payam69
30th June 2008, 12:15 PM
«دومنيكا*»
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده.
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده.
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده بالاخره پيدايش مي شود. بايد همين حالا لا به لاي ميزها بدود. مي دود. و بعد، چند لحظه بعد درست جلوي پاي من، بايد بيفتد زمين. مي دود، مي دود و من بايد حواسم باشد كه سرش به پايه صندلي نخورد. با اينكه مي دانم نمي توانم بگيرمش، باز حواسم را جمع مي كنم. ولي بالاخره مي افتد. درست جلوي پاي من. بلند مي شود و باز مي دود.
يك مرد ريزه ميزه مو بور؛ با يك كيف چرمي قهوه اي، از پشت سر من بايد بيايد. بايد كمي به شانه من بسابد. يك مرد ريزه ميزه مو بوركه عجله دارد.
: يك مرد ريزه ميزه مو بور.
يك مرد ريزه ميزه مو بور، مي سابد و رد مي شود. بايد به كيف زنانه اي كه به دسته صندلي آويزان است بخورد. مي خورد و كيف مي افتد. من اين لحظه را ديده بودم. مرد با عجله خم مي شود و كيف زن را پس مي دهد. حتماً معذرت مي خواهد و مي رود.
حالا بايد زن برگردد.
برگرد.
: برگرد.
برمي گردد. دستش را بلند مي كند كه گارسون ببيند اش. بايد دستش را تكان بدهد. مي دهد. نه كمتر و نه بيشتر، همه چيز دقيق اجرا مي شود. از روي ميزسيگاري بر مي دارم و به دنبال كبريت جيب هاي كاپشنم را مي گردم. چشم مان به هم مي افتد. گارسون مي رسد و زن همان طور كه نگاهم مي كند سفارش مي دهد. گارسون مي رود ولي زن همچنان خيره مانده. به زبان خودشان، از دور چيزي مي گويد كه نمي فهمم. بلند مي شود و مي آيد به سمتم. حرف هايي مي زند كه نمي فهمم. صندلي اي پيش مي كشد ومي نشيند كنارم. گارسون با يك بسته كبريت مي رسد. زن كبريت را مي گيرد و به من مي دهد. مي گويم كه ايتاليايي نمي دانم. اشاره مي كند كه مي داند ولي باز ادامه مي دهد. ادامه مي دهد. ادامه مي دهد. از دستش زياد استفاده مي كند. شلوار جين سرمه اي تيره اي دارد كه درست روي رانش پاره شده. با هيجان زيادي حرف مي زند. موهاي خرمايي و چشمهاي عسلي اي دارد. به كبريت اشاره مي كند و مي گويد. حالا بايد در باره كيفش بگويد. از روي صندلي بلند مي شود و همان طور كه حرف مي زند، مي رود به سمت ميز خودش. كيفش را بر مي دارد و بر مي گردد. از لاي ميزها رد مي شود و در باره مردي كه رد شد حرف مي زند. بالاي سر من مي ايستد و باز با هيجان در مورد چيزي توضيح مي دهد. مي نشيند و بعد يك دفعه ساكت مي شود. چشم اش روي كبريت خيره مي ماند. چشم من روي پاره گي شلوارش. يك دستش را روي پاره گي مي گذارد، لبخند مي زند و با دست ديگرش به خودش اشاره مي كند و مي گويد: دومنيكا.
به خودم اشاره مي كنم و مي گويم: جمعه.
Domenica * دومنيكا: يك شنبه.
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده.
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده.
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده بالاخره پيدايش مي شود. بايد همين حالا لا به لاي ميزها بدود. مي دود. و بعد، چند لحظه بعد درست جلوي پاي من، بايد بيفتد زمين. مي دود، مي دود و من بايد حواسم باشد كه سرش به پايه صندلي نخورد. با اينكه مي دانم نمي توانم بگيرمش، باز حواسم را جمع مي كنم. ولي بالاخره مي افتد. درست جلوي پاي من. بلند مي شود و باز مي دود.
يك مرد ريزه ميزه مو بور؛ با يك كيف چرمي قهوه اي، از پشت سر من بايد بيايد. بايد كمي به شانه من بسابد. يك مرد ريزه ميزه مو بوركه عجله دارد.
: يك مرد ريزه ميزه مو بور.
يك مرد ريزه ميزه مو بور، مي سابد و رد مي شود. بايد به كيف زنانه اي كه به دسته صندلي آويزان است بخورد. مي خورد و كيف مي افتد. من اين لحظه را ديده بودم. مرد با عجله خم مي شود و كيف زن را پس مي دهد. حتماً معذرت مي خواهد و مي رود.
حالا بايد زن برگردد.
برگرد.
: برگرد.
برمي گردد. دستش را بلند مي كند كه گارسون ببيند اش. بايد دستش را تكان بدهد. مي دهد. نه كمتر و نه بيشتر، همه چيز دقيق اجرا مي شود. از روي ميزسيگاري بر مي دارم و به دنبال كبريت جيب هاي كاپشنم را مي گردم. چشم مان به هم مي افتد. گارسون مي رسد و زن همان طور كه نگاهم مي كند سفارش مي دهد. گارسون مي رود ولي زن همچنان خيره مانده. به زبان خودشان، از دور چيزي مي گويد كه نمي فهمم. بلند مي شود و مي آيد به سمتم. حرف هايي مي زند كه نمي فهمم. صندلي اي پيش مي كشد ومي نشيند كنارم. گارسون با يك بسته كبريت مي رسد. زن كبريت را مي گيرد و به من مي دهد. مي گويم كه ايتاليايي نمي دانم. اشاره مي كند كه مي داند ولي باز ادامه مي دهد. ادامه مي دهد. ادامه مي دهد. از دستش زياد استفاده مي كند. شلوار جين سرمه اي تيره اي دارد كه درست روي رانش پاره شده. با هيجان زيادي حرف مي زند. موهاي خرمايي و چشمهاي عسلي اي دارد. به كبريت اشاره مي كند و مي گويد. حالا بايد در باره كيفش بگويد. از روي صندلي بلند مي شود و همان طور كه حرف مي زند، مي رود به سمت ميز خودش. كيفش را بر مي دارد و بر مي گردد. از لاي ميزها رد مي شود و در باره مردي كه رد شد حرف مي زند. بالاي سر من مي ايستد و باز با هيجان در مورد چيزي توضيح مي دهد. مي نشيند و بعد يك دفعه ساكت مي شود. چشم اش روي كبريت خيره مي ماند. چشم من روي پاره گي شلوارش. يك دستش را روي پاره گي مي گذارد، لبخند مي زند و با دست ديگرش به خودش اشاره مي كند و مي گويد: دومنيكا.
به خودم اشاره مي كنم و مي گويم: جمعه.
Domenica * دومنيكا: يك شنبه.