TomCat
8th July 2008, 06:47 PM
مقدمه:
انقلاب اسلامى از جمله رخدادهايى است كه به دلايل عمق اثراتى كه بر تحولات تاريخى ايران، دنياى اسلام و ساير نقاط جهان گذاشته است نميتوان در مورد آن سكوت كرد و از پرداختن به آن طفره رفت. براى داورى منصفانه پيرامون عظمت اين انقلاب بايد همهى جوانب و زواياى آن انگيزهها و آرمانها و جانفشانيهايى كه براى پيروزى انقلاب به وقوع پيوست دقيقاً شناسايى كرد تا از عهدهى تحليل و تبيين انقلاب اسلامى بر آمد.
تبيين انقلاب اسلامى بدون مراجعه به عمق رخدادهايى كه به وقوع پيوست ممكن نيست. عمق انقلاب اسلامى را نميتوان تنها با مراجعه به وقايع به جانفشانيها، آرمانها و انگيزهها و شعارهاى چند شهر بزرگ به دست آورد. همانطورى كه امام عظيمالشأن انقلاب اسلامى فرمودند، انقلاب اسلامى انقلاب مردمى بود. انقلاب طبقه، گروه و قشر خاصى از جامعه نبود تا با تحليل اين گروه و قشر خاص به شناخت آن نائل آييم.
روايتهايى كه در پى خواهد آمد يكى از هزاران روايتهايى است كه نشان ميدهد چگونه اثرات نفس قدسى يك پير روشن ضمير از فرسنگها فاصله جامعهاى را با همهى اركان شهرى و روستاييش دگرگون ميكند. به گونهاى كه حتى شعارها و آرمانهاى سادهترين نوع تجمع سياسى در سنتيترين بافت اين جامعه با پيچيدهترين نوع مشاركت سياسى در مدرنترين بافت اين جامعه همساز ميشود.
يكى از خصلتهاى استثنايى انقلاب اسلامى آن است كه ساخت آرمانها و انگيزهها، خواستهها و شعارهاى آن در دورترين نقطهى ايران در سادهترين نوع زندگى اجتماعى با آرمانها، انگيزهها، خواستهها و شعارهاى آن در پايتخت و شهرهاى بزرگ كه داراى زندگى پيچيدهى شهرى هستند، تفاوت چندانى ندارد، يكسان است. در تاريخ سياسى هيچ انقلاب بزرگ اجتماعى وجود ندارد كه اين چنين آرمانى در آن وجود داشته باشد.
اگر چه روايتهاى حاضر روايتهاى دردمندانهى مردم كشكوئيه به عنوان يكى از دور افتادهترين نقاط ايران از انقلاب اسلامى است اما به جرأت ميتوان گفت كه روايت همهى مردم ايران در همهى نقاط از انقلاب است. با كشكوئيه ميتوان عظمت انقلاب اسلامى را تحليل كرد. همانطورى كه ميتوان عمق خصلت ضد مردمى رژيم شاهنشاهى را نيز تحليل كرد. روايت مردم كشكوئيه از آرمانهاى انقلاب ساده و بيآلايش است. از پيچيدگيهاى لفاظى تحليلگران سياسى به دور است اما روايت انقلابى و سطح تحليل اين مردم از انقلاب اسلامى به مراتب از سطح تحليل نخبگان سياسى عميقتر است. مردم كشكوئيه مانند همهى مردم ايران انقلاب اسلامى را با همهى آرمانهايش درك كردند و بر اساس همين درك عميق بود كه هم در دوران رنج زندان، شكنجه، تبعيد، كتك خوردن، فحش شنيدن، مال و دارايى خود را از دست دادن و بسيارى از مصائب را به جان خريدند و هم در طول حاكميت جمهورى اسلامى با تمام توان از آرمانهاى انقلاب اسلامى دفاع كردند.
ايثار و فداكارى در هر جامعهاى ناشى از احساسات نيست ناشى از شناخت اسلام است. احساسات تا جايى به مددشان ميآيد كه در آن منطق از دست رفتن جان و مال مطرح نباشد. اما آنهايى كه با جان و مال خود بر سر پيمان آرمانهاى خود هستند آنها از شناختى عميق برخوردارند كه با محاسبات مادى و تحليلهاى سطحى نميتوان به اين شناخت دست يافت.
روايت مردم كشكوئيه از انقلاب اسلامي، جمهورى اسلامى و ولايت فقيه چنين روايتى است.
شايد اگر پارهاى از نخبگان سياسى و فكرى اين مملكت به جاى جستجو در ميان نظريههاى كليشهاى تحليل انقلاب اسلامى در سطح متون و رسانهها (كه عمدتاً تحت تأثير روايتهاى غربى است) به عمق جامعهى ايران در شهرهاى دور و نزديك و حتى روستاها رجوع ميكردند، از عهدهى تبيين و درك عظمت انقلاب اسلامى بهتر برميآمدند و شايد اگر كارگزاران نظام جمهورى اسلامى كه به بركت چنين مردمى اكنون در رأس تصميمگيريهاى سياسي، انقلابي، فرهنگى و اجتماعى قرار دارند به آرمانها، خواستهها و انگيزههاى ساده و بيآلايش چنين مردمى نظر ميكردند اوضاع مملكت ما به مراتب بهتر از آنچه كه امروز هست ميبود.
نمى دانيم آيا با خواندن اين روايتها هم كارگزاران حكومت جمهورى اسلامى و هم تحليلگران و نخبگان فكرى و سياسى اين مملكت به خود خواهند آمد يا نه؟! اما يقين داريم كه پاسخ دادن به چنين مردمى در پيشگاه داورى الهى به مراتب سختتر از بيتوجهى به آرمانها، اعتقاد و خواستههاى آنها خواهد بود.
متن گزارشهاى مربوط به واقعهى سال 1357 در منطقهى كشكوئيهى رفسنجان
منطقهى كشكوئيه از توابع شهرستان رفسنجان در محدودهى (20ـ30) كيلومترى اين شهرستان به طرف تهران قرار دارد. اين منطقه به صورت نوارى در سمت چپ جادهى اصلى رفسنجان به تهران قرار گرفته و شغل اكثريت قريب به اتفاق مردم اين سامان از سالها پيش كشاورزى ميباشد. كشاورزان تا حدود بيست سال قبل به كشت گندم و جو و تره بار و پسته و دام پرورى و... مشغول بودند. با وجودى كه محصولات كشاورزى و دامى اين منطقه از مرغوبترين محصولات بوده، اما به دليل كمبود آب و شور شدن آن و مقرون به صرفه نبودن، كشاورزى منطقه به كشت تك محصولى پسته گرايش پيدا كرده است و درآمد سرشار پسته تا چند سال قبل موجب شد تا دانش آموزان توجه چندانى به تحصيلات عاليه نكنند. ولى به دليل تقسيم اراضى و كمبود آب و افت درآمد پسته، اخيراً تمايل به تحصيلات عاليه بيشتر شده است.
مردم منطقه صد در صد شيعهى اثنيعشرى بوده و عموماً متدين و اهل نماز و روزه هستند و درصد قابل توجهى اهل جلسات و وجوهات ميباشند. رعايت اصول اسلامى مورد توجه است. بزهكارى و تظاهر به ارتكاب محرمات و تفرقه و منازعات قومى خانوادگى و سياسى كمتر ديده ميشود.
در سابق 100% مردم مقلد حضرت امام خمينى (ره) بودهاند و الان نيز گرايش به تقليد از مقام معظم رهبرى حضرت آيتالله خامنهاى مورد توجه است. مردم اين منطقه اصولگرا هستند و از گرايش به افكار التقاطى به دورند. همهى اين سوابق مرهون توجه منسجم روحانيت به اين منطقه است.
در حقيقت اين مردم آيينهى روحانيت خود هستند. روحانيتى كه هدف خود را ارشاد مردم و بسط شريعت اسلام و تشيع قرار داده است. كسانى كه شايد در جاهاى ديگر موفقتر بودند ولى بر حسب وظيفه از باب «لينذروا قومهم اذا رجعوا باليهم» به تبليغ در محل خود مشغول شدهاند.
سابقهى روحانيت در اين منطقه به بيش از يكصد سال پيش برميگردد. اولين روحانى كه در اين منطقه به امر مهم تبليغ اشتغال داشته فردى به نام حاج آخوند اصفهانى (محى الدين) معروف به حاج آخوند بود. طبق بيان كسانى كه زمان ايشان را درك كردهاند وى فردى در حد خود با سواد بود. مردمى كه در آن زمان خالى الذهن بودهاند و گرفتارى كمى داشتهاند. بسيارى از مسائل شرعى را از زبان ايشان بيان ميكنند. در آن زمان روحانى هم مانند ساير مردمان بود و در كنار تبليغ و ارشاد مردم به كار ديگر مثل كشاورزى و غيره مشغول بودند. شايد تأثيرات روحانيت در منطقه به دليل توجه اندك به ماديات و... باشد. قبر مرحوم حاج آخوند در محل مسجد بهشت آباد در همين منطقه مشخص است.
دومين روحانى كه در اين منطقه به صورت منظم اجراى برنامه كرده مرحوم حاج شيخ حسنعلى كرباسى است كه مردم محل او را با نامهاى حاج آقا يا حاج آقا كرباسى و شيخ كرباسى ميشناسند. ايشان از حدود سالهاى 1338 به اين منطقه وارد شد. ايشان در اصل اهل نجف آباد اصفهان بودند كه به اين منطقه مسافرت كردهاند. در ابتدا به صورت مجرد در منطقه حضور داشتند. همسر مكرمهى ايشان دربارهى هجرتهاى متوالى حاج آقا چنين ميگويد: «وقتى كه حاج آقا نبود تمام بار زندگى را بايستى تحمل كنم. گاهى اوقات ميشد كه تنها با چند فرزندم كه هنوز در سن طفوليت بودند به سر ميبردم، دراين حين دزد از ديوارخانه بالا ميآمد. من براى اينكه دزد را فرارى دهم حاج آقا را صدا ميزدم كه برخيز مثلاً نماز است يا ببين چه صدايى است ميآيد، تا اينكه دزد فكر كند كه مردى در خانه هست و خانه را ترك كند.»
يكى از مريدان حاج آقا كرباسى ميگويد كه اوايل كه حاج آقا به منطقه آمده بودند منزلى نداشتند و روى آن را هم نداشتند كه بگويند مرا به خانه ببريد. ايشان ميگويد من از اولين ميزبانهاى حاج آقا بودم. يك روز كه مشغول آبيارى باغ بودم، وقت نماز مغرب و عشا شد. من هم به مسجد آمدم و نمازم را خواندم. چون آبيارى باغ تا بعد از نماز هم ادامه داشت زود از مسجد خارج شدم و به سوى باغ رفتم. روز بعد كه شد حاج آقا مرا ديد و گفت ديشب كجا رفتي؟ من گفتم: آبدار بودم و رفتم سر كار خود. وقتى كه سؤال كردم شما كجا مهمان بودى ايشان گفت: ميهمان خدا بودم. بعد معلوم شد كه ايشان شب را در باغى بدون غذا و رختخواب گذرانده است. عبايش بالش و زمين فرشش و آسمان طاقش.
از خدمات ارزندهى ايشان ميتوان موارد زير را نام برد.
1. آشنا ساختن مردم با مسائل اسلامى و معارف ديني.
2. توجه دادن به مردم نسبت به شيوهى صحيح زندگى كردن، غذا خوردن، حرف زدن و...
3. ساختن مساجد با بودجهى مردمي.
4. ساختن راه با همكارى مردم (به صورتى كه خودشان بيل به دست كار كردند).
5. تشويق جوانان و بچههاى آن زمان براى آموختن قرآن و معارف.
6. تشويق مردم به كار و فعاليت، به صورتى كه خودشان هم از همان ابتدا به احداث باغ پسته اقدام كرده و معاش خود را از اين راه ميگذراندند.
7. متحد ساختن مردم به وسيلهى برگزارى جلسات عمومى دورهاى در بين روستاها.
8. سوق دادن مردم به سوى مرجعيت شيعه خصوصاً امام راحل ـ رضوان الله تعالى عليه.
چنانچه تعريف ميكنند (آخوند اصفهاني) كه قبل از ايشان روحانى منطقه بودهاند، بعد از رحلت مرجع جامع شيعيان حضرت آيتالله بروجردى ميگويد: «مردم، من نميدانم پس از اين از كه بايد تقليد كرد، وقتى كه خبر به گوش حاج آقا رسيد.» ايشان ميگويد: «هيچ سردرگمى وجود ندارد مرجع ما حضرت آيتالله العظمى خمينى است. اين در حالى بوده كه رسالهى حضرت امام (ره) ممنوع بود.»
9. برگزارى جشنهاى نيمهى شعبان به صورت منسجم و دورهاى بين روستاهاى مختلف منطقه به مدت 15 شب از اول تا نيمهى شعبان المعظم براى زنده نگه داشتن ياد امام زمان (عج) نويسندهى اين مطالب خود شاهد برگزارى پرشكوه اين مراسم بوده. از يكى دو روز قبل بر حسب نوبت هرجايى ديوارها را با پارچههايى آذينبندى ميكردند.
در حين برگزارى جشن هم گروههاى سرود و مداحان و سخنرانان مبرزى كه دعوت ميشدند به اجراى برنامه ميپرداختند. رژيم شاه به سختى از اين قضيه ناراحت بود و بعضى اوقات هم سعى در به هم زدن جلسه ميكرد.
10. پخش اطلاعيههاى امام (ره) و عكس و پوستر و... در منطقه.
11. تشويق نوجوانان براى تحصيل علوم ديني، ايشان هر كدام از نوجوانان را كه علاقه به روحانى شدن داشتند به قم ميبرد و آنان را به مدارسى معرفى ميكرد و لباسى براى آنها تهيه ميكرد و آنها را زير نظر داشت. ايشان چند گروه را در چند دوره براى طلبه شدن به قم فرستاد.
الف) قبل از پيروزى انقلاب حدود 10 نفر را براى طلبه شدن به قم فرستادند از جمله آقايان اكبر محمدي، على كاظمي، على طالبي، حسين مهدوي، عباس كافي، رضا حسني، عباس صادقيان، غلامرضا عبداللهي، محمد ابوالقاسمى و... كه فعلاً يا در منطقه مشغول خدمتند و يا در مناطق ديگر (ارگانهاى مختلف) مشغول به خدمت هستند.
ب) نسل دوم روحانيت كه پس از پيروزى انقلاب توسط ايشان تشويق به طلبگى شدند كه اكنون به حدود يكصد نفر رسيدهاند.
ج) دوران سكونت دائمى ايشان در تهران و تصدى مديريت مدرسهى جامعهى اميرالمؤمنين واقع در شهر رى تهران بود.
12. دعوت از وعاظ مشهور و انقلابى براى سخنرانى در مناسبتهاى مختلف در منطقه، از قبيل حضرت حجتالاسلام فلسفي، حضرت آيتالله خزعلي، حجتالاسلام درى نجف آبادي، آيتالله شب زنده دار، آيتالله شهيد مفتح، حجتالاسلام شيخ غلامرضا رحيمى و محمد تقى عبدوس و...
توجه به اين فعاليتهاى منسجم موجب ناخشنودى رژيم شاه شده بود و هر از چند گاهى موجبات مزاحمت را فراهم ميآورد و سعى در به هم زدن جلسات ميكرد. خصوصاً كه اطلاعيههاى امام و عكسهاى آن حضرت در اين مجالس پخش ميشد و سخنرانان به گونهاى سياسى صحبت ميكردند و بعضى صريحا اقدامات مختلف داخلى و خارجى رژيم را زير سؤال ميبردند.
اين اقدامات به وسيلهى بعضى از افراد ساواكى و يا فريب خورده به گوش پاسگاه كشكوئيه (احمد آباد) و يا به ژاندارمرى رفسنجان و كرمان ميرسيد.
فردى به نام حسينى كه به خاطر وقايعى كه بعد از اين ميآيد در اين منطقه مشهور است، مسئوليت پاسگاه احمد آباد را به عهده داشت و كم و بيش موجبات مزاحمت نسبت به امور فرهنگى اسلامى و ساير امور را فراهم ميكرد و حالت لجاجتى در خود داشت و اين اعمالش كه با علايق دينى مردم سنخيت نداشت، در نهايت سرش را بر باد داد.
يكى از فرهنگيان منطقه ميگويد: «در دوران بچگى داييم تعداد 40 جلد كتاب را برايم آوردو گفت هر روز به مسجد برو و كتابخانهاى تشكيل بده و كتابها را به بچههايى كه زياد به كتابخانه مراجعه ميكنند به امانت بده اين امر اثر زيادى بر آنها داشت و همهى شهداى دوران جنگ تحميلى منطقه از اعضاى همان كتابخانه هستند.»
ايشان در ادامه ميگويند: «يك روز آقاى حسينى رئيس معدوم پاسگاه احمد آباد به روستاى ما آمد و با پوتين وارد مسجد و كتابخانه شد و گفت چه كسى كتابها را به تو داده؟» گفتم: دايي من، بعد با لگد به كمد كتابخانه زد كه درب آن كج شد و من شروع به گريه كردن كردم و بعد كه مردم آمدند رفت.
بارها شخص نامبرده اقدام به پايين آوردن پرچمهاى جشن و... كرده و آنها را ميسوزاند و يا اينكه سعى در دستگيرى مردم حامى روحانيت ميكرد. همهى اين اعمال كه روى هم جمع شد باعث پروراندن يك آتشفشان در درون تودهها شد تا اينكه در 24 مرداد سال 57 پس از نيمهى شعبان اهالى منطقه و روستاى كشكوئيه در حجت آباد، جشن باشكوهى را تشكيل داده بودند. سخنران جلسه حجتالاسلام حاج شيخ محمد تقى عبدوس بود. ايشان به رسم هميشه سخنان بسيار آتشينى عليه رژيم پهلوى ايراد نمودند. اين سخنرانى موجب ناراحتى مأمورين رژيم پهلوى شد. لذا تصميم گرفتند آقاى عبدوس و تعدادى از روحانيون منطقه را به خاطر فعاليت عليه رژيم دستگير كنند. اين اقدام نقطهى آغاز درگيريهاى انقلاب مردم عليه حكومت شاه و يكى از نقاط عطف حركتهاى انقلابى در منطقهى رفسنجان كرمان شد.
در اينجا تلاش ميكنم براى ثبت در تاريخ و نشان دادن گوشهاى از هزاران رخدادى كه بيانگر عمق فداكاريهاى مردم و عظمت انقلاب اسلامى و عمق تأثير نفوذ امام خمينى و روحانيت در دورترين نقاط اين كشور است، واقعهى مذكور را از زبان شاهدان عينى با همان سادگى بيان و صراحت لهجه و خلوص در گفتار روايت كنيم.
روايت اول
بسمه تعالي، اينجانب حسين غلامرضازاده، فرزند محمد، محل تولد حجت آباد كشكوئيهى رفسنجان، سال تولد 1348، در زمان حدوث اين واقعه در سن ده سالگى بودم. حاج آقا كرباسى روستاى حجت آباد را به عنوان مركز انتخاب نموده بود. چونكه ايشان در اين روستا خانه و باغ داشتند. علاوه بر اين حاج آقا محمود فلاحى قبل و بعد از اين واقعه، ميزبان حاج آقاى كرباسى بودند. ايشان يكى از كشاورزان ساكن حجت آباد هستند كه هنوز هم الحمدلله در قيد حياتند.
در تاريخ 24/4/1357 چند تن از طلاب براى ديدن حاج آقاى كرباسى به حجت آباد ميآيند. حاج محمود فلاحى ميگويد حاج آقا نيستند. در آن سال كشاورزى پربركتى بود و ميوههاى مرغوبى به عمل آمده بود. طلاب به همراهى حاج محمود فلاحى به باغ آقاى فلاحى ميروند، بعد از ساعتى بر ميگردند.
اينجانب براى كارى به سمت پايين ده رفته بودم. طلاب را ديدم كه وارد ده شدند. من مشغول كار بودم كه جمعيت زيادى را در بالاى ده مشاهده كردم. اصلاً دليل اين مسأله را نميدانستم به منزل برگشتم. همين كه در منزل رسيدم صداى شليك تيرى را شنيدم. به خانه رفتم و به خيابان بعدى كه محل اتفاق بود رفتم. همين كه وارد خيابان شدم اولين كسى را كه ديدم دايى خودم بود كه لب جوى ايستاده بود. ايشان قصاب بودند و لباسشان خونى بود (كه بعداً همين لباس را به عنوان تأئيد جرم ايشان حساب كرده بودند و حكم اعدام را برايشان صادر كرده بودند). افراد ديگرى كه در آن روز ديدم و الان در ذهنم مانده اين افراد بودند: خانم شهربانو معروف به كل شهري، شيخ حسين مهدوي، فردى به نام حسينى از وكيل آباد، حسينى زينعلى و.... جمعيت زيادى جمع شده بودند. از كسى سؤال كردم، چه اتفاقى افتاده، يكى گفت: «سربازها ميخواستند طلبهها را دستگير كنند مردم آنها را كتك زدهاند.»
حسينى سوار بر پيكان كار آبى رنگى بود كه تقريباً نو هم بود. حسينى با پيكان به جلوى ساختمان ميدان ضبط پستهى امين آمد. مرحوم زينليان كه از عاملان ارباب ده بود، رو به روى درب ميدان پسته، در آن طرف جوى نشسته بود. حسينى گفت: كجا بروم، محمد زينليان گفت: برو داخل ميدان، حسينى ماشين را داخل برد و پايين آمد تا درب ميدان را ببندد. ولى ديگر فرصت نبود و اجل فرارسيده بود.»
مردم با فشار دادن درب ميدان نگذاشتند در را ببندد، حسينى فرار كرد و سيل مردم وارد ميدان شد و او به داخل دستگاه فرار كرد. مردم او را احاطه كردند و با چوب و سنگ و آجر كار او را يكسره كردند. ميگفتند كه وقتى كه روى زمين افتاده بود، اسلحه را رو به روى مردم گرفته كه يك نفر آجرى را به دست او ميزند و... بعد از چند لحظه مردم پراكنده شدند و من با دو نفر ديگر (على زينليان و سيد مهدى طباطبايي) نزديك رفتيم، دستهاى حسينى از زير انبوه سنگ و چوب پيدا بود. ما سه نفرى مدت زيادى را در ميدان ضبط پسته بوديم. ماشين حسينى واژگون شده بود. ديگر نزديكيهاى ظهر بود. ما سه نفر از محل خارج شديم. همين كه حدود دويست متر دور شديم، صداى ماشينهايى بلند شد. وقتى كه نگاه كرديم ديدم كاميونهاى پر از سرباز با لباس مخصوص و كلاه جنگى و اسلحه در دو رديف بالاى اين كاميونها ايستادهاند و وارد ميدان ضبط پسته شدند. ما دور شديم. من و پسرخالهام سيد مهدى طباطبايى به منزل مادربزرگمان كه در همان نزديكيها بود رفتيم. من از ديوار خانهى مادربزرگم كه متصل به خانهى خودمان بود، بالا رفتم و روى بام خانه رفتم. از آن بالا سربازهاى اسلحه به دستى را ديدم كه روى بام ساختمان بلند ميدان ضبط پسته رفتهاند و مشغول تجسس يا نگهبانى هستند. وقتى كه وارد خانه شديم ديدم مادرم خواب است و الحمدلله از قضيه چيزى نفهميده، چونكه ايشان آن روزها مريض بود.
من فقط به مادرم گفتم دعوايم شده. بعد كم كم مادرم جريان را از همسايهها شنيد. هنوز دستور تجسس خانهها صادر نشده بود.
روستا از مردها خالى شده بود. بزرگترها كه همگى زن بودند نقشهاى ريختند. غروب كه شد ما با سه خانوادهى ديگر از ده خارج شديم و از طريق باغها به منزل مرحوم غلامحسين آخوندى رفتيم و از درب پشت خانهى آنها وارد شديم. آنها شب از ما پذيرايى كردند. صبح زود مرحوم آخوند ما را به حسين آباد كه منزل بستگان ما در آنجا بود و قدرى از محل واقعه دور بود، برد.
ما در خانهى خالهمان بوديم كه خبر آوردند سربازها دارند خانهها را ميگردند. همان روز پدرم كه اصلاً در واقعه حضور نداشت به روستاى حسين آباد آمد. پدرم ميگويد چون برادرش غلامرضا را دستگير كرده بودند، خيال ميكرد به هر كس كه در واقعه نبوده كارى ندارند. آمده بود تا برادرش را آزاد كند. ولى غافل از اينكه مأموران در به در دنبال خود ايشان بودهاند. چونكه او هم مؤذن مسجد بوده و هم از طرفداران آقاى كرباسي. سربازان وارد خانهى خاله شدند و پدرم را كه به پشت بام رفته بود، دستگير كردند و بردند.
بعد از چند روز كه اوضاع آرامتر شد ما به ده برگشتيم. وقتى وارد خانه شديم، خانه را به هم ريخته ديديم. مقدار زيادى از چوبهاى درخت پسته در حيات خانه ريخته بود. اما بعداً فهميديم اين چوبها براى كتك زدن پدرمان بود. همچنين قفل خانه و مغازه شكسته شده بود. مقدار زيادى پول و خوراكى و سيگار كه در مغازه بود به غارت رفته بود كه تمام وقايع را پدرم در نوشتههاى خود آورده است.
بعد از چند وقت اجازهى ملاقات با زندانيان را به ما دادند. در اوقات ملاقات مرحوم پدر بزرگم حاج عباس طالبى زنها را همراهى ميكرد تا رفسنجان و از آنجا با مينى بوس به كرمان ميرفتيم و به ميدان باغ ميرفتيم و از آنجا براى ملاقات به زندان ميرفتيم.
و خلاصه اينكه در اين مدت بر اساس بازجوييها و مدارك جمعآورى شده توسط مأموران حكم اعدام را براى تعدادى از زندانيان صادر كرده بودند و با پيروزى انقلاب آنها آزاد شدند و مردم استقبال خوبى از آنها به عمل آوردند. «والسلام عليكم و رحمتالله و بركاته.»
روايت دوم
بسمه تعالي، اينجانب حاج ميرزا محمود فلاحي، فرزند مرحوم حسينعلي، شمارهي شناسنامه 299، متولد سال 1304، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
جريان جشنهاى نيمهى شعبان كه به توسط حاج آقا كرباسى هر سال برگزار ميشد.
سال 1357 آقاى عبدوس ـ محمدتقى عبدوس ـ را دعوت كرد براى جشنها، اولين بار بود كه ايشان كارها و جنايتهاى شاه را به مردم ميگفت و كم كم به گوش مأموران دولت رسيد. در نتيجه مأموران تصميم گرفتند كه آقاى عبدوس و مرحوم حاج آقا كرباسى را دستگير كنند. در شب جشن شريف آباد مأموران ريختند توى باغهاى پسته تا اينكه پس از اتمام جلسه آقاى كرباسى و آقاى عبدوس را دستگير كنند. مردم با اطلاع شدند، چند نفر ماندند بعد از جلسهى حاج آقا و آقاى عبدوس با 20 ماشين در شريف آباد با مردم حركت كردند و در بين راه من به حاج آقا گفتم، اگر شما به حجت آباد بياييد، چونكه در خانهى من هستيد، شب ميآيند شما را دستگير ميكنند. آنها را در حسين آباد پياده كرديم، ماشينها آمدند تا درب خانهى ما و برگشتند. صبح شد چند نفر از طلبهها از قبيل عباس كافي، حسين مهدوي، شيخ على كاظمي... نادعلى نسب و يك نفر كه از اهل كرمان بود، اسمش يادم نيست و او هم طلبه بود. صبح آمدند در خانهى ما گفتند خبرى از حاج آقا شده يا نه؟ چون خبرى نشده بود، من با طلبهها رفتيم توى صحرا، تماشاى ميوهها چون آن سال ميوه زياد شده بود و تماشايى بود. بعد با چهار موتور كه با هم دو پشته سوار بوديم، طلبهها و حسين نورى برابر خيابان كه رسيديم من ديدم كه مأموران دولت بالاى ده ايستادهاند. من به طلبهها گفتم بيايد برگرديم. گفتند كارى به ما ندارند. به سربازان خبر داده بودند كه طلبهها از پايين ده دارند ميآيند. ما آمديم به خانه و رسيديم به هم كه به ما گفتند: ستون يك بايستيد. حسينى آمد و آنجا نظارت ميكرد و يكى يكى ما را معرفى ميكرد. كه يك سرهنگ كه رئيس سربازان بود از همان اول از طلبهها ميپرسد كه شما چه كار ميكنيد اينجا؟ طلبهها جواب ميدادند: ما آمديم براى ميهمانى و ناگهان يك سيلى تا آنجا كه قدرت داشت به صورت آنها ميكوبيد و به سربازان ميگفت: اينها را توى ماشين بيندازيد. تا اينكه نوبت به من رسيد. به من گفت: فلاحى تو اينجا چه كار ميكني؟ گفتم: خانهام اينجاست. رو كرد به حسيني، آيا راست ميگويد يا دروغ، حسينى گفت راست ميگويند و به من گفت برو خانه و بعد از من شيخ على كاظمى بود به ايشان گفت تو اينجا چه كار ميكني؟ او گفت من خانهى پدر زنم هستم. رو به حسينى كرد و گفت راست ميگويد، او گفت بله، داماد ايشان است و گفت تو هم برو، تا آمد بيايد داخل خانه
، حسينى به او گفت اين هم طلبه است، گفت برگرد و از ايشان پرسيد كرباسى يا عبدوس كجا هستند؟ گفت نميدانم. گفتند كه منزل ايشان (آخوندها) در منزل فلاحى است، چطور نميداني. ايشان گفت كه حاج آقا خانه دارد و در خانهى خودش است. شيخ على را برداشتند و رفتند در خانهى آقاى كرباسى ولى كسى در خانه نبود و ايشان را با يك سيلى محكمى كه به صورتش زدند سوار بر ماشين كردند. من ديدم كه الان طلبهها را ميبرند و كسى در خيابان پيدا نبود. من به خودم بچهها گفتم برويد جلوى ماشين پاسگاه را بگيريد. فرياد زديم كه طلبهها را گرفتند تا كه صداى بچهها بلند شد ديدم از بالاى ده جمعيت سرازير شد كه اولين نفر مرحوم حاج محمد جعفر كريمى رسيد و به من گفت آخوندها كجا هستند؟ گفتم طلبهها را گرفتند و توى ماشين هستند و او در ماشين را باز كرد و طلبهها را پياده كرد و آنها فرار كردند و با الله اكبر به طرف ما آمدند و شخصى به نام حاج غلامرضا غلامرضازاده در بلندگوى مسجد اعلام كرد كه برسيد، آخوندها را بردند. تعداد زيادى از مردم رسيدند يادم هست براى اولين بار اكبر كاظمى يك ميله بر دوش داشت و از راه رسيد. سرهنگ، گفت اين چه چيزى است كه در دست گرفتهاي؟ او گفت تو چه در دست گرفتهاي؟ او گفت اسلحه، آقاى حاج كاظمي، ميله را محكم بر بازوى سرهنگ زد و گفت من هم اين اسلحهام است. تا كه رو به سربازان كرد، محمد على غلامرضايى يك آجر در دست داشت زد به شانهى آن سرهنگ درگيرى آغاز شد.تير هوايى زدند و با مردم درگير شدند. همان اول 2 يا 3 نفر با سرنيزهى سربازان زخمى شدند. از جمله (حاج غلامرضا زينلي، حسين كاظمى و عليرضا منگلي) مردم اسلحههاى آنها را گرفتند و سربازان فرار كردند. حسينى كه ديد مردم مقاومت ميكنند با ماشين فرار كرد تا ميدان ضبط پستهى آقاى امين. محمد زينليان به حسينى گفته بود كه اگر ميخواهى زنده بمانى برو در ميدان كه مردم ريختند به ميدان ضبط پسته و با سنگ و آجر او را كشتند و سربازان با آن سرهنگ فرار كردند.
آن روز گذشت و روز بعد سربازان وارد ده حجت آباد شدند و كسى نبود، آمدند در خانهى ما. درها بسته بود. با لگد درها را باز كردند و آمدند داخل خانه و مردها كه چند نفر داخل خانه بودند موفق به فرار شدند. من كه پير بودم نتوانستم همراه آنها از ديوار بپرم. همانجا داخل باغچه رفتم بالاى درخت پسته كه مأموران زنها را گرفتند ببرند پاسگاه كه يك كشيده زدند به صورت پسر احمد فلاحي، مادر بزرگش (مرحوم زهرا درويشي) گفت چرا ميزنيد؟ سربازان ايشان را نيز زدند و آنها را بردند در ميدان كه ببرند پاسگاه. بعد كه آمدند اينها را رها كنند، محمد عينالله (رفيعي) گفته بود، همه كاره همينها بودند. ببريدشان تا آخوندها را نشان دهند. اينها را بردند پاسگاه كه من 3 روز در همين درخت پسته روزها پنهان ميشدم و شبها ميآمدم داخل خانه، چون سربازان شبها از ترس داخل ده نميشدند. صبح كه ميشد سربازان وارد ده ميشدند و هر كس را كه ميديدند، دستگير ميكردند و تعدادى را دستگير كردند و بردند زندان و من پس از سه روز ماندن در داخل خانه شب سوم بود كه محمد پسرم رانندهى ماشين امين بود در ده انار، آخر شب با حاج آقا احمد وافى آمدند. به من گفتند كه اگر تو را دستگير كنند، تو را ميكشند، پس بهتر آن است كه بياييد با هم برويم. من گفتم: چونكه جزوههاى امام (ره) و نوارهاى امام (ره) و كتابهاى ايشان و نوار سخنرانيهاى آقاى عبدوس همهى آنها را در منزل قايم كردهام. اگر اينها را جمعآورى ميكنيد كه ببريم، من همراه شما ميآيم.
بعضى از اين چيزها را برده بودند صحرا زير خرمن بيده (علفهاى خشك يونجه) قايم كرده بودند. نوارها را در گودال باغچه زير خاك كرده بودم. شب اينها را جمعآورى كرديم در داخل گونى ريختيم و بستيم زير ماشين و رفتيم حسين آباد انار.
صبح آن روز گفتند كه مأموران دولت آمدهاند حسين آباد انار، حجت آباديها را دستگير كنند، چند تا از كاظميها آنجا بودند. آنها را گرفتند و بردند.
شب هنگام پسر دختر داييم مرا سوار بر موتور كرد و تا چند فرسنگى انار برد و آنجا پياده شدم و در آن بيابان تا صبح صبر كردم و صبح آمدم كنار جادهى اصلى ديدم چند تا از ماشينهاى دولتى كه (نو) هستند به طرف تهران در حال حركت هستند. ماشينهاى ديگر كه از جريان با اطلاع بودند هيچ كس را سوار نميكردند. اما اين ماشينهاى دولتى اطلاعى از اين جريان نداشتند. دست بالا كردم و نگه داشتند و گفتم من شخصى چوپان هستم و آذوقه كم كردهام و ميخواهم بروم شهر. مرا ببريد. سوار ماشين شدم و رسيدم به يزد. آنجا پياده شدم. رفتم منزل حاج آقاى شهيد صدوقي. جريان را به ايشان گفتم كه بچههاى مرا بردهاند پاسگاه و از آنها خبرى ندارم. ايشان فردى به نام استاد محمد اكرمى كه با ما آشنايى كمى داشت، فرستاد كه خانوادهى مرا پيدا كند و به يزد بياورد. ايشان از يزد آمده بود حجت آباد، مأموران او را دستگير كرده و كتك زده بودند و ايشان هم خودش را به بيهوشى زده بود. وى را پشت يكى از اين جلگهايها داده بودند تا او را به پاسگاه ببرند. همين كه مقدارى از راه را آمده بود، به آن شخص گفت كه من هيچ طورم نيست. پس از آن در جستجوى خانوادهى من شد. تا اينكه گفته بودند آنها حسين آباد انار هستند.
ايشان خانوادهى مرا آوردند يزد و پس از آن من خانواده را در يزد گذاشتم به قم رفتم و جريان كه خاموش شد، با فرارسيدن ماه رمضان با يك روحانى حجت آباد به روستا برگشتم و جلسههاى ماه مبارك رمضان را شروع كرديم و طولى نكشيد كه انقلاب پيروز شد، ما هم آزاد شديم. «والسلام.»
روايت سوم
بسمه تعالي، اينجانب محمد غلامرضا زاده، فرزند مرحوم غلامعباس، ساكن حجت آباد كشكوئيهى رفسنجان.
خاطرات اينجانب از ماجراى پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد در سال 1357، دوران قبل از پيروزى انقلاب اسلامى به شرح زير است. ما به دستور مرحوم حاج آقا كرباسى هر ساله نيمهي شعبان با گويندگان، جشن باشكوهى ميگرفتيم. در سال اول كه جشن گرفتيم، شهيد دكتر مفتح را دعوت كرديم و در سالهاى بعدى علمايى چون حجت الاسلام حاج آقا جنتى و آقاى شب زنده دار و آقاى خزعلى و آقاى انصارى شيرازى و آقاى درى نجف آباد و ساير گويندگان توانا را دعوت ميكرديم و با مداحيهاى خيلى با شكوه مسجدها را آذينبندى قشنگى كرده و به صورت زيبايى در ميآورديم. اين جشنها اينقدر دلپذير و باشكوه ميشد كه از اطراف رفسنجان، نوق، انار، شهر بابك، يزد و خيلى جاهاى ديگر شركت ميكردند. تا اينكه در سال 1357 آقاى عبدوس سخنران بود و از طرفى هم، نامهها، نوارها و عكسهاى امام خمينى (ره) به مقدار زيادى توى منطقهى جلگه پخش ميشد و در شبهاى جشن، آقاى عبدوس خيلى سخنرانى مفصلى داشت. تمام كارهاى ناشايست شاه و دار و دستهاش را ميگفت و مردم هم تأئيد ميكردند و ميگفتند صحيح است، صحيح است.
ژاندارمرى هر شب ميآمد كه آقاى عبدوس و بقيهى طلاب را دستگير كند، اما جرأت نميكرد و خلاصه رئيس پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد وقتى كه اوضاع را چنين ديد بهانهى زيارت مشهد را پيش گرفت و عازم مشهد شد و معاون او شخصى به نام حسينى كه به خيال خودش رئيس شده بود فشار را زياد كرد تا اينكه روزي، چند نفرى از ژاندارمرى رفسنجان را آورد كه به قول خودش آخوندها را دستگير كند. من در آن روز كه درگيرى شده بود، نبودم. به طورى كه رفقا تعريف كردند، پاسگاه با چندين ماشين و سربازان مسلح و بيسيم و افراد نظامى ديگرى آمده بودند در حجت آباد كه كرباسى و عبدوس و ساير طلبهها را دستگير كنند. اما مردم وقتى كه اوضاع را چنين ميبينند با بلندگوى مسجد الله اكبر ميگويند و صداى مردم به اطراف ميرسد عدهاى ميگويند مردم برسيد كه آخوندها را دستگير كردهاند و مردم كه هميشه آماده بودند، فوراً از اطراف خود را ميرسانند و درگيرى شروع ميشود. ژاندارمها با تيرهاى هوايى و زمينى كه بر خاك ميخورده و مردم با چوب و سنگ درگير ميشوند. ژاندارمها طاقت نميآورند، فرار ميكنند حسينى كه تازه رئيس شده بود همانجا ميماند و مردم دور اين بدبخت را ميگيرند و با سنگ و چوب او را ميكشند.
وقتى كه خبر به كرباسى ميرسد، دستور ميدهد كه فرار كنيد كه الان نيروهاى ژاندارمرى ميآيند و هر كه را ببيند دستگير ميكنند. خلاصه مردم ده را ترك ميكنند و زن و بچهها هم از ده بيرون ميروند.
اينجانب كه در آن روز با پسرم شهيد على غلامرضازاده و مرحوم ميرزا نوروزى در عباس آباد كار ميكرديم. ديدم كه مردم وحشت زده آمدند در آنجا گفتم چه خبراست، گفتند امروز در حجت آباد با ژاندارمها درگيرى پيش آمده و معاون پاسگاه كشته شده است. حالا دستور رسيده كه ده را ترك كنيم و چون من ناچار بودم كه به ده برگردم، با پسرم به ده برگشتيم. وقتى كه به گيتى آباد رسيدم ديدم ماشينهاى ارتشى به طرف حجت آباد ميروند. من و پسرم رفتيم به خانهى مادرم در گيتى آباد، على آنجا ماند و من موتورم را آنجا گذاشتم و شب پياده از راه پشتى ده گيتى آباد رفتم. ديدم كه هيچ كس در خانه نيست زن و بچهام رفته بودند حسين آباد در خانهى خواهرشان. من رفتم در خانهى همسايه ببينم چه شده، همسايه گفت حواست باشد كه اگر تو را بگيرند به شدت كتك ميزنند. همسايه پيرزن و پيرمردى به نام مرحوم محمد حسنى بود، چون خيلى پير بود چندان كارى با او نداشتند. گر چه او را هم گرفته بودند و حرفهاى زشت به او زدند. خلاصه شب را در باغها به صبح رساندم ولى چون برادرم غلامرضا را روز قبل دستگير كرده بودند و من ناراحت بودم، خوابم نبرد و روز هم كار كرده بودم خيلى خسته بودم و از طرفى كليد خانه را خانواده همراه خود برده بودند. رفتم حسين آباد كه كليد را بگيرم همانجا خوابم برد چشمم به هم رسيد و نرسيده بود كه ژاندارمها ريختند توى خانه. چون من در منزل باجناقم بودم او رفته بود كه هندوانه بخرد براى مهمانها. وقتى كه سربازان را در كوچه ديده بود، فرار را بر قرار ترجيح داده و سربازان به دنبال او به خانه آمدند و من هم كه راه به جايى نميبردم به طرف خانه حركت كردم. لذا از آنجايى كه قسمت ما بود گرفتار شوم زنى هم به دنبال من آمد روى بام و راست ايستاد. هر چه گفتم برو پايين گوش به حرفم نداد تا اينكه سربازان او را ديدند. آمدند بالاى بام و من آنجا نشسته بودم و سرباز تفنگ را روى دست كرد و گفت فرار ميكني!ها! من گفتم فرار نكردم. خلاصه دست روى ماشه و با نهيب به من جلو آمد و من هم به ناچار جلو افتادم. ناگفته نماند كسى حريف من نبود كه مرا همراه ببرد ولى چون من در درگيرى نبودم، فكر ميكردم با من كارى ندارند و اما نگو كه آنها دنبال قاتل نبودند بلكه دنبال من و امثال من بودند. همين كه چند قدمى از خانه دور شديم، رسيديم به سربازى به نام گرگ آبادي. تا او چشمش به من
افتاد گفت: فرد اصلى را دستگير كرديم. اين سرباز در سالهاى قبل و همان سال از پاسگاه ميآمد در مسجد و ميگفت: من مؤذن مسجد مهديهى حاج آقا كافى هستم. نوحه ميگفت و سينه ميزد. خيلى گرم، ما خيال ميكرديم كه اين سرباز به راستى مسلمان واقعى است. ولى او جاسوس بود. خود را جا زده بود و تمام كارهاى ما را زير نظر داشت و از فعاليت من با خبر بود و همه را ميشناخت. وقتى كه مرا اسير ديد، آن سرباز فورى ريسمانى از جيب بيرون آورد و دستهاى مرا از پشت بست. فهميدم كه ديگر اوضاع از چه قرار است و مرا حركت دادند به طرف پل حسين آباد. ديدم كه خيلى از مردم را گرفته و در آنجا نشاندهاند. همين كه مرا ديدند آقاى گرگ آبادى گفت قاتل اصلى را گرفتيم و در آنجا شخصى به نام محمد رفيعى كه او هم منافقصفت بود و خود را به عنوان سردار هيئتها جا زده بود، ولى جاسوس اطلاعات ساواك بود و ما نميدانستيم و من به خيال اينكه او دوست من است به او گفتم: آقا محمد تو كه ميدانى من در اين حادثه نبودم. همين كه اين حرف از دهان من بيرون رفت، ديدم يك اشارهاى با چشم كرد. اشاره همان و بيچارگى من همان. سربازها و درجه دارها از چهار طرف ريختند روى من و تا آنجايى كه خسته شدند با مشت و لگد حقير را زدند و اينقدر زدند كه من ديگر احساس درد نميكردم و باز پاهايم را به هم بستند و دستهايم كه از عقب بسته بود، به هم بستند و مانند يك بستهبندى مرا با سر توى ماشين انداختند. سرم زير بدنم بود و نميتوانستم بيرون بياورم و آن كسانى كه در ماشين بودند سرم را از زير بدنم بيرون آوردند و درجه دار به مردمى كه همراه من دستگير شده بودند ميگفت: اين قاتل است. آب دهان بيندازيد توى صورتش و بعضى كه خود را باخته بودند، آب دهان ميانداختند. شما فكر كنيد كسى كه دست ندارد لااقل آب دهانها را پاك كند، ديگر چه ميشود.
مرا در آن روز با همين حال بردند به حجت آباد و خيلى اين پست فطرتها فحش ميدادند و ميزدند. ابتدا مرا در حجت آباد پياده كردند، دستهايم بسته بود و پاهايم را باز كردند و من كفش نداشتم با پاى برهنه و اسير دست آنها به طرف خانهام بردند. با فحش و كتك در بين راه به خانه رسيديم ولى درب خانه بسته بود و ميلهى قصابى كه با آن گوسفند پوست ميكردم به ديوار كوبيده بود و ميله را بيرون آوردند و اينقدر به درب منزل كوبيدند و با پا آن قدر به درب كوبيدند تا اينكه قفل درب شكست. آنها جرأت نميكردند از ديوار وارد منزل شوند و خلاصه از درب وارد خانه شدند و همين كه چشمشان به داخل خانه افتاد ديدند كه در و ديوار خانه تمامش شعار و عكس است.
با اينكه من در شبى كه آمده بودم منزل هرچه را كه ميدانستم از نظر آنها جرم است، جمعآورى و پنهان كرده بودم از جمله يك كتاب به نام حكومت اسلامى و حدود70 ـ60 عكس از حضرت امام خمينى (ره) بود چهل و هشت عدد نوار از حضرت امام (ره) در خانه بود كه همان شب پنهان كرده بودم ولى كتابها و نوارهايى كه مال خودم بود را فراموش كرده بودم كه پنهان كنم و يك نوار روى ضبط صوت بود كه آقاى عبدوس در منبر گيتى آباد خوانده بود و من فراموش كرده بودم كه آنها را بردارم. وقتى كه خانهى مرا چنين ديدند، فشار خون نوكران شاه بالا رفت و از كم شانسى بنده، ضبط را روشن كردند و صداى بلند آقاى عبدوس شروع شد. افسرى كه روز قبل كتك خورده بود با عصبانيت، همانطور كه دستهايم بسته بود، مرا خواباندند و پاهايم را بستند به همان ميلهى آهنى و گفت برويد «تركه» بياوريد. آن سربازان خود فروخته از درختهاى پستهى جلوى خانه تعداد زيادى تركه آوردند، به طورى كه بعداً ته ماندههاى تركهها را شمرده بودند، 18 تا تركهى بلند بود. آن افسر دستور داد دو طرف ميلهى آهنى كه پاهاى من را فلك كرده بودند، دو سرباز گرفتند و آن نانجيب آب ته پاهايم ميريخت و تركه ته پاهايم ميزد. آن قدر به جوش آمده بود كه نميفهميد تركهها را به كجا ميزند. هر چوب كه خورد ميشد، چوب ديگرى را بر ميداشت تا اينكه ناگهان چوب به دست يكى از آن دو نفر سرباز كه سر فلك را گرفته بودند، خورد، آن قدر محكم زد كه به محض اينكه سر چوب به دست سرباز خورد، خون با فشار پاشيد اطراف و سرباز با جيغ و داد سر فلك را رها كرد و پاهاى من روى زمين افتاد، باز آن نانجيب آن قدر بر روى بدنم زد كه تا سه ماه بعد تمام بدنم سياه بود به طورى كه در زندان، زندانيها ميگفتند تو يك مرضى داري. گفتم نه اينها جاى چوب است و خلاصه من زير چوبها با دست و پاى بسته جيغ ميكشيدم و او همچنان ميزد. محمد رفيعى منافق داخل سالن خانهام قدم ميزد و ميگفت وقتى كه آن نامرد ميگفت شاه خائن است و تو هم ميگفتى صحيح است، فكر امروز نبودي؟ وقتى كه او اينطور ميگفت، فشار خون آن بندهى شيطان بالا ميرفت و آن قدر با تركه و لگد و مشت به بدن و سر و دهانم ميخورد و زد تا اينكه خودش خسته شد. باز مرا بلند كردند و نميتوانستم روى پاهايم بايستم. دو بازوى مرا گرفتند و هر طور كه بود با پاى برهنه به راهم انداختند. فصل ت
ابستان بود. فقط يك پيراهن به تن داشتم بدون زيرپوش و يك زيرشلوارى بدون شرت. فكر نميكنم اسرائيل هم از اين بيشتر اذيت كند!
هر چه كتاب ونوار و عكس و پوستر و شعر در خانه ديدند، برداشتند و مرا هم به راه انداختند. نگفتم در داخل خانهى ما يك مغازه بود كه مقدارى اجناس و پول در آن بود. من كه در زير شكنجه بودم سربازان قفل مغازه را شكسته و هرچه در آن بود به غارت بردند به طورى كه مغازه به كلى خالى شده بود.
مرا با پاهاى زخمى و ورم كرده بردند به ميدان ضبط پستهى امين، محل قتل حسينى و در آنجا مرا توى ماشين انداختند و همراه ديگران بردند شاه آباد (اماميه) در آنجا در كنار مسجد داخل ماشين مرا به ماشين بستند. فكر ميكردند كه من فرار ميكنم ولى آن قدر كتك خورده بودم كه نفس يك متر جابجايى نداشتم. چه برسد به اينكه فرار كنم!! دهانم آن قدر خونريزى داشت و فكها و لبهايم ديگر قدرت حركت نداشتند. وقتى كه مرا بستند به ماشين، باز دو سرباز نگهبان گذاشتند و رفتند در خانهى محمد رفيعى غذا بخورند و قدرى خربزه براى اين دو سرباز هم آوردند. يكى از آن دو كه دل رحم بود و مثل اينكه حالت مرا درك ميكرد، بريدههاى خلال مانندى از خربزه را به زور به دهان من ميكرد. دو مرتبه اين كار را تكرار كرد. او هم حوصلهاش سرآمد و خربزه را نخورد و پرت كرد بيرون و گفت ببين چه بر سر اين بيچاره آوردهاند در همين حال سرباز ديگرى آمد و گفت به امام خمينى فحش بده، من چيزى نگفتم و دو مرتبه تكرار كرد و نتوانست حرفى از من بشنود، چند فحش به من داد و رفت. يك درجه دار بد صورت را آورد و گفت كه فحش به خمينى نميدهد او هم مرا مجبور به فحاشى كرد ولى چيزى نگفتم. تا اينكه او لجنهاى ته جوى را برداشت و زد به صورتم و چون دستهايم بسته بود، نميتوانستم آنها را از سر و صورت خود پاك كنم. ديگر خودتان فكر كنيد كه با دهان خون آلود و بدن زخمى و چوب خورده و لباسهاى خونى و پاهاى ورم كرده و برهنه چه وضعى دارم.
ما را به پاسگاه احمد آباد بردند، نزديكيهاى غروب بود. با تنى چند از رفقا كه همراه بوديم و با شيطنت رفيعى دستگير شده بوديم، داخل پاسگاه رو به ديوار نشستيم هركس كه از اين نظاميها وارد ميشد، چند تا مشت و لگد به ما ميزد و آن شب را گرسنه و تشنه و به هيچ وجه هم نميگذاشتند بخوابيم و به محض چرت زدن با لگد و مشت ما را بيدار ميكردند و آن شب نگذاشتند كه نماز هم بخوانيم.
صبح روز بعد همچنان غذاى آمادهى ما! كتك از دست سربازان تا حدود نزديكيهاى ظهر بود. مرا بازجويى بردند. از من پرسيد چرا معاون پاسگاه را كشتهاي؟ جواب دادم كه من او را نكشته ام. ادامه دادم آقا به خدا من هيچ اطلاعى ندارم. گفت تو كجا بودي؟ گفتم من در عباس آباد چند كيلومترى ده حجت آباد كار ميكردم. گفت تو مردم را صدا كردي؟ گفتم نه. گفت تو مگر مؤذن مسجد نيستي؟ گفتم چرا، من مؤذن هستم اما آن روز در ده نبودم. گفت اين كتاب و نوارها را براى چه ميخواستي؟ گفتم ميخواستم بخوانم. گفت: تو كه گفتى بيسواد هستي؟ گفتم بله به قدر خواندن و نوشتن ياد دارم. ناراحت شد و چند خط كش روى من زد و اشاره كرد به يك مرد سياه هيكل و آن مرد قوى و بد هيكل مرا گرفت و كوبيد به گوشهى ديوار اطاق. در اطاق بسته بود. آن مرد مزدور كه گويا از نفرات ساواك بود با فشار به سينه و گردن به طورى كه نفس در سينهام تنگ شد و همچنان كه سينه را فشار ميآورد با چكمه هايش آن قدر لگد به پاهايم زد تا كه خسته شد و شروع به زدن مشت زير چانهام كرد، آن قدر زد كه ديگر چيزى نفهميدم. زمانى رسيد كه باز ديدم كنار ميز محاكمه هستم. باز او پرسيد حسينى را تو كشتي؟ گفتم: نه من در دعوا نبودم. هر چه گفت نتوانست از من چيزى كشف كند. چون واقعاً هم در حادثه نبودم. خبر نداشتم. گفت كرباسى را ميشناسي؟ گفتم بله و پرسيد خانهاش كجاست؟ گفتم حجت آباد است. گفت الان كجاست؟ گفتم نميدانم و زمانى ديد كه هرچى ميپرسد چيزى دستگير او نميشود دستور داد دوباره مرا به حياط پاسگاه بردند و در آنجا دو نفر يكى به نام سركار حق شنو، كه ميگفت ميخواهم معاون پاسگاه شوم و ديگرى كه اسم او را نميدانم، اين دو نفر خيلى زياد از حد مرا ميزدند به خصوص آن حق شنو كه دستهايم را قپونى ميبست و مشت به دهانم ميزد و آن قدر ميزد كه هميشه دهانم پر از خون بود. از بس خونريزى دهانم زياد بود، دمادم تشنهام ميشد و آن قدر التماس ميكردم تا اينكه كمى آب به من ميدادند و دو مرتبه روز از نو، روزى از نو و در روز كه كلاً شكنجه ميشدم با هزار التماس فقط دو مرتبه مرا ميبردند كنار جويى كه بيرون از پاسگاه بود و آب ميخوردم و هنگام آب خوردن كه دستهايم از پشت بسته بود و دو زانو زده به طورى كه مرا عقب كشيدند كه سرم در آب فرو نرود و خلاصه به هر شكلى كه بود و دهانى كه خونريزى داشت و آب و خو
ن را خوردم و در هنگام بلند شدن نميتوانستم بلند شوم و خود را پشت انداختم و در بيرون از پاسگاه كنار جوى پاها و دستهايم را چنان محكم با طناب بست و آن قدر طناب را ميكشيد كه جيغم بلند شد و در همان حال پا بر روى سينهام گذاشت و آن قدر فشار داد كه فرياد زدم يا صاحب الزمان (عج) و زير فشار چكمههاى او فرياد ميزدم كه فرد ديگر آمد و گفت چرا اينقدر او را اذيت ميكنى او را كنار كشيد و آن قدر مرا محكم بسته بود نميتوانستم كوچكترين حركتى بكنم و بعد از آن چشمم به چند زن كه از ده حجت آباد به اسارت گرفته بودند و در آن طرف جوى نظارهگر اين جريان بودند، افتاد. پس از آن مرا به داخل پاسگاه آوردند، ديگر كه تشنهام ميشد جرأت نميكردم طلب آب كنم. فصل مرداد بود و هوا خيلى گرم و زمين پاسگاه سيمانى بود و ما هفت نفر بوديم كه ما را روى زمينهاى داخل نشاندند و پشت به يكديگر با طناب به هم بستند و ميگفتند شما جانى هستيد و هنگام بستن يكى آن طرف طناب و ديگرى اين طرف طناب را چنان محكم ميكشيدند كه گويى هيزم بر شتر ميبندند به حالتى طناب را محكم كشيدند كه حالت استفراغ به ما دست داده بود و پس از مدتى نشستن روى زمين سوزان و شكنجههاى روحي، يك درجه دار آمد و گفت بازشان كنيد و اينقدر آنها را اذيت نكنيد و از شانس بد ما من و حسين طالبى را خواستند و گفتند لولهى توالت گير كرده و بايد آن را باز كنيد و با دست در نجاستها خلاصه نتوانستيم لوله را باز كنيم و آن حق شنو ظالم با مشت و لگد بر ما حمله ور شد و با فحاشى بسيار زياد دستهايمان را بست و داخل پاسگاه برد. ساعتى بعد، همهى اسرا را به بيرون پاسگاه بردند و شروع به خواندن نام كسانى كه ميبايست به رفسنجان و كرمان برده شوند، كردند. من و حسين طالبى را كنار هم نشاندند و دست مرا به پاى حسين طالبى بستند. هر زمان كه حاج حسين حركت ميكرد من هم با كمر خميده با او حركت ميكردم. هنگام حركت به رفسنجان همان درجه دار كه در حادثه كتك خورده بود (اين بندهى شيطان) در آخرين لحظات كه من كنار جمعيت به طورى بسته شده بودم كه نميتوانستم كمترين حركتى بكنم و از بس شكنجه و اذيت و گرسنگى و تشنگى كشيده بودم كه ناى در بدن نداشتم، با آن هيكل قوى سر مرا طورى پيچاند كه مهرههاى گردنم آسيب ديد و هنوز هم گرفتار اين آسيب ديدگى هستم. با لگد چنان به پهلوى من كوبيد كه بيهوش شدم، به طورى
كه بعداً همه ميگفتند، ما فكر كرديم كه تو مردهاي! به حمدالله بعد از آن از دست اين ظالمان راحت شديم و تنها پذيرايى آنها از من در اين مدت 2 شبانه روز نان بود كه آن را هم نميتوانستيم بخوريم.
در ژاندارمرى رفسنجان
باز در حياط پاسگاه ما را بستند و رو به ديوار نشاندند و هر كسى كه وارد ميشد، مشت و لگد نثار ما ميكردند و ميرفتند و تا اينكه رئيس ژاندارمرى آمد. خيلى درجه روى شانهاش بود و گفت اينها كه بوزينههايى هستند و رفت. بعد از آن من و حسين طالبى را بردند داخل. ديدم، سربازى درجههايش كنده شده و سر و صورتش زخمى است به او گفت اين دو نفر را روز حادثه ديدهاى يا نه؟ او گفت نه، اينها به چشم آشنا نيستند. هر چه به او گفت خوب نگاه كن شايد همينها باشند، گفتند نه اينها را نديدهام و سپس ماها را بيرون كنار بقيه آوردند و شب را همان جا گرسنه تا صبح نگه داشتند و حتى نميگذاشتند نماز هم بخوانيم.
در هنگ ژاندارمرى كرمان
در آنجا نيز به حالت اسارت ما را روى همان آسفالت سوزان نشاندند و گفتند كه پاهايتان را دراز كنيد و هر كار ميكرديم پاها دراز نميشد، چون پاهايمان ورم كرده بود و زمين هم داغ و سوزان خيلى مشكل بود.
ساعتى بعد سربازى را فرستادند و به ما ميگفت من از كشكوئيه هستم و ما هر چه به او نگاه كرديم او را نشناختيم. او مأمور بود ما را بترساند و ميگفت: پدرتان را در ميآوردند و هر كدام از شما را در سلولهاى ميخ دار آويزان ميكنند، با تلمه بادتان ميكنند و...
در زندان كرمان
فردى به نام سركار عرب كه سنى بود ما را به صف كرد. حدود سى و خوردهاى سال سن داشت. ميگفت بينى نفر اول بايد به ديوار بخورد و بقيه بايد بينيشان به سرنفر جلويى بخورد و در همين حال ايستاده بوديم. سركار عرب گفت من سنى هستم و پيراهن مشكى پوشيده بود و گفت: من دلم مثل پيراهنم سياه است و شروع به زدن كرد و زمانى كه به حسين منگلى رسيد چنان سيلى به او زد كه خون دماغ كرد و خونريزى خيلى زياد بود. وقتى او جريان را اين طور ديد دست از زدن كشيد و حسين را به بيمارستان و ما را به داخل زندان بردند. ما را در راهرو زندان كه محل عبور زندانيان و نگهبانان بود و عرض آن حدود 30/1 بود نگهداشتند خبرى از زير انداز و پتو و رو انداز نبود، از بس خسته و گرسنه بوديم همانجا خوابمان برد و صبح كه بيدار شديم هرچه ساعت و انگشتر به دست ما بود بيرون آورده بودند. خلاصه صبح ما را بردند داخل زندان و خيلى هم ميترسيديم. يك مرتبه صدا زدند كه بياييد و رفتيم آنجا گفتند بنشينيد. ما را روى صندليهاى آهنى نشاندند و حسين طالبى گفت:اى واى كه ميخواهند شكنجه برقى بدهند. من نگاهى به اطراف كردم و گفتم علائمى از شكنجه نيست و همينطور از ترس ميلرزيديم و ناگاه فردى آمد يك ماشين سلمانى در دست داشت، ميخواست سر ما را ماشين كند. در حين ماشين كردن موهاى ما ميگفت ديگر غمتان نباشد ديگر راحت شديد و اين پدر آمرزيده اين مژده را به ما داد و ما از آن لحظه به بعد زندانى شديم و تا مدتها با همان لباسهاى خونى و كثيف و پاى برهنه بوديم. پس از آن اجازهى ملاقاتى دادند كه به ما لباس و كفش آوردند و حمام كرديم و كم كم شكلى پيدا كرديم. ولى خوابگاه ما همان راهرو بود كه زندانيان هنگام عبور خيلى ميبايست دقت كنند كه پا روى دست و پاى ما نگذارند. صبحها قرآن ميخوانديم و زندانيها كه شبها دير ميخوابيدند از صداى قرآن خواندن ما بدشان ميآمد و اعتراض ميكردند. در آنجا خبرى از نماز و قرآن نبود چون اكثر زندانيان دزد، قاتل و هروئينى بودند و براى شكنجهى روحي، ما را داخل آنها آورده بودند. خلاصه يك روز صبح آقاى غلامرضا غلامرضازاده كه در حال قرآن خواندن بود، جناب سروان سرنوشت كه رئيس زندان بود آمد و قرآن را گرفت و مشتى به دهان او زد و گفت: پدرسوختهها مردم را ميكشيد و ميآييد اينجا قرآن ميخوانيد و بنا كرد به مسخره كردن و بعضى كه هم خواب بوديم يك ل
گد نثار كرد و ميگفت: پدر سوختهها خيال ميكنند كه دورهى نقاحتشان را ميگذرانند، ميگفت پدرتان را در ميآورم. تا سه ماه به همين منوال گذشت. بدون خوابگاه بوديم كه پس از آن يكى دو دانه پتو دادند و اين پتوهاى سياه آن قدر بو ميداد و پر از شپش بود كه نميشد آنها را به عنوان رو انداز استفاده كرد و اين كار باعث شد كه لباس و پتوها را بجوشانيم. اين زندان 400 نفره بود كه 800 نفر را در آن جاى داده بودند. پس از آن جمع زيادى افغانى آوردند. وضعيت بدتر شد و همهى زندانيان اعتراض كردند كه اين چه وضعيتى است ولى اين ماجرا زود گذشت و افغانها رفتند. وقتى كه به ملاقات ميآمدند خيلى چيزها براى ما ميآوردند و از هر جهت چيزهاى مورد نياز تأمين بود. با وجود اينها همه با ما دوست شده بودند حتى درجه دارها و كم كم حالت عادى شده بود و هر روز خبر تازهاى به ما ميرسيد كه در فلان شهر راهپيمايى شده و تظاهرات عليه حكومت بالا گرفته است. آقاى متولى كه تقريباً رئيس زندان بود ميگفتند آدم خوبى است و زندانيها به او احترام ميگذاشتند.
آقاى سركار سرنوشت كه قاتل حسين انصارى بود، رئيس زندان بود. همان كسى كه روزهاى اول ميزد و ميگفت چرا قرآن ميخوانيد و روز ديگر آمد گفت به اين همشهريهاى من خوابگاه بدهيد، ملافههاى تميز بدهيد. پس از سه ماه داشتيم كسى ميشديم، نگو اين بندهى شيطان را گويا تعقيب ميكردند كه او را بگيرند و بكشند. گويا سگه از ناتوانى مهربان شده بود، خلاصه به ما اطاق دادند كه 2 متر طول و 5/2 متر عرض داشت و هر طرف آن سه تخت خواب روى هم چيده بودند كه جمعاً 9 نفر در اين اتاق زندگى ميكرديم. وسط اطاق حدوداً 1×5/1 متر باقيمانده بود.
سرگذشت حاج حسن حسنى در زندان به نقل از حاج محمد غلامرضا زاده
روزهاى اول كه زندان بوديم، يك شب حاج حسن حسنى در خواب گفته بود درود بر خميني. نگهبانان فهميده بودند. صبح همان روز حاج حسن را بردند در جاى ديگر و خيلى او را اذيت كرده بودند. يك هفته ما او را نديديم و يك روز گفتند كه حاج حسن را به زنجير كشيدهاند. ديدم كه او را به درگاه غذاخورى آويزان كردهاند و يك پتو بسته بودند به دورش و تمام بدنش را از نوك پا تا مچ دستها با زنجير بسته و دو مچ دست را با همان زنجير به بالاى درگاه بستهاند. ما همه شروع كرديم به گريه كردن. بابا اين بيچاره را كه كشتيد و اينقدر ضعيف شده بود كه به زور نفس ميكشيد. خلاصه با داد و فرياد همه او را پايين آوردند و همچنان بسته بود. قبل از اينكه او را پايين بياورند به او گفته بودند بگو جاويد شاه و او در زنجير آهسته ميگفت جاويد شاه و پس از چند ساعت او را به خوابگاه آوردند. او مدتى ديوانه شده بود دائم ميگفت جاويد شاه و... غذا نميخورد و حرف هيچ كس را گوش نميكرد و هيچ نميفهميد.
در اين دوران خيلى ما را اذيت كردند و شكنجهى روحى ميدادند، فحش به رهبر ميدادند و ما را به زندانى آورده بودند كه تمامش افرادى ناجور و غير عادى بودند و داخل زندان هروئين فروخته ميشد. حمام بدون لنگ و شرت و هيچ حيا و شرمى در كار نبود. حتى در موردى هروئين داخل زندان آورده بودند كه رئيس زندان متوجه شده بود و شخصى به نام يحيى صاحب كفشى كه هروئين داخل پاشنهى آن بود حدوداً نيم كيلو. او را بردند به محل ديگر، زندانيان شورش كردند و با شيشههاى نوشابه روى شكم خود ميكشيدند به طورى كه خون زندان را فراگرفته بود و حالت عجيب و ترسناكى بود. بعد از آن يحيى كه نمايندهى زندانيان بود را آوردند و گفتند ما كارى به او نداريم و همين الان او ميآيد كنار شما. خلاصه خيلى مشكل بود تحمل اين همه مشكلات و سختى و بيگارى در زندان كه مدت پنج ماه به همين حال گذشت و چه گذشتني؟! با جسمى پوك و كج و معوج از زندان آزاد شديم. در آن وقت كه جوان بوديم چندان احساس ناقصى بدن نميكردم. پس از چند سال كمردرد شديدى گرفتم و پس از مراجعه به دكتر و عكس بردارى گفت كه سه تا از مهرههاى بالاى ستون فقرات كج شده است و دكتر گفت كه نبايد كار كنيد در غير اين صورت فلج ميشويد. من كه چارهاى جز كار كردن نداشتم به ناچار كار ميكردم و در حال حاضر هر روز كه ميگذرد ضعيفتر و ناراحتتر هستم، ولى هر چه خدا بخواهد و خداوند داد ما را از ظالمين بگيرد و اميدوارم كه هرگز نگذاريم كه ظالم روى كار بيايد.
روايت چهارم
بسمه تعالي، اينجانب حاج غلامرضا غلامرضازاده، فرزند مرحوم غلامعباس، شمارهى شناسنامه 212، متولد سال 1315، جريان قتل حسينى معاون پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد كه در سال 1357 با تعدادى سرباز و درجه دار وارد روستاى حجت آباد شدند آنها در تعقيب آقاى عبدوس و آقاى كرباسى بودند. آنان را پيدا نكرده و تعدادى از طلبهها كه آن روز در حجت آباد بودند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و مردم كه شبهاى جشن نيمهى شعبان، پاى منبر آقاى عبدوس ميرفتند، گوش به زنگ بودند كه اگر حركتى از طرف رژيم شد از روحانيت دفاع كنند. همين كه نيروهاى پاسگاه رژيم وارد ده شدند مردم نيز پشت سر آنها آمدند، چون مردم خواستند از روحانيت دفاع كنند، با نيروهاى رژيم درگير شدند و آنها تيراندازى ميكردند، مردم هم با آجر و سنگ با آنها به مبارزه برخاستند تا اينكه معاون پاسگاه از صحنه فرار كرد و عدهاى ديگر از روستاهاى اطراف آمدند خيابان را بستند و در نتيجه معاون پاسگاه كشته شد و نيروهاى ديگر چون مقاومت مردم را ديدند فرار كردند. ساعتى بعد نيروى بسيارى وارد منطقه كردند به طورى كه ديگر كسى قدرت در روستا ماندن را نداشت. تمام گاو و گوسفندها از تشنگى و گرسنگى تقريباً نابود شدند.
روز بعد اينجانب را دستگير كردند و هنگام دستگيرى خيلى قنداق تفنگ به من زدند و طورى مرا كتك ميزدند كه مجروح شدم. بعد از آن به پاسگاه بردند و شروع به بازجويى من كردند. ميخواستند از من اقرار بگيرند كه روحانيت كجا هستند. من مقاومت ميكردم دو نفر از نيروهاى رژيم رفتارهاى ناجور انجام دادند. چند مرتبه مرا تهديد كردند و مرا به تير برق بستند و گفتند با تير خفيف تو را ميكشيم تا از اين طريق از من اعتراف بگيرند. من مقاومت ميكردم. سرم را به ديوار سنگى پاسگاه ميزدند و با لگد بر ساق پاهاى من ميزدند و با مشت در شكم من ميكوبيدند. بعد از اينكه نتوانستند با اين شكنجهها و تهديدات چيزى از من دربياورند جريان ادامه يافت تا اينكه نيروهاى رژيم، بيضههاى مرا مالش ميدادند به طورى كه از هوش ميرفتم. بعد از اينكه به هوش ميآمدم ميپرسيدند كه به دستور چه كسى بوده؟ من جواب ميدادم هيچ كس و دو مرتبه مرا ميزدند و ميگفتند تو را ميكشيم. من هم ميگفتم هر كارى ميخواهيد انجام دهيد. من چيزى نديده ام. در روز بيست و چهارم تيرماه 1357 كه هوا خيلى گرم بود و ما را وسط پاسگاه روى زمينهاى داغ كه بتونى بود و ما هم كه يك زيرشلوار بيشتر نپوشيده بوديم بسيار سوزان بود و بعد با طناب ما را به هم بستند به طورى كه خوب از گرما بسوزيم. بعد از آن ما را به رفسنجان و سپس به كرمان منتقل كردند و پنج ماه در زندان بوديم.
انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد ما از زندان آزاد شديم و در اين دوران شكنجههايى به من كردند مانند شكنجهى اسرائيليها و آقايانى كه با من زندان بودند عبارتند از: مرحوم حاج محمد كارتي، حاج حسن چاهخوى حسني، حاج محمد محمودي، حاج محمد على كريمي، حاج حسين طالبي، حاج محمد غلامرضا زاده، مرحوم حسين قرباني، حسين باقري، حسين كاظمي، حاج اكبر رحيمي، محمد رحيمي، حاج اصغر سليمي.
در آن زمان كه زندان بودم، خانم اينجانب پسرى به نام حسين را شير ميداد. بس ترس زيادى از نيروهاى رژيم داشت و سختگيرى نيروها در ده و زندانى ما و شايعاتى كه به گوش آنها در رابطه با سرنوشت ما ميشد تماماً شير جوش به اين بچه خورانده بود و چارهاى ديگر نبود. بعد از آزادى من از زندان، بچه مريض شد و در اثر مريضى باعث شد كه جفت چشمهاى او نابينا شود و فعلاً او 26 ساله ولى از نعمت بينايى محروم است و رنج بسيارى ميبرد. بعضى از دكترها گفتند در اثر همان شيرهاى جوش، تب مننژيت گرفته و او را نابينا كرده. من نميدانم خواست خدا بوده يا اينكه در اثر همان ناملايمات بوده ما براى رضاى خدا انقلاب كرديم و قدر اين انقلاب را هم خوب ميدانيم.
روايت پنجم
بسمه تعالي، مرحوم حاج محمد كارتي، فرزند مرحوم رمضان، متولد سال 1304، شمارهى شناسنامه 324، صادره از حوزهى چهار رفسنجان، ساكن اماميه (شاهم آباد) شغل بنا.
ايشان يكى از دوستان و ارادتمندان مرحوم حاج شيخ حسنعلى كرباسى ـ رحمتالله عليه ـ بود و با ايشان رابطهى خيلى نزديكى داشتند. ساليان متمادى مسئول جمعآورى هزينهى هيأت ولى عصر (عج) در اماميه بود. در جلسات، آن مرحوم شركت فعال داشت. حتى اعلاميههاى جشن نيمهى شعبان را در منطقهى فوق به وسيلهى دوچرخه توزيع ميكرد. به خاطر علاقه به روحانيت يكى از فرزندان خود به نام عباس را با راهنمايى مرحوم حاج آقا كرباسى به حوزهى علميهى قم فرستاد. اهل حساب سال و پرداخت وجوهات شرعيه بود.
قبل از پيروزى انقلاب در سالى كه مرحوم حاج آقا كرباسى با حاج آقا عبدوس را جهت برگزارى جلسات نيمهى شعبان دعوت كرده بود و انقلاب در حال اوجگيرى در تمام شهرها بود و در جلسات جشن منطقه با جمعيت خيلى زيادى كه از تمام منطقهى كشكوئيه، انار، رفسنجان، نوق، شهر بابك و جاهاى ديگر شركت ميكردند. در حال برگزارى بود كه مأموران پاسگاه احمد آباد، جهت دستگيرى مرحوم حاج آقا كرباسى و حجتالاسلام عبدوس به حجت آباد آمدند، تعدادى از طلاب منطقه از جمله فرزند مرحوم حاج محمد كارتى كه طلبه بود را دستگير نمودند تا به پاسگاه منتقل كنند و شب قبل هم جهت دستگيرى نامبردگان به روستاى شريف آباد آمده بودند ولى موفق به دستگيرى ايشان نشده و مردم هم در جريان مقاصد پاسگاه قرار داشتند. در روز بعد مأموران پاسگاه از طريق جادهى محمد آباد ساقى به حجت آباد آمدند، مردم هم كه در باغهاى پسته مشغول كار بودند با مشاهدهى مأموران پاسگاه كار را تعطيل و با خبر دادن به سايرين همگى در حجت آباد اجتماع ميكنند و پس از گفتگوهاى زيادى كه بين مردم و مأموران رد و بدل شد، آنها احساس كردند كه تاب مقاومت در برابر مردم را ندارند و در حال فرار بودند و هر لحظه به جمعيت زنان و مردان اضافه ميشد. معاون پاسگاه در حال فرار به ميدان ضبط پستهى آقاى امين، پناه ميبرد و مردم هم با حمله به ايشان و زدن آجرهاى موجود در ميدان به سر و صورت او باعث كشته شدن او ميگردد. بعد از اين واقعه تهاجم مأموران حكومت به روستاى منطقه آغاز و در اين رابطه افرادى را دستگير و به پاسگاه منتقل كردند.
مرحوم حاج محمد كارتى روز واقعه در ميدان ضبط پستهى هرندى در احمد آباد كار ميكرد و بعد از شنيدن قضيه و تعطيل كردن كار و مراجعه به حجت آباد و منزل خويش در اماميه تا اينكه روز بعد حدود ظهر دستگير ميشوند و علت دستگيرى ايشان رابطهى نزديك با مرحوم حاج آقا كرباسي، طلبه بودن فرزندش، پيدا شدن نامهاى كه فرزندش از قم به ايشان نوشته بود و بنا به توصيهى امام (ره) عيد سال1356 را عزاى عمومى اعلام كرده بودند و به دست آمدن رسيد وجوهات شرعيه كه توسط مرحوم حاج محمد كارتى پرداخت شده بود، اين مسائل باعث دستگيرى ايشان گرديد. البته شب قبل منزل آن مرحوم توسط يكى از افراد محل كه با ساواك همكارى نزديك داشت به مأمورين پاسگاه و نيروهاى اعزامى نشان داده شده بود و آن روز به همراه ايشان داماد وى كه حاج حسين طالبى نژاد بود، دستگير ميشوند. پس از انتقال به پاسگاه احمد آباد متوجه ميشوند كه افراد خيلى زيادى دستگير و به پاسگاه منتقل شدهاند. بعد از اذيت و شكنجه و ضرب و شتم دستگير شدگان، آنها را به ژاندارمرى رفسنجان انتقال ميدهند و پس از بازجوييهاى اوليه تعدادى را آزاد و بقيه را به زندان كرمان منتقل ميكنند. افراد خيلى كمى بعد از چهار روز از زندان كرمان آزاد و حدود شانزده نفر به مدت چهار ماه يا بيشتر در كرمان زندانى بودند. با اوجگيرى انقلاب در تمام شهرها و روستاهاى ايران چند روز به محرم باقى مانده بود كه با ضمانت بعضى از معتمدين اين افراد آزاد و با استقبال بسيار گرم و بيسابقهى مردم رو به رو شدند. تا يك هفته منزل اين افراد رفت و آمد مردم محل بود. به طورى كه منزل اين افراد ظرفيت پذيرايى از مردم را نداشت.
نويسندهى اين سطور فرزند مرحوم حاج محمد كارتى به نام عباس شهرت كافى متولد سال 1335 به شمارهى شناسنامهى 10 صادره از حوزهى چهار رفسنجان ميباشد. «والسلام.»
روايت ششم
بسمه تعالي، اينجانب غلامرضا زينلى بهشت آباد كشكو، فرزند مرحوم محمدعلي، شمارهى شناسنامه 25، متولد 1302، ساكن روستاى حجت آباد.
خاطراتى كه اينجانب از واقعهى قتل حسينى در روستاى حجت آباد دارم اين است كه آقاى حسينى و تعدادى سرباز آمده بودند كه تعدادى از طلاب كه 6 ـ 5 نفر بودند و زير نظر مرحوم حاج آقا كرباسى بودند آنها را دستگير كنند. طلاب را دستگير كردند و در ماشين بردند و مردم دور ماشين را گرفتند و طلاب را آزاد كردند و من آن روز در ده نبودم. آن طرف بياض، موتورى داشتيم كه رفته بودم به اراضى خود سر بزنم و فردى به من گفت كه آقاى حسينى آمده حجت آباد طلاب را دستگير كند. آمدم حجت آباد ديدم كه تعداد زيادى از مردم جمع شدند و تعدادى از جوانان كنار ديوار ايستادهاند و سربازان در حال تيراندازى هستند. من گفتم كه اين نامردان دارند تيراندازى ميكنند چرا شما از خود دفاعى نميكنيد. چوبى در دست محمد عربزاده بود گرفتم و سربازى با اسلحه به من حمله كرد و با تفنگ چنان بر سر و سينهى من زد و در همين حال با چوب زدم به اسلحهى او كه ناگاه سرباز ديگرى آمد كمك او، با قنداق زد به سر من كه بيهوش شدم و خوردم زمين و چيزى نفهميدم كه بعداً فهميدم كه سربازان فرار كردهاند و حسينى را هم در ميدان ضبط پستهى امين كشتهاند.
بعد از اين جريان كه مرا به خانه آورده بودند كمى حالم بهتر شده بود. خبر دادند سربازان آمدهاند در حال جستجوى خانهها هستند. ناگهان درب خانه به صدا در آمد و مرحوم همسرم در را باز كرد و سربازى گفت شوهرانتان كجا هستند؟ او گفت كسى در خانه نيست. سرباز گفت كه اگر شوهرت نيست موتور او اينجا چه كار ميكند اين از خدا بيخبر با قنداق اسلحه زد به اين بنده خدا و او را بردند به دستگاه پسته تعدادى از مردم ديگر نيز بودند و تعدادى حدود 10 ـ 8 زن را بردند پاسگاه و بعد آنها را آزاد كردند و تعداد ديگرى از مردان را كه دستگير كرده بودند به رفسنجان و سپس به كرمان بردند و در آنجا زندانى شدند. خلاصه اسلحهى (كلت) مأموران را برداشته بودند و مأموران دنبال اسلحه بودند و البته خيلى دنبال ميكنند و خيلى جرأت نميكردند كه وارد ده شوند تا اينكه فردى به نام آقاى سيد محمد صادق رفته بود كرمان و گفته بود من اسلحه را ميگيرم به شما ميدهم دست از اين ده برداريد و كلت تحويل آنها شد و آنها پيگير اين مسأله بودند كه آن فردى كه تير خورده خوب شده يا نه بعد از اين جريان هركسى به جايى گريخت. يكى به مشهد، يكى به كوهستان، به طورى كه ده خالى از مردم شده بود. آقاى حسين نورى فرزند يعقوب آمد به خانهى ما، مرا ديد و گفت: همه از حجت آباد رفتهاند، تو چرا در خانه ماندهاي؟ گفتم: جريان كار اين است كه در اثر ضربهى آن سرباز به سرم حالت سرگيجه دارم و نميتوانم حركت كنم. او به من گفت ميتوانى خودت را روى موتور بگيري؟ گفتم بله. او مرا به بهشت آباد منزل خودش برد و از اتفاق روزگار همان روز، زنى در حال زايمان بود و سربازان به خانه ريختند. من در اطاقى كه يك صندوق بود، خود را پشت آن پنهان كردم و سربازان گفتند چه كسى است زير رختخواب حتماً تير خورده، زخمى است، گفتند: نه او زايمان كرده، مريض است. و پس از آن از خانه بيرون رفتند و من پس از چند ساعت از ايشان خواستم كه مرا به باغهاى بهشت آباد برساند و من به مدت 6 روز در اين باغها با حالت مريضى و سرگيجه حيران بودم. حتى هنگام خواندن نماز درست سجده نميتوانستم انجام دهم. تنها فردى به نام مهدى مهدوى كه جهت سركشى به موتور آب كشى آمده بود مرا ديد و روز اول آب و غذايى براى من آورد. در صورتى كه هيچ ميلى به غذا نداشتم و پس از آن خبرهاى تظاهرات و راهپيمايى در شهرهاى مختلف صورت گرفت و تقريباً
شدت سختگيرى سربازان كمتر شد كه به خانه بازگشتم. و چندين مرتبه براى دستگيرى من آمده بودند در خانه و آنها دست بردار نبودند ميگفتند بايد جهت بازجويى به پاسگاه بياييد و من فردى را فرستادم پيش آقاى سيد محمد صادق كه جريان از اين قرار است و او گفته بود كه اصلاً نرو و خودت را به پاسگاه معرفى نكن. تا اينكه خبرت دهم. خلاصه روزى من و حاج زينل امينى و حاج ماشاءالله زينليان رفتيم پاسگاه و در آنجا از ما بازجويى كردند كه آيا در اين جريان بودهايد يا نه؟ در هر صورت جواب داديم كه نه اصلاً ما از اين جريان خبرى نداريم و روز حادثه در حجت آباد نبوديم و به واسطهى آقايان... من و آقاى زينليان و آقاى امينى را بردند رفسنجان بازجويى كردند و گفتم من از اين جريان خبر ندارم و در همان زمان در اثر كمر درد «دورهاي» كه در پشت من انداخته بودند كمى زخم داشت و آنها بر اساس اطلاع كه روز حادثه من ضربه خوردهام. مرا لخت كردند و به وسيلهى پزشك معاينه كردند كه ببيند اثر سر نيزه است يا نه و باز مرا به دكتر ديگر بردند تا او هم معاينه كند، ولى زخمى هم در پاى من در روز حادثه بود و خوشبختانه چيزى نفهميد و به واسطهى آقاى سيد محمد صادق و سفارش او بود كه مرا آزاد كردند. «والسلام.»
روايت هفتم
بسمه تعالي، اينجانب حسين كاظمي، فرزند اكبر، شمارهى شناسنامه 4، متولد سال 1333، صادره از رفسنجان ساكن حجت آباد كشكوئيه، شغل كشاورز.
خاطرات اينجانب از شبى كه در شريف آباد قرار بود، پاسگاه عدهاى از طلبهها و روحانيت را از قبيل مرحوم حاج آقا كرباسى و عبدوس دستگير كنند. در آن جريان با فرار مرحوم كرباسى و آقاى عبدوس، سربازان موفق به دستگيرى آنها نشدند. فرداى آن روز 8 صبح، حسين نورى و چند تا از بچه طلبهها خانهى حاج ميرزا محمود فلاحى بودند. من ديدم آنها رفتند به طرف صحرا و ما هم رفتيم در ميدان امين جهت بنايى و شروع به كار كرديم و آقاى على زينلى كه كارگر بود بر روى چوب بست و بالاى آهنهاى ميدان شعار مينوشت. يك مرتبه على زينلى از پنجره خواست كه توى كوچه شعار بنويسد و يكباره آمد داخل و گفت: بچهها، حسينى معاون پاسگاه زير درخت پتك ايستاده. يك ماشين و چهار و پنج سرباز با گاز ارتشى رفتند به طرف پايين ده. ما از روى چوب بست پايين آمده و سه نفرى رفتيم و گفتيم كه فلانى با عدهاى از سربازان به طرف پايين ده رفتند و من چون خبر داشتم و ديده بودم كه طلبهها رفتهاند صحرا، جهت تفريح و در هنگام بازگشت دستگير ميشوند و خواستيم خبر دهيم كه ديگر كار از كار گذشته بود. آنها از پايين ده پيدا شدند و سربازان هم رسيدند و ما سه نفر كه در مسجد ايستاده بوديم. آنها را دستگير كردند و چهار نفر از گيتى آباد آمده بودند، به نام حاج اكبر كاظمى و حسين مرتضوى و حاج غلامرضا غلامرضازاده و سه سرباز تفنگهاى خود را مسلح كردند و چند قدمى از ما دور شدند و جلوى ما را گرفتند و رئيس آنها به حاج اكبر كاظمى گفت اسلحه، همان ميلهاى كه در دست داشت آن را بيانداز و حاج اكبر گفت: شما اسلحهات را بيانداز. او گفت: شاه گفته اينها را بكش و حاج اكبر حاج كاظمى هم گفت: ما هم خمينى گفته با اين اسلحهها بجنگيد. با اين هياهو يكى از بچهها حمله كرد، به نام على منگلى و رفت به طرف ماشين، بيسيم را قطع كرد. وقتى درگير شد سربازان رفتند به طرف ماشين كه طلبهها در آن بودند فرار نكنند و رئيس سربازان در هنگامى كه على منگلى خواست بيسيم را قطع كند با يك دست از عقب پيراهن او را گرفت و او را بالا آورد و من چوبى در دست داشتم به دست او زدم به طورى چوب و دست او با هم شكست. حسينى در چند قدمى او بود و به دفاع از او آمد. من با ته چوب شكسته به سر حسينى زدم و سربازان چون ديدند كه اين دو نفر زخمى شدهاند، سرنيزه كشيده و به طرف من آمدند. من همينطورى كه با اين دو نفر درگير بودم، او سرنيزه زد به پاى من و پاى من سوراخ شد و شروع به خونريزى كرد. ديگر اوضاع شلوغ شد و چادر ماشين پاره و طلبهها فرار كردند و يكى از سربازان رفت دنبال طلبهها و من كه زخمى شده بودم، مرا بردند به خانهى حسين نورى و در حال حركت به طرف خانهى نورى بودم، با همان چوب شيشههاى ماشين حسينى را شكستم و با پاى زخمى رفتم خانهى حسين نورى و پس از دو ساعت ماشينى پيدا كردند و مرا بردند به بيمارستان. پس از يك شبانه روز كه در بيمارستان بودم و در هنگام بازگشت از يزد كه به انار رسيده بوديم، رفتيم حسين آباد انار و در آنجا بوديم كه پاسگاه انار من و عمويم حاج محمد كاظمى را دستگير كرد و به پاسگاه انار بردند. پس از زدن و شكنجههاى زياد ما را تحويل پاسگاه احمد آباد دادند. در آنجا يك هفته شكنجه و آزار و اذيت و چون سربازى كه دست او را شكسته بودم مرا شناخت، مرا خيلى زد و پس از آن صبح ساعت 8 كه احمد آقا مرعشى با يك سرهنگ پيدا شدند. سر ما را شانه كردند كه نشانهاى از كتك در ما نباشد با يك ماشين ما را بردند كرمان. تظاهراتى در همان روز حركت ما به كرمان برپا شده بود. آنها از ترس اينكه ما را آزاد كنند، بيسيم به آنها اطلاع داد كه از توى شهر رفسنجان ما را به كرمان نبرند و از خيابانهاى ديگرى كه دور از مسير راهپيمايى است ببرند تا مردم موفق به آزادى ما نشوند. در آنجا حدود شش ماه زندانى بوديم. عدهاى پس از چند هفته آزاد شده بودند ولى ما حدود 12 نفر بوديم. ما را آزاد نكردند و خلاصه با ضمانت حسين آقا مرعشى ما را آزاد كردند و سرهنگ اعلام كرد همه آزاد هستند جز حسين كاظمي. چون قاتل است و احمد آقا گفت نه اگر او بايد در زندان باشد بقيه هم آزاد نشوند و به هر صورتى بود آزاد شديم و به خانه و كاشانهى خود بازگشتيم. «والسلام.»
روايت هشتم
بسمه تعالي، اينجانب حاج على امينى پناه حجتآباد، فرزند مرحوم حسين، شمارهى شناسنامه 436، متولد 1306، صادره از رفسنجان، ساكن گيتى آباد كشكوئيه.
خاطرات اينجانب در رابطه با حادثهى پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد در سال 1357 در حجت آباد اين است كه در نيمهى شعبان بود كه روز قبل حسينى براى دستگيرى طلبهها و روحانيت اقدام كرد ولى با وساطت عدهاى قرار شد كه آقاى حسينى از خير و شر اين مسأله بگذرد و كارى به كار آنها نداشته باشد. آن روز گذشت و او هم رفت.
من شب آبدار بودم و صبح كه آمدم خسته بودم و در خانه خوابيده بودم ولى هنوز به طور كلى به خواب نرفته بودم كه ديدم صداى الله اكبر ميآيد. وقتى كه انسان مسلمان صداى الله اكبر بشنود، بدن انسان به لرزه در ميآيد. حركت كردم پياده به طرف حجت آباد كه ديدم خيابان را بستهاند. يك ماشين ارتشى و يك سرباز به طرف ما ميآمد. ما رفتيم. مرحوم محمد جعفر كريمى را پشت سرم با حاج اكبر حاج كاظمى ديدم آنها هم ميآيند. در بين راه ديدم كه يك بيل آنجاست. آن را برداشته و با دست ديگر آجرى را برداشتم و رسيدم به حسينى و گفتم: آقاى حسينى امروز اين بچه طلبهها را آزاد كن و معركه درست نكن. او گفت: من اين بچهها را ميبرم پاسگاه و آنها را ملتزم ميكنم و آزادشان ميكنم. گفتم: آقاى حسينى قلم و كاغذى كه در پاسگاه هست، مگر اينجا نيست. من كه اينطور گفتم يك سرباز گفت: اينها چى است در دست تو؟ اينها را بينداز بيرون. من به او گفتم: پس تو هم اسلحه را بينداز بيرون. خدا شاهده آن روز اصلاً ترس نداشتيم و همانطور كه حركت كردند من دستى زدم به پشت حسينى گفتم: آقاى حسينى بچهها را آزاد كن. معركه درست نكن. در آن ساعت هيچ چيز نگفت و مرحوم حاج غلامرضا زينلى لب جوى آب نشسته بود. نميدانم چى گفت كه سرباز با اسلحه زد توى سينهاش و او به زمين خورد و از چپ و چار ريختند بيرون و شروع كردند به زدن و ما جلو رفتيم و خودمان را رسانديم به ماشين و بچه طلبهها را از ماشين پياده كردم و من با بيل ميزدم توى طلق ماشين كه طلبهها بتوانند راحت پياده شوند ولى اينطور نشد. مرحوم محمد جعفر كريمى قفل درب ماشين را گرفت آن قدر تكان داد تكان داد تا اينكه درب ماشين باز شد و طلبهها فرار كردند و من روى خود را برگرداندم و ديدم كه آن سروان پشت سر ما آمادهى حمله است. من يك بيل زدم پشت گردن او تا آمد بخورد به زمين من فرار كردم و آنها پا به فرار گذاشتند و من فرياد ميزدم بچهها از آن طرف بياييد و نگذاريد فرار كنند. آن سربازى كه با ماشين راه را بسته بود، ماشين را روشن كرد كه بزند به ما و ما خود را گرفتيم پناه ستون و او فرار كرد. گفتم حسينى كجاست؟ گفتند حسينى رفته توى ميدان. ما بدو بدو سه نفرى رفتيم توى ميدان و ديدم كه آن قدر آجر بر او زدهاند ولى هنوز مردنى نبود. ما حقيقت وقتى ديديم كه به اين حالت است، سنگ و آجرى به او نزديم و ديدم كه ماشينى آنجا زده و با بيل به ماشين حمله ور شدم و شيشههاى آن را شكستم و بعد آمدم توى خيابان مرحوم حاج كرباسى هم پيغام داده بود كه فرار كنيد كه الان نيروهاى ارتشى ميآيند شما را دستگير ميكنند. با پاى برهنه آمديم خانه به دوتا بچههايم گفتم: الان ارتشيها ميآيند حجت آباد فرار كنيد و من با دو تا بچه فرار كرديم و در بالاى سر ما تير اندازى ميشد و صداى فش فش تيرها ميآمد. از باغستان بيرون شديم و گفتم: خدايا حالا كجا برويم دارند تير ميزنند و دنبال ما هم ميآيند. 100 متر از اين باغستان كه بيرون رفتيم يك قطار چاه ديدم و گفتم حالا اميد خدا هر چاهى كه ميرسيدم يك سرك ميكشيدم ميديديم كه سر چاه بسته است وصد متر كه رفتيم در يك چاه باز بود به بچهها گفتم: من ميروم پايين اگر آب توى چاه نبود بعد شما بياييد و ديدم اين چاهتر و خشك است و بچهها هم آمدند پايين و بچهام گفت: بابا تا كى توى اين چاه هستيم؟ گفتم: هر وقت كه آفتاب كوه رفت. من آمدم دهانهى چاه ديدم كه تاريك است. گفتم كه برويم. وقتى آمدم سر چاه گفتم نكند اينها بالاى چاه باشند و ديدم كه هيچ كس نيست. بچهها گفتند بابا حالا كجا ميرويم. گفتم بيائيد خوش خوش ميرويم تا اينكه رسيديم به خيابان و ديدم كه خيابان هنوز بسته و نيرو در آن است. خلاصه با يك حال و حسرت از اين خيابان رد شديم و رفتيم خانه. گفتم چه خبر است؟ گفتند: كه اينجا ماندنى ندارد. اگر ما را دستگير كنند هيچ پوست و گوشتى براى ما جاى نميگذارند. گفتم چه كار بكنم! دو تا موتور داشتيم يكى را زديم توى اطاق و يكى را سوار شديم و رفتيم به طرف بياضى يك فرسنگى ده بود.
سه نفرى كه به بياضى رسيديم، موتور را در خانهاى گذاشتيم و سوار ماشينها شديم و رفتيم يزد. سه شبانه روز در يزد بوديم. به ما گفتند: كجا ميرويد؟ كجا بوديد؟ گفتيم: حقيقت رفتيم دكتر و دكتر گفته سه شبانه روز استراحت كن. پس از سه شبانه روز بياييد تا دوباره معاينهات كنيم. گفتند: خيلى خب. روز سوم ديدم كه همسايهها ميآيند توى خانه و ميگويند كه جلگهى كشكوئيه يك نفر را كشتهاند و به بچههايم گفتم: ديگر توى اين خانه ماندن ندارد. همسايهها ميگويند توى اين خانه سه نفر آدم غريبه چه كار ميكنند و شروع به اذان گفتن كردند و اذان بچهها كه تمام شد با بچهها حركت كرديم و خداحافظى كرديم و آمديم ميدان ساعت يزد، آنجا سوار ماشين شديم و حركت كرديم به طرف خانه وقتى رسيديم پرسيديم چه خبر؟ گفتند كه سه چهارتا ماشين آمده و عدهاى را دستگير كرده و بردهاند و به بچهها گفتم: اگر ما را دستگير كنند ما كه توى اين حادثه بوديم ما را اذيت ميكنند. شب رفتيم توى باغستان با كفش، دمپايي، اين همه خار در اين باغستان به خودمان گفتيم: على آباد شهيد كجا و گيتى آباد كجا؟ رفتيم رسيديم به على آباد تا اينكه صبح شد. حالا يزد كجا، على آباد شهيد كجا؟ خوابيديم. خواب رفتيم تا اينكه 10 صبح بود ديديم صدايى ميآيد. بلند شديم و فردى را ديدم در حال آبدارى باغش است و گفت: اينجا چه كار ميكنيد؟ گفتيم: اگر ميتوانى يك نان براى ما بياور و ديگر كارت نباشد. تا عصر در اين باغ بوديم و باز يك پسرى آمد براى گوسفندانش علف بچيند و گفتم: بچهها ديگر اينجا نميتوانيم بمانيم چون اين بچه ما را ديده و شايد خبر دهد و بيايند و ما را دستگير كنند. همين كه هوا تاريك شد از آنجا حركت كرديم به طرف شريف آباد و از باغها رفتيم به خانهى يك نفر. او ما را برد به ميهمانى خانهى خود و هركس در ميزد اين بنده خدا سريع خودش ميرفت پشت در تا ببيند چه كسى است و ميگفت: اگر كسى بفهمد، شما را دستگير ميكنند. فردى در شريف آباد جزو اعضاى ساواك بود كه بعد از انقلاب او هم توسط افراد ناشناسى به سزاى اعمالش رسيد. اين بنده خدا غير و غريب را در خانه راه نميداد و از آنجا دو مرتبه شبانه آمديم خانه و گفتند كه هنوز سربازان هستند و باز حركت كرديم به طرف باغهاى گيتى آباد. حدود 7 روز در آنجا بوديم و ديدم كه خيلى مشكل است ماندن در باغ خدايا چه كار كنيم. خلاصه به مدت 42 رو
ز حيران و فرارى بوديم و هيچ كس به ما نگفت كه چكار كرديد و چطور شما زندگى كرديد و خرج خوراك بچههايتان را داشتيد يا نه. خدايا ما كارى كرده و به خاطر اسلام كار شده و چون اگر اين بچه طلبه را پاسگاه ميبردند ديگر آزادى در كار نبود. بعد از اين جريان باز گزارش كرده بودند و تعدادى اسامى را به پاسگاه داده بودند كه اين افراد در جريان قتل حسينى دست داشتهاند. بعد از اينكه احضاريه پاسگاه به دستمان رسيد خواسته يا ناخواسته ميبايست برويم پاسگاه، بعد از آن رفتيم پاسگاه آقاى ده ضيارى گفت: پدر شما كه روزه هستيد. اگر شب جمعه شما را بفرستم، يك شبانه روز شما را بازداشت ميكنند. شما برويد تا اينكه روزهى شما باطل نشود و او گفت در هر صورت شما تا به خانه برسيد روزهى شما باطل ميشود بياييد هندوانه و كباب داشتند در سفره بخوريد و ما مقدارى هندوانه و كباب خورديم و او گفت: برويد اول وقت شنبه بياييد پاسگاه ميفرستم شما را كرمان. او يك ماشين با راننده را دستور داد كه با دو سرباز سوار شوند و اسلحههاى خود را زير صندلى بگذارند و خلاصه رسيديم به كرمان و شب آنجا ما را نگهداشتند و صبح رفتيم حوزه، او گفت: از اينجا من وظيفهام است كه دستهاى شما را النگو كنم و بازجويى كه دادم اسم مرا اشتباهى ثبت كرده بودند. من على امينى بودم و آنها نوشته بودند حاج حسين امينى و بازجويى كه تمام شد گفت: شناسنامهات را بده و نگاهى به آن كرد و گفت: پدرسوخته تو دو شناسنامه داري؟ گفتم: به خدا قسم من يك شناسنامه بيشتر ندارم در دهها يكى ميگويد حاج حسين يكى ميگويد حاجى امينى و يكى ميگويد على امينى و گفت: پدر تو دو شناسنامه دارى و تو دارى حقه ميزني. گفتم: به خدا قسم يك شناسنامه بيشتر ندارم و دو مرتبه برگه را پاره كرد و ريخت بيرون و از نو بازجويى به نام على امينى نوشت و گفت چهل هزار تومان (پول آن زمان پول زيادى بود) ضامن ميخواهيد و يك نفر را قبلاً ديده بوديم، اگر ضمانت خواستند او باشد و او ضامن من شد و از اين تاريخ شما برويد پى كارتان و اگر صدايتان كرديم بياييد من آمدم بيرون. به حاج ماشاءالله زينليان گفتند بيا بازجويى بده، به او گفته بودند: آيا توى حادثه بوديد يا نه اگر نبودى كجا بودي؟ او گفته بود كه ما سر چاه موتور نصب ميكرديم و من شب آمدم، احمد آباد كه سه فرسنگى ده حجت آباد است. گفته بود پدر سوخته شما آدم ميكشيد و هر
يك از شما عذرى در ميآوريد و ميگوئيد شب در احمد آباد بودم. پس از سه شبانه روز فهميدم كه اين حادثه اتفاق افتاده من اصلاً از اين جريان هيچ خبرى ندارم و او هم همراه ما آزاد شد. «والسلام.»
روايت نهم
بسمه تعالي، اينجانب محمدرضا منگلي، فرزند مرحوم رضا، شمارهى شناسنامه 20، متولد 1333، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
اطلاعاتى كه اينجانب از حادثهى حجت آباد در رابطه با حسينى معاون پاسگاه احمد آباد دارم از اين قرار است. لطف آباد در ضبط پسته مشغول به كار بودم كه ناگهان صدايى بلند شد كه حجت آباد آخوندها را گرفتهاند مردم برسيد. ما هم كار خود را تعطيل كرديم و به طرف حجت آباد حركت كرديم و موقعى كه آمديم حجت آباد، ديدم كه خيابان مملو از جمعيت است. خلاصه مأموران دولت در حال آمد و رفت با جيپ د ربين مردم هستند و تير اندازى ميكنند و مردم با چوب و چماق و آنها با تفنگ. خلاصه درگيرى ادامه داشت. تا اينكه حسينى در ضبط پسته به محاصرهى مردم درآمد و هركس با سنگ و چوب ميزند تا اينكه او را از پاى درآوردند و سپس به خانهى مادرى برگشتيم. نشسته بوديم كه برادر كوچكتر از خودم به نام عليرضا، سرنيزه خورده به ستون فقرات او، من ايشان را با موتور سوار كردم جهت مداوا به يزد برويم تا بياضى كه رسيديم، مدتى هم در آنجا حيران بوديم كه چه كار بكنيم. پس از آن دو مرتبه بر اثر اضطراب تصميم گرفتيم كه برگرديم خانه و زمانى كه رسيديم و در خانه نشسته بوديم ناگهان مأموران دولت ريختند به خانه، من و عليرضا و حسين كه سه برادر بوديم را دستگير نمودند و ما را به گاز ارتشى سوار كردند و با زدن قنداق تفنگ به سر و دنده و گوش و هركجا ميتوانستند ميزدند. خلاصه ما را بردند محل قتل حسينى (ضبط پستهى امين) توى اطاقى زندانى كردند. ساعتى نگذشت، از آنجا ما را به طرف پاسگاه احمد آباد حركت دادند. در بين راه در ماشين سربازان ما را كتك ميزدند تا اينكه به پاسگاه رسيديم و در آنجا ما را به ستون سه نشاندند. اينجانب يك عينك دودى به همراه خودم داشتم. افسرى به نام ميرصالحى جلوى ستون ايستاد و گفت: هر كس عينك دارد دستش را بالا بياورد من دست خودم را بالا نياوردم و عينك را هر طورى بود زير شنها پنهان كردم و سپس قدم زنان آمد به من گفت عينك را بده. من گفتم ندارم. ايشان دست كرد در شنها و عينك را بيرون آورد. پا را پيش و پس گذاشت و سيليهاى محكمى به گوش من زد كه ميان چشمم به حالت رعد و برق در ميآمد و سپس رفت عقبتر از افراد ديگرى اسلحه را گرفت. سر اسلحه را گرفت و قنداق آن را با قدرت زياد به پشت و كتف من ميزد. دومى را كه زد، سومى را نتوانستم تحمل كنم، گفتم آخ. آن موقع ديگر نزد و مرا به اطاق بازجويى بردند و هرچه سؤال كردند، من گفتم نبودم، از اين جريان خبر ندارم و من گفتم در بياضى در خانه دايى بودهام، تا بازجويى تمام شد و ما را دو مرتبه آوردند كنار بقيه زندانيان.
روز بعد، افسر ديگرى به نام حق شنو، مرا از زندانيان ديگر جدا كرد و برد جلوى پلههاى پشت بام. او بالاى پلهها و من پايين جلوى او نشسته بودم او سؤالات متعددى ميكرد و اصرار داشت كه آن فرد عينكى چه كسى بوده؟ من ميگفتم هيچ اطلاعى ندارم و او هم با مشت به سر و كلهى من و پا و لگد به سينهام ميزد و مدت 20 ـ 15 دقيقه اين شكنجه و پرسش و پاسخ ادامه داشت و هيچ حرفى و اقرارى نتوانست از من بگيرد و شب شد و به بقيهى زندانيان پيوستم.
روز بعد ما را به طرف رفسنجان حركت دادند و ژاندارمرى رفسنجان، توى سالن اول پاسگاه (كلياس) و سپس در پشت پاسگاه مدتى با زندانيان پرسش و پاسخ ميكردند و سپس داخل سالن آوردند و شب 34 ـ 33 نفر ما را با طناب به هم بستند تا صبح و سپس مارا به طرف كرمان حركت دادند. در جايى كه نميدانم آنجا كجا بود پرسشهاى زيادى از ما كردند و سپس دو مرتبه شب هنگام ما را به زندان شهربانى بردند و در مدت يك هفته در زندان بوديم. چندين بار ما را النگو كردند به محل ديگر براى بازجويى ميبردند. ما هيچگونه اعتراضى نكرديم بعد از يك هفته چند نفر از افراد از قبيل محمد عين الله و حاج على آخوندى و حسين آخوندى را در آنجا ديديم و سپس گفتند كه شما آزاد هستيد. اين سه نفر خواستند ما را ببرند به محل سكونت خود. در هنگام آزادى يك افسرى آمد جلوى من و برادرم را گرفت و گفت: شما دو نفر نبايد برويد. مدتى ما را نگه داشت و سپس گفت: شوخى كردم شما هم آزاد هستيد و با اتوبوسى كه به وسيلهى افراد ذكر شونده آورده بودند به خانه آمديم. «والسلام.»
روايت دهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج على درويشى بياضي، فرزند مرحوم اسدالله، شمارهى شناسنامه 214، محل تولد 1037، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
سال 1357، من پدر پيرى داشتم كه او مريض بود و اكبر رحيمى قرار بود كه بيايد او را به دكتر ببريم ولى او نيامد. صبح آمد و گفت: پدرت را بردى دكتر؟ گفتم: نه. گفت: ميخواهى او را دكتر ببريد؟ گفتم: بله و آن روز گوشت خريده بودم و گفتم من گوشتها را ميگذارم و ميرويم. چون پدرم ساكن بهشت آباد بود رفتيم او را برداشتيم و رفتيم دكتر. آن وقتى كه ما رفتيم هيچگونه خبرى و جريانى نبود و هيچ اتفاقى نيفتاده بود. نزديكيهاى بياضى كه رسيديم ديديم كه چند ماشين كه تعدادى مردم را سوار كرده و حاج اكبر ايستاد و گفت: چه خبر است؟ كجا ميرويد؟ گفتند كه كرباسى را دستگير كردهاند ميرويم ببينيم چه طور شده است. گفت: شما برويد من دايى را بياضى پياده ميكنم و برميگردم و مرا پياده كرد ورفت. من يك سيگار روشن كردم كه هنوز سيگار تمام نشده بود ديدم كه حاج حسن احمدى آمد و دست و پاى او ميلرزد. گفتم: چطور شده؟ چه خبر است؟ رنگ شما فرق كرده. گفت: هنوز به حجت آباد نرسيده بوديم كه مردم گفتند: حسينى را كشتهاند و حكومت نظامى شده و هركس را ميبينند ميگيرند و ما فرار كرديم و آمديم بياضي.
من كه فكر ميكردم و با خود ميگفتم كه من توى اين جريان نبودهام و كسى كارى به من ندارد و رفتم پدرم را بردم دكتر، دكتر اصفهانى بود و مقدارى دارو به پدرم داد ولى او بهتر نشد و باز او را به دكتر بردم و در هنگام بازگشت ديدم تعدادى سرباز تفنگهاى خود را روى دست گرفته و دور بر خانه حاج اكبر رحيمى و روى ديوار خانه و پشت بام پر از سرباز است. من هم دست پيرمرد را گرفته بودم، داشتم ميآمدم. زمانى كه سربازان را ديدم و دست پيرمرد را گرفتم و نشستم، سربازى گفت: چرا اينجا نشسته اي؟ گفتم: من پيرمرد را دكتر برده ام. تفنگ را روى سر ما گرفت و گفت: بلند شو از اينجا و ما حركت كرديم و رفتيم در خانهى حاج حسن احمدى و آمدند آنجا دو مرتبه ما را بلند كردند و گفتند بلند شويد من گفتم: بابا ما غريب هستيم و كسى را نداريم اينجا و بعد رفتيم توى خانهى حاج حسن احمدي. زن حاج حسن گفت: شما از حجت آباد هستيد، ميآيند ميبينند براى ما بد ميشود. مثل اينكه از آنجا ما را بيرون كردند و رفتيم خانهى پيرزاده. با پدرم يك شبانه روز آنجا بوديم و آن روز 12 زن را برده بودند پاسگاه ژاندارمرى و در شب زن من آمده بود بياض دنبال ما. او هم نيمه شب آمده بود بياض و جايى را هم ياد نداشت.
اكبر حسين به غلامرضا غلامعلى گفته بود كه از خرمن كوب ميآمدم ديدم كه يك زن پياده ميرود و اكبر تعريف ميكرد و ميگفت: فكر كردم كه چيزى به نظرم ميآيد و يا خيالاتى شدهام و باز هم گفتم: اميد خدا، ميروم ببينم كى است و كجا ميرود و گفتم: بنده خدا! چه كسى هستى ؟ به كجا ميروي؟ گفت: من زن اكبر كربلايى اسدالله هستم. دختر كربلايى عباس هستم. گفتم كجا ميخواهى بروي؟ گفت: ميخواهم بروم خانهى عمويم بلد نيستم. (چون در گذشته به علت مسافت زياد و كمى رفت و آمد اقوام و نبود وسيله مردم اقوام دور را شايد يك سالى و يا بيشتر خانهى هم نميرفتند). گفتم: اگر نيمه شبى آنجا برويد شما را راه نميدهند و در را باز نميكنند. پس بيا برويم خانهى ما و صبح برويد دنبال حاج اكبر. او ميگويد وقتى كه رسيديم خانه ديدم انگشتهاى خود را به زمين ميكشد و ميگويد الان ميآيند ما را ميگيرند و ما را ميكشند و گفتهاند خانههاى شما را بمباران ميكنيم. شوهرها وبچههاى شما را ميكشيم. محمد عينالله (رفيعي) گفته پول از اينها بگيريد تا شوهرهايشان را نشان دهند و يا اينكه آنها را بكشيد و حالا من آمدهام دنبال اكبر نميدانم كجا هستم و من به او گفتم كه اكبر توى خانهى حاج اكبر رحيمى است.
صبح آمد به خانهى حاج اكبر رحيمى ديدم كه دستهاى خود را به زمين ميكشد و فرياد ميزند كه الان ميآيند شما را ميكشند. تو را، محمد، على همه را ميكشند و خلاصه پس از اين جريان شبانه برگشتيم حجت آباد.
سربازان كه در پشت بامها و ديوار خانهها ايستاده بودند ناگهان پيرمرد، حاج عباس درويشى كه در خانه مريض بود و روى حيات خوابيده بود را ميبينند و وارد خانه ميشوند و ميگويند: پيرمرد چطورت است و او كه مريض بود و بيشتر خود را به مريضى زده بود. گفته بودند تير خوردهاى جواب داده بود كه نه من هيچ طورم نيست و دست از او كشيده و وارد خانه ميشوند و به مرحوم زهرا درويشى همسرم گفته بودند كه اين آقا تير خورده او جواب داده بود نه مريض است. گفته بودند كه شما را ميبريم پاسگاه او گفته بود نه ما پاسگاه نميآييم. در همان هنگام كه سؤال و پرسش ميكردند، على و احمد فلاحى كه داخل خانه بودند موفق به فرار ميشوند. محمد كه بچه بود و كاظم را هم گرفته بودند و مرحوم زهرا درويشى گفته بود من نميگذارم بچههايم را به پاسگاه ببريد. آنها با قنداق اسلحه محكم به سر مرحوم زده بودند و همگى را سوار ماشين كرده و برده بودند پاسگاه. شب تا نزديكيهاى صبح آنها را بازجويى ميكردند و خيلى آنها را ترسانده بودند و شب گفته بودند نان بخوريد. آنها گفته بودند كه ما نان اين دولت را نميخواهيم و آنها را از پاسگاه آزاد كرده بودند و او آمده بود بياضى و يك سال روزگار او فرياد ميزد كه ما را ميكشند بمباران ميكنند و... مدت يك سال و شايد بيشتر او را دكتر بردم و دارو و دوا تهيه ميكردم تا يك ماه بهتر بود و دو مرتبه شروع به چرند و پرند گفتن ميكرد و او را به رفسنجان بردم پيش آقاى خراسانى و به او گفتم: يك نامه بدهيد و يك مهرى روى آن بزنيد كه هيچ كس كارى به شما ندارد تا اينكه همسرم خيالش راحت شود و ترس او كمتر شود و آقاى خراسانى به او گفت: انقلاب شده و هيچ كس جرأت آمدن به خانهى شما را ندارد و هركس بيايد ما قلمهاى او را خرد ميكنيم و خيالت راحت باشد و هيچ كس كارى به شما ندارد. پس از اينكه به خانه آمديم و دو مرتبه ميگفت نه اينها الكى نوشتهاند و اينها آخر ميآيند (سربازان) ما را ميكشند و گفتهاند ميآييم و شما را ميكشيم و خانههايتان را بمباران ميكنيم و يك سال كارش همين بود و ما او را دومرتبه ميبرديم دكتر و بيست روز كه ميشد باز همين كارش بود و شب كه ميشد بايد تا صبح كنارش بنشينيم و يك شب بلند شد، ميخواستم ببينم كه چه كار ميكند. ديدم رفت بيرون از خانه و پشت سر او آمدم ديدم لباسهايشتر است و در حال آمدن است. گفتم كه چرا لباستتر است. گفت: ميخواستم آفتابه را آب كنم، افتادم توى جوى آب و بعداً كه حالش بهتر شد ميگفت: رفته بودم خودم را بياندازم توى جوى و خودم را بكشم. من گفتم جوى حجت آباد آبى به آن صورت ندارد كه خود را خفه كنى و او را نصيحت كردم و گفتم از اين كارها نكن. ديوانه كه نيستى و خلاصه شب ديگر ديدم كه بلند شد و دور اطاق ميچرخد. گفتم: ميخواهى چه كار كني؟ گفت: ميخواهم كارد بردارم و خودم را بكشم. خيلى او را نصيحت كردم و يك شب ديگر او را به خانهى پدرش بردم و به او گفتم: ببينيد چه كار دارد ميكند و چند شب هم شما بياييد كنارش. خيلى اذيت ميكند و نيمه شب بود كه مرحوم كربلايى عباس، پيرمرد، قهر كرده بود و كت خود را برداشته بود و گفته بود كه چرا اين حرفها را ميزني، چرا اين كار را ميكني؟ خلاصه اين جريان ادامه داشت و همين عوامل سبب مرگ او شد.
على سرباز بود در ماه رمضان و آن شب پشت بام بوديم. آمديم پايين نان خورديم و من وضو گرفتم و رفتم توى اطاق و على هم داخل سالن بود و او (همسرم) ظرفها را برداشت و رفت بيرون از خانه لب جوى آب و من نماز خواندم و همانجا كج شدم (خوابيدم) و دخترم زن حاج احمد فلاحى آمد و گفت: مادر كجاست و گفتم: همين جاست. رفته لب جوي. يك مرتبه آمد توى سالن و فرياد كشيد: مادر خودش را ور كشيده و قبلاً يك ريسمان از سقف اطاق آويزان كرده بوديم جهت بستن قرمه به آن و او همين ريسمان را انداخته به گردن خود. ديديم كه خود را آويزان كرده و با عجله او را بغل زده و آوردم بالا. دخترم ريسمان را از گردنش بيرون آورد و ديدم كه خلاص كرده و همان موقع عباس كربلايى محمد عسكرى گفت كه روى سنگ قبر او بنويسيد كه شهيد است و جزو شهدا است.
آيا او قبلاً هيچ گونه مريضى و سابقهى مريضى نداشت؟
خير هيچگونه مريضى و سابقهى مريضى نداشت.
آيا شما آن موقع از كسى شكايتى به عمل آوردى يا نه؟
بله، شكايت كردم و در آن زمان رفسنجان بازجويى دادم و نميدانم كه قاضى چه كسى بود (دادستان كرمان و شيخ محمد)، 12 سال زندان به محمد رفيعى بريدند و نود ضربه شلاق به او زدند. بعد از آن او را بازداشت كردند و مدتى هم آشپز زندان بود و بعدها گفتند كه او را بخشيدهاند و همان موقع گفتند كه مرحوم زهرا درويش جزو شهدا است و محمد رفيعى هم به نود ضربه شلاق و 12 سال زندان محكوم شده است. «والسلام.»
روايت يازدهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج حسين باقرى محمود آباد، فرزند مرحوم اصغر، شمارهى شناسنامه 2، متولد 1318، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
خاطرات اينجانب از واقعهى پاسگاه احمد آباد در سال 1357 در حجت آباد از اين قرار است كه هفت مأمور آمدند، ميخواستند آخوندها را دستگير كنند ولى آخوندها نبودند و بچه طلبهها را گرفتند و آنها را سوار بر ماشين كردند مردم آمدند آنها را كشيدند پايين و نگذاشتند كه آنها را به پاسگاه ببرند و زد و خورد صورت گرفت و مردم با چوب و سنگ ميزدند و آنها تير ميزدند.
سربازان فرار كردند و رفتند و من توى خانه نشسته بودم و آمدند ما را گرفتند و بردند توى پاسگاه آنجا ما را خيلى اذيت كردند و بعداً ما را بردند رفسنجان و از آنجا 33 ـ 32 نفر بوديم. آنها آمدند ما را به هم بستند تا صبح و صبح هم ما را بردند كرمان و از آنجا به زندان و در آنجا از ما بازپرسى كردند و يك خورده اذيت كردند و دو نفرهم بيهوش شدند و چهار ماه زندان بوديم و هنگام وارد شدن به زندان هر كدام يك مشت و لگد بر ما ميزدند و ميبردند و خيلى بعضى از زندانيان را اذيت ميكردند و ميخواستند هر طورى كه شده از آنها اقرار بگيرند ولى نميتوانستند و بعد از بازجويى ما به مدت حدوداً چهار ماه زندانى شديم و سپس آزاد شديم. «والسلام.»
روايت دوازدهم
بسمه تعالي، اينجانب خانم فاطمه محى الديني، همسر آقاى حاج حسين باقري، فرزند مرحوم عبدالعلي، شمارهى شناسنامه 18، متولد 1318، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
خاطرات اينجانب از ماجراى كشته شدن حسينى معاون پاسگاه احمدآباد اين است كه ما رفتيم بيرون ديدم كه چند تا از اين بچه طلبهها كه توى خانهى حسن نورى بودند و آمدند بيرون، اين طفلهاى بيگناه رفته بودند صحرا آمدند و اينها را گرفتند و با تفنگ زدند توى شانهى ايشان و آنها را سوار بر ماشين كردند. مردم از اطراف آمدند و گفتند ما نميگذاريم آنها را ببريد و با سنگ و كلوخ و چوب زدند به ماشين و سربازان شروع به تير اندازى كردند و چهار و پنج سرباز با فاصلهى 3ـ2 مترى از همديگر شروع به تيراندازى به طرف قبله كردند كه مردم از آن طرف ميآيند، نتوانند بيايند. ساعتى بعد آمدند و شروع به دستگيرى مردم كردند و بچهى من از ترس داخل خم پنهان شده بود و يك بچهى دوساله داشتم كه بغل آن بچهام بود و گفتم بچه را بگير و ببر خانه و فكر ميكردم كه اگر مرا كشتند بچهام را نكشند. شانزده نفر زن و دختر بوديم كه سربازها گفتند: برويد بالاى ماشين اگر نرويد خودم شما را مياندازم بالا.
ما رفتيم به حال ترس بالاى ماشين و ما را بردند در ميدان ضبط پستهى امين و ما را پياده كردند و سربازان رفته بودند بالا پشت بام دستگاه پسته با دوربين نگاه ميكردند و هركس را ميديدند دستگير ميكردند و ميگفتند بزنيد بكشيد اينها را. ما خيلى ميترسيديم و ميلرزيديم و ميگفتند: ببينيد حسينى را چطور سنگباران كردهاند و حسينى سيد اولاد پيغمبر را كشتهاند. ميگفتند: ما شما را ميكشيم چرا اينكار را كرديد؟
نزديك غروب ما را سوار بر ماشينها كردند و بردند پاسگاه احمد آباد و شب تا صبح ميترسيديم و ميلرزيديم. ما كه هيچ وقت اينطور چيزهايى را نديده بوديم، دو شبانه روز ما را نگه داشتند و در اين مدت ميگفتند كرباسى را ميشناسيد و اينقدر فحش به كرباسى و همسر او ميدادند و ما خيلى خجالت ميكشيديم از اينكه اين حرفهاى زشت را ميزدند ما از خجالت داشتيم ميمرديم ولى ميگفتند بگوييد او كجاست تا او را دستگير كنيم. او چرا به اين ده آمده؟ ما جواب ميداديم او را نميشناسيم ما را بكشيد و از كشتن كه بالاتر نيست ما او را نميشناسيم و نميدانيم و مردها را دستگير كرده بودند و خيلى آنها را اذيت ميكردند. خلاصه ما در اين دوران خيلى سختيها كشيديم و با عدهى زيادى بچه و شوهر زندانى كه خيلى نگران او بوديم چون او مريض بود و با سختى اين دوران گذشت.
مردها را به رفسنجان بردند و ما را همين جا نگهداشتند و گفتند صبركنيد ما آنها را ميبريم رفسنجان و بعد شما را ميبريم به خانههايتان. گفتم بگذاريد ما خودمان ميرويم و اجازه گرفتيم و با پاى پياده زديم به راه و به طرف خانه آمديم. قسمتى از راه را آمده بوديم. اينقدر خوشحال بوديم كه ما را آزاد كردهاند و با پاى برهنه و يكى يك كفش داشت و ديگرى نداشت و در بين راه كفشهايمان را به يكديگر ميداديم.
محمد رفيعى هنگامى كه از خيابان ميگذشت ما را ديد و ايستاد گفت: كجا ميرويد؟ گفتيم خدا خيرت بدهد ما را تا حجت آباد ببر. بچه هايمان را دو سه روز نديدهايم و نميدانيم كجا هستند و اينقدر ترسيديم و لرزيديم و او ما را سوار كرد و رسيديم به بهشت آباد و گفت: شما شبى همين بهشت آباد خانهى حاج على كاظميان بمانيد و فردا برويد چون هيچ كس در خانههايتان نيست و اگر برويد ميترسيد و معلوم نيست بچههايتان كجا رفتند و گاو و گوسفندان و مرغهاى شما معلوم نيست كه به كجا رفتهاند و شب را آنجا مانديم و نميدانيد چطور شب را به صبح رسانديم و اذان صبح كه هنوز هوا تاريك بود حركت كرديم كه هيچ كس خانه نيست و اينطرف و آنطرف گشتيم خانهى اقوام بچهها را پيدا كرديم. «والسلام.»
روايت سيزدهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج حسين طالبى نژاد، فرزند مرحوم عباس، شمارهى شناسنامه 2، متولد سال 1321، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
شبى كه شريف آباد جهت جشنهاى نيمهى شعبان در جلسه شركت كرده بوديم، نيروهاى دولتى ريختند مرحوم حاج كرباسى و آقاى عبدوس را دستگير كنند. مردم آنها را فرار دادند. نيمههاى شب بود كه خواب نكرده بوديم، پيرمردى به نام مرحوم محمد كربلايى حسن (حسني) يك مرتبه روى حياط خانه شروع به اذان گفتن كرد، گفتيم: دايى اذان نگو، الان نيمهى شب است و او گفت: الان مردم دارند آمد و رفت ميكنند مگر صبح نشده. گفتيم: نه امشب جريانى شده، مردم بيدار هستند.
صبح قصابى كرده و گوشت بردم محمد آباد ساقى ديدم كه نيروهاى دولتى دارند ميآيند و گوشتها را پرداختم به طورى كه نفهميدم به چه كسى گوشت دادم كه در ازاى آن پولى بگيرم. فقط حواسم به نيروهاى پاسگاه بود. فورى برگشتم وقتى آمدم حجت آباد درگيرى شروع شده بود و من هم به مردم پيوستم و نيروهاى ژاندارمرى فرار كردند و تا عصر در خانهي مرحوم محمد كارتى بوديم كه محمد رفيعى گفتند: فرار كنيد كه شما را دستگير ميكنند. در خانهى پدر خانم شاهم آباد (اماميه) بوديم. تا اينكه روز بعد ما را دستگير كردند و با كتك ما را سوار ماشين كردند و بردند پاسگاه احمد آباد. در پاسگاه هر كس كه ميآمد، خيلى ما را كتك ميزدند. ناگفته نماند ما را با همان طناب ترك موتور از اماميه به صورت قپانى بسته بودند و در آنجا كه باز كردند اصلاً دستهاى من حس نداشت و كتك زيادى باز هم به ما زدند و اين جمله يادم نميرود و شب ما را بازجويى كردند و عدهاى شخصى بودند ما به خيال خود اينها آمدهاند جهت يارى ما، ولى متأسفانه آنها همه ساواكى بودند.
دو روز ما را اذيت و آزار كردند و پاهاى ما را به يكديگر ميبستند و شبها ما را به پاسگاه ژاندارمرى رفسنجان بردند و من و محمد غلامرضازاده را تا صبح به هم بستند و با طناب پاهاى ما دو تا را بستند و بعد از ظهر ما را به كرمان بردند و در آنجا يك نفر از مأموران كه اهل تسنن بود همه را به رديف به شدت ميزد به طورى كه ميگفتيم هيچ كدام زنده نميمانيم و حتى به پيرمردها مثل مرحوم استاد محمد كارتى و مرحوم استاد حسن ابراهيمى هم رحم نميكردند و آنها را نيز محكم ميزدند. يك مرتبه محمد رضا منگلى بيهوش شد. به طورى كه همه ميگفتند او مرد. حتى مأمور هم به خيالش مرده است. مأمور ديگر دست از زدن كشيد، داخل زندان هم ميترسيديم در حالى كه يك زندانى در اطاق بود مرا صدا زد. چند نفر جواب دادند و بلند شدند دست گذاشتند روى شانهى من، گفت: فقط تو بيا، زمانى كه داخل اطاق او شدم، ميوه و چاى تعارف كرد و ما گفتيم ديگر اينجا ما را كتك نميزنند و يك مأمور درب اطاق ايستاده بود و او گفت: اينها غلط ميكنند كه ديگر شما را بزنند. آن فرد زندانى به نام اكبر، بزرگتر زندانيان بود روز بعد مرا خواستند و گفتند كه لباسهاى تو در آن روز قتل حسينى خونى بوده، تو قاتل هستي! من گفتم قصاب هستم ولى من اصلاً در اين جريان نبودم و خيلى مرا تهديد كردند ولى اقرارى از من نگرفتند.
در دوران زندان كه گاهى به زندانيان سياسى سر ميزدم و از پنجره با آنها حرف ميزدم كه چه كار كرده ايد و هر بار كه مرا ميديدند چند مشتى به من ميزدند و ميگفتند ديگر حق ندارى به طرف آنها بروى و هر روز در زندان به سر وقت من ميآمدند و ميگفتند تو اعدامى هستى و خيلى شكنجهى روحى ميدادند و به مدت پنج ماه زندانى بودم و به همت مردم آزاد شديم. «والسلام.»
روايت چهاردهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج اكبر حاج كاظمي، فرزند مرحوم حسن، ساكن گيتى آباد كشكوئيه، شغل كشاورز.
اين خاطراتى كه در مدنظر است الان 26 سال است از بابت خدا بيامرز مرحوم حاج كرباسى كه در اين منطقه خيلى زحمت كشيدند و خيلى مردم را به راه راست هدايت كرد و خيلى رفيق حاج آقا بودند. آخرى كار به جايى رسيده بود بعد از تمام جلسههاى جشن ايشان پنهان ميشدند و خلاصه روزى كار به جايى رسيد كه فردى اطلاع داده بود به پاسگاه احمد آباد و آنها هم با چند سرباز مسلح آمدند كه اينها را بگيرند و طلبهها را توى ماشين سوار كرده و اينجانب حاج اكبر كاظمى آن روز با پسرم بودم و ديدم كه حاج غلامرضا غلامرضازاده در بلندگو اعلام كرد كه آخوندها را گرفتهاند برسيد و زمانى كه ما رسيديم حجت آباد و ما هم دنبال چوب و بيل و يك چيزى ميگشتيم و يك نفر به نام غلامرضا باباخانى كه شوفر ماشين بنز بود در حال پنچرگيرى بود و ما رسيديم به او ديدم كه يك ميل آهنى آنجا هست آن را برداشتم و رفتم به طرف آنها و يك افسرى آمد جلوى من و گفت: كجا ميروي؟
گفتم: به آنجا، گفت: براى چه كار ميروي؟ گفتم: ببينم چه خبر است. او گفت: برگرد برو، اين ميله را به دست گرفتهاى چه كار؟ من گفتم: تو تفنگ به دستت گرفتهاى چه كار؟ گفت: اسلحهى من است. و اسلحه را كشيد به طرف من و من سر نخوردم و ترسى نداشتم و تفنگ را جمع كرد و دو مرتبه كشيد وگفت: برگرد حيفه، گفتم: نه حيفى در بر من نيست. دو مرتبه برگشت. قنداق تفنگ را گذاشت روى زانويش و تفنگ را مسلح كرد و تفنگ را كشيد به طرف من و حالا ما دو به دو داريم صحبت ميكنيم. عدهاى كه كنار غلامرضا شوفر كه داشت پنچرگيرى ميكرد آنها ما را ديدند و يك مرتبه صداى الله اكبر آنها بلند و ديدم كه رنگ از رويش پريد. گفت: بابا ولشان ميكنيم نكنيد اين كار را. من گفتم: يا بايد آنها را آزاد كنيد و يا همهى ما را ببريد و او گفت: بيا برويم آزادشان ميكنيم. توى خيابان خيلى مردم نبودند. يكمرتبه ديدم كه زن و مرد از خانهها ريختند بيرون او هم چند بار تفنگ بر من كشيده بود خود را رساندم جلوتر ديدم كه زنها جلوى ماشين هستند. و ما به زنها گفتيم بريزيد جلوى ماشين و طلبهها را پياده كنيد و يك نفر هم قطار فشنگ بسته بود و مسلح يك قنداق تفنگ زد توى سينهى مرحوم زهرا درويشى همسر حاج اكبر درويشى و اين بنده خدا از همان درد مرد. وقتى كه اينطور شد بزن بزن شروع شد. من هرطورى كه بود خودم را رساندم به ماشين و سربازى توى ماشين بود من او را نهيب كردم و فرار كرد و زمانى كه از ديوار فرار كرد، كلاهش افتاد و فرصت برداشتن كلاهش را هم نداشت و فرار كرد. من از اين طرف درب ماشين را باز كردم و از آن طرف مرحوم حاج محمد جعفر كريمى در را باز كرد و آخوندها گفتند: ما كجا برويم، گفتم: از اين راه توى باغها فرار كنيد و آنها رفتند و درگيرى شروع شد و مرحوم حاج غلامرضا زينلى آمد سربازى تفنگ بر او كشيد واو هم با چوب به تفنگ او زد و سرباز هم كه سر نيزه به اسلحهى او بود زد به سر او و به زمين افتاد و از آن موقع درگيرى شدت گرفت. چوب و كلوخ به ماشين ميزدند و من هم از فرصت استفاده و آن سربازى كه چندين مرتبه تفنگ به من كشيده بود اينجا ميخواست با ماشين فرار كند، گفتم انصاف نيست كه او با اين كارها نخورد برود. همين ميلهاى كه در دست داشتم زدم روى او همينجا بغل ماشين شل شد و كم كم خودش را گرفت و نشست توى ماشين و همانطور توى ماشين بود و از قبل تفنگ را مسلح كرده
بود. سر تفنگ را از ماشين بيرون كرد و يك خشاب فشنگ كه روى اسلحه بود زد به ديوار قلعه و توى مردم نزد و سربازانى كه چهار طرف ماشين را بسته بودند، اينها هر كدام شروع به تيراندازى كردند و توى باغها فرار كردند و رفتند و يك نفر از آنها ميخواست با ماشين فرار كند. مردم اينقدر چوب و سنگ و كلوخ به ماشين ميزدند كه ماشين از دست او كنده شد. ماشين رفت روى ديوار به طورى كه ميخواست چپ كند و دو مرتبه برگشت به عقب و ميخواست به طرف بالاى ده برود، ديد كه نميتواند و آمد رفت توى باغها و سربازانش توى باغها بودند تا با سربازانش فرار را بر قرار ترجيح دهند. آقاى حسينى هم فرار كرده بود بالاى ده و به فردى گفته بود چه كار كنم؟ كجا بروم؟ به او گفته بودند بيا برو در ميدان پسته و در غير اينصورت تو را ميكشند و زمانى كه او وارد ميدان ميشود و مردم به دنبال او وارد ميدان شده و با استفاده از ماشين آجرى كه در ميدان بود به او حمله ميكنند و اينقدر آجر به او زدند تا اينكه او خلاص كرد. زمانى كه فهميديم كه زنگ زدهاند رفسنجان نيرو ميآيد همه فرار كردند و من هم با موتورى كه داشتم به بيابان فرار كردم و حدود 6 ـ 5 روز آنجا ماندم و بعد از آن آمدم گاو و گوسفندها آن قدر صدا ميدادند (از گرسنگى و تشنگي) و زمانى كه آمدم خانه عدهاى از مردم را دستگير كرده و به زندان بردهاند.
و من خدا را شكر ميكنم و خدا بيامرزد مرحوم حاج كرباسى را كه ما را راهنمايى كرد در اين انقلاب و اين برنامه ما را به راه راست هدايت كرده بود. بعد از آنكه كم كم انقلاب شد و اين حكايتى كه داريم، خدا بيامرزد كرباسى ميگفت: در زمان شاه او ميخواسته اصلاحات ارضى كند و به امام (ره) گفته بود شما چه ميگوييد؟ آقا گفته بود تو نميتوانى و او گفته بود چطور نميتوانم؟ اگر تو بودى چه كار ميكردي؟ گفته بود اگر من جاى تو بودم آن لولههاى نفتى كه آدم دراز قد ميتواند در لولههاى آن حركت كند به طرف امريكا ميرود آنها را ميبستم و با پول همان نفت موتور آلات ميگرفتم و در اختيار مردم ميگذاشتم و اربابى كه دو يا سه ده داشت و او نميتوانست كه كشت كند او به رعيت ده را واگذار ميكرد و كشت و كار كن و نصف از تو نصف از من، اين جواب آقا در برابر شاه در رابطه با اصلاحات ارضى بود. تا اينكه انقلاب شد و جنگ شروع شد. امام فرمودند براى نمايندگان مردم در مجلس و دولت شما در برابر خدا مسئول هستيد و هر كس در دنياى خدا وظيفهى خود را شناخت او پيروز است. «والسلام عليكم و رحمتالله و بركاته.»
روايت پانزدهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج محمد محمودي، فرزند مرحوم حسين، شمارهى شناسنامه 1، متولد سال 1316، ساكن گيتى آباد كشكوئيه، شغل كشاورز.
ما يك خيابان داشتيم مرحوم حاج ميرزا مهدى محى الدينى جلوى آن را سد كرده بود. ما رفتيم خانهى انصاف پيش آقاى عسگر آقا حسين (رفيعي) و محمدرضا سليمى را آورديم كه اين خيابان را با تراكتور صاف كند. تقريباً ساعت 9 صبح بود كه سر و صدايى بلند شد و ما تراكتور را رها كرديم و رفتيم، ديدم كه بله طلبهها را دستگير كردهاند و حسينى هم آمده سر چهار راه ايستاده و به مرحوم محمد زينليان گفت كجا بروم، او گفت هيچ جايى نميتوانى بروي. خلاصه گفت بيا برو توى دستگاه پسته. او هم رفت. بچه طلبهها را بردند تا جاى خانهى حسين نوري. در همين موقع حاج حسين امينى مرحوم حاج محمد كريمى و حاج اكبر حاج كاظمى آمدند و چهار نفرى رفتيم در ماشين را باز كرديم و بچه طلاب آمدند پايين و فرار كردند. يك تير هوايى زدند مرحوم حاج غلامرضا زينلى افتاد به زمين و سربازان شروع به تيرهوايى زدن كردند و آنها خواستند كه با بيسيم به رفسنجان يا كرمان اطلاع دهند. عليرضا منگلى بيسيم را قطع كرد و سربازان پا به فرار گذاشتند.
حادثهى قتل حسيني
من اصلاً داخل ميدان پسته نرفتم ببينم كه كجا مرده و چطور شده و كجا او را بردهاند. نوبت اسلحهها رسيد. ديدم كه محمد على غلامرضايى كلت حسينى را برداشته و ميخواست بيندازد توى چاه و يا جاى ديگر. من به او گفتم: محمد على تو كه ميخواهى كلت را بيندازى توى چاه دولت اين اسلحه را ميخواهد. من سربازى خدمت كردهام. دولت اسلحه ميخواهد من گرفتم از او و رفتم كنار حسين نورى و حاج على آخوندى گفتم: من اين كلت را از فلانى گرفتهام و نميبايست ميگفتم ولى گفتم: حالا اين كلت را چه كار كنم؟ آنها گفتند: هركارش ميخواهى بكن. من رفتم توى صحراى رضا آباد. كلت را كردم داخل نايلون. آن را گذاشتم داخل گودال و مقدارى خار روى آن ريختم و مقدارى خاك روى آن گذاشتم كه مشخص نشود و مرحوم پدرم و برادرم على رفته بودند بياضي. وقتى آمدند به پدرم گفتم: پدر اگر يك موقع اتفاقى افتاد من كلتى را گرفتهام و فلان جا آن را پنهان كردهام. اگر اتفاقى افتاد شما با خبر باشيد و ما رفتيم توى باغ با مرحوم برادر زنم آقاى ابوالقاسم خواجه منصورى كه اهل يزد بود خود را پنهان كرديم و رضا كه بچه بود ميآمد برابر خيابان و ميگفت: سربازان دارند ميآيند. من گفتم: هيچى نگو و بيا پناه. تا نزديك غروب آن دو نفر را فرستادم بيايند خانه و من از دنبال كه مقدارى علف چيده بودم و برداشتم به طرف خانه آمدم و نزديك به خانه يك مرتبه ديدم كه سربازان از كوچه آمدند بيرون. من را گرفتند و نوبت به مرحوم ابوالقاسم رسيد هر دو را انداختند توى ماشين. ابوالقاسم بنده خدا هم مريض بود و هم آمده بود مهمانى آن قدر مادرم گريه كرد و التماس كرديم تا اينكه او را رها كردند. مرا بردند چهار راه حجت آباد ديدم كه حاج غلامرضا غلامرضا زاده، مرحوم حسين قربانى اهل بياضى را هم دستگير كردهاند.
شب ما را بردند پاسگاه. 16 نفر از بچههاى ديگر و زنها را گرفته و آقاى سيد عبدالحسين حسينى اهل كشكوئيه را دستگير كرده بودند. شب ميخواستم بروم دست به آب، يك سرباز همراه من فرستادند. وقتى كه داشتم ميرفتم ديدم كه چند كشيده زدند به گوش سيد عبدالحسين. خون از بينى او ميآمد و آقاى شيرازى هم با او بود. خلاصه تا صبح ما را كتك زدند. ديدم محمد غلامرضازاده و حاج غلامرضا غلامرضازاده، اين موجود را خيلى اذيت ميكردند و آنچه در رابطه با شكنجه و كتك و اذيت بگويم كم است.
سرهنگى بود كه زبانش ميگرفت، ساعت 8 صبح بود آمد و گفت: بگوييد ببينم آخوندها به شما چه كار كردهاند و دولت به شما چه كار كرده است؟ من گفتم: دولت هيچ كارى به ما نكرده اگر آخوندها كارى كرده باشند و پولى هم از ما گرفته باشند يك ماشين خاكى هم توى چاله ريختهاند كه شب، موتور ماشين يا دوچرخهاى توى چاله نيفتد و حدوداً 5 دقيقه بعد محمد على مهديزاده را شروع به زدن كردند و گفتند كه تو گفتهاى دولت هيچ كارى به ما نكرده و او هر چه قسم و آيه كه شما اشتباهى گرفته ايد من اينطورى نگفتهام. خلاصه او را محكم زدند و سپس او را آزاد كردند.
مرا بردند داخل يك اطاق و دو درجه دار هم بودند و آن قدر سر مرا به ديوار زدند كه سرم باد كرده بود و حرفهايى به من زدند كه روز قيامت مشخص ميشود كه چه به من گفتهاند. همان آجرها جواب ميدهند و فحشهايى بد ميدادند كه خجالتم ميشود آنها را بگويم. روز قيامت همان آجرهاى پاسگاه جواب ميدهند.
روز بعد ما را بردند شهربانى رفسنجان و در آنجا يك دست و يك پاى ما را بستند به يكديگر (دو نفر، دو نفر به هم ميبستند). ساعت 12 ظهر بود، يك ماشين از طرف كرمان آمد و روى هر صندلى يك سرباز نشسته بود. وقتى ما را سوار بر ماشين كردند و سربازان را نشاندند جلوى شيشهها كه مشخص نشود و اگر كسى نگاه ميكند فكر كنند كه اين ماشين سربازان را سوار كرده تا اينكه ما را از خيابان رفسنجان رد كردند (به طور پنهاني) و بردند شهربانى كرمان. ظهر آنها مقدارياش و ماش به ما دادند و از آنجا ما را بردند توى زندان شهاب و آنجا كه پياده ميشديم چند كشيده و چند لگد بر ما ميزدند به طورى كه آقاى حسين منگلى و محمد باقرى بيهوش شدند. تيرماه بود و هوا خيلى گرم بود و تشنه بوديم. وقتى كه اينها بيهوش شدند، ديگر ما را نزدند. سر ما را ماشين كردند و تا سه روز هيچ كس هيچ سؤال و پرسشى از ما نكرد. در روز سوم با چند نفر از همراهان، با هم حرف ميزديم و قدم ميزديم. آمدند و گفتند: شما سياسى حرف ميزنيد. چند كشيده زد توى گوش من كه هنوز گوشم كر است و چيزى نميشنوم. توى دلم گفتم اينجا كه علاجى ندارم خدا روز قيامت از تو انتقام بگيرد. اينجا كه دست من از چاره كوتاست. در زندان بيكار بودم. تا اينكه اجازهى ملاقاتى دادند و همسرم آمد ملاقاتى و گفت: چه كار كنم. حاج ميرزا مهدى حقوق به ما نداده. من چطور اين بچهها را نان بدهم. من گفتم: بنده خدا تو كه مادرت يزد است، بگو برود خدمت شهيد آيتالله صدوقى او يك گرهاى از كار ما باز ميكند. مادرش رفته بود خدمت آيتالله صدوقى جريان را تعريف كرده و چون در آن زمان 8 بچه داشتم و كوچكترين آن 4 ماهه بود. هفتهى بعد كه همسرم آمد ملاقاتى گفت: بله شهيد آيتالله صدوقي، فندق و برنج و شيرخشك و همهى وسايل داده آوردهاند.
باز هفتهى ديگر همسرم گفت: گندم تمام شده، نان نداريم. من گفتم: ما كه سى روزه ارباب بوديم (قراري) برو پيش ميرزا مهدي، حقوق بگير و هفتهى بعد كه آمد او گفت: او گفته آنها رفتهاند زدهاند مردكه را كشتهاند. حالا حقوق هم ميخواهند. ميخواستند نروند مردكه را بكشند. آن برج اول كه زندان بودم حقوق من را داده بود (هم پول و هم گندم) ولى آنها سه برج حقوق ما را قطع كردند يعنى هيچ كس هيچ چيز به ما نداد. گفتم: ندادند، ندهند، خدا بزرگ است.
شب در زندان بوديم زلزله شد و آنها درهاى زندان را بستند و خودشان رفتند بيرون از زندان، زندانيان شروع به داد و فرياد كردند و ديدند كه شلوغ شد، دستور دادند كه درب زندان را باز كنند و همه رفتند توى حياط زندان. آشپز زندان آقاى احمد حسينجان اهل ذوق بود، او هر موقع كه مرغهاى اسرائيلى ميآوردند به آشپزخانه او خبر ميكرد و ميگفت: امروز مرغهاى اسرائيلى است اگر دلتان ميخواهد بخوريد و نميخواهد نخوريد. من وظيفه دارم به شما بگويم و ما هر موقع خبر ميشديم، نميخورديم، تا اينكه چهار ماه گذشت.
چرا مرغهاى اسرائيلى را نميخورديد. علت چه بود؟
چون ذبح شرعى نشده و ما را هم براى كمك به آشپز گاهى كه به بيگارى ميبردند و ميديديم كه بعضى اصلاً گردن ندارند و بعضى هنوز سر و گردن سالم است و بعضى از قسمتهايى بريده شده كه از نظر شرعى حرام بود.
حدود چهار ماه طول كشيد و دادگاه ما را نگرفتند و يك روز من يك كترى برداشتم و رفتم توى آشپزخانه بگيرم، يك درجه دار گفت: شما محمودى هستي؟ گفتم: بله و گفت: شما با حسين باقرى و مرحوم استاد حسن ابراهيمي، شما سه نفر ميبايست برويد دادگاه. من گفتم كه چه طور شده ما سه نفر ميبايست برويم دادگاه. اكبر رحيمى و پسرش و اصغر سليمى آنها هم زندانى بودند به عنوان زندانى سياسى و ما آزادتر از آنها بوديم ولى ميگذاشتند اين طرف و آن طرف در زندان برويم. زمانى كه ما را بردند دادگاه، زنى بود به نام حيات در دادگاه رئيس دادگاه به او گفت: اين هروئينى كه از تو گرفتهاند چقدر بوده؟ گفت: يك گونى آنجا بوده و مأموران رسيدند و گفتند مال تو هست. من را به اين جرم به دادگاه آوردند. و يك بنده خدا بود اهل كرمان مغازهى درسازى داشت، پهلوى سينما او اول رفته بود مغازه را آتش زده و بعد سينما را و او هم همراه ما بود. رئيس دادگاه در ميان حياط دادگاه گفت: تو كه سينما آتش گرفت و مغازه ات هم آتش گرفت چرا خودت توى آتش ايستاده اي؟ گفت: مملكتى كه به اين بيحسابى است،اى كاش خودم هم سوخته بودم. ما هنوز به اطاق بازجويى نرفته بوديم كه او آمد بيرون و گفت: جرم من با 25 هزار تومان ضمانت حل شد و او به من گفت: هر موقع كه آزاد شديد ميآيد آنجا من لباس، پول و ماشين ميگذارم در اختيارتان تا برويد به منزلتان. براى بازجويى اولين نفر مرحوم استاد حسن ابراهيمى را خواستند و بعد حسين قربانى را صدا زدند. من ديدم كه آنها بيرون نيامدند و بعد مرا صدا زدند و سربازانى كه همراه من بودند، من گفتم يك خبرى شده، گفتند: به چه دليل ميگويي، گفتم: به دليلى كه اگر ما را آزاد نميكردند، آنها را بيرون ميكردند و از يكى يكى بازجويى ميكردند. رفتم داخل. رئيس دادگاه گفت: چرا حسينى را كشته ايد؟ من گفتم: هرگز ما او را نكشتهايم. همين قدر شما ميدانيد من هم همينقدر ميدانم. گفت: از حجت آباد تا گيتى آباد چقدر است و هرچه است بگو، كمى اينطرف و آنطرف را ما قبول ميكنيم. اگر خواستى خوب خاطر جمع شويد، يك نفر ميفرستيد كيلومتر بگذارد تا ببيند چند كيلومتر راه است. گفت: مگر تو موتور سوار نميشويد؟ مگر كيلومتر ندارد؟ گفتم: من اسم خودم را نميتوانم بنويسم. كيلومتر موتور را ميتوانم بخوانم. گفت: باز هم يك كيلومتر اينطرف و آنطرف را قبول ميكنيم؟ گفتم: آقا نميدانم و پس از آن گفت: شما پس از چهار ماه چرا شكايت نكرديد؟ گفتم: ما شكايت كردهايم؟ هنوز آنها جواب ندادهاند و او گفت: مگر ميشود. اينطور چيزى كه شما شكايت كرده باشيد، به دست ما نرسيده باشد. گفتم: بله ما شاهد داريم كه شكايت نوشتهايم و ما تاريخ داريم. گفت: حالا حسينى كشته شده يا او را كشته ايد؟ شما بايد هر يك ضامن داشته باشيد تا شما را آزاد كنيم. من گفتم اجازه ميدهيد چند كلمه صحبت كنم؟ گفت: بله، گفتم اگر از زير آسمان خدا ميشود بيرون برويم از گير دولت هم ميشود بيرون رويم. آقا ما توى كرمان چه كسى را ميشناسيم كه بيايد ضامن ما شود. گفت خانه انصاف، كدخداى محل و افراد ديگر را نام برد و گفت: در هر صورت شما ضامن ميخواهيد. رفتيم بيرون. ديدم كه حاج غلامحسين رحيمى آمده است ملاقات برادرش و رفتم كنار حاج اكبر رحيمى و او به حاج غلامحسين رحيمى گفت كه محمودى با شما كار دارد و گوشى را به من داد. من گفتم: ما براى آزاد شدن از زندان احتياج به ضامن داريم و هيچ كس را نميشناسيم تا ضامن ما شود. پيغام دادهام به محمد زارع نظرى اهل ساقى ولى از قرار معلوم او پيغام را به سر نرسانده در غير اينصورت هر كسى بود ميآمد. او گفت: اگر تا موقعى كه من ميروم دادگاه تعطيل نشده باشد، من كارى براى شما انجام ميدهم او بنده خدا در حياط دادگاه رئيس دادگاه را ديده بود. آمدم ضامن آن سه نفر شوم به او گفته بودند كه دادگاه تعطيل شده. شما شنبه مراجعه كنيد. خبر به برادرم على رسيده بود كه براى آزادى ما ضامن ميخواهند او رفته بود پيش حسين آقا مرعشى و او گفته بود صبح شنبه برويد كرمان من ميآيم و آقاى حاج غلامحسين رحيمى هم روز شنبه خودش را زودتر ميرساند و سند كارخانهى اقتصاد را برداشته بود و آورد و ما را آزاد كرد.
در زندان كار ميكرديم چون پول نداشتم خرج كنم.
ديسك كمر عمل كردهام همهاش به خاطر آن اذيتهاست و هيچ كس يك ريالى به من كمك نكرده كه به اين راه خرج كنم. روزى كه قرار بود من را از زندان آزاد كنند 200 تومان از رئيس زندان ميخواستم و رفتم پيش او التماس و گريه كردم. خلاصه هر طورى بود پولم را گرفتم و او ميخواست اين پول را به من ندهد و ميگفت: شما برويد من سر برج پول را براى شما ميفرستم و به او گفتم: به همين حالى كه ميبينيد هستم و با اين لباس شب چله اگر بروم از سرما ميميرم. شما لطفى كنيد و او 200 تومان را به من داد و بنده خدا گفت: اين پول را از خودم ميدهم و گرفتم و از زندان بيرون آمديم. آفتاب كوه رفته بود. آمديم رفسنجان در مغازهى شيرينى پزى به بنده خدا گفتم: 8 ـ 7 كيلو شيرينى ميخواهم و شيرينى خوب ميخواهم و او گفت: چرا اينقدر اصرار ميكنيد جريان از چه قرار است؟ گفتم: ما زندان بوديم و الان آزاد شدهايم و ميخواهم يك چيز خوب ببرم و تحفهى خوبى باشد و او گفت: شيرينى نميدهم. چرا؟ گفت: شما ميبايست خبر كرده باشيد تا مردم بيايند پيشواز شما و حالا خبر آوردهاى به من. او آن مقدار شيرينى كه ميخواستم به من داد و هركارى كردم او پول را برنداشت و آمديم خانه حدوداً ساعت 8 شب بود.
آيا شما با اين همه مشكلات و شكنجهها آيا آن كلتى كه پنهان كرده بودى تحويل آنها داديد يا نه؟
جريان اسلحه؛ حسن رمضانى را دنبال اسلحهها فرستاده بودند و گفتند محمودى ملاقات دارد. وقتى كه آمدم او به من گفت: كلت پيش تو است و بگو كجاست؟ من گفتم: چه كسى گفته؟ اسلحه دست من نيست و من او را تهديد كردم و گفتم: خود شما در جريان اين اسلحه دست داشتهاى و حالا اسلحه را از من ميخواهي؟
او رفت و چيزى هم نگفت.
پس از يك هفته احمد آقا مرعشى آمدند زندان و گفتند محمودى ملاقات داري. رفتم با او احوالپرسى كردم. گفت: من را ميشناسيد و من هم شما را ميشناسم آنها اسلحهها را ميخواهند. حالا اگر كلت پيش شما هست نشان بده و بگو كجاست؟ گفتم: من جانم را در راه شما خرج ميكنم (تنها او بود و من) آقاى مرعشى به غير شما اگر مرا تيرباران هم كرده بودند، كلت را نميدادم، چون از جد شما ميترسيم و اين حرف محرمانه را به شما ميزنم و شما برويد پيش پدرم و او را برداريد. فلان جا آدرس به او داده ام. اسلحه آنجاست و پدرم كلت را داده بود به آقاى مرعشي. آنها رفتند كرمان و زمانى كه آقاى مرعشى اسلحه را داده و آنها قصد كلاهبردارى داشتند و ميخواستند ما را از زندان آزاد نكنند. چون قرار بر اين بود كه اسلحه را كه تحويل دهند ما را آزاد كنند ولى اينطور نشد. جريان به گوش آيتالله صدوقى رسيده بود. او اطلاعيه داده بود كه اگر زندانيان را آزاد نكنيد من با پاى برهنه ميآيم كرمان و خلاصه هر طور كه بود ما را آزاد كردند.
بعد از زندان و آزادي، تظاهرات شروع شد به همراه شيخ محمد هاشميان و آقاى انصارى در تظاهراتها شركت ميكرديم و روزى كه مجسمهى شاه را پايين كشيدند آن روز من حضور داشتم و سربازان شروع به تيراندازى كردند ولى مردم هيچگونه ترسى نداشتند.
ما در اين دوران هيچگونه كوتاهى نكرديم و مدت چهار ماه يا بيشتر زندانى بودم و گفتند آقاى خاتمى نامهاى داده آن كسانى كه زندانى بودهاند به استاندارى مراجعه كنند و من نامهاى برديم و مراجعه كردم و گفتند: قبول نميكنيم. گفتم رئيس جمهور گفته شما قبول نميكنيد و خلاصه آنها نامهى مرا مهر كردند.
بعد از اين جريان سپاه پاسداران تلفن زدند خانه من و گفتند كه چند ماه زندانى بوده ايد؟ گفتم: نميدانم، هنوز پستهها نرسيده بودند ما را دستگير كردند و چلهى زمستان هم ما را آزاد كردهاند و نميدانم چقدر ميشود و سوادى هم ندارم حدود چهار يا پنج ماه ميشود و هيچ اطلاعى هم به ما ندادند.
ما با هر سختى و بدبختى خودمان را اداره ميكنيم. هيچ زميني، مغازهاى و هيچى و هيچ كسى چيزى نه به خودم نه به بچههايم دادهاند. ما هم همينطور داريم ميسازيم و بچهام جبهه رفته و هنوز تركش در بدن او است. حالا به اميد خدا. «والسلام.»
نوشته :غلامرضايى
انقلاب اسلامى از جمله رخدادهايى است كه به دلايل عمق اثراتى كه بر تحولات تاريخى ايران، دنياى اسلام و ساير نقاط جهان گذاشته است نميتوان در مورد آن سكوت كرد و از پرداختن به آن طفره رفت. براى داورى منصفانه پيرامون عظمت اين انقلاب بايد همهى جوانب و زواياى آن انگيزهها و آرمانها و جانفشانيهايى كه براى پيروزى انقلاب به وقوع پيوست دقيقاً شناسايى كرد تا از عهدهى تحليل و تبيين انقلاب اسلامى بر آمد.
تبيين انقلاب اسلامى بدون مراجعه به عمق رخدادهايى كه به وقوع پيوست ممكن نيست. عمق انقلاب اسلامى را نميتوان تنها با مراجعه به وقايع به جانفشانيها، آرمانها و انگيزهها و شعارهاى چند شهر بزرگ به دست آورد. همانطورى كه امام عظيمالشأن انقلاب اسلامى فرمودند، انقلاب اسلامى انقلاب مردمى بود. انقلاب طبقه، گروه و قشر خاصى از جامعه نبود تا با تحليل اين گروه و قشر خاص به شناخت آن نائل آييم.
روايتهايى كه در پى خواهد آمد يكى از هزاران روايتهايى است كه نشان ميدهد چگونه اثرات نفس قدسى يك پير روشن ضمير از فرسنگها فاصله جامعهاى را با همهى اركان شهرى و روستاييش دگرگون ميكند. به گونهاى كه حتى شعارها و آرمانهاى سادهترين نوع تجمع سياسى در سنتيترين بافت اين جامعه با پيچيدهترين نوع مشاركت سياسى در مدرنترين بافت اين جامعه همساز ميشود.
يكى از خصلتهاى استثنايى انقلاب اسلامى آن است كه ساخت آرمانها و انگيزهها، خواستهها و شعارهاى آن در دورترين نقطهى ايران در سادهترين نوع زندگى اجتماعى با آرمانها، انگيزهها، خواستهها و شعارهاى آن در پايتخت و شهرهاى بزرگ كه داراى زندگى پيچيدهى شهرى هستند، تفاوت چندانى ندارد، يكسان است. در تاريخ سياسى هيچ انقلاب بزرگ اجتماعى وجود ندارد كه اين چنين آرمانى در آن وجود داشته باشد.
اگر چه روايتهاى حاضر روايتهاى دردمندانهى مردم كشكوئيه به عنوان يكى از دور افتادهترين نقاط ايران از انقلاب اسلامى است اما به جرأت ميتوان گفت كه روايت همهى مردم ايران در همهى نقاط از انقلاب است. با كشكوئيه ميتوان عظمت انقلاب اسلامى را تحليل كرد. همانطورى كه ميتوان عمق خصلت ضد مردمى رژيم شاهنشاهى را نيز تحليل كرد. روايت مردم كشكوئيه از آرمانهاى انقلاب ساده و بيآلايش است. از پيچيدگيهاى لفاظى تحليلگران سياسى به دور است اما روايت انقلابى و سطح تحليل اين مردم از انقلاب اسلامى به مراتب از سطح تحليل نخبگان سياسى عميقتر است. مردم كشكوئيه مانند همهى مردم ايران انقلاب اسلامى را با همهى آرمانهايش درك كردند و بر اساس همين درك عميق بود كه هم در دوران رنج زندان، شكنجه، تبعيد، كتك خوردن، فحش شنيدن، مال و دارايى خود را از دست دادن و بسيارى از مصائب را به جان خريدند و هم در طول حاكميت جمهورى اسلامى با تمام توان از آرمانهاى انقلاب اسلامى دفاع كردند.
ايثار و فداكارى در هر جامعهاى ناشى از احساسات نيست ناشى از شناخت اسلام است. احساسات تا جايى به مددشان ميآيد كه در آن منطق از دست رفتن جان و مال مطرح نباشد. اما آنهايى كه با جان و مال خود بر سر پيمان آرمانهاى خود هستند آنها از شناختى عميق برخوردارند كه با محاسبات مادى و تحليلهاى سطحى نميتوان به اين شناخت دست يافت.
روايت مردم كشكوئيه از انقلاب اسلامي، جمهورى اسلامى و ولايت فقيه چنين روايتى است.
شايد اگر پارهاى از نخبگان سياسى و فكرى اين مملكت به جاى جستجو در ميان نظريههاى كليشهاى تحليل انقلاب اسلامى در سطح متون و رسانهها (كه عمدتاً تحت تأثير روايتهاى غربى است) به عمق جامعهى ايران در شهرهاى دور و نزديك و حتى روستاها رجوع ميكردند، از عهدهى تبيين و درك عظمت انقلاب اسلامى بهتر برميآمدند و شايد اگر كارگزاران نظام جمهورى اسلامى كه به بركت چنين مردمى اكنون در رأس تصميمگيريهاى سياسي، انقلابي، فرهنگى و اجتماعى قرار دارند به آرمانها، خواستهها و انگيزههاى ساده و بيآلايش چنين مردمى نظر ميكردند اوضاع مملكت ما به مراتب بهتر از آنچه كه امروز هست ميبود.
نمى دانيم آيا با خواندن اين روايتها هم كارگزاران حكومت جمهورى اسلامى و هم تحليلگران و نخبگان فكرى و سياسى اين مملكت به خود خواهند آمد يا نه؟! اما يقين داريم كه پاسخ دادن به چنين مردمى در پيشگاه داورى الهى به مراتب سختتر از بيتوجهى به آرمانها، اعتقاد و خواستههاى آنها خواهد بود.
متن گزارشهاى مربوط به واقعهى سال 1357 در منطقهى كشكوئيهى رفسنجان
منطقهى كشكوئيه از توابع شهرستان رفسنجان در محدودهى (20ـ30) كيلومترى اين شهرستان به طرف تهران قرار دارد. اين منطقه به صورت نوارى در سمت چپ جادهى اصلى رفسنجان به تهران قرار گرفته و شغل اكثريت قريب به اتفاق مردم اين سامان از سالها پيش كشاورزى ميباشد. كشاورزان تا حدود بيست سال قبل به كشت گندم و جو و تره بار و پسته و دام پرورى و... مشغول بودند. با وجودى كه محصولات كشاورزى و دامى اين منطقه از مرغوبترين محصولات بوده، اما به دليل كمبود آب و شور شدن آن و مقرون به صرفه نبودن، كشاورزى منطقه به كشت تك محصولى پسته گرايش پيدا كرده است و درآمد سرشار پسته تا چند سال قبل موجب شد تا دانش آموزان توجه چندانى به تحصيلات عاليه نكنند. ولى به دليل تقسيم اراضى و كمبود آب و افت درآمد پسته، اخيراً تمايل به تحصيلات عاليه بيشتر شده است.
مردم منطقه صد در صد شيعهى اثنيعشرى بوده و عموماً متدين و اهل نماز و روزه هستند و درصد قابل توجهى اهل جلسات و وجوهات ميباشند. رعايت اصول اسلامى مورد توجه است. بزهكارى و تظاهر به ارتكاب محرمات و تفرقه و منازعات قومى خانوادگى و سياسى كمتر ديده ميشود.
در سابق 100% مردم مقلد حضرت امام خمينى (ره) بودهاند و الان نيز گرايش به تقليد از مقام معظم رهبرى حضرت آيتالله خامنهاى مورد توجه است. مردم اين منطقه اصولگرا هستند و از گرايش به افكار التقاطى به دورند. همهى اين سوابق مرهون توجه منسجم روحانيت به اين منطقه است.
در حقيقت اين مردم آيينهى روحانيت خود هستند. روحانيتى كه هدف خود را ارشاد مردم و بسط شريعت اسلام و تشيع قرار داده است. كسانى كه شايد در جاهاى ديگر موفقتر بودند ولى بر حسب وظيفه از باب «لينذروا قومهم اذا رجعوا باليهم» به تبليغ در محل خود مشغول شدهاند.
سابقهى روحانيت در اين منطقه به بيش از يكصد سال پيش برميگردد. اولين روحانى كه در اين منطقه به امر مهم تبليغ اشتغال داشته فردى به نام حاج آخوند اصفهانى (محى الدين) معروف به حاج آخوند بود. طبق بيان كسانى كه زمان ايشان را درك كردهاند وى فردى در حد خود با سواد بود. مردمى كه در آن زمان خالى الذهن بودهاند و گرفتارى كمى داشتهاند. بسيارى از مسائل شرعى را از زبان ايشان بيان ميكنند. در آن زمان روحانى هم مانند ساير مردمان بود و در كنار تبليغ و ارشاد مردم به كار ديگر مثل كشاورزى و غيره مشغول بودند. شايد تأثيرات روحانيت در منطقه به دليل توجه اندك به ماديات و... باشد. قبر مرحوم حاج آخوند در محل مسجد بهشت آباد در همين منطقه مشخص است.
دومين روحانى كه در اين منطقه به صورت منظم اجراى برنامه كرده مرحوم حاج شيخ حسنعلى كرباسى است كه مردم محل او را با نامهاى حاج آقا يا حاج آقا كرباسى و شيخ كرباسى ميشناسند. ايشان از حدود سالهاى 1338 به اين منطقه وارد شد. ايشان در اصل اهل نجف آباد اصفهان بودند كه به اين منطقه مسافرت كردهاند. در ابتدا به صورت مجرد در منطقه حضور داشتند. همسر مكرمهى ايشان دربارهى هجرتهاى متوالى حاج آقا چنين ميگويد: «وقتى كه حاج آقا نبود تمام بار زندگى را بايستى تحمل كنم. گاهى اوقات ميشد كه تنها با چند فرزندم كه هنوز در سن طفوليت بودند به سر ميبردم، دراين حين دزد از ديوارخانه بالا ميآمد. من براى اينكه دزد را فرارى دهم حاج آقا را صدا ميزدم كه برخيز مثلاً نماز است يا ببين چه صدايى است ميآيد، تا اينكه دزد فكر كند كه مردى در خانه هست و خانه را ترك كند.»
يكى از مريدان حاج آقا كرباسى ميگويد كه اوايل كه حاج آقا به منطقه آمده بودند منزلى نداشتند و روى آن را هم نداشتند كه بگويند مرا به خانه ببريد. ايشان ميگويد من از اولين ميزبانهاى حاج آقا بودم. يك روز كه مشغول آبيارى باغ بودم، وقت نماز مغرب و عشا شد. من هم به مسجد آمدم و نمازم را خواندم. چون آبيارى باغ تا بعد از نماز هم ادامه داشت زود از مسجد خارج شدم و به سوى باغ رفتم. روز بعد كه شد حاج آقا مرا ديد و گفت ديشب كجا رفتي؟ من گفتم: آبدار بودم و رفتم سر كار خود. وقتى كه سؤال كردم شما كجا مهمان بودى ايشان گفت: ميهمان خدا بودم. بعد معلوم شد كه ايشان شب را در باغى بدون غذا و رختخواب گذرانده است. عبايش بالش و زمين فرشش و آسمان طاقش.
از خدمات ارزندهى ايشان ميتوان موارد زير را نام برد.
1. آشنا ساختن مردم با مسائل اسلامى و معارف ديني.
2. توجه دادن به مردم نسبت به شيوهى صحيح زندگى كردن، غذا خوردن، حرف زدن و...
3. ساختن مساجد با بودجهى مردمي.
4. ساختن راه با همكارى مردم (به صورتى كه خودشان بيل به دست كار كردند).
5. تشويق جوانان و بچههاى آن زمان براى آموختن قرآن و معارف.
6. تشويق مردم به كار و فعاليت، به صورتى كه خودشان هم از همان ابتدا به احداث باغ پسته اقدام كرده و معاش خود را از اين راه ميگذراندند.
7. متحد ساختن مردم به وسيلهى برگزارى جلسات عمومى دورهاى در بين روستاها.
8. سوق دادن مردم به سوى مرجعيت شيعه خصوصاً امام راحل ـ رضوان الله تعالى عليه.
چنانچه تعريف ميكنند (آخوند اصفهاني) كه قبل از ايشان روحانى منطقه بودهاند، بعد از رحلت مرجع جامع شيعيان حضرت آيتالله بروجردى ميگويد: «مردم، من نميدانم پس از اين از كه بايد تقليد كرد، وقتى كه خبر به گوش حاج آقا رسيد.» ايشان ميگويد: «هيچ سردرگمى وجود ندارد مرجع ما حضرت آيتالله العظمى خمينى است. اين در حالى بوده كه رسالهى حضرت امام (ره) ممنوع بود.»
9. برگزارى جشنهاى نيمهى شعبان به صورت منسجم و دورهاى بين روستاهاى مختلف منطقه به مدت 15 شب از اول تا نيمهى شعبان المعظم براى زنده نگه داشتن ياد امام زمان (عج) نويسندهى اين مطالب خود شاهد برگزارى پرشكوه اين مراسم بوده. از يكى دو روز قبل بر حسب نوبت هرجايى ديوارها را با پارچههايى آذينبندى ميكردند.
در حين برگزارى جشن هم گروههاى سرود و مداحان و سخنرانان مبرزى كه دعوت ميشدند به اجراى برنامه ميپرداختند. رژيم شاه به سختى از اين قضيه ناراحت بود و بعضى اوقات هم سعى در به هم زدن جلسه ميكرد.
10. پخش اطلاعيههاى امام (ره) و عكس و پوستر و... در منطقه.
11. تشويق نوجوانان براى تحصيل علوم ديني، ايشان هر كدام از نوجوانان را كه علاقه به روحانى شدن داشتند به قم ميبرد و آنان را به مدارسى معرفى ميكرد و لباسى براى آنها تهيه ميكرد و آنها را زير نظر داشت. ايشان چند گروه را در چند دوره براى طلبه شدن به قم فرستاد.
الف) قبل از پيروزى انقلاب حدود 10 نفر را براى طلبه شدن به قم فرستادند از جمله آقايان اكبر محمدي، على كاظمي، على طالبي، حسين مهدوي، عباس كافي، رضا حسني، عباس صادقيان، غلامرضا عبداللهي، محمد ابوالقاسمى و... كه فعلاً يا در منطقه مشغول خدمتند و يا در مناطق ديگر (ارگانهاى مختلف) مشغول به خدمت هستند.
ب) نسل دوم روحانيت كه پس از پيروزى انقلاب توسط ايشان تشويق به طلبگى شدند كه اكنون به حدود يكصد نفر رسيدهاند.
ج) دوران سكونت دائمى ايشان در تهران و تصدى مديريت مدرسهى جامعهى اميرالمؤمنين واقع در شهر رى تهران بود.
12. دعوت از وعاظ مشهور و انقلابى براى سخنرانى در مناسبتهاى مختلف در منطقه، از قبيل حضرت حجتالاسلام فلسفي، حضرت آيتالله خزعلي، حجتالاسلام درى نجف آبادي، آيتالله شب زنده دار، آيتالله شهيد مفتح، حجتالاسلام شيخ غلامرضا رحيمى و محمد تقى عبدوس و...
توجه به اين فعاليتهاى منسجم موجب ناخشنودى رژيم شاه شده بود و هر از چند گاهى موجبات مزاحمت را فراهم ميآورد و سعى در به هم زدن جلسات ميكرد. خصوصاً كه اطلاعيههاى امام و عكسهاى آن حضرت در اين مجالس پخش ميشد و سخنرانان به گونهاى سياسى صحبت ميكردند و بعضى صريحا اقدامات مختلف داخلى و خارجى رژيم را زير سؤال ميبردند.
اين اقدامات به وسيلهى بعضى از افراد ساواكى و يا فريب خورده به گوش پاسگاه كشكوئيه (احمد آباد) و يا به ژاندارمرى رفسنجان و كرمان ميرسيد.
فردى به نام حسينى كه به خاطر وقايعى كه بعد از اين ميآيد در اين منطقه مشهور است، مسئوليت پاسگاه احمد آباد را به عهده داشت و كم و بيش موجبات مزاحمت نسبت به امور فرهنگى اسلامى و ساير امور را فراهم ميكرد و حالت لجاجتى در خود داشت و اين اعمالش كه با علايق دينى مردم سنخيت نداشت، در نهايت سرش را بر باد داد.
يكى از فرهنگيان منطقه ميگويد: «در دوران بچگى داييم تعداد 40 جلد كتاب را برايم آوردو گفت هر روز به مسجد برو و كتابخانهاى تشكيل بده و كتابها را به بچههايى كه زياد به كتابخانه مراجعه ميكنند به امانت بده اين امر اثر زيادى بر آنها داشت و همهى شهداى دوران جنگ تحميلى منطقه از اعضاى همان كتابخانه هستند.»
ايشان در ادامه ميگويند: «يك روز آقاى حسينى رئيس معدوم پاسگاه احمد آباد به روستاى ما آمد و با پوتين وارد مسجد و كتابخانه شد و گفت چه كسى كتابها را به تو داده؟» گفتم: دايي من، بعد با لگد به كمد كتابخانه زد كه درب آن كج شد و من شروع به گريه كردن كردم و بعد كه مردم آمدند رفت.
بارها شخص نامبرده اقدام به پايين آوردن پرچمهاى جشن و... كرده و آنها را ميسوزاند و يا اينكه سعى در دستگيرى مردم حامى روحانيت ميكرد. همهى اين اعمال كه روى هم جمع شد باعث پروراندن يك آتشفشان در درون تودهها شد تا اينكه در 24 مرداد سال 57 پس از نيمهى شعبان اهالى منطقه و روستاى كشكوئيه در حجت آباد، جشن باشكوهى را تشكيل داده بودند. سخنران جلسه حجتالاسلام حاج شيخ محمد تقى عبدوس بود. ايشان به رسم هميشه سخنان بسيار آتشينى عليه رژيم پهلوى ايراد نمودند. اين سخنرانى موجب ناراحتى مأمورين رژيم پهلوى شد. لذا تصميم گرفتند آقاى عبدوس و تعدادى از روحانيون منطقه را به خاطر فعاليت عليه رژيم دستگير كنند. اين اقدام نقطهى آغاز درگيريهاى انقلاب مردم عليه حكومت شاه و يكى از نقاط عطف حركتهاى انقلابى در منطقهى رفسنجان كرمان شد.
در اينجا تلاش ميكنم براى ثبت در تاريخ و نشان دادن گوشهاى از هزاران رخدادى كه بيانگر عمق فداكاريهاى مردم و عظمت انقلاب اسلامى و عمق تأثير نفوذ امام خمينى و روحانيت در دورترين نقاط اين كشور است، واقعهى مذكور را از زبان شاهدان عينى با همان سادگى بيان و صراحت لهجه و خلوص در گفتار روايت كنيم.
روايت اول
بسمه تعالي، اينجانب حسين غلامرضازاده، فرزند محمد، محل تولد حجت آباد كشكوئيهى رفسنجان، سال تولد 1348، در زمان حدوث اين واقعه در سن ده سالگى بودم. حاج آقا كرباسى روستاى حجت آباد را به عنوان مركز انتخاب نموده بود. چونكه ايشان در اين روستا خانه و باغ داشتند. علاوه بر اين حاج آقا محمود فلاحى قبل و بعد از اين واقعه، ميزبان حاج آقاى كرباسى بودند. ايشان يكى از كشاورزان ساكن حجت آباد هستند كه هنوز هم الحمدلله در قيد حياتند.
در تاريخ 24/4/1357 چند تن از طلاب براى ديدن حاج آقاى كرباسى به حجت آباد ميآيند. حاج محمود فلاحى ميگويد حاج آقا نيستند. در آن سال كشاورزى پربركتى بود و ميوههاى مرغوبى به عمل آمده بود. طلاب به همراهى حاج محمود فلاحى به باغ آقاى فلاحى ميروند، بعد از ساعتى بر ميگردند.
اينجانب براى كارى به سمت پايين ده رفته بودم. طلاب را ديدم كه وارد ده شدند. من مشغول كار بودم كه جمعيت زيادى را در بالاى ده مشاهده كردم. اصلاً دليل اين مسأله را نميدانستم به منزل برگشتم. همين كه در منزل رسيدم صداى شليك تيرى را شنيدم. به خانه رفتم و به خيابان بعدى كه محل اتفاق بود رفتم. همين كه وارد خيابان شدم اولين كسى را كه ديدم دايى خودم بود كه لب جوى ايستاده بود. ايشان قصاب بودند و لباسشان خونى بود (كه بعداً همين لباس را به عنوان تأئيد جرم ايشان حساب كرده بودند و حكم اعدام را برايشان صادر كرده بودند). افراد ديگرى كه در آن روز ديدم و الان در ذهنم مانده اين افراد بودند: خانم شهربانو معروف به كل شهري، شيخ حسين مهدوي، فردى به نام حسينى از وكيل آباد، حسينى زينعلى و.... جمعيت زيادى جمع شده بودند. از كسى سؤال كردم، چه اتفاقى افتاده، يكى گفت: «سربازها ميخواستند طلبهها را دستگير كنند مردم آنها را كتك زدهاند.»
حسينى سوار بر پيكان كار آبى رنگى بود كه تقريباً نو هم بود. حسينى با پيكان به جلوى ساختمان ميدان ضبط پستهى امين آمد. مرحوم زينليان كه از عاملان ارباب ده بود، رو به روى درب ميدان پسته، در آن طرف جوى نشسته بود. حسينى گفت: كجا بروم، محمد زينليان گفت: برو داخل ميدان، حسينى ماشين را داخل برد و پايين آمد تا درب ميدان را ببندد. ولى ديگر فرصت نبود و اجل فرارسيده بود.»
مردم با فشار دادن درب ميدان نگذاشتند در را ببندد، حسينى فرار كرد و سيل مردم وارد ميدان شد و او به داخل دستگاه فرار كرد. مردم او را احاطه كردند و با چوب و سنگ و آجر كار او را يكسره كردند. ميگفتند كه وقتى كه روى زمين افتاده بود، اسلحه را رو به روى مردم گرفته كه يك نفر آجرى را به دست او ميزند و... بعد از چند لحظه مردم پراكنده شدند و من با دو نفر ديگر (على زينليان و سيد مهدى طباطبايي) نزديك رفتيم، دستهاى حسينى از زير انبوه سنگ و چوب پيدا بود. ما سه نفرى مدت زيادى را در ميدان ضبط پسته بوديم. ماشين حسينى واژگون شده بود. ديگر نزديكيهاى ظهر بود. ما سه نفر از محل خارج شديم. همين كه حدود دويست متر دور شديم، صداى ماشينهايى بلند شد. وقتى كه نگاه كرديم ديدم كاميونهاى پر از سرباز با لباس مخصوص و كلاه جنگى و اسلحه در دو رديف بالاى اين كاميونها ايستادهاند و وارد ميدان ضبط پسته شدند. ما دور شديم. من و پسرخالهام سيد مهدى طباطبايى به منزل مادربزرگمان كه در همان نزديكيها بود رفتيم. من از ديوار خانهى مادربزرگم كه متصل به خانهى خودمان بود، بالا رفتم و روى بام خانه رفتم. از آن بالا سربازهاى اسلحه به دستى را ديدم كه روى بام ساختمان بلند ميدان ضبط پسته رفتهاند و مشغول تجسس يا نگهبانى هستند. وقتى كه وارد خانه شديم ديدم مادرم خواب است و الحمدلله از قضيه چيزى نفهميده، چونكه ايشان آن روزها مريض بود.
من فقط به مادرم گفتم دعوايم شده. بعد كم كم مادرم جريان را از همسايهها شنيد. هنوز دستور تجسس خانهها صادر نشده بود.
روستا از مردها خالى شده بود. بزرگترها كه همگى زن بودند نقشهاى ريختند. غروب كه شد ما با سه خانوادهى ديگر از ده خارج شديم و از طريق باغها به منزل مرحوم غلامحسين آخوندى رفتيم و از درب پشت خانهى آنها وارد شديم. آنها شب از ما پذيرايى كردند. صبح زود مرحوم آخوند ما را به حسين آباد كه منزل بستگان ما در آنجا بود و قدرى از محل واقعه دور بود، برد.
ما در خانهى خالهمان بوديم كه خبر آوردند سربازها دارند خانهها را ميگردند. همان روز پدرم كه اصلاً در واقعه حضور نداشت به روستاى حسين آباد آمد. پدرم ميگويد چون برادرش غلامرضا را دستگير كرده بودند، خيال ميكرد به هر كس كه در واقعه نبوده كارى ندارند. آمده بود تا برادرش را آزاد كند. ولى غافل از اينكه مأموران در به در دنبال خود ايشان بودهاند. چونكه او هم مؤذن مسجد بوده و هم از طرفداران آقاى كرباسي. سربازان وارد خانهى خاله شدند و پدرم را كه به پشت بام رفته بود، دستگير كردند و بردند.
بعد از چند روز كه اوضاع آرامتر شد ما به ده برگشتيم. وقتى وارد خانه شديم، خانه را به هم ريخته ديديم. مقدار زيادى از چوبهاى درخت پسته در حيات خانه ريخته بود. اما بعداً فهميديم اين چوبها براى كتك زدن پدرمان بود. همچنين قفل خانه و مغازه شكسته شده بود. مقدار زيادى پول و خوراكى و سيگار كه در مغازه بود به غارت رفته بود كه تمام وقايع را پدرم در نوشتههاى خود آورده است.
بعد از چند وقت اجازهى ملاقات با زندانيان را به ما دادند. در اوقات ملاقات مرحوم پدر بزرگم حاج عباس طالبى زنها را همراهى ميكرد تا رفسنجان و از آنجا با مينى بوس به كرمان ميرفتيم و به ميدان باغ ميرفتيم و از آنجا براى ملاقات به زندان ميرفتيم.
و خلاصه اينكه در اين مدت بر اساس بازجوييها و مدارك جمعآورى شده توسط مأموران حكم اعدام را براى تعدادى از زندانيان صادر كرده بودند و با پيروزى انقلاب آنها آزاد شدند و مردم استقبال خوبى از آنها به عمل آوردند. «والسلام عليكم و رحمتالله و بركاته.»
روايت دوم
بسمه تعالي، اينجانب حاج ميرزا محمود فلاحي، فرزند مرحوم حسينعلي، شمارهي شناسنامه 299، متولد سال 1304، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
جريان جشنهاى نيمهى شعبان كه به توسط حاج آقا كرباسى هر سال برگزار ميشد.
سال 1357 آقاى عبدوس ـ محمدتقى عبدوس ـ را دعوت كرد براى جشنها، اولين بار بود كه ايشان كارها و جنايتهاى شاه را به مردم ميگفت و كم كم به گوش مأموران دولت رسيد. در نتيجه مأموران تصميم گرفتند كه آقاى عبدوس و مرحوم حاج آقا كرباسى را دستگير كنند. در شب جشن شريف آباد مأموران ريختند توى باغهاى پسته تا اينكه پس از اتمام جلسه آقاى كرباسى و آقاى عبدوس را دستگير كنند. مردم با اطلاع شدند، چند نفر ماندند بعد از جلسهى حاج آقا و آقاى عبدوس با 20 ماشين در شريف آباد با مردم حركت كردند و در بين راه من به حاج آقا گفتم، اگر شما به حجت آباد بياييد، چونكه در خانهى من هستيد، شب ميآيند شما را دستگير ميكنند. آنها را در حسين آباد پياده كرديم، ماشينها آمدند تا درب خانهى ما و برگشتند. صبح شد چند نفر از طلبهها از قبيل عباس كافي، حسين مهدوي، شيخ على كاظمي... نادعلى نسب و يك نفر كه از اهل كرمان بود، اسمش يادم نيست و او هم طلبه بود. صبح آمدند در خانهى ما گفتند خبرى از حاج آقا شده يا نه؟ چون خبرى نشده بود، من با طلبهها رفتيم توى صحرا، تماشاى ميوهها چون آن سال ميوه زياد شده بود و تماشايى بود. بعد با چهار موتور كه با هم دو پشته سوار بوديم، طلبهها و حسين نورى برابر خيابان كه رسيديم من ديدم كه مأموران دولت بالاى ده ايستادهاند. من به طلبهها گفتم بيايد برگرديم. گفتند كارى به ما ندارند. به سربازان خبر داده بودند كه طلبهها از پايين ده دارند ميآيند. ما آمديم به خانه و رسيديم به هم كه به ما گفتند: ستون يك بايستيد. حسينى آمد و آنجا نظارت ميكرد و يكى يكى ما را معرفى ميكرد. كه يك سرهنگ كه رئيس سربازان بود از همان اول از طلبهها ميپرسد كه شما چه كار ميكنيد اينجا؟ طلبهها جواب ميدادند: ما آمديم براى ميهمانى و ناگهان يك سيلى تا آنجا كه قدرت داشت به صورت آنها ميكوبيد و به سربازان ميگفت: اينها را توى ماشين بيندازيد. تا اينكه نوبت به من رسيد. به من گفت: فلاحى تو اينجا چه كار ميكني؟ گفتم: خانهام اينجاست. رو كرد به حسيني، آيا راست ميگويد يا دروغ، حسينى گفت راست ميگويند و به من گفت برو خانه و بعد از من شيخ على كاظمى بود به ايشان گفت تو اينجا چه كار ميكني؟ او گفت من خانهى پدر زنم هستم. رو به حسينى كرد و گفت راست ميگويد، او گفت بله، داماد ايشان است و گفت تو هم برو، تا آمد بيايد داخل خانه
، حسينى به او گفت اين هم طلبه است، گفت برگرد و از ايشان پرسيد كرباسى يا عبدوس كجا هستند؟ گفت نميدانم. گفتند كه منزل ايشان (آخوندها) در منزل فلاحى است، چطور نميداني. ايشان گفت كه حاج آقا خانه دارد و در خانهى خودش است. شيخ على را برداشتند و رفتند در خانهى آقاى كرباسى ولى كسى در خانه نبود و ايشان را با يك سيلى محكمى كه به صورتش زدند سوار بر ماشين كردند. من ديدم كه الان طلبهها را ميبرند و كسى در خيابان پيدا نبود. من به خودم بچهها گفتم برويد جلوى ماشين پاسگاه را بگيريد. فرياد زديم كه طلبهها را گرفتند تا كه صداى بچهها بلند شد ديدم از بالاى ده جمعيت سرازير شد كه اولين نفر مرحوم حاج محمد جعفر كريمى رسيد و به من گفت آخوندها كجا هستند؟ گفتم طلبهها را گرفتند و توى ماشين هستند و او در ماشين را باز كرد و طلبهها را پياده كرد و آنها فرار كردند و با الله اكبر به طرف ما آمدند و شخصى به نام حاج غلامرضا غلامرضازاده در بلندگوى مسجد اعلام كرد كه برسيد، آخوندها را بردند. تعداد زيادى از مردم رسيدند يادم هست براى اولين بار اكبر كاظمى يك ميله بر دوش داشت و از راه رسيد. سرهنگ، گفت اين چه چيزى است كه در دست گرفتهاي؟ او گفت تو چه در دست گرفتهاي؟ او گفت اسلحه، آقاى حاج كاظمي، ميله را محكم بر بازوى سرهنگ زد و گفت من هم اين اسلحهام است. تا كه رو به سربازان كرد، محمد على غلامرضايى يك آجر در دست داشت زد به شانهى آن سرهنگ درگيرى آغاز شد.تير هوايى زدند و با مردم درگير شدند. همان اول 2 يا 3 نفر با سرنيزهى سربازان زخمى شدند. از جمله (حاج غلامرضا زينلي، حسين كاظمى و عليرضا منگلي) مردم اسلحههاى آنها را گرفتند و سربازان فرار كردند. حسينى كه ديد مردم مقاومت ميكنند با ماشين فرار كرد تا ميدان ضبط پستهى آقاى امين. محمد زينليان به حسينى گفته بود كه اگر ميخواهى زنده بمانى برو در ميدان كه مردم ريختند به ميدان ضبط پسته و با سنگ و آجر او را كشتند و سربازان با آن سرهنگ فرار كردند.
آن روز گذشت و روز بعد سربازان وارد ده حجت آباد شدند و كسى نبود، آمدند در خانهى ما. درها بسته بود. با لگد درها را باز كردند و آمدند داخل خانه و مردها كه چند نفر داخل خانه بودند موفق به فرار شدند. من كه پير بودم نتوانستم همراه آنها از ديوار بپرم. همانجا داخل باغچه رفتم بالاى درخت پسته كه مأموران زنها را گرفتند ببرند پاسگاه كه يك كشيده زدند به صورت پسر احمد فلاحي، مادر بزرگش (مرحوم زهرا درويشي) گفت چرا ميزنيد؟ سربازان ايشان را نيز زدند و آنها را بردند در ميدان كه ببرند پاسگاه. بعد كه آمدند اينها را رها كنند، محمد عينالله (رفيعي) گفته بود، همه كاره همينها بودند. ببريدشان تا آخوندها را نشان دهند. اينها را بردند پاسگاه كه من 3 روز در همين درخت پسته روزها پنهان ميشدم و شبها ميآمدم داخل خانه، چون سربازان شبها از ترس داخل ده نميشدند. صبح كه ميشد سربازان وارد ده ميشدند و هر كس را كه ميديدند، دستگير ميكردند و تعدادى را دستگير كردند و بردند زندان و من پس از سه روز ماندن در داخل خانه شب سوم بود كه محمد پسرم رانندهى ماشين امين بود در ده انار، آخر شب با حاج آقا احمد وافى آمدند. به من گفتند كه اگر تو را دستگير كنند، تو را ميكشند، پس بهتر آن است كه بياييد با هم برويم. من گفتم: چونكه جزوههاى امام (ره) و نوارهاى امام (ره) و كتابهاى ايشان و نوار سخنرانيهاى آقاى عبدوس همهى آنها را در منزل قايم كردهام. اگر اينها را جمعآورى ميكنيد كه ببريم، من همراه شما ميآيم.
بعضى از اين چيزها را برده بودند صحرا زير خرمن بيده (علفهاى خشك يونجه) قايم كرده بودند. نوارها را در گودال باغچه زير خاك كرده بودم. شب اينها را جمعآورى كرديم در داخل گونى ريختيم و بستيم زير ماشين و رفتيم حسين آباد انار.
صبح آن روز گفتند كه مأموران دولت آمدهاند حسين آباد انار، حجت آباديها را دستگير كنند، چند تا از كاظميها آنجا بودند. آنها را گرفتند و بردند.
شب هنگام پسر دختر داييم مرا سوار بر موتور كرد و تا چند فرسنگى انار برد و آنجا پياده شدم و در آن بيابان تا صبح صبر كردم و صبح آمدم كنار جادهى اصلى ديدم چند تا از ماشينهاى دولتى كه (نو) هستند به طرف تهران در حال حركت هستند. ماشينهاى ديگر كه از جريان با اطلاع بودند هيچ كس را سوار نميكردند. اما اين ماشينهاى دولتى اطلاعى از اين جريان نداشتند. دست بالا كردم و نگه داشتند و گفتم من شخصى چوپان هستم و آذوقه كم كردهام و ميخواهم بروم شهر. مرا ببريد. سوار ماشين شدم و رسيدم به يزد. آنجا پياده شدم. رفتم منزل حاج آقاى شهيد صدوقي. جريان را به ايشان گفتم كه بچههاى مرا بردهاند پاسگاه و از آنها خبرى ندارم. ايشان فردى به نام استاد محمد اكرمى كه با ما آشنايى كمى داشت، فرستاد كه خانوادهى مرا پيدا كند و به يزد بياورد. ايشان از يزد آمده بود حجت آباد، مأموران او را دستگير كرده و كتك زده بودند و ايشان هم خودش را به بيهوشى زده بود. وى را پشت يكى از اين جلگهايها داده بودند تا او را به پاسگاه ببرند. همين كه مقدارى از راه را آمده بود، به آن شخص گفت كه من هيچ طورم نيست. پس از آن در جستجوى خانوادهى من شد. تا اينكه گفته بودند آنها حسين آباد انار هستند.
ايشان خانوادهى مرا آوردند يزد و پس از آن من خانواده را در يزد گذاشتم به قم رفتم و جريان كه خاموش شد، با فرارسيدن ماه رمضان با يك روحانى حجت آباد به روستا برگشتم و جلسههاى ماه مبارك رمضان را شروع كرديم و طولى نكشيد كه انقلاب پيروز شد، ما هم آزاد شديم. «والسلام.»
روايت سوم
بسمه تعالي، اينجانب محمد غلامرضا زاده، فرزند مرحوم غلامعباس، ساكن حجت آباد كشكوئيهى رفسنجان.
خاطرات اينجانب از ماجراى پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد در سال 1357، دوران قبل از پيروزى انقلاب اسلامى به شرح زير است. ما به دستور مرحوم حاج آقا كرباسى هر ساله نيمهي شعبان با گويندگان، جشن باشكوهى ميگرفتيم. در سال اول كه جشن گرفتيم، شهيد دكتر مفتح را دعوت كرديم و در سالهاى بعدى علمايى چون حجت الاسلام حاج آقا جنتى و آقاى شب زنده دار و آقاى خزعلى و آقاى انصارى شيرازى و آقاى درى نجف آباد و ساير گويندگان توانا را دعوت ميكرديم و با مداحيهاى خيلى با شكوه مسجدها را آذينبندى قشنگى كرده و به صورت زيبايى در ميآورديم. اين جشنها اينقدر دلپذير و باشكوه ميشد كه از اطراف رفسنجان، نوق، انار، شهر بابك، يزد و خيلى جاهاى ديگر شركت ميكردند. تا اينكه در سال 1357 آقاى عبدوس سخنران بود و از طرفى هم، نامهها، نوارها و عكسهاى امام خمينى (ره) به مقدار زيادى توى منطقهى جلگه پخش ميشد و در شبهاى جشن، آقاى عبدوس خيلى سخنرانى مفصلى داشت. تمام كارهاى ناشايست شاه و دار و دستهاش را ميگفت و مردم هم تأئيد ميكردند و ميگفتند صحيح است، صحيح است.
ژاندارمرى هر شب ميآمد كه آقاى عبدوس و بقيهى طلاب را دستگير كند، اما جرأت نميكرد و خلاصه رئيس پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد وقتى كه اوضاع را چنين ديد بهانهى زيارت مشهد را پيش گرفت و عازم مشهد شد و معاون او شخصى به نام حسينى كه به خيال خودش رئيس شده بود فشار را زياد كرد تا اينكه روزي، چند نفرى از ژاندارمرى رفسنجان را آورد كه به قول خودش آخوندها را دستگير كند. من در آن روز كه درگيرى شده بود، نبودم. به طورى كه رفقا تعريف كردند، پاسگاه با چندين ماشين و سربازان مسلح و بيسيم و افراد نظامى ديگرى آمده بودند در حجت آباد كه كرباسى و عبدوس و ساير طلبهها را دستگير كنند. اما مردم وقتى كه اوضاع را چنين ميبينند با بلندگوى مسجد الله اكبر ميگويند و صداى مردم به اطراف ميرسد عدهاى ميگويند مردم برسيد كه آخوندها را دستگير كردهاند و مردم كه هميشه آماده بودند، فوراً از اطراف خود را ميرسانند و درگيرى شروع ميشود. ژاندارمها با تيرهاى هوايى و زمينى كه بر خاك ميخورده و مردم با چوب و سنگ درگير ميشوند. ژاندارمها طاقت نميآورند، فرار ميكنند حسينى كه تازه رئيس شده بود همانجا ميماند و مردم دور اين بدبخت را ميگيرند و با سنگ و چوب او را ميكشند.
وقتى كه خبر به كرباسى ميرسد، دستور ميدهد كه فرار كنيد كه الان نيروهاى ژاندارمرى ميآيند و هر كه را ببيند دستگير ميكنند. خلاصه مردم ده را ترك ميكنند و زن و بچهها هم از ده بيرون ميروند.
اينجانب كه در آن روز با پسرم شهيد على غلامرضازاده و مرحوم ميرزا نوروزى در عباس آباد كار ميكرديم. ديدم كه مردم وحشت زده آمدند در آنجا گفتم چه خبراست، گفتند امروز در حجت آباد با ژاندارمها درگيرى پيش آمده و معاون پاسگاه كشته شده است. حالا دستور رسيده كه ده را ترك كنيم و چون من ناچار بودم كه به ده برگردم، با پسرم به ده برگشتيم. وقتى كه به گيتى آباد رسيدم ديدم ماشينهاى ارتشى به طرف حجت آباد ميروند. من و پسرم رفتيم به خانهى مادرم در گيتى آباد، على آنجا ماند و من موتورم را آنجا گذاشتم و شب پياده از راه پشتى ده گيتى آباد رفتم. ديدم كه هيچ كس در خانه نيست زن و بچهام رفته بودند حسين آباد در خانهى خواهرشان. من رفتم در خانهى همسايه ببينم چه شده، همسايه گفت حواست باشد كه اگر تو را بگيرند به شدت كتك ميزنند. همسايه پيرزن و پيرمردى به نام مرحوم محمد حسنى بود، چون خيلى پير بود چندان كارى با او نداشتند. گر چه او را هم گرفته بودند و حرفهاى زشت به او زدند. خلاصه شب را در باغها به صبح رساندم ولى چون برادرم غلامرضا را روز قبل دستگير كرده بودند و من ناراحت بودم، خوابم نبرد و روز هم كار كرده بودم خيلى خسته بودم و از طرفى كليد خانه را خانواده همراه خود برده بودند. رفتم حسين آباد كه كليد را بگيرم همانجا خوابم برد چشمم به هم رسيد و نرسيده بود كه ژاندارمها ريختند توى خانه. چون من در منزل باجناقم بودم او رفته بود كه هندوانه بخرد براى مهمانها. وقتى كه سربازان را در كوچه ديده بود، فرار را بر قرار ترجيح داده و سربازان به دنبال او به خانه آمدند و من هم كه راه به جايى نميبردم به طرف خانه حركت كردم. لذا از آنجايى كه قسمت ما بود گرفتار شوم زنى هم به دنبال من آمد روى بام و راست ايستاد. هر چه گفتم برو پايين گوش به حرفم نداد تا اينكه سربازان او را ديدند. آمدند بالاى بام و من آنجا نشسته بودم و سرباز تفنگ را روى دست كرد و گفت فرار ميكني!ها! من گفتم فرار نكردم. خلاصه دست روى ماشه و با نهيب به من جلو آمد و من هم به ناچار جلو افتادم. ناگفته نماند كسى حريف من نبود كه مرا همراه ببرد ولى چون من در درگيرى نبودم، فكر ميكردم با من كارى ندارند و اما نگو كه آنها دنبال قاتل نبودند بلكه دنبال من و امثال من بودند. همين كه چند قدمى از خانه دور شديم، رسيديم به سربازى به نام گرگ آبادي. تا او چشمش به من
افتاد گفت: فرد اصلى را دستگير كرديم. اين سرباز در سالهاى قبل و همان سال از پاسگاه ميآمد در مسجد و ميگفت: من مؤذن مسجد مهديهى حاج آقا كافى هستم. نوحه ميگفت و سينه ميزد. خيلى گرم، ما خيال ميكرديم كه اين سرباز به راستى مسلمان واقعى است. ولى او جاسوس بود. خود را جا زده بود و تمام كارهاى ما را زير نظر داشت و از فعاليت من با خبر بود و همه را ميشناخت. وقتى كه مرا اسير ديد، آن سرباز فورى ريسمانى از جيب بيرون آورد و دستهاى مرا از پشت بست. فهميدم كه ديگر اوضاع از چه قرار است و مرا حركت دادند به طرف پل حسين آباد. ديدم كه خيلى از مردم را گرفته و در آنجا نشاندهاند. همين كه مرا ديدند آقاى گرگ آبادى گفت قاتل اصلى را گرفتيم و در آنجا شخصى به نام محمد رفيعى كه او هم منافقصفت بود و خود را به عنوان سردار هيئتها جا زده بود، ولى جاسوس اطلاعات ساواك بود و ما نميدانستيم و من به خيال اينكه او دوست من است به او گفتم: آقا محمد تو كه ميدانى من در اين حادثه نبودم. همين كه اين حرف از دهان من بيرون رفت، ديدم يك اشارهاى با چشم كرد. اشاره همان و بيچارگى من همان. سربازها و درجه دارها از چهار طرف ريختند روى من و تا آنجايى كه خسته شدند با مشت و لگد حقير را زدند و اينقدر زدند كه من ديگر احساس درد نميكردم و باز پاهايم را به هم بستند و دستهايم كه از عقب بسته بود، به هم بستند و مانند يك بستهبندى مرا با سر توى ماشين انداختند. سرم زير بدنم بود و نميتوانستم بيرون بياورم و آن كسانى كه در ماشين بودند سرم را از زير بدنم بيرون آوردند و درجه دار به مردمى كه همراه من دستگير شده بودند ميگفت: اين قاتل است. آب دهان بيندازيد توى صورتش و بعضى كه خود را باخته بودند، آب دهان ميانداختند. شما فكر كنيد كسى كه دست ندارد لااقل آب دهانها را پاك كند، ديگر چه ميشود.
مرا در آن روز با همين حال بردند به حجت آباد و خيلى اين پست فطرتها فحش ميدادند و ميزدند. ابتدا مرا در حجت آباد پياده كردند، دستهايم بسته بود و پاهايم را باز كردند و من كفش نداشتم با پاى برهنه و اسير دست آنها به طرف خانهام بردند. با فحش و كتك در بين راه به خانه رسيديم ولى درب خانه بسته بود و ميلهى قصابى كه با آن گوسفند پوست ميكردم به ديوار كوبيده بود و ميله را بيرون آوردند و اينقدر به درب منزل كوبيدند و با پا آن قدر به درب كوبيدند تا اينكه قفل درب شكست. آنها جرأت نميكردند از ديوار وارد منزل شوند و خلاصه از درب وارد خانه شدند و همين كه چشمشان به داخل خانه افتاد ديدند كه در و ديوار خانه تمامش شعار و عكس است.
با اينكه من در شبى كه آمده بودم منزل هرچه را كه ميدانستم از نظر آنها جرم است، جمعآورى و پنهان كرده بودم از جمله يك كتاب به نام حكومت اسلامى و حدود70 ـ60 عكس از حضرت امام خمينى (ره) بود چهل و هشت عدد نوار از حضرت امام (ره) در خانه بود كه همان شب پنهان كرده بودم ولى كتابها و نوارهايى كه مال خودم بود را فراموش كرده بودم كه پنهان كنم و يك نوار روى ضبط صوت بود كه آقاى عبدوس در منبر گيتى آباد خوانده بود و من فراموش كرده بودم كه آنها را بردارم. وقتى كه خانهى مرا چنين ديدند، فشار خون نوكران شاه بالا رفت و از كم شانسى بنده، ضبط را روشن كردند و صداى بلند آقاى عبدوس شروع شد. افسرى كه روز قبل كتك خورده بود با عصبانيت، همانطور كه دستهايم بسته بود، مرا خواباندند و پاهايم را بستند به همان ميلهى آهنى و گفت برويد «تركه» بياوريد. آن سربازان خود فروخته از درختهاى پستهى جلوى خانه تعداد زيادى تركه آوردند، به طورى كه بعداً ته ماندههاى تركهها را شمرده بودند، 18 تا تركهى بلند بود. آن افسر دستور داد دو طرف ميلهى آهنى كه پاهاى من را فلك كرده بودند، دو سرباز گرفتند و آن نانجيب آب ته پاهايم ميريخت و تركه ته پاهايم ميزد. آن قدر به جوش آمده بود كه نميفهميد تركهها را به كجا ميزند. هر چوب كه خورد ميشد، چوب ديگرى را بر ميداشت تا اينكه ناگهان چوب به دست يكى از آن دو نفر سرباز كه سر فلك را گرفته بودند، خورد، آن قدر محكم زد كه به محض اينكه سر چوب به دست سرباز خورد، خون با فشار پاشيد اطراف و سرباز با جيغ و داد سر فلك را رها كرد و پاهاى من روى زمين افتاد، باز آن نانجيب آن قدر بر روى بدنم زد كه تا سه ماه بعد تمام بدنم سياه بود به طورى كه در زندان، زندانيها ميگفتند تو يك مرضى داري. گفتم نه اينها جاى چوب است و خلاصه من زير چوبها با دست و پاى بسته جيغ ميكشيدم و او همچنان ميزد. محمد رفيعى منافق داخل سالن خانهام قدم ميزد و ميگفت وقتى كه آن نامرد ميگفت شاه خائن است و تو هم ميگفتى صحيح است، فكر امروز نبودي؟ وقتى كه او اينطور ميگفت، فشار خون آن بندهى شيطان بالا ميرفت و آن قدر با تركه و لگد و مشت به بدن و سر و دهانم ميخورد و زد تا اينكه خودش خسته شد. باز مرا بلند كردند و نميتوانستم روى پاهايم بايستم. دو بازوى مرا گرفتند و هر طور كه بود با پاى برهنه به راهم انداختند. فصل ت
ابستان بود. فقط يك پيراهن به تن داشتم بدون زيرپوش و يك زيرشلوارى بدون شرت. فكر نميكنم اسرائيل هم از اين بيشتر اذيت كند!
هر چه كتاب ونوار و عكس و پوستر و شعر در خانه ديدند، برداشتند و مرا هم به راه انداختند. نگفتم در داخل خانهى ما يك مغازه بود كه مقدارى اجناس و پول در آن بود. من كه در زير شكنجه بودم سربازان قفل مغازه را شكسته و هرچه در آن بود به غارت بردند به طورى كه مغازه به كلى خالى شده بود.
مرا با پاهاى زخمى و ورم كرده بردند به ميدان ضبط پستهى امين، محل قتل حسينى و در آنجا مرا توى ماشين انداختند و همراه ديگران بردند شاه آباد (اماميه) در آنجا در كنار مسجد داخل ماشين مرا به ماشين بستند. فكر ميكردند كه من فرار ميكنم ولى آن قدر كتك خورده بودم كه نفس يك متر جابجايى نداشتم. چه برسد به اينكه فرار كنم!! دهانم آن قدر خونريزى داشت و فكها و لبهايم ديگر قدرت حركت نداشتند. وقتى كه مرا بستند به ماشين، باز دو سرباز نگهبان گذاشتند و رفتند در خانهى محمد رفيعى غذا بخورند و قدرى خربزه براى اين دو سرباز هم آوردند. يكى از آن دو كه دل رحم بود و مثل اينكه حالت مرا درك ميكرد، بريدههاى خلال مانندى از خربزه را به زور به دهان من ميكرد. دو مرتبه اين كار را تكرار كرد. او هم حوصلهاش سرآمد و خربزه را نخورد و پرت كرد بيرون و گفت ببين چه بر سر اين بيچاره آوردهاند در همين حال سرباز ديگرى آمد و گفت به امام خمينى فحش بده، من چيزى نگفتم و دو مرتبه تكرار كرد و نتوانست حرفى از من بشنود، چند فحش به من داد و رفت. يك درجه دار بد صورت را آورد و گفت كه فحش به خمينى نميدهد او هم مرا مجبور به فحاشى كرد ولى چيزى نگفتم. تا اينكه او لجنهاى ته جوى را برداشت و زد به صورتم و چون دستهايم بسته بود، نميتوانستم آنها را از سر و صورت خود پاك كنم. ديگر خودتان فكر كنيد كه با دهان خون آلود و بدن زخمى و چوب خورده و لباسهاى خونى و پاهاى ورم كرده و برهنه چه وضعى دارم.
ما را به پاسگاه احمد آباد بردند، نزديكيهاى غروب بود. با تنى چند از رفقا كه همراه بوديم و با شيطنت رفيعى دستگير شده بوديم، داخل پاسگاه رو به ديوار نشستيم هركس كه از اين نظاميها وارد ميشد، چند تا مشت و لگد به ما ميزد و آن شب را گرسنه و تشنه و به هيچ وجه هم نميگذاشتند بخوابيم و به محض چرت زدن با لگد و مشت ما را بيدار ميكردند و آن شب نگذاشتند كه نماز هم بخوانيم.
صبح روز بعد همچنان غذاى آمادهى ما! كتك از دست سربازان تا حدود نزديكيهاى ظهر بود. مرا بازجويى بردند. از من پرسيد چرا معاون پاسگاه را كشتهاي؟ جواب دادم كه من او را نكشته ام. ادامه دادم آقا به خدا من هيچ اطلاعى ندارم. گفت تو كجا بودي؟ گفتم من در عباس آباد چند كيلومترى ده حجت آباد كار ميكردم. گفت تو مردم را صدا كردي؟ گفتم نه. گفت تو مگر مؤذن مسجد نيستي؟ گفتم چرا، من مؤذن هستم اما آن روز در ده نبودم. گفت اين كتاب و نوارها را براى چه ميخواستي؟ گفتم ميخواستم بخوانم. گفت: تو كه گفتى بيسواد هستي؟ گفتم بله به قدر خواندن و نوشتن ياد دارم. ناراحت شد و چند خط كش روى من زد و اشاره كرد به يك مرد سياه هيكل و آن مرد قوى و بد هيكل مرا گرفت و كوبيد به گوشهى ديوار اطاق. در اطاق بسته بود. آن مرد مزدور كه گويا از نفرات ساواك بود با فشار به سينه و گردن به طورى كه نفس در سينهام تنگ شد و همچنان كه سينه را فشار ميآورد با چكمه هايش آن قدر لگد به پاهايم زد تا كه خسته شد و شروع به زدن مشت زير چانهام كرد، آن قدر زد كه ديگر چيزى نفهميدم. زمانى رسيد كه باز ديدم كنار ميز محاكمه هستم. باز او پرسيد حسينى را تو كشتي؟ گفتم: نه من در دعوا نبودم. هر چه گفت نتوانست از من چيزى كشف كند. چون واقعاً هم در حادثه نبودم. خبر نداشتم. گفت كرباسى را ميشناسي؟ گفتم بله و پرسيد خانهاش كجاست؟ گفتم حجت آباد است. گفت الان كجاست؟ گفتم نميدانم و زمانى ديد كه هرچى ميپرسد چيزى دستگير او نميشود دستور داد دوباره مرا به حياط پاسگاه بردند و در آنجا دو نفر يكى به نام سركار حق شنو، كه ميگفت ميخواهم معاون پاسگاه شوم و ديگرى كه اسم او را نميدانم، اين دو نفر خيلى زياد از حد مرا ميزدند به خصوص آن حق شنو كه دستهايم را قپونى ميبست و مشت به دهانم ميزد و آن قدر ميزد كه هميشه دهانم پر از خون بود. از بس خونريزى دهانم زياد بود، دمادم تشنهام ميشد و آن قدر التماس ميكردم تا اينكه كمى آب به من ميدادند و دو مرتبه روز از نو، روزى از نو و در روز كه كلاً شكنجه ميشدم با هزار التماس فقط دو مرتبه مرا ميبردند كنار جويى كه بيرون از پاسگاه بود و آب ميخوردم و هنگام آب خوردن كه دستهايم از پشت بسته بود و دو زانو زده به طورى كه مرا عقب كشيدند كه سرم در آب فرو نرود و خلاصه به هر شكلى كه بود و دهانى كه خونريزى داشت و آب و خو
ن را خوردم و در هنگام بلند شدن نميتوانستم بلند شوم و خود را پشت انداختم و در بيرون از پاسگاه كنار جوى پاها و دستهايم را چنان محكم با طناب بست و آن قدر طناب را ميكشيد كه جيغم بلند شد و در همان حال پا بر روى سينهام گذاشت و آن قدر فشار داد كه فرياد زدم يا صاحب الزمان (عج) و زير فشار چكمههاى او فرياد ميزدم كه فرد ديگر آمد و گفت چرا اينقدر او را اذيت ميكنى او را كنار كشيد و آن قدر مرا محكم بسته بود نميتوانستم كوچكترين حركتى بكنم و بعد از آن چشمم به چند زن كه از ده حجت آباد به اسارت گرفته بودند و در آن طرف جوى نظارهگر اين جريان بودند، افتاد. پس از آن مرا به داخل پاسگاه آوردند، ديگر كه تشنهام ميشد جرأت نميكردم طلب آب كنم. فصل مرداد بود و هوا خيلى گرم و زمين پاسگاه سيمانى بود و ما هفت نفر بوديم كه ما را روى زمينهاى داخل نشاندند و پشت به يكديگر با طناب به هم بستند و ميگفتند شما جانى هستيد و هنگام بستن يكى آن طرف طناب و ديگرى اين طرف طناب را چنان محكم ميكشيدند كه گويى هيزم بر شتر ميبندند به حالتى طناب را محكم كشيدند كه حالت استفراغ به ما دست داده بود و پس از مدتى نشستن روى زمين سوزان و شكنجههاى روحي، يك درجه دار آمد و گفت بازشان كنيد و اينقدر آنها را اذيت نكنيد و از شانس بد ما من و حسين طالبى را خواستند و گفتند لولهى توالت گير كرده و بايد آن را باز كنيد و با دست در نجاستها خلاصه نتوانستيم لوله را باز كنيم و آن حق شنو ظالم با مشت و لگد بر ما حمله ور شد و با فحاشى بسيار زياد دستهايمان را بست و داخل پاسگاه برد. ساعتى بعد، همهى اسرا را به بيرون پاسگاه بردند و شروع به خواندن نام كسانى كه ميبايست به رفسنجان و كرمان برده شوند، كردند. من و حسين طالبى را كنار هم نشاندند و دست مرا به پاى حسين طالبى بستند. هر زمان كه حاج حسين حركت ميكرد من هم با كمر خميده با او حركت ميكردم. هنگام حركت به رفسنجان همان درجه دار كه در حادثه كتك خورده بود (اين بندهى شيطان) در آخرين لحظات كه من كنار جمعيت به طورى بسته شده بودم كه نميتوانستم كمترين حركتى بكنم و از بس شكنجه و اذيت و گرسنگى و تشنگى كشيده بودم كه ناى در بدن نداشتم، با آن هيكل قوى سر مرا طورى پيچاند كه مهرههاى گردنم آسيب ديد و هنوز هم گرفتار اين آسيب ديدگى هستم. با لگد چنان به پهلوى من كوبيد كه بيهوش شدم، به طورى
كه بعداً همه ميگفتند، ما فكر كرديم كه تو مردهاي! به حمدالله بعد از آن از دست اين ظالمان راحت شديم و تنها پذيرايى آنها از من در اين مدت 2 شبانه روز نان بود كه آن را هم نميتوانستيم بخوريم.
در ژاندارمرى رفسنجان
باز در حياط پاسگاه ما را بستند و رو به ديوار نشاندند و هر كسى كه وارد ميشد، مشت و لگد نثار ما ميكردند و ميرفتند و تا اينكه رئيس ژاندارمرى آمد. خيلى درجه روى شانهاش بود و گفت اينها كه بوزينههايى هستند و رفت. بعد از آن من و حسين طالبى را بردند داخل. ديدم، سربازى درجههايش كنده شده و سر و صورتش زخمى است به او گفت اين دو نفر را روز حادثه ديدهاى يا نه؟ او گفت نه، اينها به چشم آشنا نيستند. هر چه به او گفت خوب نگاه كن شايد همينها باشند، گفتند نه اينها را نديدهام و سپس ماها را بيرون كنار بقيه آوردند و شب را همان جا گرسنه تا صبح نگه داشتند و حتى نميگذاشتند نماز هم بخوانيم.
در هنگ ژاندارمرى كرمان
در آنجا نيز به حالت اسارت ما را روى همان آسفالت سوزان نشاندند و گفتند كه پاهايتان را دراز كنيد و هر كار ميكرديم پاها دراز نميشد، چون پاهايمان ورم كرده بود و زمين هم داغ و سوزان خيلى مشكل بود.
ساعتى بعد سربازى را فرستادند و به ما ميگفت من از كشكوئيه هستم و ما هر چه به او نگاه كرديم او را نشناختيم. او مأمور بود ما را بترساند و ميگفت: پدرتان را در ميآوردند و هر كدام از شما را در سلولهاى ميخ دار آويزان ميكنند، با تلمه بادتان ميكنند و...
در زندان كرمان
فردى به نام سركار عرب كه سنى بود ما را به صف كرد. حدود سى و خوردهاى سال سن داشت. ميگفت بينى نفر اول بايد به ديوار بخورد و بقيه بايد بينيشان به سرنفر جلويى بخورد و در همين حال ايستاده بوديم. سركار عرب گفت من سنى هستم و پيراهن مشكى پوشيده بود و گفت: من دلم مثل پيراهنم سياه است و شروع به زدن كرد و زمانى كه به حسين منگلى رسيد چنان سيلى به او زد كه خون دماغ كرد و خونريزى خيلى زياد بود. وقتى او جريان را اين طور ديد دست از زدن كشيد و حسين را به بيمارستان و ما را به داخل زندان بردند. ما را در راهرو زندان كه محل عبور زندانيان و نگهبانان بود و عرض آن حدود 30/1 بود نگهداشتند خبرى از زير انداز و پتو و رو انداز نبود، از بس خسته و گرسنه بوديم همانجا خوابمان برد و صبح كه بيدار شديم هرچه ساعت و انگشتر به دست ما بود بيرون آورده بودند. خلاصه صبح ما را بردند داخل زندان و خيلى هم ميترسيديم. يك مرتبه صدا زدند كه بياييد و رفتيم آنجا گفتند بنشينيد. ما را روى صندليهاى آهنى نشاندند و حسين طالبى گفت:اى واى كه ميخواهند شكنجه برقى بدهند. من نگاهى به اطراف كردم و گفتم علائمى از شكنجه نيست و همينطور از ترس ميلرزيديم و ناگاه فردى آمد يك ماشين سلمانى در دست داشت، ميخواست سر ما را ماشين كند. در حين ماشين كردن موهاى ما ميگفت ديگر غمتان نباشد ديگر راحت شديد و اين پدر آمرزيده اين مژده را به ما داد و ما از آن لحظه به بعد زندانى شديم و تا مدتها با همان لباسهاى خونى و كثيف و پاى برهنه بوديم. پس از آن اجازهى ملاقاتى دادند كه به ما لباس و كفش آوردند و حمام كرديم و كم كم شكلى پيدا كرديم. ولى خوابگاه ما همان راهرو بود كه زندانيان هنگام عبور خيلى ميبايست دقت كنند كه پا روى دست و پاى ما نگذارند. صبحها قرآن ميخوانديم و زندانيها كه شبها دير ميخوابيدند از صداى قرآن خواندن ما بدشان ميآمد و اعتراض ميكردند. در آنجا خبرى از نماز و قرآن نبود چون اكثر زندانيان دزد، قاتل و هروئينى بودند و براى شكنجهى روحي، ما را داخل آنها آورده بودند. خلاصه يك روز صبح آقاى غلامرضا غلامرضازاده كه در حال قرآن خواندن بود، جناب سروان سرنوشت كه رئيس زندان بود آمد و قرآن را گرفت و مشتى به دهان او زد و گفت: پدرسوختهها مردم را ميكشيد و ميآييد اينجا قرآن ميخوانيد و بنا كرد به مسخره كردن و بعضى كه هم خواب بوديم يك ل
گد نثار كرد و ميگفت: پدر سوختهها خيال ميكنند كه دورهى نقاحتشان را ميگذرانند، ميگفت پدرتان را در ميآورم. تا سه ماه به همين منوال گذشت. بدون خوابگاه بوديم كه پس از آن يكى دو دانه پتو دادند و اين پتوهاى سياه آن قدر بو ميداد و پر از شپش بود كه نميشد آنها را به عنوان رو انداز استفاده كرد و اين كار باعث شد كه لباس و پتوها را بجوشانيم. اين زندان 400 نفره بود كه 800 نفر را در آن جاى داده بودند. پس از آن جمع زيادى افغانى آوردند. وضعيت بدتر شد و همهى زندانيان اعتراض كردند كه اين چه وضعيتى است ولى اين ماجرا زود گذشت و افغانها رفتند. وقتى كه به ملاقات ميآمدند خيلى چيزها براى ما ميآوردند و از هر جهت چيزهاى مورد نياز تأمين بود. با وجود اينها همه با ما دوست شده بودند حتى درجه دارها و كم كم حالت عادى شده بود و هر روز خبر تازهاى به ما ميرسيد كه در فلان شهر راهپيمايى شده و تظاهرات عليه حكومت بالا گرفته است. آقاى متولى كه تقريباً رئيس زندان بود ميگفتند آدم خوبى است و زندانيها به او احترام ميگذاشتند.
آقاى سركار سرنوشت كه قاتل حسين انصارى بود، رئيس زندان بود. همان كسى كه روزهاى اول ميزد و ميگفت چرا قرآن ميخوانيد و روز ديگر آمد گفت به اين همشهريهاى من خوابگاه بدهيد، ملافههاى تميز بدهيد. پس از سه ماه داشتيم كسى ميشديم، نگو اين بندهى شيطان را گويا تعقيب ميكردند كه او را بگيرند و بكشند. گويا سگه از ناتوانى مهربان شده بود، خلاصه به ما اطاق دادند كه 2 متر طول و 5/2 متر عرض داشت و هر طرف آن سه تخت خواب روى هم چيده بودند كه جمعاً 9 نفر در اين اتاق زندگى ميكرديم. وسط اطاق حدوداً 1×5/1 متر باقيمانده بود.
سرگذشت حاج حسن حسنى در زندان به نقل از حاج محمد غلامرضا زاده
روزهاى اول كه زندان بوديم، يك شب حاج حسن حسنى در خواب گفته بود درود بر خميني. نگهبانان فهميده بودند. صبح همان روز حاج حسن را بردند در جاى ديگر و خيلى او را اذيت كرده بودند. يك هفته ما او را نديديم و يك روز گفتند كه حاج حسن را به زنجير كشيدهاند. ديدم كه او را به درگاه غذاخورى آويزان كردهاند و يك پتو بسته بودند به دورش و تمام بدنش را از نوك پا تا مچ دستها با زنجير بسته و دو مچ دست را با همان زنجير به بالاى درگاه بستهاند. ما همه شروع كرديم به گريه كردن. بابا اين بيچاره را كه كشتيد و اينقدر ضعيف شده بود كه به زور نفس ميكشيد. خلاصه با داد و فرياد همه او را پايين آوردند و همچنان بسته بود. قبل از اينكه او را پايين بياورند به او گفته بودند بگو جاويد شاه و او در زنجير آهسته ميگفت جاويد شاه و پس از چند ساعت او را به خوابگاه آوردند. او مدتى ديوانه شده بود دائم ميگفت جاويد شاه و... غذا نميخورد و حرف هيچ كس را گوش نميكرد و هيچ نميفهميد.
در اين دوران خيلى ما را اذيت كردند و شكنجهى روحى ميدادند، فحش به رهبر ميدادند و ما را به زندانى آورده بودند كه تمامش افرادى ناجور و غير عادى بودند و داخل زندان هروئين فروخته ميشد. حمام بدون لنگ و شرت و هيچ حيا و شرمى در كار نبود. حتى در موردى هروئين داخل زندان آورده بودند كه رئيس زندان متوجه شده بود و شخصى به نام يحيى صاحب كفشى كه هروئين داخل پاشنهى آن بود حدوداً نيم كيلو. او را بردند به محل ديگر، زندانيان شورش كردند و با شيشههاى نوشابه روى شكم خود ميكشيدند به طورى كه خون زندان را فراگرفته بود و حالت عجيب و ترسناكى بود. بعد از آن يحيى كه نمايندهى زندانيان بود را آوردند و گفتند ما كارى به او نداريم و همين الان او ميآيد كنار شما. خلاصه خيلى مشكل بود تحمل اين همه مشكلات و سختى و بيگارى در زندان كه مدت پنج ماه به همين حال گذشت و چه گذشتني؟! با جسمى پوك و كج و معوج از زندان آزاد شديم. در آن وقت كه جوان بوديم چندان احساس ناقصى بدن نميكردم. پس از چند سال كمردرد شديدى گرفتم و پس از مراجعه به دكتر و عكس بردارى گفت كه سه تا از مهرههاى بالاى ستون فقرات كج شده است و دكتر گفت كه نبايد كار كنيد در غير اين صورت فلج ميشويد. من كه چارهاى جز كار كردن نداشتم به ناچار كار ميكردم و در حال حاضر هر روز كه ميگذرد ضعيفتر و ناراحتتر هستم، ولى هر چه خدا بخواهد و خداوند داد ما را از ظالمين بگيرد و اميدوارم كه هرگز نگذاريم كه ظالم روى كار بيايد.
روايت چهارم
بسمه تعالي، اينجانب حاج غلامرضا غلامرضازاده، فرزند مرحوم غلامعباس، شمارهى شناسنامه 212، متولد سال 1315، جريان قتل حسينى معاون پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد كه در سال 1357 با تعدادى سرباز و درجه دار وارد روستاى حجت آباد شدند آنها در تعقيب آقاى عبدوس و آقاى كرباسى بودند. آنان را پيدا نكرده و تعدادى از طلبهها كه آن روز در حجت آباد بودند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و مردم كه شبهاى جشن نيمهى شعبان، پاى منبر آقاى عبدوس ميرفتند، گوش به زنگ بودند كه اگر حركتى از طرف رژيم شد از روحانيت دفاع كنند. همين كه نيروهاى پاسگاه رژيم وارد ده شدند مردم نيز پشت سر آنها آمدند، چون مردم خواستند از روحانيت دفاع كنند، با نيروهاى رژيم درگير شدند و آنها تيراندازى ميكردند، مردم هم با آجر و سنگ با آنها به مبارزه برخاستند تا اينكه معاون پاسگاه از صحنه فرار كرد و عدهاى ديگر از روستاهاى اطراف آمدند خيابان را بستند و در نتيجه معاون پاسگاه كشته شد و نيروهاى ديگر چون مقاومت مردم را ديدند فرار كردند. ساعتى بعد نيروى بسيارى وارد منطقه كردند به طورى كه ديگر كسى قدرت در روستا ماندن را نداشت. تمام گاو و گوسفندها از تشنگى و گرسنگى تقريباً نابود شدند.
روز بعد اينجانب را دستگير كردند و هنگام دستگيرى خيلى قنداق تفنگ به من زدند و طورى مرا كتك ميزدند كه مجروح شدم. بعد از آن به پاسگاه بردند و شروع به بازجويى من كردند. ميخواستند از من اقرار بگيرند كه روحانيت كجا هستند. من مقاومت ميكردم دو نفر از نيروهاى رژيم رفتارهاى ناجور انجام دادند. چند مرتبه مرا تهديد كردند و مرا به تير برق بستند و گفتند با تير خفيف تو را ميكشيم تا از اين طريق از من اعتراف بگيرند. من مقاومت ميكردم. سرم را به ديوار سنگى پاسگاه ميزدند و با لگد بر ساق پاهاى من ميزدند و با مشت در شكم من ميكوبيدند. بعد از اينكه نتوانستند با اين شكنجهها و تهديدات چيزى از من دربياورند جريان ادامه يافت تا اينكه نيروهاى رژيم، بيضههاى مرا مالش ميدادند به طورى كه از هوش ميرفتم. بعد از اينكه به هوش ميآمدم ميپرسيدند كه به دستور چه كسى بوده؟ من جواب ميدادم هيچ كس و دو مرتبه مرا ميزدند و ميگفتند تو را ميكشيم. من هم ميگفتم هر كارى ميخواهيد انجام دهيد. من چيزى نديده ام. در روز بيست و چهارم تيرماه 1357 كه هوا خيلى گرم بود و ما را وسط پاسگاه روى زمينهاى داغ كه بتونى بود و ما هم كه يك زيرشلوار بيشتر نپوشيده بوديم بسيار سوزان بود و بعد با طناب ما را به هم بستند به طورى كه خوب از گرما بسوزيم. بعد از آن ما را به رفسنجان و سپس به كرمان منتقل كردند و پنج ماه در زندان بوديم.
انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد ما از زندان آزاد شديم و در اين دوران شكنجههايى به من كردند مانند شكنجهى اسرائيليها و آقايانى كه با من زندان بودند عبارتند از: مرحوم حاج محمد كارتي، حاج حسن چاهخوى حسني، حاج محمد محمودي، حاج محمد على كريمي، حاج حسين طالبي، حاج محمد غلامرضا زاده، مرحوم حسين قرباني، حسين باقري، حسين كاظمي، حاج اكبر رحيمي، محمد رحيمي، حاج اصغر سليمي.
در آن زمان كه زندان بودم، خانم اينجانب پسرى به نام حسين را شير ميداد. بس ترس زيادى از نيروهاى رژيم داشت و سختگيرى نيروها در ده و زندانى ما و شايعاتى كه به گوش آنها در رابطه با سرنوشت ما ميشد تماماً شير جوش به اين بچه خورانده بود و چارهاى ديگر نبود. بعد از آزادى من از زندان، بچه مريض شد و در اثر مريضى باعث شد كه جفت چشمهاى او نابينا شود و فعلاً او 26 ساله ولى از نعمت بينايى محروم است و رنج بسيارى ميبرد. بعضى از دكترها گفتند در اثر همان شيرهاى جوش، تب مننژيت گرفته و او را نابينا كرده. من نميدانم خواست خدا بوده يا اينكه در اثر همان ناملايمات بوده ما براى رضاى خدا انقلاب كرديم و قدر اين انقلاب را هم خوب ميدانيم.
روايت پنجم
بسمه تعالي، مرحوم حاج محمد كارتي، فرزند مرحوم رمضان، متولد سال 1304، شمارهى شناسنامه 324، صادره از حوزهى چهار رفسنجان، ساكن اماميه (شاهم آباد) شغل بنا.
ايشان يكى از دوستان و ارادتمندان مرحوم حاج شيخ حسنعلى كرباسى ـ رحمتالله عليه ـ بود و با ايشان رابطهى خيلى نزديكى داشتند. ساليان متمادى مسئول جمعآورى هزينهى هيأت ولى عصر (عج) در اماميه بود. در جلسات، آن مرحوم شركت فعال داشت. حتى اعلاميههاى جشن نيمهى شعبان را در منطقهى فوق به وسيلهى دوچرخه توزيع ميكرد. به خاطر علاقه به روحانيت يكى از فرزندان خود به نام عباس را با راهنمايى مرحوم حاج آقا كرباسى به حوزهى علميهى قم فرستاد. اهل حساب سال و پرداخت وجوهات شرعيه بود.
قبل از پيروزى انقلاب در سالى كه مرحوم حاج آقا كرباسى با حاج آقا عبدوس را جهت برگزارى جلسات نيمهى شعبان دعوت كرده بود و انقلاب در حال اوجگيرى در تمام شهرها بود و در جلسات جشن منطقه با جمعيت خيلى زيادى كه از تمام منطقهى كشكوئيه، انار، رفسنجان، نوق، شهر بابك و جاهاى ديگر شركت ميكردند. در حال برگزارى بود كه مأموران پاسگاه احمد آباد، جهت دستگيرى مرحوم حاج آقا كرباسى و حجتالاسلام عبدوس به حجت آباد آمدند، تعدادى از طلاب منطقه از جمله فرزند مرحوم حاج محمد كارتى كه طلبه بود را دستگير نمودند تا به پاسگاه منتقل كنند و شب قبل هم جهت دستگيرى نامبردگان به روستاى شريف آباد آمده بودند ولى موفق به دستگيرى ايشان نشده و مردم هم در جريان مقاصد پاسگاه قرار داشتند. در روز بعد مأموران پاسگاه از طريق جادهى محمد آباد ساقى به حجت آباد آمدند، مردم هم كه در باغهاى پسته مشغول كار بودند با مشاهدهى مأموران پاسگاه كار را تعطيل و با خبر دادن به سايرين همگى در حجت آباد اجتماع ميكنند و پس از گفتگوهاى زيادى كه بين مردم و مأموران رد و بدل شد، آنها احساس كردند كه تاب مقاومت در برابر مردم را ندارند و در حال فرار بودند و هر لحظه به جمعيت زنان و مردان اضافه ميشد. معاون پاسگاه در حال فرار به ميدان ضبط پستهى آقاى امين، پناه ميبرد و مردم هم با حمله به ايشان و زدن آجرهاى موجود در ميدان به سر و صورت او باعث كشته شدن او ميگردد. بعد از اين واقعه تهاجم مأموران حكومت به روستاى منطقه آغاز و در اين رابطه افرادى را دستگير و به پاسگاه منتقل كردند.
مرحوم حاج محمد كارتى روز واقعه در ميدان ضبط پستهى هرندى در احمد آباد كار ميكرد و بعد از شنيدن قضيه و تعطيل كردن كار و مراجعه به حجت آباد و منزل خويش در اماميه تا اينكه روز بعد حدود ظهر دستگير ميشوند و علت دستگيرى ايشان رابطهى نزديك با مرحوم حاج آقا كرباسي، طلبه بودن فرزندش، پيدا شدن نامهاى كه فرزندش از قم به ايشان نوشته بود و بنا به توصيهى امام (ره) عيد سال1356 را عزاى عمومى اعلام كرده بودند و به دست آمدن رسيد وجوهات شرعيه كه توسط مرحوم حاج محمد كارتى پرداخت شده بود، اين مسائل باعث دستگيرى ايشان گرديد. البته شب قبل منزل آن مرحوم توسط يكى از افراد محل كه با ساواك همكارى نزديك داشت به مأمورين پاسگاه و نيروهاى اعزامى نشان داده شده بود و آن روز به همراه ايشان داماد وى كه حاج حسين طالبى نژاد بود، دستگير ميشوند. پس از انتقال به پاسگاه احمد آباد متوجه ميشوند كه افراد خيلى زيادى دستگير و به پاسگاه منتقل شدهاند. بعد از اذيت و شكنجه و ضرب و شتم دستگير شدگان، آنها را به ژاندارمرى رفسنجان انتقال ميدهند و پس از بازجوييهاى اوليه تعدادى را آزاد و بقيه را به زندان كرمان منتقل ميكنند. افراد خيلى كمى بعد از چهار روز از زندان كرمان آزاد و حدود شانزده نفر به مدت چهار ماه يا بيشتر در كرمان زندانى بودند. با اوجگيرى انقلاب در تمام شهرها و روستاهاى ايران چند روز به محرم باقى مانده بود كه با ضمانت بعضى از معتمدين اين افراد آزاد و با استقبال بسيار گرم و بيسابقهى مردم رو به رو شدند. تا يك هفته منزل اين افراد رفت و آمد مردم محل بود. به طورى كه منزل اين افراد ظرفيت پذيرايى از مردم را نداشت.
نويسندهى اين سطور فرزند مرحوم حاج محمد كارتى به نام عباس شهرت كافى متولد سال 1335 به شمارهى شناسنامهى 10 صادره از حوزهى چهار رفسنجان ميباشد. «والسلام.»
روايت ششم
بسمه تعالي، اينجانب غلامرضا زينلى بهشت آباد كشكو، فرزند مرحوم محمدعلي، شمارهى شناسنامه 25، متولد 1302، ساكن روستاى حجت آباد.
خاطراتى كه اينجانب از واقعهى قتل حسينى در روستاى حجت آباد دارم اين است كه آقاى حسينى و تعدادى سرباز آمده بودند كه تعدادى از طلاب كه 6 ـ 5 نفر بودند و زير نظر مرحوم حاج آقا كرباسى بودند آنها را دستگير كنند. طلاب را دستگير كردند و در ماشين بردند و مردم دور ماشين را گرفتند و طلاب را آزاد كردند و من آن روز در ده نبودم. آن طرف بياض، موتورى داشتيم كه رفته بودم به اراضى خود سر بزنم و فردى به من گفت كه آقاى حسينى آمده حجت آباد طلاب را دستگير كند. آمدم حجت آباد ديدم كه تعداد زيادى از مردم جمع شدند و تعدادى از جوانان كنار ديوار ايستادهاند و سربازان در حال تيراندازى هستند. من گفتم كه اين نامردان دارند تيراندازى ميكنند چرا شما از خود دفاعى نميكنيد. چوبى در دست محمد عربزاده بود گرفتم و سربازى با اسلحه به من حمله كرد و با تفنگ چنان بر سر و سينهى من زد و در همين حال با چوب زدم به اسلحهى او كه ناگاه سرباز ديگرى آمد كمك او، با قنداق زد به سر من كه بيهوش شدم و خوردم زمين و چيزى نفهميدم كه بعداً فهميدم كه سربازان فرار كردهاند و حسينى را هم در ميدان ضبط پستهى امين كشتهاند.
بعد از اين جريان كه مرا به خانه آورده بودند كمى حالم بهتر شده بود. خبر دادند سربازان آمدهاند در حال جستجوى خانهها هستند. ناگهان درب خانه به صدا در آمد و مرحوم همسرم در را باز كرد و سربازى گفت شوهرانتان كجا هستند؟ او گفت كسى در خانه نيست. سرباز گفت كه اگر شوهرت نيست موتور او اينجا چه كار ميكند اين از خدا بيخبر با قنداق اسلحه زد به اين بنده خدا و او را بردند به دستگاه پسته تعدادى از مردم ديگر نيز بودند و تعدادى حدود 10 ـ 8 زن را بردند پاسگاه و بعد آنها را آزاد كردند و تعداد ديگرى از مردان را كه دستگير كرده بودند به رفسنجان و سپس به كرمان بردند و در آنجا زندانى شدند. خلاصه اسلحهى (كلت) مأموران را برداشته بودند و مأموران دنبال اسلحه بودند و البته خيلى دنبال ميكنند و خيلى جرأت نميكردند كه وارد ده شوند تا اينكه فردى به نام آقاى سيد محمد صادق رفته بود كرمان و گفته بود من اسلحه را ميگيرم به شما ميدهم دست از اين ده برداريد و كلت تحويل آنها شد و آنها پيگير اين مسأله بودند كه آن فردى كه تير خورده خوب شده يا نه بعد از اين جريان هركسى به جايى گريخت. يكى به مشهد، يكى به كوهستان، به طورى كه ده خالى از مردم شده بود. آقاى حسين نورى فرزند يعقوب آمد به خانهى ما، مرا ديد و گفت: همه از حجت آباد رفتهاند، تو چرا در خانه ماندهاي؟ گفتم: جريان كار اين است كه در اثر ضربهى آن سرباز به سرم حالت سرگيجه دارم و نميتوانم حركت كنم. او به من گفت ميتوانى خودت را روى موتور بگيري؟ گفتم بله. او مرا به بهشت آباد منزل خودش برد و از اتفاق روزگار همان روز، زنى در حال زايمان بود و سربازان به خانه ريختند. من در اطاقى كه يك صندوق بود، خود را پشت آن پنهان كردم و سربازان گفتند چه كسى است زير رختخواب حتماً تير خورده، زخمى است، گفتند: نه او زايمان كرده، مريض است. و پس از آن از خانه بيرون رفتند و من پس از چند ساعت از ايشان خواستم كه مرا به باغهاى بهشت آباد برساند و من به مدت 6 روز در اين باغها با حالت مريضى و سرگيجه حيران بودم. حتى هنگام خواندن نماز درست سجده نميتوانستم انجام دهم. تنها فردى به نام مهدى مهدوى كه جهت سركشى به موتور آب كشى آمده بود مرا ديد و روز اول آب و غذايى براى من آورد. در صورتى كه هيچ ميلى به غذا نداشتم و پس از آن خبرهاى تظاهرات و راهپيمايى در شهرهاى مختلف صورت گرفت و تقريباً
شدت سختگيرى سربازان كمتر شد كه به خانه بازگشتم. و چندين مرتبه براى دستگيرى من آمده بودند در خانه و آنها دست بردار نبودند ميگفتند بايد جهت بازجويى به پاسگاه بياييد و من فردى را فرستادم پيش آقاى سيد محمد صادق كه جريان از اين قرار است و او گفته بود كه اصلاً نرو و خودت را به پاسگاه معرفى نكن. تا اينكه خبرت دهم. خلاصه روزى من و حاج زينل امينى و حاج ماشاءالله زينليان رفتيم پاسگاه و در آنجا از ما بازجويى كردند كه آيا در اين جريان بودهايد يا نه؟ در هر صورت جواب داديم كه نه اصلاً ما از اين جريان خبرى نداريم و روز حادثه در حجت آباد نبوديم و به واسطهى آقايان... من و آقاى زينليان و آقاى امينى را بردند رفسنجان بازجويى كردند و گفتم من از اين جريان خبر ندارم و در همان زمان در اثر كمر درد «دورهاي» كه در پشت من انداخته بودند كمى زخم داشت و آنها بر اساس اطلاع كه روز حادثه من ضربه خوردهام. مرا لخت كردند و به وسيلهى پزشك معاينه كردند كه ببيند اثر سر نيزه است يا نه و باز مرا به دكتر ديگر بردند تا او هم معاينه كند، ولى زخمى هم در پاى من در روز حادثه بود و خوشبختانه چيزى نفهميد و به واسطهى آقاى سيد محمد صادق و سفارش او بود كه مرا آزاد كردند. «والسلام.»
روايت هفتم
بسمه تعالي، اينجانب حسين كاظمي، فرزند اكبر، شمارهى شناسنامه 4، متولد سال 1333، صادره از رفسنجان ساكن حجت آباد كشكوئيه، شغل كشاورز.
خاطرات اينجانب از شبى كه در شريف آباد قرار بود، پاسگاه عدهاى از طلبهها و روحانيت را از قبيل مرحوم حاج آقا كرباسى و عبدوس دستگير كنند. در آن جريان با فرار مرحوم كرباسى و آقاى عبدوس، سربازان موفق به دستگيرى آنها نشدند. فرداى آن روز 8 صبح، حسين نورى و چند تا از بچه طلبهها خانهى حاج ميرزا محمود فلاحى بودند. من ديدم آنها رفتند به طرف صحرا و ما هم رفتيم در ميدان امين جهت بنايى و شروع به كار كرديم و آقاى على زينلى كه كارگر بود بر روى چوب بست و بالاى آهنهاى ميدان شعار مينوشت. يك مرتبه على زينلى از پنجره خواست كه توى كوچه شعار بنويسد و يكباره آمد داخل و گفت: بچهها، حسينى معاون پاسگاه زير درخت پتك ايستاده. يك ماشين و چهار و پنج سرباز با گاز ارتشى رفتند به طرف پايين ده. ما از روى چوب بست پايين آمده و سه نفرى رفتيم و گفتيم كه فلانى با عدهاى از سربازان به طرف پايين ده رفتند و من چون خبر داشتم و ديده بودم كه طلبهها رفتهاند صحرا، جهت تفريح و در هنگام بازگشت دستگير ميشوند و خواستيم خبر دهيم كه ديگر كار از كار گذشته بود. آنها از پايين ده پيدا شدند و سربازان هم رسيدند و ما سه نفر كه در مسجد ايستاده بوديم. آنها را دستگير كردند و چهار نفر از گيتى آباد آمده بودند، به نام حاج اكبر كاظمى و حسين مرتضوى و حاج غلامرضا غلامرضازاده و سه سرباز تفنگهاى خود را مسلح كردند و چند قدمى از ما دور شدند و جلوى ما را گرفتند و رئيس آنها به حاج اكبر كاظمى گفت اسلحه، همان ميلهاى كه در دست داشت آن را بيانداز و حاج اكبر گفت: شما اسلحهات را بيانداز. او گفت: شاه گفته اينها را بكش و حاج اكبر حاج كاظمى هم گفت: ما هم خمينى گفته با اين اسلحهها بجنگيد. با اين هياهو يكى از بچهها حمله كرد، به نام على منگلى و رفت به طرف ماشين، بيسيم را قطع كرد. وقتى درگير شد سربازان رفتند به طرف ماشين كه طلبهها در آن بودند فرار نكنند و رئيس سربازان در هنگامى كه على منگلى خواست بيسيم را قطع كند با يك دست از عقب پيراهن او را گرفت و او را بالا آورد و من چوبى در دست داشتم به دست او زدم به طورى چوب و دست او با هم شكست. حسينى در چند قدمى او بود و به دفاع از او آمد. من با ته چوب شكسته به سر حسينى زدم و سربازان چون ديدند كه اين دو نفر زخمى شدهاند، سرنيزه كشيده و به طرف من آمدند. من همينطورى كه با اين دو نفر درگير بودم، او سرنيزه زد به پاى من و پاى من سوراخ شد و شروع به خونريزى كرد. ديگر اوضاع شلوغ شد و چادر ماشين پاره و طلبهها فرار كردند و يكى از سربازان رفت دنبال طلبهها و من كه زخمى شده بودم، مرا بردند به خانهى حسين نورى و در حال حركت به طرف خانهى نورى بودم، با همان چوب شيشههاى ماشين حسينى را شكستم و با پاى زخمى رفتم خانهى حسين نورى و پس از دو ساعت ماشينى پيدا كردند و مرا بردند به بيمارستان. پس از يك شبانه روز كه در بيمارستان بودم و در هنگام بازگشت از يزد كه به انار رسيده بوديم، رفتيم حسين آباد انار و در آنجا بوديم كه پاسگاه انار من و عمويم حاج محمد كاظمى را دستگير كرد و به پاسگاه انار بردند. پس از زدن و شكنجههاى زياد ما را تحويل پاسگاه احمد آباد دادند. در آنجا يك هفته شكنجه و آزار و اذيت و چون سربازى كه دست او را شكسته بودم مرا شناخت، مرا خيلى زد و پس از آن صبح ساعت 8 كه احمد آقا مرعشى با يك سرهنگ پيدا شدند. سر ما را شانه كردند كه نشانهاى از كتك در ما نباشد با يك ماشين ما را بردند كرمان. تظاهراتى در همان روز حركت ما به كرمان برپا شده بود. آنها از ترس اينكه ما را آزاد كنند، بيسيم به آنها اطلاع داد كه از توى شهر رفسنجان ما را به كرمان نبرند و از خيابانهاى ديگرى كه دور از مسير راهپيمايى است ببرند تا مردم موفق به آزادى ما نشوند. در آنجا حدود شش ماه زندانى بوديم. عدهاى پس از چند هفته آزاد شده بودند ولى ما حدود 12 نفر بوديم. ما را آزاد نكردند و خلاصه با ضمانت حسين آقا مرعشى ما را آزاد كردند و سرهنگ اعلام كرد همه آزاد هستند جز حسين كاظمي. چون قاتل است و احمد آقا گفت نه اگر او بايد در زندان باشد بقيه هم آزاد نشوند و به هر صورتى بود آزاد شديم و به خانه و كاشانهى خود بازگشتيم. «والسلام.»
روايت هشتم
بسمه تعالي، اينجانب حاج على امينى پناه حجتآباد، فرزند مرحوم حسين، شمارهى شناسنامه 436، متولد 1306، صادره از رفسنجان، ساكن گيتى آباد كشكوئيه.
خاطرات اينجانب در رابطه با حادثهى پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد در سال 1357 در حجت آباد اين است كه در نيمهى شعبان بود كه روز قبل حسينى براى دستگيرى طلبهها و روحانيت اقدام كرد ولى با وساطت عدهاى قرار شد كه آقاى حسينى از خير و شر اين مسأله بگذرد و كارى به كار آنها نداشته باشد. آن روز گذشت و او هم رفت.
من شب آبدار بودم و صبح كه آمدم خسته بودم و در خانه خوابيده بودم ولى هنوز به طور كلى به خواب نرفته بودم كه ديدم صداى الله اكبر ميآيد. وقتى كه انسان مسلمان صداى الله اكبر بشنود، بدن انسان به لرزه در ميآيد. حركت كردم پياده به طرف حجت آباد كه ديدم خيابان را بستهاند. يك ماشين ارتشى و يك سرباز به طرف ما ميآمد. ما رفتيم. مرحوم محمد جعفر كريمى را پشت سرم با حاج اكبر حاج كاظمى ديدم آنها هم ميآيند. در بين راه ديدم كه يك بيل آنجاست. آن را برداشته و با دست ديگر آجرى را برداشتم و رسيدم به حسينى و گفتم: آقاى حسينى امروز اين بچه طلبهها را آزاد كن و معركه درست نكن. او گفت: من اين بچهها را ميبرم پاسگاه و آنها را ملتزم ميكنم و آزادشان ميكنم. گفتم: آقاى حسينى قلم و كاغذى كه در پاسگاه هست، مگر اينجا نيست. من كه اينطور گفتم يك سرباز گفت: اينها چى است در دست تو؟ اينها را بينداز بيرون. من به او گفتم: پس تو هم اسلحه را بينداز بيرون. خدا شاهده آن روز اصلاً ترس نداشتيم و همانطور كه حركت كردند من دستى زدم به پشت حسينى گفتم: آقاى حسينى بچهها را آزاد كن. معركه درست نكن. در آن ساعت هيچ چيز نگفت و مرحوم حاج غلامرضا زينلى لب جوى آب نشسته بود. نميدانم چى گفت كه سرباز با اسلحه زد توى سينهاش و او به زمين خورد و از چپ و چار ريختند بيرون و شروع كردند به زدن و ما جلو رفتيم و خودمان را رسانديم به ماشين و بچه طلبهها را از ماشين پياده كردم و من با بيل ميزدم توى طلق ماشين كه طلبهها بتوانند راحت پياده شوند ولى اينطور نشد. مرحوم محمد جعفر كريمى قفل درب ماشين را گرفت آن قدر تكان داد تكان داد تا اينكه درب ماشين باز شد و طلبهها فرار كردند و من روى خود را برگرداندم و ديدم كه آن سروان پشت سر ما آمادهى حمله است. من يك بيل زدم پشت گردن او تا آمد بخورد به زمين من فرار كردم و آنها پا به فرار گذاشتند و من فرياد ميزدم بچهها از آن طرف بياييد و نگذاريد فرار كنند. آن سربازى كه با ماشين راه را بسته بود، ماشين را روشن كرد كه بزند به ما و ما خود را گرفتيم پناه ستون و او فرار كرد. گفتم حسينى كجاست؟ گفتند حسينى رفته توى ميدان. ما بدو بدو سه نفرى رفتيم توى ميدان و ديدم كه آن قدر آجر بر او زدهاند ولى هنوز مردنى نبود. ما حقيقت وقتى ديديم كه به اين حالت است، سنگ و آجرى به او نزديم و ديدم كه ماشينى آنجا زده و با بيل به ماشين حمله ور شدم و شيشههاى آن را شكستم و بعد آمدم توى خيابان مرحوم حاج كرباسى هم پيغام داده بود كه فرار كنيد كه الان نيروهاى ارتشى ميآيند شما را دستگير ميكنند. با پاى برهنه آمديم خانه به دوتا بچههايم گفتم: الان ارتشيها ميآيند حجت آباد فرار كنيد و من با دو تا بچه فرار كرديم و در بالاى سر ما تير اندازى ميشد و صداى فش فش تيرها ميآمد. از باغستان بيرون شديم و گفتم: خدايا حالا كجا برويم دارند تير ميزنند و دنبال ما هم ميآيند. 100 متر از اين باغستان كه بيرون رفتيم يك قطار چاه ديدم و گفتم حالا اميد خدا هر چاهى كه ميرسيدم يك سرك ميكشيدم ميديديم كه سر چاه بسته است وصد متر كه رفتيم در يك چاه باز بود به بچهها گفتم: من ميروم پايين اگر آب توى چاه نبود بعد شما بياييد و ديدم اين چاهتر و خشك است و بچهها هم آمدند پايين و بچهام گفت: بابا تا كى توى اين چاه هستيم؟ گفتم: هر وقت كه آفتاب كوه رفت. من آمدم دهانهى چاه ديدم كه تاريك است. گفتم كه برويم. وقتى آمدم سر چاه گفتم نكند اينها بالاى چاه باشند و ديدم كه هيچ كس نيست. بچهها گفتند بابا حالا كجا ميرويم. گفتم بيائيد خوش خوش ميرويم تا اينكه رسيديم به خيابان و ديدم كه خيابان هنوز بسته و نيرو در آن است. خلاصه با يك حال و حسرت از اين خيابان رد شديم و رفتيم خانه. گفتم چه خبر است؟ گفتند: كه اينجا ماندنى ندارد. اگر ما را دستگير كنند هيچ پوست و گوشتى براى ما جاى نميگذارند. گفتم چه كار بكنم! دو تا موتور داشتيم يكى را زديم توى اطاق و يكى را سوار شديم و رفتيم به طرف بياضى يك فرسنگى ده بود.
سه نفرى كه به بياضى رسيديم، موتور را در خانهاى گذاشتيم و سوار ماشينها شديم و رفتيم يزد. سه شبانه روز در يزد بوديم. به ما گفتند: كجا ميرويد؟ كجا بوديد؟ گفتيم: حقيقت رفتيم دكتر و دكتر گفته سه شبانه روز استراحت كن. پس از سه شبانه روز بياييد تا دوباره معاينهات كنيم. گفتند: خيلى خب. روز سوم ديدم كه همسايهها ميآيند توى خانه و ميگويند كه جلگهى كشكوئيه يك نفر را كشتهاند و به بچههايم گفتم: ديگر توى اين خانه ماندن ندارد. همسايهها ميگويند توى اين خانه سه نفر آدم غريبه چه كار ميكنند و شروع به اذان گفتن كردند و اذان بچهها كه تمام شد با بچهها حركت كرديم و خداحافظى كرديم و آمديم ميدان ساعت يزد، آنجا سوار ماشين شديم و حركت كرديم به طرف خانه وقتى رسيديم پرسيديم چه خبر؟ گفتند كه سه چهارتا ماشين آمده و عدهاى را دستگير كرده و بردهاند و به بچهها گفتم: اگر ما را دستگير كنند ما كه توى اين حادثه بوديم ما را اذيت ميكنند. شب رفتيم توى باغستان با كفش، دمپايي، اين همه خار در اين باغستان به خودمان گفتيم: على آباد شهيد كجا و گيتى آباد كجا؟ رفتيم رسيديم به على آباد تا اينكه صبح شد. حالا يزد كجا، على آباد شهيد كجا؟ خوابيديم. خواب رفتيم تا اينكه 10 صبح بود ديديم صدايى ميآيد. بلند شديم و فردى را ديدم در حال آبدارى باغش است و گفت: اينجا چه كار ميكنيد؟ گفتيم: اگر ميتوانى يك نان براى ما بياور و ديگر كارت نباشد. تا عصر در اين باغ بوديم و باز يك پسرى آمد براى گوسفندانش علف بچيند و گفتم: بچهها ديگر اينجا نميتوانيم بمانيم چون اين بچه ما را ديده و شايد خبر دهد و بيايند و ما را دستگير كنند. همين كه هوا تاريك شد از آنجا حركت كرديم به طرف شريف آباد و از باغها رفتيم به خانهى يك نفر. او ما را برد به ميهمانى خانهى خود و هركس در ميزد اين بنده خدا سريع خودش ميرفت پشت در تا ببيند چه كسى است و ميگفت: اگر كسى بفهمد، شما را دستگير ميكنند. فردى در شريف آباد جزو اعضاى ساواك بود كه بعد از انقلاب او هم توسط افراد ناشناسى به سزاى اعمالش رسيد. اين بنده خدا غير و غريب را در خانه راه نميداد و از آنجا دو مرتبه شبانه آمديم خانه و گفتند كه هنوز سربازان هستند و باز حركت كرديم به طرف باغهاى گيتى آباد. حدود 7 روز در آنجا بوديم و ديدم كه خيلى مشكل است ماندن در باغ خدايا چه كار كنيم. خلاصه به مدت 42 رو
ز حيران و فرارى بوديم و هيچ كس به ما نگفت كه چكار كرديد و چطور شما زندگى كرديد و خرج خوراك بچههايتان را داشتيد يا نه. خدايا ما كارى كرده و به خاطر اسلام كار شده و چون اگر اين بچه طلبه را پاسگاه ميبردند ديگر آزادى در كار نبود. بعد از اين جريان باز گزارش كرده بودند و تعدادى اسامى را به پاسگاه داده بودند كه اين افراد در جريان قتل حسينى دست داشتهاند. بعد از اينكه احضاريه پاسگاه به دستمان رسيد خواسته يا ناخواسته ميبايست برويم پاسگاه، بعد از آن رفتيم پاسگاه آقاى ده ضيارى گفت: پدر شما كه روزه هستيد. اگر شب جمعه شما را بفرستم، يك شبانه روز شما را بازداشت ميكنند. شما برويد تا اينكه روزهى شما باطل نشود و او گفت در هر صورت شما تا به خانه برسيد روزهى شما باطل ميشود بياييد هندوانه و كباب داشتند در سفره بخوريد و ما مقدارى هندوانه و كباب خورديم و او گفت: برويد اول وقت شنبه بياييد پاسگاه ميفرستم شما را كرمان. او يك ماشين با راننده را دستور داد كه با دو سرباز سوار شوند و اسلحههاى خود را زير صندلى بگذارند و خلاصه رسيديم به كرمان و شب آنجا ما را نگهداشتند و صبح رفتيم حوزه، او گفت: از اينجا من وظيفهام است كه دستهاى شما را النگو كنم و بازجويى كه دادم اسم مرا اشتباهى ثبت كرده بودند. من على امينى بودم و آنها نوشته بودند حاج حسين امينى و بازجويى كه تمام شد گفت: شناسنامهات را بده و نگاهى به آن كرد و گفت: پدرسوخته تو دو شناسنامه داري؟ گفتم: به خدا قسم من يك شناسنامه بيشتر ندارم در دهها يكى ميگويد حاج حسين يكى ميگويد حاجى امينى و يكى ميگويد على امينى و گفت: پدر تو دو شناسنامه دارى و تو دارى حقه ميزني. گفتم: به خدا قسم يك شناسنامه بيشتر ندارم و دو مرتبه برگه را پاره كرد و ريخت بيرون و از نو بازجويى به نام على امينى نوشت و گفت چهل هزار تومان (پول آن زمان پول زيادى بود) ضامن ميخواهيد و يك نفر را قبلاً ديده بوديم، اگر ضمانت خواستند او باشد و او ضامن من شد و از اين تاريخ شما برويد پى كارتان و اگر صدايتان كرديم بياييد من آمدم بيرون. به حاج ماشاءالله زينليان گفتند بيا بازجويى بده، به او گفته بودند: آيا توى حادثه بوديد يا نه اگر نبودى كجا بودي؟ او گفته بود كه ما سر چاه موتور نصب ميكرديم و من شب آمدم، احمد آباد كه سه فرسنگى ده حجت آباد است. گفته بود پدر سوخته شما آدم ميكشيد و هر
يك از شما عذرى در ميآوريد و ميگوئيد شب در احمد آباد بودم. پس از سه شبانه روز فهميدم كه اين حادثه اتفاق افتاده من اصلاً از اين جريان هيچ خبرى ندارم و او هم همراه ما آزاد شد. «والسلام.»
روايت نهم
بسمه تعالي، اينجانب محمدرضا منگلي، فرزند مرحوم رضا، شمارهى شناسنامه 20، متولد 1333، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
اطلاعاتى كه اينجانب از حادثهى حجت آباد در رابطه با حسينى معاون پاسگاه احمد آباد دارم از اين قرار است. لطف آباد در ضبط پسته مشغول به كار بودم كه ناگهان صدايى بلند شد كه حجت آباد آخوندها را گرفتهاند مردم برسيد. ما هم كار خود را تعطيل كرديم و به طرف حجت آباد حركت كرديم و موقعى كه آمديم حجت آباد، ديدم كه خيابان مملو از جمعيت است. خلاصه مأموران دولت در حال آمد و رفت با جيپ د ربين مردم هستند و تير اندازى ميكنند و مردم با چوب و چماق و آنها با تفنگ. خلاصه درگيرى ادامه داشت. تا اينكه حسينى در ضبط پسته به محاصرهى مردم درآمد و هركس با سنگ و چوب ميزند تا اينكه او را از پاى درآوردند و سپس به خانهى مادرى برگشتيم. نشسته بوديم كه برادر كوچكتر از خودم به نام عليرضا، سرنيزه خورده به ستون فقرات او، من ايشان را با موتور سوار كردم جهت مداوا به يزد برويم تا بياضى كه رسيديم، مدتى هم در آنجا حيران بوديم كه چه كار بكنيم. پس از آن دو مرتبه بر اثر اضطراب تصميم گرفتيم كه برگرديم خانه و زمانى كه رسيديم و در خانه نشسته بوديم ناگهان مأموران دولت ريختند به خانه، من و عليرضا و حسين كه سه برادر بوديم را دستگير نمودند و ما را به گاز ارتشى سوار كردند و با زدن قنداق تفنگ به سر و دنده و گوش و هركجا ميتوانستند ميزدند. خلاصه ما را بردند محل قتل حسينى (ضبط پستهى امين) توى اطاقى زندانى كردند. ساعتى نگذشت، از آنجا ما را به طرف پاسگاه احمد آباد حركت دادند. در بين راه در ماشين سربازان ما را كتك ميزدند تا اينكه به پاسگاه رسيديم و در آنجا ما را به ستون سه نشاندند. اينجانب يك عينك دودى به همراه خودم داشتم. افسرى به نام ميرصالحى جلوى ستون ايستاد و گفت: هر كس عينك دارد دستش را بالا بياورد من دست خودم را بالا نياوردم و عينك را هر طورى بود زير شنها پنهان كردم و سپس قدم زنان آمد به من گفت عينك را بده. من گفتم ندارم. ايشان دست كرد در شنها و عينك را بيرون آورد. پا را پيش و پس گذاشت و سيليهاى محكمى به گوش من زد كه ميان چشمم به حالت رعد و برق در ميآمد و سپس رفت عقبتر از افراد ديگرى اسلحه را گرفت. سر اسلحه را گرفت و قنداق آن را با قدرت زياد به پشت و كتف من ميزد. دومى را كه زد، سومى را نتوانستم تحمل كنم، گفتم آخ. آن موقع ديگر نزد و مرا به اطاق بازجويى بردند و هرچه سؤال كردند، من گفتم نبودم، از اين جريان خبر ندارم و من گفتم در بياضى در خانه دايى بودهام، تا بازجويى تمام شد و ما را دو مرتبه آوردند كنار بقيه زندانيان.
روز بعد، افسر ديگرى به نام حق شنو، مرا از زندانيان ديگر جدا كرد و برد جلوى پلههاى پشت بام. او بالاى پلهها و من پايين جلوى او نشسته بودم او سؤالات متعددى ميكرد و اصرار داشت كه آن فرد عينكى چه كسى بوده؟ من ميگفتم هيچ اطلاعى ندارم و او هم با مشت به سر و كلهى من و پا و لگد به سينهام ميزد و مدت 20 ـ 15 دقيقه اين شكنجه و پرسش و پاسخ ادامه داشت و هيچ حرفى و اقرارى نتوانست از من بگيرد و شب شد و به بقيهى زندانيان پيوستم.
روز بعد ما را به طرف رفسنجان حركت دادند و ژاندارمرى رفسنجان، توى سالن اول پاسگاه (كلياس) و سپس در پشت پاسگاه مدتى با زندانيان پرسش و پاسخ ميكردند و سپس داخل سالن آوردند و شب 34 ـ 33 نفر ما را با طناب به هم بستند تا صبح و سپس مارا به طرف كرمان حركت دادند. در جايى كه نميدانم آنجا كجا بود پرسشهاى زيادى از ما كردند و سپس دو مرتبه شب هنگام ما را به زندان شهربانى بردند و در مدت يك هفته در زندان بوديم. چندين بار ما را النگو كردند به محل ديگر براى بازجويى ميبردند. ما هيچگونه اعتراضى نكرديم بعد از يك هفته چند نفر از افراد از قبيل محمد عين الله و حاج على آخوندى و حسين آخوندى را در آنجا ديديم و سپس گفتند كه شما آزاد هستيد. اين سه نفر خواستند ما را ببرند به محل سكونت خود. در هنگام آزادى يك افسرى آمد جلوى من و برادرم را گرفت و گفت: شما دو نفر نبايد برويد. مدتى ما را نگه داشت و سپس گفت: شوخى كردم شما هم آزاد هستيد و با اتوبوسى كه به وسيلهى افراد ذكر شونده آورده بودند به خانه آمديم. «والسلام.»
روايت دهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج على درويشى بياضي، فرزند مرحوم اسدالله، شمارهى شناسنامه 214، محل تولد 1037، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
سال 1357، من پدر پيرى داشتم كه او مريض بود و اكبر رحيمى قرار بود كه بيايد او را به دكتر ببريم ولى او نيامد. صبح آمد و گفت: پدرت را بردى دكتر؟ گفتم: نه. گفت: ميخواهى او را دكتر ببريد؟ گفتم: بله و آن روز گوشت خريده بودم و گفتم من گوشتها را ميگذارم و ميرويم. چون پدرم ساكن بهشت آباد بود رفتيم او را برداشتيم و رفتيم دكتر. آن وقتى كه ما رفتيم هيچگونه خبرى و جريانى نبود و هيچ اتفاقى نيفتاده بود. نزديكيهاى بياضى كه رسيديم ديديم كه چند ماشين كه تعدادى مردم را سوار كرده و حاج اكبر ايستاد و گفت: چه خبر است؟ كجا ميرويد؟ گفتند كه كرباسى را دستگير كردهاند ميرويم ببينيم چه طور شده است. گفت: شما برويد من دايى را بياضى پياده ميكنم و برميگردم و مرا پياده كرد ورفت. من يك سيگار روشن كردم كه هنوز سيگار تمام نشده بود ديدم كه حاج حسن احمدى آمد و دست و پاى او ميلرزد. گفتم: چطور شده؟ چه خبر است؟ رنگ شما فرق كرده. گفت: هنوز به حجت آباد نرسيده بوديم كه مردم گفتند: حسينى را كشتهاند و حكومت نظامى شده و هركس را ميبينند ميگيرند و ما فرار كرديم و آمديم بياضي.
من كه فكر ميكردم و با خود ميگفتم كه من توى اين جريان نبودهام و كسى كارى به من ندارد و رفتم پدرم را بردم دكتر، دكتر اصفهانى بود و مقدارى دارو به پدرم داد ولى او بهتر نشد و باز او را به دكتر بردم و در هنگام بازگشت ديدم تعدادى سرباز تفنگهاى خود را روى دست گرفته و دور بر خانه حاج اكبر رحيمى و روى ديوار خانه و پشت بام پر از سرباز است. من هم دست پيرمرد را گرفته بودم، داشتم ميآمدم. زمانى كه سربازان را ديدم و دست پيرمرد را گرفتم و نشستم، سربازى گفت: چرا اينجا نشسته اي؟ گفتم: من پيرمرد را دكتر برده ام. تفنگ را روى سر ما گرفت و گفت: بلند شو از اينجا و ما حركت كرديم و رفتيم در خانهى حاج حسن احمدى و آمدند آنجا دو مرتبه ما را بلند كردند و گفتند بلند شويد من گفتم: بابا ما غريب هستيم و كسى را نداريم اينجا و بعد رفتيم توى خانهى حاج حسن احمدي. زن حاج حسن گفت: شما از حجت آباد هستيد، ميآيند ميبينند براى ما بد ميشود. مثل اينكه از آنجا ما را بيرون كردند و رفتيم خانهى پيرزاده. با پدرم يك شبانه روز آنجا بوديم و آن روز 12 زن را برده بودند پاسگاه ژاندارمرى و در شب زن من آمده بود بياض دنبال ما. او هم نيمه شب آمده بود بياض و جايى را هم ياد نداشت.
اكبر حسين به غلامرضا غلامعلى گفته بود كه از خرمن كوب ميآمدم ديدم كه يك زن پياده ميرود و اكبر تعريف ميكرد و ميگفت: فكر كردم كه چيزى به نظرم ميآيد و يا خيالاتى شدهام و باز هم گفتم: اميد خدا، ميروم ببينم كى است و كجا ميرود و گفتم: بنده خدا! چه كسى هستى ؟ به كجا ميروي؟ گفت: من زن اكبر كربلايى اسدالله هستم. دختر كربلايى عباس هستم. گفتم كجا ميخواهى بروي؟ گفت: ميخواهم بروم خانهى عمويم بلد نيستم. (چون در گذشته به علت مسافت زياد و كمى رفت و آمد اقوام و نبود وسيله مردم اقوام دور را شايد يك سالى و يا بيشتر خانهى هم نميرفتند). گفتم: اگر نيمه شبى آنجا برويد شما را راه نميدهند و در را باز نميكنند. پس بيا برويم خانهى ما و صبح برويد دنبال حاج اكبر. او ميگويد وقتى كه رسيديم خانه ديدم انگشتهاى خود را به زمين ميكشد و ميگويد الان ميآيند ما را ميگيرند و ما را ميكشند و گفتهاند خانههاى شما را بمباران ميكنيم. شوهرها وبچههاى شما را ميكشيم. محمد عينالله (رفيعي) گفته پول از اينها بگيريد تا شوهرهايشان را نشان دهند و يا اينكه آنها را بكشيد و حالا من آمدهام دنبال اكبر نميدانم كجا هستم و من به او گفتم كه اكبر توى خانهى حاج اكبر رحيمى است.
صبح آمد به خانهى حاج اكبر رحيمى ديدم كه دستهاى خود را به زمين ميكشد و فرياد ميزند كه الان ميآيند شما را ميكشند. تو را، محمد، على همه را ميكشند و خلاصه پس از اين جريان شبانه برگشتيم حجت آباد.
سربازان كه در پشت بامها و ديوار خانهها ايستاده بودند ناگهان پيرمرد، حاج عباس درويشى كه در خانه مريض بود و روى حيات خوابيده بود را ميبينند و وارد خانه ميشوند و ميگويند: پيرمرد چطورت است و او كه مريض بود و بيشتر خود را به مريضى زده بود. گفته بودند تير خوردهاى جواب داده بود كه نه من هيچ طورم نيست و دست از او كشيده و وارد خانه ميشوند و به مرحوم زهرا درويشى همسرم گفته بودند كه اين آقا تير خورده او جواب داده بود نه مريض است. گفته بودند كه شما را ميبريم پاسگاه او گفته بود نه ما پاسگاه نميآييم. در همان هنگام كه سؤال و پرسش ميكردند، على و احمد فلاحى كه داخل خانه بودند موفق به فرار ميشوند. محمد كه بچه بود و كاظم را هم گرفته بودند و مرحوم زهرا درويشى گفته بود من نميگذارم بچههايم را به پاسگاه ببريد. آنها با قنداق اسلحه محكم به سر مرحوم زده بودند و همگى را سوار ماشين كرده و برده بودند پاسگاه. شب تا نزديكيهاى صبح آنها را بازجويى ميكردند و خيلى آنها را ترسانده بودند و شب گفته بودند نان بخوريد. آنها گفته بودند كه ما نان اين دولت را نميخواهيم و آنها را از پاسگاه آزاد كرده بودند و او آمده بود بياضى و يك سال روزگار او فرياد ميزد كه ما را ميكشند بمباران ميكنند و... مدت يك سال و شايد بيشتر او را دكتر بردم و دارو و دوا تهيه ميكردم تا يك ماه بهتر بود و دو مرتبه شروع به چرند و پرند گفتن ميكرد و او را به رفسنجان بردم پيش آقاى خراسانى و به او گفتم: يك نامه بدهيد و يك مهرى روى آن بزنيد كه هيچ كس كارى به شما ندارد تا اينكه همسرم خيالش راحت شود و ترس او كمتر شود و آقاى خراسانى به او گفت: انقلاب شده و هيچ كس جرأت آمدن به خانهى شما را ندارد و هركس بيايد ما قلمهاى او را خرد ميكنيم و خيالت راحت باشد و هيچ كس كارى به شما ندارد. پس از اينكه به خانه آمديم و دو مرتبه ميگفت نه اينها الكى نوشتهاند و اينها آخر ميآيند (سربازان) ما را ميكشند و گفتهاند ميآييم و شما را ميكشيم و خانههايتان را بمباران ميكنيم و يك سال كارش همين بود و ما او را دومرتبه ميبرديم دكتر و بيست روز كه ميشد باز همين كارش بود و شب كه ميشد بايد تا صبح كنارش بنشينيم و يك شب بلند شد، ميخواستم ببينم كه چه كار ميكند. ديدم رفت بيرون از خانه و پشت سر او آمدم ديدم لباسهايشتر است و در حال آمدن است. گفتم كه چرا لباستتر است. گفت: ميخواستم آفتابه را آب كنم، افتادم توى جوى آب و بعداً كه حالش بهتر شد ميگفت: رفته بودم خودم را بياندازم توى جوى و خودم را بكشم. من گفتم جوى حجت آباد آبى به آن صورت ندارد كه خود را خفه كنى و او را نصيحت كردم و گفتم از اين كارها نكن. ديوانه كه نيستى و خلاصه شب ديگر ديدم كه بلند شد و دور اطاق ميچرخد. گفتم: ميخواهى چه كار كني؟ گفت: ميخواهم كارد بردارم و خودم را بكشم. خيلى او را نصيحت كردم و يك شب ديگر او را به خانهى پدرش بردم و به او گفتم: ببينيد چه كار دارد ميكند و چند شب هم شما بياييد كنارش. خيلى اذيت ميكند و نيمه شب بود كه مرحوم كربلايى عباس، پيرمرد، قهر كرده بود و كت خود را برداشته بود و گفته بود كه چرا اين حرفها را ميزني، چرا اين كار را ميكني؟ خلاصه اين جريان ادامه داشت و همين عوامل سبب مرگ او شد.
على سرباز بود در ماه رمضان و آن شب پشت بام بوديم. آمديم پايين نان خورديم و من وضو گرفتم و رفتم توى اطاق و على هم داخل سالن بود و او (همسرم) ظرفها را برداشت و رفت بيرون از خانه لب جوى آب و من نماز خواندم و همانجا كج شدم (خوابيدم) و دخترم زن حاج احمد فلاحى آمد و گفت: مادر كجاست و گفتم: همين جاست. رفته لب جوي. يك مرتبه آمد توى سالن و فرياد كشيد: مادر خودش را ور كشيده و قبلاً يك ريسمان از سقف اطاق آويزان كرده بوديم جهت بستن قرمه به آن و او همين ريسمان را انداخته به گردن خود. ديديم كه خود را آويزان كرده و با عجله او را بغل زده و آوردم بالا. دخترم ريسمان را از گردنش بيرون آورد و ديدم كه خلاص كرده و همان موقع عباس كربلايى محمد عسكرى گفت كه روى سنگ قبر او بنويسيد كه شهيد است و جزو شهدا است.
آيا او قبلاً هيچ گونه مريضى و سابقهى مريضى نداشت؟
خير هيچگونه مريضى و سابقهى مريضى نداشت.
آيا شما آن موقع از كسى شكايتى به عمل آوردى يا نه؟
بله، شكايت كردم و در آن زمان رفسنجان بازجويى دادم و نميدانم كه قاضى چه كسى بود (دادستان كرمان و شيخ محمد)، 12 سال زندان به محمد رفيعى بريدند و نود ضربه شلاق به او زدند. بعد از آن او را بازداشت كردند و مدتى هم آشپز زندان بود و بعدها گفتند كه او را بخشيدهاند و همان موقع گفتند كه مرحوم زهرا درويش جزو شهدا است و محمد رفيعى هم به نود ضربه شلاق و 12 سال زندان محكوم شده است. «والسلام.»
روايت يازدهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج حسين باقرى محمود آباد، فرزند مرحوم اصغر، شمارهى شناسنامه 2، متولد 1318، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
خاطرات اينجانب از واقعهى پاسگاه احمد آباد در سال 1357 در حجت آباد از اين قرار است كه هفت مأمور آمدند، ميخواستند آخوندها را دستگير كنند ولى آخوندها نبودند و بچه طلبهها را گرفتند و آنها را سوار بر ماشين كردند مردم آمدند آنها را كشيدند پايين و نگذاشتند كه آنها را به پاسگاه ببرند و زد و خورد صورت گرفت و مردم با چوب و سنگ ميزدند و آنها تير ميزدند.
سربازان فرار كردند و رفتند و من توى خانه نشسته بودم و آمدند ما را گرفتند و بردند توى پاسگاه آنجا ما را خيلى اذيت كردند و بعداً ما را بردند رفسنجان و از آنجا 33 ـ 32 نفر بوديم. آنها آمدند ما را به هم بستند تا صبح و صبح هم ما را بردند كرمان و از آنجا به زندان و در آنجا از ما بازپرسى كردند و يك خورده اذيت كردند و دو نفرهم بيهوش شدند و چهار ماه زندان بوديم و هنگام وارد شدن به زندان هر كدام يك مشت و لگد بر ما ميزدند و ميبردند و خيلى بعضى از زندانيان را اذيت ميكردند و ميخواستند هر طورى كه شده از آنها اقرار بگيرند ولى نميتوانستند و بعد از بازجويى ما به مدت حدوداً چهار ماه زندانى شديم و سپس آزاد شديم. «والسلام.»
روايت دوازدهم
بسمه تعالي، اينجانب خانم فاطمه محى الديني، همسر آقاى حاج حسين باقري، فرزند مرحوم عبدالعلي، شمارهى شناسنامه 18، متولد 1318، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
خاطرات اينجانب از ماجراى كشته شدن حسينى معاون پاسگاه احمدآباد اين است كه ما رفتيم بيرون ديدم كه چند تا از اين بچه طلبهها كه توى خانهى حسن نورى بودند و آمدند بيرون، اين طفلهاى بيگناه رفته بودند صحرا آمدند و اينها را گرفتند و با تفنگ زدند توى شانهى ايشان و آنها را سوار بر ماشين كردند. مردم از اطراف آمدند و گفتند ما نميگذاريم آنها را ببريد و با سنگ و كلوخ و چوب زدند به ماشين و سربازان شروع به تير اندازى كردند و چهار و پنج سرباز با فاصلهى 3ـ2 مترى از همديگر شروع به تيراندازى به طرف قبله كردند كه مردم از آن طرف ميآيند، نتوانند بيايند. ساعتى بعد آمدند و شروع به دستگيرى مردم كردند و بچهى من از ترس داخل خم پنهان شده بود و يك بچهى دوساله داشتم كه بغل آن بچهام بود و گفتم بچه را بگير و ببر خانه و فكر ميكردم كه اگر مرا كشتند بچهام را نكشند. شانزده نفر زن و دختر بوديم كه سربازها گفتند: برويد بالاى ماشين اگر نرويد خودم شما را مياندازم بالا.
ما رفتيم به حال ترس بالاى ماشين و ما را بردند در ميدان ضبط پستهى امين و ما را پياده كردند و سربازان رفته بودند بالا پشت بام دستگاه پسته با دوربين نگاه ميكردند و هركس را ميديدند دستگير ميكردند و ميگفتند بزنيد بكشيد اينها را. ما خيلى ميترسيديم و ميلرزيديم و ميگفتند: ببينيد حسينى را چطور سنگباران كردهاند و حسينى سيد اولاد پيغمبر را كشتهاند. ميگفتند: ما شما را ميكشيم چرا اينكار را كرديد؟
نزديك غروب ما را سوار بر ماشينها كردند و بردند پاسگاه احمد آباد و شب تا صبح ميترسيديم و ميلرزيديم. ما كه هيچ وقت اينطور چيزهايى را نديده بوديم، دو شبانه روز ما را نگه داشتند و در اين مدت ميگفتند كرباسى را ميشناسيد و اينقدر فحش به كرباسى و همسر او ميدادند و ما خيلى خجالت ميكشيديم از اينكه اين حرفهاى زشت را ميزدند ما از خجالت داشتيم ميمرديم ولى ميگفتند بگوييد او كجاست تا او را دستگير كنيم. او چرا به اين ده آمده؟ ما جواب ميداديم او را نميشناسيم ما را بكشيد و از كشتن كه بالاتر نيست ما او را نميشناسيم و نميدانيم و مردها را دستگير كرده بودند و خيلى آنها را اذيت ميكردند. خلاصه ما در اين دوران خيلى سختيها كشيديم و با عدهى زيادى بچه و شوهر زندانى كه خيلى نگران او بوديم چون او مريض بود و با سختى اين دوران گذشت.
مردها را به رفسنجان بردند و ما را همين جا نگهداشتند و گفتند صبركنيد ما آنها را ميبريم رفسنجان و بعد شما را ميبريم به خانههايتان. گفتم بگذاريد ما خودمان ميرويم و اجازه گرفتيم و با پاى پياده زديم به راه و به طرف خانه آمديم. قسمتى از راه را آمده بوديم. اينقدر خوشحال بوديم كه ما را آزاد كردهاند و با پاى برهنه و يكى يك كفش داشت و ديگرى نداشت و در بين راه كفشهايمان را به يكديگر ميداديم.
محمد رفيعى هنگامى كه از خيابان ميگذشت ما را ديد و ايستاد گفت: كجا ميرويد؟ گفتيم خدا خيرت بدهد ما را تا حجت آباد ببر. بچه هايمان را دو سه روز نديدهايم و نميدانيم كجا هستند و اينقدر ترسيديم و لرزيديم و او ما را سوار كرد و رسيديم به بهشت آباد و گفت: شما شبى همين بهشت آباد خانهى حاج على كاظميان بمانيد و فردا برويد چون هيچ كس در خانههايتان نيست و اگر برويد ميترسيد و معلوم نيست بچههايتان كجا رفتند و گاو و گوسفندان و مرغهاى شما معلوم نيست كه به كجا رفتهاند و شب را آنجا مانديم و نميدانيد چطور شب را به صبح رسانديم و اذان صبح كه هنوز هوا تاريك بود حركت كرديم كه هيچ كس خانه نيست و اينطرف و آنطرف گشتيم خانهى اقوام بچهها را پيدا كرديم. «والسلام.»
روايت سيزدهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج حسين طالبى نژاد، فرزند مرحوم عباس، شمارهى شناسنامه 2، متولد سال 1321، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
شبى كه شريف آباد جهت جشنهاى نيمهى شعبان در جلسه شركت كرده بوديم، نيروهاى دولتى ريختند مرحوم حاج كرباسى و آقاى عبدوس را دستگير كنند. مردم آنها را فرار دادند. نيمههاى شب بود كه خواب نكرده بوديم، پيرمردى به نام مرحوم محمد كربلايى حسن (حسني) يك مرتبه روى حياط خانه شروع به اذان گفتن كرد، گفتيم: دايى اذان نگو، الان نيمهى شب است و او گفت: الان مردم دارند آمد و رفت ميكنند مگر صبح نشده. گفتيم: نه امشب جريانى شده، مردم بيدار هستند.
صبح قصابى كرده و گوشت بردم محمد آباد ساقى ديدم كه نيروهاى دولتى دارند ميآيند و گوشتها را پرداختم به طورى كه نفهميدم به چه كسى گوشت دادم كه در ازاى آن پولى بگيرم. فقط حواسم به نيروهاى پاسگاه بود. فورى برگشتم وقتى آمدم حجت آباد درگيرى شروع شده بود و من هم به مردم پيوستم و نيروهاى ژاندارمرى فرار كردند و تا عصر در خانهي مرحوم محمد كارتى بوديم كه محمد رفيعى گفتند: فرار كنيد كه شما را دستگير ميكنند. در خانهى پدر خانم شاهم آباد (اماميه) بوديم. تا اينكه روز بعد ما را دستگير كردند و با كتك ما را سوار ماشين كردند و بردند پاسگاه احمد آباد. در پاسگاه هر كس كه ميآمد، خيلى ما را كتك ميزدند. ناگفته نماند ما را با همان طناب ترك موتور از اماميه به صورت قپانى بسته بودند و در آنجا كه باز كردند اصلاً دستهاى من حس نداشت و كتك زيادى باز هم به ما زدند و اين جمله يادم نميرود و شب ما را بازجويى كردند و عدهاى شخصى بودند ما به خيال خود اينها آمدهاند جهت يارى ما، ولى متأسفانه آنها همه ساواكى بودند.
دو روز ما را اذيت و آزار كردند و پاهاى ما را به يكديگر ميبستند و شبها ما را به پاسگاه ژاندارمرى رفسنجان بردند و من و محمد غلامرضازاده را تا صبح به هم بستند و با طناب پاهاى ما دو تا را بستند و بعد از ظهر ما را به كرمان بردند و در آنجا يك نفر از مأموران كه اهل تسنن بود همه را به رديف به شدت ميزد به طورى كه ميگفتيم هيچ كدام زنده نميمانيم و حتى به پيرمردها مثل مرحوم استاد محمد كارتى و مرحوم استاد حسن ابراهيمى هم رحم نميكردند و آنها را نيز محكم ميزدند. يك مرتبه محمد رضا منگلى بيهوش شد. به طورى كه همه ميگفتند او مرد. حتى مأمور هم به خيالش مرده است. مأمور ديگر دست از زدن كشيد، داخل زندان هم ميترسيديم در حالى كه يك زندانى در اطاق بود مرا صدا زد. چند نفر جواب دادند و بلند شدند دست گذاشتند روى شانهى من، گفت: فقط تو بيا، زمانى كه داخل اطاق او شدم، ميوه و چاى تعارف كرد و ما گفتيم ديگر اينجا ما را كتك نميزنند و يك مأمور درب اطاق ايستاده بود و او گفت: اينها غلط ميكنند كه ديگر شما را بزنند. آن فرد زندانى به نام اكبر، بزرگتر زندانيان بود روز بعد مرا خواستند و گفتند كه لباسهاى تو در آن روز قتل حسينى خونى بوده، تو قاتل هستي! من گفتم قصاب هستم ولى من اصلاً در اين جريان نبودم و خيلى مرا تهديد كردند ولى اقرارى از من نگرفتند.
در دوران زندان كه گاهى به زندانيان سياسى سر ميزدم و از پنجره با آنها حرف ميزدم كه چه كار كرده ايد و هر بار كه مرا ميديدند چند مشتى به من ميزدند و ميگفتند ديگر حق ندارى به طرف آنها بروى و هر روز در زندان به سر وقت من ميآمدند و ميگفتند تو اعدامى هستى و خيلى شكنجهى روحى ميدادند و به مدت پنج ماه زندانى بودم و به همت مردم آزاد شديم. «والسلام.»
روايت چهاردهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج اكبر حاج كاظمي، فرزند مرحوم حسن، ساكن گيتى آباد كشكوئيه، شغل كشاورز.
اين خاطراتى كه در مدنظر است الان 26 سال است از بابت خدا بيامرز مرحوم حاج كرباسى كه در اين منطقه خيلى زحمت كشيدند و خيلى مردم را به راه راست هدايت كرد و خيلى رفيق حاج آقا بودند. آخرى كار به جايى رسيده بود بعد از تمام جلسههاى جشن ايشان پنهان ميشدند و خلاصه روزى كار به جايى رسيد كه فردى اطلاع داده بود به پاسگاه احمد آباد و آنها هم با چند سرباز مسلح آمدند كه اينها را بگيرند و طلبهها را توى ماشين سوار كرده و اينجانب حاج اكبر كاظمى آن روز با پسرم بودم و ديدم كه حاج غلامرضا غلامرضازاده در بلندگو اعلام كرد كه آخوندها را گرفتهاند برسيد و زمانى كه ما رسيديم حجت آباد و ما هم دنبال چوب و بيل و يك چيزى ميگشتيم و يك نفر به نام غلامرضا باباخانى كه شوفر ماشين بنز بود در حال پنچرگيرى بود و ما رسيديم به او ديدم كه يك ميل آهنى آنجا هست آن را برداشتم و رفتم به طرف آنها و يك افسرى آمد جلوى من و گفت: كجا ميروي؟
گفتم: به آنجا، گفت: براى چه كار ميروي؟ گفتم: ببينم چه خبر است. او گفت: برگرد برو، اين ميله را به دست گرفتهاى چه كار؟ من گفتم: تو تفنگ به دستت گرفتهاى چه كار؟ گفت: اسلحهى من است. و اسلحه را كشيد به طرف من و من سر نخوردم و ترسى نداشتم و تفنگ را جمع كرد و دو مرتبه كشيد وگفت: برگرد حيفه، گفتم: نه حيفى در بر من نيست. دو مرتبه برگشت. قنداق تفنگ را گذاشت روى زانويش و تفنگ را مسلح كرد و تفنگ را كشيد به طرف من و حالا ما دو به دو داريم صحبت ميكنيم. عدهاى كه كنار غلامرضا شوفر كه داشت پنچرگيرى ميكرد آنها ما را ديدند و يك مرتبه صداى الله اكبر آنها بلند و ديدم كه رنگ از رويش پريد. گفت: بابا ولشان ميكنيم نكنيد اين كار را. من گفتم: يا بايد آنها را آزاد كنيد و يا همهى ما را ببريد و او گفت: بيا برويم آزادشان ميكنيم. توى خيابان خيلى مردم نبودند. يكمرتبه ديدم كه زن و مرد از خانهها ريختند بيرون او هم چند بار تفنگ بر من كشيده بود خود را رساندم جلوتر ديدم كه زنها جلوى ماشين هستند. و ما به زنها گفتيم بريزيد جلوى ماشين و طلبهها را پياده كنيد و يك نفر هم قطار فشنگ بسته بود و مسلح يك قنداق تفنگ زد توى سينهى مرحوم زهرا درويشى همسر حاج اكبر درويشى و اين بنده خدا از همان درد مرد. وقتى كه اينطور شد بزن بزن شروع شد. من هرطورى كه بود خودم را رساندم به ماشين و سربازى توى ماشين بود من او را نهيب كردم و فرار كرد و زمانى كه از ديوار فرار كرد، كلاهش افتاد و فرصت برداشتن كلاهش را هم نداشت و فرار كرد. من از اين طرف درب ماشين را باز كردم و از آن طرف مرحوم حاج محمد جعفر كريمى در را باز كرد و آخوندها گفتند: ما كجا برويم، گفتم: از اين راه توى باغها فرار كنيد و آنها رفتند و درگيرى شروع شد و مرحوم حاج غلامرضا زينلى آمد سربازى تفنگ بر او كشيد واو هم با چوب به تفنگ او زد و سرباز هم كه سر نيزه به اسلحهى او بود زد به سر او و به زمين افتاد و از آن موقع درگيرى شدت گرفت. چوب و كلوخ به ماشين ميزدند و من هم از فرصت استفاده و آن سربازى كه چندين مرتبه تفنگ به من كشيده بود اينجا ميخواست با ماشين فرار كند، گفتم انصاف نيست كه او با اين كارها نخورد برود. همين ميلهاى كه در دست داشتم زدم روى او همينجا بغل ماشين شل شد و كم كم خودش را گرفت و نشست توى ماشين و همانطور توى ماشين بود و از قبل تفنگ را مسلح كرده
بود. سر تفنگ را از ماشين بيرون كرد و يك خشاب فشنگ كه روى اسلحه بود زد به ديوار قلعه و توى مردم نزد و سربازانى كه چهار طرف ماشين را بسته بودند، اينها هر كدام شروع به تيراندازى كردند و توى باغها فرار كردند و رفتند و يك نفر از آنها ميخواست با ماشين فرار كند. مردم اينقدر چوب و سنگ و كلوخ به ماشين ميزدند كه ماشين از دست او كنده شد. ماشين رفت روى ديوار به طورى كه ميخواست چپ كند و دو مرتبه برگشت به عقب و ميخواست به طرف بالاى ده برود، ديد كه نميتواند و آمد رفت توى باغها و سربازانش توى باغها بودند تا با سربازانش فرار را بر قرار ترجيح دهند. آقاى حسينى هم فرار كرده بود بالاى ده و به فردى گفته بود چه كار كنم؟ كجا بروم؟ به او گفته بودند بيا برو در ميدان پسته و در غير اينصورت تو را ميكشند و زمانى كه او وارد ميدان ميشود و مردم به دنبال او وارد ميدان شده و با استفاده از ماشين آجرى كه در ميدان بود به او حمله ميكنند و اينقدر آجر به او زدند تا اينكه او خلاص كرد. زمانى كه فهميديم كه زنگ زدهاند رفسنجان نيرو ميآيد همه فرار كردند و من هم با موتورى كه داشتم به بيابان فرار كردم و حدود 6 ـ 5 روز آنجا ماندم و بعد از آن آمدم گاو و گوسفندها آن قدر صدا ميدادند (از گرسنگى و تشنگي) و زمانى كه آمدم خانه عدهاى از مردم را دستگير كرده و به زندان بردهاند.
و من خدا را شكر ميكنم و خدا بيامرزد مرحوم حاج كرباسى را كه ما را راهنمايى كرد در اين انقلاب و اين برنامه ما را به راه راست هدايت كرده بود. بعد از آنكه كم كم انقلاب شد و اين حكايتى كه داريم، خدا بيامرزد كرباسى ميگفت: در زمان شاه او ميخواسته اصلاحات ارضى كند و به امام (ره) گفته بود شما چه ميگوييد؟ آقا گفته بود تو نميتوانى و او گفته بود چطور نميتوانم؟ اگر تو بودى چه كار ميكردي؟ گفته بود اگر من جاى تو بودم آن لولههاى نفتى كه آدم دراز قد ميتواند در لولههاى آن حركت كند به طرف امريكا ميرود آنها را ميبستم و با پول همان نفت موتور آلات ميگرفتم و در اختيار مردم ميگذاشتم و اربابى كه دو يا سه ده داشت و او نميتوانست كه كشت كند او به رعيت ده را واگذار ميكرد و كشت و كار كن و نصف از تو نصف از من، اين جواب آقا در برابر شاه در رابطه با اصلاحات ارضى بود. تا اينكه انقلاب شد و جنگ شروع شد. امام فرمودند براى نمايندگان مردم در مجلس و دولت شما در برابر خدا مسئول هستيد و هر كس در دنياى خدا وظيفهى خود را شناخت او پيروز است. «والسلام عليكم و رحمتالله و بركاته.»
روايت پانزدهم
بسمه تعالي، اينجانب حاج محمد محمودي، فرزند مرحوم حسين، شمارهى شناسنامه 1، متولد سال 1316، ساكن گيتى آباد كشكوئيه، شغل كشاورز.
ما يك خيابان داشتيم مرحوم حاج ميرزا مهدى محى الدينى جلوى آن را سد كرده بود. ما رفتيم خانهى انصاف پيش آقاى عسگر آقا حسين (رفيعي) و محمدرضا سليمى را آورديم كه اين خيابان را با تراكتور صاف كند. تقريباً ساعت 9 صبح بود كه سر و صدايى بلند شد و ما تراكتور را رها كرديم و رفتيم، ديدم كه بله طلبهها را دستگير كردهاند و حسينى هم آمده سر چهار راه ايستاده و به مرحوم محمد زينليان گفت كجا بروم، او گفت هيچ جايى نميتوانى بروي. خلاصه گفت بيا برو توى دستگاه پسته. او هم رفت. بچه طلبهها را بردند تا جاى خانهى حسين نوري. در همين موقع حاج حسين امينى مرحوم حاج محمد كريمى و حاج اكبر حاج كاظمى آمدند و چهار نفرى رفتيم در ماشين را باز كرديم و بچه طلاب آمدند پايين و فرار كردند. يك تير هوايى زدند مرحوم حاج غلامرضا زينلى افتاد به زمين و سربازان شروع به تيرهوايى زدن كردند و آنها خواستند كه با بيسيم به رفسنجان يا كرمان اطلاع دهند. عليرضا منگلى بيسيم را قطع كرد و سربازان پا به فرار گذاشتند.
حادثهى قتل حسيني
من اصلاً داخل ميدان پسته نرفتم ببينم كه كجا مرده و چطور شده و كجا او را بردهاند. نوبت اسلحهها رسيد. ديدم كه محمد على غلامرضايى كلت حسينى را برداشته و ميخواست بيندازد توى چاه و يا جاى ديگر. من به او گفتم: محمد على تو كه ميخواهى كلت را بيندازى توى چاه دولت اين اسلحه را ميخواهد. من سربازى خدمت كردهام. دولت اسلحه ميخواهد من گرفتم از او و رفتم كنار حسين نورى و حاج على آخوندى گفتم: من اين كلت را از فلانى گرفتهام و نميبايست ميگفتم ولى گفتم: حالا اين كلت را چه كار كنم؟ آنها گفتند: هركارش ميخواهى بكن. من رفتم توى صحراى رضا آباد. كلت را كردم داخل نايلون. آن را گذاشتم داخل گودال و مقدارى خار روى آن ريختم و مقدارى خاك روى آن گذاشتم كه مشخص نشود و مرحوم پدرم و برادرم على رفته بودند بياضي. وقتى آمدند به پدرم گفتم: پدر اگر يك موقع اتفاقى افتاد من كلتى را گرفتهام و فلان جا آن را پنهان كردهام. اگر اتفاقى افتاد شما با خبر باشيد و ما رفتيم توى باغ با مرحوم برادر زنم آقاى ابوالقاسم خواجه منصورى كه اهل يزد بود خود را پنهان كرديم و رضا كه بچه بود ميآمد برابر خيابان و ميگفت: سربازان دارند ميآيند. من گفتم: هيچى نگو و بيا پناه. تا نزديك غروب آن دو نفر را فرستادم بيايند خانه و من از دنبال كه مقدارى علف چيده بودم و برداشتم به طرف خانه آمدم و نزديك به خانه يك مرتبه ديدم كه سربازان از كوچه آمدند بيرون. من را گرفتند و نوبت به مرحوم ابوالقاسم رسيد هر دو را انداختند توى ماشين. ابوالقاسم بنده خدا هم مريض بود و هم آمده بود مهمانى آن قدر مادرم گريه كرد و التماس كرديم تا اينكه او را رها كردند. مرا بردند چهار راه حجت آباد ديدم كه حاج غلامرضا غلامرضا زاده، مرحوم حسين قربانى اهل بياضى را هم دستگير كردهاند.
شب ما را بردند پاسگاه. 16 نفر از بچههاى ديگر و زنها را گرفته و آقاى سيد عبدالحسين حسينى اهل كشكوئيه را دستگير كرده بودند. شب ميخواستم بروم دست به آب، يك سرباز همراه من فرستادند. وقتى كه داشتم ميرفتم ديدم كه چند كشيده زدند به گوش سيد عبدالحسين. خون از بينى او ميآمد و آقاى شيرازى هم با او بود. خلاصه تا صبح ما را كتك زدند. ديدم محمد غلامرضازاده و حاج غلامرضا غلامرضازاده، اين موجود را خيلى اذيت ميكردند و آنچه در رابطه با شكنجه و كتك و اذيت بگويم كم است.
سرهنگى بود كه زبانش ميگرفت، ساعت 8 صبح بود آمد و گفت: بگوييد ببينم آخوندها به شما چه كار كردهاند و دولت به شما چه كار كرده است؟ من گفتم: دولت هيچ كارى به ما نكرده اگر آخوندها كارى كرده باشند و پولى هم از ما گرفته باشند يك ماشين خاكى هم توى چاله ريختهاند كه شب، موتور ماشين يا دوچرخهاى توى چاله نيفتد و حدوداً 5 دقيقه بعد محمد على مهديزاده را شروع به زدن كردند و گفتند كه تو گفتهاى دولت هيچ كارى به ما نكرده و او هر چه قسم و آيه كه شما اشتباهى گرفته ايد من اينطورى نگفتهام. خلاصه او را محكم زدند و سپس او را آزاد كردند.
مرا بردند داخل يك اطاق و دو درجه دار هم بودند و آن قدر سر مرا به ديوار زدند كه سرم باد كرده بود و حرفهايى به من زدند كه روز قيامت مشخص ميشود كه چه به من گفتهاند. همان آجرها جواب ميدهند و فحشهايى بد ميدادند كه خجالتم ميشود آنها را بگويم. روز قيامت همان آجرهاى پاسگاه جواب ميدهند.
روز بعد ما را بردند شهربانى رفسنجان و در آنجا يك دست و يك پاى ما را بستند به يكديگر (دو نفر، دو نفر به هم ميبستند). ساعت 12 ظهر بود، يك ماشين از طرف كرمان آمد و روى هر صندلى يك سرباز نشسته بود. وقتى ما را سوار بر ماشين كردند و سربازان را نشاندند جلوى شيشهها كه مشخص نشود و اگر كسى نگاه ميكند فكر كنند كه اين ماشين سربازان را سوار كرده تا اينكه ما را از خيابان رفسنجان رد كردند (به طور پنهاني) و بردند شهربانى كرمان. ظهر آنها مقدارياش و ماش به ما دادند و از آنجا ما را بردند توى زندان شهاب و آنجا كه پياده ميشديم چند كشيده و چند لگد بر ما ميزدند به طورى كه آقاى حسين منگلى و محمد باقرى بيهوش شدند. تيرماه بود و هوا خيلى گرم بود و تشنه بوديم. وقتى كه اينها بيهوش شدند، ديگر ما را نزدند. سر ما را ماشين كردند و تا سه روز هيچ كس هيچ سؤال و پرسشى از ما نكرد. در روز سوم با چند نفر از همراهان، با هم حرف ميزديم و قدم ميزديم. آمدند و گفتند: شما سياسى حرف ميزنيد. چند كشيده زد توى گوش من كه هنوز گوشم كر است و چيزى نميشنوم. توى دلم گفتم اينجا كه علاجى ندارم خدا روز قيامت از تو انتقام بگيرد. اينجا كه دست من از چاره كوتاست. در زندان بيكار بودم. تا اينكه اجازهى ملاقاتى دادند و همسرم آمد ملاقاتى و گفت: چه كار كنم. حاج ميرزا مهدى حقوق به ما نداده. من چطور اين بچهها را نان بدهم. من گفتم: بنده خدا تو كه مادرت يزد است، بگو برود خدمت شهيد آيتالله صدوقى او يك گرهاى از كار ما باز ميكند. مادرش رفته بود خدمت آيتالله صدوقى جريان را تعريف كرده و چون در آن زمان 8 بچه داشتم و كوچكترين آن 4 ماهه بود. هفتهى بعد كه همسرم آمد ملاقاتى گفت: بله شهيد آيتالله صدوقي، فندق و برنج و شيرخشك و همهى وسايل داده آوردهاند.
باز هفتهى ديگر همسرم گفت: گندم تمام شده، نان نداريم. من گفتم: ما كه سى روزه ارباب بوديم (قراري) برو پيش ميرزا مهدي، حقوق بگير و هفتهى بعد كه آمد او گفت: او گفته آنها رفتهاند زدهاند مردكه را كشتهاند. حالا حقوق هم ميخواهند. ميخواستند نروند مردكه را بكشند. آن برج اول كه زندان بودم حقوق من را داده بود (هم پول و هم گندم) ولى آنها سه برج حقوق ما را قطع كردند يعنى هيچ كس هيچ چيز به ما نداد. گفتم: ندادند، ندهند، خدا بزرگ است.
شب در زندان بوديم زلزله شد و آنها درهاى زندان را بستند و خودشان رفتند بيرون از زندان، زندانيان شروع به داد و فرياد كردند و ديدند كه شلوغ شد، دستور دادند كه درب زندان را باز كنند و همه رفتند توى حياط زندان. آشپز زندان آقاى احمد حسينجان اهل ذوق بود، او هر موقع كه مرغهاى اسرائيلى ميآوردند به آشپزخانه او خبر ميكرد و ميگفت: امروز مرغهاى اسرائيلى است اگر دلتان ميخواهد بخوريد و نميخواهد نخوريد. من وظيفه دارم به شما بگويم و ما هر موقع خبر ميشديم، نميخورديم، تا اينكه چهار ماه گذشت.
چرا مرغهاى اسرائيلى را نميخورديد. علت چه بود؟
چون ذبح شرعى نشده و ما را هم براى كمك به آشپز گاهى كه به بيگارى ميبردند و ميديديم كه بعضى اصلاً گردن ندارند و بعضى هنوز سر و گردن سالم است و بعضى از قسمتهايى بريده شده كه از نظر شرعى حرام بود.
حدود چهار ماه طول كشيد و دادگاه ما را نگرفتند و يك روز من يك كترى برداشتم و رفتم توى آشپزخانه بگيرم، يك درجه دار گفت: شما محمودى هستي؟ گفتم: بله و گفت: شما با حسين باقرى و مرحوم استاد حسن ابراهيمي، شما سه نفر ميبايست برويد دادگاه. من گفتم كه چه طور شده ما سه نفر ميبايست برويم دادگاه. اكبر رحيمى و پسرش و اصغر سليمى آنها هم زندانى بودند به عنوان زندانى سياسى و ما آزادتر از آنها بوديم ولى ميگذاشتند اين طرف و آن طرف در زندان برويم. زمانى كه ما را بردند دادگاه، زنى بود به نام حيات در دادگاه رئيس دادگاه به او گفت: اين هروئينى كه از تو گرفتهاند چقدر بوده؟ گفت: يك گونى آنجا بوده و مأموران رسيدند و گفتند مال تو هست. من را به اين جرم به دادگاه آوردند. و يك بنده خدا بود اهل كرمان مغازهى درسازى داشت، پهلوى سينما او اول رفته بود مغازه را آتش زده و بعد سينما را و او هم همراه ما بود. رئيس دادگاه در ميان حياط دادگاه گفت: تو كه سينما آتش گرفت و مغازه ات هم آتش گرفت چرا خودت توى آتش ايستاده اي؟ گفت: مملكتى كه به اين بيحسابى است،اى كاش خودم هم سوخته بودم. ما هنوز به اطاق بازجويى نرفته بوديم كه او آمد بيرون و گفت: جرم من با 25 هزار تومان ضمانت حل شد و او به من گفت: هر موقع كه آزاد شديد ميآيد آنجا من لباس، پول و ماشين ميگذارم در اختيارتان تا برويد به منزلتان. براى بازجويى اولين نفر مرحوم استاد حسن ابراهيمى را خواستند و بعد حسين قربانى را صدا زدند. من ديدم كه آنها بيرون نيامدند و بعد مرا صدا زدند و سربازانى كه همراه من بودند، من گفتم يك خبرى شده، گفتند: به چه دليل ميگويي، گفتم: به دليلى كه اگر ما را آزاد نميكردند، آنها را بيرون ميكردند و از يكى يكى بازجويى ميكردند. رفتم داخل. رئيس دادگاه گفت: چرا حسينى را كشته ايد؟ من گفتم: هرگز ما او را نكشتهايم. همين قدر شما ميدانيد من هم همينقدر ميدانم. گفت: از حجت آباد تا گيتى آباد چقدر است و هرچه است بگو، كمى اينطرف و آنطرف را ما قبول ميكنيم. اگر خواستى خوب خاطر جمع شويد، يك نفر ميفرستيد كيلومتر بگذارد تا ببيند چند كيلومتر راه است. گفت: مگر تو موتور سوار نميشويد؟ مگر كيلومتر ندارد؟ گفتم: من اسم خودم را نميتوانم بنويسم. كيلومتر موتور را ميتوانم بخوانم. گفت: باز هم يك كيلومتر اينطرف و آنطرف را قبول ميكنيم؟ گفتم: آقا نميدانم و پس از آن گفت: شما پس از چهار ماه چرا شكايت نكرديد؟ گفتم: ما شكايت كردهايم؟ هنوز آنها جواب ندادهاند و او گفت: مگر ميشود. اينطور چيزى كه شما شكايت كرده باشيد، به دست ما نرسيده باشد. گفتم: بله ما شاهد داريم كه شكايت نوشتهايم و ما تاريخ داريم. گفت: حالا حسينى كشته شده يا او را كشته ايد؟ شما بايد هر يك ضامن داشته باشيد تا شما را آزاد كنيم. من گفتم اجازه ميدهيد چند كلمه صحبت كنم؟ گفت: بله، گفتم اگر از زير آسمان خدا ميشود بيرون برويم از گير دولت هم ميشود بيرون رويم. آقا ما توى كرمان چه كسى را ميشناسيم كه بيايد ضامن ما شود. گفت خانه انصاف، كدخداى محل و افراد ديگر را نام برد و گفت: در هر صورت شما ضامن ميخواهيد. رفتيم بيرون. ديدم كه حاج غلامحسين رحيمى آمده است ملاقات برادرش و رفتم كنار حاج اكبر رحيمى و او به حاج غلامحسين رحيمى گفت كه محمودى با شما كار دارد و گوشى را به من داد. من گفتم: ما براى آزاد شدن از زندان احتياج به ضامن داريم و هيچ كس را نميشناسيم تا ضامن ما شود. پيغام دادهام به محمد زارع نظرى اهل ساقى ولى از قرار معلوم او پيغام را به سر نرسانده در غير اينصورت هر كسى بود ميآمد. او گفت: اگر تا موقعى كه من ميروم دادگاه تعطيل نشده باشد، من كارى براى شما انجام ميدهم او بنده خدا در حياط دادگاه رئيس دادگاه را ديده بود. آمدم ضامن آن سه نفر شوم به او گفته بودند كه دادگاه تعطيل شده. شما شنبه مراجعه كنيد. خبر به برادرم على رسيده بود كه براى آزادى ما ضامن ميخواهند او رفته بود پيش حسين آقا مرعشى و او گفته بود صبح شنبه برويد كرمان من ميآيم و آقاى حاج غلامحسين رحيمى هم روز شنبه خودش را زودتر ميرساند و سند كارخانهى اقتصاد را برداشته بود و آورد و ما را آزاد كرد.
در زندان كار ميكرديم چون پول نداشتم خرج كنم.
ديسك كمر عمل كردهام همهاش به خاطر آن اذيتهاست و هيچ كس يك ريالى به من كمك نكرده كه به اين راه خرج كنم. روزى كه قرار بود من را از زندان آزاد كنند 200 تومان از رئيس زندان ميخواستم و رفتم پيش او التماس و گريه كردم. خلاصه هر طورى بود پولم را گرفتم و او ميخواست اين پول را به من ندهد و ميگفت: شما برويد من سر برج پول را براى شما ميفرستم و به او گفتم: به همين حالى كه ميبينيد هستم و با اين لباس شب چله اگر بروم از سرما ميميرم. شما لطفى كنيد و او 200 تومان را به من داد و بنده خدا گفت: اين پول را از خودم ميدهم و گرفتم و از زندان بيرون آمديم. آفتاب كوه رفته بود. آمديم رفسنجان در مغازهى شيرينى پزى به بنده خدا گفتم: 8 ـ 7 كيلو شيرينى ميخواهم و شيرينى خوب ميخواهم و او گفت: چرا اينقدر اصرار ميكنيد جريان از چه قرار است؟ گفتم: ما زندان بوديم و الان آزاد شدهايم و ميخواهم يك چيز خوب ببرم و تحفهى خوبى باشد و او گفت: شيرينى نميدهم. چرا؟ گفت: شما ميبايست خبر كرده باشيد تا مردم بيايند پيشواز شما و حالا خبر آوردهاى به من. او آن مقدار شيرينى كه ميخواستم به من داد و هركارى كردم او پول را برنداشت و آمديم خانه حدوداً ساعت 8 شب بود.
آيا شما با اين همه مشكلات و شكنجهها آيا آن كلتى كه پنهان كرده بودى تحويل آنها داديد يا نه؟
جريان اسلحه؛ حسن رمضانى را دنبال اسلحهها فرستاده بودند و گفتند محمودى ملاقات دارد. وقتى كه آمدم او به من گفت: كلت پيش تو است و بگو كجاست؟ من گفتم: چه كسى گفته؟ اسلحه دست من نيست و من او را تهديد كردم و گفتم: خود شما در جريان اين اسلحه دست داشتهاى و حالا اسلحه را از من ميخواهي؟
او رفت و چيزى هم نگفت.
پس از يك هفته احمد آقا مرعشى آمدند زندان و گفتند محمودى ملاقات داري. رفتم با او احوالپرسى كردم. گفت: من را ميشناسيد و من هم شما را ميشناسم آنها اسلحهها را ميخواهند. حالا اگر كلت پيش شما هست نشان بده و بگو كجاست؟ گفتم: من جانم را در راه شما خرج ميكنم (تنها او بود و من) آقاى مرعشى به غير شما اگر مرا تيرباران هم كرده بودند، كلت را نميدادم، چون از جد شما ميترسيم و اين حرف محرمانه را به شما ميزنم و شما برويد پيش پدرم و او را برداريد. فلان جا آدرس به او داده ام. اسلحه آنجاست و پدرم كلت را داده بود به آقاى مرعشي. آنها رفتند كرمان و زمانى كه آقاى مرعشى اسلحه را داده و آنها قصد كلاهبردارى داشتند و ميخواستند ما را از زندان آزاد نكنند. چون قرار بر اين بود كه اسلحه را كه تحويل دهند ما را آزاد كنند ولى اينطور نشد. جريان به گوش آيتالله صدوقى رسيده بود. او اطلاعيه داده بود كه اگر زندانيان را آزاد نكنيد من با پاى برهنه ميآيم كرمان و خلاصه هر طور كه بود ما را آزاد كردند.
بعد از زندان و آزادي، تظاهرات شروع شد به همراه شيخ محمد هاشميان و آقاى انصارى در تظاهراتها شركت ميكرديم و روزى كه مجسمهى شاه را پايين كشيدند آن روز من حضور داشتم و سربازان شروع به تيراندازى كردند ولى مردم هيچگونه ترسى نداشتند.
ما در اين دوران هيچگونه كوتاهى نكرديم و مدت چهار ماه يا بيشتر زندانى بودم و گفتند آقاى خاتمى نامهاى داده آن كسانى كه زندانى بودهاند به استاندارى مراجعه كنند و من نامهاى برديم و مراجعه كردم و گفتند: قبول نميكنيم. گفتم رئيس جمهور گفته شما قبول نميكنيد و خلاصه آنها نامهى مرا مهر كردند.
بعد از اين جريان سپاه پاسداران تلفن زدند خانه من و گفتند كه چند ماه زندانى بوده ايد؟ گفتم: نميدانم، هنوز پستهها نرسيده بودند ما را دستگير كردند و چلهى زمستان هم ما را آزاد كردهاند و نميدانم چقدر ميشود و سوادى هم ندارم حدود چهار يا پنج ماه ميشود و هيچ اطلاعى هم به ما ندادند.
ما با هر سختى و بدبختى خودمان را اداره ميكنيم. هيچ زميني، مغازهاى و هيچى و هيچ كسى چيزى نه به خودم نه به بچههايم دادهاند. ما هم همينطور داريم ميسازيم و بچهام جبهه رفته و هنوز تركش در بدن او است. حالا به اميد خدا. «والسلام.»
نوشته :غلامرضايى