PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ••۩۩►♥نوشته هایی بر در و دیوار::Gtalk:: ♥◄۩۩ـ••


***Linda***
30th July 2011, 03:54 PM
سلام دوستاي گلم

به كلبه تنهايي من خوش اومدين

اگه دوستارين بياين تو شما هم يه دست نوشته رو ديوار اين كلبه تنهايي بنويسين

***Linda***
30th July 2011, 03:56 PM
[Only registered and activated users can see links]

من پاییز را ربوده ام
برگ های نارنجیش را
در پستوی خاطره
پنهان نموده ام
به آن می اندیشیدم
چگونه می توان
لذت تنهایی را
قسمت کرد !

***Linda***
30th July 2011, 03:57 PM
[Only registered and activated users can see links]

درد من عاشقیست ، احساسم در این روزها دلتنگیست.
دردی در سینه ام دارم که تنها قلبم میداند.
احساسی در قلبم دارم که تنها خدا میداند.
این روزها دلم بدجور هوایت را کرده است ، دلم برایت تنگ شده است.
خیلی برایم عزیزی عزیزم ، تا تو را دارم هیچ غمی جز غم دوری ات در دل ندارم.
کاش در کنارم بودی ، کاش بودی تا دیگر هیچ غمی در دل نداشتم.
نیاز من در کنار تو بودن است ، آرزوی من همیشه با تو بودن است .
خسته نمی شوم از دلتنگی اما شاید لحظه ای تنها دلشکسته شوم.
می سازم با این لحظه های دور از تو بودن و میگذرانم این لحظه های نفسگیر را.
از من خواسته بودی هیچگاه اشک نریزم ، راستش را بخواهی اینک چشمانم پر از اشک است !چشمم مثل قلبم صبور نیست! زود می شکند و زود دلش هوای دیدن تو را میکند.
درد من ، درد تو است ، درد ما درد عشق است .
با درد عشق سوختم ، با لحظه های دلتنگی ساختم ، عاشق ماندم و عاشقانه با یادت زندگی میکنم.
در لحظه های دلتنگی در گوشه ای مینشینم و به تو می اندیشم .
دلم بدجور بهانه میگیرد ، تو مال منی اما در کنارم نیستی .
درد من عاشقیست ، دردی که دوای آن فقط تویی .
بیا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن.
در این لحظه هایی که در کنارم نیستی دلم تنها تو را میخواهد.
تنها تو میتوانی درد دلم را درمان کنی.

***Linda***
30th July 2011, 03:57 PM
[Only registered and activated users can see links]


لحظه طلوع خورشید لحظه طلوع عشق و محبتت در قلبم است.
لحظه غروب که می رسد، لحظه ای است که دلم میخواهد در کنارت باشم.
و آنگاه که خورشید آرام آرام می رود و آسمان تاریک می شود ، به عشق تو
به انتظار مینشینم تا ستاره ها بیایند و به یادت به آسمان پر ستاره خیره شوم.
و این است زندگی من …
لحظه به لحظه به یاد تو هستم و لحظات زندگی را به عشق تو سپری میکنم .
تو همه زندگی ام هستی ، این زندگی تنها با تو شیرین است .
احساس آرامش میکنم ، زیرا لحظه های سرد زندگی ام دور از تو اما به یاد تو سپری میشود.
طلوع کن ای خورشید ، من یک عاشقم ، طلوع کن ، من همینم که بوده ام…
طلوع کن ببین من عاشق را ، که از همگان مجنون ترم .
اگر میخواهی با ما نباشی غروب کن ، زیرا غروب عشق هم برای ما زیباست .
شب و روز ، طلوع یا غروب برای من فرقی ندارد ، من همیشه عاشقم.
همیشه به یاد عشق هستم ،
و این است حال و هوای داشتن تو…
این است زندگی من ، تنها یاد تو ، ذکر نام تو و عشق تو سهم من از طلوع تا غروب خورشید است.
خیلی زیباست این لحظه های تو را داشتن…
خوشبختم زیرا در این روزهای شیرین زندگی با تو هستم و تو را دارم.
همه چیز برایم زیباست ، خورشید و ماه که به آسمان می آیند تو را میبینم ،
اگر خورشید نباشد و آسمان ابری باشد در لابه لای ابرهای سفید تو را میبینم .
اگر شب شود و مهتاب نباش ، باز تو را میبنم، چقدر تو درخشانی…
محال است که روزگار بتواند تو را از من بگیرد ،مثل کوه روبروی تو ایستاده ام ای چشمه همیشه جوشانم.
ای سرنوشت ، با ما کاری نداشته باش که بدجور دیوانه ام ،
اگر بخواهی او را از من بگیری روزگارت را سیاه میکنم !
بیا و با ما مدارا کن ،چرا نمیفهمی ؟ منم ، همان مرد همیشه عاشق .
و این است حال و هوای داشتنت ، با همه نامهربان ، با خورشید و فلک نامهربان ،
با سرنوشت و زندگی نامهربان ،اما با تو همیشه مهربان .

***Linda***
30th July 2011, 03:58 PM
آواره
نيمهشب بود و ... غمي تازه نفس ،ره خوابم زد و... ماندم بيدار ، ريخت از پرتو لرزنده شمع ، سايهي دسته گلي بر ديوار ، همه گل بود... ولي روح نداشت! ، سايهاي مضطرب و لرزان بود... ،چهرهاي سرد و غمانگيز و... سياه ، گوئيا مردهي سرگردان بود ،شمع خاموش شد از تندي باد ، اثر از سايه به ديوار نماند ،كس نپرسيد: كجا رفت؟ كه بود؟ ، كه دمي چند در اينجا گذراند! ، اين منم خسته در اين كلبهي تنگ ، جسم درماندهام از روح جداست .

***Linda***
30th July 2011, 03:59 PM
امروز وقتي زنگ زدي خيلي اروم شدم........
مثل هميشه جوجوي تو شدم...
وقتي گفتي دوستت دارم باز جون گرفتم.دوست دارم هميشه اين جمله رو بشنوم
يادمه ميگفتي دلم نميتونه حرفشون بزنه
بعدش هرچي من ميگفتم دل توهم ميگفت.بعدش گفتم دلت داره تقلب ميكنه.هرچي من ميم اونم ميگه
گفتي دعواش ميكنم.گفتم نه..اگه اونو دعوا كني خونه منم خراب ميشه
چقدر نگاهات عاشقانست..........دلتنگ اون نگاه ها هستم
دلتنگ اينكه بازم دستامو فشار بدي وبگي مال مني

***Linda***
30th July 2011, 04:00 PM
بازم يه حس تنهايي...
حتما عشقم يه حسي داره كه نميگه.چيه كه داره اذيتش ميكنه
هر روز دارم ذره ذره آب ميشم...
ديگه هه فهميدن يه چيزي هست كه از شوخ طبعي وشنگول بودن شدم يه دختر پرخاشگر وعصبي كه هيچكس نبايد بياد طرفم
خدااااااااااااااااااااااي ا چه قولي بهم دادي؟
بازم يادت رفت منوووووووووو
يادمه 2 سال پيش كه سر درد گرفتم.دكتر گفت بخاطر درسه!! اگه توي خواب سرت درد بگيره ديگه هيچي
حالا بازم سر درد گرفتم.ولي توي خواب
توي آينه خودمو نگاه ميكنم وميبينم انگار پير شدم
خداااااااايا يعني ميخواي جونمو بگيري!!؟
ميخواي عشقم تنها بمونه.؟!! مبادا يكي بياد جاي منو توي دلش بگيره كه قدرشو ندونه
عشقم حساسه... عشقم از تنهايي خوشش نمياد...عشقم...............
خدايا اگه من مردم تنهاش نذار
بازم ميشكنه!! بازم فكر ميكنه هيچكس نيست.
خداجون اگه ميشه بذار هر شب بيام ببينمش
ميخوام ببينم ميخنده...گريه هاشو دوست ندارم
دوست ندارم اشكش بياد......چشماش خراب بشه
خدااااااااااااااياااااااا اااااااااا

***Linda***
30th July 2011, 04:01 PM
منی که همیشه به یاد توام ، منی که همیشه به عشق تو دلم به آرزوهایم خوش است
اینک دلم به این خوش است که تو هستی و خوشبختی در گرو با تو بودن است
همیشه این برای من با ارزش بوده که تو با همه فرق داری،
همیشه این برایم مهم بوده که تو، مثل ومانندی نداری!
دلت پاک و مهربان است ، تو عاشقی، عشق مانند مرواریدی در قلبت پنهان است!
از آن لحظه که خیره شده بودم به چشمانت تا این لحظه دنیا برایم رنگ دیگری دارد
دنیا زیبا شده به زیبایی چشمانت ، هوا چه دلنشین شده ، این است همان هوای در کنار تو بودن
حال و هوای تو در همه لحظه هایم درگیر است ، دلتنگی و بی قرارهای من در همین است
که دلم هوای تو را میکند ، که لحظه به لحظه آغوشم، هوس آغوش گرم تو را میکند.
وجود مهربان تو و قلب پاک تو را تا همیشه میخواهم ، به عشق پاکمان قسم که تا ابد با تو میمانم
منی که فرشته ای مهربان مانند تو را دارم ، چگونه میتوانم به تو بی وفایی کنم ، نه دیگر نمیگذرم از عشق پاک و بی همتای تو ، میدانم که اگر تا آخر زندگی ام نیز بگردم در این دنیا، نمی یابم دیگر مانند تو!
ای همنفسم تا لحظه ای که هستم با تو نفس میکشم و ما با هم عاشقانه زندگی میکنیم

***Linda***
30th July 2011, 04:01 PM
آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره
آهای دنیا به من لبخند بزن دوباره
دلم گرفته از تو ای ستاره ، شبهایم بی تو تیره و تاره
دلم گرفته از تو ای دنیا ، باور کن که زندگی بی تو بی معناست.
مرا باور کن ستاره ، هوای دلم پر از غباره ، مرا باور کن دنیا ، اینجا دلم خسته و تنهاست .
خسته ام ، خسته خسته ، ساز دلم غمگین است و شکسته.
دوباره هوای چشمانم ابریست ولی باران نمی بارد.
دوباره دلم به انتظار باران است ولی اشکهایم نمی آید.
بغض گلویم را می فشارد ، تنهایی مرا می آزارد ، هنوز غروب زندگی ام به پایان نرسیده.
هنوز در حسرت طلوع نشسته ام ، باز در این حسرت سرد تنها و دلشکسته ام.
آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره
آهای دنیا به من خسته نگاهی بینداز دوباره .
شب شده ، هنوز بیدارم ، نمیدانم فردا بر من چه میگذرد ، هنوز بی تابم.
نمیدانم طلوع فردا به چه رنگیست ، رنگ آبیست ، یا رنگ سرخ به رنگ غروب
نمیدانم تا کی هوای دلم ابری است ، تا کی شبهای تنهایی تاریک است.
مهتاب پشت ابرها جا مانده ، سکوت شب پر از هیاهو را فرا گرفته .
دل تنهایم ، تنهایی را باور کرده ، و باز به انتظار او که دردش را گوش کند نشسته .
نمیداند کسی نیست که بشنود دردهای پر از دردش را .
کسی نیست که این دل خسته را آرام کن ، تنهایی آمده و این دل خسته را خسته تر کرده است .
آهای جغد شبانه برایم بخوان دوباره ، سکوت را بشکن ، دلم به آواز تو خوش است.
آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره
آهای دنیا چه خبر از فردا؟
دنیا سکوت کرد و دلم آرام گریست

***Linda***
30th July 2011, 04:03 PM
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست!
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن …!
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!
زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند …
عزیزم گریه نکن چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد!
وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم!
وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم … سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!

***Linda***
30th July 2011, 04:05 PM
[Only registered and activated users can see links]

اگر به دشت عشق آمدی و دیدی من نیستم ، در زیر تک درخت انتظار نشسته ام.
اگر در کوچه باغها در جستجوی من گشتی و نبودم ، بدان که در گلستان عشق در حال چیدن دسته گلی برای تو بودم .
اگر به کنار ساحل دریا آمدی و من نبودم ، بدان که در آن سو نشسته ام و به عشق تو غزلی عاشقانه با حال و هوای دریا سروده ام.
اگر در زیر باران به دنبالم آمدی و دیدی نیستم ، بدان که به عشق تو در زیر باران خیس خیسم و به تو می اندیشم عزیزم.
اگر در بام شهر آمدی و دیدی نیستم ، بدان که در بالاترین نقطه شهر نشسته ام و ستاره های آسمان را به عشق تو میچینم.
اگر در خانه عشق آمدی و ردپایی از من نبود ، بدان که حال من از دلتنگی گرفته بود ، در لب پنجره به امید آمدنت نشسته ام.
اگر روزی آمدی و دیدی من در این دنیا نیستم، دیگر دنبال من نگرد که من در قلب تو هستم.

***Linda***
30th July 2011, 04:09 PM
[Only registered and activated users can see links]
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .
ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی.
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای.
به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم.
دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم.
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم.
باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم. به خدا خیلی دوستت دارم

oranos14
1st August 2011, 12:14 PM
سلام
سلام ساقی دست بر دار خسته ام امشب
یار؟
یار را که میخواهد ؟
ان گوشه نشسته ام ،ساقی برایم می بیار
دست بردار خسته ام امشب
با تو ام با تو که میخوانی این را
چشمت را باز کن تا بشنوی مرا
امشب این گوشه را برگزیده ام در این تنهای
در نبود او
در نبود اویی که مرا ،مرا تنها کرد
نمیدانم چه شد صحبت عشق بود با او
هر از گاهی غم و سختی
اما دل نشین
اما چشم بر بست ازمن
گفت برو ،برو که تو از جنس غیر مایی
بدنبال چیستی ساقی ردیف،قافیه
اه
نگاهی بر این زندگی کن چگونه
بی ردیفو قافیه بر ما حکم میکند
بی حساب
.........


حافظ کلام

oranos14
2nd August 2011, 05:02 PM
رهایم نکن
به این گوشه نشینی خیره نشو
خانه ام را بر این کوه قرار داده ام
که عزلت گزینم
در کلبه ای تو جای برایم نیست
فکرم را اسیرت نمیکنم
اما رهایم نکن
بمان
کمی بیشتر
بنگر اشکهای لغزان مرا
....


حافظ کلام

samanq22
6th December 2011, 12:23 PM
کسی این‌گونه شیدایی نکرده‌ است

شبیه من شکیبایی نکرده است

در این چشم‌انتظاری لحظه‌ای هم

دلم احساس تنهایی نکرده است

::dadashi::
19th January 2012, 02:56 PM
سلام و عرض ادب و احترام و سپاسهای فراوان به همه بچه های جی تی
از مدتی که در این تالار عضو شده ام با خوندن بعضی از نوشته ها چشمانم گریون شد و از خواندن خیلی از نوشته ها نور امیدی که یکسال و نیم پیش از زندگیم چشم فرو بست باز به دلم برگشت از خیلیا تو این زمان کم خیلی چیزا یاد گرفتم
آره آبجی و داداش عزیزم با توام اینقد خوشحالم که تونستم حتی به اندازه یه کلمه یاد بگیرم و جلو راه بذارم و ادامه بدهم این آخرین تاپیکیه که میذارم شاید دیگه نتونم تو جمع دوست داشتنیتون بعد از یه مدت کوتاه حضور داشته باشم امیدوارم حق خودمم را به عنوان عضو کوچکی از این خانواده به ثمر نشونده باشم و کسی را از خودم نرجونده باشم
امیدوارم این فروم بهترین جملاتتونو که دارین در خودش جای بده در و دیوار این تالار بوی همدردی میذه بوی معرفت میده رنگش نه سیاهه نه خاکستری رنگی داره به رنگ نیلوفرایی که پروانه های عاشق عبودیت و بندگی برا لذت بردن از بویش خود را پرپر میکنن.
ممنون از همه دوستان من جمله مدیران و همکاران و کسانی که در پیش بردن این تالار زحمات فراوانی میکشن
دوستدارتان داداشی
مواظب خوبیاتون باشین

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده
، به مادرش بگويد .
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم
و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد
تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد
كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير
شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر
دوستت دارم!
مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را
دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!
«خدا گوید:تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،
تو ای والاترین مهمان دنیایم،
بدان آغوش من باز است،
شروع کن، یک قدم با تو،
تمام گامهای مانده اش با من…»
[Only registered and activated users can see links]
تصویر بالا رو سیو کنین و اسماتونو رو دیوار به عنوان یادگاری بنویسین ممنون

odorous
19th January 2012, 03:25 PM
گوشهایم را می گیرم ...
و چشم هایم را می بندم ...
و زبانم را گاز می گیرم ...
ولی ...
حریف افکارم نمی شوم ...
چقدر دردناک است ...
فهمیدن ...!

odorous
19th January 2012, 03:39 PM
با تنهاییم تا طلوع آفتاب نشسته ام..
طفلکی تنهاییم طلوع خورشید را هم ندید..
آری ، او هم طاقت ماندن را نداشت...!

::dadashi::
19th January 2012, 03:44 PM
بسیار وقت‌ها با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می‌كنیم.
اما در همه چیزی رازی نیست؛گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سكوتِ ملال‌ها از راز ما سخن تواند گفت
سکوت سرشار از ناگفته‌هاست

SHOGAN
19th January 2012, 03:45 PM
باش تا باشم تب کن تا پرستارت باشم .......

odorous
19th January 2012, 03:49 PM
در قلب من ... ([Only registered and activated users can see links])
در قلبم را زدم. صدایی نشنیدم انگار هیچ کس آن جا نیست. در را فشار دادم باز شد. به داخل رفتم ولی.....این جا...این جا کجاست؟ این جا خانه قلب من است؟
نه باور نمی کنم ولی آدرس را درست آمده ام پس چرا این طور؟ چرا این قدر تاریک؟ چرا این قدر سیاه؟ به خودم آمدم فهمیدم مدت هاست دستی به رویش نکشیدم.
انگشتی بر روی تاقچه ها کشیدم غبار تنهایی رویشان نشسته بود.
نگاهی به اطراف خانه کردم پنجره اش را باز کردم چشمه محبت کنارش خشک شده بود وارد خانه شدم......آستین ها را بالا زدم و خانه تکانی را شروع کردم....غبار تنهایی و غربت را از گوشه و کنارش زدودم.
زمینش را با فرش دوستی مفروش ساختم. گلدانی از گل محبت را کنار پنجره هایش گذاشتم. آه یادم رفت چراغ عشق را نیز بر سقف خانه دلم آویختم.
شاپرک های عاطفه را دیدم که گرداگرد گل های محبت درون گلدان مهربانی می رقصند و شادی می کنند.
راستی یادم آمد باید باغچه را وجین کنم سرتاسرش را گل های خار و علف های هرز گرفته بودند.
خاکش تشنه بود گل های سوسن و شقایق را جایگزین علف ها کردم. خاکش را نیز با آب امید سیراب کردم.....و چشمه محبت به سویش روان ساختم.
حالا گوشه ای می نشینم تا استراحت کنم ...
حس می کنم کمی سبک شده ام...
آه چقدر خوشحالم ...

::dadashi::
19th January 2012, 03:54 PM
خون انسان با تمام نجاساتش مظهر پاكي آدميست

::dadashi::
19th January 2012, 03:57 PM
جمله های طلایی ......

1- با خودت صادق باش و نگران انچه دیگران دربارهات فکر می کنند نباش

2- تعریفی که انها از تو دارند نپذیر خود خودت را تعریف کن

3- از قدرت خودت مایه بگذار و بر قدرت دیگران تکیه نکن

4- استعدادهای خودت را پرورش بده و به استعدادهای مردم غبطه نخور ....

::dadashi::
19th January 2012, 03:58 PM
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این طوفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

::dadashi::
19th January 2012, 03:59 PM
هرگز نمی توانید در حالیکه دستهایتان را در جیب فرو برده اید از نردبان موفقیت بالا بروید
خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند

::dadashi::
19th January 2012, 04:01 PM
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی...

odorous
19th January 2012, 04:03 PM
گیــــــــرم که بے خیـــــــال خیـــــــالتـــــــــــ شوم..

بـــــــــا عطـــــــر دستــــــــــانے که

در موهایم جـــــــا گذاشتــــــــه اے

چـــــــــه کنم ...؟

::dadashi::
19th January 2012, 04:04 PM
1:خداوند هر دو چشم ما را در جلوی سرمان قرار داده است تا به جلو بنگریم نه پشت سر.
2:سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد انقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد
3:دلهای شکسته عرش خداست پس هر آنکس این سراچه ویران را آباد سازد کعبه مقدس را آباد ساخته است. " امام علی (ع)"
4:من اگر بدي كنم تو را بندگان خوب بسيار است ولي اگرتو ياري ام نكني مرا خدايي ديگر كجاست؟
5:اگر مي خواهيد اقيانوس هاي جديدي را كشف كنيد بايد اول شهامت ترك ساحل را داشته باشيد

REASATEZAJR
23rd April 2012, 05:06 PM
بغض هایت را برای خودت نگه دار
گاهی سبک نشوی ، سنگین تری..............alireza abadan 09363126733