PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تیک تاک تا مرگ


close
7th November 2006, 09:20 PM
گویند خداست دوای هر درد
اما من رفتم از یاد
رفتم در این لحظه
نبود خدایی

khazan
7th November 2006, 09:22 PM
گویند خداست دوای هر درد
اما من رفتم از یاد
رفتم در این لحظه
نبود خدایی
باید تو وجودت می گشتی و باورش می کردی که نکردی

close
11th November 2006, 04:04 PM
باید تو وجودت می گشتی و باورش می کردی که نکردی


تو خدایی یا پیغمبر
تو هرگز حالمو نفهمیدی
تو هیچ وقت دردمو ندونستی و نخواستی که بدونی

FaitHleSs
12th November 2006, 01:29 PM
در روزگاران کهن، هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمد، از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم«خداوندگارا، من بنده ی تواَم. اراده ی پنهان تو قانون من است و تا ابد فرمان تو را بُردارم.»
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت.

آنگاه پس از هزاران سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز گفتم« آفریدگارا، من آفریده ی تو ام. تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم»
اما خدا پاسخی نداد و مثل هزار بال ِ تیز پرواز گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم«ای پدر من، من فرزند توام. تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آوردی. و من با محبت و عبادت، ملکوت تو را به ارث می برم.»
اما خدا بازهم پاسخی نداد ومانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند، گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالارفتم و با خدا گفتم« خدای من، ای آرمان و سرانجام من، من دیروز توام و تو فردای منی. من ریشه ی توام در خاک و تو گُلاله ی منی در آسمان، و ما با هم در برابر خورشید می بالیم.»
آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفت، مانند دریایی که جویباری را در بر می گیردمرا در بر گرفت.
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم، خدا هم هم آنجا بود

close
6th September 2007, 10:40 PM
مرگ : گنگ و مبهوم ، راحت وسخت ، زشت و زيبا
مرگ قوي ترين پارادوكس هستي

close
10th September 2007, 09:21 PM
رود...


خانه...

که شوهر کرد

کودکانه ها غرق شد

و زنی که بوسه هاش طعم سیگار می داد

دیگر هیچ گاه

به آسمان نگاه نکرد

دوخته شد

به دکمه های پیراهن تو

گیس های من

فرفره های بادی

چکمه های تو

فواره های رنگی

و بوی خاک و رنگ سبزه و توپ...

تانک...

مسلسل...

خیلی اثر دارد...

برادرم رگ ندارد

سورنگ دارد

عروسکم دامن ندارد...

آینه گیس های مرا نشان نداد

دست های من بسته اند...

پیراهنت چه قدر دکمه دارد...

لاشخور...

آینه نمی شناسد...

گیس نمی شناسد...

طعم مردمک های تو را دوست دارد...

کفش های من خسته اند...

بیابان آخر ندارد...

(ناتمام است).

close
12th December 2007, 09:41 PM
رنگ و بو و شور و حال
دانه اي ! جوانه مي زني
هاي و هوي و قيل و قال
غنچه اي و بر درخت آشيانه مي كني
با تو زندگي پر از
شاخ و برگ مي شود
گرچه سفت و سخت و سبز و كال
شاخه را گرفته اي
دير يا كه زود مي رسي و چيده مي شوي
از زمين و از زمان بريده مي شوي
باد مي وزد تگرگ مي شود
زندگي !!!!!!!
ميوه درخت مرگ مي شود .

rastakhiz_tatu
12th December 2007, 09:47 PM
باز به ساعت روی میز نگاه کردم
هی خواستم که عقربه هایش را بگیرم ولی منصرف شدم
عصبانی شدم
عقربه ها روگرفتم ولی زمان نیاستاد
همه را رها کردم
به فکر رفتم با زمان بروم یا با زمان بجنگم
تا مرگ در خانه را زد
ولی باز من مهبوت بودمکه جنگیدم یا با زمان رفتم

close
12th December 2007, 09:49 PM
اولین دل دل دیدار
اولین تب اولین شب
سرفه های خشک سیگار

زنگ آخر زنگ غیبت
وقت خوب سینما بود
زنگ نور و زنگ سایه
امتحان بوسه ها بود

اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود

كشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بی مرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک، بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده

اولین نامه ی کوتاه
درشبی ساکت و سیاه
خطی از دلواپسی ها
از من و تو تا خود ماه
اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت
بستری از درد و از یاد
تا ضیافت، تا عیادت

Parisaa
13th December 2007, 09:13 PM
مرگ قو
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد,آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود آنجا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آ غوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

Parisaa
13th December 2007, 09:14 PM
همیشه وقتی که به محدودیت میرسی وقتی که اخرین قدمت رو برمیداری وقتی که دیگه جلوتر نمیتونی بری.به تاریکی در اعماقت میرسی و دنیای بیرونت رو فراموش میکنی وبخشی از دنیای حاضرت میشی.وقتی که کار به گند میخوره اونوقته که به یاد خدا میوفتی...

Parisaa
13th December 2007, 10:15 PM
اگر احساسم رو می فهمیدی قلبت رو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار بود روز آغازی دگر می دیدی
اگر بیهوده نمی ترسیدم عشق و آنگونه که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع قلبم و دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم

close
16th December 2007, 11:39 AM
شايد لذتي در پي دارد كه منو تو از آن غافليم
سلام اي مرگ من تنها مي آيم .......................

Parisaa
16th December 2007, 12:15 PM
چون غريبی در نوای بيابان ، نعره زنان به هر سو ميدويدم و گريزی نبود ، دير بود ، خيلی دير بود ، دست بی مروت تقدير چنين بد خط بر لوح پر از گناه وجودم حک کرده بود ، اسيری ، اسيری در دام چشم سياهی که آسمان شب تار هم از روی آن خجل بود .

كمان
16th December 2007, 01:15 PM
بيا لب وا كنيم هم غصه من
بيا بيدار كنيم خوابيده ها رو
بيا آشتي بديم با قصه هامون
تموم دستاي از هم جدا رو

zary
19th December 2007, 10:44 AM
افسانه حیات چیزی جز این نبود یا مرگ ارزو یا ارزوی مرگ

Parisaa
22nd December 2007, 12:12 PM
قصه های بی کسی مو از اين به بعد با تو می گم ...گريه های شبا نه ا م را از اين به بعد با تو می کنم ...افسوس های دردناکم از اين به بعد با تو می خورم...دارم با تو حرف ميزنم ... دارم با تو می گم که تو يه موقع قلبمو نشکنی...دارم با تو می گم ...اين چشمها... اين لبها ...اين دستها ...ديگه طاقت گريه کردن... خيس شدن... و تنها ماندن را ندارن...همشون شدن اسير يه لخند تو... تو رو می خوام که پناهگاه شانه های لرزان و هق هق های شبانه ام باشی...تو شرح درد عمر منی... مونس اشک های من...

Parisaa
23rd December 2007, 12:46 PM
من داغدار مرگ آرزوهایم هستم ، من عزادار خاطره شدن آن دو چشم زیبا هستم ، من سوگوار گرمی دستانی هستم که به آن دو چشم زیبا تعلق داشت .

Parisaa
23rd December 2007, 12:46 PM
من در نبودنت ای همیشه بهارم ، طوفان زده دشت غربتم ، چو ابر می گریم و چو رعد می نالم .

Parisaa
23rd December 2007, 12:47 PM
من در نبودت با تمام وجود ذره ذره سوختم و خاکستر شدم !

نا مهربان به من بگو ! حال بگو خاکستر از باد خزان به کجا پناه گیرد ؟؟

Parisaa
24th December 2007, 08:42 AM
خداحافظ!طنين شعر و آوازم خداحافظ!
به فصل بي‌كسي‌ها . يار و دمسازم . خداحافظ!
برايم با تو بودن لحظه‌ آغاز رويش ‌بود
در اين مرز نهايت . فصل آغازم خداحافظ!
مرا از خود رها كردي به اوج عاشقي بردي
پر و بال رهايي بخش پروازم خداحافظ!
بشعرم گرمي و تاثير بخشيدي. تو بخشيدي
كلام آتشين. تفسير . خداحافظ!
تو و شادي تو و روييدن سبز بهارانت
من و بي‌برگي پاييز غمسازم. خداحافظ!

farhad k
25th December 2007, 06:13 PM
کند می آید ؛ اجل با اسب تیز پایش به سوی من
راه نرم و لطیف
ومن منتظر در پستوی خانه ام
به امید آمدنش تمام کفش هایم را جفت کردم
لباس سپیدم را دوختم
دوستم را بوسیدم و عشق را
اما چیزی که گم بود آخرین ضربه ی عقربه بود بر ساعت زندگانی ام

close
27th December 2007, 09:34 PM
اگه نميشه دنيا رو تحمل كرد چي بايد بكنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداحافظي ؟

Parisaa
31st December 2007, 11:31 AM
همه رفتن كسي دور و برم نيست
چنين بي كس شدن در باورم نيست

close
1st January 2008, 08:39 PM
نمي دانم در اين دنيا چه خواهد شد پس از مرگم
مي دانم كه بعد از تو من روح سرگردان و بدبختم

close
3rd January 2008, 10:06 PM
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان ، روی کدامین کوه ؟

که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر ، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم.

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بر دارم !
تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بستست.

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر ، با این ماه

با این خاک با این آب...

پیوسته ست.


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.


جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمردیست.


نمیخواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را بر افرازم ، بیفروزم


خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش فرداهای بهتر گل بر افشانم

چه فردایی ، چه دنیایی !



جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است....


نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !

ای آسمان !

ای شب !



نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است ؟

parto
25th January 2008, 10:34 PM
تیک تاک تیک تاک تیک تاک ...

لحظه ها به همین سرعت گذشتند بی آن که صدای پر شتاب قدمهایش را بشنویم و همیشه زمانی این صدا به گوشمان می رسد که بهار دوباره نو شدنش را به رخ ما می کشد.

لحظه ها می گذرند ، بی آنکه منتظر من و تو بمانند . خوب یا بد سپری می شود ...

یک سال دیگر هم گذشت . انگار ساعتی پیش از آرزوهایم اولین صفحه تقویم را سیاه کردم ...

عمر به همین کوتاهی است . به اندازه یک پلک زدن . شاید هم زودتر از آن ...

در هر حال دوباره به خط آخر رسیدم . خطی که انتهای آن شروعی دوباره و شروع یک مسیر جدید است .

امید است در این سال ما بتوانیم لحظه لحظه زندگیمان را درک و تجزیه کنیم ، چرا که غافله عمر پر شتاب تر از ثانیه هاست ...

close
13th February 2008, 09:05 PM
مرگ من تنهايي
تو زندگي خوشحالي
واژه ها خوب مي دانند كه چه كسي بهتر است
براي همراهي

Parisaa
15th March 2008, 11:01 AM
مرده ام در كوچه هاي بي كسي
سنگ قبرم را نمي سازد كسي
سوختم خاكسترم را باد برد
بهترين يارام مرا از ياد برد ...

taranom
24th March 2008, 02:37 PM
یک عمر تو را به هر کجایی بردم
هر لحظه گذشت بی تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش
از بس نرسیدم به تو آخر مردم

Parisaa
29th April 2008, 02:22 PM
مرگ سهم ماست می دانم ..قسمت چشمهای بارانی گریه بی صداست می دانم ..مادرم با نگاه خود می گفت زندگی اشتباست می دانم .. یک نفر بهانه می گیرد در دلش جای پاست می دانم ..یک نفر بی گناه می میرد آه او آشناست می دانم

close
3rd May 2008, 07:16 PM
شاید اکنون زمان

Parisaa
4th May 2008, 08:13 AM
بهار و زمستان

روز و شب

دوستان و دشمنانم

همه می آیند و می روند

تنها و تنها مرگ است

که می آید و می ماند

close
22nd May 2008, 12:32 PM
بمان اي مرگ كه شايد مرهمي باشي براي من

Parisaa
28th May 2008, 08:48 AM
مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم

close
28th May 2008, 10:03 PM
مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم

مرسي مرسي مرسي
به جون مادرم خيلي وقت بود دنبال همچين جمله اي بودم ممنون پريسا خانم .
به تالار فلسفه سر بزن خوشخال ميشم نوشته هاي قشنگت رو اونجا هم ببينم

ghoghnoos
28th May 2008, 10:40 PM
مرگ بزرگ ترین سرمایه ایست که هر انسانی داره

Alone ♥ Queen
29th May 2008, 04:17 PM
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم

پس چرا از فردا می ترسم

Parisaa
1st June 2008, 12:04 PM
آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست، پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست.

zary
1st June 2008, 01:48 PM
وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم

با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ای است در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی

با یه مشت خاطره های خوب و بد مگه میشه تا ابد زندگی کرد

همه جا اشکم سرازیره و دل از زندگی سیره و انگار این روزا دل داره میمیره و میره پیِ کارش

صدات مونده نمیره از تو گوشم

نگات مونده که برده عقل و هوشم

خودت نیستی ولی یادت باهامِ

رفیقِ گریه ها و غصه هامِ

تو که رفتی ولی عطرت نمیره

خودت نیستی دلت اینجا اسیره

اگه رفتی ولی عشقت که مونده

همین عشقت دل مارو سوزونده

ای عزیز جانِ من

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانۀ پوچِ عاشقانه می خواهم

از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد

من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم

close
4th June 2008, 09:56 PM
معشوق‌های قدیمی عین دندان‌های لقی هستند که نمی‌افتند.

این را من می‌گویم. سیگارم را خاموش می‌کنم در گل‌دان و خیره می‌شوم در چشم‌هایت. این جوری نگاه نکن ایرما! می‌گویم دیدی هی با زبانت بازی می‌کنی با لقیِ دندانت؟ که نمی‌افتد و سفت هم نمی‌شود عین روز اولش؟ لقیِ بی‌درد و مداومی دارد ورنوش؟ دیدی؟ می‌گوید دندان لق بالاخره می‌افتد خب. دیر و زود دارد. سوخت و سو… می‌گویم نه همیشه ورنوش. گاهی وقت‌ها، دندان است دیگر، سال‌ها لق می‌زند برای خودش. هی هر روز نوک می‌زنی با زبانت، که ببینی شل‌تر شده یا نه. همان‌جور بی‌خاصیت و مدام است. مکرر است اصلن ورنوش. می‌دانی چه می‌گویم؟ نمی‌دانم ایرما. من هیچ‌وقت درست و حسابی نفهمیدم از چی داری حرف می‌زنی دختر. همیشه گمان بردم. و به روی خودم و خودت نیاوردم. ته دلم، خودم را راضی کردم که داری من را می‌گویی. بعد گمان بردم که هنوز سید را در آن اعماق پیچاپیج قلبت، هر روز، تازه می‌کنی با این حرف‌ها. مرده‌پروری می‌کنی. می‌گویم سيد را بگويم، تو را بگويم، چه فرقی می‌کند! او همين‌قدر زنده است که تو. تو حالا اين‌جا تکيه داده‌ای به ديوار من را تماشا می‌کنی او نه. او که ديگر اين‌جا نيست تکيه بدهد به ديوار، من را تماشا کند. می‌دانی از چه حرف می‌زنم ورنوش؟ نه ايرما، نه. من آدمِ راه‌های پر پيچ و خم نيستم. هی گيج می‌شوم. گيجم می‌کنی.‌

لابد سيگار ديگری روشن کرده‌ام تا حالا که می‌گویم الان که نوبت تو شده، بازی خودت را بکن. چه‌کار داری سيد چه‌جور بازی می‌کرده، کجا تکيه می‌داده، چه‌طور تماشا می‌کرده، حالا کجاست. نوبت به همه‌مان می‌رسد، نمی‌رسد؟
می‌گوید هه، لابد حالا هم می‌خواهی حرف قمار را پيش بکشی ايرما... بعد هم ربطش بدهی به خيانت... ها؟

ايرما؟

ايرما!

close
4th June 2008, 09:58 PM
معشوق‌های قدیمی عین دندان‌های لقی هستند که نمی‌افتند.

close
4th June 2008, 10:07 PM
حالا بمير

ghoghnoos
4th June 2008, 10:17 PM
کاش میشد

ghoghnoos
4th June 2008, 10:18 PM
گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ،

روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

- بی قید-

و تکان دادن دستت که

- مهم نیست زیاد –

و تکان دادن سر را که

- عجیب! عاقبت مرد؟

- افسوس!

- کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟"

MAHSHID
4th June 2008, 11:07 PM
معشوق‌های قدیمی عین دندان‌های لقی هستند که نمی‌افتند.

گفتي و كردي خرابممممممممممممم:no:

MAHSHID
4th June 2008, 11:11 PM
اگر تو نبودي

كدام واژه مرا تا عروج ما مي برد

اگر تو نبودي سلام را كه به لبخند,پاسخش مي داد؟

اگر تو نبودي

كدام واژه به لبهاي من گره مي خورد؟

سراي خاطرم راز دار كه مي بود؟

اگر تو نبودي

دلم هواي كه مي كرد؟

اگر تو نبودي

به شوق كه اغاز مي توانستم؟

به كوي كه پرواز مي توانستم؟

تو را به جان سپيده ,تو را به سو سن و شبنم

تو را به نازكي خواب يك بنفشه زيبا

تو را به بارش باران

تو را به ابي دريا

تو را به پاكي كوثر,تو را به عمر شبنم بي تاب

تو را به رويش نيلو فرانه در مهتاب

تو را به جان شقايق,تو را به لاله تبدار

تو را به گرمي اتش, تو را به لحظه ديدار

تو را به هق هق ارام و بي صدا سوگند

بمان

بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند

بمان كه گر تو بماني هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن

بمان اميد شكفتن

كه گر تو بماني دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند,

براي باور فردا

بمان كه من به شوق بودن با تو به افتاب روشن فردا

سلام خواهم داد

بمان كه گر تو بماني

اميد خواهد ماند

MAHSHID
4th June 2008, 11:12 PM
ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت

از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت

در وجودم جاری می شود

بگذار نامت را تکرار کنم

نامت زیباست ...دلنشین است!

چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانیکه با تو هستم

به اسمان به بی کران پرواز می کنم

پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من

گر چه پایان راه را نمی دانم!

Parisaa
9th June 2008, 08:29 AM
و اين آخرين آفتابِ عمرم بود
آخـرين سپـيده قـبل از مـرگ

در مـيـان سياهــي اوهــام
من در انـديشة هميـن يك برگ

آخـرين بـرگِ دفـترِ عمرم
كـه شده پاره پاره و بي رنگ

زنـدگي يكي ، دو روزي بــود
روز اول با مـن و ديگري در جنگ

به هنگام گريه چون سيل و
به هنـگام سـوختن شـد سنـگ

سنگِ آتشينِ دهر كوبيد و
در آن دم شعله زد بر وجودم رنگ

و كنون بر سرم افـكند
ســــايـة كبـــودِ مــــرگ

Parisaa
9th June 2008, 08:30 AM
مرگ بهشت است ...
وقتی که زندگی جهنم است ...

Parisaa
9th June 2008, 08:34 AM
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات
تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی

close
11th June 2008, 10:17 PM
زمان نخواهد ايستاد ومن قدرت مقابله با آن عقربه كوچك ثانيه شمار را ندارم .
قلبم با آن همراهي مي كرد اين اواخر با هر 10 ضربه ثانيه ها ضربه اي مي زد
حالا ديگر ايستاده و به صداي گذر ثانيه ها مي خندد كه ديگر قدرت مفابله با او را ندارند .

Parisaa
14th June 2008, 08:46 AM
روز مرگ ، چو تابوت مــــن روان باشد گمان مبر ، که مرا درد ایــن جهان باشد

برای من مگـــــری و مـــــگــــو دریغ دریغ بــــــه دام دیو درافـــتی ، دریغ آن باشد

جنــازه ام چو بینی ، مــگــــو فراق فراق مــــرا وصال و مـــلاقات ، آن زمان باشد

مـرا به گور سپردی ، مـگــــــو وداع وداع که گــــــور ، پــــرده جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی ، بـــــرآمــــدن بنگر غروب شـمس و قمر را چــــرا زیان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمـــین که نرست چرا به دانه انــــسانــــت این گمان باشد

تو را چنان بنماید که من به خاک شدم به زیر پای من ، این هفت آسمان باشد

مولانا

close
19th June 2008, 12:23 PM
من رفتم تو بمان

zary
20th June 2008, 12:41 PM
چه کسی خواهد دید؟
مردنم رابی تو
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تورا کاشکی میدیدم
شانه بالازدنت را بی قید
وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سر...
چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد