PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعار شاه نعمت الله ولی (غزلیات)


pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:29 AM
غزل شمارهٔ ۱



هر چه گفتم عیان شود به خدا
پیر ما هم جوان شَود به خدا
در میخانه را گشاد یقین
ساقی عاشقان شود به خدا
هر چه گفتم همه چنان گردید
هر چه گویم همان شود به خدا
از سر ذوق این سخن گفتم
بشنو از من که آن شود به خدا
آینه گیش چشک می آرم
نور آن رو عیان شود به خدا
باز علم بلیغ می خوانم
این معانی بیان شود به خدا
گوش کن گفتهٔ خوش سید
این چنین آن چنان شود به خدا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:33 AM
غزل شمارهٔ ۲



نعمت الله است دائم با خدا
نعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکی
گر چه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساخل کی کند بحری چو شد
غرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بینوائی یافتیم
گر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نه
هر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشق
کز سر دار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریف
خیز مستانه به میخانه درآ

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:37 AM
غزل شمارهٔ ۳


عارفی کو بُود ز آل عبا
خواه گو خرقه پوش و خواه قبا
جان معنی طلب نه صورت تن
تن بی جان چه می کند دانا
باده می نوش و جام را می بین
تا تن و جان تو بود زیبا
گرچه حق ظاهر است کی بیند
دیدهٔ دردمند نابینا
احمق است آنکه ما و حق گوید
مرد عاشق نگوید این حاشا
یک وجود است و صد هزار صفت
به وجود است این دوئی یکتا
می وحدت ز جام کثرت نوش
نیک دریاب این سخن جانا
ما و کعبه حکایتی است غریب
رند سرمست و جنت المأوا
بر در دیر تکیه گاه من است
گر مرا طالبی بیا آنجا
قطره و بحر و موج و جو آبند
هر چه خواهی بجو ولی از ما
نعمت الله را به دست آور
با خدا باش با خدا خدا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:39 AM
غزل شمارهٔ ۴



ما به عین تو دیده ایم تو را
وز همه برگزیده ایم تو را
عاشقانه یگانه در شب و روز
در کش خود کشیده ایم تو را
نور چشمی و در نظر داریم
ما به عین تو دیده ایم تو را
به وجود آفریده ای ما را
به ظهور آورده ایم تو را
نعمت الله را فروخته ایم
به بهایش خریده ایم تو را

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:40 AM
غزل شمارهٔ ۵



رند مستی جو دمی با او برآ
از در میخانهٔ ما خوش درآ
مجلس ما را غنیمت می شمر
زانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا
جام می بستان و مستانه بنوش
قول ما می گو سرودی می سرا
خوش خراباتی و خم می سبیل
ما چنین مست و تو مخموری چرا
آب چشم ما روان بر روی ما است
باز می گویند با هم ماجرا
ماه من امشب برآمد خوش خوشی
تو بیا تا روز امشب خوش برآ
نعمت دنیی و عقبی آن تو
نعمت الله از همه عالم مرا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:43 AM
غزل شمارهٔ ۶



ذوق اگر داری در این دریا درآ
عاشقانه خوش بیا با ما برآ
گر بیابی گوشهٔ میخانه ای
کی کنی رغبت به ملک دو سرا
جملهٔ درها به تو بگشوده اند
تو ز هر بابی که می خواهی درآ
جنت و حوری از آن زهدان
جام دُرد دَرد عشق او مرا
همچو سید در خرابات مغان
عاشقانه خوش سرودی می سرا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:43 AM
غزل شمارهٔ ۷



ظهور سلطنت عشق او است در دو سرا
در آن سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ
چو او است در دو سرا غیر او نمی بینم
منم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا
جمال او است که در دو آینه نماند روی
نظر به دیدهٔ ما کن ببین به شاه و گدا
مدام همدم جام شراب خوش باشد
بیا و همدم ما شو دمی به ذوق بیا
دلم به گوشهٔ میخانه می کشد هر دم
چنانکه خاطر زاهد به جنت المأوا
به سوی ما نظری کن به چشم ما بنگر
که عین ما است کز او آبرو دهد ما را
به نور دیدهٔ سید کسی که او را دید
به هر چه می نگرد نور او بود پیدا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:45 AM
غزل شمارهٔ ۸



خار بی کنگر چه کار آید مرا
راه بی رهبر چه کار آید مرا
گر نباشد مرتضی با من رفیق
خدمت قنبر چه کار آید مرا
عیسی مریم همی جویم به جان
بندگی خر چه کار آید مرا
گر نه سر باشد فدای پای او
دردسر بر سر چه کار آید مرا
خوشتر از مشک است بوی یار من
مشک یا عنبر چه کار آید مرا
خم مِی دار مدام از حضرتش
جام یا ساغر چه کار آید مرا
بندگی سیدم چون پیشوا است
خدمت سنجر چه کار آید مرا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:49 AM
غزل شمارهٔ ۹



از ازل تا ابد خواند مرا
یار من محروم کی ماند مرا
من به غیر او نکردم التفات
حضرت او نیک می داند مرا
عاقبت تاج سر شاهان شوم
گر به خاک راه بنشاند مرا
یک مس بی او نخواهم زد دگر
تا دمی از خویش بستاند مرا
رو بدان درگاه دارم روز و شب
از در خود یار کی راند مرا
تا ز من یابند مردم بهره ها
چون درخت میوه افشاند مرا
نعمت الله را نداند هیچ کس
در همه عالم خدا داند مرا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:50 AM
غزل شمارهٔ ۱۰



گر بیازارد مرا موری ، نیازارم و را
خود کجا آزار مردم ای عزیزان ، من کجا
نزد ما زاری به از آزار ، بی زاری مباش
تا نگیرد بر سر بازار ، آزاری تو را
در طریقت هر چه فرمائی ، به جان فرمان برم
ماجرا بگذار با ما ، ماجرا آخر چرا
کفر باشد در طریق عاشقان ، آزار دل
گر مسلمانی، چرا آزار می داری روا
در جهان بی خودی ، من نعمت الله یافتم
گفت فنی شو ، که یابی سید ملک بقا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:51 AM
غزل شمارهٔ ۱۱



هر شب چون ماه می‌بینیم ما
آفتابی می ‌نماید مه لقا
چشم ما از نور او خوش روشن است
دیده‌ایم آئینهٔ گیتی نما
یک زمان با ما در این دریا نشین
عین ما می‌بین به عین ما چو ما
خواجه محبوبست و می‌ گوئی محب
پادشاه است او و می ‌خوانی گدا
از فنا و از بقا آسوده‌ایم
فارغیم از ابتدا و انتها
نعمت الله هیچ می‌دانی که کیست
یادگار انبیا و اولیا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:54 AM
غزل شمارهٔ ۱۲



مجلس خاص او است حضرت ما
الصلا هر که عاشق است صلا
در خرابات خلوتی داریم
به از این در جهان که دارد جا
عاشق و مست و رند و او باشیم
زاهدی از کجا و ما ز کجا
مدتی شد که بیخودیم ز عشق
با خدائیم با خدا به خدا
ما بلا را به جان خریداریم
گر چه هستیم مبتلای بلا
دردمندیم و درد درمان است
خوشتر از درد دل کجا است دوا
جرعهٔ جان نعمت الله نوش
تا بیابی تو ذوق مستی ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:56 AM
غزل شمارهٔ ۱۳



این حضور عاشقان است الصلا
صحبت صاحبدلان است الصلا
یار با ما در سماع معنوی است
گر نظر داری عیان است الصلا
در سماع عشق رقصانیم باز
این معانی را بیان است الصلا
حضرت مستان خاص الخاص ما است
مجلس آزادگان است الصلا
هر که را ذوقی است گو در نه قدم
جان سید در میان است الصلا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 12:57 AM
غزل شمارهٔ ۱۴



دل ما گشته است دلبر ما
گل ما بی حد است و شکّر ما
ما همیشه میان گل شکریم
زان دل ما قوی است در بر ما
زهره باشد حوادث فلکی
گر بگردد به گرد لشکر ما
ما به پری پریم سوی فلک
زانکه اصلی است اصل گوهر ما
نعمت الله نور دیدهٔ ما است
سایه اش کم مباد از سر ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 01:01 AM
غزل شمارهٔ ۱۵



عالمی غرقند در سیلاب ما
تشنگان دانند قدر آب ما
آفتابی رو نماید روشن است
زاهدی از کجا و ما ز کجا
خوش خیالی می‌نماید روز و شب
با خدائیم با خدا به خدا
حکم میخانه به ما بخشیده است
گر چه هستیم مبتلای بلا
نسبت ما با رسول الله بود
خوشتر از درد دل کجا است دوا
در خرابات مغان گر بگذری
تا بیابی تو ذوق مستی ما
بر در سید مقامی یافتیم
فصل فضل او بُود در باب ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 01:02 AM
غزل شمارهٔ ۱۶



صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما
دُرد دردش نوش کن گر می‌ بری فرمان ما
ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او
همدم زنده ‌دلان شو تا بدانی جان ما
خانه خالی کرده‌ایم و خوش نشسته بر درش
غیر او را نیست بارش در سرابستان ما
جان ما آئینه دار حضرت جانان بود
عشق او گنجی است در کنج دل ویران ما
غرق دریائیم و خوش خوش دست و پائی می‌ زنیم
ذوق اگر داری درآ در بحر بی پایان ما
خون دل در جام دیده پیش مردم می‌ نهیم
در خیال آنکه بنشیند دمی بر خوان ما
نعمت دنیی و عقبی آن تو ای نازنین
ما از آن نعمت‌الله ، نعمت‌الله آن ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 01:07 AM
غزل شمارهٔ ۱۷



رفت آن جانان ما از دست ما
از دریغا دلبر سر مست ما
او برفت و پای او نگشوده‌ایم
تا ابد زلفش بود پا‌بست ما
ما همه جا نیکی او گفته‌ایم
او نخواهد آنچنان اشکست ما
چاره‌ای غیر رضا و صبر نیست
این زمان چون تیر رفت از شست ما
در خیال او است جان ما مدام
دل روان خواهد به او پیوست ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:09 PM
غزل شمارهٔ ۱۸



چشم ما شد به نور او بینا
نظری کن به نور او در ما
آب این چشمه می رود هر سو
لاجرم سو به سو بُود دریا
غرق بحریم و آب می‌جوئیم
ما طلبکار او و او با ما
دردمندیم و دلخوشیم از آن
درد عشق است و جان بود دردا
ما خیالیم و در حقیقت او
هو معنا و فانظروا معنا
نور معنی نموده در صورت
گنج اسما نهاده در اشیا
نعمت الله از او شده موجود
نور او هم به او بود پیدا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:10 PM
غزل شمارهٔ ۱۹



فقر ما خوشتر ز ملک پادشا
ما و درویشی و درویشی ما
فقر سلطانی است ، سلطانی است فقر
پادشه درویش و درویش پادشا
بینوائی ما و ذوق نیستی
باز پرس از عاشقان بینوا
عاشق و مستیم در کوی مغان
دنیی و عقبی کجا و ما کجا
بیخودم من بیخودم من بیخودم
با خدایم با خدایم با خدا
جام دُرد درد او درمان دل
نوش کن جامی که تا یابی دوا
نعمت‌الله مست و می نوشد مدام
در خرابات فنا جام بقا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:11 PM
غزل شمارهٔ ۲۰



قدمی نه در آ در این دریا
عین ما جو به عین ما از ما
هر که با ما نشست از ما شد
بلکه گر قطره بود شد دریا
نظری کن حباب و آب نگر
یک وجود است این و آن اسما
دیدهٔ عالم است از او روشن
می‌نماید چو نور در اشیا
آینه صد هزار می‌ بینم
در همه روی او بود پیدا
ذوق ما را نهایتی نبُود
ابتدا نیست و انتها آنجا
شعر سید به ذوق می ‌خوانش
چه کنی قول بوعلی سینا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:13 PM
غزل شمارهٔ ۲۱



موج و دریا آب بادش نزد ما
لاجرم باشد حجاب ما ز ما
ما ز ما جوید چو ما با ما بُود
هر که او با بحر ما شد آشنا
هر چه باشد در حدوث و در قدم
از خدا هرگز نمی ‌باشد جدا
در عدم خوش خوش حضوری یافتیم
در فنا داریم جاویدان بقا
نور روی او است در عالم عیان
بنگر این آئینهٔ نور خدا
جامع مجموع اسمای اله
می‌نماید صورت و معنی به ما
درد اگر داری دوا از خود بجو
زانکه درد تو بود عین دوا
عقل اگر خواهی برو جای دگر
عشق اگر خواهی درآ در بزم ما
چون نوا از نعمت الله می ‌برند
نعمت‌الله کی بماند بینوا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:15 PM
غزل شمارهٔ ۲۲



اگر آئی در این دریا بیابی آبروی ما
بیابی آبروی ما اگر آئی در این دریا
رها کن دی و هم فردا بیا امروز دریابش
بیا امروز دریابش رها کن دی و هم فردا
ندارم با کسی پروا به جز با ساقی مستان
به جز با ساقی مستان ندارم با کسی پروا
بود مجموعهٔ اسما هر آن حرفی که می‌خوانم
هر آن حرفی که می‌خوانم بود مجموعهٔ اسما
نماید در همه اشیا جمال بی‌ مثال او
جمال بی‌مثال او نماید در همه اشیا
درآ در میکده تنها حریف نعمت‌الله شو
حریف نعمت ‌الله شو درآ در میکده تنها
خبر دارم ز او ادنا به جان سید عالم
به جان سید عالم خبر دارم ز او ادنا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:16 PM
غزل شمارهٔ ۲۳



به هویت چو اوست با اسما
آن هویت طلب کن از اشیا
از هویت خبر اگر داری
به هویت خدا بُود با ما
گر چه آب روان بود در جو
بخور آبی ولیکن از دریا
دامن خود بگیر و خوش بنشین
تا به کی می‌ روی تو جا ز جا
با تو مقصود تو است هم خانه
در به در می روی کجا و چرا
از خودی بگذر و خدا را جو
چند باشی مقید من و ما
همچو سید از این و آن بگذر
تا بیابی مراد هر دو سرا

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:17 PM
غزل شمارهٔ ۲۴



جام گیتی نماست سید ما
جان و جانان ماست سید ما
دنیی و آخرت طفیل وی اند
سید دو سراست سید ما
سید ما محمد است به حق
که رسول خداست سید ما
خوش فقیری غنیست از عالم
هم غنی از غناست سید ما
مظهر اسم اعظمش خوانم
حضرت مصطفی است سید ما
فارغم از فنا به دولت او
شاهوار بقاست سید ما
سید عالمست سید ما
بر همه پادشاست سید ما
نقد گنجینهٔ حدوث و قدم
دارد و بینواست سید ما
راحت جان دردمندانست
درد دل را دواست سید ما
اولیا تابعند و او متبوع
سید انبیاست سید ما
نعمت الله نصیب از او دارد
والی اولیاست سید ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:23 PM
غزل شمارهٔ ۲۵



نانوشته حرف می خوانیم ما
این کتاب نیک می دانیم ما
مخزن اسرار او ما یافتیم
نقد گنج کُنج ویرانیم ما
ما باو علم لدنی خوانده ایم
این چنین علمی نکو دانیم ما
دل به دلبر جان به جانان داده ایم
دلبر خود جان جانانیم ما
دُرد درد عشق او نوشیده ایم
همدم این درد و درمانیم ما
خانهٔ دل خلوت خالی اوست
غیر او در خانه کی دانیم ما
خوش حبابی پر کن از آب حیات
نعمت الله را بجو آنیم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:25 PM
غزل شمارهٔ ۲۶



مخزن گنج جملهٔ اسما ما
نور چشم تمام اشیا ما
غرق بحریم و آب می جوئیم
قطره و بحر و جود دریا ما
رند و مستیم و عاشق و معشوق
به همه اسمها مسمی ما
ما نه مائیم ما همه اوئیم
اثری چون نماند با ما ما
جام گیتی نما نموده به ما
دو جهان دیده ایم یکتاما
مه روشن به نور او باشند
تا نگوئی مگر که تنها ما
رو نهادیم بر در سید
باز گشتیم سوی مأوی ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:26 PM
غزل شمارهٔ ۲۷



عشق تو بلا و مبتلا ما
پیوسته خوشیم در بلا ما
مستیم و مدام در خرابات
رندانه حریف اولیا ما
در بحر محیط غرق گشتیم
موجیم و حباب عین ما ما
بیگانه نه ایم آشنائیم
با خویش شدیم آشنا ما
بر راه فنا قدم نهادیم
باقی مائیم از این فنا ما
چون مائی ما نماند با ما
مائیم شما و هم شما ما
از دولت بندگی سید
گشتیم قبول کبریا ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:27 PM
غزل شمارهٔ ۲۸



روشن است از نور رویش دیدهٔ بینای ما
خلوت میخانهٔ عشق است دایم جای ما
آفتابی در ازل خوش سایه ای برما فکند
تا ابد روشن بُود این روی مه سیمای ما
ذوق ما داری بیا با ما در این دریا در آ
تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما
در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می پزد
بس سری در سر رود گر این بود سودای ما
از لطیفی آن یکی با هر یکی یکتا شده
جان فدای لطف آن یکتای بی همتای ما
بلبل مستیم و درگلشن نوائی می زنیم
رونقی دیگر گرفت این گلشن غوغای ما
مجلس عشقست و رندان مست و سید در حضور
روضهٔ رضوان بود این جنت المأوای ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:27 PM
غزل شمارهٔ ۲۹



روشنست از نور رویش دیدهٔ بینای ما
درهٔ بیضا بود غواص این دریای ما
جملهٔ عالم وجودی یافته از جود او
خوش بود این خلقت او راست بر بالای ما
گر دوای درد دل خواهی در این دریا نشین
تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما
جملهٔ اسمای او از اسم اعظم خوانده ایم
اسم او گر بایدت اسمای او اسمای ما
عاشقان را نیست پروای دمی با غیر او
عاقلان را هم نباشد یک نفس پروای ما
سر نهاده بر در خلوت سرای حضرتش
خود که دارد در جهان خوشتر از این مأوای ما
در دل سید نگنجد غیر عشق حضرتش
حضرت او کی نشاند دیگری بر جای ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:29 PM
غزل شمارهٔ ۳۰



در آمد ساقی و آورد جام می برای ما
منور کرد نور او سرای که سرای ما
همه می های میخانه به ما انعام فرمودند
کرم بنگر که الطافش چه ها کرده به جای ما
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
حیات جاودان یابی از آن آب و هوای ما
در میخانه بگشادند و داد عاشقان دادند
به حمدالله اجابت شد دعای کدخدای ما
حریف دردمندانیم و دُرد درد مینوشیم
به ماده دُردی دردش که آن باشد دوای ما
چه خوش ذوقیست ذوق ما که عالم ذوق از او یابند
نوای عالمی بخشد نوای بی نوای ما
گدای نعمت اللهیم سلطان همه عالم
بیا و پادشاهی کن ز انعام گدای ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:30 PM
غزل شمارهٔ ۳۱



هرچه خواهد می کند سلطان ما
دل برد جان بخشد آن جانان ما
دنیی و عقبی از آن و این و آن
ما از آن او و او هم ز آن ما
دردمندانیم و دردی می خوریم
دُرد درد دل بود درمان ما
عقل کل حیران شده در عشق او
خود چه شد این عقل سرگردان ما
هر که آمد سوی ما با ما نشست
غرقه شد در بحر بی پایان ما
رند سر مستی طلب از وی بجوی
لذت رندی سر مستان ما
بندهٔ فرمان و فرمان می دهیم
سید ما می برد فرمان ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:30 PM
غزل شمارهٔ ۳۲



شاه خودرائی است این سلطان ما
جان فدای او و او جانان ما
با دلیل عقل عاشق را چه کار
حال ذوق ما بُود برهان ما
بحر ما را انتهائی هست نیست
خوش درآ در بحر بی پایان ما
عشق اگر داری به میخانه خرام
ذوق ما می جو ز سرمستان ما
قرص ماه و کاسهٔ زرین مهر
روز و شب بنهاده اندر خوان ما
دل کبابست و جگر بریان ولی
نعمت الله آمده مهمان ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:32 PM
غزل شمارهٔ ۳۳



دُرد درد دل بود درمان ما
خوش بود دردی چنین با جان ما
عشق او بحریست ما غرقه در او
گو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گوئی جان به جانان می دهم
جان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشقست و ما مست و خراب
سر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ای
گنج او جو در دل ویران ما
دل ببر از جان شیرین می برد
صد هزاران منتش بر جان ما
دوستدار نعمت الله خودیم
نعمت الله باشد از یاران ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:37 PM
غزل شمارهٔ ۳۴



دل روان جان می دهد در عشق آن جانان ما
گر قبولش می کند شکرانه ها بر جان ما
غرقهٔ دریای بی پایان کجا یابد کنار
ساحلش پیدا نباشد بحر بی پایان ما
هرچه آید در نظر آئینهٔ گیتی نماست
روشنش بنگر که باشد نور آن جانان ما
جان حیات جاودان از عشق جانان یافته
عشق اگر داری طلب کن ذوق جاویدان ما
مجلس عشقست و رندان مست و ساقی درحضور
ساغر می نوش کن شادی سرمستان ما
سینهٔ بی کینهٔ ما مخزن اسرار اوست
گنج اگر خواهی بجو گنج دل ویران ما
نعمت الله رند و سرمست است و جام می به دست
می برند آن می دهد این سید رندان ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:38 PM
غزل شمارهٔ ۳۵



صد دوا بادا دوای درد بی درمان ما
دُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
خون دل در جام دیده عاشقانه ریختیم
بر امید آنکه بنشیند دمی بر خوان ما
خانه خالی کرده ایم و خوش نشسته بر درش
غیر او را نیست باری در سرا بستان ما
در حیات جاودانی یافته از عشق او
همدم زنده دلان شو تا بیابی جان ما
در میان ما و او غیری نمی آید به کار
ما از آن دلبریم و دلبر ما ز آن ما
دُرد درد او دوای درد ما باشد مدام
عشق او گنجیست در کنج دل ویران ما
آشنای نعمت اللهیم و غرق بحر او
ذوق اگر داری درآ در بحر بی پایان ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:39 PM
غزل شمارهٔ ۳۶



حضرت او را به او بینیم ما
لاجرم او را نکو بینیم ما
آب چشم ما به هر سو رو نهاد
غرق دریا مو به مو بینیم ما
غیر او در آتش غیرت بسوخت
غیر او چون نیست چون بینیم ما
عاشق و معشوق ما هر دو یکیست
رشته یک تو کی دو تو بینیم ما
احولست آن کس که یک بیند به دو
کی چو احول یک به دو بینیم ما
در نظر داریم دایم آینه
جان و جانان روبرو بینیم ما
دیگران او را به نعمت دیده اند
نعمت الله را به او بینیم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:39 PM
غزل شمارهٔ ۳۷



غرق آب و آب را جوئیم ما
آبروی ما ز ما جوئیم ما
صورت و معنی و جام می مدام
آنچه جوئیم از خدا جوئیم ما
خم می در جوش و ما مست و خراب
جامی از غیری چرا جوئیم ما
گنج عشقش در دل ویران ماست
غیر این گنجی کجا جوئیم ما
از بلا چون کار ما بالا گرفت
مبتلائیم و بلا جوئیم ما
چشمهٔ آب حیاتم در نظر
خضر وقت و آشنا جوئیم ما
نعمت الله چون ز ما یابد نوا
کی نوا از بینوا جوئیم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:40 PM
غزل شمارهٔ ۳۸



هرچه می گویند می گوئیم ما
آنچه می جویند می جوئیم ما
ما به بوی زلف سنبل بوی او
مو به مو زلف بتان بوئیم ما
جام می آب حیاتی خوش بود
خرقهٔ خود را به آن شوئیم ما
ما و او با هم یگانه گشته ایم
بی دوئیم و ما و تو اوئیم ما
عین دریائیم و دریا عین ما
عین ما از عین ما جوئیم ما
نیست ما را ابتدا و انتها
تا ابد خود را به خود پوئیم ما
سیدم آئینهٔ گیتی نماست
ما چنین آئینه ، یک روئیم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:47 PM
غزل شمارهٔ ۳۹



می زخم عشق می نوشیم ما
خلعتی از عشق می پوشیم ما
در طریق عاشقی چون عاشقان
مدتی شد تا که می کوشیم ما
عشق می گوید سخن از من شنو
ما از او گوئیم و خاموشیم ما
عاشقانه همچو خم میفروش
باز سرمستیم و در جوشیم ما
جرعهٔ می ما به صد جان می خریم
نیک ارزانست نفروشیم ما
پا و سر چشمیم تا بینیم او
چون سخن گوید همه گوشیم ما
ما به عشقش عاقل و دیوانه ایم
تا نه پنداری که بی هوشیم ما
همچو بلبل در هوای روی گل
روز و شب مستانه بخروشیم ما
نعمت اللیهم و با سید حریف
باده می نوشیم و مدهوشیم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:48 PM
غزل شمارهٔ ۴۰



نور او در دیدهٔ بینا خوشی دیدیم ما
نور مردم را به نور چشم او دیدیم ما
شخص و سایه دو نماید در نظر اما یکیست
دو کجا بینیم چون از اهل توحیدیم ما
غیر نور روی او در دیدهٔ ما هست نیست
هرچه رو بنمود از آن رو بازپرسیدیم ما
ز آفتاب حسن او عالم همه روشن شده
کس ندیده این چنین نوری و نشنیدیم ما
ساقی مستیم و میخانه سبیل ما بُود
می به هر رندی که دل می خواست بخشیدیم ما
مو به مو زلف سیاهت ما به دست آورده ایم
گیسوئی خوش بافته بر دست پیچیدیم ما
در خرابات مغان با نعمت الله همدمیم
عاشقانه جام می از ذوق نوشیدیم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:49 PM
غزل شمارهٔ ۴۱



در خرابات فنا ملک بقا داریم ما
خوش بقای جاودانی زین فنا داریم ما
کشته عشقیم و جان در کار جانان کرده ایم
این حیات لایزالی خونبها داریم ما
خم می درجوش و ما سرمست و ساقی در نظر
غم ز مخموران این دوران کجا داریم ما
جام دُرد درد او شادی رندان می خوریم
درد می دانیم و دایم این دوا داریم ما
دیگران گر ملک و مال و تخت شاهی یافتند
سهل باشد نزد ما زیرا خدا داریم ما
نقد گنج عشق او در کنج دل ما دیده ایم
این چنین گنجی طلب میکن ز ما داریم ما
در طریق عاشقی عمریست تا ره می رویم
رهبری چون نعمت الله رهنما داریم ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:50 PM
غزل شمارهٔ ۴۲



جان چو عودست و دل چو مجمر ما
آتش نور عشق دلبر ما
آفتاب سپهر و جان جهان
پرتوی دان ز رای انور ما
نهر آب حیات و عین زلال
قطره ای دان ز حوض کوثر ما
گوهر تیغ مهر روشنزای
ذره ای باشد آن ز خنجر ما
آنکه سلطان خلوت جانست
بنده وار ایستاده بر در ما
عرصهٔ کاینات و ما فیها
خطه ای دان ز ملک و کشور ما
دامن او و دست ما پس از این
چون که آمد به خود فرو سر ما
ما نه مائیم با همه اوئیم
اوئی او شده برابر ما
سیدی از میانه چون برخواست
خواجه و بنده شد یکی بر ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:51 PM
غزل شمارهٔ ۴۳



خوش آب حیاتی است روان در نظر ما
عالم همه سیراب شد از رهگذر ما
از دیدهٔ ما آب روانست به هر سو
امید که جاوید بماند اثر ما
عمریست که در گوشهٔ میخانه مقیمیم
رندان همه سرمست فتاده به درما
ما غرقهٔ دریای محیطیم چو ماهی
ما را تو به دست آور و می جو خبر ما
سودا زدهٔ زلف پریشان نگاریم
تا در سر آن زلف چه آید به سر ما
خوش نقش خیالیست در این خلوت دیده
روشن بتوان دید ببین در نظر ما
هر میوه که در جنت اعلی نتوان یافت
از نعمت الله طلب و ز شجر ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:52 PM
غزل شمارهٔ ۴۴



خوش چشمهٔ آبی است روان در نظر ما
سیراب شده خاک در از رهگذر ما
ما آب حیاتیم روانیم به هر سو
سرسبزی باغ خضر است در نظر ما
میخانهٔ ما قبلهٔ حاجات جهانست
شاید که جهانی به سر آید به در ما
نوریست که در دیدهٔ مردم شده پنهان
روشن بتوان دید ولی در نظر ما
مستیم و نداریم خبر از همه عالم
اینست خبر هر که بپرسد خبر ما
در آینهٔ دیدهٔ سید نظری کن
تا باز نماید به تو روشن بصر ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:52 PM
غزل شمارهٔ ۴۵



چیست عالم شبنمی از نهر ما
کیست آدم عارفی در شهر ما
هرکجا بکری است در دار وجود
از سر مهر آمده در مهر ما
دهر جز نقش خیالی بیش نیست
بگذر از دهر و طلب کن دهر ما
عقل زهر است ای پسر با زهر عشق
زهر بگذار و بجو پازهر ما
رحمت ما بر غضب پیشی گرفت
لطف ما مستور کرده قهر ما
غیر ما در نهر ما دیگر مجو
خود کجا غیری بود در نهر ما
نعمت الله نعمتی دارد تمام
جمع کرده این همه از بهر ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:53 PM
غزل شمارهٔ ۴۶



مرا گفت یاری که ای یار ما
اگر یار مائی بکش بار ما
برو مایه و سود دکان بمان
گرت هست سودای بازار ما
بیا قول مستانهٔ ما شنو
بخوان از سر ذوق گفتار ما
نداریم ما کار با کار کس
ندارد کسی کار با کار ما
چه بندی تو نقش خیالی به خواب
نظر کن درین چشم بیدار ما
اگر رند مست و حریف خوشی
بیابی مرادی ز خمار ما
سزاوار ما نیست هر بنده ای
بود سید ما سزاوار ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:54 PM
غزل شمارهٔ ۴۷



از کرم بنواخت ما را یار ما
لاجرم بالا گرفته کار ما
جان فروشانیم در بازار عشق
تن چه باشد در سر بازار ما
آب چشم ما به هر سو می رود
باز می گوید روان اسرار ما
منصب عالی اگر خواهی بیا
خاک ره شو بر در خمّار ما
از حباب و موج دریا آب جو
تا بیابی این همه آثار ما
جز یکی در هر دو عالم هست نیست
کس نکرد انکار بر اقرار ما
رند سرمستیم و با ساقی حریف
نعمت الله سید و سردار ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:54 PM
غزل شمارهٔ ۴۸



جام گیتی نماست این دل ما
خلوت کبریاست این دل ما
در دل ما جز او نمی گنجد
روز و شب با خداست این دل ما
کُنج دل گنجخانهٔ شاه است
مخزن پادشاست این دل ما
ما و دل هر دو خواجه تاشانیم
یار همدرد ماست این دل ما
دردمندیم و درد می نوشیم
دُرد دردش دواست این دل ما
در خرابات عشق دل گم شد
تو چه دانی کجاست این دل ما
نعمت الله از دل ما جو
که بدو آشناست این دل ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:55 PM
غزل شمارهٔ ۴۹



بندهٔ ساقی ما شو تا شوی سلطان ما
جان فدا کن تا شوی جانان ما ای جان ما
چشم صورت بین ببند و دیدهٔ معنی گشا
تا ببینی بر سریر ملک دل سلطان ما
گر گدای عشق باشی پادشاه عالمی
حکم تو گردد روان گر می بری فرمان ما
از نم چشم و غم دل نُقل و باده می خوریم
الصلا گر عاشقی نزلی بخور از خوان ما
حال ما پیدا شود بر ساکنان صومعه
گر جمال خود نماید شاهد پنهان ما
همدم جامیم ساقی را حریف سرخوشیم
ذوق اگر داری طلب کن خدمت رندان ما
مجلس عشقست و سید عاشق و معشوق او
این چنین بزمی بیابی گر شوی مهمان ما

pmohammadsadeg
6th February 2012, 11:56 PM
غزل شمارهٔ ۵۰



جامیست چه جم نما دل ما
بنموده خدا به ما دل ما
شمع دل ماست نور عالم
افروخت به خود خدا دل ما
عشقش بحریست بیکرانه
خوش بحری و آشنا دل ما
سلطان عشقست و دل غلامش
او پادشه و گدا دل ما
درد دل ما دوای جان است
به زین چه کند دوا دل ما
عهدی بستیم و جاودان است
پیوند نگار با دل ما
در خلوت خاص سید ما
او خانه خدا ، سرا دل ما

pmohammadsadeg
7th February 2012, 11:56 PM
غزل شمارهٔ ۵۱



مشک چه بود شمه ای از موی ما
چیست عنبر والهٔ گیسوی ما
آب چشم ما به هر سو می رود
هم ز چشم ماست آب روی ما
صبحدم باد صباخوشبو بود
می برد گردی ز خاک کوی ما
تا قبول حضرت سلطان شدیم
شاه ترکستان بود هندوی ما
غرق دریائیم اگر تو تشنه ای
آب می جوئی قدم نه سوی ما
عود دل در مجمر سینه بسوخت
بزم ما خوشبو شده از بوی ما
عاقلان را گفتگوئی دیگر است
قول عشاقست گفتگوی ما
عید قربانست طوئی میکنیم
جانها قربان شده در طوی ما
سیدیم و عاشقان را بنده ایم
لاجرم عالم بود آن جوی ما

pmohammadsadeg
7th February 2012, 11:57 PM
غزل شمارهٔ ۵۲



پادشاه و پادشاهی ما و درویشی ما
عاقلان و آشنائی ما و بی خویشی ما
در میان عشقبازان ما کمیم از هر یکی
از کمی ماست در عالم همه بیشی ما
خواجه گر دارد غنا آرد غنائی بر غنا
از غنای خواجه خوشتر فقر درویشی ما
بنده دلریش سلطانیم و مرهم وصل اوست
عاقبت رحمی کند سلطان به دلریشی ما
صورت سید که دیدی آخرش خوانی رواست
معنی او را نگر دریاب این پیشی ما

pmohammadsadeg
7th February 2012, 11:58 PM
غزل شمارهٔ ۵۳



ما بنده درویشیم شاها نظری فرما
صاحب نظری شاها ما را نظری فرما
آنجا که مقام تست ما را نبود باری
باری ز سر احسان آنجا نظری فرما
تو ناظر و منظوری ما آینهٔ روشن
در آینهٔ روشن جانا نظری فرما
ما از نظر لطفت داریم بسی امید
نومید مکن ما را حالا نظری فرما
در هر چه نظر کردیم نور تو در آن دیدیم
با عقل از آن گفتیم اشیا نظری فرما
ای موسی بن عمران ز آتش نتوانی دید
در عین همه بنگر اسما نظری فرما
با سید سر مستان داری نظری شاها
از بهر دل سید ما را نظری فرما

pmohammadsadeg
7th February 2012, 11:59 PM
غزل شمارهٔ ۵۴



بحر در جوش است و رو دارد به ما
گوهر دریا همی بارد به ما
گنج اسما حضرت سلطان عشق
یک به یک مجموع بشمارد به ما
ما امینیم و امانت آن اوست
هر چه او بسپرد بسپارد به ما
کشت ما از خشکسالی ایمنست
رحمتش پیوسته می بارد به ما
باز یارم میل یاری می کند
تخم نیکی نیک می کارد به ما
دارم امیدی که لطفش از کرم
مائی ما هیچ نگذارد به ما
خاطر موری ز ما آزرده نیست
سید ما کی بیازارد به ما

pmohammadsadeg
8th February 2012, 12:03 AM
غزل شمارهٔ ۵۵



خرم آن دل که شود محرم اسرار شما
دلخوش آن کس که بود عاشق دیدار شما
همت قاصر اگر می طلبد حور و قصور
همت عالی ما هست طلبکار شما
چشم من روی شما هم به شما می بیند
دیده ام نور خداوند ز انوار شما
دو جهان را بفروشیم به یک جرعهٔ می
گر خریدار بود بر سر بازار شما
بزم عشقست شما عاشق و ما مست و خراب
تا ابد لطف خدا باد نگهدار شما
جان چه باشد که کنم در قدمت ایثارش
قاصرم گر همه عالم کنم ایثار شما
نعمت الله ز خدا وصل شما می خواهد
هست امیدش که رسد باز به دیدار شما

pmohammadsadeg
8th February 2012, 12:04 AM
غزل شمارهٔ ۵۶



بیا ای ساقی مستان خدا را
که مشتاقند سر مستان خدا را
اگر خرقه نمی گیری گروگان
بده جامی به درویشان خدا را
طبیب دردمندانی نظر کن
که دارم درد بی درمان خدا را
برو ای عقل سودائی چه جوئی
ز جان بی سر و سامان خدا را
ز سر مستان گلشن ذوق ما جو
که کم دانند هشیاران خدا را
خراباتست و ما مست و خرابیم
حریف مست می خواران خدا را
نباشم یک دمی بی نعمت الله
که پیدا دیدم و پنهان خدا را

pmohammadsadeg
8th February 2012, 12:05 AM
غزل شمارهٔ ۵۷



نور تجلی او ساخت منور مرا
صورت او شد پدید کرد مصور مرا
پیر خرابات عشق داد مرا جام می
ساقی رندان خود کرد مقرر مرا
عقل دمی دور شو از بر رندان عشق
مستم و تو هشیار نیست تو در خور مرا
مجلس تو آن تو مجمع من آن من
فکر پریشان تو را زلف معنبر مرا
عاشق و معشوق و عشق هر سه بر ما یکیست
در دو جهان هست نیست جز یک دیگر مرا
ذات ز روی صفات گشته به من آشکار
عشق برای ظهور ساخته مظهر مرا
بندهٔ هر سیدم سید هر بنده ام
حکم خرابات داد خواجهٔ قنبر مرا

pmohammadsadeg
8th February 2012, 12:07 AM
غزل شمارهٔ ۵۸



ای یار دل یار به دست آر خدا را
زین بیش دل خسته میازار خدا را
مستیم و خرابیم و سر از پای ندانیم
ای عقل رها کن من و دلدار خدا را
خوش آب حیاتیست اگر تشنه آبی
جامی ز می عشق به دست آر خدا را
گر یک سر موئیست حجاب تو در این ره
بردار حجاب خود و مگذار خدا را
هر چیز که داری به امانت به تو دادند
تو نیز امینا نه نگهدار خدا را
عشق آمد و گفتا که دهم کام تو گفتم
تاخیر مکن باز در این کار خدا را
گر جان عزیزت طلبد سید مستان
شکرانه بنه بر سر و بسپار خدا را

pmohammadsadeg
8th February 2012, 12:11 AM
غزل شمارهٔ ۵۹



همه عالم تو را و او ما را
طلب او کن و بجو ما را
سر زلفش به دست ما افتاد
می نمایند مو به مو ما را
غرق بحریم تا نپنداری
تشنه جویای آب جو ما را
ما خراباتیان سر مستیم
جام می آن تو سبو ما را
نعمت الله رند سرمست است
می کشد باز سو به سو ما را

pmohammadsadeg
8th February 2012, 12:15 AM
غزل شمارهٔ ۶۰



یار من بی یار کی ماند مرا
خسته و بیمار کی ماند مرا
گر چه بیمارم ولی دارم امید
کو چنین بیمار کی ماند مرا
شادمانم گرچه غمها می خورم
غمخورم غمخوار کی ماند مرا
من چنین مخمور و او مست و خراب
بر در خمّار کی ماند مرا
کار بیکاریست کار عاشقان
عشق او بیکار کی ماند مرا
سر پر از سودا و هم کیسه تهی
بر سر بازار کی ماند مرا
گر نباشد صدق من صدیق وار
سیدم در غار کی ماند مرا

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:31 AM
غزل شمارهٔ ۶۱



رند مستی چو دمی با او برآ
از در میخانهٔ ما خوش درآ
مجلس ما را غنیمت می شمُر
زانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا
جام می بستان و مستانه بنوش
قول ما می گو سرودی می سرا
خوش خراباتی و خم می سبیل
ما چنین مستیم و مخموری چرا
آب چشم ما روان بر روی ماست
باز می گویند با هم ماجرا
ماه من امشب بر آمد خوش خوشی
تو بیا تا روز امشب خوش برآ
نعمت دنیی و عقبی آن تو
نعمت الله از همه عالم مرا

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:32 AM
غزل شمارهٔ ۶۲



هر که آمد بر سر دار فنا
یابد از دار فنا دار بقا
خدمت منصور از آن سردار شد
ذوق سرداری اگر داری بیا
قل هو الله احد می خوان مدام
چون موحد در خلا و در ملا
ما درین دریا خوشی افتاده ایم
ما ز دریائیم و دریا عین ما
دردمندی را که باشد درد دل
دُرد درد دل بود او را دوا
بر در خلوتسرای می فروش
ساکنیم و فارغ از هر دو سرا
سیدیم و بندهٔ سلطان خود
ما جَمیم و جام ما گیتی نما

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:33 AM
غزل شمارهٔ ۶۳



نعمت الله است دایم با خدا
نعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکی
گرچه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شد
غرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بی نوائی یافتیم
گر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نه
هر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشق
کز سردار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریف
خیز مستانه به میخانه درآ

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:38 AM
غزل شمارهٔ ۶۴



مبتلائی دیدمش خوش در بلا
گفتمش خواهی بلا گفتا بلی
از بلا چون کار ما بالا گرفت
جان ما جوید بلا از مبتلا
بینوایان را نوائی دیگر است
خوش نوائی می طلب از بینوا
آبرو جوئی درین دریا بجو
عین ما می جو به عین ما چو ما
دُرد دردش عاشقانه نوش کن
تا ز دُرد درد دل یابی دوا
در محیط بیکران افتاده ایم
نیست ما را ابتدا و انتها
نعمت الله ساقی و ما رند مست
با حریفان در خرابات فنا

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:40 AM
غزل شمارهٔ ۶۵



فانی دردیم و فانی از فنا
باقی عشقیم و باقی از بقا
نه اثر ما را ز ذات و از صفت
نه خبر از مبتدا وز منتهی
نه امید وصل و نه بیم فراق
نه غم درد و نه شادی دوا
در محیط عشق او مستغرقیم
بر کجائی ای برادر بر کجا
از وجود و از عدم آسوده ایم
حق و باطل دعوی و معنی تو را
عاشق و معشوق پیش ما یکیست
جز یکی خود نیست در هر دو سرا
نعمت اللهم به هر جا که روم
با خدایم با خدایم با خدا

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:46 AM
غزل شمارهٔ ۶۶



روشنست آئینهٔ گیتی نما
می نماید نور چشم ما به ما
کون جامع جامع قرآن تمام
مظهر ذات و صفات کبریا
غایت هر غایتی را غایتی است
کی بود بی ابتدا را انتها
رو فنا شو تا بقا یابی از او
بلکه بگذر از فنا و از بقا
آبروی خویش و بیگانه بود
هر که او با بحر باشد آشنا
در همه حالی خدا با من بود
لاجرم من با خدایم با خدا
بنده را از حضرت سید طلب
نعمت الله از علی مرتضی

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:47 AM
غزل شمارهٔ ۶۷



گر بیابی آشنای بحر ما
باز پرس احوال ما از آشنا
عین ما جوئی به عین ما بجو
جز به عین ما نیابی عین ما
هر که او در عشق او فانی شود
از حیات عشق او یابد دوا
دردمندی کو بود همدرد ما
هم ز دُرد درد دل یابد دوا
نقش می بندم خیالش در نظر
گشته روشن چشمم از نور بقا
در خرابات مغان مست و خراب
باده می نوشیم دایم بی ریا
نعمت الله را نهایت هست نیست
کی بود بی ابتدا را انتها

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:48 AM
غزل شمارهٔ ۶۸



ما حبابیم و عین ما دریا
نظری کن به عین ما در ما
بندهٔ حضرت خداوندیم
به جمال و کمال بی همتا
آینه گر هزار می نگرم
در همه دیده می شود اسما
عالم از نور او شده روشن
نظری کن به دیدهٔ بینا
بر در او رو خوشی بنشین
گر کنی میل جنت الماوی
دُرد دردش بنوش خوش می باش
تا بیابی تو ذوق بو دردا
عارفانه به نور او دیدیم
نعمت الله در همه اشیا

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:49 AM
غزل شمارهٔ ۶۹



عین دریائیم و دریا عین ما
نیست ما را ابتدا و انتها
بر در میخانه مست افتاده ایم
خانهٔ ما خوشتر از هر دو سرا
بینوایان خوش نوائی یافتند
بینوا شو گر همی خوانی نوا
گفتهٔ مستانهٔ ما را بخوان
عاشقانه خوش سرودی می سرا
دردمندیم و دوا درد دلست
درد ما همدرد ما داند دوا
سر به پای خم می افتاده ایم
بی حجاب ای عاشق عارف بیا
در طریقت خرقه ای پوشیده ایم
دست ما و دامن آل عبا
نعمت الله ساقی و ما رند و مست
گو بیا یاری که دارد ذوق ما

pmohammadsadeg
9th February 2012, 12:50 AM
غزل شمارهٔ ۷۰



دردمندانیم و مانده بی دوا
همدم و همدرد ما هم درد ما
غرق در دریای بی پایان شدیم
غیر ما دیگر نباشد آشنا
آبرو جوئی بیا از ما بجو
تا بیابی آبروی ما ز ما
رو فنا شو تا بقا یابی ز عشق
بینوا شو تا ازو یابی نوا
بر در میخانه مست افتاده ایم
بی حجاب و فارغ از هر دو سرا
از وجود و از عدم آسوده ایم
باز رسته از فنا و از بقا
رند و سرمستیم در کوی مغان
نعمت الله گر همی جوئی بیا

pmohammadsadeg
10th February 2012, 12:32 AM
غزل شمارهٔ ۷۱



در آ با ما درین دریا و خوش بنشین به چشم ما
به عین ما نظر می کن ببین ما را درین دریا
اگر موج است اگر قطره به عین ما همه آبست
اگر تو آبرو جوئی بجو از آبروی ما
بهشت جاودان ما سرابستان میخانه
هوای جنت ار داری درآ در جنت الماوی
به نور آفتاب او همه عالم منور شد
نگر در ذرهٔ روشن که خورشیدیست مه سیما
اگر گوئی کرم فرما مرا نامی نشانی ده
نشان و نام را بگذار و می جو جای آن بیجا
بلا بالا گرفت امروز از آن بالا که می دانی
چه خوش باشد بلای ما اگر باشد از آن بالا
حریف نعمت الله شو که یار رند سرمست است
به نور او نظر می کن ببین یکتای بی همتا

pmohammadsadeg
10th February 2012, 12:34 AM
غزل شمارهٔ ۷۲



رندیم و دگر مستیم تا باد چنین بادا
توبه همه بشکستیم تا باد چنین بادا
چون قطره ازین دریا دیروز جدا بودیم
امروز بپیوستیم تا باد چنین بادا
عقل از سر نادانی دردسر ما می داد
عشق آمد و وارستیم تا باد چنین بادا
ما دست برآوردیم در پای سر افکندیم
مستانه از آن دستیم تا باد چنین بادا
زُنار سر زلفش افتاد به دست ما
زُنار چنان بستیم تا باد چنین بادا
آن رند خراباتی رندانه حریف ماست
او سرخوش و ما مستیم تا باد چنین بادا
ما ساقی رندانیم با سید سرمستان
در میکده بنشستیم تا باد چنین بادا

pmohammadsadeg
10th February 2012, 12:35 AM
غزل شمارهٔ ۷۳



ساقی ز کرم نواخت ما را
خمخانه بریخت بر سر ما
ما جام و بر آب چون حبابیم
دریاب ز ما و ما ز دریا
عشقست که هیچ جا ندارد
هر جا می جو تو جای بی جا
در دیدهٔ مست ما توان دید
آن نور ولی به چشم بینا
آئینه از او وجود دارد
او نیز به آینه هویدا
با شمع جمال او چه باشد
پروانهٔ عقل بی سر و پا
رندیم و حریف نعمت الله
هرگز نکنیم توبه حاشا

pmohammadsadeg
10th February 2012, 12:36 AM
غزل شمارهٔ ۷۴



عقل برو برو برو عشق بیا بیا بیا
راحت جان ما توئی دور مشو ز پیش ما
داروی درد عاشقی هست دواش درد دل
نیست به نزد عاشقان خوشتر ازین دوا دوا
کشتهٔ تیغ عشق او زنده دلست جاودان
بندهٔ خویش اگر کشد نیست به خواجه خونبها
مست و خراب و ساکنم برسرکوی میفروش
زاهد و کنج صومعه او ز کجا و ما کجا
جام جهان نمای ما آینهٔ جمال او
جام جهان نما نگر روی در آینه نما
هر که گدای او بود پادشهست بر همه
شه چه بُود که پادشه بر در او بود گدا
سید رند مست ما بندهٔ بندگی او
حضرت او از آن ما جنت و حوریان تو را

pmohammadsadeg
10th February 2012, 12:37 AM
غزل شمارهٔ ۷۵



به سر خواجه کلان که مرا
نبُود میل با کلاه شما
دنیی و آخرت نمی طلبم
این و آن از کجا و ما ز کجا
حال امروز را غنیمت دان
دی گذشت و نیامده فردا
گوش کن گفته های مستانه
چه کنی قول بو علی سینا
در خرابات مست می گردم
گر حریف منی بیا اینجا
سر زلف نگار در دستم
با خیالش همی برم سودا
نعمت الله چو آینهٔ روشن
می نماید به ما خدا به خدا

pmohammadsadeg
14th February 2012, 01:13 AM
غزل شمارهٔ ۷۶



ظهور سلطنت عشق اوست در دو سرا
درین سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ
چو اوست در دو سرا غیر او نمی بینم
منم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا
جمال اوست که در آینه نموده روی
نظر به دیدهٔ ما کن ببین به هر دو سرا
مدام همدم جام شراب خوش می باش
بیا و همدم ما شو دمی به ذوق و بیا
دلم به گوشهٔ میخانه می کشد دیگر
چنانکه خاطر زاهد به جنت المأوا
به سوی ما نظری کن به چشم ما بنگر
که عین ماست که او آبرو دهد بر ما
به نور دیدهٔ سید کسی که او را دید
به هر چه می نگرد نور او بود پیدا

pmohammadsadeg
14th February 2012, 01:17 AM
غزل شمارهٔ ۷۷



موج است و حباب و آب و دریا
هر چار یکی بود بر ما
هم آب و حباب و آب دریا
دریا داند حقیقت ما
بنگر به یقین که جز یکی نیست
هم قطره و جود سیل و دریا
می دانکه حجاب ما هم از ماست
ما را نبُود حجاب جز ما
بیگانه شوی ز هر دو عالم
گر زانکه تو را بود سر ما
تا رسته نگردی از من و ما
سید نشوی تو واصل ما

pmohammadsadeg
14th February 2012, 01:20 AM
غزل شمارهٔ ۷۸



گر بیازارد مرا موری نیازارم ورا
خود کجا آزار مردم ای برادر من کجا
نزد ما زاری به از آزار ، بی زاری مباش
تا نگیرد بر سر بازار آزاری تو را
در طریقت هر چه فرمائی به جان منت بریم
ماجرا بگذار با ما ماجرا آخر چرا
کفر باشد در طریق عاشقان آزار دل
گر مسلمانی چرا آزار می داری روا
درجهان بیخودی من نعمت الله یافتم
گفت فانی شو که یابی سید ملک بقا

pmohammadsadeg
14th February 2012, 01:23 AM
غزل شمارهٔ ۷۹



صوفی صافی است در عین صفا
می نماید نور او او را به ما
ذره ای از آفتاب نور او
نیست خالی در همه ارض و سما
نقطه نقطه دایره پیموده است
جمع کرده ابتدا و انتها
سید مست است و جام می به دست
گر تو رندی باده می نوشی بیا

pmohammadsadeg
14th February 2012, 01:24 AM
غزل شمارهٔ ۸۰



فلولاه و لولانا لما کان الذی کانا
اگر نه ما و او بودی نبودی این و آن جانا
و اما عینه فاعلم اذا ما قلت انسانا
یکی عین است و دو نامش یکی موج و یکی دریا
فانا عبده حقا و ان الله مولانا
حقیقت بندهٔ اوئیم و سلطان است او ما را
فلا تحجب بانسان فقد اعطاک برهانا
برون آ از حجاب خود نگر برهان ما پیدا
فاعطیناه ما یبدی به فینا و اعطانا
عطا کردیم سر او و شداین مشکلَت حلا
قضا رالامر مقسوما بایاه و ایانا
به هم پیوسته می باید که تا پیدا شود آنها
فاحیاه الذی یدری بقلبی حین احیانا
چه خوش حبی که می بخشد حیات او حیات ما
و کنافیه اکوانا و اعیانا و ازمانا
همه بودیم در ذاتش که پیدا گشته ایم اینجا
و لیس دائم فینا و لیکن ذاک احیانا
نباشد حال ما دایم بود حق دایما با ما
به نور مهر و مه بنگر که هر دو نعمت اللهند
ز هر روز و ز شب روشن ببین در دیدهٔ بینا

pmohammadsadeg
14th February 2012, 01:27 AM
غزل شمارهٔ ۸۱



در عین حباب آب دریاب
آن آب در این حباب دریاب
نقشی است خیال عالم ای یار
خوابی است و هم به خواب دریاب
مستیم و خراب در خرابات
این مست خوش خراب دریاب
مجموع حروف نقطه‌ای دان
مجموعهٔ آن کتاب دریاب
آئینه به نور او است روشن
مه بنگر و آفتاب دریاب
با ما بنشین خوشی در این بحر
ما را بنگر حجاب دریاب
پرسی تو ز ذوق نعمت الله
گفتیم تو را جواب دریاب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:27 PM
غزل شمارهٔ ۸۲



عین ما جو و در این بحر به جز ما مطلب
غرق دریا شو و جز ما تو ز دریا مطلب
ما حبابیم زده خیمه‌ای از باد بر آب
به از این در دو سراخانه و مأوا مطلب
غیر ما را نتوان یافت در این بحر مجو
عین ما جو و به جز ما دگر از ما مطلب
مرده‌ دل از دم ما زنده شود هر نفسی
این چنین دم طلب و جز ز مسیحا مطلب
مائی ما چو بشستیم به آب دیده
ما نه مائیم ز ما مائی ما ار مطلب
ساقی و جام و می و رند حریفیم مدام
غیر ما همدم ما یک نفس اینجا مطلب
نعمت‌الله طلب و صورت و معنی دریاب
ور دگر می‌طلبی رو طلبش ما مطلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:37 PM
غزل شمارهٔ ۸۳



در دل ما نقد گنج ما طلب
گوهر ار جوئی از این دریا طلب
یک زمان در بحر ما با ما نشین
عین ما را هم به عین ما طلب
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا طلب
نور او در جمله اشیا می نگر
یک مسمی از همه اسما طلب
دنیی و عقبی به این و آن گذار
نصرت یکتای بی همتا طلب
طالب و مطلوب را با هم ببین
این نظر از دیدهٔ بینا طلب
نعمت الله را اگر جوئی بیا
ما به دست آور ز ما ، ما را طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:37 PM
غزل شمارهٔ ۸۴



نقد گنج کنت کنزا را طلب
گوهر دُر یتیم از ما طلب
عاشقانه خم می را نوش کن
جرعه ای بود بیا دریا طلب
از دوئی بگذر که تا یابی یکی
از همه یکتای بی همتا طلب
عارفانه دولت خود را بگیر
آنچه گم کردی همه آنجا طلب
چشم عالم روشنست از نور او
نور او در دیدهٔ بینا طلب
نعمت الله است و عالم سر به سر
نعمتی خوش از همه اشیا طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:38 PM
غزل شمارهٔ ۸۵



دردمندانه بیا ما را طلب
درد دل جانا ز بودردا طلب
در چنین دریای بی پایان درآ
عین ما را هم ز عین ما طلب
طالب و مطلوب را با هم نگر
جای آن بی جای ما هر جا طلب
چشم ما روشن به نور روی اوست
نور او در دیدهٔ بینا طلب
هر کجا کنجیست گنجی در ویست
گنج اسما در همه اشیا طلب
عارفانه دامن هر یک بگیر
حضرت یکتای بی همتا طلب
در خرابات مغان مستانه رو
نعمت الله را در آنجا وا طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:39 PM
غزل شمارهٔ ۸۶



عاشقی دریادلی از ما طلب
آن چنان گوهر در این دریا طلب
نقد گنج کنت کنزا را بجو
از همه اسما مسمی را طلب
هر که یابی دامن او را بگیر
حضرت یکتای بی همتا طلب
در وجود خویشتن سیری بکن
آنچه گم کردی همه آن جا طلب
چشم ما از نور رویش روشنست
نور او در دیدهٔ بینا طلب
هیچ شیئی بی نعمت الله هست نیست
نعمت الله در همه اشیا طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:41 PM
غزل شمارهٔ ۸۷



ذوق ما داری درآ در بحر ما ، ما را طلب
آبرو جوئی مرو هر سو بیا ما را طلب
موج دریائیم و ما را دل به دریا می کشد
حال این دریای ما گر بایدت از ما طلب
ای محقق بی حقیقت هیچ شیئی هست نیست
عارفانه این حقیقت در همه اشیا طلب
هر که آید در نظر ای نور چشم عاشقان
دست او را بوسه ده گم کردهٔ خود را طلب
نقد گنج کنت کنزا را بجو در کنج دل
گوهر دُر یتیم مخزن دلها طلب
قاب قوسین از خط محور پدید آمد تو نیز
خط برانداز از میان معنی او ادنی طلب
آفتاب حسن او و چشم مردم رو نمود
روشنست این نور او در دیدهٔ بینا طلب
دنیی و عقبی و جسم و جان این و آن گذار
گر تو چون ما طالبی مطلوب بی همتا طلب
اسم اعظم را بخوان و یک مسمی را بدان
نعمت الله را بجو مجموعهٔ اشیا طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:42 PM
غزل شمارهٔ ۸۸



همت از درویش صاحب دل طلب
خدمت درویش کن حاصل طلب
درد هجران از دل درویش جو
راحت ار می جویی از واصل طلب
گوهر ار خواهی درآ در بحر ما
ور نمی خواهی برو ساحل طلب
حضرت جانانه را از جان بجو
خدمت دلدار خود در دل طلب
مشکلت حل وا شود گر طالبی
هم ز طالب حل این مشکل طلب
در ره عشقش قدم مردانه نه
رهبری صاحبدلی کامل طلب
قابل کامل اگر آری به دست
نعمت الله را از آن قابل طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:43 PM
غزل شمارهٔ ۸۹



خوش حضوریست بزم ما دریاب
هرچه می بایدت بیا دریاب
می جام فنا چه می نوشی
ذوق خمخانهٔ بقا دریاب
در خرابات دُرد دردش نوش
زان شفاخانه این دوا دریاب
قطره و موج و بحر و جو آبند
عین ما را به عین ما دریاب
رند مستی اگر طلب داری
بر سر کوی او مرا دریاب
نعمت الله را به دست آور
مظهر حضرت خدا دریاب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:44 PM
غزل شمارهٔ ۹۰



در محیط عشق ما گوهر طلب
هفت دریا را نجو دیگر طلب
عود دل در مجمر سینه بسوز
آنچنان عودی در این مجمر طلب
وصل آن محبوب بی همتای ما
گر طلب داری از این خوشتر طلب
جان باقی یابی از جانان خود
گر فنا گردی چو یاران در طلب
این سر تو چون کلاه آن سراست
سر بنه در پای او آن سر طلب
جان چو جوئی حضرت جانان بجو
دل رها کن خدمت دلبر طلب
هر کجا جام میئی یابی بنوش
نعمت الله را در آن ساغر طلب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:46 PM
غزل شمارهٔ ۹۱



ای دل اسرار ما ز جان دریاب
بگذر از خود بیا خدا دریاب
شاهد غیب در شهادت بین
شاه در کسوت گدا دریاب
موج و دریا و خلق و حق بنگر
یک مسمی دو اسم را دریاب
جام وحدت به روی ساقی نوش
ذوق می خوارگی ما دریاب
رنج عشقش بکش شفا بشناس
دُرد دردش بخور دوا دریاب
مطرب عشق ساز ما بنواخت
بشنو ای بینوا نوا دریاب
سایه و آفتاب را بنگر
سید و بنده را بیا دریاب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:49 PM
غزل شمارهٔ ۹۲



رو فنا شو بیا بقا دریاب
خوش بقائی از این فنا دریاب
قدمی نه درآ در این دریا
عین ما را به عین ما دریاب
دُردی درد دل تو خوش می نوش
دردمندانه آن دوا دریاب
جام گیتی نما به دست آور
مظهر حضرت خدا دریاب
پادشاه و گدا نشسته به هم
ذوق آن شاه و این گدا دریاب
در میخانه را غنیمت دان
دولت ملک دو سرا دریاب
سید رند مست اگر جوئی
در خرابات بنده را دریاب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:50 PM
غزل شمارهٔ ۹۳



ساغر پر شراب را دریاب
آب نوش و حباب را دریاب
چیست نقش خیال جمله حجاب
بی حجابست حجاب را دریاب
آفتاب است و ماه خوانندش
ماه بین آفتاب را دریاب
همه عالم سراب او سر آب
سر آب و سراب را دریاب
دل صاحبدلان به دست آور
جمع ام الکتاب را دریاب
کار خیر است عشق و میخواری
کار خیر و ثواب را دریاب
در خرابات نعمت الله آی
رند مست و خراب را دریاب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:53 PM
غزل شمارهٔ ۹۴



ای آب حباب آب دریاب
سرچشمهٔ این سراب دریاب
جامی و شراب و جسم و جانی
این جام پر از شراب دریاب
ساقی قدحی به دست ما ده
خیری بکن و ثواب دریاب
دلسوخته ایم ز آتش عشق
جانا جگر کباب دریاب
جامی ز حباب پر کن از آب
آبی بخور و حباب دریاب
مائیم حجاب ما در این بحر
آبست حجاب آب دریاب
دریاب حضور نعمت الله
این نعمت بی حساب دریاب

pmohammadsadeg
17th February 2012, 10:55 PM
غزل شمارهٔ ۹۵



در موج و حباب آب دریاب
آن آب در این حباب دریاب
در آینهٔ مه منور
نور رخ آفتاب دریاب
هر برگ گلی که رو نماید
در عارض او گلاب دریاب
با ساقی یاد می برآور
ساغر بسِتان شراب دریاب
بگذر ز حجاب خودپرستی
معشوقهٔ بی حجاب دریاب
نقشی که خیال غیر بندد
باشد اثری ز خواب دریاب
گنجیست وجود نعمت الله
آن گنج درین خراب دریاب

pmohammadsadeg
18th February 2012, 11:34 PM
غزل شمارهٔ ۹۶



در عین ما نظر کن جام پر آب دریاب
جام شراب بستان آب و حباب دریاب
هر ذره ای که بینی جام جهان نمائیست
در طلعت چو ماهش تو آفتاب دریاب
او بی حجاب با تو ، تو در حجاب از وی
خوش خوش حجاب بردار آن بی حجاب دریاب
چون بلبلان سرمست بگذر سوی گلستان
چون عارفان کامل از گل گلاب دریاب
با ما درآ به دریا ما را به عین ما جو
موج و حباب و قطره می بین و آب دریاب
در گوشهٔ خرابات رندی است لاابالی
با عاشقان نشسته مست و خراب دریاب
نور جمال سید بیدار اگر ندیدی
نقش خیال رویش باری به خواب دریاب

pmohammadsadeg
18th February 2012, 11:35 PM
غزل شمارهٔ ۹۷



وجود مطلق الحق اوست دریاب
مقید او و مطلق اوست دریاب
خیال باطلت دارد پریشان
ببین مجموع را حق اوست دریاب
توئی طالب توئی مطلوب ما فهم
بگو از جان که صدق اوست دریاب
دل و دلدار و جان ما همه اوست
محیط و موج و زورق اوست دریاب
از آن ما غرقهٔ دریای عشقیم
روان جان و مغز اوست دریاب
به حق تحقیق شد ما را حقیقت
که موجود محقق اوست دریاب
شراب ناب بی غش نوش کردیم
ز جامی کش مروق اوست دریاب
طلسم گنج عشق دوست مائیم
ولی فتاح و مطلق اوست دریاب
اگر سید اناالحق زد به حق زد
چو گویای اناالحق اوست دریاب

pmohammadsadeg
18th February 2012, 11:35 PM
غزل شمارهٔ ۹۸



آب ما می رود بجو دریاب
عین ما را بجو نکو دریاب
جام بستان و باده را می نوش
خم می می نگر سبو دریاب
وا مکن دیده را ز اهل نظر
او به او بین و او به او دریاب
سخن پشت و رو بسی گفتند
این سخن نیز پشت و رو دریاب
در سر زلف او پریشان شو
جمع می باش مو به مو دریاب
یک زمانی به چشم ما بنگر
آب این چشمه سو به سو دریاب
جام گیتی نما به دست آور
نعمت الله را نکو دریاب

pmohammadsadeg
18th February 2012, 11:36 PM
غزل شمارهٔ ۹۹



دل به ما ده بیا دلی دریاب
این چنین حل مشکلی دریاب
به خرابات رو خوشی بنشین
رند سرمست واصلی دریاب
این همه علم کرده ای تحصیل
زین همه علم حاصلی دریاب
گر به کرمان همی روی می رو
خدمت میر عاقلی دریاب
ور به بازار می روی ای دوست
آن دکاندار جاهلی دریاب
گرد بر گرد عارفان می گرد
این چنین یار قابلی دریاب
عاشقانه درآ درین مجلس
سید رند کاملی دریاب

pmohammadsadeg
18th February 2012, 11:38 PM
غزل شمارهٔ ۱۰۰



چون بر آمد از دل جام آفتاب
نزد ما هر دو یکی شد برف و آب
مجمع البحرین جامست و شراب
این شراب و جام آبست و حباب
جام می بردست می گردم به ذوق
در خرابات مغان مست و خراب
کس نبیند از هزاران زهد و علم
آنچه من دیدم ز یک جام شراب
لوح محفوظ است ما را در نظر
خود که دارد این چنین ام الکتاب
اصل گُل آب است و فرع آب گل
اصل و فرعش دوست دارم چون گلاب
چون نیم هشیار بگذر از سرم
چون ندارم عقل بگذار احتساب
غرق دریائی و تشنه ای عجب
بر سر آبی و پنداری سراب
باده می نوشم مدام از جام عشق
در حضور سید خود بی حساب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:01 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۱



چون برآمد از دل جام آفتاب
نزد ما هر دو یکی برف است و آب
اصل گُل آبست و فرع آب گل
اصل و فرعش دوستدارم چون گلاب
چشم ما روشن بود از نور او
در نظر دارم از آن رو آفتاب
چون حجاب او نمی دانم جز او
روز و شب می بینم او را بی حجاب
حرفی از اسرار جد ما بود
معنی مجموعهٔ ام الکتاب
چون نیم هشیار بگذر از سرم
چون ندارم عقل بگذار احتساب
نعمت الله در خراباتش طلب
همدم جام می و مست وخراب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:03 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۲



صورت و معنی ما آب و حباب
خود که دارد این چنین جام و شراب
ما ز دریائیم و دریا عین ماست
می نماید موج ما ، ما را حجاب
جز یکی در هر دو عالم هست نیست
ور تو گوئی هست می بینی به خواب
بسته روبندی ز نور روی خود
آفتابست او و لیکن با نقاب
جامی از می پر ز می بستان بنوش
تا ببینی خوش حباب پر ز آب
ساقی ار بخشد تو را خمخانه ای
شادی او نوش می کن بی حساب
در خرابات مغان دامنکشان
نعمت الله می رود مست و خراب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:05 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۳



آفتابی رو نموده مه نقاب
مه نقابی می نماید آفتاب
موج دریائیم و دریا عین ماست
عین ما بر عین ما باشد حجاب
جمله عالم در محیط عشق او
نزد ما باشد حبابی پر ز آب
غیر او در عمر خود گردیده ای
دیده ای نقش خیال او به خواب
نعمت الله در خرابات مغان
اوفتاده دیدمش مست و خراب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:10 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۴



ساقئی دیدیم مستانه به خواب
جام می بخشید ما را بی حساب
چون شدم بیدار من بودم نه او
آنکه در خوابش بدیدم بی حجاب
بسته ام نقش خیالش در نظر
آفتابی رو نموده مه نقاب
در خیال خواب باشد روز و شب
هر که بیند این چینین خوابی به خواب
غیر ما در بحر ما از ما مجو
گفتمت والله اعلم بالصواب
عین ما ، می بین به عین ما چو ما
بر کف ما خوش حبابی پر ز آب
در خرابات مغان موجود نیست
همچو سید عاشقی مست و خراب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:13 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۵



دیده ام مهر منیر مه نقاب
ذره ای از نور رویش آفتاب
جامی از می پر ز می داریم ما
نوش کن جام شرابی از شراب
ما در این دریا به هر سو می رویم
ساغری داریم پر آب از حباب
موج و دریا و حباب و قطره هم
چار اسم و یک حقیقت عین آب
چشم ما روشن به نور روی اوست
لاجرم بینیم رویش بی حجاب
هر دمی نقش خیالی می کشد
گه به بیداری بُود گاهی به خواب
نعمت الله یافتم از لطف او
بی خطا والله اعلم بالصواب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:14 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۶



جامی ز حباب پر کن از آب
جام می ما به ذوق دریاب
در بحر درآ که عین مائی
با ما بنشین خوشی درین آب
مه روشن از آفتاب باشد
آن نور بُود به نام مهتاب
چشم تو خیال غیر گردید
خوابی است که دیده ای تو در خواب
محبوب خود و محب خویشیم
مائیم دریا ، حباب احباب
می در قدح است و عاشقان مست
مخمور مرو بیا و بشتاب
سید ساقی و صحبتی خوش
حاضر شده اند جمله اصحاب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:15 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۷



مظهر و مظهرند آب و حباب
نظری کن به عین ما در آب
عقل گوید حباب و آب دو اَند
عشق گوید یکیست آب و حباب
ظاهر و باطن همه نور است
خوش ظهوری که نور اوست حجاب
نقش غیری خیال اگر بندی
آن خیال است و دیده ای در خواب
غرق آبی و آب می جوئی
گرچه با ما نشسته ای در آب
نور او روز آفتاب نمود
باز در شب نمایدت مهتاب
نعمت الله به نور او دیدم
این چنین دیده اند اولوالالباب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:16 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۸



با تو گویم که چیست جام و شراب
به مَثل نزد ما چو آب و حباب
خوش بیا سوی ما در این دریا
عین ما را به عین ما دریاب
موج و دریا یکیست تا دانی
نظری کن به چشم ما در آب
صورت و معنئی که می نگرم
سبب است و مُسببُ الاسباب
هر که گوید که غیر او دیدم
دیده نقش خیال او در خواب
آفتاب است و ماه گویندش
نور مهر است و نام او مهتاب
نعمت الله خدا به من بخشید
یافتم خوش عطائی از وهّاب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:17 AM
غزل شمارهٔ ۱۰۹



چیست عالم سایه و آن آفتاب
تن بود چون سایه و جان آفتاب
نور عالم شمس دینش خوانده اند
سِر این دریاب و می خوان آفتاب
از برای نزل و بزم عاشقان
جام زرین است بر خوان آفتاب
آفتاب حسن او عالم گرفت
تا قیامت باد تابان آفتاب
نور روی نعمت الله دیده ام
می نماید در نظر آن آفتاب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:18 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۰



آفتابی ز ماه بسته نقاب
کرده در گوش درهای خوشاب
چشم عالم به نور او روشن
سخنی نازک است خوش دریاب
نقش رویش خیال می بندم
که به بیداری و گهی در خواب
می خُمخانهٔ حدوث و قدم
نوش می کن به شادی احباب
نور آن ماهرو که می بینی
آفتابست نام او مهتاب
سر موئی ز سِر او گفتم
سر زلفش از آن شده در تاب
نعمت الله حجاب را برداشت
چون حجاب است در میان اسباب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:19 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۱



این طرفه بین که حضرت او با همه حجاب
روشن تر است نور وی از نور آفتاب
موج و حباب و قطره و دریا به چشم ما
عارف چو بنگرد بنماید به عین آب
بیدار شو ز خواب به بیداریش ببین
نقش خیال او نتوان دیدنش به خواب
دستش به دست آور و دامان او بگیر
جامی از او طلب کن و بستان ازو شراب
شادی روی ساقی ما جام می بنوش
تا همچو ما شوی ابدالمست و هم خراب
بگذار نور و ظلمت و بگذر ز روز و شب
جانان ما طلب که بُود جان و تن حجاب
الهام سید است که گوید به بندگان
ورنه چنین سخن نتوان گفت در کتاب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:21 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۲



گرخیال عارضش بنمایدت نقشی به خواب
نقشبندی کن روان بر آب چشم ما چو آب
آینه بردار و تمثال جمال او نگر
جام می بستان که ساقی می نماید در شراب
سنبل زلفی که بینی نافه ای دان پر ز مشک
در چمن هر گل که چینی شیشه ای دان پر گلاب
بر در میخانه بگذر تا ببینی آن یکی
مست با رندان نشسته باده نوشان بی حجاب
ذره ای از نور او بنموده خوش ماهی تمام
سایه بان حسن او را سایه کرده آفتاب
ساقی ما می به ما از خم وحدت می دهد
بی حسابش نوش کن کاین را نمی باشد حساب
نعمت الله می دهد فتوی که این می را بنوش
من حلالش می خورم والله اعلم بالصواب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:22 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۳



صدف و گوهریم و بحر و حباب
جوهرش آب و گوهرش دریاب
قدمی نه درآ درین دریا
نظری کن به عین ما در آب
بزم عشقست و عاشقان سرمست
باده نوشند شادی اصحاب
بر در می فروش رندانه
با مسبب نشسته بی اسباب
آفتابی به ماه رو بنمود
نور مهر است و نام او مهتاب
چشم پندار ما عیان بیند
گر خیالش تو دیده ای در خواب
نعمت الله عطای سید ماست
هب بی عوض دهد وهاب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:24 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۴



موج است و حباب هر دو یک آب
با ما بنشین و آب دریاب
روشن بنگر که آفتاب است
آن نور که خوانیش به مهتاب
رندانه روان رَوم به هر در
تا دریابم ورا به هر باب
اسباب و مسببند با هم
آثار مسببند اسباب
هستیم همه محب و محبوب
محبوب چو ما بجو ز احباب
با ساقی باقی خرابات
رندانه و عاشقانه بشتاب
پیغام خوشی ز نعمت الله
مستانه ببر به سوی اصحاب

pmohammadsadeg
23rd February 2012, 12:25 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۵



موجیم و حباب هر دو یک آب
آبست حجاب آب دریاب
آنها که به چشم عقل بینند
بینند خیال غیر در خواب
عقل ارچه چراغ بر فروزد
هرگز نرسد به نور مهتاب
معشوق خودیم و عاشق خود
عشقست دلیل راه اصحاب
آن نقطه بدان که اصل حرفست
یک فصل بخوان ولی ز هر باب
ما را نسب است از خداوند
عالی تر از این که راست انساب
در بحر محیط عشق غرقیم
مانند حباب و عین ما آب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:17 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۶



آفتابی رو نموده مه نقاب
ماه تابان می نماید آفتاب
خوش حبابی پر کن از آب حیات
تا بیابی جام پر آبی ز آب
موج دریائیم و دریا عین ما
عین ما بر عین ما باشد حجاب
ساقی سرمست ما باشد کریم
جام می بخشد به رندان بی حساب
خوش سر آبیم و سیرابیم ما
زاهد بیچاره مانده در سراب
عشق می بیند جمال او به او
عقل می بندد خیال او به خواب
نعمت الله سر به پای خم نهاد
در خرابات مغان مست و خراب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:18 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۷



آفتابی ز ماه بسته نقاب
می نماید به چشم ما دریاب
نظری کن در آینه بنگر
ور نداری تو آینه دریاب
نقش غیری خیال اگر بندی
آن خیالی بود ولی در خواب
صورت و معنی همه داند
هر که او باشد از اولوالالباب
لیک در هرچه روی بنماید
هم مسبب ببین و هم اسباب
آفتاب است ماه خوانندش
نور مهر است گفته ام مهتاب
نعمت الله مربی نیکوست
تربیت یافته وی از ارباب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:19 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۸



ماه ما از در در آمد نیمشب
آفتاب ما برآمد نیمشب
بخت ما بیدار شد در نیمروز
عمر رفته بر سر آمد نیمشب
بس که آب دیده ام در خاک ریخت
سرو نازم در بر آمد نیمشب
وصل او در روز خوش باشد ولی
بی رقیبان خوشتر آمد نیمشب
روز تا شب در تمنا بود دل
ناگهانی دلبر آمد نیمشب
خلوت جانم چو شب تاریک بود
روشنی او در آمد نیمشب
نعمت الله را درخت دولتش
از سعادت در بَر آمد نیمشب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:20 AM
غزل شمارهٔ ۱۱۹



دردمند و دردنوشم روز و شب
عاشقانه در خروشم روز و شب
گر زنندم همچو نی نالم به روز
ور گذارندم خموشم روز و شب
در خرابات مغان مست و خراب
همنشین می فروشم روز و شب
با حضورش هر شبی آرم به روز
در هوایش باده نوشم روز و شب
ز آتش عشقش چو خم می فروش
در درون خود بجوشم روز و شب
هرچه بنماید نمایم در زمان
هرچه پوشاند بپوشم روز و شب
سیدم عشق است و من در حضرتش
بندهٔ حلقه به گوشم روز و شب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:20 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۰



نعمت الله نور دین دارد لقب
نور دین از نعمت الله می طلب
از رسول الله نسب دارد درست
خود که دارد این چنین دیگر نسب
مطرب عشّاق گو شعرش بخوان
تا جهان از ذوق او گیرد طرب
جان من گفتا نهم لب بر لبش
آمده از عشق او جانم به لب
مدتی بودم مجاور در عجم
گرچه اصلم باشد از ملک عرب
آب لطف او نصیب ما بود
آتش قهرش از آن ِ بولهب
من مجاور حالیا در ملک فارس
جد من آسوده در شهر حلب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:21 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۱



در دیار تو غریبیم و هوادار غریب
خوش بود گر بنوازی صنما یار غریب
مخزن جملهٔ اسرار خداوند ، دل است
دل به من ده که بگویم به تو اسرار غریب
گر غریبی برت آید به کرم بنوازش
سخت کاریست غریبی ، مکن انکار غریب
ما دعاگوی غریبان جهانیم همه
در همه حال خدا باد نگهدار غریب
دردمندیم و به امید دوا آمده ایم
تو طبیبی و دوا کن دل بیمار غریب
کار غربت چه اگر کار غریبی است ولی
خوش شود گر تو بسازی به کرم کار غریب
سید ماست سرجمله غریبان جهان
که به سر وقت غریب آمده سردار غریب

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:22 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۲



هفت دریا شبنمی از بحر بی‌ پایان ما است
جان عالم نفخهٔ ارواح آن جانان ما است
در خرابات مغان مستیم و جام می به دست
های و هوی عاشقان از نعرهٔ مستان ما است
موج دریائیم و عین ما و او هر دو یکی است
آبرو گر بایدت از ما بجو کان آن ما است
مدتی شد تا به جان فرمان سلطان می ‌بریم
این زمان سلطان ما فرمانبر فرمان ما ‌است
گنج اگر جوئی بیا کنج دل ویران بجو
ز انکه گنج کنت کنزاً در دل ویران ما است
سید مستان به صد جان دوست می ‌داریم ما
ز انکه رند سر خوش است و یاری از یاران ما است

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:23 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۳



ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است
تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است
کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را
ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است
بی ملامت پای در کوی غمش نتوان نهاد
رهروی کو بی ملامت می رود آیا کجا است
عشق می ‌ورزی نخست از سر برون کن خواجگی
شاه اگر در کوی عشق آید در این صورت گدا است
نعمت الله از سر صدق و صفا در نه قدم
ره روی کاینجا به عشق آید صفا اندر صفا است

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:24 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۴



این شیشهٔ ما پر از گلاب است
گفتیم گلاب و در کل آب است
آب است و حباب این می و جام
آبش می و جام ما حباب است
نقشی که خیال غیر بندد
آن نقش خیال عین خواب است
چشمی که ندید نور رویش
بینا نبُود که در حجاب است
هر ماه که رو به تو نماید
نیکو بنگر که آفتاب است
ساقی قدحی به عاشقان ده
این خیر که می ‌کنی ثواب است
سید مست است در خرابات
او از چه غم ار جهان خراب است

pmohammadsadeg
25th February 2012, 12:25 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۵




جامیست پر آب و عین آب است
وین جام شراب ما حباب است
موج است حجاب ما در این بحر
یا آب که آب را حجاب است
مستیم مدام در خرابات
هم صحبت ما چو ما خراب است
هر حرف از این کتاب جامع
مجموعهٔ جملهٔ کتاب است
نقشی که خیال غیر بندد
در دیدهٔ ما خیال خواب است
از غیر مجو تو آبروئی
زیرا که شراب او سراب است
دیدیم به نور نعمت‌الله
آن ماه که نورش آفتاب است

pmohammadsadeg
26th February 2012, 01:02 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۶



موج است و حباب هر دو آب است
آبست که صورتاً حباب است
روشن بنگر که آفتابی
بنموده جمال و مه نقاب است
صورت دیدی و ماه گفتی
معنی بنگر که آفتاب است
مستیم و خراب در خرابات
معمور خوشی چنین خراب است
در جام جهان نما نماید
جامی ز شراب پر شراب است
بحریم و حباب و موج جوئیم
این مائی ما به ما حجاب است
قولی که حدیث سید ما است
می‌گو که خلاصهٔ کتاب است

pmohammadsadeg
26th February 2012, 01:03 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۷



جامی ز حباب پر ز آب است
آب است که صورتاً حباب است
در ظاهر و باطنش نظر کن
دریاب حجاب آب ، آب است
آن جام جهان نمای اول
یک عین و صفات بی‌حساب است
بی جود وجود چیست عالم
گوئی سر آب نه ، سراب است
ماهی که تو را به شب نماید
خورشید بُود که در نقاب است
نقشی که خیال غیر بندد
بگذار که آن خیال خواب است
گر پرسندت که چیست توحید
خاموشی تو ، تو را جواب است

pmohammadsadeg
26th February 2012, 01:03 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۸



آئینهٔ ذات عین ذات است
ذات است که مجمع صفات است
بی‌ جود وجود حضرت او
عالم به تمام فانیات است
می نوش مدام دُردی درد
کاین دُردی درد دل دوات است
میخانهٔ ما است در خرابات
و این خانه ورای شش جهات است
سیراب شدند خلق عالم
آری همه چیز ذو‌حیات است
گر کشته شوی به تیغ عشقش
آن حی قدیم خونبهات است
سید به حضور نعمت‌الله
دایم به وضو و در صلات است

pmohammadsadeg
26th February 2012, 01:04 AM
غزل شمارهٔ ۱۲۹



نور او در جمله اشیاء ظاهر است
ظاهرش بنگر که بر ما ظاهر است
روشن است آئینهٔ “عالم تمام”
در همه “اسما” مسما ظاهر است
نور روی اوست ما را در نظر
نور آن منظور زیبا ظاهر است
باطن است از چشم نابینا ولی
ظاهراً بر چشم بینا ظاهر است
در خیال دی و فردا مانده‌ ای
از همه فرد آ که فردا ظاهر است
ما ز دریائیم و دریا عین ما
عین ما در عین دریا ظاهر است
نعمت‌الله باطن و ظاهر بود
باطنش پنهان و پیدا ظاهر است

pmohammadsadeg
26th February 2012, 01:05 AM
غزل شمارهٔ ۱۳۰



در محبت جان اگر بازی خوش است
گر کنی بازی چنین بازی خوش است
یار کرمانی اگر چه خوش بود
دلبر سر‌مست شیرازی خوش است
رند سرمستیم و با ساقی حریف
با حریف خویش دمسازی خوش است
چند گردی تو به خود گرد جهان
یک دمی با خویش‌ پردازی خوش است
ساز ما ار ذوق خوشتر می‌ دهد
ساز ما را گر تو بنوازی خوش است
عشق چون سلطان به تخت دل نشست
خانه را با عشق پردازی خوش است
سیم قلب تو ندارد رونقی
سیم قلب خویش بگدازی خوش است
در طریق عاشقی چون عاشقان
هر چه داری جمله دربازی خوش است
یک دمی با سید رندان بساز
تا بدانی ذوق دمسازی خوش است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:38 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۱



همه جا خوان نعمت عشق است
عالمی رحمت عشق است
هر چه در کائنات است می‌بینی
نیک بنگر که حضرت عشق است
خدمت عاشقی اگر یابی
بندگی کن که خدمت عشق است
هر سخاوت که عاشقان دارند
همه از یُمن دولت عشق است
خوش خرابیم و این خرابی ما
اثری از مرمت عشق است
همت ما جز او نمی ‌جوید
این بلندی ز همت عشق است
نعمت‌الله را غنیمت دان
گر تو را ذوق نعمت عشق است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:40 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۲



جان ما زنده دل از آب حیات عشق است
صورت و معنی ما ذات و صفات عشق است
آفتابی است که در دور قمر تابان است
نزد ما جوشش دریا حرکات عشق است
عشق را جا و جهت نیست ولیکن به ظهور
شش جهت می‌نگرم جمله جهات عشق است
از کرم عشق وجودی به عدم می ‌بخشد
هر چه موجود بُود از برکات عشق است
دارم از عشق براتی ز دو عالم لیکن
بنده آزاد بود چون به برات عشق است
ظاهر و باطن او عاشق و معشوق منند
حسن و احسان همگی از حسنات عشق است
گوش کن گفتهٔ مستانهٔ سید بشنو
که سخنهای خوشش از کلمات عشق است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:42 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۳



در کوی خرابات کسی را که مقام است
در دنیی و در آخرتش جاه تمام است
ما توبه شکستیم و در این قول درستیم
با ساغر می عهد که بستیم مدام است
زان مجلس ما بزم ملوکانهٔ عشق است
ساقی قدیم ماست و شرابی به قوام است
می‌نوش که در مذهب ما پاک و حلال است
کاین می نه شرابیست که گویند حرام است
گنجینهٔ ما مخزن اسرار الهی است
هر گنج در این کنج که یابی به نظام است
در دور بگردید و نمائید به یاران
رندی که بُود چون من سر مست کدام است
بشنو سخن سید رندان خرابات
کامروز در این دور خداوند کلام است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:46 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۴



میخانه سرای عاشقان است
رندی که چو ماست عاشق آن است
بستان و بنوش شادی ما
جامی که به از شراب جان است
از ما نکند کناره معشوق
با عاشق خویش در میان است
این دیده به نور اوست روشن
آن نور به عین ما عیان است
گفتم عشقش نشان ندارد
این نیز نشان بی نشان است
عالم همه زنده دل به عشق ‌اند
روحی است که در بدن روان است
ما را می جو ز نعمت‌الله
کو غرقهٔ بحر بی‌ کران است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:47 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۵



خانهٔ دل سرای جانان من است
خلوت خاص حضرت جان است
بزم عشق است مجلس جانم
ساقیش بندگی جانان است
عشق سر‌مست توبه ‌ام بشکست
بی‌گناهم مرا چه تاوان است
دُرد دردش مدام می‌نوشم
ذوق مستی جانم از آن است
سخنی خوش به ذوق می‌گویم
قصه‌ام داستان مستان است
رندم و ساکن خراباتم
زانکه این گوشه وقف رندان است
نالهٔ عاشقانهٔ سید
بلبل مست گلشن جان است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:49 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۶



زمین جسم است و جانت آسمان است
که جانان کارساز این و آن است
تو پاکی ، صورت خاکی رها کن
که خلوت خانه ‌ات در ملک جان است
سرای صورت تو در بهشت است
مکان معنیت در لامکان است
در آ مستانه در کوی خرابات
که هشیاری خلاف عاشقان است
چو رندان دُرد درد عشق می‌ نوش
که دُرد درد او صاف روان است
دلم چون غنچه در خلوت مقیم است
اگر چه بلبل هر گلستان است
کناری کرد سید از دو عالم
و لیکن نعمت‌الله در میان است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:51 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۷



هر قطره‌ای از این بحر دریای بیکران است
در چشم ما نظر کن بنگر که عین آن است
هر آینه که بینی تمثال او نماید
آئینه این چنین بود تمثال آن چنان است
زنده ‌دلان عالم دارند حیاتی از وی
عالم تن است و او جان ، جان در بدن روان است
ما دیده‌ای که دیدیم روشن به نور او بود
بنگر که نور رویش بر چشم ما عیان است
در گوشهٔ خرابات بزم خوشی است ما را
بزمی چگونه بزمی فردوس جاودان است
معنی صورت او در این و آن نماید
دریاب کان معانی برتر از این بیان است
منشور نعمت‌الله بگرفت جمله عالم
توقیع آل سید بر حکم او نشان است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:52 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۸



مقام عاشقان در ملک جان است
مکان عارفان در لامکان است
سرای می‌ فروشان حقیقی
به خلوت خانهٔ اقلیم جان است
تو درد دل نمی دانی دوایش
دوای درد دل سوز روان است
نشان و نام را بگذار و می ‌رو
که راه کوی عشقش بی‌ نشان است
نهان است از همه عالم ولیکن
ز پیدائی عیان اندر عیان است
بیانی می‌کنم از صورت دوست
در این معنی معانی را بیان است
به دین سیدم چون نعمت‌الله
برآنم من که دلدارم بر آن است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:53 PM
غزل شمارهٔ ۱۳۹



دلبر سرمست ما یار خوشی نو خاسته است
دل به عشقش از سر هر دو جهان بر خاسته است
آفتاب از شرم رویش رو نهاده بر زمین
مه به عشق ابرویش همچون هلالی کاسته است
زاهدان را زهد بخشیدند و ما را عاشقی
هر کسی را داده‌ اند چیزی که او خود خواسته است
سایهٔ سرو سهی گر بر زمینی کج فتد
کج نماید در نظر اما به قامت راسته است
در خرابات مغان مستیم و جام می بدست
نعمت‌الله مجلس رندانه‌ای آراسته است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:54 PM
غزل شمارهٔ ۱۴۰



دیده تا نور جمالش دیده است
در نظر ما را چو نور دیده است
چشم مردم روشن است از نور او
خوش بود چشمی که او را دیده است
ساقی ما مست و جا م می به دست
گرد رندان یک به یک گردیده است
بلبل سرمست می‌ نالد به ذوق
تا گلی از گلستانش چیده است
عاشق و معشوق عشق است ای عزیز
هر که سر از غیر او پیچیده است
در نظر مائیم بحر بیکران
ما به ما این دیدهٔ ما دیده است
گفتهٔ مستانهٔ سید شنو
این چنین قولی کسی نشنیده است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:55 PM
غزل شمارهٔ ۱۴۱



با محیط عشق او دنیا بر ما شبنمی است
چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمی است
موج و دریا و حباب و جو به عین ما نگر
تا روان بینی در آن دریا که آنها شبنمی است
عارف دریا دلی گر دم ز دریا می‌ زند
هست دریای خوشی اما از آنجا شبنمی است
ژاله‌ای بر عارض لاله نشیند در نظر
گر چه سیراب است اما جان ما را شبنمی است
ای که می ‌‌گوئی که آب روی دریا دیده ‌ام
آبرو داری ولی در دیدهٔ ما شبنمی است
چیست عالم شبنمی از بحر بی‌ پایان ما
آبرو از ما بَرد ، گر قطره‌ای یا شبنمی است
چشم ما بحر محیطی در نظر دارد مدام
غیر این دریای ما در چشم بینا شبنمی است
نعمت‌الله خوش در این دریای بی‌ پایان فتاد
در چنین دریا چه باشد قطره‌ای یا شبنمی است

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:56 PM
غزل شمارهٔ ۱۴۲



جان ما با ما در این دریا نشست
یار دریا دل خوشی با ما نشست
از سر هر دو جهان برخاست دل
بر در یکتای بی‌ همتا نشست
در خرابات مغان ما را چو یافت
مجلسی خوش دید خوش آنجا نشست
چون سر دار فنا دار بقا است
بر سر دار آمد و از پا نشست
ما و ساقی خوش به هم بنشسته ‌ایم
خوش بود با مردم دانا نشست
زاهد مخمور زیر افتاد و شد
عاشق مست آمد و بالا نشست
سید ما نور چشم مردم است
لاجرم بر دیدهٔ بینا نشست

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:57 PM
غزل شمارهٔ ۱۴۳



از جور و جفای بی وفا دوست
چون شد دل خستهٔ بلا دوست
مائیم غلام و یار مولا
مائیم گدا و پادشا دوست
بیگانه ز هر دو کون گشتیم
دردا که نگشت آشنا دوست
در بند بلا چو بسته پائیم
دیگر چه کند به جای ما دوست
از دوست وفا طلب نمودیم
هر چه نکند وفا به ما دوست
از دردسر طبیب رستیم
هم درد من است و هم دوا دوست
سید نکند ز عشق توبه
گر جور کند و گر جفا دوست

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:58 PM
غزل شمارهٔ ۱۴۴



چشم ما روشن به نور روی اوست
لاجرم من دوست می‌بینم به دوست
رند مست از گفت و گو ایمن بود
هر که مخمور است او در گفتگوست
عشق را با رنگ و بوئی کار نیست
عقل دایم در هوای رنگ و بوست
صد هزار آئینه گر بینم به چشم
در همه آئینه‌ ها چشمم بر اوست
موج در دریا روان گردد مدام
آب جوید همچو ما در جستجوست
هیچ بد خود دیدهٔ سید ندید
آفرین بر دیدهٔ بینای اوست

pmohammadsadeg
22nd April 2012, 11:59 PM
غزل شمارهٔ ۱۴۵




قطره‌ای کو به بحر ما پیوست
عین دریا بود به ما پیوست
زندهٔ جاودان بُود به خدا
روح پاکی که با خدا پیوست
نکند میل خویش و بیگانه
آشنا چون به آشنا پیوست
در دو عالم به جز یکی نبود
آن یکی با یکی کجا پیوست
نتواند برید پیوندش
آنکه با اصل خویش واپیوست
در دو عالم ولی والا شد
هرکه با شاه اولیا پیوست
بزم عشق است و عاشقان مستند
ذوق داری به ما بیا پیوست
لطف ساقی نگر که جام شراب
می‌دهد او به دست ما پیوست
نعمت‌الله گنج سلطانی
می‌کند صرف هر گدا پیوست

pmohammadsadeg
23rd April 2012, 12:00 AM
غزل شمارهٔ ۱۴۶



ختم رسل که سید اولاد آدم است
آخر بود به صورت و معنی مقدم است
جام جهان نما به کف آور بنوش می
جامی چنین که دید که هم جام و هم جم است
هر صورتی در آینه اسمی نموده اند
خوش صورتی که معنی آن اسم اعظم است
آب حیات از نفس ما بود روان
با ما مدام ساغر پر باده همدم است
هرگز نکرده ایم گدائی ز هیچ کس
الا ز حضرتی که خداوند عالم است
مائیم آن فقیر که سلطان گدای ماست
آری به فقر سلطنت ما مسلم است
شادم از آن سبب که غم عشق می خورم
هر چند سیدم ز غم بنده بی غم است

pmohammadsadeg
23rd April 2012, 12:01 AM
غزل شمارهٔ ۱۴۷



نقش خیال اوست که گویند عالم است
این صورتست و معنی آن اسم اعظم است
اسمی که هست جامع اسما به نزد ما
آن اسم اعظمست و بر اسما مقدمست
جام جهان نماست پر از می بیابگیر
شادی ما بنوش که جام می جم است
سردار عاشقان به سر دار پا نهاد
دعوی که می کند بر یاران مسلم است
خمخانه ایست پر می و ساقی ما کریم
رندان کم اند خواجه نگوئی که می کم است
از زخم عشق گرچه دلم ریش شد ولی
ناله نمی کنم که چنان ریش مرهم است
با جام می دمی چو بر آریم خوش بود
خاصه دمی که سید سرمست همدمست

pmohammadsadeg
23rd April 2012, 12:02 AM
غزل شمارهٔ ۱۴۸



گر تو را عزم عالم قدم است
سر فدا کردن اولین قدم است
درد می نوش و درد دل میکش
زانکه این درد و آن دوا به همست
می خمخانه را گرانی نیست
رند سرمست باده نوش کم است
جرعه ای از می محبت او
خوشتر از صد هزار جام جمست
گر حضوری و خلوتی خواهی
بهترین مقامها عدم است
لطف او گر جفا کند با ما
او وفا می کند همه کرم است
می به شادی نعمت الله نوش
غم مخور خوش بزی چه جای غم است

pmohammadsadeg
23rd April 2012, 12:03 AM
غزل شمارهٔ ۱۴۹



ای عاشقان ای عاشقان معشوق با ما همدم است
با ما حریفی می کند یاری که با ما محرم است
مست شراب عشق از ذوق خوشی دارد مدام
یک جرعه ای ازجام او خوشتر ز صد جام جم است
ما در خرابات مغان رندانه خوش می می خوریم
شادی مست عاشقی کز جمله عالم بی غم است
دارم دلی چون آینه دلدار دارد در نظر
در آینه پیدا شده حسنی که اسم اعظم است
نور دو چشم عالم است نقش خیال روی او
نقش خیال روی او نور دو چشم عالمست
در مجلس سلطان ما نقل و شراب بی حد است
دُردی درد او که آن در بزم این سلطان کمست
گر یک دمی همدم شوی با سید سرمست ما
در جام می بنمایدت ساقی که با ما همدمست

pmohammadsadeg
23rd April 2012, 12:04 AM
غزل شمارهٔ ۱۵۰



تا مرا عین عشق مفهوم است
سر علمم به عشق معلوم است
تا رموز وجود شد مفهوم
هر وجودی که هست مفهومست
خادم خلوت دلم آری
بنگر آن خادمی که مخدومست
شمع روشن ضمیر مجلس ماست
دل پروانه ای که چون موم است
باز سرمست شد دل مخمور
لیکن از خمر غیر معصوم است
قسمتم عشق بود روز ازل
آری خوش قسمتی که مقسومست
چون که شد سید از خودی فانی
نزد عشاق حی قیوم است