PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : هر آنچه دستم می نویسد


صفحه ها : [1] 2 3

alireza63_t2t
8th August 2006, 11:55 PM
از دیده گرامیتر آیا هست؟
آری دست. از دل و دیده گرامی تر دست.

با این که میدونم در حضور بزرگانی چون این نوشتن کمی جسارته ولی این جسارت رو به بزرگی خودتون ببخشید.

تصمیم گرفتم هر آنچه دستم مینویسد را اینجا بنویسم.
امیدوارم این تاپیک به جز نوشته های من انتقادهای شما باشه و همینطور دست نوشته های شما.

alireza63_t2t
9th August 2006, 01:08 AM
به نام خدایی که تو را آفرید تا احساسی چون این در وجودم خلق کنی.
آری
خداوند خالق انسان است و انسان خالق احساس!
....
خلق مخلوقات خالق را چون این به بازی نگیرید.
خداوندا
من به آنها گفتم
تو نیز مکرر بیاموزشان که جزایش سنگین است
خداوندا
جزایش را سنگین تر بدار.

alireza63_t2t
9th August 2006, 01:52 AM
افسوس ... افسوس که بوسه آخر نصیب او شد!!
کسی که هرگز ندیده بودمش
کاش هرگز نمیدیدمش.

خداوندا لبهایم را از من بگیر . مرا دیگر به آنها نیازی نیست
دلم نیز از آن تو . بیداد او را جز تو فریادرسی نیست
خداوندا پاهایم را قدرت ببخش . دگر آنها را توان رفتن نیست

به آنها قدرت بده تا بتوانند تا دم مرگ پیش روند
مرا دریاب
جان بخشیدن دوباره ام را جز تو کسی در توانش نیست

خداوندا باز هم بازی با خلق مخلوقات خالق
باز میگویمت : جزایش را بسی سنگین تر بدار . جز تو مرا دادرسی نیست.

وای بر من گر تو را از من خبری نیست!!

sepide
9th August 2006, 05:52 PM
به نام خدایی که تو را آفرید تا احساسی چون این در وجودم خلق کنی.
آری
خداوند خالق انسان است و انسان خالق احساس!
....
خلق مخلوقات خالق را چون این به بازی نگیرید.
خداوندا
من به آنها گفتم
تو نیز مکرر بیاموزشان که جزایش سنگین است
خداوندا
جزایش را سنگین تر بدار.
ari ehsasi ke be bazi gerefte shavad rahi baraye shekast nadarad

alireza63_t2t
9th August 2006, 11:40 PM
و اما شکست
شکست آغازی برای تکرار پیروزی است
تکرار پیروزی یعنی تداوم خوشبختی
تداوم خوشبختی یعنی زندگی
و زندگی یعنی گل به توان ابدیت

alireza63_t2t
10th August 2006, 11:46 PM
هر چی صدات کردم بیدار نشدی. یادمه قبلاً تا میگفتم عزیزم از خواب می پریدی. ولی این بار التماست کردم ولی بیدار نشدی!
قبلاً یادمه وقتی گریه می کردم دلداریم می دادی. ولی اینبار پامو از گریه هم فراتر گذاشتم ولی تو حتی منو نگاه هم نکردی!
یادمه اون روز دستاتو گرفتم و گفتم باشه من میرم ولی وقتی بیدار شدی بهم زنگ بزن می خوام یه چیزی رو بهت بگم.
آره. یادمه اون روز رفتم ولی هیچ وقت نفهمیدم که چرا دستات اونقدر سرد بود.
اون روز میخواستم بهت بگم: من به جز تو هیچ کسی رو ندارم.
میخواستم بگم مراقب خودت باش.

alireza63_t2t
10th August 2006, 11:47 PM
نوشتم: عاشق بودم
نوشت: در پی کشتار شقایق می رفت
نوشتم: با او بودم
نوشت: در پی ابطال دقایق می رفت
نوشتم: بی او هرگز
نوشت: در پی یافتن عشق دیگر می رفت
نوشتم: ننویس
نوشت: در پی کتمان حقایق می رفت
نوشتم: چرا؟
نوشت: پیش از تو یاری داشتم. دیدمش با کس دیگر می رفت.

alireza63_t2t
12th August 2006, 12:20 AM
لحظات گذشت. کم یا زیاد. تلخ یا شیرین. دلچسب یا غمگین...
تنها تجربه ای از خود به جای گذاشت که رنگی تلخ اما طعم و هذمی شیرین را با خود یدک خواهد کشید.
مهر ماهی دیگر از خزانی دیگر خواهد آمد که سنگ غرور این بار به جای شکستن دلی وجدان آرام را همچون رسمیت دادگاه میشکند و به گوش قلب آسمان می رساند.
هم اکنون در جواب گفته هایت بُهت نگاهت از دیدن این هدیه را مقدمه و با خدا عهد میبندم که پر توان دربهای دلم را بسته و تو را در خلوت به او بسپارم.داشتن تو عادلانه ترین تقسیم عاشقانه است.
چه بسا که خالق حق آرامش دهنده دلهاست.
پس تا دقایقی هست. شقایقی هست. دل کوچک خزانی هست. کوبش قلبم منتظر عدالتی هست.

alireza63_t2t
13th August 2006, 12:09 AM
نمیدونم چرا هر کاری میکنم نمیتونم دوستت نداشته باشم.
نمیدونم چرا وقتی گریه میکنی نمیتونم بی تفاوت باشم.
نمیدونم چرا هر وقت میری نمیتونم منتظرت نباشم.
نمیدونم چرا ...
شاید واسه اینه که نمیدونم.
آره اگه میدونستم وقتی میرفتی منتظرت نمیموندم. به خدا میسپردمت.

Pooyajoon
17th August 2006, 01:33 PM
شعر هاي خودتونو بنويسين.

چه زيباست زندگي وقتي تو باشي
مي ميرم وقتي كه ازم جدا شي
بيا تا با تو من كه جون بگيرم
تموم زندگي از سر بگيرم:smilingsmiley: :santa: :king:

Ahmadreza
17th August 2006, 03:16 PM
زندگی قافيه شعر من است

شعر من وصف دلارايی توست

در ازل شايد اين سر نوشت من بود

می سرايم به اميدی که خوانی

ورنه آخرين مصرع من

قافيه اش مردن بود

Eris
17th August 2006, 05:25 PM
[Only registered and activated users can see links]خيلي قشنگ بودن مرسي
فقط مراقب باشيد من يه نمه احساساتي ام

khazan
17th August 2006, 08:40 PM
زندگی قافيه شعر من است

شعر من وصف دلارايی توست

در ازل شايد اين سر نوشت من بود

می سرايم به اميدی که خوانی

ورنه آخرين مصرع من

قافيه اش مردن بود
:wub: عالی بود

bahareh
19th August 2006, 12:55 AM
این اولین شعر یه که من گفتم خیلی دوستش دارم 2 تا دلیل داره چون اولین شعرمه و یه دلیله دیگش برای یه عزیزی گفتم که الان دیگه نیست

شب سرد

بعد از آن شب لحظه هایم سرشده با یاد تو
با صدای خوش نواز تار تو
با گل خشکیده یادگار تو

بعد از آن شب زندگیم تار شد
قلبم از درد نبودت بیمار شد
آسمان خانه ام پر ابر شد
دیگر آن خورشید پر مهر پیدا نشد
اشک هایم مثل باران در کار , عکس تو
می سرودند قصه ی تقدیر را

بعد از آن شب خاطراتم گم شده
ذهنم , از بی تو بودن پر شده
بی صدایت زندگی ماتم شده
بی رخت لانه ام پر خون شده

بی تو اما با تو ام ,با یاد تو
با تمام خاطرات بر باد تو

bahareh
19th August 2006, 12:56 AM
اینم دومین شعریه که گفتم البته سکته شعری توش زیاد داره خلاصه شرمنده


امشبم خاطرات عشق تو سر داده ام
آسمان سینه ام را باز پر داده ام
شعله ی شمعم چه لرزان گشته باز
زندگی با یاد تو ,زیبا , زیبا گشته باز

ای شبم با عکس تو زرین شده
خاطراتم با چِشانَت رنگین شده
عشق من , ای طلوع زندگی
ای غروب غم های بندگی

ای که بی تو زندگی تقدیر شد
ای که بعد از تو عشق از من دلگیر شد
سوز و سازم, ای که عشق با تو هم معنا شده
با نگاهت روزها رویا شده

ای صدای اولین عشق کهن
ای مسیح رفته از دست تنم
ای سکوت مبهم سوته دلان
ای دل پرپر شده بر دامنم

این وداع اولین عشق من است
این دل ویران شده مال من است
بعد تو هرگز نبادم عاشقی
عاشقی در وادی دیوانگی

bahareh
22nd August 2006, 02:32 AM
اینم یه شعر نیمه کاره از اونایی که سکته مغزی کرده.( تا دلتون بخواد از این شعرا دارم همه تو بخش ccu هستن)


می روم از این خانه ی تاریک و سیاه
می روم در سایه ی یک تبریزی پیر
در کنار یک برکه ی زیبای بزرگ
می روم تا با خود ماهی ها را همراه سازم
شرمنده اینجا سکته زد

ببخشید اگه نه ردیف داشت نه قافیه شعر نو هست دیگه

bahareh
22nd August 2006, 02:38 AM
من خسته شدم از دود و دم این دریای سیاه
من گم شده ام در شلوغی این شهر کبود
من آواره ی این دشتم و هر لحظه در یاد تو
آری یاد تو زیبا کرده ذهن غم آلود مرا
یاد تو در خاطر من رنگ زندگی دارد و بس
اینم سکته زد


خیلی خوشحال می شم اگه از بچه های اهل شعر و ادبیات که شعرم میگن تو این تالار داریم منو راهنمایی کنه.

alireza63_t2t
22nd August 2006, 02:46 AM
عشق را شعر من رنگ حقیقت خواهد داد
عشقی که تنها واژه تنها ظاهر باشد
به گمانی جاودان خواهد ماند
آن گمان هر دم عمرش را غزل خواهد خواند
غزلش را روزگار جلا خواهد داد
شعر من گر چه به کوتاهی قدم عشق است اما
گمانت را به گمانم شستشو خواهد داد
و گر چه به تاریکی یلدای جداییست اما
واژه عشق را وضو خواهد داد
خود عشق را صدا خواهد زد

alireza63_t2t
22nd August 2006, 02:57 AM
[QUOTE=bahareh]من خسته شدم از دود و دم این دریای سیاه
من گم شده ام در شلوغی این شهر کبود
من آواره ی این دشتم و هر لحظه در یاد تو
آری یاد تو زیبا کرده ذهن غم آلود مرا
یاد تو در خاطر من رنگ زندگی دارد و بس
اینم سکته زد[QUOTE=bahareh]


من خسته شدم از دود و دم این دریای سیاه
من گم شده ام در شلوغی این شهر کبود
من آواره ی این دشتم و هر لحظه در خاطر من
یاد تو پرسه می زند
یاد تو در خاطر من رنگ زندگی دارد و بس
یاد تو در خاطری پژمرده از دود و سیاهی
نقش یک نور در هاون دارد و بس
نقش یک تکرار در روزنه مرگ
نقش یک نفس در دم سنگ
نقش نگاهی که به انتها خیره مانده و بس.
من به یک نگاه
به یک انتها
به یک یاد سرشار از تو دلخوشم.
(من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم)

bahareh
22nd August 2006, 03:02 AM
من خسته شدم از دود و دم این دریای سیاه
من گم شده ام در شلوغی این شهر کبود
من آواره ی این دشتم و هر لحظه در خاطر من
یاد تو پرسه می زند
یاد تو در خاطر من رنگ زندگی دارد و بس
یاد تو در خاطری پژمرده از دود و سیاهی
نقش یک نور در هاون دارد و بس
نقش یک تکرار در روزنه مرگ
نقش یک نفس در دم سنگ
نقش نگاهی که به انتها خیره مانده و بس.
من به یک نگاه
به یک انتها
به یک یاد سرشار از تو دلخوشم.
(من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم)[/QUOTE]


ممممممممممممممممررررررررر ررررررررررررررررررسسسسسسس سسسسسسسسییییییییییییییی

خیلی عالی بود من که خودم کلی حال کردم
علی جان از این به بعد من شعرای سکته ایمو میزارم اینجا تو ادامشو بگو بعد با هم تو یه کتاب چاپ می کنیم.
البته به اسم (تو که اینقدر مهربونی تو که اینقدر نازی) باشه؟

bahareh
22nd August 2006, 03:15 AM
گلوي بريده ي کبکي را گريستيم

و شاخه ي شکسته ي گلي را

نگاه خسته ي دلي را

گريستيم.



ماه

- از شرم -

مي گريخت

و خورشيد بر نمي آمد

سحرگاهان

که مرغان عاشق

آواز سرخ خود را سر دادند

و ما در ليوان هاي رنگين مان

گريستيم

گلوي بريده ي کبکي را.



بر انتهاي بال هاي تو

صبح مي نشست

و فردا با گلوي تو آواز داشت

هنگامي که در برابر بي شرمي

به خدا پيوستي

و ما اندوه گين

شاخه ي شکسته ي گلي را

گريستيم.



نگاه بال زنان ت

و رقص ساکت تو

بر انتهاي تيرک سرد

خاموشي دريا بود

که آواز موج ها را در دل داشت

و ما شرم گين و

بي حيا

نگاه خسته ي دلي را گريستيم.

bahareh
22nd August 2006, 03:15 AM
من اينجا، مي گويي، حس مي کنم خود نيستم، کسي ديگر در من است


با تو قدم مي زند، نگاه مي کند، کسي ديگر با تو همخوابه مي شود، کسي ديگر


خيال مي ورزد، پرنده، ماهي مي شود، کسي ديگر دلتنگ مي شود، من اينجا


نيستم، آنجايم، در همان خانه، خانه ي سياه.




من اما اينجايم، مي گويم، ما قدم مي زنيم در پارک، آسمان مثل هميشه است


مثل هميشه مردي ما را، سگ صدا مي زند، چوب پرت مي کند جلوي ما، زني


ما را کلاغ مي نامد، مثل هميشه بچه ها از ما مي هراسند، ما به خود مشکوکيم.




از پارک به دريا مي رسيم، زير آفتاب ساعت هفت تن را به آب مي زنيم.


در آب خيلي دلم مي خواهد آدم نباشيم، مي گويي، ماهي باشيم، دو ماهي سياه


قرمز فرقي نمي کند، کنار آن همه ماهي هاي ديگر، رها.

bahareh
22nd August 2006, 03:15 AM
كاش مي ديدم ، چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست !
آه ، وقتي كه تو ، لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته ، مي گرداني
موج موسيقيِ عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند ، اي غنچه ی رنگين ! پرپر !
من ، در آن لحظه ، كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ی ايمان را
در پنجه ی باد
رقص شيطاني خواهش را
در آتش سبز !
نور پنهاني بخشش را
در چشمه ی مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم .
بيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو ، تا عمق وجودم جاريست

bahareh
22nd August 2006, 03:16 AM
من نفسی بريده ام مرده به خاک کوی تو
مرغ بلا کشيده ام مانده به دام روی تو
من سخنی نگفته ام نامه نا نو شته ام
گهگهی ارفغان زنم هست به هاي وهوی تو
داغ دل خزان منم بي دل وبي نشان منم
صورت نيمه جان منم مست ز بوي موي تو
گيسوي پرزخم منم همدم رنج و غم منم
باده صبحدم منم در طلب سبوي تو
تيشه فرهاد منم ريشه بر باد منم
ناله و فرياد منم هر نفسي ز بوي تو
شمع منم اشکفشان غنچه منم جامه دران
هر طر في پايکشان چرخ زنم به سوي تو
غرق به خاک وخون منم پست منم زبون منم
آه ببين کنون منم مست ز گفتگوي تو
بي کس و بي يار منم زخمي و بيمار منم
زار و گرفتار منم زان رخ لاله روي تو
من همه آرزو شدم بحر شدم سبو شدم
بين که چه زيروروشدم دوش به روبروي تو
بيش چه گو يمت دگر اين همه شکوه و غزل
نمانده در دلم اثر جز همه آرزوي تو

bahareh
22nd August 2006, 03:16 AM
بمیرید ، بمیرید ، درین عشق بمیرید ،
درین عشق چو مردید ، همه روح پذیرید
بمیرید ، بمیرید ، از این مرگ مترسید
کزین خاک بر آیید ، سماوات بگیرید
بمیرید ، بمیرید ، وزین نفس ببّرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
چو زندان بشکستید ، همه شاه و امیرید
بمیرید ، بمیرید ، به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید ، همه شاه شهیرید
بمیرید ، بمیرید ، وزین ابر بر آیید
چو زین ابر بر آیید ، همه بدر منیرید
خموشید ! خموشید ! خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینکه ز خاموش نفیرید

alireza63_t2t
22nd August 2006, 03:17 AM
من خسته شدم از دود و دم این دریای سیاه
من گم شده ام در شلوغی این شهر کبود
من آواره ی این دشتم و هر لحظه در خاطر من
یاد تو پرسه می زند
یاد تو در خاطر من رنگ زندگی دارد و بس
یاد تو در خاطری پژمرده از دود و سیاهی
نقش یک نور در هاون دارد و بس
نقش یک تکرار در روزنه مرگ
نقش یک نفس در دم سنگ
نقش نگاهی که به انتها خیره مانده و بس.
من به یک نگاه
به یک انتها
به یک یاد سرشار از تو دلخوشم.
(من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم)


ممممممممممممممممررررررررر ررررررررررررررررررسسسسسسس سسسسسسسسییییییییییییییی

خیلی عالی بود من که خودم کلی حال کردم
علی جان از این به بعد من شعرای سکته ایمو میزارم اینجا تو ادامشو بگو بعد با هم تو یه کتاب چاپ می کنیم.
البته به اسم (تو که اینقدر مهربونی تو که اینقدر نازی) باشه؟[/QUOTE]
من همینجوری یه چیزی گفتم حالا .
اونم تو چند ثانیه و با حس نت نه شعر . :winksmiley02:
چشم هر چی شما بگید ولی به شرط اینکه نظر حقیقیتو بگی در مورد شعرا.
این یکی جدی خوب بود؟

alireza63_t2t
22nd August 2006, 03:19 AM
نا گفته نمونه شروع شعرت خیلی عالی بود. حرف نداشت.
ببینم این چه اسمی بود؟ چرا این اسم اونوقت؟

bahareh
22nd August 2006, 03:22 AM
[
من همینجوری یه چیزی گفتم حالا .
اونم تو چند ثانیه و با حس نت نه شعر . :winksmiley02:
چشم هر چی شما بگید ولی به شرط اینکه نظر حقیقیتو بگی در مورد شعرا.
این یکی جدی خوب بود؟[/QUOTE]


ولی بدون شوخی و نسبت زمانی که داشتی و خلاصه خیلی شرایط دیگه
خیلی خوب بود من که خیلی خوشم اومد.

bahareh
22nd August 2006, 03:26 AM
نا گفته نمونه شروع شعرت خیلی عالی بود. حرف نداشت.
ببینم این چه اسمی بود؟ چرا این اسم اونوقت؟


نه دیگه اونطوری در بارش نگو از ذوق می میرم.
شعرم اسم نداره.

یه مدت شعر زیاد میگفتم ولی بخاطر این سکته ها دیگه نمی گم.

alireza63_t2t
22nd August 2006, 03:33 AM
نه دیگه اونطوری در بارش نگو از ذوق می میرم.
شعرم اسم نداره.

یه مدت شعر زیاد میگفتم ولی بخاطر این سکته ها دیگه نمی گم.
من با شروع شعرت خیلی حال کردم واسه همین....
شعرای سکته ایتو که مثل این کوتاهن من جسارت میکنم و دست میبرم توش. کجا میزنی اونارو واسم؟
:ohmy: نکنه این شعرایی که تو تاپیک من گذاشتی همه سکته زدن؟

bahareh
22nd August 2006, 03:41 AM
خیلی لطف می کنی اگه بزارم تو همین تاپیک برات میذارم؟

نه اونا سکته نزدن یه تصادف کوچولو کردن بهشون هنوز امید هست.

alireza63_t2t
22nd August 2006, 03:47 AM
خیلی لطف می کنی اگه بزارم تو همین تاپیک برات میذارم؟

نه اونا سکته نزدن یه تصادف کوچولو کردن بهشون هنوز امید هست.
ok:cap:

alireza63_t2t
22nd August 2006, 02:19 PM
تنها با یک شروع
چون یک سررشته جوهر
و یا سرچشمه ای روشن
لحظه ای مرا در عمق وجودت غرق کردی
و من تو را برای همیشه
برای تکامل واژه هایی طنین انداز
برای همیشه
به سمت ابدیتی که در آن مهر نهفته است سو خواهم داد
تا چشمانت در هوس باران خیس شوند
تا این مهر از نبودت تا وجودت جاری شود.

Ahmadreza
22nd August 2006, 02:23 PM
تو نه باروني ، نه شن باد
تو نه مرهمي ، نه فرياد
تو نه خسته اي ، نه همپا
تو نه از غيري ، نه از ما
تو نه بيرون ، نه دروني
تو نه ارزون ، نه گروني
تو نه خاکي پوشش گنج
نه يه مُهره روي شطرنج
تو فقط هستي که باشي
تو نه مرگي نه تلاشي
نمي تونم ... نمي تونم
تو رو همصدا بدونم !
تو يه روز سبزي ، يه روز زرد
يه روز همدردي ، يه روز درد
اگه اشتباه مي خونم
بگو ، راست بگو ، بدونم
تو کدوم رنگي ؟! کدوم بو ؟!
اگه سکه اي کدوم رو ؟!
که نه ظلمت ، نه فروغي
نه رکودي ، نه بلوغي
نکنه حرفاي خامم خاطر عزيزو آزرد !
نکنه اسم حقيرم توي کتاباي تو خط خورد !

alireza63_t2t
22nd August 2006, 02:44 PM
احمد جان خودت گقته بودی؟
خیلی عالی بود.
دستت درد نکنه.
حرف نداشت.

Ahmadreza
22nd August 2006, 03:46 PM
اره قابلي نداشت (البته همش نه شعر اصلش ماله من نيست من يه كم بهش اضافه كردم)

soroush
22nd August 2006, 07:11 PM
بمیرید ، بمیرید ، درین عشق بمیرید ،
درین عشق چو مردید ، همه روح پذیرید
بمیرید ، بمیرید ، از این مرگ مترسید
کزین خاک بر آیید ، سماوات بگیرید
بمیرید ، بمیرید ، وزین نفس ببّرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
چو زندان بشکستید ، همه شاه و امیرید
بمیرید ، بمیرید ، به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید ، همه شاه شهیرید
بمیرید ، بمیرید ، وزین ابر بر آیید
چو زین ابر بر آیید ، همه بدر منیرید
خموشید ! خموشید ! خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینکه ز خاموش نفیرید

داریوش میخونه ...درسته؟
شعرش از کیه؟

alireza63_t2t
22nd August 2006, 11:13 PM
داریوش میخونه ...درسته؟
شعرش از کیه؟
من گمان کنم شعرای این تاپیک نوشته های خود بچه ها باشه.
آخه قرار بر این بوده.
به مو ضوع تاپیک یه سری بزنید.

bahareh
22nd August 2006, 11:24 PM
علی جان شرمنده اینا نوشته های من نبود ولی از این به بعد نوشته هامو اینجا میذارم.

alireza63_t2t
22nd August 2006, 11:56 PM
علی جان شرمنده اینا نوشته های من نبود ولی از این به بعد نوشته هامو اینجا میذارم.

علیرضا
خواهش میکنم بهاره جان. راستی آخر شعرایی رو که قرار بود با هم به نتیجه برسونیم بنویس که سکته زد که خدای نکرده من تو شعرای کاملت دست نبرم.

Shaqayeq
23rd August 2006, 01:30 AM
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست..
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم..
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست..
تنهایی را دوست دارم زیرا......
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظارکشیدنم را پنهان خواهم کرد

alireza63_t2t
23rd August 2006, 01:35 AM
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست..
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم..
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست..
تنهایی را دوست دارم زیرا......
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظارکشیدنم را پنهان خواهم کرد
ممنونم شقایق جان.
از شعرای من اگه انتقاد کنید منم این کارو میکنم.
اینجوری میتونیم روی اصول پیش بریم.
با هم.
همه.

Shaqayeq
23rd August 2006, 01:39 AM
خواهش میکنم علی رضا جان
باشه

alireza63_t2t
23rd August 2006, 01:48 AM
داشتن تو عادلانه ترین تقسیم عاشقانه است

alireza63_t2t
23rd August 2006, 01:49 AM
عشقی که فقط واژه و ظاهر باشد
به گمانی جاودان خواهد ماند
آن گمان هر دم عمرش را غزل خواهد خواند
غزلش را روزگار جلا خواهد داد

شعر من گر چه به کوتاهی آغازی خوش است ولی
گمانت را به گمانم شستشو خواهد داد
و گر چه به تاریکی یلدا اما
واژه عشق را نهان خواهد داد
خود عشق را صدا خواهد زد

Shaqayeq
23rd August 2006, 02:14 AM
دستهایم برایت شعر مینویسند
اما تو هرگز نخواهی خواند
اتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
وباز هم تو درک نخواهی کرد

alireza63_t2t
23rd August 2006, 02:24 AM
دستهایم برایت شعر مینویسند
اما تو هرگز نخواهی خواند
اتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
وباز هم تو درک نخواهی کرد

خیلی قشنگ بود
مرسی که شعراتو برامون اینجا میزاری.

farhad k
21st October 2006, 10:03 PM
همیشه دوست داریم نوشته های همدیگرو بخونیم
حالا هر کی با من موافقه یه نوشته از خودش اینجا بزاره تا در موردش فکر کنیم

farhad k
21st October 2006, 10:03 PM
هر که در عالم هستی به دلش گمشده یاری دارد
که دلش در هوس دیدن اوست
می شمارد شب و روز
می رود فصل به فصل
عمر ها در گذر است
می شود نسرین باز
می دهد باد به سنجاقک من ؛ لانه ای از شبنم
قاصدک می شکند در هیاهوی دو باد
عشق من بی رنگ است
شاید از دور به نیلی بزند
ـ مثل اطراف زمین ـ
لحظه ها می گذرد
در دلم شوق به داغی تب است
می روم از اینجا
هوسم لمس تن داوودی است
عطر نازش ز مشامم رفته
دور ی راه جدا کرده مرا از بر او
گل داوودی من تنها نیست
سایه ی سبز زنی همره اوست
او ـ بزرگم مادر ـ عشق تبدار من است
صورتش پـُر ز گذر های زمان
بوی داوودی من از سر اوست
و همین بودن من ، ریشه در عمق وجودش دارد
روزها می آیند
همه در حسرت بودن با یار
من به شب می مانم
می رود تکه شهابی ز برم آشفته
و به تاریکی شب می گریزد از من
همه در حیرت زیبایی او
او تراووش عظیم عشق است
او بخاری است که زاییده ی غم های من است
می روم از اینجا
عقربک می چرخد
جوجه قمری من اکنون شده یک مادر خوب
مادرش یادم هست
خانه اش پشت همین آجر هاست
دل من می خواهد
خواب ظهرم پـُر کوکوی کبوتر باشد
پـُر ز عطر نسرین
دل من می خواهد
بوی سیب از در و دیوار اتاقم نرود
شاپرک رقص کند
بدهد بال و پرش را به تن غم زده ام
شمع تا جان به تنش هست برقصد در باد
باد تا گنبد تنهایی من
بوزد کوی به کوی
و بدزدد غم عشق همه ی عالم را
بخرامد باران
بوی یاس از تن جنگل ،‌ بخیزد با ناز
بلبل از خار گل سرخ ز دنیا نرود
و گل از دوری یارش تن خود را ندرد
لحظه ها می گذرند
من در این نیمه راه
دل پـُر از شوق رهایی ز قفس
پر گشودن ز حصار و وحشت
ساعت سبز عبورم نزدیک
گل یخ منتظر دیدن من
که زمستانی نیست
و سپیده قدمش آهسته
او ز تاریکی من آگاه است
او ز عشق من و زهره کَـمَـکی با خبر است
و دلش پُـر ز تپش
که مبادا ز دستم بدهد
من پر از حسرت ناب
حسرت تلخ زمانی که گذشت
نفرت از خواب غلیظی که مرا با خود برد .
می روم از اینجا
خاطراتم همه در ظلمت شهر
جاده از یاد نگارم سر شار دل تهی از بد و خوب
هرم خورشید مرا رویانید
قطره ی اشگ چه دریایی شد
در سرم فکر و خیالات ز بس می روید
من به خود می گویم
بهترین چیز همین تنهایی است .

6/7/85

khazan
22nd October 2006, 01:38 PM
فرهاد عزیزاین تایپیک علی رضا خان هم درست کرده بودن اگه یک نکاه می گردید متوجه می شدید با اجازتون اغام می کنم
بای

alireza63_t2t
22nd October 2006, 02:58 PM
مرسی خزان جان.
داداش من از شما هم ممنونم.
اینجا نوشته ها اکثراً نوشته های دست خود بچه هاست

alireza63_t2t
22nd October 2006, 03:04 PM
[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

farhad k
22nd October 2006, 09:22 PM
یاد باد آن نو بهاران یاد باد
پرتو سیمای یارم یاد باد
آن شبان که ماهتاب شهر من
می نشست او در کنارم یاد باد
گیسوی شب را که می بست آن نگار سرخوشم
تا دم صبحی دگر از نوبهاران یاد باد
یاد باد آن گرمی خورشید تنهایی من
آن فروغ چشمهایم یاد باد
عشق و تنهایی مرا تا صبح هر جایی کشد
جنبش باد میان بید مجنون یاد باد
روزگاری بود و شبها ما صفایی داشتیم
آسمان و چشم شهلای نگارم یاد باد
می زدم پر در میان کهکشان بیکران
ساغر شش سوی یارم یاد باد
اشگ چشمانم خجل می کرد ابر نو بهار
صحبت ما و نماز شامگاهان یاد باد
بودم و تنها یکی در آسمانم خانه داشت
سجده ها و پر گشودن های صبحم یاد باد .

1/9/84

Shaqayeq
22nd October 2006, 11:10 PM
به اسمان خیره می
ستاره میخندد
باد در گوش شب نجوا می کند
ماه می فهمد
من میبینم
نبضم تند میشود
تو بغض میکنی
اسمان میگرید
من دلم میگیرد
من تو اسمان هر سه یکدیگر را میفهمیم
چه تفاهم پاکی...
امشب وقتی خیالت به تنهاییم
نیشخند زد
دیدم حتی سایه ام مرا در زیر باران تنها رها می کند
من ماند ام و غم تو یک اسمان باران
وقتی بعد از چند ساعت غمت در جدال با غرورم کم اورد
و اسمان باریدنش را بس کرد
باز سنگینی نگاهت را حتی از فرسنگها دورتر احساس می کردم
تو همچنان به اسمان خیره مانده ای
بیهوده تلاش می کنی
تو راز چشمهای مرا تا من نخواهم هرگز نخواهی فهمید...

bahareh
22nd October 2006, 11:41 PM
مرسی شقایق و فرهاد جان خیلی قشنگ بودن.رو من که خیلی تاثیر گذاشتن

Shaqayeq
23rd October 2006, 12:05 AM
خواهش میکنم بهاره جون
قابلی نداره 100 تومان به قول داداش علی رضا

alireza63_t2t
23rd October 2006, 02:47 PM
100 تومنشو من میدم ولی به شرط این که خودت گفته باشیاااااا

farhad k
23rd October 2006, 05:15 PM
شهزاده ی قلبم چو سفر کرد دلم مرد
یار دگری گشت و مرا با غمش افسرد
در تور سپیدی که به حق خلعت او بود
دردانه چشمم شد و چشمان مرا برد

دیدم رخ زیباش که پیچیده به توری است
او حوری شب بود و مرا چشمه ی نوری است
من مات که او رفت و مرا از از نظر افکند
ای وای به دنیا که چه بیهوده عبوری است

در اوج خیالات مرا هم نفس او بود
جاری به تنم دیده ی جان بخش من او بود
او بود که من عشق جهان در سرم افتاد
شهزاده که نامش به لب افتاد هم او بود

افسوس نیامد به زبان عشق و ز بر رفت
حورای من از دیده ی گریان دلم رفت
آن شب که چو مهتاب شبانگاه خرامید
بیچاره دلم بود که دل در آتش غم رفت

من داشتمش دوست ولی لب نگشودم
از بند خیالش تن خود را نگشودم
هر بار که دیدم رخ زیبای شهم را
از شوق حضورش به سخن لب نگشودم

او رفت و مرا دوزخی خال لبش کرد
آشفته ی زلف و غم و هجران و سفر کرد
او رفت و دمی عمر به کام دل من نیست
گویی که بخت از سر ما عزم سفر کرد

آن شاه که دل در گرواش بود سلامت
یاری که به دست آمده وی را به سلامت
ما نیز بخندیم که او خنده به لب داشت
هر کس که کند خاطر او شاد سلامت

گر او به همراه من و یار رهم نیست
چون بینمش هر بار دگر شاد چو من نیست
او ماه بُد و دیدنش از دور مرا بس
در یوزه ام و خانه ی من لایق شه نیست .

20/6/85
:heart:

alireza63_t2t
24th October 2006, 01:47 AM
فرشاد جان کولاک کردی.بابا ایول.
واقعاً واژه ها رو به اسارت بردی.





دنبال کسی میگردم که لحظه های زندگیمو بشماره
و منم نتونم بشمارم که چقدر این لحظه ها بهش محتاجن
اکسیژن باز مانده نفس های کسی را میخواهم که نبض نفسهایش حرص محبت را یادم بیاورد
دهانی تشنه جنس لبم...
در طلبش سرگردانم.

11/07/85

Shaqayeq
24th October 2006, 01:48 AM
100 تومنشو من میدم ولی به شرط این که خودت گفته باشیاااااا


:whistle:

alireza63_t2t
24th October 2006, 01:52 AM
:whistle:

این یعنی چی؟
من باید تکلیفمو با تو روشن کنم.
بزار پگاه بیاد... .
بگو خودت گفتی یا باز .... .

Eris
24th October 2006, 01:53 AM
ميگم علي جان اون شعر خوشگله كه واسه اون اريس كه مرده گفته بودي رو ميگذاري؟

alireza63_t2t
24th October 2006, 01:56 AM
اشکها در راهند
و چه آسان اینبار
تا متولد بشوند
تا که بر گونه بلغزند و به لبها بتپند
و لبم
آن نمکدارترین ذره احساس مرا باز به آغوش گرفت
آن که از هر ذره اش شوریده حالی پیداست
که غمش در پیچ و تاب آینه تا ابدیت جاریست
ای که از هر نفست نور به من ارزانیست
فکر من در طلب نور شبش نزدیک است
آری این دل طلبش مهر و غمش نزدیک است.

07/06/85

Shaqayeq
24th October 2006, 01:57 AM
این یعنی چی؟
من باید تکلیفمو با تو روشن کنم.
بزار پگاه بیاد... .
بگو خودت گفتی یا باز .... .




:unsure: یا باز چی ؟؟
دروغ چرا ..اینو من نگفتم.. ولی با دستای خودم نوشتمش :whistle:
اخه دلم نیومد خیلی قشنگ بود گفتم بنویسم شما هم بخونید بد کردم :unsure:

alireza63_t2t
24th October 2006, 02:02 AM
ميگم علي جان اون شعر خوشگله كه واسه اون اريس كه مرده گفته بودي رو ميگذاري؟

به سکوت گوش میدادم
آرامش نمی خواستم
به رفتن تن میدادم
صدایی آهسته مرا فرا خواند
پیش رفتم
هدیه ای در نگاهم غوطه میزد
روی آن نوشته بود "الهه ناسازگاری"
و من به نام آن عارضم.به معانی.به تعابیر.
به سازگاریش اما اریس نامیدنش
بازگشتم
به حقیقت معانی تن دادم
و سازگارترین واژه ها را با او پیوند دادم
مهرناز نامیدمش!

alireza63_t2t
24th October 2006, 02:03 AM
:unsure: یا باز چی ؟؟
دروغ چرا ..اینو من نگفتم.. ولی با دستای خودم نوشتمش :whistle:
اخه دلم نیومد خیلی قشنگ بود گفتم بنویسم شما هم بخونید بد کردم :unsure:

یا این که باز بگم که خواهرم چقدر نازه.
شوخی کردم خواهر گلم.
خوب کاری کردی گذاشتی.
دستت درد نکنه.

Shaqayeq
24th October 2006, 02:12 AM
نظر لطفته داداش علی رضای گلم
خواهش میکنم

farhad k
24th October 2006, 08:19 AM
من در پی چشمان تو از خاک بریدم
واصل شدم از جور جهان هیچ ندیدم
چون غرق شدم ، جزیی از آن آب بگشتم
این تن چو زیاد آمد از آن زود گذشتم
من خاک شدم، خاک سر کوی تو ای یار
شاید که نهی پای به دامان من ای یار
فردوس ببخشیدم و در چشم سیاهت
صد موج بدیدم من از آن روی چو ماهت
دریا صفت از هر چه صدف بود بریدم
زیبا تر از آن روی تو من هیچ ندیدم
عالم به فدای قدمت سرو خوش اندام
گاهی نگهی کن به سوی من و این دام
بر باد برفتم چو بدیدم رخ زیبات
ای ماه من از لحظه دیدار تو هیهات.

23/5/84

FaitHleSs
24th October 2006, 08:21 AM
فرشاد جان کولاک کردی.بابا ایول.
واقعاً واژه ها رو به اسارت بردی.



اون مطالب مال فرهاد نه فرشاد!!!؟؟؟
داداش ما با این اسمش... حالا داریم ملت هی ما دو تا رو اشتباه بگیرن
:evil:

alireza63_t2t
25th October 2006, 12:41 AM
اون مطالب مال فرهاد نه فرشاد!!!؟؟؟
داداش ما با این اسمش... حالا داریم ملت هی ما دو تا رو اشتباه بگیرن
:evil:

ببخچید

Sky
25th October 2006, 01:04 AM
اگه عشقه مني چرا با ديگروني ..............................................

FaitHleSs
27th October 2006, 08:52 PM
اگه عشقه مني چرا با ديگروني ..............................................

این شعر رو خودت گفتی؟؟

:blink: :wacsmiley: :p

farhad k
27th October 2006, 08:55 PM
ثانیه ای نمی رود یاد نکرده باشمت
چشم به هم نمی نهم جز به خیال روی تو
از آن دمی که دیدمت دین و دلم بر آب شد
روی مِـسَـم طلا شد و شعله به خرمنم فتاد
هر شبی آمد به برم خیال شاپرک ولی
شمع دگر نور نداشت ماه منم فسانه شد
طاقت نا دیدن تو نیست در این زمان ولی
چون به سر آمد مـَحـَلـَم چاره جز این کار نبود
شمع دلم به ته رسید شعله دگر بهانه شد
دود تنم بلند شد، به کویت اما نرسید
باد مرا به بر کشید آب بشُـستم زِ غبار
غبار تو نفیر شد بر دهنم ترانه ماند
شبی هجوم یاد تو قلب مرا ز جا بکند
روانه کردمش به راه دل هزار پاره را
ولی تو بی وفا چرا ببستی اش به روی در
که نامده ز کوی تو ستاره سهیل شد
یاد نداری که شبی میان آن مجلس انس
عهد بکردی که مرا یاد کنی چون بروی
یاد تو کردم همه شب گواه من ستاره بود
عهد تو کردی ومنم بر سر آن عهد هنوز
مرا چه سود می رسد خاره که دل نمی شود
کتیبه گشته ای تو جان به آستان جان من .
25/1/85

FaitHleSs
30th October 2006, 02:44 PM
دیگه اینجا کسی مطلب نمی ذاره؟
شعر هاتون خیلی باهال بود ها....

Sky
30th October 2006, 03:09 PM
[QUOTE=Farshad.k;34340]این شعر رو خودت گفتی؟؟


QUOTE]
اره چطور ؟[Only registered and activated users can see links]

FaitHleSs
30th October 2006, 03:21 PM
آخه من این رو از یه خواننده هم شنیدم.

Sky
30th October 2006, 07:19 PM
خب سرايندش من م ديگه [Only registered and activated users can see links]

bahareh
30th October 2006, 10:11 PM
اول یه سوال فرهاد و فرشاد با هم دوستن؟

کار فرهاد که خیلی عالیه من که کلی با خوندن شعراش جون میگیرم.

alireza63_t2t
3rd November 2006, 01:52 AM
یک لحظه یعنی یک نگاه
یک نگاه یعنی آغاز
آغاز یعنی عشق
من یعنی عاشق
من عاشق لحظه من عاشق ترنم نگاهم
یک نگاه بی وسوسه
بی توجه
فقط مات
مبهوت
مثل یک خیره به انتها
مثل دیدنت اما ندیدنشان
سرشار از شور
شوق
مثل شوق داشتنت
مثل شور دیدنت
مثل لحظه هایت همه در اسارت من
مثل خنده هایت همه از ....
همه از....
همه از شکستن من؟
فقط تو فقط تو فقط تو

alireza63_t2t
3rd November 2006, 02:04 AM
همه درگیر محبت
همه دوست دارن
و عاشقن چه راحت
همه را زبان چه جاریست؟
که منم اوج صداقت
که تو عاشقی منم خود شجاعت
ولی هر کدومشون فقط یه قصه است
واسه گفتن که اونا چیزی نمیدن
ازشون چیزی نمیخوان
واسشون شرطی نداره
واسشون دردی نداره
حاصل هر چی رفاقت
فقط و فقط چند تایی قلب شکسته است
توی این دنیا فقط برای من یه نقطه مونده
توی قلبای شکسته هنوزم یه امیدی هست
به امید قلبی که هنوز ندیده
که هنوز چشاشو کسی سرمه نکشیده
نقطه من همون قلبیه که گفتم نیدیده
همونی که میدونه منم بیدار میمونم پا به پاش تا به سپیده
نقطه منو کسی ندیده؟

bahareh
3rd November 2006, 02:20 AM
مرسی علی رضا خیلی قشنگ بودن مثل همیشه.

alireza63_t2t
3rd November 2006, 02:28 AM
برای شنیدنت هر چی تونستم دادم و بازم شکستم
برای شکستنم هر چی تونستم نشکستن خوندمو بازم نشستم
برای بلند شدن هر کاری کردم نتونستم
برای شکستن من اسمتو بهار گذاشتی؟
آخه اسمت معلومه خیلی غریبه!
چشاتم که مثل شب خیلی نجیبه
ببینم نجابت تو برای شکستنم بود؟
از صدات نمیتونم حتی بگم چقدر عجیبه
ببینم رنگ صداتو واسه من آبی گذاشتن؟
واسه این که بشکنم اسممو برام نوشتی؟
ولی هر چی که بوده دیگه شکستم.
دیگه حتی اسمتو رو کاغذ دلم نوشتم
کاغذ دلم رو این بار مطمئن تا بزنم ؟
پیشم میمونی؟
یا که از خط خطیای زمونه برام میخونی؟
دیگه هر چی که بوده واسم مهم نیست
توی این شکستنم آخه بوی تازگی نیست
یعنی این شکستن دلم دیگه واسه همیشه است؟
دیگه این بار مثل یه تیشه به ریشه است؟
خدایا خودت کمک کن.
خدایا شکستنم شکر.
تو دلش اسممو جا کن.

alireza63_t2t
3rd November 2006, 02:32 AM
مرسی علی رضا خیلی قشنگ بودن مثل همیشه.

میدونم خیلی دلت میخواست جای من باشی ولی نمیشه که. :tonguesmiley:

bahareh
3rd November 2006, 03:36 AM
حالا یکم ازت تعریف کردم دست و پاتو گم نکن.

alireza63_t2t
4th November 2006, 02:16 AM
حالا یکم ازت تعریف کردم دست و پاتو گم نکن.

چی کار کنم دیگه... بی جنبم. :blink: :huh: :tonguesmiley:

Ahmadreza
4th November 2006, 07:20 PM
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي
پائيز ، بهاري ست که عاشق شده است

alireza63_t2t
4th November 2006, 11:16 PM
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي
پائيز ، بهاري ست که عاشق شده است

سلام احمد رضا جان
نیستی؟
کم پیدایی
خیلی قشنگ بود.
مرسی.

bahareh
5th November 2006, 01:43 AM
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي
پائيز ، بهاري ست که عاشق شده است

منم تشکر بابت شعر قشنگت.

Shaqayeq
5th November 2006, 01:47 AM
اره جدا شعر قشنگی بود احمد رضا منم تشکر میکنم
خیلی خوشم امد از شعرت

khazan
5th November 2006, 07:18 AM
خووووووووووب شما ها TANKS مگه نمی بینید به جایی این همه پست :puke: :evil:

bahareh
5th November 2006, 08:46 AM
مگه تنکسم داشتیم.جلل خالق:دی

ببین خزان جونم آخه من نمی دونم چرا از این تنکس زیاد خوشم نمی یاد.یه جوری چون خارجیه دوسش ندارم.

اینطوری احساس عواطفش بهتره. ولی چون تو گفتی به روی چشم

alireza63_t2t
5th November 2006, 11:19 PM
خووووووووووب شما ها TANKS مگه نمی بینید به جایی این همه پست :puke: :evil:

مگه دستم بهت نرسه.

farhad k
6th November 2006, 02:39 PM
سلام بر همگی ، من دوباره بر گشتم .
ما قدیما با سنجد یه نسبتایی داشتیم ؛ الآن مثل اینکه بیشتر شده !!؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

farhad k
6th November 2006, 02:41 PM
گفتم اگر بهار من دوباره از در برسد
فداي چشم ناز او تمام عالمت كُـنم
گفتم اگر شاپركي نزد دلم سفر كُـند
تمام اين ستاره را فداي قامتش كُـنم

گفتي اگر تو ديدي اش سلام ما رسان به او
وگر به خانه بردمش چشم تو را فدا كُـنم
گفتي اگر ستاره بود شبان من كه شب نبود
ستاره شو كه من تو را رها به آسمان كُـنم

گفتمش از جهان تو هزار بار رسته ام
چون تو گُـلي هزاره ها فدای همرهان كُـنم
گفتمش از خيال من رفتي و ديگري نبود
ياد تو را به زير خاك مثال آدمي كُـنم

گفتي اگر كه من گُـلم به زير اين كبود
بلبلكان چه مي كنند اگر دمي نظر كُـنم
گفتي از اين خاك بلند خیال من سفر نكرد
چگونه مي شود مرا خيال آدمي كُنم .

13/5/85

khazan
6th November 2006, 06:20 PM
مگه دستم بهت نرسه.

چاکریم:Snorkle:

farhad k
8th November 2006, 02:53 PM
آن چشم کهربایی با جامه ای ختایی
می رفت تا رباید چشمی ز هر خدایی
با ناز و با کرشمه چون کبک می خرامید
در دام رشته ی او هر کس نداشت جایی
ماهی کنار خورشید در روز می تراوید
هر گل خجل ز رویش افکنده سر به جایی
بلبل غزل سرا بود قمری ترانه خوانش
پروانه عشق او داشت مانند هر بهاری
یک شب به خلوتی سرد با ماه و آسمانش
هر یک دمی بگفتیم از یار بی وفایی
ناگه چو بویی آمد یاری کنارم آمد
پر نور تر ز هر ماه در آسمان تاری
گفتم چه نام داری ای ماه آسمانی
خندید و جامه افکند گفتا هر آنچه نامی
من در خیال زهره او ماه آسمان بود
روی زمین نشسته اکنون کنار خاری
گفتم زبان نچرخد نامی برایت آرد
چشمم توان ندارد بیند چو تو خدایی
خندید و گفت خامی در خواب چون حبابی
من هم زمینی هستم پرورده ی خدایی
مشتی ز خاک و مشتی از جان به هم نشسته
ما را تفاوتی نیست من را مگو که ماهی
در دل هزار درد است بنهفته ام به دامن
تنها یکی که زیباست این چهره ی خدایی .

17/6/85

fifili
10th November 2006, 07:12 PM
امیدوارم تکراری نباشه
دوستان اینجا دست نوشته های خودتون یا دوستانتونو بزارید
امیدوارم تاپیک خوبی باشه
fifili [Only registered and activated users can see links]

fifili
10th November 2006, 07:17 PM
چقدر دلم یک چسب زخم میخواهد
دو انتهایش ابرو پهنایش دست
مرحم وسطش را هم بر روی زخم زبانت میگذارم
اما یقین چند تا شده ای
کم می اورم نمیدانم تو را یا چسب زخم را
اما باز که تو را میبینم دلم یک چسب زخم میخواهد..

khazan
10th November 2006, 07:46 PM
گاهگداری از دست شما ها دلم می خواد سرم به کوبم به دیوار :puke: اخه بچه جوووووووووووووووووووووووو ون یک نگاهی به لیست می کردی
علی رضا همچین تایپیکی رو زده:angry:

farhad k
10th November 2006, 10:00 PM
هر دو عالم را فداي ِ تار مويش مي كنم
گر دهد بازم به من او بوسه اي .
اين تن پيرم چو او خندد جواني مي كند .
عشق اگر او ماند خانه اش بُـستان شود .
پرده را گفتم كه با ما لحظه اي راهي مشو
تا بديدم روي ماهش اشگ را جاري كُـنم
شمع آمد در خيالم تا به شب ماهي شود
روشني بخش غمان خفته در خوابم شود
ماه خنديد و نسيمي بر خيالم خانه كرد
بوي ياسي او به بادم داد و بر جانم فكند
شعله تا لرزيد چشمانم پي اش جاري شدند .
روي يارم را بديدم لحظه اي قلبم شكست .
مرغ شب خواند و نگارم در صدايش محو شد
اشگ من را او نديد و غرق در بوسم نكرد
هر كجا رفتم دمي يادش ز قلب خسته ام راهي نشد
گوييا در جان من او تا ابد بنشسته است
شب چو خوابم ، او به خواب نيمشب آيد چو صبح
روزها در انتظارم ، انتظارم تلخ بود .

8/5/85

Hamid
11th November 2006, 11:26 AM
یه روز بهم گفت :

اگه یه روزی اومد که دیدی همه دنیا دوست دارن ، بدون یکیشون منم............
اگه یه روزی اومد که دیدی هزار نفر دوست دارن ، بدون یکیشون منم............

اگه یه روزی اومد که دیدی صـــد نفر دوست دارن ، بدون یکیشون منم............

اگه یه روزی اومد که دیدی ده نفــــر دوست دارن ، بدون یکیشون منم............

farhad k
11th November 2006, 01:15 PM
در قطره ی اشگم رخ زیبای تو خندید
حیران شد و از گونه ی سردم به زمین ریخت
گفتم که مبر یاد عزیزم به بر خاک
گفتا تو نه آنی که شوی همسفر ما
گفتم تو ز قلب منی و مونس شب هام
با من تو بمان یک شب و همسفر من باش
جز تو کسی از عمق وجودم خبرش نیست
هم صحبت من باش و گریزان شو از این خاک
خندید و به آنی به تن خاک فرو رفت
گویی که به سالی همه در فکر سفر بود
بنشستم و بر جای نمش سر بنهادم
صد باره ببوسیدمش و او ز برم رفت
دردا که جهان کهنه سرابی پـُر غم بود
اشگی که ز قلبم بتراوید تنش فکر سفر بود .

16/7/85

farhad k
11th December 2006, 12:23 PM
مگر می شود با امید به دیوار بسته نگریست شاید دری از آن گشوده شود ، هیچ گاه چنین نخواهد شد ، باید کوشید ابزار به دست گرفت ، مهارت را به کمک طلبید و سعی نمود .

farhad k
11th December 2006, 12:25 PM
هر جای دنیا به سوی جاده ی غربت ، نشانه ای است برای بازگشت انسان به خانه خویش ، باید دید و به خاطر سپرد که کمی جلوتر دور برگردانی است که می توان از آن راه خانه را در پیش گرفت ، اگر از تابلو بگذریم و به سرعت به جلو برانیم ، در غربت گم خواهیم شد .

farhad k
11th December 2006, 12:26 PM
در میان ظلمت و خاموشی این زمین خاکی کور سوی نوری از پنجره ای خاک آلود می تراود ؛ آسمان الماس هایش را در حاشیه ای از نور ماه فراموش کرده است ، فرشته ای سپید از روی ستارگان می جهد و گاه از لابه لاشان سرکی به سوی زمین می کشد و لباس نقره فامش در انوار ماه چنان می درخشد که ردی از نور در شب جاری می شود .
شهابی می گذرد ، دست تکان می دهد ، می رقصد و دور می شود ، به دنبالش خرده فرشتگانی می دوند ؛ چنان پر هیاهو که با خود می اندیشم لحظه ای دیگر همه شان در جاده های آسمان گم می شوند .
در گوشه ای از باغ پر از الماس آسمان ستاره ای لبخند زنان می درخشد ، فکر می کنم با ماه آشتی کرده که چنین بی هراس در برابرش ایستاده و هم چنان پا بر جا می رقصد ، ستاره چنان زیبا است که سیاهی شب با تمام عظمتش در ذره نور سیمینش گم می شود ، چنان خندان است که صدای قهقهه اش در آسمان هفتم ، فرشتگان را حیرت زده کرده است .

farhad k
11th December 2006, 12:42 PM
نــــــــــــــم

نرم نرمک می خورد باران به صورت های سرد
بوی احساسش تراویده ز خاک
اشگ چشمانم خجل از نو بهار
من در اینجا پای احساسم تهی است
شهر من خالی است از عشقی کهن
کاش می شد رنگ خاموشی کشید
بر سر یادی که از دوران به دل مانده به جا
عشق جریانی است تهی از هر خیال
زخم آن ماند به دل در هر زمان .

farhad k
11th December 2006, 12:43 PM
ای سرو خوش اندام کجا می روی
ماه شب تار چرا می روی
ما دل از این کار جدا کرده ایم
فکر مکن کز دل ما می روی .

farhad k
11th December 2006, 12:46 PM
در قطره ی اشگم رخ زیبای تو خندید
حیران شد و از گونه ی سردم به زمین ریخت
گفتم که مبر یاد عزیزم به بر خاک
گفتا تو نه آنی که شوی همسفر ما
گفتم تو ز قلب منی و مونس شب هام
با من تو بمان یک شب و همسفر من باش
جز تو کسی از عمق وجودم خبرش نیست
هم صحبت من باش و گریزان شو از این خاک
خندید و به آنی به تن خاک فرو رفت
گویی که به سالی همه در فکر سفر بود
بنشستم و بر جای نمش سر بنهادم
صد باره ببوسیدمش و او ز برم رفت
دردا که جهان کهنه سرابی پـُر غم بود
اشگی که ز قلبم بتراوید تنش فکر سفر بود .

alireza63_t2t
11th December 2006, 03:47 PM
بابا تو دیگه کی هستی!!!!

mohammadreza
13th December 2006, 05:24 PM
چهره ات تماشایی است.
آمدنت کم نظیراست.
رفتنت نامحسوس.
نگاهت به همه چیز و همه کس یکسان.
تو واقعاً زیبایی
ای برف تو بهترین نعمت خدایی.
شاعر (IQ)
سلام به دوستان.
اما این روزا هوا بدجور همه رو تعجب زده کرده.
تو این 10 سال سابقه نداشته که پاییزش اینجوری باشه ، زمستون میخواد چی بشه رو نمیدونم.
یه نظریه (قانون ششم نیوتن) میگه:
وقتی خداوند غضبناک گردد ، به حال بندگان خود گریسته که منجر به بارش برف میگردد.
اما این شعر بالا ، اگه دیدین هیچ سبک خاصی نداره واسه اینه که شاعرش آدم حسابی نبوده .
درضمن کپی رایت با ذکر اسم شاعر مجازه.
با تشکر از فرهاد جان بابت پست های گذشتشون

farhad k
20th December 2006, 12:28 PM
خدارو شکر که دوباره راه افتادیم




علف خشکید و این مرداب تنهایی به جانم
سلطه افکنده
در این جا؛
من به قدر آسمان دورم ز هستی و زآدم های بی رنگ زمان خود
در این جا ابر چشمانم
قدم آهسته کرده است و شبان دیر پایم را نسیم صبح؛ دیگر ؛
زِ یاد خود زدوده است و گُـل عشقی نمی روید
در این ویران سرای تن .

20/4/84


:cowboy:

farhad k
22nd December 2006, 01:20 PM
فاصله ای میان ما
به عمق آسمان من
شعله کشید و هر طرف
یاد گُـل بهار کرد .

29/4/84
:whistle:
:whistle:
:whistle:

bahareh
22nd December 2006, 01:29 PM
بابت همه ی شعرای قشنگت ممنونم
فرهاد جان شعرات به این تاپیک رنگ و رو داده.

farhad k
23rd December 2006, 04:31 PM
به روی شیشه می بینم که بین ما جدایی چون حصار و بغض و غم آمد
از آن روزی که از شهرم سفر کردی مرا نادیدنت ای گُـل خزان بی بهار آمد .
:king:

farhad k
26th December 2006, 08:12 PM
ای بابا
فعلا دستم مثل اینکه هیچی نمی نویسه
چون همه ی صفحه رو پر کرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
:blink:
:huh:
:blink:

Pegah
28th December 2006, 08:33 PM
نمي گيري سراغي از دل ما
نمي پرسي تو حال شاپرك ها
نمي گويي كجايند قاصد ك ها
چرا ديگر نمي آيي كنارم
بگو با تو چه كردم ، اي نگارم
بگو يارا چرا از من بريدي
مگر جانا ، تو عشق من نديدي
به ياد آور شكوه لحظه ها را صداقت را ، وفا را ، خنده ها را
به ياد آور صفاي بي دلي را
همان دوري و رنج و يكدلي را
اگر مهتاب گشته همدم تو
چرا آمد شبانگاهان غم تو
چرا و صد چرا اي نازنينم
بدان تا بودم و هستم همينم
همان عاشق ، همان صادق ، همان راد
كه از ياد تو گردد مست ديدار

Pegah
28th December 2006, 08:36 PM
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

Pegah
28th December 2006, 08:57 PM
به تو ای گوهر یک دانه که اندر صدف سینه ی دل جا داری
تو می ناب وجودی
به وفای تو قسم
اگر امروز گذشت از پی فردا
به تو می اندیشم ...!!

Pegah
28th December 2006, 08:58 PM
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و در چشمهای شقایق
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست
به چه کس باید گفت
با تو خوشبخت ترین انسانم !

bahareh
29th December 2006, 03:14 AM
مرسی پگاه جونم خیلی قشنگ بودن

پگاه کار خودت بود؟

Pegah
29th December 2006, 06:13 AM
مرسی پگاه جونم خیلی قشنگ بودن

پگاه کار خودت بود؟

نه [Only registered and activated users can see links] چون تایپیک دیگه ای غیر از ندیدم که شعرا رو اونجا بذارم واسه همین اینجا گذاشتم

farhad k
5th January 2007, 03:24 PM
یاد من می آید
روزهایی که گذشت و من دیوانه به هیچش دادم
روزهایی که پر از عطر گُـل نرگس بود،
وَ لطافت به تنش عطر بهاران می داد
یاد من می آید
که قدم بر سر آن لحظه چه سان بنهادم
وَ گذشتم ندانسته و بر بادم داد
یاد آن لحظه بخیر
یاد آن شیرینم
که من تلخ به دست قدم باد سپرد

روزها می گذرد
باد سردی بر من
می وزد از دوری
راه سردی از من می رود تا بُـغضم
یاد آن لحظه بخیر
که چو ابری غمناک
جویباری ز دلم جاری بود

یاد من می آید
که بهار آمد و من باز خزانی کردم
بلبلان مست شدند و کلاغی کردم؛
یاد من می آید.

shahrzadiii
6th January 2007, 09:41 AM
ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه ارزوهايت حس ميکني...

به خاطر بياور که زيبايي شهابها

از شکستن قلب ستارگان است

shahrzadiii
6th January 2007, 09:42 AM
ترا نوشـــــــــتم از بلور ... ترا ســــــــــرودم از نفس ... نخواندمـــــــــت غزل شکن .. میـــــــــون آوار قفس ... نوشتمت ..نوشــــــــــتمت به خط درد میون سطر خواب و نور .. رساندمـــــــــــــــت به شهر بغض ..سوار گــــــــــــــریه های دور ... کشـــــــــــــــیدمت .. نفــــــــــــــــس نفس .. .. به یک نگاه گذشـــــــــــتم از فلات آه .. خریـــــــــــــــدمتبه یک گنـــــــــــــــــاه ... نوشتــــــــــــــــمت ,نوشتــــــــــــــمت ترانه خوان شعر من .. به خط خوب خاطـــــــــــــره میون پاره های تن ...
مرا بــــــــــــــخوان و گریه کن ...که شعر من به گــــــــــــــِل نشــــــــــــست .. مرا همــــــــــــــــــین ترانه بس ... که عـــــــــــــــــشق تو به دل نشـــــــــــست ...

shahrzadiii
6th January 2007, 09:43 AM
خدا وقتی که آدم و حوا ازش دور شدن طعم تلخ جدایی از معشوقش رو فهمید ... همه ی عشق خدا ما آدما هستیم . خدا با تجربه ترین عاشقیه که می تونیم دور و برمون پیدا کنیم . خدا عاشق ماست و ما با دوری از خدا غصه دارش می کنیم .
خدایا !!!منو ببخش اگه همه ی غم های عالم رو با بدی هام و با ناپاکی هام روونه ی دلت کردم ...

shahrzadiii
6th January 2007, 09:44 AM
انسان با سه بوسه تکميل مي شود: 1-بوسه مادر که با آن پا عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابديت مي گذاری

shahrzadiii
6th January 2007, 09:51 AM
مي‌آيم

براي نديدنت

هر روز

پاي تپه

كنار آن درخت

آنجا كه روي سنگي

نام تو را نوشته‌اند

shahrzadiii
6th January 2007, 09:52 AM
بمانم، بجنگم و بميرم يا بروم؟



نمي‌شود بمانم و سكوت كنم. بايد بگويم و آنقدر بگويم تا به چيزهايي برسم كه به خاطرشان مجبور شوم بجنگم. بايد در اين جنگ تا آنجا پيش بروم تا تصميم بگيرند مرا بكشند.

و يا اين كه بروم.

نمي‌دانم ماندني كه به مردن ختم مي‌شود، آيا ثمري هم دارد؟

و در رفتن هم هيچ چشم‌انداز روشني نمي‌بينم.

مانده‌ام ميان ماندن و رفتن. والبته تنها مانده‌ام. شايد بايد اول در جستجوي همراه باشم. كه اين هم يافت مي‌نشود. آدم‌ها آنقدر حقير شده‌اند كه خيلي زود به ته آن‌ها مي‌رسي و تمام مي‌شوند.

چه كنم؟

shahrzadiii
6th January 2007, 09:54 AM
گفتم

كه از ياد برده‌ام

نگاه تو

امشب بيا

كه دارم از اين شهر

مي‌روم

اما سكوت بود

جواب تو

و اشك‌هاي من

كه دانه دانه مي‌چكيد

به تنهايي‌ام

***

نفرين نمي‌كنم

ولي زنده مانده‌ام

كه ببينم

زوال تو

farhad k
6th January 2007, 10:51 AM
با خود اندیشیدم
که زمان ،
ارمغان می دهدم
گُـل یاسی که ز عطر خوش او
مست بی تاب شوم
لحظه ای با من بود ، آسمانی که مرا
تکه ای ابر بداد
که نشانم بدهد، من به چه می مانم
به یکی زورق بی تاب به دریایی دور ؛
همه شب موج به سر
وَ خیالات جنون
من کجا فکر و خیالات گُـلم تا به کجا
که در این دشت کویرم ؛
گُـلی با من نیست .
1/5/84

farhad k
6th January 2007, 10:53 AM
ابری تر از بهاران در چشم کوهساران
چون زورقی شکسته در سیل روزگاران
اینجا قفس تنیده دورش حصار چیده
مانده به ساحلی دور در یاد دوستداران
چون باد می وزد باز از سمت و سوی یاران
او می گشاید آغوش با یاد آن عزیزان
مانده به گِل چو کشتی در های هوی پستی
شاید رسد نویدی از بارگاه مستان
مرغی نیامد اینجا بالش ز غم شود باز
تا پر گشاید از نو سوی دیار یاران
هر غنچه ای که خندید زودش خزان بدزدید
از ترس آنکه بلبل یاد آورد بهاران
اینجا به آسمان هم خورشید بی فروغ است
تا کی دوباره آید آن روزهای رخشان
مرغان دوباره خوانند آواز از ته دل
در رقص خود درختان مانند در بهاران .

2/5/84

shahrzadiii
7th January 2007, 12:33 PM
انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد مترلينگ
اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست *** بودا
انسان خوشبخت نمي شود اگر براي خوشبختي ديگران نكوشد *** دوسن پير
اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد *** بتهوون
آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است *** بزرگمهر
آنچه جهان به ما مي دهد و آنچه خوشبختي نام دارد بازيچه تقدير بيش نيست *** لاوات
اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است *** اپيكتت
بخاطر بسپاريم كه تنها راه تامين خوشبختي اين نيست كه متوقع حقشناسي از ديگران باشيم بلكه خوبيهائيكه به آنها مي كنيم بايد فقط بمنظور تامين مسرت باطن خودمان باشد *** ديل كارنگي
خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد***هلن كلر
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند***گوته
يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد ***سقراط
فكر خوب معمار و آفريننده است ***ديل كارنگي
انديشه و تفكر پشتوانه اي بزرگ در سراسر حيات بشر است و انسان بي انديشه و تفكر به ماده اي بي روح مي ماند ***پاسكال
تمام پيشرفتهاي عالمگير خود را مديون تفكر منظم و يادداشت برداري دقيق هستم ***اديسون
آنكه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌كنند.***نيچه
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!***كريستوفر مارلو
هيچ شعري شاعر ندارد، هر خواننده‌ي شعري شاعر آن لحظه‌ي شعر است.***پابلو نرودا
چه اهميت دارد چه كسي سخن مي گويد.
كسي سخن گفته است چه اهميت دارد كه چه كسي.
شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد. «ولتر؛ نويسنده فرانسوي
نگاهت رنج عظيمي است، وقتي بيادم مي‌آورد كه چه چيزهاي فراواني را هنوز به تو نگفته‌ام. «آنتوان سنت اگزوپري؛ شاهزاده سرزمين عشق»
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند.***رنه دكارت

shahrzadiii
7th January 2007, 12:35 PM
کلمه ايتاليايي آريا (Aria) را بچه‌هاي موسيقي خوب مي‌شناسند، قطعه‌اي براي يک آواز سلو که به صورت تک‌خواني در يک اپرا اجرا مي‌شود. مضمون يک قطعه آريا بيشتر عاشقانه و بيان دردها و سرنوشت‌هاي عاشقانه است. و اما بداهه‌نوازي هنر آهنگسازان توانا در خلق تم‌هايي است که در چهارچوب‌هاي رايج هرگز نمي‌گنجند. با خود خيال کردم انتخاب واژة «بداهه‌نوازي‌هاي يک آريا» براي يکي از آخرين مطالبم استعاره‌اي است براي کساني که حاضرند براي تقابل با نت‌هاي خاموش عاشقانه‌شان از بند چهارچوب‌ها خارج شده و چه بسا بداهه‌هاي زندگي‌شان را بنوازند.



ــــــــــــــــــــــ



پيشنهاد مي‌کنم وقتي اين متن را مي‌خوانيد، به اين موسيقي گوش کنيد

Hello (Evanescence, From Fallen Album (

Link: [Only registered and activated users can see links]





Playground school bell rings, again
Rain clouds come to play, again
Has no one told you she's not breathing?
Hello, I am your mind, giving you someone to talk to...Hello...



If I smile and don't believe
Soon I know I'll wake from this dream
Don't try to fix me
I'm not broken
Hello, I'm the lie living for you so you can hide...
*Don't cry...*
Suddenly I know I'm not sleeping







چند روزي است که از يک سفر کاري به قم برگشته‌ام و هنوز خستگي سفر در بدنم يادگاري دارد، امشب تصميم گرفتم براي واپسين بار درباره عشق صحبت کنم و پرونده‌اش را همين جا ببندم. البته اين عشق، قضيه‌‌اي نيست که به اين راحتي‌ها دست از سر بشر بردارد!‌ ولي خوب بهتر است دوستان ديگر هم در اين باره حرف بزنند و شما نيز، همه چيز را از زبان آرش قميشي دريافت نکنيد. چون شخصا نه همه چيز را درباره عشق مي دانم و نه درست است که همه چيزهايي را که در اين‌باره مي‌دانم برايتان روي دايره بريزم. حرف‌هايي که خواهم نوشت کاملا خلاصه شده پس به طبقه بندي‌هايش به عنوان يک منبع کامل توجه نکنيد. افزون بر اين عموم نگاشته‌هايم اشاره به قشر خاصي از اجتماع است و شامل همه موجودات دنيا نمي‌شود!

در حاليکه به ماه‌هاي پاياني حضورم در اين مملکت گل و بلبل نزديک مي‌شوم، لازم مي‌دانم براي دوستاني که مطالب قديمي‌ام را مي خوانند چند مطلب را عرض کنم. شغل اصلي بنده با زمينه تبليغات و بازارسازي در يک شرکت مخابراتي است. مدت‌ها بود که تصميم داشتم درباره مارکتينگ و تبليغات و همچنين موسيقي بنويسم، نمي دانم چرا آنچه مي خواستم به ارتباطات ميان دختران و پسران و روابط جنسي موجود در جامعه ما تغيير مسير داد. اين اواخر نيز مصمم شدم با توجه به استقبال بچه‌ها که برايم دور از انتظار بود وب‌سايت شخصي با عنوان همان وبلاگ سابقم که سال‌ 78 به طرز غيرمنصفانه‌اي مسدود شد اجرا کنم اما اين بار با حضور چند تن از دوستان جديدي که مطمئنم حاضر به نوشتن و ادامه اين راه هستند، حتي اگر بدانيم ممکن است دور از هم باشيم.

خيلي‌ها متاسفانه هنوز هم که هنوز است مي‌پرسند، تو خودت به اين حرف‌ها عمل مي کني؟ البته بارها و بارها اين مساله را جواب دادم، اما براي يک بار ديگر از زاويه‌اي ديگر بدان مي پردازم. به بنده ثابت شده بسياري از چيزهايي که آدم مي‌خواند يا مي‌شنود، در عمل کاملا متفاوت هستند و فرق مي‌کنند. شخصا خيلي چيزها را در اين زمينه يا موضوعات خواندم يا شنيدم، اما تصميم گرفتم فقط چيزهايي را با شما مطرح کنم که خود بدان عمل مي کنم و تجربه‌اش را داشته‌ام،‌ به طبع اگر اين کار را نمي کردم مصنوعي بودن حرف‌هايم مشخص مي شد! دروغ روزي مثل بادکنک مي‌ترکد!

اخيرا پسراني ايميل مي زنند و مايلند تا روش مخ دختر زدن را بدان‌ها ياد دهم! ببين رفيق، هدف آرش از نوشتن دامن زدن به اشتباهاتي نيست که در جريان است. مخ زدن اصلا يعني چه؟ مگر مي‌خواهي گردو بشکوني!؟ در کله هر دختري شعور و تشخص غير قابل انکاري وجود دارد که بايد درکش کنيد. هدفم همواره از يک روزنة ديگر برخي موضوعات را به شما نشان دادن است تا اگر علاقه داشتيد روي آن روزنه بيشتر وقت بگذاريد و فکر کنيد. مثلا خيلي از ما ايراني‌ها در توالت دقايق زيادي را به فکر کردن اختصاص مي دهيم، خوب آيا جاي بهتري براي تفکر نيست؟‌ با اين وجود يک راهنمايي کلي به شما مي کنم:‌ براي بدست آوردن هر فردي بايد او را بشناسيد، به او احترام بگذاريد و شايستگي خودتان را براي بدست آوردنش ثابت کنيد. پسري که با رفتارش دخترها را تحقير مي‌کند در نهايت مقابل دختراني قرار مي گيرد که براي بدست آوردن‌شان بايد يا تبديل به يک دلقک شود يا پول‌هايش را مثل دستمال کاغذي از جيبش بيرون بکشد! چنين دختراني نيز مطمئن باشيد نه تنها يک دوست خوب و وفادار نيستند، بلکه دهان طرف را نيز مورد عنايت بي‌وقفه قرار مي دهند!

داشت يادم مي‌رفت که بگويم،‌ حقير به خاطر مشکلات شخصي و محدوديت‌هايم در اين کلوب هرگز به دنبال همسر يا دوست‌ دختر نمي گردم، هدف از نوشتن چيز ديگري است. در عين حال کتمان نمي‌کنم که اگر لايقش باشم، هميشه از داشتن دوستاني باصفا و هوشمند از ميان پسران و دخترخانم‌ها‌ با کمال ميل استقبال مي‌کنم، در حاليکه همواره به شرايط و چهارچوب‌هاي موجود در زندگي يکديگر احترام بگذاريم.

اگر خدا بخواهد و يک روز براي ادامه تحصيل يا زندگي به امريکا مسافرت کنيد ، متوجه مي شويد که در امريکا «اندازه» خيلي مهم است! آن‌هايي که براي حتي يک ماه در آنجا زندگي کردند منظورم را خوب درک مي کنند. ببينيد رفقا، امريکايي‌هاي به خاطر عرفشان فکر مي‌کنند بزرگتر بودن يا بزرگتر داشتن همواره بهتر است! عنوان‌هاي بزرگ، جايگاه‌هاي بزرگ، خودروهاي بزرگ، آسمان‌خراش‌هاي بزرگ،‌ خانه‌هاي بزرگ، استخرهاي بزرگ، ‌سلاح‌هاي بزرگ، فروشگاه‌هاي بزرگ و خلاصه همه چيزشان بزرگ است. حتي بلوف‌هايشان نيز بزرگ است! مثلاً پرزيدنت بوش را خودتان مي‌بينيد که گاهي چه تکه‌هايي مي‌پراند، گويي سر چهارراه جهاني نشسته و تسبيح «ما اينيم» را مي‌چرخاند! (خنده)

شايد اکنون حرف‌هاي بنده براي‌تان کمي غيرقابل باور باشد، اما خيلي از کالا‌ها و محصولات در امريکا در سه سايز بزرگ، عظيم و غول‌آسا به بازار مصرف عرضه مي‌شوند، ‌اصلا انجا سرزمين غول‌هاست، ‌در آنجا اندازه اکثر آدم‌هايش دوبرابر و صدايشان سه برابر مردم عادي است! حتي در آنجا به طرز وحشتناکي موفقيت شما به با اندازه دفتر کار ، اندازه ماشين و يا اندازه صفرهاي مقابل فيش حقوقي‌تان گره خورده است. متاسفانه آن‌ها بسيار تحت تاثير آمار و اعدادند و بدتر از آن تحت تاثير صفرهاي آن! کمي مسخره است نه؟ يک چيز جالب تر اينکه با ورود به امريکا متوجه مي‌شويد در بيش از 95 درصد از آسمان‌خراش امريکا طبقه‌اي به نام طبقه 13 وجود ندارد! به يک دليل اينها را نوشتم تا نگوييد چرا آرش قميشي تنها گير سه‌پيچ داده به عرف‌ها و فرهنگ‌هاي پوسيده ايراني. نه خير! در هر کجاي دنيا خرده ‌شيشه‌هاي زيادي در بدنه فرهنگ آن مکان وجود دارد، برداشت‌هاي اشتباه در هر کجاي دنيا اشتباه هستند. حتي زادگاه خودم.

صحبت از اندازه و خرافه و اهميت آن کردم تا علاوه بر آن مثالي باشد براي يکي از فاکتورهاي اشتباه در ارتباطات دختر و پسر ايراني. يک فاکتور لعنتي که بايد فکري به حالش کرد و بهتر است هر کس به روش خود اين کار را بکند. اين تصور غلط که هر دختر و پسري بايد عاشق شود و در غير اين صورت او يک مشکل بزرگ در زندگي‌اش دارد! مثل همان اندازه که گويي همه چيز بزرگش خوب است. نه اين طور نيست. عشق همه چيز نيست و هيچگاه نبايد به خاطر داشتن آن در زندگي زور بزنيد و شخصيت خودتان را مثل هندوانه شب يلدا قاچ کنيد.

اتفاق زشت‌تر اين است که ما هنوز نمي‌دانيم اگر به هر دليل کسي که عاشق‌اش هستيم ما را ترک کرد ، چگونه هيکل‌ خمير شدة خودمان را جمع کنيم و مثل يک بچه گربه تو يک سوراخ قايم نشويم و زار زار اشک نريزيم! زماني که شروع کردم براي عشق نوشتن، چندان متمايل به اين کار نبودم، چون مي دانستم درباره اين قضيه زياد نوشته شده است. هم‌اکنون هم وارد اولين کتاب‌فروشي که بشويد،‌ حداقل 100 عنوان کتاب روان‌شناسي، راهنماي عشق و ازدواج در 21 روز و غيره موجود است. به همين خاطر سعي مي کنم اين پديده را از زاويه خودم برايتان باز کنم تا لااقل با ديدگاه و تجربه‌هاي يک جوان هم نسل خودتان از نزديک آشنا شويد.

در هر رابطه‌اي هميشه اين احتمال هست که يک روز تمام، چراغ‌ها خاموش و پرده‌هايش کشيده شوند. اگر طرفين به هم وابستگي عاطفي نداشته باشند خيلي راحت مي توانند خداحافظي کردن از يکديگر را هضم کنند. اما اگر يکي يا هر دو طرف قضيه عاشق يکديگر باشند ، معمولا داستان ، پاياني باليوودي پيدا مي‌کند! مي‌خواهم در اين قسمت بر اساس تجربيات کاملا دست اول نگارنده،‌ با شما درباره زندگي بعد از عبور از عشق حرف بزنم. قصدم واقعا ياد دادن چيزي نيست، تنها مي‌خواهم در جريان عواقب يک اتفاق غير ديجيتالي باشيد! اما شک نکنيد در جريان اين مسايل قرار گرفتن همان اهميت را دارد که چتر نجات براي يک کاپيتان! شما اگر بهترين کاپيتان دنيا هم باشيد، چنانچه هواپيماي‌تان را بزنند بايد آموخته باشيد با چتر نجات چگونه به بيرون بپريد!

خوب ماجرا را اينگونه مي‌چينيم، فرض کنيم شما از فردي که عاشقش بوديد خداحافظي کرديد. همين ابتدا يک پرانتز باز کنم که دخترها بي خود فکر نکنند که اين جور مواقع فقط خودشان ناراحت مي شوند، و پسرها انگار که نه انگار! برعکس خيلي از پسرها ضربه خيلي بدي مي خورند، اما چون شخصيتا عادت ندراند احساسات‌شان را بروز دهند، آن‌ها را قورت مي‌دهند و صدايشان در نمي آيد. در حاليکه برخي دختران مي‌توانند گريه کرده و خودشان را خالي کنند. يک دختر گاهي از شوک يک خداحافظي با مدتي گريه کردن و گذر زمان مي آيد به بيرون اما پسرها معمولا از اين شوک خارج نمي‌شوند و اگر بيرون نيايند يک چيز مهم در وجودشان تغيير مي کند، که اصلا نمي گويم آن چيز چيست و لطفا هم نپرسيد.



حال براي خيلي‌ها سئوال است که بايد چکار کنيم که از شوک الکتريکي يک شکست عاطفي بياييم بيرون و به جاي متنفر شدن از عالم و آدم و بلوکه شدن ، يک تجربه جديد را شروع کنيم. شک ندارم که اين کار راحتي نيست اما از اين هم مطمئنم که يک ماموريت غير ممکن نيست!



خودت را مدام سرزنش نکن رفيق! اين خيلي مهم است. اگر دوست دختر يا دوست‌پسرت، تو را ول کرد، يا عکس‌العملي زشتي در مقابل تو مرتکب شد‌ دليلي ندارد که فکر کني اين قضيه حتما تقصير خودت بوده است. شايد با هم سازگار نبوديد، ممکن است به دليل مشکلات شخصي‌اش نمي‌توانسته ادامه دهد، اين احتمال دارد شخصيتي بيمار داشته است يا در نهايت تقدير اين بوده که هر دوي شما با افراد بهتري رفيق شويد. باور کن شما خصوصيات خودت را داري و دليلي ندارد همه با شازده سازگار باشند. اشتباه جهان سومي ما اين است که توقع داريم طرف مقابل هم به همان اندازه‌اي که خودمان او را دوست داريم، ما را دوست داشته باشد.

دست برداريد از اين دهاتي‌بازي‌ها! هيچ قانوني وجود ندارد که بگويد اگر تو کسي را دوست داشته باشي اين دليل کافي است براي اينکه او هم عاشق‌ات باشد يا حتي شيفته تو باشد. البته ممکن است جنابعالي هم خصوصيت بدي داشته باشي که دليل جدايي و به سرانجام نرسيدن اين عشق باشد، لذا فروتنانه به تو يادآوري مي کنم اگر چندين بار در عشق شکست خوردي، بايد در فکر اصلاح خودت باشي. خاطرت باشد که همه ما بايد کاري کنيم که قابل دوست داشتن باشيم! و اين نيز بسيار اهميت دارد.

يک برگه ديگر که مي خواهم رو کنم اين است که متعصب نباشيد! يعني چي؟ يعني اينکه با اين قضيه دست به تعميم دادن و درست کردن يک اطلس بشري درباره آدم‌ها نباشيد. اين يک برخورد خيارشوري با آدم‌هاست! مثل کسي که تا دوتا خيارشور به او تعارف کردي خيال مي کند همه خيارها بايد شور باشند! اشکال اساسي اکثر دختر پسرهاي ايراني در اين است که بعد از يک يا دوبار شکست قلم‌موي تعصب به خودشان مي‌مالند و بدجوري خودشان را با نظريه‌هاي غازقولنگ عرفي رنگي مي‌کنند. بعد هم مي مانند به اين رنگ‌آميزي مسخره‌اي که براي خود درست کرده‌اند بخندند يا زار زار بزنند زير گريه. حرف‌هايي مثل «دخترها اصلا به کسي وفادار نيستند»، «پسرها سرو ته يک کرباسند»، «من از همه پسرها متنفرم» ،«دخترها دنبال پول هستند» و يا حالت‌هاي وقيح‌تري چون «پسرها به تنها چيزي که اهميت مي دهند لمس کردن بدن دخترهاست» يا «دخترها فقط به درد سکس مي خورند» همه نشانه‌هايي از تعصب‌هاي خيارشوري هستند.

اگر فرضا شما با 5 پسر دوست بوديد و آن‌ها هم نه گذاشتند و نه برداشتند و با وقاحت يکي يکي قلب‌تان را شکستند شايد واقعا تنها چيزي که از اين مساله بتوان برداشت کرد اين است که جنابعالي با 5 پسر عوضي دوست بوديد و نه اينکه «همه پسرها عوضي هستند»! متوجه شديد؟ اين را بپذيريد که آدم‌ها با هم فرق دارند و به نحو متفاوتي زندگي مي کنند. شما حق نداريد به خاطر تجربيات تلخ‌تان روي شخصيت همه آروغ بزنيد! نتيجه اين کارتان مي‌شود آن که تنها خودتان را از آشنايي با يک پسر و يا دختر متشخص ديگر براي هميشه محروم مي کنيد. به همين سادگي!

حال مي‌رسيم به يک دروازه مهم. بينيد رفقا اين را خواهش مي کنم از آرش بپذيريد : انتقام يک اشتباه محض است!

انتقام هيچ چيزي به شما اضافه نمي کند. اين را جداً مي گويم. اين واکنش هيچ چيزي را حل نمي کند که هيچ به گره‌هاي عصبي و استرس شما اضافه مي کند که هيچ حتي باعث مي‌شود بعد از ، از دست دادن يک دوست ، يک دشمن بد به دنياي خودتان اضافه کنيد. مطمئن باشيد اگر کسي يک انسان را آزار دهد به سختي توسط گارد ويژه خداوند مجازات مي‌شود. قرار نيست آن مامور يک فرشته يا پيامبر باشد، بلکه دقيقا اين احتمال وجود دارد يک فرد معمولي در همين شهر باشد. البته اين مساله هيچ ربطي به اعتقادات من و شما ندارد و يک قانون کلي است که در سرتاسر اين توپ جهاني جريان دارد و بي‌درنگ اجرا مي‌شود.

ببينيد چقدر در حال تاکيد روي اين نکته هستم، هيچ وقت همه پل‌ها را خراب نکنيد! شايد او اشتباه کرده، شايد هم يک سو تفاهم جزئي بوده، لذا هميشه در را تنها روي هم بگذاريد و از پشت قفل نکنيد! شما هميشه بايد به آن فرد دست کم به اندازه يک غريبه اجازه نزديک شدن و حرف زدن را بدهيد. پس لطفا تا جاي ممکن کليد را در جيب‌تان بگذاريد و بدانيد «چشمي درب» به تنهايي از شما محافظت مي کند.

خيلي وقت‌ها لازم است که برويد سراغ آلبوم‌هايتان! کمي گذشته را گردگيري کنيد! منظورم دقيقا اين است که گذشته خودتان را پيدا کنيد! رابطه نزديک با يک نفر براي مدتي طولاني معمولا نتيجه‌اش اين مي شود که رابطه او با ديگر دوستانش ضعيف بشود. اين جور مواقع با دوست‌هاي قديمي‌تان قرار بگذاريد و با آن‌ها گپ بزنيد. به شما اطمينان مي دهم که به شما کمک مي کنند و آرام‌تان مي کنند. اينگونه مواقع به حرف‌هاي دوستان‌تان اهميت بدهيد و دقت کنيد، اگر انتقادي از شخصيت شما مي کنند به جاي گارد گرفتن و مخالفت‌هاي الکي سعي کنيد مثل يک گلادياتور پرانگيزه سپرتان را عوض کرده و زخم‌هايتان را ترميم کنيد! يعني اينکه اشکالات خود را برطرف کنيد. توصيه هميشگي آرش قميشي به همه از جمله خودش اين است که به اندازه يک درصد احتمال بدهيم که آدم بد، مضخرف و آشغالي هستيم! اينگونه مطمئن باشيد اگر تشخص برايمان مهم باشد هيچگاه از وقت گذاشتن براي ارتقا اخلاق خودمان دريغ نمي کنيم و دست بر نمي داريم!

شرافت‌مندانه و عالانه رفتار کردن يک قانون نانوشته اما اجرايي است. ممکن است که علاقه وافر شما به يکديگر و يا اين عشق به طرز غم‌انگيزي تمام شود اما اين واقعيت را بپذيريد که بالاخره هر چي نباشد خيلي از بهترين ساعت‌هاي عمرتان را در روزهايي از اين روزگار با هم گذرانديد و سپري کرديد. درست است؟ اصل مثبت انديشي در اين نهفته است.

پس از نظر اخلاقي اصلا جالب نيست که هرجا مي‌رويد و سخنراني مي کنيد گذشته خودتان را تعريف کنيد و زيرآب طرف را چنان بزنيد که با اردنگي زدن به شخصيت غايب او کوره راهي براي آرامش رواني خود پيدا کرده باشيد. بد گفتن و زيرآب زدن از دوست صميمي يا Partner تان تنها يک عکس‌العمل پستونکي است! پستونکي که جاي هيچ دندان عقلي روي آن ديده نمي‌شود! اگر کمي باهوش باشيد و با هنر کياست ميانه بدي نداشته باشيد متوجه مي‌گرديد نبايد هر جا مي رويد يک کنفرانس خبري ترتيب اده و به همه دنيا بگوييد که آره آن پسره يا دخترة آشغال، آدم بي‌کلاس،‌ بي‌وجود و بددهني بود چرا که هر کسي يک ماشين حساب دم دستش باشد و چهارتا حساب و کتاب غير دقيق هم بکند پي مي‌برد که يا شما کور بوديد که چنين فردي را انتخاب کرديد و يا اين‌قدر فضاي خالي در کله‌تان وجود داشت که دست به چنين انتخابي زديد. بستن پرونده چنين رفتاري بيش از همه به نفع کسي است که مي‌خواهد از يک راه نامناسب خود را آرام کند. اگر اين توانايي را نداريد که مثل انگليسي‌ها از دشمن‌تان تعريف کنيد لااقل ساکت بمانيد و اصلا حرفش را نزنيد. (اين روي صحبتم تنها با دختر پسرهاي خاله‌زنک بود).

و ديگر مي ماند اينکه به شما بگويم براي خودتان نقش يک مامور شکنجه‌گر را بازي نکنيد! يا اينکه مثل مردم زلزله زده سعي نکنيد در باور غلط خود، تکه‌هاي له شده شخصيت خودتان را از زير آوار گذشته بيرون در بياوريد. . شخصيت و منش شما خيلي بزرگتر از اين حرف‌هاست و ذاتا قابل له شدن نيست. خواهش مي‌کنم اين را از بنده به عنوان يک تعارف ديجيتالي قبول نکنيد، لذا در استعدادهاي عجيبي و غريبي که در زير پوست تک تک شما وجود دارد بايد بيشتر تامل کنيد. داشتم به اين اشاره مي کردم که با آب غوره گرفتن، پاره کردن عکس‌هاي خودتان و طرف و يا بدتر از آن قرص‌هاي خانواده پام‌ها را با اسمارتيز يکي فرض کردن و بلعيدن هيچ چيزي حل نمي شود!

يکي از وحشتناک‌ترين و زجرآورترين ضربه‌هايي که سال‌ها پيش يک دختر خانم به يک پسر جوانسال زد همين بود، دختر خانمي که آن پسرک زماني خيلي دوستش داشت، تصور کرد رزرو يک تور آن هم از نوع بدون بازگشتش، راه خوبي براي نشان دادن يک اعتراض فوري براي ماله کشيدن روي اشتباهات فردي يا فشار‌هاي ناشي از جدي نگرفتن مغرورانه درخواست‌هاي عاشقانه آن پسرک در گذشته است، و اين مساله در زمان خودش حتي پسرک را که ديگر مسير زندگي‌اش عوض شده بود، در بهتي چندين ساله فرو برد و تلخي آن تا سال‌ها چنان سنگين و ديوانه کننده بود که او را از ارتباط با هر دختري تا چندي پيش برحذر مي‌داشت. خيال مي‌کنم خودکشي حيواني‌ترين خطايي است که ضعف يک انسان را در انتخاب روشي براي جبران اشبتاهاتش به تصوير مي‌کشد. در اصل اشتباهي بزرگ بعد از اشتباهي کوچک!

شما هر کاري که انجام دهيد نمي‌توانيد گذشته را کاملا به فراموشي بسپريد،‌ پس يا تا جاي ممکن بدان فکر نکنيد يا عاقلانه‌تر عمل کرده و از آن درس بگيريد. روي حرف‌هايم فکر کنيد رفقا، انتخاب راه و منش با خودتان. اما مي خواهم از شما سئوال کنم آيا در لاک خود فرو رفتن و خود را در قوطي تنهايي «کنسرو کردن» حل کننده چيزي است؟ کسي را متوجه درون شما مي‌کند؟‌ بعد از چنين اتفاقاتي با همه مثل کوه يخ برخورد کردن و همه را با چشم مجموعه‌اي لعنتي نگريستن گارد عاقلانه‌اي است؟ هيچ فايده‌اي ندارد جز اينکه باعث شود هر چه سريعتر يک گوجه گنديده نثار تصميم‌گيري‌هاي احساسي‌تان کنيد. يک بار پيش از اين هم نوشتم که احساسات بد گذشته تنها بلدند به شما سيلي مي‌زنند و بس! آيا به همه به چشم عوضي نگاه کردن و اينکه حتي اگر فرشته‌اي هم از آسمان بيايد جواب سلامش را با کوفت مي‌دهيد واقعا شرايط را به نفع شما تغيير مي دهد؟‌ حقير خود در زندگيم يکي از شديدترين درگيري‌هاي عاطفي را داشته‌ام، اما آيا اين دليلي شد تا امروز در نوشته‌هايم جنسيت دختران را به گند کشيده و تحقير کنم؟ مي‌بينيد که ياد گرفتم هرگز چنين کاري نکنم و از روي يک اطلس بشري با تعميم‌هاي مسخره‌اش درباره ديگر دختران قضاوت نکنم، چه بسا امروز بهترين و محترم‌ترين دوستانم از ميان همين جنسيت يعني دختران هستند.

واقعا برخي از ما مي خواهيم چه چيز را ثابت کنيم؟‌ چه بخواهيم و چه نخواهيم، قضيه‌اي پيش آمد، تمام شد و رفت. اتفاقا لازم بود رخ دهد تا شخصيت تو کم کم مثل فولاد آبديده شود و مقاوم. از شکنندگي خارج شود و شرايطي فراهم شود تا به تو بياموزد گاهي شکست‌هاي عاطفي حاوي اين پيام درخشنده چون الماس هستند که « رفيق جان، لياقت تو بيش ازاين هاست و اين را زمان مي خواهد واقعا به تو ثابت کند ». خود آرش قميشي يک نمونه ويتريني و ايده آليستي نيست، اتفاقا سال ها پيش تبلور موجودي ضعيف بود که همين شکست‌ها و فشار‌ها را او ايزولاسيون نمود. اما يک تلنگر او را دگرگون کرد. و تنها يک تلنگر! رفقا، شما همه زنده هستيد، بايد زندگي کنيد، قلب‌هاي تک تک‌تان مي‌زند و بدن‌تان را مثل يک بخاري حسابي گرم مي کند، پس لطفا شيک و با تشخص زندگي کنيد!

بياييد در اين زمستان، حمام داغ کنيد،‌خود را ماساژ دهيد و از خوشبو ترين شامپوها و نرم‌ترين صابون‌ها استفاده کنيد. در مقابل آيينه موهايتان را به حرکت‌ها شانه بسپاريد و از احساسش لذت ببريد، سوپ داغ بخوريد و روسري‌ها و کراوات‌هايتان را با زيباترين گره‌ها زينت دهيد. کفش‌هايتان را براق نگاه داريد و از گاز زدن به سيب‌هاي ترش زمستاني حض کنيد. تنهاي تنها در زيباترين مکان‌ها قدم بزنيد و براي آينده خودتان نقشه‌هاي لذيذ و خوش‌طعم بکشيد، خود را نوازش کنيد و بدون هيچ دغدغه‌اي هر کسي را که فکر مي کنيد لياقتش را دارد بي‌درنگ ببوسيد! در آغوش بگيريد و حتي اگر شده به تنهايي با بهترين آهنگ‌هايتان برقصيد! شادي و ريلکس بودن از بزرگترين لذت‌هاي اين دنيا است. آيا منصفانه است به خاطر از دست دادن يک نفر (هر چند ارزشمند) يا يک موقعيت ، هم خودتان قاضي باشيد و هم خودتان وکيل و هم خودتان محکوم. به اميدهاي من اعتماد کنيد! شک نکنيد شعار دادن هرگز مرا بزرگ و ثروتمند نمي کند، و اينها تنها بخش کوچکي از تجربيات لذت‌بخش زندگي کوچک حقير هستند که مايلم شما هم بدانيد.



اکنون وقت در اغوش گرفتن کساني است که سزاوارش هستند، باور کنيد افراد مهم‌تري منتظر شمايند،‌ پس اکنون زماني براي يک تانگوي زيباست با بداهه نوازي هاي يک آريا.



کوچک شما

يا حق

farhad k
9th January 2007, 11:06 AM
فصل تنهایی من
روز بودن با باد
پرسه در موج هوس های دو ابر
و تکیدن به میان قطرات باران
روز سودای دلم
گم شدن در خم آن جاده ی بی مهتاب
و سخن با قدم باد شبانگاهان باز
شده امید دلم ؛
که بهاران من از گوشه ی محراب جدا می ماند
وَ خدا زمزمه اش را به بادم ندهد
من در اینجا
سخن از تکه شهابی که به تنهایی من
می رود نیست شود ، می شنوم .
6/8/84

Shaqayeq
9th January 2007, 11:20 PM
به انتظار دیدنت ... به لحظه رسیدنت
دل داره پر پر میزنه ... از سینه ام پر میزنه
من تمشب سکوت دل را شکستم ... سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم ... من به عشق تو شکوه قسم را شکستم

Hamid
10th January 2007, 11:59 AM
دستای من همیشه چیز میز زیاد مینویسه فقط نمیدونم چرا سر امتحان یه دفه قفل میکنه و خوابش میبره
به نظر شما علت چیه؟

FaitHleSs
13th January 2007, 09:57 AM
سلام به دوستان عزیز نویسنده.
من واسه اولین بار یه متن نوشتم...
نظر بدید که خوبه یا نه؟

FaitHleSs
13th January 2007, 10:02 AM
روي قبرم بنويسيد:
برای همیشه تنها...
چون کسی درکم نکرد...
کسی درکم نکرد, چون کسی وارد دنیایم نشد...
کسی وارد دنیایم نشد, چون دنیایم به ظاهر کویری و پر از تنهایی بود...
به ظاهر کویری بود, چون پر از حقیقت بود و حقیقت همیشه اینگونه می نماید...

ولی اگر کسی وارد آن دنیا می شد, به او دیدنی ترین دیدنی ها و آفتابی ترین آفتاب ها راهدیه می کردم...
ولی... ولی کسی وارد دنیایم نشد.
پس
برای همیشه تنها هستم...
و
برای همیشه تنها خواهم ماند...

farhad k
15th January 2007, 01:45 PM
برای دیدنت من ، ثانیه را وجب کنم
بر سر بغض خود زنم قفل وحصار بشکنم
حادثه ای می زند از عمق فشار بر تنم
رفیق و مونسم شده غمان خفته در بَـرَم
باز نفس صدا کند خاطره ای که با تو بود
یاد گذشته ها کند بال شکسته در پرم .

alireza63_t2t
16th January 2007, 07:58 AM
روي قبرم بنويسيد:
برای همیشه تنها...
چون کسی درکم نکرد...
کسی درکم نکرد, چون کسی وارد دنیایم نشد...
کسی وارد دنیایم نشد, چون دنیایم به ظاهر کویری و پر از تنهایی بود...
به ظاهر کویری بود, چون پر از حقیقت بود و حقیقت همیشه اینگونه می نماید...

ولی اگر کسی وارد آن دنیا می شد, به او دیدنی ترین دیدنی ها و آفتابی ترین آفتاب ها راهدیه می کردم...
ولی... ولی کسی وارد دنیایم نشد.
پس
برای همیشه تنها هستم...
و
برای همیشه تنها خواهم ماند...

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
روی قبرم بنویسید که تنها بوده است
موجی از زمزمه ی ساحل و قایق بوده است
روس قبرم ننویسید که عاشق بوده است
در به در در پی آواز چکاوک بوده است
روی قبرم بنویسید که تنها، تنها
با خدا تا به سحر همدم و همدل بوده است[/B]

بابا چه کردم فالبداهه! :D

alireza63_t2t
16th January 2007, 08:01 AM
فرهاد جان مرسی که نوشته هاتو برامون میزاری.
خیلی خوبه فقط رو موزون بودن و روان به لب اومدن یه کم کار کنی کولاک میکنی.

شقایق چند بار بگم شعرای خودتو بزار؟با این که دلم برات تنگ شده ولی ببینمت اول حالتو میگیرم بعد .... .

شهرزادی جان از تو هم ممنونم به خاطر نوشته ها.
کار خودته دیگه؟

alireza63_t2t
16th January 2007, 08:03 AM
من بازم فرشاد و فرهاد رو با هم اشتب گرفتم! :D

FaitHleSs
16th January 2007, 03:31 PM
من بازم فرشاد و فرهاد رو با هم اشتب گرفتم! :D

فقط مشکل شما نیست...
همه اشتباه میگیرن... مخصوصا پای تلفن...
:rsc:

FaitHleSs
16th January 2007, 03:34 PM
فرهاد جان مرسی که نوشته هاتو برامون میزاری.
خیلی خوبه فقط رو موزون بودن و روان به لب اومدن یه کم کار کنی کولاک میکنی.

شقایق چند بار بگم شعرای خودتو بزار؟با این که دلم برات تنگ شده ولی ببینمت اول حالتو میگیرم بعد .... .

شهرزادی جان از تو هم ممنونم به خاطر نوشته ها.
کار خودته دیگه؟

اولین نوشتم بود...
خوب اولین نوشته اشکال داره دیگه...
ولی لز اینکه نظر دادی یه دنیا ممنون

farhad k
20th January 2007, 02:30 PM
در این گرداب حیرانی
کجایست آن نوید صبح
که آید باز و این دل را
بجنباند به یاد تو.
چو بید آمد خیال من
گهی آشفته ، گه آرام
که باد بوستان ها زد
قدم در راه بارانم
من این غم را کجا دیدم
به زیر چرخش گردون
که می زد های و هوی از تو
ز بس از خود جدا می بود.
16/5/84

farhad k
20th January 2007, 02:32 PM
خواب می دیدم
خوابی از جنس بلور
که لطافت ز وجودش به تن هر گُـل بود
خواب می دیدم
خواب یک شاخه گُـل رعنا را
که زِ بویش همه در عالم خاک
رقص مهتاب به تَـن می کردند
من در آن خواب بلند
به شبی جنس تنش از خورشید
دست در دست ، جدا مانده ز ماه
در پی شور و شر عالم خاکی بودم
من در آن خواب کبود
خیره چشمم به تن رویا بود
که به آنی همه ی جان مرا در پی خود
می کشید و تن من حلقه به گوشش می بود
من در آن خواب بلند
آرزویم همه این بود زمان در گذرد
یا که برگردد و من را نوایی بدهد
من در آن خواب بلند آرزو کردم باز
که تو را چرخ به من باز دهد.
6/5/84

alireza63_t2t
21st January 2007, 08:27 AM
اولین نوشتم بود...
خوب اولین نوشته اشکال داره دیگه...
ولی لز اینکه نظر دادی یه دنیا ممنون

خواهش میکنم داداش.
خیلی خوب بود به عنوان اولین نوشته.
جدی میگم.به دور از اغراق.

bahareh
21st January 2007, 06:24 PM
شهرزاد جانم مرسی بابت متنا و شعرای قشنگت ولی فکر کنم به جز اونایی که مال خودته بقیشو باید تو تاپیکای دیگه بذاری چون تو این تاپیک بچه ها فقط اون متن یا شعرایی رو میذارن که خودشون نوشتن.
نوشته های بقیه نویسده هارو تو تاپیکای دیگه میذاریم فقط بخاطر اینکه اگه کسی خواست کار خود بچه ها رو بخونه بتونه راحت به نوشته هاشون دست رسی داشته باشه.
خواهشن شهرزاد جونی بقیه متنا و شعرای قشنگتو تو تاپیکای دیگه بذار تا هم بچه ها از خوندنشون لذت ببرن هم نظم این تاپیک به هم نخوره.
فدات بشم


البته با بچه های دیگه هم بودم.لطف می کنید وگرنه مجبورم خودم لطف کنم متنا و شعرارو از این به بعد به جاهای اصلیشون انتقال بدم.


قبل از هر چیز از همکاریتون مشکرم

DADASHI...payam
22nd January 2007, 12:16 AM
خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته -بی‌گمان- برسد

شکنجه بيشتر از اين؟ که پيش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به ديگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی يک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد، ...

رها کنی برود از دل‌ت جدا باشد
به آن‌که دوست‌ترَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد

گلايه‌ای نکنی، بغض خويش را بخوری
که هق‌‌هق ِ... تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که ... نه! نفرين نمی‌کنم ... نکند
به او -که عاشق او بوده‌ام- زيان برسد

خدا کند که فقط عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

alireza63_t2t
22nd January 2007, 07:24 AM
خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته -بی‌گمان- برسد

شکنجه بيشتر از اين؟ که پيش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به ديگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی يک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد، ...

رها کنی برود از دل‌ت جدا باشد
به آن‌که دوست‌ترَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد

گلايه‌ای نکنی، بغض خويش را بخوری
که هق‌‌هق ِ... تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که ... نه! نفرين نمی‌کنم ... نکند
به او -که عاشق او بوده‌ام- زيان برسد

خدا کند که فقط عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


بی گمان روزی از یاد تو تا همیشه برود
به همان که به گمانش بهتر از توست برسد
مبادا بشکنی ، از رفتنش حزنی نیست
خبر به گوش خدای باری تعالی برسد.

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:03 PM
تا کی جفا کشم ز تو؟>>
ای بی وفای بی وفا برو
بگذاشتم به مدعیان مدعابرو
......دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی...بی گانه ام نکرد..برو ای آشنا برو....
امید صلح نیست دگر نمیباشد
منشین برو ای بی وفا برو

farhad k
19th February 2007, 01:27 PM
که چه داوودی زیبایی تو
که چه رعنایی تو
الف قامت تو یار مرا می ماند
رخ رعنای تو آن سرو سهی را ماند
که زمانی من و دل هر دو اسیرش بودیم

گُـل زیبا
من و تو ، هر دو به یک می مانیم
که چو سرما برسد
هر دوی ما می شکفیم
تن تو سرد و تنم سرد تر از فصل خزان
لب تو غنچه و من اسیر این دست زمان

گُـل زیبا تو سپیدی و جوانی امروز
ولی این غم زدهی سرد سیاه است ، سیاه
بوی تو صبح دمان
مست و غزلخوان سازد
هر که را بر سر کویت گذری باشد و نیست

گُـل زیبا
بشکفتی و دلم زود فسرد
که زمانی رخ تو یار مرا می مانست
و زمانی که لبت خنده زنان می آمد
قامت یار مرا جلوه ی تو می مانست

ولی امروز که از سردی دوران نالم
دست یاری به بَرم نیست که گرمم سازد
یا خیالی که مرا
برساند به در خانه ی یار .
25/8/82

farhad k
19th February 2007, 01:29 PM
من و این آبی آب
که رُخـش همچو دلم بی تا ب است
من و این موج بلغزیده به جام
که نشان زان دل بی تاب دارد

من و این آب زمانی به چشمی بودیم
من و این آب زمانی رخ هم می دیدیم
ولی این آب به بر سردی وتلخی دارد
زانکه ماهی ز رخش چشم و دل می شوید

می رود آب روان
چون من و عمر ز دست رفته و جان
به سرایی که نمی خواهدش او .

25/8/82

farhad k
10th March 2007, 09:19 PM
می شود عشق نوشت در شب مهتابی
می شود باد زدود از زبان جنگل
می شود تن به گُـل نسرین داد
می شود یاس سُـرود
در پس تاریکی
می شود از گُـل گفت
می شود با گُـل بود
می شود راز غنچه ی گُل را
از لب شبنم خواند
و َ به میهمانی گـُل ها به همراه یکی بلبل رفت
می شود مست شد از رقص چکاوک در باد
و َ هم آواز پَـر زنبوران ،
ز ِ سَمَن یادی کرد
گم شد از عطر وجودش در باغ
و َ به همراه صدای برگی ؛
گذر از اوج خیالات تو کرد .

Shaqayeq
18th March 2007, 11:18 PM
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ،

حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري

تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس

کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

با خودت درد دل کنی

farhad k
12th April 2007, 10:53 AM
صدای شُـرشُـر باران
نسیم باد نوروزی
و َ اشگی کز تو می ریزم
که دوری از من ای زیبا
به سان ابرِ تنهایم
که می بارد بر این خشکی
دریغ از خار صحرایی که روید از من ای زیبا

صدای چِـک چِـک قلبم
که می ریزد به یاد تو
ولیکن من نمی دانم
که تا کِـی سوزم ای زیبا
صدایت را
نشانت را
و َ چشمانت که در خاطر نمی آید
چگونه من کُـنم در قاب
که سنگینی چشمانت
تحمل ناید از قابم

تو ای زیبای من بازم
مرا در خود رها کردی
به سان قطره ای باران
ز ِ ابر خود جدا کردی
و َ دادی وعده ام ؛
« شاید که آیم روزی از بالا به سوی تو »
ولی من نیک می دانم
که گر افتم به چاهی تَـنگ و تاریک و فتاده در میان دشت تنهایی
نخواهم دید رویت را
که رفتی و دگر نایی .

farhad k
24th May 2007, 02:50 PM
صفحه ای دور افتاد
و منم گم شده در برگ بلندش در خواب
صفحه ای که همه وقتی ز نکاتش خواندم
صفحه ام محو شده در بر تاریخ بلند .........

khazan
24th May 2007, 02:54 PM
نمی دانشت چگونه اغاز کند دلتنگیش را
برگ سفیدی از ارزوهایش را برداشت
و شروع به نوشتن دردهای مادرش کرد
1و2و3و برگه پر شد
چیزی برای نوشتن دلتنگیهایش نماند

farhad k
30th May 2007, 05:09 PM
صدایی می آید ،
مرا می خواند
به رقص شکوفه های گیلاس
به هیولای باد
به نسوج خاک
و من که تنها به نظاره اش نشسته ام ،
در میان این همه بغض .

صدایی می آید
مرا می راند از مرگ
و می خواند از تردید .
زاییده می شوم در تپش خاک
در میان لغزش برگ
در فراخنای آسمان
زیرین ترین لایه ی زمین .
تولدی سخت
به سختی شکفتن
در سرمای سخت .
و من می شنوم ،
صدای جوشش خون را در تن ساقه های سرد
قدم های باد را دست به دست درختان
و رقص سنگ را در پهنای آسمان .

صدایی می آید ،
بلند و بی پروا
از پس تمام این دردهای نهفته
غم های پنهان
و عشق های لرزان

صدایی می آید
می لرزم ،
مرا می خواند
به سپیدی کاغذ
و من در هراس سیاه کردنش
می چرخم
در خویش و بر خویش
سرگردان و مانا
در میان این گنبد سرد
در جاده های بی پایان عمر
در تنگنای گوری سرد
در عمقی از خاک و سنگ
و نوشته ای بر فراز .



1/11 12:00

melina_007
1st June 2007, 10:51 AM
هیچ وقت جرات نکردم
اول اسمت را روی دستم بنویسم
هیچ وقت عاشق خوبی نبودم
چون تو رفتی
هیچ وقت نگاهت عاشقانه نبود
در نگاهم
هیچ وقت دوستدارت را
دوست نداشتی
همیشه با رقیب رفتی
ندیدی پشت سرت،تنها ایستاده ام
همیشه گلی که برایت داشتم، پژمرد
هدیه کردمش به آب
همیشه بی وفا تو بودی
تنهای تنها من
گوشه پنجره چشم دوخته ام به تو
تو میروی
پنجره را باز میکنم
تو باز میروی
میخواهم صدایت بزنم
اما تو رفته ای
برگشتی نیست
نیم نگاهم زیر آوار هیچ میمیرد
شیشه تر شده است
اسمت را مینویسم
به بخار شیشه
میریزی،
پاک میشوی،
میروی.

farhad k
1st June 2007, 03:37 PM
اگر ما بودیم و تنهایی
صدایم کن ، صدایم کن
که در زندان این دنیا
من و ماییم و تنهایی
اگر در بودنم شک بود
نگاهی کن ، نگاهی کن
ببین جایم در این دنیا
چه آسان در تزلزل بود
اگر این را نمی بینی
نگاهم کن ؛ نگاهم کن
ببین آسان برفتم من
از این دار غریب و سرد
چو یادم کردی از آغاز
دعایم کن ؛ دعایم کن 22/2/86 20:30

farhad k
6th June 2007, 05:20 PM
در صراحی من از کثرت مِی آبی نیست
به خدا در دل من ، جز بِـه از این راهی نیست
روی دلدار ، مرا جلوه به صد ناز کند
جبرئیل آید و در جام می ام ناز کند
من در این وادیه حیرانم و از خاک جدا
گو به آدم که منم ، از همه پندار جدا
رو به میخانه نهم ؛ مسجد و میخانه یکیست
مطرب و شیخ یکیست ؛ کافر و فرزانه یکیست
گو به زاهد که تو را ؛ جمله فریب است خدا
که ز ساغر بشنیدم ، به خدا وصف خدا
...


16/3/86

farhad k
9th June 2007, 01:47 PM
حس يک شاپرک است ، رقص چکاوک در باد
عطش خاک تهي گشته ، در اين شور آباد
نفس باد صبا در پي اين ويراني است
بوته ي ناز من اينجا به بر ش ، حيراني است
کفتر نيلي باغم ، همه در مستي و شور
جام مي پر ز عذاب و همه در حال عبور
جوشش عشق در اين کالبد خاکي من
عطش خاک پر از ؛ حسرت و بي تابي من
ما در اين کنج جدا از دل و جان افتاديم
در عذاب شب و بر روي زمين افتاديم
حال ما را نشنيد او که ز جانش بوديم
بي گمان در پي ما بود چو غافل بوديم
خار حسرت به دلم رفت که آدم چون کرد
گندمي خورد و مرا در دل اين دوزخ کرد .

85/10/28 16:40

farhad k
11th June 2007, 12:57 PM
دلم از دوری چشمش به سراب افتاده
مجمعی بود که در سیل خزان افتاده
گر کسی یاد کند از دل ما ، خواهم گفت
قفسی بود و به دام نفسی افتاده
گل شب بوی من از دست رقیبان دل ریش
گوییا بر تن او باد خزان افتاده
دلم از دوری یاران همه در آتش و موج
این چه دردی است که در دامن ما افتاده .
روز و شب می شمرم تا که رسد باد بهار
دل من در هوسش رو به خزان افتاده
جملگی عاشق و مستیم و ملامت در پیش
عشق شوری است که در خانه ی ما افتاده .

farhad k
14th June 2007, 10:47 AM
دل بیچاره ی من در هوس روی تو بود
رفتی و آتش غم شعله کشید از هر سو
وای از این گردش گردون که چها با من کرد
جامه ی غم به به برم کرد و سبویم بربود
هر چه ماندیم و لب از لب نگشادیم افسوس
غوره گندید و به حلوا نرسیدیم ، افسوس
هر چه در محفل جانان نقش غم خال زدم
به نگاهی نشدم شاد که غم خشکد از او
یار من محمل خود بست و سفر پیش گرفت
بار غم هاش به دوشم همه در جوش و خروش
روز ها می رود و من ز زیارت محروم
کعبه گم کرده ام جمله نمازم مجهول
روز و شب غصه ی بیهوده بر این دل رانم
گر چه می دانم و آن یار نماند با من
همه چشمم شده امید نگاهی لرزان
تا که شاید برسد یار و شود دل آرام
من در این ورطه ی حیرانی از این می نالم
که از آن قبله نشانی به برم پیدا نیست
گر شود باز نمازی ببرم سوی رخش
آنچنان سجده کنم تا بگریزد جانم.

farhad k
18th June 2007, 09:39 PM
باد وزیدن گرفت ، جانب ما چون بهار
تا که کند زنده باز جان و تن و روحمان
هر طرفی می روم گل به تماشا شده
وز وز زنبور خرد جانب جانان شده
بلبکان با نشاط طرف چمن می روند
قمریکان از سرور جانب ما می پرند
روی زمین سبز شد چادر او پر ز نقش
می خزد این جا بهار در بر گل نقش شد
عشق خدایی شده سوی زمین همچو حور
پشت سرش می پرند دخترکان با سرور ...

farhad k
22nd June 2007, 10:21 PM
در سرایی بی نشان
خفته در آماج تیر کهربایی نقش گون .
باد و باران می خزد
از میان شیشه ها
از میان طارمی
بر فراز کوه ها

جان من افسرده شد
چون بهار از خانه رفت
نازُ و داوودی چه شد
جان من از سینه رفت

در سرایی بی نشان
خفته در گوری نمور
مردی از جنس بلور
خفته در دامان اشک

یاد او در سینه ها
نامش اکنون بر لبم
نقش او بر تخته سنگ
عشق شیرین نقش ِ رنگ

مرد ِ کوهی پُر ز ِ عشق
گنبد نیلی ز ِ سنگ
مردمانش رنگ رنگ
رنگ دنیایی خود بر او زدند

خفته در گوری نمور
مردی از دنیای ِ نور
در سرش عشق و سرور .

farhad k
9th July 2007, 10:18 AM
در ترانه می گنجم
در هجوم وحشی بادهای زمان
در قلم می خندم
زمانی که لبخند را فراموش می کنم
و سپیدی کاغذ به پاکی ام می خندد !!
زمانی که از هیچ می نویسم

در میانه مانده ام
در میانه ای از تردید و بغض
از زمانی که ستاره خاموش شد
در وسعت سیاهچاله ای عمیق
از زمانی که رقص شاپرک
اسیر تند باد گشت و پروانه از شمع گریخت
درست از آن زمان که آسمان
ستاره را فراموش کرد و ماه دُردانه اش شد ...

farhad k
20th July 2007, 11:56 AM
هرم گرما می زند
تابه ای در آتشم
مانده در دستی اسیر
من اسیر شعله ها
شعله هایی در تنم
من نمی دانم کجا باید به آبی تن زنم
شعله هایم می خزند
در میان خواب و شک
در میان روزها
جمله جمله ؛ روح من
من تب آلود تبم
جامه ای از آتشم
می شود آبم دهید
تا بنوشم جرعه ای
جرعه جرعه جان من
می خزد در لحظه ها
لحظه هایی لنگ و لوک
پر تپش پر اضطراب
می روند و می روند
تا میان سایه ها
من در این غوغا اسیر

Pooyajoon
7th August 2007, 09:04 AM
[Only registered and activated users can see links]

Armin-N
7th August 2007, 09:28 AM
سلام
خوبه پویا جون
جالبه
من خطم فراتر از افتضاس
واسه همین نمیذارم
:D
اما خیلی خوشحال میشم خط بقیه رو ببینم
ممنون ازت

Pooyajoon
7th August 2007, 09:34 AM
آقا آرمین دیگه از دست خط من که بدتر نیست.
خوشحال میشم همه بزارن

Pooyajoon
7th August 2007, 09:48 AM
[Only registered and activated users can see links]

Pooyajoon
8th August 2007, 11:22 AM
کسی نمیخواد همکاری کنه؟

Pooyajoon
8th August 2007, 12:00 PM
[Only registered and activated users can see links]

parto
9th August 2007, 01:47 AM
خيلي جالبه پويا جان...
ببينم منم بتونم اين كارو ميكنم...ولي خودمونيم خط من خوبه...

Pooyajoon
9th August 2007, 09:50 AM
اینم دستخط بهترین من که با همون دستی که توی امضام هست نوشته شده

[Only registered and activated users can see links]

parto
9th August 2007, 08:44 PM
آخي كي گفت يلدا دختر بديه از اون عكسش معلوم بود چقدر ماهه...

خيلي دوست دارم منم اين كارو بكنم كه اگه بتونم هر چه سريعتر ميكنم...

Hamid
9th August 2007, 09:03 PM
اين خيلي خوبه هر كي ميتونه بياد دس خط خودش رو بذاره
از قديم گفتن دست خط هر كس نشونه ي شخصيت اونه

tarane
10th August 2007, 12:43 AM
پس داداش حميد پيش قدم شو خطتو ببينم!!!!!

Pooyajoon
10th August 2007, 11:39 PM
[Only registered and activated users can see links]

$saeid$
15th August 2007, 02:27 PM
[Only registered and activated users can see links]

در هنگام نوشتن با مشكلات عديده اي مواجه بودم !! واسه شروع اينو ميزاريم حالا ! زياد جدي نگيريد !

ضمن اينكه اون ورقه A4 هست نگيد خسيس بود .. با موبايل آخه عكس گرفتم ازش ... نور هم نبود ! :دي !

FaitHleSs
17th August 2007, 11:40 PM
من پارسال جایزه بزرگ "خرچنگ طلایی " رو از انجمن بدنویسان ایران گرفتم:snitch: :graduated:


نوشته های خرچنگی من نصفه شب راه می فتن فرار می کنن... :whistle: :ph34r-smiley:

:blink: :blink: :blush:
:goatee:

Pooyajoon
21st August 2007, 11:21 PM
[Only registered and activated users can see links]

ghoghnoos
22nd August 2007, 10:28 AM
چي مي شد؟

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...

nili
22nd August 2007, 12:33 PM
وای اگه اینجوری می شد که همه بدبخت می شدیم !!!!!!

ghoghnoos
22nd August 2007, 12:57 PM
چی میشد؟
بدبخت میشدیم

Pooyajoon
22nd August 2007, 07:51 PM
[Only registered and activated users can see links]

Pooyajoon
22nd August 2007, 07:52 PM
مثل اینکه من باید اسم این تاپیک رو دست نوشته های من میذاشتم
پس بابا شماها هم همکارین کنین دیگه

princess_t
23rd August 2007, 12:34 AM
شگفتا
وقتي كه بود نمي ديدم وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم كه نبود
وقتي شنيدم كه نخواند
چه غم انگيز است وقتي كه چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد .
تشنه آتش باشي و نه آب
و چشمه كه خشكيد
چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ي آن بودي
بخار شد و به هوا رفت
و آتش كوير را تاخت و در خود گداخت
و از زمين آتش روييد
و از آسمان آتش باريد
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش
و بعد از عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت
دكتر علي شريعتي

parto
23rd August 2007, 01:30 AM
من اسکنم چون يه کم قديميه و نرم افزارش گم شده کم نرم افزارش پيدا ميشه...

ولي حالا منم مثل سعيد ميکنم و مينويسم و با موبايل عکس ميگيرم...

Pooyajoon
23rd August 2007, 10:03 AM
آره بچه ها اگه اسکن براتون مشکله با موبایل که خوب راحت میتونین عکس بگیرین از نوشته هاتون

Afsaneh
23rd August 2007, 01:47 PM
به بخش شعر و جمله های زیبا منتقل شد.
لطفا قوانین بخش رو بخونید و در زدن تاپیک دقت فرمایید.

Pooyajoon
24th August 2007, 09:18 PM
[Only registered and activated users can see links]

farhad k
17th September 2007, 06:44 PM
میزند باران
نمی از روی ناز
ابر تنها عادتش خندیدن است
بر خیال جمله تنهایی من
از فراز روزگار
جملگی در جنب و جوش
من برای آب بودن مردم از ترس مبادا شسته گردد جانشان
میزند باران همی
میخروشد رود از سودای عشق ...

Hosein.M
25th September 2007, 08:54 AM
چي مي شد كه مرزي نمي بود ميان وصال محبت و انسان كمال خدا بود.

alireza63_t2t
3rd October 2007, 06:19 AM
بچه ها من اسم نمیبرم ولی لطف کنید نوشته های خودتونو بزارید.
چون یکی مثل من میاد دست نوشته های شما رو بخونه بعد میبینه که .... .

alireza63_t2t
7th October 2007, 12:48 AM
دوستم امیر که بعد از مدت ها کسی که دوسش داشت ولش کرده بود این شعرو برام فرستاد:
اي كه تنها مانده اي با خاطرات خويشتن
آن كه ميبردي هزاران دل به تنهايي چه شد

اي بسا شبهاي رويايي كه بودي شمع جمع
اينك اي تنها ! بگو شبهاي رويايي چه شد (دوستم)

منم کمترین کاری که میتونستمو براش کردم:
مانده ای با خاطراتت ، باز می پرسی چه شد؟
چشم او بر روی ماهت تا قيامت بسته شد
روزگار دوستی نيست ، عاشقی بی رونق است
ما که سهليم ليلی و مجنون کتابش بسته شد (علیرضا)

alireza63_t2t
7th October 2007, 02:03 AM
روز تولد دوست دخترم دو روز قبل از آشنایی با او بود. او برایم متنی فرستاد و وقتی روز تولدش رو به من گفت من هم دست به کار شدم و متن زیر را برای تولدش نوشتم.
قسمتهایی رو که "" گذاشتم نقل قول از شعرا یا نویسنده های بزرگ دیگر هست و بقیه متن را خودم قلم زدم..
.
نوشت:
نمیدانم چگونه میتوانی به دلم رخنه کنی. و چگونه می توانم بعد از خود کسی را در دلت راه ندهم اما روز تولدم ناگفته هاییست که باید بگویمت."من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم". .
.
نوشتم:
."پنجره ها همه بازند و کرانه های جمال خداوندی سبز در سبز. اما من مثل سنگی بی روح و بی تماشا در کنج کور گناه زانوی اندوه به بغل گرفته ام و حسرت معصومیت از دست رفته ام را میخورم."
.
لحظات گذشت ، تلخ یا شیرین ، دلچسب یا غمگین. تنها تجربه ای از خود به جای گذاشت که رنگی تلخ اما طعم و هذمی شیرین را با خود به یدک خواهد کشید. اسفندی دیگر از زمستانی دیگر آمد و تمام هستی در چشمان تو ریخته شد و تو متولد شدی.
تو متولد شدی و من متحول شدم. متحول از آن همه شور و اشتیاق تو در هنگام تولد. انگار تولد دیگری یافته ای. اما این بار در اشتیاق تولدت ، سنگ غرور به جای شکستن دلی وجدان آرامم را همچون رسمیت دادگاه می شکند و به گوش قلب آسمان می رساند.
هم اکنون فرصت را غنیمت شمرده و در جواب گفته هایت ، بستگی به یک قناعت پاک را مقدمه و با خدا عهد می بندم که پر توان درب های دلم را بسته و تو را در خلوت به او بسپارم . به راستی که خالق حق آرامش دهنده ی قلبهاست.
آری داشتن تو عادلانه ترین تقسیم عاشقانه است.
پس تا دقایقی هست ، شقایقی هست ، دل کوچک "املی" هست ، کوبش قلبم در انتظار عدالتی هست.
تولدت پیوسته.
.
نوشت:
در آرزوی فرداها بی تابم.به گام هایم می اندیشم. نمیدانم اگر دوستم داری ، نمیدانم اگر دوستت دارم چرا شاپرک خبری از تو برایم نمی آورد. چرا شاپرک ها نمیدانند که دلتنگت هستم یا نه. نمیدانم صداقت حرفهایت ترازوی میزانم را چقدر سنگین میکند.
اما به چشمانت اعتماد دارم.
.
نوشتم:
نمیدانم باید به کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم قسم بخورم تا تو صداقت حرفهایم را باور کنی. میدانم ، میدانم آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی می دانمت. آن غروری که همیشه محبتت را از من پنهان می کند.
به شب بارانی چشمهایم قسم می خورم که حتی شاپرک ها هم نمیفهمند که گاهی برای دیدنم لحظه شماری میکنی! تو در اندیشه گامهایت و من در التهاب عطر نفسهایت و گرمی دستت به آغوش گرمت می اندیشم. تو در وسوسه های من شریکی..
.
روز آخر که داشتیم از هم جدا میشدیم به من یه نامه داد.
نوشته بود:
نوشته هایت را میخواندم که چشمانم از غضب سرخ شد. گویی آتش گرفته ام. گاهی حس تو را نمیفهمم. نمیدانم حرفی مانده که بگویمت یا بگویی یا باید نقشمان را در بازی سرنوشت اجرا کنیم و به رسم زمان بدرود گوییم.
.
نوشتم: نه! تو قرمز را به جای آتش اشتباه نگرفته ای.
این کاغذ پاره ها نقاشی اشک های تنهایی من است. می دانم که میشناسی این سکوت را. این حس با تو غریبه نیست.
دیگر حرفی نمانده و کلامی نیست. دیگر وجودی نیست که بخواهد بسوزد. بارشی وجود ندارد و دیگر سرودی.
با قایقی شکسته دور می شوم و اینک به وسط دریایی رسیده ام که گرد است. آری دیگر دور شده ام و راه بازگشتی نیست. به پایان رسیده ام و در اندیشه ام که شاید کلامم زیبا نبود. اما میخواستم یک عاشقانه بنویسم و یک عاشقانه بسازم.
دیگر دیر شده است ، حتی برای بازگشت.
اینک شما هستید و چند کاغذ باطله.
گاهی هم از من یاد کنید.
بدرود.

Pooyajoon
13th October 2007, 12:16 AM
بچه ها این تاپیک تقریبا از یاد رفت هاا
گفتم هرکی دلش خواست با موبایل هم اگه میتونه دست خط خودشو بزاره.
فکر کنم بد نیاشه این کار

farhad k
1st November 2007, 01:09 PM
پشت هم می گذرند
لحظه هااز پی هم
جاری از حس عبور و تپشی از پی بغض
می روم بالاتر
پشت آن کوچه ی سرد
ماهی حوض ، دلش می لزرد
زاغکی چشم به چشمش مانده
می رود از پی هم
لحظه و ثانیه و ساعت و سال و منم تنهاتر
پر از حس تهی بودن ابر
لذتش ویرانی است
پر احساس غزل دست
من خشکیده
چشم من لرزیده
شاید از عشق تهی باشد عشق
لحظه ها در گذزند
مثل ابری در باد
بی توجه که زمین خشکیده
دلش از شوق کمی لرزیده
بی رمق مانده و بادی ز تنش رقصیده
لجظه ها در گذرند
خالی از عشق
پر از وسوسه و فکر و خیال
عاشقی رفته ز یاد ؟!
یا که عشق از تپش افتاد و برفت ؟!
لجظه ها می گذرند
منم و دست نیاز منم و خوشه ی پروین و همان گاو بزرگ
منم و شاخ کجش
خستگی از بن تاریخ زمین
رفتگان زود برفتند و زمین تنها نیست
مثل من در تب آلوده ی عشق
می شوم تنهاتر
ترس از بودن و تشویش و عذاب
ترس از بند طلا گونه ی عشق
می شوم تنهاتر
آخر اینجا همه اش بند به جانم بسته
آخر اینجا عطش از ترس دلش خشکیده
می شود پیدا کرد دلی از جنس بلور ؟!
اگر آن را دیدید مستحق تر دل سنگین من است

farhad k
4th November 2007, 11:33 AM
وقتی رفت تمام زندگی رو هم با خودش برد
وقتی رفت آسمون قلبم تاریک شد و ماه دیگه منو دوست نداشت
وقتی رفت فهمیدم که تنهایی چقدر سخته
آره
بودنش یادم رفته بود
اما
رفتنش
همیشه به ذهنم می مونه !!!!!!

Afsaneh
24th November 2007, 02:32 PM
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت


هر چه که بود دیگه گذشنه و

زمان اونو پشت سر گذاشته








می دانم که دیگر باز نخواهی گشت



اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد



دیگه هرگز تکرار نخواهد شد



حتی اگه هزار سال هم بگذره ,




.
کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن






و اکنون من اینجا هستم



تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم



آسمان و دریاها را در هم بیامیزم




می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی



می دونم که تو رو از دست دادم



هیچ چیز دوباره مث قبل نمی شه




هزار سال میتونه کافی باشه که منو ببخشی





من اینجا هستم، عاشق تو





از نفس افتاده زیر باری از عکس ها و آلبوم ها



وسایل و خاطرات لحظات با تو بودن









نمی تونم درک کنم

دارم دیوانه می شم


و دست و پامو گم کرده ام








نامه هایی که نوشتم



هرگز نفرستادم





مهم ، گذشت زمان است و وفاداری من به تو



و این که

هزار .هزار سال



کافی است برای عشق ورزیدن




اگر هنوز درباره من فکر می کنی



مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم

ainaz
26th November 2007, 05:54 PM
افسانه جان این شعر از خودته یا از کس دیگری؟

ghoghnoos
27th November 2007, 10:45 PM
یادته برات نوشتم...اگه عاشقم نباشی... الهی بمیری
اگه دوستم نداشته باشی...غیرمن کسی روداشته باشی...الهی بمیری
بعدش برات نوشتم... همه رودروغ نوشتم...خودم بمیرم
اگه تویه روزخواسته باشی... که منودوست نداشته باشی...خودم می میرم
برات بمیرم*برات بمیرم
نبینی قهر خدارو... بدیهای روزگارو... الهی نمیری
الهی نمیری
بمونه سایت روی سرم ...می دونی بی تودربه درم...الهی نمیری
الهی نمیری
وقتی توچشات زل میزنم...باغم نگات پل میزنم
وقتی می بینم دوستم داری... ازته دلم داد میزنم
اگه یه روز فرشته ها...بخوان توروزودترببرن
به اونا میگم که ازقدیم...ماهی روباتنگش میبرن

FaitHleSs
28th November 2007, 07:02 PM
این تاپیک منو یاده یه شعر انداخت( مال یه خوانندست). گفتم بزارمش. چون بدجور از دست آدما ناراحتم...

دروغه، همه ی دنیا دروغه
دروغه، همه ی عشقا دروغه
دروغه لحظه های عاشقونه
دروغه خنده های بی بهونه

هرکی که گفت دوستت دارم بدون دروغه
هرکی که گفت عاشقتم بدون دروغه

asma
28th November 2007, 08:51 PM
خیلی با حال بود دمتون گرم

farhad k
29th November 2007, 02:25 PM
شده ام تنها من
با چراغی در دست
دو قدم مانده به من تاریکی است
با تمام هستش
و من از نیست دو چشمم جاری
شب آزرده نگاهش کـَــمکی با من نیست
جغدی از دور صدایش پر احساس غزل
دو قدم به مانده من
خانه ی ِ شاپرک ِ قصه ی ِ غم هایم نیست
همه جا تاریکی است
و منم دست ِ چراغی در دست
پر ِ یاد ِ شب ِ مهتابی خویش
پر ِ احساس ترانه
پر ز ِ احساس غزل
همه جا تاریکی است
ترس آدم ز دو تا چشم سیاهم جاری است
می روم تاظلمت
با چراغی در دست
کمی امید
کمی ،
عطر اقاقی با یاس
اندکی دانش پوسیده به ذهنم باقی است
می روم تا ظلمت
پشت سر روشنی و نور و سحر
من ندیدیم ، دوچشمم خالی است !!!
می روم تا که همین شعله به راهم جاری است
می روم ؛
گمشدن بهتر از این پیدایی است

pichak
29th November 2007, 08:12 PM
jaleb bod ;)

puria.69
30th November 2007, 06:39 PM
یادته گفتم ..


رنگ پرريخته ي الفت گلزارتوايم ***** جسته ايم ازقفس خويش وگرفتارتوايم



خاك ماجوهرهرذره اش آئينه گراست ***** درعدم نيزهمان تشنه ي ديدارتوايم



جنس موهوم هوس شيفته ي ارزش نيست ***** قيمت ماهمه اين بس كه به بازار توايم



مست كيفيت نازيم ،چه هستي چه عدم * **** هركجائيم همان ساغرسرشارتوايم



خرده بربيش وكم ذره نگيردخورشيد ***** اي تودركار همه ما همه بيكار توايم

rastakhiz_tatu
30th November 2007, 07:41 PM
یاده گفتنی که تا آخرش باهاتم پس بمون

Shaqayeq
1st December 2007, 09:24 PM
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم

تا به گوش تو برسانند .

می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوششان زمزمه کن

و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر تو نمی دانستی

قاصدکهای خیس از اشک می میرند ؟

Pooyajoon
6th December 2007, 11:15 AM
گفتم بازم بگم
تا بچه های تقریبا جدید جی تی هم ببینن
خوشحال میشم دست خط بقیه بچه ها رو هم ببینم
این کار رو می تونین با عکس گرفتن با موبایل هم انجام بدین

puria.69
8th December 2007, 01:19 PM
گفتی دست نوشته ...
باشه من یه دست نوشته دارم ...

آواز من و تو آغاز شده

ترانه ایكه یادم میاورد چقدر تنهاییم هم غصه

كاش میشد دستانت را در آغوش بگیرم

نمیدانم كجایی و از كدامین منظر نگاهم میكنی؟

ببین كه من وامانده ام

ببین اشكهایم را

ببین گونه های كبودم را

آخر تا به كی تنهایی من برای خودم باشد؟

ایكاش بودی

دلم برایت تنگ شده

میدانی؟

تمام آرزوی من نیمكت بغض آلودی شده كه تمام دور و برش پر از سرخ و زردهای تنهاییست كه زندگیم را میسوزانند

من هر شب در آغوش نیمكت سردم جا میگیرم

چشمانم را میبندم و خودم را رها میكنم میان خستگیه شبانه اش

میدانی؟

آنها میگویند بایست گم شد

بایست جور دیگری بود برای دیدنت

من نیز باورم میشود

شاید فرصتی نداری برای من

نیازی نیست بگویی

میدانم

گونه هایت را پاك كن هم غصه

فرصت من نیز دارد پایان میگیرد

دیگر خسته شده ام از نگاههای ملامت بار بهترینهایم

دلم برای روز آغاز تنگ شده

رفتن نیز مانند آمدن است

زیبا و دوست داشتنی

اوج گرفتن میان تمام خاطره ها

از این بالا همه چیز رنگ دیگریست

دیگر هیچ تنگنایی آزارت نمیدهد

منتظرم باش

امروز یا فردا سراغت را میگیرم ""

Pooyajoon
8th December 2007, 03:00 PM
آقا پوريا اينجا بايد دست خط خودتون رو بزاريد نه نوشته
حالا مي خواد هرچي باشه
مگه پستهاي قبلي رو نخوندين؟ و نديدين؟

Amoo
16th December 2007, 09:39 PM
سلام
به خدا با وبکم عکس گرفتم،واسه همین کیفیت نداره
شما به بزرگواری خودتون ببخشید
[Only registered and activated users can see links]

zary
27th January 2008, 08:27 PM
آدم ها مثل کتابن از روی بعضی ها باید مشق نوشت ... از روی بعضی ها باید جریمه نوشت ... بعضی ها رو باید چندبار خوند تا معنیشونو بفهمیم ... و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت

zary
27th January 2008, 08:34 PM
زندگي رودخانه اي ست از فنا تا به فنا.
زندگي اصلا پديده اي منطقي نيست.
منطق ساخته و پرداخته ي ذهن ماست.
زندگي،حيرت در شگفتي هاست؛
پرسه زدن در زيبايي هاست.
زندگي،معامله نيست،
تجارت نيست؛
شهود عاشقانه ي اشياست.
زندگي،زماني معنا دارد كه سفري در جاده ي عشق باشد.
زندگي،سفراست.
كساني كه جايي در گوشه و كنارها اتراق مي كنند،زندگي
را مي بازند.
انسان بايد آواره و پرسه زن باشد،
انسان بايد خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگي در آن جا مي ميرد

zary
1st February 2008, 10:35 AM
حرفهای ما هنوز ناتمام . . .

تا نگاه ميکنی:


وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی!

پيش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزيمت ناگزير می شود

آه . . .

ناگهان


چقدر زود


دير می شود

zary
1st February 2008, 11:45 AM
می نویسم "د ی د ا ر"

تو اگر بی من و دلتنگ منی

یک به یک فاصله ها را بردار

ghostantanieh
15th February 2008, 01:54 PM
زندگی ام دردی است با صبر
بغضی است با اشک
و عشقی است با شک...
این روزها عجیب می گذرد بر من
و چه تنهایی عجیبی
در پس سینه ام
روی قلبم سنگینی می کند
چه همراهی خوبی بود
چقدر با تو بودن زیباست
کاش حرفهایم را باور می کردی
منه بی تو
تو بی من
فکر می کنی مفهومی دارد؟؟!!
دوباره به من بسپار ثانیه ها را
دوباره همسفر من شو
در این بی رنگی واژهای بهت زده غروب
بیا تا به تو بگویم تمام تنهایی ام را...

farhad k
19th February 2008, 01:17 PM
باعث خوشحالیه که می بینم دوستان دیگه ای هم اینجا مطلب گذاشتند
و امیدوارم که دست نوشته های خودشون باشه
طبق قوانین این تالار

ghostantanieh
10th March 2008, 07:53 PM
آوای لحظه های سپیدت چه زود سیاه شد
افسوس از این غروب که بیداد می کند
فصلی است فصل عاشقانه ات فصلی پر از غرور
فصل فصل واژه هایت را آب می کند

farhad k
10th April 2008, 11:17 AM
راهی نیست تا خانه ی دوست ؛
دوقدم که بیشتر برداری
اولین در که برایت باز شود -بی آنکه سکوت را بر هم بزنی-
نخستین شکوفه ای که در روز بهار باز شود
و نخستین حس پرواز در ملکوت را تجربه کنی
خانه ای هست ؛ با آجرهای نیلی و کبود
با اورسی هایی که در تلالو خورشید
رنگ می گیرند
آنجا دست مهربانی ست
که برایت یک سبد سبز ریخته
خانه را آب و جارو کرده
گلدان را پر از نسرین و نرگس
سفره را چیده با یک تکه نان و یک تکه پنیر
تا به مهر در آغوشت کشد

Pooyajoon
11th April 2008, 12:28 PM
باز هم گفتم این تاپیک رو یه یادآوری بکنم آخه خیلی از بچه ها اینو ندیدن قبلا
اگه بچه ها لطف کنن همکاری بکنن.

ghostantanieh
12th April 2008, 06:11 PM
و وقتی که باران گونه هایت را خیس می کند
تو حس می کنی از زمین و زمان تهی شده ای
و در اشکال خیالی یک رود جریان می یابی
و رود تو را میبرد تا یک بی نهایت عجیب
می نگری ، جست و جو می کنی
نه ، چیزی نیست
اینجاست که غرق در نور می شوی
پاهایت از زمین فاصله گرفته اند
و تو در رقص نور ادغام می شوی
و شاید در آن لحظه بی انتها بفهمی عشق چیست؟؟!!!

farhad k
28th April 2008, 06:31 PM
از همه ی دوستان خواهش می کنم ایجا فقط و فقط نوشته های خودشونو بزارن

farhad k
9th May 2008, 01:33 PM
به تماشای چمن آن گل ناز آمدده بود
به تماشای گل لاله و ناز آمده بود
به غم بلبل باغش نگهی تازه نکرد
به زیارت چو صدای دل آب آمده بود
شمع و پروانه و گل را همه دیدند ولی
آنکه راندند خدا بود و ز راه آمده بود

zary
1st June 2008, 07:06 PM
چیزی برایم نمانده

جز این چشمهایی که دروغ نمیگویند

سهم من از این دنیا تنها بدرقه رویاهایم بود

و

این بن بست بی ستاره

Armin-N
1st June 2008, 07:21 PM
دستانم توانایی نوشتن حالم را ندارند

در کوچه ای بن بست گرفتارم
شاید در آن کوچه برای همیشه خلوت کنم
شاید دری باز شود تا به مقصود رسم
نمیدانم
آنچه میدانم این است که
هرگز برنخواهم گشت

zary
1st June 2008, 07:31 PM
تو ماه را

بیشتر از همه ما دوست می داشتی

و حالا

ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود

zary
1st June 2008, 07:35 PM
امروز

به پایان می رسد

از فردا چیزی برایم نگو!

من نمی گویم:

فردا روز دیگری است

فقط می گویم:

تو روز دیگری هستی

تو فردایی

همان که باید بخاطرش زنده بمانم ...

Parisaa
11th June 2008, 12:31 PM
تو نیستی که ببینی، چگونه ، دور از تو

به روی هر چه درین خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده ست

تو نیستی که ببینی، دل رمیده ی من

به جزء تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست.

farhad k
13th June 2008, 10:31 AM
بریدم دل
ز دنیا و ز حال و هر چه در عالم چو من رنگی نمی بازد
گذشتم من
گذشتن هم به شب ها عالمی دارد

parto
16th June 2008, 01:31 PM
بياكه لحظه . لحظه درهواي هم باشيم


چو كبوتران دسته دسته در بال هم باشيم


درآسمان آبي سيركنيم وخوش باشيم


چو اختران فلك فوج فوج دركنارهم باشيم


به گاه حزن واندوه به داد هم برسيم


چو لاله ها به لحظه غم داغدارهم باشيم


به شادماني هم بانگ شوق برداريم


چو اختران فلك درمدارهم باشيم


سمندعمرشتابنده است وفرصت كم


بياكه تانفسي هست يارهم باشيم

farhad k
17th June 2008, 11:28 AM
در بلنداي مسير
تا غريبي هايم
تا ستاره
كه مرا ديد و برفت
تا عطش در دل درياي كبود
تا به ذهنم كه پر از بيتابي است
تا تلاشي بي سود
وه كه افسانه ي انسان خالي است
اين همه عاقبتش بي نامي است
مثل من سايه اي اما پر نقش
اين كدام آهنگ است
كه به روزم شده افسانه به ناز
كه به شب خواب ز چشمم برده

Alone ♥ Queen
17th June 2008, 06:04 PM
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.

zary
19th June 2008, 07:37 PM
اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را

و می ترسم از آن روزی که خرد شوم

زیر پاهای گذر زمان

و از یادت بروم

و از يادت بروم

به انتظارت هستم

و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که

جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو

لحظه ای بیا ندیش

همه ی بودنم را که سرد است و سیاه

و شتابم را در گذران افق تردید

و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته

لحظه ای یباندیش و احساسش کن

تمام دلدادگی ام را ...

zary
19th June 2008, 07:41 PM
عشق معجزه است
زندگي درياست
دل من معجزه را خوب شناخت
و به دريا افتاد

taranom
20th June 2008, 12:57 PM
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است

zary
20th June 2008, 01:04 PM
مهربانم غم و دوری تا کی؟
بی تو زاری و صبوری تا کی؟

ز دو دیده در غمت همچو غریبی گریان
بی تو تاریکی و نوری تا کی؟

تشنه جرعه ای از مهر ومحبت هستم
بی تو غمگین و سروری تا کی؟

دور از این جمع وبه دور از دل ویار
بی تو پنهان و حضوری تا کی؟

برده ام آرزویت را به اتاقی تاریک
بی تو یکرنگ و غروری تا کی؟

خسته از درد جدایی و گلایه به خدا
بی تو شادی ، غم دوری تا کی؟

zary
20th June 2008, 01:14 PM
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

Parisaa
23rd June 2008, 11:58 AM
سکوتي بود بر قلبم که با آن ميزدم فرياد اگر از شهر غم رفتي مرا هرگز مبر از ياد

Alone ♥ Queen
23rd June 2008, 06:25 PM
و چه دنیایی شده دنیای ما
در کنار هر خیابان عشق را
چون بساطی پهن کرده می فروشند این زمان
وای از این نامردان
هیچ قلب عاشقی در سینه ی یک مرد نیست
سینه ام به سینه ای همدرد نیست
شرم دارم بازگو سازم ولی
عاشقی دیدم که روی شیشه ی دکان قلب خود نوشت:
عشق با نازلترین قیمت بیا حراج شد
حراج شد ...

flatliner
24th June 2008, 12:07 AM
در خلســه‌ام
بـاغ گـُل معشــوقــم را دیــدم
در هنــگام مستــی
کـه چـون دوکـی دور خـود مـی‌چــرخــم و مــی‌رقصــم

خـود را چــون سـر منــشاء هستــی دیــدم
در آغــاز، مـن بــودم
و مــن، روح عشــق بــودم
اکنــون کـه هـوشیـــارم
مــانــده [شـراب]خمــاری تنهــا
و خـاطــره‌ی عشــق
و تنهـــا، حســرت

در آرزوی خـوشبختــی‌ام
تقـاضــای کمـک مـی‌کنــم
و طلـب رحمــت
و عشــق‌م مــی‌گـویــد:

مـرا نـگاه کــن و مــرا بشنــو
چــرا کـه مـن تنهـا بــه همیــن منظــور
اینجــایــم

مـن مـاه تــو و مهتــاب تــو‌ام
مـن گـل تـو و بـاغ تـو و آب تــو‌ام
تمـام ایـن راه را در اشتیـاق تـو آمــده‌ام
بـدون اینکــه کفشـی داشتـه بـاشــم یـا حتـی شـالــی

مـی‌خـواهــم تـو بخنــدی
مـی‌خـواهــم تمــام نگــرانـی‌هـایـت را از میــان بـردارم،
دوستـت داشتــه ‌بـاشــم،
خـوراکـت بـاشــم

آه! تلخــی ِشیــریـن
تسکیــنـت مـی‌دهــم و شفـــا‌یـت مــی‌دهــم
گـُل‌هـای ســرخ بـرایـت خـواهــم آورد
مـن نیـــز خــود، پـُر از خـــارم

zary
24th June 2008, 11:39 AM
من شكستم آری تو شكستم دادی
باده رنگ و ریا را تو به دستم دادی
من غریبم آری تو غریبم كردی
بی خبر از آیینه ها پر فریبم كردی
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندی
تو مرا سوزاندی تو مرا بر در و دیوار بدی كوباندی
من شكستم آری تو شكستم دادی
تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها ترساندی...
تو مرا از فردا...
تو مرا از دریا...
تو مرا ترساندی
من اسیرم آری تو اسیرم كردی...
بی خبر از باران..
تو كویرم كردی
از شراب دوری تو چه سیرم كردی
من شكستم آری ..

Alone ♥ Queen
24th June 2008, 05:31 PM
پزواک صدای مرا

در دوردستها نیز

انعکاسی نیست.

چرا که من میان کوهها فریاد نمی کنم

چراکه من بالای کوهها فریاد نمی کنم

چرا که من خلاصه شدم در این کوه پایه ها

وبه سنگ ریزه ای باز مانده پای من از رفتن.

پاره هم که کنم حنجره ام را

پزواک صدای مرا

دردوردستها نیز

انعکاسی نخواهد بود.

farhad k
25th June 2008, 07:42 AM
دوستان عزيز
متاسفانه
تاپيك داره از مسير خودش خارج ميشه
" هر آ،چه دستم مينوسيد " قرار بوده و هست كه دست نوشته هاي فردي هر كس باشه نه اينكه مطلبي رو از جايي اينجا نقل كنيم
از دوستان مي خوام كه نوشته هايي رو كه اينجا به اين صورت قرار دادن پاك كنن

zary
30th June 2008, 06:14 PM
چه لحظه زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی....
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت ...
آن لحظه که در کنارمی احساس میکنم که به تنها آرزوی زندگی ام
رسیده ام...
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم عزیزم...
حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم...
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرانوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری....
لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام وجود عشق را حس میکنم!

ghostantanieh
30th June 2008, 06:35 PM
من این شعر رو چند روز پیش نوشتم
شعر که نه
متن:
من به تعبیر زمین نزدیکم
و تو آن تعبیری که خدا
جایی دور از من
لای پلک های زمانم پیچید
با من از راز زمان گفتی
از سکوت لب آب
و سرابی که در آن
آب جریان دارد
گفتی از باور یک روز عجیب
که من از خویشتن خویش
به تو می پیوندم
و تو که تا آخر
پای پیمان سلامت می مانی
با تو تا آخر رویا رفتم
تا نگاه تر ماه
تا شکوه خورشید
من تو را هر صبح
می پاشم روی گلهای بهار
و به شکرانه این روز قشنگ
تا شب در بیداری خواب تو را می بینم
رفتی از من
تا صبح
تا خیالی باطل
تا به یک پایان
که لب ویرانی است.