PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : وداع عاشقان


FaTiii
11th November 2011, 12:41 AM
اي تنها مسا فر سرزمين دلتنگيهايم.
اي تنها ماواي لحظات من.
اي تپش اميد در وسعت بيکرانه غمهايم خالصانه مي پرستم تو را و تنها به خاطر تو نفس مي کشم
به زندگي عشق مي ورزم تا روزي که از قفس تن و دنياي خاکي آزاد شوم و در آغوش ، تو را گيرم.

باور کن هم نقس شيرين زبانم تو کسي هستي که ستاره هاي آسمان بي تو خاموشند و با آمدن تو باز چشمک مي زنند.
نمي دانم تو چه هستي ؟ که هر وقت گريه ام مي کني ابرهاي آسمان از عاطفه و عشق بر من مي بارنند و با خنده تو احساس مي کنم خورشيد در کنار من است .
تا وقتي که غمگيني بزرگترين غصه هاي عالم به دوش من است. و اشکي به امتداد آسمان دلتنگي سهم من از زندگي است.
من از توفقط بها نه اي مي خواهم براي گريستن.دلم برايت تنگ است. من براي تو مي نويسم از زندگي از عشق از عاشقي و از دل ديوانه ام.

نگاههاي دلنشين تو دلم را پاک کرد.و از آن لحظه تا کنون در عشقت مي سوزم .
قلبم به ياد تو مي تپد و و نگاهم تو را مي جويد.هنگامي که زندگيم به شبهاي تيره و تار شباهت داشت و زماني هنگامي که مرگ را از ديده گانم به خود نزديک مي يافتم عشق تو در آسمان تيره و ظلماني وجودم طلوع کرد ودر عشق مقدس تو زندگي از دست يافته ام را يافتم

وجود تو نگاهه تو آغوشه تو هر کدام رشته عمر مرا بدست گرفته و طراوت و شيريني بر زندگيم بخشيده است
قلب و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند

امشب غريبا نه در ظلمت و در خلوت تنهايي پيک غم را مي جويم غافل از آن که غم در من زندگاني مي کند امشب از هر نسيم که مي ورزد تو را مي پرسم و از تو خبر مي گيرم

عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابري سرگردان عاشق دانه هاي باران

عاشق هر چه نام توست بر آن.

FaTiii
11th November 2011, 12:45 AM
دیشب که باران آمد...
میخواستم سراغت را بگیرم!
اما..
خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ,
باز زیر چتر دیگرانی!!!!!

FaTiii
11th November 2011, 12:45 AM
باران بارید
تا ثابت کند
با هیچ
بارانی
رد پایت از کوچه های قلبم پاک نمیشود

FaTiii
11th November 2011, 12:47 AM
تو که رفتی نفسم گرفته بی تو ، از نگاهم مهــربونی رفته بی تو

تـــوی ایـــــن شبهـــــای دلگیـــر ، چــــه جــــوری بی تــو بمونم

چـــــه جــــــوری ســــایه مــرگُ ، از تـــــو خـــــــــاطرم بـــرونم

بــــــا نـــــــــم اشــــک تــــــو اینجــــا ، غــــزل غـــم مـی نویسم

زخمـــیه تـــــــن تـــــــرانه م ، گـــــــــریه داره چشــــم خیســـــم

خاطـــــــــراتـــم پــــــاره پــــاره ، آرزوهـــــــــام نیـمـــــه کــاره

شـــــوقی تـــــو سینـــــــه نمــــونده ، نفـس افتـــاد بــه شـــماره

FaTiii
11th November 2011, 12:48 AM
آن ـقـدر نـیسـتے ...
ڪـِ ِ دیگر حـتے در خـآطرمـ نیستـ، بوده باشے ؛
حــِسـ ِ بـودنتـ هم، فـرآمـوشمـ شده !

FaTiii
11th November 2011, 12:50 AM
ایــن همــه کــه مـی رویــ

بــه کجــا مـی رسـی

گـــاهــی هــمـ بیـــا...

FaTiii
11th November 2011, 12:50 AM
ایــن همــه کــه مـی رویــ

بــه کجــا مـی رسـی

گـــاهــی هــمـ بیـــا...

FaTiii
11th November 2011, 12:51 AM
سرت روبالا بگير

سينه ات را سپركن

صدايت را بيانداز ته حلقت و فريادبزن:
......

"من فراموشش كردم"

بعد راست بيني ات را بگيرو

تا ته بي نهايت برو

پينوكيوي بيچاره.

FaTiii
11th November 2011, 12:52 AM
فكر نكن كه به پايت مي نشينم ....!

بلند ميشوم..

آرام چرخی میزنم

و مطمئن میشوم که نیستی...

بعد برمیگردم سَرِ جایم..

سرم را میگذارم...

و

میمیــــرم .

FaTiii
11th November 2011, 12:52 AM
آهسته گفت : "خدا نگهدارت"
در را بست و رفت
آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را
به گردن "خدا"می اندازند

FaTiii
11th November 2011, 12:54 AM
گفته بودم میکشمت آخـ ـر ...

امـ ـروز ...

دم غروبــ ..... ...

وقتــ اذان ....

دلــ ــم را با اشک آب دادم ...

رو به قبـله خواباندمش ...

یک ... دو ... سه ... تمـ ـام شد ...

دیگر بهــ ـانه اتـــ ــ را نمی گیرد...