PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : غزلیات خواجوی کرمانی


همراه دل
16th December 2011, 01:37 PM
طوبی لک ای پیک صبا خرم رسیدی مرحبا

بالله قل لحاشتی ما بال رکب قد سری

یاران برون رفتند و من در بحرخون افتاده‌ام

طرفی علی هجرانهم تبکی و ما تغنی البکا


بار سفر بستند و من چون صید وحشی پای بند

ساروا و من آماقنا اجروا ینا بیع الدما


افتان و خیزان میروم تاکی رسم در کاروان

و الرکب قد ساروا الی الایحاد و الحادی حدا


محمل برون بردند و من چون ناقه میراندم ز پی

قلبی هوی فی هوة و الدهر، ملق فی الهوی


چون تیره نبود روز من کز آه عالم سوز من

مد الغمام سرادقا اعلی شماریخ الذری


راضی شدم کز کاروان بانگ درائی بشنوم

اکبو و اقفوا اثرهم والعیس تحدی فی الزبی


چون محمل سلطان شرق از سوی شام آمد برون

ریح الصبا سارت الی نجد و قلبی قد صبا


خواجو به شبگیر از هوا هر دم نوائی میزند

والورق اوراق المنی یتلو علی اهل الهوی

همراه دل
16th December 2011, 01:39 PM
بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا

که برون شد دل سرمست من از دست اینجا

چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان

دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا


تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم

هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا


کیست این فتنه‌ی نوخاسته کز مهر رخش

این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا


دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری

زانک صد دل چو دل خسته من هست اینجا


دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم

شیشه نا گه بشد از دستم و بشکست اینجا


نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هست

صد چو آن خسته‌ی دلسوخته در شست اینجا

همراه دل
16th December 2011, 01:40 PM
گر راه بود بر سر کوی تو صبا را

در بندگیت عرضه کند قصه ما را

ما را به سرا پرده‌ی قربت که دهد راه

برصدر سلاطین نتوان یافت گدا را


چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند

سر کوفته باید که بدارند گیا را


گر ره بدواخانه‌ی مقصود نیابیم

در رنج بمیریم و نخواهیم دوا را


مرهم ز چه سازیم که این درد که ما راست

دانیم که از درد توان جست دوا را


فریاد که دستم نگرفتند و به یکبار

از پای فکندند من بی سر و پا را


از تیغ بلا هر که بود روی بتابد

جز من که به جان میطلبم تیغ بلا را


هنگام صبوحی نکشد بی گل و بلبل

خاطر بگلستان من بی برگ و نوا را


روی از تو نپیچم وگر از شست تو آید

همچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را


بیرون نرود یک سر مو از دل خواجو

نقش خط و رخسار تو لیلا و نهارا

همراه دل
16th December 2011, 01:41 PM
چو در نظر نبود روی دوستان ما را

به هیچ رو نبود میل بوستان ما را

رقیب گومفشان آستین که تا در مرگ

به آستین نکند دور از آستان ما را


به جان دوست که هم در نفس بر افشانیم

اگر چنانکه کند امتحان به جان ما را


چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوی

که دور کرد بدستان ز دوستان ما را


به بیوفائی دور زمان یقین بودیم

ولی نبود فراق تودر گمان ما را


چو شد مواصلت و قرب معنوی حاصل

چه غم ز مدت هجران بیکران ما را


گهی که تیغ اجل بگسلد علاقه‌ی روح

بود تعلق دل با تو همچنان ما را


اگر چنان که ز ما سیل خون بخواهی راند

روا بود به جدائی ز در مران ما را


وگر حکایت دل با تو شرح باید داد

گمان مبر که بود حاجت زبان ما را


شدیم همچو میانت نحیف و نتوان گفت

که نیست با کمرت هیچ در میان ما را


گهی کز آن لب شیرین سخن کند خواجو

ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را

همراه دل
16th December 2011, 01:41 PM
وقت صبوح شد بیار آن خورمه نقاب را

از قدح دو آتشی خیز و روان کن آب را

ماه قنینه آسمان چون بفروزد از افق

در خوی خجلت افکند چشمه‌ی آفتاب را


وقت سحر که بلبله قهقهه بر چمن زند

ساغر چشم من بخون رنگ دهد شراب را


بسکه بسوزد از غمش ایندل سوزناک من

دود برآید از جگر ز آتش دل کباب را


چون بت رود ساز من چنگ بساز در زند

من به فغان نواگری یاد دهم رباب را


گر به خیال روی او در رخ مه نظر کنم

مردم چشمم از حیا آب کند سحاب را


دست امید من عجب گر به وصال او رسد

پشه کسی ندید کو صید کند عقاب را


چون مه مهربان من تاب دهد نغوله را

در خم عقربش نگر زهره‌ی شب نقاب را


خواجو اگر ز چشم تو خواب ببرد گو ببر

زانکه ز عشق نرگسش خواب نماند خواب را

نيمازند
16th December 2011, 02:27 PM
افرين به داداش مهدي عزيز هركجا شعر وشاعري باشه نفر اول.

همراه دل
16th December 2011, 06:30 PM
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا

راستی را چه بلائیست که بالاست ترا

تا چه دیدست ز من دیده که هردم گوید

کاین همه آب رخ از رهگذر ماست ترا


ایکه بر گوشه‌ی چشمم زده‌ئی خیمه ز موج

مشو ایمن که وطن بر لب دریاست ترا


پیش لعلت که از او آب گهر میریزد

وصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست ترا


این چه سحرست که در چشم خوشت میبینم

وین چه شورست که در لعل شکر خاست ترا


دل دیوانه چه جائیست که باشد جایت

بر سر و چشمم اگر جای کنی جاست ترا


جان بخواه از من بیدل که روانت بدهم

بجز از جان ز من آخر چه تمناست ترا


ایدل ار راستی از زلف سیاهش طلبی

همه گویند مگر علت سوداست ترا


در رخ شمعی خواجو چو نظر کرد طبیب

گفت شد روشنم این لحظه که صفر است ترا

همراه دل
16th December 2011, 06:30 PM
آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را

و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را

پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست

در گوش من مجال نماندست پند را


چون از کمند عشق امید خلاص نیست

رغبت بود بکشته شدن پای بند را


آنرا که زور پنجه‌ی زور آوری نماند

شرطست کاحتمال کند زورمند را


گر پند میدهندم و گر بند مینهند

ما دست داده‌ایم بهر حال بند را


نگریزد از کمند تو وحشی که گاه صید

راحت رسد ز بند تو سر در کمند را


برکشته زندگی دگر از سر شود پدید

گر بر قتیل عشق برانی سمند را


هر چند کز تو ضربت خنجر گزند نیست

عاشق باختیار پذیرد گزند را


خواجو چو نیست زانکه ستم می کند شکیب

هم چاره احتمال بود مستمند را

همراه دل
16th December 2011, 06:31 PM
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را

ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را

زنده‌ی جاوید گردد کشته شمشیر عشق

زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را


جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی

تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را


گرنه در هر جوهری از عشق بودی شمه‌ئی

کی کشش بودی به آهن سنگ مقناطیس را


همچو خورشید ار برآید ماه بی مهرم ببام

مهر بفزاید ز ماه طلعتش برجیس را


دامن محمل براندازی مه محمل نشین

یا بگو با ساربان تا بازدارد عیس را


چون بتلبیسم بدام آوردی اکنون چاره نیست

بگذر از تزویر و بگذار ای پسر تلبیس را


تا نپنداری که گویم لاله چون رخسار تست

کی به گل نسبت کند رامین جمال ویس را


خواجو ار در بزم خوبان از می یاقوت رنگ

کاس را خواهی که پر باشد تهی کن کیس را

همراه دل
16th December 2011, 06:49 PM
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را

جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن

درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را


عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده

الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را


ساقی می چون زنگ ده کائینه‌ی جان منست

باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را


پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می

کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را


آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد

مطرف گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را


فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد

گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را


آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است

سر پنجه‌ی شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را


خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل

گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را


خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن

باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را


گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب

ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را

همراه دل
16th December 2011, 06:54 PM
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آنکه ز نظاره‌ی رویت همه شب

در مه چارده تا روز نظر بود مرا


یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

افق دیده پر از شعله‌ی خور بود مرا


یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا


یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

دیده پر شعشعه‌ی شمس و قمر بود مرا


یاد باد آنکه گرم زهره‌ی گفتار نبود

آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا


یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم

بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا


یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع

وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا


یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا

همراه دل
16th December 2011, 06:55 PM
آتش اندر آب هرگز دیده‌ئی

عنبر اندر تاب هرگز دیده‌ئی

چون دهان بر لعل شورانگیز او

پسته و عناب هرگز دیده‌ئی


شد نقاب عارضش زلف سیاه

شام بر مهتاب هرگز دیده‌ئی


سنبل پرتاب هرگز چیده‌ئی

نرگس پرخواب هرگز دیده‌ئی


نرگسش در طاق ابرو خفته است

مست در محراب هرگز دیده‌ئی


شد دلم مستغرق دریای عشق

ذره در غرقاب هرگز دیده‌ئی


در غمش خواجو چو چشم خونفشان

چشمه‌ی خوناب هرگز دیده‌ئی

همراه دل
16th December 2011, 06:58 PM
دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی

گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین

ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی


گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم

کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی


روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم

شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی


دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود

کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌ئی


آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست

زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌ئی


هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست

هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌ئی


دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر

یا بافسونی رود بر باد یا افسانه‌ئی


حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست

در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌ئی

همراه دل
16th December 2011, 06:59 PM
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

می پرستانیم در ده باده‌ی گلفام را


زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست

پس نشاید عیبت کردن رند درد آشام را


احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست

هر که از اول تصور میکند فرجام را


من ببوی دانه‌ی خالش بدام افتاده‌ام

گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را


هر که او را ذره‌ئی با ماهرویان مهر نیست

بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را


شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق

چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را


گر بدینسان بر در بتخانه‌ی چین بگذرد

بت‌پرستان پیش رویش ب***ند اصنام را


بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک

هم بلطف عام او امید باشد عام را


چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست

حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را

همراه دل
16th December 2011, 07:00 PM
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

وین جامه‌ی نیلی ز من بستان و در ده جام را


چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ئی

در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را


خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

گر پخته‌ئی خامی مکن وان پخته در ده خام را


در حلقه‌ی دردی کشان بخرام و گیسو برفشان

در حلقه‌ی زنجیر بین شیران خون‌آشام را


چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته‌ام

آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را


یک راه در دیر مغان برقع براندازی صنم

تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را


گر در کمندم میکشی شکرانه را جان میدهم

کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را

همراه دل
16th December 2011, 07:00 PM
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا


اگرم زار کشی میکشی و بیزار مشو

زاریم بین و ازین بیش میازار مرا


چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش

دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا


بی گل روی تو بس خار که در پای منست

کیست کز پای برون آورد این خار مرا


برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی

نکشد گوشه‌ی خاطر سوی گلزار مرا


هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد

گو طلب کن بدر خانه‌ی خمار مرا


تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی

مست وآشفته برآرید ببازار مرا


چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گوئی

دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا


ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو

خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا

همراه دل
16th December 2011, 07:02 PM
میرود آب رخ از باده‌ی گلرنگ مرا

میزند راه خرد زمزمه‌ی چنگ مرا


دلق از رق به می لعل گرو خواهم کرد

که می لعل برون آورد از رنگ مرا


من که بر سنگ زدم شیشه‌ی تقوی و ورع

محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ مرا


مستم از کوی خرابات ببازار برید

تا همه خلق ببینند بدین رنگ مرا


نام و ننگ ار برود در طلبش باکی نیست

من که بدنام جهانم چه غم از ننگ مرا


ای رخت آینه‌ی جان می چون زنگ بیار

تا ز آئینه‌ی خاطر ببرد زنگ مرا


مطرب آهنگ چنین تیز چه گیری که کند

جان شیرین بلب لعل تو آهنگ مرا


نشد از گوش دلم زمزمه‌ی نغمه‌ی چنگ

تا عنان دل شیدا بشد از چنگ مرا


چون تو در خاطر خواجو بزدی کوس نزول

دو جهان خیمه برون زد ز دل تنگ مرا

همراه دل
16th December 2011, 07:03 PM
کجا خبر بود از حال ما حبیبانرا

که از مرض نبود آگهی طبیبانرا


گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند

معینست که سوداست عندلیبانرا


ز خوان مرحمت آنها که می‌دهند نصیب

به تیغ کین ز چه رانند بی نصیبان را


اگر ز خاک محبان غبار برخیزد

مؤآخذت نکند هیچکس حبیبان را


گذشت محمل و ما در خروش و ناله ولیک

چه التفات ببانگ جرس نجیبان را


گهی که عاشق و معشوق را وصال بود

گمان مبر که بود آگهی رقیبان را


میان لیلی و مجنون نه آن مواصلتست

که اطلاع برآن اوفتد لبیبانرا


عجب نباشد اگر در ادای خطبه‌ی عشق

مفارقت کند از تن روان خطیبانرا


غریب نبود اگر یار آشنا خواجو

مراد خویش مهیا کند غریبانرا

همراه دل
16th December 2011, 07:05 PM
بگوئید ای رفیقان ساربان را

که امشب باز دارد کاروان را


چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل

زغلغل بلبل فریاد خوان را


اگر زین پیش جان میپروریدم

کنون بدرود خواهم کرد جان را


بدار ای ساربان محمل که از دور

ببینم آن مه نامهربان را


دمی بر چشمه‌ی چشمم فرود آی

کنون فرصت شمار آب روان را


گر آن جان جهان را باز بینم

فدای او کنم جان و جهان را


چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم

نهم پی بر پی آن ابرو کمان را


شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه

بشکر خنده بگشاید دهان را


چو روی دوستان باغست و بستان

بروی دوستان بین بوستان را


چو می‌دانی که دورانرا بقا نیست

غنیمت دان حضور دوستان را

همراه دل
16th December 2011, 11:48 PM
ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا

کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا


جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم

پشه آن نیست که بازیچه دهد بازانرا


دل چو دادم بتو عقلم ز کجا خواهد ماند

مال کی جمع شود خانه براندازانرا


عندلیبان سحر خوان چو در آواز آیند

می بیارید و بخوانید خوش آوازانرا


پای کوپان چو در آیند بدست افشانی

دست گیرند بیک جرعه سراندازانرا


زیردستان که ندارند بجز باد بدست

هر نفس در قدم افتند سرافرازانرا


با تو خواجو چه شد ار زانکه نظر می‌بازد

دیده نتوان که بدوزند نظر بازان را

همراه دل
16th December 2011, 11:48 PM
شبی که راه هم آه آتش افشان را

ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را


ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش

ز بهر درد فدا کرده است درمان را


مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی

که ما ز چشم بیفکنده‌ایم طوفان را


بقصد جان من آن کس که میکشد شمشیر

نثار خنجر خون‌ریز او کنم جان را


عجب نباشد اگر تشنه‌ی جمال حرم

ز آب دیده لبالب کند بیابان را


بعزم کعبه چو محمل برون برد مشتاق

بسوزد از نفس آتشین مغیلان را


نوباد پای زمین کوب را بجلوه درآر

که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را


مگو بگوی که سرگشته از چه میگردی

اگر چنانکه ندانی بپرس چوگان را


مکن ملامت خاجو که از گل صد برگ

مجال صبر نباشد هزار دستان را

همراه دل
16th December 2011, 11:50 PM
اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا

بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدانرا


مکن عیب تهی دستان که در بازار سرمستان

گدا باشد که بفروشد بجامی ملک سلطانرا


چرا از کعبه برگردم که گر خاری بود در ره

برآرم آه و در یکدم بسوزانم مغیلانرا


اگرهمچون خضر خواهی که دایم زنده‌دل باشی

روان در پای جانان ریز اگر دستت دهد جانرا


بفردوسم مکن دعوت که بی آن حور مه پیکر

کسی کو آدمی باشد نخواهد باغ رضوانرا


ببوی لعل میگونش بظلماتی در افتادم

که گر میرم ز استسقا نجویم آب حیوانرا


چمن پیرا اگر چشمش برآنسرو دوان افتد

دگر بر چشمه ننشاند ز خجلت سرو بستانرا


مگر باد سحرگاهی هواداری کند ور نی

نسیم یوسف مصری که آرد پیر کنعانرا


چو مستان حرم خواجو جمال کعبه یاد آرد

ز آب چشم خون‌افشان کند دریا بیابانرا

همراه دل
16th December 2011, 11:52 PM
چو در گره فکنی آن کمند پر چین را

چوتاب طره به هم بر زنی همه چین را


بانتظار خیال تو هر شبی تا روز

گشوده‌ام در مقصوره‌ی جهان‌بین را


کجا تو صید من خسته دل شوی هیهات

مگس چگونه تواند گرفت ***** را


چو روی دوست بود گو بهار و لاله مروی

چه حاجتست به گل بزم ویس و رامین را


غنیمتی شمرید ای برادران عزیز

ببوی یوسف گمگشته ابن یامین را


به شعله‌ئی دم آتشفشان بر افروزم

چراغ مجلس ناهید و شمع پروین را


اگر ز غصه بمیرند بلبلان چمن

چه غم شقایق سیراب و برگ نسرین را


بحال زار جگر خستگان بازاری

چه التفات بود حضرت سلاطین را


روا مدار که سلطان ندیده هیچ گناه

ز خیل خانه براند گدای مسکین را


مرا بتیغ چه حاجت که جان برافشانم

گهی که بنگرم آن ساعد نگارین را


چرا ملامت خواجو کنی که چون فرهاد

بپای دوست در افکند جان شیرین را

همراه دل
16th December 2011, 11:54 PM
آنکه بر هر طرفی منتظرانند او را

ننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را


سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بود

جای آن هست که بر چشم نشانند او را


حیف باشد که چنان روی ببیند هرکس

زانک کوته‌نظران قدر ندانند او را


هست مقصود دلم زان لب شیرین شکری

بود آیا که بمقصود رسانند او را


راز عشاق چو از اشک نماند پنهان

فرض عینست که از دیده برانند او را


هر که جان در قدمش بازد و قدری داند

اهل دل عاشق جانباز نخوانند او را


خواجو ار تشنه بمیرد بجز از مردم چشم

آبی این طایفه برلب نچکانند او را

همراه دل
16th December 2011, 11:57 PM
رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را

مهرماش چندان نیست ماه نیمروزی را


روی پر نگارش بین چشم پرخمارش بین

لعل آبدارش بین ماه نیمروزی را


آن مهست یار رخسار شکرست یا گفتار

عارضست یا گلزار ماه نیمروزی را


جعد مشکبارش گیر زلف تابدارش گیر

خیز و در کنارش گیر ماه نیمروزی را


لعبت بری پیکر و آفتاب شب زیور

گر ندیده‌ئی بنگر ماه نیمروزی را


موسم سحر شد خیز باده در صراحی ریز

در کمند زلف آویز ماه نیمروزی را


می به می پرستان آر باده سوی مستان آر

خیز و در شبستان آر ماه نیمروزی را


یار جز جفاجو نیست گو مکن که نیکونیست

هیچ مهر خواجو نیست ماه نیمروزی را

همراه دل
16th December 2011, 11:58 PM
بده آن راح روان پرور ریحانی را

که به کاشانه کشیم آن بت روحانی را


من بدیوانگی ار فاش شدم معذورم

کان پری صید کند دیو سلیمانی را


سر به پای فرسش در فکنم همچون گوی

چون برین در کشد آن ابلق چوگانی را


برو ای خواجه اگر زانکه بصد جان عزیز

میفروشند بخر یوسف کنعانی را


گر تو انکار کنی مستی ما را چه عجب

کافران کفر شمارند مسلمانی را


ابر چشمم چو شود سیل فشان از لاله

کوه در دوش کشد جامه‌ی بارانی را


کام درویش جزین نیست که بر وفق مراد

باز بیند علم دولت سلطانی را


چشم خواجو چو سر طبله‌ی در بگشاید

از حیا آب کند گوهر عمانی را


دل این سوخته بربود و بدربان گوید

که بران از درم آن شاعر کرمانی را

همراه دل
17th December 2011, 12:04 AM
خرقه رهن خانه‌ی خمار دارد پیر ما

ای همه رندان مرید پیر ساغر گیر ما


گر شدیم از باده بدنام جهان تدبیر چیست

همچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما


سرو را باشد سماع از ناله‌ی دلسوز مرغ

مرغ را باشد صداع از ناله‌ی شبگیر ما


داوری پیش که شاید برد اگر بی موجبی

خون درویشان بی طاقت بریزد میر ما


هم مگر لطف تو گردد عذر خواه بندگان

ورنه معلومست کز حد میرود تقصیر ما


صید آن آهوی روبه باز صیاد توئیم

ما شکار افتاده و شیر فلک نخجیر ما


تا دل دیوانه در زنجیر زلفت بسته‌ایم

ای بسا عاقل که شد دیوانه‌ی زنجیر ما


از خدنگ آه عالم سوز ما غافل مشو

کز کمان نرم زخمش سخت باشد تیر ما


ره مده در خانقه خواجو کسی را کاین نفس

با جوانان عشرتی دارد بخلوت پیر ما

همراه دل
17th December 2011, 12:06 AM
آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شما

میرود آب حیات از چشمه‌ی نوش شما


شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ام

تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما


در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی

همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما


از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد

گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما


ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب

شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما


مردم چشم عقیق افشان لؤلؤ بار من

گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما


حلقه‌ی گوش شما را تا بود مه مشتری

مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما


عیب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس

گر به درویشی رسد بوئی ز سر جوش شما


آب حیوانست یا گفتار خواجو یا شکر

ماه تابانست یا گل یا بناگوش شما

همراه دل
17th December 2011, 12:06 AM
آن تن ماست یا میان شما

وان دل ماست یا دهان شما


اگرآن ابرو است و پیشانی

نکشد هیچکس کمان شما


جز کمر کیست آنکه میگنجد

یک سرموی در میان شما


آب رخ پیش ما کسی دارد

که بود خاک آستان شما


میکند مرغ جان ما پرواز

دمبدم سوی آشیان شما


چه بود گر بما رساند باد

بوئی از طرف بوستان شما


خواب خوش را بخواب میبینم

از غم چشم ناتوان شما


زلف دلبند اگر بر افشانند

برفشانیم جان بجان شما


دل خواجو نگر که چون زده است

چنگ در زلف دلستان شما