PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دست نوشته هايي براي خزان


close
31st July 2006, 09:25 PM
سلام خزان خانوم . تو اين پست فقط واسه تو مي نويسم . يه جورايي هم پاچه خواريه چون مديره اين انجمني ، يه جورايي هم حرف دلمه . هركي هم خواست مي تونه تو اين پست چيزي واسه خزان بنويسه .

close
31st July 2006, 09:37 PM
مثل تو مثل يه كفتر
مثل من مثل يه كودك
مثل من مثل يه شاخه
مثل تو مثل يه پوپك
مثل ابريشم تاريك اين شبراهيه خاموش
كه گر مي گيره از خودسوزيه شاداب يك آواز
مثل آيينه بي نقص اين تالاب زنبق پوش
كه تن وا كرده زير بارش رگبار اين آغاز
مثل پروانه اي در مشت
چه آسون
ميشه مارو كشت
مثل تصوير ماه تلخ تقليدي
كه رو تالاب اين بيراهه افتاده
مثل اين ساكت دلگير آواره
كه تن وا كرده روي دلتنگي جاده
مارو با قطره اشكي ميشه لرزوند و ويرون كرد
مارو با بوسه شعري ميشه ترانه بارون كرد
تو اين بيداد پهناور تو اين شب را سرتاسر
نه يك دست و نه يك آغوش ، نه يك دستو نه يك سنگر
پناهي نيست جز آواز
رفيقي نيست جز ديوار
كجايي اي چراغ عشق
منو از سايه ها بردار
مثل پروانه اي در مشت
چه آسون ميشه مارو كشت

close
31st July 2006, 09:42 PM
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال رو چيدن
بخدا كم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اون رو ببينه
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسهي كسي شكستن
خيلي سخته واسه ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون كسي خيسه
كه پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي
تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم
انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

soroush
31st July 2006, 11:24 PM
بذار ببینم ...این کارا یعنی چی؟
خاله ی من زن و بچه داره -آخه شوهر و بچه یه جور ناجوره- اونوقت شما واسش شعر عاشقونه مینویسی...اونم جلو چشم همه؟
میدونی اگه بلا بلا جون بیاد و ببینه چی میشه؟
ببین آقای عزیز اگه از بلابلا طلاق گرفت ...شاید بشه یه کاری کرد ..و گر نه...

close
1st August 2006, 10:55 AM
آقاي سروش من و دوستاي ديگه واسه هركي كه دوسش داشته باشيم شعر مي نويسيم .
خزان هم حالا مجرد يا متعهل جدا از زن يا مرد بودنش يه انسانه . و ماهم بعنوان يه انسان دوسش داريم . اگه اون نبود من و خيلياي ديگه تو اين سايت نميومديم . واسه همين دوسش داريم .
محمد جان ممنون از شعر زيبات

soroush
1st August 2006, 12:34 PM
آقاي سروش من و دوستاي ديگه واسه هركي كه دوسش داشته باشيم شعر مي نويسيم .
خزان هم حالا مجرد يا متعهل جدا از زن يا مرد بودنش يه انسانه . و ماهم بعنوان يه انسان دوسش داريم . اگه اون نبود من و خيلياي ديگه تو اين سايت نميومديم . واسه همين دوسش داريم .
محمد جان ممنون از شعر زيبات

ok close جان.. [Only registered and activated users can see links]

close
11th August 2006, 09:40 PM
گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که میرود به سوی ماه

از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید

باورت نمی شود که در زمین،هر کجا به هر که می رسی

خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی خار جانگزای حیله ای شکفته است.آنکه با تو میزد صدای مهر،جز به فکر غارت دل تو نیست ... عشقمان دروغ جاودانه است،در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه صادقانه با تو درد دل کند،



های های گریه شبانه است



من صدای گریه ام به آسمان رسید، از خدا صدا چرا نمیرسد.........................ای که دست من به دامنت نمیرسد،اشک من به دامن تو می چکد





بی تو در حصار این شب سیاه ، عقده های گریه شبانه ام بر گلو شکسته می شود، شب بخیرررررر

close
11th August 2006, 09:40 PM
کجایی خزان خانم ؟

khazan
11th August 2006, 09:51 PM
سلام
مرسی الان اومدم توی بهت عجیبی هستم واسم خیلی سوال ها پیش اومد اصلا نمی دونم چی باید بگم این بهترین هدیه ای که تا حالا داشتم از همه ممنونم مرسی از این همه لطفت و از ین همه شعر قشنگ

alireza63_t2t
11th August 2006, 11:56 PM
من تو بخش دست نوشته های خودم برای خزان خانم مینویسم.
اگر بده ببخشید دیگه. در همین حد میتونم از خودم بنویسم.
[Only registered and activated users can see links]

close
18th August 2006, 09:08 PM
خوبه
از این که خزان تو بهته > از اینکه علیرضا تو دستنوشته های خودش واسه خزان می نویسه > از این که این بهترین هدیه واسه خزان خانومه

close
18th August 2006, 09:42 PM
روی تاقچه بغل آینه و شمعدون،عکسی از منو تو کنار گلدون

نیگا کردم به عکست عاشقونه،دلم لرزید گرفت برات بهونه

دلم تنگ شد واسه بوی تن تو،واسه بوسه زدنهای لب تو

برای خنده های کودکانت،واسه شرم نگاه عاشقانت

برای خاطرات تلخ و شیرین،

واسه نوازش پر خواهش تو،واسه آغوش پر آرامش تو

بهترین خاطره هامو تو نوشتی

می دونم وقتی که رفتی می دونستی

دلم سوخت واسه هر چی که ندیدی

یادم اومد به اون روزا که می گفتی وا میشه درهای بسته،دلم سوخت آخه هر دری که وا شد،ذره ذره وجود تو فنا شد

close
18th August 2006, 09:43 PM
دلم خیلی می خواد با تو بمونم،ولی بار سفر بستم نمی تونم

دلم خیلی می خواد تو جاده عمر تو هم با من باشی اما نمی تونم

دلم خیلی می خواد تو کوله بارم، بذارم عشقت رو هر چی که دارم

ولی سنگینیه بار زمونه، به روی شونمه طاقت ندارم

حالا که مسافرم من ، دیر یا زود باید برم من

این روزها رو به امانت میسپرم بخاطرم من

با تو خیلی خاطرات خوب عاشقونه دارم

گل لبخندی همیشه رو لبم نشونه دارم

نذار خیال رفتنم از زندگی سیرت کنه

نذار یه وقت نبودنم یه جوری دلگیرت کنه

نذار خیال رفتنم تورو دگرگونت کنه

بمونه حسرت به دلت،موندن پشیمونت کنه

بغلم کن،منو بو کن ، به سادگیم تو خو کن

دستهامو بگیر تو دستهات، هرچی خواستی آرزو کن

من یه خواهش از تو دارم ، نگو نه طاقت ندارم

در گوشت دم رفتن بغلم کن تا ابد

منو یکبار دم رفتن ببوسم تا ابد

close
18th August 2006, 09:44 PM
راستی این عکس خودمه

khazan
19th August 2006, 01:14 PM
سلام
من از فردا دیگه نمی تونم بیام نت ولی خیلی دوست داشتم دلیل نوشتنتون بدونم این شعرها خیلی معنی میده حداقل برای من خیلی حرف ها هست توش

close
19th August 2006, 09:52 PM
بی خیال . من از تبار دردم .
زود برگردی شاید یه روزی باهم خیلی نزدیک حرف بزنیم .
مواظب خودت باش .

close
19th August 2006, 09:56 PM
حس می کنم که وقت گذشته است،حس می کنم که *لحظه* سهم من از برگ های تاریخ است

من و دست های این غریبه غمگین ، حرفی به من بزن،

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد،جز

درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟؟؟

Pegah
20th August 2006, 10:42 AM
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

اینم از طرف من برای خزان گلم البته امیدوارم این خداحافظی موقتی باشه و زود زود دوباره برگرده
خزان جون دل همه واست تنگ می شه

Ahmadreza
20th August 2006, 12:36 PM
سلام خزان خانوم اینم از طرف من (البته من افتخاره اشنایی با خزان خانوم رو نداشتم ولی فرقی نداره :winksmiley02: )
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ

*red rose*
19th October 2006, 05:45 AM
بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت....

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد...

بعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت...

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد. کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد. کسي از پشت پنجره آرام و غريب گفت تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ...


[Only registered and activated users can see links]

close
20th October 2006, 03:44 PM
و من مردم از این دردم
که می خوانم
چه تنهایم
در این مرگ بی پایان

*red rose*
22nd October 2006, 06:17 AM
چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو مردن

و به پاي تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو و بدون تو

زيستن و براي تو گريستن. و به عشق و دنياي تو نرسيدن.اي كاش

ميدانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است.

بدون تو و دور از دستهاي

مهربان تو و به دور از قلب حساست زندگي چه تلخ و نا شكيباست

close
7th November 2006, 09:17 PM
من بودم و یک دنیا امید
من رفتم و خزان رفت و مرد پاییز
بودم عزیز
مردم در این درد دل انگیز

khazan
27th January 2007, 09:47 PM
سلام
شايد بگيد خودم خيلي تحويل گرفتم كه توي اين تايژيك براي خودم پست زدم خيلي وقت بود چيزي توي اين انجمن نفرستاده بودم
اينم شعري كه خيلي وقت قلقلكم ميده تا بذارم جايي بهتر از اينجا نديدم
رويا
باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر کرد
کاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من که ديوانه بودم
واي بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کي شد از عشق من حاصل او
با غروري که چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشکي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا که در پايش افتم به خواري
تا بگويم که ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
ليکن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن که ديوانه بودم
من به خاک سياهش نشاندم
واي بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم

khazan
27th January 2007, 09:48 PM
طاقتم از رنگ ها تنگ آمده
خسته ام از دستهاي شعبده
يك تبر،يك مرد، كو تا بشكند
سنگهاي سردُ سختِ بُتكدِه
تا به كي بازيچه ي سالوسيان
خسته ام از بازي ِ بي قاعده
آسمان باران ِ بيداري ببار
بر سر اين مردمان ِ شَبزدِه
چيست در مُشت سياست مردها
پرده ها رُ پس بِزن پاسخ بده
كاش يكدم ،چشمِ دل را وا كنند
عشق هم از دستشان پرپر شده
رنگهاشان رنگِ بيرنگي گرفت
دستهاشان هم برايم رو شده
خسته ام از زهدِ تزويرُ ريا
كو؟نشانم ده طريق ِ مِيكده
قلبم از هرزِه كاريها گرفت
يك وجب از آبِ درياهم بدِه
يك نفر كو؟تا كه آرامم كند
خواب هم از چشمِ قلبم پَر زدِه....

khazan
27th January 2007, 09:49 PM
عشقم را خريداري نيست
دلم را دلداري نيست
لبانم را خنده اي نيست
چشمانم را نگاهي نيست
دستانم را نوازشي نيست
آسمانم را پرنده اي نيست
دنيايم زندگي نيست
خدايم را خدا نيست

khazan
27th January 2007, 10:15 PM
رخنه
راه مي روم، راه مي روم

راه مي روم بر روي علفهاي اشک آلوده
و من شايد
هرگز ندانستم
که سپيده از کدام طرف بر سياهي خواهد تابيد
مرز تاريکي
بعد از خورشيد

نهايت آرزوي گلي است که رويايش را نارس چيد
و من در تنهايي خودم ، به دوردست خيره شدم
بر صخره اي سخت
به نرمي سحر فکر کردم
او را ديريست که مي شناسم
او مانند مهرباني، در مادر نوسان مي کرد
او مانند صبر پدر در روياهايم تار مي تنيد
و من هرگز ندانستم
اوست که در من رخنه کرده.

khazan
27th January 2007, 10:18 PM
بهانه قشنگي که هميشه زنده باشم
به هواي ديدن تو پر شعر تازه باشم
همه شب بخاطر تو لب پنجره نشستم
که تو را ببينم اما از فراغ تو شکستم
شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم
دلم از تو جان گرفته بخدا در انتظارم
همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم
ز خيال سبز رنگت بخدا شبي نخفتم
نظري به اين گدا کن که به غصه ات دچار است
گل عشق من کجايي که دلم بيقرار تو است

close
1st February 2007, 09:42 PM
كوتاه بود اما بلند
زيبا بود اما زشت
خوب بود اما بد
هرجه بود ميان ما

close
7th February 2007, 09:23 PM
من تنهام خداجون تو كجايي
با غمهام خداجون تو كجايي
اسيرم تو دردام
خداجون تو كجايييييييييييييييييييييي ييييييييييييييييييييييييي ييييييييييييي

sami33311
22nd December 2008, 05:47 PM
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز
من یکی از شعر هام رو میزارم رو تاپیک .امیدوارم خوشتون بیاد:

غریب آشنا

گر چه نمی شناسمت ولی تو آرزویمی
به خلوت من و دلم هماره گفتگویمی
نیست مرا شجاعتی که باز گویمت به کس
چواشک خشک چشمها، چوبغض در گلویمی
بدون تو چه خالیم و یا ز هیچ پر شده
چو گل به گلدان دلی ، شراب در سبویمی
بر ورق خیال خود ، نقش تو را کشیده ام
تو بهترین نگاره ی ، خیال نیک جویمی
گر بکنی اشارتی ، به رقص جان سپارمت
تمام جان و زندگی ، امید و آبرویمی
ز هفت وادی زمان ، کنم تمنای رخت
کجا بجویمت بگو ، نهان ز جستجویمی

taranom
26th December 2009, 09:17 PM
دیگه دادشم نیست که واست بنویسه