PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشک مهتاب


DADASHI...payam
29th June 2008, 09:29 AM
آنجا که همجنس باز و قصاب بر سرتقسیم لاشه ای ....

خنجر بر گلوی هم فرو می کنند....

من خسته و بی کس .....

جنازه ی خود را بر دوش دارم و در پی گورستانی میگردم!!!

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:30 AM
مــــرگ...

آن که به انتظار مرگ نشسته بدبخت است...

اما بدبخت ترازاو کسی است که ازمرگ مترسد...

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:30 AM
وقتـی که مــرگ به ســراغـت می آیـد ...
حسرت زندگی پوچت
ثروتی که با ذره ذره وجودت
و عزتی که با قطره قطره آبرویت
جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود
وقتـی که مــرگ به ســراغـت می آیـد ...
وحشت وجودت را فرا میگیرد
ترس تمام اندامت را می لرزاند
و عزرائیل جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای
وقتـی که مــرگ به ســراغـت می آیـد ...
بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها
بدان که فارغ شدی از جهنمی بد تر از هزار کرور آتش
بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد
و با تمام وجودت درک میکنی ؛
که چه زیبا است مرگ!!
وقتـی که مــرگ به ســراغـت می آیـد ...
بــدان که تو دیــگر مــــــــــــــــرده ای!!

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:31 AM
از تنهایی به ترانه پناه برده ام که نه دروغ می گوید و نه مرا تنها می گذارد..
کاش همه ی ما مصرعی از یک ترانه بودیم...کوتاه اما پاک...

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:32 AM
به دستهایم که نگاه میکنم و خطوط در هم شان را دنبال میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم...
گمان میبرم گره کار من یه جایی در کف دست خودم کور شده باشد!!

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:33 AM
[Only registered and activated users can see links]

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:43 AM
[Only registered and activated users can see links]
و من

رها از نگاه بودن

به انتظار معجزه باران

تنها کنج حصار دل اشک می ریختم

و آسمان

در سکوت مبهم ابرها

برای باران التماس می کرد

ضجه هایم فریاد می شد

درونم مبارزه را شروع کرد

جنگ سکوت ، جنگ فریاد

ابرها پچ پچ کردند

گویی نقشه می کشیدند

صداها مرا رنج می داد

ابرها به خود بالیدند

آسمان سیاه شد

ابرها غریدند

آسمان بی تاب شد

من ترسیده بودم

و ناگهان آسمان

به خود لرزید

باران بارید

به اجبار یک ترس

به اجبار یک تردید

باران بارید

و صدای من در اندوه باران گم شد...

zary
3rd July 2008, 11:20 AM
به من گفتي با هم باشيم و دلم ترسيد.

صداي زنگ خطرشو شنيدم .

تو گفتي براي هم باشيم و من بيشتر ترسيدم.

نکنه حرفات خام باشه.

نکنه تو معني عشق رو ندوني.

نکنه بري و تنهام بذاري.

دل من تنهاست و تنها تر بشه.

من به تنهاييم عادت کردم اما ديگه نمي خوام توي اين تنهايي , تنها و تنهاتر بشم من از عاشق شدن ميترسم.



بخاطر همين تنهام

zary
3rd July 2008, 11:22 AM
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از سردی من چه میدانستم دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از اهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند

DADASHI...payam
21st July 2008, 09:59 AM
کنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب

چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب . . .

DADASHI...payam
25th September 2008, 05:10 PM
میدونم ممنوعه ... ولی دلم بد جور گرفته است ... بزارید این چند صباحی باشه همین جا :

بعد از مدتها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس میکردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت . چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن . اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی ، چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ، آرام زمزمه میکردی :

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

دستم را باز کردم ، تیغ در دستانم برقی زد . لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود . آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم میلرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام میکردم . تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج شد دستهایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی . لحظه های آخر بود در کنار تو و در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه میکردی ...

صدایت را برای آخرین بار می شنیدم دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشمهایم را به روی همه ی تنهایی ها بستم . بدنم یخ زده بود سرمای ناگهانی بدنم تو را به خود آورد . چشمانت را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک باقی مانده است ...

Afsaneh
2nd October 2008, 02:33 PM
به بخش شعر و جمله های زیبا منتقل شد.
لطفا در زدن محل تاپیک دقت فرمایید.

Afsaneh
2nd October 2008, 02:43 PM
به بخش شعر و جمله های زیبا منتقل شد.
لطفا در زدن محل تاپیک دقت فرمایید.

vik_8032
8th October 2008, 03:08 PM
:gol::gol:

haj reza
9th October 2008, 10:46 AM
خدايا من در كلبه حقيرانه تو گوهري دارم كه تو در عرش كبريايي خود آن نداري
من چون تويي دارم و تو چون خود نداري:gol:

haj reza
9th October 2008, 10:48 AM
اي قافله سالار كجايي كه ببيني
دزدان همگي هم راه اين غافله هستند
دردا كه در گنجينه به ماران بگشودند
افسوس كه بر دوست ره خانه ببستند
:ghalb:

DADASHI...payam
26th November 2008, 09:06 AM
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد ... تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم