PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شنل


no_name
28th December 2006, 11:43 PM
شنل





یه نگاه کوتاه به عکس بیتل ها که بک گراند گذاشتم میکنم همهشون هستند فکر میکنم عکس مال اواخر ۱۹۶۵ باشه دارند از یه خیابون رد میشند و ... از خاطرات میام بیرون قراره متن استارت تاپیک بنویسم ... تاپیک





یه زمان که یه عالمه از این زمان ما دوره شوالیه ها و جنگجو ها و حتی مردمان عادی . یکان یکانشون لباسی داشتند که در نگر من خیلی محبوبه ... شنل شنلی که تمامیت اون ها رو. چه شاه چه گدا چه پیروز و چه مغموم. چه سیر و چه گرسنه ... بیش از این طولش نمیدم یعنی حوصله اش نیست



اینم یه شنله ولی نه برای تمامیت من و شما یا شاید من و من این فقط یه شنله که وقتی حالم. حالمون زیاد خوب نیست بنویسیم و زیر این شنل شاید پنهانش کنیم







کوچکترین

no_name
28th December 2006, 11:54 PM
ساعت از 12 و نیم گذشته بود که دیدم اومده، ساعت ها بود که اینجاها میپلکید، کوچه های اطراف رو. دور میزد، ولی حاضر نبود پاش رو اینطرف بذاره
میگفت دنبال کسی میگرده، قرار بوده در رو براش باز کنند ولی هنوز پیداش نکرده بود
یعنی از وقتی از خونه رفته بود بیرون، شاید دیشب ، دیگه نیومده بود
دیدم همه جا براش پیغام گذاشته تا زود تر برگرده
ناراحت شدم، فکر کردم اگر روزی بخواد بره و ببینه من نیستم چی کار میکنه، شاید توی دلش نگکه چرا این چراغ امشب خاموشه،
هر چی باشه بهم گفته ود اون مال من نیست، و منم پذیرفته بودم، رفتم و در حالی که با قوطی قرصم کلانجار میرفتم کنار تخت، روی زمین سرد دراز کشیدم
نمیدونم ساعت چند بود، که صدای زنگ شنیدم، کنار پنجره رفتم، دیدم با گریه داره به بالا نگاه میکنه،وقتی منو دید گریه اش بیش تر شد،
هم خوشحال بودم و هم متعجب، با عجله در رو باز کردم، سریع خودش رو بین بازو هام جا داد، از گریه داشت میلرزید
رفتم و براش یه لیوان آب آوردم، بیچاره مجبور شد دو دستی لیوان رو بچسبه، بد جوری می لرزید چند تا آمپول مسکن دکترم بهم داده ود که وقتی سردردم وحشتناک میشه میزنم، رفتم و با تجربه های گذشته ای که داشتم یکی براش زدم، انقدی طول نکشید که خوابش برد، روی تخت خوابوندش، به بسته سیگارم نگاه کردم، برش داشتم و پالتو کهنه ام رو هم پوشیدم و از خونه اومدم بیرون
خیلی فکر کردم، معنی این حرکت این بود که اون برای همیشه مال منه، مال خود، خودم برف سختی بود، یعنی این جوری که این چند ساله دیده بودم پاریس هیچ وقت برف عادی نمی اومد،
زیر برف تا کنار اتوبان میرم، وقتی بر میگردم سر راهم از stake huse غذا می گیرم چون میدونم وقتی بلند بشه خیلی گرسنه اش میشه
به خونه میرسم و بی صدا در رو باز میکنم، وقتی میرم یمبینم سر جاش نیست، دلهره ام زیاد میشه، همه جا رو میبینم، نه این غیر ممکنه
همون جا کنار تخت، که دیشب خوابم برده بود بیدار میشم
به ساختمون رو برویی نگاه میکنم، مثل همیشه شب گذشته یادشون رفته چراغ رو خاموش کنند.

no_name
28th December 2006, 11:56 PM
اینو تو پی ام برای یه نفر نوشتم
انقدر بی حوصله ام که حد نداره
باید ببخشید که انقدر حتی به خودم زحمت نمیدم که تیکه های نا مرتبطش رو جدا کنم
بازم قدیمی

مشتش را باز کرد
سکه ها روي ميز ريخت
قهقهه اطرافيان يکي پس از ديگري، هر يک گويي تازيانه اي بود به روح پسرک
پسرک با بغضي که نميدانم منشائ اش کدام حس ناشناخته بود نگاهي به مرد تنومند که اکنون بلند تر از سايرين يم خنديد کرد
و نگاهي حسرت زده به چند سکه ده پنسي
پسرک متوجه چشمک مرد به يکي از حاضرين نشده بود
مرد آرام آرام به سمت بار رفت
و در حالي که در خروجي از نظرش محو نميشد، به ميز نگاه مي کرد
پسرک نگاهي کرد
با رفتن مرد مذکور، ديگر فاصله يا باسايرين نداشت
يک جست خوب و سکه هايش را باز مي ستاند
ولي ترسيد، زير چشمي، با همان کينه نگاهي به جمع دور ميز کرد
و فرصت رو مغتنم شمرد،
جستي زد و مشتش رو از سکه ها پر کد
حالا فرصت داشت تا از سردي سکه ها لذت ببره
ولي هنوز از ديسکو بيرون نيومده بود
سريع به سمت در حجمه برد
که متوجه نشد دقيقا چچه اتفاقي روي داد
و لحظه اي بعد طعم خاک اره و شوري خونm مزه هاي جديدي در دهان کوچکش بودند
مردي که چند لحظه پيش جمع رو ترک کرده بود، ظاهرا با هماهنگي دوست تنومندش اين حرکت پسر رو حدس زده بودند
و با جا بجا کردن يه صندلي
.....................
پسر از جا بر خوايت
حالا توي آستانه در ايستاده بود
دوباره به ميز نگاه کرد
و بعد به مشت کوچک و گره خورده اش خيره شد
چند لحظه اي مات موند
نميدونم چه قدر وقت برایش گذشت
ميشد توي صورت خون آلود پسرک چيزي رو تشخيص داد
حسي نا معلوم ولي دهشتناک
زير لب زمزمه اي کرد و سه سکه نقره رو به سمت ميز پرت کرد
و با بغضي فروخورده از جمع گريخت
از همه گريخت
مردي که مضغول مرتب کردن لباسهاش بود
و ظاهرا شاهد اين ماجرا بود
از اطاقي که در پشت ميز ها و در حقيقت انتهاي اون مکان قرار داشت به سمت ميز اومد
براش صندلي اي گذاشتند
روي ميز نشست
نگاهي به سکه ها کدر
کرد و گفت
بچه خوک کثيف، فکر مي کرد عفت خواهرش بيش از اين ها ارزش داره
اي لعنت به من و من و من و من و من و من
ميخوني؟ هستي؟ نظرت چيه؟
حرام زاده،فکر مي کرد عفت خواهرش بيش از اين ها ارزش داره




kasy midoobe man chera enghadr in neveshtamo doos daram? delam tange

no_name
28th December 2006, 11:58 PM
ta baed khoda negah dar ... albate agar baedy ham vojood dashte bashad




[Only registered and activated users can see links]


inam axy bood ke rooye alboome mojoody be nam sandy bood



[Only registered and activated users can see links]



ye zare lajam gereft ... :sad:

no_name
29th December 2006, 12:25 PM
توي ماشين نشستم، دوستم ميگه يه يه ساعتي طول ميكشه، چه بد اينجا نيمشه سيگار كشيد، اين آهنگ چه قدر برام آشناست خدا، به درخت هاي جاده نگاه ميكنم، دوست داشتم كل راه رو پياده ميرفتم و دوربين كوفتيمم همراهم بود، واي چه قدر سوژه... دلم ميگيره مي خوام بنويسم، اما كلاسورمو هر چي مي گردم توي كيفم نيست، ياد يه زمان ميافتم كه كاغذ هام تموم ميشد و توي دو سه تا كاغذ نيمه سپيدي كه توي اول و آخر هر كتابي معمولا هتس مي نوشتم ... نگاه ميكنم، يادداشت هاي يك ديوانه جون ميده صفحه هاي سپيدش براي نوشتن ... مي نويسم و بازم مينويسم، ترسيم يه سپاه كوچك كه توي يه دشت غافل گير شده ... بازم مينويسم، دشمن خيلي خيلي قوي تر از اون هاست، يعني به ازاي هر يه سرباز سپاه من، سي نفر وجود داره ... سرباز هام دارند بد جوري مي لرزند، نميدونم شايدم دستم خسته شده ... بازم مينوسم و مي نيوسم از سادگي سرباز هايي كه دل خوش به فاحشه هاي سپاه امپراطور نبودند و تنها دلخوشيشون خدمت به پادشاه بود پادشاه، بازم با خودم اين كلمه رو تكرار ميكنم، خوشم نمياد ازش، بهتر ميبينم نوشته هامو، فهميدم، خائني كه سپاهيان من اينجا قراره ذره ذره بشند به خاطر خيانتش همين پادشاه بود، فرمانده سپاه من زيادي به وطنش وفادار بود، همه دارند مي لرزند، ديگه كم كم داره سپيدي اين دفتر به پايان ميرسه دفتر كه چه عرض كنم بازم مينويسم، اين بار دارم توي يكي از دفتر هاي شعر اخوان مي نيوسم انقدري سپيد نداره، انقدر اين دفتر ورق سپيد ندراه كه من بتونم يه ناجي براي سپاهم دست و پا كنم، عين بچه ها ميشينم گريه مي كنم، ميگم پس ناجي كوش؟ چرا نمياد، نميخوام خالي دستامو پر شقايق كنه، نه فقط يه كاري كنه اين سپاه سپيد من اسير دست شب نشه، يه كاري كنه كه فقط اينا سپيدي دفتر تموم ميشه، خود نويسم توي دستم خشكش ميزنه، ناجي اي در كار نيست و سپاه دشمن مشغول پوزخنده ... گريه امونم نميده، دفتر شعر اخوان رو ميبندم و كلاهم رو ميكشم روي صورتم و آروم آروم گريه ميكنم

no_name
29th December 2006, 12:38 PM
يه سوال، اين سطر هايي كه بالاي اين پست من ميبينيد، البته به جز عكس بيتل ها:sleep: :wub: كه خوب هم زيباست هم :winksmiley02: اين نوشته ها يه ذره فاصله داره با شعر و يا نوشته زيبا:thumbsdownsmileyani نظر شما چيه؟ بره آزاد بهتر نيس؟:sad:

no_name
3rd January 2007, 12:44 PM
:offtopic: