازه ست !
می خوام تو فال من باشی
چی میشه مال من باشی ؟
Reza
23rd October 2011, 03:46 PM
چشمانت به زمین می نگرد، زرد
پاییز است
پاییز
زیر پاهای تو
خش خش
و تو را
در شهر رها می کنند
بی آنکه بدانی ..
Reza
23rd October 2011, 03:46 PM
خورشید
بارها و بارها
دور زمین می گردد
اما
خیابان ها
تورا فراموش کرده اند ...
Reza
23rd October 2011, 03:47 PM
مرگ روی زمین دراز کشیده است
تو یک غریبه ای ، تو یک غریبه ای
پاییز تو را نمی شنا سد
شهر تو را نمی شناسد
تو در شهر
گم شده ای
بی آنکه بدانی ..
Reza
23rd October 2011, 03:47 PM
جای جای وجود تو به شرجی جنوب آغشته بود / و من
پر از بهار نارنج بودم /
نیاز به این همه جنجال و مکاشفه نبود /
با یک نگاه گذرا هم می شد فهمید / که تو همه چیز منی
خواستم بگویم که چیزی محکم خورد توی سرم
خوابم برد
که قرار بود بیدارم شوم
ناگزیر
سراسر از جهانی شدم
پر از زمین
زمینی پر از انسان
بیدار که شدم
اما تنها یکی از آنها تو بودی
Reza
23rd October 2011, 03:48 PM
قرار بود این گونه باشد/ که نا گهان
گیسوانت برای مردانگیم عزای عمومی گرفته اند
چشم هایم را بستم
تا صدای خبرچینان را نبینم
سلول به سلول / هدایت شد
و بعد چیزی محکم خورد توی سرم / خوابم برد که بیدار شوم اما
ماهی را دیدم / با شولای شرمندگی بر دوش / با خیس
ماهی که همدمم بود / بگو این پشیمانی
در کدام دریا می پیندد / به اشکهای کودک زل زده در چشمانت
چگونه آمیختت / جانداری لزج / آغشته به سرکه و اسید
خواستم بگویم / وقتی هوای مکاشفه ابری شد
خود را به خواب زدم / چه سود
به دریا زدم / به دیوار
محکم خورد توی صورتم
به خدا چشمانم را از سنگ فرش ها بر نمیدارم
به خانه باز نمی گردم / دیگر / به جهان
به هیچ کجای جهان
اگر دلیلی برای خود کشی نباشد
مردها می دانند چه میگویم ...
Reza
23rd October 2011, 03:48 PM
کنارم یه رویاست یه احساس ناب
مث طعم بوسه، مث خواب ناز
چشام سمت نوره پی روزنه ست
پُره وسوسه س این درِ نیمه باز
اگه ممکنه شونه هاتو بیار !
که فکری واسه زنده بودن کنم
تو آغوش تو روح من سردشه
اجازه بده جسممو تن کنم
دلیلی ندارم واسه دلخوشی
عزیزم من این جوری بار اومدم
تو هم مثل من شو تو روزی که من
دیگه با شرایط کنار اومدم
...
Reza
23rd October 2011, 03:50 PM
نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله، ما رو تو خواب جا بذاره دلم از اون دلای، قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره
دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتا رو
ببره از این جا و ، اونور ابرا بذاره ...
من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بــرام،چشم تماشا بذاره ... *
Reza
23rd October 2011, 03:51 PM
مرد پول داشت و زن زیبا بود.
زن می خواست در چای سم بریزد و مرد می خواست گلوی زن را بدرد.
زن گفت: من عاشقتم پیرمرد.
مرد که مطمئن بود برای پول هایش با او ازدواج کرده زل زد در چشم هایش گفت:
عزیزم از وقتی با تو آشنا شدم یه دلیل قانع کننده واسه نمردن پیدا کردم.
زن در دلش گفت: آشغال عوضی و در صورتش لبخند زد.
مرد هم در دلش گفت: خودتی و دست هایش را به گرمی فشرد و صورتش را بوسید.
بعدها وقتی سراغ وصیت نامه پیرمرد رفتند دیدند همه ی داراییش را به فقرا بخشیده، جز خانه و حقوق بازنشستگیش.
آنها حتی بچه دار هم نشدند و همیشه لبریز از ابراز عشق بودند. بوی گل نرگس هیچ وقت خانه شان را ترک نکرد. آن ها روزهای خوبی داشتند. سال های سال در آرامش زندگی کردند.
چون مرد پول داشت و زن زیبا بود.
Reza
23rd October 2011, 03:52 PM
(اعتراض)
یه اعتراضه رولبم به هر چی عاشق شدنه
که منو بدبین می کنه به هر کی عاشق منه
تنها شدم واسه یه لحظه
بیا و خودتو جای من بذار
دلسردم، شبیه یه تقویم بی بهار
تنها شدم واسه یه لحظه
بیا و رو به روی من بایست
این فاجعه، حق یه عاشق درمونده نیست
هواسرده زمین سرده
خیابون خیسِ بارونه
همونی که به فکرت بود
حالا دیگه پشیمونه
یه دلشوره یه تشویشه
منو آروم نمی ذاره
به بارونی که می باره
بگو که دست برداره
ته خطه یه دیواره
یه بن بسته یه زندونه
تو این روزای دیوونه
مث کابوس می مونه
خواننده و آهنگساز: داریوش اقدامی
ترانه سرا: مهدی موسوی
Reza
23rd October 2011, 03:52 PM
یه قدم تا تو رسیدن راهه
به همین سادگی و آرومی
اونقدر به بوسه نزدیکی که
از میون پلک من معلومی
یه قدم تا تو رسیدن راهه
پر تشویشو تلاطم می شم
پلک من می پره گرمم می شه
وقتی تو هوای توگم می شم
یه نگاه پر غرور و خواهش
از چشای تو همینه سهمم
سر تکون میدی برام این یعنی
معنی حرف تو رو می فهمم
تو رو دوس دارم مث روزایی
که هوا رو از خودت پرکردی
تو رو دوس دارم مث وقتایی
که قراره بری و برگردی
نا امیدم نکن از دل بستن
نه پشیمونم و نه غمگینم
اگه لبخندی روی لبهامه
دارم آینده مونو می بینم
Reza
23rd October 2011, 03:53 PM
روزی می رسد
که دست هایم سست می شوند
فردا
روزی جهان به پایان می رسد
مثل چشم هایم
که از خواب پریدم
و دیگر نمی دید
آن روز
راه میخانه را نشانم بده
و وقت برگشتن دستهایم را بگیر ....
Reza
23rd October 2011, 03:55 PM
رو به رومی، مث دیوار
نمی تونم بت بگم خدانگهدار
درد دل کن، بگو اینبار
سهم من از تو چیه جز تن تبدار
چی شد از من، دل بریدی
دیگه روی خوش به من نشون نمیدی
چرا از من ، دس کشیدی
وقتی فایده ای نداره ناامیدی
برگرد پیش من ، اینجا همین ساعت
بی مکث بی وقفه ، در اولین فرصت
حتی یک بار، نشو دلسرد
نگو سرنوشت من و تو رو جدا کرد
واسه درمون، واسه این درد
از تموم جاده های رفته برگرد
برگرد پیش من ، اینجا همین ساعت
بی مکث بی وقفه ، در اولین فرصت ...
Reza
23rd October 2011, 03:56 PM
رود خانه ام به دریا ریخت
تا گم شوم از تو
و پیدایم کند موج
بر این همه چین و چروک خیس
حباب می شوم
تا بشکنم دور از تو
و پیدایم کند ماهی
یونس نیستم اما
گمان کنم عید امسال
در تنگ خانه ات پیدا شوم ...
Reza
23rd October 2011, 03:56 PM
می رسم*
اگر چه دیرمی شود، ولی بدان که می رسم
به فاصله فکر نکن، کمی بمان که می رسم
اگر چه عمر رفته و، جوانی ام پیر شده
به تو دراین جهان نشد، درآن جهان که می رسم
برای اینکه عشق را، کنار ِ تودرک کنم
اجازه ی سفر بده ، که خاک را ترک کنم
دراین جهان بجای آب ، به من سراب می دهند
اگر سوال می کنم ، به من عذاب می دهند
اگر چه دیر می شود ولی بدان می رسم
به فاصله فکر نکن کمی بمان می رسم
فقط در انتظار ِ تو،این همه سال مانده ام
به تو خبر نمی دهم ، که در چه حال مانده ام
بی تو به خانه می روم ، مَسیر، دام می شود
همیشه در یک قدمی ، وقت تمام می شود ...
Reza
23rd October 2011, 03:57 PM
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی ...
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
Reza
23rd October 2011, 03:57 PM
امشبم با یادت آروم آرومم
مثل شب های چله ی بارونی
مثل قصه های مادر بزرگا
سرشار از عشقای پنهونی
حالا که دوریم از هم
دور دور
با قلبی تو سینه زندونی
از شوق دیدارت لبریز لبریزم
می دونم می دونی
Reza
23rd October 2011, 03:58 PM
عشقه که با اومدنش
دلا رو دریا می کنه
ماهی سیاه کوچولو
خونه شو پیدا می کنه ...
Reza
23rd October 2011, 03:58 PM
آره دنیای عجیبیه عزیز
روز تبعید قفس به آدمه
رو لب تموم آدم یخیا
جمله ی عجیب دوست دارمه
آره دنیای عجیبیه عزیز
جاده ها توی دو راهی می مونن
این شبا مادر بزرگا واسه ما
قصه ها رو اشتباهی می خونن ! ...
دل من گاهی می گیره از خودم
چرا سایم از خودم کوچیکتره ؟!
چرا قصه ها به آخر می رسه ؟!
چرا چشمای عروسکا تره ؟! ...
قولمون ، قول و قرار خنده بود
نه سرنگ مشترک نه تب نبود
قولمون بوسه ی عاشقانه بود
تن فروشی واسه نون شب نبود
آره دنیای عجیبیه عزیز
نمی خوام کنار بغضت بشینم
تو بخند که دیگه طاقت ندارم
اشکو تو چشای نازت ببینم
آره دنیای عجیبیه عزیز ...
Reza
23rd October 2011, 03:59 PM
دوباره به چشمات دعوت شدم
نگاهت شروع یه آرامشه
بگیر دستمو توی دستات تا
گره های دنیای من وا بشه
چه عطری چه حسی چه رویایه !
که پیچده تو لحظه های اتاق
گمون می کنم که خدا بین ماست
دلم گرم میشه از این اتفاق
دلم گرم میشه به آغوش تو
نمی خوام که با گریه ها سر بشه
یه حس عجیبی الان بین ماست
که با بوسه می تونه بهتر بشه
تموم کن سکوتو یه چیزی بگو
بگو حال دنیای ما عادیه
رها کن منو تو خودت مثل باد
که آغوش تو مثل آزادیه ...
Reza
23rd October 2011, 04:00 PM
ببار بارون ، ببار بارون ، ببار برمن که غمگینم
تو این شب های دلتنگی ، رفیقی رو نمی بینم ...
ببار ای نم نمِ بارون ، ببار امشب دلم تنگه
ببار امشب هر آهنگی به گوشِ من بدآهنگه
چه تقدیری ، چه تقدیری نصیبِ بودنِ ما شد
که این کابوسِ تنهایی دلیلِ مرگِ رویا شد ...
رفیقی کو که دستم رو بگیره از سرِ یاری
همیشه قسمت این بوده : شکستن های تکراری
Reza
23rd October 2011, 04:00 PM
در سلولی که قرار بود انفرادی باشد
ناگهان
رنگ پرده ها مهم شد
و تو هرگز نخواستی بپذیری
که من چای تلخ دوست دارم
تو که نباشی در شب
صدایی مرا از خواب می پراند
و من ادامه اش را در بیداری می سرایم
چه فرق می کند کشتی باز آمده از کدام دریا باشد
یا دریا کجای سلول
رفتیم گردش
حتی وقتی قلاب انداختیم
و می خندیدیم
سلول منقبضمان می کرد ...
Reza
23rd October 2011, 04:01 PM
ادای پرنده ها را در آوردیم
پر کشیدیم
به آن سوی مرزها
وقتی برگشتیم
ما را به قفس انداختند
نتوانستیم ثابت کنیم که ما پرنده نیستیم
Reza
23rd October 2011, 04:01 PM
دیگر زیبا نیست
فقط به درد شکار می خورد
گوزن
به درد تکه تکه شدن
وقتی از دوربین تفنگ
او را تماشا می کنی
Reza
23rd October 2011, 04:01 PM
چوپان
بره گمشده اش را
در یخچال فریزر پیدا می کند
میزند زیر گریه
شهری ها
او را به همدیگر نشان می دهند و
می خندند
Reza
23rd October 2011, 04:01 PM
نه به خاطر شعر
نه به خاطر جور دیگر زیستن
خانه ی من
برای دو نفر کوچک بود
به همین خاطر تنها ماندم
Reza
23rd October 2011, 04:02 PM
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
Reza
23rd October 2011, 04:02 PM
شب دلوا پسی هامو بغل کن !
نذار غربت تو رو از من بگیره !
بیا تا با جنون رد پاهات !
خیابون حس برگشتن بگیره !
یه کاری کن که دستامون یکی شه !
که کوچه خالی از پاییز باشه !
تموم لحظه های سرد و تاریک !
برای من نشاط انگیز باشه !
مث برگشتن از فکر سفر باش !
مث آتیش تو قلبم شعله ور باش !
واسه این قلب خسته بال و پر باش !
کنارم هستی اما بیشتر باش ....
Reza
23rd October 2011, 04:03 PM
به تفنگ روی دیوار نگاه می کرد ، این تفنگ از پدربزرگش به پدرش ارث رسیده بود .مادربزرگش بارها برایش گفته بود که پدربزرگش یکی از شکارچی های نامدار بوده است و همه از مهارت او در تیر اندازی خبر داشتند .
حتی خودش در دوران کودکی دیده بود پدرش قبل از اینکه در جنگ کشته شود ، چند باری با آن به شکار رفته است اما حالا مدتها بود که خاک می خورد .
در فکر بود که مادربزرگش وارد شد و به او تبریک گفت که نمره هایش همه خوب شده است و دیگر برای خودش مردی شده .
مادر بزرگ به این فکر می کرد که خانواده می تواند به نوه اش تکیه کند ،آن هم در این دوران آشوب که بیگانگان کشورشان را گرفته اند .
او اما به تفنگ فکر می کرد و اینکه دیگر وقتش رسیده یک گلوله در مغز معلم فرانسه شلیک کند .
Reza
23rd October 2011, 04:03 PM
ابتدا باید برای دشت سلطان بی همتایی چون من پیدا کنی و به بادها بگویی چند وقتی را بی خرامیدنم سپری کنند . سپس سراغ بچه هایم بروی و عمری آنها را سر پرستی کنی ، بعد از آن دلیل قانع کننده ای برای وجدانت پیدا کنی . این ها را که انجام دادی آنوقت می توانی مرا بکشی ای شکارچی آهو
Reza
23rd October 2011, 04:04 PM
مردی با عجله وارد شد و بی مقدمه فریاد کشید : دیوید روسو را کشته اند .
و همهمه تمام شهر را فرار گرفت ، رییس جمهور آن روز را تعطیل رسمی اعلام کرد و چندی نکشید که پیام تسلیتی از سازمان ملل برایش ارسال شد . در کتاب های تاریخ از این ماجرا نوشتند و مردم سالهای زیادی را در این روز گریستند و افتخار کردند به این مرد جاودانه .
اکنون که صد سال از آن ماجرا می گذرد هیچ کس به این فکر نمی کند که ممکن است آن مرد که با عجله وارد شد یک دیوانه باشد .
Reza
23rd October 2011, 04:04 PM
همیشه جا برای همه هست . کنار هم مرتب می نشینند تا نوبتشان شود . وقتی در باز شد نمی دانند بخندند یا گریه کنند ، یکی از آنها انتخاب می شود و از سلول بیرون می رود . بعد از آن که فرمان آتش صادر شد جنازه اش را به سلول بر می گردانند . همیشه جا برای همه هست اما سخت است در گوشه ای ساکت بنشینی و ندانی کی می میری و یا کی سوخته می شوی . در یک چهار دیواری تاریک و نمور که از بیرون آن گه گاه تنها بارقه هایی به داخل منعکس می شود . تو باید آرام کنار باقی هم سلولی هایت منتظر بنشینی تا نوبتت شود .
مثل چوب کبریتی کنار چوب کبریت های دیگر.
Reza
23rd October 2011, 04:04 PM
ما دقیقاً همانی هستیم که سال گذشته بودیم ، با همان سرو وضع و اعتقادات . دو فرزندمان هم امسال مثل سال قبل به مدرسه می روند و ما از نمره هایشان راضی هستیم ، هنوز هم او کتاب می خواند و من جدول حل می کنم در حالی که یک لیوان چای داغ می نوشم . او از فیلمهای غم انگیز خوشش می آید و کلکسون تمبر دارد . من هنوز هم همانطور هستم بی تفاوت از سر کار بر می گردم و تلوزیون را روشن می کنم ، هنوز هم همان سریال ادامه دارد . همه چیز مثل قبل است دقیقاً شبیه به سال گذشته ، با این تفاوت که ما یک سالی می شود از هم جدا شده ایم .
Reza
5th November 2011, 06:55 PM
به كودكم كه نشسته ست در سر و رَحِمت!
به عشق: پايان بندي ِ روزهاي غمت
به افتضاح ترين حالت دروني تو
به رگ زدن هايم روي خواب خوني تو
به پنجره كه به مشتي تگرگ چسبيده
پريدن از خوابي كه به مرگ چسبيده
به كودكي كه به سختي ادامه مي دهدم
به دختري كه پس از مرگ نامه مي دهدم!
به ماه هاي رسيده به سال و بعد سده!
به كلّ «مي دهدم»هاي توي ذوق زده
به اينهمه چسبيدم كه شعرتان بكنم
كه عشق را وسط مرگ امتحان بكنم!
Reza
5th November 2011, 06:56 PM
تشنّجم در دستت، تو و زمين لرزه
فرار كردن ِ از سال ها زن هرزه
به فيلم ديدن، در مبل هاي يك نفره
به زندگي چسبيدن شبيه يك حشره
به هرزگي تنم روي داغي نفسي
به شعرخواندن من روي تخت خواب كسي
به بحث ِ علمي ِ آهسته ي ِ در ِ گوشت!
مقاله خواندن، از ديدگاه آغوشت
به گريه كردن من در حقوق ِ جاري ِ زن
به بوسه هاي تو با نقد ساختارشكن
به بغض كردن و مُهر طلاق را خوردن
به پارك/ رفتنت و چاي داغ را خوردن
درست مي ميرم تا تو را غلط نكنم!
به اينهمه مي چسبم كه گريه ات نكنم
Reza
5th November 2011, 06:56 PM
نگاه مي كنم از غم به غم كه بيشتر است
به خيسي چمداني كه عازم سفر است
من از نگاه كلاغي كه رفت فهميدم
كه سرنوشت درختان باغمان تبر است
به كودكانه ترين خواب هاي توي تنت
به عشقبازي من با ادامه ي بدنت
به هر رگي كه زدي و زدم به حسّ جنون
به بچّه اي كه توام! در ميان جاري خون
به آخرين فريادي كه توي حنجره است
صداي پاي تگرگي كه پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روي تخت يك نفره
به خوردن ِ دمپايي بر آخرين حشره
به «هرگز»ت كه سؤالي شد و نوشت: «كدام؟»
به دست هاي تو در آخرين تشنّج هام
به گريه كردن يك مرد، آنور ِ گوشي
به شعر خواندن ِ تا صبح بي هماغوشي
به بوسه هاي تو در خواب احتمالي من
به فيلم هاي نديده، به مبل خالي من
به لذت رؤيايت كه بر تن ِ كفي ام...
به خستگي تو از حرف هاي فلسفي ام
به گريه در وسط ِ شعرهايي از «سعدي»
به چاي خوردن تو پيش آدم بعدي
قسم به اينهمه كه در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همين شاعر تمام شده
قسم به اين شب و اين شعرهاي خط خطي ام
دوباره برمي گردم به شهر لعنتي ام
به بحث علمي بي مزّه ام در ِ گوشت
دوباره برمي گردم به امن ِ آغوشت
به آخرين رؤيامان، به قبل كابوس ِ ...
دوباره برمي گردم، به آخرين بوسه!
Reza
20th November 2011, 12:38 PM
خسته ام
مثل در آغوش کسی جا نشدن ...
خسته ام
مثل هم آغوشی و ارضا نشدن
Reza
6th December 2011, 05:47 PM
از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند
از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!
از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!
از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود
اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!
از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها
شب های حرف و سکس ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل
دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!
تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!
از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند
Reza
6th December 2011, 05:47 PM
رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش
Reza
25th December 2011, 01:52 PM
یک سال شد و یک شب دلخواه نداشت
شب بودم و آسمانتان ماه نداشت
از اینهمه زندان تو، پیدا کردم
یک راهرو که به هیچ جا راه نداشت
قبری ست که از خانه ی من شیک تر است
دیوانگی اش قابل تبریک تر است
من مطمئنم که قاتلم خواهد بود
آن کس که به من از همه نزدیک تر است
هر گربه برای خویش شیری شده است!
هر بنده ی ناچیز، امیری شده است
این پروانه رفیق گل ها بوده
که طعمه ی عنکبوت پیری شده است
یک شاعر شاد رفت و غمگین آمد
سیگار کشید و بوی بنزین آمد
می گفت که کلّ قصّه ام بود همین:
فوّاره به اوج رفت و پایین آمد
مهتابی ِ کوچکی به مهتابت برد
سیراب شدی و پیش قصّابت برد
یک برّه، دو گوسفند، صدها برّه...
سرهای همه بریده شد... خوابت برد
چرخیدی و چرخ خسته با ما لج شد
زیبایی تو به نیستی منتج شد!
موشی بودی که توی سوراخش رفت
میخی بودم که زیر چکش کج شد
تیغی بده تا از تو بمیرم خود را
می خواهمت و نمی پذیرم خود را
امّا شب که به خانه برمی گردم
باید که در آغوش بگیرم خود را
ابری ست جهان... اگرچه بی بارانند
تنها سبب گریه ی گنجشکانند
دنیا نانی ست بین دمپایی ها!
رازی ست که کلّ سوسک ها می دانند
Reza
25th December 2011, 01:55 PM
صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد که توی مغزم بود
صدای عطر تو که توی خانه ات هستی
صدای گریه ی من در میان بدمستی
Reza
25th December 2011, 01:55 PM
خواستم التماس ِ در گریه
آنچه مردان نمی شوند شوم
تا که اخمم ترا نرنجاند
بر لب ِ خسته زهرخند شوم
سر بریده، بدون پر، ساکت
وسط سوپ تو پرنده شوم!
بغلم کن، تکان بده با اشک
تا از این خواب بد بلند شوم
Reza
30th December 2011, 10:27 AM
زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد
Reza
8th January 2012, 10:00 AM
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست
جفت دارد، کمی علف دارد!
دست سلاخ چیز برّاقی ست
که به این زندگی شرف دارد
هليا
20th January 2012, 09:39 PM
این بخش با تغییر اسم از دلنوشته های مهدی موسوی به نوشته های زیبای مهدی موسوی تغییرنام پیدا کرده و به دیوان اشعار فرستاده میشود.
با تشکر از رضا برای تاپیک خوبش
Reza
24th January 2012, 09:45 AM
از هرچه هست غمزد ه تر عاشق من است
زن خسته از تمام بشر عاشق من است
من برگ برگ برگ درختم مقابلش
او ضربه ضربه ضربه تبر عاشق من است
مانند مصرعی به غزل، مثل گل به باغ
مانند دختری به پسر... عاشق من است!
این چیز داغ چیست اگر مرد مرده است؟!
این مرد مرده کیست اگر عاشق من است؟
Reza
27th January 2012, 01:10 PM
توی ذهنت «حساب» می کردی
«جبر»هایی که انتخابت بود
فلسفه در سرت قدم می زد
بحث برداشت ِ حجابت بود!!
عشق، یک کوچه پشت «آزادی»
درد، میدان «انقلابت» بود
زیر بالش کتاب «مارکس»، «هگل»
دختری توی تخت خوابت بود
Reza
30th January 2012, 10:18 AM
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتّفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها
Reza
31st January 2012, 12:23 PM
دلتنگ ترین آدم ِ اینجا هستم
دلخسته ترین خسته ی دنیا هستم
من هستم و من هستم و من هستم و من
ای تنهایی! چقدر تنها هستم
Reza
1st February 2012, 10:57 AM
خودکشی کبوتری غمگین
!عاشق چند دانه بادکنک
به «چرا»یی همیشگی مصلوب
!از یقین همیشگیت به شک
خواب رفتن میان بوسه ی تو
...طعم شیرین چند بسته نمک
!صبح بیدار می شود، بی تو
:بی صدا گریه می کند
«!به درک»
---
Reza
3rd February 2012, 11:10 AM
مرگ هم از تو ناامید شده
وسط ِ چشم های بیمارت
که سرت را به میز می کوبی
که تمام است واقعا ً کارت
دخترت خواب خوب می بیند
آنور ِ دودهای سیگارت
Reza
6th February 2012, 09:25 AM
تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت
!تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت
تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من
!!که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت
↓تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با
ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت
تو آمدی، كلماتی كه مرد ساخته بود
شبیه صابون از دست شعر در می رفت
t red rose
6th February 2012, 09:42 AM
عالی بود.
SHOGAN
6th February 2012, 09:50 AM
عالی
Reza
12th February 2012, 05:35 PM
دنیای ناهار با خورشت ِ کوسه
!!شب با سرعت، فلافل و سمبوسه
... رسم است که با گریه به پایان برسد
خوابی که شروع می شود با بوسه
Reza
13th February 2012, 08:10 PM
چیزی شبیه اسم قشنگِ مرگ، پُر كرده است كلّ جهانش را
این مرد را تكان بده هی لطفاً، كابوس تو بریده امانش را
عمری میان ماندن و هی رفتن... شك كرده است مورچه ی كوچك
!در دست چپ گرفته تو را محكم در دست دیگرش چمدانش را
Reza
16th February 2012, 09:53 AM
می رقصم از سالن فقط
می زخمم از ناخن فقط
... در من جنون کهنه ای ست
...با من مدارا کن فقط
Reza
19th February 2012, 10:17 AM
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
Reza
26th February 2012, 09:22 AM
دیدم گناه سادگی مستوجب حد بود
دیدم همیشه راست گفتن با شما بد بود
دیدم کنار بیدهایی که نمی لرزند
جایی برای عاشقی هایم نخواهد بود
خود را به این دیوارهای کهنه کوبیدم
هرچند هر کس نور را می خواست مرتد بود
ِ دیدم صدا در دستگاه ِ دل، گرفتار
!شرمی که در احساس هایم جاز می زد بود
دیدم مسیر خودکشی را هم خدا بسته ست
...افسوس! باید بود، باید بود، باید بود
Reza
1st March 2012, 04:10 PM
امسال هم پیراهن ِ خونی ِ من، مُد بود
امسال هم رؤیایمان آنچه نمی شد بود
امروز هم با گریه و گیتار می خوابی
امروز هم غمگین ترین جشن ِ تولد بود
فریادهایت از حرامی های شیش و هشت
تا بستگی پای تو، تا راه بی برگشت
از غربت دنباله دارت در شب مستی
از کوچه های «کلن» تا شب های «گوهردشت»
آهنگ استفراغ تو در این شب ِ زوری
تا دفع خون از مقعدم از اینهمه دوری
از گریه ام در خانه ای در حال ویرانی
از «چیز»هایی که نمی گویم... که می دانی...
شهریور است و شهر ما عمری ست پاییز است
«چیزی» نمی گویم که می دانی دلم «چیز» است
فریاد تو از زخم ها در بُهت سالن ها
تا حال مردم با کلیپ رقص «رپ کُن»ها!
این روزها... این روزها بدجور بی رحمند
این «هیچ کس»هایی که دردت را نمی فهمند
چشمان تو خونی، لبت خونی، دلت خونی
«از تو بدش می آید» این دنیای طاعونی
آنها که روی «چیز»شان ماندند تا ماندند
«بهرام»های گور را در گور خواباندند
می ترسی از این دشنه ها که داخل سینی ست
می ترسی از دنیا که قبرستان غمگینی ست
یاران ما مُردند از بس روز و شب مُردند
شب دزد آمد... خانه را، ویرانه را بردند!
ورچیده شد پای من و تو، «شاملو»، تاریخ...
گاو «حسن» را پشت ِ میز ِ شام ها خوردند
قبل از شروع بازی ات، زد سوت پایان را
در ماه «تیر»ش تجربه کردیم «باران» را
که روزها خوابید و خوابیدیم در رؤیا
شب ها جلوی چشممان بردند یاران را
فرداش جوک گفتیم و خندیدیم از عشقش
شب ها بغل کردیم اگر «همجنس»هامان را
«در سال بد در سال باد و سال اشک و شک»
در سال پیدا کردن ِ هر جرم بی مدرک!
در «سال خون» در «پارتی» مشروب می خوردیم
که خوب می مردند تا ما خوب می خوردیم!!
خوردیم و می خوردیم! این قانون آخور بود
زیر شکم خالی شد و توی شکم پُر بود
یک بسته خواب آور، سرنگ ِ پُر شده از هیچ
در دست های خسته ی آقای «دکتر» بود
در «مستراحی» به بزرگی زمین ریدیم
دنیا به من خندید و ما با مرگ خندیدیم
که مرده بودیم و هنوز این زندگی جان داشت
یک درصد ِ ناچیزتر، امّید امکان داشت
سارا اناری داشت غیر از قلب مجروحش
بابا سوار اسب می آمد، کمی نان داشت
می سوخت از تب، خواب های واقعی می دید
بیمار روی تخت من، بدجور «هذیان» داشت
نصف جهان در رقص شد، نصف جهان در خون
گل داد آخر سینه های عاشقان در خون
خاموش شد مثل چراغی آخر ِ دنیا
فریادهای آخرین «آوازه خوان در خون»
خاموش شد تاریخ... قرن بی فروغی بود
جز «فصل سرد» تو، همه چیزش «دروغی» بود!
خفاش ها انگار با فانوس همدستند!
خاموش شد تاریخ... نه! لب هاش را بستند
«وقتی که» «یغما» اشتباهی از سفر برگشت
که «انزلی» را خواب دیدم توی «گوهردشت»
«وقتی که» ترس از سایه ات... پاییز ِ بی حرفی
«وقتی که» اشک ِ «فاطمه» در یک شب برفی
دلشوره ی دائم از این دنیای پیچاپیچ
«وقتی که» «هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ!!!»
saghar.n
27th April 2012, 07:32 PM
اتوبان، رودخانه ای غمگین است
که مرا از تو دور می کند
آب که از سر ما گذشت
اما ماهی ها غرق نخواهند شد
تنها در کنار اتوبان می ایستند
و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند
تا از سرما یخ بزنند
و روی آب بیایند
تنها سنگ ها هستند
که برای همیشه ته نشین خواهند شد
■
تو با شوهرت ماهی می خوری
من زل می زنم به ماه و
دیوانه می شوم و
کوچه ها را آواز می خوانم و
به سنگ ها لگد می زنم و
زنم و...
بغضم می ترکد
از تو که دور می شوم
کوچه که هیچ!
گاهی اتوبان هم بن بست است
من رودخانه ای را می شناسم
که با دریا قهر کرد
و عاشقانه
به فاضلاب ریخت
saghar.n
27th April 2012, 07:34 PM
دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!
این چندمین شب است که خوابم نبرده است
رویای تو مقابل من گیج و خط خطی
در جیغ جیغ گردش خفاش های پست
رویای من مقابل تو -تو که نیستی!-
دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست
دارم یواش واش... که از هوش می ر.. رَ...
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست
هی دست، دست می کنی و من که مرده ام
مردی که نیست خسته شده از هر آنچه هست
یا علم یا که عقل... و یا یک خدای خوب...
باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟
من از... کمک!... همیشه... کمک!... خسته تر... کمک!!
مامان یواش آمد و پهلوی من نشست
با احتیاط حمل شود که شکستنی ست
یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!
saghar.n
27th April 2012, 07:36 PM
پاهایم
از تخت درازتر شده اند
دست هایم
حتی به لامپ می رسند
صدای موسیقی ام
از تمام دیوارهای آجری رد می شود
زل می زنم
به عکس سرخ پوست ها در کامپیوتر
و با تو قهوه می نوشم
مثل کریستف کلمبی
که اتاقش را
از سرزمین های ناشناخته بیشتر دوست دارد
saghar.n
27th April 2012, 07:39 PM
چرخ پنکه به دُور پوچی خود
قطع و وصلی به نور مهتابی
مغز تو زیر توده های مگس
قلب من توی مایعی آبی
دارم از درد «بود» می میرم
داری از فرط مرگ می خوابی
.
گیسوانت به عشق چسبیده
دست هایم به چند قرن فلز
سینه ام مثل حفره ای خالی
بر تنت چند لکـّه ی قرمز
با خودم فکر می شوم: شاید...
زیر لب گریه می کنم: هرگز!
.
گریه ی من میان موهایت
حرکت گچ به روی تخته سیاه
شک به عشقت پس از هماغوشی
یک سفینه پس از سقوط به ماه
بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟!
اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟!
.
چند مو روی بالش خیسم
از خیال نرفته تخت شدن
حل شدن در دهان داغ کسی
پاسخ یک سؤال سخت شدن
به دو تا حرف نصفه چسبیدن
زیر چاقوی تو درخت شدن
.
پرده هایی کشیده بر خورشید
چرخش پنکه در میان سرم
بوسه ای روی خاک افتاده
مثل سوغاتی تو از سفرم
نامه ام پاره پاره در کمدت
عکس تو، توی چشم های ترم
.
برنگشتم اگرچه برگشتم
مثل ِ از حرف هات بعد سفر
یا دو حرف بریده از دل ِ هم
توی لبخند ساده ای به تبر!
گریه کردی
- «به خاطر چه کسی؟!»
نامه دادی
- «برای چند نفر؟!»
.
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد ِ آن چشم های غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه»... بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی ِ من این بود
saghar.n
27th April 2012, 07:41 PM
سه قاشق شکر می ریزی
یکی برای من
یکی برای خودت
سومی موهای زنی ست روی سنگ توالت
که سیاه است
مثل کابوس هایی که نمی بینمت
که جیغ
می کشم تو را در آغوشی که ندارم
در زیتون های تلخ به دنبال تو می گردم
در چای های شیرین به دنبال تو می گردم
و آن تفاله ی رو آمده
مهمانی ست
که همیشه وقتی من نیستم
از راه می رسد
در زیرنویس های تلویزیون به دنبال تو می گردم
در شخصیت های منفی فیلم ها
در ایمیل های تبلیغاتی
در اس ام اس های بی نام و نشان
و خون بالا می آورم
روی سنگ توالت
گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد!
saghar.n
27th April 2012, 07:44 PM
خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!
عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی
محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی
گه می خوری با او بخندی توی مهمانی
می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی
هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست
از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!
از گردن و آینده ات جای کبودی ها
حل می شوم در استکان قرص ها، در سم
محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!
زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…
حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…
می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد
از دست های تو به دُور گردن این مرد
که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!
از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک
از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!
می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی
ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی
سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن
روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!
بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!
خاموش کردم توی لیوانت خدایم را
شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را
رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم
هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم
شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!
و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود
تنهایی ام محکوم به *** گروهی بود
سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…
تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!
لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم
باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم
پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود
معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود
saghar.n
27th April 2012, 07:47 PM
هنوز گلدان ِ پشت مبل ها جان داشت
حضور ِ تند ِ مگس های خنگ، امکان داشت
هنوز، اصغر توی سرم پفک می خورد
هنوز مریم با خرده هایی از نان داشت...
■
حضور ِ نسبی ِ قاتل، کنار بعدازظهر
اگرچه هر، آغازی همیشه پایان داشت
حضور نسبی چاقو میان قلب ِ تو
و خون نسبی، از سینه ام کماکان داشت
حضور نسبی یک فرش را کثیف... نکرد!
و آسمان هوس چند قطره باران داشت
■
و بعد کبری تصمیم خویش را نگرفت!
و بعد «کوکب خانم» که چند مهمان داشت
سر ِ تمامی را زیر شیر آب بُرید
که روی ریل فداکار، عکس دهقان داشت
به چند بچّه تجاوز...
■
صدای باد آمد
یواش مثل همین روزها زمستان داشت...
■
صدای مولوی از گوشه ی اطاق آمد
صدای مولوی از جانب نیستان داشت
تتن تتن تتتن تن مرا به خود می کوفت
میان آکواریوم یک پری عریان داشت
مرا سماع به خود می کند مرا ز خودم
نه شکل فلسفه بود و نه رنگ عرفان داشت
■
بله! تبر به خودش گفت خسته ام، خسته!!
جوانه زد خود را، مرگ قصد عصیان داشت
زبان سبز شما را دقیق یاد گرفت
که الفتی جالب با تو و درختان داشت
و بعد، یکشب هی دانه دانه تان را کشت
نمی شود خود را تا همیشه پنهان داشت
■
خدا به خاک تو را فوت کرد از سر ِ عشق
چه حسّ غمگینی آن دقیقه شیطان داشت!
خدا به خاک... که با خشم ناگهان برخاست
بدون اسم! بدینگونه نسل انسان داشت
به ابتدای خودش می رسید...
■
ماهی ِ زشت
برای بودن، رؤیایی از بیابان داشـت
سه تا صدف، دوخزه، یک عروس دریایی
و ساحلی متروکه که حسّ زندان داشـت
■
صدای بـــــــــــــــوق تو را کند از خیالاتـت
نگاه کردی و انگار که خیابان داشت ↓
تو را به سمت خودش می کشید و حل می کرد
و اینکه تابلوی پیر دُور میدان داشت
ترا نگاه... صدای تصادفی که نبود!
■
سقوط ِ
تلخ ِ
زنی که
عذاب وجدان داشت
saghar.n
27th April 2012, 07:48 PM
اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد
می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد
سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!
عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد
دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش
من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!!
مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد
می رود سمت ِ ... دور می گردد، می دود سوی ِ ... آه! می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد...
saghar.n
28th April 2012, 12:33 AM
یک چراغ خاموش است ، یک چراغ روشن نیست !!
کوچهای که تاریک است جای شعر گفتن نیست !
هر دو پوچ میمانیم ، هر دو پوچ میمیریم
من که عاشق او بود ، او که عاشق من نیست
مثل اشتباهی محض ، در تضاد با خویشیم
آدم آهنی هستیم ،جنسمان از آهن نیست
مرد مثل دخترها ، گریه میکند آرام
زن اگرچه بغض آلود فرض میکند " زن " نیست
بی پناه و سرگردان ، در تمام این ابیات
اتّفاق میافتد ، شاعری که اصلا نیست
باز شعر میگویم ، گرچه خوب میدانم
شعر فلسفه بازیست جای گریه کردن نیست !
saghar.n
28th April 2012, 12:41 AM
«جک» زدن زیر خسته ی ماشین آدم ِ از گذشته فرق شده
کشتی ِ آرزوی ِ بی مغزی!
موش ِ در فاضلاب غرق شده
«رز ِ» بی ارغوانی ِ عقشول!!
صف ِ آشغال های در کوچه
بوق اِشغال توی گوشی ِ من
بچه ای با دو پُرس آلوچه!
پشت تعطیلی دبستان ها
ترس ِ دنبال یک نفر گشتن
ظهرهای عمود بر کابوس
از سر ِ کار و کار برگشتن
یک نفر لات محض! گوشه ی کادر
بوی سیگار ِ دووور از نزدیک
بوی تی شرت ِ آب رفته ی چرک
روی تی شرت: عکس «تایتانیک»!
زن ِ زنبیل و زنجبیل و کرفس
زن ِ آشفته ی عرق کرده
روی اعصاب ِ پیرمردی داغ
بوق ِ ماشین ِ بنز ِ شق کرده
رود ِ در حرکت ِ بدون مسیر!
زوج های به سمت کافه شده
این طرف صحنه ی تصادف و مرگ
آن طرف مردم ِ اضافه شده
جیغ های پیاده روی نجیب
جفت گیری گربه ها با هم
تو که با گریه می دوی در باد
من ولی هیچ چی نمی خواهم!
شهر بی ربط ِ واقعا مربوط!
آخرین اتصال ِ ما به هنوز
خبر خودکشی آینده
وسط روزنامه ی دیروز
من و تو توی کوچه ای بن بست
فکر ِ آغاز ِ اینهمه پایان
عرعر یک بلندگو در متن
خبر ِ هندوانه ی ارزان...
saghar.n
28th April 2012, 12:52 AM
آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همهی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر میکنند
همراه دختری که بغلدستی من است!
آن چشمهای خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شبهات در سرم
هر بار می نویسمشان ، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم
این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشمهای تو
از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هرچه بیشتر!
از بوسهی ندادهی تو ، توی خانهام
از چشمهات ، از قفس عاشقانهام
از تو که نیستی و من انگار مردهام
از من که سالهاست به بن بست خوردهام
از من : در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشمها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شبها کنار بی کسیاش گریه میکند
شبهای دوست دارمت و روزهای بد
شبهای من که مال تو هستند تا ابد
شبهای چشمهای تو و بی قراریام
شبهای دوست دارمت و دوست داریام!
از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع میشود و چشمهای تو
از چشمهای شبزدهی در مقابلم
که جیغ میزنند ترا در تهِ دلم
آن چشمهای مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤالهای من از عشق بیجواب
از آن دو چشم مستِ به آتش کشیدهام
از من که خواب بودهام و خواب دیدهام
« خواب دو تا ستارهی قرمز » که نیستیم
بیدار میشدیم و فقط میگریستیم
بیدار / میشدیم دو تا استکان پر از...
بیدار / میشدیم دو تا چشم دلخور از...
از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار میشدیم دقیقا ً چهار « دی »
بیدار میشدیم در « آذر » که سوختم
بیدار میشدیم و مرا میفروختم
به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم « آبان » گرفته بود
چندم؟! سؤال مسخرهای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی
چندم؟! که فکر میشدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خستهام و خستهتر عزیز...
خسته شبیه درصدی از احتمالها
بس کن! نپرس!! خستهام از این سؤالها
مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که میگریست در من و باران ادامه داشت
مثل تویی که اینهمه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف میزنی
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!
مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است
یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا
دستان دور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس ، همه ی عمر استرس
دستان دور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم ، مثل دقیقا ً خود شما!
یک جفت چشم ، حاصل یک عمر خستگی
من اینطرف ، نتیجه ی یک دل نبستگی!
من اینطرف ، صدای غم انگیز باد که...
تو آنطرف ، همان زن بی اعتماد که...
که با تنش به پوچی من حرف میزند
که حرف می زند ، از زن حرف میزند!
که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خوابهای خودت بیاجازه است
که فکر میکند به من و عمق دردها
زل میزند به آلت جنسی مردها!
زل میزند به اینهمه تکرار پشت هم
زل میزند به غم ، همهی زندگیش غم!
حس میکند که آخر این راه بسته است
که خسته است ، مثل خود مرگ خسته است
که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خستهتر از درد ِ در سرت...
مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همهی هستی تو است
مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است
saghar.n
28th April 2012, 12:57 AM
از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید
اما کسی نبود... اما کسی ندید...
از خواب می پرم، از گریه ی زیاد
از یک پرنده کـه خود را به باد داد
از خواب می پری از لمس دست هاش
وگریـــــه می کنـــــی زیــر ِ پتــو یواش
از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم
از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار مــــی کشـی
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم
از خواب مــــی پری انگشت هاش در...
گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...
از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است
از خواب مــی پری از داغـــی پتـو
بالا می آوری... زل می زنی به او...
از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین
با چند خاطره، با چند نقطه چین
از خواب می پری شب های ساکت ِ
مجبــــور ِ عاشقــی! محـکوم ِ رابطه!
از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس، نفس...
قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...
از خواب می پری از عشق و اعتماد!
از قرص کـــــم شده، از گریـه ی زیاد
از خواب مــــی پرم... رؤیای ناتمام!
از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام
از خواب مـــی پــری با جیر جیر تخت
از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...
از خواب هــــا پـــرید در تخت دیگـــری
از خواب می پرم... از خواب می پری...
چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم
از خواب مــی پری... از خواب می پرم...
saghar.n
28th April 2012, 01:01 AM
«كدام دختر این شهر عاشق من نیست؟!
كدام عاشق من بوده است و فعلاً نیست؟! »
به فكر نقطه ی تاریكی از حضور من است
كسی كه فلسفه ی زندگیش روشن نیست
كسی كه بود و نبودش همیشه یكسان است
كسی كه دوست نبوده، كسی كه دشمن نیست
كسی كه تهمت بودن به او نمی چسبد
كسی كه قابل دیدن... و یا ندیدن نیست
نه عاشق است و نه معشوق، در همین ابیات
اگر كه مرد نبودست لااقل زن نیست
كسی كه هیچ نمی داند از خودش جز هیچ
فقط... فقط می داند كه مطمئناً نیست
saghar.n
28th April 2012, 01:06 AM
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است!
من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!
راستی قیمت شما چند است؟!
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ، مصلوب است!
قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
راستی حال مادرت خوب است؟!
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
چه کسی در اتاق می ماند؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند!!
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب!!
- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»
خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!
مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات!
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!
تا خود ِ صبح، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر!
گریه زیر پتوی یک نفره
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند، بلند...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است:
اینکه پایان قصّه می میری...
saghar.n
29th April 2012, 08:09 PM
من بودم و گریه هام پشت ِ گوشی
من بودم و جای خالی آغوشی
سرما سرما سرما سرما سرما
من بودم با بخاری خاموشی
■
من بودم و از جنس نبودن هوسی
می گفت نبایست به فردا برسی
شاید برسم… ولی کجا؟ آه چرا؟!
بر تخت قطار گریه می کرد کسی
■
یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده
یک سمت جهان به قتل من آماده!
می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که
در دست دو بچّه ی شرور افتاده
■
دارد چشمی که نیست تر می گردد
یک شب که نیامده سحر می گردد
این نامه ی ننوشته اگر پست شود
مردی که نرفته است برمی گردد
■
با غم، با غم، با غم، با غم، با غم
هر روز زنی جدید را می بینم
هی می روم و دوباره باید برگشت
یک مترو هستم با مشتی آدم
■
آزادی شهر از حصارش پیداست
از کینه ی چوبه های دارش پیداست
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست
■
شب بود و ترافیک و غم سنگینی
شب بود و ترافیک و غم سنگینی
مردی خود را دو بار پایین انداخت
از روی پل هوایی غمگینی
■
می خواست بگوید که… [شب و گریه ی مرد]
می خواست بگوید که… [سکوتی از درد]
گفتند به ما که لال مادرزاد است
این قاصدکی که باد با خود آورد
■
در آتش و خون و دود برمی گردد
با چشمانی کبود برمی گردد
دارد دل بی گناه، دریا دریا
از بستر تو به رود برمی گردد
■
قایم شد و هیچ چیز بعد از تو ندید
از بازی بچّگانه ات می ترسید
یک قلب که زیر پای گیجت افتاد
یک بادکنک که توی دستت ترکید
■
می گفت که با سایه ی خود در جنگم
می خواست که ثابت بکند از سنگم
از سنگم و سنگ ها مرا می فهمند
دلتنگم، از دوری تو دلتنگم
■
خورشید مردّد است، کمرنگ شده
هر چیز که دست می زنم سنگ شده
انگار که حال و روز دنیا خوش نیست
شاید که دلت برای من تنگ شده
■
«قدرت» بود و «هگل» در آغوش کسی!
پیروزی «عقل» در نبرد ِ عبثی
در فصل چهارم از تو خندید «دکارت»
تا اینکه کتاب خورد روی مگسی
■
از بوسه سرود با لبانی کمرنگ
از عشق که مرده در جهانی از سنگ
هر روز به دنبال رگی آبی بود
تنهایی محض ِ دختری توی سرنگ!
■
دختر وسط دست سیاهی غش رفت
سیگار سیاوش شد و در آتش رفت
شب بود، چراغ ها که خاموش شدند
موشی آرام توی سوراخش رفت
■
نه عاشق من بود و مرا عاشق کرد
نه آینه شد… و پای هیچم دق کرد
تنها شب نصفه کاره ی مردی بود
در زیر پتوی نازکی هق هق کرد
■
من قاتل بودم در دریاچه ی خون
تو مقتولی نشسته در پای جنون
سرگرمی کودکان ِ قرن ِ نفرت:
تصویر من و تو داخل تلویزیون!
■
سرباز نه کشت هیچ کس را و نه مُرد!
نه دل به شب ِ گلوله و مرگ سپرد
تنها به بغل گرفت عکسی را… بعد
یک پارچه ی سفید را بالا برد
■
قالیچه ی ناتمام یک زن بر دار
انبوه جنازه های دشمن بر دار
ای آدم! فاتح ِ تمام ِ دنیا!
پایت را از روی سر من بردار
saghar.n
30th April 2012, 02:18 AM
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است
باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود
باران / گرفته بود سرت را میان دست
یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!
یکهو نگاه کرد
[ اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟! ]
پیراهن سپید کفن کرد هیچ را
این بو چقدر در سر من بی تو آشناست!
مشتی کتاب و فیلم ، کمی درد « نیستن »
در خاطرات قبلن ِ هر شب گریستن:
« راه آهن تمام شده ، شوش ، مولوی
داری کجای این شب دلگیر می روی؟!
چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست
چیزی نبود و... با توام آقای موسوی! »
saghar.n
30th April 2012, 02:20 AM
یک لوله ی سیاه به دنبال وا شدن
یک دست واضحا متعلق به «مش حسن»!!
آچار پیر چرخ زنان زوزه می کشد
مثل سگی جدا شده از چار توله اش
آنجا حسن نشسته و یک چارسوی خنگ
آنجا حسن نشسته فقط فکر لوله اش!
سیگار می کشد ، به خودش فحش می دهد
پیچی درون زندگی او شکسته است
که وا نمی شود که به خود گیر می کند
که خسته است مثل خود مرگ خسته است
saghar.n
30th April 2012, 02:31 AM
از خودم مثل مرگ می ترسم، مثل ِ از زندگی شدن با هم
هیچ چی واقعاً نمی فهمم! هیچ چی واقعاً نمی خواهم!!
دارم از اتفاق / می افتم، مثل ِ از چشمهای غمگینت
مثل ِ از زندگی تو بیرون! می زنم / زیر گریه ات را هم
در تنم وزنه های بی ربطی ست که مرا می کـُند به صندلی ام
در دلم بادِ رفته بر بادی ست که تو را تا همیشه در راهم...
که بدانم تو را نمی دانم، که بدانی مرا نمی دانی
که بداند دلم گرفته تو را، که بداند تمام دنیا هم!
ریملت روی گونه می ریزد وسط اشک های بچّگی ام
مثل یک موشک قراضه شده که به جا مانده بر تن ِ ماهم
مثل ِ یک موش کوچک از مغزم که تو را هی پنیر سوراخ است!
که فقط می دود همین لحظه، همه ی روزها و شب ها هم!!
قهوه ی روزهای بی خوابیم، به تو هی می خورد به بخت سیاه
مثل یک مهدی ِ تمام شده، که کم آورده و... الـفبا هم...
saghar.n
30th April 2012, 02:37 AM
منو جا گذاشتی ته قصّه و
به اینکه داری می رسی، دلخوشم
برای تو که زندگی منی
خودم رو یه روز واقعا می کشم!
تنت اولین بخش تنهاییه
صدات آخرین رمز آرامشه
کسی که هزار ساله مُرده هنوز
داره توی دستات نفس می کشه
تبر توی مغزش قدم می زنه
درختی که در حال عریانیه
واسه من که آغوشتو کم دارم
چقدر این شبا سرد و طولانیه
صدام کن، صدام کن که دیوونتم
توو اعماق قلب و سرم خونه کن
که آشفته کن موی آشفته تو
که دیوونه رو باز دیوونه کن
صدام کن از اعماق شب های شب
صدام کن که مثل صدات خسته ام
جنون تو آغاز آرامشه!
به دیوونگی هات وابسته ام
شبا یاد تو، خاطراتت هنوز
به من مثل کابوس، سر می زنه
داره قلبمو منفجر می کنه
داره توی مغزم تبر می زنه
تویی بی قراری! تویی بی کسی!
تویی معنی خوب دلواپسی!
یه روز می رسم آخر قصّه و
یه روزی به اونکه می خوای می رسی!
saghar.n
30th April 2012, 02:46 AM
فرقی نمی کند تو که باشی کدام متن
آقای موسوی و حسن ، میم و آمنه
مهری ، نسیم و احمد و هر اسم دیگری
که گم شدست مثل خودت توی آینه
فرقی نمی کند تو که باشی کجای شعر
فرقی نمی کند چه کسی از چه خسته است
فرقی نمی کند به کجا می روی ، چطور!
اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است
فرقی نمی کند که چرا زندگی کنی
یا که کجای متن به بن بست خورده ای
سیگار ، فلسفه ، عرق و گریه و کتاب...
فرقی نمی کند!... تو به هر حال مرده ای
انسان محو! معنی در متن گم شده!
گرچه جهان کلام به آخر رسیده ای ست
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت
تنهایی ات بلندتر از هر قصیده ای ست...
saghar.n
2nd May 2012, 01:06 AM
گرفته است دلت یا گرفته است دلم ؟!
چقدر تلخ شده روزهای ما عسلم !
دو بار گریه شدم تا یخ تو باز شود
به مبل چسبیدم تا نگیرمت بغلم !!
مچاله می شدی و ابرهات باران داشت
شروع می شدی و شعر، حسّ پایان داشت
که زل زدم به دو تا چشم زل زده به زمین
که دست هات شدیدا عذاب وجدان داشت !
که زل زدی به فروپاشی شبی سنگی
به بوسه ای وسط شام ! بی هماهنگی !!
که دست هات بگوید: عزیز! می ترسم!
که چشم هات بگوید چقدر دلتنگی
صدای خنده ی ما در صدای تلویزیون
صدای داد کشیدن به راه های جنون
یکی شدن وسط تخت نیمه کاره ی من
صدای جاری خون در صدای جاری خون
صدای خنده ی ما توی آشپزخانه
صدای بیداری در دو دست بیگانه
صدای رقصیدن با ترانه ای غمگین
صدای دیوانه روی تخت دیوانه
صدای خنده ی ما در اتاق بچّه که نیست
که عاشق چه کسی بوده است و عاشق کیست !
که بعد فکر کنم: از ادامه می ترسم
که بعد گریه کنی: روی حرف هات بایست !
صدای خنده ی ما در بخار در حمّام
صدای جای دو تا خودکشی نافرجام
نوشتن ِ شعری بر خطوط لغزنده
نوشتن ِ شعری توی سکس نیمه تمام
صدای خنده ی ما موقع ِ بداخلاقی
که داغ کرده ای و مثل بوسه ات داغی
که مست می شوی از الکل 90 درجه
که مست می شود از چشم های تو ساقی!
صدای خنده ی ما روی پشت بام بلند
ستاره ها که قرار است عاشقت بشوند
نگاه کردن ِ دنیای بد از آن بالا
که هیچ چیز مهم نیست عشق من! که بخند...
صدای خنده ی ما در دل خیابان ها
صدای خنده ی ما روی اخم انسان ها
دو بستنی یخی که یواشکی بخوریم !
خرید چایی و میوه برای مهمان ها
صدای آرامش بعد روزها سختی
صدای عکس حجازی، مهندس و تختی !
صدای خواندن قرآن و شمس و نیچه و یونگ !!
صدای خنده ی ما در میان خوشبختی
صدای خنده که در اوج دردها داریم
صدای گریه که عمری ست بی صدا داریم
صدای خانه ی سبزی ته ِ ته ِ دنیا
صدای رؤیایی واقعی که ما داریم
صدای گریه ی دشمن از اینهمه خنده
صدای خنده ی ما مثل مرغ پرکنده !
صدای خنده ی پنهان شده در آغوشت
صدای خنده ی بی دغدغه در آینده...
saghar.n
2nd May 2012, 01:07 AM
مامان! تمام زندگی ام درد می کند
دارد چه کار با خودش این مرد می کند ؟!
دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج
که تا همیشه گریه نمی کرد می کند
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند
ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد
که آتش نگاه مرا سرد می کند
بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب ! باز مرا طرد می کند
هی فکر می کنم... و به جایی نمی رسم
هی فکر می کنم... و سرم درد می کند
saghar.n
2nd May 2012, 01:10 AM
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم ِ از صبر بیشتر شده ام
سال ِ تحویل ِ زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّه ها از جهان چه داشته اند ؟!
در ِ گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند !
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه !
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وَانْ یَکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّه ی درازی ها !!
باختم مثل بچّه ای مغرور
توی جدّی ترین ِ بازی ها !
سبزه ها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل ؟
مثل من ذرّه ذرّه می میرند
همه ی سال های بی تحویل !
saghar.n
2nd May 2012, 01:14 AM
یا می رسی به آخر خط یا نمی رسی !
[دارد شروع می شود از هیچ چی کسی]
دارد صدای دست مرا می زند به هم
آهسته گریه می کنم و شعر می شوم
هر کس که رفته است تو را برنگشته است
از من گذشته است... که از من گذشته است
می خواهم از زمین و زمان درد می کند !
دارد چه کار با خودش این مرد می کند ؟!
سرد است فصل آخر این داستان بد
حتی به ابتدای خودش هم نمی رسد
باران خسته، من، تلفن، شب، صدای رعد
هی زنگ/ می زند به سرم بیت های بعد
از بیت های بعد که هی دست دست دست
از بیت... مثل اینکه کسی عاشقت شده ست
یک هیچ چی شبیه خود ِ من، شبیه غم
باران گریه های زنی که نخواستم
یک هیچ چی که با خودش انگار کار داشت
از من که نیست اینهمه «تو» انتظار دا شت!
یک هیچ چی که مرده من ِ سادگیش را
هی زنگ/ می زند به سرم پتک خویش را
تا بیت های بعد که این قصّه زشت شد
هر لحظه ام جهنم ِ اردیبهشت شد
یا می رسی به آخر خط یا نمی رسی
[دارد یواش گریه تو را می کند کسی]
دارد به عصمت غم من دست خورده است
این مرد سال هاست به بن بست خورده است
دنیای پیر دایره ای بود تا ابد
این مرد هیچ وقت به جایی نمی رسد
ترمز بریده در سر من بیت های بعد
باران خسته، من، تلفن، شب، صدای رعد
یک هیچ چی شبیه خودت، شکل دیگرت
که مرده است آخر خط/ های دفترت
یک هیچ چی که مثل تو مبهوت مانده است
یک قاصدک که منتظر فوت مانده است...
saghar.n
2nd May 2012, 01:17 AM
دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را !!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را
داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم ... کجایم را
هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم ... انتهایم را !!
در هر خیابان گریه کردم ...گریه من را کرد
شاید ببیند شوهر تو ... اشک هایم را
هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستی م از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟
دارم تلو ... دارم تلو ... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند هستم
بودم! ... بله! ... مثل جهانی از تصوّرها
بودم! ... بله! ... در رختخوابت ... توی خرخرها
بودم ... شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
بودم ... شبیه مشت کوبیدن به آجرها
حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو ... سردردهایم را
با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
هستم! ... ولی در یاد تو وقت خودا.رضایی
بودم! کنار شوهری که عاشق زن بود
خاموش کردم برق را ... تکلیف روشن بود
خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم های بچّه ات ! که بچّه ی من بود
خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش ماندی توی گریه ... وقت رفتن بود
روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار ... با سیگار با سیگار ...
می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم
روحت دو قسمت شد ... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم ... مرا نان و نمک خوردی
بوسیدمت ... بوسیدمت ... بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی ... کتک خوردی ... کتک خوردی ...
راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ
بالا بیاور آسمان را از خدا ... از من
مستی ت از نوشابه ی مشکی ست یا از من !!
دست مرا از دورهای دووور ... می گیری
داری تلو ... داری تلو ... از درد می میری
خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی ... سیگار با سیگار ...
باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری
با گریه ... با خون ... با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت
من باختم... اما کسی جز ما نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد
جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی ... در فراموشی
از شوهرت ... از هر نفس ... از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات
بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودا.رضایی
حس کن مرا ... که دست برده داخل گیست
حس کن مرا ... بر لکه های بالش خیست
حس کن مرا در "دوستت دارم" در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم ... در آغوشت
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند "هستی" و "هستم"
saghar.n
2nd May 2012, 01:29 AM
مهدی ِ موسوی ِ بدبختی ست
زیر رگ های آبی دستت
مهدی موسوی ترسویی
که رسیده مرا به بن بستت
می دود از اتاق خود به کجا؟!
«هیچ» در لحظه اتفاق افتاد
زیر رگ هات مرگ « تیر» کشید
دود سیگار را که بیرون داد ↓
دود سیگار را که بیرون داد
رفت آن اسم محو از یادم
دود سیگار را که بیرون داد
دود سیگا… به سرفه افتادم!
گریه ات می گرفت در مردی
که تمامی شعرها زن بود
گریه ات می گرفت مثل «غزل»
که جنین دوماهه ی من بود
saghar.n
2nd May 2012, 01:48 AM
فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس
به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص
به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!
به خواب رفتمت از گریه های تکراری
تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...
به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته
که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید
که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید
که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!
که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!
جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنی
که می شود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد
که می شود وسط سینه ات مواد کشید
که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...
به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و
به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و
که دیر باشم و از چشم هات زود شود
که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!
که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...
قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد
قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد به سفرهای دورتر بروی
قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود
که در توهّم این دودها ادامه شود
که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم
که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ
که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ
که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی
که به سلامتی خواب های نیمه تمام
که به سلامتی من... که واقعا تنهام!
که به سلامتی سال های دربدری
که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...
صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد که توی مغزم بود
صدای عطر تو که توی خانه ات هستی
صدای گریه ی من در میان بدمستی
صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!
صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ
صدای جر خوردن روی خاطراتی که...
ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که...
به ارتباط تو با یک خدای تک نفره
به دستگیری تو با مواد منفجره
به ارتباط تو با سوسک های در تختم
که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم
که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم
جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم
دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!
غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که...
به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...
به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی
به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی
به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن
به فال های بد و خوب پشت یک تلفن
فرار می کنم از تو به تو به درد شدن
به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن
فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم
فرار می کنم از یک جواب نامعلوم
سوال کردن ِ من از دلیل هایی که...
فرار می کنم از مستطیل هایی که...
فرار کردن ِ از این چهاردیواری
به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...
■
دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!
به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست
که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست..
saghar.n
2nd May 2012, 01:45 PM
یا می رسی به آخر خط یا نمی رسی !
[دارد شروع می شود از هیچ چی کسی]
دارد صدای دست مرا می زند به هم
آهسته گریه می کنم و شعر می شوم
هر کس که رفته است تو را برنگشته است
از من گذشته است... که از من گذشته است
می خواهم از زمین و زمان درد می کند !
دارد چه کار با خودش این مرد می کند ؟!
سرد است فصل آخر این داستان بد
حتی به ابتدای خودش هم نمی رسد
باران خسته، من، تلفن، شب، صدای رعد
هی زنگ/ می زند به سرم بیت های بعد
از بیت های بعد که هی دست دست دست
از بیت... مثل اینکه کسی عاشقت شده ست
یک هیچ چی شبیه خود ِ من، شبیه غم
باران گریه های زنی که نخواستم
یک هیچ چی که با خودش انگار کار داشت
از من که نیست اینهمه «تو» انتظار دا شت!
یک هیچ چی که مرده من ِ سادگیش را
هی زنگ/ می زند به سرم پتک خویش را
تا بیت های بعد که این قصّه زشت شد
هر لحظه ام جهنم ِ اردیبهشت شد
یا می رسی به آخر خط یا نمی رسی
[دارد یواش گریه تو را می کند کسی]
دارد به عصمت غم من دست خورده است
این مرد سال هاست به بن بست خورده است
دنیای پیر دایره ای بود تا ابد
این مرد هیچ وقت به جایی نمی رسد
ترمز بریده در سر من بیت های بعد
باران خسته، من، تلفن، شب، صدای رعد
یک هیچ چی شبیه خودت، شکل دیگرت
که مرده است آخر خط/ های دفترت
یک هیچ چی که مثل تو مبهوت مانده است
یک قاصدک که منتظر فوت مانده است...
saghar.n
2nd May 2012, 01:47 PM
از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!
از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی
از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی
از زندگی که در نگاهم مردگی دارد
معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!
از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند
از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!
از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم
می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم
بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...
از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...
از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه
از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه
از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!
از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات
می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم
رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم
رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده
پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده
پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی
از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی
از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت
از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت
از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!
تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!
بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم
از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم
از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!
روی کتت در جستجوی موطلایی ها
باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را
باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم
من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...
بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم
saghar.n
2nd May 2012, 01:51 PM
وقتی نیستم
برایم جای خالی بگذار
کنار بوق ها و ترافیک ها
کنار بی قراری میدان ها
کنار قرارهایت
با کسی که من نیستم
تا فقط
کبودی ای باشم روی گردنت
که از کنار تمام آدم ها و
جای خالی من رد می شود
دور میدان ها می چرخم
دور سرت
دور ساعتی که دورم می زند
کنار قرارهایت
با کسی که من نیستم
دور سرگیجه ای
که حتی به قرص ها جواب منفی می دهد
وقتی نیستم
برایم جای خالی بگذار
کنار چراغ خوابی که روشن مانده است
کنار سماوری که خاموش
کنار لباس خوابی که پائین تخت افتاده
به جنازه ای کبود فکر کن
که گوشه ی پیاده رو
با بسته های خالی قرص
با ساعتی مردانه در دست
تمام امروز را
در کابوس ساعت 5
با خودش به خواب برده است.
saghar.n
2nd May 2012, 01:52 PM
صدای بوقِ ممتد... صدای گریه ی مرد
کسی سکوت مرا منفجر نخواهد کرد؟!
در انتظار کسی آنطرف تر از تلفن
در انتـِ... هایِ تو را های هایِ زن، از درد
و ترس... مثل کسی که سیاه می شَــ.. و ترس
و بعد می پاشد توی صحنه چیزی زرد
صدای بوق... کسی نیست/ در جهان جز زن
صدای بوق دوباره مرا به خود آورد!
صدای بوق... شبیه تصادفی در ذهن
صدای بوق... و لرزیدن از سـَ سـَ سـَ.. سرد
صدای بوق... مرا از همان طرف بردار
صدای بوق... از آنسوی خط به من برگرد
صدای بوق... و انگشت های لرزان که...
صدای بوقِ ممتد... صدای گریه ی مرد
saghar.n
2nd May 2012, 01:53 PM
کتاب پاره ی کودک: علوم یا تاریخ؟
سفینه های به دنبال هیچ در مرّیخ!
کسی به فلسفه ی پر زدن می اندیشد
عمو جواد و حسن، جوجه می زنند به سیخ!!
تمام دنیا تکثیر سردی تبری ست
که ساقه های مرا قطع می کند از بیخ
تمام دنیا یک مشت اسم مسخره است
که بسته بود مرا روی هیچ چی با میخ
تمام دنیا جبری ست بین مرگ و مرگ
شنای مسخره ای توی آهک و زرنیخ!
تمام دنیا مشتی دروغِ واقعی است
که می دهند به خوردت، که می شود تاریخ
■
کتاب پاره ی کودک، جهان پاره شده
هنوز از رگ تو روی عکس خون می... ری ... خ
saghar.n
2nd May 2012, 01:55 PM
خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است
خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم
وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم
کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخر مرحله شد، غول به من می خندید!
دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیون باختم و جان دادم!
یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!
با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!
خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گل دادن تو در وسط ِ دروازه
آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم
«آفرین بر نظر ِ لطف ِ خطاپوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود
از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!
حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختم! آخر بازی، همگی دست زدند
از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
بوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!
راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم
عینک دودی ام از تو متلک می انداخت
بعد هر سکس، مرا عشق به شک می انداخت
خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر باد شدم با موتور همسایه
حسّ عصیان زنی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود
زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
«تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود»
روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت به تن ِ بندری ات می لرزید
خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود
خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو
خسته از بازی ِ این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته
وسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»
تخت بودم به قطاریدن ِ تهران-مشهد
شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستی از دست تو از ریل، مرا خارج کرد
سوختم از شب ِ لب بازی ِ آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من
کز شدم کنج اطاقم وسط ِ کمرویی
«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی
مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت!
کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم
بال داریم که بر سیخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!
دکتر ِ مرده که پای شب ِ بیمار بماند
«هر که این کار ندانست در انکار بماند»
فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلخ گفتند و کسی با خود ِ تو زیتون خورد
شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد به زیتون و به لب های شما
شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...
شب ِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن
شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تو در طول شب بدبختم
شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغوش کسی در وسط تنهایی
شب ِ پرواز شما از قفس خانگی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام
پاره شد خشتک من روی کتابی دینی
«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»
خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنم... دیدم و دیدی: لختم
فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»
از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!
وسط آینه دیدی و ندیدم خود را
در شب یخزده سیگار کشیدم خود را
به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی
درد بودیم اگر دردشناسی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم
گریه کردیم به همراهی ِ هر زندانی
فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی
گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت
عشق، آزادی ِ تو بود و نبودی پیشم
«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم»؟!
سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما که کردیم دعا تا که چه با ما کردند!
صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
به تو پیغام ِ من از داخل زندان نرسید
گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»
خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!
از دروغی که نگفتیم و به ما می شد راست
«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»
خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!
خسته از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده
می نشینم وسط ِ گریه ی تهران در دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود
گم شده در وسط اینهمه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تو با هر بوق
به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنی منتظر ِ هیچ کست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریه کنان روی کتاب ِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنی رقص کنان در وسط ِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها
saghar.n
16th May 2012, 09:04 PM
چهار آدم بدون کلاه
چهار ِ عصر رسیدند توی قربانگاه
چهار قلب ِ سیاهی گرفته از تردید
چهار مرد ِ پُر از هیچ، خالی از امّید
چهار دوست ِ خوب ِ دهن لق ِ دیگر
چهار خودکشی ناموفق دیگر!
در آمبولانس ترین لحظه های گیر شده
در آخرین تلفن، قبل ِ کار ِ دیر شده
چهار آدم ِ بر روی تخت درمانگاه
چهارشنبه ی موعود ِ تا همیشه سیاه
چهار دوست ِ خوب ِ رسیده تا دم ِ در
چهار بار رسیدن به لحظه ی آخر
چهار روح پریشان که مال یک بدنند
چهار آدم بدبخت که درون منند!!
میان اینهمه هی هیچ!
saghar.n
16th May 2012, 09:10 PM
یک زن
یک آسمان برهنه، میان پیراهن
یکی نه زاده شده، نه به فکر زاییدن
یکی نه قابل گفتن، نه قابل دیدن!
یکی که مویش بر مبل ها دراز شده
یکی که دکمه اش از فرط بوسه باز شده
یکی که بود وگرنه بهار می پوسید
یکی که آخر قصه کلاغ را بوسید
یکی که فارغ از این حرف ها و بازی هاست
یکی که اینهمه معشوق بوده و تنهاست
یکی که اینهمه با ماه رفت و آمد داشت
یکی که «مال کی» و «مال چی» نخواهد داشت
یکی که می خندد رو به این زمانه ی زشت
یکی که مثل تو امّید داشت
saghar.n
16th May 2012, 09:14 PM
زن ِ بدون غم انگیز و بغض و دلتنگی
زن مدرن، زن بی جهت، زن سنگی
زن ِ به جا مانده روی دست، جوهر ِ مُهر!
زن ِ کتاب بخواند کنار بعد از ظهر
زن ِ ادامه ی تحصیل توی دانشگاه
زن ِ قدم زده پای سفینه ای در ماه
زن ِ جدا شده از هر زنانه ی تاریخ
زن ِ بریده شده گیس خسته اش از بیخ!
زن ِ هرآنچه که هست و نمانده در یادم!
زن ِ بدون هنوز و گذشته، یک آدم!!
زن ِ عبوس تر از چین ِ روی شلوارش
زن ِ شبانه نه در تخت! بر سر ِ کارش!
زنی که آویزان است از طناب کلفت
زنی که عاشق تو بود و هیچ وقت نگفت
زنی که مُرد و نفهمید که...
saghar.n
16th May 2012, 09:18 PM
صدای مرد موفق، صدای مرد عزیز!
صدای ادکلن جوپ در کت ِ چرمی
صدای خیره شدن در کمال بی شرمی
صدای لاس زدن پشت هرزه ی تلفن
صدای محکم تشویق زیر نور نئون
صدای ششصد و شصت و شش آدم بیکار
صدای شعر سرودن برای چشم نگار!!
صدای اینهمه اسم و شماره در گوشی
صدای پول شمردن پس از هماغوشی
صدای خواندن آواز داخل حمّام
صدای شش فقره ارتباط نافرجام!!
صدای مشکوکی از سر ِ شکم سیری!
صدای اسپری و قرص های تاخیری
چقدر زود رسیدی...
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co