PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعاری از منوچهر آتشی


همراه دل
15th December 2011, 11:56 PM
زندگینامه منوچهر آتشی


[Only registered and activated users can see links]

منوچهر آتشی
، شاعر و مترجم ، دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در بوشهر به پايان رسانيد و به خدمت دولت درآمد . مدتي آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و در دانشسراي عالي ، به تحصيل پرداخت . او در مقطع كارشناسي رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي ، فارغ‌التحصيل شد و در دبيرستان‌هاي قزوين ، به امر دبيري پرداخت

آتشي از سال 1333 انتشار شعرهايش را شروع كرد و در فاصله‌ي چند سال توانست در شمار شاعران مطرح معاصر درآيد . نخستين مجموعه‌ي شعر او با عنوان آهنگ ديگر در سال 1339 در تهران چاپ شد و پس از اين مجموعه ، دو مجموعه ديگر با نام‌هاي آواز خاك (تهران ، 1347) و ديدار در فلق (تهران 1348) از او انتشار يافت . جز اين مجموعه‌هاي شعر ، داستان فونتامارا اثر ايگناتسيو سيلونه را هم به زبان فارسي ترجمه كرد كه در سال 1348 به‌وسيله سازمان كتاب‌هاي جيبي انتشار يافت
علاوه بر مجموعه‌هاي وصف گل سوري (1367) ، گندم و گيلاس (1368) ، زيباتر از شكل قديم جهان (1376) ، چه تلخ است اين سيب (1378) و حادثه در بامداد (1380) ، ترجمه‌ي آثاري چون دلاله (تورنتون وايلدر) و لنين (ماياكوفسكي) نيز در كارنامه‌ي ادبي آتشي به‌چشم مي‌خورد
ضمن آن‌كه درباره‌ي آثار او دو كتاب نوشته شده است ؛ اولي با عنوان منوچهر آتشي به قلم محمد مختاري و ديگري پلنگ دره‌ي ديزاشكن از فرخ تميمي
منوچهر آتشي دو سال پيش برگزيده‌ي كتاب سال جمهوري اسلامي ايران و امسال نيز برگزيده‌ي پنجمين همايش چهره‌هاي ماندگار شده بود...

همراه دل
15th December 2011, 11:57 PM
مناجات


تکرار کن
تکرار کن ، فراغت را و رهایی را
تکرار کن
خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها
که صیادی در میان نبوده است جز باد
تکرار کن
پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من
جز دل ابرها
آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است
تکرار کن

نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار
تکرار کن
پرپر شدن را و شکفتن را
تکرار کن
خزان شدن را و رستن را
تکرار کن
غرور شادمانم را بر اسب بادپای چوبین
و ریزش حصار بلنمد قلعه ی مفتوح موهوم را
تکرار کن
پیشانی خونی همگنان معصوم را
تکرار کن
جاده ی گریزان را تا آستانه ی نخستین خانه شهر مه آلود
و نغمه ی دردنکن را تا گوش نخستین دختر برآن آستانه مردد
و تپش هایم را تا سینه ی آن دختر
که گلوگاهش افق روشن ستاره ای زرین بود
و اینک پروازگاه پرنده ای زرین است
تکرار کن
نفرینم را تا مفصل بالهای آن پرنده
و بشکن بالهایی را
که بر آشیان سرد بوسه های من گسترده اند
بوسه هایی که از هول پرنده ی زرین
بر گرد آشیانه ی خود
سرگردانی و دریغ آرمیدن را
به نغمه ای سوگوار تسبیح می کنند
تکرار کن
استغراق شبانه را بر دریچه ی آزاد در گذرگاه عطرهای بر بال نسیم مسافر
تکرار کن
لحظه های بازنیافتنی را
خوابگردی کودکانه را در نخستین غروب های بهار دشت
تا ساقه های شاداب
زیر پای سنگین چشم هایم خم شوند
تا رویش علف ها را
با کف پاهای عریان احساس کنم
تا تپش قلب کوچک پروانه را
بر سینه ی کرم غنچه بشنوم
تا چشم انداز احساس های گوارا را
با درنگی بی تابانه بر تجربه های دردنک
حصار رضایت کشم
تا زندگی را بپذیرم
تا به مرگ نیندیشم
تا به هیچ نیندیشم
تا اندیشه ای نداشته باشم
تکرار کن
تا اشتباه نکنم
تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم
تا ناهشیار و بی اعتنا
کنون را به فریب باغ های ناشکفته ی فردا ، آزرده نسازم
تا به افق ننگرم
و دریای جیوه را
با همه نرمی و تلاطم
زیر پای خود و پیش روی خود احساس کنم
تکرار کن و مقدر کن تا پشیمان نشوم
تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم
تکرار کن
و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت
مقدر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم
مقدر کن تا خود حادثه ای شوم
تکرار کن
مرا تکرار کن
آمین

همراه دل
15th December 2011, 11:58 PM
عهد


کنون رؤیای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
که آن سوگند ها را نیز
همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که
گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران فریبش نسترد هرگز
که توفان زمانش نفکند از پا
که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم

همراه دل
15th December 2011, 11:58 PM
درد شهر


پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
می کشاند تن خود بر دیوار
آنچنانست که گویی بر دوش
سایه اش می برد او را هر سو
نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
نه صدایی است از او
در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
شاید از اوج یکی کوه بلند
بیرقش بال برابر گذران می ساید
دودش انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
مست و بیزار و خموش
می رود کفر اندیش
در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
می برد هر طرف این گمشده را
کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا نسیمی چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش مانده است اندیشه ی آب

همراه دل
16th December 2011, 12:24 AM
نعل بیگانه


آمدم از گرد راه گرم و عریق ریز
سوخته پیشانیم ز تابش خورشید
مرکب آشفته یال خانه شناسم
سم به زمین می زند که : در بگشایید
آمده ام تا به پای دوست بریزم
بسته به ترکم شکار کبک و کبوتر
پاس چنین تحفه خندهایست که اینک
می بردم یاد رنج و خستگی از سر
دست نیازم گرفته حلقه در را
سینه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشایید ! شیهه می کشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به رکابست
اما در بسته است صامت و سنگین
سینه جلو داده است : یعنی برگرد
از که پرسم دوای این تب مرموز
به چه گشایم زبان این در نامرد
پاسخ شومی در این سکوت غریب است
دل به زبانی تپد که : دیر رسیدم
چشم غرورم سایه شد رگم افسرد
ماند ز پرواز بال مرغ امیدم
شیهه بکش اسب من ! اگرچه به نیرنگ
کس سر پاسخ ندارد از پس این در
خواهم آگه شوم که فرجامش چیست
بازی مرموز این سکوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س می پیچد دود
زندگی گرم را پیام و پیمبر
پس چه فسونیست ؟
آه ... اینجا ... پیداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب سوار دگر گذشته از این در
ریخته پرهای نرم کبک و کبوتر

همراه دل
16th December 2011, 01:17 AM
بیدار

بر دست سیمگونه ی ساقی
روشن کنید شمع شب افروز جام را
با ورد بی خیالی
باطل کنید سحر سخن های خام را
من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح
پای حصار نیلی شبها دویده ام
از لاشه های گند هوس ها رمیده ام
مستان سرشکسته ی در راه مانده را
با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش
هشیار کرده ام
تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها
واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز
زنجیر های وحشی پرسش را
چون بردگان وحشی از خواب
بیدار کرده ام
کوتاه کن دروغ
شب نیست بزمگاه پری ها
شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز
از آبهای رفته به دریای دوردست
و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها
نجوا نمی کنند درختان به گوش رود
جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای
یا چشم شبروی که گرسنه است
به برق سکه های گران سنگ
بیدار نیست چشم کسی شهر خواب را
دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر
در خود مبند شعر صداهای ناشناس
رود است آنکه پوه کند روی سنگ ها
باد است آنکه می کشد از دره هیا نفیر
نفرین چشم هاست
سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند
کوتاه کن دروغ
از من بپرس راز شب خسته بال و پیر
من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح
من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب
بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب
از من بپرس! من
بیدار چشم مسلخ بود م
در انتظار دشنه ی مرگم
نه انتظار پرتو خونی ز عمق دل
تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید
بر هر چه قصه های دروغ است
نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام
تا خوابگاه دختر مستی
جنگیده ام ز سنگر هر جام
از من بپرس ! آری
من آخرین ستاره ی شب را شکسته ام
از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی
بیدار بوده ام
با دست های مرده ی چشم سفید خویش
دروازه سیاه افق را گشوده ام
سحری درون قلعه ی شب نیست

همراه دل
16th December 2011, 01:18 AM
چشم من


آینه ی تشنگی آدم و آهو
آبخور ماهیان مرده ی مهتاب
در نفس رگ فسایش آهن تبخیر
با عطش جاودانش ، آتش چون آب
چاه گشوده است زیر پای هر اختر
اختر در او چو مرغ مرده به مرداب
لانه ی زنبورهای وحشی خورشید
چشم پلنگ کمین نشسته لب آب
مهره ی مسموم جادوان پلید است
مهره ی آمیهته به زهر و گل و خون
بر سر هر کس نشست بفسردش عقل
بر تن هر کس که سود گردد مجنون
برکه ی افسرده چشم بی مه و ماهی
اینه ی منکسر نهان شده در گرد
چشم من است این که همچو تاول پر آب
در بدنم آفریده است تب و درد
رنگ نمای هزار دشت فریب است
برگ فسای هزار باغ تماشا
نفرین آهنگ هر چه گلخن زشتی است
پاییز انگیز هر چه حلوه ی زیبا
مهر ندیده است و همجو مار غنوده است
خواب دروغنیش دام رهگذرانست
شب سر دیوارها خزد چو گل دود
روز چو جادو میان خلق روانست
چشم من است این که چون گیاهی مسموم
ریشه به سنگ دلی سرشته به زهر است
خانه ببندید ! کاین وبای نگاهم
دشمن آرامش و سلامت شهر است
چشم من است این که پاک بود و هوسجوی
هر جا در زد به شوق در نگشادند
اینه ی عشق بود خاک فشاندند
تشنه ی یکذره مهر بود ، ندادند
چشم من است این کمند بر کف لبخند
جوید بر هر دریچه ی غافلتان باز
چشم من ! ای حیله گر شکارچی پیر باک من ، پیش رو ! کمند بینداز

همراه دل
16th December 2011, 01:20 AM
نفرین


این شب خالی را ، ای لب نامیمون ورد
از هراسی همه رگ فرسا کن سرشارش
ساقه ی نازک وس یراب گل رؤیا را
انتظار تبر حادثه ای بگمارش

همراه دل
16th December 2011, 01:44 AM
کوچه های شعر


افق تاریک و دل تاریک
شب از جادوگران سکه باز اختران ، تنها
لطیف آسمان تسخیر پاک آلای ابری چرک و آلوده
خمش ، بار افکندیه ، تنبل ایین ، اشتران کوه خوابیده
افق خالی و شب بیمار
گره بگسسته زیر دست پیر ذهن
روان بر جاده های چرب هر دانه ز تسبیح ظریف یاد
گران پا مرغ کور خستگی از خاک چیدنشان
به دور چشمه سار چشم ، چشم آهوان خاطره ها
زده حلقه بسان قطره های اشک بر مژگان
کند در جاده ی دور صدایی ، گوش تیز ، اسب نجیب هوش
سواران ریزدش بر آبسار چشم و جویدشان ، نبیندشان
گره بگسسته زیر دست پیر فکر
سبک اندیشه ها هر یک روان در جاده ای
چون زورقان از ساحل بندر
سپیده جو ، سیاه سایه ی تردید
نهد آهسته پا در بیشه ی وسواس
خمیده یاغی اسبان افق از تشنگی دشت ها بر جدول دریا
غبار جاده ی مهتابشان آبشخور آلوده است
سگ شب پاسدار حادثه های نهان بر ساحل آسوده است
هراسان طفل دل پای تپش از نیش خار موذی هر لحظه اش مجروح
دود شیب و فراز تپه های عمر را در جستجوی سایه خویش
رود تا بر فراز آخرین قله نفس گیر و عطش در چشم
ببیند دور دست شهرهای رنگ زندگانی را
ببیند بر سمند آرزو چابک سواری جوانی را
افق تاریک و شب جاری
ز قلب صخره ی چرکین و پیر جهل
تراود زیبق آسا چشمه سار شعر
شتابد دست هر مصرع درون سینه هر دشت
دمد بر تکمه ی پستان هر دانه تب شهوت
گریزد دست هر مصرع به صندوق پر از الماس های یاد
شتابد پای هر مصرع میان کوچه های ساکت شهر بزرگ دوستی
تا خانه ی معهود
شتابد مرد هر مصرع درون بستر ممنوعه ی معبود
رود پیغام هر مصرع به شهر دودنک دشمنی ها
شبان تاریک و شهر آرام
دلان از باده ی درد غریب خویش ناهشیار
گرفته کولبار عشق ها بار امانت هر یکی بر دوش
غمین در کوچه های شهر می گردند
چو سرگردان یهودان ، کاسب آوارگی خویش
تپش ها هلهله افکنده خواب آباد شب را
می رود تا آسمان ها چاوشی آه
هوس های بلند امید کوته دست
کمند ماهتاب افکنده بر دندانه ی هر قصر
سر از پندار رنگین غرفه ها سرشار عطر و دود
دریغا این تناور قصرها کوتاه
دریغا پنجه ها چالاکتر می بود
غمان بسیار و شهر خفته در جنبش
به یورت خالی شب می چرد کفتار پیر روز
ز صندوق پر از سنگ و کلوخ خاطره ها می رمد دست لطیف شعر
غبار شهر غارت دیده ی رؤیا
گرفته آسمان ذهن را تاریک
سواد منظر اندیشه ها گم می شود از چشم اندیشه
سپیدی می کشد بر شیشه ها و پله ها انگشت
سیاهی می زند در سنگ چشم خستگان ریشه

همراه دل
5th May 2012, 11:36 PM
36 قطعه شعر از دفتر آهنگ دیگر...

****
احساس
.....[Only registered and activated users can see links]
دیوار آرامشی در من فرو ریخت
چونان بنایی سست و باران خورده در شب
و پایی موذی و ویرانگر در تاریکی از من گریخت

همراه دل
5th May 2012, 11:37 PM
شکست
........[Only registered and activated users can see links]
سر ، دوار دردهای کهنه یافت
سر ، غبار کینه هایسرد
اسب بادهارمید
سینه ی ستاره ها شکست
سینه از بخور یأس تیره شد
هول با تبر گشود
قلعه ی سیاه سر
بردگان پیر یادها گریختند
قلعه شد تهی ز آفتاب
قلعه شد تهی ز سرگذشت
پر شد از سوارگان سایه های منتظر
جاده تا حصار سربی افق
از غبار چاوشان مرده هاپر است
قلعه را گرفته لرزه ی هراس
از خروش فاتحان مست
پای هر ستون نه رقص
شعله هاست
شانه های پهن مردهای کینه بسته است

همراه دل
5th May 2012, 11:48 PM
درد شهر[Only registered and activated users can see links]
پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
می کشاند تن خود بر دیوار
آنچنانست که گویی بر دوش
سایه اش می برد او را هر سو
نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
نه صدایی است از او
در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
شاید از اوج یکی کوه بلند
بیرقش بال برابر گذران می ساید
دودش
انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
مست و بیزار و خموش
می رود کفر اندیش
در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
می برد هر طرف این گمشده را
کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا
نسیمی چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش
مانده است اندیشه ی آب

همراه دل
5th May 2012, 11:48 PM
سیر حسرت[Only registered and activated users can see links]
وحشت شکفته در گل هر فانوس
چون چشم مرگ دیده ی بیماران
دیگر دلم گرفت از این دریا
دیگر دلم گرفت از این توفان
ای اشک شعر در نگهم بنشین
شب را پر از ستاره ی رنگین کن
پرواز رنگ ها را کانون باش
وین تیره را به نیرنگ آذین کن
ای جادوی شراب ، مرا بشکن
بر پشت اسب وسوسه ام بنشان
از پیچ و تاب گردنه ها بگذر
در دشت های خواب غبار افشان
در این گروه با شب خود خرسند
با ننگ زنده
بودن خود دلبند
یک شب اگر تلاطم موجی بود
از هول جان گرفته دگل را بند
تنها منم گرفته دل از هستی
تنها منم رها شده در پندار
رنجیده از جوانی جانفرسا
دل بسته در گذشته ی بی آزار
در دشت پرتلاطم رؤیاها
از دام شهر پای خیال آزاد
تنها منم افق
را کاوم گرم
تنها منم به صحرا سایم بال
تنها منم که اکنون ، آسان یاب
بشکسته ام حصار سطبر عمر
بفشرده ام سمند زمان را یال
پا در نشیب جاده ی عمر اینک
بر دشت های تافته می پویم
از روزهای شب زده می پرسم
خورشید های گمشده می جویم
هر خاربن شتاب
مرا جویا
هر تخته سنگ پای مرا پرسان
ای بازگشته از شب ساحل ها
ای دل بریده از گل مروارید
گل های مرده را چه صفا شبنم
دشت چریده را چه باوفا باران
آن کشتها ز توفان افسرده است
چون باغ یادهای تو پژمرده است
در این ره فرامش مفشان گرد
ای دل شکسته سنگ مبر بر گرد
اما مرا شتاب حکایت هاست
غوغای کودکی شده در من راست
هر تپه پرده دار جهانی رنگ
هر سنگ حایلی به بهشتی راز
وانک ! خوشا به حال دلم آنک
از دور طرح دهکده ها پیداست
آبشخور پرنده ی چشمانم
در پای آن حصار گل آذین است
هان ! اسب پیر خاطره ، بشکن سم
بشکن ، که بار وسوسه سنگین است
چون گرد باد اسب سیاهم را
هی می کنم به سینه ی گندمزار
سر می کشم به کوچه ی بی عابر
چشم آشنا ب ه سنگ و در و دیوار
در خیرگی و خسته دلی پیچم
با این گمان ، که درها بگشایند
با این گمان
که سگ ها برخیزند
با این گمان که یاران از هر سو
شاباش گوی و هلهله گر آیند
اما نفس چو تازه کنم ، ناگاه
آن جلوه های خواب نمای پاک
در چرخشی غم انگیز افسایند
در بهت ناامیدی من خندد
از کوچه های بی گذرنده ، باد
هر آسیاب غرق سکون : افسوس
هر
کومه باز کرده دهان : ای داد
اشکم به سنگ گونه فرو لغزد
خمیازه ام به سینه کشد اندوه
پرهای اشک بشکنم از مژگان
مرغ نفس رها کنم اندر کوه
تابوت سینه بشکنم از فریاد
این است آه ز هلهله مالامال ؟
ده نیز عقده واکند از روزن
این است آن کبوتر
سیمین بال ؟
از چشم های روزنه گنجشکان
چون دانه های اشک فرو لغزد
بغض گره گسیخته ی من نیز
از روزن سیاه گلو لغزد
این است آن بهشت که می جستم؟
این بقعه ی خرابه گرد آلود ؟
زرینه گاهواره ی من اینجاست ؟
دیرینه زادگاه من اینجا بود ؟
گر این سیاه
سوخته دل آن است
آن شورها و هلهله هایش کو ؟
ناقوس اشترانش خاموش است
غوغای درهم گله هایش کو ؟
اینک سپیده می زند از کهسار
کو بانگ شب شکاف خروسانش ؟
آن باغبان کوخ نشین شوخ
و آواز گرم قمری قلیانش ؟
کو اسب های چوبی ما ، ای وای
همبازیان هرزه
کجا رفتند ؟
فریادشان به کوچه نمی پیچید
آخر کسی نگفت چرا رفتند ؟
شب شیر گوسفند سفیدش را
دیگر به دیگ کوه نمی دوشد
آواز کبک در دل کوهستان
چون چشمه های پاک نمی جوشد
آن روز آفتاب طلا می ریخت
بر سینه ی برهنه ی این صحرا
و آن اسب های
وحشی سنگین گام
می کوفتند سینه ی خرمن ها
امروز جز سکوت و سیاهی نیست
دامن گشوده بر سر این ویران
توفنده گردباد هراسانی است
تنها سوار خسته ی این میدان
آن روز عارفان پرستوها
پیغمبر بهار و خزان بودند
از بقعه های کهنه ، کبوترها
تا کشت های دور روان بودند
آن روز من کبوتر ده بودم
از جویبار نغمه گرش سیراب
امروز جغد نوحه گری هستم
گسترده بال غمزده بر گوراب
در بهت نا امیدی من چرخد
گردونه ی بلازده ی پندار
با پای زخم خورده ز خار و مار
باز آمدم به ساحل سرد خوف
تا بشنوم فسانه ی بوتیمار

همراه دل
5th May 2012, 11:52 PM
خنجرها ، بوسه ها و پیمان ها
........[Only registered and activated users can see links]
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر
غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسایر در نشیب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
اسب سفید وحشی با نعل نقره وار
بس قصه ها
نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می زند به خاک
گنجشک ای گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم
گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است
اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
بر من مگیر
خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه ی من
اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها
اسب سفید وحشی
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
ما با کدام مرد درآیم میان گرد
من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را
اسب سفید وحشی ! شمشیر مرده است خالی شده است سنگر زین های آهنین
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار
فریب دارد پنهان در آستین
اسب سفید وحشی
در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
فولاد قلب زده زنگار
پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم
اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا
پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب
اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
دیگر نرست خواهد از آستین من
آن دختران پیکرشان ماده آهوان
دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من
اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش
اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند

همراه دل
9th May 2012, 10:13 PM
نعل بیگانه

.......[Only registered and activated users can see links]
آمدم از گرد راه گرم و عریق ریز
س سوخته پیشانیم ز تابش خورشید
مرکب آشفته یال خانه شناسم
سم به زمین می زند که : در بگشایید
آمده ام تا به
پای دوست بریزم
بسته به ترکم شکار کبک و کبوتر
پاس چنین تحفه خندهایست که اینک
می بردم یاد رنج و خستگی از سر
دست نیازم گرفته حلقه در را
سینه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشایید ! شیهه می کشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به رکابست
اما در بسته است
صامت و سنگین
سینه جلو داده است : یعنی برگرد
از که پرسم دوای این تب مرموز
به چه گشایم زبان این در نامرد
پاسخ شومی در این سکوت غریب است
دل به زبانی تپد که : دیر رسیدم
چشم غرورم سایه شد رگم افسرد
ماند ز پرواز بال مرغ امیدم
شیهه بکش اسب من !
اگرچه به نیرنگ
کس سر پاسخ ندارد از پس این در
خواهم آگه شوم که فرجامش چیست
بازی مرموز این سکوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س می پیچد دود
زندگی گرم را پیام و پیمبر
پس چه فسونیست ؟
آه ... اینجا ... پیداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب
سوار دگر گذشته از این در
ریخته پرهای نرم کبک و کبوتر

همراه دل
9th May 2012, 10:13 PM
نفرین
......[Only registered and activated users can see links]
این شب خالی را ، ای لب نامیمون ورد
از هراسی همه رگ فرسا کن سرشارش
ساقه ی نازک وس یراب گل رؤیا را
انتظار تبر حادثه ای بگمارش