توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نقشهاي ماندگار
Dead_Girl
20th July 2008, 12:37 PM
نقشهاي ماندگار
شخصيتهاي فيلمهاي خوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه، به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان ابدياند. شخصيتهاي داستاني خوب، در زندگي مخاطبان تأثير ميگذارند و به شكل نامحسوسي در شخصيترين تصميمگيريهاي مخاطبان نقش ايفا ميكنند. قهرمانان ماندگاري كه به تاريخ ميپيوندند؛ نه تاريخ هنر و ادبيات كه تاريخ حيات بشر.
حال چه ميشود كه اينها را خيالي و دروغ ميدانيم و به راحتي از كنارشان ميگذريم، اما بيتأثيرترين و خنثيترين انسانهاي دور و بر خود را حقيقي ميپنداريم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگيشان را به عنوان تجربياتي واقعي مينگريم؛ كاري كه اگر كسي در مورد شخصيتهاي داستاني مطرح انجام دهد، خيالباف و مهملگو نامش مينهيم. بياييد جور ديگري هم ببينيم. اين بار الگويمان داستانها باشند و قهرمانان واقعي دنياي شگفت انگيز قصهها. قصههاي ديدني و باوركردني قاب جادويي سينما.
Dead_Girl
20th July 2008, 12:43 PM
اسكاتي (سرگيجه)
[Only registered and activated users can see links]
«خودم چنين ترسي و آدمهاي فلج شده از اين ترس را شناختهام. احساسي است بسيار نافذ كه انسان مدام در چنين ترسي غوطهور باشد»
جيمز استيوارت
اسكاتي تنها از بيماري آكروفوبيا (سرگيجه) نيست كه رنج ميبرد. او زندگي و روابطي هم كه دارد پيچيده است و سرگيجهآور و همين او را به جاي تلاش براي درمان بيماري سرگيجه به بيمارستان رواني ميكشاند. دختري كه همدوره دوران دانشجويي و نامزد گذشته اوست دوستش دارد، اما برايش مادري ميكند. دختري ديگر كه به عنوان طعمه سر راهش قرار گرفته جذابيتي اثيري برايش دارد و از فرط دروغين بودن برايش دستنايافتني شده است. يك سابقه پليسي عقلاني محض دارد و در يك ماجراي به ظاهر ماورايي كه خلاف همه مقبولات قبلي ذهني اوست گرفتار ميشود. چهره او را پيش از هر چيز با بهت و ناباوري و ترس ميتوان به خاطر آورد. آن اسكاتي كه در گيرودار عشق مادلين هر باورنكردنياي را باور كرد همان بود كه وقتي اولين بار دوستش الستر جريان مادلين را برايش بازگو كرد به او توصيه كرد بهتر است زنش را ببرد پيش نزديكترين روانكاو ، روانشناس، روانپزشك يا دكتر اعصاب يا يك دختر عادي خانوادگي و ضمناً از او بخواهد معاينهاي هم از خود او بكند! اسكاتي عاشق يك نقاشي ميشود؟ يا يك مرده؟ يا يك جسم عاري از روح؟ يا عاشق موجودي كه صرفاً اين ويژگي مهم را دارد كه باورهاي قبلياش را با دروغي ماهرانه به هم ريخته است؟ به نظر اين آخري قابل قبولتر از بقيه باشد. اما هرچه هست اين عشق قدرت بالايي دارد. آنقدر عميق است كه مادلين نقش اول فيلم الستر را تحتتأثير قرار ميدهد و يك جاي معامله نقص پيدا ميكند. اسكاتي بازي داده ميشود. چشمان هميشه بهت زدهاش را يكبار به روي تعجب ميبندد و سعي ميكند هرچه هست را باور كند و از قضا در اين ميان عشق را هم باور ميكند و همين معامله را به هم ميريزد. باور اسكاتي مادلين را شيفته ميكند و اسكاتي از اين بازي نابرابر پيروز بيرون ميآيد. يك پايان هميشگي. عشق بر نفرت پيروز ميشود. اما اين بار بدون وصال، بدون هپياند (پايان خوش) بلكه تنها در لايههاي زيرين و پنهان داستان عاشقانه و ماندگاري كه با مهارت در لفافه ترس و ابهام و دلهره پيچيده شده است.
(جام جم)
Dead_Girl
17th August 2008, 02:04 AM
شخصيتهاي فيلمهاي خوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابدياند؛ نقشهاي ماندگاري كه به «تاريخ» ميپيوندند: تاريخ حيات بشر.
«مايكل» در «پدرخوانده 2»
[Only registered and activated users can see links]
مايكل عوض شده است. ديگر آن بچه دانشگاهي مثبت جنگرفته نيست. او حالا رئيس تشكيلات قدرتمند كورلئونه در آمريكاست. آدمي شده كه سناتور او را مو چربكردهاي شيكپوش توصيف ميكند كه اداي آمريكاييهاي باكلاس را درميآورد اما قيافهاش مضحك است و خانوادهاش فاسد و همه اطرافيانش دلقك. اما خود مايك توصيف بهتري از خودش ارائه ميدهد وقتي در جواب سناتور ميگويد: «ما هر دو آدمهاي رياكاري هستيم، هر كدوم به شكلي اما هيچوقت فكر نميكردم كه اين موضوع به خانواده ارتباطي داشته باشه». رهبر خانواده كورلئونه، دون ويتو انساندوستي پاك بود كه اگرچه براي عدالتطلبي و انتقام از قاتل برادر و مادرش به آدمكشي روي آورده بود اما خوب ميدانست كارش اشتباه است و هرگز دوست نداشت مايكل جانشين او باشد. مايكل اما مثل پدر نيست.
جانشين واقعي ويتو فقط تام، برادر ناتني مايكل ميتواند باشد؛ او كه بعد از كورلئونه بزرگ، كارش فقط رفع و رجوع كردن خرابكاريهاي مايكل است. مايكل اگرچه در حضور سناتور، تام را امين خانواده ميداند و از سناتور ميخواهد در حضور او حرفش را بزند اما در حقيقت به دليل خودخواهي، غرور يا حسادت به او اعتماد ندارد و ميبينيم كه وقتي ميخواهد با جاني اولا صحبت كند از تام ميخواهد بيرون برود در حالي كه تام معتمد هميشگي پدر بوده است.
مايكل در زندگي خصوصياش هم دروغگو شده است. او از همسرش «كي» بهخاطر اتفاقاتي كه افتاده معذرت ميخواهد اما كي فهميدهتر از آن است كه ندامت او را باور كند و در جواب او ميگويد: «باعث شد به فكر حرفي كه يه زماني بهم زدي بيفتم: تا 5 سال ديگه خانواده كورلئونه كاملا از نظر قانوني به رسميت شناخته ميشه. 7 سال پيش اين حرف رو زدي!» مايكل با اينكه فرزند اولش پسر بوده ابراز اميدواري ميكند كه فرزند ديگري هم كه كي از او حامله است پسر باشد. او در قدرتطلبي چنان پيش رفته كه از همين حالا به فكر جانشين براي خودش است. ميخواهد فرزندانش راه او را ادامه دهند و اين درست نقطه مقابل خواست پدرش است. مايكل با ويتو تفاوت دارد.
ويتو ناخواسته و با آشنايي ناگهاني با كلمنزو و به دنبال ستمهاي چيچو به خانوادهاش و زورخواهيهاي فانوچي به مردم شهر به اين كار كشيده شد اما مايكل خودش و عليرغم خواست قلبي پدر اين كار را انتخاب ميكند. كار ويتو كمك به مردم و دادخواهي بود اما كار مايكل فقط تجارت است و قتلهاي زنجيرهاي. اشتباهات مايكل تا آنجا پيش ميرود كه امنيت خانوادهاش را حتي در خانه و در اتاق خصوصياش هم نابود ميكند. او پس از اين واقعه نيمچه اعتماد كي را هم از دست ميدهد و او كه جانشين پدري خانوادهدوست همچون ويتو كورلئونه است با اين توجيه كه: «زمونه عوض شده» به كي سيلي ميزند و بيرحمانه او را از فرزندانش جدا ميكند.
مايكل پس از بيشرمانهترين فعاليت گنگستري يعني قتل برادرش فردو، ياد زماني ميافتد كه ساني كارلو را به خانه آورد و مايكل را اينطور به او معرفي نمود: «اون پژمرده كه اونجا نشسته برادرم مايكه. بهش ميگيم بچهدانشگاهي». و نيز به ياد گفتگوي سه نفرهاش با تام و ساني كه آن دو به او ميگويند پدر براي آيندهاش آرزوها دارد، او مخالفت ميكند و ساني چه خوب سرزنشاش ميكند: «تو دانشگاه نرفتي كه احمق بشي!». در آن جمع فقط مايكل است كه به استقبال پدر نميرود. او حالا با يادآوري اين خاطرات، با تكيه بر صندلي قدرتش، به گذشته، حال و آينده ميانديشد. با حسرت يا تحسين، هيچكس نميداند.
Dead_Girl
1st September 2008, 12:42 AM
«رزمري» در «بچه رزمري»
[Only registered and activated users can see links]
مادري مهربان با رفتاري ساده و كودكانه كه به جمع معصومترين و مظلومترين زنان تاريخ پيوسته است. همه
با همند و او تنهاست. تنها با كودكي كه در شكم دارد و وقتي او را به دنيا ميآورد ميبيند از او هم فاصله دارد. حالا فقط عشق و ايمان مادرانهاش با اوست و همين او را واميدارد براي فرزندش، فرزند شوم شيطان مادري كند و به دنبال همه سختيهاي وضع حمل و زايمانش سختيهاي ديگر را هم به جان بخرد تا وسيلهاي براي گسترش فرمانروايي شيطان بر زمين باشد.
راستگوست و دست شوهر را رو ميكند وقتي او كه بازيگر فيلمهاي تبليغاتي تلويزيوني است خود را بازيگر نمايش هملت معرفي ميكند. نميتواند مثل شوهر، هيجان ناشي از پسند خانه را مخفي كند تا از صاحبخانه براي اجاره آن تخفيف بگيرد. با اين همه به شوهر دروغگويش اعتماد دارد و دوستش دارد. وقتي از سركار ميآيد با شور و شوق به استقبالش ميرود، كار خانه را رها ميكند تا فيلم كوتاه تبليغاتي او را كه در حال پخش از تلويزيون است تماشا كند و بالاخره فريبدار و دسته شيطان پرستان را ميخورد چون به خودش اجازه نميدهد همسري بياعتماد باشد و براي رفتارهاي مشكوك شوهرش دنبال دليل بگردد.
به خدا ايمان دارد و جايي كه همه دارند از مرگ خدا و جانشيني شيطان به جاي او دم ميزنند، وقتي از همه سو مورد خيانت قرار گرفته و تنها شده است خدا را صدا ميزند تا به كمكش بيايد. با اين همه ايمانش هم كودكانه است. آگاهانه نيست. قلبي است. براي همين است كه وقتي رومن از او ميپرسد مذهبي است يا نه جواب ميدهد: «راستش من تو يه خونواده كاتوليك بزرگ شدم... حالا ديگه نميدونم» اما مشخص است كه از اهانت رومن، ميني و شوهرش، گاي، به پاپ و اديان مذهبي ناراحت شده است. با همه سادگي و بي پيرايگياش باهوش است و اگر بازي داده ميشود، فريب ميخورد و مورد سوءاستفاده قرار ميگيرد تنها به خاطر اعتماد و عشقي است كه به خانوادهاش دارد. هم گاي و هم فرزندي كه در شكم دارد و مشتاقانه منتظر تولد اوست. حتي برايش اسم هم انتخاب كرده: اگر پسر بود اندي يا داگلاس و اگر دختر بود ميليندا يا سارا كه البته قبلش گزينه سوزان هم مطرح بوده و بعد جني هم اضافه ميشود! رزمري بي قرار مادر شدن است. با پيشنهاد گاي براي بچهدار شدن اشك شوق ميريزد و با شنيدن خبر حاملگي زمان برايش متوقف ميشود و فرزند آينده را با پوست و خون در آغوش مادرانه خود لمس ميكند.
از خود گذشته است. تا حد امكان لحظات درد كشيدنش را از همسرش مخفي ميكند و نميخواهد او را درگير اين ناراحتيهاي شديد و دردهاي غيرعادي اش كند. اگر هم به تنهايي ميتواند اين فشارهاي طاقت فرسا را تحمل كند به خاطر خودش نيست به خاطر فرزندش است. چنانچه براي رهايي از بي رحميهاي شيطاني اطرافيانش هم انگيزهاي جز دفاع از كودك محبوبش ندارد.
رزمري مادري مثال زدني است. هيچ چيز نميتواند محبت او را نسبت به فرزندش كمرنگ كند. هيچ چيز. حتي اگر بچهاش، آدريان، فرزند جهنمي و مخوف شيطان باشد، انتخاب نهايي رزمري تكان دادن آرام گهواره كودك است و برايش لالايي عاشقانه زمزمه كردن. شيطان خوب ميدانسته چه كسي را براي مادري فرزندش برگزيند.
قاب کوچک
Dead_Girl
1st November 2008, 11:26 PM
«كلاريس» در «سكوت برهها»
[Only registered and activated users can see links]
دكتر لكتر: بدترين خاطره دوره كودكيت چيه؟/ كلاريس: مرگ پدرم/ دكتر لكتر: برام تعريف كن. دروغ نگو وگرنه متوجه ميشم/ كلاريس: اون كلانتر شهر بود. يه شب دو تا دزد رو كه از داروخونه بيرون مياومدن غافلگير ميكنه. اونا به طرف پدرم شليك ميكنند/ دكتر لكتر: درجا كشته شد؟/ نه اون خيلي قوي بود. يك ماه دووم آورد. مادرم وقتي خيلي جوون بودم مرد. از اون پس پدرم همه دنياي من شد و وقتي من رو تنها گذاشت هيچي نداشتم. اون موقع 10 سالم بود/ دكتر لكتر: تو خيلي صادق و روراستي كلاريس. فكر كنم دونستن زندگي خصوصي تو ميتونه خيلي جالب باشه... بعد از مرگ پدرت تو يتيم شدي. بعدش چي شد؟/ كلاريس: رفتم تا با دختر عموي مادرم و شوهرش در مونتانا زندگي كنم. اونا دامداري داشتن... اسب و گوسفند/ دكتر لكتر: چه مدت اونجا زندگي كردي؟/ كلاريس: 2 ماه/ دكتر لكتر: چرا اينقدر كوتاه؟/ كلاريس: فرار كردم.../ دكتر لكتر: چرا دست از اون دامداري كشيدي؟... اين تصميم آني نبوده كلاريس چي باعث شد فرار كني؟ از چه ساعتي شروع كردي؟/ كلاريس: صبح زود. هنوز هوا تاريك بود/ دكتر لكتر: يه چيزي تو رو از خواب بيدار كرد. خواب ميديدي؟ چي بود؟/ كلاريس: صداي عجيبي شنيدم... صداي جيغ. يه جور صداي جيغ مثل صداي بچه... رفتم طبقه پايين. بيرون. يواشكي وارد انبار شدم.
اونقدر ترسيده بودم كه نميتونستم داخل اونجا رو نگاه كنم. ولي مجبور بودم/ دكتر لكتر: چي ديدي كلاريس؟ چي ديدي؟/ كلاريس: برهها رو. داشتن جيغ ميكشيدن/ دكتر لكتر: اونا داشتن برههاي بهاري رو سلاخي ميكردن؟/ كلاريس: و برهها هم جيغ ميكشيدن/ دكتر لكتر: و تو فرار كردي؟/ كلاريس: نه اول سعي كردم اونا رو آزاد كنم. در آغل رو باز كردم. ولي اونا فقط ايستاده بودن. مات ومبهوت. تكون نميخوردن/ ولي تو تونستي اين كار رو بكني مگه نه؟/ كلاريس: بله يه بره رو برداشتم و با سرعت هرچه تمام تر فرار كردم/ دكتر لكتر: كجا ميرفتي كلاريس؟/ كلاريس: نميدونم. نه غذايي داشتم نه آبي. و هوا خيلي سرد بود. خيلي سرد. فكر كردم... فكر كردم اگه يكي از اونا رو نجات بدم... ولي خيلي سنگين بود.
اين روانكاوي هوشمندانه دكتر هانيبال لكتر، روانشناس آدمخوار، به بهترين نحو شخصيت كلاريس را به ما معرفي ميكند. كلاريس امروز، محصول وقايع گذشته است. او اگر سختكوش، شجاع، با هوش، متعهد، صادق و متفاوت است و عاشقانه در لباس پليس به انجام وظيفه ميپردازد، ريشه همه اينها را ميتوان در اين داستان كودكياش يافت. داستان تأثربرانگيزي كه شايد اگر لكتر نبود خود او هم كه فارغ التحصيل رشته روانشناسي است هيچگاه نميتوانست ارتباطش را با انگيزههاي رفتاري امروزش دريابد و لكتر فقط به كلاريس كمك ميكند چون: «دكتر لكتر (به كلاريس): دنيا با داشتن تو در خودش، جالبتره».
قاب کوچک
Dead_Girl
16th November 2008, 12:04 AM
[Only registered and activated users can see links]
شخصيتهاي خوب فيلم، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابـديانـد. نـقـشهـاي ماندگاري كه به «تاريخ» ميپيوندند: تاريخ حيات بشر.
«مك مورفي» در «پرواز بر فراز آشيانه فاخته»
راندل پاتريك مك مورفي مردي 38 ساله است كه به خاطر نجات دختري از دست اراذل و اوباش به زندان ميافتد. او كه بيگناه است اين ظلم آشكار را بر نميتابد، سر به مخالفت ميگذارد و سرانجام به جرم ضرب و جرح نگهبانان به عنوان بيماري رواني به آسايشگاه رواني ايالت منتقل ميشود. يك زخم خورده مناسبات غلط جامعه، به جمعي وارد ميشود كه نه تنها مورد ظلم واقع شدهاند، بلكه خود، اين مظلوميت را انتخاب كردهاند. مك مورفي ناچار است با اين آدمها روز را شب كند و تمام وقتش را با كساني بگذراند كه نه تنها مثل او عدالتخواه و ظلمستيز نيستند بلكه مصداق كامل همرنگي با جماعت و قبول عادات رايج و القائات بياساس هستند. بديهي است كه اين شرايط براي مك مورفي غير قابل تحمل است اما او از اين انسانهاي گمراه فاصله نميگيرد بلكه پيامبرانه در جهت هدايت آنان به راه درست تلاش ميكند و برايش اهميتي هم ندارد كه اين كار او به هيچ وجه مورد پسند مسوول خـودخـواه ولـي مـوجـه ظـاهر بخش، پرستار راچت نباشد. مك مورفي حريمهاي ممنوعه عادتهايي را كه در بيمارستان رواني نام قانون به خود گرفتهاند ميشكند. قوانيني كه همه با دلايل ظاهرفريب به اصطلاح منطقي! آراسته شدهاند؛ و اين قوانين البته مك مورفي را نميتوانند فريب دهند: («مك مورفي در صحنهاي خطاب به پرستار راچت:) بيخودي لجبازي نكن. اين چرنديات تو كت من نميره.»
مك مورفي نه تنها ديوانه نيست. از اين كه ديوانه جلوه كند هم بيزار است. از خوردن قرص روزمره بيماران خودداري ميكند و وقتي هم مجبور ميشود آن را بخورد فقط در ظاهر تسليم ميشود اما در واقع با پنهان كردن قرص در زير زبان، پرستار راچت را ميفريبد؛ و اين سماجت او در عدم پذيرش ديوانگي و غفلت از حقيقت، بدرستي شايسته شخصيت منحصر به فرد اوست. او كه قرار است ديگران را هم به اين خودآگاهي رهنمون سازد. مك مورفي صريجاً درباره پرستار راچت ميگويد: «همچين شماها رو سر انگشتاش بازي ميده كه انگار يه قهرماني، چيزيه.» مك خودش اما به هيچ وجه حاضر نيست بازيچه دست راچت باشد.
اعتراض آشكار، بهترين حربه مك مورفي براي مقابله با پرستار است. درست است كه مك مثل راچت نيست اما وقتي پاي لج و لجبازي در ميان باشد آنقدر زيرك هست كه بداند براي شكست دادن او چه ترفندي به كار ببرد.
وقتي راچت در رايگيري از بيماران تقلب ميكند و در نتيجه آن، تلويزيون را براي تماشاي مسابقه بيسبال روشن نميكند و به علاوه، صداي موسيقي را هم به شدت بلند ميكند تا لج مك مورفي را بيشتر درآورد، مك مورفي خود را كنترل ميكند و زيركانه با جنجالي كه براي تماشاي خيالي مسابقه از تلويزيون خاموش بخش به راه مياندازد، آشكارا از اين دوئل نابرابر پيروز بيرون ميآيد تا راچت بداند مك مورفي اهل سازش و تسليم نيست كه نيست.
عاقبت مك مورفي مثل همه ديگر تافتههاي جدابافته تاريخ، همه آنها كه بيدار بودهاند و با چشم باز حقيقت را ديدهاند و فهميدهاند و همرنگ جماعت غافلان نشدهاند، مرگ است. او ميرود اما زندهتر از آن است كه گفتار و كردارش از ياد برود و به فراموشي سپرده شود.
قاب کوچک
Dead_Girl
30th April 2009, 02:01 AM
[Only registered and activated users can see links]
«ديويد» در «هوش مصنوعي»
روباتي است كه ميتواند عشق بورزد. آن هم نه عشقي مانند عشق ناپايدار بيشتر انسانها بلكه عشقي ابدي و بي بازگشت كه براي خلاصي از آن تنها يك راه وجود دارد: انهدام روبات. با اين حساب خيلي راحت ميشود مهمترين درد و رنج اين روبات را شناخت: تنهايي. همان همزاد هميشگي عشق. بهاي عشق تنهايي است.
پينوكيو شخصيت داستاني محبوب ديويد است و سرنوشت زيباي او آرزوي ديرينه ديويد. مهمترين وجه تمايز اين روبات عاشق از ديگر روباتها هم همين توانايي او براي خواستن و اراده كردن است. قدرت شگرف اختيار. ويژگي منحصر به فردي كه او را در كمترين فاصله ممكن با هستي انسان واقعي قرار ميدهد. پروفسور هابي دراين باره به ديويد ميگويد: «قبل از تو روباتها خواب نميديدن... روباتها آرزويي نداشتن مگه اينكه ما بهشون ميگفتيم چه چيزي رو بخوان. تو ميدوني تبديل به چه موفقيتي شدي؟ تو يه داستان پريان پيدا كردي و به يكي علاقهمند شدي، سرشار از خواسته خودت شدي و تصميم گرفتي كه اون تو رو يه پسر واقعي كنه و مهمتر از همه اينكه هيچكس به تو اينها رو ياد نداده بود... در آخر تو به فرشته مهربون رسيدي كه يكي از نقصهاي بشره: اينكه چيزهايي رو آرزو كنه كه وجود ندارن. و يا بزرگترين استعداد بشر: توانايي دنبال كردن خواستهها و اين چيزيه كه هيچ ماشيني قبل از تو انجام نداده بود. تو اولين نفر از يك نسل هستي... تو واقعي هستي.»
پروفسور هابي در ادامه اين گفتگو از ديويد ميخواهد همانجا منتظر بماند تا او همراه با گروه تحقيقاتياش براي شنيدن ماجراهاي او برگردند اما ديويد قرار نيست از خواست سازندهاش تبعيت كند درست همانطور كه خود هابي گفته بود. تنهايي و غربت، كار ديويد را به خودكشي ميكشاند اما تقدير يا به بيان بهتر آفريدگار اصلي او، آفريدگار همه آدمهاي واقعي، رهايش نميكند. ماهيها ديويد را دوره ميكنند و محل زندگي فرشته مهربان را نشانش ميدهند. ديويد پس از اين حيات دوباره با ايمان و اميد و عشقي مثال زدني آرزومند واقعي شدن است. ديويد (به مجسمه فرشته مهربان« :)فرشته مهربون لطفاً. لطفاً لطفاً من رو يه پسر واقعي كن. من رو واقعي كن. لطفاً لطفاً من رو يه پسر واقعي كن...»
اما اين آرزوي اصلي ديويد نيست. آرزوي او ملاقات دوباره مادر و دوست داشته شدن از سوي اوست. واقعي شدن هم مقدمهاي براي همين آرزوي اصلي است. ديويد ملتمسانه «خواست» و سرانجام نيز «توانست.» وقتي مادرش پس از آن روز به يادماندني، وقتي دارد ميخوابد و فقط ديويد ميداند كه اين آخرين لحظه ديدار است، به ديويد ابراز عشق ميكند حالا اين روبات استثنايي حتي ميتواند اشك بريزد و اين همان لحظه ابدي است كه ديويد هميشه انتظارش را ميكشيد. ديويد حالا براي اولين بار در زندگياش به جايي رفت كه روياها در آن متولد ميشوند. ديويد توانست بخوابد و به سرزمين رويا و خيال پركشد. او حالا اگر بهتر از انسانهاي «واقعي» نباشد، هيچ چيز از آنها كمتر ندارد.
پانوشت:
* محصول 2002 آمريكا، نويسنده و كارگردان: استيوناسپيلبرگ
Dead_Girl
27th July 2009, 08:17 AM
[Only registered and activated users can see links]
شـخـصـيـتهـاي فـيـلـمهـاي خـوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابدياند. نقشهاي ماندگاري كه به "تاريخ" ميپيوندند
تريستانا1
تــريـسـتــانـا دخـتـركـي معصوم و چشم و گوش بسته است كه ناخواسته تـحـت قـيـموميت مردي قرار گرفته كه اگرچه از او در برابر ديگران محافظت ميكند اما اين مراقبت اولا به معناي سلب آزاديهاي قانوني اوست و ثانياً مراقبتي است كه قيم در آن حق هرگونه ظلم و ستمي را داراست و خود را مستثني از همه ديگران ميداند. دن لوپ، تريستانا را دوست دارد اما براي خواستههاي نفسانياش بهاي بيشتري قائل است. مشكل او در همين انحراف ريشهاي است و الا او خارج از محدوده قيموميت تريستانا هم مدافع ضعفا و مظلومان است و هم تصريح ميكند كه مخالف خونريزي و ستم است. او حتي مدعي است كه نميخواهد خواستههاي خودش را بر تريستانا تحميل كند و به ظاهر هم هر ظلميكه بر او روا ميدارد با رضايت خود تريستانا است اما حقيقت، اين ظاهر فريبنده نيست. دن لوپ، تريستانا را در خانه خودش زنداني كرده و دم از آزادي زن ميزند!
تريستانا تكليفش را با دن لوپ نميداند. نميداند دوستش داشته باشد يا از او متنفر باشد. حتي نادانتر از آن است كه بتواند تشخيص بدهد چه نوع رابطهاي ميبايست با او داشته باشد. همين او را مطيع و تسليم اين خودكامهاي كرده كه بيشرمانه ادعاي مخالفت با استثمار دارد. اما اين اطاعت و فرمانبرداري ديري نميپايد كه جاي خود را به طغيان و سرپيچي و عصيانگري ميدهد. تريستانا ديگر دير به خانه ميرود و لزومي هم نميبيند براي اين تاخير پاسخگوي دن لوپ باشد. او حتي براي خودش معشوق يا به قول دن لوپ "رومئو" پيدا ميكند و تصميم به ازدواج ميگيرد. تريستانا ميخواهد مستقل باشد. او ديگر قيم نميخواهد. طعم خوش آزادي را چشيده و ديگر زير بار زور نميرود. ميگويد: "ديگه اون بردهاي كه قبلا بودم نيستم... من خيلي تحصيلكرده نيستم اما فكر ميكنم استعداد انجام كارهاي بزرگ رو دارم." تريستانا حالا خود براي زندگي و آيندهاش تصميم ميگيرد.
اما افسوس. افسوس كه اين گسيختن ناگهاني كه پاسخي است در برابر فروبستگيهاي پيشين، پا از حد اعتدال فراتر مينهد و خود نيز مبدل به افراطي ميشود كه براي رسيدن به ثبات و آرامش تفريط ديـگـري مـيطـلبد. تريستانا نميتواند در كنار معشوقش بماند و بازميگردد به نزد دن لوپ. شايد دليل اين تصميم عجيب بيش از همه همين عدم تعادل روحي او باشد. تريستانا بازميگردد تا به نام محبت و توجه به دن لوپ و به نام زندگي در كنار او و ازدواج قانوني با او، از گذشته شومي كه بر جوانياش تحميل شده انتقام بگيرد. تريستانا برميگردد اما با كينه و نفرت آن هم در زماني كه دن لوپ عوض شده و توبه كرده است. بازگشت دن لوپ ديگر دير است. نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. تريستانا انتقام روح و جسم نقص يافتهاش را با آزار و اذيت روحي و جسمي دن لوپ و در نهايت با قتل او ميستاند. تريستانا حالا ديگر آن جوان پاك و معصوم گذشته نيست. او عوض شده است. تريستانا نماد اسپانياست.
1ــ محصول 1970، ايتاليا، فرانسه و اسپانيا، كارگردان: لوئيس بونوئل، بازيگران: كاترين دونوو، فرناندو ري.
Dead_Girl
23rd August 2009, 04:51 PM
[Only registered and activated users can see links]
«سامرست» در «هفت*»
در يك كلمه اينكه به هيچ وجه مثل همكار جوانش «ديويد ميلز» نيست. سامرست يكي دو پيراهن كه سهل است به اندازه سن و سال ديويد در حرفه كارآگاهي پيراهن پاره كرده است. او پخته و باتجربه است و از آن مهمتر خودساخته. متواضع است؛ نه مثل ديويد كه خود را «سوپرمن» ميداند! سامرست از هفت گناه كبيره منزه است و از اين بالاتر با وجود سالها خدمت در اين حرفه هنوز به جنايت و كشتار و اسلحه «عادت» نكرده و قسيالقلب نشده است. برخلاف ديويد كم حرف ميزند، بيادعاست و به جاي تئوريبافي و خودنمايي بيهوده، فكر ميكند. حتي وقتي بعد از فراغت از كار، روي تخت خود آرميده و مثلا قرار است استراحت كند باز هم فكر ميكند؛ به كمك تنها صداي موجود يعني تكتك آهنگين ساعت.
براي تكليف و وظيفه كار ميكند نه براي لذت و پول و مقام و شهرت. يك هفته بيشتر تا بازنشستگياش نمانده آن وقت هنوز درگير اين پرونده كذايي است. با اين حال اصراري هم به مال خود كردن آن ندارد. يعني نه از زير بار مسووليت شانه خالي ميكند و نه بيدليل شانه خود را از مسووليت بيش از حد انباشته ميكند تا جايي كه بتواند از پذيرش مسووليت فرار ميكند اما وقتي احساس تكليف كند ديگر هيچ چيز مانع او نيست. نه آقابالاسري جوان جوياي نام و خام و پرخاشگري مثل ديويد و نه اين كه تا زمان بازنشستگياش يك هفته بيشتر نمانده باشد و نه پرمخاطره بودن مسووليت، هيچكدام.
خستگيناپذير است مخصوصاً وقتي براي فهم و شناخت. به مطالعه علاقه دارد و براي همين به نگهبانان كتابخانه كنايه ميزند كه چطور ميتوانند در كنار اين همه كتاب بيكار بنشينند و تا صبح با هم پوكر بازي كنند! خودش اما تا صبح مينشيند و يكنفس مطالعه ميكند و حتي وقتي نگهبانان از پوكر بازي خسته ميشوند او هنوز از مطالعه خسته نشده است. به موازات او ديويد را هم ميبينيم كه به زور پرونده، با بيعلاقگي تمام و فقط با فشار و اكراه ميتواند چند كتاب را بخواند يا نه از سر اجبار فقط ورق بزند!
باهوش است. همطراز با قاتل زيرك پرونده قتلهاي زنجيرهاي يا حتي بيشتر از او. همان ابتدا معماي هفت گناه را كشف ميكند و آخرسر هم تنها با مشاهده سر بريده تريسي، همسر ديويد همه چيز را ميفهمد و همه تلاشش را هم ميكند كه برنده اين مصاف، حقيقت باشد نه التقاط اما ديويد كه مثل او نيست. سامرست در زندگي خصوصياش تجارب سختي را پشت سر گذاشته. شايد هم همين رنجها او را ساخته و پرورانده باشد. او نااميد نيست اما راضي هم نيست. شايد مهمترين ويژگي شخصيتياش همين باشد. به قول خودش: «ارنست همينگوي زماني گفت: دنيا جاي خوبيه و ارزش مبارزه كردن رو داره... من با قسمت دومش موافقم»!
پانوشت:
* محصول 1995 آمريكا، كارگردان: ديويد فينچر، بازيگران: مورگان فريمن، براد پيت.
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co