PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : فلسفه يونان در يك نگاه


Alone ♥ Queen
29th July 2008, 01:59 AM
1- قبل از آنکه سقراط ظهور کند
هنوز هم اسطوره در کار است !
جدا از این حقیقت که این اکتشافات چنان سریع تغییر می کند که مشکل است آینده این چهارچوب را ببینیم، محافظه کاری اذهان متعارف انسانی اطمینان می دهد که بسیاری از مواد نگرش قدیم تر به رنگ آمیزی پیش فرض های عمومی ما در آینده قدیم ترین متفکران اروپایی را مطالعه می کند ، ممکن است دریابد که بیش از آنچه انتظار داشته است با تفکر همفکر است . ویژگی اساسی و خارج از زمان بودن بیش تر اندیشه های یونانی است که به آن این شایستگی را می دهد که برخواننده ی معاصر به صورتی جدید عرضه شود .
وجه دیگری هم در کار است . ما با یونانیان در آغاز اندیشه ی عقلانی در ارو پا قرار می گیریم . این بدان معناست که (با مطالعه ی تاریخ فلسفه ی یونان) نه تنها با تبیین استدلالی و مشاهده ی علمی روبرو خواهیم شد . این ظهور ناگهانی نیست بلکه آهسته وتدریجی است . من به واقع خواهم کوشید این ادعای سنتی را توجیه کنم تا تالس اولین فیلسوف اروپایی است ، اما قصد ندارم بدین وسیله تاکید کنم که بین مفاهیم ماقبل عقلانی ، اسطوره ای یا انسان شکل گرایانه و نگرش عقلانی یا علمی مرز روشنی وجود دارد . با مطالعه ی تاریخ فلسفه ی یونان علاوه بر تقدیر از آنچه در اندیشه ی یونانی ارزش ثابت دارد ، ممکن است از مشاهده ی اینکه چه مقدار اسطوره شناسی در آنچه ظاهر عقلانی در نظر می آید گنجانده شده است ، مطالبی بیاموزیم . این مطلب طبیعتاً در دوره ی قدیم تر بیشتر روشن است ، اما حتی ارسطو ، که علی رغم نقد وی در تمام اعصار بیش تر مفاهیم انتزاعی خود را که اساس تفکر ماست به وی مدیونیم ،‌ بعضی ایده های ثابت دارد که با شگفتی با آنها روبرو می شویم ؛ فی المثل ، اعتقاد به این که اجرام سماوی موجودات زنده اند ، عقیده به کمال ویژه ی کرویت و دایره ای بودن ، برخی تصورات عجیب درباره ی تقدیم عدد سه که به روشنی آغازهای اندیشه ی فلسفی را به قدیم تر می برد .
البته منظور محکوم ساختن اسطوره به مثابه امری فی نفسه غلط نیست . ممکن است در مراحل قدیم تر تمدن ، داستان ها و تصورات اسطوره ای تنها راه (و موثر ترین راه) را بیان حقایق ژرف و جهانی باشد . و بعدها ، متفکر بالغ دینی ای مانند افلاطون ممکن است عمداً اسطوره را انتخاب کند ، و به عنوان اوج استدلال عقلانی ، از آن برای ارتباط تجارب و باورها ، و واقعیت و ضرورت استفاده کند که موضوع متعارف اثبات منطقی است . اصالت و اعتبار واهمیت اسطوره تردید ناپذیر است .
خطر زمانی آغاز می شود که آدمیان باور کنند که تمام اسطوره ها را پشت سر گذاشته اند و اینک بر روش علمی متکی اند ، روشی که صرفاً بر آمیزه ای از مشاهده و استنتاج منطقی مبتنی است . حفظ ناآگاهانه ی گونه های غیر عقلانی و به ارث رسیده ی اندیشه ، در واژگان عقلانی پنهان شده است ، و بیشتر مانع پیگیری حقیقت می گردد تا کمک آن .
دلیل طرح این نکته در سرآغاز این است که پذیرش ضمنی مفاهیم اسطوره ای عادتی است که هرگز ترک نخواهد شد . امروزه این پذیرش بیشتر از یونان باستان در اصطلاحات نظام های مخالف عقلانیت آمیخته است . از این جهت کشف آن بسیار مشکل شده است و حضورش بسیار خطرناک گشته است .
ما بدون تحقیر کردن پیروزی های باشکوه یونانیان در فلسفه ی طبیعی و مابعدالطبیعه و روانشناسی و معرفت شناسی و اخلاق و سیاست ، حضور استوره ها را کشف خواهیم کرد ، زیرا آنها پیشگامان بودند و از این رو خیلی بیشتر از ما به منشاء و خواستگاه اسطوره ای و جادویی و تمثیلی اصولی که بدون تحقیق پذیرفته اند نزدیک هستند ، و ما می توانیم این خواستگاهها را به روشنی ببینیم . در پرتو این بررسی می توانیم اعتبار تردید آمیز اصولی را تحقیق کنیم که امروزه به طریق مشابه بدون تحقیق پذیرفته شده اند .
تنها در دوره باستان نیست که ...
1-2 نمونه های اینگونه اصول بدیهی در اندیشه ی یونانی عبارتند از :
فرض قدیم ترین مکتب ملطی درباره ی واحد بودن واقعیت و این اصل که امور متشابه ، بر روی امور متشابه عمل می کنند یا به سوی امور متشابه کشیده می شوند (دموکریتوس اتمیست در حمایت از این اصل بود که مثل «پرندگان بالدار» و بیتی از هومر را نقل نمی کند) ، و اعتقاد فوق الذکر تقدیم و کمال شکل و حرکت دایره ای که ستاره شناسی را تا زمان کپلر تحت تاثیر قرار داده بود . یافتن منشاء غیر علمی و عامیانه ی این اصول کلی دشوار نیست ، اما دانشمندان خود ما با کدامیک از این اصول موافقند یا اخیراً موافقت کرده اند ؟ پروفسور دینگل اصول زیر را نقل می کند : « طبیعت از خلاء ابا دارد» ، « جهان همگن است» (مقایسه کنید با فرض ملطی) ، « طبیعت همواره در ساده ترین راه عمل می کند(1) .
چنانکه او می گوید ،‌تنها در دنیای باستان نیست که «جهان ، به جای آنکه سنگ محک باشد ، قبل از هر چیز مطابق خواست پژوهشگر شکل می گیرد و سپس برای شکل غلط دادن به امور تجربی به کار می آید.»
پیوستگی در تاریخ فلسفه یونان
1-3- تاریخ فلسفه یونان مطابق با تغییرات شرایط بیرونی و عادات زندگی ، به آسانی به دوره هایی تقسیم شده است که تفاوت واقعی علایق و نگرش ها را نشان می دهد . این دوره ها همچنین به لحاظ مکانی که مرکز تاثیرات عقلانی اصلی بر روی جهان یونانی بوده است ، تغییر می کنند . در عین ، اگر این تقسیم بندی پذیرفته شود ، باید مواظب بود تا از پیوستگی واقعی که در کل گسترش اندیشه از ملطیان تا نوافلاطونیان جریان دارد ، غفلت نشود . برای دست یافتن به این پیوستگی ، شایسته است قبل از بررسی جزئیات فلسفه ی یونانی ، بکوشیم تا طرح مختصری از گسترش آن را ارائه کنیم . مطالب صفحات آینده را می توان مانند نقشه ی کشوری نگریست که قرار است به آن سفر کنیم ، و همواره زیر نظر داشتن نقشه قبل از آغاز مسافرت خوب است .
همه چیز از ایونیا آغاز شد
1-4- توجه ما ابتدا به حاشیه شرقی سرزمین یونان جلب می شود . در این جا در ایونیا Ionia ،‌ قرینه ی غربی آسیای صغیر در زیر فرمان لیدیان و پارسیان ، در قرن ششم قبل از مسیح چیزی اتفاق افتاد که ما آن را آغاز فلسفه ی اروپایی می نامیم . در این جا اولین – یا دوره ی پیش از سقراطی – موضوع بررسی ما – با مکتب ملطیان آغاز شد. این مردان ، که ساکنان یکی از بزرگترین و مرفه ترین شهرهای یونان ، با مستعمرات زیاد و برخوردهای وسیع خارجی بودند ، حس کنجکاوی عجیبی درباره ی ماهیت دنیای خارجی و درباره ی جریان هایی که آن را به حالت فعلی درآورده اند و درباره ی ترکیب فیزیکی آن داشتند . آنها برای ارضای اشتیاق خود برای دانستن ،‌به هیچ وجه امکان عامل الهی را استثناء نکردند ، بلکه به مفهومی کاملاً متفاوت با چند خداگرایی رایج در جامعه ی یونان معاصر ، دست یافتند . آنها معتقد شدند که جهان از وحدت نخستین ناشی شده است و این جوهر واحد هنوز اساس ثابت همه ی هستی جهان است ،هر چند اینک در اشکال و تجلیات متفاوت ظاهر می شود . آنها امکان تغییرات را ناشی از تحریک ذاتی و مستمر ماده ی نخستین می دانستند نه ناشی از هیچ عامل خارجی . تمایز بین اصل مادی و اصل صوری هنوز احساس نشده بود ، و از آنجا که جوهر نخستین مبدع حرکت و تغییر خود و حرکت جهان منظم زمین و آسمان و دریا بود ، طبیعاً شایسته بود که صفت الهی به آن داده شود .
پارمنیدس : هستی راستین درجهان فیزیکی یافت نمی شود
1-5 قبل از پایان قرن ، با کوچیدن فیثاغورس اهل ساموس به شهرهای یونانی نشین در جنوب ایتالیا ، انگیزه ی فلسفی از شرق جهان یونان ، به غرب آن منتقل شد . همراه با انتقال فیزیکی ، روح اندیشه ی یونانی نیز تغییر کرد . از آن پس ، شاخه های ایونیایی و ایتالیایی فلسفه به طرق متفاوت گسترش یافتند ، هر چند بر خلاف دیدگاههای محققان و و طبقه بندی کنندگان بعدی یونان هنوز تقسیم اندیشه ی فسلفی چندان روشن نبود ، و آمیزش متقابل وجود داشت . چنانکه فی المثل ، کسنوفانس به پیروی از فیثاغورس از کولوفون آسیایی کوچید و در مگنا گراسیا اقامت گز ید . تا آن جا که به فیثاغورس و پیروان او مربوط است ، تغییر در روح اندیشه ، هم انگیزه و هم محتوای فلسفه را تحت تاثیر قرار داد . هدف فلسفه از اشتیاق صرف به دانستن و فهمیدن ، به تدارک مبانی عقلانی یک زندگی دینی تغییر یافت و از خصلت فیزیکی آن کاسته شد و بیشتر انتزاعی و ریاضی گردید . مطالعه ی ماده به مطالعه ی صورت تبدیل شد . اما پارمنیدس اهل الئاو مکتب او ، روند منطقی فلسفه در غرب (یونان) را ادامه دادند . این روند با این تعلیم وی به اوج خود رسید که هستی راستین در جهان فیزیکی یافت نمی شود زیرا، از گزاره های «هست» و «نیست» (که باید گفت جهان شناسی ملطیان بر آنها مبتنی بود و پارمنیدس استدلال کرد که گزاره ی دوم نتیجه ی گزاره ی اول است) ، تنها نتیجه ی معتبری که گرفته می شود عبارت است از انکار کامل و بی قید و شرط حرکت و تغییر فیزیکی . عقل و حواس به پرسش «واقعیت چیست؟» پاسخ های متناقض می دهند ، و پاسخ عقل باید ترجیح داده شود .
هراکلیتوس : جاودانه فقط لوگوس است
تقریباً در همان زمان ، یا اندکی پس از آن ، هراکلیتوس اهل افسوس ، آن متفکر یگانه و معمایی نیز دوگانگی سرنوشت ساز عقل و حس را مطرح کرد . او اعتماد بر ادراک حسی را ، بدون آزمودن با مفسر راستین آن ، یعنی عقل ، ابلهانه خواند ، هر چند که شهود حسی را مطلقاً رد نکرد ، چنانکه پارمنیدس کرده بود . وی در برابر الئاییان ، که امکان هر گونه حرکت را منکر بودند ، معتقد شد که جهان طبیعی در سیلان و تغییر دایم است. سکون ، یعنی نبود حرکت ، غیر ممکن است . هر گونه ثبات ظاهری صرفاً نتیجه ی تعادل موقت بین تنش نیروهای متضادی است که بی وقفه در کارند . جاودانه ، فقط لوگوس Logos است ، که در جنبه ی روحانی خود اصل عقلانی هدایت حرکت های جهان ، از جمله قانون چرخه تغییر است . تکیف («آن در جنبه ی روحانی») ضرورت دارد ، زیرا در مراحل آغازین اندیشه هیچ چیز بدون داشتن تجلی فیزیکی نمی تواند واقعیت داشته باشد، و لوگوس ، ذاتاً با جوهری که در جهان هراکلیتوس نوعی تقدم دارد مرتبط است ، یعنی با آتش یا «گرم و خشک» .
فلسفه های اصیل و پارادکسیکال هراکلیتوس و پارمنیدس ، تاثیر چشم گیری در ذهن افلاطون داشته اند . نشان بقیه ی دوره ی پیش از سقراطی عبارت است از تلاش برای رهایی از نتیجه گیری ناخوش آیند پارمنیدس از طریق تغییر دادن وحدت گرایی به کثرت گرایی . اگر فرضیه ی وحدت گرایی به انکار واقعیت داشتن کثرت ظاهری جهان پیرامون ما منتهی شد ، پس این فرضیه را بر اساس علاقه به پدیدارها باید کنار گذاشت . اینگونه بود استدلال امپدکلس ، آناکساگوراس و اتمیان ها . امپدکلس اهل سیسیل بود ، و مانند دیگر فیلسوفان مگنا گراسیا Magna Graccia پژوهش خود برای ماهیت نهایی اشیاء را با مستلزمات نگرش عمیق دینی ، که ماهیت سرنوشت روح انسانی علاقه اساسی آن بود ، در هم آمیخت . او در پاسخ پارمنیدس ، به جای اصل واحد ملطیان ، چهار جوهر یا عنصر غایی (خاک ، آب ، هواو آتش) ارائه داد . آناکساگوراس فیزیک ایونیاییان را از آسیای صغیر به آتن آورد ، جایی که وی در زمان سقراط و یوریپیدس Euripides در آن زندگی کرد و از دوستی پریکلس Pericles و حلقه ی وی بهره مند شد . این آموزه ی وی درباره ی ماده که آن از تعداد بی شماری از «بذرهای کما» متفاوت تشکیل شده است ، راه را برای اوج این فیزیک کثرت گرایانه در اتم گرایی لوکیپوس و دموکریتوس هموار ساخت .
پارمیندس راه را برای امپدوکلس باز می کند
1-6 - نتیجه ی جالب منطق انعطاف ناپذیر پارمنیدس ، مواجهه ی فیلسوفان با علت محرکه بود . اندیشه ی عقلانی در آغاز خود این تصویر را از اسطوره شناسی به ارث برده بود که همه ی موجودات فیزیکی تا اندازه ای جاندار هستند . جدایی ماده و روح هنوز متصور نبود و از این رو ، برای وحدت گرایان ملطی طبیعی بود فرض کنند که جوهر نخستین واحد جهان -‌آب یا رطوبت یا هر چه ممکن بود باشد – مبدع تغییرات خود باشد . به فکر آنها خطور نکرد که این مطلب محتاج تبیین ،‌یا مستلزم علت محرکه ی جداگانه است . ایرادهی عقلانی اینگونه ترکیب خام ماده و روح ، متحرک و محرک در یک موجود جسمانی واحد ، قبلاً در هراکلیتوس آشکار شد . پارمنیدس با مطلقاً ایستا دانستن جهان ، جا را برای این تعلیم باز کرد که حرکت پدیده ای است که محتاج تبیین است ،‌و ما در پیش از سقراطیان متاخر نه تنها شاهد گذر از وحدت به کثرت در عناصر فیزیکی هستیم ، بلکه همچنین ظهور علت محرکه را در کنار ، و جدای از خود عناصر متحرک می بینیم .
1-7- امپدکلس ، به سبب نیازهای اخلاقی و دینی به سبب سیستم فیزیکی خود ، دو تا از این گونه علت ها را اثبات کرد که خود آنها را عشق و آفند Strife نامید . این دو علت ، در جهان فیزیکی به کار برده شدند تا به ترتیب ، ترکیب عناصر به یکدیگر و جدایی آنها از یکدیگر را بار آورند ، و این ترکیب و جدایی ، خود ، به وجود آورنده ی جهان است . این دو علت در حوزه ی دینی راه را برای ثنویت اخلاقی باز می کرد ، و به ترتیب یکی علت خیر و دیگری علت شر شد . افلاطون و ارسطو از آناکساگوراس به عنوان اولین مردی تجلیل کردند که بر Nous ، عقل ، تاکید ورزید و آن را منشاء و سرچشمه ی حرکاتی دانست که به ساخته شدن جهان از اجزای Spermata ریز ماده ، که از دیدگاه وی اجزای مادی جهانند ،‌ منتهی می شود . به علاوه ، وی بر شان متعالی Nous اصرار داشت ، که «تنها و بنفسه موجود است » و «با هیچ چیز دیگر آمیخته نیست» .
اقلیت ها و جدال آینده سقراط به آنها
1-8- لوکیپوس و دموکریتوس هیچ موجود جدایی مانند نیروهای متضاد امپدکلس یا Nous آناکساگوراس را به عنوان علت حرکت مطرح نکردند ، آن چنانکه عناصر خود را به طریق مثبت مطرح کردند . به این دلیل است که ارسطو آنها را به عنوان فراموش کنندگان کل مسئله ی علت محرکه سرزنش می کند . به واقع پاسخ آنها بیش از پاسخ دیگران ، دقیق و از روحیه ی علمی برخوردار است . بخشی از مشکل این بوده است که پارمنیدس وجود مکان خالی را انکار کرد ، بر مبنای این استدلال که اگر وجود هست ، پس خلاء فقط یعنی مکانی که در آنجا وجود نباشد . اما هیچ چیز دیگر با وجود همراه نیست و سخن گفتن از وجود «نیست» ، منطقاً غیر ممکن است . خلاء‌ ، وجود نیست ، بنابراین خلاء وجود ندارد . عقل سلیم اتم گرایان در مواجهه با پارمنیدس بر اساس مبنای خود وی ادعا کرد که « نا – وجود به اندازه ی وجود ، موجود است »‌؛ یعنی ، از آن جا که وجود همواره
تاریخ فلسفه یونان مطابق با تغییرات شرایط بیرونی و عادات زندگی ، به آسانی به دوره هایی تقسیم شده است که تفاوت واقعی علایق و نگرش ها را نشان می دهد . این دوره ها همچنین به لحاظ مکانی که مرکز تاثیرات عقلانی اصلی بر روی جهان یونانی بوده است ، تغییر می کنند .
در ارتباط با هستی جسمانی درک می شود ، آنها فرض کردند که مجموع واقعیت از اتم های صلب و ریزی تشکیل شده است که در مکان نامتناهی شناورند. به محض ساخته شدن آگاهانه و روشن این تصویر – چنانکه اینک برای بار اول ساخته می شد ، ماده آزاد شد و اتم ها در مکان نامتناهی رها شدند – می توان این پرسش را مطرح کرد که «چرا اتم ها می بایست ثبات داشته باشند ؟‍ « و «چرا آنها می بایست حرکت کنند؟» ارسطو ، هر چند برای عقیده ی اتم گرایان در این مورد چندان اعتباری قابل نیست، اما وقتی می گوید که اتم گرایان «علت محرکه را تهی ساختند» به واقع به قلب موفقیت های اتم گرایان نزدیک می شود . برای درک ارزش راستین این مطلب ، شخص باید درک کند که تاکید بر وجود مکان خالی در برابر منطق جدید پارمنیدس چه گام جسورانه ای بوده است .
ظهور تدریجی آگاهی به مسئله ی علت اولیه حرکت ، و پیوستگی آن با رابطه ی بین ماده و زندگی ، سر نخ اصلی برای دنبال کردن موقعیت اندیشه ی پیش از سقراطی است .
2- سقراط ظهور می کند
دوره اوج فلسفه یونان : فلسفه به زمین می آید !
2-1- در زمان آناکساگوراس و دموکریتوس ، تغییراتی در آتن به وجود آمد که قدما آن را به طور کلی به سقراط ربط دادند . از اواسط قرن پنجم تا پایان قرن چهارم، ما در دومین دوره ی اصلی قرار داریم که بسیاری عقیده دارند باید آن را اوج فلسفه یونانی دانست . در این دوره آتن مرکز فسلفه یونان است ، و شخصیت های برجسته ی این دوره سقراط و افلاطون و ارسطو هستند . نشان آغاز این دوره را می توان تغییر علاقه از جهان به انسان ، و از پرسش های عقلانی درباره جهان شناسی و هستی شناسی ، به اشتغالات مهم درباره ی زندگی و رفتار انسانی دانست . البته در این دروه جنبه ی فیزیکی عالم صغیر استثناء نشده بود . هیپوکراتس (بقراط) ،‌معاصر سقراط و پیروان بی نام و نشان او ، مجموعه ی موثری از نوشته های پزشکی و روان شناختی پدید آوردند که به مجموعه ی نوشته های هیپوکراتی مشهور است . ارسطو تصریح می کند که در این زمان «پژوهش های مربوط به طبیعت متوقف شد و فیلسوفان توجه خود را به اخلاق علمی و تفکر سیاسی معطوف ساختند.»
در حدود سه قرن بعد ، سیسرون Cicero نیز همین مطلب را می گوید . سقراط «فلسفه را از آسمان ها پایین آورد و در شهرها و منازل مردم جای داد .» او «فسلفه را وارد زندگی همگانی کرد ، و آن را واداشت تا به پرسش های مربوط به فضیلت گناه ، خیر و شر توجه کند. » چرا که آنچه به آسمان ها رود از دسترس ما خارج خواهد بود ،‌و حتی به زندگی خوب مربوط نخواهد بود .
می توان مدعی شد که سقراط اولین فیلسوف اصیل این روحیه ی جدید است . گفتن اینکه وی واقعاً مسئول این تغییر نگرش است ،‌دور افتادن بسیار از واقعیت است . تعلیم سوفیست های معاصر اکثراً اخلاقی و سیاسی بود و آنها در این امر محتاج این نبودند که سقراط آنها را بر انگیزاند . آن ایام ، روزهای رشد آتن به سوی بلوغ سیاسی بود ، به سوی رهبری یونان به واسطه ی رفتارش در جنگ های پارسیان و پیامد پیمان دلوس Delian League ،‌ و به سوی شکل دموکراتیک حکومت ، که به هر شهروند آزاد نه تنها حق انتخاب رهبران را میداد بلکه به وی این حق را می داد که در مسایل سیاست عمومی انتخاب شود و مسئولیت های عالی و سیاسی بر عهده گیرد . متناسب کردن خود برای موفقیت در اشتغالات زندگی در دولت شهر برای هر کس ضرورت داشت . رشد قدرت و سلامت در آتن ، پیامدهایی داشت از قبیل افزایش شدت عمل این شهر در روابط خارجی و تحمیل جنگ بین یونانیان و بدبختی اردوکشی سیسیلیان و سرانجام سقوط آتن به دست رقیبش اسپارت . نشان سالهای جنگ عبارت بود از ‌، افزایش فساد در دموکراسی پریکلسی ، و انقلاب بی رحمانه و توام با خونریزی الیگارشی ‌، و بازگشت دموکراسی از آنچه به هیچ وجه از روحیه ی انتقام خالی نبود . همه ی این وقایع در دوره ی زندگی خود سقراط اتفاق افتاد ، و جو دشمنانه نسبت به دنبال کردن پژوهش علمی بی غرض را پدید آورد . آریستوفانس که آینه ی تمام نمای بهترین آراء زمان خود است ، فیلسوفان طبیعی را مردمی بی حاصل و هدفی مناسب برای تمسخر های بعضاً موثر می دانست .
رویگردانی از فیلسوفان طبیعی
2-2- وضع تامل فیزیکی به جایی رسیده بود که به اعتقاد عرفی فرصت می داد تا بر ضد آن عکس العمل نشان دهند . به نظر می رسد که فیلسوفان طبیعی در نبود آزمایش دقیق و ابزارهای علمی که تامل فیزیکی را ممکن می سازند ، قادر به تبیین جهان نیستند . شگفت انگیز نیست که بسیاری از مردم با رای پارمنیدس که جهان از اتم ها و خلاء تشکیل شده است – اتم هایی که نه تنها نامریی اند ، بلکه فاقد هر گونه کیفیات محسوب مانند مزه وبو و صدا نیز هستند . کیفیاتی که در نظر انسان ها بسیار مهم است – معتقد شدند که فیلسوفان طبیعی مطلب مهمی درباره ی جهان نمی گویند .
در عین حال ، بعضی کسان تقابل بین بعضی امور صرفاً «اعتباری» و بعضی اموری که در طبیعت وجود دارند (خواه از فیزیکدانان وام گرفته شده باشد یا صرفاً به مثابه روحیه ی عمومی آنها دوره با آنها هم عقیده باشند )را حمله به ارزشهای مطلق یا فرامین الهی در قلمرو اخلاق تلقی کردند . در چشم بیننده ، فضیلت مانند رنگ‌، وجود واقعی نداشت. سقراط در مباحثات متوالی همه ی استعدادهای خود را از طریق اظهارات پاردکسیکال خود : «فضیلت معرفت است» و «هیچکس با طیب خاطر عمل بد نمی کند» ، برای دفاع از شاخص های مطلق به کار گرفت . نظرگاه سقراط این بود که هرکس ماهیت راستین خیر را دریابد بی تردید آن رابه جای خواهد آورد ، و ناکامی در انجام خیر ،فقط از فقدان معرفت کامل سرچشمه می گیرد . خود وی مدعی نبود که به این معرفت کامل رسیده است ، اما بر خلاف دیگران از نادانی خودش آگاه بود . از آن جا این نکته دست کم به نقطه ی شروع مانند بود ، واز نظر وی اعتماد توجیه ناشده به موضوعات اخلاقی دلیل عمده ی بدکاری و شرارت تلقی می شد ، از این رو وی این ماموریت خود می دانست که مردان را از نادانی شان نسبت به ماهیت خیر آگاه سازد و آنها راوادار کند تابه همراه وی برای یافتن راه چاره بکوشند . وی در انجام این وظیفه ، روش های دیالکتیکی و پرسش و پاسخ در بحث را توسعه داد ؛ روشی که فیلسوفان بعدی بسیار از آن سود جسته اند .
همه می گویند : سقراط موسس حکمت است
2-3- شرح تاثیرعمیق سقراط در فیلسوفان بعدی باید به بعد موکول شود . در این جا ذکر این نکته کافی است که تقریباً همه ی مکاتب بعدی چه مکاتبی که شاگردان خود وی تاسیس کردند و چه مکاتبی مانند مکتب رواقی که اندکی پس از مرگ وی تاسیس شد ، چه جزم گرایان و چه شکاکان ، چه لذت گرایان و چه ریاضت کشان ، مدعی شده اند که سقرط موسس کل حکمت و از جمله حکمت آنان است . این نشان می دهد که اگر سقراط را شخصیتی ساده بدانیم ، خطا کرده ایم . شاگردان بی واسطه ی سقراط مکاتبی تاسیس کردند ، از جمله مگاریان منطقی و کورنائیان Cyrenaics لذا گرا و شاید کلبیان ریاضت کش و هم چنین آکادمی افلاطون ؛ اما فقط افلاطون است که برخلاف دیگران چیزی بیش از دانش تکه پاره درباره ی سقراط در اختیار ما می گذارد .
سقراط برای اسلاف خود تعدادی مسایل مشکل عقلانی بر جای گذاشت . ممکن است چنین در نظر آید که سقراط در وادار کردن مردم به جست و جوی «ماهیت راستین خوبی» به مثابه تنها شرط زندگی راستین ، بیشتر به وسیله ی ایمان به این امور رسیده بود تا عقل که (الف) خوبی یک «ماهیت راستین» دارد ، و (ب) ذهن انسان قادر است آن را تحصیل کند و (ج) تحصیل عقلانی آن سبب کافی عمل درست خواهد بود. اما این امور، در اصطلاحات امروزی ، سرچشمه ی مسایل اساسی هستی شناختی و معرفت شناختی و اخلاق و روانشناسی گردید . در نظر معاصرین وی قرار دادن «طبیعت در مقابل اعتبار» شبیه مصادره به مطلوب تا حل و فصل کردن آن .
کاری که افلاطون کرد
2-4- افلاطون به کمک نبوغ کلی خود ، ضمن تعریف و تبیین تعلیمات استادش ، بی آنکه برای شاخه های مختلف فلسفه – که هم اکنون یاد کردیم – نامی داشته باشد به بافتن پرده ی پر نقش و نگار و با شکوه محاورات خود درباره ی آنها پرداخت . از نظر وی ، خیر ماهیت واقعی دارد ، زیرا در راس جهان «مثل» قرار دارد . این مثل موجودات ایده آلی هستند که در خارج از مکان و زمان ، وجودی جوهری دارند و الگوهای کاملی را تشکیل می دهند که تمثال های ناقص آنها از حقیقت را در اخلاق و ریاضیات و حوزه های دیگری که ما با آنها در این جهان مواجه هستیم ، شکل می بخشند . دانش ممکن است زیرا ، چنانکه فیثاغوریان و دیگر آموزگاران دینی گفته اند، نفس انسان (که از نظر افلاطون ، عقل عالی ترین و بهترین جزء آن است) فنا ناپذیر است و بارها در ابدان فناپذیر حلول می کند . نفس در فاصله ی حلول های متفاوت ، با واقعیات ازلی مواجه می شود . آلوده شدن با امور جسمانی ، خاطره ی این واقعیت ازلی را محو می کند ؛ خاطره ای که ممکن است به وسیله ی تجربه ی تمثال های ناقص و متغیر آنها بر روی زمین دوباره زنده شود ، و به این ترتیب ممکن است روح فلسفی بتواند به وسیله ی فرایند سخت عقلانی و اخلاقی انضباط نفس self-discipline بسیاری از آن حقایق را دوباره به دست آورد . فلسفه کانالیزه کردن اراده و انگیزه ها و عقل است . نفس انسان سه جزء دارد ، جزء شهوانی ، جزء متهورانه یا تکانشی impulsive ، جزء عقلانی . ارس eros یا خواهش هر جزء ، نسبت به متعلق خاصی جهت داده شده است( به ترتیب در جهت : خواهش فیزیکی ، جاه طلبی فخر آمیز ، حکمت) . در نفس فیلسوف راستین اجازه داده نمی شود که دو جزء پایین تر از حدود کارکردهای شایسته خود تجاوز کنند ؛ خواهش جهت داده شده به سوی موضوعات خود کاهش یافته است ، و با شدت افزاینده ای از موضوعات عقل ، که معرفت و خیراند ، پیروی می کند. به این ترتیب، پارادکس های سقراط ، اساس روانشناختی خود را می یابد.
ذهن افلاطون ، ذهنی ایستا نیست . آنچه تابه حال درباره ی او گفته ام ، اعتقادات او در اواسط زندگی اش را بیان می کند ، بدان صورت که در محاورات بزرگ این دوره ، به ویژه در منون و فیدون و جمهوری و مهمانی آمده است . از این ریشه است که نظریه ی سیاسی او ، یعنی حکومت اشرافی و مقتدرانه ، سرچشمه می گیرد . افلاطون بعدها دریافت که نظریه ی وی درباره ی مثل متعالی و ازلی که با مقداری الهام دینی پذیرفته بود ، مشکلات عقلانی جدی دارد . وی دریافت که نظریه ی معرفت مستلزم پژوهش بیشتر است ، اما نه رابطه ی بین مثل و جزییات به تبیین عقلانی آن ، کمک می کند و نه رابطه ی بین یک مثال با مثال دیگر . افلاطون در گلاویز شدن با این مشکلات تردید نکرد و برای انجام این وظیفه دسته ای از آثار انتقادی خود ، از جمله پارمنیدس و ته ئه تتوس و سوفیست را نوشت ، که از دیدگاه برخی از فیلسوفان قرن بیستم مهم ترین موفقیت های فلسفی او را تشکیل می دهند . رساله ی پارمنیدس تعدادی از مشکلات مستتر در نظریه ی مثل را ، بدون حل کردن آنها ، مطرح می کند ؛ رساله ی ته ئه تتوس پژوهشی است درباره ی ماهیت معرفت ؛ رساله ی سوفیست بحثی است درباره ی روش های طبقه بندی ، و روابط بین جامع ترین مثال ها ، و معانی مختلف «نبودن» که اساس بسیاری از کارهای منطقی آینده را تشکیل می دهد .
افلاطون سرانجام دیدگاهی غایت گرایانه والهی درباره ی طبیعت حفظ می کند. رساله ی تیمائوس مشتمل است بر نظریه ای درباره ی آفرینش جهان cosmogony ، که درصدد است تقدم ذهن شخصی در آفرینش حهان را نشان دهد : جهان به وسیله ی عقل جدا تعیین یافته و بهترین جهان ممکن است . با این حال ، خدا قادر مطلق omnipotent نیست. جهان می بایست همواره از نیل به شکل ایده آل خود قاصر باشد ، زیرا ماده ی خام آن مخلوق خدا نیست بلکه امری است از قبل موجود ، که مشتمل است بر ضرورت غیر عقلانی سرسخت و تقلیل ناپذیر . اینکه جهان حاصل طرح عقلانی است در رساله ی قوانین ، به عنوان اوج طرح قانونی مفصلی ، دوباره بحث شده است . در این جا هدف افلاطون از بین بردن برابر نهاد سوفسطایی درباره ی قانون و طبیعت است : قانون طبیعی است ، و اگر «زندگی بر طبق طبیعت» ایده آل است ، پس می بایست قانون پایدار زندگی وجود داشته باشد .
3- پس از افلاطون و کاری که ارسطو کرد
3-1- ارسطو بیست و سه سال دوست و شاگرد افلاطون بود و این امر در اندیشه های او تاثیری پایدار بر جای گذاشت . از آن جا که ذوق فلسفی وی با ذوق فلسفی استادش متفاوت بود ، از این رو ناگریز می بایست نشان این تعارض ، در قلب فلسفه ی وی تشخیص دادنی باشد . ذهنیت بیشتر زمینی او موجودات متعالی را ، که صرفاً آنها را تکرار و مضاعف ساختن بیهوده ی واقعیت جهان تجربه می دانست ، به کار نبست . ارسطو هم ولایتی شمالی خود ، دموکریتوس را بسیار می ستود ، واین تصور کردنی است – هم چند برای افلاطون چنین نبود – که جهان دیدگاه اتمیستی به عنوان جهان تعیین نایافته از ذرات ، ممکن بود در ذهن تند و علمی ارسطو دستخوش گسترش های چشمگیری شود. ارسطو در سراسر زندگی خود نگرش غایت گرایانه و معنایی از اهمیت برتر صورت را به عنوان میراث آکادمی حفظ کرد . میراثی که گاه گاه به مشکلاتی در تفسیر خود وی از طبیعت منتهی شد .
عقیده ی ارسطو ، هر شی ء طبیعی از ماده و صورت تشکیل شده است . «ماده» در معنای مطلق خود به معنای جسم فیزیکی نیست (که همه ی آنها کم و بیش حاوی صورتند) ، بلکه به معنای جوهر نامتعین است که وجود مستقل ندارد ، و منطقاً لازم است تا صورت در آن حلول کند صورت های حلولی ارسطو به جای مثل متعالی افلاطون قرار گرفته اند . هر چیزی برای گسترش صورت خاص خود انگیزه ای درونی دارد ، چنانکه در پیشرفت های سازمند بذر به سوی گیاه ، یا جنین به سوی بلوغ دیده می شود . این فرایند را می توان فرایند از قوه به سوی فعل نیز توصیف کرد . این تقسیم ثنایی هستی به، بالقوه و بالفعل ، پاسخ ارسطوست به پارمنیدس در مورد آن قول وی که هیچ چیز نه از وجود و نه از عدم به وجود نمی آید .
در راس سلسله مراتب طبیعت Scala naturae صورت خالص قرار دارد ، که به مثابه وجود کامل ، هیچ جزء مادی یا بالقوه ندارد ؛ یعنی ، خدا . وجود خدا بر اساس این اصل ضرورت دارد که هیچ امر بالقوه ، بالفعل نمی شود مگر به وسیله ی حضور یک امر بالفعل مقدم : در پیدایش فیزیکی ، بذر ابتدا به وسیله ی گیاهی کامل به حاصل می آید ، و کودک باید پدر داشته باشد . (این برای غایت شناسی ارسطو اساسی است که مرغ قبل از تخم مرغ باشد. ) بالفعل و بالقوه ، در این پایه ، فقط نسبی اند ، اما حفظ نظم غایت شناسی کل جهان ،مستلزم وجودی کامل و مطلق است . برای ارسطو، مانند خودافلاطون، غایت شناسی مستلزم وجود واقعی telos غایت است ؛ یعنی ، علت غایی و فاعلی کل مجموع علل فردی و نسبی که در انواع جداگانه در کارند .
خدا در ماهیت خاص خود ، ذهن یا عقل محض است ، زیرا عالی ترین گونه ی هستی و تنها وجودی است که می تواند جدا از ماده تصور شود . خدا آفریننده ای از روی رویت deliberate نیست ، زیرا هر گونه ارتباط با جهان صورت های موجود در ماده می تواند از کمال
از اواسط قرن پنجم تا پایان قرن چهارم، ما در دومین دوره ی اصلی قرار داریم که بسیاری عقیده دارند باید آن را اوج فلسفه یونانی دانست . در این دوره آتن مرکز فسلفه یونان است ، و شخصیت های برجسته ی این دوره سقراط و افلاطون و ارسطو هستند .
او بکاهد واو را بالقوه گرداند . اما وجود خدا ، برای متحرک نگه داشتن (نه «متحرک ساختن» ، زیرا جهان از نظر گاه ارسطو ، ازلی است) کل نظام جهانی از طریق فعال کردن میل impulse طبیعی و جهانی به سوی صورت ، ضرورت دارد . به تعبیر دیگر ، هر چیزی در تقلاست تا در درون محدودیت های خود از کمال خدا تقلید کند . از نظر فیزیکی ، وجود خدا حرکات دایره ای اجرام آسمانی را که به وسیله ی عقول به حرکت در می آیند ، به طور مستقیم هدایت می کند ، و این اجرام آسمانی نیز فرایند زندگی زمینی را ممکن می سازند . انسان ها از این دیدگاه بسیار خدا دورند ، اما عقل انسان به وی موقعیتی یگانه ونوعی از ارتباط مستقیم بخشیده است . از این رو ، راه تفکر عقلانی ، یعنی فلسفه ، برای انسان راه به ثمر رساندن ماهیت خاص اوست .برای انسان ، مانند بقیه ی طبیعت ، توسعه دادن فعالیت عالی ترین جزء خود ، برای تحقق بخشیدن به صورت خاص خود ، طبیعی است . و این کار در مورد انسان ، بر خلاف دیگر موجودات زمینی ،(چنانکه ارسطو در کتاب دهم اخلاق می گوید)عبارت است از پروردن آن با رقه ی الهی که در درون اوست .
کنار گذاشتن مثل متعالی افلاطون ، نتایج خطیری در اخلاق داشته است . وجود عدالت و شجاعت و اعتدال و غیره در میان مطلق های این جهان متعال بدین معنا بود که پاسخ به پرسش های مربوط به رفتار ، به معرفت مابعدالطبیعی بسته است . ممکن است کسی بااعتماد به رای القایی دیگری درست عمل کند ، اما او به اینکه چرا چنین عمل می کند معرفت ندارد .
مکاتب اخلاقی باید بر روی اصول ثابت تاسیس شوند، از این روبه فیلسوفی نیاز داریم که در اثر تربیت سخت ، معرفت خود درباره ی واقعیت را بهبود بخشیده است . یعنی معرفت خود درباره ی مثل مطلق فضیلت ها را ، که در اعمال فضیلت آمیز زمینی به صورتی کم رنگ انعکاس دارند. فضیلت اخلاقی و قاعده های رفتار به طور کلی در قلمرو اتفاق واقع اند . ارسطو در دو کتاب اول اخلاق شش بار این اصل را یادآوری می کند که نباید در همه ی موضوعات ، یک درجه ازدقت را جست و جو کنیم، و هدف از مطالعهی اخلاق ، معرفت نیست بلکه عمل است . به نظر می رسد منظور ارسطو از جمله ی « ما در صدد یافتن این نیستیم که فضیلت چیست ، بلکه می کوشیم انسان های خوبی باشیم » ، مستقیماً افلاطون و سقراط است .
ارسطو در روان شناسی ، نفس را در معنای فنی کلمه به عنوان صورت بدن تعریف کرد؛ یعنی ، عالی ترین جلوه ی ترکیب صورت و ماده که موجودی است زنده . این تعریف البته نمی تواند متضمن دیدگاه پدیدار ثانوی گرای epiphenomenalist (درباره ی نفس) باشد . چنین دیدگاهی فلسفه ی وی را سرنگون می کند . صورت ، علت مقدم است و به هیچ روی به ماده وابسته نیست . این دیدگاه ، به هر حال ، آموزه ی تناسخ را که افلاطون در آن با فیثاغورس همفکر است حذف می کند . ارسطو به مسئله ی جاودانگی بی میل است . اما به نظر می رسد به بقای ، هر چند نه ضرورتاً بقای فردی ، عقل nous عقیده دارد ، عقلی که ما را به امر الهی متصل می سازد ، و چنانکه وی یک بار مطرح کرده است، تنها جزیی از ماست که «از خارج آمده است.»
بخش بزرگی از موفقیت ارسطو کارهای علمی ، به ویژه کارهای مربوط به توصیف طبقه بندی وی در مورد تاریخ طبیعی است که وسعت دانش او و درستی روش وی در این مورد هنوز متفکران این حوزه را به تحسین ارسطو وا می دارد . تشخیص هویت و توصیف انواع ، البته وظیفه ای است که با نبوغ این فیلسوف متناسب است ، فیلسوفی که ، مانند استادش افلاطون ، واقعیت را در صورت یافت ، با این حال به جای اینکه این صورت را در خارج از زمان و مکان به دور دست ها ببرد ، در جهان طبیعی کشف کرد . ارسطو بنیان گذار علوم طبیعی به عنوان رشته های جداگانه است ، هر چند امتیاز تردید آمیز پذیرش شکاف و جدایی رشته های جداگانه است ، هر چند امتیاز تردید آمیز پذیرش شکاف و جدایی بین علم و فلسفه هنوز می بایست در آینده به حاصل آید . ارسطو در منطق ، که آن را نه بخشی از فلسفه بلکه ارگانون یا آلت می دانست ، بیش از آن مدیون افلاطون است که گاهی تشخیص داده اند . اما در این جا نیز مثل هر جای دیگر ، نبوغ وی در نظام سازی و نظم دادن ، فراتر در این جا نیز مثل هر جای دیگر ، نبوغ وی در نظام سازی و نظم دادن ، فراتر از تنظیم دوباره ی ایده های دیگران است ، و او بنیان گذار راستین منطق صوری و روش علمی است .
مرگ ارسطو و کار اسکندر
3-2- ارسطو معلم خصوصی اسکندر کبیر بود ، و در دوره ی فتوحات وی دوست او باقی ماند ، و در سال مرگ اسکندر در 323 در گذشت . بنابراین ارسطو سرآغاز نظام تاریخی جدیدی است که آغازگر سومین دوره ی اصل فلسفه ی یونان است . هدف اسکندر چه برقراری جامعه ای جهانی باشد چه نباشد (و این مسئله ای است که بسیار مشاجره برانگیز) ، دست کم وی در این امر توفیق یافت و دولت شهرهای کوچک و مستقل متکی بر خود ، که چهار چوب اصلی زندگی و اندیشه ی یونان کلاسیک را تشکیل می دادند . پس از وی بسیاری از واقعیت خود را به عنوان جوامع مستقل از دست دادند. وی به هنگام مرگ با کار ناتمام خود ، سرزمین های پهناور اروپایی و آسیایی و افریقایی را به جانشینانش واگذاشت ، و آنها این سرزمین ها را به امپراتوری های فاقد کارایی تقسیم کردند که به صورت سلطنتی اداره می شدند . این وقایع مهم نظامی و سیاسی ، تغییرات بسیاری ، هر چند بی تردید تدریجی ، در نگرش ها به دنبال داشت . قطعاً فرد یونانی اعتقاد خود به شهر را به عنوان واحدی طبیعی و جامعه ای که بدان وفادار بود ، آسان و سریع از دست نداد . خود پادشاهان این علایق محلی را ترویج می دادند ، زیرا قدرت دولت شهر را مد نظر داشتند و حفظ دولت شهرها را برای زنده نگه داشتن تمدن یونان در میان تاثیرات خارجی سرزمین های شرق ، لازم می دیدند .
از این رو ، شهرها هنوز در حوادث محلی و زندگی شهروندان خود قدرت مهار مستقیم به کار می گرفتند ، هر چند برخورد این شهرها دولت مرکزی نظارت داشت ؛ و روحیه ی سیاسی قدیم یونانیان فعال نگه داشته شده بود ، هر چند هر چه زمان پیش می رفت (چنانکه رستوتزف گفته است) این روحیه بیشتری شهری می شد تا سیاسی به ویژه در سرزمین اصلی ترکیب شهرها به صورت جوامع متحد ، آگاهی افزاینده ی وحدت هلنی را به دنبال داشت .
ویژگی های بخش قدیم تر عصر جدید ، فاقد روحیه ی خوش بینی و اعتماد و ایمان به توانایی های انسانی و پیروزی عقل نبودند . گسترش زیاد افق فکری هلنی ، امکانات مسافرت به بخش های کمتر شناخته شده و غیر یونانی دنیا و تجارت با آنها ، و فرصت های پیش آمده برای شروعی تازه در سرزمین های تازه ، احساس فعالیت و امیدواری را افزایش دادند . هر چه زمان پیش رفت ، نزاع ها و جنگ های سیاسی بین پادشاهان وتاثیر نگران کننده ی برخوردهای جدید ناگهان بین یونان و شکل های شرقی زندگی ، هم چنین جذب شهرها در پادشاهی های جدید ، کم کم مایه ی پدید آمدن احساس و افسردگی می شدند ، که همراه با دیگر ویژگی های عمومی آن زمان در فلسفه ی آن عصر ، انعکاس می یافت . احساس افزاینده ی بی اهمیتی و بی فایدگی فرد و حتی واحدهای سیاسی و اجتماعی دیر آشنا ، در برابر قدرت های بزرگ و سرکش که به نظر می رسید وقایعرا به صورت غیر شخصی شکل می دهند ، در اذهان مردم تاثیری داشتند که بی شباهت به تاثیرات این امور در زمان خود ما نبود .
لوکیوم پس از مرگ ارسطو
3-3- از یک سو ، آنهایی که توان مطالعه داشتند آزاد بودند تا در طلب دانش باشند ، دانشی که می توانستند در آن در برابر بلاتکلیفی های آن عصر پناهگاهی بیابند . اما این امر بر خلاف سپیده دم تفکر فلسفی ، مسیری چندان واضح و اصیل نداشت . دانش پژوهی و علوم خاص ، که ارسطو و همکاران وی به نحوی چشمگیر آغاز کردند ، ابتدا در خود لوکیوم به وسیله ی مردانی مانند تئوفراستوس (دوست و جانشین ارسطو) و استراتو Strato با جدیت دنبال شد ، و سپس در اسکندریه رونق یافت ؛ جایی که خود استراتو به آنجا مهاجرت کرد تا معلم خصوصی پسر پادشاه مصر گردد . در این جابود که بطلمیوس اول ، احتمالاً به درخواست دمتریوس فالرونی Demetrius of Phaleron در قرن سوم پ.م موزه Museum را تاسیس کرد ، که کتابخانه ای بزرگ داشت و مرکز پژوهش بود (2) .
دمتریوس دولتمرد و دانشمند یونانی ، که دوست تئوفراستوس بود و قطعاً بسیاری از درس های خود ارسطو را شنیده بود ،وقتی از آتن تبعید شد روحیه ی لوکیوم را در زمان بطلمیوس اول در حدود سال 295 پ.م به مصر انتقال داد . ویژگی جدید و خاص این دوره مطالعه ی جدی و مستند گذشته بود که زندگی و آثار فیلسوفیان گذشته نیز در آن مورد توجه بود . استفاده از علم در فن شناسی ، به ویژه در قلمرو نظامی ، در این دوره یونانی مآبی Hellenistic پیشرفت چشمگیر یافت .
اگر افول جامه و از بین رفتن فرصت ایفای نقش مهم در زندگی عمومی به روشنفکران این آزادی را بخشید که در دنبال مطالعه کرد پژوهش از انزوا ، افراط کنند ، موجب احساس نگرانی وسیع و سرگردانی و بی خانمانی نیز شد . فرد ، قدیم تر و در حکومت های جمع و جور ، شهروندی بود با حقوق فراوان وتکالیف چشمگیر و موقعیت مناسب در جامعه ی خود ؛ بزرگ ترین جامعه ای می شناخت جامعه ای بود که خودش در آن شناخته تر بود . همه ی جوامع دیگر برایش خارجی بودند ، که فقط در جریان کاردانی diplomacy یا جنگ با آنها رابطه داشت . دنیای او ، مانند جهان ارسطو سازمندانه Organically آرایش یافت . مرکز و پیرامون داشت . هر چه عصر یونانی مابی پیش رفت ، او بیشتر شبیه اتم دموکریتوسی شد ، بی هدف در خلاء نامتناهی سرگردان ، تحت این غرابت و بیگانگی ، حوادث عامی مانند فقر و تبعید و بردگی وتنهایی و مرگ ، شکل های مخوفی به خود گرفتند و بر سر او به صورتی نگران کننده سایه انداختند . نتیجه ی این اوضاع ، به ویژه در اواخر دوره ی یونانی مابی ،افزایش محبوبیت ادیان عرفانی ، هم یونانی و هم خارجی بود ، که «بردگی» را به اشکال مختلف نوید داد . این گونه آیین های مصری یا کشورهای آسیایی ، که قبلاً برای یونانیان ناشناخته بودند ، از همه ی اقشار جامعه طرفدارانی یافتند . فلسفه نیز تاثیر نایافته نماند . سیستم های جدیدی برای مواجهه با نیازهای جدید پدید آمدند . سیستم هایی که هدف اعلام شده ی آنها تحصیل آرامش ataraxia یا خودبسندگی autarkeia بود .
فلسفه هایی که از اواخر قرن چهارم به این سو فسلفه های غالب بودند ، عبارت بودند که اپیکوری و رواقی . فسلفه ی رواقی ، به ویژه چنان نفوذ وسیعی یافت که اغلب نماینده ی دوره ی یونانی مابی و عصر رومی – یونانی نامیده شد . هم فسلفه ی اپیکوری و هم فلسفه ی رواقی از متفکران دوره ی خلاق و بزرگی الهام می گرفتند که با ارسطو پایان یافته بود . آنها با این حساب فاقد اصالتی نبودند که به ویژه رواقیان مدعی داشتن آن بودند . به واقع ، گفتن این که سیستم فلسفی در چه نقطه ای خاتمه می یابد و به صورت ترکیبی از اندیشه های قدیم تر در می آید و به خلاقیتی اصیل تبدیل می شود ، به هیچ وجه آسان نیست . اصالت افلاطون را کمتر کسی منکر است ، با این حال می توان گفت که فلسفه ی وی به آسانی از بازتاب اظهارات سقراط و فیثاغوریان و هراکلیتوس و پارمنیدس نشات گرفته است . آنچه نظام یونانی مابی را مشخص می کند ، چنانکه نشان داده ام ، بیشتر تفاوت انگیزه است . فلسفه دیگر را حیرت سرچشمه نمی گرفت ، چنانکه افلاطون و ارسطو به درستی گفته اند ، بلکه در این دوره وظیفه ی خاص فلسفه پدید آورن اطمینان از صلح و امنیت و خودبسندگی برای روح فرد در دنیایی خصمانه یا متفاوت بود . از این رو ، طبیعی بود که فیلسوفان کمتر به مسائل جهان شناسی و فیزیک بپردازند، و الگویی موجود از جهان فیزیکی را به مثابه مبنایی برای تعلیمات اختلاقی خود برگزینند . بدین طریق هر چند تفکرات مکاتب فیزیکی قدیم تر ، بسیار تغییر شکل یافت ، در جهانی یونانی مابی به حیات خود ادامه داد .
کاری که اپیکوروس کرد
3-4- اپیکوروس Epicurus که به هنگام مرگ ارسطو و اسکندر ، نوجوان بود ، دین را سرچشمه کسالت روحانی تلقی کرد . سبب اصلی اندوه ذهنی عبارت است از ترس از خدایان و از آنچه ممکن است پس از مرگ پیش آید . او معتقد بود که این ظلم است که انسان ها از این تصور رنج کشند که نژاد انسانی مورد عفو ترحم خدایانی است هوسباز و شبیه انسان ؛ مانند خدایانی که یونانیان از هومر به ارث برده بودند ، خدایانی که سوء نیت آنها در طلب قربانی ها حتی می تواند پس از مرگ نیز تداوم داشته باشد . اپیکوروس نظریه ی اتمی دموکریتوس را ، که بدون فرض عامل الهی ، منشاء جهان و همه ی رویدادهای درون آن را تبیین می کرد ، در عین حال بیان حقیقت و رهاننده ی ذهن انسان از ترس های نگران کننده ی آن می دانست . به عقیده ی وی خدایان بی تردید وجود دارند ، اما اگر ، چنانکه دینداری راستین مستلزم آن است ، باور داشتن به آنها به آرامش و لذت بی رنج منجر شود ، در این صورت نمی توانیم فرض کنیم که خود خدایان با امور انسانی یا دنیوی سر و کار دارند . روح (ترکیب اتم های ریز خاص) به هنگام مرگ از هم می پاشد . از این رو ، ترس از مرگ ابلهانه است ، زیرا تا زمانی که زنده ایم مرگ وجود ندارد ، و آنگاه که مرگ آید دیگر زنده نیستیم و از آمدن آن آگاهی نداریم . اپیکوروس بر خلاف دموکریتوس ، که اغلب حرکت تصادفی آغازین اتم ها را در همه ی جهات اثبات می کرد ، فرض کرد که جهت و سرعت حرکت بی مانع اتم ها یکسان است و علت آن وزن اتم هاست . از آنجا که اپیکوروس ذکاوت چشمگیری در پیش بینی این کشف علم جدید داشت ، که همه ی اجسام با قطع نظر از وزن نسبی شان در خلاء با سرعت یکسان سقوط می کنند ، در صدد علت یابی برخورد و تصادم برآمد . او فرض کرد که نیرویی در اتم ها وجود دارد که در زمان و مکان نامعینی مسیر آنها را اندکی تغییر می دهد ، و این فرضیه ی آشکارا تبیین ناشده نقطه ی کلیدی سیستم او گردید . او در پیوند با نظریه ی مادی خود ، از ترکیب اتمی ذهن برای بیان اراده ی آزاد استفاده کرد ، زیرا با پذیرفتن سیستم اتمی ، تصمیم گرفت به هر قیمتی از پذیرفتن جبرگرایی determinism اسلاف خود پرهیز کند .او می گفت برده دانستن کسی در برابر سرنوشت، بدتر از باور داشتن به اساطیر کهن درباره ی خدایان است .
اپیکوروس «لذت» را برترین خیر زندگی می نامید ، اما لذت را به درستی نبود رنج می دانست . راهی که او توصیه می کرد ، البته عکس راه خوشگذرانی بود ، زیرا زیاده روی در خوردن و نوشیدن و دیگر لذت های حسی به هیچ وجه «رهایی از رنج بدن و مشکل ذهن» را به بار نمی آورد ، و این چیزی است که لذت انسان خردمند در آن نهفته است . به علاوه ، «ممکن است در غیاب حزم و شرافت و عدالت ، زندگی توام با لذت داشت.» (سیسرون به دلایلی می گفت که اپیکوروس در خیر اعلی summum bonum نامیدن لذت تنها به این دلیل توفیق یافت که لذت را در معنایی به کار می برد که هیچ کس دیگر آن را تشخیص نمی داد .) اخلاق اپیکوری هر چند زاهدانه است ، گاهی منفی نیز هست، اما نه در معنای خود پسندی ؛ زیرا نیل به آرامش که هدف اصلی آن است ، مستلزم خودداری از همه ی تکالیف و مسئولیت های عمومی
سقراط «فلسفه را از آسمان ها پایین آورد و در شهرها و منازل مردم جای داد .» او «فسلفه را وارد زندگی همگانی کرد ، و آن را واداشت تا به پرسش های مربوط به فضیلت گناه ، خیر و شر توجه کند. »
است . ایده آل وی «ناشناخته زیستن» بود .
با وجوداین ، حتی اگر فلسفه ی وی مستعد بودکه در دست تفسیرهای نادرست تا سطح خوک هراس تنزل یابد ، باز آنگونه که اپیکوروس خودآن را تعلی کرد و زیست ، فاقد تهور عقلانی و اصالت اخلاقی نبود . با این همه ، علی رغم بحث های مخالف وی ، به نظر نمی رسد بسیاری از مردم پیامد امید و آسایشی را که تاثیر عمده ی آن بر اطمینان از نابودی کامل به هنگام مرگ مبتنی است مایه رستگاری بدانند . این پیام به عنوان کششی مخالف در برابر ادیان عرفانی ، قدر چندانی ندارد . در عین حال ، لذا گرایی با این پیام و قرار دادن فضیلت در مرتبه ی دوم سلسله مراتب چیزها ، مخالفت دیگر مکاتب فلسفی را به دنبال داشت . فلسفه ی رواقی در شکل خالص خود (نسبت به فلسفه اپیکوری) حتی آیینی زاهدانه تر بود ، اما بااین حال اثبات کرد که توانای وبودن در ترازهای متفاوت را داراست و مقبولیت وسیع تری دارد . فلسفه ی رواقی به نیرویی موثر تبدیل شد ، به ویژه زمانی که رومیان آن را به مثابه ایده آل های رفتار خود پذیرفتند .
ظهور زنون رواقی
3-5- اهمیت یونانی گری جدید ، در آغاز به وسیله ی ملیت بنیان گذار این فلسفه ، یعنی زنون اهل کیتیوم Zeno of Citium مطرح شد . وی یونانی نبود ، بلکه یک سامی فنیقی بود . از سوی دیگر ، تقریباً بزرگ ترین سازمان دهنده ی واقعی ، یعنی خروسیپوس اهل سولی Chrysippud of Soli از نزدیکی های تارسوس Tarsus بود (محلی در ترکیه فعلی) . زنون به شدت در برابر این ایده که جهان حاصل تصادف است واکنش نشان داد. وی منشاء حقیقت را بیشتر در ترکیب ذهنی – ماده ی هراکلیتوس یافت ، و لوگوسLogos را مرکز نظام خود قرار داد و آتش را تجسم مادی آن می دانست . اینگونه وحدت ذهن و ماده ، که در نظر هراکلیتوس فرضی ساده بود ، در نظر زنون موفقیت مهمی بود که ثنویت افلاطونی و ارسطویی را ابطال می کرد . به عقیده ی زنون هیچ چیزی نمی تواند بدون تجسم مادی وجود داشته باشد . کیهان حاصل مشیت خداست که به هر چیزی به بهترین صورت نظم می بخشد . آری جهان محصول هنری آگاهانه است ، اما طراح آن متعالی Transcendent نیست . ذات الهی هرچیز را بارور می کند ، هر چند خلوص این باروری در همه جا یکسان نیست . این باروری ، در میان موجودات زمینی ، فقط در انسان است که شکل لوگوس می گیرد ، که شکل مادی آن به صورت نفس گرم Pneuma متجلی می شود . نفس اجرام آسمانی دور دست خالص تر و آتشین تر است و از عناصر پست تری که نفس را در زمین و در اطراف آن فاسد می کند، بری است . انسان با داشتن لوگوس ، که حیوانات پست تر فاقد آن هستند ، هر چند بدنش حیوانی است ، اما با عالی ترین جزء طبیعت خود در الوهیت زیر آب باشد یا چند فاتوم (3) . با این حال ، رواقیان در مورد امور ظاهری عموماً پذیرفتند که می بایست طبقه ای میانی از اعمال وجود داشته باشد که برای دیگران مرجح باشد ، هر چند کاملاً نه خوب باشد نه بد .
وحدت فضیلت ، و اینکه همه ی مردم دارای لوگوس اند ، رواقیان را به این نظر کشاند که زنان و بردگان نیز مانند آزادگان ، دارای حکمت اند . به واقع ، همه ی انسان ها طبیعتاً آزاد و برابرند . مفهوم رواقی از جامعه ی بشریت با این دیدگاه هماهنگ است . برای انسان اجتماعی زیستن به اندازه ی صیانت ذات امری است فطری ، و جامعه ی ایده آل جامعه ای است که کل نژاد انسانی را در آغوش کشد ، شهری جهانی Cosmopolis ، زیرا همه ی انسان ها خویشاوندند ، و فرزندان خدای واحدند . تمام ایده ی برادری انسانها ، حتی اگر (چنانکه گفته اند ) در ذهن خود اسکندر ریشه داشته باشد ، رشد و اشاعه ی خود را مدیون تعلیمات رواقی است . با این حال ، باید گفت که احتمالاً این مفهوم تا اندکی پس از زنون و پیروان او جا نیفتاده بود ، و اپیکتتوس Epictetus آن را در اواخر قرن اول میلادی به اوج خود رساند . شخص در کشوری که خود را می یابد مسئولیت دارد ، هر چند قانونهای آن ممکن است با قانون های شهر جهانی بسیار تفاوت کند . رواقیان ، بر خلاف اپیکوریان ، شرکت فعال در زندگی اجتماعی را توصیه کردند و کوشیدند احساس اجتماعی بودن اعضای دولت شهر مستقل را به سونانیان باز گردانند .
زنون و خرویسپوس در رشته های معرفت شناسی و منطق و لغت شناسی سهم چشمگیری داشتند . ابتدا کسانی درباره ی نظریه ها بحث کردندکه یونانی زبان بودند و در سنت اندیشه ی یونانی بار آمده بودند ، اما آنها دو زبانه بودند و زبان یونانی ، زبان مادری آنها نبود . زنون و خرویسپوس تقسیم فلسفه به منطق و اخلاق و فیزیک را – که در آن زمان متعارف بود – پذیرفتند ، اما معتقد شدند که لوگوس این اصول متحد و سیستم آنها را هماهنگ کرده است . به عقیده ی آنها نیروی زنده جهانی ، یا نیروی الهی ، هم به مثابه اصل معرفت وهم به مثابه اصل علیت ، کارکردی دوگانه دارد . ایده ی افلاطونی خیر را با خورشید مقایسه می کردند که نه تنها وجود و حیات جهان طبیعی ، بلکه بینایی خود ما نیز بر آن متکی است لوگوس رواقیان علاوه بر شباهت با لوگوس هراکلیتوس ، با اصل جانداری ماده ی جهان شناسان پیش از سقراطی نیز شباهت هایی دارد . رواقیان دریافتند که اصل واحد پیش از سقراطیان ، که ماده ی جهان علت فاعلی رشد آن است ، هم «همه چیز را میداند» و هم «بر همه چیز فرمان می راند» . با وجود این، می توان گفت که زنون ، مانند افلاطون ، در آنچه از اسلاف خود تحصیل کرد روح تازه ای دمید وبه راستی می توان نظام مرکب او رایکی از نظام های بزرگ فلسفی جهان نامید.
دنبال کردن توسعه های بعدی رواقیان وظیفه این بحث مقدماتی نیست . فلسفه ی رواقی در قرن دوم پ.م در دست های پانائتیوس اهل ردسPanaetius of Rhodes انگیزه و جهت جدیدی یافت ، و پانائتیوس کسی است که این فلسفه را در روم معرفی ، و ایده ها و اندیشه های رومی را در فلسفه ی رواقی وارد کرد . او از آن جا که سقراط را بنیان گذار تمام فسلفه های اخیر می دانست ، افلاطون و ارسطو را به اندازه ی زنون مد نظر داشت . او چون طبیعتاً مرد دنیا بود ، وبا اسکیپیونScipio و پلوبیوس Polybius مورخ دوست داشت ، بر ضرورت استفاده از اصول رواقی در امور عملی تاکید کرد . گرایش اشرافی او موجب شد تا نظریه ی قدیم تر (رواقی) برابری همه انسان ها را رها کند ، زیرا معتقد بود که انسانها با یکدیگر تفاوت های طبیعی دارند . به واقع این اعتقاد او سبب شده بود تا با جامعه ی رومی ارتباط داشته باشد . او معتقد بود دولت ایده آل دولتی است بین استبداد Autocracy و دموکراسی که در آن اقشار مختلف ، حقوق و وظایف خود را داشته باشند و بیشتر ، و معتقد بود که نهادهای رومی به تحقق عملی چنین دولتی نزدیک شده اند .
مکاتب دیگر ونقش رواقیان
3-6- در این میان ، مکاتب دیگر ، شکاکان – مشائیان – آکادمیان ، تداوم داشتند ، اما می توان گفت کم و بیش تحت الشعاع رواقیان بودند . آکادمی در قرن دوم تحت نظر کارنئادسCarneades ، یکی از مخالفان رواقیان ، به شکاکیت و ناباوری به امکان دانش قطعی بازگشت . در زمان آنتیوخوس Antiouchus این وضعیت معکوس بود(4). او استاد و دوست سیسرون بود و سیسرون نقل می کند که وی «بیشتر فردی رواقی بود». آنتیوخوس معتقد بود که آکادمیان و مشائیان و رواقیان اختلاف جوهری ندارند و اختلافشان فقط لفظی است . به طور کلی می توان گفت علی رغم نقادی های تند متقابل ، همواره این احساس وجود داشته است که این مکاتب زمینه های مشترک دارند ؛ و فقط اپیکوریان ، به ویژه در زمینه اخلاق ، جدا و منفرد ماندند و همه با آنها مخالفت کردند .
روم اینک قدرتی جهانی بود و روحیه ی رومی در همه جا نفوذ داشت . نبوغ رومی به اصالت در فلسفه نینجامید ، با این حال ، رومیان آثار فلسفی یونانیان را به زبان لاتین تفسیر کردند ، که سیسرون در این کار موفقیت چشمگیر داشت و به فسلفه ی یونانی البته شکل رومی داد . رساله ی سیسرون درباره «وظایف» ، یعنی کاثکنتا رواقی ، هر چند تا اندازه زیادی بر پانائتیوس مبتنی بود ، اما به رساله ای تبدیل شد به نام درباره ی شغل ها De Officiis ، و اصطلاح Officium مفهومی بود که قبلاً تاریخ و معنایی کاملاً رومی داشت . همچنین ایده های رواقی جامعه انسانی ، کاملاً همان چیزی نیست که در آیینه ی اصطلاح لاتین Humanitas دیده می شود ، و همین طور بین دیگر برابرهای یونانی و لاتینی کم و بیش اختلافی وجود دارد مانند اصطلاح یونانی پولیتئیا و اصطلاح لاتین Res publica رس پوبلیکا .
حیات تازه فیثاغوریان در عید سیسرون
3-7- در زمان سیسرون ، فلسفه ی فیثاغوری حیات تازه ای یافت که روحیهی دینی متناسب با نیازهای زمان داشت و مفهومی عرفانی رابطه ی بین خدا و انسان را به خود جلب کرد ، اما فلسفه ی فیثاغوری این بار می خواست این امور را بیشتر بر مبنای فلسفی استوار سازد تابر آیین های احساسی ایزیس Isis و کوبل Cybele . با این حال ، این فسلفه نیز از ساده لوحی خرافی زمانش رها نبود . وجود مکتب یونانی – رومی سبب بسیاری از مشکلات بازسازی فیثاغوری گری زمان افلاطون و قبل از آن بود . بسیاری از اطلاعات ما درباره ی فیثاغوری گری به نویسندگان دوره ی بعدتر مربوط است ، و آنچه این نویسندگان درباره ی سابقین می گویند با ایده های مابعد ارسطویی آمیخته است . آنها همه ی کتاب ها را با دست و دل بازی نوشتند و به نام متفکران فیثاغوری شناخته شده و قدیمی ، منتشر ساختند .
شاید اهمیت عمده ی نوفیثاغوریان در این است که راه را برای فلوطین در قرن سوم میلادی به طور کلی و برای نهضت بزرگ و موثر نوافلاطونیان هموار ساختند . فرفوریوس Porphyry و یامبلیخوس Iamblichus نو افلاطونی ، هر دو ، زندگی فیثاغورس را نوشتند و بین این دو مکتب شباهت های نزدیک وجود داشت ، چنانکه جانشینان فیثاغورس در ذهن خود افلاطون تاثیر عمیق داشتند .
ما اکنون از خط فاصل بین دوره ی قبل از مسیحیت و دوره ی مسیحیت گذشتیم . به نظر می رسد تعلیمات خود عیسی و حواریون وی در شکل ابتدایی اش ، در تداوم و شکوفایی فلسفه ی یونان تاثیر اندکی داشت . اما این توسعه های مداوم ، پی از فتوحات اسکندر با فرصت های وسیع برای تاثیر در مردم دیگر همواه بود . (فرهنگ) یونانی و سامی قبلاً در زنون و فیلسوفان رواقی با هم تلافی داشتند . اولین کسی که به نوشتن انجیل جدید اقدام کرد ، آن را نه به زبان بومی ، بلکه به زبان افلاطون و ارسطو نوشت . چنانکه در آن زمان ، این زبان به عنوان زبان مشترک Lingua Franca و توسعه یافته ی جهان یونانی مآب پذیرفته شده بود . وظیفه ی ارشاد و برگرداندن غیر مسیحیان ، ایجاب می کرد که با آنان در زمینه ی خودشان برخورد شود ، چنانکه در گفتار مشهور پولس قدیس خطاب به آتنیان می بینیم که وی در تفسیر این باور مسیحی که همه ی انسان ها فرزندان خدایند ، بیتی از آراتوس Aratus ، شاعر رواقی را نقل می کند . پس از آن ، همواره بین مسیحیت و اندیشه ی الحادی کنش متقابل وجود داشته است . طرز فکر مسیحی در افراد از خصومت شدید تا طرفداری متعصبانه ، در تغییر بود ؛ از این عقیده ی ترتولین Tertulian که «اورشلیم را با آتن چه کار؟» تا ایده ی «فلسفه ی یونان به عنوان آمادگی برای مسیحیت» یعنی این ایده که ، چنانکه کلمنت اسکندرانی مطرح کرد ، فلسفه یونانیان را برای مسیحیت آماده کرد ، چنانکه قانون(5) یهودیان را (برای مسیحیت) آماده کرد . این کنش متقابل با به وجود آمدن فلسفه ی شدیداً دینی و روحانی نوافلاطونیان شدت بیشتر یافت . درک و همگون سازی دیدگاه های متضاد ، چه برای اهداف خصمانه و چه برای اهداف مدافعانه ، گزیر ناپذیر می شد . از این رو ، حتی علی رغم رشد مسیحیت به سوی دین متشخص جهان متمدن ، باز سرانجام تاثیر سنت یونانی پایان نیافت . افلاطون و ارسطو و رواقیان بر اعمال قدرت خود بر مدرسیان قرون وسطی ادامه دادند . ما در قرن هفدهم افلاطونیان کمبریج و امروز کاتولیک های تومایی و پروتستان های افلاطونی را داریم .
فلوطین بیشتر تعلق به قرون وسطی دارد تا یونان باستان
3-8- الغرض فلوطین و پیروان او ، مانند معاصران مسیحی شان ، به نظر می رسد که به روحیه ی دینی جدیدی وارد می شوند که اساساً یونانی نیست (خود فلوطین مصری است و شاگرد او فرفوریوس اهل سوریه است که نام اصلی او مالخوسMalchus بود)، و بیشتر بر آمادگی برای فلسفه ی قرون وسطی دلالت دارد تا بر دنیای باستان .
ذکر یک نکته
3-8- در جریان تاریخ فلسفه یونان نام تعداد زیادی از فیلسوفان را آورده ایم و کوشیده ایم موفقیت های آنها را گزارش کنیم . اما از میان آنها فقط نوشته ها یا کل نوشته های سه چهار نفر را در دست داریم . محاورات افلاطون به طور کامل در دست است .از ارسطو مقدار زیادی نوشته های گوناگون داریم که بخشی از آنها یادداشتهای درس هاست وبخشی دیگر مجموعه های تهیه شده از موادی است که وی در رساله های علمی مربوط به موضوعاتی که با آنها سروکار داشته است ، پرورده است . در این میان همواره آسان نیست که مطمئن شویم آنچه به ما رسیده است از قلم خود ارسطوست یا از قلم یکی از شاگردان او، و این آسان نیست که بدانیم شاگردان یا ویراستاران آنچه را اساساً از آن ارسطوست تا چه اندازه دوباره نویسی کرده اند یا توسعه داده اند . علاوه بر این است نوشته ها ، (که بیشتر برای تدریس در مدرسه تهیه شده اند و از فن نویسندگی چندان بهره مند نیستند) ، ارسطو تعدادی محاورات منتشر شده بر جای گذاشت که قدما آنها را از برای سبک ومحتوایشان ستوده اند . اما این محاورات از بین رفته اند . ما بعضی از رساله های کامل جانشین وی ، تئوفراستوس را داریم . آنچه از اپیکوروس ، که یکی از نویسندگان پرکار قدیم است ، در دست داریم فقط سه نامه ی فلسفی به دوستانش است (یکی از این نامه ها ، هر چند حاوی نظرهای اصیل اپیکوروس است ، احتمالاً حاصل قلم خود او نیست ) و مجموعه ای از چهل «آموزه های اصل» - که هر یک از آنها یک جمله یا یک بند کوتاه است – و بعضی کلمات قصار .
در مورد همه ی شخصیت های بزرگ دیگر در فلسفه های یونان ، از آن میان ، فی المثل ، همه ی پیش از سقراطیان و سقراط ( که اصلاً ننوشت) ، و رواقیان از جمله خود زنون ، فقط بر نقل قول ها یا قطعاتی با طول های متغیر که در نوشته های نویسندگان دیگر آمده است ، یا بر تفاسیر و شروع اندیشه های آنان و اغلب گرایش کم و بیش آشکاری از خود نشان میدهند ، متکی هستیم . این مشکل بزرگ مورخ فلسفه ی یونان را باید از همان آغاز مد نظر داشت . پرسش از ماهیت و موثق بودن منابع ما ، به استثنای مورد افلاطون و ارسطو همواره مطرح بوده و خواهد بود .

.
2) مقصود ، بطلمیوس سوتر Ptolemy Sotr است که قبل از بطلمیوس فیلادلفوس Ptolemy Philadelphus در مصر فرمانروایی کرده است –م .
3) Fathom واحد اندازه گیری عمیق آب است ، برابر با 8/1 متر یا شش پا . در فارسی داریم : آب که از سر گذشت چه یک گز چه صد گز ، یا ، چه یک نی چه صد نی .
4) آنتیوخوس آسکولانی ، متوفی در حدود 68 پ.م ، از اعضای آکادمی و جزم گرای بود.
5) مقصود از قانون ، پنج کتاب اول عهد عتیق است که به عنوان تورات به حضرت موسی علیه السلام منسوب است .

Alone ♥ Queen
29th July 2008, 02:02 AM
2- نگاهی به فلسفه یونان (روایت کارپلستون)

سعی و مراقبت ذهنی و فکری بی شک برای رخنه و نفوذ به گنجینه های فکر یونانی لازم است ، اما هر کوششی که برای فهمیدن و ارزشیابی فلسفه آن دو نابغه ، افلاطون و ارسطو ، صرف شود ماجود به اجر فراوان است : این کوشش نمی تواند تضییع وقت و اتلاف عمر باشد همان گونه که کوششی که صرف تقدیر از ارزش تام و تمام موسیقی بتهوون(6) یا موزارت(7) یا زیبایی کلیسای بزرگ شاتر(8) می کنیم تضییع وقت نیست . درام یونانی ، معماری یونانی ، مجسمه سازی یونانی یادگارهای فنا ناپذیر و جاویدان نبوغ وفرهنگ یونانی و شکوه و عظمت قوم یونانی اند ؛ اما آن شکوه و جلال بدون فلسفه یونانی ناقص خواهد بودو ما نمی توانیم به نحو کامل فرهنگ یونانیان را ارزشیابی و تقدیر کنیم مگر آنکه چیزی از فلسفه یونانی بدانیم . برای ارزشیابی و تقدیر آن فلسفه کمک خواهد بود اگر ، در این ملاحظات نتیجه گیری ، من چه پیشنهاد و اظهار نظر (بعضی از آنها قبلاً به اختصار مورد بحث واقع شده است) درباره طرق مختلفی که در آنها فلسفه یونانی را می توانیم به عنوان یک کل در نظر بگیریم مطرح کنم .
چالش واحد و کثیر
2-2- من قبلاً بخصوص در مورد فلاسفه پیش از سقراط ، مسائله «واحد» و «کثیر» را ذکر کرده ام اما موضوع رابطه بین واحد و کثیر و مطلب ویژه هر دورا می توان در سراسر فلسفه یونان باز شناخت ، درست همان گونه که این مساله در واقع در سراسر تمامی فلسفه جریان دارد ، به سبب این که در حالی که کثیر در تجربه معلوم است ، فیلسوف می کوشد کثیر را با نظر اجمالی ببیند تا اینکه حتی الامکان به یک نظر جامع درباره کل واقعیت نائل شود یعنی کثر را در روشنی واحد ببیند یا به یک معنی کثیر را به واحد برگرداند . این کوشش با یک نظر اجمالی در مورد جهانشناسان پیش از سقراط بسیار روشن است و نیازی نیست که دوباره وقت زیادی صرف این مطلب کنیم ، فقط به خاطر بیاوریم که کوشش آنان برای سازش دادن کثیر تجربی با واحد که فکر طلب می کرد به طور برجسته در سطح و قلمرو مادی مورد پی گیری بود ؛ کثیر و واحد هر دو مادی اند ، «وحدت در اختلاف» مادی است ، اعم از آب یا نامتعین یا هوا یا آتش . گاهی جنبه وحدت برجسته و مسلط است ، چنانکه در نظام الئائی ؛ گاهی کثیر پیروز است، چنانکه در فلسفه اتمی لوکیپوس و دموکریتوس ؛ اما ذهن ، بی شک تا اندازه ای به سبب فقر زبان ، بسختی از سطح مادی بالاتر می رود ، هر چند در فلسفه فیثاغوری تمایز خیلی روشنتری بین نفس و بدن مشاهده می کنیم . در حالی که با آناکساگوراس مفهوم عقل(نوس) گرایش بدان دارد که از ماده انگاری (ماتریالیسم) آزاد شود .
در مورد سوفسطائیان ، تا آنجا که این مساله را مورد بحث قرار داده اند . می توانیم بگوییم که آنها بر جنبه کثرت وتعدد تاکید ورزیده اند (تعدد طرق زندگی ، تعدد احکام اخلاقی و تعدد عقاید) ، و حال آنکه در مورد سقراط باید گفت که او جنبه وحدت، به عنوان وحدت بنیادی احکام ارزشی حقیقی ، را مورد تاکید قرار می دهد ؛ اما افلاطون است که پیچیدگی و غنای این مساله را واقعاً توسعه میدهد . او تعدد و کثرت ظاهری و زود گذر پدیده ها ، این داده تجربه را بر زمینه واقعیات وحدانی مثل نمونه ای مورد ملاحظه قرارمی دهد ، واقعیاتی که ذهن انسان آنها را به صورت مفهوم درک می کند، و این تصدیق قلمرو مثالی واقعیت فیلسوف را مجبور که مساله واحد و کثیر را نه تنها در قلمرو منطقی بلکه همچنین در قلمرو هستی شناسی وجود غیر مادی ملاحظه کند . نتیجه اینکه افلاطون وحدتهای نامادی را (که خود کثیرند) بر حسب واحد یعنی واقعیت تالیف کننده قلمرو متعالی و مثال نهایی می نگرد . به علاوه ، اوهر چند متعلقات تجربه حسی ، یعنی وجودهای متکثر جهانشناسان قدیمتر را ، دقیقاً به سبب خصلت خاص غیر قابل نفوذ بودنشان به وسیله تفکر نظری (9) ، در متناهی یا نا متعین «منحل» می کند ، با این همه ، نظم و صورت تمامی جهان مادی را ساخته «عقل» یا «نفس» می داند . از سوی دیگر یک «جدایی» (خوریسموس) بین واقعیت نمونه ای و وجودهای جزئی زود گذر باقی می گذارد ، در حالی که – لا اقل ظاهراً – جواب قانع کننده ای به رابطه دقیق میان علل نمونه ای و فاعلی نمی دهد . به طوریکه اگر چه افلاطون غموض و پیچیدگی مسائله را به طور برجسته تری نشان می دهد و قطعاً از ماتریالیسم پیش از سقراطی برتر است ، نمی تواند راه حل مناسبی برای این مساله ارائه دهد و ما را به دست ثنویتی ، یعنی ثنویت قلمرو واقعیت از یک سو و قلمرو نیمه واقعی یا صیر ورت از سوی دیگر ، رها می کند . حتی بیان او درباره نامادی ، که وی را فوق هم پارمنیدس و هم هراکلیتس قرار میدهد، نمی تواند برای بیان رابطه «وجود» و «صیرورت» یا رابطه «واحد» و «کثیر» کفایت کند.
با ارسطو ما تحقق مهمتری از ثروت و غنای جهان مادی می یابینم و وی می کوشد تااز طریق نظریه خود درباره صورت جوهری درونی ، ترکیب و تالیفی از واقعیت واحد و کثیر فراهم آورد ، به این معنی که کثرت اعضاء یک نوع را در صورت نوعیه مشابهی متحد کند ، هر چند وحدت عددی وجود نداشته باشد . همچنین ، نظریه «صورت-ماده»(10) ارسطو را قادر ساخت که قائل به یک اصل متحد کننده واقعی در عالم زمینی شود ، در عین احتراز از تاکید زیاد بر وحدت به قسمی که این وحدت در مخالفت با کثرت آشکاری باشد که در تجربه عرضه می شود : بدین ترتیب او یک اصل ثبات و یک اصل تغیر فراهم ساخت و حق هم وجود و هم صیرورت را ادا کرد . به علاوه ، محرک نامتحرک ارسطو ، یعنی «علت غایی» نهائی جهان ، تا اندازه ای به عنوان یک اصل متحد کننده و هماهنگ سازنده ، که کثرت پدیده ها را به وحدت معقول می کشاند ، به کار می رفت . اما از سوی دیگر اعتراضات ارسطو به نظریه مثالی افلاطون و اعتقاد وی به ضعف این نظریه او را به رد اسف انگیز تمامی مذهب نمونه گرایی افلاطونی کشانید ، در حالی که تاکید وی بر علیت غایی و طرد آشکار علیت فاعلی جهانی سبب شد که او به یک ثنویت نهایی بین خدا و یک جهان مستقل قائل شود .
شاید زیاد خالی نباشد اگر در فلسفه بعد از ارسطویی مشاهده کنیم که در مذهب رواقی تاکید فوق العاده ای بر واحد شده ، و نتیجه آن مذهب وحدت وجودی جهانی است (که انعکاس عالی خود را در مذهب جهان وطنی اخلاقی دارد ) ، و در مذهب اپیکوری تاکید بر کثیر است ، و این امر در جهانشناسیی که مبتنی بر اساس اتمی است و در یک اخلاق خود پرستانه (لااقل از لحاظ نظری) آشکار است . در مذهب نوفیثاغوری و مذهب افلاطونی متوسط تالیف و ترکیب عناصر فیثاغوری ، افلاطونی ،ارسطویی و رواقی که در نظام نو افلاطونی به اوج رسیده مشاهده می کنیم در نظام نو افلاطونی تنها طریق ممکن سر و صورت دادن به مساله واحد و کثیر درک می شود ، بدین معنی که کثیر باید به طریقی با اجتناب از دوگانه انگاری بین خدا و یک جهان مستقل از یک سو و یگانه انگاری از سوی دیگر ، از واحد صادر شود ، به طوری که هم حق واقعیت واحد و کثیر ادا شود و هم حق واقعیت اعلای واحد و واقعیت وابسته و غیر مستقل کثیر .
اما ، درحالی که نو افلاطونیان یگانه انگاری جهانی را از طریق نظریه شان درباره سلسله مراتب وجود نپذیرفتند و هر گونه خود جداسازی «واحد» متعالی را رد کردند و درحالی که یک «کثیر متعدد» را پذیرفتند و سعی نکردند تا جهان و درجات فرعی و تبعی وجود را به عنوان توهم حذف کنند ، موفق نشدند که خصیصه غیررضایت بخش کوشش خود را برای پیش گرفتن راه وسطی بین خلقت حقیقی و صحیح و یگانه انگاری دریابند و نظریه شان درباره «صدور» که از طرفی آفرینش از هیچ (خلق از عدم) را انکار می کند و از طرف دیگر خود جداسازی خدا را منکر است ، نتوانست دارای معنای معقولی باشد ، بلکه به عنوان یک استعاره و مجاز صرف باقی ماند. این وظیفه به فلسفه مسیحی واگذار شده بود که راه حل درست آفرینش از هیچ ، نه از خود و نه بیرون از خود ، را بیان کند .
در جستجوی علت نخستین
2-3- با یک جنبه کمی متفاوت فلسفه یونانی را به طور کلی می توانیم به عنوان کوششی برای کشف علت یا علل نهایی ملاحظه کنیم . فیلسوفان پیش از سقرط عموماً ، چنانکه ارسطو توجه می کند ، با علت مادی ، ماده المواد یا خمیر مایه جهان ، سر و کار داشتند . یعنی چیزی که در زیر تغییرات دائمی ثابت باقی ماند . اما افلاطون تاکید خاصی بر علت نمونه ای ، واقعیت مثالی و فوق مادی ، می نماید ، در حالی که علت فاعلی و عمل کننده ، یعنی عقل و نفس ، را نیز با بسط نخستین گامهای آناکساگوراس پیش از سقراطی بیان کرد . وی ، علی رغم آنچه ارسطو می گوید ، علیت غایی را فراموش نکرد ، زیرا علل نمونه ای علل غایی نیز هستند : آنها نه تنها مثل بلکه ایده ئالها نیز هستند . خداوند درجهان با توجه به غایتی عمل می کند ، چنانکه صریحاً در تیمائوس بیان شده است . اما افلاطون ظاهراً یک تقسیم دو بخشی بین علت نمونه ای و علت فاعلی باقی گذاشته است (لااقل این آن چیزی است که آنچه او عملاً می گوید به ذهن القا می کند و ما دلیل کافی نداریم که به ضرس قاطع بگوییم که وی دو علت نهایی را با هم آورده است) ، در حالی که در عالم زمینی آن محل و مقام آشکار را به علت صوری درونی که ارسطو تدارک دیده بود نمی دهد . مع هذا در حالی که ارسطو نظریه روشنی درباره علل مادی و صوری درونی در عالم زمینی پرورانید ، نظام وی متاسفانه در مورد علل فاعلی نهایی و نمونه ای ناقص است . خدای ارسطویی به عنوان علت غایی نهایی کار می کند . اما ، چون فیلسوف درنیافت که بی تغییری و بی نیازی خدا چگونه می تواند با عمل علیت فاعلی سازگار باشد ، فراموش کرد که یک علت فاعلی نهایی تدارک کند. بی شک او فکر می کرد که عمل علیت غایی محرک نامتحرک تمام علیت فاعلی نهایی لازم نیز هست ؛ اما این می رساند که در نظر ارسطو جهان نه تنها ازلی و ابدی است ، بلکه از لحاظ هستی شناسی نیز مستقل از خداست : چگونه می توان گفت که محرک نا متحرک از طریق عمل ناخودآگاهانه علیت غایی جهان را به هستی آورده است ؟
بنابراین ترکیبی از افلاطون و ارسطو لازم بود . در فلسفه نو افلاطونی (همچنانکه بیش و کم ، در فلسفه های واسطه ای که به این فلسفه رهنمون می شود ) خدای ارسطو و علل نمونه ای و فاعلی افلاطون هر چند نه به نحوی کاملاً رضایتبخش کما بیش با هم جمع شدند . از سوی دیگر در فلسفه مسیحی علل فاعلی نهائی ، نمونه ای و غائی صریحاً در یک خدای روحانی ، وجود و واقعیت اعلی و مبدا و منشا همه موجودات مخلوق و وابسته، اتحاد می یابند .
انسان در کانون توجه قرار می گیرد
2-4- همچنین ، می توانیم فلسفه یونانی را از دیدگاه مذهب اصالت بشر ، بر طبق مقام و موقعیتی که در نظام های فردی به انسان داده می شود ، به طور کلی مورد ملاحظه قرار دهیم . جهانشناسی پیش از سقراط ، چنانکه قبلاً اشاره کردم . مخصوصاً باشی (11) سروکار داشت ، جهان مادی و انسان به عنوان جزئی از جهان ملاحظه می شد ، مثلاً نفس وی انقباض آتش نخستین (هراکلیتس) یا ترکیبی از نوع خاص اتمها (لوکیپوس) به نظر می آمد . از سوی دیگر ، نظریه تناسخ نفوس ، که مثلاً در فسلفه فیثاغوری و در تعلیم امپدکلس یافته می شود ، این را می رساند که در انسان اصلی وجود دارد که برتر ازماده است ، اندیشه ای که ثمره عالی آن در فلسفه افلاطون به بار آمد .
با سوفسطائیان و سقراط جنبش و حرکتی ، به علل گوناگون ،از شی به فاعل و شخص(12) از جهان مادی من حیث هو مادی به انسان می یابیم . اما در فلسفه افلاطونی که نخستین کوشش واقعی برای ترکیب هر دو واقعیت در یک تالیف جامع به عمل آمد . انسان به عنوان شناسنده و دارای اراده ظاهر می شود ، موجودی که دارای نفس فناناپذیر است ، و معرفت انسانی ، طبیعت انسانی و رفتار انسانی و جامعه انسانی موضوع تحلیل و بررسی هایی عمیق و نافذ قرار گرفت . از سوی دیگر انسان به عنوان موجودی که بین دو عالم قرار دارد پدیدار شد ، عالم واقعیت کاملاً نامادی که مافوق اوست و عالم محدود مادی که مادون اوست : بدین گونه او با خصیصه دوگانه روح متجسم ظاهر می شود ، مانند آنچه پوزیدونیوس ، متفکر بر جسته رواقی متوسط ، بعداً دسموس (رابط) یا پیوند و رابطه بین دوعالم نامادی ومادی نامید . در فلسفه ارسطو نیز انسان موجودی به اصطلاح متوسط است ، زیرا نه افلاطون و نه ارسطو انسان را به عنوان عالیترین موجود ملاحظه نکردند : بنیانگذار لوکیوم (لوکایون) ، مانند موسس آکادمی ، معتقد بود که فوق آدمیان «وجود» نامتغیری هست و تفکر و تامل درباره ی این وجود نامتغیر ممارست عالیترین قوه آدمی است . همچنین ، ارسطو ، مانند افلاطون ،به بررسی عمیق در روان شناسی انسانی ، رفتار انسانی و جامعه انسانی پرداخته است . مع هذا شاید بتوان گفت که فلسفه ارسطو در عین حال هم بیشتر و هم کمتر از فلسفه افلاطون انسانی است : بیشتر انسانی است از این جهت که مثلاً نفس و بدن را پیوسته تر و متحد تر می کند تا فلسفه افلاطون و بدین ترتیب بحث المعرفه ای «واقع گرا» تر به وجود می آورد، به تجربه زیبایی شناختی و محصول هنری ارزش بزرگتری می دهد ، و در بحث از جامعه سیاسی بیشتر موافق «ذوق سلیم» است ؛ و اما از این جهت کمتر انسانی است که عقل فعال را در همه آدمیان یکی می داند (برطبق آنچه ظاهراً تفسیر محتمل تر درباره نفس است) و نتیجه آن انکار
فیلسوف می کوشد کثیر را با نظر اجمالی ببیند تا اینکه حتی الامکان به یک نظر جامع درباره کل واقعیت نائل شود یعنی کثر را در روشنی واحد ببیند یا به یک معنی کثیر را به واحد برگرداند .
فناناپذیری شخصی است .
وانگهی ، هیچ چیز در فلسفه ارسطو وجود ندارد که از آن چنین بر آید که انسان هرگز بتواند واقعاً با خدا متحد شود .
مع هذا ، اگر چه درست است که افلاطون و ارسطو جای مهمی به مطالعه انسان و رفتار او ، به عنوان فرد و به عنوان عضو جامعه ، اختصاص می دهند ، این نیز درست است که هر دو (با وجود آنکه ارسطو متمایل به علم تجربی است) از بزرگان اهل مابعدالطبیعه و فلاسفه نظری هستند و درباره هیچ یک از آن دو نمی توانیم بگوییم که توجه خود را منحصراً در انسان متمرکز کرده است . اما در دوره های یونانی مابی ورومی انسان بیشتر و بیشتر در مرکز توجه قرار می گیرد : تفکر جهانشناختی به سستی می گراید و هر گونه اصالت خود را از دست میدهد ، و حال آنکه در مذهب اپیکوری و حوزه رواقی پیشرفته فیلسوف بیش از همه به مطالعه رفتار انسانی می پردازد . این اشتغال فکر فلسفی به انسان سبب می شود که نظریه عالی رواقیان متاخر ، سنکا ، مارکوس اورلیوس و – شاید به طور برجسته تر – اپیکتتوس به وجود آید ، که در آن همه آدمیان ، به عنوان موجودات عقلانی ، همچون برادران یکدیگر یا فرزندان «زئوس» هستند. اما اگر رفتار اخلاقی انسان در حوزۀ رقاوی مورد تأکید است ، استعداد دینی است که موضع و موقع برجسته و والایی را در نحله ها و نزد متفکرانی که تحت تأثیر سنت افلاطونی هستند اشغال می کند : نظریۀ «رستگاری» ، معرفت به خدا و تشبه به خدا ، در نظریۀ افلوطونی اتحاد خلسه آمیز با واحد به اوج می رسد . اگر مذهب اپیکوری و مذهب رواقی (در مورد مذهب رواقی شاید با نوعی قید و شرط) خود را با انسان از جهتی که می توان آن را جهت افقی نامید مشغول می داشتند ، مذهب نو افلاطونی خود را بیشتر از جهت عمودی یعنی از جهت عروج انسان به سوی خدا مشغول می داشت .
بحث در شناخت شناسی
2-5- شناخت شناسی (بحث المعرفه) یا نظریۀ معرفت معمولاٌ به عنوان شاخه ای از فلسفه تلقی شده است ، که مطالعۀ آن مخصوص دوره جدید ماست ، و برای بعضی از متفکران جدید عملا تمامی فلسفه را تشکیل می دهد . البته مقدار زیادی حقیقت در این ادعا هست که فلسفه جدید بود که نخست شناخت شناسی را مطالعه ای واقعاٌ جدی و انتقادی ساخت ، اما این ادعا ، اگر به طور مطلق و بی قید و شرط اظهار شود ، بیان کاملاٌ درستی نیست . اگر فلسفه قرون وسطی را ، که آن نیز مطالب شناخت شناسی را مورد بحث قرار داده است ، کنار گذاریم به دشواری می توان انکار کرد که متفکران بزرگ قدیم تا اندازه ای خود را با مسائل شناخت شناسی مشغول می داشتند ، ولوآنکه به عنوان شاخه ای مجزا ازفلسفه شناخت نشده باشد یا آن اهمیت انتقادی که معمولاٌ در ازمنۀ جدید لااقل از زمان امانوئل کانت به آن داده نشده باشد . بدون کوشش برای ارائه یک بررسی کامل تاریخی از توسعۀ بحث المعرفه در فلسفۀ قدیم ، من یکی دو نکته را که ممکن است کمک برای بیان این حقیقت باشد که مسائل مهم شناخت شناسی در عالم قدیم شروع شده است اظهار می دارم ، ولوآنکه آن مسائل به روشنی کامل در نیامده باشند و از توجه دقیقی که سزاوار آنند برخوردار نشده باشند .
فلاسفۀ پیش از سقراط عمدۀ «جزمی» بودند ، به این معنی که فرض می کردند که انسان می تواند واقعیت را به طور عینی بشناسد . درست است که فلسفۀ الئائی تمایزی بین طریق حقیقت و طریق عقیده یا نمود به وجود آورد ، اما خود الئائیان اهمیت مسائلی را که فلسفۀ آنان در برداشت نمی شناختند . آنان موضع یگانه انگارانه ای براساس مذهب عقلی اتخاذ کردند ، و چون این موضع با معلومات تجربۀحسی مغایرت داشت ، واقعیت عینی پدیده را انکار کردند : آنان دربارۀ موضع کلی فلسفی شان یا قدرت ذهن انسانی برای فراتر رفتن از حد و مرز پدیدار ها تردید نکردند ، بلکه این قدرت را قبول داشتند . آنان در نیافتند که ، با رد واقعیت عینی نمود ، ما بعدالطبیعۀ خود را از پایه خراب می کنند . بنابراین بطور کلی روش متفکران نحلۀ الئائی را ، علی رغم توانایی و استعداد جدلی مردی نظیر زنون ، نمی توان مستثنی از روش عموماٌ غیر انتقادی پیش از سقراطیان دانست .
سوفسطائیان در واقع کم وبیش قائل به نسبیت بودند ، و قول به نسبیت مستلزم یک بحث المعرفه ضمنی است . اگر گفتۀ پروتاگوراس که انسان مقیاس همۀ چیزهاست به یک معنی وسیع در نظر گرفته شود ، در حکم ادعائی است ، نه تنها دربارۀ استقلال انسان در قلمرو اخلاقی ، به عنوان آفرینندۀ ارزش های اخلاقی ، بلکه همچنین دربارۀ نا توانی انسان برای نیل به حقیقت مابعدالطبیعی . آیا پروتاگوراس طرز تلقی شکاکانه ای در مورد الهیات اتخاذ نکرده است و آیا سوفسطائیان به طور کلی تفکر جهانشناختی را به عنوان کمی بیش از اتلاف وقت ملاحظه نکردند ؟ اگر سوفسطئیان به پروردن اندیشۀ انتقادی دربارۀ معرفت انسانی ادامه داده بودند و اگر کوشش کرده بودند تا نشان دهند که معرفت انسانی بالضروره محدود به پدیدارهاست ، آنان شناخت شناس می بودند ، اما حقیقت امر این است که علائق آنان غالباٌ غیر از علائق فلسفی بود و نطریات نسبی گرایانه شان ظاهراٌ میتنی بر هیچ ملاحظۀ عمیقی دربارۀ طبیعت فاعل شناسایی (شخص)(11) یا دربارۀ طبیعت متعلق شناسایی (شیء)(12) نبود . بنابراین بحث المعرفه موجود در موضع کلی آنان مبهم باقی ماند و به صورت نظریۀ صریحی دربارۀ معرفت پرورده نشد . البته ما می توانیم نطفۀ نظریات یا مسائل شناخت شناسی را ، نه تنها در سوفیسم بلکه در فلسفۀ پیش از سقراطی نیز ، تشخیص دهیم ؛ لیکن نباید گفت که سوفسطائیان یا جهانشناسان قبل از سقراط دریافت و شناخت عمیقی دربارۀ این مسائل داشتند .
اما وقتی به افلاطون و ارسطوتوجه می کنیم ، نظریات صریحی دربارۀ معرفت می یابیم . افلاطون در خصوص آنچه معرفت می دانست اندیشه روشنی داشت و به صراحت ماهیت معرفت حقیقی را از ماهیت گمان (عقیده) و تخیل باز شناخت و دارای معرفتی روشن دربارۀ عناصر نسبی و متغیر در ادراک حسی بود و این مسأله را مورد بحث قرار داد که خطا در حکم چگونه واقع می شود و چیست . تمامی نظریۀ ا ودربارۀ درجات متصاعد معرفت و متعلقات مطابق معرفت به او حق می دهد که بدون شک و تردید به عنوان یک شناخت شناس به شمار آید . همین امر دربارۀ ارسطو نیز صادق است که صاحب نظریاتی بود دربارۀ انتزاع ، درباره عملکرد تصویر ، درباره اصل فعال و منفعل در عمل شناخت ، دربارۀ تمایز بین ادراک حسی و تفکر نظری و درباره عملکرد های مختلف عقل. البته اگر بخواهیم قلمرو و شناخت شناسی را به ملاحظه این مسأله که «آیا ما می توانیم معرفت حاصل کنیم ؟»محدود سازیم ، در آن صورت بحث المعرفه ارسطو بیشتر به روان شناسی مربطو است ، زیرا به این پرسش پاسخ می دهد که «چگونه ،ما به شناختن می رسیم؟» بیش از این سؤال که «آیا ما می توانیم بشناسیم؟»؛ اما اگر بخواهیم قلمرو شناخت شناسی را به ماهیت فرا گرد حصول شناسی گسترش دهیم ، در آن صورت یقیناٌ باید ارسطو را شناخت شناس به شمار آورد . ما می توانیم مسائلی را که وی در روان شناسی خود مطرح کرده مورد بحث قرار دهیم و امروز می توانیم اغلب آنها را تحت عنوان روان شناسی بیاوریم ، لیکن ، بر چسب ها به کنار . این یک حقیقت مسلم باقی می ماند که ارسطو نطریه ای درباره معرفت داشت .
از سوی دیگر ، هر چند هم افلاطون و هم ارسطو نظریاتی درباره معرفت ساختند و پرداختند ، این ادعا که آنان «جزمی»نبودند وجهی ندارد . افلاطون ، چنانکه گفته ام ، درباره آنچه از معرفت اراده می کرد تصور روشنی داشت ؛ اما چنان معرفتی به نظر اوبرای انسان ممکن است . اگر او از هر اکلیتس تأکید بر خصیصه متغیر بودن جهان مادی و از سوفسطائیان نسبیت ادراک حسی را قبول کرد ، همچنین از الئائیان و فیثاغوریان این فرض عقلی مذهبانه را که ذهن انسان می تواند از پدیدارها فراتر رود و از سقراط خاستگاه مابعدالطبیعۀ ذات را پذیرفت . به علاوه ، برای هدفهای اخلاقی وسیاسی افلاطون اساسی بود که امکان شناختن ارزشهای نا متغیر و ذوات نمونه ای مورد قبول باشد : وی هرگز واقعاٌ درباره این امکان تردید نکرد و نیز هرگز جدا مسأله عنصر ذهنی قبلی(13) (متعلق به فاعل شناسی) را در شناخت انسانی مطرح نکرد : او عنصر قبلی را(که قبول داشت ) به «تذکر» یعنی به معرفت عینی پیشین نسبت داد . و هرگز ارسطو «مسأله انتقادی» را طرح نکرد : او فرض کرد که ذهن انسان می تواند از پدیدار ها فراتر رود و به معرفت یقینی دربارۀ متعلقات نا متغیر و ضروری ، یعنی متعلقات تفکر و تأمل نظری ، نائل شود . افلاطون یک رهرو خستگی ناپذیر سیر و سلوک عقلی (دیالکتیک) بود ، ارسطو همیشه آماده برای ملاحظه و بررسی مسائل تازه بود و در بیان نظریه های خویشتن دقیق بود ، هرچند در نظریه های دیگر مردم چنین نبود ؛ اما هیچ یک از آن دورا نمی توانیم بگوییم که کانت با ضد کانتی جهان قدیم بود ، زیرا آنان مسأله کانت را ملاحظه و بررسی نکردند . و این امر واقعاٌ تعجب آور نیست ، زیرا مسأله «وجود» در فکر هر دو فیلسوف تسلط و نفوذ دارد (درصورتی که در فلسفه جدید بسیاری از متفکران از آگاهی و شعور (14)آغاز کرده اند) ، به طوری که نظریه های آنان درباره معرفت درعملکرد مابعدالطبیعه و مواضع کلی فلسفی شان ساخته و پرداخته شده بیش از آنکه به عنوان یک مقدمه تمهیدی (15)ضروری برای هر گونه مابعدالطبیعه باشد .
در فلسفه بعد از ارسطویی ، اگر شکاکان را مستثنی کنیم ، به طور کلی همان طرز تفکر «جزمی» را می یابیم ، هرچند این نیز درست است که توجه و دقت قابل ملاحظه ای مثلاٌ توسط رواقیان و اپیکوریان ، به مسأله ملاک ها و معیار های حقیقت اختصاص یافته بود به عبارت دیگر متفکران بر اشکالی که از تغییر پذیری ادراک حسی ناشی می شد واقف بودند و کوشش می کردند که این اشکال را رفع کنند ؛ در حقیقت آنان ناگزیر بودند که آن را رفع کنند تا بتوانند ساختمان های متعدد فلسفی بنا کنند . ایشان خیلی بیش از قبل از سقراطیان انتقادی بودند ؛ اما این بدان معنی نیست که آنان فلاسفه انتقادی به معنی کانتی بودند ، زیرا کم یا بیش به مسأله خاصی اکتفا می کردند و می کوشیدند بین مثلاٌ ادراک حسی عینی ، تخیل و وهم فرق قائل شوند اما در آکادمی جدید ، یک شکاکیت افراطی ظاهر شد ، مانند وقتی که کارنئادس تعلیم کرد که درباره حقیقت هیچ ملاک و معیاری وجود ندارد و معرفت محال است ، به این دلیل که هیچ دریافت حسی نیست که مطمئناٌ حقیقی باشد و استدلال نظری مفهومی ، چون مبتنی بر تجربه حسی است ، بیش ازتجربۀ حسی معتبر و قابل اعتماد نیست ، و شکاکان متأخر انتقاد منظمی از مذهب جزمی ساختند و پرداختند و خصیصه نسبی هم احساس و هم حکم را ادعا کردند ، به طوری که به عنوان مخالف فیلسوفان مابعدالطبیعی شناخته شدند . مذهب جزمی در واقع پیروزی نهائی را در فلسفه قدیم به دست آورد ؛ اما از نظر حملات شکاکان نمی توان گفت که فلسفه قدیم کاملاٌ غیر انتقادی بود یا آنکه بحث المعرفه در اندیشه فلاسفه یونانی جایی نداشت . نکته ای که می خواهم بگویم این است : من علاقه ای ندارم که بپذیرم که حملات به مابعدالطبیعه موجه و بحق بود ، زیرا معتقدم که می توان به آنها پاسخ داد . فقط می خواهم خاطر نشان کنم که همۀ فلاسفۀ یونانی «جزمی» صاف و ساده ای نبودند ، و هر چند می توان حقاٌ چنین قضاوتی درباره پیش ازسقراطیان کرد ، با این همه ، این قضاوت در حق فلاسفه یونانی به طور کلی بسیار تند خواهد بود .
بحث در روان شناسی
2-6 دانشی که به طور نزدیک با شناخت شناسی همبسته است روان شناسی است ، و بجاست که اشارات چندی درباره توسعۀ روانشناسی در فلسفۀ قدیم بکنیم . در میان فیلسوفان پیش از سقراط حوزه فیثاغوری است که مفهوم قطعی و صریحی درباره نفس به عنوان یک اصل ثابت و پایدار دارد ، و قائل است که نفس در فردیت خود حتی پس از مرگ باقی می ماند . البته فلسفه هراکلیتس جزئی از انسان را به اصل نهایی جهان بیشتر شبیه می دانست تا به بدن ، و آناکساگوراس می گفت که عقل(نوس) در انسان حضور دارد ؛ اما شخص اخیر موفق نشد که ماتریالیسم نظام پیش از سقراطی را لااقل به طور لفظی وزبانی تعالی بخشد . در حالی که در نظر هراکلیتس عنصر عقلانی در انسان فقط یک تجلی و ظهور خالصتر اصل آتشین بود . اما روانشناسی فیثاغوری به سبب تمییز بین نفس و بدن تاکید فوق العادله ای می کرد ، زیرا این نتیجه را در برداشت که نفس رابطه ذاتی و باطنی با هیچ بدن جزئی ندارد . به علاوه ، قبول تناسخ مستلزم قبول این نظریه است که حافظه وآگاهی عمیق از هویت مستمر خود برای بقای فردی اساسی نیست . (اگر ارسطو عقیده داشت که در هر فرد انسان یک عقل فعال مفارق وجود دارد و عقل فعال در فردیت خود باقی می ماند ، نظریه وی مبنی بر اینکه حافظه با مرگ از میان می رود ممکن است تنها ناشی ازروانشناسی و فیزیولوژی خود او نبوده باشد ، بلکه احتمال دارد که از آثار نظریه فیثاغوری ومستلزمات آن ناشی شده باشد) درباره نظریه فیثاغوری ماهیت سه بخش نفس ، این بدون شک نهایتاً حاصل مشاهده تجربی عملکردهای عقلی و عاطفی انسان و کشمکش بین عقل و عاطفه است .
اندیشه و تصور فیثاغوری نفس تاثیر بسیار قابل ملاحظه ای درفکر افلاطون داشت . وی در حالی که نظریه شبه پدیدار(16)را (که بر طبق آن نفس پدیدار فرعی بدن است) رد می کند ، نفس را اصل حیات و حرکت در انسان قرار میدهد . اصلی که اساساً برای به کار بردن عالیترین عملکردهای عقلی وابسته به بدن نیست ، اصلی که از «خارج» می آید و بعد از مرگ تن باقی می ماند . افلاطون ماهیت سه بخشی نفس و این را که نفس عملکردها یا «اجزاء» مختلف دارد و سلسله مراتب آنها را با موضع مابعدالطبیعه خود
بنیانگذار لوکیوم (لوکایون) ، مانند موسس آکادمی ، معتقد بود که فوق آدمیان «وجود» نامتغیری هست و تفکر و تامل درباره ی این وجود نامتغیر ممارست عالیترین قوه آدمی است .
مناسب ساخت . اجزاء یا عملکردهای فروتر اساساً به بدن مربوط است ، اما نفس عقلانی به قلمروثابت «واقعیت» متعلق است : فعالیت آن در فراگردهای دیالکتیکی و شهودی خاص خود در سطحی بالاتر از سطح پدیده هاست و خصیصه «الهی» یا فنا ناپذیری نفس را نشان می دهد . اما افلاطون اصولاً به نفس از جنبه دقیقاً روانشناختی آن علاقه نداشت، و علاقه او به نفس از جنبه زیست شناختی آن باز هم کمتر بود . وی نخست و بیشتر به نفس به عنوان درک کننده ارزشها وبه عنوان تحقق بخش ارزشها و خلاصه از جنبه اخلاقی علاقه داشت . از اینجاست اهمیت فوق العاده ای که او به تعلیم و تربیت و پرورش نفس می دهد . اگر وی به تقابل بین نفس و بدن تصریح کرده ، که کرده ، و از نفس به عنون ساکن تن همچون کشتیبانی که در کشتی منزل کرده باشد سخن گفته است و حکومت بر بدن را به نفس تخصیص داده است، اصولا علاقه اخلاقی اوست که او را به چنین کاری رهنمون شده است . درست است که او کوشش کرد تا هستی پیشین نفس، استقلال ذاتی از بدن و فنا ناپذیری آن را با دلایل شناخت شناسی، مثلا از عنصر قبلی در معرفت انسانی ، ثابت کند، اما همواره تحت نفوذ گرایش اخلاقی و تا اندازه ای علایق دینی بود، و در پایان حیاتش می بینیم که همچنان اصرار می ورزد که نفس عزیزترین دارایی انسان و مراقبت و مواظبت نفس عالیترین کار وظیفه انسان است. این است آنچه می توانیم وصف ویژه روانشناسی افلاطون نبامیم، زیرا، هر چند وی یقیناً یک عملکرد زیست شناختی به نفس نسبت می دهد، یعنی به عنوان منشأ حرکت و اصل حیاتی، تأکید را بر جنبه های اخلاقی و ما بعدالطبیعی قرار می دهد تا حدی که می توان از خود پرسید که آیا بحث او درباره این جنبه ها واقعاً با بحث وی درباره نفس در عملکرد زیستی اش موافق و سازگار است یا نه .
ارسطو نخست تصور افلاطون نفس را پذیرفت. تصویر مابعد الطلبیعی – اخلاقی افلاطونی نفس و خصیصه های این تصور چنانکه از آثار تعلیم و تربیتی او بر می آید از خصایص بارز روانشاسی اوست . بدین گونه، بر طبق نظر ارسطو عالیترین بخش نفس انسان ، یعنی عقل فعال از خارج می آید و پس از مرگ باقی می ماند، در حالی که هم او و هم افلاطون بر تعلیم و تربیت و بر پرورش اخلاقی سخت پافشاری می کنند. با وجود این بسختی می توان از تأثیر این عقیده اجتناب کرد که این جنبه نظریه او درباره نفس واقعاً از ممیزات روانشانی ارسطویی نیست. هر قدر وی بر تعلیم و تربیت تأکید کرده باشد و هر چه طرز تلقی عقلی او در تصویر حیات ایدئال برای انسان چنانکه در علم اخلاق ارائه داده برجسته باشد، به نظر درست می آید که بگوییم که کمک خاص ارسط به روانشانسی بیشتر در بحث وی از نفس در جنبه های زیست شناختی آن یافته می شود . تقابل صریحی که افلاطون بین نفس و بدن قائل شده بود وا پس می گراید، تا جای خود را به مفهوم نفس به عنوان صورت درونی بدن بدهد، گویی نفس جفت این بدن جزئی شده است . عقل فعال (اعم از اینکه یگانه انگارانه تصور شود یا نشود)
پس از مرگ باقی می ماند، اما نفس در قسمت عمده اش ، که شامل عقل منفعل و عملکردهای حافظه و غیره است وابسته به ارگانیسم بدن است و هنگام مرگ از بین می رود این نفس انسان (به استثنای عقل فعال) از کجا می آید؟ از «خارج» نمی آید. وصانعی(17) آن را «نساخته» است :
آیا یک عملکرد بدن نیست، یعنی کمی بیش از یک شبه پدیدار(18) ارسطو بحث تجربی جامع و وسیعی از چنین عملکردهای روانی مانند حافظه ، تخیل ، رویاها ، احساسها ارائه می دهد ، و به نظر می رسد که وقوف بر وابستگی بسیاری از این عملکردها به عوامل و شرایط بدنی (فیزیولوژیکی) وی را به طرف نظریه شبه پدیدار درباره نفس (یعنی این نظریه که نفس اثر فرعی بدن است) کشانیده است . ولو آنکه هرگز صریحاً میراث افلاطونی خود را منکر نشده باشد یا اگر تقابل و کشاکش بین آنچه از روانشناسی افلاطونی نگاه داشته بود و آن نظریه ای درباره نفس که تحقیقات خود او و گرایش فکریش او را به آن راهنمایی می کرد مورد تصدیق باشد .
مهمترین خدمت فلسفه بعد از ارسطویی به علم النفس به یک معنی وسیع شاید تاکید بر جنبه دینی نفس انسانی است : این لااقل درباره مذهب نو افلاطونی و نحله هایی که به مذهب نو افلاطونی منتهی می شود درست است ، هر چند البته نه درباره همه حوزه های بعد از ارسطویی ، متفکران جنبشی که در مذهب نو افلاطونی به اوج رسیده از دیدگاه سنت افلاطونی کار می کردند ، تشبیه به خدا ، تعیین جهت و موقعیت و سرنوشت متعالی نفس ، را به نحو روشن و برجسته ای مقرر داشتند . به عبارت دیگر ، طرز تلقی خاصه افلاطونی بود که در فلسفه قدیم پیروز شد نه طرز تلقی خاصه ارسطویی . درباره رواقیان و اپیکوریان ، اولیها به سبب اینکه ماتریالیسم جزمیشان مقتضی یک علم النفسی دست یابد که واقعاً دارای وحدت باشد . وانگهی ، آنان ماهیت و عملکرد روان را به خاطر خوداینها تحقیق نکردند و می کوشیدند تا یک علم النفس عقلانی بر بنیادهای مطمئن تجربی تاسیس کنند ؛ اما قبول و اقتباس یک جهانشناسی پیش از سقراطی و تمرکز توجه شان بر رفتار اخلاقی ، که با یک علم النفس عقلانی مناسب و سازگار باشد ، به عنوان بهترین کاری که می توانست کرد ، آنان را به یک نظام نامتجانس کشانید . با وجود این ، نتیجه گرایش نظریه رواقی بیشتر جلب توجه به جنبه های اخلاقی و دینی نفس بود تا جنبه های زیست شناختی آن . اپیکوریان بقای نفس را منکر شدند و خصیصه اتمی آن را ادعا کردند ؛ اما بدیهی است که این را در جهت مصالح خودشان کردند نه به سبب آنکه پی بردند که نفس در واقعیت از اتم ها ترکیب شده است ، هر چند باید قبول کرد که رواشناسی اپیکوریان با اخلاق مبتذلشان بیشتر هماهنگ است تا روان شناسی رواقی با اخلاق ایدئالیستی اش . هم روانشناسی رواقی و هم اخلاق رواقی گویی دائماً در تلاش بودند که قیود یگانه انگاری ماتریالیستی سنتی را که گرفتار آن بودند پاره کنند ، و رواقیان نتوانستند فکر عقلانی را بر حسب نظامشان تبیین کنند چنانکه اپیکوریان نتوانستند فکر را بر حسب حرکت اتمها تبیین کنند . روانشناسی اپیکوریان ممکن است تا اندازه ای نسبت به روانشناسی هابز(19) یا روان شناسی متفکران روشنگری(20) فرانسوی سبق و تقدم داشته باشد ، اما نه در دنیای قدیم و نه در قرن هیجدهم فرانسه ، و نه حتی در قرن بیستم ، نمی توان به نحو خرسند کننده ای روانی را بر حسب جسمانی، و عقلانی را بر حسب غیر عقلانی ، و وجدان و آگاهی را بر حسب غیر وجدان و ناآگاهی تبیین کرد . از سوی دیگر ، اگر روانی را نمی توان به جسمانی تبدیل کرد ، جسمانی را هم نمی توان به روانی تبدیل کرد : این دو متمایز باقی می مانند ، هر چند در انسان ، یعنی رشته ارتباط بین قلمرو و صرفاً روانی و قلمرو صرفاً مادی ، و عنصر صمیمانه به هم پیوسته و مرتبط اند . افلاطون تاکید را بر امر تمایز قرار داد ، ارسطو بر امر رابطه ذاتی و درونی : اگر کسی بخواهد از نظریه علل موقعی (21) (اقترانات) یا ایدئالیسم جدید از یک سو و نظریه شبه پدیدار از سوی دیگر احتراز کند باید هر دو عامل را در نظر داشته باشد .
بحث در علم اخلاق
2-7- اینک ملاحظاتی درباره توسعه و پیشرفت علم اخلاق در فلسفه قدیم ، مخصوصاً درباره رابطه بین قواعد اخلاقی و بنیاد متعالی اخلاق . من کاملاً آگاهم که مساله رابطه بین علم اخلاق و علم مابعدالطبیعه با شتاب مورد بحث قرار گرفت ، و قصد ندارم که در بحث درباره این مساله حق مطلب را ادا کنم : فقط می خواهم اشاره کنم که آن را یکی از تمایلات عمده و اصلی فکر اخلاقی یونانی می دانم .
ما باید بین فسلفه اخلاقی ، من حیث هی ، و احکام سامان نیافته اخلاقی نوع بشر فرق قائل شویم . احکام اخلاقی را یونانیان خیلی پیش از آنکه سوفسطائیان ، سقراط ، افلاطون، ارسطو ، رواقیان و غیره درباره آنها بیندیشند ساخته بودند ، و این امر که احکام اخلاقی عادی انسان مواد تفکر آنان بود به این معنی است که نظریات فلاسفه بیش یا کم بازتاب وجدان اخلاقی معمول زمان بوده است . اما این احکام اخلاقی به نوبه خود لااقل اندازه ای به تعلیم و تربیت ، سنت و محیط اجتماعی وابسته اند ، و جامعه آنها را شکل و قالب داده است ، به طوری که تا اندازه ای از جامعه ای به جامعه دیگر و از ملتی به ملت دیگر تفاوت می کنند . و اما دربرابر این اختلاف دو طریق عکس العمل به هر حال برای فیلسوف گشوده است .
الف- با درک و دریافت اینکه جامعه معینی مجموعه قواعد سنتی خود را محکم نگاه می دارد و آن را تنها مجموعه ، یعنی «مجموعه طبیعی» ملاحظه می کند ، و حال آنکه از سوی دیگر همه جوامع دقیقاً همان مجموعه را ندارند ، ممکن است عکس العمل او این نتیجه گیری باشد که اختلاقیات نسبی اند ، و هر چند یک مجموعه ممکن است مفید تر و بیشتر مقرون به صلاح باشد تا دیگری ، یک مجموعه مطلق از اخلاقیات وجود ندارد . این راه روشی بود که سوفسطائیان پیش گرفتند .
ب- فیلسوف ممکن است مقدار زیادی اختلاف مشهود را به خطا نسبت دهد و مقیاس و قاعده مطمئن و متیقنی از اخلاقیات را ادعا کند . این طریقی است که افلاطون و ارسطو پیش گرفتند . در حقیقت مذهب عقلی اخلاقی ، که مخصوصاً از ممیزات سقراط و همچنین تا اندازه ای از ممیزات افلاطون است ، بدین ترتیب برای انسانی که فکر می کند ، یا مدعی و مبلغ این فکر است ، که روش طبیعی و مناسب صدمه زدن و آزار رساندن به دشمنان و متابعت از خود خواهی وقیحانه خویش است ، افلاطون می کوشد تا نشان دهد که وی در اندیشه خویش کاملاً در اشتباه است . او ممکن است گهگاه به نفع شخصی متوسل شود ، ولو تنها در «استدلال بر رد و تکذیب طرف» (23) ؛ اما افلاطون برای اثبات نظر خویش به هر چه متوسل شد ، یقیناً در اخلاق نسبی گرا نبود : وی به مقیاسهای ثابت که صحت عینی دارد معتقد بود .
باری ، اگر به فسلفه های اخلاقی افلاطون و ارسطو نظر افکنیم ، آشکار می شود که در هر دو مورد مقیاس رفتار به وسیله تصور ایشان از طبیعت انسانی تقدیر می شود . افلاطون کمال مطلوب را به عنوان چیزی ثابت ، جاویدان و متعالی که تابع نسبیت و تغییر نیست به نظر آورده است . استعدادهای مختلف انسان استعدادهای فعالیت بر طبق عادات یا فضائل معین اند ، و برای هر فضیلتی یک نمونه ایدئال وجود دارد ، وهمه این نمونه های ایدئال را ایدئال فرا گیرنده ، یعنی ایدئال خیر ، در بر دارد . یک انسان ایدئال و ایدئالهای فضائل انسان وجود دارد ، و وظیفه اخلاق انسان تطبیق دادن خود با آن ایدئالهاست . وقتی چنین کرد ، و وقتی طبیعتش به طور هماهنگ توسعه و پرورش یافت و بر طبق ایدئال کامل شد ، او انسانی «عادل» یا نیک است ، و یک نمونه حقیقی انسان است و به سعادت حقیقی نائل شده است . به علاوه ، در نظر افلاطون خدا همیشه در جهان عمل کننده است و می کوشد تا در جهان انضمامی و واقعی ایدئال را تحقق بخشد . خدا خود هرگز از ایدئال منحرف نمی شود ، بلکه همیشه ایدئال ، یعنی بهترین ، را در نظر دارد : او عقل محض ، قدرت مطلق ، عمل کننده جهان است . خدا همچنین منشاء عقل انسانی است و تیمائوس در لباس تمثیل او را صورت آفرین عقل انسانی تصویر کرده است ، به طوری که نفس عقلانی انسان شبیه به روح الهی است و همان کار خدا را بر عهده دارد یعنی تحقق ایدئال و ارزش در جهان . بدین گونه انسان طبعاً و ذاتاً با خدا همکار است : کار او عبارت است از کوشش در جهت تحقق ایدئال و ارزش در حیات شخصی خود و در حیات جامعه یا کشور . افلاطون در مقابل پروتاگوراس می گوید خداست که مقیاس را وضع می کند نه انسان ، و غایت انسان بیشترین تشبیه ممکن به خداست . درست است که افلاطون درباره الزام اخلاقی کم سخن می گوید ، اما آشکارا در نظر داشته است (ولو بدون آگاهی کامل تکفری از این امر) که انسان ملزوم است که آن گونه که حقیقه شایسته و در خور یک انسان است عمل کند. مذهب عقلی اخلاقی که او از سقراط به ارث برده بی شک مانع از آن بود که آگاهی روشنی از الزام اخلاقی و مسوولیت داشته باشد ؛ اما آیا اسطوره هایی مانند حیات آینده و پاداش و کیفر ، مستلزم آگاهی روشن از الزام اخلاقی نیست ؟ افلاطون یقیناً بنیادی متعالی به محتوای قانونی اخلاقی می دهد و ، اگر چه همین سخن را درباره صورت قانون اخلاقی ،یعنی امر تنجیزی (غیر مشروط و مطلق)(24) ، نمی توان گفت ظاهراً وی آگاهی مبهم و مجملی درباره این حقیقت داشته است که یک قانون اخلاقی ،اگر قرار است که الزام اخلاقی و اعتبار عام آن مسلم باشد ، باید یک اساس و بنیاد متعالی به آن داده شود ، نه تنها از نظر محتوایش بلکه همچنین از نظر صورتش .
وقتی به ارسطو توجه می کنیم ،تحلیلی بسیار عالی درباره زندگی خوب ، درباره فضائل اخلاقی و عقلانی می یابیم . این امر را ارسطو خیلی کاملتر و منظم تر از افلاطون تحلیل کرده است ؛ اما ارزشهای متعالی افلاطون طرد شده یا جای آنها را صورت درونی گرفته است . درست است که ارسطو انسان را دعوت می کند که درباره امور الهی بیندیشد ، و تا آنجا که می تواند تفکر و تامل خدا را درباره عالیترین متعلق انسان وجود دارد ، اما حیات نظری برای اغلب آدمیان غیر قابل دسترسی است . در حالی که از سوی دیگر ارسطو اساس و زمینه ای برای انسان که فکر می کند که از او دعوت شده با خدا همکاری کند فراهم نمی کند ، زیرا خدای مابعدالطبیعه لااقل آگاهانه و به عنوان علت فاعلی در عالم عمل نمی کند . ارسطو هر گز واقعاً به نحو رضایت بخش حیات مبتنی بر فضائل اخلاقی و حیات نظری را ترکیب و تالیف نکرده است ، و قانون اخلاقی برای ارسطو ظاهراً عاری از هر نوع اساس متعالی درباره هم محتوا و هم صورت است . اگر کسی از او درباره الزام زیستن به روشی که در علم اخلاق
قبول تناسخ مستلزم قبول این نظریه است که حافظه وآگاهی عمیق از هویت مستمر خود برای بقای فردی اساسی نیست .
پیشنهاد شده است سوال می کرد ، او چه می توانست بگوید ؟‍ او به مقیاسهای زیبایی شناسی ، به صورت خوب ، به «تناسب» متوسل شد و جواب می داد که غیر از این عمل کردن از دست دادن هدف سعادت است ، که بالضروره همگان در جستجوی آنند ، با این نتیجه که عمل آن شخص غیر معقول خواهد بود ؛ اما جایی برای توسل به الزام اخلاقی با اساسی استوار مبتنی بر واقعیت مطلق باقی نمی گذارد .
فلاسفه متاخر یونان ، اگر مثلاً اپیکوریان را مستثنی کنیم ، ظاهراً ضرورت تاسیس معیارهای اخلاقی رابر پایه ای مطلق دریافتند . رواقیان بر وظیفه ، بر اراده الهی ، بر حیات عقل که زندگی موافق طبیعت باشد اصرار وتاکید کردند ، زیرا طبیعت عقلانی انسان از خدا، یعنی عقل که زندگی موافق طبیعت باشد اصرار و تاکید کردند ، زیرا طبیعت عقلانی انسان از خدا ، یعنی عقل همه جا نافذ و منتشر ، ناشی و صادر شده و به او باز می گردد . همه خدا انگاری آنان یقیناً تجلی امر الهی در انسان و در حیات انسانی می دانستند. چون خدا واحد است ، و چون طبیعت انسانی ثابت است ، فقط یک اخلاق می تواند موجود باشد . این یک خلط تاریخی خواهد بود که کسی در تعبیر آنان از کلمه «وظیفه» تمام معنایی را که این کلمه در زمانهای جدید حاصل کرده است بخواند ؛ اما لااقل آنان مفهومی از وظیفه و الزام اخلاقی داشتند ، حتی اگر بیان روشن مفهوم آنان به سبب نظریه جبر که نتیجه همه خدا انگاری آنان است مختل شود . در نظام یا نظامهای نو افلاطونی اخلاق تابع تاکید بر جنبه دینی حیات انسانی و عروج انسان به سوی خدا بود ؛ اما عمل در حیات اخلاقی به عنوان جزء لاینفک عروج تلقی می شد وانسان ، در عمل، خود را با مقیاسهای مبتنی بر اساس متعالی وفق می داد . به علاوه ، این امر که آن رومیانی که به حیات اخلاقی اشتیاق داشتند و به ارزشهای اخلاقی اهمیت می دادند ، به ضرورت تصفیه و پالایش اندیشه در برابر خدا و تاکید بر مشیت و عنایت الهی پی بردند خود نشانه فایده عملی استوار ساختن اخلاق نهایتاً بر اساس مابعدالطبیعه و در نتیجه تایید تجربی ادعای نظری این اساس است .
آمادگی عقل انجیلی
2-8- اشاره به علم اخلاق و نیز اشاره به اسناد یک اساس تعالی به اخلاق طبیعتاً شخص را به آنجا رهنمون می شود که فلسفه یونانی را ابزاری عقلانی برای آماده کردن زمینه مسیحیت یا آمادگی انجیلی تلقی کند . اما فقط اشاره ای چند می توان کرد : هر بحث کافی و شایسته موضوع مستلزم مجالی بیشتر از آنکه در این فصل مرور پایانی می توانیم به آن اختصاص دهیم خواهد بود .
در فلسفه هراکلیتس ما مبادی نظریه یک عقل درونی عمل کننده در جهان را می یابیم ، هر چند عقل از لحاظ مادی تصور شده است ، چنانکه با آتش نخستین یکی گرفته شده است (تصور و مفهومی که در زمانهای سپس تر رواقیان آن را پروراندند) ، و حال آنکه آناکساگوراس نظریه عقل (نوس) را به عنوان نخستین اصل محرک معرفی کرده است . اما در هر دو مورد فقط اشاره ای از پیشرفتهایی که بعداً حاصل می شود وجود دارد ، و تا افلاطون چیزی شبیه به الهیات طبیعی نمی یابیم . اما ، اگر در میان فلاسفه پیش از سقراط اشارت اندکی می یابیم درباره آنچه بتوان آن را خدا نامید ، یعنی خدا به عنوان نخستین علت فاعلی (آناکساگوراس) و به عنوان مشیت یا درونی (هراکلیتس) ، درمذهب فیثاغوری بیان صریحتری درباره تمایز بین نفس و بدن ، علو و برتری نفس نسبت به بدن و ضرورت گرایش به نفس و حفظ آن از آلودگی می یابیم . مع ذلک ، درباره فسلفه پیش از سقراطی به طور کلی ، جستجو و تحقیق در مورد طبیعت نهایی جهان و تصور و مفهوم آن از جهان به عنوان جهان دارای قانون نظم است ، بیشتر از هر گونه نظریه خاص (شاید به استثنای روانشناسی فیثاغوری) ، که به آن حق می دهد که به هر معنی به عنوان آمادگی انجیلی دوری ، یعنی آمادگی ذهن غیر موحدان برای قبول دین وحی شده ، ملاحظه شد ، ملاحظه شد . زیرا تصور و مفهوم یک جهان منظم است که طبیعتاً به مفهوم و تصور یک مقنن و ناظم رهنمون می شود . اما قبل از آنکه این گام بیشتر برداشته شود ، ضروی بود که به تمایز صریح بین نفس و بدن ، نامادی و مادی ، نائل شوند ، و برای درک این تمایز ارفه ایها و فیثاغوریان راه را هموار کردند ، هر چند واقعاً افلاطون بود که تمایز انسان شناختی فیثاغوری بین متعالی و پدیداری ، نامادی و مادی ، را گسترش داد . نمی توان در اهمیت افلاطون درمورد آمادگی عقلی انجیلی دنیای شرک مبالغه کرد . وی به وسیله نظریه خود درباره نمونه گرایی ، یعنی نظریه اش درباره علت نمونه ای متعالی ، به وسیله نظریه خویش درباره نفس فناناپذیر و عقلانی انسان ، مکافات ، تزکیه اخلاقی، وی قبول عقلانی علم النفس مسیحی و زهد و ریاضت آن را آسانتر ساخت ، در حالی که تاکید او بر مقیاسهای مطلق اخلاقی بر طبق تعلیم استاد بزرگش ، سقراط ، و اشارتی که درباره تشبه به خدا کرده است آمادگی دوری برای قبول اخلاق مسیحی است . نباید فراموش کنیم که افلاطون در قوانین دلائلی ارائه می دهد که چرا ما باید هستی عقل عمل کننده در جهان را بپذیریم ، و بدین ترتیب از پیش الهیات طبیعی بعد را نشان می دهد . اما این بیشتر طرز تلقی است که فسلفه افلاطونی پرورش داده است – من به اعتقاد به واقعیت الهی و غیره ، و خصیصه طرز تلقی روانی عاطفی که منطقاً مورد پرورش و ترویج چنین اعتقادی است اشاره می کنم – بیشتر از هر گونه دلائل خاصی که به قبول مسیحیت کمک کرده است . درست است که نظریه متعالی ، که در مذهب افلاطونی متوسط و مذهب افلاطونی توسعه یافت ، بر ضد مسیحیت به کار رفت ، به این بهانه که عقیده دینی تجسم خدا به صورت انسان با خصیصه متعالی ناسازگار است : اما خصیصه تعالی خدا یک نظریه لازم مسیحیت است و به دشواری می توان انکار کرد که عروج افلاطونی مافوق ماتریالیسم پیش از سقراطی عامل آماده کننده ای برای قبول دینی بود که بر واقعیت اعلی و بر خصیصه ثابت ارزشهای روحی تاکید می کند . نخستین متفکران مسیحی یقیناً در مذهب افلاطونی قرابتی خاص ، هر چند کما بیش دور ، با جهان بینی خودشان یافتند و ، اگر چه ارسطو بعداً فیلسوف به تمام معنای فلسفه مدرسی شد ، طریقه اگوستینی بیشتر در خط سنت افلاطونی قرار گرفت . وانگهی ، چنین نیست که عناصر افلاطونی – اگوستینی در فلسفه آن فیلسوف راستین مدرسی ، یعنی توماس آکوئینی ، که مذهب ارسطویی را قبول و اقتباس کرده است بکلی غایب وناپدید باشند . بنابراین ، اگر مذهب افلاطونی تا درجه ای به آماده ساختن راه برای مسیحیت کمک کرد ، حتی اگر تا اندازه زیادی توسط حوزه هایی که سنت افلاطونی را توسعه می دادند، می توان این را هم گفت که مسیحیت برخی «لوازم» فلسفی خود را از مذهب افلاطونی به عاریت گرفته است .
فلاسفه قرون وسطی که دارای سنت اگوستینی بودند ، نظیر بوناونتوره ( که یکی از اعتراضات عمده اش علیه ارسطو این بود که او نمونه گرایی را رد کرده است) ، مایل بودند که مذهب ارسطویی به عنوان دشمن دین مسیح تلقی شود، بیشتر برای اینکه وی اصولاً توسط مفسران مسلمان به غرب شناسانده شده بود . (چنانکه مثلاً ابن رشد ارسطو را – شاید بحق – به عنوان منکر فنا ناپذیری شخصی نفس انسانی تفسیر کرده است.) اما هر چند درست است که ، برای نمونه ، تصور خدا در مابعدالطبیعه بدان سان که خدا کاملاً به خود مشغول است وهیچ توجهی به جهان و انسان ندارد ، از مسیحیت نیست ، مطمئناً باید پذیرفت که الهیات طبیعی ارسطو یک آمادگی برای قبول مسیحیت بود، خدا به عنوان متعالی ، فکر نامادی ، علت غائی مطلق ظاهر می شود ، و هنگامی که مثل افلاطونی بعداً در روح (علم) خدا قرار داده شد و ترکیب و تالیف خاصی از مذهب افلاطونی و مذهب ارسطویی پدید آمد ، علل نهایی فاعلی ، نمونه ای و غایی متمایل به ائتلاف شدند ، و مفهوم و تصوری از واقعیت فراهم شد که قبول مسیحیت را از دیدگاه عقلانی آسانتر از آنچه به طریق دیگر می توانست بوده باشد ساخت .
در این زمینه از فلسفه بعد از ارسطویی سخن بسیار می توان گفت ؛ من فقط می توانم چند نکته ای برای یادآوری انتخاب کنم . مذهب رواقی ، با نظریه اش درباره لوگوس درونی و عمل «قدرت خدایی» آن درجهان ، با اخلاق عالی و شریف خود در عالمی که مسیحیت در آن مستقر شده و نشو و نما یافته بود عامل مهمی بود . این کاملاً درست است که فلسفه رواقی از لحاظ نظری ماتریالیست و کما بیش جبری باقی ماند ؛ اما ، از دیدگاه عملی تاکید بر قرابت انسان با خدا ، اصرار در تزکیه نفس از طریق خویشتن داری و تربیت اخلاقی ، و تکیه بر تسلیم به «اراده الهی» ، و در عین حال با تاثیر وسیع مشرب جهان وطنی خود سبب آمادگی بعضی اذهان برای قبول دین عمومی گردید که هم متعالی از ماتریالیسم رواقیان بود و هم بر برادری آدمیان به عنوان فرزندان خدا تاکید می کرد وتاثیر پویایی که نظام رواقی فاقد آن بود به میان آورد . به علاوه ، مذهب اخلاقی رواقی پاسخی بود به نیاز آن عصر برای هدایت اخلاقی و جهتی که برای خط مشی صحیح باید توسط فرد ، که غرق در امپراتوری جهان وطنی بود ، دنبال شود . این نیاز به وسیله نظریه مسیحی خیلی بهتر از مذهب رواقی برآورده می شد . نظریه مسیحی می توانست مردمان ساده و تعلیم نایافته را بهتر از مذهب رواقی به خود جلب کند . مسیحیت چشم انداز سعادت کامل در حیات آینده را به عنوان فرجام کوشش اخلاقی چنان عرضه می کرد که برای مذهب رواقی ، با آن نظام فسلفی خود ، ممکن نبود که چنان کند .
علاوه بر نیازهای دقیقاً اخلاقی انسان استعداد و نیاز دینی او نیز باید ارضاء می شد .در حالی که آیین دینی دولتی قادر به برآوردن این نیازها نبود . ادیان رمزی و حتی فلسفه(مثلاً در مذهب نو افلاطونی که البته خیلی کمتر عامه پسند بود) برای ارضاء آن نیازها وسائل فراهم می کردند . آنها با کوشش برای تهیه وسائل جهت اشتیاقهای عمیقتر روحی انسان در عین حال متمایل به توسعه و تشدید آن اشتیاقها بودند ، با این نتیجه که مسیحیت زمینه قبلاً فراهم شده ای را به دست آورد . مسیحیت ، با نظریه اش درباره نجات و رستگاری ، نظام شعائر و عقاید دینی اش ، نظریه اش درباره اتحاد هر عضو کلیسا با مسیح و اعتقاد به ملاقات نهایی با خدا ، پیشنهادش درباره حیات فوق طبیعی، «دین مرزی» بود ؛ اما این امتیاز فوق العاده را بر همه ادیان رمزی شرک داشت که دین تاریخی بود ، نه براسطوره . نظریه «نجات» آن گونه که در نحله های فلسفی وجود داشت و نظریه اتحاد خلسه آمیز با خدا آن گونه که در مذهب نو افلاطونی پرورانده شد ، بیش از آن عقلانی شده بود که جاذبه ای برای عامه داشته باشد . مسیحیت از طریق مراسم و شعائر دینی و قبول حیات فوق طبیعی ، به همه آدمیان ، اعم از فرهیخته و نافرهیخته ، اتحاد با خدا را که در این زندگی ناقص و در آن زندگی کامل است ، پیشنهاد می کرد ، وبدین نحو ، حتی از دیدگاه طبیعی محض ، آشکارا مقدر بود که از هر فلسفه ای ، ولو قویاً به عناصر دینی آمیخته باشد ، بسیار موثر تز باشد . به علاوه ، فسلفه نو افلاطونی غیر تاریخی بود ، به این معنی که نظریه ای شبیه نظریه «تجسد» (تجسد خدا به صورت انسان) با روحیه ناسازگار بود ،و این امری طبیعی است که یک دین تاریخی برای عامه مردم جاذبه ای بسیار بیشتر از یک فسلفه مابعدالطبیعی داشته باشد .
با وجود این ، علی رغم روش و طرز عمل دل آزاری که بعضی از نخستین نویسندگان مسیحی (به طور بسیار طبیعی) ، نسبت به ادیان رمزی مخصوصاً نسبت به آیین میترایی (25) با شبه شعائر دینی اش ،اتخاذ کردند ، باید اذعان کرد که هم ادیان رمزی عامه پسند و هم فسلفه عقلانی نو افلاطونی اذهان را بیش و کم برای قبول مسیحیت باشند و ممکن است بعضی از افراد را از حسن تلقی نسبت به مسیحیت باز داشته باشند که در غیر این صورت آن را با آغوش باز می پذیرفتند ، اما این بدان معنی نیست که آنها نتوانستند باشند راه را برای مسیحیت هموار کنند . فرفوریوس به مسیحیت حمله کرد ، اما آیا اگوستین قدیس از طریق افلوطین به مسیحیت در نیامد ؟ مذهب نو افلاطونی آخرین نسیم و آخرین گل فلسفه غیر توحیدی قدیم بود ، اما در فکر اگوستینوس نخستین گام و اولین مرحله فسلفه مسیحی شد . البته مسیحیت به هیچ وجه پایان فلسفه قدیم نبود ، و آن را هم نمی توان یک نظام فلسفی نامید ، زیرا دین وحی است و سوابق تاریخیش را در یهودیت می توان یافت ؛ اما وقتی مسیحیان به فسلفه پردازی آغاز کردند ، در دست خود مواد و مصالح گرانبهایی ، یعنی گنجینه ای از ابزارهای جدلی (دیالکتیکی) و مفاهیم و اصطلاحات مابعد الطبیعی ، یافتند و کسانی که معتقدند که دست مشیت و عنایت الهی در تاریخ در کار است نمی توانند قبول کنند که فراهم آمدن و پرورد شدن این مواد و مصالح در طی قرون تنها و صرفاً از روی تصادف بوده است (26) .
پی نوشت ها
(1 Gothic Cathedrals Of The Middle Ages .
(2 Fra Angelico .
(3 Michelanglo .
(4 Rubens .
(5 Velasquez .
(6 Beethoven .
(7 Mozart .
8) The Cathedral at Chartes : کلیسای جامع (اسقفی) در شهر شاتر در فرانسه.-م .
(9 Conceptual thought .
(10 Hylomorphism .
(11 Subject .
12) Object .
(13 a priori .
14) Consciousness .
(15 prolegomenon .
(16 Epiphenomenalism .
(17Demiurge .
(18 Epiphemomenon .
(19 Hobbes .
(20 Enlightenment .
(21 Occasionalism .
(22 Code .
23) Argumentum ad Hominem از اقسام مغالطه است و آن را «سفسطه تشنیع یا تکذیب طرف» گویند ، یعنی استدلالی که بر ضد یک فرد انسان اقامه می شود ، نه بر ضد آنچه وی می گوید ، تا نشان داده شود که آنچه می گوید صحیح نیست؛ در صورتی که برای رد سخن طرف باید نادرستی سخن او را نشان داد .
(24 The categorical imperative .

Alone ♥ Queen
29th July 2008, 02:06 AM
3- نزاع فلسفه یونان و دین


سیاری از شهرها ، خصوصاً اسپارت ، مردم را از بحث در مسائل فلسفی مانع می شدند ، زیرا (به قو آتنایوس) «این گونه مناقشات موجب حقد و نزاع و جدال بیهوده است» ولی ، در عصر پریکلس ، «لذات» فسلفه افکار و تخیلات دانشوران و روشنفکران را تسخیر کرده بود ؛ دولتمندان یونان ، چون فرانسویان عصر روشنگری ، در خانه های خود مجالس بحث و نظاره بر پا می داشتند . فیلسوفان در شهرها انگشتنما بودند ، و بحث و جدال آنان ، چون پیروزیای مسابقات اولمپی ، با هلهله و غوغای فراوان تحسین و تمجید می شد . هنگانی که در سال 432 جنگ شمشیر بر جنگ الفاظ افزوده شد ، هیجانات فکری مردم آتن به تب گرمی مبد شد که اعتدال و رزانت اندیشه و داوری را یکسره نابود ساخت . این تب سوزان پس از شهادت سقراط چندی فرو نشست ، یا از آتن به سایر مراکز حیات یونان راه جست؛ حتی افلاطون که دوران بحرانی آن را دیده بود ، پس از شصت سال ، از این وضع خسته شد و فرسوده شد ، و ثبات تصرف ناپذیر و استقرار فکری مصریان را آرزو می کرد . تا فرا رسیدن نهضت علمی و ادبی رنسانی ، در هیچ عصری چنین شور و شوقی در بیان عقاید و نقد آرا پدید نیامد .
افلاطون نقطه اوج تکاملی بود که با پارمنیدس آغاز شده بود . نسبت افلاطون به پارمنیدس چون نسبت هگل به کانت بود ؛ هر چند که افلاطون همه افکار فلسفی را بآسانی محکوم و مردود می ساخت ، هر گز از ترکیم و بزرگداشت پدر مابعدالطبیعی خود باز نایستاد . در سال 450 ق.م ، در شهر کوچک الئاکه که بر سواحل غربی ایتالیا قرار داشت، فلسفه ای آغاز شد که ، در طی هر یک از قرون بعد ، سرسختانه با ماده گرایی می جنگید(1) . مسئله اسرار آمیز معرفت ،مسئله تمییز بین «بود» و «نبود» و فرق میان حقیقت نامرئی و مرئی غیر حقیقی ، همه ، در دیگ افکار اروپائیان ریخته شد تا در طول تاریخ یونان و در سراسر قرون وسطی گاه اندک اندک و گاه با شدت بیشتر بجوشد و سر انجام با افکار کانت غلیان آن به حد انفجار رسد و تحولی در فلسفه پدید آرد .
همچنانکه هیوم موجب بیداری کانت شد ، گزنوفون نیز پارمنیدس را به تحصیل فلسفه بر انگیخت . کسنوفاس می گفت که خدایان اساطیری جز افسانه نیستند ، و فقط یک حقیقت موجود است که هم جهان و هم خداست . عقاید کسنوفون افکار بسیاری را بیدار ساخت ، و شاید پارمنیدس نیز یکی از آن جمله بود . پارمنیدس از فیثاغورسیان نیز تعلیم گرفت و از شوقی که آنان به نجوم داشتند بهره برد ، ولی خود را در میان ستارگان گم نکرد و ، چون اکثر فلاسفه یونان ، به مسائل معاشی و سیاسی پرداخت . وی از جانب الئا مامور شد که قانون نامه ای تدوین کند ؛ این قانون نامه چنان مورد پسند واقع شد که از آن پس حکام و قضات الئا ناچار بودند که در هر مورد بر حسب آن حکم کنند . پارمنیدس گویا در طی زندگی پرمشغله خود فرصتی به دست آورده و منظومه ای فلسفی به نام در باب طبیعت نوشته است که اکنون یکصد و شصت بیت آن باقی است ؛ این مقدار اندک کافی است که ما بر اینکه وی نثر ننوشته است تاسف بخوریم . شاعر این منظومه شوخ طبعانه چشمکی زده ، می گوید الاهه ای به او وحی کرده است که : موجودات همه یکی هستند ؛ حرکت و تغییر و تکامل حقیقت ندارد و از توهمات حواس سطحی و متناقض و خطا کار ما هستند ؛ در زیر این ظواهر ، وحدتی ثابت ، متجانس ، تقسیم پذیر ، باقی و بیحرکت وجود دارد که هستی واحد ، حقیقت یگانه ، و خدای یکتاست. هراکلیتوس می گفت : همه چیز در تغییر است . پارمنیدس می گوید : همه چیز یکی است و هیچ تغییر نمی کند . وی نیز ، چون گزنوفون ، گاه از این یگانه ای که جهان است سخن می گوید و آن را محدود و کروی می داند ؛ گه نیز با چشم خیال به جهان می نگرد و هستی را با فکر یکی می شمارد و چنین می سراید :«بودن و اندیشیدن ، هر دو یک چیزند؛» گویی مقصودش آن است که برای ما وجود اشیا بسته به میزان آگاهی ماست بر آنها . آغاز و انجام ، تولد و مرگ ، کون و فساد ، اینها همه بر صور و اشکال تعلق می گیرند ؛ حقیقت یگانه هرگز آغاز و انجامی ندارد ، شدن در کار او نیست ، و وجود مطلق است ؛ حرکت نیز حقیقتی ندارد ، زیرا شیئی که حرکت می کند چنین به نظر می رسد که از محل خود به محل دیگری که تهی است انتقال می یابد ، ولی فضای تهی ، یعنی خلاء محض ، وجود ندارد ، و عدم وجود نمی تواند داشت ؛ و آن یگانه همه گوشه و کنار جهان را پر کرده است وتا ابد ساکن و ثابت است(2) .
نباید توقع داشت که مردم همه این سخنان را با بردباری شنیده و تحمل کرده باشند؛چنین به نظر می آید که سکون پارمنیدسی مورد هزاران حمله و اعتراض مابعدالطبیعی قرارگرفت . زنون الئایی از پیروان هوشمند پارمنیدس بود ؛ اهمیت وی در آن است که می کوشید ثابت کند که کثرت و حرکت ، لااقل از لحاظ نظری ، به همان میزان غیر ممکن است که یگانه ساکن پارمنیدس . زنون ، برای آنکه در گمراهی ورزشی کرده و در دوران شباب خود را مشغول داشته باشد ، کتابی حاوی تعدادی پارادوکس انتشار داد که از همه آن فقط نه گفتار به دست ما رسیده است ، و ما نقل سه گفتار را از آن جمله بسنده می دانیم : اول- زنون می گفت : برای آنکه جسمی از نقطه ای به نقطه A برود ، باید اول به نقطه B که در میان مسیر او به نقطه A است برسد ؛ و برای آنکه به نقطه B برسد ، باید اول به نقطه C که در میان مسیر او به نقطه B است برسد – و بدین ترتیب ، تا بینهایت ؛ و چون برای طی این فاصله های بینهایت ، زمان بینهایت لازم است ، پس حرکت یک شی از هر جا به جای دیگر در زمان محدود محال است . دوم- بنابر برهان دوم ، که صورت دیگری است از برهان اول ، اخلیس تیزپای هرگز به پای سنگ پشت کندرو نخواهد رسید؛ زیرا هر بار که وی به محلی که قبلاً سنگ پشت در آن قرارداشته برسد ، سنگ پشت در آن لحظه از آن نقطه گذشته است . سوم- تیری که پرتاب شده است ، در حقیقت ساکن است ؛ زیرا ، در هر لحظه ای از پرواز خود فقط دریک نقطه فضا قرار دارد ، یعنی بدون حرکت است ؛ و حرکت آن ، هر چند که از لحاظ حواس واقعیت دارد ، از لحاظ منطق و متافیزیک غیر حقیقی است(3) .
زنون در حدود سال 450 ، و شاید همراه پارمنیدس ، به آتن آمد وآن شهر را ، که مستعد جنب وجوش بود ، بر انگیخت ؛ زیرا وی می توانست با قدرت بیان خود هر گونه نظر فلسفی را به نتایجی سخیف و غیر معقول تبدیل کند . تیمون فیلوسی چنین می گفت : هر چه هر کس می گفت ، زبان دو لبه زنون توانا درباره نادرستی آن استدلال می کرد.
این خرمگس معرکه قبل از سقراط (به مفهوم نسبی و خاصی که ناچار ، بر اثر بیخبری از گذشته ، باید به این گونه عبارات بدهیم) پدر منطق بود ، چنانکه پارمنیدس نیز برای اروپاییان پدر متافیزیک به شمار می رود . سقراط که بر روش دیالکتیکی زنون خرده می گرفت ، خود با چنان شور و شوقی از آن تقلید می کرد که مردم آتن ، برای آسایش فکر خود ، او را کشتند . زنون در سوفسطائیان شکاک بشدت تاثیر کرد و سرانجام ، همین شکاکیت زنون بود که اساس فلسفه پورهون و کارنئادس را تشکیل داد . زنون در دوران پیری ، هنگامی که مردی حکیم و دانشمندی بزرگ شده بود ، شکوه می کرد که فیلسوفان لافهای فلسفی دوران جوانیش را به جدحمل کرده اند ، رفتاری که در پایان عمر پیش گرفت بیشتر موجب مرگش شد ، زیرا در توطئه ای که برای خلع نئارخس ، جبار الئا ، ترتیب یافته بود شرکت جست ؛ ولی دیری نگذشت که در این کار شکست خورد و گرفتار شد ، و پس از شکنجه بسیار به قتل رسید . وی چنان دلیرانه شکنجه ها را تحمل کرد که گویی می خواست در اندک زمانی نام خود را با فلسفه رواقی پیوند دهد .
ماده گرایان
3-2- پارمنیدس از یک سو ، با انکار حرکت و تغییر ، در برابر ماوراءالطبیعه روان و متغیر هراکیتوس قیام کرد ، واز سوی دیگر ، عقیده او به یک گرایی با نظریه اتمی فیثاغورسیان متاخر به مخالفت برخاست . زیرا پیروان فیثاغورس نظریه عددی مقتدای خود را تکمیل کردند و گفتند که اشیا از اعداد ، یعنی از واحدهای تقسیم ناپذیر تشکیل می شود . و وقتی که فیلولائوس تبی بر این گفته افزود که «همه امور به حکم ضرورت و با هماهنگی واقع می شوند» ، همه مقدمات برای پیدایش مکتب اتمی در فلسفه یونان آماده شد .
در حدود سال 435 ، لئوکیپوس ملطی به الئا آمد و نزد زنون به تحصیل علوم پرداخت . ممکن است که وی در اینجا نظریه عددی و اتمی فیثاغورسیان آگاهی یافته باشد ، زیرا زنون در برخی از ظریفترین پارادوکسهای خود به این نظریه کثرت نظر دارد . لئوکیپوس عاقبت در آبدرا ، که یکی از مستعمرات آباد یونیا در تراکیا بود ، اقامت گزید ، از تعلیمات مستقیم او فقط یک قطعه کوچک باقی مانده است : «هیچ امری بی دلیل روی نمی دهد ؛ و هر چیز بر اثر علتی است و به حکم ضرورتی واقع می شود.» شاید برای پاسخ گفتن به زنون و پارمنیدس بود که لئوکیپوس نظریه خلاء یا فضای تهی را تکمیل کرد و امید داشت که از این طریق ، حرکت را ، چنانکه عملا و حساً حقیقت داشت ، نظراً نیز امکانپذیر نماید . لئوکیپوس می گفت : جهان از اتم و فضای تهی ساخته شده ، هیچ چیز در آن دخالت ندارد . این ذرات (اتمها) ، در گردش دورانی خود ، به حکم ضرورت فرو می نشینند و صورت اولیه همه اشیا را تشکیل می دهند ،و اجزای مشابه و همجنس به یکدیگر می پیوندند . سیاره ها و اختران بدین سان پدید آمده اند . همه چیز ، حتی روح انسانی ، از اتم ها تشکیل یافته است .
ذیمقراطیس یا شاگرد لئوکیپوس بوده یا در تکمیل نظریه اتمی و تبدیل آن به دستگاه کامل فسلفه مادی با وی شرکت داشته است . پدر ذیمقراطیس در آبدرا صاحب مال و مقام بود ؛ گویند که ذیمقراطیس یکصد تالنت (معادل 600.000 دلار) از وی به ارث برد و قسمت عمده آن را در سیر و سیاحت به مصرف رساند . بنابر روایاتی چند ، که صحت آن تایید نشده است ، وی به مصر و حبشه و بابل و ایران و هند سفر کرد . وی گوید : «من در میان مصریان خود به اغلب نقاط جهان ، در پی دور دست ترین چیزها ، سفرکرده ام و اکثر اقلیمها و کشورها را دیده ام و سخنان بیشتر متفکران را شنیده ام.»(4) وی در شهر تب ، که از بلاد بئوسی بود ، اقامت گزید و چندان در آنجا بماند که بر نظریه اتمی و عددی فیلولائوس وقوف تمام یافت . هنگامی که دارایی خویش را یکسره به پایان رساند ، فیلسوف شد ، زندگی ساده و محقری در پیش گرفت ،و به تحقیق و تفکر پرداخت . وی می گفت : «اگر تنها یک برهان (در هندسه) کشف کنم، بهتر از آن است که تخت شاهی ایران را به دست آورم.»
ذیمقراطیس مردی فروتن بود ، زیرا از جدل و بحث دوری می جست . وی مکتبی بنیاد ننهاد ، و در آتن ساکن شد ، بی آنکه خود را به هیچ یک از فلاسفه آنجا بشاساند . دیوجانس لائرتیوس صورت مفصلی از کتب وی در ریاضیات ، و طبیعیات ، نجوم ، دریا نوردی ، جغرافیا ، علم تشریح ، وظایف الاعضا ، روانشناسی ، روانپزشکی ، طب ، فلسفه، موسیقی ، و هنر به دست می دهد . تراسولوس (5) او را در همه ایوب علم و فلسفه صاحبنظر می دانست ؛ و بسیاری از معاصرانش به وی «حکمت» لقب داده بودند. دامنه دانسته های وی ، چون ارسطو ،وسعت داشت ؛ و شیوه بیانش ، چون افلاطون ، عالی و ستودنی بود . فرانسیس بیکن ، در یکی از لحظاتی که عناد خود را به یک سود نهاده ، او را بزرگترین فیلسوف دوران باستان خوانده است .
ذیمقراطیس نیز ، چون پارمنیدس ، فلسفه خود را با نقد حواس آغاز می کند و می گوید:
«برای مقاصد عملی می توان به حواس اعتماد کرد ، ولی چون به تجزیه و تحلیل دریافتهای حسی خود آغاز کنیم ، می بینیم که رنگ ، حرارت ، طعم ، بوی ، شیرینی ، تلخی ،و صوت را ، که همه را حواس ما به جهان خارج داده است ، یک به یک و طبقه به طبقه از آن منتزع می سازیم . این «کیفیات ثانوی» در اشیای خارجی نیست ، بلکه در خود ما یا در مجموعه اعمال ادراکی ماست . اگر گوش در جهان نباشد ، از ریختن درختان جنگلها صدایی پدید نمی آید ، و امواج دریا ، هر چه خشمگین باشند ، خروشی بر نمی آورند . «قرار داد است که تلخ را تلخ ، شیرین را شیرین ، گرم را گرم ، و سرد را سرد کرده است . اما در حقیقت جز اتم و فضای تهی در جهان چیزی نیست .» از این روی ، معلومات و آرایی که از راه حواس بر ما حاصل می شود مبهم است ومعرفت حقیقی از تحقیق و تفکر پدید می آید . «ما واقعاً هیچ نمی دانیم ، حقیقت در اعماق مدفون است ... هیچ چیز را به یقین نمی دانیم ، وآنچه دریافت می کنیم تغییراتی است که در بدن ما ، بر اثر عواملی که از خارج با آن برخورد می کنند ، پدید می آید .» سبب همه احساسهای ما اتمهایی هستند که از اشیای خارجی رها می شوند و بر اندامهای حسی ما فرود می آیند . همه حواس ، اشکال مختلف حس لامسه اند .
ذراتی که جهان را پدید آورده اند ؛از لحاظ شکل و اندازه و وزن ، یکسان نیستند؛ همگی به سوی پایین میل دارند ؛ در نتیجه ، حرکتی دورانی در آنها ایجاد می گردد ، که بدان سبب ذرات مشابه و همجنس باهم ترکیب می شوند و سیارات و اختران را پدید می آورند . عقل محیطی این ذرات را رهبری نمی کند ، و در تنظیم آنها «مهر» و «کین» امپدوکلسی دخالت ندارد ؛ بلکه ضرورت – یعنی فعالیت طبیعی عللی که در ذرات آنهاست- بر همه حاکم است . صدفه و اتفاق در کار نیست ؛ صدفه و اتفاق ، افسانه ای است که ما برای پوشاندن جهل خویشتن ساخته ایم . کمیت ماده هرگز تغییر نمی کند ؛ هیچ ماده نو پدید نمی آید ، هیچ چیز نابود نمی گردد ، بلکه فقط ترکیب این ذرات دگرگونه می شود . اما صورت اشیا از شمارش بیرون است ؛ حتی جهانهایی که تعدادشان شاید «نامحدود» باشد ، در جریانی بی پایان ، پی در پی به وجود می آیند و معدوم می شوند . موجودات آلی در اصل از زمین مرطوب پدید آمده اند . در وجود آدمی ، همه چیز از این ذرات ساخته شده ، و روح نیز از ذراتی خرد و نرم و گرد ، چون ذرات آتش ، تشکیل یافته است . ذهن ، روح ، حرارت حیاتبخش و مبدا حیات ، جمله یک چیزند و خاص انسان و حیوان نیستند ؛ بلکه در سراسر جهان پراکنده اند . ذرات ذهنی که ما با آن اندیشه می کنیم ، در همه اعضای بدن انسان و سایر حیوانات منتشر است(6) .
اما این ذرات لطیف ، که روح را تشکیل داده اند ، شریفترین و شگفت انگیز ترن جزء پیکر انسانند . مرد خردمند فکر خود را پرورش می دهد ؛ خود را از قید شهوات ، خرافات و ترس آزاد می سازد ؛ و بزگترین سعادت و شادمانی زندگی را در تفکر و ادراک می داند. سعادت از جهان خارج حاصل نمی شود ، آدمی باید « خو کند که سرچشمه شادمانی خویش را در درون بیابد » «دانش و فرهنگ برتر از دارایی و مکنت است . ...هیچ قدرت و ثروتی بر وسعت دامنه دانش ما رجحان ندارد .» شادمانی گاهی هست و گاه نیست ، و «لذات حسی و جسمی ، در زمانی بس کوتاه نابود می شوند .» و انسان می تواند با ایجاد آرامش و «صفای روحی» و«سرخوشی» و «رعایت اعتدال» و حفظ نظم و تناسب معین در زندگی خرسندی و رضایت پایدارتری برای خود فراهم سازد . ما می توانیم حیوانات را نیز سرمشق خود قراردهیم - «از عنکبوت بافندگی ، از گنجشک خانه ساختن و از بلبل و قو نغمه سرایی بیاموزیم » اما «نیروی جسمی فقط برای حیوانات بار بر شایسته است، و قدرت اخلاقی و روحی ، فضیلت انسان است.» از این روی ، ذیمقراطیس ، چون بدعتگزاران انگلستان عصر ویکتوریا ، بر متافیزیک آشوب انگیز خود ، اخلاقیات خوش ظاهری بنا می کند . «کار خیر باید از روی اعتقاد و رضای باطن صورت گیرد، نه بر اثر جبر و باید که انگیزه آن نفس کار خیر باشد ، نه امید پاداش ... آدمی باید از زشتکاری خود پیش نفس خویش بیشتر شرمنده باشد تا نزد همه جهانیان.»
وی یکصد و نه سال ، و به قولی فقط نود سال ، عمر کرد ، و بدین سان صحت عقاید خود را آشکار کرد و نصایح خویش را تحقق بخشید . دیوجانس لائرتیوس گوید : هنگامی که ذیمقراطیس مهمترین اثر خود ، یعنی کتاب جهان بزرگ را در پیش مردمان آبدرا برخواند ، آن شهر یکصد تالنت به او جایزه داد ؛ ولی شاید آبدرا قیمت پول خود را پایین برده بود . ذیمقراطیس ، در جواب کسی که از وی علت دیر زیستن را پرسیده بود، گفت که هر روز عسل می خور و تن خویشتن را با روغن زیتون می شویم . عاقبت در پایان عمری دراز ، روز به روز خوراک خویشتن را تقلیل داد ، و بر آن سر بود که رفته رفته بر اثر امساک در غذا خود را به هلاکت رساند . دیوجانس می گوید :
وی به آخرین حد پیری رسیده و نزدیک مرگ بود . خواهرش زاری می کرد که وی در ایام جشن تسموفوریا(7) درخواهد گذشت ، و این واقعه او را از اجرای وظایفی که نسبت به الاهه (دمتر) دارد باز خواهد داشت . از این روی ، ذیمقراطیس به خواهر خود گفت که غم نداشته باشد . و فقط هر روز چند قرص نان گرم (با مقداری عسل) به او برساند . ذیمقراطیس آنچه را خواهرش می آورد بر سوراخ بینی خود می نهاد ، و بدین طریق تا پایان جشن خود را زنده نگاه داشت ، ولی چون سه روزه جشن به آخر رسید ، بدون درد و رنج قالب تهی کرد ، به قول هیپارخوس ، وی در این هنگام نود و نه سال عمر کرده بود .
در تشییع جنازه او همه مردم شهر شرکت جستند و تیمون آتنی به ستایش او برخاست. ذیمقراطیس هیچ مکتبی بنا ننهاد ، ولی مشهور ترین فرضیات علمی را پدید آورد و فلسفه ای ساخت که همه دستگاههای فلسفی جهان به رد آن پرداختند ، ولی از همه آنها بیشتر دوام آورده است و در هر نسلی دوباره ظاهر می شود .
امپدوکلس
3-4- ایدئالیسم ، حواس را نا چیز می شمارد ، و ماتریالیسم روح را ، آن یک همه چیز را تفسیر می کند ، جز جهان ؛ و این یک بر همه چیز توجه دارد ، جز به حیات . برای آمیختن این «نیمه حقایق» لازم بود که اصلی زنده و متحرک یافت شود تا بتواند بین ساخت و نمو و بین اشیا و فکر میانجی شود . آنا کساگوراس این عامل را در «عقل جهانی» نهفته می دانست و امپدوکلس آن را در نیرو هایی که موجب تحول و انقلاب می شوند جستجو کرد .
این لئوناردوی آکراگاسی در سال جنگ ماراتون به دنیا آمد . پدر و مادرش مردمانی دولتمند بودند ، و چنان به مسابقات اسب دوانی شوق داشتند که در خانه شان برای فلسفه امید و مجال خودنمایی نبود . امپدوکلس یک چند نزد حکمای فیثاغورسی به تحصیل پرداخت ، ولی هنگامی که رشد فکری یافت ، پاره ای از عقاید سری آنان را فاش ساخت و از آن جمع رانده شد . وی به عقیده تناسخ ارواح سخت دلبستگی یافت و با شوروشوق شاعرانه گفت که خود «در روزگاران پیش ، وقتی جوانکی بوده ، بعد دوشیزه ای شده ، سپس به صورت بوته ای پر گل در آمده ، آنگاه پرنده ای گشته ، و بار دیگر تغییر صورت داده ، به شکل یک ماهی ، در خاموشی اعماق دریا به شناگری پرداخته است و» امپدوکلس گوشتخواری را مذموم می دانست ، و آن را نوعی آدمخواری می شمرد ، زیرا مگر این حیوانات خود روزگاری انسان نبوده اند ؟
وی معتقد بود که همۀ آدمیان زمانی از خدایان بوده اند ؛ اما ، به علت ناپاکی و ارتکاب اعمال ناشایست ، مقام آسمانی خویش را از دست داده اند ، می گفت که در روح خویش ، بی گمان ، آثاری از الوهیت قبل ازتولد احساس می کند . «من از جلالی عظیم و سعادتی بیحد سقوط کرده ، و اکنون با موجودات فانی بر روی این زمین سرگردان شده ام .» امپدوکلس ، که بر آسمانی بودن اصل خویش یقین داشت ، کفش طلا برپا می کرد ، جامۀ ارغوانی می پوشید ، و تاج گل بر سر می نهاد . وی خود با فروتنی به هم میهنان خویش می گفت که آپولون دوستدار اوست ، و فقط نزد دوستانش از خدا بودن خود سخن می گفت . اومدعی بود که نیروهای فوق طبیعی
افلاطون نقطه اوج تکاملی بود که با پارمنیدس آغاز شده بود . نسبت افلاطون به پارمنیدس چون نسبت هگل به کانت بود ؛ هر چند که افلاطون همه افکار فلسفی را بآسانی محکوم و مردود می ساخت ، هر گز از ترکیم و بزرگداشت پدر مابعدالطبیعی خود باز نایستاد .
دارد ؛ به سحر و جادو می پرداخت ، و می کوشید که با این گونه اعمال اسرار سرنوشت انسانی را از جهان دیگر بازستاند . می گفت با سحر کلام خویش بیماران را شفا می بخشم ، و جمع کثیری را نیز شفا بخشید ، چنانکه مردم آن دیار به گفتۀ وی نیمه اعتقادی حاصل کردند . امپدوکلس در حقیقت پزشکی دانشمند بود ، در این علم آرای بسیار به میان آورد ، و در روانشناسی و روانپزشکی ماهر و صاحبنظر بود . وی در سخنرانی نیز توانایی تمام داشت . از قراری که ارسطو می گوید ؛ اصول علم بلاغت را او«اختراع» کرد ، و گورگیاس ، که این علم را چون کالایی در آتن می فروخت ، شاگرد وی بود . امپدوکلس مهندسی بود که برای نجات شهر سلینوس باطلاقها را زهکشی کرد و مجرای جویها را تغییر داد . وی سیاستمدار با شهامتی بود که ، گرچه خود از اشراف به شمار می رفت ، به رهبری شورشی که بر ضد اشرافیت محدود و کوتاه بین پدید آمده بود برخاست ، از فرمانروایی مطلق امتناع کرد ، و دموکراسی معتدلی بر قرار ساخت . امپدوکلس شاعر نیز بود ، و دو منظومه ای که به نام در باب طبیعت و در باب تطهیرات از او بر جای استادانه به نظم در آمده است که ارسطو و سیسرون وی را در شمار شعرای بزرگ قرار دادند ، و لوکرتیوس با تقلید آثار وی به تکریمش پرداخت . دیوجانس لائرتیوس گوید : «هنگامی که امپدوکلس به مسابقات اولمپی می رفت ، همه نظرها به سوی وی معطوف می شد ؛ و نام هیچ کس چون نام او بر زبانها جاری نبود.» خلاصه کلام ، شاید وی یکی از خدایان بود .
از اشعار امپدوکلس فقط 475 بیت بر جا مانده ، و در ضمن آن اشاراتی کوتاه وناقص به فلسفه وی رفته است . وی از فلاسفه التقاطی بود ، و در هر یک از فلسفه ها حکمتی می دید ؛ با عقیده پارمنیدس ، که ارزش ادراکات حسی را یکسره انکار می کرد ، موافق نبود ؛ و هر یک از حواس را «راه دریافت» می دانست . به عقیده او ،احساس ، از جدا شدن ذرات از اشیا و رسیدن آنها به مسامات حسی پدید می آید ؛ بنابراین ، نور تا از خورشید به ما برسد ، مدتی وقت می گیرد ؛ چون زمین مانع رسیدن اشعه خورشید گردد ، شب پیدا می شود ؛ همه موجودات جهان از چهار عنصر ترکیب بافته اند ؛ هوا (باد) ، آتش ، آب و خاک؛ و در این عناصر ، دو نیروی اساسی کارگر است : جذب و دفع ، یا عشق و بیزاری؛ ترکیب و تجزیه دایمی این عناصر بر اثر عوامل فوق ، جهان اشیا و تاریخ را به وجود می آورد ؛ اگر عشق یا میل ترکیب غلبه یابد ، ماده به گیاه مبدل می شود و موجودات آلی به سیر تکاملی رو می نهند ؛ همچنانکه عقیده تناسخ ارواح سر گذشت همه روانها را یکی می داند ، بین دو جنس یا دو نوع نیز در طبیعت چندان فرقی نیست : مثلاً «موی بدن انسان و حیوان ، برگهای درختان ، بالهای پرندگان و ماهیان ، همه یک چیزند » . همه انواع اعضا و اشکال را طبیعت به وجود می آورد ؛ و «عشق» آنها را به یکدیگر می پیوندد ؛ از این پیوند ، گاه موجوداتی غریب و شگفت انگیز پدید می آیند که چون با محیط خود سازگار نیستند ؛ نابود می شوند ؛ و گاه مخلوقاتی پیدا می شوند که توانایی ادامه بقا و توالد و تناسل ، و سازش با محیط را دارند ؛همه اشکال عالیتر از تکامل اشکال پست تر به وجود می آیند ؛ در آغاز امر ، جنس نر و ماده هر دو در یک جسم قرار دارند ، سپس از هم جدا می شوند ، و هر یک اشتیاق آن دارد که باز به آن دیگری بپوندد(8) ، در مقابل این جریان تطور و تکامل ، عمل تجزیه قرارداد که در آن «بیزاری» یا نیروی تجزیه و انحلال ، بنای پیچیده ای راکه «عشق» ساخته است فرو می ریزد ؛ اندک اندک ، موجدات آلی و نباتات به صورتهای ابتدا بیشتر بازگشت می کنند ، و سرانجام دو باره همه اشیا درهم می آمیزند و به توده ای بیشکل تبدیل می شوند . این دو عمل تناوبی – یعنی جریان تطور و تکامل ، و عمل تجزیه و تحلیل – در همه اجزا و نیز در کل ، تا ابد ادامه دارد ؛ دو نیروی ترکیب و تجزیه ، عشق و بیزاری ، خیر و شر ، با یکدیگر در جنگ و ستیزند و در آهنگ موزون وسیع و کیهانی ، مرگ و زندگی با یکدیگر توازن و تعادل می یابند .
فلسفه هربرت سپنسر تا این حد قدیم و کهنسال است .
در این جریان ، مقام و موقعیت خدا معلوم نیست ، زیرا در گفته های امپدوکلس ، بین حقیقت و مجاز یا فسلفه و شعر به دشواری می توان فرق نهاد . وی گاهی خدا را با عالم موجودات ، و گاه با جان همه جانها یا عقل همه عقلها یکی می داند ؛ ولی خوب می داند که ما هرگز نمی توانیم چنان نزدیک آورد که با چشم دیده ، و با دست گرفت شود ، ... زیرا که وی ، چون آدمیان ، سری ندارد که بر اندامهای جسمانی وصل باشد ؛ و نیز دوبازوی شاخه دار از شانه هایش آویخته نیست ؛ پا ندارد ، زانو ندارد ، اندام پوشیده از مو ندارد، نه ، خدا تنها عقل است ، عقل مقدس و بیان ناپذیر که با اندیشه های برق آسا در سراسر عالم می درخشد .»
امپدوکلس این سخن را به اندرزی که از حکمت و فرسودگی پیری خبر می دهد می کشاد و می گوید :
نیروهایی که در اندامهای انسانی جای گرفته اند ناتوان و محدود اند ، دردهایی که در آنها فرود می آید و لبه اندیشه را کند می کند نیز بسیار است . عمری که در مرگ نصیب آدمیان می شود و در آن رنج می برند سخت کوتاه است . آنگاه که زاییده شدند ، چون دود در هوا محو می شوند ، و آنچه تصور می کنند که می دانند همان اندک چیزی است که هر یک از آنان ، در وقت سرگردانی در جهان ، بر روی آن سکندری خورده اند . اما جملگی لاف می زنند که همه چیز را دریافته اند . احمقان مغرور نمی توانند آن چیز که هست به هیچ چشمی دیده و به هیچ گوشی شنیده نمی شود ، و اندیشه بشری نیز قادر به درک آن نیست .
امپدوکلس در آخرین سالهای عمر خویش ، به وجهی مشخصتر ، واعظ و پیامبر شد ، به نظریه تجسد ارواح دلبستگی جست ، واز همنوعان خود خواست که خویش را از گناهی که موجب اخراج آدمیان از آسمان گشته است پاک سازند . همچون بودا و فیثاغورس و شوپنهاور ، مردمان را از زناشویی کردن ، فرزند آوردن و باقلا خوردن برحذر می دارد. هنگامی که در سال 415 آتنیان سیراکوز را محاصره کردند ، امپدوکلس بغایت کوشید که پایداری آن شهر را نیرو بخشد ؛ از این روی ، اکراگاس (شهر دیگر سیسیل) را که با خصومتی سخت خویشاوندانه به سیراکوزکینه می ورزید ، آزرده و خشمگین ساخت . امپدوکلس ، پس از آنکه از شهر خویش رانده شد ، به خاک یونسان رفت و ، به روایتی ، در مگارا وفات یافت . ولی دیوجانس لائرتیوس از قول هیپوبوتوس چنین می گوید: امپدوکلس زنی بیمار را که مرگش یقین بود شفا بخشید ، سپس از مجلس سوری که بدان جهت برپا شده بود برخاست و رفت ، و دیگر کسی او را ندید . بنابر بعضی از افسانه ها، وی خود را در دهانه آتشین کوه اتنا افکند تا ، بی آنکه اثری از خویش بر جای نهد ، جهان را ترک گوید و بدین سان خدا بودن خود را مدلل سازد . ولی عنصر آتش به وی خیانت ورزید و کفش برنجسی او را بیرون انداخت تا نشانه سنگین آدمیزاد بودنش را بر دهانه آتشفشان باقی گذارد .
سوفسطاییان
3-4- کسانی که آتن را یونان می دانند در اشتباهند ، زیرا قبل از سقراط هیچ یک از فلاسفه یونان به این شهر تعلق نداشته است ، و بعد از سقراط نیز فقط افلاطون از آنجا برخواست . آنچه بر سقراط و آناکساگوراس روی داد ، نشان میدهد که ارتجاع مذهبی در آتن شدیدتر از مستعمرات بوده است ؛ زیرا در آن نواحی ، دوری جغرافیایی برخی از سنن را از میان برده بود . اگر طبقه ای از بازرگانان کشورهای مختلف در آتن رشد نیافته بود و سوفسطاییان بدانجا روی ننهاده بودند ، شاید این شهر تا حد بلاهت با فرهنگ و آزادی عقیده مخالفت می کرد .
بحثهایی که در شورا می شد ، محاکماتی که در دادگاهها صورت می گرفت ، و نیاز روز افزونی که به تفکر منطقی و سخنگویی واضح و مقنع پدید آمده بود ، با ثروت و کنجکاوی اجتماع مجلل دست به دست هم داده ، احتیاجی در آتن به وجود آوردند که قبل از عصر پریکلس از آن خبری نبود ؛ بدان سبب ، مردم به تحصیلات عالی در علم و ادب و سخنوری و فلسفه و سیاست گرویدند . در آغاز برای رفع این نیاز دانشگاهی تاسیس نمی شد ، بلکه استادان ، دوره گرد شهر به شهر می گشتند و در هر شهر مجلس درسی برپا ، و دوره تعلیمات خود را تکرار می کردند . برخی از این مردان ، چون پروتاگوراس، خود را سوفسطایی یعنی «حکمت آموز» می خواندند . مفهوم این لفظ ، برای مردم آن روزگار ، با مفهومی که «استاد دانشگاه» برای ما دارد برابر بود . در آغاز ، این نام تحقیر کننده نبود ؛ ولی دیری نگذشت که نزاع دین و فلسفه بدانجا کشید که محافظه کاران سوفسطاییان را مورد طعن و لعن قرار دادند . افلاطون نیز از رفتار تاجرانه بعضی از آنان خشمگین شد و به سوداگری سفسطه متهمشان داشت ؛ این تهمت تاکنون بر آنان باقی مانده است . گویا عوام الناس ، از آغاز پیدایش این معلمان ، کراهتی مبهم نسبت به آنان داشته اند ؛ زیرا تعلیمات گرانقیمت آنان در منطق و خطابه را فقط دولتمردان خریدار بودند ، و در دادگاهها از آنان فایده بر می گرفتند . البته ، از این سوفسطاییان آنان که مشهور تر بودند ، مانند همه کسانی که در زمینه و حرفه ای مهارت و ورزیدگی یافته اند، تا آنجا که می توانستند ، کالای خویش را به طالبان آن گران می فروختند ؛ قانون قیمتها در همه جا بر همین اصل استوار است . گویند که پروتاگوراس و گورگیاس برای تعلیم هر شاگرد ده هزار دراخما (معادل 10.000 دلار) طلب می کردند ولی سوفسطاییانی که کمتر شهرت داشتند ، به مزدهای عادلانه تری خرسند بودند . پرودیکوس ، که در سراسر یونان معروف بود ، در ازای یک دوره تعلیم ، از یک تا پنجاه دراخما مزد می گرفت .
پروتاگوراس ، نامدارترین سوفسطاییان ، یک نسل قبل از ذیمقراطیس در آبدرا زاده شد . وی تا زنده بود ، از ذیمقراطیس شهرت و نفوذ بیشتر داشت . از خشم و هیاهویی که بر اثر آمدن وی به آتن در آن شهر پدید می آمد ، می توان به میزان شهرتش پی برد (9) حتی افلاطون نیز ، که بندرت عمدتاً درباره سوفسطاییان قضاوت عادلانه می کرد . پروتاگوراس را بزرگ می داشت و اخلاق عالی وی را می ستود . در یکی از محاورات افلاطونی ، که به نام پروتاگوراس نامگذاری شده ، وی بمراتب از سقراط جون وجدلدوست خوبتر ظاهر شده است . در این گفتگو ، سقراط است که چون سوفسطاییان سخن می گوید ، و پروتاگوراس چون مردی مهذب و فیلسوفی شریف رفتار می کند؛ هرگز آشفته و خشمگین نمی گردد ، و بر ذکاوت و فضل دیگران حسد نمی برد ؛ هیچ گاه جدل را بیش از اندازه جدی نمی گیرد ، و شهوت کلام ندارد . چنانکه خودش می گوید ، وی به شاگردان خویش می آموزد که در امور فردی و اجتماعی دقیق و دور اندیش باشند و خانه و خانواده خود را با نظم و ترتیب اداره کنند ؛ به آنان فن خطابه و شیوه سخن مقنع گفتن را تعلیم می دهد ، و راه پی بردن به امور کشور و طرز اداره آن را می نماید . در بیان علت سنگین بودن حق تعلیم خود ، گوید که رسم من بر آن است که اگر شاگردی بر میزان مزدی که خواسته ام اعتراض کند ، وی را به یکی از معابد مقدس می برم و در آنجا هر مبلغی که خود او بر زبان آورد و آن را عادلانه دانست ، می پذیرم . این عمل ، از معلمی کع به آن خدایان با دیده شک می نگریست ، گستاخانه و نامعقول می نماید . دیوجانس لائرنیوس به پروتاگوراس تهمت می زند که وی اولین کسی است که جدلیان را « به سلاح سفسطه و مغالطه مسلح کرده است.» اگر سقراط این سخن را می شنید ، بی گمان سخت خشنود می گشت ؛ اما باز همین دیوجانس می گوید که پروتاگوراس «نخسین کسی است که (جدل) مشهور به (سقراطی) را اختراع کرد» . و این نکته به مذاق سقراط هرگز خوش نمی آمد .
تنها یکی از فضیلتهای پروتاگوراس آن بود که اساس دستور زبان وفقه اللغه را در اروپا بنا نهاد . افلاطون گوید که وی از درست به کار بردن الفاظ سخن می گفت ، و اولین کسی بود که مذکر و مونث و خنثی بودن اسمها ، وپاره ای از وجوه و زمانهای افعال را تشخیص داد . ولی اهمیت عمده وی درآن است که توجه به ذهنیات در فلسفه از او آغاز می شود ، نه تنها از سقراط .
پروتاگوراس ، بر خلاف فلاسفه یونایی ، به فکر – یعنی به مراحل احساس و ادراک و فهم و بیان – بیشتر نظر داشت تا به اشیای عینی . برخلاف پارمنیدس ، که احساس را به سوی حقیقت راهبر نمی دانست ، پروتاگوراس ، چون لاک(10) آن را یگانه وسیله آگاهی و معرفت می شمرد ، و هرگز به حقیقت ماورای احساس معتقد نبود . وی می گفت که حقیقت مطلق وجود ندارد بلکه هر چه هست همان است که در شرایط و اوضاع معین بر اشخاص معین روی می دهد ؛ اقوال متناقض ممکن است که در مواقع مختلف ، یا نسبت به اشخاص مختلف به یک میزان حقیقت داشته باشد . حقایق ، خیر و زیبایی همه از امور نسبی و ذهنی هستند . «مقیاس همه چیز انسان است – و بر این مقیاس ، هر چه هست ، هست ؛ و هر چه نیست ، نیست .» هنگامی که پروتاگوراس این اصل ساده انسانیت و نسبیت را اظهار می دارد مجموعه عالم در پیش چشم یک مورخ لرزان و متزلزل می شود، همه حقایق ثابت و اصول مقدس درهم می شکنند ؛ فردیت برای خود زبان و فلسفه ای پیدا می کند ؛ و مبانی فوق طبیعی نظامات اجتماعی به خطر و زوال می افتد . اگر پروتاگوراس شکاکیت دامنه داری را که در این بیانات مشهور نهفته است با شتاب در شئون دین دخالت نداده بود ، شاید نظری و بدون خطر باقی می ماند و پروتاگوراس در خانه اوریپید آزاد اندیش و سنت شکن ، و در بین گروهی از معاریف ، مقاله ای برخواند که نخستین جمله آن آتن را در آشوب افکند . آن جمله چنین است : «درباره خدایان ، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند یا از چه گونه اند . چیزهای بسیار ما را از این شناسایی باز می دارد : موضوع سخت بغرنج است ، و عمر ناپایدار ما سخت کوتاه.» مجلس آتن ، که از این مقدمه شوم به هراس افتاده بود ، پروتاگوراس را از شهر راند، به همه مردم آتن فرمان داد که اگر نسخه ای از نوشته های وی یافتند ، تسلیم کنند ؛ و سرانجام ، همه کتب اورا در بازار شهر به آتش سپرد . پروتاگوراس به سیسیل گریخت و چنانچه روایت شده است در راه غرق شد .
گورگیاس لئونتینی این انقلاب شکاکیت را دنبال کرد ، ولی آن قدر هوشیار بود که بیشتر روزگار خود را در خارج آتن به سر برد ؛ کار وی نمونه کار کسانی بود که سیاست و فلسفه را در یونان باهم سازش می دادند . وی در حدود سال 408 زاده شد ، فلسفه و بلاغت را نزد امپدوکلس فرا گرفت و ، در خطابه تعلیم آن ، چنان در سیسیل شهرت یافت که به سال 427 ، لئونتینی وی را به عنوان سفیر به آتن فرستاد .در جشن مسابقات اولمپی ، به سال 408 ، وی در میان جمعی کثیر خطابه ای ایراد کرد و مردم یونان را که با یکدیگر در جنگ و سیتز بودند ، به صلح و اتحاد دعوت کرد تا در برابر نیروی سرکشی ایران به هم بپیوندند . گورگیاس از شهری به شهر دیگر می رفت و آرای خود را چنان آراسته و خوش آهنگ بیان می کرد ، نظم و تناسب را چنان ماهرانه در لفظ و معنی رعایت می نمود ، و شعر و نثر را چنان بظرافت به هم می آمیخت که بآسانی در همه جا شاگردان فراوان گردش را می گرفتند و ، در ازای یک دوره تعلیم ، یکصد مینا به وی مزد می دادند . کتاب وی ، که در باب طبیعت نام داشت ، سه قضیه شگفت انگیز را به اثبات می رساند : اول آنکه هیچ چیز وجود ندارد ؛ دوم آنکه اگر چیزی وجود داشته باشد ، شناختن آن ممکن نیست ؛ و سوم آنکه اگر شناختن چیزی ممکن باشد ، آن شناسایی از شخصی به شخص دیگر قابل انتقال نیست(11) . از گورگیاس نوشته دیگری در دست نیست . پس از آنکه از الطاف و دهشهای دولتهای بسیار برخوردار شد ، در تسالی اقامت گزید . چون مردی خردمند بود ، قسمت عمده دارایی سرشار خود را قبل از پایان عمر به پایان رساند . بنابر روایات معتبر ، عمر وی از یکصد و پنجاه کمتر نبود یکی از نویسندگان روزگار قدیم چنین آورده است که «گورگیاس یکصد و هشت سال زیست ، اما جسمش از پیری ناتوان نشده بود ؛ تا پایان عمر از تندرستی کامل برخوردار بود و چون جوانان حواسی نیرومند داشت . »
اگر سوفسطاییان با یکدیگر دانشگاهی متفرق تشکیل داده بودند ، هیپیاس الیسی به تنهایی دانشگاهی را در خود جمع داشت ، و در جهانی که هنوز در آن گسترش علم از حدود دریافت یک مغز تجاوز نکرده بود ، نمونه یک مرد علامه بود . هیپیاس استاد نجوم و ریاضیات بود ؛ در هندسه بحثهای نوبه میان آورد ؛ در شعر و موسیقی و خطابه دست داشت ؛ درباره ادبیات و اخلاق و سیاست سخن می راند ؛ مورخ بود ؛ و با ثبت نام قهرمانان و برندگان مسابقات اولمپی اساس تاریخ و گاهشماری یونان را بنا نهاد ؛ الیس وی را به عنوان سفیر به کشورهای دیگر گسیل می داشت ، و چنان در هر هنر و پیشه ای مهارت داشت که همه پوشاک و زیورهای خود را با دست خویشتن می ساخت . کار او در فلسفه اندک ، ولی بزرگ و مهم بود ؛ طبیعت و قانون را با هم می سنجید ، و قانون را با هم می سنجید ، و قانون را ستمگری جبار می دانست که بر نوع بشرخودسرانه حکومت می کند . پرودیکوس کئوسی ، در صرف و نحو بحثهای پروتاگوراس را دنبال کرد ؛ اجزای کلام را معین ساخت و افسانه ای ساخت که موجب خرسندی بزرگان کشور شد ، زیرا که در آن ، هراکلس فضیلت دشوار را بر رذیلت آسان رجحان می نهاد. سوفسطاییان دیگر تا این حد پرهیزکار و خداشناس نبودند : آنتیفون آتنی در الحاد و ماده گرایی پیرو ذیمقراطیس بود و عدالت را عبارت از اجرای اموری می دانست که بر حسب شرایط ضرورت یابند تراسوماخوس خالکدونی (اگر گفته افلاطون را بپذیریم) حق و زور را یکی می شمرد و می گفت که پیروزیها و کامیابیهای بدکاران ، وجود خدایان را مشکوک جلوه گر می سازد .
بر روی هم ، سوفسطاییان را باید در شمار حیاتیترین عوامل تاریخ یونان دانست . اینان صرف و نحو و منطق را برای اروپاییان پدید آوردند ، فن جدل را پیشرفت دادند ، اشکال استدلال را تجزیه کردند ، و طریقه کشف خطاهای منطقی و راه سود جستن از آنها را به مردمان آموختند . وجود سوفسطاییان انگیزه و سرمشقی شد که سودای مناظره و استدلال را بر روح یونانیان حاکم ساخت . منطق را در زبان و بیان به کار گرفتند و دقت و روشنی اندیشه را افزایش دادند ، و این موجب شد که علم و معرفت بدرستی انتقال یابد. نثر در دست سوفسطاییان صورت ادبی به خود گرفت ، و شعر وسیله بیان افکار فلسفی شد . این گروه در همه امور به تجزیه و تحلیل می پرداختند ؛ به سنتهایی که حواس یا منطق عقل ارزششان را تایید نمی کرد بی اعتنا بودند ؛ و ، در نهضتی که مبنای آن تعقل بود و سرانجام در بین طبیقات روشنفکر دین قدیم یونان را در هم شکست ، دخالت و تاثیر عظیم داشتند . افلاطون گوید «رای عموم» در زمان وی بر آن است که «جهان و همه موجودات آن ، از حیوان و نبات و جماد ، از علتی خود به خود و غیر عاقل » منشا می گیرد . لوسیاس مجمعی کفر آمیز را ذکر می کند که خود را «انجمن شیطان» اعضای این انجمن ، در روزهایی که ویژه روزه داشتن است ، گرد هم می آیند و عمداً به خوردن و آشامیدن می پردازند . پینداروس ، در آغاز قرن پنجم ، پیشگویی کائن معبد دلفی را عابدانه می پذیرفت ، اشیل سیاستمدارانه از آن دفاع می کرد ، هرودوت ، درحدود سال 405 با خوف و ترس به انتقاد آن پرداخت ؛ و در پایان آن قرن ، توسیدید آشکارا منکر آن شد . ائوتوفرون شکوه از آن داشت که چون در مجلس نام غیبگویان را بر زبان می آورد ، مردمان به او می خندند و او را ابله قدیمی می شمرند .
سوفسطاییان را از این جهت نه ملامت باید کرد نه ستایش ، بسیاری از این حالات در فضای آن زمان پراکنده بود و از ثروتو راحت روز افزون و سیاحت و تحقیق و تفکر سرچشمه می گرفت . اینان در افساد اخلاقیات نیز تاثیر اساسی و مستقل نداشتند ، بلکه با عوامل دیگر شریک بودند ؛ ثروت به خودی خود و بدون یاری فلسفه ، قیدهای اخلاقی و خویشتنداری رواقی را نابود می سازد . ولی سوفسطاییان در این زمینه محدود ، بی آنکه خود بدانند ، تجزیه و انحلال راتسریع می نمودند . اگر پولدوستی را ، که صفتی است کاملاً
زنون در حدود سال 450 ، و شاید همراه پارمنیدس ، به آتن آمد وآن شهر را ، که مستعد جنب وجوش بود ، بر انگیخت ؛ زیرا وی می توانست با قدرت بیان خود هر گونه نظر فلسفی را به نتایجی سخیف و غیر معقول تبدیل کند .
انسانی ، نادیده انگاریم ، باید اعتراف کنیم که که اگر سوفسطاییان مردمانی والاطبع و مهذب بودند و زندگی مرفه و منزهی داشتند . اینان ، گر چه نیک دریافته بوند که اخلاقیات ریشه های زمینی دارد و به مقتضای شرایط اقلیمی تغییر می کند ، خود مردمانی پاکیزه خوی و درستکار بودند ؛ اما سنت یا حکمتی را که موجب پرهیزکار ماندنشان شده بود به شاگردان خویش انتقال نمی دادند . شاید از آن روی خود از اهالی مستعمرات بودند ، ارزش آداب و رسوم را چنانکه باید نمی شناختند و آن را ، در حفظ اخلاق و نظم ، جانشین سلیم و آرامش طلب زور و قانون نمی دانستند . تعریف و ارزیابی امور اخلاقی بر اساس علم چنانکه پروتاگوراس یک نسل پیش از سقراط بدان پرداخته بود ، اندیشه ها را سخت بر می انگیخت ، لکن ضربه ای بود که اصول و مبانی اخلاق را متزلزل می ساخت . توجه شدید به علم و سطح فرهنگ یونان را بالا برد ؛ ولی بدان سرعت که اندیشه ها را آزاد ساخت ، فهم و آگاهی را توسعه و کمال نبخشید . بیان آنکه دانش و آگاهی بشری نسبی است ، مردمان را چنانکه باید فروتن نساخت ، بلکه موجب شد که هر کس خود را میزان و مقیاس همه اشیا و امور بداند . هر جوان زیرک خود را شایسته آن می دید که بنشیند و درباره اخلاقیات مردمان خود قضاوت کند و اگر آن را نفهمید یا نپسندید ، مردود و محکومش شمارد ، و سپس آزادی به دست آرد تا هوسها و تمایلات خود را ، به نام فضیلتهای یک روح آزاد شد ، بر آورده کند و آن را معقول و موجه بداند . فرق میان «طبیعت» و «قرار داد» یا «طبع» و «وضع» آشکار شده بود ، و سوفسطاییان کهتر با شوق تمام چنین بحث می کردند که هر چه «طبیعت» اقتضا کند، فارغ از قیود عرف و قانون ، خوب و پسندیده است . این امر پایه های باستانی اخلاق یونان را سست کرد و ، در حیات آن مردم ، تجارت نو و حالات گوناگون پدید آورد . مردمان کهنسال از فنا شدن سادگی و صداقت مالوف سخت اندوهگین بودند و از اینکه قیود دینی مردمان را از کسب مال یا جلب لذت باز نمی دارد شکوه داشتند . چنانکه از گفته افلاطون و توسیدید بر می آید ، در بین متفکران و عوام کسانی بوده اند که اصول اخلاقی را از خرافات شمرده و جز زور و قدرت هیچ چیز را حق ندانسته اند . این فردیت بی قید و بند ، منطق و بلاغت سوسفطائیان را وسیله مغالطه های قانونی و مردمفرییهای سیاسی قرار داد و جهان وطنی دامنه دار آنان را به پایه ای تنزل داد که محتاطانه از دفاع میهن خویش خوددار می کردند ، یا بدون تعصب آماده بودند که آنان را به بهترین خریدارای بفروشند . دهقانان دیندار و اشراف محافظه کار با عامه شارمندان دموکراسی شهری در این باره متفق شدند که خطر فلسفه کشور را تهدید می کند .
بعضی از فلاسفه ، خود در جنگ با سوفسطاییان شرکت جستند . سقراط این گروه را از آن روی گنهکار می شمرد که سخن نادرست و خطا را با منطق و بلاغت ، درست و مقنع جلوه می دهند(چنانکه چندی بعد آریستوفان نیز سقراط را به همین گناه متهم ساخت) ، و هم او بر آنان خرده می گرفت که ، در ازای تعلیمات خود ، مزد و پاداش می ستانند . سقراط صرف نحو نمی دانست ، و عذرش آن بود که از عهده پرداخت پنجاه درخما حق تعلیم پرودیکوس بر نمی آمده و فقط استطاعت آن داشته است که دوره یک دراخمایی مقدمات را تحصیل کند . وی در یکی از اوقات نامطبوع عمر خویش ، در این مورد ، بیرحمانه مقایسه ای می کند و نکاتی را آشکار می سازد :
ای آنتیفون ، در میان ما عقیده بر آن است که زیبایی یا حکمت را می توان شرافتمندانه یا غیر شرافتمندانه صرف کرد ، زیرا اگر کسی زیبایی خود را در ازای پول به کسی که طالب آن است بفروشد ، مردمان او را روسپی مذکر گویند ؛ اما اگر کسی با مردی دوست شود که خود ، وی را ستاینده ای شرافتمند و شایسته بداند ، ما آن کس را صاحب حزم و خرد می شمریم . بر همین وجه ، کسانی که حکمت و دانش خویش را در ازای پول به خریداران آن می فروشند سوفسطایی یا بهتر بگوییم روسپی حکمت خوانده می شود ، و اما اگر کسی با مردی که خود بر اهلیتش یقین دارد دوست شود و دانش خویش را به او بیاموزد ، گوییم که وی کاری کرده است که زیبنده هر شارمند شرافتمند است .
افلاطون که خود مردی دولتمند بود ، استطاعت آن را داشت که با این عقیده موافق باشد. ایسوکراتس با خطابه ضد سوفسطاییان کارخویش را آغاز کرد ، از استادان مبرز بلاغت شد ، و برای یک دوره تعلیم خود ، یک هزار دراخما (معادل1000 دلار) مزد می طلبید . پس از اینان ، ارسطو جنگ با سوفسطاییان را ادامه داد و گفت که سوفسطایی کسی است که «ظاهر حکیمان را به خود بربندد ، وتنها آرزویش این باشد که از آن طریق مال و مکنت به چنگ آرد .» و پروتاگوراس را بدان متهم می ساخت که «عهده کرده است تا بدترین دلیل را بهترین دلیل جلوه سازد.»
از همه بدترآن بود که هر دو طرف حق داشتند . شکوه از سنگینی مزد استادان از انصاف به دور بود ، زیرا دولت از این بابت چیزی نمی پرداخت . و برای تامین مخارج تحصیلات عالیه ، جز این چاره و راهی نبود . اگر سوفسطاییان نیز سنن و اصول اخلاقی را انتقاد می کردند ، قصد بد نداشتند ؛ زیرا ، به زعم خود بردگان و اسیران را آزاد می ساختند . اینان نمایندگان طبقه روشنفکر عصر خویش بودند و سودای آزاد اندیشی در سر داشتند و ، چون اصحاب دایره المعارت در عصر روشنگری فرانسه ، با نیرویی شگرف ، گذشته محتضررا یکباره از میان برداشتند ، ولی عمرشان وفا نکرد ، یا بدان حد دور اندیش نبودند که به جای نظام کهن ، که تعقل افسار گسیخته به ویران ساختنش پرداخته بود ، نظام دیگری قرار دهند . در هر تمدن ، زمانی فرا می رسد که باید همه آداب و روشهای قدیم مورد تجدید نظر قرار گیرد ، و این وقتی است که جامعه با تحولات شدید و مقاومت ناپذیر اقتصادی مواجه ، و ناچار شود که وضع خود را با آن سازگار سازد . در تمدن یونان ، سوفسطاییان وسیله این تجدید نظر بودند . لکن ، برای تطبیق دادن وضع ، تدبیر و کفایت نداشتند ؛ اهمیت تاریخی آنان در این است که مردمان را به کسب علم برانگیختند و باب تفکر را گشودند . سوفسطاییان ، از گوشه و کنار سرزمین پنهاور یونان ، عقاید نو و بحثهای تازه به آتن آوردند و آن شهر را بیدار کردند تا از ذوق و معرفت و کمال فلسفی برخوردار بشود . اگر اینان نبودند سقراط و افلاطون و ارسطو پیدا نمی شدند.
ماسک سیلنوس سقراط
3-5- خشنودیم که عاقبت در برابر شخصیتی چون سقراط ، که ظاهراً واقعیتی دارد ، قرار گرفته ایم . اما اینکه گفتیم شخصیت سقراط ظاهراً واقعیتی دارد از آن روست که منبع آگاهی ما در این باره تنها دوکس بوده اند ؛ یکی افلاطون که در امنویسی خیالپرداز است ، و دیگری گزنوفون که داستانهای تاریخی می نگارند ؛ هیچ یک از آثار این دو کس را نمی توان تاریخ پنداشت دیوجانس لائرتیوس چنین روایت می کند :«گویند که چون افلاطون رساله لوسیس را پیش سقراط برخواند ، وی فریاد برآورد : ای هراکلس ! این مرد جوان چه دروغها درباره من گفته است! زیرا که افلاطون سخنان بیشماری از قول وی گفته بود که او خود هرگز از آن خبر نداشت . افلاطون هیچ گاه ادعا نمی کند که خود را به واقعیت محدود ساخته است ، و شاید هیچ به خیالش خطور نکرده بود که آیندگان وسیله آن نخواهد داشت که در آثار وی خیالپردازیها را از شرح حالها جدا سازند . ولی وی ، در سراسر «محاورات» خود ، از استاد خویش تصویری منظم به دست می دهد، و شرمناکی دوران جوانی او را در رساله پارمنیدس ، پرگویی گستاخانه اش را در رساله پروتاگوراس ، و پرهیزکاری خاضعانه اش را در رساله فیدون چنان به دقت وصف می کند که اگر این مجموعه شرح احوال سقراط نباشد ، یکی از آثار برجسته ادب جهان است و افلاطون را در شمار بزرگترین قهرمانسازان جهان قرار می دهد . ارسطو مطالبی را که در رساله پروتاگوراس از قول سقراط نقل شده است ، گفته خود سقراط می داند . اخیراٌ از کتابی به نام آلکیبیادس قطعاتی به دست آمده ، و نویسنده آن آیسیخنس سفتوسی ، یکی از شاگردان سقراط بوده است . این قطعات ، تصویری را که افلاطون در نخستین رسالت خویش از سقراط ساخته است ، و نیز داستان مهر و دلبستگی فیلسوف را به آلکیبیادس تایید و تصدیق می کند . از سوی دیگر ، ارسطو یادداشتها و ضیافت گزنوفون را از داستانهای موهوم و گفتگوهای خیالی می شمارد که در آنها سقراط وسیله بیان افکار و آرای گزنوفون شده است .(12) اگر نقش گزنوفون نسبت به سقراط تا آن حد صادقانه باشد که اکرمان نسبت به گوته بود ، اما فقط می توانیم گفت که وی ، با دقت بسیار ، سخنان سرد و مبتذل و بیخطر استاد را گرد آورده است . باور نمی توان کرد که چنین مرد متقی و با فضیلتی قصد واژگون کردن تمدنی را داشته باشد . سایر نویسندگان قدیم ، بر خلاف گزنوفون ، این حکیم سالخورده را به صورت قدسیان در نیاورده اند ، آریستو کسنوس تارنتومی ، در حدود سال 318 ، از قول پدرش – که خود را از آشنایان نزدیک سقراط به شمار می آورد - می گفت که این فیلسوف مردی تعلیم نیافته و «جاهل و فاسد» بوده است ؛ و ائوپولیس شاعر کمدی نویس نیز در تهمت زدن به این خرمگس عظیم با رقیب خود آریستوفان رقابت می کرد . از قیل و قالها و مناقشات پر هیاهو که بگذریم ، دست کم روشن می شود که سقراط در زمان خویش را از کس دیگر محبوبتر و منفورتر بوده است .
پدرش مجسمه ساز بود ، و گویند که خود او نیز مجسمه ای از هرمس ، و سه پیکره از الاهگان رحمت ساخته بود که در نزدیکی مدخل آکروپولیس جای گرفته بودند . مادرش قابله بود و سقراط همیشه شوخ طبعانه ادعا میکرد که پیشه مادر را دنبال می کند و ، در عالم عقاید و اندیشه ها ، دیگران را مدد می هد تا آرای خویش را بیان کند و از حمل آن فارغ شوند . روایت دیگر سقراط را فرزند یکی از بردگان می شمارد . این سخن درست نیست ، زیرا که وی از افراد پیاده نظام سنگین اسحله بود ( و فقط شارمندان به این خدمت پذیرفته می شدند) . از پدرش خانه ای به ارث برد ؛ هفتاد مینا نقدینه داشت ، که دوستش کریتون آن را از بهر وی به کار انداخته بود . اما ، از سایر جهات ، سقراط درهمه جا به صورت مردی فقیر توصیف شده است . وی به پرورش جسم خود بسیار داشت . و معمولاً از تندرستی برخوردار بود . در جنگ پلوپونزی ، برای خود شهرت سربازی کسب کرد ؛ زیرا که به سال 432 در پوتیدیا ، به سال 424 در دلیوم ، و به سال 422 در آمفیپولیس جنگید . در پوتیدایا ، جان و سلاح آلکیبیادس جوان را نجات داد ؛ از جایزه دلیری چشم پوشید تا این افتخار نصیب دوستش شود . در دلیوم ، وی آخرین مرد آتنی که در پیش اسپارتیان میدان تهی کرد ، و شاید با خیره شدن در چشم دشمن جان خویش را نجات داد و ، از این راه ، حتی اسپارتیان را بیمناک ساخت . گویند که سقراط در این جنگها از همه آتنیان بیشتر دلیری و پایداری ورزید و ، بی ناله و شکوه ، گرسنگی و خستگی و سرما را تحمل کرد . سر انجام ، هنگامی که خود را راضی ساخت که در آتن ساکن شود ، به سنگتراشی و مجسمه سازی مشغول شد . وی به سیر و سفر رغبتی نداشت ؛ و بندرت از شهر یا از بندرگاه آن دور می شد ؛ کسانتیپه را به زنی گرفت. این زن همواره شوهر را ملامت می کرد و می گفت که وی هرگز به خانه وخانواده خود نمی پردازد . سقراط به کسانتیپه حق می داد و نزد فرزند و دوستان خود دلیرانه از او دفاع و حمایت می کرد .ازدواج بر پای او قیدی ننهاده بود ، پس از دوران جنگ – که تعداد مردان و سخت کاهش یافته و قانون ، تعدد زوجات را موقتاً جایزه شمرده بود – گویا زنی دیگر نیز اختیار کرده بود .
چهره سقراط را همه می شناسند .اگر از روی مجسمه نیمتنه ای که به نام او در موزه رم موجود است با شک و تردید قیاس و قضاوت کنیم ، باید اعتراف بورزیم که چهره وی نمونه واقعی مردم یونان نمی تواند باشد . سربزرگ ، بینی پهن ، لبهای ضخیم و ریش انبوهی بیشتر آناخارسیس دوست سولون را ، که در دشتهای شمالی دریایی سیاه آمده بود ، یا سکایی جدید یعنی تولستوی را به یاد می آورد . آلکیبیادس ، حتی در وقتی که محبت خویش را ابراز می دارد . با تاکید بسیار چنین می گوید : «سقراط در نظر من به ماسکهای سیلنوس می ماند که در کارگاههای مجسمه سازی دیده می شود. این ماسکها نای و مزمار بر دهان دارند ، و از میان گشوده می گردند و در درون آنها مجسمه های خدایان جای دارد . نیز می گویم که سقراط به مارسواس ، که از ساتیرها (13) ست ، شباهت دارد . سقراط انکار مکن که چهره ات به ساتیرها شبیه است .» اما سقراط هیچ اعتراضی نمی کند و بدتر از همه آنکه خود معترف است که شکمی بزرگ دارد و امیدوار است که با رقصیدن آن را کوچکتر سازد .
در توصیف عادات و اخلاق وی افلاطون و گزنوفون همعقیده اند . در همه ایام سال با یک جامعه ساده و کهنه می ساخت ؛ وبرهنه پایی را بر پوشیدن کفش و نعلین رجحان می داد . از بیماری مال اندوزی ،که آدمیان را پریشان خاطر می دارد ، مصونیتی باور ناپذیر داشت .روزی ، در بازار شهر ، اشیا و امتعه فراوانی راکه برای فروش بدانجا آورده بودند دید و گفت : «چه بسیارند چیزهایی که مرا نیازی بدانها نیست» همیشه در عین فقر ، خود را غنی می دید . سقراط نمونه اعتدلال و خویشتنداری بود ، ولی هرگز چون قدیسان نمی زیست ، حاجت به زهد و پرهیز نداشت (14) از مردم کناره نمی گرفت، بلکه از معاشرت با دیگران شادمان می شد و گاه گاه دعوت اغنیا را با خرسندی می پذیرفت ، ولی هرگز پیش آنان خضوع نمی کرد و به فرمانشان گردن نمی نهاد . از یاری مالداران بی نیاز بود ، و دعوتها و هدایای شاهان و بزرگان را رد می کرد . خلاصه کلام آنکه وی مردی نیکبخت بود : بی رنج کار زندگی می کرد ؛ بی نوشتن می خواند ؛ تعلیم می داد لکن این کار عادت جاری اونبود ، باده می نوشید اما اندازه نگاه می داشت و به سرگیجه دچار نمی گشت و پیش از آنکه ضعف و زبونی پیری راببیند ، در گذشت – مرگش نیز با درد و رنج همراه نبود .
درسهای اخلاقی وی برای زمان خودش بسیار عالی و پسندیده بود ، لکن همه مردمان نیک سیرتی را که ستایشگر اویند راضی و خرسند نمی سازد . وی ازدیدار خارمیدس به « آتش اشتیاق در افتاد» ولی نمی دانست که در آن جوانک زیباروی نیز «روحی والا» هست یا نه خود را نگاه می داشت . افلاطون ، سقراط و آلکیبیادس را دلباخته یکدیگر می شمارد و گوید که این فیلسوف «همه جا در پی آن جوان خوب روی روان بود.» گر چه مرد سالخورده ما غالباً عشق خود را به صورت افلاطونی خود نگه می داشت ، به مردان و روسپیان ممتاز نیز شیوه های جلب عشاق را می آموخت . وی در نهایت شهامت به تئودوتا ی روسپی که به وی گفته بود «بیشتر به دیدار من بیا» وعده یاری و مساعدت داد . خوش خلقی و مهربانی سقراط چنان موثر بود که کسانی که به دریافت آرای سیاسی او نایل می شدند ، آرای اخلاقیش را نیز به آسانی تحمل می کردند . پس از مرگ او ، گزنوفون در باره اش چنین گفت : «عدالت وی به حدی بود که در ناچیز ترین امور بر کسی ظلم روا نمی داشت . ... چنان اعتدال را رعایت می کرد که هرگز لذت را بر فضیلت و تقوا رجحان نمی نهاد ؛ چنان خردمند بود که هیچ گاه در تمیز نیک و بد خطا نمی کرد . ...در تشخیص خیم و خویهای دیگران آن قدر بصیرت داشت ، و چنان همگان را به کسب فضیلت و شرافت بر می انگیخت که نیکترین و نیکبخت ترین مردمان آرزو می کردند که چون او باشند .» نیز افلاطون با سادگی و صراحتی موثر چنین بیان داشته است : «وی براستی عالیترین ، عاقلترین و نیکترین مردی است که من در عمر خود دیده ام.»
سقراط خرمگس معرکه
3-6- سقراط سخت کنجکاو و اهل جدل و مباحثه بود . از این روی به تحصیل فلسفه پرداخت ویکچند نیز مجذوب سوفسطاییان گشت ؛ چه ، در دوران جوانی وی ، سوفسطاییان آتن را تسخیر کرده بود . به هیچ دلیل نمی توانیم گفت که ملاقات و مباحثات سقراط با پارمنیدس ، پروتاگوارس و گورگیاس ، پرودیکوس ، هیپیاس ، و تراسوماخوس را افلاطون از خود ساخته است . شاید سقراط زنون را ، که در حدود 450 به آتن آمده بود ، ملاقات کرده و تحت تاثیر روش جدلی (دیالکتیکی) وی قرار گرفته باشد . سقراط چنان به روش زنون دلبستگی یافت که تا پایان عمر از او جدا نشد. شاید وی آناکساگوراس را نیز می شناخته ؛ اگر شخصاً با او آشنایی نداشته ، بر عقایدش آگاهی تمام داشته است . زیرا یکچند نزد آرخلائوس ملطی ، که شاگرد زنون بوده ، تحصیل فلسفه می کرده است . آرخلائوس در آغاز کار به طبیعیات را از روی قواعد عقل توجیه و تفسیر می کرد ، و شاید سقراط نیز به متابعت او از علم به اخلاق رو کرد . سقرط از این راهها به سوی فلسفه جلب شد و از این روی بود که گفت : «بزرگترین شادیهای من در آن است که هر روز از فضیلت گفتگو کنم ، در خود و در دیگران به تفحص پردازم ؛ زیرا وجودی که مورد آزمایش و بررسی دقیق قرار نگیرد شایسته آدمی نیست .» (15) وی ، از این جهت ، در آرا و عقاید مردمان به کاوش می پرداخت ، با پرسش و استفسار آنان را می آزرد و به سخن گفتن می آورد ، جوابهای دقیق و نظرات نامتناقض طلب می کرد ، و بدین سبب ، خود را برای کسانی که توانایی تفکر درست و روشن نداشتند ، مایه وحشت ساخته بود . سقراط می خواست که در دوزخ هم خرمگس معرکه باشد و در آنجا نیز معلوم کند که «چه کس حکیم است و چه کس از حکمت به دور و حکیم نماست.» او خود را در معرض اینگونه بازجوییها و آزمایشها قرار نمی داد ، زیرا اعتراف می کرد که هیچ نمی داند . وی همه سوالها را می دانست اما بر هیچ یک از پاسخها آگاهی نداشت ، و با فروتنی می گفت من فقط دوستدار فلسفه ام شاید می خواست بگوید که خودش هیچ اصل و قاعده ثابت و قطعی ندارد ، و تنها نکته ای که بر وی مسلم شده آن است که آدمی از خطا کردن مصون نیست . گویند که وقتی ، خائرفون از غیبگویی معبد دلفی پرسید :«نه ، هیچ کس جز او فرزانه نیست» ولی سقراط خود می گفت که غیبگویی دلفی از آن روی چنین پاسخ داده است که من به جهل خویش اعتراف کرده ام .
از آن لحظه ، سقراط بر آن شد که عملاً و به نحوی قاطع دست به کار زند و عقاید و آرایی واضح و روشن برای خویش به دست آرد . وی گفت :«باید گاه گاه درباره امور بشری با خود سخن گوید ، در حقیقت دینداری و بیدینی تامل کند ، عدل و ظلم را از هم جدا گرداند ؛ معقول را از نامعقول بازشناسد ، حدود شجاعت و جبن را معین سازد ، در ماهیت حکومت بر انسان تحقی کند ، صفات کسی را که ماهرانه بر مردم حکومت می کند معلوم دارد ، و درباره سایر موضوعات ... اندیشه کند ، زیرا ، به گمان وی ، کسانی که بر این مسائل آگاه نباشند حقاً نباید از بردگان برتر شمرده شوند.» به هر اندیشه مبهم و تعمیم ناقص که می رسید ، یا هر تعصب پنهان و نامعقول که می دید ، درباره ماهیت و چگونگی آن پرسش می کرد و تعریف دقیق و درست می خواست . چنان خود کرده بود که سحرگاه از خواب برخیزد و به بازار ، به ورزشگاهها یا به کارگاههای صنعتگران رود و در هر که ذکاوتی انگیزنده یا حماقتی سرگرم کننده یافت وی را به مباحثه کشد . می گفت :«مگر جاده آتن نه برای آن است که در آن بحث و گفتگو کنند؟» روش او ساده بود: از کسی که با وی سخن می گفت ، می خواست که اندیشه یا مفهوم وسیعی را تعریف و تحدید کند سپس آن تعریف را به دقت مورد بحث وبررسی قرار می داد تا برحسب معمول نقص یاتناقض و یا بطلان و سخافت آن را آشکار گرداند ، و از آنجا با پرسشهایی پی در پی مخاطب خود را به سوی تعریفی کاملتر و درست تر رهبری می کرد، اما هرگز خود آن را بر زبان نمی آورد .گاهی ، با تحقیق در یک سلسله امور خاص و مجزا به یک نظر کلی می رسید ، یا نظری تازه عرضه می داشت . وی از این راه تا حدودی روش استقرا را در منطق یونان وارد کرد . گاهی نیز ، بااستهزامی سقراطی ، نتیجه ی مضحک یک تعریف ، و یا بطلان عقیده ای را که در نظر داشت ، پدیدار و معلوم می ساخت . به تفکر
ایدئالیسم ، حواس را نا چیز می شمارد ، و ماتریالیسم روح را ، آن یک همه چیز را تفسیر می کند ، جز جهان ؛ و این یک بر همه چیز توجه دارد ، جز به حیات . برای آمیختن این «نیمه حقایق» لازم بود که اصلی زنده و متحرک یافت شود تا بتواند بین ساخت و نمو و بین اشیا و فکر میانجی شود .
منظم اشتیاق فراوان داشت و می خواست که اشیا را یک به یک بر حسب نوع و جنس و تفاوتهای خاصشان طبقه بندی کند . در اینجا نیز ، مقدمات روش ارسطو را برای تعریف اشیا فراهم کرد و نظریه افلاطونی را بنیاد نهاد . وی می گفت که جدل فنی است که بدان می توان امور و اشیای مختلف را از هم متمایز ساخت . و با شوخ طبعی و طنزی که در تاریخ فسلفه جهان دیری نپایید بیابان بی حاصل منطق را طراوتی بخشید .
سقراط از بسیاری جهات به سوفسطاییان شباهت داشت ؛ مردم آتن نیز بدون تردید و تامل ، و معمولاً بی آنکه قصد اهانت و ملامت داشته باشند ، او رابدین نام می خواندند . لفظ سوفسطایی به مفهوم امروزی آن در اغلب موارد سقراط را شامل می شود : در بازی با الفاظ و طفره زدن استاد بود ؛ حیله های جدل را خوب می شناخت معانی و مفاهیم کلمات را زیرکانه تغییر می داد موضوع بحث را در تشبیهات و استعارات نامناسب غرقه می ساخت ؛ چون شاگردان مدارس زبان بازی می کرد ؛ دو پهلو سخن می گفت و دلیرانه الفاظ پوچ و بیهوده بر زبان می راند . مردم آتن از اینکه بر او شوکران نوشانیدند معذورند زیرا هیچ طاعونی چون منطق هوشیاری که بر قدرت خویش آگاه باشد خطرناک نیست . سقراط از چهار جهت با سوفسطاییان اختلاف داشت : از علم بلاغت رویگردان بود ، به تقویت مبانی اخلاقی شوق داشت ، می گفت که فقط بررسی عقاید را به مردمان می آموزد و در ازای تعلیمات خود مزدی دریافت نمی کرد هر چند که گویا گاه گاه از کمک دوستان دولتمند خویش برخوردار می شده است . علی رغم همه خطاها و نقایص آزار بخش وی ، شاگردانش بدو محبت بسیار داشتند . او خود به یکی از آنان می گوید :«شاید از آنجا که در میان ما به دوستی مشترک رغبت هست ، من می توانم شما را در کسب شرافت و فضیلت یاری کنم زیرا که من هر گاه نسبت به کسی محبتی در خویش احساس کنم ، خود را با شور و شوق صمیمانه فدا می کنم و همه نیروی فکر و روح خویش را به کار می دارم تا آنان را دوست بدارم و در مقابل دوستم بدارند ؛ از دوری آنان غمگین شوم و از دوریم غمگین شوند ؛ مشتاق صحبت آنان باشم، و مشتاق صحبتم باشند.»
از نمایشنامه ابرها ، اثر آریستوفان ، چنین بر می آید که شاگردان سقراط در محلی معین مدرسه ای تشکیل می داده اند . گزنوفون نیز در بخشی از کتاب خویش این نکته را تاکید می کند . در شرح احوال سقراط معمولاً چنین می گوید که وی در هر کجا شاگردی می یافته به تعلیم می پرداخته است . اما پیروان او را هیچ عقیده خاص و مشترکی به هم پیوند نمی داد . و چنان از یکدیگر جدا بودند که هر یک از ایشان پیشوای یکی از مکاتب گوناگون فلسفه یونان گشت و عقیده ای سخت جدا از دیگران در پیش گرفت – افلاطونیان ،کلیبیان ، رواقیان ، اپیکوریان ، شکاکان ، همه از اینجا سرچشمه گرفتند . آنتیستنس مغرور و فروتن ، که سادگی زندگی و کم نیازی را از استاد فرا گرفت مکتب کلبی را بنیان نهاد . شاید وی در آن هنگام حضور داشت که سقراط به آنتیفون می گفت:«گویا تو گمان می کنی که سعادت در تجمل و اسراف است . اما من بر آنم که بی نیاز بودن همچون خدا بودن است ، و هر چه از مقدار حوایج بیشتر کاسته شود به مقام خدایان بیشتر نزدیکی حاصل می شود» آریستیپوس که به پیروی از سقراط لذت را خیر می دانست عقیده خویش را در کورنه ترویج کرد بعدها نیز اپیکور در آتن به تبلیغ پرداخت . ائوکلیدس مگارایی به جدل سقراطی حدت بخشید و فسلفه شکاکی را ، که منکر هرگونه معرفت حقیقی بود ، از آن پدید آورد . فایدو ، جوان زیبارویی که به بردگی افتاده و کریتون به درخواست سقراط وی را باز خرید بود ، نیز از فیلسوفان به شمار می رفت. سقراط به این جوان دل بستگی خاص داشت و «او را فیلسوف کرده بود.» گزنوفون بی آرام فلسفه را رها کرده و به سربازی پرداخته بود ، اما بدرستی میدانست «هیچ چیز سودمند تر از آن نیست که آدمی ، در هر جا و هر مورد ، مصاحب سقراط باشد و با وی سخن گوید.» ذهن توانا و تخیل زنده افلاطون چنان از استاد فرزانه تاثیر پذیرفته بود که افکار هردوشان در تاریخ فلسفه جهان جاودانه به هم در آمیخت . کریتون دولتمند «به سقراط مهر فراوان داشت ، و هموار مراقب بود که همه حوایج او را بر آورده کند.»
آلکیبیادس گستاخ و پر تهور ، که گناهش بعدها به اعتبار سقراط زیان رسانید و وی را در خطر افکند در این هنگام با سهل انگاری خاص ، استاد خویش را دوست می داشت و می گفت :
«سخن هیچ کس حتی شایسته ترین خطیبان ، اگر با سخن تو قیاس شود در ما هیچ تاثیرنمی کند . در حالی که گفتار تو ای سقراط حتی اگر از زبان دیگران هم باشد و بدرستی نقل شود ، باز هر مرد و زن و هر کودکی را در شگفت خواهد آورد و روحها را تسخیر خواهد کرد ... می دانم که اگر گوش خود را نبسته بودم و از جادوی سخن این سخنور افسونگر نگریخته بودم ، او مرا اسیر خود می داشت و تا در پیش پایش پیر شوم... من این درد عظیم – درد فلسفه – را ، که در پاکی و صفای دوران جوانی از دندان مار سوزنده تر است ، در روح و قلب خویش احساس کرده ام ... تو ای فایدروس ، ای آگاتون ، ای اورکسیماخوس ، ای پاوسانیاس ، ای آریستودموس ، و ای آریستوفان همه شما – حاجت نیست که خود سقراط را نیز بگویم ، آری همه شما این شور و شوق و جنون را برای فلسفه داشته اید .
کریتیاس ، رهبر جبهه اولیگارشیک ، از طعنه هایی که سقراط به دموکراسی می زد حظ می برد . وی نمایشنامه ای نوشت و در آن گفت که خدایان را سیاستمداران هوشیار اختراع کرده اند تا چون عسان موجب هراس مردم شوند و آنان را به سوی تقوا وادب برانند . این نمایشنامه فیزیکی از عواملی بود که موجب محکومیت سقراط شد . فرزند آنوتوس نیز یکی دیگر از پیروان سقراط بود که استماع سخنان استاد را بر چرم فروشی ، که پیشه اش بود ، رجحان می نهاد . پدر وی ، آنوتوس که از رهبران جبهه دموکراتیک بود ، شکوه می کرد که سقراط با عقاید شکاکانه خود عقل فرزند وی را فاسد ساخته و او را نسبت به پدر و مادر و خدایان بی اعتنا و گستاخ گردانیده است گذشته از این ، آنوتوس از طعنه ها و انتقاداتی که سقراط به دموکراسی وارد می ساخت آزرده خاطر بود(16) . وی می گفت :«ای سقراط گمان من آن است که تو برای بد گفتن از دیگران سخت آماده ای . پند مرا بپذیر و جانب احتیاط را نگه دار ؛ زیرا هیچ شهری نیست که در آن آسیب رسانیدن از نیکی کردن آسانتر نباشد ، و آتن نیز بی گمان چنین است.» آنوتوس در انتظار فرصت بود . فلسفه سقراط
3-7- در پشت روش سقراط فلسفه ای بود پر از گریز و طفره و تجاهل ، مقدماتی و بی نظم ، اما چنان واقعی که فیلسوف عملا برای آن از جان خود گذشت . در نظر اول ، چنین به نظر می رسد که سقراط فلسفه ای ندارد ؛ سبب اصلی این امر آن است که وی نظریه نسبی بودن معرفت را از پروتاگوراس پذیرفته بود ، در هیچ مورد جزماً و قطعاً حکمی نمی کرد و تنها چیزی که بر آن یقین داشت جهل خودش بود .
وی ، گر چه به بی دینی محکوم شد ، دست کم خدایان را با زبان ستایش می کرد ، در مراسم مذهبی شهر شرکت می جست ، و هرگز کسی از او سخن کفر آمیز نشنید . سقراط گفت که در همه تصمیمات منفی خویش از هاتفی درونی و قلبی ، که یکی از آیات آسمانی است تبعیت می کند . شایداین سخن نیز یکی از تجاهلات وطنزهای سقراط باشد؛ و اگر چنین بود ، سقراط در حفظ و تثبیت آن توفیق کامل یافته است . این ،یکی از موارد بسیاری است که وی به غیبگویی کاهنان و عالم رویا تثبیت جسته و آن را الهام و پیام خدایی دانسته است . او می گفت که نظم و نسخ جهان و طرح و نقشه آن واضحتر از آن است که بتوان عالم وجود را ساخته تصادف و معلول علتی غیر عقل دانست . سقراط درباره حیات ابدی سخن قاطع نمی گوید ؛ در رساله فیدون سخت بدان اعتقاد می ورزد ، ولی در دفاعیه خویش چنین بیان می دارد :«اگر قرار بر آن باشد که من خود را فرزانه تر از دیگران بدانم تنها از آن روست که هرگز گمان نداشته ام که از جهان آخرت با خبرم و میدانم که از آن هیچ خبر ندارم .» در رساله کراتولوس نیز ، بر همین وجه ، درباره وجود خدایان اظهار بی خبری می کند و می گوید که در این گونه مسائل بحث نکنند و چون کنفوسیوس ، از آنان می پرسید که آیا امور بشری را چنانکه باید دریافته اند که اکنون به حل مشکلات آسمانی پرداخته اید ؟ سقراط بر آن بود که برترین کاری که درجهان از ما ساخته است که به جهل خویش اعتراف کنیم و تابع غیبگویی دلفی شویم ؛ در پاسخ کسانی که از وی می پرسند خدایان را چگون عبادت کنیم ، می گوید :«بدان طریق که قانون کشورتان حکم می کند.»
سقراط در مورد علوم طبیعی شکاکتر از این بود ، و می گفت که تحصیل این علوم باید تنها تا حدی باشد که ما را در زندگانی رهبری کند . بیش از آن حد مایه پریشانی فکر و گمراهی عقل خواهد بود ؛ هر رازی که گشوده گشت رازی ژرفتر پدید می آرد . سقراط ، هنگامی که جوان بود ، نزد آرخلائوس به تحصیل علوم طبیعی پرداخت وچون مردی کامل شد ، آن را به عنوان اسطوره ای کم و بیش قابل تحسین ترک گفت . از حقایق و اصول روی برتافت و به ارزشها و غایتها توجه نمود . گزنوفون گوید :«سقراط همیشه از امور بشری بحث می کرد .» سوفسطاییان نیز از علوم طبیعی به سوی امور انسانی روی کردند و به تحقیق در احساس و ادراک معرفت پرداختند ، اما سقراط بیشتر در این مسائل فرو رفت و اخلاق و مقاصد انسان را مورد مطالعه قرار داد . «ای ائوتودموس ، آیا هرگز به معبد دلفی رفته ای ؟» - «آری ، دوبار » - «و آیا دیده ای که بر دیوار آن نوشته شده است خود را بشناس؟» - «آری ، دیده ام» - «و آیا در آن تامل کرده ، و کوشیده ای که خود را بیازمایی و بر چگونگی اخلاق و خصایل خویش اگاه شوی؟»
از این رو ، فلسفه در نظر سقراط نه خداشناسی بود ، نه ماوراءالطبیعه و نه تحقیق در طبیعت . او فقط علم اخلاق و سیاست را فلسفه می دانست ، و منطق را نیز مقدمه و وسیله آن می شمرد . سقراط در اواخر عصر سوفسطاییان به وجود آمده بود . و دریافته بود که این گروه وضعی بس خطیر در تاریخ فرهنگ جهان پدید آورده اند ، زیرا اساس ماورای طبیعی اخلاقیات را سست و متزلزل ساخته اند . سقراط ، به عوض آنکه بیمناکانه به سوی عقاید باستانی موجود روی کند ، گامی به پیش گذارد و عمیقترین مساله ای را که علم اخلاق مطرح می شود به میان نهاد : آیا می توان علم اخلاق را بر اساس طبیعت مبتنی دانست ؟ و اگر به ماوراءالطبیه اعتقادی نباشد ، آیا اخلاق وجود تواند داشت ؟ آیا فلسفه ، که با آزادی فکری که آورده است تمدن بشری را به زوال تهدید می کند ، خواهد توانست با وضع قوانین اخلاقی موثر و غیر مذهبی بشریت را از نابودی نجات بخشد ؟ سقراط در رساله ائوتوفرون می گوید:«خوبی نه از آن روی خوب است که خدایان آن را پسندیده اند ،بلکه چون خود خوب بوده ، خدایان را خوش آمده است» . این سخن ، فلسفه را به انقلاب بر می انگیزد . مفهوم خوبی برای او از خداشناسی سخت جداست ، و به حدی زمینی است که با سودمند بودن یکی است . سقراط خوبی را امری کلی و مجرد نمی داند بلکه برای آن مقاصدی خاص و عملی درنظر دارد و معتقد است که خوب آن است که برای «امر خاصی خوب باشد» در نظر او ، خوبی و زیبایی دو صورتند از سودمند بودن و فایده انسانی داشتن ؛ حتی یک سبد سرگین ، اگر چنانکه باید با مقصود متناسب باشد ، زیبا خواهد بود . از این روی (به عقیده سقراط) هیچ چیز چون دانش و معرفت سودمند نیست . دانش عالیترین فضیلت است و جهل رذیلت محض- اگر چه در اینجا فضیلت به معنی برتری و علو است ، نه پاکی و تقوا . بدون دانش شایسته ، عمل درست میسر نیست ؛ و با دانش کامل ، مردم جز کار درست هیچ نتوانند کرد . کسی به کاری که بداند خطاست دست نخواهد زد – یعنی کار خطا با عقل سازگار نیست و زیانش به خطاکار می رسد . عالیترین خیر ، سعادت است و بهترین وسیله درک سعادت دانش و ذکا.
سقراط می گوید اگر دانش و معرفت برترین فضیلت باشد ناچار آریتوکراسی (حکومت اشراف) بهترین نوع حکومت خواهد بود ، و دموکراسی هیچ معنایی نخواهد داشت . گزنوفون از قول سقراط می گوید :«برگزیدن حکام به حکم قرعه کاری است بس سخیف و نامعقول . چه حتی تصور آن را هم نمی توان کرد که سکاندار ، بنا ، نی نواز ، و یا پیشه ور دیگری را با قرعه معین کنند ؛ حال آنکه ناشایستگی این گونه کسان بسیار کمزیانتر است از بیکفایتی آنانی که حکومت و دستگاه اداره کشور را مختل می سازند . سقراط ستیزه جویی مردم آتن را مذمت می کند ، بر حسد پر هیاهویی که به یکدیگر می ورزند عیب می گیرد ، و خصومت احزاب و منازعات کینه توزانه آنها را قبیح می شمرد . وی می گوید :«بیم آن دارم از این جهات بلیه ای بر کشور وارد شود که از حدود توانایی و طاقتش افزون باشد.» سقراط نجات آتن را تنها در آن می دانست که دانش و کفایت بر آن حکومت کند . و راه وصول به این مقصود قرعه کشی نمی توانست بود ، زیرا صالحیت و شایستگی سکانداران ، نوازندگان ، پزشکان و درود گران نیز بدین طریق معین نمی گردید . همچنین زور و ثروت نیز باید کسی را به مقام و منصبی برساند . در نظر او ، سلطنت استبدادی و حکومت توانگران نیز چون دموکراسی مذموم است ؛ و تنها نظام پسندیده و معقول ، نظام آریستوکراسی است که در آن مقامات و مناصب دولتی تنهابه کسانی می رسد که شایستگی فکری و عقلی دارند و در این کار تعلیم و ورزیدگی یافته اند . سقراط ، علی رغم انتقاداتی که بر دموکراسی آتن وارد می ساخت به منافع و مزایای آن معترف بود ، و آزادی و فرصتهایی را که در آن نصیبش شده بود قدر می شناخت . وی به برخی از پیروان خود که می خواستند «بازگشت به طبیعت» راتبلیغ کنند می خندید ؛ و نسبت به آنتیستنس و کلبیون همان وضعی را به خود گرفت که ولتر در مقابل روسو داشت – یعنی می گفت که تمدن ، با همه عیبهایش ، ارزش بسیار دارد و نباید آن را ترک گفت و سادگی ابتدایی را بر گزید .
با وجود این ، اکثریت مردم آتن به سقراط بدگمان بودند . دینداری وی را خطرناک ترین سوفسطاییان می شمردند . زیرا از همه جشن و سورهای مذهبی برخوردار می شد ، اما دین کهن رامنکر بود ؛ می خواست که هر قانونی را به دقت بامعیار عقل بسنجد ؛ سرچشمه اخلاقیات را وجدان افراد می دانست ، نه خیر و منفعت اجتماع یا اوامر تغییر ناپذیر آسمانی ؛ و پایان کار وی به شکاکیتی انجامید که عقل را پریشان ساخت و با هیچ رسم و عادت و عقیده ای سازگاری نداشت . کسانی چون آریستوفان ، که ستایشگر روزگاران گذشته بودند ، بدبینی مردم ، گستاخی جوانان نسبت به پیران ، فردیت نا منظمی که حیات آتن را به تباهی می کشید و انحطاط اخلاقی روشنفکران را حاصل رفتار و سخنان سقراط و پروتاگوراس و اوریپید می دانستند . گر چه سقراط خود به حزب اولیگارشی نپیوست و از تایید آن امتناع ورزید اغلب دوستان و شاگرانش از رهبران آن حزب بودند . هنگامی که یکی از آنان ، به نام کریتیاس ، اولیگارشیها را در انقلابی وحشتناک و بیرحمانه رهبری می کرد ، دموکرتیهای چون آنوتوس و ملتوس سقراط را محرک فکری این جنش ارتجاعی معرفی کردند و بر آن شدند که وی را از آتن اخراج کنند. دموکراتها در مقصود خویش پیروز شدند ، لکن نتوانستند تاثیر عظیم او را از میان ببرند . روش جدلی سقراط که خود آن را از زنون اخذ کرده بود ، پس از وی به افلاطون، و از افلاطون به ارسطو رسید و ارسطو منطق کامل خویش را ، که نوزده قرن بدون تغییر بر جای بود ، از آن پدید آورد . تاثیر افکار سقراط در علوم طبیعی و تجربی ریانبخش بود ، زیرا شاگردانش از تحقیقات طبیعی روی برتافتند ، و نظریه وی درباره طرح خارجی و عینی جهان شوق تحلیل علمی در کسی بر نمی انگیخت . اصول اخلاقی سقراط ، که بر مبانی فردی و ذهنی قرار داشت ، شاید در انحلال اخلاقیات مردم آتن بی تاثیر نبود ؛ ولی مقام وجدان را بالاتر از قانون دانستن عقیده ای بود که از اینجا در مذهب مسیح راه یافت . عقاید سقراط از طریق شاگردانش به دوره بعد انتقال یافت و مایه اصلی فسلفه های دو قرن آینده را فراهم آورد . اما نیرومند ترین عنصر تاثیرات وی چگونگی اخلاق و رفتار خودش بود . وی در شمار شهدا و قدیسان تاریخ یونان در آمد، و هر نسلی که می خواست نمونه کامل ساده زیستن و دلیرانه اندیشیدن را بیابد به گذشته باز می گشت و کمال مطلوب خویش را در سقراط می دید . گزنوفون می گفت:«هرزمان که درباره خرد آدمی و شرافت خلق و سرشت وی می اندیشم ، می بینم که یاد بردن سقراط هرگز در حد توانایی من نیست ؛و چون او را به یاد می آورم، از ستایش وی خودداری نمی توانم کرد ؛ و اگر در میان جویندگان فضیلت کسی راهنمایی کاملتر از سقراط یافته باشد من آن کس را شایسته آن میدانم که سعادتمند ترین مردمان خوانده شود(17) .
پی نوشت ها
1) هندیان مدتها قبل بر این مسئله پرداخته بودند ، وتا پایان بر همین عقیده پارمنیدس باقی ماندند ، شاید انکار عالم محسوس در اویانیشادها از طریق یونیا یا به وسیله فیثاغورس در افکار پارمنیدس اثر کرده باشد .
2) این نظر ، تخیل آدمی را برآشفته می سازد ؛ ولی ، بنابرعقیده پارمنیدس ، ما مثلاً میز را ساکن می دانیم ، در صورتی که آن (از فراری که می گویند) از الکترونهایی تشکیل شده است که به نحوی دوار انگیز در حرکتند . پارمنیدس جهان را چنان می دید که ما میز را می بینیم ، و الکترونها باید میز را چنان ببینند که ما جهان را .
3) بحث در این مسائل از افلاطون تا برتراند راسل کشیده شده ، و شاید تا زمانی که آدمیان الفاظ را با واقعیات اشتباه می کنند نیز ادامه یابد . از فرضهایی که اعتبار این معماها را زایل می کنند ، یکی آن است که بی نهایت «خود» واقعیتی است ، نه کلمه ای که تنها بر عجز عقل در ادراک غایت مطلق دلالت کند ؛ و دیگر آنکه زمان و مکان و حرکت واقعیاتی هستند غیر متصل ، یعنی از نقاط و اجزای مجزا تشکیل شده اند .
4) از گفته های اوست ، برای مرد خردمند و نیک ، همه جای جهان وطن است .
5) فرمانده نظامی یونان در قرن پنجم ق . م – م .
6) لوکرتیوس می گوید :« ذیمقراطیس بزرگ به یک نوع توازی جسمی و روحی معتقد بود و گفته است که اتمهای روحی و اتمهای جسمی ، دو به دو یک در میان ، پهلوی هم قرار گرفته و بدین ترتیب قسمتهای مختلف کالبد را به یکدیگر ربط داده اند .
7) جشنی که به افتخار ذمتر،الاهه حاصلخیزی و باروری ، هر ساله حدود ماه اکتبر بر پا می شد . – م .
8) سخنی که افلاطون در رساله«مهمانی» از قول آریستوفان می گوید : شاید از اینجا اخذ شده باشد .
9) شاید وی از 451 ، و نیز در 432 و 422 و 415 به آتن آمده باشد .
10) جان لاک (1362-1704) ، فیلسوف بزرگ انگلیسی و یکی از افراد صاحبنظر قرون جدید، که هنوز هم تاثیرش در افکار مردم مغرب زمین نمایان است .-م .
11) این قضیه ها که هدفشان بی اعتبار ساختن فلسفه ماورای حسی پارمنیدس بود می گفتند : 1- بیرون از دایره حواس ما چیزی وجود ندارد . 2- اگر چیزی بیرون از قلمرو حواس ما باشد ، شناختن ممکن نست . 3- اگر چیزی بیرون از حیطه حواس شناخته شود ، انتقال این شناسایی به دیگران ممکن نیست ، زیرا که تنها وسیله ارتباط ما با دیگران حواس ماست .
12) در کتاب سوم «یادداشتها» سخنانی از قول سقراط درباره شیوه ها و تدابیر جنگ گفته شده است .
13) موجودات افسانه ای که سرشان چون سر انسان و بدنشان شبیه بز بود .-م .
14) گزنوفون از نقل سقراط می گوید : «اما درباره باده نوشی ؛ رای من آن است که شراب به راستی روح را شاداب می سازد و غمها را از یاد می برد ، ... اما گمان دارم که بدن آدمیان نیز چون جسم نباتات باشد ، اگر خداوند نباتات را در آب غرقه و غوطه ور سازد ، از پای می افتند و نسیم از میانشان نمی گذرد . ولی هنگامی که به اندازه حاجت خود آب بنوشد ، رشد می کنند و بلند می شود و بار می دهند.»
15) De anexetastos bios ou biotos anthropo – افلاطون ، دفاعیه 37 .
16) شاید آنوتوس نیز دلباخته آلکیبیادس بود ؛ ولی آلکیبیادس وی را رها کرد و سقراط را بر گزید . پلوتارک و آتنابوس این نظر را تایید می کنند

Alone ♥ Queen
29th July 2008, 02:10 AM
4- فلسفه یونان در اوج قدرت

افلاطون عاشق ریاضیات بود ، فلسفه ای سخت با ریاضی در آمیخت ، آکادمی را تخصیص به آن داد ، و در سیراکوز تقریباً سلطنت را فدای آن کرد . لیکن حساب برای او فرضیه نیمه رازورانه اعداد بود ؛ هندسه را اندازه گیری زمین نمی دانست ،بلکه آن را نوعی انضباط برای منطق بسیط ، یعنی دروازه ای برای راه یافتن به عقل کل می شمرد . پلوتارک نقل می کند که افلاطون ائودوکسوس و آرخوتاس را تحقیر می کرد ، زیرا آنان در مکانیک تجربه می کردند «این عمل ایشان تنها حسنی را که هندسه دارد به فساد و تباهی سوق می دهد .هندشه با بیشرمی به اندیشه و ادراک محض پشت کرد که به سوی احساس برگردد و از ماده استمداد کند.» سپس پلوتارک ادامه می دهد : «بدین ترتیب، مکانیک از هندسه جدا شد ،فلاسفه وی را باطل شمردند و ترکش کردند عاقبت جزء علوم نظامی در آمد .» با این وصف افلاطون در عالم تجریدی خود به ریاضیات خدمت بزرگی کرده است . نقطه را شروع خط تعریف کرد و فورمول پیدا کردن مجذور دو عدد مجذور را یافت و تحلیل ریاضی ، یعنی اثبات یک فرضیه یا عدم اثباط یک فرضیه را با در نظر گرفتن نتایجی که از آن فرض حاصل می شود ،اختراع یا تکمیل کرد . اهمیت دادن به ریاضیات در آکادمی اگر کمک شایانی به علم نکرده باشد لااقل محققانی چون ائودوکسوس کنیدوسی و هراکلیدس پونتوسی را به وجود آورد .
دوست افلاطون ، آرخوتاس ، علاوه بر آنکه هفت بار به سمت فرمانده کل شهر تاراس انتخاب شدو رساله هایی درباره فسلفه فیثاغورسی نوشت ، ریاضیات موسیقی را به وجود آورد . اندازه
4-2- مکاتب سقراطی آریستیپوس
اگر قرن چهارم شاهد پیشرفت قابل ملاحظه علوم نبود ، در عوض فلسفه رونق فراوان داشت . متفکران اولیه فلسفه های مبهمی درباره زندگی مطرح کرده بودند ، سوفسطاییان نسبت به همه چیز جز معانی بیان شک می کردند ، و سقراط هزاران سؤال طرک کرده و به هیچ کدام جواب نداده بود . ولی اکنون از تمام بذرهایی که در دویست سال گذشته در زمینه فلسفه پاشیده شده بود ، جوانه مکتبهای بزرگی در علوم ماوراءالطبیعه ، اخلاق ، و سیاست بیرون زده بود . آتن ، که آن قدر فقیر شده بود که نمی توانست خدمات پزشکی دولتی را ادامه دهد ،دانشگاههای خصوصی متعدد تأسیس کرده بود . به قول ایسوکراتس ، آتن (( مدرسه یونان )) و پایتخت فرهنگی و داور تمام یونان شده بود فیلسوفان ، یک مذهب قدیم را ضعیف ساخته بودند ، می کوشیدند تا طبیعت و عقل را جانشین آن کرده ، تکیه گاهی برای اخلاق و راهنمایی برای زندگی بیابند.
در ابتدا به اکتشاف راههایی که سقراط گشوده بود پرداختند . هنگامی که سوفسطاییان به طور کلی بیشتر هم خود را مصروف تدریس معانی بیان می کردند و از صورت طبقه خاصی خارج شده بودند ، شاگردان سقراط مراکز طوفانخیز فلسفه های کاملاً متفاوت شده بودند . ائوکلیدس مگارایی ، که اغلب سردرس سقراط در آتن حاضر می شد ، به قول تیمون آتنی (( شهر خود را در آتش نفاق )) شعله ور ساخت19 و دیالکتبیک زنون الئایی و سقراط را تبدیل به جدال لفظی یا هنر مشاجرا ساخت . وی صحت هر موضوعی را مورد تردید قرار می داد ، و همین روش بود که در قرن بعد به شکاکیت پورهون و کارنئادس تبدیل شد . بعد از مرگ ائوکلیدس ، شاگرد برجسته اوستیلپو مکتب مگارایی را بیش از پیش به نظرات کلبیان نزدیک ساخت ؛ چون هر فلسفه ای قابل رد است ، پس خردمندی نه در خیالبافی راجع به ماوراء الطبیعه ، که در ساده زیستن است ، و رفاه در خودبسندگی – یعنی عدم نیاز به چیزهای خارج از دنیای خود انسان . گویند که پس از غارت شهر مگارا ، دمتریوس پولیور کتس از ستیلپو پرسید چقدر خسارت متحمل شده ای ؟ فیلسوف جواب داد که من جز دانش چیزی نداشتم و آن را هم کسی از من ندزدیده است .20 در سالهای آخر زندگیش ، زنون کیتونی ، مؤسس مذهب رواقی ، جزو شاگردانش بود . بنا بر این می توان گفت که مکتب مگارایی با یک زنون شروع ، و با زنونی دیگر ختم شد .
آریستیپوس با وقار ، پس از مرگ سقراط ، به شهرهای مختلف سفر کرد و مدتی در سکیلوس با گزنوفون و مدت بیشتری با لائیس در کورنت گذراند21 و بعد در شهر مادری خود کورنه ، در سواحل آفریقا ، سکونت گزید تا مدرسه فلسفه خود را بنا کند . ثروت و تجمل طبقات بالا ، در این شهر نیمه شرقی ، عادات او را قالب ریخته بود ، و ظاهراً با این بخش از نظریات استادش که شادکامی نیکوترین چیزهاست بیشتر موافق بود . چون ظاهری آراسته و رفتاری شایسته داشت و سخنوری زبردست بود ، به همه جا راه یافت . زمانی کشتیش غرق شد و بی پول و مفلس وارد رودس گردید ؛ پس به مدرسه ای رفت و در آنجا به سخنرانی پرداخت و چنان حضار را شیفته خود کرد که او و همراهانش را غذا و مأوا دادند . در آنجا بود که به والدین اطفال پند داد که ایشان بایستی کودکان خود را چنان ثروتی بدهند که آن ثروت بتواند ، پس از غرق کشتی ، با صاحب خود شنا کند و به ساحل بیاید .22
فلسفه او ساده و بی پیرا بود . می گفت هرچه می کنیم ، حتی هنگامی که در راه دوستان فقیر می شویم یا به فرمان سرداران جان می دهیم ، به امید لذت ، یا از ترس رنج است . بنا بر این ، نظر عموم این است که لذت غایت خیر است و هر چیز دیگر ، از جمله بیکی و فلسفه ، را باید بر میزان لذتی که به بار می آورد قضاوت کرد . دانش ما درباره اشیا نا معلوم است ، آنچه که با اطمینان و مستقیم می دانیم از راه احساسات ماست . بنابر این ، عقل در آن چیزی است که احساسات ما را لذت بخشد ، نه اینکه به دنبال حقیقت غیر قابل لمس بگردیم . عمیقترین لذتها جسمانی و حسی است ، نه اخلاقی و فرهنگی ؛ بنابر این ، مرد عاقل بیش از هرچیز به دنبال لذت جسمانی می رود . هیچ مرد عاقلی لذت نقد را فدای لذت آتی نامعلوم نمی کند .فقط حال موجود است و بس ، و به احتمال زیاد اگر حال از آینده بهتر نباشد ، بدتر نیست . فقط حال موجود است و بس ، و به احتمال زیاد اگر حال از آینده بهتر نباشد ، بدتر نیست . هنر زندگی ، لذت بردن از نعمات گذران ، و بردن حداکثر استفاده از امکانات حال است .23 فایده فلسفه آن است که ما را از لذتها دور نکند ، بلکه بهترین لذتها را انتخاب نموده ، طرز بهره برداری از آنها را نشان دهد . حکمروای لذات مرتاضان نیستند که از آنها پرهیز می کنند ، بلکه کسانی هستند که از خوشیها لذت می برند ، ولی بنده و اسیر آنها نمی شوند و مدبرانه می توانند بین لذات مضر و غیر مضر تفاوت بگذراند . پس مرد عاقل بی چون و چرا به آرای عمومی و قانون احترام می گذارد ، ولی تا حد ممکن می کوشد تا (( نه ارباب و نه برده کسی باشد )) .24
اگر واعظ غیر متعظ نبودن را مایه سرافرازی بدانیم ، آریستیپوس مرد سرافرازی بود . ثروت و فقر را با متانت تحمل می کرد ، ولی در رجحان دادن به آنها ادعای بی تفاوتی نمی کرد . برای درسی که می داد مصرانه مزد می گرفت ، و حتی برای رسیدن به هدفهای خود از تملق گویی جباران رو بر نمی گرداند . گویند وقتی که دیونوسیوس اول به صورتش آب دهان انداخت ، خندید و گفت : (( ماهیگیران برای گرفتن کوچکترین ماهیها بایستی متحمل رطوبتی بیش از این شوند . )) 25 چون دوستی شماتتش کرد که چرا در مقابل دیونوسیوس زانو زده است ، پاسخ داد : (( گناه من چیست که گوش پادشاه در کف پایش است ؟ )) وقتی دیونوسیوس از او پرسید که چرا فیلسوفان در یوزه گری ثروتمندان را می کنند ، ولی اینان فیلسوفان را چندان به محضر نمی پذیرند ، آریستیپوس پاسخ داد : (( چون اولیها می دانند چه می خواهند ، ولی دومیها نمی دانند . ))26 با این وجود ، اشخاصی را که ثروت را به خاطر اندوختن می خواستند تحقیر کرد . روزی که سیموس ثروتمند فروگیایی خانه مجلل خود را ، که تماما ، از مرمر سنگفرش بود ، به او نشان می دهد ، آریستیپوس به صورت او تف می اندازد و ، چون مورد اعتراض قرار می گیرد ، به این عذر متعذر می شود که در میان آنهمه مرمر و تجمل (( جایی مناسبتر نیافته که آب دهان بیندازد . ))27 پولی را که می آورد با ولخرجی در راه غذای خوب ، لباس خوب ، خانه خوب ، و زنان خوب ( آ« طور که خود تشخیص می داد ) صرف می کرد .روزی که به سبب زیستن با زنی روسپی مورد سرزنش قرار گرفت ، پاسخ داد که از زندگی در خانه و نشستن در کشتیی که دیگران قبل از او از آنها استفاده کرده اند ابا ندارد .
روزی معشوقه اش به او گفت : (( من از تو بار دارم )) ، و او جواب داد : (( از کجا که کار من بوده ؟مگر پس از گذشتن از یک تیغزار می توانی بگویی که کدام تیغ پایت را خراشیده ؟ )) .29
مردم او را علی رغم زندگی بی پرده ای که داشت دوست می داشتند ، زیرا مردی بود که رفتاری شایسته داشت و با فرهنگ و مهربان و خوش قلب بود . بدون شک ، لذتجویی بی غل و غش او تا خدی از سروری که از رسوا کردن محترمان گناهکار شهر خود می برد سرچشمه می گرفت . با پیروی از سقراط و احترام گذاردن به او و دوست داشتن فلسفه ، معتقد بود که موثرترین دیدگاه زندگی، منظره مرد نیکی است که بآرامی راه خود را در میان مردم شریر می جوید و می گذرد . قبل از مرگش (356) می گفت بزرگترین ارثی که برای دخترش آرته برجای گذارده این است که (( بر چیزی که بدون آن هم زندگی میسر است ارزش مده )) 32و در اینجاست که می بینیم به نحو شگفت انگیزی تسلیم عقاید دیوجانس می شود . آرته بعد از پدر مدیر مدرسه سیرنائیک شد ، چهل کتاب نوشت ، شاگردان ممتاز فراوانی یافت ، و همشهریانش لقب (( فروغ یونان )) به او دادند .33
4-3- مکاتب سقراطی دیوجانس
آنتیستنس با نتیجه این فلسفه ، اما نه استدلالهای آن ، موافقت داشت ، و از مکتب سقراط نظریه زاهدانه ای برای زندگی استخراج کرد . او ، که مکتب کلبیون را بنا نهاد ، فرزند یک شارمند آتنی و برده ای تراکیایی بود . در جنگ تاناگرا دلاورانه جنگید (426) . مدتی شاگرد گورگیاس و پرودیکوس بود ؛ سپس مدرسه خویش را بنا نهاد ، ولی چون از درسهای سقراط با خبر شد ، با شاگردانش نزد او رفت تا فضل پیسر کهنسال را فرا گیرد . مانند ائودوکسوس در پیرایئوس می زیست و هر روز ، با طی چندین فرسنگ پیاده ، به آتن می رفت تا سر درس استاد حاضر شود . شاید در مباحثه ای که بین سقراط ( یا افلاطون ) با همسخن فروتنی برسر معمای لذت درگیر بود ، حضور داشت .
- سقراط : فکر می کنی که فیلسوف لازم است نسبت به لذایذ .... خوردن و نوشیدن توجه کند ؟
- سیمیاس : البته خیر .
- سقراط : عقیده ات درباره عشق چیست ؟ آیا به آن بایستی توجهی داشته باشد ؟
- سیمیاس : هرگز
- سقراط : و آیا به سایر وسایل تجمل ، از قبیل کفش و قبای گرانقیمت ، باید اهمیت نهد یا در عوض باید از آنچه ماورای نیاز طبیعی است بیزار باشد ؟
- سیمیاس : بایستی گفت که فیلسوف واقعی از آنها بیزار است .34
جوهر فلسفه کلبیون این است : تقلیل پیرایه جسم به حداقل نیاز ، برای اینکه روح تا آنجا که ممکن است آزاد باشد . آرنتیستنس این نظریه را در معنا پذیرفته بود ؛ وی یک فرانسیسکن یونانی بدون الاهیات بود ؛ شعار آریستیپوس این بود : (( مالک هستم ، ولی ملک نیستم . )) ولی آنتیستنس می گفت : (( مالک نمی شوم تا ملک نگردم . )) او مالک هیچ چیز نبود ، و قبایی ژنده بر تن می کرد که سقراط سرزنش کنان به او می گفت : (( آنتیستنس از لای سوراخهای لباست پوچی و خود فروشیت را می توان دید . ))38 از این گذشته ، تنها ضعف او این بود که کتاب می نوشت . در این زمینه ده جلد از خود باقی گذاشت که یکی از آنها تاریخ فلسفه بود . پس از مرگ سقراط ، آنتیستنس معلمی را از سرگرفت و برای تدریس ، ژیمنازیومی را انتخاب کرد که برای مردم طبقه پایین و خارجیان و کودکان نامشروع در نظر گرفته شده بود . نام کلبی ] زندگی چون سگ [ بیشتر به خاطر شرایط محل به آن مدرسه اطلاق شد تا به لحاظ اعتقادات و فلسفه آن87 . آنتیستنس مانند کارگران لباس می پوشید ، برای درسی که می داد مزدی نمی خواست ، فقیران را برای شاگردی ترجیح می داد ، و هر کس را که مایل نبود فقر و سختی را تمرین و تحمل کند با زبان و چوب می راند .
در ابتدا از پذیرفتن دیوجانس برای شاگردی ابا کرد . دیوجانس اصرار کرد و با صبر و حوصله ناسزاهای ا و را به جان خرید ؛ بالاخره پذیرفته شد ، و مکتب استاد را از طریق عمل کامل در سرتاسر دنیای یونان مشهور ساخت . آنتیستنس در اصل نیمه غلام بود ، و دیوجانس بانکدار ورشکسته ای از شهر سینوپه . او از روی ناچاری گدایی می کرد ، و وقتی شنید که غایت نیکی و عقل نیز همین است بسیار خشنود شد . کیف و قبا و عصای گدایی برگرفت و مدتی در خمی در صحن معبد کوبله در آتن مأوا گزید38 . بر زندگی ساده حیوانات رشک می برد ، و می کوشید آن را تقلید کند . روی زمین می خوابید ، هرچه هر جا می یافت می خورد ، و ( مطمئن هستیم ) وظایف طبیعی و مراسم عشق را در حضور دیگران انجام می داد .39 روزی دید که کودکی با دست آب می نوشد ، فوراً فنجان خود را به دور افکند.40 گاهی مشعل یا شمعی به دست می گرفت و می گردید و می گفت : به دنبال آدم می گردم .41 بر کسی ستم نمی کرد ، ولی از اطاعت قانون سر باز می زد ، و قبل از رواقیان اعلام کرد که پیرو جهان وطنی است . هرگاه فرصت می یافت ، سفر می کرد .می گویند مدتی در سیراکوز زندگی کرد . در یکی از سفرهایش به دست دزدان دریایی اسیر شد ، و او را به کسینادس اهل کورنت فروختند . چون اربابش پرسید که چه کاری از وی ساخته است ، جواب داد : (( حکومت بر مردان .)) کسنیادس او را معلم فرزندان خود کرد و اداره منزلش را به دست او سپرد . دیوجانس در این سمت چنان خوب انجام وظیفه نمود که ارباب او را (( نابغه خوب )) نامید و در بسیاری از امور پند او را می پذیرفت . دیوجانس کماکان به زندگی ساده خود ادامه داد ، و چندان در این راه مدارات کرد که بعد از اسکندر مشهورترین شخص یونان گردید .
دیوجانس آدم خودنمایی بود و از آوازه خود ظاهراً لذت می برد . در فن مباحثه استاد بود و همنامش می نویسد که هرگز در مباحثه مغلوب کسی نشد .42 آزادی بیان را بزرگترین محاسن اجتماع می نامید و از آن ، پاشوخیهای ناهنجار و بذله گوییهای مؤثر ، حداکثر استفاده را می کرد . زنی را که در مقابل شمایل مقدسی سر بر خاک کرنش می کرد شماتت می کرد که (( از این وضع بی ادبانه و زشت خود نمی ترسی ؟ شاید خدایی پشت سرت ایستاده باشد . مگر نمی دانی که خدایان همه جا هستند ؟ )) 43 وقتی پسر زن فاحشه ای به سوی مردم سنگ می انداخت ، او را بر حذر داشت که : (( شاید سنگ بر سر پدرت فرو آید . )) 44 از زنان بیزار بود ، و مردانی را که مانند زنان خود را می آراستند منفور می داشت . روزی جوانی کورنتی که جامعه ای فاخر پوشیده و به خود عطر زده بود از او سؤالی کرد ، وی جواب داد : (( تا نگویی پسری یا دختر جوابت را نخواهم داد . )) 45 تمام دنیا این داستان را می داند که اسکندر ، در کورنت ، هنگامی که دیوجانس زیر آفتاب دراز کشیده بود ، به سراغ او رفت . حکمران گفت : (( من اسکندر پادشاه بزرگم . )) دیوجانس جواب داد : (( من دیوجانس سگم . )) پادشاه گفت : (( هرچه می خواهی از من بخواه . )) دیوجانس جواب داد : (( از جلو من کنار رو تا آفتاب بتابد . )) جنگاور جوان جواب داد : (( اگر اسکندر نمی بودم ، می خواستم دیوجانس باشم . ))46 دیگر نمی دانم که فیلسوف جواب این تعارف را چه گفت . می گویند که هر دو نامور در یک روز در سال 323 دنیا را بدرود گفتند ، اسکندر در بابل در سن سی و سه سالگی ، و دیئجانس در کورنت در سن نود و اند سالگی . 47 اهالی کورنت مجسمه ای سنگی از مرمر بر مزارش گذاشتند ، و شهر سینوپه ، که او را تبعید کرده بود ، برایش بنای یادبودی برپا کرد .
از فلسفه کلبیون ساده تر و روشنتر فلسفه ای نیست . با منطق تا آنجایی سروکار داشت که بتواند نظریه مثل افلاطون را که دنیای ادب و فضل آتن را مبهوت کرده بود ، باطل سازد .ماوراءالطبیعه نیز در نظر کلبیون بازی پوچی بود . اینان می گفتند که طبیعت را از آن لحاظ مورد مطالعه قرار نمی دهیم که راز دنیا را بشناسیم ، زیرا این امر غیر ممکن است ، بلکه به خاطر آنکه دانش طبیعت را راهنمای زندگی خود قرار دهیم . این فلسفه واقعی اخلاق است . هدف زندگی ساده و طبیعی و حتی المقدور مستقل از کمکهای خارجی یافت ؛ زیرا درست است که کسب لذت ، اگر از کار و کوشش خود شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد ، مشروع است ، 48 لیکن چه بسا که انسان در دنبال کسب لذت اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد . در این صورت ، عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی. زندگی پاک و معتدل تنها راه رسیدن به رضایت کامل است . ثروت ، صلح و آرامش را ضایع می کند ، و امیال رشک آمیز مانند زنگ روح را می خورد . بردگی غیر عادلانه ، ولی بی اهمیت است . مرد عاقل از زندگی در بند اسارت نیز چون آزادی لذت می برد ، زیرا تنها آزادی روح است که به حساب می آید .دیوجانس می گفت که خدایان زندگی آسانی به انسان بخشیده اند ، ولی انسان با ررفتن پی تجملات آن را پیچیده ساخته است . البته نباید فکر کرد که کلبیون به خدایان اعتقاد زیادی داشتند . وقتی راهبی برای آنتیستنس از خوبیهای بعد از مرگ سخن می گفت ، وی پرسید :
(( پس چرا خودت نمی میری ؟ )) 49 دیوجانس به اسرار نهان می خندید ، و هنگامی که بازماندگان کشتی شکسته ای در ساموتراس ، قربانی نذر خدایان می کردند ، گفت : (( اگر به جای آنهایی که خلاصی یافتند آنهایی که غرق شدند قربانی می کردند ، تعداد قربانیها به مراتب بیشتر بود .)) 50 به عقیده کلبیون هر چیز مذهبی جز اشاعه عمل خیر خرافات است . فضیلت را باید پاداش خودش شمرد ، نه بسته به وجود یا عدالت خدایان . فضیلت عبارت است از خوردن و تصرف کردن و خواستن بحد . جز آب نباید نوشید ، و صدمه به کسی
متفکران اولیه فلسفه های مبهمی درباره زندگی مطرح کرده بودند ، سوفسطاییان نسبت به همه چیز جز معانی بیان شک می کردند ، و سقراط هزاران سؤال طرک کرده و به هیچ کدام جواب نداده بود .
نباید رساند . از دیوجانس پرسیدند چگونه باید از خویشتن دفاع کرد ، وی جواب داد : (( با راستی و درستی و حرمت نفس .)) 51 به نظر کلبیون ، فقط امیال شهوی منطقی است . ازدواج را اسارت خارجی می دانستند و از آن گریزان بودند ، ولی فحشا را پشتیبانی می کردند . دیوجانس عشق آزاد و اشتراک زنان را ترویج می کرد ، 52 و آنتیستنس که در هر چیزطالب استقلال بود ، شکایت می کرد که نمی تواند گرسنگی را نیز چون شهوت به تنهایی ارضا کند . 53 کلبیون ، که میل جنسی را مانند گرسنگی طبیعی و معمولی می دانستند ، می گفتند : نمی توانند بفهمن که چرا مردم ، بر خلاف دیگر امیال ، از ارضای این میل در ملا عام شرم می کنند . 54 حتی در مرگ نیز مرد بایستی استقلال خود را حفظ کند و زمان و مکان مرگ را تعیین نماید ؛ پس خودکشی مشروع است . بعضی می گویند که دیوجانس با حبس نفس در سینه خودکشی کرد .55
فلسفه کلبیون جزئی از جنبش (( بازگشت به سوی طبیعت )) بود که به عنوان عکس العمل عدم انطباق با تمدن ملال آور و پیچیده آن روز ، در قرن پنجم ، در آتن به وجود آمده بود . انسان طبعاً متمدن نیست و تنها از ترس مجازات و تنهایی به محدودیتها و فشار نظام زندگی تن در می دهد . دیوجانس نسبت به سقراط همان موقعیتی را دارد که روسو به ولتر داشت : به نظر او ، تمدن یک اشتباه محض است و پرومته حقش بود که به جزای ارزانی داشتن آن به بشر در زنجیر شود.56 کلبیون ، مانند رواقیان روسو ، (( مردان طبیعی )) را می ستودند ؛ 57 دیوجانس می کوشید تا گوشت خام بخورد ، زیرا پختن را غیر طبیعی می دانست .58 وی می گفت بهترین اجتماع آن است که خالی از تصنع و قانون باشد .
یونانیان با تمسخر بر کلبیون می نگریستند و ، آنچنانکه اجتماع قرون وسطی قدیسین خود را تحمل می کرد ، وجود آنها را تحمل می کردند . پس از دیوجانس ، کلبیون به صورت فرقه مذهبی فاقد مذهب در آمدند . فقر را قاعده کلی زندگی خود ساختند ، و مدارس فلسفه باز می نمودند . خانه نداشتند و در کوچه ها با معابد می خفتند . فلسفه کلبیون به دست شاگردان دیوجانس ، یعنی ستیلپو و کراتس ، به عصر هلنیسم راه یافت و مبنای مکتب رواقیان را تشکیل داد . مکتب کلبیون در آخر قرن سوم ناپدید شد ، ولی نفوذش در سنن یونان استوار برجای ماند ، و شاید دوباره در بین فرقه مذهبی اسینیان یهود و رهبانهای مسیحی نخستین در مصر احیا شد . تا چه حد این نهضتها فرقه های مشابه را در هند تحت تأثیر قرار دهده یا از آنها تأثیر پذیرفته اند هنوز بر ما معلوم نیست . آنهایی که امروز نیز فلسفه (( بازگشت به سوی طبیعت )) را ترویج می کنند ، فرزندان روشنفکر آن مردان و زنان شرق و یونان باستانند که ، خسته و درمانده از فشارهای غیر طبیعی و فلج کننده تمدن ، می اندیشند که می توانند برگردند و با حیوانات زندگی کنند . هیچ زندگانی کاملی از این وهم و هوس خاص زندگی شهری خالی نیست .
4-4- افلاطون معلم
حتی افلاطون نیز تحت نفوذ کلبیون قرار گرفت . در کتاب دوم جمهور 59 ، با رغبت و همدردی ، مدینه فاضله اشتراکی و طبیعی را توصیف می کند؛ بعد آن را رد می کند و نوع حاکم حکیم خود را رسم می نماید ، در آن اثری از رویاهای کلبیون می یابیم – مردانی بدون مالکیت و بدون همسر ، و وقف زندگانی ساده و فلسفی – که آنهمه مقبول بهترین اذهان یونان باستان بود . نقشه افلاطون برای ایجاد یک جامعه اشتراکی آریستو کراتیک ، کوشش درخشان محافظه کار ثروتمندی است که می خواهد انزجار خود از دموکراسی را با ایدئالیسم افراطی زمان خویش تطبیق دهد .
افلاطون از خانواده ای چنان کهنسال بود که از طرف مادر به سولون ، و از طرف پدر به پادشاهان اولیه آتن و حتی به پوسیدون خدای دریا می رسید .60 مادرش خواهر خارمیدس و خواهر زاده کریتیاس بود .بنابراین ، مخالفت با دموکراسی تقریباً در خونش بود . اسمش را آریستوکلس نهادند ، که به معنی (( نامدار و بهترین )) است . این جوان در اندک مدتی در تمام رشته های علوم سرآمد شد . در موسیقی ، ریاضیات ، معانی بیان ، و شعر از همه پیش افتاد .صورت خوب او زنان ، و بدون شک ، مردان را جلب می نمود . در مسابقات برزخی کشتی می گرفت و به خاطر هیکل ورزیده و درشتش لقب پلاتون یا (( چهار شانه )) گرفت . در سه جنگ نبرد کرد و نشان شجاعت گرفت . 61 لطیفه می نوشت و شعر عاشقانه می سرود ، و یک نمایشنامه تراژدی تحریر کرد . در سن بیست سالگی گرفتار تردید بود که سیاست پیشه کند یا شاعری ، ولی سرانجام تسلیم جذبه سقراط شد . او را حتماً از قبل می شناخت ، زیرا سقراط دوست قدیم عمویش خارمیدس بود . اکنون سخنان سقراط را می فهمید ، و از تماشای آن پیرمرد ، که مانند بند بازی اندیشه های خود را در هوا می انداخت و بر چنگال پرسش می گرفت ، لذت می برد . افلاطون پس از آشنایی با سقراط اشعار خود را سوزاند ؛ اوراپید ، ورزش ، و زن را فراموش کرد و ، همچون کسی که گرفتار طلسم شده باشد ، به دنبال استاد به راه افتاد . شاید هرروز از درسهای استاد یادداشت بر می داشت و ، با حساسیت یک هنرمند ، از دنیای جذاب این سیلنوس عجیب و دوست داشتنی مستفیض می شد .
سپس ، هنگامی که افلاطون بیسیت و سه ساله بود ، انقلاب 404 ، که به دست خویشان خودش برپا شده بود ، به وقوع پیوست . آن ده روز دهشتناک ترور اشراف ، و مخالفت شجاعانه سقراط با جباران سی گانه ، مرگ کریتیاس و خارمیدس ، بازگشت دموکراسی ، و محاکمه و قتل سقراط یکباره دنیا را به سر جوان بی بند و بار ما فرو کوفت . از آتن مانند شهری که گرفتار دیوان و اجنه باشد گریخت . درمگا را در خانه ائوکلیدس ، و بعد شاید با آریستیپوس در کورنه کمی آرامش یافت . سپس ظاهراً به مصر رفت و در آنجا از معلومات ریاضی و تاریخی راهبان استفاده کرد .62 حدود سال 395 به آتن برگشت و سال بعد ، به خاطر دفاع از شهر ، در کورنت جنگید . در سال 387 دوباره عزم سفر کرد ؛ در تاراس نزد آرخوتاس ، و در لوکری نزد تیمایوس به خواندن فلسفه فیثاغورسی مشغول شد . سپس برای دیدن کوه اتنا به سیسل رفت ،با دیون سیراکوزی دست دوستی داد ، به خدمت دیونوسیوس اول معرفی گردید ، سپس به بردگی فروخته شد ، و در سال 386 صحیح و سالم به آتن بازگشت . با سه هزار دراخمایی که برای باز خریدن او از صاحبش به توسط دوستانش فراهم شده بود و صاحبش از قبول آن امتناع کرده بود ، باغی را که محل تفریح اطراف شهر و ، به نام خدای محلی ، به آکادموس a62 مشهور بود ، خرید و در آنجا دانشگاهی تأسیس کرد که نهصد سال مرکز علم و فرهنگ یونان بود .
آکادمی در حقیقت یک انجمن اخوت مذهبی بود که در خدمت پرستش خدایان قرار داشت . شاگردان شهریه نمی پرداختند ، ولی از آنجایی که بیشتر از خانواده های اعیان و اشراف برای تحصیل می آمدند ، از والدینشان انتظار می رفت که به مؤسسه کمکهای مالی قابل ملاحظه ای بکنند . سویداس می گوید : (( ثروتمندان گاه گاه در وصیتنامه های خود وسایل زندگی بی رنج و آرام فیلسوفانه ای را برای بعضی به ارث می گذاشتند . )) 63 می گویند که دیونوسیوس دوم هشتاد تالنت ( 480 هزار دلار ) به افلاطون بخشید ، 64 و شاید دلیل شکیبایی افلاطون نسبت به سلطان ازهمین بخشش سخاوتمندانه سرچشمه گرفته باشد . شاعران هزل گو شاگردان آکادمی را ریشخند می کردند که در رفتارشان ، و در وضع لباس پوشیدنشان با کلاه سه گوش و عصا و ردای کوتاه دانشگاهی ، تظاهر می کنند ؛ 65 از اینجا معلوم می شود که لباس مخصوص مدرسه ایتن در انگلستان و ردای مشکی دانشگاهی به طور کلی تا چه حد قدمت دارد . زنان نیز به آکادمی پذیرفته می شدند ، زیرا افلاطون در این زمینه فردی غیر محافظه کار و طرفدار شدید حقوق زنان بود . درسهای اساسی ریاضیات و فلسفه بود . بر سر در مدرسه نوشته ای اخطار مانند بود : (( هر کس هندسه نمی داند ، اینجا داخل نشود . )) شاید دانستن مقدار قابل توجهی ریاضیات از شرایط ورود بود . بیشتر پیشرفتهای ریاضی قرن چهارم توسط مردانی انجام شد که در آکادمی درس خوانده یودند . دروس ریاضی آکادمی عبارت بود از حساب ( نظریه اعداد ) ، هندسه عالی ، نجوم ، موسیقی ( احتمالاً شامل ادبیات و تاریخ ) ، حقوق ، و فلسفه . 66 اگر افلاطون پیرو نظریاتی که خود در دهان سقراط می گذارد بوده باشد ، فلسفه سیاسی و اخلاق را باید در برنامه آکادمی در مرحله آخر دانست :
- سقراط : البته می دانید که اصول مشخصی درباره عدالت و نیکی هست که در کودکی به ما آموخته اند ؛ و تحت اقتدار والدین خود ما با اطاعت از آنها و محترم داشتنشان بزرگ شده ایم .
- گلاوکون : درست است .
- سقراط : و نیز موازین و عادات متضادی در کسب لذت هست که روح ما را فریفته ، به سوی خود می کشاند ؛ ولی این موازین نمی تواند کسانی را که از عدالت بویی نبرده اند و پایبند اصول پدران خود هستند و از آنها اطاعت می کنند بفرمایید.
- گلاوکون : درست است .
- سقراط : پس ، شخصی که در این وضع روحی باشد و روح کنجکاو او بپرسد انصاف و شرافتمندی چیست و خود جواب دهد ، هر چه قانون بگوید ، و سپس بحث و مشاجره پیش آید ، و کلام قانونگذار را رد کند و به این فکر معتقد شود که در دنیا ظلم و عدل تفاوتی ندارد و بد و خوب یکی است ، و تمام اصول کهن را منکر شود ، آیا فکر می کنید که باز از قوانین اطاعت خواهد کرد ؟
- گلاوکون : ممکن نیست .
- سقراط : و هنگامی که نسبت به آنها احترام قایل نشود و آنها را طبیعی نداند و در کشف حقیقت فر وماند ، می توان از چنین کسی انتظار داشت که در زندگی به راهی جز ارضای خواهشهای خود برود ؟
- گلاوکون : نمی شود .
- سقراط :و آیا به جای اطاعت از قانون به بیقانونی نمی گراید ؟
- گلاوکون : بدون شک .
- سقراط : بنابراین ، در آشا کردن شارمندان سی ساله مان با دیالتیک محتاط بود . ... نبایستی گذارد که مردم در سنین ابتدای جوانی لذت دیالتیک را درک کنند ؛ از این موضوع بخصوص باید پرهیز کرد ، چرا که مردان جوان ، همان طور که دیده اید ، چون طعم آن را برای اولین بار چشیدند ، به تقلید کسانی که با ایشان جر و بحث می کنند و منکر اظهاراتشان می شوند ، دوست دارند اظهارات دیگران را تکذیب کنند ، و اینان مانند توله سگانی هستند که از کشیدن لباس و گاز گرفتن هر کس که نزدیکشان می آید شاد می شوند .
- گلاوکون : آری ، این کار ایشان را سخت شاد می کند .
- سقراط : و بعد چون چند بار فتح کردند و به دست دیگران مغلوب شدند ، بسرعت و بشدت عادت پیدا خواهند کرد که نسبت به هر چه قبلاً اعتقاد داشته اند بی اعتقاد شوند . این است که .... فلسفه نام بدی در مردم دارد .
- گلاوکون : کاملاً صحیح است .
- سقراط : ولی همینکه شخص پابه سن گذارد ، دیگر گرفتار این جنون نخواهد شد ، بلکه از آن عاقلی تبعیت خواهد کرد که فقط در پی یافتن حقیقت است ، نه آن مرد جدلی که گفته دیگران را فقط به خاطر بازی و سرگرمی نقض می کند . بلوغ فکری چنین شخصی باعث افزایش ارزش و حرمت منطق و استدلال می شود . نه کاهش آن . 67
افلاطون و دستیارانش با خطا به ، گفتگو ، و مطرح ساختن مسائل برای شاگردان تدریس می کردند . یکی از مسائل این بود که (( حرکات متحد الشکل و منظمی را که سبب گردش سیارات است )) بیابند . 68 شاید ائودوکسوس و هراکلیدس از این نحوه برخورد ملهم شده باشند . درسها فنی بود ، و گاهی آنهایی را که برای منافع عملی به مدرسه می آمدند مأیوس می کرد . ولی شاگردانی چون ارسطو ، دموستن ، لوکورگوس ، هوپرئیدس ، و کسنوکراتس سخت تحت نفوذ آنها قرار گرفتند و در بسیاری کوارد یادداشتهایی را که برداشته بودند منتشر کردند . آنتیفانس با طنز می گوید : همان طور که در شهرهای دوردست شمالی چون سخن از دهان گوینده بیرون بیاید فوراً یخ می بندد و در تابستان پس از ذوب شدن به گوش می رسد ، کلماتی که افلاطون به شاگردان جوانش می گفت نیز چون پیر می شدند برایشان قابل فهم می گردید .69
4-5- افلاطون هنرمند
افلاطون خودش می گوید که هرگز رساله ای فنی ننوشته است ، 70 و ارسطو به تدریس او در آکادمی به عنوان (( اصول تدوین نشده )) اشاره می کرد . 71 ما می دانیم که این اصول تا چه حد با تعالیم مندرج در (( دیالوگها )) متفاوت است .
شاید دیالوگها را در اصل برای تفنن می نوشتند و با مزاح می آمیختند . 72 یکی از طنزهای مفرح تاریخی این اشت که آن آثار فلسفی که امروزه بیشتر مورد توجه هستند و در دانشگاههای اروپا و آمریکا آموخته می شوند ، اساسً بدین منظور تصنیف شده اند که فلسفه را ، از طریق تلفیق آن با شخصیت انسانی ، برای عامه مردم قابل فهم سازند . افلاطون اولین کسی نبود که دیالوگهای فلسفی را نوشت ، زنون الئایی و چند نفر دیگر قبل از او این سبک را به کار برده بودند ؛ 73 سیمون آتنی که چرمکاری می کرد ، گزارشی از مکالمات سقراطی را که در دکان او صورت گرفته بود به شکل دیالوگ نوشته بود . 74 کار افلاطون جنبه ادبی دارد ، نه تاریخی ، وی هرگز ادعا نمی کنند که شرح دقیق مکالمات سقراط را ، که سی یا پنجاه سال پیش روی داده بود ، می نویسد ، و حتی نمی کوشد که مراجهی که می دهد منسجم باشد . گورگیاس نیز ، مانند سقراط ، اگر سخنانی را که فیلسوف – نمایشنامه نویس جوان در دهان او می گذاشت می شنید ، بدون شک مبهوت می ماند . 75 دیالوگها مستقل از یکدیگر و شاید در فواصل طولانی زمانی نوشته شده اند ؛ بنابراین نباید از یاری نکردن حافظه و نیز تغییر برداشتها تعجب کنیم . طرحی در کار نیست که کلیه مطالب را وحدت بخشد ، جز جستجوی مداوم عقل رشد کننده ای که به دنبال حقیقت می رود و هرگز نمی یابد .
ساختمان دیالوگها زیرکانه ولی ناشیانه است . عقاید و اندیشه های بزرگ را با صراحت بیان می کند ، تصویری دوست داشتنی و پر قدرت از سقراط می سازد ، ولی بندرت وحدت یا تداوم را رعایت می نماید . موضوعها بیحساب تغییر می کنند ، از این شاخه به آن شاخه می پرند ، و اغلب به شکل ناشیانه ای توسط یک نفر از دیگران نقل قول می شود . سقراط می گوید که (( حافظه اش ضعیف است )) .77 ولی برای دوستی پنجاه و چهار صفحه از بخشی را که در جوانی با پروتاگوراس کرده از حفظ می خواند . اغلب دیالوگها به علت فقدان گوینده نیرومندی که بتواند در برابر سقراط سخنی جز آری یا مشابه آن بگوید تضعیف شده است . لیکن فصاحت و روانی سخن ، طنز موقعیت ، بیان ، اندیشه ، دنیای زنده ای که از شخصیتهای متنوع به وجود آورده ، و درچه های مکرری که به سوی اندیشه ، دنیای زنده ای که از شخصیتهای متنوع به وجود آورده ، و دریچه های مکرری که به سوی اندیشه عمق و والا گشود ه است تمام این نقایص را از بین می برد .ارزشی را که قدما برای دیالوگها قایل بودند از اینجا می توان دانست که تنها اثری که از تمام نویسندگان قدیم یونان ، تمام و کمال ، تا به امروز مانده و به دست ما رسیده همین دیالوگهاست . به همان میزان که مضامین این گفتگو ها در تاریخ فلسفه و اندیشه ارجمند است ، شکل و صورت آنها نیر در تاریخ ادب ذیمقدار و ارزنده است .
دیالوگهای اولیه نمونه های بارزی از (( جدلی )) بودن عهد جوانی است ، که در عبارات فوق دیدیم چگونه افلاطون محکومش می کند ؛ در عین حال ، تصویرهای جذابی که از جوانان آتن ترسیم می نماید تا حدودی این نقص را برطرف می کند. رساله سومپوسیون ( مهمانی ) ، که در نوع خود شاهکار است ، بهترین مقدمه برای آشنایی با افلاطون است . صحنه سازیهای نمایشی آن ( آگاتون به نوکرهایش می گوید : (( فکر کنید که شما میزبان ما ، و من دوستانم خوشمزه مست کردن و افتضاح آلکییادس ، و از همه مهمتر ترکیب ظریف واقعپردازی بی پرده ، در تصویری که از سقراط می سازد ، با والاترین ایدئالیسم نسبت به مفهوم عشق ، این اثر را در زمره یکی از شاهکارهای تاریخ نثر قرار می دهد . فیدون ملایمتر ولی زیباتر است ؛ در این دیالوگ موضوع بحث ، گرچه قوی نیست ، بیریا و صادقانه است و به حریف اجاره اظهار وجود می دهد . سبک نویسنده با آرامی بیشتری در صحنه آخر جریان دارد ، و همین آرامش است که پایان غم انگیز داستان را ملایم می کند و مرگ سقراط را ، مانند جویباری که باآرامی در خم بستر خود ناپدید می شود ، آسان می نماید . قسمتی از دیالوگ فدروس در سواحل رودخانه ایلیوس است ، در حالی که سقراط و شاگردانش گرمازدگی پای خود را با خنکب آب رودخانه برطرف می کنند . البته بزرگترین دیالوگها جمهور است که فلسفه افلاطون را به کاملترین وجهی بیان می کند و ، در بخشهای نخستین ، شامل برخوردهای هیجان انگیز شخصیتها و عقاید است . پارمنیدس بدترین نوع استدلال خشک و منطق بیمعنایی است که تا به حال در تمام ادبیات جهان دیده شده است ، و در تاریخ فلسفه بهترین مثال شجاعت شخص متفکری است که به نحو انکار ناپذیری محبوبترین نظریه خود – فرضیه مثل – را رد می کند . در دیالوگهای آخرین ، هنرمندی افلاطون روبه کاهش می گذارد ؛ سقراط بتدریج از صحنه خارج می شود ؛ حالت شاعرانه فلسفه ما بعدا الطبیعه از بین می رود ؛ سیاست ، آرمانخواهی جوانانه خود را از دست می دهد ؛ و سرانجام در نوامیس ، این وارث سرخورده و خسته فرهنگ چند بعدی آتن ، تسلیم دام فریب اسپارت می شود و از آزادی و شعر و هنر و حتی فلسفه دست می کشد .
4-6- افلاطون فیلسوف مابعدالطبیعه
در نوشته های افلاطون نظامی موجود نیست ، و اگر در اینجا ، به خاطر نوعی نظم ، عقاید او را تحت عنوانهای معمول منطق ، ما بعدالطبیعه ، اخلاق ، یبایی شناسی ، و سیاست خلاصه کرده ایم ، باید به یاد داشته باشیم که طبع شاعرانه افلاطون اجازه نمی داد که افکار خود را در قالب معینی محدود کند . از آنجا که افلاطون شاعر است ، منطق برایش آسان نیست ؛ برای یافتن تعریفها دچار سرگردانی می شود ؛ و در قیاسهای مشکل دست و پای خود را گم می کند .خودش می گوید : (( بعد گرفتار دالانهای پیچ در پیچ می شدیم ، و وقتی خیال می کریدم به آخر رسیده ایم ، سر از محل اول در می آوردیم و می دیدیم مانند همیشه هیچ ندیده ایم . ))79 افلاطون بالاخره به این نتیجه می رسد که (( نمی دانم آیا علمی به نام منطق اساساً وجود دارد
کسب لذت ، اگر از کار و کوشش خود شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد ، مشروع است ، 48 لیکن چه بسا که انسان در دنبال کسب لذت اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد . در این صورت ، عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی. زندگی پاک و معتدل تنها راه رسیدن به رضایت کامل است .
یا نه . )) 80 با این وصف ، قدمهای اولیه را بر می دارد . مثلاً زبان را مورد مطالعه قرار داده ، آن را مشتق از تقلید صداها می شناسد . 81 تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری و قیاس و سفسطه را مورد بحث قرار می دهد و قیاس را می پذیرد ، ولی استقرا را به آن ترجیح می دهد . 82 در دیالوگها ، حتی در عامه پسندترین آنها ، لغتهایی مانند جوهر ، نیرو ، فعل ، انفعال ، و تکوین را ابداع می کند که بعدها در فلسفه مورد استفاده قرار می گیرد .پنج (( مقوله )) از (( مقولات عشر )) را ، که بخشی ازشهرت ارسطو مدیون آن است ، نام می برد . عقاید سوفسطاییان را ، که احساس را بهترین ملاک حقیقت می دانند و (( فرد مجرد را مقیاس همه چیز )) می شمرند ، رد می کند ؛ می گوید اگر چنین بود ، هر تحلیلی که هر کس ، هر شخص خیالباف یا دیوانه یا هر بوزینه ای ، از دنیا می کرد به یک اندازه ارزش داشت .83
آنچه تمام این (( انبوه حواس )) به ما می دهد همان جریان عظیم دایمی تغییر است . که هراکلیتوس از آن سخن می گوید . اگر ما فقط ادراک حسی می داشتیم ، هرگز دانشی کسب نمی کردیم و به حقیقتی نمی رسیدیم . دانش ما از طریق (( مثل )) به دست می آید ؛ به عبارت دیگر ، صور کلی و تعمیم یافته است که هرج و مرج مدرکات حسی را در قالب منظم فکر متشکل می سازد . 84 اگر ما فقط می توانستیم از افراد جزئی آگاه باشیم ، فکر کردن غیر ممکن بود . بشر به کمک طبقه بندی اشیا بر مبنای شباهتشان به گروههای مختلف ، و بیان آن طبقه به طور کلی به وسیله یک اسم عام ، فکر کردن می آموزد .کلمه (( انسان )) مارا قادر می کند که درباره همه انسانها فکر کنیم ، همچنین (( میز )) به تمام میزها و (( نور )) به هر نوری که به زمین یا دریا تابیده است اطلاق می شود . این مثل ( ایده ها ) برای حواس عینیت ندارند ، اما در فکر شخص واقعیت دارند ؛ زیرا حتی هنگامی که تمام اشیای قابل حسی که این مثل را بیان می کنند از بین بروند ، خود آنها برجای می مانند . انسانها متولد می شوند و می میرند ، ولی بشر همیشه زنده است . هر فرد مثلث ناقصی است و دیر یا زود از بین می رود ، و بنا بر این به طور نسبی غیر واقعی است .اما مثلث – شکل و قانون تمام مثلثها – کامل و جاویدان است .85 تمام اشکال ریاضی مثلثند ؛ بنابراین ، جاویدان و کاملند ؛ آنچه هندسه درباره مثلثها و دایره ها و مربعها و مکعبها و کره ها می گوید ، حتی اگر چنین اشکالی در دنیای مادی هرگز وجود نداشته و بعدها هم وجود نیابند ، حقیقت دارند و بنابراین واقعی هستند . مفاهیم انتزاعی هم به این معنا واقعیت دارند ؛ یک عمل فضیلت آمیز دوام مختصری دارد ، ولی فضیلت حقیقت پایداری در فکر ، و ابزاری برای آن است . همچنین است زیبایی و بزرگی و شباهت و غیره . اینها همان قدر برای فکر واقعی هستند که زیبا و بزرگ و شبیه برای حواس ما . 87 افعال و اشیای جزئی تا حد برخورداری از آن صور کلیه و حقایق مثالی تعیین می یابند . دنیای علم و فلسفه از اشیای جزئی ترکیب نیافته بلکه از مثل به وجود آمده است .88 تاریخ ، در تقابل با زندگینامه نویسی ، داستان انسان کلی است ؛ زیست شناسی تنها علم اعضای بخصوصی نیست ، بلکه علم حیات است ؛ ریاضیات تنها مطالعه اشیای مادی نیست ، بلکه علم اعداد ، نسبیت ، و اشکال مستقل از اشیاست ، و مع هذا درباره کلیه چیزها صدق می کند . فلسفه علم مثل است .
تمام چیزها در فلسفه متافیزیک افلاطون دور محور فرضیه مثل می گردد . خدا ، محرک بیحرکت اولا، یا روح دنیا 91 ، جهان را و هرچه در آن است طبق قوانین و صورجاودانه ، یعنی مثل کامل ولایتغیری که ، طبق گفته افلاطونیان جدید ، لوگوس یا عقل الاهی ، یا ذهن خدا را تشکیل می دهند ، به حرکت می اندازد و نظام می بخشد . عالیترین مثل خیر است . گاهی افلاطون خیر را با خدا یکی می داند ، 92 و اغلب آن را ابراز راهنمای خلقت ، و صورتی غایی که کلیه اشیا را به خود جلب می کند می نامد . هدف دانش درک این خیر و رؤیت مثال صورتبخش در جریان خلقت است . 93 حرکت و خلقت اعمال مکانیکی نیستند و در دنیا ، چون در وجود خود ما ، روح یا اصلی حیاتی لازم دارند که آنها را بنیاد بگذارد . 94
تنها آنچه نیرو دارد واقعی است ؛ 95 بنابراین ماده اساساً واقعی نیست ، بلکه فقط در حال استوار بین وجود و عدم قرار دارد ، یعنی در مرحله امکلن است و در انتظار اینکه خدا یا روح مطابق مثالی به آن شکل خاص و موجودیت دهد . روح نیروی محرکه انسان و جزئی از روح محرکه کلیه اشیاست .96 روح حیات خالص ، مجرد ، و ابدی است . قبل از جسم وجود داشته ، هنگام حلول در جسم جدید خاطرات پیشین را همراه می آورد ، و چون این خاطرات در زندگی جدید بیدار می شوند ، ما آن را دانش تازه ای فرض می کنیم . کلیه حقایق ریاضی بدین ترتیب ذاتی و غریزی هستند . تعلیم دادن فقط یاد مطالبی را زنده می کند که روح در حیاتهای قبلی می دانسته است .97 پس از مرگ ، روح یا ذات زندگی ، به تناسب نیک و بدش در زندگیهای قبلی ، به جسم برتر یا فروتری حلول می کند . شاید روحی که مرتکب گناه شده به دوزخ یا برزخ ، و روح نیکوکار به (( جزیره خجستگان )) برود .98 هنگامی که روح پس از چندبار زندگی از تمام گناهان پاک شد ، از حلول کردن در ابدان مختلف آزاد می گردد و در بهشت سعادت ابدی خانه می گیرد .99
4-7- افلاطون عالم اخلاق
افلاطون می داند که بسیاری از خوانندگانش شکاک هستند ، بنابراین در دوره ای می کوشد تا اصول اخلاق طبیعی را ، که روح مردم را بدون ارجاع به دوزخ و بهشت و برزخ به سوی عدالت رهنمون شود ، بیابد . 101 در دیالوگهای میانی ، بیش از پیش از فلسفه ما بعدالطبیعه به اخلاق و سیاست می پردازد : (( بزرگترین و منصفانه ترین خردی که ما می شناسیم آن است که مربوط به نظام دادن به خانواده و حکومت باشد )) 102 مسئله اخلاق در تعارض بین لذت فردی و خیر و صلاح اجتماعی نهفته است . افلاطون این مسئله را به نحو زیبایی مطرح می کند و از زبان کالیاس چنان دفاعی از خود پسندی می نماید که هیچ عالم ضد اخلاق نکرده است . 103 در این بحث تمیز بدهد ، و از ترس اینکه مبادا ابن شعور و قوه تمیز دیر به فریاد شخص برسد ، بر ما فرض است که در روح جوانها عادت به اعتدال ، یعنی احساس حد وسط زرین ، را تقلین کنیم . 104
روح یا اصل حیات سه سطح یا جزء دارد – میل ، اراده ، و فکر ؛ هر جزء فضیلت خاص خود را دارد : اعتدال ، شجاعت ، خرد – که باید به آنها پرهیزگاری و عدالت را ، که ایفای فرایض ما نسبت به والدین و خدایان هستند ، نیز اضافه کرد . عدالت را می توان همکاری این اجزا در کل تعریف کرد ، مثلاً همکاری عناصر متشکله شخصیت در یک فرد یا افراد در یک کشور ، که هر یک وظیفه خود را به شایسته ترین وجهی انجام دهند .105 خوبی نه در خرد محض است نه در لذت تنها ، بلکه ترکیب متناسب و هماهنگی است از آن دو که زندگی خردمندانه ای را پدید می آورد . 106 خوبی غایی در شناخت کامل صورتها و نوامیس ابدی است . از نظر اخلاقی ، (( عالیترین خوبی ... نیرو یا خاصیتی است – اگر اساساً چنین نیرویی وجود داشته باشد – که روح برای پرستش حقیقت ، و انجام همه کار در راه آن ، دارد . 107 آن که حقیقت را چنین دوست می دارد بدی را با بدی پاسخ نمی دهد ، 108 ترجیح می دهد مظلوم واقع شود تا ظلم کند ، و (( در بر و بحر دنبال مردانی خواهد گشت که فاسدشدنی نیستند و دوستی با آنها از هرگوهری گرانبهاتر است . ... هواخواهان واقعی فلسفه از شهوات جسمانی پرهیز می کنند ، و چون فلسفه راه تهذیب نفس و خلاصی از زشتی را به آنها بنمایاند ، از آن نمی گریزند ، بلکه تسلیم آن می شوند و هرجا رهنمون شود از آن تبعیت می کنند . )) 109
افلاطون اشعار خود را سوخته و ایمان مذهبی را از دست داده بود ، ولی هم شاعر خداپرست باقی مانده بود . مفهوم خدا در نظر او لبریز از احساسات زیباشناختی و قرین زهدو پارسایی بود ؛ فلسفه و مذهب در وی یکی شده و با اخلاق و زیباشناختی مخلوط گردیدهبود . هرچه مستتر می شد ، کمتر می توانست زیبایی را جدا از خوبی و حقیقت ببیند . در مدینه فاضله ( دولت آرمانی ) اش ، او به هنر و شعری که به نظر دولت مغایر موازین اخلاقی و میهن پرستی باشد اجازه نشر نمی داد ؛ نمایشها و خطابه های غیر مذهبی توفیق می شدند ؛ حتی هومر ، آن صورتگر وسوه گر الاهیات ضد اخلاقی ، نیز طرد می شد . موسیقی دوریک و فروگیایی احتمالاً مجاز شمرده می شد ، لکن هیچ آلت موسیقی پیچیده و هیچ هنرمند ماهری که (( صدای ناهنجار )) عرضه کند پذیرفته نبود ، 110 و هر گونه نوآوری بنیادی ممنوع بود .
از ابداع نوع جدید موسیقی که حکومت را به خاطره می افکند باید پرهیز کرد ، چون ممکن نیست سبک تازه ای پیدا شود و بر مهمترین ارکان حکومت تأثیر نکند . ... سبک جدید ، همینکه بتدریج جای باز کرد ، بآهستگی در رفتار و عادات نفوذ می کند . ... و از آنجا با نهایت بیشتری به قوانین و تشکیلات مملکتی حمله می برد و تا هرچه را هست واژگون نسازد از پای نمی ایستد .111
زیبایی ، همچون نیکی ، در تناسب ، تقارن ، و نظم است . اثر هنری بایستی چون موجود جانداری باشد که سر و بدن و دست و پا دارد و همگی از یک اندیشه زندگی می یابند .112 به نظر پیرایشگر احساساتی ما ، زیبایی حقیقی معنوی است نه جسمانی . اشکال هندسی (( زیبایی مطلق و جاودانی )) دارند ، و نوامیسی که افلاک از آنها به وجود می آید از ستارگان زیباترند .113 عشق یعنی جستجوی زیبایی ، و آن سه مرحله دارد که به ترتیب عشق به بدن ، به روح ، و به حقیقت است . عشق بدنی میان زن و مرد ، به عنوان وسیله تولید نسل – که نوعی تداوم بقاست - مشروع است 114 ، هرچند که صورتی ابتدایی از عشق و برای فیلسوف نامتناسب است . عشقبازی مرد با مرد و زن با زن غیر طبیعی است ، و چون تولید مثل را عقیم می سازد باید از بین برداشتهشود ؛115 این کار با بلند پایه کردن آن ، یعنی رساندنش به مرحله دوم یا عشق روحانی ، امکانپذیر است . اینجا مرد مسنتر به مرد جوانتر عشق می ورزد ، زیرا زیبایی و جوانیش مظهر و نشان زیبایی پاک و ابدی است ؛ و جوان پیر را دوست می دارد ، زیرا دانش و معرفت پیر راه ادراک و شرافت را بر او می گشاید . لیکن ، عالیترین عشقها (( عشق جاویدان به داشتن نیکی است )) ، عشقی که در جستجوی زیبایی مطلق مثل و صورتهای کامل و ابدی است . 116 این است (( عشق افلاطونی )) ، نه محبت غیر جسمانی بین زن و مرد . همینجاست که افلاطون شاعر و فیلسوف در شوق آتشین درک اسرار و آرزوی شهود قوانین و نحوه خلقت و هدف جهان با هم یکی می شوند .
زیرا ای آدیمانتوس ، آن که افکارش در وجود واقعی متمرکز است ، مجال ندارد که به امور مردمان بنگرد یا در نزاع با ایشان گرفتار حسادت یا دشمنی کگردد . چشم او همیشه متوجه اصول ثابت و تغییر ناپذیری است که مزاحم یکیدیگر نمی شوند ، بلکه با نظم خاصی طبق عقل و منطق به جلو پیش می روند ، از اینهاست که تقلید می کند ، و بر مبنای آنهاست که زندگی خود را قالب می ریزد .117
4-8- افلاطون معمار مدینه فاضله
با این وجود ، افلاطون علاقه مند به امور بشر است . برای خود رؤیای اجتماعی یا اجتماعی رؤیایی در سر می پروراند ، اجتماعی که در آن فساد رخنه نکرده و از فقر و ظلم و جنگ خبری نیست . از دسته بندیهای شدید سیاسی آتن منزجر است : (( نزاع و دشمنی و نفرت و سوء ظن همیشه حکمفرماست . )) 118 مانند هر نجیبزاده ای از حکومت مستبدانه ثروتمندان بیزار است : (( سرمایه داران ، که انگار نه انگار آنهایی را که به ذلت و تباهی کشانده اند می بینند ، نیششان ، یعنی پولشان ، را به تن هر بیدفاعی فرو می کنند و چندین برابر اصل نفع می برند ، و بدین ترتیب تعداد گدایان و تهیه کیسه گان را در کشور زیاد می کنند . )) 119 و (( بعد از اینکه فقرا دشمنان خود را مغلوب کردند و عده ای را کشتند و عده ای دیگر را تبعید نمودند و بقیه را به طور مساوی در آزادی و قدرت سهیم کردند ، دموکراسی به وجود می آید .))120 آزادیخواهان نیز مانند دولتمندان تو زرد از آب در می آیند ، وچون عده شان زیاد است ، با استفاده از رأیخود ، از بیت المال به مردم اعانه می بخشند و مقامات و مناصب را به خود اختصاص می دهند ، و آن قدر در حق اکثریت مداهنه می کنند و تملق ایشان را می گویند که دموکراسی به هرج و مرج بدل می شود ، موازین تحت الشعاع مردمان پست قرار می گرد ، و قواعد رفتاری با گستاخی و ناسزاگویی به خشونت می گراید . همان طور که به دنبال پول رفتن دیوانه وار از حکومت منتقدان را بر هم می زند ، افراط در آزادی نیز دموکراسی را ضایع می سازد .
- سقراط : در چنین وضعی ، هرج و مرج رشد می کند و بع داخل خانه مردم رسوخ می نماید و بالاخره به شیوع میان حیوانات و مسموم کردن آنها منتهی می شود . ... پدر عادت می کند که به سطح پسرانش پایین بیاید ... و فرزندان خود را همسطح پدران می دانند ، و ترس از والدین و شرم از میان می رود. ... استاد تملق شاگردان خو را می گوید و از آنها می ترسد ، و شاگردان استادان و معلمان خود را تحقیر می کنند . ... پیر و جوان یکی می شوند ، و جوان همسطح پیر قرار می گیرد و در سخن و عمل ادعای رقابت با او می کند و و پیر میدان ... از جوانان تقلید می کنند . نباید فراموش کنم که از آزادی و برابری مردان و زنان در ارتباط با هم نیز سخن بگویم . ... درست است ، اسبان و خران نیز مانند آزاد مردان ... دارای حقوق و شخصیت مساوی خواهند شد . ... شکوفه آزادی از هر گوشه و کنار سر بر می آورد .
- آدیمانتوس : آنگاه چه خواهد شد ؟
- سقراط : افراط در هر چین اغلب سبب عکس العملی در جهت مخالف می شود . ... افراط در آزادی در بین افراد ییا در کشور به بردگی می انجامد ... و شدیدترین نوع استبداد از افراطیترین نوع آزادی پدید می آید . 121
وقتی آزادی افسار گسیخته شود ، استبداد نزدیک می شود . ثروتمندان از ترس آنکه دموکراسی خونشان را بریزد ، برای سرنگون کردن آن توطئه می کنند .122 یا فرد جاه طلبی قدرت را در دست می گیرد ، به فقیران وعده های فراوان می دهد ، دور خود قشون خصوصی چمع می کند ، و اول دشمنان و سپس دوستان خود را می کشد (( تا اینکه کشور را یکسره تصفیه کند )) و حکومت استبدادی برقرار سازد .123 در این نزاع بین طرف افراط و تفریط ، فیلیوفی که رعایت اعتدال را تبلیغ می کند مانند ( انسانی است که گیر حیوانات درنده افتاده باشد )) ؛ اگر این فیلسوف عاقل باشد ، (( در پناه دیواری می نشیند تا باد تند و طوفان فرو نشیند . )) 124
برخی از دانشپژوهان در چنین بحرانی به گذشته پناه برده ، تاریخ می نویسند ؛ ولی افلاطون به آینده پناهنده می شود و مدینه فاضله می سازد . به نظر او ، نخست باید شاه خوبی بیابیم که بگذارد مردمش را در معرض آزمایش قرار دهیم .سپس بایستی کلیه سالمندان را ، جز آنهایی که برای حفظ نظم و تعلیم جوانان لازمند ، به نقاط دور دست بفرستیم و جوانان را تعلیم دهیم ، زیرا عادات بزرگتران جوانان را فاسد می کند و به شکل سابق در می آورد .باید جوانان ، از زن و مرد ، بیست سال تحصیل علم کنند ، و این تحصیل شامل اساطیر خواهد بود ، نه اساطیر غیر اخلاقی اعتقادات کهن ، بلکه اساطیر تازه ای که روح را رام کند و به اطاعت از والدین و دولت وادارد. در سن بیت ، همه باید تحت آزمایشهای جسمی و روانی اخلاقی قرار گیرند .آنهایی که مردود شوند ، طبقات اقتصادی کشور ، یعنی کاسب و تاجر و کارگر و زارع ، را تشکیل خواهند داد . اینها دارای مالکیت خصوصی خواهند بود و به نسبت استعداد و توانایی ( تا حدودی ) ثروتمند خواهند شد ، ولی بردگی در کار نخواهد بود . قبول شدگان آزمایش اول ده سال دیگر تعلیم و تربیت خواهند دید . در سن سی سالگی دوباره آزمایش خواهند شد . آنها که مردود شوند سرباز خواهند شد . سربازان مالکیت خصوصی نخواهند داشت و کسب نباید بکنند ، بلکه در یک اجتماع اشتراکی نظامی زندگی خواهند کرد .آنهایی که از امتحان دوم فاتح بیرون بیایند ، اکنون ( و نه قبل از آن ) پنج سال در تمام شعبه های (( فلسفه الاهی )) 123 از ریاضیات و منطق تا سیاست و قانون ، تحصیل خواهند کرد . در سن سی و پنج ، پیر وزمندان آزمایش سوم با تمام دانشی که در سر دارند به دنیای عمل انداخته خواهند شد تا زندگی کرده ، برای خویش جایی بیابند . در پنجاهگی ، آنهایی که هنوز زنده اند بدون انتخابات به عضویت طبقه نگهبان اجتماع یا طبقه حاکم در خواهند آمد .
اینان تمام قدرت را در دست خواهند داشت ، ولی صاحب دارایی خصی نخواهند بود . قانونی وجود نخواهد داشت ؛ درباره کلیه دعاوی خصوصی و عمومی ، پادشاهان فیلسوف ، طبق دانش و فراستی که گرفتار محدودیتهای ماسبق نیست ، حکم خواهند داد . اعضای این طبقه ، برای اینکه از قدرت خود سوء استفاده ننمایند ، ملک و پول و خانواده و زن دایمی اختصاصی نخواهند داشت . مردم قدرت خزانه را در دست خواهند داشت ، و سربازان قدرت شمشیر را .نظام اشتراکی ( کمونیسم) دموکراتیک نبوده ، بلکه آریستو کراتیک است ؛ و روح مردم عادی قادر بع درک و عمل آن نیست . فقط سربازان و فیلسوفان می توانند آن را به ثمر برسانند .ازدواج در تمام طبقات باید کاملاً از طراف طبقه نگهبان ، به عنوان وسیله تداوم نسل بر مبنای اصلاح نژاد ، تنظیم شود : (( باید تا حد امکان بهترین هر دو جنس با یکدیگر ، و بدترین آنها با یکدیگر مزاوجت کنند ؛ و لازم است که فقط کودکان نوع اول پرورش داده شوند نه نوع دوم ، زیرا این تنها راه اصلاح نژاد است . )) 126 دولت کلیه کودکان را بزرگ می کند و تحصیل رایگان و مساوی برای همه فراهم می سازد . طبقات موروثی نباید باشند .دخترها باید با پسرها حقوق مساوی داشته باشند ، و هیچ منصب دولتی نباید به روی زنان ، به خاطر زن بودن آنها ، بسته باشد . افلاطون گمان می کند که با توأم کردن فردگرایی ، زندگی اشتراکی ، بقای نسل انسب ، آزادی زنان ، و آریستوکراسی اجتماعی به وجود خواهد آمد که فیلسوف از زندگی در آن شاد تواند بود ؛ و بالاخره چنین نتیجه می گیرد : (( تا فیلسوفان شاه نشوند و یا پادشاهان و شاهزادگان این دنیای روح و قدرت فلسفه را نداشته باشند ... پلیدی از شهرها و از آدمیان رخت بر نخواهد بست . )) 127
4-9- افلاطون ؛ قانونگذار
افلاطون گمان می برد که چنین شاهی را در وجود دیونوسیوس دوم یافته است . او نیز مانند ولتر فکر می کرد که
فلسفه کلبیون جزئی از جنبش (( بازگشت به سوی طبیعت )) بود که به عنوان عکس العمل عدم انطباق با تمدن ملال آور و پیچیده آن روز ، در قرن پنجم ، در آتن به وجود آمده بود . انسان طبعاً متمدن نیست و تنها از ترس مجازات و تنهایی به محدودیتها و فشار نظام زندگی تن در می دهد .
حکومت سلطنتی این مزیت را بر دموکراسی دارد که اصلاحگر اجتماعی فقط باید یک نفر را قانع سازد . 128 برای بهبود حکومت (( باید دیکتاتوری یافت جوان ، خوش خلق ، در تحصیل سریع التأثیر ، با حافظه قوی ، با شهامت ، و اصیل الطبع ... و خوشبخت ؛ خوشبختی او باید در این باشد که معاصر قانونگذار بزرگی باشد و بخت یاری کند و آن دو را به هم نزدیک سازد . )) 129 ولی در این مورد ، چنانکه دیدیم ، بخت یاری کرد ، ولی موفقیت حاصل نشد .
در سالهای کهولت ، افلاطون ، که هنوز می خواست قانونگذار باشد ، سومین حکومت آرمانی را عرضه داشت . نوامیس ، علاوه بر اینکه اولین اثر کلاسیک اروپایی در حوزه قانونشناسی است ، برسی آموزنده ای است که فتور پیری پس از رؤیای دوران جوانی را نمایش می دهد . به عقیده افلاطون ، شهر جدید باید در زمینلاد داخلی کشور برپا شود ، مبادا که عقاید خارجیها آیین آن را ، تجارت خارجی صلح و آرامش آن را ، و تجملپرستی بیگانه سادگی آن را از بین ببرد .130 تعداد شارمندان آزاد آن باید به عدد راحت و قابل تقسیم 5040 محدود باشد ؛ اضافه بر آن ، فقط خانواده و بردگان شارمند خواهند بود .شارمندان 360 نفر را به عنوان نگهبان انتخاب خواهند کرد که در گروههای سی نفری بنوبت برای یک ماه اداره کشور را بر عهده خواهند داشت . این 360 نفر شورایی بیست و شش نفره انتخاب خواهند کرد که شبها تشکیل جلسه داده ، در تمام زمینه ها به وضع مقررات خواهند پرداخت .131 اعضای شورا اراضی را به نسبت مساوی و غیر قابل تقسیم و غیر قابل انتقال در میان خانواده های شارمندان تقسیم خواهند کرد . اعضای نگهبان باید (( خساراتی را که بارن غیر نافع ممکن است برای زمین به بار آورد تبدیل به استفاده نمایند و با ساختن خندق و سد از آب جلوگیری کنند و آبیاری را طوری منظم نمایند که حتی به خشکترین زمینها آب فراوان برسد )) 132 برای جلوگیری از توسعه عدم مساوات اقتصادی ، تجارت را باید به حداقل رساند ، طلا و نقره نباید در دست مردم بماند ، و رباکاری و ربح نباید باشد .133 مردم را باید از سرمایه گذاری منع کرد و در عوض تشویق نمود که در زمینهای خود کشاورزی کنند . هرکس که عایدیش از چهار برابر قیمت یک سهم زمین تجاوز کند باید مازاد را مجاناً تسلیم دولت کند ، و بردن ارث باید بشدت محدود شود . 134 زنان در امر تحصیل و سیاست باید حقوقی برابر با مردان داشته باشند .135 مردان باید در سنین بین سی و سی و پنج ازدواج کنند ، وگرنه عوارض سنگینی سالانه به دولت بپردازند ، 136 و فقط تا ده سال حق بچه دار شدن دارند . صرف نوشابه های الکلی و تفریحهای عمومی باید آن قدر محدود باشد که به اخلاق عمومی صدمه وارد نیاید .137
برای تحقق صلح آمیز این امور ، دولت باید بر تعلیم و تربیت ، انتشارات ، و سایر وسایلی که سازنده افکار عمومی و خصوصیات فردی هستند نظارت کامل داشته باشد . بالاترین شغل دولتی را وزیر فرهنگ خواهد داشت . در امر تعلیم و تربیت ، اقتدار جای آزادی را خواهد گرفت ، زیرا هوش و قدرت تفکر کودکان آن قدر رشد نکرده که ما بتوانیم هدایت زندگیشان را به دست خودشان بسپاریم . ادبیات ، علوم ، و هنرها را باید تحت نظارت دولت قرارداد و نباید اجازه داد که عقاید و نظریاتی که به تشخیص اعضای شورا خلاف مصالح عمومی است انتشار یابد . از آنجایی که اطاعت از والدین و قوانین فقط به واسطه نیروهای فوق طبیعی ضمانت اجرا دارد ، دولت موظف است تعیین کند که مردم کدام خدایان را و در کجا و چگونه بپرسند . هرکس که در مذهب دولتی شک کند باید به زندان افکنده شود ، و اگر اصرار ورزد باید به قتل برسد .138
زندگی دراز همیشه نعنت نیست ؛ برای افلاطون بهتر می بود اگر قبل از اینکه این سند محکومیت سقراط ، یا پیشگفتار تمام تفتیشهای عقیده در آینده ، را می نوشت مرده بود . افلاطون می توانست چنین دفاع کند که وی عدالت را بر حقیقت ترجیح می دهد ، هدفش از میان برداشتن فقر و جنگ است و تنها راه رسیدن به آن را نظارت شدید دولت بر فرد می داند و عقیده دارد که برای این کار زور یا مذهب لازم است . به نظر او ، سستی اخلاق یونیایی آتن را تنها انضباط دوریایی قوانین اسپارت علاج می کرد . در تمام آثار افلاطون ترس از سوء استفاده از آزادی ، و این فکر که فلسفه می تواند پاسبان مردم و تنظیم کننده هنرها باشد
، وجود دارد .کتاب نوامیس حکم تسلیم آتن محتضر را ، که از زمان اضمحلال اسپارت بعد از لوکورگوس تا به آن روز بتنهایی می زیست ، امضا کرد . وقتی مشهورترین فیلسوف آتن سخنش تا این حد در دفاع از آزادی ضعیف بود ، یونان برای پذیرفتن یک پادشاه آمادگی داشت .
وقتی به این مجموعه تفکرات نگاه می کنیم ، متحیر می شویم که افلاطون فلسفه ، الاهیات ، تشکیلات مسحست قرون وسطی ، و وضع حکومت فاشیستی عصر حاضر را تا چه اندازه پیش بینی کرده است . نظریه مثل تبدیل به واقعپردازی – واقعیت عینی مفاهیم کلی – پیروان فلسفه مدرسی ( اسکولاستیکها ) گردید . افلاطون ، به قول نیچه ، نه تنها یک (( مسیحی قبل از مسیح )) که یک پیرایشگر دوران قبل از مسیحیت است . او نفس انسان را پلید می خواند ، و چنین می انگارد که روح بشر را یک نگاه اولیه آلوده کرده است ؛ برخلاف روشنفکران یونانی قرن ششم و پنجم ق م که به وحدت روح و جسم قایل بودند ، افلاطون جسم را پلید و روح را آسمانی می خواند 139 و ، مانند زهاد مسیحی ، بدن را مزار روح می خواند . از فیثاغورس و اورفیسم و عقاید شرقی ، اعتقاد به تناسخ ارواح ، گناه ، تزکیه ، و (( رهایی )) را اقتباس می کند ، و در آثار آخرینش لحن دیگر دنیایی قدیس آوگوستینوس توبه کار و نو مذهب را به خود می گیرد .اگر به خاطر نثر کامل و زیبایش نبود ، می شد گفت که افلاطون یونانی نبوده است . افلاطون به صورت محبوبترین فلاسفه یونان باقی مانده است ، زیرا دارای آن معایب جذابی بود که مردم یونان داشتند . او آن قدر حساس بود که مانند دانته در هر صورت ناقص و ناپایداری زیبایی کامل و جاودانی می دید . زاهد بود ، زیرا هر لحظه ناچار بود بر طبع تندو ناپایداری زیبایی کامل و جاودانی می دید . زاهد بود ، زیرا هر لحظه ناچار بود بر طبع تندو بیلگامش افسار زند .140 شاعری بود دستخوش قوه خیال و در دام وسوسه ووهم و پندار گرفتار ، مفتون کمدی و تراژدی اندیشه ها ، و سرشار از هیجانات زندگی آزاد روشنکرانه آتن . ولی سرنوشتش این بود که هم شاعر باشد ، هم اهل منطق ، و هم بزرگترین متفکر دنیای باستان ؛ زیرکتر از زنون الئایی و ارسطو . افلاطون به فلسفه بیش از تمام زنان و مردانی که دوستداشته بود عشق ورزید و ، مانند بازپرس کل داستایفسکی ، معتقد بود که منطق آزاد بیهوده است ، و به این نتیجه رسید که اگر بخواهیم بشر زنده بماند ، فلسفه باید نابود شود . او خود اولین کسی بود که در صورت تحقق مدینه فاضله اش فدا می شد .
4-10- ارسطو در سالهای سرگردانی
چون افلاطون مرد ، ارسطو پرستشگاهی برایاو بنا کرد و در حق او تقریباً کلیه احترامات خدایی را مرعی داشت . زیرا ، با وجودی که نمی توانست او را بپسندد ، از ته قلب دوستش می داشت . ارسطو از شهر ستاگیرا ، ماندگاه یونانی کوچکی در تراکیا ، به آتن آمده بود . پدرش پزشک دربار پدر فیلیپ ، آمونتس دوم ، بود و – اگر جالینوس ( گالنوس ) اشتباه نکرده باشد – قبل از فرستاده شدن فیلیپ به نزد افلاطون ، به وی کمی علم تشریح آموخته بود .141 یا به هم رسیدن افلاطون و ارسطو ، دو جریان متخاصم تاریخ تفکر ، یعنی عرفان و علم طب ، نیز تلاقی نمودند و به مبارزه پرداختند . شاید اگر ارسطو در آن مدت دراز ( بعضی می گویند بیست سال ) در محضر افلاطون ننشسته بود ، فکر و ذهن کاملاً علمی پیدا کرده و در این زمینه رشد کامل یافته بود . در وجود وی ، پسر پزشک با شاگرد فسلسوف پیرایشگر در کشمکشی بود که عاقبت هیچ کدام به پیروزی نرسیدند . ارسطو هرگز نتوانست راه خاصی برای خویشتن انتخاب کند .در اطراف خود تجربیاتی در علوم جمع کرد که برای تدوین یک دایرۀ المعارف کافی بود ، و بعد کوشید تا این اطلاعات را به قالب افلاطونیی در آورد که ذهن مدرسیش با آن شکل گرفته بود . در هر صفحه ای که می نوشت عقاید افلاطون را رد می کرد ، زیرا هر صفحه ای که می نوشت وامی از افلاطون گرفته بود .
چون شاگرد پر اشتیلقی بود ، دیری نگذشت که توجه استاد را جلب کرد . دیوجانس لائرتیوس می گوید هنگامی که افلاطون رسالات خود را درباره روح در آکادمی می خواند ، (( تنها کسی که تا آخر می نشست ارسطو بود ، در حالی که دیگران برخاسته و می رفتند . )) 142 پس از مرگ افلاطون (347) ، ارسطو به دربار هرمیاس ، که با وی در آکادمی درس خوانده و از بردگی به دیکتاتوری آتارنئوس و آسوس در قسمت علیای آسیای صغیر رسیده بود ، رفت . در آنجا با دختر وی به نام پوتیاس ازدواج کرد (344) ، و چیزی نمانده بود در آسوس سکنا گزیند که ایرانیها ، که فکر می کردند هرمیاس به فیلیپ در نقشه حمله به آسیا کمک می کند ، او را به قتل رساندند . 143 ارسطو همراه زن خود به جزیره لسبوس در همان نزدیکیها رفت و مدتی بماند و سرگرم مطالعه تاریخ طبیعی آن جزیره شد .144 پوتیاس دختری برای او آورد و چشم از این جهان بر بست . بعدها ارسطو با هرپولیس روسپی ازدواج کرد یا به سر برد ، 145 ولی تا آخر خاطره پوتیاس را از یاد نبرد ، و در هنگام نزع وصیت کرد تا استخوانهایش را در کنار استخوانهای او خاک کنند ؛ ارسطو کاملاً آن طلبه خشک و بی احساسی که آثارش نشان میدهد نبود . در سال 343 ، فیلیپ که شاید او را از دربار آمونتس می شناخت دعوتش کرد که تعلیم و تربیت اسکندر را ، که پسر سرکش 13 ساله ای بود ، به عهده بگیرد . ارسطو به پلاآمد و چهارسال برسر این کار زحمت کشید . در سال 340 ، فیلیپ او را مأمور ساخت که تجدید بنا و اسکان مردم شهر ستاگیرا را ، که در جنگ با اولونتوس خراب شده بود ، به عهده بگیرد و قوانینی برای آن وضع کند . ارسطو از عهده تمام این کارها با موفقیت برآمد و موجبات رضایت اهالی را فراهم ساخت ، و ایشان نیز در ازای آن افتتاح شهر را در یکی از تعطیلات سالانه به دست او انجام دادند .146
در 343 ، به آتن برگشت و ، شاید با کمک مالی اسکندر ، مدرسه ای برای تدریس معانی بیان و فلسفه باز کرد . برای مسکن خود یکی از زیباترین ژیمنازیومهای آتن را انتخاب کرد که مجموعه ای بود از بناهایی که به آپولون لوکئوس ( خدای چوپانها ) تقدیم شده بود ، و در باغ زیبایی با پیاده روهای سرپوشیده از درختان محصور بود . صبحها به دانشجویان خود دروس عالی تدریس می کرد و بعد از ظهرها برای گروهی عمومیتر احتمالاً درباره فن خطابه ، شعر ، اخلاق ، و سیاست سخنرانی می نمود . در آنجا کتابخانه ای بزرگ ، باغ وحش ، و موزه تاریخ طبیعی به وجود آورد . این مدرسه به نام لوکیون مشهور شد و شاگردان و فلسفه اش را مشائین نامیدند ، زیرا ارسطو دوست می داشت زیر آن درختان راه برود و به شاگردانش درس بدهد . 147 بین لوکیون که شاگردانش بیشتر از طبقات متوسط بودند ، آکادمی که شاگردانش را بیشتر اشرافزاده ها تشکیل می دادند ، و مدر سه ایسوکراتس تأکید خود را بر فن خطابت متمرکز کرد ، و آکادمی بر ریاضیات و مابعد طبیعت و سیاسات ، و لوکیون بر علوم طبیعی ، این رقابت تا حدی فروکش کرد . ارسطو شاگردانش را وا می داشت که در تمام زمینه ها ، از عادات بربرها گرفته تا تشکیل شهرهای یونان ، سابقه مسابقات پوتیایی ، وجشنهای دیونوسوسی ، اعضا و عادات حیوانات ، خصوصیات ، و توزیع نباتات ، و تاریخ علم و فلسفه به جمع آوری و هماهنگ کردن اطلاعات اقدام کنند .این مآخذ گنجی از اطلاعات علمی در اختیار او می گذاشت که از آنها برای نوشتن مقالات و رسالات زیاد و متنوع خود استفاده فراوان می کرد – هرچند که گاهی بیش از حد لازم به آنها اعتماد می نمود .
برای مردم عامی حدود بیست و هفت دیالوگ نوشت که به عقیده سیسرون و کوینتیلیانوس با دیالوگهای افلاطون برابر است ؛ همین نوشته ها بود که موجب شهرت او در دنیای باستان گردید . 148 این دیالوگها همه در اثر خرابیهای ناشی از فتح رم به دست بربرها از میان رفت . آنچه از آثار او برای ما باقی مانده مقداری نوشته های فنی و بسیار گنگ و ملال آور است که کمتر دانشمندی از زمان باستان ذکری از آن به میان آورده ، و ظاهراً در دوازده سال آخر عمر فیلسوف از یادداشتهایی که برای درسهای خود تهیه می کرد یا ایدداشتهای شاگردانش به رشته تحریر در آمده است . این جزوه های فنی در خارج از لوکیون شهرتی نداشتند ، تا اینکه توسط آندرونیکوس رودسی در قرن اول ق م منتشر شدند .149 چهل قطعه از این نوشته ها باقی مانده است ، ولی دیوجانس لائرتیوس 360 قطعه ذکر می کند که شاید جزوه های کوتاهی باشند . در بازمانده آثار این دانشمند باید در جستجوی اندیشه ای باشیم که روزی زنده بود و در اعصار بعد موجب گردید که لقب (( فیلسوف بزرگ )) به ارسطو اطلاق گردد . البته ، هنگام مطالعه نوشته های ارسطو ، شخص نباید انتظار داشته باشد که با نبوغ فوق العاده افلاطون یا با زیرکی و طنز دیوجانس روبرو شود ، بلکه ارسطو در واقع یک گنجینه سرشار دانش و علم است ، و خردش با چنان محافظه کاری در آمیخته که شایسته همدمان و جیره خواران پادشاهان است .
4-11- ارسطوی دانشمند
ارسطو را از قدیم مقدم بر هر چیز یک نفر فیلسوف شناخته اند . شاید این اشتباه باشد . بگذارید ، لااقل به خاطر یم ارزیابی تازه هم که باشد ، او را مقدم بر هر چیز یک دانشمند به شمار آوریم .
مغز کنجکاو او متوجه فرایند و فن استدلال است ، و این دو را با چنان دقت و شدتی تجزیه و تحلیل می کند که ارغنون برای دو هزار سال به صورت کتاب پایه علم منطق باقی ماند . ارسطو خیلی اشتیاق دارد که روشن فکر کند ، ولی در آثاری که از وی بر جای مانده کمتر در این امر موفق شده است .همیشه نیمی از وقتش را صرف تعریف واژه هایش می کند و بعد خیال می کند که مسائل را حل کرده است . تعریف را این طور تعریف می کند :
تعیین شیء یا اندیشه به وسیله نام بردن نوع یا طبقه ای که به آن تعلق دارد ( انسان حیوان است ) . و سپس تعیین اختلافی که آن را از سایر اعضای آن طبقه ممتاز می کند ( انسان یک حیوان منطقی است) . ارسطو ، به شیوه خاص خود ، همه چیز را به ده مقوله ( مقولات عشر ) طبقه بندی می کند :
جوهر ، کم ، کیف ، نسبت ، مکان ، زمان ، وضع ، ملک ، فعل ، و انفعال . این طبقه بندی را عده ای از نویسندگان در بسط افکار سست خود بسیار مفید یافته اند .
ارسطو حواس را به عنوان تنها منبع هر دانش قبول می کند . به عقیده او قضایای کلی ذاتی نیستند ، بلکه اندیشه های تعمیم یافته یعنی حاصل ادراکات ما از اشیایی مشابه می باشند . در واقع همه چیز درک است نه شیء واقعی 150 اصل تضاد را مطلقاً قاعده کلی هر منطقی می شناسد : ((ممکن نیست صفتی ، در عین حال و در یکنسبت هم متعلق به یک شیء باشد و هم نباشد .)) 151 اشتباهاتی را که سوفسطاییان می کنند یا در سرراه ما قرار می دهند فاش و برملا می سازد . متقدمان خود را مورد اتقاد قرار می دهد که ، به جای اینکه برای درک جهان و فرضیه های مربوط به آن به مشاهده و تجربه دست زنند ، خیلپردازی می کنند 152 روش مورد علاقه او قیاس است – یعنی مجموعه سه گزاره که گزاره سوم الزاماً از آن دو گزاره دیگر نتیجه می شود . ولی ، در عین حال ، قبول می کند که برای اینکه اصل قضیه لااقل محتمل باشد ، باید روش استقرا را می پسندد ، و در کارهای علمی خود انبوهی از مشاهداتش، ارسطو پدر روش علمی ، و اولین کسی است که تحقیقات علمی دسته جمعی را شروع کرده است .
ارسطو علم را از آنجا شروع می کند که ذیمقراطیس رها کرده بود ، و جسارت را به جایی می رساند که به هر رشته از علوم وارد می شود . در ریاضیات و فیزیک بیش از سایر رشته ها ضعیف است ، و در این زمینه ها خود را محدود به مطالعه اصول اولیه می سازد . در فیزیک به دنبال کشفیات جدید نمی گردد ، بلکه به دنبال تعریفهای روشنی برای واژه های مورد استفاده است ، مانند : ماده ، حرکت ، مکان ، زمان ، دور و تسلسل، بینهایت ، تداوم ، تغییر ، و نهایت. حرکت و فضا مداومند و ، آنچنانکه زنون فرض می کند ، از لحظات یا قطعات کوچک جدا و غیر قابل تجزیه به وجود نیامده اند ؛ (( بینهایت )) بالقوه وجود دارد نه بالفعل .153 مسائلی از قبیل جبر ، جاذبه ، حرکت ، و سرعت را که نیوتون بعدها حل کرد ، احساس می کرد ؛ هرچند که کاری در جهت تدقیق آنها ننمود . خاصیت برآیندی نیروها را تا حدی درک می کرد و حتی قانون اهرم را نیز بیان کرد: (( هرچه فاصله وزن جابه جا کننده از نقطه اتکای اهرم بیشتر باشد ]شیء[ را آسانتر جابه جا خواهد کرد . )) 154
ارسطو می گوید که اجرام سماوی ، بخصوص زمین ، کروی شکل هستند ، زیرا فقط کرویت زمین می تواند این پرسش را پاسخ دهد که چرا در هنگام خسوف ، وقتی که زمین بین ماه و خورشید قرار می گیرد ، شکل ماه منحنی است .155 درک حسی قابل تمجیدی در اعصار زمینشناسی دارد ؛ گاهی به طور غیر محسوس می گوید که دریا جای به خشکی و خشکی جای به دریا می دهد .156 تمدنها و ملتهای بیشماری به وجود آمده و سپس در اثر یک فاجعه ناگهانی یا بتدریج نابود شده اند ؛ (( شاید هر هنر . فلسفه ای بارها به اوج ترقی رسیده و سپس از بین رفته باشد . )) 157 حرارت علت کلی تغییرات زمینشناسی و نجومی است . او تصادفاً ابر ، مه ، شبنم ، باران ، برف ، تگرگ ، باد ، طوفان ، تندر ، برق ، قوس و قزح ، و تیر شهاب را توصیف می کند . فرضیه های او اغلب غریب و تو خالی هستند ، ولی اهمیت زمانی رساله ای که در علم آثار جوی نوشته در این است که پای قوای ماوراءالطبیعه را به میان نمی کشد ، بلکه به دنبال علل طبیعی می گردد که از روی قواعد و نظم معینی باعث تغییرات جوی می شوند . علوم طبیعی ، تا زمانی که اکتشافات بعدی حوزه اش را گسترش داده و اسباب تجربه و اندازه گیری دقیق در اختیارش قرار دادند ، نمی توانست از حد دوران ارسطو بیشتر پیشرفت کند .
در زیست شناسی است که ارسطو بیشتر احساس تسلط می کند ، مشاهداتش وسیعتر و فراوانتر و اشتباهاتش نیز زیادتر است . تمرکز و جمع آوری کشفیات پیشین ، در مسیر برقراری این
دیالوگهای اولیه نمونه های بارزی از (( جدلی )) بودن عهد جوانی است ، که در عبارات فوق دیدیم چگونه افلاطون محکومش می کند ؛ در عین حال ، تصویرهای جذابی که از جوانان آتن ترسیم می نماید تا حدودی این نقص را برطرف می کند.
علم حیاتی بزرگترین موفقیت اوست . با کمک شاگردانش اطلاعاتی درباره حیوانات و گیاهان کشورهای سواحل اژه گردآوری نمود و اولین مجموعه علمی گیاهان و حیوانات را به وجود آورد .اگر بتوان به پلینی 158 اعتماد کرد ، اسکندر به شکارچیان و شکاربانان وماهیگیران و دیگران فرمان داده بود که هر نوع اطلاع یا نمونه ای را که ارسطو برای کار خود لازم دارد برای او فراهم کنند . فیلسوف ما از تمایل خود به چیزهای پست چنین اعتذار می جوید : (( تمام اشیای طبیعی شگفت انگیزند ؛ هر کس که تفحص درباره حیوانات پست را حقیر دارد ، در واقع خودش را حقیر می دارد . )) 159
ارسطو جانوران را به خونداران و بیخونان ، که تقریباً برابر با مهره داران و بیمهره های ما باشد ، تقسیم می کند . سپس بیخونان را به دسته های صدفداران و سخت پوستان و نرم تنان و حشرات ، و خونداران را به ماهیها ، دوزیستان ، پرندگان ، و پستانداران تقسیم می کند .در رشته های متنوع و وسیع قابل ملاحظه ای بحث می کند : جهاز هاضمه ، دفع ، احساس ، نیروی حرکت ، تولید مثل ، و دفاع ؛ انواع و رفتار ماهیها ، پرندگان ، خزندگان ، میمونها ، و صدها رسته دیگر ؛ فصل جفتگیری و طرز بچه داری آنها ؛ پدیده بلوغ ، قاعدگی ، نطفه گیری ، آبستن شدن ، سقط جنین ، توارث ، دوقلو راییدن ؛ اسکان و کوچ کردن حیوانات ، طفیلیها و ناخوشیهای آنها ، و روش خواب و زمستانخوابی آنها ... وی درباره زندگی زنبور شرح بسیار درخشانی می دهد . 160 آثار ارسطو مالامال از مشاهدات اتفاقی عجیب است ، مثلاً اینکه خون گاومیش سریعتر از خون اغلب حیوانات منعقد می شود ؛ یا اینکه پاره ای از حیوانات نر ، مخصوصاً بز ، مشهور است که شیر می دهند ؛ و اینکه (( اسب ، چه نر و چه ماده ، بعد از انسان از سایر حیوانات شهوتنرانتر است . )) 161
ارسطو بخصوص نسبت به اعضا و عادات تولید نسل حیوانات کنجکاو است و از گوناگونی راههایی که طبیعت ابقای نسل را استوار می سازد به شگفتی می آید : (( چون طبیعت نمی تواند فرد را از زوال حفظ کند ، نوع را نگاه می دارد . )) 162 در این رشته ، کار ارسطو تا قرن پیش بی رقیب مانده بود . حیات جانوران در حول دو محور می گردد ؛ خوردن و تولید مثل . 163 (( جنس ماده عضوی دارد که باید آن را تخمدان انگاشت ، زیرا شامل آن چیزی است که در ابتدا تخم اشتقاق نیافته است و بعد ، در اثر اشتقاق ، چندین تخم می شود . )) 164 عنصر ماده به جنین غذا می دهد ، و عنصر نر نیرو و حرکت . ماده عنصر انفعالی و نر عنصر محرکه است .165 ارسطو نظریه امپدوکلس و ذیمقراطیس را ، که ی گویند جنسیت جنین را دمای زهدان یا غلبه یک عنصر تولیدی بر عنصر تولیدی دیگر تعیین می کند ، رد می کند و فرضیه خود را جانشین آن می سازد که (( اگر عنصر سازای اصلی ، یعنی نر ، نتواند دست بالا را گرفته ، به علت کمبود حرارت از پختن ماده و برگرداندن آن به شکلی که می خواهد عاجز شود ، آ« وقت این ماده ... به جنس ماده تبدیل می شود . )) 166 و اضافه می کند : (( گاهی زنها سه یا چهار بچه می زایند ؛ مخصوصاً در پاره ای از نقاط عالم . بیشترین تعداد بچه ای که انسان به دنیا آورده پنج است ، و این اتفاق چندین بار مشاهده شده است . در یکی از روزگاران قدیم ، زنی در چهار دفعه وضع حمل بیست بچه آورد که اغلب ماندند و بزرگ شدند . )) 167
ارسطو بعضی از فرضیه های زیست شناسی قرن 19 را پیش بینی می کند . او می گوید که اعضا و مشخصات روحی جنین را ذرات ریزی شکل می دهند ( (( توارث)) در نظریه (( خلقت انواع داروین ) که از هریک از اعضای انسان بالغ داخل در عناصر تولید می شوند .168 او ، مانند فون بر ، عقیده داشت که در جنین ابتدا خواص مربوط به (( ژن )) ظاهر می شود ، بعد خواص مربوط به نوع ، و سرانجام خواص مربوط به شخص . 169 ارسطو اصلی را بیان می کند که هربرت سپنسر مایه فخر خود می دانست ، و آ« این بود که باروری موجودات زنده رویهمرفته با پیچیدگی تکامل آنها نسبت معکوس دارد .170 ارسطو در بیان توصیف جنین جوجه بیشتر از هر موضوعی استادی نشان می دهد :
اگر بخواهید ، می توانید این تجربه را انجام دهید . بیست عدد تخم مرغ یا بیشتر را گرفته ، دو مرغ یا بیشتر روی آنها بخوابانید . سپس هر روز ، از روز دوم تا روزی که جوجه ها بیرون می آیند ، یک تخم مرغ بردارید و بشکنید و آزمایش کنید ... در مرغ معمولی ، جنین پس از سه روز مرئی می شود ... قلب مانند لکه خونی به نظر می آید که ضربان دارد و حرکت می کند ، انگار که موجودی زنده است ؛ از آن دو رگ حامل خون در مدار حلقه مانندی حرکت می کند . غشایی که تارهای خونی را حمل می کند از رگها در آمده ، زرده را در خود می گیرد . ... وقتی تخم ده روزه است ، جوجه و تمام اعضای آن کاملاً مشخص و پیداست .174
ارسطو میمون را حد واسط بین انسان و حیوان زایا می داند . 175 نظریه امپدوکلس را در مورد انتخاب طبیعی در تحول اتفاقی رد می کند و می گوید در تکامل اتفاق رخ نمی دهد ، بلکه سیر تکامل مبتنی است بر انگیزه ذاتی هر شکل ، نوع ، یا ژن که خودش را برای رسیدن به صورت عالی طبیعیش متحول می کند . در طبیعت هر موجود البته طرحی هست ، ولی این بیشتر از یک محرک داخلی سرچشمه می گیرد تا یک انگیزه خارجی ، و غایت تحول هر موجود آن است که به منتها درجه تکامل خود برسد .
توأم با این اظهارات و عقاید درخشان ، ارسطو مرتکب اشتباهات بزرگی شده است ( چنانکه بعد از بیست و سه قرت باید انتظار داشت ) . این اشتباهات گاهی آن قدر بزرگ است که انسان را به این فکر می اندازد که مبادا نوشته های ارسطو درباره حیوانشناسی با نوشته های شاگردانش در همین رشته مخلوط شده باشد .176 کتاب تاریخ حیوان او پر از اشتباه است . مثلاً می گوید که اگر موشها در تابستان آب بخورند ، می میرند ؛ فیلها دچار دو ناخوشی بیشتر نمی شوند : زکام و نفخ شکم ؛ جز انسان ، هر جانوری را اگر سگ هار بگزد ، دچار مرض هاری می شود ؛ مارماهی خود به خود تولید مثل می کند ؛ فقط انسان ضربان قلب دارد ؛ اگر زرده چند تخم مرغ را به هم بزنید ، در وسط جمع می شود ؛ و اینکه تخم مرغ در آب نمک شناور می ماند . 177 ارسطو اعضای جانوران را بهتر از اعضای انسان می شناسد ، زیرا مه او و نه بقراط نتوانستند مقررات مذهبی را بشکنند و به تشریح بدن انسان بپردازند . 178 دیگر اینکه ارسطو می گوید انسان هشت دنده بیشتر ندارد ، دندانهای زنها از مردان کمتر است ، 179 قلب بالاتر از ریه قرار گرفته ، قلب مرکز احساسات است نه مغز ، 180 و وظیفه مغز فقط خنک کردن خون است .181 بالاخره او ( با یکی از اعوان گرانمایه اش ) تا آن حد در فرضیه طراحی خلقت فرو می روند که باعث پوزخند عقلا می شوند . (( کاملاً آشکار است که گیاهان را برای حیوانات و حیوانات را برای انسان خلق کرده اند )) . (( طبیعت نشیمن انسان را برای نشستن خلق کرده است ، زیرا چهارپایان می توانند بدون خستگی بایستند ، ولی انسان به نشستن احتیاج دارد )) .162 مع هذا ، همین عبارت آخر برداشت علمی اورا نشان می دهد : مؤلف بی چون و چرا می پذیرد که انسان یک حیوان است و به دنبال دلایلی می گردد که اختلاف ساختمانی انسان و حیوان را پیدا کند . رویهمرفته کتاب تاریخ حیوان بزرگترین اثر او وعالیترین محصول علمی قرن چهارم ه ق یونان است . زیست شناسی ارسطو بیست قرن بدون رقیب ماند .
4-12- ارسطوی فیلسوف
ارسطو در مطالعه انسان ، یا به علت تقوای بیریا یا به دلیل احترامی که نسبت به عقاید مردم قابل بود ، کمتر جنبه علمی را مراعات می کند و بیشتر به ماوراء الطبیعه متوجه می شود . روان یا عنصر حیاتی را (( وجود اولیه هر سازواره ( ارگانیسم ) ، یعنی شکل ذاتی و ازلی ، و انگیزه و راهنمای رشد و نمو آن می داند . روح در بدن مقیم نیست یا چیزی نیست که به بدن داده باشند ، بلکه با بدن نمو می کند ؛ روح همان بدن انسان است (( همراه با این قدرتها که می تواند خود تغذیه کند ، خود رشد نماید، و خود فاسد شود . )) روح حاصل جمع کارکردهای سازواره است ؛ نسبت روح به جسم چون نسبت بینایی است به چشم . 183 در عین حال ، این جنبه های کارکردی اساسی هستند ؛ همین کارکردها ساختمان بدن را می سازند ؛ امیال هستند که اعضا را قالب می دهند ، روح است که بدن را شکل می دهد : (( تمام اعضای طبیعی آلتهای روح هستند .)) 184
روح سه مرتبه دارد ، تغذیه کننده ، حساس ، و منطقی . گیاهان در داشتن روح تغذیه کننده با حیوانات و انسان شریکند ، یعنی قابلیت تغذیه و نمو دارند . حیوانات و انسان ، علاوه بر آن ، حساسیت یعنی قابلیت درک و احساس دارند . حیوانات عالیتر ، و همچنین انسان ، دارای (( منطق انفعالی )) یعنی هوش ساده و ابتدایی هستند ، اما فقط انسان است که (( منطق فعال )) دارد . یعنی می تواند هر موضوعی را تعمیم دهد و از خود ابتکار کند . این قسمت آخر ، جزء یا تجلی آن نیروی خلاقه عقلایی جهان است که همان خداست ، لذا جاودانی است .187 اما این ابدیت در وجود نیست ، بلکه آنچه می ماند نیروست نه شخص . فرد ترکیب فانی و یکتایی است از قوای تغذیه کننده و حساس و منطقی . انسان ابدیت را به طور نسبی و آن هم از طریق تولید مثل و پس از مرگ به دست می آورد. همان طور که روح (( صورت )) جسم است ، خدا نیز (( صورت )) یا (( ذات )) دنیا طبیعت جبلی ، و وظایف و هدفهای آن است . تمام علتها بالاخره به علت العال و تمام حرکات به محرک اول بر می گردند . ما بایستی اصل و شروعی برای هر حرکت یا نیرو در دنیا قایل شویم ، و این مبدأ خداست . چون خدا حاصل جمع و مبدأ هر حرکت است ، حاصل و مقصد تمام هدفها در طبیعتاست ، خدا علت غایی و اولیه است . همه جا می بینیم که اشیا به مقصد معینی در حرکتند . دندانهای پیشین تیز می شوند که غذا را ببرند ، و دندانهای کرسی پهن می شوند که آن را آسیا کنند ؛ پلک به هم می خورد که چشم را حفظ کند ؛ مردمک در تاریکی باز می شود که نور بیشتری داخل شود ؛ درخت ریشه اش به زمین و شاخه اش روبه خورشید می رود .189 همان طور که درخت به سبب طبیعت ذاتی ، نیرو ، و هدفش به سوی نور کشیده می شود ، دنیا هم مجذوب طبیعت ذاتی ، نیرو ، و هدفهای خود می شود که همان خداست خدا خلاق دنیای مادی نیست ، بلکه نیرودهنده آن است . این نیرو برای به حرکت درآوردن دنیا از خارج به آن وارد نمی شود ، بلکه از داخل ، مانند جذبه معشوق که عاشق را به سوی خود می کشاند ، در کار است .190 بالاخره ارسطو می گوید که خدا اندیشه محض و روح عقلایی است و خود را به صورتهای ابدی جلوه گر می سازد ، و این صور در عین حال جوهر عالم و خود خدا را تشکیل می دهند .
هدف هنر ، مانند هدف ماوراء الطبیعه ، آن است که شکل اساسی اشیا را متجلی سازد . نوعی بازسازی یا نمایش زندگی است ،191 منتها نه به شکل تقلید بیروح آن ؛ آنچه را هنر نشان می دهد روح ماده است نه جسم یا خود ماده ، و از طریق همین انتقال و انعکاس ذات است که حتی نمایش هر شیء زشتی ممکن است زیبا باشد . زیبایی وحدت است ، هماهنگی و تقارن اجزاست در کل . در درام ، این وحدت عمدتاً وحدت موضوع است ؛ یعنی داستان در محور یک موضوع می چرخد ، و پرداختن به موضوعات دیگر وقتی جایز است که برای روشن کردن و پروراندن موضوع اصلی مفید باشد .در صورتی یک نمایشنامه عالی است که موضوع آن اصیل و قهرمانی باشد . ارسطو در توصیف معروف خود از تراژدی می گوید : (( تراژدی بیان آراسته و پیراسته موضوعی است قهرمانی و کامل که عظمت خاصی را دارا باشد . ... تراژدی انسان را در عمل نشان می دهد ، تنها داستانسرایی نیست ، بلکه با برانگیختن رحم و ترس یه احساسات مشابه در انسان آرامش می بخشد . )) 192 تراژدی با برانگیختن رحم و ترس یه احساسات ، و سپس با فرو نشاندن آن به وسیله یک گره گشایی آرامی بخش ، احساسات را با بیانی که هم بی آزاد است و هم روح را عمق می بخشد ارائه می کند ؛ احساساتی که در غیر این صورت ممکن است غلیان آن به جنون یا خشونت منتهی شود . تراژدی دردها و رنجهایی بمراتب عظیمتر از دردها و رنجهای ما نشان می دهد .به طور کلی ، اندیشه کردن در هر هنر واقعی لذتبخش است ، و نشان هر تمدنی آن است که برای روح آثاری شایسته این منظور فراهم کند . زیرا (( طبیعت نه تنها ما را ملزم می سازد که بیکار نباشیم ، بلکه می خواهد که مت بتوانیم از فراغت خود به شریفترین وجهی لذت ببریم . ))193
پس زندگی خوب چیست ؟ ارسطو باسادگی بیغل و غش جواب می دهد که زندگی خوب یعنی زندگی شادمانه . او در کتاب اخلاق ( برخلاف افلاطون ) نه برچگونگی ساختن انسان خوب ، که بر ساختن انسان شاد تأکید می کند . می گوید جز خوشی دنبال هر چه بگردیم هدفی دیگر در بر دارد ، تنها خوشی است که به خاطر خود ش آن را دنبال می کنیم .194 برای سعادت جاویدان چند چیز لازم است :
اصالت ، سلامت ، زیبایی ، خوشبختی ، شهرت نیک ، دوستان خوب ، پول خوب ، و خوبی . 195
(( کسی که کاملاً زشت است نمی تواند خوشبخت باشد . ))195 و (( آنها که می گویند هر که گرفتار چرخ زندگی و در شکنجه است یا دچار بدبختی عظیم شده ، اگر خوب باشد ، سعادتمند است اباطیل می بافند . )) 197 ارسطو ، با صراحتی که در فیلسوفان نادر است ، جواب سیمونیدس به زن هیرون را ، که پرسیده بود بهتر است عاقل بود یا ثروتمند ، بدین ترتیب نقل می کند : (( ثروتمند . زیرا می بینیم که عاقلان اوقات خود را پشت درخانه پروتمندان می گذرانند . )) 198 اما ثروت فقط وسیله است و به تنهایی کسی جز خسیس را ارضا نمی کند ، چون نسبی است ، بندرت شخص را مدت مدیدی راضی نگاه می دارد . سر سعادت در فعالیت و عمل است ؛ یعنی صرف نیرو در راهی که با طبیعت و مقتضیات بشر سازگارتر است . فضیلت یعنی اینکه شخص عملا عاقل باشد و هوشیارانه خوبیهای خویشتن را بشناسد .199 فضیلت معمولاًحد وسط طلایی میان افراط و تفریط است ؛ برای یافتن این حد ویط ذکاوت لازم است و برای به کار بستنش کف نفس ( نیروی باطنی ) . ارسطو در یکی از جملات مختص خودش می گوید : (( آن کس که در وقت مناسب ، به نحو درست ، و برای مدت شایسته نسبت به شخص یا موضوعی عادلانه خشمناک شود قابل تحسین است . )) 200 فضیلت عمل نیست ، بلکه عادت انجام کار صحیح است . در ابتدا باید خوبی را اب انضباط به جوانان آموخت ، زیرا جوان نمی تواند در این مسائل عاقلانه قضاوت کند ؛ کم کم ، و به موقع خود ، آنچه در نتیجه اجبار به وجود آمده تبدیل به عادت می گردد ( طبیعت ثانوی می شود ) و تقریباً مانند میل و اشتیاق لذتبخش می گردد .
ارسطو کاملا، بر خلاف نظر اولش که خوشبختی را در عمل می دانست ، چنین نتیجه گیری می کند که بهترین زندگی ، زندگی متفکرانه است . زیرا اندیشه نشان یا مشخصه ممتاز انسان است ؛ (( کار صحیح انسان آن کاری است که در آن روح یا عقل توأم باشد . ))201 خوشبخت ترین مرد کسی است که کامیابی را با بینش ، تحقیق ، و اندیشه ترکیب کند . زندگی چنین شخصی به زندگی خدایان نزدیک می گردد . ))202 (( انهایی که می خواهند از لذت مستقلی برخوردار شوند بایستی به دنبال فلسفه بروند ، زیرا سایر لذات بدون کمک سایر افراد ممکن نیست . )) 203
4-13- ارسطوی سیاستمدار
همان طور که اخلاق علم سعادت فردی است ، سیاست علم سعادت دسته جمعی است . وظیفه دولت تشکیل اجتماعی است که حداکثر خوشی را برای حداکثر مردم فراهم سازد .(( دولت یعنی مجموعه ای از افراد یک کشور که برای نیل تمام مقاصد و هدفهای زندگی خویش خودکفا باشند .)) 204 دولت پدیده ای است طبیعی ، زیرا (( انسان طبعاً حیوانی است سیاسی )) ؛ 205 یعنی غرایزش طبعاً او را به سوی مصاحبت و اجتماع رهبری می کند .(( دولت طبعاً قبل از خانواده و فرد می آید )) : انسان آنچنانکه می دانیم در اجتماع متشکل به دنیا می آید ، و اجتماع او را به شکل خود قالبریزی می کند . )) ارسطو پس از جمع آوری و مطالعه 158 قانون اساسی یونانی ، با کمک شاگردانش ، آنها را به سه گروه تقسیم می کند : سلطنتی ( مونارشی) ، اشرافی ( آریستوکراسی) ، و حکومت نخبگان ( تیموکراسی) – که به ترتیب مظهر زور ، اصالت ، و فضل هستند . هر یک از این سه نوع حکومت می تواند بر حسب زمان و مکان و مقتضیات مناسب باشد . یکی از جملات ارسطو ، که هر امریکایی باید از بربداند ، این است : (( گرچه ممکن است که یک نوع حکومت از دیگران بهتر باشد ، ولی دلیلی در دست نیست که نوع دیگری ، تحت شرایطی خاص ، از آن برتر نباشد . )) 205 اگر هیئت حاکمه نفع عموم را بر نفع خود ترجیح دهد ، هر نوع حکومتی خوب است ، و عکس آن اگر باشد ، هر نوع حکومتی بد است . هر نوع حکومتی که به جای خدمت به خلق در خدمت هیئت حاکمه درآید پلید خواهد بود ؛ در آن صورت ، حکومت سلطنتی به استبداد ، آریستوکراسی به حکومت مالداران ، و حکومت نخبگان به دموکراسی به معنای حکومت عوام در خواهد آمد . 207 اگر حکمران منفرد صالح و توانا باشد ، حکومت سلطنتی بهترین نوع حکومت است ، ولی اگر مستبد و خودپسند باشد ، حکومت استبدادی برقرار خواهد شد که برترین نوع حکومتهاست . حکومت اشرافی ( آریستوکراسی) ممکن است برای مدت کمی مفید باشد ، ولی حکومتهای اشرافی سراجام به دیکتاتوری مبدل می شوند .(( اصالت طبع این روزها کمتر بین نجیبزادگان یافت می شود ؛ اغلبشان بیکاره و بیفایده اند . ... خانواده های متعبین اغلب دیوانه از آب در می آیند ، چنانکه بازماندگان آلکیبیادس و دیونوسیوس میهن را می توان نام برد ؛ کسانی که وضع مالی ثابتی دارند مبدل به اشخاص ابله و کودن می شوند ، مانند بازماندگان کیمون ، پریکلس ، و سقراط . )) 208 چون آریستو کراسی فاسد شود ، معمولا استبداد مالداران جایش را می گیرد که در واقع حکومت ثروت است . این حکومت باز بهتر از سلطنت استبدادی و حکومت جماعت است ، ولی متأسفانه آن هم قدرت را به دست کسانی می دهد که روحشان در اثر حسابگری ناچیز کسب و تجارت و رباخواری پست و کرخ شده است ، 209 و جز در راه استثمار فقیران گامی بر نمی دارند.210
دموکراسی – که در اینجا به معنای حکومت مردم یا حکومت شارمندان عادی است – مانند حکومت مالداران خطرناک است ، زیرا بر مبناییروزی ناپایدار فقیران بر مالداران در نزاع برسر قدرت بنا شده است و بالاخره به آشوب مرگباری منتهی خواهد شد . دموکراسی
ارسطو هرگز نتوانست راه خاصی برای خویشتن انتخاب کند .در اطراف خود تجربیاتی در علوم جمع کرد که برای تدوین یک دایرۀ المعارف کافی بود ، و بعد کوشید تا این اطلاعات را به قالب افلاطونیی در آورد که ذهن مدرسیش با آن شکل گرفته بود .
هنگامی بهتر است که زیر سلطه کشاورزان ثروتمند باشد ، و هنگامی بدتر است که زیر سلطه توده صنعتگر و پیشه ور قرار گیرد .211 درست است که (( قضاوت جمع در اغلب موارد از قضاوت فرد صحیحتر است ، و هر چه عده زیادتر شد فساد دیرتر رخنه می کند – همچنانکه آب هرچه زیادتر باشد دیرتر فاسد می گردد – 212 لیکن حکومت کردن استعداد و دانش خاص می خواهد )) ، و (( ممکن نیست کسی که زندگی یک نفر آهنگر یا نوکر را داشته بتواند در دانش و فضل ، یعنی کردار نیک و تحصیل و قضاوت صحیح ، به درجه اعلا برسد . )) 214 همان طور که اگر بر طبقات پایین عدم مساوات غیر طبیعی تحمیل کنیم دست به شورش خواهند زد ، طبقات بالا نیز فتنه و آشوب خواهند کرد . 215 هنگامی که دموکراسی زیر تسلط طبقات پایین است ، از مالداران به نفع فقیران مالیات گرفته می شود .(( فقیر پول را می گیرد و باز می خواهد ، و این کار مانند آن است که آب به غربال ریخته شود . )) 217 البته محافظه کار خردمند هرگز نخواهد گذاشت که مردم از گرسنگی بمیرند . (( میهن پرست واقعی کسی است که توجه کند در دموکراسی اکثریت خیلی فقیر نباشند ... ، کوشش کند که مردم در فراوانی مداوم باشند ، و چون این کار به نفع ثروتمندان است ، مازاد خزانه عمومی را بین مردم بیچیز چنان تقسیم کند که هرکس بتواند مزرعه کوچکی برای خود بخرد . )) 216
ارسطو ،به این ترتیب ، پس از اینکه آنچه را از مردم گرفته پس می دهد ، پیشنهاداتی عادلانه – نه برای ایجاد یک مدینه فاضله ، بلکه برای اجتماعی نسبتاً بهتر – عرضه می دارد :
اینک به این موضوع می پردازیم که چه نوع حکومت یا طرز زندگی برای اجتماعات به طور کلی بهتر است ؛ نه آن نوع حکومتی که موافق با خصوصیات عالی و شریفی باشد که توده مردم فاقد آنند ، یا مستلزم تعلیم و تربیتی باشد که فقط در دسترس کسانی است که طبیعت همه گونه وسایل خوشبختی برایشان فراهم ساخته ، یا طبق نمونه ای باشد که خیالپردازان فارغ البال و مستغنی عرضه می دارند ، بلکه آن نوع حکومتی کهاکثریت مردم جهان به آن دسترسی داشته باشند ، و اغلب شهرها بتوانند برای خود ایجاد کنند .219
... کسی که می خواهد حکومتی بر پایه جمیع خوبیها تأسیس کند باید از حاصل سالها تجربه برخوردار باشد ،چرا که برخورداری از تجربیات ، بدون شک ، عملی بودن و مفید واقع شدن نقشه های او را روشن خواهد کرد . زیرا تقریباً همه چیز مورد مطالعه قرار گرفته و مشف شده است ... آنچه مورد اشتراک همه است کمتر مورد توجه قرار می گیرد ،زیرا همه مردم بیشتر به آنچه متعلق به خودشان است توجه می کنند تا به آنچه متعلق به همه است . 221 ... لازم است با این فرض اساسی که مورد استعمال عامه دارد شروع کنیم که ، آن عده از اعضای کشور که مایل به ادامه اساس حکومت جدیدند بایستی نیرومندتر از آن عده باشند که چنین تمایلی ندارند . 222 ... بنابراین ، روشن است که حکومتهایی که اکثر اعضای آنها مردم متوسط الحال هستند با ثبات تر از آنهایی هستند که در آن فقیران یا دولتمندان اکثریت دارند . ... هرگاه که تعداد مردم متوسط الحال د ردولتها دراقلیت بوده باشد ، آنهایی که در اکثریت بوده اند ، چه فقیر و چه توانگر ، بر آنها تسلط یافته و اداره امور مردم را به دست گرفته اند . ... هر وقت فقیران بر توانگران یا توانگران بر فقیران تسلط یافته اند ، هیچ کدام نتوانسته اند حکومتی آزاد مستقر سازند .223
برای احتراز از این استبداد ظالمانه ، چه استبداد طبقات بالا و چه استبداد طبقات پایین ، ارسطو (( حکومتی مخلوط )) یا (( حکومتی از نخبگان )) را که مخلوطی از دموکراسی و آریستوکراسی باشد پیشنهاد می کند .در این نوع حکومت ، حق رأای محدود به مالکین است ، و یک طبقه نیرومند مردم متوسط الحال محور موازنه قواست . (( زمین باید به دو جزء قسمت شود ، یک جزء متعلق به اجتماع به طور عموم باشد و دیگری متعلق به افراد . )) 224 همه شارمندان زمین خواهند داشت ، و باید (( به طور اجتماع در محافل مخصوص خوراک بخورند )) ، و تنها این طبقه حق رأی دارند و می توانند اسلحه به دست گیرند . این طبقه اقلیت کوچکی خواهند بود – حد اکثر ده هزار نفر – از کل جمعیت یک شهر . )) هیچ یک از انها نباید حق داشته باشد که حرفه پست اختیار یا با کسب امرار معاش کند ، (( زیرا حرفه و کسب پست مایه فساد فضیلت است . )) 223 (( و هیچ کدام نباید کشاورزی کنند ؛ کشاورزی کار طبقه خاص دیگری است )) – شاید بردگان شارمندان ، صاحبمنصبان عمومی را انتخاب خواهند کرد ، و هر که انتخاب شد ، در انتهای دوره خدمتش ، مسئول کارهایی خواهد بود که انجام داده است . (( قوانین ، اگر بتمامی اجرا شوند ، بایستی تمام جوانب هر قضیه را تاحد امکان پیش بینی کنند ، و قضایا باید حتی المقدور کمتر به قضاوت شخصی قاضیان واگذار گردد . ... )) 226 (( بهتر است که قانون حکمرانی کند تا فرد . ... تفویض اختیارات فراوان به یک شخص مانند آن است که این اختیارات را به حیوان درنده ای داده باشیم ، زیرا طمع و شهوات گاهی مرد را حیوان درنده می سازد ؛ امیال نفسانی برکسانی که برسریر قدرتند ، حتی در بهترین اشخاص ، غلبه خواهد کرد ، لیکن قانون خردی است از همه هوسها پیراسته .))227 حکومتی که بدین سان تأسیس یافت ، باید بر مالکیت ، صنعت ، ازدواج ، خانواده ، تعلیم و تربیت و فرهنگ ، اخلاق ، موسیقی ، و ادبیات و هنر نظارت نماید ، (( وحتی لازم است توجه شود که جمعیت از حد معینی تجاوز نکند ؛ ...غفلت در این موضوع مردم را دچار فقر خواهد کرد . )) 228 (( آنچه ناقص و فلج است نباید پرورده شود ؛ )) 229 آن وقت است که بر این بنای استوار گلهای تمدن و سعادت خواهد رویید . (( از آنجا که عالیترین فضیلتها ذکاوت است ، وظیفه روشنتر از روز دولت این نیست که مردان را در هنرهای نظامی و جنگی برتری دهد ، بلکه باید آنها را برای استفاده از صلح و صفا تربیت کند. ))230
نیازی نیست که آثار ارسطو را مورد قضاوت قرار دهیم . تاآنجایی که می دانیم ، قبل از او هرگز بنایی در فلسفه به عظمت بنای او ساخته نشده بود . وقتی کسی دست به مطالعه و تحقیق در رشته هایی به این وسعت می زند اشتباهات بسیاری را بر او می توان بخشید ، به شرطی که نتیجه آن مطالعات باعث ازدیاد معلومات سایرین در مسائل زندگی شود . اشتباهات ارسطو – یا اشتباهات کتابهایی که شاید بغلط ما تراوشات قلم او می دانیم – آشکارتر از آن است که لازم به تشریح و موشکافی باشد . تسلط ارسطو بر منطق قابل انکار نیست ، ولی کاملاض مستعد است که در استدلالات خود به اشتباه رود . ارسطو واضع قوانین معانی بیان و شاعری است ، ولی آثارش جنگلی از بی نظمی است که نسیم تخیل اوراق گردآلود آن را کوچکترین حرکتی نمی دهد . مع هذا ، اگر همین مجموعه درازگویی را بشکافیم ، به گنجینه ای از فراست و دانش ، و خرمنی از فرهنگ دست خواهیم یافت که راههای بسیاری به سوی سرزمین عقل و اندیشه به روی ما گشوده است . ارسطو زیست شناسی یا تاریخ سیاسی یا نقد ادبی را بنا ننهاد – زیرا در این قبیل امور ابتدا و شروعی در کار نیست – منتها خدمتی که او در راه این علوم کرده بیش از خدمتی است که دیگران در این زمینه در عهد باستان کرده اند . بسیاری از لغات و اصطلاحات علمی و فلسفی را ، که به صورت لاتینی هنوز استعمال می شود و ارتباط دانش و ادراک را آسان نموده است ، اصل و مبدأ قاعده کلی ، استعداد ، وسیله ، مقوله ، انرژی ، انگیزه ، عادت ، و غایت . چنانکه پاتر می گوید ، ارسطو (( معلم اول )) است .231 استیلای طولانی او بر افکار و روشهای فلسفی مبین باروری عقاید و عمق بصیرت اوست .رسالات او در اخلاق و سیاست از لحاظ شهرت و نفوذ بیهمتاست . سخن کوتاه ، پس از اینکه تمام جوانب آثار ارسطو را بسنجیم ، هنوز وی (( استاد مردان دانش )) ، بهترین دلیل امید بخش وسعت ذهن بشر ، و الهام دهنده کسانی است که می کوشند معرفت پراکنده بشر را قابل رؤیت و فهم سازند .
پی نوشت ها
1) یونانیان مقاطع مخرومات را با تصویراهایی نشان می دادند – قطع ناقص ، قطه مکافی و قطع زاید که بر بریدن یک مخروط (با زاویه حاده ، قائمه ، منفرجه) به وسیله یک سطح عمود بر مولد درست می شد . ریاضیون جدید دایره و خطوط متقاطع را بر آنها می افزایند .
2) هرم(چهار وجهی) ، مکتب شش وجهی ، هشت وجهی ، دوازده وجهی ، و بیست وجهی، یعنی احجام محدبی که با چهار ، شش ، هشت ، دوازده و یا بیست کثیر الاضلاع منتظم محدود شده است .
3) شاهراه یا راه سلطنتی اغلب به راههای بزرگ امپراطوری ایران گفته می شد . این گفتار را همچنین به اقلیدس و بطلمیوس نسبت می دهند .
4) یکی از مسائل مورد علاقه اش این بود که تقسیم خط به نسبت ذات وسط و طرفین را بیابد ، یعنی خط را به دو قسمت چنان تقسیم کند که یکی از آنها واسطه هندسی بین منطقه دیگر و تمام خط باشد .
5) روش افنا در محاسبه سطوح این است که رشته ای صعودی یا نزولی را ، از اشکالی که مساحتشان معلوم و کمتر (یا بیشتر) از سطح مطلوب است ،تعریف می کنند . ثابت می نمایند که تفاوت مساحت جمله های رشته و سطح مطلوب متدرجاً از میان می رود(به اصطلاح کنونی ، مساحت جمله های رشته به مساحت مطلوب میل می کنند) .-م .
6) دوره هلالی یک سیاره فاصله زمانی لازم برای این است که آن سیاره همان وضعی را که در موقعی معین نسبت به خورشید داشته بازیابد . (مثلاً فاصله زمانی در مقارنه علیای متوالی درمورد سیارات سنلی ، یا دو مقابله متوالی در مورد سیارت علوی.) دوره منطقه البروجی یعنی دوره ای که سیاره ای در یکی از قسمتهای خیالی آسمان قرار می گیرد – آسمان به 12 منطقه خیالی تقسیم شده که همان تقسیمات منطقه ابروج است . عدد ائودوکسوس برای دوران هلالی زحل 390 روز ، و عدد ما 378 است ؛ برای مشتری 390، و عدد ما 399 ؛ برای مریخ 260 و عدد ما 780 ، برای عطارد 110 ، و عدد ما 116، برای زهره 570 ، و عدد ما 584 است . دوره منطقه البروجی ائودوکسوس برای زحل سی سال ، و از آن ما 29 سال و 166 روز است ؛ برای مشتری 12 سال و عدد ما 11 سال و 315 روز ، برای مریخ 2 سال ، وعدد ما یک سال و 222 روز ، برای عطارد و زهره یک سال و عدد ما نیز یک سال است .
7) آریستیپوس می گوید آنها که فلسفه را از تعلیم و تربیت حذف می کنند«مانند خواستگاران پنلویه هستند ، برای اینان دست یافتن به خدمتکاران آسانتر از ازدواج با کدبانوی خانه است .»
8) از پیشگامان فلاسفه کلبی قبل از دیوجانس .-م .
9) فرقه ای از کاتولیکهای رومی که در آغاز در فقر می زیستند و هیچ گونه ملکی نداشتند.-م .
10) دانشگاه افلاطون اولین دانشگاه بود . مکتب فیثاغورس در کروتونا (520ق.م) در رشته های مختلفی به طلاب علوم تعلیم می داد ، و مکتب ایوکراتس هشت سال از آکادمی افلاطون قدیمیتر بود .
11) دیالکتیک فن جدل و مباحثه در فلسفه افلاطون به دو معنی است : یکی فن تعریف و تمیز مثل ، و دیگری علمی که ناظر است به روابط بین مثل در پرتو اصل واحد «خیر».-م.
12) بعضی از عبارات ارسطو مفهوم متفاوتی از افلاطون – و بخصوص فرضیه مثل او – عرضه می کنند که با آنچه در «دیالوگها» در می یابیم توفیر دارند .
13) تاریخ کتابت و طبقه بندی سی و شش قطعه دیالوگ را بتحقیق نمی توان معین کرد . بدون ضابطه دقیق ، آنها را به سه گروه تقسیم کرد : 1)کارهای اولیه – عمدتاً رساله «دفاع از سقراط» ، «کریتون» ، «لوسیس» ، «یون» ، «خارمیدس» ، «کراتولوس» ، «ائوتوفرون» ؛ و «ائوتودموس» ؛ 2)کارهای میانی – عمدتاً «گورگیاس» ، «پروتاگورای» ، «فیدون» ، «سومپوسیون» ، «فایدروس» ، «جمهور» ؛3) کارهای آخرین – عمدتاً «پارمنیدس» ، «تئاتیتوس» ، «سوفست» ،«سیاستمدار» ، «فیلبوس» ،«تیمایوس» ، «نوامیس». احتمالاً گروه اول قبل از سی و چهار سالگی ، گروه دوم قبل از چهل سالگی وگروه سوم بعد از شصت سالگی نوشته شده اند . زمانهای فیمابین وقف آکادمی بود است .
14) در سالهای پیری ، افلاطون کوشید تا عکس گزاره فیثاغورس را که تمام مثل اشکال ریاضی هستند اثبات کند.
15) کرل می گوید : «در نظر دانشمندان امروز هم ، مانند افلاطون ، مثل تنها واقعیت است» اسپینوزا می گوید : ادراک من محصول سلسله ای از علل و وجودهای عینی ، سلسله ای از اشیاء جزئی نا پایدار را دنبال کند ؛ نه فقط به این خاطر که تعداد آنها نامتناهی است بلکه به این دلیل ... که وجود اشیای خاص ربطی به جوهر و ذات آنها ندارد و صرف وجود آنهاحقیقتی ابدی نیست .» حقیقی بودن هندسه مثلثها مستلزم وجود هیچ فردی از افراد مثلث نیست «در عین حال ، نیازی نیست که ضرورتا سلسله اشیای ناپایدار را درک کنیم ، زیرا جوهر آنها ... تنها در اشیای ثابت و ابدی و در قوانینی که به عنوان ذات واقعی در کنه آنها وجود دارد ، یافت تواندشد» توجه کنید که در نظریه مثل افلاطون ، هراکلیتوس و پارمنیدس آشتی می یابد ؛ هراکلیتوس محق است ، زیرا که نظریه سیلان اودر عالم جوهری درست است ؛ پارمنیدس محق است ، زیرا که نظریه وحدت لایتغیر او در عالم مثالی واقعیت دارد .
16) مشکل می توان گفت که اعتقاد به جاودانگی روح ، که از هندویسم ، فیثاغورس و اورفیسم ملهم است، تا چه حد در افلاطون جدی است .او گاه آن را سبکسرانه مطرح می کند انگار که تنها اسطوره ای قابل استفاده است که می توان در پس آن پنهان شد وبه عنوان بازی شاعرانه برای اشاره به کمال از آن بهره جست .
17) افلاطون نتیجه می گیرد که اخلاق طبیعی کافی نیست .
18)مهمترین رسالت موجود ارسطو را می توان تحت شش عنوان تنظیم کرد :
1. منطق : «مقولات» (کاتگوریای ، قاطیغوریاس) . «تعبیرات» (پری ارمیناس ، باری ارمیناس) ، «تحلیل اول» (آنالوتیکا ، آنالوتیقا) «تحلیل دوم» (آنالوتیکا ، ابودقطیا یا انسالوطیقای ثانی) ، «مواضع» (توپیکا ، طوبیقا) «در سفسطه» (پری فیستیکون ، سوفسطیقا) .
2. علوم :
1- علوم طبیعی : «فیزیک » ، «مکانیک» ، «در آسمان» (کتاب سماء و العالم) ، «آثار علوی» (منئور لوگیکا ، آثار العلویه)
2- زیست شناسی : (کتاب حیوان) : «تاریخ حیوان» ، «اعضای حیوان» ، «حرکت حیوان» ، «وسیله حرکت حیوان» ، «تولید مثل حیوان»
3- روانشناسی : «در نفس» (دآنیما ، کتاب النفس) ، «مقالات مختصر در باب طبیعت»
3. «مابعدالطبیعه» (متافیزیکا)
4. جمالشناسی : «معانی بیان» (رتوریکا ، ریطوریقا) ، «صناعات شعر» (پوئتیکا ، بوطیقا)
5. اخلاقیات (کتاب الاخلاق) : «اخلاق نیکو ماخوسی» ، «اخلاق ائودمی»
6. سیاست : «سیاست» (پولیتیکا) ، «اصول حکمت آتن» .
(توضیح . آنچه در این پانوشت داخل قاب آمده افزوده مترجم است و صورت یونانی و نیز صورت ترجمه شده عربی رسالات را نشان می دهد.-م .
19) مانند این سه گزاره : 1. جهان در جنبش و دگرگونی است 2. هر چه در جنبش و دگرگونی است آغازی دارد . 3. پس جهان آغاز دارد . یا قیاس مساوات : مساوی مساوس شعر خود شی است .- م.
20)مثلاً در «تولید مثل حیوان» می گوید وقتی که برای آزمایش ، چشم جوجه پرندگان را در آورند دوباره چشم در آنها رشد می کند ، و این نظریه که بیضه راست نطفه قرنیه ، و بیضه چپ نطفه مادیه را به وجود می آورد رد می کند ، به استناد اینکه مردی که مردی که بیضه راست اواز بین رفته هم دختر و هم پسر پیدا کرده است .
21) اشاراتی که در «تاریخ حیوان» هست نشان میدهد که ارسطو مجلدی از طرحهای مربوط به تشریح بدن تهیه کرده بود ، و دیگر اینکه بعضی از آنها به دیوارهای لوکین نقش شده بود ، به سبک جدید ، برای نشان دادن اعضا حروف الفبا به کار می برد .
22) ارسطو نتوانسته بود فرق بین تخمدان و رحم را تشخیص دهد ؛ مع هذا ، توصیف او تا شروع کارهای ستنسن در 1669 بهترین بود .
23) زیست شناسی استونیایی آلمانی الاصل (1729 – 1876) . در 1827 ، تخم پستانداران را مشاهده و وصف کرد ؛ نظریه طبقات سه گانه یاخته های رویان او سرچشمه می گیرد .-م .
24) حساس نبودن بافت مغزی نسبت به تحریک مستقیم او را گمراه کرده بود .
25) ارسطو اضافه می کند : «روح از جهتی همه اشیای زنده است ، زیرا همه اشیا یا (دراکاتند یا اندیشه ها.) ارسطو بر بر کلی کرنش می کند و به هیوم نیز سر تعظیم فرود می آورد و می گوید : «ذهن متدام است ، واین تداوم مانند تداومی است که روند تفکر دارد ؛ و تفکر با نفس اندیشه ها ، که خود جزئی از آن است ، یکی است.»
26) تفسیرهای دیگر بر اظهارات ضدو نقیض ارسطو در این باره ممکن است .
27) در فلسفه ارسطو نیز مانند افلاطون جنبه اصلی هر چیز صورت (eidas) است نه ماده ای که به وجود آمده . ماده «وجود حقیقی» نیست ، بلکه قوایی انفعالی و منفی است که فقط هنگامی که صورت به آن حقیقت دهد موجودیت خاص می یابد .
28) ارسطو می گوید : هر معلول بر اثر 4 علت به وجود می آید : علت مادی (عناصر سازا) علت واقعی (عامل یا عمل آن) علت صوری(ماهیت شیء) و علت غایی (غایت) و بعد مثال غریبی می زند : «علت مادی یک مرد چیست ؟ حیض زنان» (یعنی تدارک تخم ماده) «علت واقعی چیست ؟ نطفه » (یعنی عمل تلقیح) «علت صوری چیست ؟ طبیعت» (عوامل مربوط) «علت غایی چیست ؟ هدف مورد نظر »
29) «اخلاق نیکوماخوس» (این نام به آن علت بر آن نهاده شده که پسر ارسطو ، نیکوماخوس آن را تنقیح کرده است) و «سیاست» در اصل یک کتاب بوده اند . عنوان مضاعف کتاب ta ethika , ta politika – از جانب تنقیح کنندگان یونانی استعمال می شد تا مبین این باشد که متن کتاب درباره مسائل مختلف اخلاقی و سیاسی است ؛ و همین عنوان ضاعف در ترجمه انگلیسی نیز باقی مانده است .
30) از این تحقیقات فقط یکی «اصول حکومت آتن» بر جای مانده که به سال 1891 پیدا شد و تاریخچه تحسین انگیزی است که سوابق حکومت در آتن .
31) به عقیده ارسطو حتی بردگی مشروع است ؛ چون مغز حکمران بدن است ، کاملاً عادلانه است که کسانی که در فهم و شعور برترند بر کسانی که فقط از لحاظ نیروی جسمانی قویترند حکمرانی کنند

Alone ♥ Queen
29th July 2008, 02:14 AM
5– تسلیم شدن فلسفه یونان

حمله شکاکان
5-2- در بحبوحه انتشار فرهنگ هلنیستی ، آتن یعنی مام قسمت اعظم فرهنگ یونانی و فرمانروای قسمت بیشتر آن ، رهبری خود را در دو قلرو حفظ کرده بود : یکی نمایشنامه نویس و دیگری فلسفه . دنیا آن قدر گرفتار جنگها و انقلابها ، علوم و مذاهب جدید ، عشق به زیبایی و جستجو برای طلا نبود که نتواند گاهی به مسائل بلاجواب ولی گریز ناپذیر درست و نادرست ، ماده و ذهن ، آزادی و احتیاج ، شرافت و خیانت ، و زندگی و مرگ بپردازد . جوانان از تمام شهرهای مدیترانه ، اغلب از میان هزاران دشواری ، به آتن می آمدند تا در تالارها و باغهایی که افلاطون و ارسطو خاطره تقریباً زنده خود را در آنها به یادگار گذارده بودند درس بخوانند .
در لوکیون تئوفراستوس لسبوسی پرکار سنت مشاهده و تجربه را ادامه داد . مشائیون (پیروان ارسطو) بیشتر عالم بودند تا فیلسوف و خود را وقف تحقیقات تخصصی در حیوان شناسی ، گیاهشناسی ، زندگینامه نویسی ، وتاریخ علم ، فلسفه ، ادبیات و حقوق می کردند . تئوفراستوس در سی و چهار رهبری لوکیون را داشت (322-288) ، در بسیاری از رشته های علمی گام برداشت ، و چهارصد جلد کتاب منتشر کرد که تقریباً هر مبحثی را از عشق تا جنگ مورد بحث قرار می دادند .او ، چهارصد جلد کتاب منتشر کرد که تقریباً هر مبحثی را از عشق تا جنگ مورد بحث قرار می دادند . او ، در رساله در باب ازدواج جنس لطیف را سخت مورد حمله قرار داد . در پاسخ آن ، معشوقه اپیکور ، به نام لئونتیون ، رساله دانشمندانه ای نوشت که پاسخ دندان شکنی به جزوه او بود . با این حال، آتنایوس این جمله پر احساس و لطیف را به تئوفراستوس نسبت میدهد که :«زیبایی به واسطه تواضع زیبا می شود.» دیوجانس لائرتیوس او را «خیرترین مردمان و بسیار مهربان » معرفی می کند . وی در فصاحت چنان بود که نام اصلیش در مقابل لقبی که ارسطو به اوداده بود ، و معنایش این بود که مانند خدا سخن می گوید ، از یادها رفت . چنان محبوب القلوب بود که دو هزار دانشجو در محضر درسش حاضر می شدند ، و مناندروس از جمله با وفاترین پیروانش بود . نسلهای بعدی با دقت خاصی کتاب شایل او را حفظ کردند ، و این نه تنها به خاطر شکل ادبی آن بود ، بلکه بیشتر به دلیل آن بود که عیوبی را که مردم به دیگران نسبت می دهند سخت مورد طنز قرار می داد . در جایی ، گارولوس «با ستایش زن خود شروع و رویایی را که شب قبل دیده نقل می کند ، و تمام غذاهایی را که سرشام خورده به تفصیل شرح می دهد،» و نتیجه می گیرد :«ما به هیچ وجه دیگر آن انسانهایی که بودیم نیستیم .» و جایی ، مرد ابلهی را شرح می دهد که:«وقتی به تئاتر می رود ، در پایان نمایش ، در حین خواب بر جای می ماند... بعد از شام مفصلی که خورده است مجبور است بیدار شود و نیمه خواب و بیدار مراجعت کند، در خانه همسایه را عوضی می گیرد و سگ همسایه او را می گزد.»
یکی از چند حادثه معدود زندگانی تئوفراستوس صدور فرمانی دولتی بود (307) در لزوم تصویب انتخاب رهبران مکاتب فلسفی از طرف مجلس شورا. در همان زمان ، آگنونیدس او را به اتهام کهنه ناپرهیزگاری متهم کرد . تئوفراستوس بی سرو صدا آتن را ترک گفت، ولی آنقدر دانشجو به دنبال او از شهر بیرون رفت که دکانداران شکایت کردند که کاسبی آنها از رونق افتاده است . سالی نگذشت که فرمان نسخ ، حکم محکومیت ملغی ، و از اتهام مبرا شد ؛ و تئوفراستوس پیروزمندانه به آتن مراجعت کرد تا ریاست لوکیون را بر عهده گیرد – مقامی که تا روز مرگش در هشتاد و پنج سالگی داشت . می گویند که «تمام آتن» در تشییع جنازه او شرکت داشتند . مکتب مشائیون بعد از او چندان نپائید . علم ، آتن فقیر را ترک گفت و به اسکندریه ثروتمند رفت ، و لوکیون که خود را وقف تحقیقات علمی کرده بود به گمنامی فقیرانه ای فرو رفت .
در این فاصله ، در آکادمی ، سئوسیپوس جانشین افلاطون و کسنوکراتس جانشیتن سئوسیپوس شده بود . کسنوکراتس ربع قرن (339 – 314) بر مدرسه ریاست کرد و به فلسفه به خاطر سادگی شرافتمندانه زندگیش افتخارات تازه ای دارد . غرق در مطالعات و تدریس ، سالی یک بار آکادمی را برای دیدن تراژدیهای دئونوسوسی ترک می گفت ، و گویند همینکه در شهر می رفت «جمعیت انبوه و پرسرو صدای شهر راه را بر او باز می کردند تا بگذرد .» از دریافت حق التدریس سر باز می زد ، و در نتیجه آن قدر فقیر شد که نزدیک بود به خاطر نپرداختن مالیات به زندان بیفتد . که دمتریوس فالرومی مالیات عقب افتاده او را پرداخته ، از زندان نجاتش داد . فیلیپ مقدوین می گفت که در میان تمام سفیران آتنی که به دربار او رفتند تنها کسی که فسا ناپذیر بود کسنوکراتس بود . شهرت شرافتمندانه او باعث دلخوری فرونه(3) شد ؛ و وقتی ، متظاهر به اینکه در تعقیبش هستند ، به منزل او پناه برد ، و چون دید یک تختخواب بیشتر ندارد ، خواهش کرد که با او همبستر شود ، کسنوکراتس به خاطر انسانیت رضا داد ، ولی در مقابل دلربایی و وسوسهاو آن قدر سردی نشان داد که فرونه از بسترش گریخت و به دوستانش شکایت برد که به جای انسان با مجسمه همبستر شده بوده است . کسنوکراتس رفیقه ای جز فلسفه نمی گرفت .
با مرگ او ، فلسفه مابعدالطبیعی یونان درهمان باغی که معبد آن بود به انتها رسید . جانشینان افلاطون ریاضیدان و عالم اخلاقیات بودند و کمتر وقت خود را صرف مسائلی انتزاعی می کردند که روزی آکادمی را به هم ریخته بود . مبارزات شکاکانه زنون الئایی ، ذهن گرایی هراکلیتوس ، تردید عالمانه گورگیاس و پروتاگوراس نفی مابعد الطبیعی سقراط و آریستیپوس و ائوکلیدس مگارایی دوباره بر فلسفه یونان سیادت پیدا کرد . «عصر خرد» سپری شده بود. تمام فرضیه ها به بازی گرفته شده ، فراموش شده بودند ، و اسرار جهان هنوز حل نشده باقی مانده بود ، مردم از غور در مسائل عالم ، که حتی درخشانترین مغزها از درکش عاجز بودند ، خسته شده بودند . ارسطو فقط در یک مطلب با افلاطون موافق بود و آن اینکه امکان دارد که حقیقت بالاخره کشف شود و پروهون با اظهار اینکه هم افلاطون و هم ارسطو بیش از هر مطلب دیگر سر این موضوع اشتباه کرده اند ، می رساند که اصولاً مردم اعتقاد خود را از دست داده بودند.
پورهون در الیس به سال 360 متولد شد . همراه قشون اسکندر به هند رفت ، و در آنجا در مکتب مرتاضان درس خواند ، و شاید از همانجا چیزی از فلسفه شک را ، که با نام او همراه است هدیه آورد . پس از بازگشت به الیس در نهایت فقر به تدریس فلسفه پرداخت. وی متواضعتر از آن بود که کتابی بنویسد و اظهار فضل کند ، ولی شاگردش تیمون فلیوسی ، در سلسله طنزهایی که نوشت عقاید او را به دنیا معرفی کرد . عقاید او اصولاً بر سه پایه استوار بود : هیچ امری مسلم نیست ؛ مرد عاقل قضاوت نمی کند و به جای اینکه دنبال حقیقت برود به دنبال راحتی و آسایش می رود ، و از آنجایی که تمامفرضیات محتملاً غلطند ، انسان بهتر است که اساطیر و قرار دادهایی را که در هر عصر و در هر مکان قبولیت عام دارد بپذیرد . نه حواس و نه منطق هیچکدام دانشی را که بشود به آن اطمینان کرد به بشر نمی دهند . حواس شی را در هنگام درک غیر آنچه هست
پیروان افلاطون بودند که حمله به فسلفه مابعدالطبیعه را دنبال کردند . آرکسیلائوس ، که در سال 269 رئیس «آکادمی متوسطه» شد ، نظر افلاطون را در رد دانش حسی به همان اندازه پورهون مورد شک قرارداد ؛ شاید هم تحت تاثیر او قرار گرفته بود .
جلوه می دهد ، و منطق نوکر دست به سینه تمناهاست . قیاس بی نتیجه است ، زیرا هر فرضی متضمن نتیجه ای است که از خود آن حاصل می شود . «هر استدلالی استدلال متضادی دارد» یک امر بخصوص ممکن است تحت شرایط و حالتهای متفاوت مطبوع یا نامطبوع واقع شود ؛ یک شی خاص ممکن است کوچک یا بزرگ ، زشت یا زیبا جلوه کند ؛ یک تجربه واحد ممکن است بنابر زمان و مکان مختلف خلاف اخلاق باشد یا موافق آن ؛ خدایان واحد ، بنا به ملل مختلف بشری ، موجود یا مفقودند ، همه چیز عقیده است و حقیقت وجود خارجی ندارد . بنابراین ، در منازعات ، طرف گرفتن ، طرز زندگی دیگران را ترجیح دادن یا به گذشته و آینده حسرت خوردن احمقانه است ؛ تمنا و اشتیاق فریبی بیش نیست . حتی معلوم نیست که زندگی خوب و مرگ بد باشد ؛ آدم عاقل نباید نسبت به هیچکدام از پیشداوری داشته باشد . بهتر از همه رضایت و تسلیم است ، کوشش در راه اصلاح دنیا بی نتیجه است ، باید مشکلات آن را با حوصله تحمل کرد ، نباید دچار تب پیشرفت شد ، بلکه باید به صلح و آرامش راضی بود . پروهون واقعاً می کوشید که از این فسلفه نیمه هندی در زندگی تبعیت کند . در کمال خشوع و خضوع به عادات و پرستش الیس تن در داد ، و کوششی نکرد که از خطر برهد یا زندگی خود را طویل کند در سن نود سالگی مرد همشهریانش چنان به او به نظر احترام می نگریستند که به افتخار او فیلسوفان را از مالیات معاف کردند .
از ریشخندهای روزگار آنکه ، این پیروان افلاطون بودند که حمله به فسلفه مابعدالطبیعه را دنبال کردند . آرکسیلائوس ، که در سال 269 رئیس «آکادمی متوسطه» شد ، نظر افلاطون را در رد دانش حسی به همان اندازه پورهون مورد شک قرارداد ؛ شاید هم تحت تاثیر او قرار گرفته بود . آرکسیلائوس می نویسد : «هیچ چیز مسلم نیست ، حتی خود این مطلب.» وقتی به او گفتند که چنین مکتبی زندگی را غیر ممکن می کند ، جواب داد که زندگی مدتهاست که توانسته است با احتمالات سر کند . یک قرن بعد ، یکی دیگر از پیروان مقتدر مکتب شکاکان «رئیس آکادمی جدید» شد ، و موضوع تشکیک عام را به مرحله نیستی گرایی ذهنی و اخلاقی رساند . کارنئادس کورنه ای که در حدود سال 193 مانند یک آبلار یونانی به آتن آمده بود ، با دقت محیلانه ناراحت کننده ای تمام مکاتبی را که خروسیپوس و سایر معلمانش تدریس می کردند رد کرده ، زندگی آنها را دشوار می ساخت . چون ایشان به عهده گرفته بودند که او را منطقی تربیت کنند (با استناد به منطق پروتاگوراس) به آنها می گفت :«اگر منطق من درست است که چه بهتر ، و اگر غلط است شهریه مرا پس بدهید . وقتی مکتب خود را عرضه کرد ، یک روز له و روز دیگر علیه موضوعی اظهار نظر می کرد . و از هر دو چنان دفاع می نمود که در واقع هر دو را باطل اعلام داشت . در تمام وقت شاگردان و زندگی نامه نویسان می کوشیدند که نظریات واقعی او را در یابد . حتی به عهده گرفت که بانوع انتقادی که افلاطون و کانت از احساس و استدلال کرده اند ، واقعپردازی ما دیگرانه رواقییون را رد کند . کارنئادس عقیده داشت که هیچ امری قطعی نیست وبه شاگردانش می آموخت که به احتمالات و رسوم زمان خود قناعت کنند چون به عنوان یکی از اعضای هیئت نمایندگی یونان به روم رفت (155) و با سخنان خود در سنای روم که طی آن یک روز از عدالت دفاع می کرد وروز دیگر آن را رویایی غیر علمی می دانست ، سناتورها راتکان داد : اگر روم می خواهد که واقعاً عدالت را رعایت کند می بایست تمام آنچه به علت داشتن ارتش برتر از سایر کشورهای مدیترانه گرفته به آنها باز گرداند . در روز سوم ، کاتو هیئت نمایندگی را به عذر اینکه برای اخلاق عمومی خطرناک است ، به آتن باز گرداند . شاید پلوبیوس که در آن زمان به عنوان گروگان همراه سکیپیو بود این سخنان را شنیده یا راجع به آن مطلبی به گوش خورده که با عصبانیتی که خاص مردان اعل عمل است علیه آن فیلسوفان سخن گفت :
آنها در بحثهایی که در آکادمی می کنند ، خود را برای هر گونه سخنرانی و بحث و جدل کاملاً آماده می سازند برخی از آنها برای مشغوش کردن ذهن شنوندگان خود متوسل به چنان ضد و نقیض گوییهایی می شوند ، و در اختراع مطالب خوش ظاهر چنان طبع روانی دارند که شنونده بیچاره به حیرت می افتد که آیا واقعاً ممکن است که مردم آتن بتوانند بوی نیمرویی که در افسوس می پزند استشمام کنند و سرگردانند که آیا در تمام مدتی که ایشان در آکادمی مشغول بحث و مطالعه بوده اند در رختخواب منزلشان در خواب مشغول نوشتن رساله نبوده اند !... و از همین علاقه وافری که به ضد و نقیض گویی دارند فسلفه را به این بدنامی کشیده اند ... اینان چنان شوری در مغز جوانا مارسوخ داده اند که هرگز به خود زحمت نمی دهند درباره مسائل اخلاق و سیاسی که مفید به حال شاگردان فسلفه است ، مغز خود را به فکر اندازند بلکه زندگی خود را بیهوده در راه ابداعات باطل صرف می کنند .
فرار اپیکوری
5-3- گر چه پولوبیوس سالهای متمادی نظریه پردازان را چنین توصیف می کرد که زندگی خود را در تار و پود فرضیات و خیالبافی گم کرده اند ، در این فرض خود مسائل اخلاقی جذابیت خود را برای ذهن یونانی از دست داده و اشتباه بود . بر عکس ، درست همین کشش اخلاقی بود که به عنوان نحله غالب جایگزین فلسفه طبیعی و مابعدالطبیعی شد . مسائل سیاسی واقعاً در پس پرده فراموشی افتاده بود ، زیرا آزادی بیان را حضور یا خاطره پادگانهای سلطنتی در مخاطره می انداخت و برای هر کس روشن بود که آزادگی ملی بستگی به اطاعت و سکوت دارد . شکوه حکومت آتنی از بین رفته بود و فلسفه ناچار بود که با جدایی اخلاق از سیاست که در تاریخ یونان سابقه نداشت بسازد .
5-4- مصالحه رواقیون
چون تعدادی روزافزون از پیروان اپیکور فلسفه او را پیروی از لذات شخصی تفسیر می کردند ، مسئله اساسی علم الاخلاق – یعنی زندگی خوب چیست ؟ - حل نشده بلکه به صورت تازه ای در آمده بود و آن اینکه چطور می توان طبع ( لذت طلب) افراد را با پرهیزگاری لازم برای گروه یا نژاد آشتی داد ؟ - و چگونه می توان اعضای یک اجتماع را یا از روی انگیزش یا ترس وادار به کف نفس و از خودگذشتگی ، که لازمه ادامه حیات اجتماهی است ، نمود ؟ مذهب قدیم دیگر قادر به انجام این کار نبود .و نیز کشور – شهرها دیگر دیگر مردمان را به از خودگذشتگی بر نمی انگیختند . مردم روشنفکر یونان از مذهب روگردانده ، متوجه فلسفه شدند ، و برای تسلی یافتن یا راهنمایی در بحرانها به دامن فلاسفه آویختند ؛ از فلسفه انتظار داشتند که عقایدی دنیایی عرضه کند که به خلقت انسانی در عرصه وجود معنا و ارزش بخشد تا بشر بتواند بدون وحشت به مرگ مسلم بنگرد . فلسفه رواقیون آخرین کوششی است که دنیای باستان در راه یافتن علم الاخلاق طبیعی نموده است . زنون یک بار دیگر کوشید تا وظیفه ای را که افلاطون در آن شکست خورده بود به انجام رساند .
زنون اهل کیتیون قبرس بود . ساکنان شهر قسمتی فنیقی و اغلب یونانی بودند ؛ زنون را گاهی فنیقی و گاهی مصری خوانده اند . آنچه مسلم است وی از والدینی یونانی و سامی بوده است .44 آپولونیوس صوری او را مردی لاغر ، دراز ، و سیه چرده توصیف کرده که سرش به یک طرف متمایل بوده و ساقهای ضعیفی داشته است ؛ و آفرودیته ، با وجودی که هفایستوس از او زیباتر نبود ، حتماً اورا به آتنه تسلیم می کرد . چون در زندگی آلودگیهایی نداشت ، در اول کار تجارت خود ثروت زیادی اندوخت ، و گوینده چون برای اولین بار به آتن وارد شد بیش از هزار تا لنت پول نقد داشت . طبق گفته دیوجانس لائرتیبوس ، کشتی مال التجاره او در سواحل آتیک غرق شد و وی ثروت خود را از دست داده تهیدست و بینوا بار دیگر وارد
ارسطو فقط در یک مطلب با افلاطون موافق بود و آن اینکه امکان دارد که حقیقت بالاخره کشف شود و پروهون با اظهار اینکه هم افلاطون و هم ارسطو بیش از هر مطلب دیگر سر این موضوع اشتباه کرده اند ، می رساند که اصولاً مردم اعتقاد خود را از دست داده بودند.
آتن شد ( 314) .45 روزی که کنار پیشخوان کتابفروشی نشسته بود ، شروع به خواندن ممورابیلیا ، اثر گزنوفون ، نمود ، و از همانجا تحت تأثیر شخصیت سقراط قرار گرفت . پرسید : (( این مردان را امروز کجا می توان یافت ؟ )) در همان لحظه کراتس ، فیلسوف کلبی ، از آنجا می گذشت ؛ کتابفروش به او گفت : (( به دنبال آن مرد برو . )) زنون در سی سالگی در مدرسه کراتس نامنویسی کرد .
، و از اینکه فلسفه را کشف کرده است مسرور شد . در این باره می گوید : (( وقتی کشتیم غرق شد سفر خجسته ای کردم . )) 46 کراتس که از اهالی تب بود ، ثروت سیصد تا لنتی خود را به همشهریانش بخشیده ، زندگی مرتاضی درویشان را پذیرفته بود ، شهوترانی رایج عصر خود را مطرود شمرده گرسنگی کشیدن را شفای عشق می دانست. شاگردش هیپارخیا ، که ثروتمند بود و خوراک فراوان برای خوردن داشت ، به عشق او گرفتار شد و تهدید کرد که اگر والدینش اورا به زنی به کراتس ندهند خودکشی خواهد کرد . والدین او به کراتس التماس کردند که او را منصرف کند ، و او نیز کیسه گدایی خود را زیرپای او انداخته گفت : (( این است تمام ثروت من ؛ اکنون فکر کن که چه می کنی ؟ )) ولی وی مأیوس نشد ، خانه و ثروت خود را رها کرد ، لباس درویشی پوشید ، و رفیقه کراتس شد . گویند مراسم عروسی را در ملاء عام انجام دادند ؛ اما زندگیشان نمونه ای از صمیمیت و وفاداری بود .47
زنون سخت تحت تأثیر سادگی زندگی کلبیان قرار گرفت و به آن علاقه مند گردید . اینک پیروان آنتیستنس فرانسیسیان دنیای باستان بودند ؛ خود را به فقر و امساک عادت می دادند ، هرجا می رسیدند می خوابیدند ، و از صدقه مردمی که پرکارتر از آن بودند که ادعای تقدس نمایند امرار معاش می کردند . زنون رئوس نکات اصلی اخلاقیات خود را از کلبیان گرفت ، و دین خود را به آنان نیز کتمان نمی کرد . در اولین کتابش ، جمهوریت ، چنان زیر نفوذ آنها بود که اجتماعی اشتراکی و بیدولت را پیشنهاد کرد که در آن نه پول بود ، نه مال ، نه ازدواج ، و نه قانون . 48 پس از اینکه دریافت این مدینه فاضله و پرهیزگاری کلبیان امکانپذیر نیست ، کراتس را رها کرد و به آکادمی رفت و شاگرد کسنوکراتس و ستیلپوی مگارایی شد . قاعدتاً می بایستی که آثار هراکلیتوس را خواهنده و از آنها تأثیر پذیرفته باشد ، زیرا پاره ای از نظرات او را – آتش آسمانی به منزله روح بشر وکاینات ، ابدیت قانون ، کون و فساد مکرر دنیا – در مکتب خود وارد کرده است . لکن عادت او این بود که بگوید که بیش از همه سقراط مدیون است که سر منشأ و ایدئال فلسفه رواقیون بوده است .
زنون ، پس از سالها شاگردی متواضعانه ، بالاخره در سال 301 مدرسه خود را دایر مرد ، و همان طور که زیر رواق پویکیله قدم می زد درس می داد . فقیر و غنی را یکسان می پذیرفت ، ولی جوانان را راه نمی داد ، و عقیده داشت که فقط مردان بالغ می توانند فلسفه را درک کنند . چون جوانی بسیار سخن می گفت به اطلاع او می رساند که (( دلیل اینکه دئ گوش داریم و فقط یک دهان آن است که کمتر بگوییم و بیشتر بشنویم )) 49 آنتیگونوس دوم هنگامی که در آتن بود سر درس او حاضر شد ، از سر تحسین دوست او گردید ، پند او را خواستار شد ، اغوایش کرد تا مدتی در تجمل زندگی نماید ، و دعوتش پرسایوس را فرستاد . چهل سال در همان رواق تدریس کرد . زندگیش آ« قدر با تعلیماتش موافق بود که عبارت (( پرهیزگار تر از زنون )) در یونانی ضرب المثل شد . علی رغم نزدیکی او با آنتیگونوس ، مجلس آتن (( کلید دیوارها )) را به او داد و مجسمه و تاجی برای او تصویب کرد . متن تصویبنامه از این قرار بود :
" از آنجا که زنون اهل کیتیون سالهای متمادی عمر خود را در شهر ما صرف آموزش فلسفه کرده ، و از هر لحاظ مرد شایسته ای است ، و تمام جوانانی را که در مصاحبت او بوده اند به شکیبایی و پرهیزگاری ترغیب نموده ، و زندگی خودش نمونه بسیار ممتازی از این پرهیزگاری و اعدال بوده است ... بنا بر رأی مردم ، زنون مفتخر می شود ... و تاج طلایی به او هدیه می گردد ... و مقبره ای در سرامیکوس به خرج دولت باری او بنا می شود . " 51
لائرتیوس می گوید : (( در سن 90 سالگی به این ترتیب وفات یافت که هنگامی که از مدرسه بیرون می رفت پایش لغزید و انگشتش شکست . مشتی به زمین کوبیده سطری از نیوبه خواند من که می آیم چرا اینسانم می خوانی ؟ و بلافاصله خودش را خفه کرد . )) 52
کار او در رواق دو نفر از یونانیان آسیایی – نخست کلئانتس آسوسی و سپس خروسیپوس سولی – ادامه دادند . کلئانتس مشت زنی بود که با چهار دراخما به آتن آمد ، و مدتی عملگی کرد و اعانه صندوق تعاون را نپذیرفت ، نوزده سال زیر نظر زنون به تحصیل پرداخت ، و زندگی خود را در کار و کوشش و فقر مرتاضانه گذراند . خروسیپوس دانشمندترین و برومندترین شاگردان مدرسه بود ، و با عرضه 750 کتاب ، که دیونوسیوس هالیکارناسوسی آنها را نمونه ملال انگیز روشنفکری می خواند ، مکتب رواقیون را شکل تاریخی داد . پس از او مکتب رواقی در سراسر خاک یونان توسعه و بخصوص در آسیا طرفداران زیاد یافت : از قبیل پانایتیوس رودسی ، زنون طرسوسی ، بویتوس سیدونی ، و دیوگنس سلوکیه ای . در اینجا ناچاریم قسمتهای پراکنده ای را که از نوشته های فراوان پیروان این مکتب برجای مانده تلفیق کرده ، تصویر مرکبی از رایجترین و با نفوذترین فلسفه دنیای باستان بسازیم .
احتمالاً خروسیپوس بود که مکتب رواقی را به منطق ، علوم طبیعی ، و علم الاخلاق تقسیم کرد . زنون و جانشینانش از خدماتی که به فرضیه منطق کرده بودند به خود می بالیدند ، لکن از تمام قلمفرساییهای آنان در این موضوع اثر قابل ملاحظه ای که برای تنویر افکار مورد استفاده قرار گیرد برجای نمانده است . رواقیون با اپیکوریان همعقیده اند که دانش مولود حواس است ، و امتحان نهایی حقیقت را منوط به ادراکیاتی می دانند که ، از روشنی یا تکرار ، خود را به مغز می قبولانند . در عین حال ، تجربه لزوماً به معرفت منتهی نمی شود ، زیرا بین عقل و ادراک ، عواطف و شهوات قرار گرفته اند ، و ممکن است تجربه را به اشتباه منحرف سازند ؛ چنانکه اشتیاق را به رذیلت تبدیل می کنند . عقل عالیترین وجه امتیاز بشر است و از (( خردی اصیل )) یا (( لوگوس مولد )) که عالم را اداره می کند ، سرچشمه می گیرد .
خود دنیا ، مانند بشر ، هم کاملاً مادی و هم ذاتاً آسمانی است . هرچه را حواس ما دریافت می کنند مادی است ، و فقط می توانند موجد یا پذیره عمل واقع شوند . کمیتها و کیفیتها ، فضیلتها و شهوات ، روح و جسم ، خدا و ستارگان ، همه و همه اشکال یا فرایندهایی مادی هستند که فقط از حیث درجه ظرافت توفیر دارند ، وگرنه اساساً یکی هستند .54 از طرف دیگر ، هر ماده ای کلا پویا و پر از حرکت و نیروست ، دایماً در حال پاشیده شدن و تمرکز یافتن است ، و نیرویی درونی ، حرارت یا آتش ، دایماً آن را به حرکت در می اورد . جهان در دورانهای بیشماری از انسباط و انقباض ، و تحول و انحلال سیر می کند ؛ گاهی درآتشسوزی عظیمی نابود می شود ، و سپس بتدریج شکل می یابد ؛ بعد تاریخ گذشته خود را ، حتی در جزئیات آن ، از سر می گیرد ؛ زیرا زنجیره علت و معلول دایره ای است ناشکستنی با تکراری همیشگی . تمام وقایع و اعمال ااراده قبلاً تعیین شده اند ؛ غیر ممکن است که عملی غیر از آن طور که مقرر شده اتفاق بیفتد ، چنانکه نمی توان انتظار داشت از هیچ شی ء به وجود بیاید ؛ کوچکترین شکست در این زنجیره دنیا را متوقف می کند .
در این مکتب ، خدا ابتدا ، وسط ، و انتهاست . رواقیون لزوم مذهب را به عنوان اساس اخلاق می شناختند ؛ به مذهب عمومی ، حتی به دیوها و فرشتگان آن ، با شکیبایی مساعدی می نگریستند ، و تفسیرهای تمثیلی فراوانی برای پرکردن حفره ای که بین خرافات
دنیا ، مانند بشر ، هم کاملاً مادی و هم ذاتاً آسمانی است . هرچه را حواس ما دریافت می کنند مادی است ، و فقط می توانند موجد یا پذیره عمل واقع شوند . کمیتها و کیفیتها ، فضیلتها و شهوات ، روح و جسم ، خدا و ستارگان ، همه و همه اشکال یا فرایندهایی مادی هستند که فقط از حیث درجه ظرافت توفیر دارند ، وگرنه اساساً یکی هستند .
و فلسفه موجود بود یافتند . نجوم کلده را اساساً قبول داشتند ، و امور دنیا را یک رابطه رازورانه و دایم با حرکات ستارگان می دانستند ؛ 55 به این معنا که هرگاه اتفاقی برای قسمتی از جهان بیفتد بر بقیه اثر خواهد داشت . چنانکه گویی برای مسیحیت نه تنها موازینی اخلاقی فراهم می کردند بلکه پایه مذهبی آن را می ریختند و قانون و زندگی و سرنوشت را خدایی می دانستند ، و اخلاق را تسلیم آگاهانه به اراده خدایی می شناختند . خدا ، مانند انسان ، ماده جانداری است ؛ دنیا جسم آن ، و نظم و قانون دنیا ذهن و اراده آن است ؛ جهان سازواره عظیمی است که خدا روح ، نفس زنده کننده ، منطق بارور کننده ، و آتش نیرو بخش آن است . 56 گاهی رواقیون خدا را غیر وجودی تصویر می کنند ، و اغلب او را الاهیتی می دانند که کیهان را با شعور بی نظیر خود طراحی و راهنمایی می کند ، اجزای آن را در جهت هدفهای عقلایی با هم مرتبط می سازد ، و نفع هر چیز را عاید مردان نیکوکار می نماید . کلئانتس او را با زئوس یکی می داند ف و ضمن سرود نیایشی که در خور اخناتون یا اشیعا است او را می ستاید :
" تورا ای زئوس ، بیش از سایر خدایان می ستایند ، نامهایت بیشمار است و قدرتت ابدی آغاز جهان از تو بود ، و با قانون برهمه موجودات حکم می رانی .
ما مخلوق توییم ، و ستایش تو را سزاست .
این است که سرودخوانان تا ابد قدرت تو را می ستایم .
نظام عالم مطیع او امر توست ؛ همچنانکه به دور زمین می گردد ،
با انوار کوچک و بزرگی که در هم می شوند ؛
ای پادشاه ابدی همه ، تو بزرگی ، تو قادری !
نه در ای دنیا ، نه در آسمانها ، و نه در دریاها ، بدون اراده تو
جز آنچه شریران از نفهمی می کنند ، کاری انجام نمی شود .
اما با اراده و قدرت توحتی تبهکاران به راه راست می روند . و آنچه ناراست است راست ، و بیگانه خودی می گردد.
و اینچنین از همه رنگ در این دنیا گردآورده ای و بد و خوب را کنار هم گذارده ای ؛
که امرت همه جا و در همه چیر یکی باشد ؛ مطاع برای همیشه .
پلیدی را از روح ما بزدای ؛ تا بتوانیم افتخاری را که به ما داده ای به تو بازگردانیم . و سرود خوانان ، چنانکه شایسته فرزندان آدم است ، ستایش تو گوییم .57
انسان در مقابل جهان چون عالم صغیر است در مقابل عالم کبیر ؛ نیز سازواری ای است دارای جسم و روح مادی . زیرا ، آنچه جسم را به حرکت در می آورد یا تحت تأثیر می گذارد ، یا آنچه را جسم به حرکت می اندازد یا تحت تأثیر قرار می دهد ، بایستی مادی باشد . روح نیوما یا (( نفس آتشینی)) است که در بدن پراکنده است ، درست مانند روح دنیا که در جسم دنیا پراکنده است . پس از مرگ جسم ، روح زنده می ماند ، اما فقط چون انرژِ فاقد شخصت . در آتشسوزی بزرگ نهایی ، روح ، چون اتمن که بر برهمن می پیوندد ، جذب آن اقیانوس عظیم می شود که خداست .
از آنجایی که انسان جزئی از خدا یا طبیعت است ، مسئله علم الاخلاق بسادگی قابل حل است : خوبی ، همکاری با خدا یا طبیعت یا قانون دنیاست . خوبی در پیروی از لذات نیست ، زیرا پیروی از لذات عقل را تحت سلطه شهوات قرار می دهد که اغلب مایه خسارت جسم یا مغز می شود ، و بندرت در انتها ما را ارضا می کند . خوشبختی فقط با تطبیق عاقلانه هدفها و کردار ما با مقصد و قوانین جهان حاصل می شود . تضادی بین رستگاری فرد و رستگاری کیهان نیست ، زیرا قانون سعادت فرد با قانون سعادت طبیعت یکی است . اگر به مردی خوب بدی رسد موقتی است و در واقع پلیدی نیست ؛ اگر ما کل را درک کنیم ، خوبی را در پشت هر بدی که در اجزا ظاهر می شود خواهیم دید . مرد عاقل تنها آن قدر به تحصیل می پردازد که قانون طبیعت را بیابد ، و آنگاه حیات خود را با آن قانون منطبق می سازد . تنها هدف و دلیل علم و فلسفه ، زندگی بر حسب قانون طبیعت است . کلئانتس تقریباً به زبان نیومن اراده خود را تسلیم خدا می کند :
" تو ای خدا ! و توای سرنوشت من ! مرا رهبری کنید ،
به آنجایی که اراده کرده اید
و من با شادی از دنبال شما خواهم آمد . حتی اگر چون مرتدی با شما از سر ستیزه در آیم ، سرانجام ناچار از تسلیم و پیروی از شما هستم . "59
بنابراین ، پیرو فلسفه رواقی از تجمل و پیچیدگی و کشمکشهای اقتصادی و سیاسی احتراز دارد ؛ به کم قانع است ، و بدون شکوه و شکایت مشکلات و ناامیدیهای زندگی را می پذیرد. جز صواب و خطا ، نسبت به هرچیز – مرض و رنج ، شهرت بد و خوب ، آزادی و بردگی ، و زندگی و مرگ – بی اعتناست . تمام احساساتی را که مانع و سد راه پیشرفت طبیعت باشد یا صلاح و درستی آن را زیر سؤال ببرد سرکوب می کند : اگر فرزندش بمیرد غم نخواهد خورد ، و فرمان سرنوشت را که حتماً صوابی نهفته دارد می پذیرد. او چنان به دنبال آپاتیا ، یا (( فقدان احساسات )) ، می رود که آرامش ذهنش را در مقابل تمام حملات و ناملایمات سرنوشت ، ترحم ، و عشق حفظ کند .او معلمی سختگیر و مدیری بیرحم خواهد بود . معنای دترمینیسم ( قضای محتوم) این نیست که خود را تسلیم مسامحه کنیم ، بلکه باید خود و دیگران را اخلاقاً مسئول هر عملی بدانیم که از ما سر می زند . وقتی زنون غلام خود را به سبب اینکه دزدی کرده بود می زد و غلام که مختصر دانشی آموخته بود گفت : (( سرنوشت این بود که من دزدی کنم )) زنون جواب داد (( و سرنوشت نیز این بود که من تورا بزنم )) 61 رواقی پاکدامنی و تقوی را پاداش خود ، و وظیفه بی چون و چرا و حکمی قطعی می داند که از شرکت او در الاهیت حاصل شده ؛ و در بدبختی و ناملایمات خویشتن را با خیال تسلی می دهد که با تبعیت از قانون الاهی بالاخره به صورت خدا در خواهد آمد .62 او ، چون از زندگی خسته شد ، و می دانست که ترک آن موجب خسارت دیگری نمی شود ، با خودکشی مخالفت اصولی ندارد . کلئانتس پس از رسیدن به سن هفتاد سالگی روزه درازی گرفت ؛ و سپس با گفتن اینکه از نیمه راه باز نخواهد گشت ، آن قدر به روزه خود ادامه داد تا مرد .63
با اینهمه ، رواقیون مخالف معاشرت و شرکت در اجتماع نیستند ، مانند کلیبون از فقر به خود نمی بالند ، و در گوشه گیری و انزوا چون اپیکوریان مبالغه نمی کنند . ازدواج و خانواده را امری لازم می شمردند ، ولی عشق خیالی و توهمی را نمی پسندند ؛ رؤیای مدینه فاضله ای را در سر می پرورانند که در آ« زنان اشتراکی هستند .64 حکومت را ، حتی به صورت پادشاهی ،می پذیرند ، خاطره خوشی از کشور – شهرها ندارند ، و مرد عامی را ساده لوح خطرناکی می شمرند ، حکومت آنتیگونوسها را به سلطنت جماعت ترجیح می دهند . در واقع به هیچ حکومتی توجه خاصی ندارند ، دلشان می خواهد که همه مردان دنیا فیلسوف باشند ، تا قانون لازم نباشد . بر خلاف افلاطون و ارسطو ، کمال را نه در اجتماع خوب ، بلکه در فرد خوب می بینند . در امور سیاسی ممکن است دخالت کنند ، و هر عملی را که ، هر چند به صورتی نا چیز ، در جهت آزادی و حفظ شئون انسانی باشد مورد حمایت قرار می دهند ، ولی هرگز به خاطر جاه و مقام خوشبختی و آسایش خود را فدا نمی کنند . ممکن است جان خود را در راه میهن خود بدهند ، ولی تن به آن نوع میهن پرستی که مانع وفاداری آنها به تمام بشریت باشد نمیدهند – رواقی شارمند تمام دنیاست . زنون ، که در رگهایش احتمالاً خون یونانی و سامی هر دو جاری بود ، مانند اسکندر مشتاق بود که حدود نژادی و ملی شکسته شود ، و گرایش بین المللی و انعکاسی از اتحتد زودگذری بود که اسکندر در مشرق مدیترانه به وجود آورد .زئون و خروسیپوس امیدوار بودند که بالاخره تمام آن جنگلهای بین دولتها و اختلافات طبقاتی جای به اجتماعی خواهد داد که در آن نه ملیت ، نه طبقه ، نه غنی و فقیر ، و نه ارباب و غلام خواهد بود ، و فیلسوفان بدون فشار حکومت خواهند کرد ، و مردم چون برادر و اطفال یک خدا با هن خواهند زیست .65
فلسفه رواقی فلسفه شریفی بود ، و بیش از آنچه شکاکان امروزی متوقعهند قابلیت عمل داشت . رواقیون تمام عناصر فکر یونانی را در آخرین کوشش ذهن مشترک آن
انسان در مقابل جهان چون عالم صغیر است در مقابل عالم کبیر ؛ نیز سازواری ای است دارای جسم و روح مادی . زیرا ، آنچه جسم را به حرکت در می آورد یا تحت تأثیر می گذارد ، یا آنچه را جسم به حرکت می اندازد یا تحت تأثیر قرار می دهد ، بایستی مادی باشد .
عصر یک جا جمع کردند تا نظامی اخلاقی بسازند که از طرف تمام طبقاتی که کیش قدیم را رها کرده بودند پذیرفته شود ؛ و گرچه پیروان راستین آن اقلیت کوچکی بودند ، همان تعداد معدود هرجا بودند نمونه ب.دند . رواقیون ، چون نحله های مشابهی در مسیحیت – یعنی پیروان کالون و پیرایشگران – نیرومنترین مردان اخلاقی عصر را به وجود آوردند . هر چند که ار لحاظ نظری مکتب رواقی خشن ، و ملازم کمالی بیرحم و انتزاعی بود ، در عمل مردانی شجاع ، پاکدامن ، و خوش نیت به بار آورد ، چون : کاتوی کهین ، اپیکتتوس ، و مارکوس آورلیوس ؛ نظام قضایی روم را برانگیخت تا قانونی برای ملیتهای غیر رومی وضع کند ؛ و، تا ظهور مذهبی جدید ، اجتماع قدیم را یکپارچه نگاه داشت . رواقیون به خرافات روی مساعد نشان دادند و اثر نامساعدی بر علوم گذاشتند ، لیکن بوضوح به معما و اشکال عصر خود ، یعنی زوال مبنای مذهبی اخلاق عمومی ، پی بردند و صلدقانه کوشیدند که ژرفنای بین مذهب و فلسفه را
ر کنند . اپیکور یونانیان را تسخیر کرد ، و زنون آریستو کراسی رومی را ؛ و تا پایان عصر بت پرستی ، رواقیون بر اپیکوریان تسلط داشتند ؛ چنانکه همیشه این تسلط را خواهند داشت . چون مذهب جدیدی از آشوب و هرج و مرج اخلاقی و فرهنگی دنیای محتضر هلنیستی تشکیل یافت ، راه پیشرفت آن توسط فلسفه ای هموار شد که لزوم ایمان را شناخته ، مکتبی در ریاضت ، سادگی ، و کف نفس تبلیغ می کرد ، و همه چیز را در ذات احدیت می دید .
5-5- بازگشت به سوی مذهب
تنازع مذهب و فلسفه اکنون سه مرحله دیده بود : حمله به مذهب مانند دوره قبل از سقراط ؛ کوشش در راه جانشین کردن اخلاقیات طبیعی به جای مذهب مانند دوره ارسطو و اپیکور ؛ و بالاخره بازگشت به سوی مذهب در دوره شکاکان و رواقیون. این نهضت آخری منتهی به مکتب نو افلاطونی و مسیحیت گردید . این گونه توالی در تاریخ بارها اتفاق افتاده ، و شاید هم امروز نیز در حال تکوین باشد . طالس با گالیله مطابقت می کند ، ذیمقراطیس با هایز ، سوفطاییان با اصحاب دایره المعارف ،پروتاگوراس با ولتر ، ارسطو با سپنسر ،اپیکور با آناتول فرانس ،پورهون با پاسکال ،آرکسیلائوس با هیوم ، کارنئادس با کانت ، زنون با شوپهناور ، و فلوطین با برگسون . شاید این تشبیه از لحاظ ترتیب تاریخی درست نباشد ، ولی سیر اساسی تحول یکی است .
عصر نظامهای بزرگ فلسفی راه را برای شک باز کرد – شک به توانایی خرد ، هم در عرصه فهم دنیا و هم در زمینه هدایت غرایز بشر به سوی انتظام و تمدن . شکاکان این طرز فکر را نه در معنای فلسفه هیوم که در معنای فلسفه کانت داشتند : آنهاهم به فلسفه و هم به تقلید فکری شک داشتند ، اساس ماده گرایی را سست کردند ، و پذیرش آرام کیش قدیم را توصیه می نمودند .پورهون ، چون پاسکال ، مذهب را طرد نمی کرد ، و بالاخره خودش روحانی اعظم و محترم شهر خویش گردید . طرد سیاست توسط اپیکوریان به خاطر اخلاق ، یعنی فرار از حکومت و پناه بردن به اخلاق ، تنها معرف لحظه ای از حرکت آونگ بود ؛ تمرکز بر رستگاری فردی راه را برای مذهبی باز کرد که بیشتر برای افراد جاذبه داشت تا دولت . مردمان بسیاری بودند که برخلاف اپیکور در زندگی تسلایی نیافته بودند ؛ فقر ، بدبختی ، مرض ، محرومیت ، انقلاب ، و جنگ آنها را گرفتار کرده بود ، و عقلای قوم روح آنها را تهی رها کرده بودند .هگسیاس کورنه ای ، هر چند که چون اپیکور از مکتب کورنه ای ] اصالت در رفتار و اخلاق [آغاز کرد ، به این نتیجه رسید که زندگی بیش از خوشی متضمن درد و رنج ، و بیش از شادی متضمن غم و سوگواری است ، و تنها نتیجه منطقی هر فلسفه طبیعت گرا خود کشی است . فلسفه ، چون دختری سبکسر ، پس از ماجراهای شیرین و سرخوردگیهای تلخ ، جستجوی خوشبختی را رها کرد ، توبه کنان به سوی مادرش ، مذهب ، بازگشت ، و پایه امید و تقدس احسان را دوباره در دین جستجو کرد .
رواقیون ، در عین حالی که برای روشنفکران بنایی از اخلاقیات طبیعی ساختند ، کوشیدند که باورهای ما بعد طبیعی را برای اخلاقیات عوام محفوظ نگاه دارند ، و به مرور زمان رنگ مذهبی بیشتری به افکار اخلاقی خود دادند . زنون هر نوع وجود حقیقی خدایان مورد اعتقاد مردم را منکر شد ، 67 ولی یک نسل بعد ، کلئانتس پیشنهاد کرد که آریستاخوس را به جرم بدعت گذاری تعقیب کنند . زنون مدعی هیچ نوع ابدیتی برای آحاد بشر نشد ، ولی سنکا از نعمات آسمانی و رستگاری بهشتی با عباراتی یاد کرد که کاملاً با مذاهب الئوسی و مسیحیت مشابهت داشتند . بعد از زنون فلسفه رواقی بیشتر شکل مذهبی گرفت تا فلسفی ، و تقریباًهر فرضیه ای در آن جنبه مذهبی داشت . قسمت اعظم این فلسفه درباره وجود و طبیعت خدا ، تجلی دنیا از خدا ، واقعیت پروردگار ، تطابق تقوا با اراده خدا ، برادری انسان در سایه توجه پدرانه خدا ، و بازگشت غایی دنیا به سوی خدا گفتگو می کند . در این فلسفه می بینیم که گناه همان اهمیتی را دارد که بعداً در مسیحیت ابتدایی و فرقه پروتستان داشت . نیز ، مانند تمام مذاهب تازه ، تمام طبقات و نژادها را در خود می پذیرفت ، و تجرد مرتاضانه ای داشت که از کلیبون ناشی شده ، به تارک دنیاهای مسیحی منتهی گردید . از زنون طرسوسی تا بولس طوطوسی قدمی بیش نبود ، که می بایستی در راه دمشق در نوردیده شود .
بسیاری از عناصر آیین رواقی در اصل آسیایی و بعضی بخصوص سامی بودند . در اساس ، رواقیون یکی از مراحل اصلی فتح تمدن هلنیستی توسط مشرق زمین بودند . یونان قبل از آن هم که مغلوب روم شود دیگر یونان نبود .
پی نوشت ها
1) یا زنون رواقی .-م .
2) فیلسوف یونانی (حدود 360 تا 270 ق.م) ، پدر مذهب شک.-م .
3) روسپی آتنی (قرن چهارم ق.م) ، که به خاطر زیبائیش مشهور بود .-م.
4) فلسفه ای که از مکاتب اصالت لذت در رفتار و اخلاق انسان پیروی می کرد . موسس آن آریستیپوس و بنیادش در قرن چهارم ق.م بود .-م.
5) فیلسوف و نمایشنامه نویش و از رجال رومی حدود 3ق.م -65 میلادی قدرتش در سالهای اول سلطنت نرون بود .-م.
6) شهر قدیم ، نزدیک پومپئی و نایل . در آتشفشانی وزوویوس (79 میلادی) به همراه پویمنی به زیر خاکستر فرو رفت . حفاریهای باستانشناسی از قرن 18 میلادی در آنجا شروع شد .-م .
7) شاعر و فیلسوف رومی (احتمالا در قرن اول ق.م) سراینده منظومه جاودانی «در باب طبیعت» که در حقیقت شرح و بیان فسلفخ طبیعی و اخلاقی اپیکور است .-م .
8) در نظریه فلاسفه یونان باستان ، چهار عنصر (یاعناصر اربعه) عبارت بودند از آتش ، هوا ، آب و خاک و همه چیز را ساخته از آنها می دانستند .-م .
9) فرقه ای از کاتولیکهای رومی که در آغاز در فقر می زیستند و هیچ گونه تملکی نداشتند.-م .
10) تاریخهای مربوط به زندگی زنون همه قابل تامل است ، زیرا ماخذ با هم اختلاف دارند . تسلر می گوید که تاریخ تولد او 350 و تاریخ مرگش 260 بود .
11) مگر آنجا که مقداری بر اصطلاحات افزوده اند ؛ مثل خود کلمه Logic = منطق . آریستو ، و شاگرد زنون ،منطقیون را همانند کسانی می داند که خرچنگ دریایی می خورند یعنی کسانی که برای یک خرده گوشت که زیر آنهمه استخوان پنهان مانده خود را سخت به زحمت می اندازند .
12) وقتی می شنویم که برخی از رواقیون از باب این موضوع چندان یقین نداشته اند احساس راحتی می کنیم .
13) خروسیپوس می گوید جنگ برای رفع اشکال زیادی جمعیت چیز خوبی است و ساس هم این خدمت را به انسان می کند که نمی گذارد زیاد بخوابیم .
14) خروسیپوس پیشنهاد می کرد که مراسم دفن خویشانی که فوت می کنند به ساده ترین و آرامترین صورت انجام گیرد به نظر او حتی بهتر بود اگر از گوشت آنها به جای غذا استفاده شود .
15)در این باره چنان به فصاحت بحث کرد که در اسکندریه موجی از خودکشی برخاست، و بطلمیوس دوم ناگزیر او را از مصر بیرون کرد


منبع:كانون پژوهشگران فلسفه

Alone ♥ Queen
29th July 2008, 02:15 AM
5– تسلیم شدن فلسفه یونان

حمله شکاکان
5-2- در بحبوحه انتشار فرهنگ هلنیستی ، آتن یعنی مام قسمت اعظم فرهنگ یونانی و فرمانروای قسمت بیشتر آن ، رهبری خود را در دو قلرو حفظ کرده بود : یکی نمایشنامه نویس و دیگری فلسفه . دنیا آن قدر گرفتار جنگها و انقلابها ، علوم و مذاهب جدید ، عشق به زیبایی و جستجو برای طلا نبود که نتواند گاهی به مسائل بلاجواب ولی گریز ناپذیر درست و نادرست ، ماده و ذهن ، آزادی و احتیاج ، شرافت و خیانت ، و زندگی و مرگ بپردازد . جوانان از تمام شهرهای مدیترانه ، اغلب از میان هزاران دشواری ، به آتن می آمدند تا در تالارها و باغهایی که افلاطون و ارسطو خاطره تقریباً زنده خود را در آنها به یادگار گذارده بودند درس بخوانند .
در لوکیون تئوفراستوس لسبوسی پرکار سنت مشاهده و تجربه را ادامه داد . مشائیون (پیروان ارسطو) بیشتر عالم بودند تا فیلسوف و خود را وقف تحقیقات تخصصی در حیوان شناسی ، گیاهشناسی ، زندگینامه نویسی ، وتاریخ علم ، فلسفه ، ادبیات و حقوق می کردند . تئوفراستوس در سی و چهار رهبری لوکیون را داشت (322-288) ، در بسیاری از رشته های علمی گام برداشت ، و چهارصد جلد کتاب منتشر کرد که تقریباً هر مبحثی را از عشق تا جنگ مورد بحث قرار می دادند .او ، چهارصد جلد کتاب منتشر کرد که تقریباً هر مبحثی را از عشق تا جنگ مورد بحث قرار می دادند . او ، در رساله در باب ازدواج جنس لطیف را سخت مورد حمله قرار داد . در پاسخ آن ، معشوقه اپیکور ، به نام لئونتیون ، رساله دانشمندانه ای نوشت که پاسخ دندان شکنی به جزوه او بود . با این حال، آتنایوس این جمله پر احساس و لطیف را به تئوفراستوس نسبت میدهد که :«زیبایی به واسطه تواضع زیبا می شود.» دیوجانس لائرتیوس او را «خیرترین مردمان و بسیار مهربان » معرفی می کند . وی در فصاحت چنان بود که نام اصلیش در مقابل لقبی که ارسطو به اوداده بود ، و معنایش این بود که مانند خدا سخن می گوید ، از یادها رفت . چنان محبوب القلوب بود که دو هزار دانشجو در محضر درسش حاضر می شدند ، و مناندروس از جمله با وفاترین پیروانش بود . نسلهای بعدی با دقت خاصی کتاب شایل او را حفظ کردند ، و این نه تنها به خاطر شکل ادبی آن بود ، بلکه بیشتر به دلیل آن بود که عیوبی را که مردم به دیگران نسبت می دهند سخت مورد طنز قرار می داد . در جایی ، گارولوس «با ستایش زن خود شروع و رویایی را که شب قبل دیده نقل می کند ، و تمام غذاهایی را که سرشام خورده به تفصیل شرح می دهد،» و نتیجه می گیرد :«ما به هیچ وجه دیگر آن انسانهایی که بودیم نیستیم .» و جایی ، مرد ابلهی را شرح می دهد که:«وقتی به تئاتر می رود ، در پایان نمایش ، در حین خواب بر جای می ماند... بعد از شام مفصلی که خورده است مجبور است بیدار شود و نیمه خواب و بیدار مراجعت کند، در خانه همسایه را عوضی می گیرد و سگ همسایه او را می گزد.»
یکی از چند حادثه معدود زندگانی تئوفراستوس صدور فرمانی دولتی بود (307) در لزوم تصویب انتخاب رهبران مکاتب فلسفی از طرف مجلس شورا. در همان زمان ، آگنونیدس او را به اتهام کهنه ناپرهیزگاری متهم کرد . تئوفراستوس بی سرو صدا آتن را ترک گفت، ولی آنقدر دانشجو به دنبال او از شهر بیرون رفت که دکانداران شکایت کردند که کاسبی آنها از رونق افتاده است . سالی نگذشت که فرمان نسخ ، حکم محکومیت ملغی ، و از اتهام مبرا شد ؛ و تئوفراستوس پیروزمندانه به آتن مراجعت کرد تا ریاست لوکیون را بر عهده گیرد – مقامی که تا روز مرگش در هشتاد و پنج سالگی داشت . می گویند که «تمام آتن» در تشییع جنازه او شرکت داشتند . مکتب مشائیون بعد از او چندان نپائید . علم ، آتن فقیر را ترک گفت و به اسکندریه ثروتمند رفت ، و لوکیون که خود را وقف تحقیقات علمی کرده بود به گمنامی فقیرانه ای فرو رفت .
در این فاصله ، در آکادمی ، سئوسیپوس جانشین افلاطون و کسنوکراتس جانشیتن سئوسیپوس شده بود . کسنوکراتس ربع قرن (339 – 314) بر مدرسه ریاست کرد و به فلسفه به خاطر سادگی شرافتمندانه زندگیش افتخارات تازه ای دارد . غرق در مطالعات و تدریس ، سالی یک بار آکادمی را برای دیدن تراژدیهای دئونوسوسی ترک می گفت ، و گویند همینکه در شهر می رفت «جمعیت انبوه و پرسرو صدای شهر راه را بر او باز می کردند تا بگذرد .» از دریافت حق التدریس سر باز می زد ، و در نتیجه آن قدر فقیر شد که نزدیک بود به خاطر نپرداختن مالیات به زندان بیفتد . که دمتریوس فالرومی مالیات عقب افتاده او را پرداخته ، از زندان نجاتش داد . فیلیپ مقدوین می گفت که در میان تمام سفیران آتنی که به دربار او رفتند تنها کسی که فسا ناپذیر بود کسنوکراتس بود . شهرت شرافتمندانه او باعث دلخوری فرونه(3) شد ؛ و وقتی ، متظاهر به اینکه در تعقیبش هستند ، به منزل او پناه برد ، و چون دید یک تختخواب بیشتر ندارد ، خواهش کرد که با او همبستر شود ، کسنوکراتس به خاطر انسانیت رضا داد ، ولی در مقابل دلربایی و وسوسهاو آن قدر سردی نشان داد که فرونه از بسترش گریخت و به دوستانش شکایت برد که به جای انسان با مجسمه همبستر شده بوده است . کسنوکراتس رفیقه ای جز فلسفه نمی گرفت .
با مرگ او ، فلسفه مابعدالطبیعی یونان درهمان باغی که معبد آن بود به انتها رسید . جانشینان افلاطون ریاضیدان و عالم اخلاقیات بودند و کمتر وقت خود را صرف مسائلی انتزاعی می کردند که روزی آکادمی را به هم ریخته بود . مبارزات شکاکانه زنون الئایی ، ذهن گرایی هراکلیتوس ، تردید عالمانه گورگیاس و پروتاگوراس نفی مابعد الطبیعی سقراط و آریستیپوس و ائوکلیدس مگارایی دوباره بر فلسفه یونان سیادت پیدا کرد . «عصر خرد» سپری شده بود. تمام فرضیه ها به بازی گرفته شده ، فراموش شده بودند ، و اسرار جهان هنوز حل نشده باقی مانده بود ، مردم از غور در مسائل عالم ، که حتی درخشانترین مغزها از درکش عاجز بودند ، خسته شده بودند . ارسطو فقط در یک مطلب با افلاطون موافق بود و آن اینکه امکان دارد که حقیقت بالاخره کشف شود و پروهون با اظهار اینکه هم افلاطون و هم ارسطو بیش از هر مطلب دیگر سر این موضوع اشتباه کرده اند ، می رساند که اصولاً مردم اعتقاد خود را از دست داده بودند.
پورهون در الیس به سال 360 متولد شد . همراه قشون اسکندر به هند رفت ، و در آنجا در مکتب مرتاضان درس خواند ، و شاید از همانجا چیزی از فلسفه شک را ، که با نام او همراه است هدیه آورد . پس از بازگشت به الیس در نهایت فقر به تدریس فلسفه پرداخت. وی متواضعتر از آن بود که کتابی بنویسد و اظهار فضل کند ، ولی شاگردش تیمون فلیوسی ، در سلسله طنزهایی که نوشت عقاید او را به دنیا معرفی کرد . عقاید او اصولاً بر سه پایه استوار بود : هیچ امری مسلم نیست ؛ مرد عاقل قضاوت نمی کند و به جای اینکه دنبال حقیقت برود به دنبال راحتی و آسایش می رود ، و از آنجایی که تمامفرضیات محتملاً غلطند ، انسان بهتر است که اساطیر و قرار دادهایی را که در هر عصر و در هر مکان قبولیت عام دارد بپذیرد . نه حواس و نه منطق هیچکدام دانشی را که بشود به آن اطمینان کرد به بشر نمی دهند . حواس شی را در هنگام درک غیر آنچه هست
پیروان افلاطون بودند که حمله به فسلفه مابعدالطبیعه را دنبال کردند . آرکسیلائوس ، که در سال 269 رئیس «آکادمی متوسطه» شد ، نظر افلاطون را در رد دانش حسی به همان اندازه پورهون مورد شک قرارداد ؛ شاید هم تحت تاثیر او قرار گرفته بود .
جلوه می دهد ، و منطق نوکر دست به سینه تمناهاست . قیاس بی نتیجه است ، زیرا هر فرضی متضمن نتیجه ای است که از خود آن حاصل می شود . «هر استدلالی استدلال متضادی دارد» یک امر بخصوص ممکن است تحت شرایط و حالتهای متفاوت مطبوع یا نامطبوع واقع شود ؛ یک شی خاص ممکن است کوچک یا بزرگ ، زشت یا زیبا جلوه کند ؛ یک تجربه واحد ممکن است بنابر زمان و مکان مختلف خلاف اخلاق باشد یا موافق آن ؛ خدایان واحد ، بنا به ملل مختلف بشری ، موجود یا مفقودند ، همه چیز عقیده است و حقیقت وجود خارجی ندارد . بنابراین ، در منازعات ، طرف گرفتن ، طرز زندگی دیگران را ترجیح دادن یا به گذشته و آینده حسرت خوردن احمقانه است ؛ تمنا و اشتیاق فریبی بیش نیست . حتی معلوم نیست که زندگی خوب و مرگ بد باشد ؛ آدم عاقل نباید نسبت به هیچکدام از پیشداوری داشته باشد . بهتر از همه رضایت و تسلیم است ، کوشش در راه اصلاح دنیا بی نتیجه است ، باید مشکلات آن را با حوصله تحمل کرد ، نباید دچار تب پیشرفت شد ، بلکه باید به صلح و آرامش راضی بود . پروهون واقعاً می کوشید که از این فسلفه نیمه هندی در زندگی تبعیت کند . در کمال خشوع و خضوع به عادات و پرستش الیس تن در داد ، و کوششی نکرد که از خطر برهد یا زندگی خود را طویل کند در سن نود سالگی مرد همشهریانش چنان به او به نظر احترام می نگریستند که به افتخار او فیلسوفان را از مالیات معاف کردند .
از ریشخندهای روزگار آنکه ، این پیروان افلاطون بودند که حمله به فسلفه مابعدالطبیعه را دنبال کردند . آرکسیلائوس ، که در سال 269 رئیس «آکادمی متوسطه» شد ، نظر افلاطون را در رد دانش حسی به همان اندازه پورهون مورد شک قرارداد ؛ شاید هم تحت تاثیر او قرار گرفته بود . آرکسیلائوس می نویسد : «هیچ چیز مسلم نیست ، حتی خود این مطلب.» وقتی به او گفتند که چنین مکتبی زندگی را غیر ممکن می کند ، جواب داد که زندگی مدتهاست که توانسته است با احتمالات سر کند . یک قرن بعد ، یکی دیگر از پیروان مقتدر مکتب شکاکان «رئیس آکادمی جدید» شد ، و موضوع تشکیک عام را به مرحله نیستی گرایی ذهنی و اخلاقی رساند . کارنئادس کورنه ای که در حدود سال 193 مانند یک آبلار یونانی به آتن آمده بود ، با دقت محیلانه ناراحت کننده ای تمام مکاتبی را که خروسیپوس و سایر معلمانش تدریس می کردند رد کرده ، زندگی آنها را دشوار می ساخت . چون ایشان به عهده گرفته بودند که او را منطقی تربیت کنند (با استناد به منطق پروتاگوراس) به آنها می گفت :«اگر منطق من درست است که چه بهتر ، و اگر غلط است شهریه مرا پس بدهید . وقتی مکتب خود را عرضه کرد ، یک روز له و روز دیگر علیه موضوعی اظهار نظر می کرد . و از هر دو چنان دفاع می نمود که در واقع هر دو را باطل اعلام داشت . در تمام وقت شاگردان و زندگی نامه نویسان می کوشیدند که نظریات واقعی او را در یابد . حتی به عهده گرفت که بانوع انتقادی که افلاطون و کانت از احساس و استدلال کرده اند ، واقعپردازی ما دیگرانه رواقییون را رد کند . کارنئادس عقیده داشت که هیچ امری قطعی نیست وبه شاگردانش می آموخت که به احتمالات و رسوم زمان خود قناعت کنند چون به عنوان یکی از اعضای هیئت نمایندگی یونان به روم رفت (155) و با سخنان خود در سنای روم که طی آن یک روز از عدالت دفاع می کرد وروز دیگر آن را رویایی غیر علمی می دانست ، سناتورها راتکان داد : اگر روم می خواهد که واقعاً عدالت را رعایت کند می بایست تمام آنچه به علت داشتن ارتش برتر از سایر کشورهای مدیترانه گرفته به آنها باز گرداند . در روز سوم ، کاتو هیئت نمایندگی را به عذر اینکه برای اخلاق عمومی خطرناک است ، به آتن باز گرداند . شاید پلوبیوس که در آن زمان به عنوان گروگان همراه سکیپیو بود این سخنان را شنیده یا راجع به آن مطلبی به گوش خورده که با عصبانیتی که خاص مردان اعل عمل است علیه آن فیلسوفان سخن گفت :
آنها در بحثهایی که در آکادمی می کنند ، خود را برای هر گونه سخنرانی و بحث و جدل کاملاً آماده می سازند برخی از آنها برای مشغوش کردن ذهن شنوندگان خود متوسل به چنان ضد و نقیض گوییهایی می شوند ، و در اختراع مطالب خوش ظاهر چنان طبع روانی دارند که شنونده بیچاره به حیرت می افتد که آیا واقعاً ممکن است که مردم آتن بتوانند بوی نیمرویی که در افسوس می پزند استشمام کنند و سرگردانند که آیا در تمام مدتی که ایشان در آکادمی مشغول بحث و مطالعه بوده اند در رختخواب منزلشان در خواب مشغول نوشتن رساله نبوده اند !... و از همین علاقه وافری که به ضد و نقیض گویی دارند فسلفه را به این بدنامی کشیده اند ... اینان چنان شوری در مغز جوانا مارسوخ داده اند که هرگز به خود زحمت نمی دهند درباره مسائل اخلاق و سیاسی که مفید به حال شاگردان فسلفه است ، مغز خود را به فکر اندازند بلکه زندگی خود را بیهوده در راه ابداعات باطل صرف می کنند .
فرار اپیکوری
5-3- گر چه پولوبیوس سالهای متمادی نظریه پردازان را چنین توصیف می کرد که زندگی خود را در تار و پود فرضیات و خیالبافی گم کرده اند ، در این فرض خود مسائل اخلاقی جذابیت خود را برای ذهن یونانی از دست داده و اشتباه بود . بر عکس ، درست همین کشش اخلاقی بود که به عنوان نحله غالب جایگزین فلسفه طبیعی و مابعدالطبیعی شد . مسائل سیاسی واقعاً در پس پرده فراموشی افتاده بود ، زیرا آزادی بیان را حضور یا خاطره پادگانهای سلطنتی در مخاطره می انداخت و برای هر کس روشن بود که آزادگی ملی بستگی به اطاعت و سکوت دارد . شکوه حکومت آتنی از بین رفته بود و فلسفه ناچار بود که با جدایی اخلاق از سیاست که در تاریخ یونان سابقه نداشت بسازد .
5-4- مصالحه رواقیون
چون تعدادی روزافزون از پیروان اپیکور فلسفه او را پیروی از لذات شخصی تفسیر می کردند ، مسئله اساسی علم الاخلاق – یعنی زندگی خوب چیست ؟ - حل نشده بلکه به صورت تازه ای در آمده بود و آن اینکه چطور می توان طبع ( لذت طلب) افراد را با پرهیزگاری لازم برای گروه یا نژاد آشتی داد ؟ - و چگونه می توان اعضای یک اجتماع را یا از روی انگیزش یا ترس وادار به کف نفس و از خودگذشتگی ، که لازمه ادامه حیات اجتماهی است ، نمود ؟ مذهب قدیم دیگر قادر به انجام این کار نبود .و نیز کشور – شهرها دیگر دیگر مردمان را به از خودگذشتگی بر نمی انگیختند . مردم روشنفکر یونان از مذهب روگردانده ، متوجه فلسفه شدند ، و برای تسلی یافتن یا راهنمایی در بحرانها به دامن فلاسفه آویختند ؛ از فلسفه انتظار داشتند که عقایدی دنیایی عرضه کند که به خلقت انسانی در عرصه وجود معنا و ارزش بخشد تا بشر بتواند بدون وحشت به مرگ مسلم بنگرد . فلسفه رواقیون آخرین کوششی است که دنیای باستان در راه یافتن علم الاخلاق طبیعی نموده است . زنون یک بار دیگر کوشید تا وظیفه ای را که افلاطون در آن شکست خورده بود به انجام رساند .
زنون اهل کیتیون قبرس بود . ساکنان شهر قسمتی فنیقی و اغلب یونانی بودند ؛ زنون را گاهی فنیقی و گاهی مصری خوانده اند . آنچه مسلم است وی از والدینی یونانی و سامی بوده است .44 آپولونیوس صوری او را مردی لاغر ، دراز ، و سیه چرده توصیف کرده که سرش به یک طرف متمایل بوده و ساقهای ضعیفی داشته است ؛ و آفرودیته ، با وجودی که هفایستوس از او زیباتر نبود ، حتماً اورا به آتنه تسلیم می کرد . چون در زندگی آلودگیهایی نداشت ، در اول کار تجارت خود ثروت زیادی اندوخت ، و گوینده چون برای اولین بار به آتن وارد شد بیش از هزار تا لنت پول نقد داشت . طبق گفته دیوجانس لائرتیبوس ، کشتی مال التجاره او در سواحل آتیک غرق شد و وی ثروت خود را از دست داده تهیدست و بینوا بار دیگر وارد
ارسطو فقط در یک مطلب با افلاطون موافق بود و آن اینکه امکان دارد که حقیقت بالاخره کشف شود و پروهون با اظهار اینکه هم افلاطون و هم ارسطو بیش از هر مطلب دیگر سر این موضوع اشتباه کرده اند ، می رساند که اصولاً مردم اعتقاد خود را از دست داده بودند.
آتن شد ( 314) .45 روزی که کنار پیشخوان کتابفروشی نشسته بود ، شروع به خواندن ممورابیلیا ، اثر گزنوفون ، نمود ، و از همانجا تحت تأثیر شخصیت سقراط قرار گرفت . پرسید : (( این مردان را امروز کجا می توان یافت ؟ )) در همان لحظه کراتس ، فیلسوف کلبی ، از آنجا می گذشت ؛ کتابفروش به او گفت : (( به دنبال آن مرد برو . )) زنون در سی سالگی در مدرسه کراتس نامنویسی کرد .
، و از اینکه فلسفه را کشف کرده است مسرور شد . در این باره می گوید : (( وقتی کشتیم غرق شد سفر خجسته ای کردم . )) 46 کراتس که از اهالی تب بود ، ثروت سیصد تا لنتی خود را به همشهریانش بخشیده ، زندگی مرتاضی درویشان را پذیرفته بود ، شهوترانی رایج عصر خود را مطرود شمرده گرسنگی کشیدن را شفای عشق می دانست. شاگردش هیپارخیا ، که ثروتمند بود و خوراک فراوان برای خوردن داشت ، به عشق او گرفتار شد و تهدید کرد که اگر والدینش اورا به زنی به کراتس ندهند خودکشی خواهد کرد . والدین او به کراتس التماس کردند که او را منصرف کند ، و او نیز کیسه گدایی خود را زیرپای او انداخته گفت : (( این است تمام ثروت من ؛ اکنون فکر کن که چه می کنی ؟ )) ولی وی مأیوس نشد ، خانه و ثروت خود را رها کرد ، لباس درویشی پوشید ، و رفیقه کراتس شد . گویند مراسم عروسی را در ملاء عام انجام دادند ؛ اما زندگیشان نمونه ای از صمیمیت و وفاداری بود .47
زنون سخت تحت تأثیر سادگی زندگی کلبیان قرار گرفت و به آن علاقه مند گردید . اینک پیروان آنتیستنس فرانسیسیان دنیای باستان بودند ؛ خود را به فقر و امساک عادت می دادند ، هرجا می رسیدند می خوابیدند ، و از صدقه مردمی که پرکارتر از آن بودند که ادعای تقدس نمایند امرار معاش می کردند . زنون رئوس نکات اصلی اخلاقیات خود را از کلبیان گرفت ، و دین خود را به آنان نیز کتمان نمی کرد . در اولین کتابش ، جمهوریت ، چنان زیر نفوذ آنها بود که اجتماعی اشتراکی و بیدولت را پیشنهاد کرد که در آن نه پول بود ، نه مال ، نه ازدواج ، و نه قانون . 48 پس از اینکه دریافت این مدینه فاضله و پرهیزگاری کلبیان امکانپذیر نیست ، کراتس را رها کرد و به آکادمی رفت و شاگرد کسنوکراتس و ستیلپوی مگارایی شد . قاعدتاً می بایستی که آثار هراکلیتوس را خواهنده و از آنها تأثیر پذیرفته باشد ، زیرا پاره ای از نظرات او را – آتش آسمانی به منزله روح بشر وکاینات ، ابدیت قانون ، کون و فساد مکرر دنیا – در مکتب خود وارد کرده است . لکن عادت او این بود که بگوید که بیش از همه سقراط مدیون است که سر منشأ و ایدئال فلسفه رواقیون بوده است .
زنون ، پس از سالها شاگردی متواضعانه ، بالاخره در سال 301 مدرسه خود را دایر مرد ، و همان طور که زیر رواق پویکیله قدم می زد درس می داد . فقیر و غنی را یکسان می پذیرفت ، ولی جوانان را راه نمی داد ، و عقیده داشت که فقط مردان بالغ می توانند فلسفه را درک کنند . چون جوانی بسیار سخن می گفت به اطلاع او می رساند که (( دلیل اینکه دئ گوش داریم و فقط یک دهان آن است که کمتر بگوییم و بیشتر بشنویم )) 49 آنتیگونوس دوم هنگامی که در آتن بود سر درس او حاضر شد ، از سر تحسین دوست او گردید ، پند او را خواستار شد ، اغوایش کرد تا مدتی در تجمل زندگی نماید ، و دعوتش پرسایوس را فرستاد . چهل سال در همان رواق تدریس کرد . زندگیش آ« قدر با تعلیماتش موافق بود که عبارت (( پرهیزگار تر از زنون )) در یونانی ضرب المثل شد . علی رغم نزدیکی او با آنتیگونوس ، مجلس آتن (( کلید دیوارها )) را به او داد و مجسمه و تاجی برای او تصویب کرد . متن تصویبنامه از این قرار بود :
" از آنجا که زنون اهل کیتیون سالهای متمادی عمر خود را در شهر ما صرف آموزش فلسفه کرده ، و از هر لحاظ مرد شایسته ای است ، و تمام جوانانی را که در مصاحبت او بوده اند به شکیبایی و پرهیزگاری ترغیب نموده ، و زندگی خودش نمونه بسیار ممتازی از این پرهیزگاری و اعدال بوده است ... بنا بر رأی مردم ، زنون مفتخر می شود ... و تاج طلایی به او هدیه می گردد ... و مقبره ای در سرامیکوس به خرج دولت باری او بنا می شود . " 51
لائرتیوس می گوید : (( در سن 90 سالگی به این ترتیب وفات یافت که هنگامی که از مدرسه بیرون می رفت پایش لغزید و انگشتش شکست . مشتی به زمین کوبیده سطری از نیوبه خواند من که می آیم چرا اینسانم می خوانی ؟ و بلافاصله خودش را خفه کرد . )) 52
کار او در رواق دو نفر از یونانیان آسیایی – نخست کلئانتس آسوسی و سپس خروسیپوس سولی – ادامه دادند . کلئانتس مشت زنی بود که با چهار دراخما به آتن آمد ، و مدتی عملگی کرد و اعانه صندوق تعاون را نپذیرفت ، نوزده سال زیر نظر زنون به تحصیل پرداخت ، و زندگی خود را در کار و کوشش و فقر مرتاضانه گذراند . خروسیپوس دانشمندترین و برومندترین شاگردان مدرسه بود ، و با عرضه 750 کتاب ، که دیونوسیوس هالیکارناسوسی آنها را نمونه ملال انگیز روشنفکری می خواند ، مکتب رواقیون را شکل تاریخی داد . پس از او مکتب رواقی در سراسر خاک یونان توسعه و بخصوص در آسیا طرفداران زیاد یافت : از قبیل پانایتیوس رودسی ، زنون طرسوسی ، بویتوس سیدونی ، و دیوگنس سلوکیه ای . در اینجا ناچاریم قسمتهای پراکنده ای را که از نوشته های فراوان پیروان این مکتب برجای مانده تلفیق کرده ، تصویر مرکبی از رایجترین و با نفوذترین فلسفه دنیای باستان بسازیم .
احتمالاً خروسیپوس بود که مکتب رواقی را به منطق ، علوم طبیعی ، و علم الاخلاق تقسیم کرد . زنون و جانشینانش از خدماتی که به فرضیه منطق کرده بودند به خود می بالیدند ، لکن از تمام قلمفرساییهای آنان در این موضوع اثر قابل ملاحظه ای که برای تنویر افکار مورد استفاده قرار گیرد برجای نمانده است . رواقیون با اپیکوریان همعقیده اند که دانش مولود حواس است ، و امتحان نهایی حقیقت را منوط به ادراکیاتی می دانند که ، از روشنی یا تکرار ، خود را به مغز می قبولانند . در عین حال ، تجربه لزوماً به معرفت منتهی نمی شود ، زیرا بین عقل و ادراک ، عواطف و شهوات قرار گرفته اند ، و ممکن است تجربه را به اشتباه منحرف سازند ؛ چنانکه اشتیاق را به رذیلت تبدیل می کنند . عقل عالیترین وجه امتیاز بشر است و از (( خردی اصیل )) یا (( لوگوس مولد )) که عالم را اداره می کند ، سرچشمه می گیرد .
خود دنیا ، مانند بشر ، هم کاملاً مادی و هم ذاتاً آسمانی است . هرچه را حواس ما دریافت می کنند مادی است ، و فقط می توانند موجد یا پذیره عمل واقع شوند . کمیتها و کیفیتها ، فضیلتها و شهوات ، روح و جسم ، خدا و ستارگان ، همه و همه اشکال یا فرایندهایی مادی هستند که فقط از حیث درجه ظرافت توفیر دارند ، وگرنه اساساً یکی هستند .54 از طرف دیگر ، هر ماده ای کلا پویا و پر از حرکت و نیروست ، دایماً در حال پاشیده شدن و تمرکز یافتن است ، و نیرویی درونی ، حرارت یا آتش ، دایماً آن را به حرکت در می اورد . جهان در دورانهای بیشماری از انسباط و انقباض ، و تحول و انحلال سیر می کند ؛ گاهی درآتشسوزی عظیمی نابود می شود ، و سپس بتدریج شکل می یابد ؛ بعد تاریخ گذشته خود را ، حتی در جزئیات آن ، از سر می گیرد ؛ زیرا زنجیره علت و معلول دایره ای است ناشکستنی با تکراری همیشگی . تمام وقایع و اعمال ااراده قبلاً تعیین شده اند ؛ غیر ممکن است که عملی غیر از آن طور که مقرر شده اتفاق بیفتد ، چنانکه نمی توان انتظار داشت از هیچ شی ء به وجود بیاید ؛ کوچکترین شکست در این زنجیره دنیا را متوقف می کند .
در این مکتب ، خدا ابتدا ، وسط ، و انتهاست . رواقیون لزوم مذهب را به عنوان اساس اخلاق می شناختند ؛ به مذهب عمومی ، حتی به دیوها و فرشتگان آن ، با شکیبایی مساعدی می نگریستند ، و تفسیرهای تمثیلی فراوانی برای پرکردن حفره ای که بین خرافات
دنیا ، مانند بشر ، هم کاملاً مادی و هم ذاتاً آسمانی است . هرچه را حواس ما دریافت می کنند مادی است ، و فقط می توانند موجد یا پذیره عمل واقع شوند . کمیتها و کیفیتها ، فضیلتها و شهوات ، روح و جسم ، خدا و ستارگان ، همه و همه اشکال یا فرایندهایی مادی هستند که فقط از حیث درجه ظرافت توفیر دارند ، وگرنه اساساً یکی هستند .
و فلسفه موجود بود یافتند . نجوم کلده را اساساً قبول داشتند ، و امور دنیا را یک رابطه رازورانه و دایم با حرکات ستارگان می دانستند ؛ 55 به این معنا که هرگاه اتفاقی برای قسمتی از جهان بیفتد بر بقیه اثر خواهد داشت . چنانکه گویی برای مسیحیت نه تنها موازینی اخلاقی فراهم می کردند بلکه پایه مذهبی آن را می ریختند و قانون و زندگی و سرنوشت را خدایی می دانستند ، و اخلاق را تسلیم آگاهانه به اراده خدایی می شناختند . خدا ، مانند انسان ، ماده جانداری است ؛ دنیا جسم آن ، و نظم و قانون دنیا ذهن و اراده آن است ؛ جهان سازواره عظیمی است که خدا روح ، نفس زنده کننده ، منطق بارور کننده ، و آتش نیرو بخش آن است . 56 گاهی رواقیون خدا را غیر وجودی تصویر می کنند ، و اغلب او را الاهیتی می دانند که کیهان را با شعور بی نظیر خود طراحی و راهنمایی می کند ، اجزای آن را در جهت هدفهای عقلایی با هم مرتبط می سازد ، و نفع هر چیز را عاید مردان نیکوکار می نماید . کلئانتس او را با زئوس یکی می داند ف و ضمن سرود نیایشی که در خور اخناتون یا اشیعا است او را می ستاید :
" تورا ای زئوس ، بیش از سایر خدایان می ستایند ، نامهایت بیشمار است و قدرتت ابدی آغاز جهان از تو بود ، و با قانون برهمه موجودات حکم می رانی .
ما مخلوق توییم ، و ستایش تو را سزاست .
این است که سرودخوانان تا ابد قدرت تو را می ستایم .
نظام عالم مطیع او امر توست ؛ همچنانکه به دور زمین می گردد ،
با انوار کوچک و بزرگی که در هم می شوند ؛
ای پادشاه ابدی همه ، تو بزرگی ، تو قادری !
نه در ای دنیا ، نه در آسمانها ، و نه در دریاها ، بدون اراده تو
جز آنچه شریران از نفهمی می کنند ، کاری انجام نمی شود .
اما با اراده و قدرت توحتی تبهکاران به راه راست می روند . و آنچه ناراست است راست ، و بیگانه خودی می گردد.
و اینچنین از همه رنگ در این دنیا گردآورده ای و بد و خوب را کنار هم گذارده ای ؛
که امرت همه جا و در همه چیر یکی باشد ؛ مطاع برای همیشه .
پلیدی را از روح ما بزدای ؛ تا بتوانیم افتخاری را که به ما داده ای به تو بازگردانیم . و سرود خوانان ، چنانکه شایسته فرزندان آدم است ، ستایش تو گوییم .57
انسان در مقابل جهان چون عالم صغیر است در مقابل عالم کبیر ؛ نیز سازواری ای است دارای جسم و روح مادی . زیرا ، آنچه جسم را به حرکت در می آورد یا تحت تأثیر می گذارد ، یا آنچه را جسم به حرکت می اندازد یا تحت تأثیر قرار می دهد ، بایستی مادی باشد . روح نیوما یا (( نفس آتشینی)) است که در بدن پراکنده است ، درست مانند روح دنیا که در جسم دنیا پراکنده است . پس از مرگ جسم ، روح زنده می ماند ، اما فقط چون انرژِ فاقد شخصت . در آتشسوزی بزرگ نهایی ، روح ، چون اتمن که بر برهمن می پیوندد ، جذب آن اقیانوس عظیم می شود که خداست .
از آنجایی که انسان جزئی از خدا یا طبیعت است ، مسئله علم الاخلاق بسادگی قابل حل است : خوبی ، همکاری با خدا یا طبیعت یا قانون دنیاست . خوبی در پیروی از لذات نیست ، زیرا پیروی از لذات عقل را تحت سلطه شهوات قرار می دهد که اغلب مایه خسارت جسم یا مغز می شود ، و بندرت در انتها ما را ارضا می کند . خوشبختی فقط با تطبیق عاقلانه هدفها و کردار ما با مقصد و قوانین جهان حاصل می شود . تضادی بین رستگاری فرد و رستگاری کیهان نیست ، زیرا قانون سعادت فرد با قانون سعادت طبیعت یکی است . اگر به مردی خوب بدی رسد موقتی است و در واقع پلیدی نیست ؛ اگر ما کل را درک کنیم ، خوبی را در پشت هر بدی که در اجزا ظاهر می شود خواهیم دید . مرد عاقل تنها آن قدر به تحصیل می پردازد که قانون طبیعت را بیابد ، و آنگاه حیات خود را با آن قانون منطبق می سازد . تنها هدف و دلیل علم و فلسفه ، زندگی بر حسب قانون طبیعت است . کلئانتس تقریباً به زبان نیومن اراده خود را تسلیم خدا می کند :
" تو ای خدا ! و توای سرنوشت من ! مرا رهبری کنید ،
به آنجایی که اراده کرده اید
و من با شادی از دنبال شما خواهم آمد . حتی اگر چون مرتدی با شما از سر ستیزه در آیم ، سرانجام ناچار از تسلیم و پیروی از شما هستم . "59
بنابراین ، پیرو فلسفه رواقی از تجمل و پیچیدگی و کشمکشهای اقتصادی و سیاسی احتراز دارد ؛ به کم قانع است ، و بدون شکوه و شکایت مشکلات و ناامیدیهای زندگی را می پذیرد. جز صواب و خطا ، نسبت به هرچیز – مرض و رنج ، شهرت بد و خوب ، آزادی و بردگی ، و زندگی و مرگ – بی اعتناست . تمام احساساتی را که مانع و سد راه پیشرفت طبیعت باشد یا صلاح و درستی آن را زیر سؤال ببرد سرکوب می کند : اگر فرزندش بمیرد غم نخواهد خورد ، و فرمان سرنوشت را که حتماً صوابی نهفته دارد می پذیرد. او چنان به دنبال آپاتیا ، یا (( فقدان احساسات )) ، می رود که آرامش ذهنش را در مقابل تمام حملات و ناملایمات سرنوشت ، ترحم ، و عشق حفظ کند .او معلمی سختگیر و مدیری بیرحم خواهد بود . معنای دترمینیسم ( قضای محتوم) این نیست که خود را تسلیم مسامحه کنیم ، بلکه باید خود و دیگران را اخلاقاً مسئول هر عملی بدانیم که از ما سر می زند . وقتی زنون غلام خود را به سبب اینکه دزدی کرده بود می زد و غلام که مختصر دانشی آموخته بود گفت : (( سرنوشت این بود که من دزدی کنم )) زنون جواب داد (( و سرنوشت نیز این بود که من تورا بزنم )) 61 رواقی پاکدامنی و تقوی را پاداش خود ، و وظیفه بی چون و چرا و حکمی قطعی می داند که از شرکت او در الاهیت حاصل شده ؛ و در بدبختی و ناملایمات خویشتن را با خیال تسلی می دهد که با تبعیت از قانون الاهی بالاخره به صورت خدا در خواهد آمد .62 او ، چون از زندگی خسته شد ، و می دانست که ترک آن موجب خسارت دیگری نمی شود ، با خودکشی مخالفت اصولی ندارد . کلئانتس پس از رسیدن به سن هفتاد سالگی روزه درازی گرفت ؛ و سپس با گفتن اینکه از نیمه راه باز نخواهد گشت ، آن قدر به روزه خود ادامه داد تا مرد .63
با اینهمه ، رواقیون مخالف معاشرت و شرکت در اجتماع نیستند ، مانند کلیبون از فقر به خود نمی بالند ، و در گوشه گیری و انزوا چون اپیکوریان مبالغه نمی کنند . ازدواج و خانواده را امری لازم می شمردند ، ولی عشق خیالی و توهمی را نمی پسندند ؛ رؤیای مدینه فاضله ای را در سر می پرورانند که در آ« زنان اشتراکی هستند .64 حکومت را ، حتی به صورت پادشاهی ،می پذیرند ، خاطره خوشی از کشور – شهرها ندارند ، و مرد عامی را ساده لوح خطرناکی می شمرند ، حکومت آنتیگونوسها را به سلطنت جماعت ترجیح می دهند . در واقع به هیچ حکومتی توجه خاصی ندارند ، دلشان می خواهد که همه مردان دنیا فیلسوف باشند ، تا قانون لازم نباشد . بر خلاف افلاطون و ارسطو ، کمال را نه در اجتماع خوب ، بلکه در فرد خوب می بینند . در امور سیاسی ممکن است دخالت کنند ، و هر عملی را که ، هر چند به صورتی نا چیز ، در جهت آزادی و حفظ شئون انسانی باشد مورد حمایت قرار می دهند ، ولی هرگز به خاطر جاه و مقام خوشبختی و آسایش خود را فدا نمی کنند . ممکن است جان خود را در راه میهن خود بدهند ، ولی تن به آن نوع میهن پرستی که مانع وفاداری آنها به تمام بشریت باشد نمیدهند – رواقی شارمند تمام دنیاست . زنون ، که در رگهایش احتمالاً خون یونانی و سامی هر دو جاری بود ، مانند اسکندر مشتاق بود که حدود نژادی و ملی شکسته شود ، و گرایش بین المللی و انعکاسی از اتحتد زودگذری بود که اسکندر در مشرق مدیترانه به وجود آورد .زئون و خروسیپوس امیدوار بودند که بالاخره تمام آن جنگلهای بین دولتها و اختلافات طبقاتی جای به اجتماعی خواهد داد که در آن نه ملیت ، نه طبقه ، نه غنی و فقیر ، و نه ارباب و غلام خواهد بود ، و فیلسوفان بدون فشار حکومت خواهند کرد ، و مردم چون برادر و اطفال یک خدا با هن خواهند زیست .65
فلسفه رواقی فلسفه شریفی بود ، و بیش از آنچه شکاکان امروزی متوقعهند قابلیت عمل داشت . رواقیون تمام عناصر فکر یونانی را در آخرین کوشش ذهن مشترک آن
انسان در مقابل جهان چون عالم صغیر است در مقابل عالم کبیر ؛ نیز سازواری ای است دارای جسم و روح مادی . زیرا ، آنچه جسم را به حرکت در می آورد یا تحت تأثیر می گذارد ، یا آنچه را جسم به حرکت می اندازد یا تحت تأثیر قرار می دهد ، بایستی مادی باشد .
عصر یک جا جمع کردند تا نظامی اخلاقی بسازند که از طرف تمام طبقاتی که کیش قدیم را رها کرده بودند پذیرفته شود ؛ و گرچه پیروان راستین آن اقلیت کوچکی بودند ، همان تعداد معدود هرجا بودند نمونه ب.دند . رواقیون ، چون نحله های مشابهی در مسیحیت – یعنی پیروان کالون و پیرایشگران – نیرومنترین مردان اخلاقی عصر را به وجود آوردند . هر چند که ار لحاظ نظری مکتب رواقی خشن ، و ملازم کمالی بیرحم و انتزاعی بود ، در عمل مردانی شجاع ، پاکدامن ، و خوش نیت به بار آورد ، چون : کاتوی کهین ، اپیکتتوس ، و مارکوس آورلیوس ؛ نظام قضایی روم را برانگیخت تا قانونی برای ملیتهای غیر رومی وضع کند ؛ و، تا ظهور مذهبی جدید ، اجتماع قدیم را یکپارچه نگاه داشت . رواقیون به خرافات روی مساعد نشان دادند و اثر نامساعدی بر علوم گذاشتند ، لیکن بوضوح به معما و اشکال عصر خود ، یعنی زوال مبنای مذهبی اخلاق عمومی ، پی بردند و صلدقانه کوشیدند که ژرفنای بین مذهب و فلسفه را
ر کنند . اپیکور یونانیان را تسخیر کرد ، و زنون آریستو کراسی رومی را ؛ و تا پایان عصر بت پرستی ، رواقیون بر اپیکوریان تسلط داشتند ؛ چنانکه همیشه این تسلط را خواهند داشت . چون مذهب جدیدی از آشوب و هرج و مرج اخلاقی و فرهنگی دنیای محتضر هلنیستی تشکیل یافت ، راه پیشرفت آن توسط فلسفه ای هموار شد که لزوم ایمان را شناخته ، مکتبی در ریاضت ، سادگی ، و کف نفس تبلیغ می کرد ، و همه چیز را در ذات احدیت می دید .
5-5- بازگشت به سوی مذهب
تنازع مذهب و فلسفه اکنون سه مرحله دیده بود : حمله به مذهب مانند دوره قبل از سقراط ؛ کوشش در راه جانشین کردن اخلاقیات طبیعی به جای مذهب مانند دوره ارسطو و اپیکور ؛ و بالاخره بازگشت به سوی مذهب در دوره شکاکان و رواقیون. این نهضت آخری منتهی به مکتب نو افلاطونی و مسیحیت گردید . این گونه توالی در تاریخ بارها اتفاق افتاده ، و شاید هم امروز نیز در حال تکوین باشد . طالس با گالیله مطابقت می کند ، ذیمقراطیس با هایز ، سوفطاییان با اصحاب دایره المعارف ،پروتاگوراس با ولتر ، ارسطو با سپنسر ،اپیکور با آناتول فرانس ،پورهون با پاسکال ،آرکسیلائوس با هیوم ، کارنئادس با کانت ، زنون با شوپهناور ، و فلوطین با برگسون . شاید این تشبیه از لحاظ ترتیب تاریخی درست نباشد ، ولی سیر اساسی تحول یکی است .
عصر نظامهای بزرگ فلسفی راه را برای شک باز کرد – شک به توانایی خرد ، هم در عرصه فهم دنیا و هم در زمینه هدایت غرایز بشر به سوی انتظام و تمدن . شکاکان این طرز فکر را نه در معنای فلسفه هیوم که در معنای فلسفه کانت داشتند : آنهاهم به فلسفه و هم به تقلید فکری شک داشتند ، اساس ماده گرایی را سست کردند ، و پذیرش آرام کیش قدیم را توصیه می نمودند .پورهون ، چون پاسکال ، مذهب را طرد نمی کرد ، و بالاخره خودش روحانی اعظم و محترم شهر خویش گردید . طرد سیاست توسط اپیکوریان به خاطر اخلاق ، یعنی فرار از حکومت و پناه بردن به اخلاق ، تنها معرف لحظه ای از حرکت آونگ بود ؛ تمرکز بر رستگاری فردی راه را برای مذهبی باز کرد که بیشتر برای افراد جاذبه داشت تا دولت . مردمان بسیاری بودند که برخلاف اپیکور در زندگی تسلایی نیافته بودند ؛ فقر ، بدبختی ، مرض ، محرومیت ، انقلاب ، و جنگ آنها را گرفتار کرده بود ، و عقلای قوم روح آنها را تهی رها کرده بودند .هگسیاس کورنه ای ، هر چند که چون اپیکور از مکتب کورنه ای ] اصالت در رفتار و اخلاق [آغاز کرد ، به این نتیجه رسید که زندگی بیش از خوشی متضمن درد و رنج ، و بیش از شادی متضمن غم و سوگواری است ، و تنها نتیجه منطقی هر فلسفه طبیعت گرا خود کشی است . فلسفه ، چون دختری سبکسر ، پس از ماجراهای شیرین و سرخوردگیهای تلخ ، جستجوی خوشبختی را رها کرد ، توبه کنان به سوی مادرش ، مذهب ، بازگشت ، و پایه امید و تقدس احسان را دوباره در دین جستجو کرد .
رواقیون ، در عین حالی که برای روشنفکران بنایی از اخلاقیات طبیعی ساختند ، کوشیدند که باورهای ما بعد طبیعی را برای اخلاقیات عوام محفوظ نگاه دارند ، و به مرور زمان رنگ مذهبی بیشتری به افکار اخلاقی خود دادند . زنون هر نوع وجود حقیقی خدایان مورد اعتقاد مردم را منکر شد ، 67 ولی یک نسل بعد ، کلئانتس پیشنهاد کرد که آریستاخوس را به جرم بدعت گذاری تعقیب کنند . زنون مدعی هیچ نوع ابدیتی برای آحاد بشر نشد ، ولی سنکا از نعمات آسمانی و رستگاری بهشتی با عباراتی یاد کرد که کاملاً با مذاهب الئوسی و مسیحیت مشابهت داشتند . بعد از زنون فلسفه رواقی بیشتر شکل مذهبی گرفت تا فلسفی ، و تقریباًهر فرضیه ای در آن جنبه مذهبی داشت . قسمت اعظم این فلسفه درباره وجود و طبیعت خدا ، تجلی دنیا از خدا ، واقعیت پروردگار ، تطابق تقوا با اراده خدا ، برادری انسان در سایه توجه پدرانه خدا ، و بازگشت غایی دنیا به سوی خدا گفتگو می کند . در این فلسفه می بینیم که گناه همان اهمیتی را دارد که بعداً در مسیحیت ابتدایی و فرقه پروتستان داشت . نیز ، مانند تمام مذاهب تازه ، تمام طبقات و نژادها را در خود می پذیرفت ، و تجرد مرتاضانه ای داشت که از کلیبون ناشی شده ، به تارک دنیاهای مسیحی منتهی گردید . از زنون طرسوسی تا بولس طوطوسی قدمی بیش نبود ، که می بایستی در راه دمشق در نوردیده شود .
بسیاری از عناصر آیین رواقی در اصل آسیایی و بعضی بخصوص سامی بودند . در اساس ، رواقیون یکی از مراحل اصلی فتح تمدن هلنیستی توسط مشرق زمین بودند . یونان قبل از آن هم که مغلوب روم شود دیگر یونان نبود .
پی نوشت ها
1) یا زنون رواقی .-م .
2) فیلسوف یونانی (حدود 360 تا 270 ق.م) ، پدر مذهب شک.-م .
3) روسپی آتنی (قرن چهارم ق.م) ، که به خاطر زیبائیش مشهور بود .-م.
4) فلسفه ای که از مکاتب اصالت لذت در رفتار و اخلاق انسان پیروی می کرد . موسس آن آریستیپوس و بنیادش در قرن چهارم ق.م بود .-م.
5) فیلسوف و نمایشنامه نویش و از رجال رومی حدود 3ق.م -65 میلادی قدرتش در سالهای اول سلطنت نرون بود .-م.
6) شهر قدیم ، نزدیک پومپئی و نایل . در آتشفشانی وزوویوس (79 میلادی) به همراه پویمنی به زیر خاکستر فرو رفت . حفاریهای باستانشناسی از قرن 18 میلادی در آنجا شروع شد .-م .
7) شاعر و فیلسوف رومی (احتمالا در قرن اول ق.م) سراینده منظومه جاودانی «در باب طبیعت» که در حقیقت شرح و بیان فسلفخ طبیعی و اخلاقی اپیکور است .-م .
8) در نظریه فلاسفه یونان باستان ، چهار عنصر (یاعناصر اربعه) عبارت بودند از آتش ، هوا ، آب و خاک و همه چیز را ساخته از آنها می دانستند .-م .
9) فرقه ای از کاتولیکهای رومی که در آغاز در فقر می زیستند و هیچ گونه تملکی نداشتند.-م .
10) تاریخهای مربوط به زندگی زنون همه قابل تامل است ، زیرا ماخذ با هم اختلاف دارند . تسلر می گوید که تاریخ تولد او 350 و تاریخ مرگش 260 بود .
11) مگر آنجا که مقداری بر اصطلاحات افزوده اند ؛ مثل خود کلمه Logic = منطق . آریستو ، و شاگرد زنون ،منطقیون را همانند کسانی می داند که خرچنگ دریایی می خورند یعنی کسانی که برای یک خرده گوشت که زیر آنهمه استخوان پنهان مانده خود را سخت به زحمت می اندازند .
12) وقتی می شنویم که برخی از رواقیون از باب این موضوع چندان یقین نداشته اند احساس راحتی می کنیم .
13) خروسیپوس می گوید جنگ برای رفع اشکال زیادی جمعیت چیز خوبی است و ساس هم این خدمت را به انسان می کند که نمی گذارد زیاد بخوابیم .
14) خروسیپوس پیشنهاد می کرد که مراسم دفن خویشانی که فوت می کنند به ساده ترین و آرامترین صورت انجام گیرد به نظر او حتی بهتر بود اگر از گوشت آنها به جای غذا استفاده شود .
15)در این باره چنان به فصاحت بحث کرد که در اسکندریه موجی از خودکشی برخاست، و بطلمیوس دوم ناگزیر او را از مصر بیرون کرد


منبع:كانون پژوهشگران فلسفه

close
11th November 2008, 06:22 PM
ملکه عزیز سلام ممنون از اینهمه مطالب جالب . خدایی کلی حال کردم
اما دوتا چیز
1. سعی کن مطالب رو بولدش کنی تا راحتر خونده بشه
2. اگه اونا رو به قسمتهای کوچیکتر تقسیم کنی راحتتر و مورد استقبال بیشتری خواهد شد
دوست دارم . و ممنون