PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان هاي كوتاه و جالب و آموزنده


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 [12] 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

Star of GT
2nd October 2010, 11:54 PM
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته‌تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... .

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

yamahdi
3rd October 2010, 04:35 PM
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ پولی نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.

باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟ عابد گفت: تا آن درخت برکنم؛

گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» باز ابلیس و عابد درگیر شدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی

yamahdi
3rd October 2010, 04:37 PM
شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.

از دور مواظبش بود…

پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست ، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

نتیجه اخلاقی :
هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید
اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .

yamahdi
3rd October 2010, 04:40 PM
در هند قطارها سه درجه دارند.در دوران استعمار هند توسط انگلیسی ها کوپه های درجه یک تنها برای طبقه حاکم (انگلیسی ها)در نظر گرفته شده بود.کوپه های درجه دو مخصوص طبقات بالای جامعه هند بود و کوپه های شلوغ و کثیف درجه سه با صندلی های چوبی اکثریت مردم هند(فقرا)را در خود جای میداد.
گاندی که وحدت خود را با فقرا از طریق شبیه کردن زندگی خود با زندگی آنها تحقق عینی بخشیده بود,همواره برای پیگیری مبارزاتش,با واگنهای درجه سه سفر میکرد.
وقتی کسی دلیل این امر را از او پرسید,به سادگی پاسخ داد:چون واگن درجه چهار نداریم

yamahdi
3rd October 2010, 04:41 PM
مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد.
پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم...
مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست,پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت

yamahdi
3rd October 2010, 04:43 PM
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...
فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...

می‌گویند :
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...

yamahdi
3rd October 2010, 04:45 PM
مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

yamahdi
3rd October 2010, 04:46 PM
اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!

-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.

سخن درويش اين چنين بود:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

yamahdi
3rd October 2010, 04:48 PM
نخستين درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

yamahdi
3rd October 2010, 04:53 PM
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود...
هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد...
استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند.
اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.
نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند...
در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما...
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند.
از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد.
داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود!
جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.
بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.
40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند.
شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.
آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود.
او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت.
فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است.
او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت: براي شما قابل درك نيست!
و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم.
داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد
حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟!!
يک اراده قوي بر همه چيز حتي بر زمان غالب مي آيد

سخن روز : نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خستگی آور نباشی. (هیلزهام)

Star of GT
4th October 2010, 10:58 AM
در سال 1968 مسابقات المپیك در شهر مكزیكوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یكی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.دوی ماراتن در تمام المپیكها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیك. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود. كیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 كیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست كه این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی كردند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق كردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میكردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره كرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یكی یكی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد كه دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید كه آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری كنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترك میكنند. اما...
بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میكند كه خط پایان را ترك نكنند گزارش رسیده كه هنوز یك دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میكشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میكنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


"جان استفن آكواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، كه ظاهرا برایش مشكلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 كیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این كه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولی او با دست آنها را كنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترك كنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترك نمی كند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترك نكرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینكه كم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره كرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند كیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مكزیكوسیتی غروب میكند و هوا رو به تاریكی میرود.

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شركت كننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیك میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میكنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از كف زدن حركت میكند و تمام استادیوم را فرامی گیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود. 40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلك هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حركت میكند. شدت كف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع كرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیك و نزدیكتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او كه دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مكزیكوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حما سه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتیجه بود. او یك لحظه به این فكر نكرد كه نفر آخر است. به این فكر نكرد كه برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی كند. او تصمیم گرفته بود كه این مسیر را طی كند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه كنند ارزشی كه احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری كه پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت:" برای شما قابل درك نیست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مایل تا مكزیكوسیتی نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پایان برسانم."

omid
4th October 2010, 04:44 PM
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت:
"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین
نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "
دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و
همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:
" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!

omid
4th October 2010, 04:54 PM
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت:...
چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست.

omid
4th October 2010, 04:55 PM
جعبه کفش
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام

omid
4th October 2010, 04:56 PM
مادرم گفت: « امروز هم برو ؛ شايد آقاي مدير دلش بسوزد و اسمت را بنويسد.»
همانطور كه هندوانه را قاچ مي كردم ، گفتم : « بهت كه گفتم . قبول نمي كنه»
بعد ، يك قاچ گرفتم و كشيدم به دندان. گفتم : « مي گه قانون و مقررات اينه.»
مادرم از روي دار قالي آمد پائين و نشست كنار من. گفت : « پس چطور تا حالا اين قانون نبود ؟»

مادرم حق داشت . حق داشت اين را بگويد . چون تا امسال ، فقط خودم مي رفتم و ثبت نام می کردم . فقط همان سال اول ابتدايي بود كه پدرم آمده بود باهام . بعد از آن سال ، هر وقت كارنامه ها را مي گرفتيم ، خود مدير به من مي گفت كه هفتة بعد مداركم را ببرم تا اسمم را بنويسد . همان سال اول ابتدايي از حال و روز پدرم با خبر شده بود و مي دانست كه پدرم وقت نمي كند بيايد مدرسه . لابد پدرم گفته بود . اما امسال وضعيت فرق كرده بود .

گفتم : « كاشكي همان مدير قبلي بود.»
مادرم پرسيد : « مگه همان نيست ؟»
آب بيني ام را بالا كشيدم و با غيظ گفتم : « نه ؛ اما كاشكي بود . هم ناظم عوض شده ، هم مدير.»
گفت : « نگفتي بابام سر كار مي ره و وقت نمي كنه بياد؟»
گفته بودم . حتي گفته بودم كه كارش طوري هست كه من حتي هفته ها نمي توانم ببينمش . بابام كارش طوري بود كه شب ها وقتي مي آمد خانه كه من مي خوابيدم و كلة صبح ، گرگ و ميش هوا بلند مي‌شد و مي رفت سر كار . همة اينها را به مدير جديد گفته بودم اما حرف ، هماني بود كه مي گفت .

گفتم : « مي گه توي قانون نوشته شده كه دانش آموز بايد با اولياء خودش براي ثبت نام بيايد . پدر ، مادر و يا …»

مادرم پريد توي حرفم : « مي گفتي كه من بچه كوچيك دارم .»

كلافه بودم . گفته بودم . حتي اين را هم گفته بودم كه مامانم حالا سالهاست يك كوچة بالاتر از خانة فاطمه خانم را هم نديده . گفته بودم كه بچه اي داره كه به قول مامان ، مثل كنه چسبيده بهش و ول نمي كنه . اما حرف مدير هماني بود كه اولين بار گفته بود . انگار از بين تمام حرف ها و كلمه ها ، فقط به «نه » و « نمي شه » علاقه داشت . هر حرفي كه مي شنيد ، مرتب سرش را بالا مي آورد و يكي از اين كلمه ها را مي زد . گاهي هم دهانش را غنچه مي كرد و يك « نچ » چاشني اين كلمات مي كرد كه يعني «اصلاً نمي شه » . اونوقت بايد حساب كارت را مي كردي و مي دانستي كه مدير سوار خر شيطان شده و به هيچ وجه حاضر نيست افسارش را رها كند . آنوقت بايد مي فهميدي كه اصرار بي فايده است و ايستادن در آنجا و اصرار كردن، حتي به ضررت تمام مي شود .
نگاهي به پوشه كارنامه و مداركم كردم كه از بس توي اين چند ماه دستم گرفته بودم ، كپره بسته بود. گفتم: « امير كه چند تا تجديدي داشت ثبت نام كرده اما من…»

بغض كرده بودم . بقية حرفهام توي گلو خفه شد . احتياجي به اين نداشتم كه به مادرم بگويم من شاگرد اول كلاس هستم. مادرم مي دانست . مي دانست كه همة نمراتم 20 است . اگر هم نمي دانست لااقل مي توانست تشخيص بدهد كه من مشكلي از اين بابت ندارم . چون شنيده بود كه فاطمه خانم هر ماه مجبور است به مدرسه برود و هر بار هم كه مي رفت ، با دل شكسته بر مي گشت و به قول مامان ، از دست امير و نمراتش خون دل مي خورد . مادرم لااقل مي دانست كه مدرسه و معلمم از من و درس هايم رضايت دارند .

همانطور كه داشتم با غيظ ، قاشق را به پوست سفيد هندوانه مي كشيدم ، نگاهي به تقويم رنگ و رو رفتة روي ديوار اتاق انداختم . از همانجا كه نشسته بودم ، مي توانستم تشخيص بدهم كه كدام يك از آن دوازده مربع ، شهريور و يا مهر است . چون از همان روزي كه كارنامة قبولي ام را گرفته بودم ، با اينكه هيچ نمره اي كمتر از بيست نداشتم ، نتوانسته بودن نام نويسي كنم . از همان تير ماه ، هر بار كه پيش مدير جديد مي رفتم ، مي گفت « نچ ؛ نمي شه . بايد پدرت بيايد . »

از همان تير ماه ، هرروز كه نه ؛ اما هر هفته چندين بار مي رفتم و تقويم را نگاه مي كردم و هر روز كه به ماه مهر نزديكتر مي شديم ، دلشوره ام بيشتر مي شد . حالا هم كه يك هفته از باز شدن مدرسه ها مي گذشت ، كار از دلشوره و نگراني گذشته بود . صبح كه مي شد ، همة بچه هاي محل مي رفتند مدرسه و من مي ماندم با پوشة مداركم كه مثل آينة دق ، هميشه بالاي سرم روي طاقچه بود و به من دهن كجي مي‌كرد.
عقلم به جايي قد نمي داد . مانده بودم چه بكنم و چه نكنم . گفتم : « چكار بكنم حالا؟»

مادم داشت با قاشق ، آب هندوانه را مي داد به بچه . گفت : « نمي دانم چي بگم . »

نگاه به من كرد . لزومي نداشت مثل بعضي وقت ها كه دلم چيزي را مي خواست يا نمي خواست اما نمي توانستم بگويم ، خودم را نگران نشان بدهم تا دلش به رحم بيايد و كمكم كند . اين بار واقعاً دلشوره داشتم. گفتم : « آخه مامان يك هفته از آغاز مدرسه گذشته اما من هنوز … »

ته حرفهايم را خوردم . حتي خودم هم دوست نداشتم بشنوم كه چي شده و چي نشده . احتياجي نداشت بگويم .

شنيدم كه گفت : « حالا پاشو برو بخواب . بابات كه اومد ، بهش مي گم . مي دونم كه قبول مي‌كنه . بهش مي گم فردا ديرتر بره سر كار . »
هر چند كه هيچ اميدي به اين وعده ها نداشتم اما چاره اي هم نداشتم . بايد منتظر فردا مي شدم . فردايي كه شايد امروز يا ديروز نبود .

صبحانه را نصفه نيمه خوردم و پا شدم و جَلدي پريدم توي اتاقم و لباس پوشيدم . بالاخره پدرم رضايت داده بود كه ديرتر برود سر كار .

سوار ترك دوچرخة بابام شدم و با هم رسيديم به مدرسه . حياط مدرسه گوش تا گوش ، پر از بچه هاي قد و نيم قد بود . ناظم مدرسه با همان هيكل درشت و خط كشي كه به دست داشت و مرتب تكانش مي داد ، وسط حياط مي گشت و اوضاع را مي پائيد . از بين بچه ها راه باز كرديم و رسيديم دفتر مدير .

مدير تا من را ديد كه با بابام آمده بودم ، اول جا خورد . بعد از احوالپرسي ، تعارف كرد كه بنشينيم . اما هنوز بابام ننشسته بود كه گفت : « چرا زودتر نيامديد براي ثبت نام ؟ الان يك هفته از آغاز سال تحصيلي گذشته و ما متأسفانه جا نداريم . »

بابام شروع كرد به توضيح دادن اين موضوع كه كارش طوري است كه نمي توانسته بيايد . مدير گوشش به حرفهاي بابام بود اما قيافه اش داد مي زد كه نمي خواهد قبول كند كه از من ثبت نام كند . حس كردم دنبال راهي مي گشت تا همان كلمة « نچ » را بگويد .

بابام داشت حرف مي زد كه زنگ گوشخراش مدرسه زده شد و تا حرفهايش را تمام كند ، مراسم صبحگاهي هم به پايان رسيد .

مدير بالاخره حرفش را زد و گفت : « كسي كه شهريور تجديد داشته باشه ، معلومه كه تابحال ثبت نامش طول مي كشه . اين مدرسه كه نه ، هيچ مدرسه اي تو اين وقت سال ، از پسر شما ثبت نام نمي كنه.»

بعد هم سرش را چند بار بالا داد و همان جملاتي رابكار برد كه من انتظارش را داشتم . گفت : « نچ ؛ نمي شه . نمي شه ثبت نام كرد . »

بابام يك نگاه به من كرد و يك نگاه به مدير . نمي دانست چه بگويد . سوادي نداشت كه بداند تجديدي يعني چه و من آيا تجديدي داشته ام و يا نداشته ام . تا حالا فكر مي كردم كه مدير مي داند من تجديدي نداشته ام. چون از همان تير ماه ، مدام آمده بودم پيشش و خواسته بودم كه ثيت نام كند . اما حالا پي برده بودم كه يادش رفته و من را به ياد ندارد . بايد به مدير مي گفتم . پوشه ام را بالا آوردم و گفتم : «آقا اجازه ! من تمام نمره هام بيسته . آقا ما تجديدي نداشتيم . يكضرب قبول شدم . اينم كارنامة قبولي من !»

مدير جا خورد . انتظار اين حرف را نداشت . انتظار نداشت كه بشنود يكي از دانش آموزان ممتاز مدرسه من باشم كه تا به امروز ثبت نام هم نكرده ام . عينكش را كمي جابجا كرد و با دست اشاره به من كرد كه پوشه را بدهم . گفت : « مداركتو بده ببينم ! »

تا نگاهي به نمرات كارنامه ام انداخت ، چهره اش گل انداخت . سرخ شد . حتم كردم كه از حرفش و از اينكه قضاوت بي جا كرده ، اين جوري شده است . گفت : « خوبه ؛ اما بايد همان موقع با پدرت مي‌اومدي.»

ديدم ورق برگشت . ديدم لحن صداش عوض شد . سريع يكي از دفتر هاي بزرگ روي ميز را برداشت و ورق زد و شروع كرد به نوشتن مشخصات من .

با سر و صدايي كه در سالن و راهروي داخل مدرسه شنيده مي شد ، معلوم بود كه بچه ها با صف‌هاي منظم و نا منظم ، به كلاس هايشان مي رفتند .

كار ثبت نام من ، خيلي سريع تمام شد . بابام دست دست مي كرد كه برود و به كارهايش برسد . مدير تا اين وضعيت را ديد ، به بابام گفت كه مي تواند برود .

بابام كه رفت ، من ماندم و مدير . منتظر بودم كه چيزي بگويد . گفت : « كلاس سوم راهنمايي را كه بلدي كجاست . انتهاي همين راهرو …»

پريدم توي حرفهاش و گفتم : « آقا بلديم . انتهاي همين راهرو ، سمت چپ ، در اول »

گفت : « مي توني همين حالا بري كلاس .»

همه چيز تمام شده بود . با خوشحالي گفتم : « آقا اجازه ! خيلي ممنون !»

بعد جنگي پريدم و پا كشيدم سمت كلاس سوم راهنمايي .

كسي توي سالن و راهرو نبود . تا برسم انتهاي راهرو ، صداي ناظم مثل بمب پيچيد توي راهرو: «آهاي ! كجا با اين عجله ؟ دير اومدي زودم مي خواي بري ؟ »

پاهام سست شد . ايستادم . ناظم كه رسيد ، خواست توضيح بدهم كه چي شده . گفتم : « آقا اجازه ! ما …»

پريد تو حرفهام و گفت : « لازم نكرده چيزي بگي . همة اينها كه اينجا هستن همين حرفها رو مي‌زنن . »

مسير دستش را كه نگاه كردم ، ديدم چند نفري گوشة سالن ايستاده اند و آبغوره مي گيرند .

ناظم داشت حرف مي زد . گفت : « يكي مي گه مادرم مريض بود ، يكي مي گه راهم دور بود . خسته شدم از بس اينها رو شنيدم . دانش آموز بايد سر موقع بياد . همه بايد قبل از مراسم صبحگاهي مدرسه باشند . اينجا كه خانة خاله نيست كه هر وقت دلتون خواست بيائين !»

با ديدن خط كشي كه توي دستهاي ناظم بود و مرتب تكان مي خورد و با ديدن آنها كه ته سالن ايستاده بودند و دستهايشان را به هم مي ماليدند و آرام آرام آبغوره مي گرفتند ، شصتم خبر دار شد كه چه خبر است. خواستم توضيح بدهم كه چه شده و چه نشده . گفتم : «آقا اجازه ! ما امروز … »

نگذاشت حرفهايم را تمام كنم . ديدم با دست اشاره به ته سالن كرد و گفت : « آقا بي آقا ! برو بايست اونجا !»

بعد هم خط كش را طوري تكان داد كه صداي وز وزش توي گوشم پيچيد .


آرام رفتم و ايستادم كنار همان بچه ها . ناظم لخ و لخ كنان ، آمد كنارم . گفت : «بهتون نشون مي‌دم كه با من يكي نمي تونين سروكله بزنين . مدرسه بايد نظم داشته باشه . همه چي حساب كتاب داره.»

بعد با خط كش اشاره به من كرد كه يعني دستهايم را ببرم بالا و كف دستم را باز كنم . آرام همين كار را هم كردم اما گفتم : « آقا اجازه ! ما …»

ضربه اي كه به كف دستم خورد ، نگذاشت بقية حرفم را بزنم . سوزي كه داشت ، بد جوري بود . برق از كله ام پراند . ناخواسته يك متر پريدم بالا . انگار كه برق سه فاز وصل كرده باشند به دستم .

تا به آن روز ، ديده بودم خيلي از بچه ها را كه خط كش خورده بودند . اما هيچ وقت نمي توانستم حس كنم كه اين همه درد دارد .

داشتم از درد به خورم مي پيچيدم كه اشاره به دست ديگرم كرد و گفت : « ديگه نبينم بعد از خوردن زنگ به مدرسه بيايي . بگير بالا اون دستت رو !»

با ناله گفتم : « آقا اجازه ! ما … »

دوباره پريد تو حرفم و توپيد : « اجازه بي اجازه ! بگير بالا اون دستت رو !»

چاره اي نداشتم . همانطور كه مچاله شده بودم ، دست چپم را هم نصفه نيمه گرفتم بالا .

يك چشمم به خط كش بود و چشم ديگرم به در كلاس سوم راهنمايي كه ديدم مدير از اتاقش آمد بيرون. داشت مي آمد به سمت ما كه خط كش دومي هم خورد به كف دستهام و من براي بار دوم ، دو متر پريدم بالا و مچاله شدم . از بس درد داشت ، دستهايم را گرفتم زير بغلم و آخ زدم . صداي مدير را شنيدم كه داشت ناظم را به اسم صدا مي زد .

داشتم دستهايم را با « ها » كردن گرمشان مي كردم تا شايد دردشان كمتر شود كه ديدم مدير ـ كه با فاصلة چند متري ايستاده بود و نگاهمان مي كرد ـ اشاره به من كرد و چيزي به ناظم گفت .

مي توانستم حدس بزنم كه چي مي گفت ، اما دير شده بود . مدير چيزهايي تو گوش ناظم گفت و برگشت و رفت . من با چشم پر از اشك ، منتظر ايستادم تا ناظم برسد . تا آمد ، با خط كش اشاره به من كرد و گفت : « تو مي توني بروي سر كلاس ! »

از لحن صداش فهميدم كه كمي هم ناراحت است كه چرا به حرفهام گوش نداده . چشمي گفتم و آرام رفتم به سمت كلاس .
خودم را مرتب كردم . در زدم و رفتم تو . بچه ها همه نشسته بودند . معلم هم نشسته بود سر ميزش و صحبت مي كرد . من را كه ديد ، اخم هاش رفت تو هم . همانجا دم در ايستادم و انگشانم را آوردم بالا و گفتم : « آقا اجازه !»

معلم سري به علامت تأسف تكان داد و گفت : « دانش آموزي كه اين موقع بياد تو كلاس ، معلومه چه وضعي داره !»

چند خوان از هفت خوان رستم را گذرانده بودم و رسيده بودم به خوان آخري . بايد توضيح مي دادم كه دير نكرده ام و تازه امروز ثبت نام كرده ام و دانش آموزي نيستم كه فكر مي كند .

گفتم : « آقا اجازه ! ما …»

اين هم پريد تو حرفم و گفت : « اجازه بي اجازه ! اين چه وقته اومدن به كلاسه ؟»

گفتم : « آقا ما پيش ناظم بوديم . آقا اجازه ما …»

گفت : « خط كش ناظم جاي خودش . من با امثال شما كه دير مي آين سر كلاس روش ديگري دارم . همونجا بايست و يك پايت را ببر بالا !»

ديدم نمي شود . نمي شود توضيح داد ماجرا از چه قرار است. چاره اي نداشتم. به حرفهاي من هيچ توجهي نمي كرد . با بي ميلي همان كاري را كردم كه معلم از من خواسته بود. ايستادم تا شايد اين خوان هم بگذرد. اميدم فقط به آمدن ناظم يا مدير سر كلاس بود تا مرا از آن وضعيت نجات بدهد اما انتظار بي فايده بود و هيچكدام تا آخر زنگ پيدايشان نشد كه نشد.

yamahdi
5th October 2010, 09:24 PM
پند استاد
نوجوانی باهوش تمام کتاب‌های استادش را آموخته و چشم بسته آنها را برای دیگر شاگردان می‌خواند.
استادش به او گفت؛ به یک شرط می‌گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی. شاگرد پرسید چه امری؟
استاد کفت: آموزش بده اما نصیحت مکن.
شاگرد گفت: چرا نصیحت نکنم؟
استاد پیر گفت: دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است.
شاگرد گفت: درس بزرگی به من آموختید سعی می‌کنم امر شما را انجام دهم.
گفته می‌شود سال‌ها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسی را اندرز نمی‌داد.
ارد بزرگ اندیشمند نامدار کشورمان می‌گوید: سرایش یک بیت درست از زندگی، نیاز به سفری، هفتاد ساله دارد.

yamahdi
5th October 2010, 09:26 PM
كليد موفقيت
مردی فرزندش را برای به دست آوردن تجربه به خارج شهر فرستاد. پس زمانی که فرزند از شهر خارج شد، روباه مریضی را دید پس مدتی درنگ کرد ...اندیشید ... چگونه روباه غذا به دست می‌آورد؟
در این لحظه شیری را دید که با او شکاری بود. زمانی که به روباه نزدیک شد، از شکار خورد و باقی را ترک گفت و خارج شد.
پس از لحظه‌ای روباه به سختی خود را حرکت داد و به شکار باقی مانده نزدیک شد و شروع به خوردن کرد.
پس پسر با خود گفت: بی‌شک خداوند ضامن روزی است، پس چرا مشقت و سختی را تحمل کنم؟
سپس پسر نزد پدرش رفت و برای پدرش ماجرا را باز گفت.
پدر گفت: فرزندم اشتباه می‌کنی ... من برای تو زندگی شرافت مندانه‌ای را می‌خواستم. به شیر نگاه کن! به دیگران کمک می‌کند. چگونه همان طور که می‌دانی او حیوانی قوی است!
اما به روباه کن ... او منتظر کمک دیگران است ... و از این رو برای او زندگی، شرافت‌مندانه نیست. پس فرزند متوجه شد و دیدگاهش در پیرامون زندگی عوض شد.

yamahdi
5th October 2010, 09:28 PM
توکای پیر

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد.
پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد؛ وقتی کسی پیر می‌شود، زندگی را طور دیگری می‌بیند، غذایم را از دست دادم؛ اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم.
اما اگر اصرار می‌کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم؛ پیروز این جنگ، منفور میشد و دیگران خود را آماده می‌کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.

فرزانگی پیری همین است: آگاهی بر این که باید پیروزی‌های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.

yamahdi
5th October 2010, 09:33 PM
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.
بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود"

yamahdi
6th October 2010, 12:47 PM
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را


آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او


خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر
.. ([Only registered and activated users can see links]) </SPAN>
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست


دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من


گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود


ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت




آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست


بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد


آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم


آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند


عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است
</SPAN>
شاعر: گمنام

Heliya
7th October 2010, 03:05 PM
انتظار



*یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که
لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید
تا برای سفرشون آماده بشن! *

* در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز
کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که
نمک نیاوردند! *

*پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد
از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. *

*لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه
او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! *

* او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. *

*سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال
هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام
کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. *

*در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«
دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!
!!!!! *





*نتیجه اخلاقی: *

*بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی
که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن
هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم. *

MehraneH
7th October 2010, 03:20 PM
شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شب‌هاپس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرونمی‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانهبرمی‌گشت، به خانه‌ی خودش که آن را هم دزد زده بود.
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آن‌جا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. دادوستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیش‌تری از اهالی بگیرد و آن‌ها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند.به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آن‌جا را برای اقامت انتخاب کرد. شب‌ها به جای این‌که با دسته کلید و فانوس دور کوچه‌ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان.
دزدها می‌آمدند، چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند.
اوضاع از این قرار بود تا این‌که اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می‌ماند، معنی‌اش این بود که خانواده‌ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همان‌طور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل این‌کارها نبود. می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدت‌ها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کم‌تر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه‌اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود.. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی‌آن‌که خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه‌ی دیگری، وقتی صبح به خانه‌ی خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن‌هایی که شب‌های بیش‌تری خانه‌شان را دزد نمی‌زد رفته‌رفته اوضاع‌شان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیش‌تری به خانه‌ی مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضع‌شان روزبه‌روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند.
به این ترتیب، آن عده‌ای که موقعیت مالی‌شان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شب‌ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته‌ی شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنی‌اش این بود که باز افراد بیش‌تری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.
به تدریج، آن‌هایی که وضع‌شان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروت‌شان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که "چه‌طور است به عده‌ای از این فقیرها پول بدهیم که شب‌ها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آن‌ها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از... . اما همان‌طور که رسم این‌گونه قراردادهاست، آن‌ها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند.
عده‌ای هم آن‌قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه این‌که کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل این‌جا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آن‌ها می‌دزدی
شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شب‌هاپس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرونمی‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانهبرمی‌گشت، به خانه‌ی خودش که آن را هم دزد زده بود.
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آن‌جا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. دادوستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیش‌تری از اهالی بگیرد و آن‌ها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند.به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آن‌جا را برای اقامت انتخاب کرد. شب‌ها به جای این‌که با دسته کلید و فانوس دور کوچه‌ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان.
دزدها می‌آمدند، چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند.
اوضاع از این قرار بود تا این‌که اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می‌ماند، معنی‌اش این بود که خانواده‌ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همان‌طور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل این‌کارها نبود. می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدت‌ها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کم‌تر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه‌اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود.. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی‌آن‌که خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه‌ی دیگری، وقتی صبح به خانه‌ی خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن‌هایی که شب‌های بیش‌تری خانه‌شان را دزد نمی‌زد رفته‌رفته اوضاع‌شان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیش‌تری به خانه‌ی مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضع‌شان روزبه‌روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند.
به این ترتیب، آن عده‌ای که موقعیت مالی‌شان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شب‌ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته‌ی شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنی‌اش این بود که باز افراد بیش‌تری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.
به تدریج، آن‌هایی که وضع‌شان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروت‌شان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که "چه‌طور است به عده‌ای از این فقیرها پول بدهیم که شب‌ها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آن‌ها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از... . اما همان‌طور که رسم این‌گونه قراردادهاست، آن‌ها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند.
عده‌ای هم آن‌قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه این‌که کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل این‌جا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آن‌ها می‌دزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدم‌ها را استخدام کردند تا اموال‌شان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره‌ی پلیس برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مُرد.
دند. فکر
«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...

وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.

اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.


از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!


وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:

«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»








مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»

سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.

اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!

در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

ی به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدم‌ها را استخدام کردند تا اموال‌شان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره‌ی پلیس برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مُرد.

------------------------------------
مهرانه خانوم ، لطفا پس از ایجاد تاپیک به تاپیک ایجاد شده سر بزنید و اگه مشکلی داشت برطرف کنید.

با تشکر

MehraneH
7th October 2010, 03:29 PM
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟"

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود.

Star of GT
7th October 2010, 06:55 PM
به گزارش پیمانه به نقل از فارس از ابهر، ريزعلي خواجوي صبح امروز در جمع تعدادي از دانش‌آموزان اين شهرستان با بيان اينكه فداكارى و از جان گذشتگى بخش جدايي‌ناپذيري فرهنگ ملت ايران اسلامى است، اظهار داشت: در طول تاريخ ايران به ويژه در سال‌هاى اخير بسيارى از جوانان ميهن اسلامى براى نجات هموطنان خود خون‌ها داده و جان‌ها قربانى كرده‌اند.

وي افزود: فداكاران واقعي معلمان و نيروهاي انتظامي هستند كه بخش مهمي از پيشرفت‌ها و موفقيت‌هاي علمي امروز ايران مرهون تلاش‌هاي معلمان و دلسوزان عرصه تعليم و تربيت است.

دهقان فداكار در ادامه با تشريح ماجراي نجات جان 800 نفر از مسافران قطار تبريز ـ تهران در سال 1339 بيان داشت: به خاطر دارم كه ۴۵ روز از پاييز گذشته و يك شب بارانى و سرد بود و من به منظور همراهي يكي از بستگان كه قصد بازگشت به تهران را داشت ناچار شدم تا ايستگاه قطار او را همراهي كنم.

وي با بيان اينكه به دليل محيط و فضاي آن دوران يك فانوس و يك اسلحه شكارى با خود به همراه داشتم، تصريح كرد: در مسير قطار حومه ميانه، دو تونل به فاصله ۵۰ متر از همديگر وجود دارد كه به تونل ۱۸ معروف است و زمانى كه از كنار اين منطقه عبور مي كردم تا به منزل بازگردم متوجه شدم كوه ريزش كرده و فاصله بين اين دو تونل مسدود شده است، كه ناگهان ياد ده‌ها مسافر بي‌گناه و كودكان معصوم داخل قطار افتادم.

ريزعلي خواجوي افزود: به سرعت به طرف ايستگاه دويدم اما قطار حركت كرده بود و اگر وارد تونل مى‌‌شد راننده بدون ديد كافى به طور حتم با سنگ‌هاى انباشته شده بر روى ريل برخورد مى‌كرد و فاجعه‌اى بزرگ به بار مى‌آمد كه در آن شب باراني كُت خود را درآورده و به زحمت آتش زدم ولي پرسنل قطار با تصور ايجاد مزاحمت از سوي من به شدت مرا كتك زدند.

وي با اشاره به پيامدهاي اين واقعه گفت: همه كاركنان و پرسنل قطار با اين فكر كه قصد آزار و اذيت و ايجاد مزاحمت براي قطار را داشتم به شدت مرا كتك زده و مجروح كردند و پس از آنكه از كتك زدن من خسته شدند، رئيس قطار از من در باره علت كارى كه كرده‌ام توضيح خواست كه من نيز با حال و روز نامناسبى كه داشتم، ماجرا را تعريف كردم كه با ديدن صحنه ريزش كوه، همه مسافران و مسئولان قطار شوكه شده و شروع به عذرخواهي از من كردند.

دهقان فداكار با بيان اينكه الطاف الهى و همكاري صميمانه شريك زندگى خود را در تحمل همه شرايط سخت فراموش نمى‌كند، گفت: همسرم همواره در طول اين ۴۰ سال يار و ياورم بوده و همه مشكلات را تحمل كرده است.

وى با اشاره به بهبود تدريجي زندگي خود پس از نزديك به نيم قرن زندگي در انزوا اظهار داشت: خوشبختانه با برقرارى حقوق از سوى وزارت راه و ترابري، اهداى يك واحد مسكونى از سوى دولت، روزگار سخت گذشته در سال‌هاى پيرى بسيار بهتر شده است.

منبع : پیمانه

omid
8th October 2010, 02:58 PM
در حسرت یک لباس گرم
پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.
از او پرسيد : آيا سردت نيست؟
نگهبان پير گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا را برايت بياورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود :

اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي درآورد!

عرفان جهانی
8th October 2010, 04:16 PM
در حسرت یک لباس گرم
پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.
از او پرسيد : آيا سردت نيست؟
نگهبان پير گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا را برايت بياورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود :

اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي درآورد!



من اینو دقیقا دیروز از دبیر ادبیاتم شنیدم اینم می زارم که شب اگه نمی خوایید بخوابید بخونید این داستان واقعی هست و عکسی هم در پایانش گذاشتم تا کمی بیشتر بترسید


وسواس
رويا در حالي كه داشت تلوزيوني كه چند دقيقه قبل پاك كرده بود رو دستمال مي كشيد ياد حرفهاي داريوش افتاد واشك به چشمانش اومد:(ديونم كردي چقدر خونه رو تميز مي كني،چقدر ظرفهارو ميشوري همه فاميلو فراري دادي. تو دنيا همه نجسن جز تو؟).
وقتي داريوش و رويا باهم ازدواج كردند عاشقانه همديگر رو دوست داشتند.كمتر كسي فكر مي كرد كه اين زوج عاشق با مشكل روبرو بشن. ولي بعد از مدتي وسواس رويا زندگي رو براي داريوش جهنم كرد داريوش خيلي سعي كرد رويا رو اصلاح كنه وزندگيشونو نجات بده ولي رويا قبول نداشت كه مريضه. بلاخره هم داريوش طاقتشو از دست داد وبا دادن حضانت دو دخترش ومهريه از رويا طلاق گرفت و به اين زندگي عذاب اور خاتمه داد.
رويا قبل از طلاق فكر مي كرد طوريش نيست وفقط يكم به پاگيزگي زياد اهميت ميده.ولي بعد از طلاق فهميد اوضاع بدتر از اوني هست كه فكرشو مي كرد
بعد از طلاق، وسواس رويا چندين برابر بدتر وبيشتر از قبل شد.رروزي چندين بار وسايل خونه رو با دستمال پاك مي كرد،چندين بارظرفهارو آب ميكشيد،بارها شير گاز و قفل در خونه رو چك مي كرد.............
اين اعمال باعث شد رويا بشدت افسرده وغمگين شود. ديگه با كسي رفت آمد نمي كرد.حتي نزديكترين فاميلاش هم به خونش نمي آمدند.تو اين دنيا تنها كساني كه براش مونده بودند دخترهاي دو قلوش نازي و ناني بودند. اين دو دختر 9 ساله تنها همدم رويا بودند. به همين خاطرمثل ديونه ها اين دو دختر رو دوست داشت واين افراط دردوست داشتن باعث شده بود كه يك وسواس ديگر پيدا كنه، يك وسواس ديوانه كننده.وسواسي كه شبيه هيچكدوم از وسواسهاي ديگرش نبود و اون وسواس اين بود..............
رويا فكر مي كرد اگه دختراش شب بخوابن ديگه بيدار نمي شن به همين خاطر شبها بيدار مي موند وهر چند وقت يكبار به اتاق بچه ها مي رفت تا ببينه نفس مي كشن يا نه. رويا گوشش رو مي ذاشت روي سينه بچها تا ببينه قلبشون مي زنه يا نه. خيلي وقتها هم دختر هارو از خواب بيدار مي كرد. دخترها هم از دست مادرشون خسته شده بودند.
اين شب بيداريها بشدت لاغر و ضعيفش كرده بود. به شدت داشت عذاب مكشيد زندگي براش شده بود درد رنج. بارها تصميم به خودكشي گرفته ولي به خاطر بچه ها منصرف شده بود.
بلاخره تصميم گرفت به يه روانپزشك مراجعه كنه ولي اين كار هم فايده اي نداشت ورويا بهبود پيدا نكرد درواقع خودش نمي خواست يا نمي تونست دست از كارهاش بكشه رويا چند بار دكترش روهم عوض كرد ولي اوضاع تغيري نكرد.روزها بدين منوال ميگذشت تا اينكه...................
تا اينكه يك شب يك خواب بد ديد .يك كابوس وحشتناك. تو خواب ديد داره بچه هاشو خفه مي كنه بچه ها فرياد مي كشيدند ولي رويا به آنها اعتنايي نمي كرد.عرق كرده بودبختك افتاده بود روش نمي ذاشت بيدار بشه ولي بلاخره بايك فرياد از خواب پريد سر تا پا عرق بود. خدا رو شكر كرد كه خواب بوده.
بعد از اينكه بخودش اومد يك راست رفت به اتاق بچه ها وقتي به بالين بچه ها رسيد فريادي زد كه تمام ديوارهاي خانه لرزيدند.بچه ها نفس نمي كشيدند.رويا مثل ديوانه ها گريه مي كرد و فرياد ميزد وبچه ها رو تكان مي داد ولي بچه ها حركت نمي كردند نازي وناني مرده بودند.
نظر پزشكي قانوني:
(مرگ بر اثر خفگي با دست، در ساعت 3شب.)
حكم داداگاه:
(رويا احدي مرتكب قتل دو دخترش به نامهاي نازي وناني شده ولي به خاطر اينكه در حين ارتكاب به قتل دچار جنون بوده به يه بيمارستان رواني منتقل مي شود تا در آنجا بهبود يابد)

[Only registered and activated users can see links]

yamahdi
9th October 2010, 06:07 PM
شیوانا از مقابل مدرسه‌ای عبور می‌کرد.

پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است.

شیوانا کنار او رفت و جویای حالش شد.

پسر جوان گفت: حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است و نمی‌تواند از پس مخارج تحصیل من بر آید. با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته است به شرطی می‌توانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در امتحانات درسی در تمام دروس بالاترین نمره را به دست آورم. اما این درس‌ها سخت است و با خودم می‌گویم که این اتفاق هرگز نمی‌تواند رخ دهد. برای همین به ناچار باید تحصیل را ترک کنم ...

شیوانا نفسی عمیق کشید و گفت: یعنی تو قبل از انجام آزمون شکست را پذیرفته‌ای و از پذیرفتن آن غمگین هم شده‌ای؟ دلیل این تسلیم و واگذاری مبارزه هم تنها این است که این اتفاق یعنی پیروز شدن افتادنی نیست! خوب این که کاری ندارد! راهی پیدا کن و اگر پیدا نمی‌شود راهی بساز که این اتفاق بیفتد.
کاری کن که این چیزی که می‌خواهی رخ دهد. به جای دست روی دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست کشیدن سعی کن با چنگ و دندان از چیزی که به آن علاقه داری دفاع کنی و اتفاقی را که دوست داری رخ دادنی سازی!
اگر سرنوشت تو به رخ دادن این اتفاق بستگی دارد خوب کاری بکن که رخ بدهد!

سپس شیوانا دست بر شانه‌های پسر جوان کوبید و گفت: انسان قوی وقتی به مانعی بر می‌خورد تسلیم نمی‌شود. یا راهی پیدا می‌کند که از آن مانع عبور کند و اگر این راه پیدا نشد آن راه را می‌سازد!
برخیز و راه پیروزی خود را بساز و اتفاقی را که بقیه محال می‌دانند، رخ دادنی کن...

سخن روز : تمام تلاشت در زندگی این باشد که روزگار را مطیع خود کنی نه این که خود مطیع روزگار باشی ...

yamahdi
9th October 2010, 06:10 PM
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.
روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟!
بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...
تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند.
در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟
او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...

آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند.
صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید.
آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود.
یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است.
گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

yamahdi
10th October 2010, 03:47 PM
دعا كردن و سیگار كشیدن
در بازگشت از كلیسا، جك از دوستش ماكس می پرسد: «فكر می كنی آیا می شود هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»
ماكس جواب می دهد: «چرا از كشیش نمی پرسی؟»
جك نزد كشیش می رود و می پرسد: «جناب كشیش، می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.»
كشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.
ماكس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار كشیدن هستم می توانم دعا كنم؟»
كشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناً، پسرم. مطمئناً

yamahdi
10th October 2010, 03:49 PM
ملاقات امیلی با خداوند
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

امیلی عزیز!

عصر امروز به دیدن تو می آیم، تا تو را ملاقات کنم.

با عشق خدا


امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

او که آدم مهمی نبود.

در همین فکرها بود که کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:

من که چیزی برای پذیرایی ندارم.

پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زودتر به خانه برگردد و عصرانه را برای خداوند حاضر کند!

در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتتند:

"خانم! ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم، آیا امکان دارد به ما کمکی بکنید؟"

امیلی جواب داد:

"متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها و غذا را هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت:

"بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی ناراحتی شدیدی را در درونش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید:

"آقا! ، خانم! خواهش می کنم صبر کنید."

وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را هم در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید، ناراحت بود. چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز!

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم .

با عشق خدا

عرفان جهانی
10th October 2010, 04:48 PM
عشق جدید

از يك طرف عذاب وجدان داشت واز سويي خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام براي هميشه پيان داده بود. سامي كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامي كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامي كه به خاطرش از خيلي چيزها واز خيلي كسها گذشته بو.د وخوشحال بود چون ديگه ميان خودش وعشق جديدش داريوش هيچ مانعي نبود.بلاخره از اين دو راهي جان كاه خلاص شده بود.
ماجرا بر ميگشت به 5 ماه قبل روزي كه تينا براي اولين بار با داريوش در چت اشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپيوتر واينترنت حرف ميزدند و داريوش تينا رو در اين موارد راهنمايي مي كرد. ولي هر از گاهي درباره خودشون هم حرف مي زدند.
تينا برای داريوش احترام خاصي قائل بود.داريوش با تمام پسرهاي كه تينا تا به امروز ديده بود فرق داشت.حتي با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشيدن لباسهاي تنگ و كوتاه بود. ولي داريوش يه انسان والا يك روشنفكرو يه شخصيت فوقالعاده بود.با وجود اینکه قیافه داریوش براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارداریوش مجذوب او شده بود ولی قيافه داريوش هم كه تينا از وبكم ديده بود زيبا و دلنشين بود.
در اوايل تينا وقتي با داريوش چت مي كرد از اينكه به سام خيانت مي كنه احساس گناه مي كرد. ولي رفته رفته اين احساس گناه هم ازش رخت بر بست.
تيناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همديگر رو دوست داشتند.عشق سام و تينا زبانزد دوست ودشمن بود ولي امدن داريوش همه چيز رو بهم ريخت.
ديگه يواش يواش سام داشت از ذهن تينا مي رفت وهمينطور از قلبش. مهمترين كار براي تينا چت كردن با داريوش بود.روزها پشت سر هم مي آمدند و مي رفتند تا اينكه يه روز يه اتفاق افتاد.تينا داشت با داريوش چت مي كرد در اواسط چت داريوش از تينا پرسيد:
-ميخوام يه سوال ازت بپرسم
-خوب بپرس
-ناراحت نمي شي
-نه
-قول ميدي؟
-قول ميدم
-دوست پسر داري
تيا درحالي كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا مي پرسي
-واسه اينكه دوستت دارم و ميخوام باهات عروسي كنم.
تينا خشكش زد. ولی زود به خودش اومد و انگشت شو گذاشت روي دكمه خاموشي وبا تمام زورش فشار داد وكامپيوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هيجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزي كه براي اولين بار با سام اشنا شده بود.تينا نمي دونست بايد چكار كنه از يه طرف سام وجود داشت كه تينا رو دوست داشت.واز طرف ديگر از دست دادن داريوش احمقانه بود فرداي صبح وقتي تينا اشت به مدرسه مي رفت مثل هر روز سام رو جلوي در خانه اشان ديد تازه يادش اوفتاد كه بايد جواب نامه سام رو ميداد. ولي ديگه براش مهم نبود. بي اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهاي گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولي تينا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پيش گرفت ورفت.سام از اين كار تينا در شگفت ماند ولي باخودش گفت حتما حوصله نداشته.
اون روز تينا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصميمش رو گرفت.وقتي زنگ مدرسه خورد يك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپيوتر داريوش هم منتظرش بود.داريوش از تينا پرسيد:
-ديروز ناراحتت كردم
-نه
-پس چرا بي خداحافظي رفتي
-كار داشتم
-درباره پيشنهادم فكر كردي
-اره
-جوابت چيه
تينا كمي مكث كرد وبعد تايپ كرد:
-باشه
بعد از اون بله كار زندگي ي تينا و داريوش شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سياه بود چشمان داريوش آبي بود و وقتي چشماي داريوش رو از وبكم مي ديد نگاه داريوش به عمق دل تينا نفوذ ميكرد. اونها برعكس گذشته بيشتر حرفهاي عاشقانه مي زدند. از اينده مي گفتند از روزهاي خوشي كه در پيش رو داشتند. داريوش به تينا گفت برات زندگي مي سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترين دختر روي زمين مي كنم.اين حرفها تينا رو بيشتر ديوانه وعاشق مي كرد.
همه چيز مرتب بود جز دو چيز كه تينا رو مي آزرد يكيش دوري داريوش بود. وديگريش وجود سام.مشكل اول خيلي زود حل شد داريوش كه در مشهد زندگي مي كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تينا وقتي اين خبر رو شنيد از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد.دومين مشكل رو هم تصميم گرفت كه فردا حل كنه.
فردا صبح وقتي تينا ميخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهاي گذشته سر كوچه ايستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بيچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسي بود بعد از مدتها مي تونست صداي عشقش رو بشنوه ولي بعد از مدرسه وقتي سام با تينا تماس گرفت دنيا رو سرش خراب شد.تينا گفت ما ديگه بايد از هم جدا بشيم من يكي ديگه رو دوست دارم.
بعد از اون روز تينا ديگه سام رو نديد دوستاش مي گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش براي سام مي سوخت چون سام از دانشگاه قبول شده بود ولي به خاطر تينا اون از تهران رفته بود.
يك روز باراني تينا كنار پنچره ايستاده بود وداشت به بيرون نگته مي كرد.قرار بود يك ساعت ديگه با داريوش چت كنه.بلاخره يه ساعت گذشت و وارد محيط چت شد.تينا وارد چت شده، نشده خبري رو از داريوش شنيد كه تينا رو از جا كند. فرار بود بك هفته ديگه داريوش بياد تهران تا نام نويسي كنه.داريوش و تينا قرار گذاشتند در يه پارك نزديك خونه تينا همديگرو ببينند داريوش گفت تو تا حالا منو از نزديك نديدي براي اينكه منو بشناسي يه دست لباس سياه مي پوشم ويه گل رز هم تو دستم مي گيرم.
اون يك هفته براي تينا مثل هفت سال بود هر روز در خواب داريوش رو مي ديد كه با لباسهاي سياه ويه گل رز در دستش به تينا نزديك ميشد.اين يك هفته جانكاه تمام شد. شوق ديدن چشمان ابي داريوش تينا رو از خود بي خود كرده بود.
روز موعود رسيد تينا بهترين لباسهاي رو كه داشت پوشيد وارايش كرد. مي خواست پيش داريوش بي عيب جلوه كنه. نيم ساعت به قرار مانده بود. تينا به پاركي كه قرار بود داريوش بياد رفت.مدتي منتظر ماند بعد از گذشت دقايقي ديدش با لباس سياه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابي كه ديده بود داريوش از دور داشت بهش نزديك ميشد. روزهاي هجران داشت تموم ميشد. تينا بي تاب بود با خودش گفت اگه داريوش منو اينطور هول ببينه بعدا مسخرم ميكنه. تينا چشماشو بست تا اراوم بشه وقتي چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوي چشماش بود با لباس سياه ويه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.

Paeez
11th October 2010, 02:45 PM
مي‌گن يه روز جبرئيل مي‌ره پيش خدا گلايه مي‌کنه که:‌آخه خدا؟ اين چه وضعيه آخه؟ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر مي‌کنن اومدن خونه باباشون!

بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارک‌دار و آنچناني مي‌پوشن!
هيچکدومشون از بالهاشون استفاده نمي‌کنن، مي‌گن بدون بنز و بي‌ام‌و جايي نمي‌رن!
اون بوق و کرناي من هم گم شده، يکي از همين‌ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد!
آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو کردم.امروز تميز مي‌کنم،
فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!
من حتي ديدم بعضي‌هاشون کاسبي مي‌کنن و هاله هاي بالاسرشون رو به بقيه مي‌فروشن!
خدا ميگه:‌ اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره.
اين‌ها هم که گفتي خيلي بد نيست! برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشکل واقعي يعني چي!
جبرييل زنگ ميزنه به جناب شيطان. دو سه بار مي‌ره روي پيغامگير تا بالاخره
شيطان نفس نفس زنان جواب مي‌ده: جهنم. بفرماييد؟;جبرييل ميگه:انگار! سرت خيلي شلوغه آقا‌ >شيطان آهي مي‌کشه ميگه:‌ نگو که دلم خونه. اين ايراني‌ها اشک منو در آوردن به خدا!
شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو مي‌کنم اينطرف، يه آتيشي اون‌طرف به پا مي‌کنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!…
حالا هم که …. اي داد!!! آقا نکن! جبرييل جان من برم… اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي‌کنن
که جاش کولر گازي نصب کنن!!!

yamahdi
11th October 2010, 05:49 PM
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

پیرزن جواب داد: بفرمایید

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا نشسته ام !

yamahdi
11th October 2010, 08:06 PM
انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان كاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است كه می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه كنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های كوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد كنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض كنید .»

او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌كند : « صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌كردند. یكی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌كرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌كشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افكار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، كمی خودش را روی صندلی جابجا كرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم كه همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم كه خودم باید چه كار كنم و ... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.»

استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد كه:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشید . نمی‌دانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.
كلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر كنیم.
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است.

yamahdi
11th October 2010, 08:09 PM
جوانی نجار نزد شیوانا آمد و از استادش گله کرد. شیوانا جویای ماجرا شد. جوان گفت:" به استاد گفتم برای کارم پول بیشتری نسبت به بقیه کارگران می خواهم و اگر او این حقوق بیشتر را به من ندهد او را ترک می کنم و دیگر برایش کار نمی کنم."

شیوانا پرسید:" تو چرا حقوق بیشتری طلب می کردی، مگر کارت از بقیه بهتر بود؟"

جوان گفت:" نه چندان! اما بیشتر از بقیه برای کار وقت می گذاشتم و وقتی بقیه به منزل می رفتند من ساعت ها در کارگاه می ماندم و اضافه کار می کردم. البته استاد پول اضافه کارم را می داد ، اما من این حق را داشتم که به خاطر دلسوزی و وقت گذاشتن پول بیشتری بگیرم ، اینطور نیست؟"

شیوانا لبخندی زد و پرسید:" و وقتی تو به استاد گفتی که دیگر برایش کار نمی کنی او چه گفت؟"

جوان غمگین و افسرده پاسخ داد:" هیچ! گفت برو بسلامت! همین!"

شیوانا سری تکان داد و گفت:" اگر به جای خیلی کار کردن سعی می کردی خوب‏تر کار کنی و کاری متفاوت و برجسته تر نسبت به بقیه از خودت نشان دهی آنگاه منحصر به فرد می شدی و آن زمان این استادت بود که خداخدامی کرد تو را از دست ندهد. چرا که می دانست تو با این هنر برجسته هرجا روی خواهان داری. اما تو فقط مثل بقیه معمولی کار کردی و به جای ایجاد تمایز بین کارخودت و دیگران سعی کردی با کاربیشتر خودت را عزیز و استاد را وابسته کنی! در حالی که استاد اگر می خواست محصول معمولی بیشتری داشته باشد خوب چرا به تو پول اضافی بدهد. آن رابه دو کارگر معمولی و تازه نفس دیگر می داد.

از من برای تو کاری ساخته نیست. تو یک فرد معمولی هستی و مانند تو زیاد پیدا می شود. این را باید موقعی که درخواست اخراج می کردی در نظر می گرفتی. برو و جایی دیگر کاری جدید برای خودت پیدا کن با این تفاوت که اینبار سعی کن متفاوت و برجسته تر از بقیه کاری متمایز و شاخص عرضه کنی. آن زمان کار خودش تورا نگاه خواهد داشت."

Star of GT
13th October 2010, 01:03 AM
پير مرد روستا زاده اي بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزي اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها براي دلداري به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدي آوردي که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!

هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پي مرد به همراه بيست اسب وحشي به خانه برگشت. اين بار همسايه ها براي تبريک نزد پيرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتي که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت!

پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ فرداي آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب هاي وحشي، زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدي! وکشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پيرمرد کودن!

چند روز بعد نيروهاي دولتي براي سربازگيري از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزميني دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پاي شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسايه ها بار ديگر براي تبريک به خانه پيرمرد رفتند: عجب شانسي آوردي که پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که...؟

ღZAHRAღ
13th October 2010, 12:02 PM
قلب زنان جهان را میچرخاند!(خانمها بخونید و افتخار کنید..)!!!

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ….
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

marmari.cacao
13th October 2010, 01:01 PM
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض 30 دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد.
از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد.
خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت 30 دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند.
بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد.
وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد.
نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟
لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟
آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

ღZAHRAღ
14th October 2010, 08:57 AM
داستان ما داستان يك دانشجو است كه توانست در 5 ترم فارغ شود، اميدواريم داستان هيچ كدام از شما به مانند اين داستان نباشد؛

ترم اول: خوشحالي- شادي- قبول شدم- «تبريك»- كيف سامسونت- كلاس گذاشتن- خودبزرگ بيني- اعتماد به نفس كاذب- بحث سياسي، فرهنگي- آدم حسابي- فرهيختگان جامعه- نخبگان مملكت- آينده سازان كشور- روزنامه- جزوه- كتاب- درس- نت برداري- حضور، غياب- صندلي رديف اول- سرچ تحقيق در سايت گوگل- اميد به آينده- تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه خيلي خوبه!"

ترم دوم: سلام- خوبي؟- دختر،پسر- اكبري- صالحي- احمدي- اين خوبه- اون بهتره- انتخاب اصلح- فردا قشنگه- حضور،غياب- آيينه- آب شونه- عطر- ادكلن- آينه- گرفتن جزوه- صندلي رديف وسط- بازم سلام- چت- اوه آخر ترمه!- شب امتحان- معدل 12- تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه بد نيست!"

ترم سوم: تريپ پروانه اي- ندا- كافي شاپ- قرار- نيومد-قرار- ايندفعه اومد- ضدحال- رفت(به همين راحتي!)- غصه- دلتنگي- افسردگي- دوست بد- سيگار- كلاس دودره- واسه من هم حاضر بزن- شب امتحان- جزوه ندارم- تقلب- ده- مشروط- تلفن به مامان:" ميگذره!"

ترم چهارم: مخ زدن- نگين- افسانه- آرزو- الميرا- رديفه!- خونه[ ]- سيگار- دود- بنگ- حوصله ندارم- بي خيالي- غيبت- غيبت- غيبت- صحبت با استاد- تقلب- ده- اتاق استاد- مشروط- مامان زنگ مي زنه:"پسرم خوبي؟!"

ترم پنجم: خواب- بيداري- خونه- سيگار- بي حوصلگي- زغال خوب- شيشه- تبديل شدن به يك رفيق ناباب براي بقيه- خواب- بيداري- خونه- شيشه- بي حوصلگي- ذغال خوب- خواب ... خواب ... خواب ... خواب ... – نه انگار بيدار بشو نيست، مرده!!- از مرده شور خونه تلفن به مامان:"بياين،بچه تون رو ببرين!"

و اينگونه بود كه اين دانشجو در پنج ترم توانست فارغ شود ... البته از زندگي!!

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:00 AM
آقاى جک، رفته بود استخدام بشه. کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشیده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدیر شرکت جواب بدهد .
آقاى مدیر شرکت، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به یک سئوال پاسخ بدهد. سئوال این بود :
"شما در یک شب بسیار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى می کنید، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه اى هستند. یکى از آنها پیر زن بیمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند. دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، دختر خانم بسیار زیبایى است که زن رویایى شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید. اگر اتومبیل شما فقط یک جاى خالى داشته باشد، شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشین تان مى کنید؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمى؟ یا آن دختر زیبا را؟ جوابى که آقاى جک به مدیر شرکت داد، سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شرکت در آید
راستى، می دانید آقاى جک چه جوابى داد؟ اگر شما جاى او بودید چه کار می کردید؟

و اما پاسخ آقاى جک:
آقاى جک گفت: من سویچ ماشینم را می دهم به آن دوست قدیمى ام تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:02 AM
يه روز يه خانومه كه ماشينش قديمي و خراب شده بوده تصميم ميگيره كه به شوهرش يه جوري
غير مستقيم بگه كه يه ماشين نو ميخواد.
به شوهرش ميگه عزيزم روز تولدم نزديكه. لطفا برام يه چيزي بخر كه صفر تا صد رو
تو 4 ثانيه بره و رنگش هم سفید باشه.

حالا حدس بزنين شوهرش برای تولد خانومه چي مي خره؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
[Only registered and activated users can see links]

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:06 AM
يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره!

داروسازه ميگه واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟

خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.

چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.

بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام مي‌خوردند.

داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه: خُب، حالا... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟

نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان بدهيد!

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:34 AM
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود".

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:36 AM
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه...
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه...
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ١٥ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم پیش اوناست

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:37 AM
یه پیرمرد۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:40 AM
دو دانش‌جوی رشته‌‌ی دکترای کامپیوتر در خیابان هم‌دیگه رو می‌بینن .اولی متوجه می‌شه که دومی یک دوچرخه‌ی بسیار نو و شیک به همراه داره . می‌پرسه : هی! عجب دوچرخه‌ی قشنگی ! از کجا آوردیش ؟

دومی جواب می‌ده : خب ... ‌دیروز از کلاس که برگشتم دختر همسایه که اخیراً ملکه‌ی زیبایی شده با این دوچرخه اومد توی خونه‌ی ما ، خیلی هیجان‌زده و شاد دوید به طرف من و تمام لباس‌هاشو درآورد و به من گفت که «هر چی» دلم بخواد می‌تونم تصاحب کنم ...

اولی می‌گه : واقعا انتخاب خوبی کردی ، لباس‌هاش به دردت نمی‌خورد .

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:41 AM
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسيد: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه رابه سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:43 AM
توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست میو چوال و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.
هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.
او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.
او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی .
" زنش پاسخ داد :"
عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."



م

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:45 AM
یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا.
چند دقیقه كه میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!
همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش.
بعد از چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم.
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟!

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:48 AM
سه مرد زیر درخت دراز کشیده بودند . یک بازرگان از آنجا عبور می کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترین است، به عنوان هدیه به او یک روپیه (واحد پول هند) خواهم داد.
یکی از مردان فوری برخاست و گفت روپیه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستی و هدیه را نخواهي گرفت .
دومی در حال درازکش دستش را دراز کرد و فریاد زد روپیه را بیاور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچین فعال هستی.
سومی در حال درازکش گفت روپیه را بیاور و در جیب من بگذار، من تنبل ترین هستم. بازرگان خیلی خندید و روپیه را در جیب او گذاشت.

م

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:49 AM
چرچیل (نخست ورزیر انگلیس در جنگ جهانی دوم)روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر بی بی سی برای مصاحبه می‌رفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت
“آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.”
راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را
از رادیو گوش دهم”
چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد
و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده با دیدن اسکناس گفت:
“گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم”

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:52 AM
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره..... یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. .خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم !!

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:53 AM
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت:
- می خواهم ازدواج کنم.
پدر خوشحال شد و پرسید:
- نام دختر چیست؟
مرد جوان گفت:
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.
پدر ناراحت شد.
صورت در هم کشید و گفت:
- من متأسفم به جهت این حرف که می زنم اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی، چون او خواهر توست.
خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود.

با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم.
مادرش لبخند زد و گفت:
- نگران نباش پسرم.
تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی. چون تو پسر او نیستی!

من

ღZAHRAღ
14th October 2010, 09:54 AM
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.
سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم
مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و مي توانيد خودتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.
بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند.

ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند.
وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.
مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.
به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند

ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند
گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!

mojir mirza
16th October 2010, 07:54 PM
اثر: دوریس لسینگ
ترجمه: آزیتا زمانی

بالای سر پیرمرد خانه کبوتران قرار داشت، یک قفسه مشبک سیمی که روی چند میله قرار داده شده بود و پر از کبوترانی بود که خرامان خرامان راه می رفتند و با تفاخر در پرهای خود باد می انداختند. نور آفتاب روی سینه های خاکستری فامشان می شکست و به رنگین کمان های کوچکی بدل می شد. به گوشهایش بغبغوی آرام آنها همچون لالایی آرامشبخشی می نمود. دستهایش را به سمت سوگلی اش دراز کرد، یک کبوتر خانگی، پرنده جوان گوشتالویی که وقتی چشمش به او می افتاد، بی حرکت بر جا می ایستاد و یک چشمش را با ناقلایی و زیرکی یک وری می کرد.
پیرمرد در حالی که می گفت: " خوشگله، خوشگله، خوشگله"، پرنده را قاپ زد و پایین آورد و در همان حال، چنگالهای سرد مرجانی اش را دور انگشت خود حس می کرد. خوشحال و راضی، پرنده را به آرامی روی قفس گذاشت و به یک درخت تکیه کرد و به منظره آن سوی قفس زیر نور اواخر بعد از ظهر خیره شد. در بازی جنگ و گریزآفتاب و سایه، خاک سرخ تیره رنگ که جای جای آن به شکل کلوخ های بزرگ و غبار گرفته ترک خورده و شکسته بود، یکسره تا افق بلند گسترده شده بود. درختان در امتداد دره روئیده بودند و مسیر دره را نشانه گذاری کرده بودند، جویباری از چمنهای سبز پرپشت نیز امتداد جاده را علامت گذاری کرده بود.
نگاهش در امتداد جاده به سوی خانه رفت و نوه اش را دید که آویزان به دری زیر درخت یاس تاب می خورد. خرمن موهایش زیر موجی از آفتاب پشت سرش ریخته بود و پاهای برهنه بلندش انحنای ساقه های یاس را تکرار می کرد، ساقه های برهنه قهوه ای فام درخشان را در میان نقوش شکوفهای پریده رنگ.
دخترک به چیزی ورای گلهای صورتی، ورای کلبه روستایی متعلق به راه آهن، جایی که زندگی می کردند، در امتداد جاده ای که به روستا می رفت، خیره مانده بود.
خلقش تغییر کرد. عمدا مچش را به سمت پرنده دراز کرد تا او را بپراند ولی به محض این که پرنده بالهایش را گشود، دوباره آن را گرفت. تلاش و تقلای آن حجم گوشتالو را زیر انگشتانش حس می کرد و تحت تاثیر یک لج آنی، پرنده را درون جعبه کوچک انداخت و قفل آن را بست. زیر لب گفت: "حالا اونجا می مونی" و پشتش را به قفس پرندگان کرد. محتاطانه در امتداد پرچین به راه افتاد و به سمت نوه اش رفت که اکنون به دور در پیچیده بود، سرش شل روی بازوانش خم شده بود و داشت آواز می خواند.
آوای لطیف شاد او با بغبغوی کبوتران در می آمیخت و خشمش را بیشتر می کرد.
داد زد: "هی!" و دید که دخترک پرید، به عقب نگاه کرد و در را رها کرد.
نگاهش را دزدید"سلام پدربزرگ"، مودبانه به طرف او برگشت ولی قبل از آن آخرین نگاهش را به جاده پشت سر انداخت.
پدربزرگ گفت: "منتظر استیونی، ها؟" انگشتانش را مثل پنجول کف دستش فرو کرده بود.
دخترک در حالی که از نگاه کردن به او پرهیز می کرد، به آرامی پرسید: "مخالفتی دارین؟"
پیرمرد جلوی او ایستاد، چشمهایش را تنگ کرد، شانه هایش را به حالت قوز خم کرد، فشرده از عقده دردی سخت که از باد در پر انداختن پرندگان، آفتاب، گلها و نوه اش نشات می گرفت، گفت: " فکر می کنی برای اظهار عشق به قدر کافی بزرگ شده ای، ها؟"
دخترک با شنیدن این عبارت قدیمی و از مد افتاده سرش را بالا انداخت و اخم کرد: " اوه، پدربزرگ"
-" فکر می کنی که می خوای خونه رو ترک کنی، ها؟ فکر می کنی می تونی شبا حوالی مزارع بدوی و پرسه بزنی؟"
لبخند دخترک او را واداشت تا ببیندش، همانطور که هر روز غروب در آن ماه گرم آخر تابستان دیده بود که چطور دست در دست با پسر پستچی، سرخ دست و سرخ گلو با جوانی به شدت تجسم یافته اش در امتداد جاده به سمت روستا می روند. حس درماندگی تمام سرش را دربرگرفت و خشمگین فریاد زد:" به مادرت می گم!"
دخترک خنده کنان گفت: "برو و بهش بگو!" و به سمت در برگشت. پیرمرد شنید که دخترک عمدا طوری که او بشنود، آواز می خواند: " من تو را زیر پوستم داشته ام، من تو را در ژرفای قلب... داشته ام."
پیرمرد داد زد: " آشغال، آشغال، آشغال کوچولوی گستاخ!"
خرناس کشان رو به خانه کبوتران رفت که از کل خانه ای که او با دختر و داماد و نوه هایش تقسیم کرده بود، تنها پناهگاهش به شمار می آمد. اکنون خانه دیگر خالی می شد و همه دختران جوان با خنده هایشان و جیغ و داد و سر به سر گذاشتن هایشان از آن می رفتند. او به جا می ماند، بدون تسلی و تنها، با آن زن با بالاتنه چهارگوش و چشمهای آرام و بی حرکت، دخترش.
در حالی که زیر لب غر می زد، جلوی خانه کبوتران ایستاد. از دست پرندگانی که مجذوب بغبغو کردن و آواز خواندن خودشان بودند، خشمگین شد.
از درگاه دخترک فریاد زد: " برو بگو! برو، معطل چی هستی؟"
پیرمرد در حالی که مدام برمی گشت و نیم نگاههای پرخواهش تند، مصر و سوزناکی به او می انداخت، لجوجانه به سمت خانه رفت.
اما دخترک اصلا به عقب نمی نگریست. بدن جوان بی اعتنا اما نگرانش پیرمرد را به عشق و پشیمانی متمایل می کرد. پیرمرد ایستاد. زیر لب گفت:" اما من هیچوقت نمی خواستم که..." و منتظر شد که او برگردد و به سمت او بدود. "نمی خواستم...".
دخترک برنگشت. او را فراموش کرده بود. در امتداد جاده، استیون جوان داشت می آمد و چیزی در دستش بود. هدیه ای برای دخترک؟ پیرمرد که دید که در به عقب تاب می خورد و آن دو همدیگر را در آغوش کشیده اند، بر جای خود خشک شد. در سایه شکننده درخت یاس، نوه اش، عزیز دلش در آغوش پسر پستچی بود و موهایش روی شانه های او ریخته بود.
پیرمرد کینه توزانه داد زد: " من شما رو می بینم!" آنها از جا جم نخوردند. از پا افتاده به داخل خانه دوغاب زده شده کوچکشان رفت و صدای کف پوش چوبی ایوان را که زیر پاهایش خشمگنانه غژ و غژ می کرد، می شنید. دخترش در اتاق جلویی مشغول خیاطی کردن بود و داشت سوزنی را که جلوی نور گرفته بود، نخ می کرد.
دوباره ایستاد، به پشت سر به داخل باغ نگاهی انداخت. زوج جوان حالا داشتند خنده کنان بین بوته ها قدم می زدند و او می دید که چطور دخترک با یک حرکت شیطنت آمیز ناگهان از دست جوان می گریزد و به داخل گلها می دود و او به دنبالش می شتابد. صدای فریاد، خنده و یک جیغ شنید و سپس سکوت.
از سر درماندگی زیر لب نالید" اما اصلا اون جوری نیس. اون جوری نیس. چرا نمی تونی ببینی؟ دویدن و نخودی خندیدن و بوسیدن و بوسیدن. تو برداشت کاملا متفاوتی می کنی."
با حس تنفر کنایه آمیزی به دخترش نگاه کرد، از خودش بدش می آمد. آنها به نوبت دنبال هم دویده بودند و همدیگر را گرفته بودند، هر دو آنها و اکنون بازی تمام شده بود، اما دختر هنوز داشت آزادانه می دوید.
پیرمرد به نوه اش که در آن لحظه از محدوده دید او خارج بود، اشاره کرد:" نمی بینی؟"
دخترش به او نگاه کرد و ابروهایش از مدارا و شکیبایی ایی که به خستگی رسیده بود، بالا رفت. شوخی کنان از او پرسید:" پرنده هاتو سر جاشون خوابوندی؟"
پیرمرد مصرانه گفت: " لوسی، لوسی..."
-" خب، چیه؟ حالا مگه چه خبره؟"
-"دختره تو باغ با استیونه"
-"باشه، الان فقط بشین و چایتو بخور"
به نوبت پاهایش را روی زمین چوبی تو خالی ول کرد، تاپ، تاپ. داد زد:"این دختره با اون عروسی می کنه. دارم بهت می گم، دفعه بعد با اون عروسی می کنه!"
دخترش تر و فرز از جا بلند شد. برایش یک فنجان چای آورد و جلویش یک بشقاب گذاشت.
-"من چای نمی خوام، نمی خوامش، دارم بهت می گم."
دخترش زیر لب زمزمه کرد: "حالا مگه چشه؟ چه ایرادی داره؟ خب، چرا که نه؟"
-" اون هجده سالشه، هجده!"
-"من وقتی هفده سالم بود، ازدواج کردم و هیچوقت هم پشیمون نیستم."
پیرمرد گفت: "دروغگو، دروغگو، می بایست پشیمون می شدی. چرا می ذاری دخترات ازدواج کنن؟ این تویی که اونا رو مجبور می کنی. برای چی این کارو می کنی؟ چرا؟"
-"اون سه تای دیگه خوب از پسش براومدن. هر سه شوهرای خوبی دارن. چرا آلیس نداشته باشه؟"
زیر لب نالید: "اون ته تغاریه. نمی تونیم اونو کمی بیشتر پیش خودمون نگه داریم؟"
-"بیا پدر. اون فقط تا پایین جاده میره، همین. هر روز هم می آد که بهت سر بزنه."
-"اما این جوری نیس"
پیرمرد به سه دختر دیگر اندیشید که فقط ظرف چند ماه طول کشیده بود تا از بچه های دوست داشتنی زود رنج نازپرورده به زنان متاهل جوان جدی تبدیل شوند.
دخترش گفت: "وقتی ما عروسی کردیم، اینطوری نکردی؟ چطور نکردی؟ هربار همون بازیه. وقتی من ازدواج کردم شما کاری کردین که من حس می کردم یه چیزی این وسط درس نیس و دخترام هم همین طور. تو با این کارات همه اونا رو به گریه و بیچارگی می انداختی. آلیس رو به حال خودش بذار. اون خوشبخته."
دخترش آهی کشید، نگاهش روی باغ روشن از نور آفتاب خیره ماند. "اون ماه آینده عروسی می کنه. هیچ دلیلی وجود نداره که دس دس کنیم."
پیرمرد دیرباورانه پرسید: "گفتی اونا می تونن عروسی کنن؟"
دخترش به سردی گفت: " آره، پدر چرا که نه؟" و خیاطی اش را از سر گرفت.
نگاه پیرمرد بی تابانه به این سو و آن سو دو دو می زد. به ایوان رفت. تمام پهنای صورتش تا زیر چانه خیس شده بود، دستمالش را درآورد و کل صورتش را با آن پاک کرد. باغ خالی بود.
از گوشه ای زوج جوان بیرون آمدند، اما صورتشان دیگر با او سر دشمنی نداشت. روی مچ پسر پستچی، یک کبوتر جوان جا خوش کرده بود و نور روی سینه اش می درخشید.
پیرمرد، در حالی که از ریزش اشک روی چانه اش خودداری نمی کرد، گفت: "مال منه؟ برا منه؟"
دخترک دستش را گرفت و تاب داد و گفت: "ازش خوشت می آد، پدربزرگ؟ استیون برای شما آورده." پسر و دختر دورش حلقه زدند و به او آویختند، با محبت و توجه سعی می کردند که اشکها و احساس بدبختی اش را پاک کنند. هر کدام از یک طرف دستهایش را گرفتند و به سوی قفس پرندگان بردند. او را در بر می گرفتند. بر او دل می سوزاندند و بدون هیچ کلامی در سکوت به او می گفتند که هیچ چیز تغییر نخواهد کرد، هیچ چیز نمی تواند تغییر کند و آنها همیشه با او خواهند بود. پرنده شاهدی بر ماجرا بود. آنها می گفتند، از چشمهای شاد نیم بسته شان که سعی می کردند آن را به روی پیرمرد باز کنند. "ایناهاش، پدربزرگ، مال توئه، برای توست." آنها نگاهش می کردند که پرنده را روی مچش گذاشت و پشت نرم و گرم از آفتابش را نوازش کرد و بالهایش را باز و متوازن نمود.
دخترک صمیمانه گفت:"یه مدت کوتاهی باید حبسش کنین. تا وقتی که بفهمه اینجا خونشه."
پیرمرد غرولند کنان گفت:" برو بچه. اگه علی ساربونه، می دونه شترشو کجا بخوابونه."
آن دو که از خشم نیمه عمدی او رها شده بودند، از خنده پس افتادند."خوشحالیم که از اون خوشتون اومده."
سپس، جدی و هدفمند شروع به سوی درگاه کردند، جایی که تاب می خوردند. در حالی که پشتشان به او بود، به آرامی با هم صحبت می کردند. بیش از هر چیز دیگری، از جدیت بلوغشان خود را باخت که باعث می شد احساس تنهایی کند و او را به پذیرش و سکوت وا می داشت. نیشی را که از جنب و جوش و جست و خیز آنها مثل سگهای کوچک روی چمن در جانش خلیده بود، بیرون کشید. آنها دوباره او را فراموش کرده بودند. باز به خودش اطمینان داد که خوب همین است، دیگر. باید همین کار را بکنند، احساس کرد که بغض گلویش را می فشارد، لبهایش می لرزید.
او پرنده جدید را به صورتش چسباند تا پرهای ابریشمینش صورتش را نوازش کند.
سپس او را درون جعبه ای حبس کرد و سوگلی اش را بیرون آورد.
با صدای بلند گفت:"الان می تونی بری". پیرمرد آن را ثابت نگاه داشت طوری که آماده پرواز باشد و در همان حال چشمش به دنبال دختر و پسر بود که در باغ پایین می رفتند. بعد، فشرده از درد ناشی از فقدان، پرنده را از مچش پراند و اوج گرفتنش را تماشا کرد. صدایی ضعیف و آنگاه گشودن بالها و ابری از پرندگان که از کبوترخانه پریدند و به زمینه شامگاه پیوستند.
دم در، آلیس و استیون دنباله صحبتشان را فراموش کردند و به تماشای پرندگان پرداختند. روی بالکن، آن زن، دخترش خیره ایستاده بود. دستی را که هنوز خیاطی اش را نگاه داشته بود، سایه بان چشمانش کرده بود.
به نظر پیرمرد اینطور رسید که زمان متوقف شده و کل بعد از ظهر آن روز باز ایستاده بود تا به تماشای حرکت خودرایانه او بنشیند و حتی برگهای درختان نیز از جنبش افتاده بودند.
با چشمهای خشک و آرام، دستهایش را رها کرد تا به طرفین بدنش فرو افتند و شق و رق بر جای ایستاد و به آسمان چشم دوخت.
ابری از پرندگان نقره ای رنگ درخشان به بالا و بالا صعود می کردند و صفیر بال گشودنشان هنوز بر فراز زمین تیره شخم زده شده و کمربندی های تیره تر درختان و لایه های درخشان علف شنیده می شد تا جایی که آنان در نور آفتاب چندان دور شدند که مثل ابری از غبار به نظر می رسیدند.
آنها در دایره بزرگی چرخ می زدند و بالهایشان را طوری کج می کردند که پیوسته فلاش هایی از تلالو نور آفتاب به چشم می خورد و یکی پس از دیگری از ستیغ آفتاب در بلندای آسمان به سمت سایه به پایان می سریدند، یکی پس از دیگری به زمینی که در پناه سایبان درختها و علفها و مزرعه بود، بازمی گشتند، به دره و سایه شب رجعت می کردند.
باغ یکپارچه از طوفان و هیاهوی پرندگانی که به خانه باز می گشتند، پربود. سپس سکوت و آسمانی که تهی می نمود.
پیرمرد به آرامی برگشت، زمانی به درازا کشید، چشمهایش را با لبخندی که با غرور به باغ و به نوه اش انداخت، گشود. دخترک به او خیره شده بود. لبخند نمی زد. با چشمانی گشاد شده و رنگی پریده در سایه ای سرد ایستاده بود و پیرمرد دید که چطور اشک بر پهنای صورت دخترک باریدن گرفت.

پایان

mojir mirza
16th October 2010, 08:02 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
داستانی از مسعود حسینیان


روز شده و باد کولری که از دیشب روشن بود تمام بدنم رو خشک کرده ، دم صبح می خواستم برم توالت ، از فشار شاش ، بند نمی شدم ، یکم تقلا کردم که برم ولی منصرف شدم بعد دوباره خوابیدم. البته با این حال خوابیدن ، خواب با اعمال شاقه اس ، مدتی گذشت ، ندونستم چقدر ولی این بار به اجبار بلندم کرد ، هرچند فکر می کنم نوری که از کناره پنجره می خورد تو یه صورتم هم بی تقصیر نبود ، انگار مامور بود که من یک روز گند رو شروع کنم و با بی حوصلگی به آخر برسونم .
توالت که تمام شد ، رفتم کناره رو شویه ولی حس خیس شدن رو نداشتم ، موهام رو تو آینه دیدم ، خیلی شکسته شده ، اومدم بیرون ، نگاهی به ساعت کردم ، ولی بعد که رفتم تو اطاق یادم رفت که ساعت ده یا شایدم یازده رو نشون می داد .
به نیت اینکه برم تو پارکه رو به رو و کمی از کتابی رو که الان سه ماه دست گرفتم رو نوک بزنم ، و چند نخ سیگار بکشم ، لباسام رو عوض کردم .
کیف دستی قهوه ای رمز دار که داخلش یه پاکت سیگار ، فندک ، دفترچه و خودکار بود رو با کتاب همیشه گی زدم زیر بغل و رفتم بیرون . تو راه پله ، پله ها رو حس می کردم ، که به زور دارند بهم پا میدن که پا روشن بزارم ، حتی چند تا پله رو می خواستند منو لیز بدن . وارد کوچه شدم ، امروز تعطیل بود ، این رو نه از رو تقویم بگم ، نه ، از کوچه و خیابون خالی حدس زدم .
رسیدم تو پارک ، رو اولین نیمکت نشستم ، سایه خوبی اونو پوشونده بود ، کیف دستی رو گذاشتم کناره دستم و کتاب رو برداشتم ، کاغذ باطله تویه کتاب نشون می داد که چقدر از این کتاب رو خوندم . پیش خودم گفتم ، چه خوب می شد اگه زندگی ما هم کنارش کاغذ باطله داشت و نشون می داد چقدر خوندیم و چقدر مونده .
سرم رو از کتاب ور داشتم ، صدای چند تا بچه حواسم رو لحظه ای پرت کردند ، که خیلی دور تر از من داشتند باز می کردند .
آخر تابستون بود ، ولی پاییز انگار زود تر از هر سالی دیگه ای به جون درخت ها افتاده بود . باد آرومی کناره گوشم وز وز می کرد و برگ های که خشک کرده بود رو داشت کناره هم و بدون نظم می چید ، که فردا کاره سپور پارک راحت تر بشه . روز بود ولی جیکه از گنجشکی هم در نمی اومد ، فقط گردو خاک پاییزی بود ، که گه گداری خش خشی می کرد .
سرم انداختم پایین و انگار که رو عادت همیشه گی باید چند صفحه رو بخونم ، شروع کردم به خوندن ، پاراگراف پشت سر هم رد می شدند و من مثل قبل اصلا حواسم نبود ، که چی شد ، خیلی به خودم فشار می اوردم ، می تونستم خط قبلی رو یادم بیاد ، ولی چه فایده ، آلان خیلی وقته که داستان رو فراموش کردم .
هوس سیگار می کنم و خوشحال از اینکه تنها چیزی که با من دهن به دهن می شه رو با خودم دارم ، قفل کیف رو دو تا صفر بود ولی هرچی میزنم ، باز نمیشه ، ( اه گه تو این کیف ) با بی حوصله گی انگشتم رو می برم ، بین قفل و صفحه و از میخ قفل رو می کشم ، راحتر از اون چیزی بود که فکر می کردم ، وقتی پاکت سیگارم رو توش دیدم ، خوشحال شدم ، یه نخ در اوردم گذاشتم روی لبم ، فندک رو کشیدم ، خش خش خش ، صدای سنگ فندک بود که بی هوده می چرخید. کلی تکونش دادم که شاید یه چیکه گاز تهش مونده باشه ولی فایده ای نداشت ، گازش تموم شده بود . نگاهم رو به خاطره یک کمک و دستی که سیگار داشته باشه چر خوندم .
کمی دور تر از من سه نفر روی نیمکت نشسته بودند و دو نفرشون داشت سیگار می کشید ، زیاد دور نبود ، شاید بیست متر اون طرف تر من ، ولی حوصله نداشتم که پاشم ، فقط کافی بود که ازشون خواهش کنم و اون وقت دست بود که آتیش بهم برسونه ، ولی نه حال این کار نداشتم ، یک تنبلی ، یک کسلی وحشی تو تنم رفته بود ، انگار پاییز من رو با درختا اشتباه گرفته بود .
آفتاب داشت از سایه بالای سرم فرار می کرد ، و به من نزدیک می شد ، با کج خلقی موذیانه ای داشت می گفت ، پاشو تنه لش ات رو از این جا وردار ، همون کاری رو باد با کشیدن گرد و خاک می کرد ، نورش رو همین طور تیز می کرد و صاف می فرستادش سراغ من . آفتاب دیوس ! تو دیگه چته!!!
فقط کافی بود یه نیمکت رو عوض کنم، ولی این کار از شاشیدن اجباری اول صبح سخت تر بود .
چقدر دوست داشتم که الان یکی کنارم بود یا نه حتی زنگ می زد به گوشیم ، و باهاش کمی صحبت می کردم ، هه خدایا ما رو باش که چه خیال خوشی داریم ، خدا کنه یکی زنگ بزنه حتی اشتباهی ، اگه زنگ بزنه حتما صحبت کردن رو یک ربعی کشش بدم .
آفتاب دیگه تمام نیمکت فلزی رو گرفته بود از بالآ و پایین آتیشم می زد ، عرقم شر شر داشت لباسام رو خیس می کرد ، کار خودش رو کرد، رفتم سمت خونه . از کنار اون سه نفر که الان دو نفر بودند رد شدم ، چقدر خوشحال شدم که یکی شون کم شد ، اومدم خونه همین طور مستقیم رفتم رو بروی کولر نشستم ، تا خنک شم، یه چیزی می خواستم ولی نمی دونم چی ، آب ! نه غذا هم نه ، نمی دونم ولی یه چیزی می خواستم ، دوست داشتم که موبایلم رو بگیرم جلو رووم و از شماره اول تا اخری رو صحبت کنم ، ولی پیش خودم گفتم ، اگه اونا حوصله من رو داشتند حتما زنگ می زدند ، بعد به گوشه ای انداختمش یه گوشه که صداش رو بشنوم ، نمیشه آدم امیدش رو از دست بده ، شاید یکی زنگ زد ، حتی اشتباهی . منتظر نشستم و همین طور به این دستگاه عجیب نگاه می کردم ، که شاید معجزه ای بشه و صدای زنگش به هر بهانه ای بلند شه و همین طور که صدای تیک تاک ساعت داشت قوی تر تویه گوشم می زد ، چشم های منم خسته تر و سنگین تر می شدند ولی با این حال هر چند لحظه ای نگاهش می کردم ، قلبم تاپ تاپ صدا می کرد و داشت از جاش کنده می شد ، مثل اینکه منتظر بودم ولی نمی دونستم که منتظر کی ، فقط می خواستم که صحبت کنم ، از بس که نگاهش کردم گوشی خجالت می کشید که نگاهم کنه ، چشمام داشتند بهم می گفتند بخواب کی زنگ می زنه ، اما باز به زور بازش می کردم ، اونا صفحه گوشی رو برام تیره می کردند که من فراموشش کنم ، این کار رو با مهارتی انجام دادند که فقط زمان می تونست انجام بده و من به خواب رفتم .

خوابیدم ، نمی دونم چفدر ، ولی کا بوسی بلند داشتم ، مثل ثاتیه های عمرم . سرم درد می کرد ، سر درد همیشه گی ، از شقیقه ام شروع می شد درست میزد فرق سرم ! رفتم تو بساط قرص ها هرچی که به pumخطم می شد رو سوا کردم ، همش رو با هم قورت دادم ، یه لیوان آب هم هورتی کشیدم سر ، انگار سریع عمل کرد ، رفتم سمت موبایلم ، با یه حس کنجکاوی نگاش کردم ، گفتم شاید اون موقع که خواب بودم ، شاید یکی زنگ زده و من اینقدر زود قضاوت نکنم ، نگاش کردم ، درست مثل کسی که به معشوقش نگاه می کنه ، گوشی با زبون بی زبونی ، با نگاهش داشت می فهموند که بی تقصیره ، هر چی زور زد که به من بفهونه نشد ، هر چی التماس کرد ، جوابی نشنید ، دیگه دیر شده بود ، چون اونو محکم به دیوار کوبونده بودم و زجه زدن هاش رو از دور داشتم نگاه می کردم .
طفلی دلم براش سوخت ، آخه اون چه گناهی کرده بود ، می خواستم برم ورش دارم و از دلش در بیارم ، ولی مطمن بودم ، که فحشم میده ، می گه که تو سادیسم داری ، حق داره اگه کسی حتی زنگی هم بهت نمی زنه .
ولی باز دلم طاقت نیاورد ، گفتم هرچی هم به هم بگه حق داره ، به هر حال اون بیشتر از هر کی دیگه ای با من بوده ، رفتم ورش داشتم ، گذاشتمش روی پا هام ، شیشه اش حسابی خورد شده بود ، خورده شیشه هاش از رو سین اش پاک کردم ، بعد با یه دستمال کاغذی بعضی جا هشو دست کشیدم ، آخه می دونستم از این کار خوشش می آد ، وقتی داشتم دستمالش می کشیدم از بدنش آه و ناله بلند می شد ، طفلی حتما محکم زدمش ، همین طور داشت بر رو بر من نگاه می کرد ، می خواست این طوری خجالتم بده ، می دونستم ، هیچی تو دلش نیست ، اصلا به روم هم نیاورد که کار اشتباهی کردم . از این که اون بلا رو سر گوشی آورده بودم وجدان درد گرفته بودم .
لباس هام یه گوشه افتاده بودند ، عوض کردم و رفت بیرون این دفع قبل از رفتن با خودم کبریت بردم .
آسمون داشت قرمز می شد ، غروب تنگی بود ، مثل حال روز من ، مثل غروب هر جمعه ای دیگه ، درست مثل حال هر روز من ، اه که این روز نکبت ازش می باره .
تا به خودم اومدم دیدم رو یکی از نیمکت های فلزی قرمز پارک هستم ، نیمکت من رو می شناخت ، مثل درخت رو به رو که هروقت من رو میبینه لبخند میزنه و سلامم میکنه ! سیگارم روشن کردم و یه نگاهی به دور برم کردم ، هوا راکد بود ، انگار برق گرفته بودش ، برگ درختا خشک وا ساده بودند ، دود سیگار من هم مثل خط کش صاف می رفت تو هوا ، بدونه اینکه مثل قبل عشوه ای بیاد و پیچ و تابی بخوره . به هیچی فکر نمی کردم ، حتی به خودم ، فقط داشتم به این دود آبی رنگی که جلو چشمام خو نمایی می کرد نگاه می کردم ، دو تا گربه رو دیدم که داشتند می چرخیدند ، گربه سفید پرید رو سر سیاه سفیده ، اما سیاه سفیده تکون نخورد ، حتی نگاهیم نکرد ، بعد سفیده راهشو کج کرد و رفت ، سیا سفیدم خودش رو داشت می مالید به بلوک های سیمانی .
کم کم سر و صدای پیر و پاتال ها بلند شد ، انگار تو بسته های چند تای باید وارد پارک می شدند . مثل مورچه گوشه گوشه پارک جمع شدند و سر هاشون جمع کرده بودند ، و بلند بلند صحبت می کردند ، انگار که با تمام چسبندگی از هم دور بودند .
پارک از زندگی ساقط بود ، حتی کلاغ ها هم حال غار غار کردن رو نداشتند ، من همین طور سیگار کون به کون روشن می کردم ، از دهن و دماغ و حتی گوش ها هم دود بلند می شد ، اینقدر روی این نیمکت ها نشسته بودم ، که شبیه به همین ها شده بودم ، قرمز ، با لوله های گرد و کثیف .
هوا داشت تاریک می شد ، چراغ های گازی پارک دونه دونه روش می شدند ، همیشه شب رو بهتر تحمل می کردم ، مخصوصا اگه جمعه باشه ، لا اقل مطمن هستم که فردا باز تو محیط کار می رم و از این کسالت بیرون بیام .
تا تصمیم گرفتم که پاشم و این قصد رو عملی کردم خیلی طول کشید ، به پاکت سیگارم نگاه کردم خالی بود ، رفتم یه پاکت دیگه گرفتم و باز خودم رو رو پله ها دیدم ، فحش و بدو بیراهی که پله بارم می کردند رو زیر پا هام حس می کردم . محلشون نزاشتم .
تو خونه بودم ، خونه ساکت بود ! ساعت ها که به شب می رسیدند ، سر و صدا های بیرون هم کمتر میشه ، اینقدر کم میشه که دیگه به زحمت می شه ، صدای رو تو کوچه تشخیص داد . درست تو همین لحظه است که می فهم ، نه از شب هم بی زارم شاید از تمام طول هفته ، روز های معمولی ، مثل آدم اهنی از کناره هزار تا آدم رد می شم ، و هزار تا آدم از کنارم رد می شن بدون اینکه حتی بهم نگاهی بکنن یا حتی بد تر وقتی نگاهشون به سمت تو ، مطمن هستی که به تو نگاه نمی کنن و این مثل ضرب همین عقربه های ساعت دیواری می مونه ! که می گه دارم رد می شم ، می گه کسی حواسش به من نیست ، می گه ...
وقتی تنهایی همه صدا ها ترسناک ترند ، کوچیک ترین صدا ها حکم ناقوس کلیسا رو پیدا می کنند و تو مغزت می پیچه ، اگه جیر جیرکی سرو کله اش پیدا شه باشد بد تر ، آزار صداش از تیک تیک ساعت هم بیشتر و وقتی دراز کشیدی و صدای تیک تیک ساعت و چکه شیر هرز شده و دومب دومب قلبت را می شنویی همه با هم همون چیزی رو می گنه که تیک تاک ساعته می گه .
از نشستن خسته می شم ، روی تخت دراز می کشم ، این لا مسب هم جیره از همه جاش بلند می شه ، فکر کنم دیگه حوصله من رو نداره ، از این که بیست سال روش بودم خسته شده ، از اینکه معلوم نیست تا کی رویش بخوابم کلافه است .
یک نخ سیگار از پاکت در می آرم و روشن می کنم ، هر چند که اذیت می شم موقع کشیدن ولی باز دوست دارم که بکشم ، تا سیگارم تموم شه بلکه خودمم با سیگاره تموم شدم .

mojir mirza
16th October 2010, 08:04 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
داستانی از آیت دولتشاه


ما را دو شب بعد از تحویل قرار گاه به میراث انجا فرستادند، یک گروهان سیزده نفری که وظیفه داشتیم تا زمان تحویل کامل محوطه ی قرارگاه به میراث ، نگهبان تجهیزات و انبارهای تخلیه نشده ی آنجا باشیم. قرارگاه نیمه تعطیل بود،از دو ماه پیش دفاتر اداری، سایت های موشکی وضد هوایی و مقر های بازرسی را از آنجا برده بودند و سربازها را گروهان گروهان به مقر جایگزین انتقال داده شده بودند ودو روزبعد که محوطه کامل تهی از سرباز شده بود ما را آنجا فرستادند. ما سربازهایی بودیم که دوره ی آموزشی مان را توی همین قرار گاه گذرانده بودیم و نسبتاً به اوضاع آنجا آشنا بودیم. غروب که وارد قرارگاه شدیم هنوز نور افکن های داخل محوطه ی میل پرچم و زمین بازی روشن بود. ما بیست کیلومتر را از جاده پیاده آمده بودیم و بد جوری خسته و بی رمق شده بودیم. در های خوابگاه اصلی بسته بود و خوبگاه افسران هنوز تجهیز نشده بود. شب همه ی ما توی زمین چمن خوابیدیم، زمینی که درست روبروی قلعه ی قدیمی بود و تا چند روز قبلش انبار مهمات بود و چند تیر بار و ضد هوایی رویش سوار بود.میراث از ده سال پیش بنا بر گمانه زنی هایی که حاصل برسی محوطه های اطراف پادگان بود به این نتیجه رسیده بود که قلعه ی توی پادگان، نه مربوط به جنگ جهانی، که مربوط است به یک دوره ی بسیار دور تاریخی . و ثابت کردن این ادعا و برگرداندن محوطه به میراث ده سال طول کشیده بود. طی ده سال گذشته لایه برداری های محدودی توی محوطه صورت گرفته بود که همگی این ادعا را ثابت می کردند.
آن شب ما خسته بودیم، توی محوطه ی میل پرچم دراز کشیدیم و به خوابی عمیق فرو رفتیم. فرداروزاش بود که برای اولین بار آن صداها را شنیدیم . شده بود که گه گاهی حیوانی اهلی یا وحشی از لای سیم خاردارها تو بیاید و توی سوله های غذا خوری و خوابگاه سرو صدا راه بیندازد و این در شرایطی که دو روز پادگاه تخلیه بود محتمل به حساب می آمد. اما این ماجرا کم کم برای ما تبدیل به کابوسی عجیب شد. هیچ موجودی غیر از ما توی قرارگاه نبود، ما دو روز تمام را دنبال منبع صدا گشتیم، حتی از پنجره ی سالن ها و شیلتر های مهر و موم شده به داخل سرک کشیدیم، اما چیزی دستگیرمان نشد.صدا شبیه صدای هام فرو چکیدن قطره ای بزرگ بود در گودالی خیس که در انتهایش انگار زنی جیغ می کشیدند.سه روز از آمدن ما به قرارگاه گذشته بود و صدا ها آرامش اولیه مان راگرفته بودند. جایی نبود که سرک نکشیده باشیم، هیچی نبودو همین می ترساندمان. از دورهء آموزشی که به پادگان آمده بودیم چیزهای غیر منتظره ی زیادی توی قرار گاه اتفاق افتاده بود، شنیده بودیم یکی از سربازها شبی که توی برجک نگهبانی می داده به خاطر دیدن هیبتی عجیب مشاعرش را از دست داده و سالها زمین گیر شده و خیلی اتفاقات عجیب دیگر که بعدها معلوم شده کار سربازهای ماه آخر بوده که می خوسته اند سربازهای تازه وارد را دست بندازند.
روز سوم حضور ما در قرارگاه بود،صبح اش لندروور خاکی قرارگاه آمد و سهمیه ی غذای سه روزمان را آورد. از قرار معلوم به این زودی ها قرار نبود از آنجا خارج شویم، راننده ی لندوور تاکید کرد که خروجمان فقط و فقط منوط به دستور کتبی فرماندهی می باشد و امیدوارمان کرد که به زودی بر می گردیم. اینها را گفت و رفت .
اتفاقات عجیب برای ما از روز پنجم شروع شد، دوشنبه بود، اولین شبی که توی خوابگاه افسران می خوابیدیم، گرگ و میش بود که با صدای جیغی گوش خراش از خواب پریدیم، ناخودآگاه دویدیم سمت جایی که صدا را شنیدیم. صدا از سمت سرویسهای بهداشتی پشت خوابگاه می آمد، محوطه از نور نورافکن های زمین چمن روشن بود. هوا غبار داشت و سالنهای حمام زیاد واضح دیده نمی شد، نزدیک تر که شدیم چیزی قرمز رنگ در دوردست به چشممان آمد، هیچکدام از ما آمادگی مواجهه با آنچه که در انتظارمان بود را نداشتیم. از داخل صدای شُرشُر آب می آمد، تو که رفتیم دست یکی از سربازها را دیدیم که از پایین در آلمینیومی حمام زده بود بیرون و اطرافش خون غلیظی دلمه بسته بود. تو که رفتیم سرباز را دیدیم که رگ دستهایش را با تیغ ریش تراش زده و بی جان روی زمین افتاده. خون سرباز انگار که از سقف بیاید به تمام سرامیکهای جرم گرفته ی حمام پاشیده بود و در کف حمام با آبی که از بالا می آمد مخلوط می شد و دورانی از پاشوره خارج می شد. هیچکداممان نمی توانستیم باور کنیم،بوی خون داغ توی سالن حمام پیچیده بود و دیوانه مان می کرد. به ظهر نکشیده بود که جنازه ی سرباز را سوار الاغی که از ده ای در چند کیلومتری قرارگاه گرفته بودیم ،کردیم و فرستادیم به مقر اصلی . شاهو را با جنازه همراه کردیم، سرباز کردی که همشهری سرباز بی جان بود. ما ارتباطی با مقر جدید نداشتیم، همه ی سیستم های صوتی و ارتباطی برچیده شده بود و اجازه ی خروج از آنجا را هم نداشتیم. تنها راه ارتباط با قرارگاه جایگزین لندروور خاکی رنگی بود که هر سه روز یک بار جیره ی غذایمان را می آ آآآآآاآjjjjآآورد.
ساعتها کند کند می گذشت و حوادث یکی یکی می آمدند، هیچ کدام از ما نمی دانستیم سوران چرا خودکشی کرده. همه چیز آنقدر غیر منتظره و ناگهانی بود که قدرت تحلیل مان را گرفته بود. شب قبلش همه تا دیر وقت بیدار بودیم، فال ورق گرفتیم، از خاطرات و آرزوهایمان حرف زدیم، سوران هم مثل همه ی ما سر خوش بود و تا دیروقت با شاهو ترانه ی کردی خواند و باهمان لهجه ی غلیظ اش جُک تعریف کرد و از آرزوهاش گفت. سوران دیر وقت خوابید و صبح زود بیدار شده بود که غسل کند ،خودش را کشت.
دیدن جنازه سوران توی آن حالت همه ی ما را افسرده کرده بود. تا دو روز بعد از این حادثه اتفاقات عجیب دیگری افتاد. شب اش بارها و بارها همان صدای عجیب و جیغ ممتد را شنیدیم. از غروب یکی از سربازها حالتی شبیه خواب زده ها شده بود و مدام با خودش حرف می زد یا گوشه ای کز می کرد و خیره می شد به نورگیر خوابگاه. خوابیده بودیم که همگی با صدای آواری مهیب از جا کنده شدیم. سرباز همان شب هاله ای فسفری رنگ را دیده بود که از توی نورگیر به سمتش آمده بود و بلندش کرده بود، آنقدر بلند که به نورگیر رسیده بود. دست فسفری یکباره توی هوا ولش کرده بود ، سرباز از پشت با کمر روی لبه ی تخت افتاده بود و کمرش جابجا شکسته بود. قطع نخاع شده بود. ما با صدای افتادن سرباز بلند شدیم، هوا که روشن شد جای شکستن شیشه ی نورگیر را دیدیم که نشان از افتادن سرباز از آن را می داد. گویا سرباز توی خواب راه افتاده بود و از نردبان کنار دیوار ورودی بالا رفته بود، توی خواب و بیدار پایش روی نورگیر رفته بود و آن اتفاق برایش افتاده بود . دیگر نمی شد اوضاع را عادی تصور کرد. فردا روز بود که لندروور پشتیبانی دوباره پیدایش شد، چند تا از دندانهای جلوی سرباز شکسته بود وقادر به درست حرف زدن نبود. راننده هیچ پیامی نداشت، نه از قرارگاه و نه از جنازه ی سوران و شاهوو که همراهش فرستاده بودیم . سرباز قطع نخاع شده را سوار لندروور کردیم و فرستادیم پایین. ما بارها و بارها به راننده تاکید کردیم که شرایط آنجا غیر عادی است و دیگرنمی شود آنجا ماند. تا چند روز بعدش خبری از لندروور نشد. ما چند روز را در ترس و نگرانی گذراندیم، شب ها نصفمان می خوابید و بقیه نگهبانی می دادیم. خوابمان کابوس شده بود و بیداریمان جنگ با ثانیه هایی که پایان نداشتند. همه ی ما بارها و بارها آن صدای فروچکیدن وآن جیغ ممتد را شنیدیم. سه روز بعد که لندروور دوباره در دوردست پیدایش شد برای ما لحظه ی بزرگی بود. ما بی تاب ، از بلندی های قرارگاه چشم دوختیم به تپه های پایین دست که لندروور بی صبرانه از آنها بالا می کشید، اما راننده راننده ی سابق نبود. راننده ی سابق کامله مردی بود حدود چهل ساله با ریش خرمایی که دانه دانه سفید افتاده بود، اما این راننده بیشتر از بیست و چند سال نداشت. راننده ی قبلی همان روزی که از ما جدا شده بود چند کیلومتر آنطرف تراز جاده منحرف شده بود و توی رودخانه سقوط کرده بود.راننده جدید گفت هر دو سر نشین لندروور در جا کشته شده اند و جنازه شان به فرمانداری منطقه فرستاده شده. ما بهت کرده بودیم،انگار دستی نا پیدا ما را به سمتی می برد که به نابودیمان ختم می شد.راننده ی جدید هم هیچ خبری از جنازه ی سوران وسرباز همراهش نداشت. ما می خواستیم با همان لندروور برگردیم اما راننده گفت که از فرماندهی تاکید دارند که تا تحویل آنجا به میراث، ما توی قرارگاه بمانیم. لندروور همان طور که آمده بود برگشت و ما باز هم ترسخورده و نا امید چشم دوختیم به جاده.
دیگر لحظه ای نمی توانستیم آنجا بمانیم، تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده آنجا را ترک کنیم. هر ده نفرمان سر گردان شده بودیم. ظهر همه توی محوطه ی میل پرچم جمع شدیم. می دانستیم نباید از هم جدا شویم، همچنان صدا ها می آمد، حالا از هر طرف، انگار برای هر کداممان طنینی شخصی پیدا کرده بود که عکس العمل های جداکانه ای در ما برمی انگیخت. تمام مدت فکر می کردیم کسی همراه مان است، گاهی بادی شبیه حفار تَن به صورتمان می خورد،تمام مدت انگار کسی از درون کنگره های قلعه ی قدیمی می پاییدمان. دیگر تصمیممان را گرفته بودیم. غروب وسایلمان را جمع کردیم، قرارمان این شد فردا هوا که روشن شد راه بیفتیم. شبش توی زمین چمن دور هم جمع شدیم و زیر نور نور افکن به نوبت به خوابی سبک فرو رفتیم. از چند روز پیش که آمده بودیم همه ی صورتها چروکیده و زبر و پای همه ی چشمها گود افتاده بود. کسی جرعت نمی کرد حمام برود، اگر کسی قرار بود دست به آب برود همگی دور اتاقک توالت جمع می شدیم و یکی یکی تو می رفتیم به سرعت روده هایمان را تخلیه می کردیم. آن شب هم صدا ها آمدند، اتفاقات افتادند و ما خیلی خوش شانس بودیم که جان سالم از مهلکه به در بردیم. در تمام مدت حضورمان در قرارگاه دو نور افکن از چهار نورافکن زمین چمن روشن بود ما در فاصله ی این دو نور افکن دور گرفته بودیم. در یک لحظه دو نور افکن خاموش شدند و بعد یکباره محوطه توی تاریکی مطلق فرو رفت و این همراه بود با صدای فرو چکیدن قطره ی همیشگی و جیغ هایی که پشت بندش می آمد. ما دیوانه وار داد می زدیم و هر کداممان به طرفی می دویدیم. لحظه ای بعد همه چیز دوباره روشن شد، یکی از نورافکن ها جرقه زد و از پایه اش جدا شد و به میان ما افتاد، دوباره همان صداها آمدند. تا صبح چند بار این اتفاقات تکرار شد. ما از رویه ی تخت های تل انبار شده توی سوله ی انبار آتش بزرگی درست کردیم که شعله هایش توی آن جهنم آرام مان می کرد. تا صبح نخوابیدیم. گرگ و میش بود که آماده شدیم برای فرار از قرارگاه متروک، هوا روشن شده بود که هر ده نفرمان شانه به شانه ی هم از زمین چمن راه افتادیم سمت در خروجی قرارگاه. بوی آتشی از دور دست می آمد، هوا ابری بود و صدای پرنده های اول صبحی شنیده می شد. ما می توانستیم از این جهنم خارج شویم؟
پشت به پشت هم راه افتادیم، از زمین چمن مستقیم انداختیم توی خیابان اصلی قرارگاه. از جلوی قلعه ی قدیمی که رد می شدیم انگار چشم هایی تعقیب مان می کرد و صدا هایی که مثل زوزه ی باد بود و انگار از ماورای تاریخ می آمد، شبیه دسته ای آدم که مویه کنند.فقط صدا نفسها و خپ خپ پوتین هایمان روی آسفالت کهنه می آمد. قدمها کند پیش می فت و ثانیه ها برایمان کش آمده بود.
ما از در خروجی خارج شدیم بی اینکه غافل شویم از دستی که هر آن ممکن بود ما را از رفتن باز دارد. از قرارگاه خارج شدیم.به ظهر نکشیده بود که به جاده ی اصلی رسیدیم. باورمان نمی شد که دوباره جاده را دیدهایم، خسته بودیم اما انگار پرواز می کردیم. همان روز به مرکز فرماندهی برگشتیم. ما ده نفر توی این ده دوازده روز به اندازه ی چند سال در هم شکسته شده بودیم. توی قرارگاه هیچ کس خبری از جنازه ی سوران و شاهوو که همراهش بود نداشت،آنها هیچ وقت به قرارگاه نرسیده بودند و جنازه ی سربازی هم که با لندروور پیدا شده بود قابل شناسایی نبود، سرش توی بستر رودخانه لهیده شده بود.
ما از آنجا آمدیم، هر کدام از ما به کرات در دادگاه نظامی حاضر شدیم و هر کدام هر چه را که دیده بودیم توضیح دادیم .
بعد از تبرئه شدن مان ما را توی همان قرارگاه مرکزی نگه داشتند و تا روز پایان خدمتمان آنجا ماندیم. ما بارها و بارها خواستیم که از چند و چون ماجراهای آن چند روز آگاه شویم ، چند بار توضیحات دروغی به ما دادند، بارها و بارها جواب ما به بعد موکول شد، اما هرگز دلیل آن اتفاقات عجیب برایمان مشخص نشد. ما سرباز بودیم و سرباز حق سوال پرسیدن نداشت.

mojir mirza
16th October 2010, 08:05 PM
[Only registered and activated users can see links]رشنوی1-thumb-170xauto-575.jpg ([Only registered and activated users can see links])
داستانی از خلیل رشنوی


[/URL] ([Only registered and activated users can see links]) ([Only registered and activated users can see links])
تقصير معلم ديني بود . البته به چيزي كه مي گويم ايمان ندارم . فقط احساسم اين را به من مي گويد . قضيه به سال ها پيش بر مي گردد . وقتي كه يازده ساله بودم . معلم ديني كه اسمش را فراموش كرده ام و فقط اندام لاغر و كله تاسش در خاطرم مانده ... ولي صبر كنيد . اگر اشتباه نكنم نام خانوادگي اش عارف نيا بود . هميشه عادت داشت چند دقيقه آخر كلاس به ما حرف هاي قلمبه سلمبه بزند . نمي دانم چه حكمتي داشت كه هميشه ده پانزده دقيقه اي وقت اضافه مي آورد و آنوقت بود كه شروع مي كرد به نصيحت ما دانش آموزان . چون عادت داشت لابه لاي حرف هايش چند قصه تعريف كند كه با اصل مطلب در ارتباط باشد همه به سخنراني اش توجه مي كرديم . هر چند كه حرف هايش از يك گوش تو مي آمدند و از گوش ديگر بيرون مي رفتند . خودش نيست اما خدايش كه اينجاست . باور بفرماييد علاقه خاصي به آقاي عارف نيا داشته و دارم و هميشه حرف هايش آويزه گوشم است و اگر چيزي در زندگي آموخته ام از دلسوزي هاي ايشان است و اميدوارم هر كجا كه هست خداوند پاسدار او و خانواده اش باشد .

[URL="[Only registered and activated users can see links]"] ([Only registered and activated users can see links])
البته صحيح نيست كه مي گويم معلم ديني مقصر بود . چون اصلن بنده خودم را مقصر و گناهكار نمي دانم . در ادامه عرايضم پي به بي گناهي بنده خواهيد برد .
يك روز آقاي عارف نيا سركلاس در مورد وفاداري و پاك بودن مرد و زن صحبت مي كرد . هيچوقت قصه اي كه آن روز تعريف كرد را فراموش نمي كنم . جريان از اين قرار بوده كه زني به شوهرش مي گويد ( گرمي زندگي ما به خاطر پاك بودن من است ) و شوهر با او مخالفت مي كند كه پاك بودن مرد است خانواده اش را پاك و سالم نگه مي دارد . خلاصه بحث بالا مي گيرد و به آنجا مي رسد كه مرد به زنش اجازه مي دهد چند روز به سطح شهر برود و با هر مردي كه دلش خواست نزديكي كند . زن قبول مي كند و به قصد اثبات حرفش به كوچه و خيابان مي زند . فرصت چند روزه مرد كه تمام مي شود زن به خانه اش برمي گردد . مرد از زن مي خواهد كه اجازه دهد او قضاياي اين چند روز را تعريف كند . خلاصه كلام اينكه مرد به زن مي گويد در اين چند روز با كسي برنامه اي نداشته و تنها كسي كه به او نزديك شده جواني بوده كه وقتي نقاب از چهره اش برداشته از كار خود پشيمان شده و رفته است . ناگهان اشك از چشمان زن سرازير مي شود و رو به شوهرش مي گويد ( به خدا قسم كه تو عين حقيقت را مي گويي ) مرد مي گويد كه در جواني اش شرايطي براي بودن با زني فراهم شده اما وقتي نقاب زن را كنار زده به ياد خدا افتاده و از گناه فاصله گرفته است و آن جواني كه نقاب زنش را برداشته در واقع آينه رفتار او بوده است . در پايان آقاي عارف نيا پيام و نتيجه داستان را گفت كه انشاءالله خودتان به آن پي برده ايد . پس من بيشتر از اين سرتان را درد نمي آورم .
البته من خودم را از آن مرد هم پاك تر مي دانم . چون به الله قسم تا به حال به ناموس كسي نگاه چپ هم نكرده ام . آن قصه به حدي من را تحت تاثير قرار داد كه اين تصميم را گرفتم . چون نمي خواستم در آينده كسي با آن ديد به زنم نگاه بكند . ديگر نتوانستم به جاي ناشناخته هيچ زني حتي فكر كنم چه برسد به آنكه نقشه انجام كاري را به مغزم را بدهم .
به سن ازدواج كه رسيدم خانواده ام اصرار به ازدواجم داشتند . اما من به حدي پاك بودم كه فكر هم خوابي با هيچ دختري را نمي كردم . در خودم توان آن را نمي ديدم كه در بستر دختري بخوابم و با او آن كار سقيف را انجام دهم و جنايت و خونريزي راه بياندازم . البته ازدواج سنت رسول خداست و هر جواني كه شرايط آن را دارد بايد به اين سنت پيامبر جامعه عمل بپوشاند .
تنها موردي كه براي ازدواج مناسب به نظر مي رسيد عمه زاده ام مهشيد بود . هم بر و رويي داشت و هم شوهر جوانش به تازگي به لقاءالله پيوسته بود و ازدواج با او را بركت و ثوابي بزرگ مي ديدم و از همه مهم تر ديگر خون و خونريزي در كار نبود . متوجه هستيد كه چه مي گويم ؟
عروسي آنچناني نداشتيم يك سفر زيارتي و خلاص. اصلن چه معني دارد عده اي را جمع كني و ساز و آواز راه بياندازي و اسباب گناه خلق شوي . ازدواجي كه باعث گناه ديگران شود خدا مي داند به كجاها ختم مي شود . شما كه غريبه نيستيد جاي برادر من را داريد تا مدت ها از نظر مقاربت با مهشيد مشكلي نداشتم اما نمي دانم بعدها چه اتفاقي افتاد كه ديگر به تنم مزه نمي داد . فكر نكنيد قوه مردانه ام ضعيف است . به هر حال گاهي براي تخليه كمرم كاري مي كردم . اما در كل نظرم نسبت به زن تغيير كرد . يعني آنجوري كه فكر مي كردم نبود . راستش را بخواهيد لذت واقعي را متعلق به اين دنياي فاني نمي بينم . اگر خداوند رحمتش را دريغ نفرمايد انسان ها لذت واقعي بدن را فقط در بهشت مي توانند لمس كنند . چون ما متعلق به اينجا نيستيم . به قول استاد زندگي ام آقاي عارف نيا ما مثل نوزادهايي هستيم كه از مادرشان جدا شده اند . در بهشت كافي است بگويي تشنه ام . سه جويبار از آب زلال ، شير و عسل در مقابلت جاري مي شود . البته چون در زمان پيامبران فقط اين نوشيدني ها وجود داشته آن ها اين مثال را زده اند . خودتان كه بهتر از من مي دانيد انبيا از گذشته ، حال و آينده خبر داشته اند . پس از نوشيدني هاي زمان ما هم بي اطلاع نبوده اند . اما اگر جاري شدن جويباري از قهوه ، شيركاكائو يا نسكافه را مثال مي زدند به طور قطع مردم حرف آن ها را باور نمي كردند و رسالتشان به انجام نمي رسيد . به نظر بنده چون در بهشت همه چيز مهيا است اگر شما حتي هوس پپسي كولا هم كنيد جاري مي شود . خداوند در بهشت حتي غريزه جنسي بشر را نيز فراموش نكرده و هزاران هزار پري زيبارو در رنگ ها و ابعاد مختلف و به هر صورتي كه دلت بخواهد با تو هم آغوش مي شوند و هر چه از آن ها طلب كني بي دريغ در اختيارت مي گذارند . آنجا جواني هميشه با توست و مي تواني لابه لاي اندام بهشتي پري رويان غلت بزني بي آنكه نگران درد يا قاعدگي شان باشي . نمي توانيد تصور كنيد چه لذتي دارد هم آغوشي با پري رويان قدسي بهشت . اگر مردي مي خواهد به اين آرزوها برسد بايد فقط خدمت خلق خدا در ذهنش باشد و به لذت هاي فاني و زودگذر اين دنيا پشت كند .
از آنجا كه به پاك بودن خودم ايمان داشتم پاكي مهشيد هم مثل روز برايم روشن بود . حتي بعد از آن تلفن هاي مشكوكي كه به اداره ام مي شد . خودتان كه از اينگونه مزاحمت ها بي اطلاع نيستيد . به واسطه شغلتان حتمن زياد با اين جور موارد برخورد داشته ايد . از اينجور آدم ها كم پيدا نمي شود كه زنگ مي زنند و مي گويند زن تو با كسي رابطه نامشروع دارد و گاهي به خانه آن مرد مي رود . حتي آدرس هم داده بود . اوايل زياد اعتنا نكردم ولي تصميم گرفتم اين شك را كه در دلم رسوخ كرده بود يك جوري از بين ببرم . بنابراين روزي كه آن مرد دوباره تماس گرفت و گفت كه زنم در خانه آن مرد است به مهشيد زنگ زدم اما كسي جواب نداد . به مدت يك ساعت هرچند دقيقه يكبار شماره منزل را مي گرفتم تا بالاخره مهشيد گوشي را برداشت و گفت كه حمام بوده است . خيالم راحت شد . ولي مگر مزاحم ول كن بود ؟ تا اينكه يك روز زنگ زد و گفت آن مرد غريبه به خانه ام آمده است . ما كه معصوم نيستيم . به هر حال دل آدم است مي لرزد ديگر . مرخصي يك ساعته اي گرفتم و به سمت خانه ام راهي شدم . در حياط را جوري باز كردم كه صدايي ، جيره اي از لولاهايش بلند نشود . از شما چه پنهان وقتي به پشت در رسيدم از خانه صداي آخ و اوخ زنانه مهشيد و هس هس مردانه اي بيرون مي آمد . خب آن هس هس سينه من نبود و كسي كه در مقابل چشم هايم تنش با تن مهشيد در هم مي پيچيد من نبودم . لابد از حال رفتم كه وقتي به هوش آمدم كسي توي خانه نبود و فقط صداي مهشيد بود كه كنار باغچه گريه مي كرد و فين فين آب دماغش را بالا مي كشيد . به اين عطر بهشتي تان قسم باور بفرماييد حتي دست هم رويش بلند نكردم . تا چند روز خودم را توي اتاق حبس كردم و فقط با خداي خودم راز و نياز مي كردم . مهشيد هم از خانه تكان نخورد و از فرداي روز حادثه صداي شَرَق شَرَق ظرف هايش از آشپزخانه بالا مي آمد و گاهي هم ظرفي را روي كاشي ها خرد مي كرد .
در اين دنيا همه ما مسافريم و نبايد منافع شخصي مان را به تقدير الهي ترجيح دهيم . توي آن چند روز خيلي فكر كردم . به پاكي خودم و خيانت زنم . به اين نتيجه رسيدم كه حرف معصوم بي حكمت نيست . اگر من پاك بودم پس زنم هم بايد پاك دامن باشد و اگر خلاف آن اتفاق افتاد معني اش اين است كه حكمتي در كار است . چه كسي مي داند كه حكمتي در ارتباط زنم با آن مرد نبوده . شايد خواست خدا اين بوده كه زنم با مردهاي ديگر ارتباط داشته باشد و به زودي ثواب كار معلوم شود . فقط خداست كه به همه امور واقف است .
بعد از چند روز كليد را توي قفل چرخاندم . در اتاق را باز كردم و توي حمام خزيدم . غسلي به تن زده و فريضه صبح را به جا آوردم . نمي دانم چهره ام چه تغييري كرده بود كه وقتي مهشيد چشمش توي چشمم افتاد مثل جن زده ها خشكش زد . يك جارو و كيسه اي نايلوني دستش گرفت و به اتاقم رفت تا كثافت هايي را كه گوشه اتاق خالي كرده بودم را جمع كند . گواهي كسر حقوقم را مچاله شده راهي سطل زباله كردم و منتظر جرينگ جرينگ زنگ تلفن شدم كه بعد از مدتي بالا آمد . خودش بود . پرسيد كه آن روز به خانه ام رفته ام يا نه ؟ خب من هم واقعيت را برايش تعريف كردم . بنده خدا خشكش زد . حدس مي زد لابد جنازه زنم را توي باغچه چال كرده ام يا او را قطعه قطعه كرده و به جايي خارج از شهر برده ام . نمي خواهم سرتان را درد بياورم . تماس هاي آن مرد ادامه پيدا كرد و نمي دانم چطور با هم دوست شديم و چطور او را به خانه ام دعوت كردم . تقدير الهي است ديگر . قيافه اش بد نبود و خيلي جوان تر از صدايش نشان مي داد . خودتان كه مي دانيد گوشي تلفن صداي آدم را پيرتر مي كند . خلاصه با آن مرد به خانه ام رفتيم و از مهشيد خواستم كه لخت شود و تن مرد را به آغوش بكشد . به گمانم مثل حالا كه دست نوراني و سفيد شما دارد مي نويسد ؛ نوري ، چيزي در چهره ام دميده شده بود كه وقتي مهشيد به چشم هايم زل زد نتوانست مخالفت كند و تن داد به تن مردي كه حالا حس يك دوست و برادر صميمي را به او داشتم . تا مدت ها مهشيد از حضور من خجالت مي كشيد و مثل تكه گوشتي دراز مي كشيد زير پاي مرد . ولي بعد از مدتي او هم سعي مي كرد به لذت هاي دنيوي اش برسد . خودش كه نمي گفت اما هالو كه نيستم . آخ و اوخ صدايش و چروك هايي كه بين ابروهايش مي افتاد زار مي زد كه دارد مكيف مي شود . راستش را بخواهيد اوايل از اينكه مهشيد عذاب مي كشيد در مقابل من آن كار را بكند كيف مي كردم ولي به تدريج سعي كردم فقط به رسالتي كه به من محول شده فكر كنم . به قول آقاي عارف نيا ما همه ماموريم و نبايد به تقدير الهي معترض شويم و عليه خدا شورش كنيم .
استغفرالله بنده ادعاي پيامبري و داشتن چشم بصيرت نمي كنم ولي يك روز كه هن و هن مهشيد و آن مرد بالا گرفته بود يكهو آن ها تبديل به دو پري شدند كه در هم مي پيچيدند و مرا به سمت خودشان دعوت مي كردند . خوب كه نگاه كردم كَپَل هاي مرد را ديدم كه به سمت آسمان بالا و پايين مي رفتند و برق مي زدند . موهاي بور مرد تو هوا افشان شده بود . يعني مرد كه نبود ، پري شده بود . باور بفرماييد پري شده بود و اطرافش پر شده بود از دار و درخت هايي كه پرنده ها از سر و كولشان بالا مي رفتند . من هم كمي آنطرفتر روي چمن زارها لم داده بودم و هس هس مي كردم . خانه ام بهشت شده بود . به الله قسم بهشت برين شده بود . خوب شما توي بهشت باشيد و يك پري قدسي شما را طلب كند چه عكس العملي نشان مي دهيد ؟
نمي دانم چطور خودم را به پري رساندم . پسم زد . لاكردار چه زور عجيبي داشت و سعي مي كرد با عشوه و ناز من را از خودش دور كند . چند بار پرتم كرد تا اينكه كله ام خورد به ديوار . يكهو ديدم مردي با سبيل هايش روبرويم ايستاده و مثل گاو نري هوف هوف مي كند . شيطان بود . به الله قسم شيطان بود . آقاي عارف نيا بارها گفته بود شياطين براي فريب بنده هاي مخلص خدا هزاربار چهره عوض مي كنند . داشت كفر مي كرد و به پير و پيغمبر بد و بيراه مي گفت . توي آشپزخانه خزيدم و چاقوي بزرگ گوشت بري را بيرون كشيدم . حالا به حكمت حرف هاي آقاي عارف نيا پي برده بودم . من و مهشيد وسيله اي شده بوديم براي شكار يك شيطان . يك شيطان توي خانه من به دام افتاده بود و اگرنمي جنبيدم از دستم فرار مي كرد . داشت لباسهايش را مي پوشيد كه چاقو را توي كپلش فرو كردم . افتاد . دست مي كشيد به سمتم تا شايد بتواند چاقو را بقاپد . چند بار تيزي را روي مچش كشيدم . چند بند انگشتش از پنجه جدا شده بود و توي خون نجسش بالا و پايين مي پريدند . خسته كه شد چاقو را روي گردنش كشيدم و سرش را گوش تا گوش بريدم و گذاشتم ور سينه اش .
خودتان كه ديديد بنده بي گناهم . كساني كه به من تهمت قتل مي زنند حتمن خودشان همدستان شيطانند . قول مي دهم اگر آزادم كنيد وقتي به خانه ام برگردم به حول قوه الهي و با كمك زنم مهشيد شياطين ديگري را به دام بياندازيم . كسي را كه به خاطر كشتن شيطان محاكمه نمي كنند . من به پاكي و عدالت شما ايمان دارم . شما مرد معتقدي هستيد و مطمئنم مثل بعضي ها فكر نمي كنيد كه آن زن قصه توي چند روز مهلتي كه مردش داده بود سير براي خودش كيف كرده و آن اشكها فيلمش بوده اند .
شما يك فرشته واقعي هستيد . من آن نور آسماني را در صورت شما به وضوح مي بينم و آن چشمان گيرا و براق شما كاملن براي من مشخص مي كند شما يك موجود بهشتي هستيد . بگذاريد خوب شما را ببينم . باور بفرماييد از نگاه كردن به شما خسته نمي شوم . آن ابروهاي كشيده و چشمان خمار يك موهبت الهي است . بگذاريد كه شما را سير ببوسم و تن بلورين شما را در آغوش بكشم و محكم بفشارم . شما زيباترين پري هستيد كه تا به حال ديده ام . تن پر از معنويت خودتان را در اختيارم بگذاريد تا با شما درآميزم . اجنه ها ولم كنيد او يك پري واقعي است . هديه اي است از جانب خدا به خاطر كشتن يك شيطان . مگر كوريد كه نمي بينيد او يك پري است . اين لذت معنوي را از من دريغ نكنيد و بگذاريد پري ام را به آغوش بكشم . ولم كنيد اجنه هاي لعنتي . ولم كنيد ...

mojir mirza
16th October 2010, 08:11 PM
[Only registered and activated users can see links]کتابفروشی.کسري صديق-thumb-170xauto-572.jpg ([Only registered and activated users can see links] B%8C.%DA%A9%D8%B3%D8%B1%D9%8A%20%D8%B5%D8%AF%D9%8A %D9%82.jpg)
داستانی از کسری شجاع صدیق


1 نمی‌دانم. هیچوقت هم نفهمیدم. مثلن همین دوشب پیش. نه من و نه آن زیبارویی که زیرم مانده بود و ران‌هایم توی ران‌هایش کشیده می‌شد، نفهمیدیم. دخترک چشمهاش بسته بود و دهانش باز و چانه اش را رو به فضای خالی‌ی بالای سرش هل می‌داد که خیسی‌ی قطره‌ها را روی صورتش حس کرد. او هم نفهمید. مثل خودم. لابد فکر می‌کرد توی آن لحظه‌های اوج، از فرط لذت است که مرد امشب‌اش، دست‌های لاغرش را دو طرف سرش ستون کرده، روی صورتش خم شده و توی تاریکی، خیسی‌ی چشم‌هایش را روی گونه‌های او چکانده. خود من هم نفهمیدم. مثل همان زیبارو. شاید دلش برایم سوخت. اما نفهمید. می‌دانم. چندمین بار بود و هربار می‌خاستم که نشود و اینگونه نباشم و فراموش کنم. می‌خاستم مال او نباشد امشب این چشم‌ها و گرمای نفس او نباشد که روی صورتم پخش می‌شود. می‌خاستم این‌بار گریه نباشد. دوست داشتم مثلن به خندیدن گربه‌ها در خیابان‌های نیمه شب فکر کنم و نروم توی نخ آن دوتا تیله که باز توی سرم بچرخند و گرد شوند و از چشم‌هایم بیرون بریزند. خوب بود به گربه‌ی آن شبی فکر کنم که نیم ساعت زل زدن و تکان نخوردن را تحمل کرد و خنده‌ام را دید. نمی‌رفت. چشم‌هاش توی تاریکی برق می‌زد و نگاه می‌کرد و هی می‌گفت "چیه چرا گریه می‌کنی؟" گفتم برو و بعد افتادم به پهلو. نتوانستم. خودش را با ملافه پوشاند و روی سرم خم شد. می خاست دست توی موهام بکند که دستش را گرفتم. ترسید. این دست‌ها مال من نبود. دست‌ها...می‌گفت: "همیشه موهات بلند باشه. بخند. همیشه بخند تا رو گونه‌ت چال بیفته. کمتر بکش. نگرانم نکن."
ملافه را روی سرش کشید و پشت به من شانه‌هاش لرزید. گفتم: "پولتو کامل می‌دم، نترس." گریه می‌کرد. یادم نمی‌آمد. فردا را. لحظه را. فقط توی شیشه‌ها بودم و مات خنده‌ها و عطرهای فراموش‌شده. می‌ترسیدم از اینکه روز دیگری باشد. می‌ترسیدم از اینکه باز صبح تابستان، با طلایی‌ی تند آفتاب و سرسام گنجشک‌ها خودش را توی کوچه ولو کرده باشد. به پرده دست نزدم. زیر سماور روشن بود و ابر کوچکی توی آشپزخانه‌ی کوچک، پا گرفته بود. دلم برف می‌خاست. سفید. سیگارم را توی زیرسیگاری تکاندم و به ران‌های لختم دست کشیدم که سفتی صندلی رویشان جا انداخته بود. به جای خالی ساعت روی مچم نگاه کردم. خنکی اول صبح پرده را تکان می‌داد. از این زاویه که پشتش به من بود، می‌شد خط ستون فقراتش را تا جایی که ملافه اجازه می‌داد و گودی و باریکی‌ی کمرش به پهنای استخوان لگنش می‌رسید، دنبال کرد. سیگار را توی زیرسیگاری خاموش کردم و ملافه را تا شانه‌هایش بالا کشیدم. آسانسور با لرزش کوچکی راه افتاد و دو طبقه پایین‌تر ایستاد. "طبقه‌ی همکف" از صداش برمی‌آمد او هم زیبا باشد. زیبارو.

2
پل خلوت بود، رود، مرداب. از سبزی‌ی احمقانه‌ی کاج‌های کوتوله‌ی کنار پیاده رو خنده‌ام گرفته بود. کنار آب زن و مردی توی هم پیچیده بودند. لرزش تایرهای موتور کهنه‌ای توی دلم را خالی کرد. خورشید از آن دورها قد می‌کشید که تاریکی‌ی بین درخت‌ها را پر کند.
-مراقب باش. همسایه‌ها می‌بیننت.
چرخ، دنده‌ای نبود و تمام سربالایی‌ را به زحمت پا زده‌بودم که خودم را برسانم پشت بالکن. جای بندهای کوله‌پشتی و زین صندلی لای پاهایم خیس بود. تاریک بود و باد خنک توی صورتم می‌خورد. اتوبان خلوت بود. عرق روی صورتم خنک بود. باد بود. بعد از تپه‌ی کوچکی، از آن دور شبح صفه دیده می‌شد. آرام و بی‌حرکت بود. انگار که به چیزی فکر کند.
حتمن توی همه‌ی شهرهای دنیا صفه هست. حتی اروپا. حتی آن شهرهایی که مثلن مثل پاریس، خیابان‌های پرنور و شلوغ دارد و پر است از گالری‌ها و کافه‌ها با آرتیست‌های گردن‌کلفت. آنجا هم حتمن صفه‌ای هست که آهسته بنشیند و از دور نگاه کند. ساکت باشد و فقط به برق‌برق نورهای مثلن ایفل نگاه کند. دردش بگیرد و سرش را پایین بیندازد و کودکانه با سنگریزه‌هایش بازی کند. نه. صفه هنوز برای کوه بودن خیلی بچه است.
نگاهش کردم. هنوز آرام و بی‌حرکت سرجایش نشسته بود. انگار که به چیزی فکر می‌کند. چراغ‌هاو نورها روی صورتش پاشیده می‌شدند و رد می‌شدند. توی آینه‌ی عقب نگاه کردم. اتوبان خلوت بود.
"شهید کشوری"... پدرم می‌گفت عرق می‌خورد. مرد بود و فردا نمی‌شناخت. برعکس خیلی‌هایی که مرد نبودند و عرق نخوردند و ماندند برای فردا. و حالا اسمش، مثل همه‌ی اسم های دیگری که کوچه و خیابان‌های این شهر را پر از بوی مرده کرده بود پا به پای ما می‌آمد. اتوبان خلوت بود. دستم را به طرف پایش و دستی که روی پایش بود دراز کردم. مشت کردم. رو به من برگشت. دست دیگرش را که روی لب‌هاش بود برداشت و با دو دست، مشتم را فشار داد. نگاهش کردم. نور چراغ‌های اتوبان تندتند از روی لبخندش رد می‌شدند.
-دلم برای تیله‌ تنگ می‌شه.
-میگم تا حالا دقت کردی چندبار از اینجا رد شدیم.
-اینجا، اتوبان ماست.

3
پارک بوی صبح تابستان را می‌داد. تکان چند سایه، گرمای زردرنگ روی پلک‌هایم را دزدید. چشم باز کردم. گربه‌ای لای پاهایم می‌پیچید. مرد بزرگی از پشت موتور پیاده شد و بالای سرم ایستاد. سرش پشت به نور خورشید اندازه‌ی یک کلاه‌کاسکت گرد بود و آنتن بی‌سیم پر سروصدایش از گوشه‌ی جیب شلوار مردانه‌ی مشکی‌اش بیرون مانده بود.
-پاشو. پاشو.
هنوز سرم درد می‌کرد. از پشت صدایم زده بودند و یکهو سرم را از روی پاهایش برداشته بودم و به چارچوب در خورده بود. موهایم لای انگشت‌هایش نبود و انگشت‌های بازش روی هوا خشکیده بود. می‌ترسید. پیاده شده بودم و می‌ترسید. می‌ترسیدم. که کاش مزرعه نبود و ابر نبود و کنار نمی‌زدم تا بوی تن‌اش بیقرارم نکند. که باران نبارد و نگوید که خیس می‌شوی تا لبه‌ی در ننشینم و و روی لبهای خیسم دست نکشد. که چشم‌هایش را نبندد.
سرد بود. خم بودم و خیس. آهسته صدام می‌لرزید. توی ماشین سایه‌ی چهار دهان با هم صحبت می‌کردند. زانو سست کرده بودم و دست راستم می‌لرزید. دست بزرگی که روی کاغذ می‌نوشت انگشت جوهری‌ام را پای کاغذ بیرنگی فشار داد. کارتها را گرفتم. دست پراز انگشتری، سرم را از شیشه هل داد بیرون. افتادم. همه‌جا زیادی خیس بود. ماشین سبز دور شد. تنم می‌لزید. در را باز کردم و توی ماشین نسشتم. ماشین لرزید و راه افتاد. قطره‌ها با شدت روی شیشه می‌خوردند. خسته بودم و خیس. دست راستم را مشت کردم و لای ران‌هایم فشار دادم. نگاهم می‌کرد. کمربندش را باز کرد و بطرفم خم شد. دهانش را روی صورتم گذاشته بود. نفسش لای موها و روی گردنم را گرم کرد. چشم‌هاش بسته بود. می‌لرزیدم. سرش را روی گردن و سینه ام کشید و پایین رفت. جای لبش را روی دست راستم حس کردم. هنوز باران می‌بارید. روسری‌اش پس رفته بود. بوی موهایش می‌آمد. بوی ابرها. اتوبان خلوت بود.

4
بیخابی‌ام را از کنار رودخانه تا مغازه کشاندم. کلید انداختم. در که باز شد بوی تند کتاب زیر بینی‌ام خورد. آشغال‌ها را کنار سطل ریختم. زود بود و همه‌ی مغازه‌ها بسته بودند. سیگاری روشن کردم و به دیوار کافه تکیه دادم. صورتم را به شیشه چسباندم و دود را روی تاریکی‌ی آن‌طرف شیشه فوت کردم. توی صورتم برگشت. نشسته بود آن‌طرف میز و سیگار پیچیدن مرا تماشا می‌کرد. خندیدم. یاد حسن افتاده بودم. یاد این که او هم حتمن الان دارد با موهای قرمز، توی یکی از کافه‌های پاریس به یاد ماگدا سیگار می‌پیچد.
فضای کافه پر بود از مشتری‌های کتابفروشی و نگاه‌های آشنا. عینکم را روی میز گذاشتم. گفت: "شاید دیگه برنگردم" و خندید. خندیدم.
-اصن شاید با همین ازدواج کنم و اونجا اقامت بگیرم.
و به دوست هلندی‌اش که قدبلند بود و بور،‌ اشاره کرد. صورتش را مات می‌دیدم که به ما نگاه می‌کرد و معلوم بود از حرف‌هامان چیزی نمی‌فهمد. سیگار را طرف دهانم بردم و لبه‌اش را با نوک زبان خیس کردم. نگاهم می‌کرد. سیگار پیچیده را روی میز گذاشتم. عینکم را به چشم زدم و دستی توی موهایم کشیدم. پایش را از زیر میز به پایم می‌زد. نگاهم را از رومیزی برداشتم. توی چشم‌هایش خیره شدم. خندید. خندیدم. قهوه‌ها دیر شده بود.

5
اتوبوس وسیله‌ی باعظمتی‌ست. مثل خیلی دیگر از باعظمت‌های دنیا، توی اتوبوس هم می‌شود چیزهای زیادی دید. مثلن پیرمردی که روزی چهار نوبت روبروی امام‌زاده صلوات می‌فرستد. زنی که چادرش را با دندان گرفته و پشت به مردها کرده. دخترمدرسه‌ای که توی چشم‌هایت زل می‌زند و می‌خندد. اگرچه خیلی‌هاش احمقانه، تکراری و طبق معمول باشد و حالت را بهم بزند. و قرار باشد اگر، که به اتفاق‌ها ایمان بیاوری اتوبوس پر از اتفاق است. مثل ساعتی که گم کنی و هیچوقت نفهمی کی یا کدام خط. یا تیله‌ای که از دست دختربچه‌ای کف اتوبوس رها شود و این‌طرف و آن طرف برود. و یا ترمزی که توی بغل تو بیندازدش و بخنداندش. من همیشه از در وسط پیاده می‌شوم. حتمن خسته نباشید می‌گویم و بلیطم را دست خود راننده می‌دهم و سعی می‌کنم ذهنم را از تمام خاطره‌ها پاک کنم تا بتوانم این شهر و مردمش را تحمل و زندگی کنم. حالااگر توی هرچیز باعظمتی، خطی از او و یادگاری‌هایش باشد تقصیر من نیست. باید فراموش کنم و همینجا کنار اتوبان، پیاده شوم.

6
پول یک پاکت سیگار و نیم‌کیلو تخم‌مرغ را حساب کردم و از مغازه بیرون آمدم. یکی از سیگارها را روشن کردم و کلید را توی در انداختم. تخم‌مرغ‌ها را توی یخچال گذاشتم. زیر سماور را روشن کردم و روی تخت ولو شدم. روی میز کنار تخت، کاغذی بود و یک دسته پول. زیباروی دیشبی پولش را نبرده بود و یادداشت گذاشته بود. کاغذ بزرگی بود که تای زیادی خورده بود. یکی یکی باز کردم...
سیگار دستم را سوزاند. صورتم را پاک کردم و سیگار دیگری آتش زدم. روی تخت دراز کشیدم و دود را سمت پنجره کوچک و کم‌نور بالای سرم فوت کردم. روی کاغذ فقط نوشته شده بود: خداحافظ.

7
" الو...سلام الف. سلام ب. سلام ج. من دیگه نمی‌تونم این شهرو تحمل کنم. این گنبدا. این آدما. این رودخونه. میخام برم از این شهر لعنتی. چی؟ ویزا؟ آره دارم می‌گیرم. شاید امسال آذر. ماه آخر پاییز. شایدم سال بعد. زودتر می‌خاستم برم. نشد. میتونی بهم کمک کنی؟ آره حتمن. مرسی. باید برم یه جایی که بشه نفس کشید. بشه کار کرد. کار هنری! اینجا دارم تلف می‌شم. دارم خفه می‌شم. ای بابا!‌ بازم تو. چقد سیگار می‌کشی..."

8
سوار ماشین که شد، می‌خندید. شاید بود اما زور می‌زد که شبیه او بخندد. ولی نبود. عرق کردم. کاش نگاه نمی‌کرد. کاش می‌رفت.
-یه شب تا صبحه ها
-علیک سلام
-من حوصله ناز کشیدن ندارم. اگه خوشت نمیاد هری...
نگاهم را دزدیدم. چیزی نگفت. فقط نگاه کرد و خندید. نه. او نبود.
گفت: "من دوست دارم"
گفتم: "ببخش"
گفت: "میخای زندگی کنی یا نه؟ پس چرا خودتو عذاب میدی؟"
گفتم: "من فقط میخام آویزون نباشم. گهگاهم اگه می‌ترکم، دیگه واقعن کم میارم. ببخش.
گفت: "باید تو زندگی‌ت به یه چیز دیگه هم آویزون بشی"
نگفتم. نتوانستم. می‌خواستم بگویم اما نگفتم. "خیلی دیر شده. من چیزی ندارم."
ماشین دوستم را که به بهانه‌ی سفر گرفته بودم با احتیاط جلوی خانه پارک کردم. هنوز نگاهم می‌کرد. گفتم: "برو پایین دیگه." خندید و پیاده شد. مانتویش را درآورد و روی مبل نشست. موهایش کوتاه بود با چند رشته نازک بافته شده تا روی شانه. سیگاری از کیفش در آورد و ناشیانه روشن کرد. با پک اول، به سرفه افتاد.
-مجبور نیستی ادای سیگاریارو در بیاری.
-سیگار ادا نیس، درده.
پک دیگری زد و سمت من آمد. پاهایش را رد کرد و توی بغلم نشست. دست انداخت و با یک حرکت پیراهنم را درآورد. چشمش به تسبیح و زنجیر توی گردنم که افتاد دستش را روی سینه‌ام کشید و با موهای سینه ‌ام بازی کرد. به تسبیح که دست زد، با دو دست مشتش را گرفتم. ترسید. گردنم را خم کردم. چانه‌ام را روی دست‌هایش گذاشتم و جمع شدم. خودش را جلو کشید. بغلم کرد و سرم را توی سینه‌اش فشار داد. عرق کردم.
-میشه اینارو نندازی گردنت؟
-چرا؟ دوسشون دارم.
-همه فک می‌کنن مذهبی هستی.
-همه رو ول کن. نیستم.
-میدونم.

9
تمام زمستان بود. پاییز هم. همیشه همین است. تمام می‌شود. خوب، ولی دوست داشتن که دلیل نمی‌شود. تمام می‌شود. نتوانسته بودم و پشت به من، پاهایش را توی دلش جمع کرده بود و من به کمر برهنه‌اش نگاه می‌کردم. به یک رشته‌ی بافته تا روی شانه‌اش. هوا تاریک و روشن عصر بود. از ظهر چیزی نگفته بود و همانطور پشت به من دراز کشیده بود. خاب نبود. می‌دانستم. رو به من برگشت. دستش را آرام توی موهایم فرو برد. نگاه کردم. نگفت. بالای سرش در کیف باز بود و کاغذنوشته‌های نیمه‌کاره‌ام بیرون ریخته بود. یک تکه کاغذ برداشت و چیزی نوشت. لباس پوشید. کاغذ را بالای سرم گذاشت و از در بیرون رفت. نگاه نکرد. رفت.
صبح با طعم دهانش از خاب بیدار شدم. سردرد داشتم. یاد دیشب افتادم. یاد این که تمام شب جرئت نکرده بودم چراغ را روشن کنم و کاغذ را بخوانم. سیگاری آتش زدم. فقط یک واژه. خنده‌ام گرفته بود. خنده‌ی تنهایی. خنده‌ی تاریکی. دیوار از صدای خندیدنم می‌لرزید. پنجره با نور کمرنگ صبح، بالای سرم بود. از ته کیفم تیله را بیرون آوردم و توی نور نگاهش کردم. گوش دادم. صدایی نمی‌آمد. اتوبان هنوز خلوت بود.

mojir mirza
16th October 2010, 08:13 PM
[Only registered and activated users can see links]مجید اسطیری-thumb-170xauto-180.png ([Only registered and activated users can see links] C%D8%B1%DB%8C.png)
داستانی از مجید اسطیری


رسیده ایم به فرازهای آخر زیارت عاشورا . من مدام از خودم می پرسم " یعنی مامان بهش گفته ؟ " و بابا با همان صدای نسبتا بلند ادامه میدهد : السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی ... همیشه دوست داشتم بابا کمی صدایش را پایین تر بیاورد و مثل هر روز بعد از نماز صبحش زیارت عاشورا بخواند . همان طور زمزمه وار . آدم دلش می خواهد از توی رختخواب به صدایش گوش بدهد و ندهد . صبح ها ویندوزم با صدای زیارت عاشورا خواندن بابا کم کم بالا می آید . خیلی حال میدهد وقتی صدایش می آید آدم زیر پتو از این پهلو به آن پهلو بشود و فکر کند " هنوز دیر نشده " اما یکهو می بینی صدایش کمی گنگ شده و دارد می گوید " الذین هم بذلو مهجم دون الحسین ... " . آن وقت است که باید یکهو از جایت بپری و وقتی به اتاقت می آید و چراغ را روشن می کند ، قبل از این که بپرسد " علی ، بابا بیداری ؟" بگویی " بیدارم بابا " .
آدم هایی که از کنارمان می گذرند به ما نگاه می کنند و من نمی توانم به بابا بگویم آرام تر بخواند . انگار نه انگار که توی بهشت زهرا ، سر مزار یک شهید و فقط برای دو نفر دارد می خواند .
گردنم درد گرفته اما تا رسیدن به سجده سرم را بالا نمی آورم . زیارت عاشورا که تمام میشود سر از سجده برمیدارم و می بینم خانواده ای که کمی آن طرف تر دور یک سنگ نشسته بودند رفته اند . یک دختر جوان بود ، یک زن و یک پیرمرد . وقتی ما آمدیم آن ها آن جا بودند . قبل از این که بنشینیم دختر نگاهم کرد و کمی جابه جا شد . من دست بابا را گرفتم و گفتم " اینجاس " . کنار هم نشستیم و بابا دستش را روی سنگ کشید و در شیار قرمز رنگ فرو برد و حروف ی ز دال الف و نون را دنبال کرد . خم شد و سنگ را بوسید . مثل همیشه کف دستش را دو سه بار روی سنگ زد و مثل همیشه گفت " یزدان چطوری ؟ " بعد من دقیقا مثل همه ی عصر جمعه های دیگر با آب بطری سنگ را شستم و بابا سکوت طولانی اش را آغاز کرد .
این را هم نمی توانم به بابا بگویم که چقدر از این سکوتش می ترسم . این را اصلا به خودم هم نمی توانم بگویم . هرهفته به اینجا که می رسیم منتظرم تا زودتر زیارت عاشورا را شروع کند . هر ثانیه اش یک سال می گذرد و انگار یک دیوار سنگی بین من و این آدمی که کنارم نشسته کشیده اند . انگار اصلا من وجود ندارم . انگار بی حرمتی بزرگی کرده ام که این جا کنار این مرد نشسته ام . اما خوب می دانم که اگر این سکوت طولانی را تحمل کنم ، موقع برگشتن، توی ماشین سر حرف ها باز می شود و از هرچه دلمان بخواهد می گوییم . خاطره های قشنگش را در همین فرصت برگشتن از بهشت زهرا شنیده ام . مثلا خاطره ی دو ساعت کشتی گرفتن با یزدان ، روی پشت بام یکی از ساختمان های دوکوهه . یا آن لاک پشتی که یکی از بچه ها جنازه اش را پیدا کرده بود و لاکش شده بود جاسیگاری شان . احتمالا مامان یکی دو روز پیش حرف های من را به بابا گفته باشد . تا الآن که بابا هیچ عکس العمل خاصی نشان نداده . اگر حرفی با من داشته باشد باید موقع برگشتن ، توی ماشین بگوید . اگر چیزی نگوید خودم سر حرف را باز می کنم . اما چطور ؟
یک بار که روبرویم را نگاه کردم دیدم پیرمرد قفل قفسه ی آلومینیومی بالا سر سنگ را باز کرده و دارد قاب عکس جوانی را دستمال می کشد . چشمم در چشم دختر افتاد و سرم را پایین انداختم . نفس عمیقی کشیدم و با صدا بیرون دادم . سر بابا تکان کوچکی به طرف من خورد و زیارت عاشورا را شروع کرد . فکر کرد منظورم با او بود .
می گوید : " علی ، حاج سعید رو بذار یه حالی بکنیم ."
می گویم : شرمنده ت ، رم موبایلم رو فرمت کرده م .
چینی به پیشانی اش می افتد و می پرسد " یعنی چی ؟ "
می گویم " یعنی گوشیم ویروسی شده بود . مجبور شدم هر چی توش داشتم پاک کنم . حاج سعید هم پرید ."
چین های پیشانیش محو می شوند و دوباره همان جا پیدا می شوند " علی حال ما رو گرفتی با این گوشیت "
خیسی روی سنگ دیگر خشک شده اما یک قطره آب روی سنگ روبروی ما می افتد . درست جلوی تاریخ شهادت و 1364 را تبدیل می کند به 13640 . بعد یک قطره دیگر و بعد همین طور پشت سر هم قطرات باران روی سنگ می افتند و سنگ را خال خال می کنند . می گویم " بابا پاشو بریم "
دستش را روی سنگ می کشد و می گوید " یه دقه بشین یه کم بوی اول بارون بشنفیم بعد بریم "
چطور شروع کنم ؟ مثلا بگویم " ببین بابا . می خوام یه چیزی بهت بگم که قبلا به مامان گفته م . فقط اجازه بده تا آخر حرفمو بگم بعد نظرت رو بهم بگو . یکی از همکلاسی هام هست که ... " نه ، همین طوری که نباید رفت سر اصل مطلب . می گویم " بابا می دونی من چند سالمه ؟ من متولد 1364 ام . خب پس من دیگه اون علی سابق نیستم . پس طبیعیه که من مثل هر کس دیگه ای در این سن ... " اّه . این طوری هم نیست . مگر می خواهم درس بدهم . نمی دانم . به بابا نگاه می کنم که کف دستش را روی سنگ گذاشته . انگار که دست روی شانه ی رفیقش گذاشته .
همیشه اول باران گرفتن می رود توی حیاط و کنار باغچه می نشیند و بوی اول باران را با ولع می دهد توی سینه اش . این عادت را هیچ وقت ترک نمی کند . فقط آن وقتی که زانویش ضرب دید و مجبور شد گلبال را برای همیشه بگذارد کنار ، این عادتش هم برای چند ماهی فراموشش شد . می گفتم " بابا بارونه ها " می گفت " اِ ؟! یه چند دقه پنجره رو باز بذار "
حالا خال های خیس ، سطح سنگ را پوشانده اند و شیار قرمز رنگ حروف " یزدان عاکف " را پر کرده اند . می گویم : " بابا حسابی خیسمون کردی . پاشو بریم . من پس فردا امتحان دارم " دستش را می گیرم و بلند می شویم .
آن عصر جمعه ای که آقای زبیری را این جا دیدم هم باران می آمد . کوچکتر که بودم بعضی جمعه ها با چند نفر دیگر از رفقای قدیم می آمدند سراغ بابا . من هم باهاشان می آمدم و کنار بابا میرفتیم سر مزار شهدایی که می شناختند . بعد کم کم تعدادشان کمتر شد و دیگر کسی جمعه ها سراغ بابا نیامد . تا این که یک بار وقتی داشتیم به مزار یزدان نزدیک می شدیم آقای زبیری را دیدم که کنار سنگ ایستاده . ما را از دور دید و شناخت . می خواستم به بابا بگویم فلانی ست ، که دیدم رو برگرداند و با قدم های بلند از روی سنگ ها رد شد و رفت . چیزی نگفتم . با نگاهم دنبالش کردم که رفت و توی پژوی سیاه رنگی ، کنار راننده نشست و با دستش اشاره کرد که زودتر راه بیفتد . وقتی ماشین داشت دور می شد سر چرخاند و نگاهم کرد و بعد سریع نگاهش را دزدید .
توی ماشین بابا می گوید " یه شب توی جزیره مجنون با یزدان داشتیم مهمات می بردیم طرف خط . یهو زد بارون گرفت . من پشت فرمون استیشن بودم . یزدان شیشه رو کشید پایین گفت بذار بوی اول بارون بیاد تو . گفتم یزدان بیچاره شدیم الآن می مونیم توی گل . هی همین جوری نفسای عمیق کشید گفت بوی اول بارون رو نفس بکش . آخرش هم قبل از این که به خط برسیم چرخ ماشین موند توی یه چاله پر از گل ... "
این یکی را تا حالا تعریف نکرده است . می پرسم " جزیره مجنون کدوم عملیات بود ؟ "
می گوید " خیبر . آره خلاصه . گیر کردیم اساسی . پیاده شدیم دو تایی سنگ گذاشتیم زیر چرخ ولی فایده نداشت . یزدان گفت کاری نمیشه کرد باید صبر کنیم ماشین پشت سری برسه هلش بده . نشستیم توی استیشن و یزدان یه چیزی تعریف کرد . گفت مادرش نامه داده که بیا تهران با داییت حرف زده م ، بیا دختر داییت رو بگیر . گفت احتمالا مرخصی پونزده روز بعدی رو که برگردم خونه ، عقد کنیم . همچین گل از گلش شکفته بود ولی سرخ شده بود . گفتم پس بگو عین خیالت هم نیس که مثل خر توی گل موندیم . گفت از پونزده سالگی عاشق دختر داییش بوده ... "
ضربان قلبم بالا رفته . حالا وقتش است که حرفم را به بابا بزنم . می گویم " پس خوشحال بود "
بابا با لبخند می گوید" خوشحــــــــال "
می گویم " خیلی خوشحال بود ؟ "
چین می افتد به پیشانی بابا و لبخند از صورتش محو می شود . آرام می گوید " آره خیلی خوشحال بود " رویش را برمی گرداند . من را که نمی بیند . حتما می خواهد من رویش را نبینم . احساس می کنم بابا دارد توی این بازی جر می زند . الآن وقت سکوت کردن نیست . دارد فرصتم را از من می گیرد . ولی من چطور بگویم ؟ از کجا شروع کنم ؟
ماجرا را ادامه نمی دهد ولی بقیه اش را قبلا گفته . شب عملیات از هم جدایشان می کنند و بعد از عملیات نمی توانند همدیگر را پیدا کنند . بابا با اولین دسته برمی گردد عقب . توی اندیمشک هم سراغ یزدان عاکف را می گیرد ولی کسی خبری از او ندارد . با قطار می آید تهران و نصف شب می رسد راه آهن . از راه آهن تا محله شان می آید و جلوی مسجد به حجله های روشن نگاه می کند . آن جا عکس یزدان را روی یکی از حجله ها می بیند . همانجا می نشیند و گریه می کند . همیشه وقتی به این ماجرا فکر می کنم با خودم می گویم کاش همانجا توی عملیات خیبر چشم هایش را از دست داده بود . خیال تصویر پدر در حالی که نیمه شب در خیابان خلوت کنار حجله یزدان نشسته و گریه می کند برایم هولناک است . انگار هیچ آدمی را نمی توانم تنهاتر از این تصور کنم . نه ، نمی توانم حرفم را بگویم . به پدر نگاه می کنم . می خواهم همین لحظه فرمان ماشین را ول کنم و او را محکم در آغوش بگیرم . نمی خواهم حتی یک لحظه بیشتر سکوت کند . اما چطور می توانم ؟ حالا باید چه بگویم ؟
سرش را به طرف من می چرخاند و می گوید : می دونی که چرا این خاطره رو تعریف کردم ؟
نگاهش می کنم : نمی دونم .
می خندد : اصلا نمی دونی ؟!
سرفه می کنم و می گویم : خب راستش یه کم می دونم .

pmohammadsadeg
16th October 2010, 10:12 PM
[Only registered and activated users can see links]

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردندخوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند . تااينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهدگرفت اگر بمانيد غرق مي شويدتمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوارقايقها شدندو پارو زنان جزيره را ترك كردند. در اينميان عشق هم سوار قايق شد اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه اوسواربر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها درجزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير در آبفرورفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اما كسي به کمکش را نرسيد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي راديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن. ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول ونقره و طلاست و جائي براي تو نيست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات ميدهي؟غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني. عشق رو به غم كردو گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم. در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دورشهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شدعشق كه نمي توانست نا اميدباشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را درقايق دانائي يافت آفتاب درآسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زيرهجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودندعشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرددانائي پاسخ سلامش را دادوگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نميتوانست براي نجات تو بيايدتعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از مانيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه راهم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرانجات داد؟دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق رادرك كند.

yamahdi
17th October 2010, 02:14 PM
دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

yamahdi
17th October 2010, 02:17 PM
مرد گمشده در جزیره
کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

yamahdi
17th October 2010, 02:18 PM
برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

yamahdi
17th October 2010, 02:20 PM
عروسک چهارم و شاهزاده
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

yamahdi
17th October 2010, 02:21 PM
شب عمليات ؛‌ كلاه و گلوله
مهدی پورامین
شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
... گلوله توی پیشانی علی بود.

yamahdi
17th October 2010, 02:22 PM
پیله ابریشم


روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان
پرواز دهد .

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.
-------------------------------------

yamahdi
17th October 2010, 02:23 PM
تذکر
محمد مبيني

پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»
-------------------------------------

yamahdi
17th October 2010, 02:25 PM
کتاب مفید
محمد مبيني

«داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟»

نمیدانم کی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود.

«هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار».

رفت جلوی کتابخانه من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون.
میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم.

توی اتاقش نبود ... دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی کتابها تا برسد به ظرف شکلات خوری!
-------------------------------------

yamahdi
17th October 2010, 02:26 PM
کریم
محمدرضا مهاجر

شنیده بودم می گویند کریم کسی است که اگر به اش نگویی هم کرم می کند .

حاجتی داشتم.حاجتم کربلا بود. به همه ی ائمه گفتم جز ...

در حرم حضرت عباس گفتم یا کریم اهل بیت متشکرم .

yamahdi
17th October 2010, 02:28 PM
نان
محمد ایرانی


روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند.

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد. دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد. خودش و همسرش هر دو خندیدند.

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود.
-------------------------------------

yamahdi
17th October 2010, 02:29 PM
چشم درد و راهب
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.

به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد مي دهد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند .

همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد.

بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.

او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟

مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بيمارش مي گويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري.
تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. آسان بينديش راحت زندگي كن.
-------------------------------------

yamahdi
17th October 2010, 02:31 PM
روزه
زهرا مهاجری

"خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟ توی این گرما؟ هر جور فکر می کنم می بینم نمی شه؛ نمی تونم!"

"راست می گی خانوم جواهری جون! منم که زخم معده دارم. دکترم هیچی سرش نمی شه؛ می گفت می تونی روزه بگیری. بهش گفتم من که نمی تونم، شما رو نمی دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه هام هم روزه بگیرن. گناه دارن بیچاره ها با این گرما!"

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند ، با صدای اذان، مائده دخترک نه ساله همسایه طبقه پایین، یک دانه خرما در دستش گرفته بود و دلش نمی آمد روزه طولانی اش را باز کند.

-------------------------------------

yamahdi
17th October 2010, 02:32 PM
فراموش نكنيد
شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
-------------------------------------

omid
17th October 2010, 02:54 PM
تصادف ([Only registered and activated users can see links])
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه . بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :
- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

omid
17th October 2010, 02:57 PM
پاتوق ([Only registered and activated users can see links])
سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی کنم
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد ، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی
گریه اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می آمد ...
چند روز پیش پس از سالها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم ، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم
که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد : آقا هنوز آدامس داری ؟!

omid
17th October 2010, 02:58 PM
آن طرف خیابان ([Only registered and activated users can see links])
پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد. وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد.

پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟

موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.

منبع : سایت ساعت صفر : [Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

omid
17th October 2010, 03:00 PM
داستانک نیست ... واقعیست !!! ([Only registered and activated users can see links])

یک معلم آمریکائی در روزنامه Huffing Post می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم

مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت.
وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید
باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی
رفته.او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه ایران به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار
آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه
فعل ایران یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام
توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام ایران
برایم در حکم جایزه بزرگی است.او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از
اخبار دنیا دارند از واژه ایرانیان به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند.

omid
17th October 2010, 03:02 PM
پسر ([Only registered and activated users can see links])
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد
سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد

omid
17th October 2010, 03:02 PM
جایزه ([Only registered and activated users can see links])
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .

omid
17th October 2010, 03:03 PM
درد و دل ([Only registered and activated users can see links])
مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟
چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !
خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .

omid
17th October 2010, 03:05 PM
دماغ ([Only registered and activated users can see links])
([Only registered and activated users can see links])

انگشت کرد توی دماغ کوچکش و اهسته مالید گوشه ی فرش
مادر دید
کتک مفصلی خورد و بعد ازآن
انگشت میکرد توی دماغ کوچکش و اهسته و با دقت میمالید به لباس های مادر توی کمد!

omid
17th October 2010, 03:06 PM
عروسک نخی ([Only registered and activated users can see links])
([Only registered and activated users can see links])





عروسک گردان، دستش را بالا آورد تا عرق پیشانی‌اش را پاک کند. عروسک نخی، پَرید بالا و با خود فکر کرد: «من، از همهء عروسک‌ها بالاترم!» عروسک گردان دستش را پایین آورد؛ عروسک به پایین سقوط کرد و دست و پای چوبی‌اش با سر و صدا به هم خوردند.

yamahdi
17th October 2010, 05:27 PM
شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.

زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند.

شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.


وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.


با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم .
یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!

شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود !!!


سخن روز : ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)

yamahdi
17th October 2010, 05:28 PM
می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشده...از او تشکر می کرده !

وقتی علت را می پرسيدند.. بودا می گفته : زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است.

و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی!

بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

MehraneH
18th October 2010, 06:42 PM
مرد در حالي كه سر شيشه را با انگشت شست گرفته بود وشيشه را تكان مي داد از آشپز خانه بيرون آمد .جلو ي اتاق خواب لحظه اي مكث كرد و وشيشه را كج كرد وچند قطره پشت دستش ريخت و با نوك زبان چشيد تا داغ نباشد .

زن گفت : "داغ نباشه !" ودر مبل فرو رفت وپايش را دراز كرد .بعد با كنترل تلويزيون را روشن كرد . گزارشگر ورزشي خبر مسابقات تكواندويبزرگسالان اعلام كرد .

صداي بچه نمي گذاشت خوب بشنود .

كمي سرش را خم كرد رو به اتاق خواب و گفت : "بخوابونش ديگه اين وقت ساعت !..."

مرد سرش را از اتاق خواب بيرون آورد و گفت :" كمش كن ! اين جوري كه نمي خوابه ."

زن غر زد : "2 دقيقه هم نمي شه توي اين خونه راحت بود ؟"

و كمي صداي تلويزيون را كم كرد . اين بار مرد همراه با بچه از اتاق بيرون آمد . بچه را روي دستش خوابانده بود وبا دسته ديگر شيشه ي شيرش را نگه داشته بود و( پيش پيش ) مي كرد . آهسته به طرف زن آمد .

زن نگاهش به تلويزيون بود ولي نگاه نمي كرد . مرد آرام كنارش روي مبل نشست . لحظه اي بعد محبوبانه گفت :" امروز مامانم زنگ زده بود ."

زن توجهي به او نكرد . مرد باز ادامه داد : :امشب دعوت مون كرده ......"

زن بي آن كه سرش را برگرداند گفت : "خيلي خسته ام ." مرد گفت :" پريشب كلي تدارك ديده بود نرفتيم. خوب امشب كه كاري نداري .."

زن گفت : "خسته ام مگه نمي بيني ؟!"

مرد گفت: " فردا چي ؟ فردا كه جمعه ست ."

زن گفت :" فردا مسابقه است . قراره با بچه ها بريم تماشاي بازي ."

مرد گفت :" شب چي ؟ "

زن گفت :" نه !!"

مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او كرد و آرام گفت:" تمام زن هاي همسايه همسران شون رو مي برند تفريح ....گردش ..... اما تو اصلا به فكر من نيستي ....."

زن كمي در مبل جا به جا شد اما به روي خودش نياورد . مرد با بغض گفت :" صبح تا شب توي خانه دارم مي شورم ..... مي پزم .....جا رو مي كنم .....نه تفريحي .... نه مهموني اي .... ماه به ماه خونه ي مادرم هم نمي رم...."

وباز در حالي كه پيش پيش ميكرد آرام دور اتاق چرخيد بچه كه كمي ساكت شد روي تخت گذاشت . وقتي آمد كه برود به سمت آشپز خانه زن گفت : "شام چي داريم ؟"

مرد جلو در آشپز خانه ايستاد و آرام و غمزده گفت :" خورشت ديشب يك ذره مونده مي خوا ي داغ كنم ؟" و رفت داخل .

زن بلند گفت : "باز هم غذاي مونده ي ديشب ؟ "

مرد از آشپز خانه گفت :" ديشب كه لب نزدي ."

زن گفت : "مگه خودت شام نمي خوري ؟" مرد جوابي نداد .

زن به در آشپز خانه خيره شد و صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي را شنيد . لحظه اي بعد مرد با سيني چاي بيرون آمد .

زن تكرار كرد :" مگه خودت شام نمي خوري ؟"

مرد سيني را جلوي زن گرفت :" ميل ندارم ... خوابم مي آيد ... "

زن ديد كه چشم هاي مرد سرخ شده و مرد آب بيني اش را بالا مي كشد.

زن بد خلق شد :" هر شب كارت همينه يا غر مي زني يا قهري ....."

مرد سيني را روي ميز گذاشت و گفت :" آره ... وقتي زن آدم صبح مي ره و اين وقت شب مي آيدانگار نه انگار كه شوهري داره ...... بچه اي داره ....."

زن كه سرش پايين بود وبا در قندان بازي مي كرد صدايش در آمد :" از بوق سگ مي رم تا جون بكنم تايك لقمه نون در بيارم بريزم تو شكم صاحب مرده شما ....."

مرد عصباني گفت : "مگه فقط تو زني ؟ مگه زنان ديگه چه كار مي كنند؟...."

زن فرياد زد :" بلند مي شم ها !!!...."

مرد گفت:" بلند شو! بلند شو ببينم چه كار مي كني ؟ مگه بار اولته ؟...."

زن با مشت روي ميز كوبيد :" بس كن ديگه !"

مرد با هر دو دست موهايش را كشيد و گفت :" مي خام جيغ بزنم ......جيغ....."

كه يك دفعه زن كنترل از دستش خارج شد و قندان را به طرف مرد پرت كرد .قندان چرخي خورد و به سر مرد اصابت كرد . مرد فريادي كشيد و پشت مبل افتاد زمين .

قند ها كه در هوا پخش شده بودند مانند نقلي كه بر سر عروس مي ريزند بر سر مرد ريختند..........

زن فكر كرد صدايش را مردرا شنيده پس به خودش آمد و ديد كه روي مبل نشسته ومجله را ورق مي زند ولحظاتي بعد به فكر فرو رفت .

بعد لبخند آرامي زد و نگاه به تلفن كرد .بلند شد وبه سمت تلفن رفت و شماره گرفت . صدايي از آن طرف گفت : "بفرماييد " زن گفت :" سلام زري چطوري ؟ من يك مجله ميخوندم يك داستان بامزه توشه ميخواي برات بيارم؟"

صدا گفت :" آ ره اماآن قدر كار دارم كه فكر نكنم بتونم بخونم " زن گفت : "ببين برات ميارم صفحه داستانشو حتما بخون يك داستان قشنگي داره . نمي دونم نويسنده اش زنه يا مرد فكر كنم اسم مستعاره ...... حتما بخون در ضمن به اشي هم زنگ بزن .."

زن يك دفعه نگاهش به قندهايي افتاد كه كنار مبل بود و بعد پاهاي بي جاني را ديد كه از پشت مبل بيرون آمده بودند طرح شاد گل هاي پيژامه برايش آشنا بود .

صدا مدام مي گفت :" الو.....الو.....الو...." زن گوشي را رها كرد و آهسته وبا وحشت به سمت مبل رفت . ناگهان شوهرش را ديد كه به پشت روي زمين افتاده وردي از خون روي شقيقه اش خشك شده

MehraneH
18th October 2010, 06:43 PM
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی‌گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی‌گیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی‌گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می‌کنی؟
ماهی‌گیر: تا دیر وقت می‌خوابم, یه کم ماهی‌گیری می‌کنم, با بچه‌ها بازی می‌کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می‌کنیم به گیتار زدن.

MehraneH
18th October 2010, 06:46 PM
درس اول: يه روز مسئول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي‌زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي‌کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي‌کنم… منشي مي‌پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي‌خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد مي‌شه… بعد مسئول فروش مي‌پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي‌خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي‌انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسئول فروش هم ناپديد مي‌شه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي‌خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجة اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که اول رئيست صحبت کنه!

MehraneH
18th October 2010, 06:48 PM
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس

العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه

بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري

است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس

تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و

سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را

از وسط جاده برداشت و آن را كناريقرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده

شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان

يادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد!

MehraneH
18th October 2010, 06:51 PM
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جادهقرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مردبي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديكغروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمينگذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخلآن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
هرسد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.

MehraneH
18th October 2010, 06:52 PM
روزي پدري ثروتمند ، پسر و خانواده اش را براي گردش به يك دهكده ي كوچك برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقير و زحمتكش چگونه زندگي مي كنند. آنها يك روز و يك شب در مزرعه ي خانواده اي بسيار فقير زندگي كردند . زماني كه از مسافرت بر مي گشتند پدر از پسر پرسيد : سفر چگونه بود ؟ ـ پسر : خيلي خوب بود پدر
ـ پدر : آيا ديدي مردم فقير چگونه اند ؟
ـ پسر : بله .
ـ پدر : و چه آموختي ؟
پسر پاسخ داد : آموختم ، ما در خانه يك سگ داريم و آنها ۴ تا . ما استخري داريم كه تنها در وسط حياط است و آنها مردابي دارند كه پاياني ندارد . ما در باغمان چراغ داريم و آنها ستاره ها را دارند . حياط ما تا حياط خانه رو به رو ادامه دارد و آنها تمام افق را دارند . زماني كه حرف پسر به پايان رسيد ، پدر ديگر نمي توانست حرفي بزند ، پسر با اين جمله به حرف هايش خاتمه داد . متشكرم پدر كه به من نشان دادي كه ما چقدر فقير و زحمتكش هستيم .

MehraneH
18th October 2010, 06:52 PM
مردي پس از عمري تلاش و كوشش ثروت كلاني به دست مي آورد و اقدام به تاسيس يك شركت تجاري بزرگ مي كند . اما همين كه سن و سالي از او مي گذرد ، نگران ثروت و آينده ي شركت خود مي شود ، چون در دنيا فرزندي نداشت و به جز سه برادر زاده ي جوان خود فك و فاميل نزديكي نداشت .
روزي او سه برادر زاده اش را فرا مي خواند : « من مشكلي دارم كه هر يك از شما قادر به حل آن به بهترين وجه ممكن باشد صاحب ثروت من خواهد شد . »
سپس به هر يك از آن ها مقداري مساوي پول مي دهد و مي گويد : « با اين پول چيزي بخريد كه دفتر كار مرا كاملا پر كند . بيشتر از پولي هم كه بهتان داده ام نبايد خرج كنيد . در ضمن ، يادتان نرود كه تا غروب آفتاب برگرديد . »
در تمام طول روز هر يك از برادر زاده ها به طور جداگانه مي كوشند تا بر طبق دستورات عموي خود عمل كنند . سرانجام ، عصر هر سه پيش عموي خود باز مي گردند .
برادر زاده ي اولي چند كيسه ي بزرگ ، به درون دفتر كار عمويش هل مي دهد و محتويات آن را كه پر از اسفنج بود بيرون مي كشد . فضاي اتاق پس از خالي شدن همه ي كيسه ها پر مي شود . برادر زاده ي دومي پس از تميز شدن دفتر كار ، دسته دسته ، بادكنك هاي پر شده از گاز هليوم مي آورد و در دفتر كار قرار مي دهد ، به صورتي كه بهتر و بيشتر از اسفنج فضاي اتاق را پر ميكند .
برادر زاده ي سومي ساكت و نااميد كناري مي ايستد ، عمويش رو به او كرده و مي پرسد : « خوب ، ببينم ، تو چه آوردي ؟ »
برادر زاده ي سومي جواب مي دهد : « عمو ، من نصف پولي را كه به من داده بودي به خانواده اي دادم كه ديشب خانه اشان آتش گرفته بود . بعدش هم باقيمانده ي پول را به مركز حمايت از جواناني دادم كه در راه به آن برخوردم .
با پول كمي كه برايم باقي مانده بود اين شمع و كبريت را خريدم .»
برادر زاده ي سومي شمع را روشن كرد و نور درخشان آن همه ي اتاق را در بر مي گيرد .
عموي پيرمرد و مهربان در مي يابد كه شريف ترين فرد خانواده اش در مقابلش ايستاده است . او اين برادر زاده را به خاطر استفاده بهتر از هديه ي خود ستايش و تمجيد مي كند و ورود او را به شركت تجاري خود خوش آمد مي گويد .

MehraneH
18th October 2010, 06:53 PM
پسر كوچك در مزرعه اي دور دست زندگي مي كرد . هر روز صبح قبل از طلوع خورشيد از خواب بر مي خاست و تا شب به كارهاي سخت روزانه مشغول مي شد . هم زمان با طلوع خورشيد از نرده ها بالا مي رفت تا اندكي استراحت كند .
در دور دست ها خانه اي با پنجره هاي طلايي همواره نظرش را جلب مي كرد و با خود فكر مي كرد ، چقدر زندگي در آن خانه با وسايل شيك و مدرني كه بايد داشته باشد ، لذت بخش و عالي خواهد بود . با خود مي گفت : « اگر آنها قادرند پنجره هاي خانه ي خود را از طلا بسازند پس ساير اسباب خانه حتما بسيار عالي خواهد بود . بالاخره يك روز به آنجا مي روم و از نزديك آن را مي بينم . »
يك روز پدر به پسرش گفت : به جاي او كارها را انجام مي دهد و پسر مي تواند در خانه بماند . پسر هم فرصت را مناسب ديد ، غذايي برداشت و به طرف آن خانه و پنجره هاي طلايي رهسپار شد .
راه بسيار طولاني تر از آن بود كه تصورش را كرده بود . بعد از ظهر بود كه به آن جا رسيد و با نزديك شدن به خانه فهميد كه از پنجره هاي طلايي خبري نيست و در عوض خانه اي رنگ و رو رفته و با نرده هاي شكسته ديد . به سمت در قديمي رفت و آن را به صدا در آورد .
پسر بچه اي هم سن و سال خودش در را گشود . از او سوال كرد : « آيا او خانه ي پنجره طلايي را ديده است يا خير ؟ » پسرك پاسخ مثبت داد و او را به سمت ايوان برد . در حالي كه آنجا مي نشستند ، نگاهي به عقب انداختند و در انتهاي همان مسيري كه طي كرده بود و هم زمان با غروب آفتاب بود ، خانه ي خودشان را ديد كه با پنجره هاي طلايي مي درخشيد .

MehraneH
18th October 2010, 06:54 PM
روزى معلمى از دانش‌آموزانش خواست که اسامى همکلاسی‌هايشان را بر روى دو ورق کاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يک خط فاصله قرار دهند.
سپس از آن‌ها خواست که درباره قشنگ‌ترين چيزى که می‌توانند در مورد هرکدام از همکلاسی‌هايشان بگويند، فکر کنند و در آن خط‌هاى خالى بنويسند.
بقيه وقت کلاس با انجام اين تکليف درسى گذشت و هرکدام از دانش‌آموزان پس از اتمام، برگه‌هاى خود را به معلم تحويل داده، کلاس را ترک کردند.
روز بعد، معلم نام هر کدام از دانش‌آموزان را در برگه‌اى جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه‌هاى ديگر در مورد هر دانش‌آموز را در زير اسم آن‌ها نوشت و برگه مربوط به هر دانش‌آموز را به خودش تحويل داد.
شادى خاصى کلاس را فرا گرفت.
معلم اين زمزمه‌ها را از کلاس شنيد: «واقعا»؟
«من هرگز نمی‌دانستم که ديگران به وجود من اهميت می‌دهند»!
«من نمى‌دانستم که ديگران اينقدر مرا دوست دارند.»
اين ماجرا تمام شد و ديگر صحبتى ار آن برگه‌ها نشد.
معلم نيز نفهميد که آيا آن‌ها بعد از کلاس با والدينشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند يا نه، به هر حال برايش مهم نبود.
آن تکليف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش‌آموزان از خود و تک‌تک همکلاسی‌هايشان راضى بودند. با گذشت سال‌ها، بچه‌هاى کلاس از يکديگر دورافتادند.
چند سال بعد، يکى از دانش‌آموزان درجنگ ويتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپارى او شرکت کرد.
او تا به‌حال، يک سرباز ارتشى را در تابوت نديده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قيافه و برازنده‌اى به نظر می‌رسيد. کليسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وى، مراسم وداع را به‌جا آوردند. معلم آخرين نفر در اين مراسم توديع بود.
به محض اين که معلم در کنار تابوت قرار گرفت، يکى از سربازانى که مسئول حمل تابوت بود، به سوى او آمد و پرسيد: «آيا شما معلم رياضى مارک نبوديد؟»
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: «چرا»
سرباز ادامه داد: « مارک هميشه درصحبت‌هايش از شما ياد می‌کرد.» پس از مراسم تدفين، اکثر همکلاسی‌هاى سابقش براى صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نيز در آنجا بودند و آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.
پدر مارک در حالی‌که کيف پولش را از جيبش بيرون می‌کشيد، به معلم گفت: «ما می‌خواهيم چيزى را به شما نشان دهيم که فکر می‌کنيم برايتان آشنا باشد.» او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر يادداشت که از ظاهرشان پيدا بود بارها وبارها تا خورده و با نوارى به هم بسته شده بودند را از کيفش در آورد.
خانم معلم با يک نگاه آن‌ها را شناخت. آن کاغذها، همانى بودند که تمام خوبی‌هاى مارک از ديدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.
مادر مارک گفت: «از شما به خاطر کارى که انجام داديد متشکريم. همانطور که می‌بينيد مارک آن را همانند گنجى نگه داشته است.»
همکلاسی‌هاى سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلى با کمرويى لبخند زد و گفت: «من هنوز ليست خودم را دارم. اون رو در کشوى بالاى ميزم گذاشتم.»
همسر چاک گفت: «چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسيمان بگذارم.»
مارلين گفت: «من هم برگه خودم را توى دفتر خاطراتم گذاشته‌ام.»
سپس ويکى، کيفش را از ساک بيرون کشيد و ليست فرسوده‌اش را به بچه‌ها نشان داد و گفت: «اين هميشه با منه....». «من فکر نمی‌کنم که کسى ليستش را نگه نداشته باشد.»
معلم با شنيدن حرف‌هاى شاگردانش ديگر طاقت نياورده، گريه‌اش گرفت. او براى مارک و براى همه دوستانش که ديگر او را نمی‌ديدند، گريه می‌کرد.

MehraneH
18th October 2010, 07:14 PM
ــ مامان تروخدا نزن٬قول ميدم ديگه حواسمو
جمع کنم ديگه 20 ميگيرم همش...
ــ احمق من هر کاری ميکنم به خاطر خودته٬
بيشعور صابونو با سين مينويسن...؟

(23 سال بعد)
ــ قول میدم دیگه تو کار زنت دخالت نکنم٬چرا میخوای آخر عمری آوارم کنی..!؟
ــمادر جون من هر کاری ميکنم به خاطر خودته٬اونجا هم بهت بهتر ميرسن
هم يه عالمه همدم داری٬ولی آخه مادر من مدل لباس افسانه به شما چه ربطی داشت..؟
اگه من دو تا چشم داشتم!!!
--------------------------------------------------------------------------------

تو این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که یه دوست پسر داشت.
دختره دوست پسرشو خیلی دوست داشت.بهش میگفت:اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات میموندم.
یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه دید که اونم نابیناست.
به پسره گفت ديگه نمیخوامت از پیش من برو .
پسره وقتی داشت می رفت لبخند تلخی زد و با اشک گفت:مواظب چشمای من باش!!!!!

saghii
19th October 2010, 09:30 AM
اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي

فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت

مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي

بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

saghii
19th October 2010, 09:32 AM
نیمکت ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]
روی نیمکت پارک نشسته بود. دلش می‌خواست یک دوست پیدا می‌شد تا با او درد دل کند. کبوتری روی زمین مشغول خوردن خرده نان‌های ساندویچ او که روی زمین ریخته شده بود شد. نگاهی به کبوتر کرد و با خود گفت، در این دوره زمانه باید چیزی داشته باشی تا دوستان دورت جمع شوند وگرنه تنها خواهی ماند.

saghii
19th October 2010, 09:38 AM
فقر

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

yamahdi
19th October 2010, 03:30 PM
مجازات طرف شدن با خَر ! ...

يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود
در يک چمنزاري خرها و زنبورها زندگي ميکردند.
روزي از روزها خري براي خوردن علف به چمنزار ميآيد و مشغول خوردن ميشود.
از قضا گل کوچکي را که زنبوري در بين گلهاي کوچکش مشغول مکيدن شيره بود، ميکند و زنبور بيچاره که خود را بين دندانهاي خر اسير و مردني ميبيند، زبان خر را نيش ميزند و تا خر دهان باز ميکند او نيز از لاي دندانهايش بيرون ميپرد.
خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد ميکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال ميکند.
زنبور به کندويشان پناه ميبرد.
به صداي عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بيرون مي آيد و حال و قضيه را ميپرسد.
خر ميگويد: زنبور خاطي شما زبانم را نيش زده است بايد او را بکشم.
ملکه زنبورها به سربازهايش دستور ميدهد که زنبور خاطي را گرفته و پيش او بياورند.
سربازها زنبور خاطي را پيش ملکه زنبورها ميبرند و طفلکي زنبور شرح ميدهد که براي نجات جانش از زير دندانهاي خر مجبور به نيش زدن زبانش شده است و کارش از روي دشمني و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتي حقيقت را ميفهمد، از خر عذر خواهي ميکند و ميگويد: شما بفرماييد من اين زنبور را مجازات ميکنم.
خر قبول نميکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر ميکند که نه خير اين زنبور زبانم را نيش زده است و بايد او را بکشم.
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر ميکند.
زنبور با آه و زاري ميگويد: قربان من براي دفاع از جان خودم زبان خر را نيش زدم، آيا حکم اعدام برايم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان ميگويد: ميدانم که مرگ حق تو نيست.
اما گناه تو اين است كه با خر جماعت طرف شدي که زبان نميفهمد و سزاي کسي که با خر طرف شود همين است.

yamahdi
19th October 2010, 03:32 PM
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

yamahdi
19th October 2010, 05:31 PM
مادرم يك چشم نداشت. در كودكي براثر حادثه يك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براي من آنقدر قيافه مامان عادي شده بود كه در نقاشي‌هايم هم متوجه نقص عضو او نمي‌شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي مي‌كردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه مي‌كردند و پدر و مادرها كه سعي مي‌كردند سوال بچه خود را به نحوي كه مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه اين موضوع مي‌شدم و گهگاه يادم مي‌افتاد كه مامان يك چشم ندارد...
يك روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يك‌دفعه گريه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گريه‌اش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي كرد و سعي كرد جلوي گريه‌اش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: فردا مي‌رود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت مي‌كند. برادرم اشك‌هايش را پاك كرد و دويد سمت كوچه تا با دوستانش بازي كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه كردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.
موضوع نقاشي كشيدن چهره اعضاي خانواده بود. برادرم مامان را درحالي‌كه دست من و برادرم را دردست داشت، كشيده بود. او يك چشم مامان را نكشيده بود و آن را به صورت يك گودال سياه نقاشي كرده بود. معلم نقاشي دور چشم مامان با خودكار قرمز يك دايره بزرگ كشيده بود و زير آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمي دو چشم دارد. با ديدن نقاشي اشك‌هايم سرازير شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پياز سرخ مي كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من هميشه در نقاشي‌هايم شما را كامل نقاشي مي‌كنم. گفتم: از داداش بدم مي‌آيد و گريه كردم...
مامان روي زمين زانو زد و به من نگاه كرد اشك‌هايم را پاك كرد و گفت عزيزم گريه نكن تو نبايستي از برادرت ناراحت بشوي او يك پسر است. پسرها واقع بين‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چيز را آنطور كه هست مي‌بينند ولي دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، مي‌بينند. بعد مرا بوسيد و گفت: بهتر است تو هم ياد بگيري كه ديگر نقاشي‌هايت را درست بكشي...
فرداي آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير. خانم مدير پس از احوال‌پرسي با مامان علت آمدنش را جويا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشي كلاس اول الف را ببينم. خانم مدير پرسيد: مشكلي پيش آمده؟ مامان گفت: نه همينطوري. همه معلم‌هاي پسرم را مي‌شناسم جز معلم نقاشي؛ آمدم كه ايشان را هم ملاقات كنم.

خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقي كه معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدير اشاره كرد به خانم جوان و زيبايي و گفت: ايشان معلم نقاشي پسرتان هستند. به معلم نقاشي هم گفت: ايشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوي خانم نقاشي دراز كرد. معلم نقاشي كه هنگام واردشدن ما درحال نوشيدن چاي بود، بلند شد و سرفه‌اي كرد و با مامان دست داد. لحظاتي مامان و خانم نقاشي به يكديگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسيار خوشوقتم. معلم نقاشي گفت: من هم همينطور خانم. مامان با بقيه معلم‌هايي كه مي‌شناخت هم احوال‌پرسي كرد و از اينكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهي و از همه خداحافظي كرد و خارج شديم. معلم نقاشي دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحاليكه صدايش مي لرزيد گفت: خانم من نميدانستم...
مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش ميكنم خانم بفرماييد چايتان سرد مي شود. معلم نقاشي يك قدم نزديكتر آمد و خواست چيزي بگويد كه مامان گفت: فكر مي‌كنم نمره 10 براي واقع‌بيني يك كودك خيلي كم است. اينطور نيست؟ معلم نقاشي گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشي بازهم دستش را دراز كرد و اين بار با دودست دست‌هاي مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم خداحافظي كرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالي‌كه داخل راهروي خانه لي‌‌لي مي‌كرد، آمد و تا مامان را ديد دفتر نقاشي را بازكرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشي روي نمره قبلي خط كشيده بود و نمره 20 جايش نوشته بود. داداش خيلي خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم ديروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندي زد و او را بوسيد و گفت: بله نقاشي پسر من عاليه!
و طوري كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خيلي خوب كشيده، اما صدايم لرزيد و نتوانستم جلوي گريه‌ام را بگيرم. داداش گفت: چرا گريه مي‌كني؟
گفتم آخه من يه دخترم!!!!!

نويسنده: زهرا آقايان


سخن روز : شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم. (دوروستان)

saghii
19th October 2010, 07:41 PM
بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟؟؟
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

. . . .
20th October 2010, 02:09 PM
:6qwup3::6qwup3::6qwup3::6qwup3::6qwup3::6qwup3::6 qwup3::6qwup3::6qwup3::6qwup3::6qwup3::6qwup3:

MehraneH
20th October 2010, 10:37 PM
مرد ، دوباره آمد همانجاي قديمي
روي پله هاي بانک ، توي فرو رفتگي ديوار
يک جايي شبيه دل خودش ،
کارتن را انداخت روي زمين ، دراز کشيد ،
کفشهايش را گذاشت زير سرش ، کيسه را کشيد روي تنش ،
دستهايش را مچاله کرد لاي پاهايش ،
خيابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبريت هاي خاطرش را يکي يکي آتش زد
در پس کورسوي نور شعله هاي نيمه جان ، خنده ها را ميديد و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهايش سرد تر ،
مچاله تر شد ، بايد زودتر خوابش ميبرد
صداي گام هايي آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسي از حال دلش خبر ندارد ،
خنده اي تلخ ماسيد روي لبهايش ،
اگر کسي مي فهميد او هم دلي دارد خيلي بد ميشد ، شايد مسخره اش مي کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختري که آن روزهاي دور به مرد مي خنديد ،
به روزي فکر کرد که از فاطمه خداحافظي کرده بود براي آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر ميگردم با هم عروسي مي کنيم فاطي ، دست پر ميام ...
فاطمه باز هم خنديده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگري کرد ،
برايش خبر آوردند فاطمه خواستگار زياد دارد ، خواستگار شهري ، خواستگار پولدار ،
تصوير فاطمه آمد توي ذهنش ، فاطمه ديگر نمي خنديد ،
آگهي روي ديورا را که ديد تصميمش را گرفت ،
رفت بيمارستان ، کليه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن يک دانه سيب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود براي يک عروسي و يک شب شام و شروع يک کاسبي ،
پيغام داد به فاطمه بگويند دارد برميگردد
يک گردنبند بدلي هم خريد ، پولش به اصلش نمي رسيد ،
پولها را گذاشت توي بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توي اتوبوس بود ، کنارش يک مرد جوان نشست ،
- داداش سيگار داري؟
سيگاري نبود ، جوان اخم کرد ،
نيمه هاي راه خوابش برد ، خواب ميديد فاطمه مي خندد ، خودش مي خندد ، توي يک خانه يک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسي کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گيج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صداي مبهم دلسوزي مي آمد ،
- بيچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پياده شد ، اشکش نمي آمد ، بغض خفه اش مي کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فرياد کشيد ،
جاي بخيه هاي روي کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، يکهفته از اين کلانتري به آن پاسگاه ،
بيهوده و بي سرانجام ، کمرش شکست ،
دل بريد ،
با خودش ميگفت کاشکي دل هم فروشي بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اينجا که جاي خواب نيس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشيد کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها مي آمدند و مي رفتند ،
- داداش آتيش داري؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توي اتوبوس وسط پياده رو ايستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نيرويي که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آي دزد ، آيييييي دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آي مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتيکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوي چپش داغ شد ، سوخت ، درست جاي بخيه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روي زمين ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آييي يي يييييي
مردم تازه جمع شده بودند براي تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر ميشد ،
- بگيريتش .. پو . ل .. ام
صدايش ضعيف بود ،
صداي مبهم دلسوزي مي آمد ،
- چاقو خورده ...
- برين کنار .. دس بهش نزنين ...
- گداس؟
- چه خوني ازش ميره ...
دستش را گذاشت جاي خاليه کليه اش
دستش داغ شد
چاقوي خوني افتاده بود روي زمين ،
سرش گيج رفت ،
چشمهايش را بست و ... بست .
نه تصوير فاطمه را ديد نه صداي آدم ها را شنيد ،
همه جا تاريک بود ... تاريک .
.........
همه زندگي اش يک خبر شد توي روزنامه :
- يک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همين ،
هيچ آدمي از حال دل آدم ديگري خبر ندارد ،
نه کسي فهميد مرد که بود ، نه کسي فهميد فاطمه چه شد
مثل خط خطي روي کاغذ سياه مي ماند زندگي ،
بالاتر از سياهي که رنگي نيست ،
انگار تقديرش همين بود که بيايد و کليه اش را بفروشد به يک آدم ديگر ،
شايد فاطمه هم مرده باشد ،
شايد آن دنيا يک خانه يک اتاقه گرم گيرشان بيايد و مثل آدم زندگي کنند ،
کسي چه ميداند ؟!
کسي چه رغبتي دارد که بداند ؟
زندگي با ندانستن ها شيرين تر مي شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالايي نيست
قصه آدم ها ، قصيده غصه هاست .

MehraneH
20th October 2010, 10:55 PM
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.
ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی
بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت
و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای
که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد.
وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به
آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان

بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی ([Only registered and activated users can see links])»»
…..
…..

MehraneH
20th October 2010, 11:46 PM
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ....
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها "واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

Superestar
22nd October 2010, 11:16 PM
روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد

Superestar
22nd October 2010, 11:17 PM
یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود .

Superestar
22nd October 2010, 11:18 PM
ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

«ركاب بزن....»

Superestar
23rd October 2010, 12:00 AM
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

Superestar
23rd October 2010, 12:02 AM
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

هستی
23rd October 2010, 12:11 AM
خوشبختی یعنی...


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

LoOoZa
24th October 2010, 09:46 PM
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان، شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.


به نظر شما اگر قضیه بر عکس بود، آقایان چه کار می کردند؟

yamahdi
26th October 2010, 04:32 PM
کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...
دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.
روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!
دم جنبانک چرخي زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:
من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!


سخن روز : خدا دوستدار آشناست. عارف وعاشق می خواهد نه مشتری بهشت. دکتر شریعتی

yamahdi
26th October 2010, 04:38 PM
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق ـ 366ق)
که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود.
او بر مازندران و گیلان، ری، همدان و اصفهان حکم می راند.

به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :...
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی.

ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟
پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد.

ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید: در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد، به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زنی جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت.

پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند.

به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک، بیرون خواهند کشید."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود

omid
28th October 2010, 03:38 PM
یه داستان خوشگل کوتاه اما آموزنده خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روب رو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.



آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

Star of GT
29th October 2010, 12:45 PM
يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!



نتيجه اخلاقی:

هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

ماهرو
31st October 2010, 10:00 PM
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته،
هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم …
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت.
ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن …
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت،
به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد،
نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش…
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است.
روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش کني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، …… نه، ….. نمي دونم !!!
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ….
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود.
ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
حيف که من دير فهميدم الان هم که فهميدم ديگه حال زندگي کردن ندارم

saghii
3rd November 2010, 02:16 PM
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ....

وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت ([Only registered and activated users can see links] 7%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%20%D8%8C% 20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%8C%20%D8%B4%D9%86 %DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D 8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C) کنم !
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن ([Only registered and activated users can see links] 7%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%20%D8%8C% 20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%8C%20%D8%B4%D9%86 %DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D 8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C) با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

saghii
3rd November 2010, 02:28 PM
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!

yamahdi
3rd November 2010, 03:39 PM
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من
حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!


سخن روز : زندگی، میدان ادامه ی راه اشتباه نیست؛ هر گاه پی به ناراستی راه خود بردیم باید به ریشه و بن پاکی خویش باز گردیم، نه آنکه با اشتباهی دیگر آن را ادامه دهیم که برآیند آن، از دست دادن همه عمر است... ارد بزرگ

saghii
6th November 2010, 12:53 PM
آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می
خواهم تا جهان را بزرگ کنم.

به آفرید گفت: بیا عاشق شویم... جهان بزرگ
خواهد شد ؛ بی تیر ، و بی کمان.

به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و
تیری به بلندای ستاره ؛ کمانش دلش

بود و تیرش عشقش.

به آفرید گفت: از این کمان تیری بیانداز ، این تیر،
ملکوت را به زمین می دوزد.

آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری
نداشت. . . .

آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا
به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها

تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می
گستری ؛ اما وقتی عیاری ،

خودت تیری. پرتاب می شوی تا جهان برای دیگران
وسعت یابد .

به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و
عیاران همان عاشقان. آنگاه

کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد....

و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به
بلندای ستاره!!!

و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می
رود . . . . هیچ کس اما نمی داند

که اگر به آفرید نبود ، تیر آرش این همه دور نمی رفت!

omid
6th November 2010, 03:17 PM
فرق عشق باازدواج شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی… شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین…! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی… شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…! و این است فرق عشق و ازدواج …

yamahdi
6th November 2010, 04:32 PM
آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.
شیخ احوال بهلول را پرسید ؛ گفتند : او مردی دیوانه است !
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند
شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه کسی؟ گفت : منم شیخ جنید بغدادی .
گفت: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟
گفت: آری . گفت : طعام چگونه می خوری؟
گفت : اول " بسم الله " می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم وهر لقمه که می خورم " بسم الله " می گویم و در اول وآخر دست می شویم ...
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و گفت : تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی دانی !!!
پس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند : یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست را از دیوانه باید شنید واز عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید : چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود نمی داند
بهلول گفت : آیا سخن گفتن خود را می دانی؟ گفت :آری پرسید : چگونه سخن می گویی؟
گفت : سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شون و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم . پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت : گذشته از طعام خوردن ، سخن گفتن را هم نمی دانی !!!
پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت ، مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟!
جنید گفت : مرا با او کار است، شما نمی دانید. باز بدنبال او رفت تا به او رسید
بهلول گفت : از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟
گفت : آری گفت : چگونه می خوابی؟!
گفت : چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می شوم ، و پس از آن آداب خوابیدن را بیان کرد
بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی !!!
خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت : ای بهلول من هیچ نمی دانم ، تو قربة الی الله مرا بیاموز
بهلول گفت : چون به نادانی خود معترف شدی ترا بیاموزم ...
بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب بجا آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود ...
گفت جزاک الله خیرا
بهلول ادامه داد :و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود ، هر عبارت که بگویی وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است ، اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد ...

yamahdi
8th November 2010, 05:36 PM
دیروز شیطان را دیدم : در حوالی میدان بساطش را پهنكرده بود؛ فریب می‌فروخت...
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدندو بیشتر می‌خواستند...
توی بساطشهمه چیز بود : غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...
هر كس چیزی می‌خرید و درازایش چیزی می‌داد :
بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای ازروحشان را !!!
بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را !!!
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد؛ حالم را به هممی‌زد…
دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند.
موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسیندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.
نه قیل و قال می‌كنمو نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمعشده‌اند.
جوابش راندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی!
تو زیركیو مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هرچیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدممی‌آمد اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت وگفت...
ساعت‌ها كناربساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود ، دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم : بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطانبدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم اماتوی آن جز غرور چیزی نبود!!!
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت! فریب خوردهبودم، فریب...
دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!
فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جاگذاشته‌ام؛ تمام راه رادویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
می‌خواستم یقه نامردش رابگیرمعبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، اما شیطاننبودآن وقت نشستم و هایهای گریه كردم ...
اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خودببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را ، و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
بهشكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود…

Mahsa
8th November 2010, 06:29 PM
سخنی از هنری فردریک امیل درباره موفقیت
هزار قدم به پیش، نهصد و نود و نه قدم به پس. این همان موفقیت است.
( هنری فردریک امیل )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
8th November 2010, 06:32 PM
من با اصلاح کردن اشتباهاتم، موفقیت هایم را تقویت می کنم.
( لی میلتر )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
8th November 2010, 06:39 PM
من عادت دارم که موفق شوم. من به این دنیا آمده ام که موفقیت را تجربه کنم و از آن لذت ببرم. ( لی میلتر )

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
8th November 2010, 06:41 PM
بار ها شکست خوردم تا راه شکست دادن را یاد گرفتم. بعد موفق شدم.
( ناپلئون بناپارت )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
8th November 2010, 06:43 PM
رمز موفقیت در ثبات قدم نهفته است.
( بنجامین )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
8th November 2010, 07:01 PM
موفقیت در بیرون هر اندازه هم زیاد باشد جبران ناکامی در منزل را نمی کند.
( بنجامین دیزرائلی )

Mahsa
8th November 2010, 07:16 PM
تمام موفقیت هایی که نصیب بشر شده، عموماً در سایه ی تحمل و بردباری بوده است.
( کریستوفر مارلو )

Mahsa
8th November 2010, 07:20 PM
مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیت هایتان را بر سنگ مرمر.
( پرمودا باترا )

Mahsa
8th November 2010, 07:22 PM
موفقیت، یک درصد نبوغ، 99 درصد عرق ریختن.
( توماس ادیسون )

Mahsa
8th November 2010, 07:24 PM
لازمه ی موفقیت، در توانایی تمرکز انرژی ذهنی و جسمی وبدون وقفه بروی یک مسئله است بی آنکه احساس خستگی کنید.
( توماس ادیسون )

Mahsa
8th November 2010, 07:26 PM
نمی توانم فرمول موفقیت را به شما بدهم، اما می توانم فرمول شکست را برایتان بنویسم: بکوشید همه را راضی کنید.
( هربرت بایازد )

Mahsa
8th November 2010, 07:27 PM
تاریخ نشان داده است که موفق های بزرگ قبل از پیروزی با موانع و مشکلات عدیده رو به رو شدند. آن ها از آن جهت موفق شدند زیرا از شکست نومید نشدند.
( بی . سی . فوربز )

Mahsa
8th November 2010, 07:27 PM
کلید موفقیت در این است کاری را که به واقع دوست دارید، انجام بدهید و بعد راهی بیابید که این کار زندگی خوبی را برای شما تدارک ببیند.
( ناپلئون هیل )

Mahsa
8th November 2010, 07:28 PM
هر کار ارزشمند ارزش آن را دارد که شروع بد داشته باشد.
( ضرب المثل قدیمی )

Mahsa
8th November 2010, 07:30 PM
دست به کار شدن ویژگی همه ی انسان های موفق است. نبوغ یعنی هنر تحمل درد و رنج. تمامی موفقیت های عظیم در سایه توجه بی نهایت و تلاش بیش از اندازه به دست می آید.
( آلبرت هیوبارد )

Mahsa
8th November 2010, 07:30 PM
دست به کار شدن بدون برنامه ریزی، زمینه ساز اصلی همه شکست هاست. ( الک مکنزی، متخصص مدیریت زمان )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

omid
9th November 2010, 04:38 AM
الهه ی سیاه


داستان

[Only registered and activated users can see links]
روبه روی قاب عکس بابا می ایستم. انگشتم را روی روبان سیاه آن می کشم و می گویم: امروز انتقام تو و میکائیل رو می گیرم. بهت قول می دم. امروز ته و توی همه چیز و در می آرم. رسواش می کنم.
با بی حوصلگی موهایم را شانه می کنم. نگاهی به آینه می اندازم. باورم نمی شود. این چند تار مو، کی سفید شد؟ فضای غمبار خانه، دارد خفه ام می کند. فقط خوشحالم از اینکه مامان زنده نبود تا از غصه میکائیل، مثل بابا دق کند. تی شرت سیاهم را می پوشم و از خانه بیرون می روم.
سرٍ خیابان می ایستم و منتظر آمدن تاکسی می شوم. ساعت را نگاه می کنم. چیزی به پنج نمانده. کم کم باید پیدایش بشود. یک تاکسی جلوی پایم می ایستد. نگاهش می کنم. نه، او نیست. می گویم: برو آقا، ممنون!
راننده اخم می کند. زیر لب چیزی می گوید و می رود. میکائیل در دفترچه خاطراتش نوشته بود که قرارشان هر روز، ساعت پنج بوده؛ همین جا. هر چند که میکائیل دیگر اینجا نیست، اما راننده حتماً به دنبال طعمه دیگری خواهد آمد. امیدوارم که بیاید. من که آدرس دیگری از او ندارم ...
یک تاکسی سبز با فاصله کمی از من، ترمز می کند. سرم را نزدیک می برم و راننده را نگاه می کنم. مردی چهل و چند ساله، با کلاه نقابدار سفید و چشمهای آبی، با آن سالک روی گونه اش. خدایا شکرت! خودش است.
زود درِ ماشین را باز می کنم و کنار راننده می نشینم. راننده به من زل زده. می گوید: نگفتی کجا!
هول شده ام. می گویم: راست ... رو به رو ... مستقیم ... همون مستقیم.
راننده خنده اش می گیرد. دوست ندارم نگاهش کنم. رویم را برمی گردانم. با خودم می گویم: حالا که اینقدر بهش نزدیک شدم، وقتشه ازش انتقام بگیرم. باید آبروشو ببرم. نه کَمِشه، پدرشو در می آرم. یه جوری ازش انتقام می گیرم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. اصلاً اِنقدر می زنمش که خون بالا بیاره. زجرکشش می کنم نامردو، می کشمش ... هه! ارواح خیکت اگه بتونی دست روش بلند کنی. اصلاً فحشش می دم. فحش خواهر و مادر. اِ! اینم شد انتقام؟ پس باید چه غلطی بکنم؟ نه، نباید عجله کنم. باید سر از کارش در بیارم. آره، اینجوری بهتره. همون که گفتم، باید رسواش کنم. اما اول باید بفهمم که چطور میکائیل رو به بیراهه کشوند این زنده ی متعفن.
کمی جلوتر زنی با چادر مشکی ایستاده. زن رویش را گرفته است. راننده نمی ایستد. یک روحانی میانسال به راننده اشاره می کند، اما او محلش نمی گذارد. دستی به ریش پروفسوری ام می کشم و می گویم: مگه نمی خوای مسافر سوار کنی؟
-چرا، اینم مسافر.
درِ عقب باز می شود. مرد جوانی روی صندلی می نشیند. او هم یک تی شرت مشکی پوشیده. به نظر بیست و هفت - هشت ساله می آید. بی اختیار برمی گردم و به موهایش نگاه می کنم. جالب است. مدل تاج خروسی!
میکائیل رو به روی آینه می ایستد و دستی به موهایش می کشد. کنارش می ایستم و می گویم: امروز دیگه شکل کدوم جک و جونور خودتو در آوردی؟
نگاهم می کند و با تمسخر می گوید: محض زیاد شدن اطلاعات جنابعالی، باید بگم این مدلِ تاج خروسه. در ضمن حال و حوصله نصیحتای ننه بزرگتو ندارم. خودتو بکش کنار که اصلاً با این تیریپ بچه مثبتی حال نمی کنم.
چراغ قرمز می شود. راننده ترمز می کند. دختر جوانی به آرامی از مقابلمان می گذرد. مانتویی که پوشیده این قدر تنگ است که وقتی راه می رود ...
سرم را پایین می اندازم. راننده چشم از دختر برنمی دارد. می گوید: حیف ... حیف از جوونای این مملکت که باید این قدر محروم بشن.
جوان دستی به موهای روشنش می کشد و می گوید: ما که خودمونو محروم نمی کنیم.
راننده لبخندی می زند و می گوید: خوب می کنین. این سختگیریها مال اسلامه. این حرفای قدیمی مالِ یه دینه که به درد دنیای امروز نمی خوره. عوضش مسیحیت، اصلاً به زن و مرد سخت نمی گیره. یه مسیحی، خیلی راحت با جنس مخالف ارتباط برقرار می کنه.
راننده با لحنی ملایم و مهربان حرف می زند. از دنیای آزاد مسیحیت می گوید و اینکه او، خود را موظف می داند جوانهای کشورش را هدایت کند. تازه می فهمم که این راننده چطور میکائیل را شستشوی مغزی داده. یک پسر خامِ هفده ساله را.
می گوید: سعادت فقط توی مسیحی شدنه. هم دنیا رو داری، هم آخرتو. همین خودِ تو، پُرِ پُرِش بیست و هفت سالته، حالا به من بگو تو جوون به این جذابی، با این قد و قامت، چرا نباید از این همه نعمت استفاده ببری؟
برمی گردد و به من نگاه می کند.
با تعجب می گویم: کی؟ من؟
-پس کی؟ این بچه مذهبیا؟
به زور لبخند می زنم. اگر مجبور نبودم دست به ریشم نمی زدم. نه سراغ ریش پروفسوری می رفتم و نه سراغ این تی شرت مسخره. اما با آن شکل و شمایل امکان نداشت راننده سوارم کند.
دست راننده به طرفم دراز می شود. می گوید: بیا این انجیل رو بخون تا بیشتر با مسیحیت آشنا شی.
وانمود می کنم که مشتاقم. انجیل را می گیرم. راننده یک انجیل هم به جوان می دهد. جوان می گوید: نه، من هنوز قانع نشدم. اگه خیلی دلیل داری که مسیحیت دین بر حقیه، باید بیشتر در باره ش صحبت کنی. من و دوستام خیلی وقته داریم دنبال حقیقت می گردیم. اسلامو که قبول نداریم، اما اگه بتونی ما رو قانع کنی، کسی چه می دونه ... شاید مسیحی شدیم!
راننده با خوشحالی می گوید: باشه، من آماده م. بگو کی و کجا.
-همین امشب. می گم امشب، چون عروسی یکی از دوستامونه. همه می آن. یه صد نفری هستیم.
راننده کلاهش را از سرش برمی دارد. با پشت دست روی پیشانی عرق کرده اش می کشد و می گوید: صد نفر! می آم، حتماً می آم.
جوان کاغذی را به راننده می دهد و می گوید: بیا اینم آدرس، ساعت نه منتظرتم.
راننده کاغذ را با فاصله از چشمانش نگه می دارد. کمی سرش را عقب می برد و آن را می خواند. نشانی را می خوانم. باغی بیرون از کرج است.
-پیاده نمی شی؟ تا آخر دنیا که نمی خوای مستقیم بری؟
از ماشین پیاده می شوم. یک اسکناس هزار تومانی از جیبم در می آورم تا به راننده بدهم. می گوید: مهمون ما باش. روی حرفای منم خوب فکر کن.
سرم را تکان می دهم. راننده لبخند می زند و می رود. بغض گلویم را فشار می دهد. به پارک سر خیابان می روم و روی نیمکتی می نشینم. گریه امانم نمی دهد. اشکهایی که یک هفته محبوس بودند، حالا بی اجازه من، بر صورتم جاری شده اند.
صورت بابا قرمز می شود و می گوید: من این ننگ و چه جوری تحمل کنم؟ چه جوری بگم که جوونم مسیحی شده؟ اونم توی کشور اسلام. ای کاش میکائیل قبل از این مرده بود. یا من می مردم و امروز رو نمی دیدم.
میکائیل کوله پشتی اش را روی دوشش می اندازد و می گوید: ول کن دیگه بابا! دین، دینه دیگه. حالا هم که واسه من بد نشد. یه کارِ خوب تو شیراز واسه م ردیف کردن، همین همدینای جدیدم. مَردن، مَرد.
بعد بلند می خندد و می رود.
باید هر جور شده با روش کار این راننده آشنا شوم. باید او را به همه معرفی کنم. امشب فرصت خوبی است، هر طور شده به کرج می روم.
به آژانس زنگ می زنم. ماشینی به دنبالم می آید. کلافه ام. خودم هم نمی دانم آنجا می خواهم چه کنم. اصلاً می توانم کاری کنم؟
هوا تازه تاریک شده که به نزدیکی باغ می رسیم. کرایه را می دهم و پیاده می شوم. در این وقت شب، و در این محیط خارج از شهر کسی دیده نمی شود. صداهای نامفهومی به گوشم می رسد. معلوم است که کسی با صدای بلند می خواند. حرکت می کنم. در راه، ردیفی از چند باغ را می بینم که با فاصله از هم قرار دارند. اما همه تاریک هستند و ساکت. دلم می گیرد. نه ... می ترسم. به خودم می گویم: اصلاً همین ماجرای میکائیل و مردن بابا رو واسه روزنامه بنویسم، مردم حواسشونو جمع می کنن.
می خواهم برگردم. چیزی توجهم را جلب می کند. نوری از سمت آخرین باغ به چشم می خورد. نور نمی ماند. می آید و می رود. قدمهایم را تند می کنم. حالا سر و صدای بیشتری می شنوم. حتماً همین جاست. درِ باغ بسته و دیوارهای آن، این قدر بلند است که حتی من هم نمی توانم داخل باغ را ببینم.
ماشینی به من نزدیک می شود. خودم را در تاریکی پنهان می کنم. یک سوناتای زرشکی است. راننده از ماشین پیاده می شود. عجب! همان راننده تاکسی است. چقدر هم به خودش رسیده است.
زنگ را فشار می دهد. در باز می شود و او به داخل باغ می رود. در دوباره بسته می شود. باید هر طور شده از دیوار بالا بروم. باید چیزی زیر پایم بگذارم. کمی دور و بر باغ می گردم. بی فایده است.
برمی گردم و اطراف باغهای دیگر را می گردم. با وجود سر و صدای مهمانها، احساس می کنم تنهایم. می ترسم. صدای زوزه گرگ است یا سگ؟ دور و برم را نگاه می کنم. هر لحظه منتظرم دندانهای تیزی در تنم فرو برود. تند تند قدم برمی دارم. کنار یکی از باغها چند آجر پیدا می کنم. کمی طول می کشد تا آجرها را کنار دیوار باغ ببرم. آنها را روی هم می گذارم. هنوز دستم به لبه دیوار نمی رسد. می خواهم از روی آجرها پایین بیایم، شاید بتوانم آجر بیشتری پیدا کنم. اما سرم را که برمی گردانم، چشمانم می خواهد از حدقه بیرون بزند. سگی پارس می کند و به طرفم می پرد. یک راه بیشتر ندارم. باید از دیوار بالا بروم. تا می توانم خودم را بالا می کشم. پهلویم درد می گیرد. دستم به لبه دیوار می رسد. آجرها می لغزند. به جهنم! سگ به من رسیده. خدایا! پایم در دهان این سگ پدر چه می کند؟
نمی فهمم چه کار می کنم. سگ مرا به پایین می کشد و من با تمام توان، خودم را به بالا می کشم. اما فقط کمی بالا می روم. باز هم جای شکرش باقی است. کفشم در دهان سگ می ماند. به هر جان کندنی است خودم را از دیوار بالا می کشم. چیزی از جیبم می افتد. دستم می سوزد. به لبه دیوار گرفته و خراشیده شده. سگ را نگاه می کنم. چند بار پارس می کند. نفس نفس می زنم. به خودم بد و بیراه می گویم. کاش مثل آدم از در وارد می شدم. می گفتم دوست دامادم، کسی چه می دانست. اما اگر راننده یا جوان مرا می دیدند، حتماً به من شک می کردند.
دور و برم را نگاه می کنم. می ترسم کسی مرا دیده باشد. پایین دیوار کسی نیست. اما وسط باغ، پر از آدم است. همه جوانند. دختر و پسر. آن هم با چه سر و وضعی! سر و صدا هر لحظه بیشتر می شود. مردی رو به روی مهمانها ایستاده و با هیجان می خواند. بالا تنه اش لخت است. خدا را شکر که لااقل یک شلوار تنگ پایش است. موهای بلندش تا روی کمرش می رسد. چشمانم همراه با رقص نور حرکت می کند. گاهی نور روی کسی که گیتار می زند می افتد. چه ماهرانه گیتار می زند. چند نفر هم جاز می زنند. خواننده فریاد می زند. خم می شود، سرش را پایین می آورد و می چرخاند. موهایش همراه با گردش سرش به زیبایی می چرخند. جمعیت سیاهپوش از خود بیخود شده، فریاد می زنند و با خواننده سرشان را می چرخانند. خواننده، فارسی نمی خواند. این موسیقی تند، جمعیت را به هیجان آورده. آرایش موهایشان عجیب است. چه دیوانه خانه ای است اینجا! دارم کر می شوم.
چشمم به ساختمان انتهای باغ می افتد. راننده را می بینم که نزدیک پنجره نشسته. یکی کنار پنجره می ایستد. همان جوان مسافر است. باید به آنها نزدیک شوم. نباید دوباره ماجرای میکائیل تکرار شود. اگر برگردم عذاب وجدان راحتم نمی گذارد. اما چطور از این دیوار بلند، پایین بروم؟ خوب نگاه می کنم. تازه متوجه درخت بلندی می شوم که نزدیک دیوار است. روی لبه دیوار می نشینم و آرام آرام به سمت دیوار می روم. خدا را شکر، همه در وسط این باغ بزرگ جمع شده اند. یکی از شاخه های درخت به دیوار چسبیده. با خوشحالی آن را می گیرم تا پایین بروم. موقع برگشتن هم، از همین شاخه استفاده می کنم. کمی که خود را حرکت می دهم، صدای شکسته شدن شاخه را می شنوم. ای لعنت به تو!
به تنه درخت می چسبم و آهسته آهسته خود را به پایین درخت سُر می دهم. سوزش دستم بیشتر شده. صدای سوت و هلهله بلند می شود. به جمعیت نگاه می کنم. درِ باغ باز است. عروس و داماد وارد باغ شده اند. از اینجا به خوبی می توانم آنها را ببینم. چندشم می شود. روی دستهای برهنه عروس، ردی از خون دیده می شود. حتی روی صورت و گردن تا روی سینه اش و بیشتر از همه روی بازوهای پر گوشتش خون می بینم. نمی دانم شاید هم فقط به رنگ خون است. لباس سفیدش هم بی نصیب نمانده. بدتر از آن دو خط باریک سرخی است که از کنار لبهای عروس به سمت پایین کشیده شده. چیزی مثل دندانهای دراکولا. روی پیشانی و گونه های داماد هم خط قرمزی کشیده شده. رنگ است یا خون؟ همه دست می زنند و عروس و داماد می خندند. حتماً این عروس و داماد هم می خواهند سنت شکنی کنند.
از کنار دیوار تاریک، با احتیاط به طرف ساختمان می روم. صدای پایی می شنوم. صدا نزدیک می شود. قلبم تندتند می زند. خودم را پشت درخت تنومندی پنهان می کنم. کسی نزدیک می شود. نمی توانم او را به خوبی ببینم. نباید اینجا بمانم. پاورچین پاورچین به جلو می روم. می خواهم سرم را برگردانم تا او را ببینم. سرم محکم به چیزی می خورد. از درد به خودم می پیچم. سرم را با دست فشار می دهم. گوشه چشمانم خیس می شود. این قدر حواسم به پشت سرم بود که درخت به این بزرگی را ندیدم. حالا هیکل مردانه ای را می بینم. کمی می ایستد و بعد بر می گردد. تند راه می روم. دردِ سرم بهتر شده. دوباره پشت سرم را نگاه می کنم. پایم به چیزی گیر می کند و محکم زمین می خورم. پایم درد می گیرد. یکی می گوید: تو هم صدا رو شنیدی؟ بهتره یه سر و گوشی آب بدم.
زنی می گوید: دست بردار، تو هم امشب خیالاتی شدی ها!
هول شده ام. بلند می شوم. می خواهم جایی مخفی شوم، پایم درد می کند. انگار پیچ خورده. هنوز کسی مرا ندیده. لنگان لنگان به انتهای باغ می روم. تا می رسم صدای فریاد راننده را می شنوم. خودم را به ساختمان می رسانم. داخل اتاقی که راننده نشسته به خوبی دیده می شود و من در این تاریکی فقط باید کمی مواظب باشم. به جز جوان، دو مرد دیگر هم در اتاق هستند. هر دو نیمه برهنه اند. یکی از آنها موهای بلندی دارد. موهای جلوِ سرش بنفش است و پشت سرش سیاه. لبهایش را هم سیاه کرده است. هر چه هست از آن یکی بهتر است که موها و ابروهایش را تراشیده و به جای هر ابرو، شش ستاره پنج پر کشیده. راننده با عصبانیت می گوید: یعنی چی که من باید این فیلمو ببینم؟
جوان با خونسردی می گوید: فقط ساکت باش و ببین.
پایین پنجره می نشینم و طوری که دیده نشوم از گوشه پایینی پنجره به درون اتاق نگاه می کنم. آرام و قرار ندارم. انگار یکی، پشت سرم ایستاده. چه حس بدی! هر چند ثانیه دور و برم را نگاه می کنم. جوان یک سی دی، در درایو کامپیوتر می گذارد. مرد به مانیتور چشم می دوزد. از این زاویه نمی توانم فیلم را ببینم. کمی که می گذرد مرد با ناراحتی می گوید: وحشتناکه! وحشتناک! این دیوونه چرا این کارو کرد؟
جوان بلند می خندد و می گوید: باورت می شه تامی فقط شونزده سالش بود؟! دیدی چه ماهرانه با اون چاقوی پیشاهنگی مادرشو کشت؟
حالا با دست، محکم روی بازوی راننده می زند و می گوید: اول دو تا دست مادرشو قطع کرد و بعدش صورتشو از جمجمه جدا کرد. مادرشو مقصر می دونست. چون اونو به دنیا آورده بود.
دوباره بلند می خندد. راننده با صدای لرزانی می گوید: واسه چی خودشو کشت؟
-معلومه، واسه اینکه به حقیقت برسه. خب، این اعتقاد اونه. حالا تو واسه ما چی داری؟
خدا را شکر می کنم که نتوانستم فیلم را ببینم. راننده می گوید: واسه شما هیچی. اصلاً من دیگه اینجا کاری ندارم.
و از روی صندلی بلند می شود. دو مرد جلو می آیند. جوان، راننده را هل می دهد و می گوید: کجا؟
راننده تعادلش را از دست می دهد. برای اینکه نیفتد لباس جوان را می گیرد و می کشد. دگمه های لباس جوان کنده می شود. چه گردن بند بزرگی زیر لباسش بود! راننده روی صندلی ولو می شود. به گردن بند چشم می دوزد و می گوید: چی؟ صلیب وارونه!
سرش را تکان می دهد و با ناراحتی می گوید: تو از من چی می خوای؟ خودت گفتی که بیام اینجا تا با دلیل قانعت کنم. خواستی بیام تا از مسیح برات بگم.
جوان بلند می خندد. می گوید: مسیح ... مسیح ... من دشمن مسیحم. می فهمی؟ هیچ وقت حاضر نیستم طرف دیگه صورتمو بیارم تا سیلی دیگه ای بخورم. انتقام و خونخواهی کردن به جای برگردوندن صورت.
مهمانها دوباره فریاد می زنند. تکانی می خورم. خواننده دست مشت کرده اش را بالا می برد و می گوید: of hell,s fire (آتش جهنم).
جوان شیشه مشروبی را که روی میز است برمی دارد و محکم به لبه میز می زند. شیشه می شکند. اخم می کند و به طرف راننده می رود. راننده انگار لال شده، فقط به او نگاه می کند. نمی دانم می خواهد چه کار کند. جوان لباس خودش را در می آورد. روی سینه اش خالکوبی شده. با دقت که نگاه می کنم عدد 666 را می بینم.
-اوه! اوه! خدایا! چه غلطی کردم امشب به این قبرستون پا گذاشتم. خبرنگارم این قدر فضول؟
جوان چنان شیشه شکسته را روی سینه اش می کشد که دلم ضعف می رود. لیوانی را نزدیک بریدگی می برد. دور و بر لیوان خونی شده. حالا مقداری شراب در لیوان می ریزد. رو به روی راننده می ایستد و شراب و خون را سر می کشد. دلم به هم می خورد. دستم را جلوِ دهانم می گیرم.
جوان دستهایش را باز می کند و می گوید: از این شراب بنوشید که همانا خون من است.
حالا بلندبلند می خندد و می گوید: درست گفتم دیگه؟ مسیح در مراسم شام آخر همینو می گفت، مگه نه؟
دلم می گیرد.
-این عروسی با کشته شدن یه مسیحی، بچه ها رو حسابی خوشحال می کنه. امشب تو می میری.
راننده می خواهد چیزی بگوید. جوان بلندتر می گوید: از جهنم هم نمی ترسم. جهنم همین جاست که داریم توش زندگی می کنیم. همین دنیا. پس آزادیم تا هر کاری که شما گناه می دونین انجام بدیم. هر کاری. من اجازه نمی دم یه مسیحی راست راست تو خیابونا راه بره و مسیحیت رو تبلیغ کنه.
بعد به انجیل هایی که کنار دیوار، روی هم ریخته شده اشاره می کند و می گوید: امشب تمام اینها پاره می شن و بعد می سوزن. این بهترین قسمت مراسم امشبه.
راننده با صدای بلند می گوید: پاره کنین، بسوزونین، به من چه! من هم به چیزی اعتقاد ندارم. اصلاً من همه این کارا رو به خاطر منافع خودم می کنم. من یه مأمورم نه یه مسیحی. واسه تبلیغ مسیحیت هم دوره دیدم. از من خواستن مسیحیت رو تبلیغ کنم و تو فکر مسلمونای ایران، مخصوصاً جوونا شک بندازم. هر چی پایه های اعتقادی اینا سست تر بشه، بیشتر می شه توشون نفوذ کرد.
-به هر حال تو داری یه عده رو جذب مسیحیت می کنی. خواسته یا ناخواسته یه مُبلغی، اینه که ما رو عصبانی می کنه. تو ... باید بمیری.
این را با تاکید می گوید.
-ولی فقط من که نیستم. خیلی وقته تو شهرای ایران، دعوت به مسیحیت رو شروع کردن. این یه کار سازماندهی شده س، یه نقشه س. مثل تبلیغات خودِ شما.
جوان با تعجب نگاهش می کند. راننده می گوید: من با عقاید شما آشنام. توی سفر آخری که به اسرائیل داشتم، فهمیدم که حتی از فرقه ها هم استفاده کردن، از فرقه شما هم همینطور. رهبراتون خبر دارن.
-بس کن! امشب تو می میری و تا دو- سه ساعت دیگه، انگار نه انگار که کسی توی این باغ بوده. همه می رن و هیچ ردی هم از تو نمی مونه.
جوان به دو مرد نیمه برهنه اشاره می کند و می گوید: ببریدش!
آن دو، به طرف راننده می روند. راننده خودش را روی پای جوان می اندازد و التماس کنان می گوید: خواهش می کنم ... بذار من برم.
-نگا کن! مهمونا دارن به این سمت می آن. قبلاً قولِ تو رو بهشون دادم.
برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. راست می گوید. صدای سوت و کف زدنها در باغ می پیچد. ترسیده ام. نمی دانم چه کار کنم. راننده دستش را روی قلبش می گذارد و روی زمین می افتد. رنگش پریده.
چه کنم؟ چه کنم؟ انگار مغزم از کار افتاده. باید به داخل ساختمان بروم. اما از اینجا نمی توانم. این قدر نزدیک شده اند که مرا ببینند. دیگر نمی مانم. ساختمان را دور می زنم. مچ پایم بدجوری درد می کند. کف پایم می سوزد. صداها نزدیک و نزدیک تر می شود. درِ کوچکی را می بینم. چاره ای ندارم. به طرف در می روم. شاید انباری باشد. نمی دانم. میز بزرگی کنار دیوار گذاشته اند. رویش پر از شیشه های مشروب و ظرفهای میوه و شیرینی است. جایی برای پنهان شدن نمی بینم. رومیزی بزرگی که روی میز انداخته اند توجهم را به خود جلب می کند. رومیزی تا روی زمین می رسد. فقط همین جا را دارم. زود زیر میز می روم و خودم را جمع می کنم.
دندانهایم بدجوری به هم می خورند. صداها خیلی نزدیک شده. تازه می فهمم که اینجا پشت همان اتاق است. صدای جوان را می شنوم که با هیجان می گوید: دوستان خوبم! شیطان پرستان عزیز! ...
باورم نمی شود. تازه می فهمم که در چه محفلی پا گذاشته ام. گیج و منگم. یعنی اینها ...
-متاسفانه این بیچاره طاقت نیاورد و سکته کرد. اما چه عیبی داره؟ می خواستیم بمیره که مرد.
همه دست می زنند و فریاد شادی می کشند. در دل دعا می کنم کسی متوجه من نشود. هیچ کاری نمی توانم بکنم. باید این قدر اینجا بنشینم تا مراسمشان تمام شود و از باغ بروند. همان طور که جوان به راننده گفت. فقط خدا کند کسی به اینجا نیاید. آن وقت من هم می توانم از روی دیوار بروم. فقط باید برای بالا رفتن از دیوار چیزی پیدا کنم.
مثل اینکه دوباره به وسط باغ برگشته اند. صدایشان از دور می آید. نفس راحتی می کشم و چشمهایم را می بندم. باید همه اینها را به مردم بگویم. چیزی به ذهنم می رسد. می توانم خیلی زود نجات پیدا کنم. باید همین حالا به پلیس زنگ بزنم. با خوشحالی دست در جیبم می کنم تا تلفن همراهم را در بیاورم. اما گوشی ام نیست. محکم روی پیشانی ام می زنم. تازه می فهمم آن وقت که بالای دیوار بودم چه چیزی از جیبم افتاد. حالا فقط باید ساکت بنشینم و دعا کنم تا اینها زودتر بروند.
چیزی روی دستم قرار می گیرد. نفسم بند می آید. یک دست با ناخنهای لاک زده و مچ بند چرمی سیاه! به دست زل زده ام. مطمئنم که این لاک سیاه و این انگشتر تیغ دار هم نمادی از شیطان پرستی است. دستم را می کشم. یکی آرام رومیزی را بالا می زند و سرش را نزدیک می آورد. حالا نفس نفس می زنم. این دیگر کیست؟ زنی است که نصف موهای سرش را تراشیده و نصف دیگر آن را روی شانه اش ریخته. در تراشیدگی سرش، علامت fff حک شده. آرایش صورتش حالم را به هم می زند. از این زشت تر نمی شود.
-هو! یارو!
دیگر باید اشهدم را بخوانم. لبخند می زند و می گوید: از همون اول که لب دیوار باغ دیدمت تا همین حالا، زاغ سیاهتو چوب زدم. فکر کردی خیلی زرنگی؟
صدای همان زنی است که وقتی زمین خوردم، شنیدم. دیگر نمی توانم از باغ بیرون بروم. زن به من نگاهی می کند و می گوید: خُبه، خُبه، حالا نمی خواد بترسی. خوش ندارم امشب دو تا جنازه، رو دستمون بمونه.
کاش چیزی دم دستم بود تا محکم توی سرش می زدم. صدای پا می آید. زن می گوید: صدات در نیاد.
از زیر میز بیرون می رود. خدایا این دیگر کیست؟ گیج شده ام. راه که می رود پاشنه چکمه های چرمی اش را، محکم روی زمین می کوبد. انگار مخصوصاً با سر و صدا راه می رود. در این گرما چطور چکمه را تحمل می کند؟ صدای زن را می شنوم. می گوید: اینجا دیگه هیچی نمونده. تمام مواد روان گردون دست خواننده س. قراره خودش بین بچه ها پخش کنه. البته اگه چیز دیگه ای مونده باشه.
آن که آمده بود می رود. زن دوباره برمی گردد. گوشه رومیزی را بالا می زند و آهسته می گوید: مأموری؟
می خواهم جوابش را بدهم اما صدایم در نمی آید. سرم را بالا می برم.
-آره، به ریختت نمی آد. مال این حرفا نیستی.
بیشتر از آن جوان، از این زن می ترسم. نمی دانم چه فکری در سر دارد.
-اینجا چی کار می کنی؟
بوی سیگارش ناراحتم می کند. چیزی نمی گویم. انگار حوصله اش سر رفته. گوشه رومیزی را می اندازد. حالا نمی توانم او را ببینم. می گوید: ببین، می تونی به من اعتماد کنی و همه چیزو بگی، بی کلک، تا منم کمکت کنم از اینجا در ری. می تونی هم زیپ دهنتو بکشی و هیچی نگی. اون موقع دیگه نمی دونم چه بلایی سرت می آد. شاید پیدات کنن. حالا بگو با ما چی کار داری.
چاره ای ندارم. اینجا، حرف زدن بهتر از سکوت است. ترسم کمتر شده. می گویم: با شما هیچی، با اون مسیحی کار داشتم.
و بعد همه چیز را برای او تعریف می کنم.
زن با عصبانیت گوشه رومیزی را بالا می زند و می گوید: کور خوندی، لابد فکر کردی خیلی حالیته. حالا پدرتو در می آرم. حتماً می خوای هر چی هم امشب دیدی تو روزنامه ت بچپونی. هان! می دم کبابت کنن.
عجب غلطی کردم. عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند. باید دنبال راه فرار باشم.
دوباره صدای پا می آید. زن به طرف در می رود.
صدای نازک و آهسته دختری به گوشم می رسد. نمی شنوم چه می گوید. اما صدای زن را خوب می شنوم. زن با صدای بلند می گوید: ای بابا! دیگه چه نیازی به این چیزاس. ... تو برو، منم الآن می آم.
زن دوباره برمی گردد. این بار رومیزی را بالا نمی زند. در را می بندد و با صدای بلند می خندد. حالا آهسته می گوید: نترس جوجو، شوخی کردم باهات.
دیگر نمی خندد. می گوید: من باید برم. اما واسه رفتن کمکت می کنم. پایه م.
می خواهد برود که می گویم: چرا کمکم می کنی؟
مکثی می کند. می دانم که بیرون نرفته است. می گوید: چند تا جمله می گم، باهاش انشاء بنویس. یه دختر پونزده ساله، با یه ننه بابا که هَمَش کتک کاری می کنن، با یه دوست پسر که هوائیش می کنه تا از خونه فرار کنه ...
یکی می خندد. زن ساکت می شود. صدای قدمهای کسی را می شنوم. حتماً همان است که می خندید. در باز می شود.
-اینجا چرا این ریختی شده؟ نگا کن تا جلوِ میز خون ریخته.
صدای یک پسر جوان است. پسر به طرف میز می آید. زن با دستپاچگی می گوید: مثل اینکه خیلی توهم زدی. مگه ندیدی امشب چند نفر خودزنی کردن؟ کار یکی از بچه هاس، خودم دیدمش.
-خیله خب، حالا چرا نمی آی بیرون؟
-می آم. فعلاً جنابعالی زحمتو کم کن.
زود کف پایم را نگاه می کنم. همان پایی که بدون کفش است. کف پایم خونی است. نمی دانم کجا پایم زخم شده. پسر می رود. زن نفس عمیقی می کشد و می گوید: به خیر گذشت. خوب گوش کن که وقت زیادی ندارم. پسرِ واسه م از دنیایی گفت که پر از لذته. دنیایی که آدم دو پا، محوره. گفت خودش به من جا می ده. دروغ نگفت. جا داد، اونم چه جایی. منو برد پیش دوستاش و بعدشم دیگه معلومه، یه دختر با چند تا پسر ...
زن ساکت می شود. مثل اینکه می خواهد مطمئن شود کسی این دور و بر نیست. دوباره آهسته می گوید: بِهِم قرص داد. اما عوضی نگفت که این قرصا معتادم می کنه. فقط گفت که غم و غصه م یادم می ره. الآنم اعتقادی به اینا ندارم، اما پیششون موندم چون روی برگشت ندارم. اصلاً برگردم بگم چی؟ تو همه جور کثافتی غرق شدم. حالا هم مجبورم همین جا بمونم و بازم توی کثافت غلت بزنم. دیگه واسه م هیچی مهم نیس. هوس کردم اذیت کنم این گاگولا رو. خوش دارم حالشونو بگیرم. گولم زدن. اما تو کارمو راحت کردی. برو هر چی خواستی بنویس. اصلاً سرِ کارشون بذار. اگه اون سالا یکی بود که ... ولِلِش ... من باید برم و گرنه بِهِم شک می کنن.
زن با پایش، کلیدی را زیر میز هل می دهد و می گوید: دیوارای اینجا خیلی بلنده، بالا رفتن ازش سخته. یکی دو ساعت دیگه همه می رن. وقتی مطمئن شدی تو هم برو. در رو قفل می کنن.
او می رود. خواننده با صدای بلند می گوید: همراه شوید با کاروان شیطان.
مهدیه ارطایفه

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:20 AM
در اینجا داستان های کوچولوتون را بذارید عزیزان ...

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:20 AM
کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:21 AM
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟


دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:23 AM
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم" دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه

mahlagha
9th November 2010, 09:30 AM
سلام سارا جون.
با اجازت مطلب پایانی متن قبلی رو تکمیل میکنم.


بجای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار میکنی، امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن
بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی، امروز با تبسمی شادم کن
بجای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم مینویسی امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن
من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:32 AM
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:34 AM
حکمت


تنها نجات یافته کشتی اکنون به ساحل این جزیره دورافتاده افتاده بود.اوهرروزبه امیدکشتی نجات

ساحل وافق رابه تماشامی نشست .سرانجام خسته وناامید ازتخته پاره هاکلبه ای ساخت تاخودرااز خطرات مصون بدارد ودرآن لختی بیاساید.اماهنگامی که دراولین شب آرامش درجستجوی غذابود

ازدوردیدکه کلبه اش درحال سوختن است ودودی ازان به آسمان میرود.بدترین اتفاق ممکن افتاده بود

وهمه چیزازدست رفته بود.ازشدت خشم واندوه درجاخشکش زد.فریادزد:"خدایا!چطورراضی شدی

بامن چنین کاری بکنی ؟"

صبح روزبعد باصدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد ازخواب پرید.کشتی امده بودتانجاتش

دهدمرد خسته وحیران بودنجات دهندگان می گفتند:"خدا خواست که مادیشب آن آتشی راکه روشن

کرده بودی ببینیم."

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:35 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
وعده لباس گرم


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:36 AM
هزار تا بوسه

روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!!
مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!!
مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده.
با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!!
مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی
از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود...

:: هزارتا بوسه ...! ::

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:38 AM
بهلول و بهشت ! ( حتما بخونید )

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:


- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:42 AM
کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان : فقط ۱۲کلمه!! :
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 09:44 AM
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

omid
9th November 2010, 09:51 AM
تصادف ([Only registered and activated users can see links])
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه . بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :
- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

omid
9th November 2010, 09:52 AM
تصادف ([Only registered and activated users can see links])

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه . بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :
- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

omid
9th November 2010, 09:53 AM
پاتوق ([Only registered and activated users can see links])
سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی کنم غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد ، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی
گریه اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می آمد ...
چند روز پیش پس از سالها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم ، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم
که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد : آقا هنوز آدامس داری ؟!

omid
9th November 2010, 09:55 AM
حسرت ([Only registered and activated users can see links])
اول برج است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست . چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای
خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟
... چشمان پدرم خیس شد .
بر گرفته از روزنامه همشهری با اندکی تصرف

omid
9th November 2010, 09:56 AM
جایزه ([Only registered and activated users can see links])
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد . دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .

omid
9th November 2010, 09:57 AM
درد و دل ([Only registered and activated users can see links])
مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟ چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !
خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .

saghii
9th November 2010, 10:10 AM
حسرت ([Only registered and activated users can see links])
اول برج است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست . چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای
خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟
... چشمان پدرم خیس شد .
بر گرفته از روزنامه همشهری با اندکی تصرف

گاهي بعضي ازين حسرتها تا آخر عمرگلومونوفشار ميده اما چه فايده سعي كنيم هرگز دلي رونشكنيم ودستيرو كه به مهر بطرفمون دراز شده پس نزنيم

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 10:54 AM
Don't Copy If You Can't Paste!!!

از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه در جمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد .

محور سخنراني در خصوص مسائل انگيزشي و چگونگي ارتقاء سطح روحيه كاركنان دور ميزد

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتي كه توجه حضار كاملا به گفته هايش جلب شده بود ، چنين گفت :

آري دوستان ، من بهترين سالهاي زندگي را در آغوش زني گذراندم كه همسرم نبود !!!

ناگهان سكوت شوك برانگيزي جمع حضار را فرا گرفت !

استاد وقتي تعجب آنان را ديد ، پس از كمي مكث ادامه داد : آن زن ، مادرم بود !

حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

.

.


تقريبا يك هفته از آن قضيه سپري گشت تا اينكه يكي از مديران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به يك ميهماني نيمه رسمي دعوت شد . آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود ...

او خواست كه خودي نشان داده و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه ، محفل را بيشتر گرم كند . لذا با صداي بلند گفت : آري ، من بهترين سالهاي زندگي خود را در آغوش زني گذرانده ام كه همسرم نبود !

همانطوري كه انتظار ميرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبيعتا همسرش نيز در اوج خشم و حسادت بسر ميبرد .

مدير كه وقت را مناسب ميديد ،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چيزي به خاطرش نيامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد ، تا اينكه بناچار گفت : راستش دوستان ، هر چي فكر ميكنم ، نميتونم بخاطر بيارم آن خانم كي بود ؟!!


نتيجه اخلاقي : Don't Copy If You Can't Paste!!!

اگه نمیتونی مطلبی رو عینا بازگو کنی پس بهتره کپی برداری نکنی

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 10:54 AM
تاثير دعا

مرد پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.

ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.

يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.

ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.

اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد ...

صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست !

اما ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند !

قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت : نمي دانم چه حکمي بکنم ؟!!

من سخن هر دو طرف را شنيدم :

از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند !

از سوي ديگر مرد مشروب فروشي که به تاثير دعا باور دارد …!!!

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو کوئيلو.

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 10:55 AM
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا....

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 10:56 AM
[Only registered and activated users can see links]
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!


باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید
!

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 10:58 AM
[Only registered and activated users can see links]
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 02:13 PM
خدا هست!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 02:14 PM
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:...
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 02:16 PM
يك روز زندگی:

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!


زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 02:18 PM
شرط عشق



دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 02:20 PM
داستان زندگی

براساس یک داستان واقعی

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد می شد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،- داداش سیگار داری؟سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ، - بیچاره ، - پولات چقد بود ؟- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،صبح شده بود ،تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،در بانک باز شد ،حال پا شدن نداشت ،آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟صدا آشنا بود ، برگشت ،خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ، - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد ، - آییی یی یییییی مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،صدای مبهم دلسوزی می آمد ،- چاقو خورده ...- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟- چه خونی ازش میره ...دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،سرش گیج رفت ،چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 02:21 PM
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چندبار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردامادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقتمی شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شهبرای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقتقول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم روپاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

سارای تنهای خدا
9th November 2010, 04:33 PM
خدای لیلی
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"
مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"

سارای تنهای خدا
10th November 2010, 10:09 AM
بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد، چيزي که نمي دانست چيست. شايد يک آبي دور، يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گريست....


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

سارای تنهای خدا
10th November 2010, 10:10 AM
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.


تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

سارای تنهای خدا
10th November 2010, 10:12 AM
داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:

«نصف ****و پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

Mahsa
10th November 2010, 07:22 PM
سخت کوشی کلید موفقیت است، موفقیت های بزرگ نه با زور و قدرت، بلکه با مداومت و پشتکار حاصل می شوند. ( ساموئل جانسون )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:23 PM
مهم نیست که از کجا آغاز می کنی، مهم آن نقطه ای است که برای خاتمه بر می گزینی.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:24 PM
موفقیت دو لازمه ی اساسی دارد. یکی دستیابی به موفقیت، و دیگری حفظ آن است. ( اوریسون سوئت مارون )

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:25 PM
موفقیت یعنی داشتن هدف و هر چه دیگر هست وراجی و اضافه گویی است.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:25 PM
کسی که قدرتش را به رسمیت بشناسد شکست را تجربه نخواهد کرد، کسی که تلاش پیوسته بکند و اراده ی تسخیر ناپذیر داشته باشد گرفتار شکست نمی شود. ( اوریسون سوئت مارون )

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:26 PM
همواره به یاد داشته باشید که با تلاش و بردباری، برگ توت تبدیل به پیراهن ابریشم می شود.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:27 PM
عظمت در این نیست که به زمین نخوریم، عظمت در این است که پس از هر زمین خوردن از جای خود برخیزیم.
( کنفوسیوس )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:28 PM
به هر اندازه به خود و موفقیت خود بیاندیشیم، به همان اندازه موفق می شویم.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 07:29 PM
زمانی موفقیت دست یافتنی است که خود را آغشته به عشق کنید.

Mahsa
10th November 2010, 07:30 PM
به اعتقاد من پشتکار و صبر و مداومت بزرگ ترین عامل موفقیت است. با این ها می توان بر همه چیز حتی طبیعت غلبه کرد. ( جان دی.راکفلر )
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:33 PM
موفقیت یعنی این که در اثر کوشش و تلاش و مهارت های خود به هدف هایی که داریم، برسیم.

Mahsa
10th November 2010, 08:33 PM
انسان موفق کسی است که شاکر باشد ولی قانع نباشد.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:34 PM
یک لحظه دست از تلاش بر ندارید. این گونه فرصتی برای شکایت کردن پیدا نمی کنید. اگر همیشه در حال انجام دادن کاری باشیم، به موفقیت های باور نکردنی می رسیم.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:34 PM
سخت کوشی کلید موفقیت است، موفقیت های بزرگ نه با زور و قدرت، بلکه با مداومت و پشتکار حاصل می شوند.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:35 PM
رمز موفقیت در این کلمات خلاصه است: هرگز تسلیم نشوید، هرگز و هرگز تسلیم نشوید.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:37 PM
پیروزی حق کسانی است که از شکست های خود درس گرفته اند.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:38 PM
شکست موقتی همیشه مقدم بر پیروزی است.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:39 PM
این تلاش بی وقفه و توأم با عزم و جزم است که همه ی مقاومت ها را از میان بر می دارد و همه ی موانع را جارو می کند.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:40 PM
شکستی در کار نیست، مگر آن که دست از تلاش بر دارید. شکستی در کار نیست، مگر آن که از درون نشأت بگیرد.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mahsa
10th November 2010, 08:40 PM
برای موفق بودن و شاد زندگی کردن، حرف های نا خوشایند را نشنیده بگیر و تعریف و تمجید ها را در ذهن نگه دار.

saghii
11th November 2010, 05:57 PM
زاویه دید

پدر مگسک تفنگ را روی کبوتر تنظیم کرد و آن را دست پسرش داد: «اگه بتونی

اون جوجه کبوتر رو بزنی همین امشب برات یک تفنگ می خرم که مال خودت

باشه». پسربچه تمام حواسش را جمع کرد و شلیک کرد. تیر به خطا رفت و جوجه

کبوتر از روی شاخه پرید. مرد دستی به پشت پسر زد: «نه! هنوز بزرگ نشدی».
.....


جوجه کبوتر تازه پرواز یاد گرفته بود و سرخوش به همه جا سرک می کشید.

مادرش از دور مراقب بود. وقتی درست چند ثانیه قبل از شلیک پسر، جوجه کبوتر از

روی شاخه پرید، کبوتر مادر به اش گفت: «دیگه مطمئن شدم بزرگ شدی».

LoOoZa
11th November 2010, 10:47 PM
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است...
عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!

ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی...

Paeez
13th November 2010, 02:27 PM
يك روز زندگي كردن به صدسال عمر كردن ميارزد ([Only registered and activated users can see links])


داستان انسانی که تنها یک روز زندگی کرد!

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود ، پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ! " فرشته سکوت کرد "
آسمان و زمین را به هم ریخت ! " فرشته سکوت کرد "
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ! " فرشته سکوت کرد "
به پرو پای فرشته پیچید ! " فرشته سکوت کرد "
کفر گفت و سجاده دور انداخت ! " باز هم فرشته سکوت کرد "
دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!
اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!
لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز.... با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟
فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید !
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حرکت کند! میترسید راه برود! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد....
بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!!! بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ...
او در ان روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ..... اما درهمان یک روز روی چمن ها خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. اوهمان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد !
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

Paeez
13th November 2010, 02:28 PM
ایمان ([Only registered and activated users can see links])

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند.
يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نميدانست.
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد.
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود.
لذا پس از مدتي از او پرسيد : چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد، شانس هاي بزرگ، شغل هاي بزرگ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم. چون ايمانمان کم است

yamahdi
13th November 2010, 05:20 PM
آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم…
به آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان.
به آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.كمانش دلش بود و تيرش عشق...
به آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
به آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان...
آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره و تيري انداخت تيري كه هزاران سال است مي رود...
هيچ كس اما نمي داند كه اگر به‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:52 PM
جوانمردی در صحرایی می گذشت . سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو همی چکید . ساعتی در آن نظر می کرد ... رب العالمین از کرامت آن دوست سنگ را به آواز آورد .

سنگ گفت : هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...

آن جوانمرد گفت : بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان . جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت . در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر خدا !

سنگ به آواز آمد که : ای جوانمرد ! مرا ایمن کرد ، اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:53 PM
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .

اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟

مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟

گفت :

آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:54 PM
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:55 PM
داستان عقاب( واقعي )

لطفا بعد از خواندن بيشتر تامل كنيد- مرسي


عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب مي تواند تا 70 سال زندگي كند.
ولي براي اينكه به اين سن برسد بايد تصميم دشواري بگيرد.
زماني كه عقاب به 40 سالگي مي رسد:
چنگال هاي بلند و انعطاف پذيرش ديگر نمي توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوك بلندو تيزش خميده و كند مي شود
شهبال هاي كهن سالش بر اثر كلفت شدن پرها به
سينه اش مي چسببند و پرواز براي عقابل دشوار مي گردد.
در اين هنگام عقاب تنها دو گزينه در پيش روي دارد.
يابايد بميرد و يا آن كه فراينددردناكي را كه 150 روز به درازا مي كشد پذيرا گردد.
براي گذرانيدن اين فرايند عقاب بايد به نوك كوهي كه در آنجا آشيانه دارد پرواز كند.
در آنجا عقاب نوكش را آن قدر به سنگ مي كوبد تا نوكش از جاي كنده شود.
پس از كنده شدن نوكش ٬ عقاب بايد صبر كند تا نوك تازه اي در جاي نوك كهنه رشد كند ٬ سپس بايد چنگال 4 پيش را از جاي بركند.
زماني كه به جاي چنگال هاي كنده شده ٬ چنگال هاي تازه اي در آيند ٬ آن وقت عقابل شروع به كندن همه پرهاي قديمي اش مي كند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازي را كه تولد دوباره نام دارد آغاز كرده ...
و 30 سال ديگر زندگي مي كند.


چرا اين دگرگوني ضروري است؟؟؟

بيشتر وقت ها براي بقا ٬ ما بايد فرايند دگرگوني را آغاز كنيم.

گاهي وقت ها بايد از خاطرات قديمي ٬ عادتهاي كهنه و سنتهاي گذشته رها شويم.

تنها زماني كه از سنگيني بارهاي گذشته آزاد شويم مي توانيم از فرستهاي زمان حال بهره مند گرديم.


حال شما در چه فكري هستيد؟

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:57 PM
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:58 PM
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 01:59 PM
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟
نویسنده حمید رضا بهلولی

سارای تنهای خدا
14th November 2010, 02:00 PM
یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟
_________________

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:10 AM
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:11 AM
ه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.
اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:12 AM
نشانه

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:13 AM
مشعل

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»

فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:13 AM
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند.فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزينه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زير تخت،قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست،سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر،به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم می زد و سرفه می کرد،ولی داروساز توجهی نمی کرد.بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟
دخترک جواب داد:برادرم خيلی مريض است،می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد:برادر کوچک من،داخل سرش چيزی رفته و بابايم می گويد که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت:متأسفم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمی فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است،من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد:چقدر پول داری؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب،فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ی برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر می کنم معجزه ی برادرت پيش من باشد.
آن مرد،دکتر آرمسترانگ،فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فردای آن روز،عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت:فقط 5 دلار!

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:14 AM
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است . استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

سارای تنهای خدا
16th November 2010, 08:14 AM
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را مذهبم را زندگي ام را!! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم: آيا ميتواني دليلي برا ادامه زندگي برايم بياوري؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آيا سرخس و بامبو را ميبيني ؟ پاسخ دادم : بله
فرمود: هنگامي كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم به خوبي از آنها مراقبت نمودم به آنها نور و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فراگرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبودها خبري نبود.
من بامبوها را رها نكردم. درسالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم.
درسال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيد ه بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو در گير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي. من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كننند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني وقد مي كشي!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم؟
در پاسخ از من پرسيد:با مبو چقدر رشد مي كند؟
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند
فرمود: تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ٬ هر اندازه كه بتواني.
به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.

yamahdi
22nd November 2010, 01:28 PM
آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.
زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!
عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .
عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.
گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست . بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...

سخن روز : تا زمانیکه امروز مبدل به فردا شود انسان‌ها از سعادتی که در این دم نهفته است غافل خواهند بود. (ضرب‌المثل چینی)

yamahdi
22nd November 2010, 02:34 PM
خــَــر دردمند و گــرگ نعلبند !!!! ...

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید.
بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود.
روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که “یک عمر برای این بی انصاف‌ها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ بیابان می سپارند و می روند”.
خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که راستی راستی از دور یک گرگ را می بیند.
گرگ درنده همین که خر را در صحرا افتاده دید خوشحال شد و فریادی از شادی کشید و شروع کرد به پیش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد”اگر می توانستم راه بروم، دست و پایی می کردم و کوششی به کار می بردم و شاید زورم به گرگ می رسید ولی حالا هم نباید ناامید باشم و تسلیم گرگ شوم. پای شکسته مهم نیست. تا وقتی مغز کار می کند برای هر گرفتاری چاره ای پیدا می شود”. نقشه ای را کشید، به زحمت از جای خود برخاست و ایستاد اما نمی توانست قدم از قدم بردارد. همینکه گرگ به او نزدیک شد خر گفت:”ای سالار درندگان، سلام”.

گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:”سلام، چرا اینجا خوابیده بودی؟” خر گفت: “نخوابیده بودم بلکه افتاده بودم، بیمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جایم تکان بخورم. این را می گویم که بدانی هیچ کاری از دستم بر نمی آید، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابی در اختیار تو هستم ولی پیش از مرگم یک خواهش از تو دارم”.

گرگ پرسید:”خواهش؟ چه خواهشی؟”
خر گفت:”ببین ای گرگ عزیز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شیرین است، همانطور که جان آدم برای خودش شیرین است البته مرگ من خیلی نزدیک است و گوشت من هم قسمت تو است، می بینی که در این بیابان دیگر هیچ کس نیست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم این است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بیحال نشده ام در خوردن من عجله نکنی و بیخود و بی جهت گناه کشتن مرا به گردن نگیری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می لرزد و زورکی خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه دیگر خودم از دنیا می روم. در عوض من هم یک خوبی به تو می کنم و چیزی را که نمی دانی و خبر نداری به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا خر دیگر هم بخری.”

گرگ گفت:”خواهشت را قبول می کنم ولی آن چیزی که می گویی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف”.

خر گفت:”صحیح است من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من یک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خیلی عزیز بودم برای من بهترین زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طویله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، تو بره ام را با ابریشم می بافت و پالان مرا از مخمل و حریر می دوخت و بجای کاه و جو همیشه نقل و نبات به من می داد. گوشت من هم خیلی شیرین است حالا می خوری و می بینی. آنوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود همیشه نعل های دست و پای مرا هم از طلای خالص می ساخت و من امروز تنها و بی اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خیلی خر ناز پرورده ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می توانی این نعلها را از دست و پایم بکنی و با آن صدتا خر بخری. بیا نگاه کن ببین چه نعلهای پر قیمتی دارم!”

همانطور که دیگران به طمع مال و منال گرفتار می شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همینکه به پاهای خر نزدیک شد خر وقت را غنیمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهایش را در دهانش ریخت و دستش را شکست.

گرگ از ترس و از درد فریاد کشید و گفت:”عجب خری هستی!”
خر گفت:”عجب که ندارد، ولی می بینی که هر دیوانه ای در کار خودش هوشیار است. تا تو باشی و دیگر هوس گوشت خر نکنی!”

گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با دیدن دست شل و پوزه خونین گرگ از او پرسید:”ای سرور عزیز، این چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تیرانداز کجا بود؟”

گرگ گفت:”شکارچی تیرانداز نبود، من این بلا را خودم بر سر خودم آوردم.”
روباه گفت:”خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟”
گرگ گفت:”هیچی، آمدم شغلم را تغییر بدهم و اینطور شد،کار من سلاخی و قصابی بود،زرگری و آهنگری بلد نبودم ولی امروز رفتم نعلبندی کنم!”.

yamahdi
22nd November 2010, 02:37 PM
روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.

سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!» ...

Paeez
24th November 2010, 10:26 AM
الاغ و امید


كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر
بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

Paeez
24th November 2010, 10:27 AM
شیطان و مرد


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم.
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا مطمئن ساختم.

Paeez
24th November 2010, 10:28 AM
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه


یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
**
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

Paeez
24th November 2010, 10:32 AM
اعتقاد، اعتماد، امید

Confidence اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

Trust اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.

Hope امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

LoOoZa
24th November 2010, 10:26 PM
آورده اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت. نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت.
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبد الجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد.از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت.
عبد الجبار با خود گفت: بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم! مادر گفت: عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.
عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبد الجبار با خود گفت: اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد.
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت.مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده اى، تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان!
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که: اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد.

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:18 AM
روزی، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند.

گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند.

بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.

روز اول، یک گوسفند آمد.

گرگ به دنبال گوسفند رفت.

اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت.

گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست.

گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.

روز دوم، یک خرگوش آمد.

گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد.

گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.

روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد.

گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند.

اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد.

گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد.

گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.

اما روز چهارم، یک ببر آمد.

گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت.

ببر گرگ را تعقیب کرد.

گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.

هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند.

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:21 AM
داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین ه زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.

چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.

در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …

ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند.

سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.

خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت : افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی

پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپاردهنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود.

در لغت نامه دهخدا ذيل عنوان “پانته آ” و نيز در “کوروشنامه گزنفون” اين داستان نقل شده اس

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:24 AM
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه…

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:27 AM
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:29 AM
پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايظ سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:31 AM
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هركسی كه می رسید، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من كاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!? او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده، موش نبود، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود. همین كه زن به تله موش نزدیك شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این كه یك روز صبح، در حالی كه از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مaفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:32 AM
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشتو جهنم چه شکلی هستند؟”، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکیاز آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگوجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آبافتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حالبودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلندداشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتیمی توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانندو قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنهاغمگين شد، خداوند گفت: “تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند وخدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورشروی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هایدسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: “خداوندا نمی فهمم؟!”، خداوند پاسخ داد: “ساده است، فقط احتياج به يکمهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!”هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:33 AM
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند
تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكایت كردند
لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند
طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟

از دشمنان برند شكايت به دوستان

چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:34 AM
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده…

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را “دستان دعا كننده” ناميدند.

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:38 AM
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:”اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. “براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم “.
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت…. برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ….

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:39 AM
معنی واقعی عشق !

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره عشق جدا شم . دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم … بخونید و قضاوت کنید

عشق از نگاه کودکان

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است . 8 ساله

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . ۴ ساله

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی ! ۶ ساله

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره . ۴ساله

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . ۷ ساله

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . ۷ ساله

عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 5 ساله

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:41 AM
بگذار قلبت از چشمانت بریزد !
پرنده گفت : این که امکان ندارد ، همه قلب دارند . کرگدن گفت: کو کجاست من که قلب خود را نمی بینم . پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی ، قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری . کرگدن گفت: نه ، من قلب نازک ندارم ، من حتما یک قلب کلفت دارم. پرنده گفت :نه ، تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای این که پرنده را بترسانی ، به جای اینکه لگدش کنی ، به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت: خوب این یعنی چی ؟ پرنده گفت :وقتی یک کرگدن پوست کلفت ، یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند عاشق بشود . کرگدن گفت: اینها که می گویی ، یعنی چی؟ پرنده گفت :یعنی …. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم ….. کرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید . اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید . اما نمی دانست از چی خوشش می آید . کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولو ی پشتم را بخوری؟ پرنده گفت : نه ، اسم ایت نیاز است ، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود . احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می کنی ، اما دوست داشتن از این مهمتر است . کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید . روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یک روز کرگدن به پرنده گفت : به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که پرنده ای پشتش را می خاراند ، احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟ پرنده گفت : نه کافی نیست . کرگدن گفتک درست است کافی نیست . چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم . راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم . پرنده چرخی زد و پرواز کرد و چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های کرگدن . کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد . اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . با خودش گفت : این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین .. وقتی کرگدن به اینجا رسید ، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت : پرنده ، پرنده عزیزم من قلبم را دیدم . همان قلب نازکم را که می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چکار کنم؟ پرنده برگشت و اشکهای کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: راستی اینکه کرگدنی دوست دارد ، پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند ، قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چی؟ پرنده گفت : یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت : عاشق یعنی چه؟ پرنده گفت :یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد. کرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد ، یک روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم ، حالا که پرنده به من قلب داد، چه عیبی دارد ، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:42 AM
یکی بود یکی نبود.
سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ. پراز گل های رنگارنگ.پر از گل های خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن.
از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد.
دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون می شد تااینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد.
به آسونی آب خوردن .
بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه.
جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند. اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست.گلبرگاش یکی یکی ریختن .زرد و پژمرده شد. .دیگی کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه.
کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن.
آخه بهار و قتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد.
امااون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شادبشه ، دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها.
بهار به سراغ گل رفت. اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود.
بهار با مهربونی ازگل پرسید:چی شده گل کوچولو؟ چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدرزرد و پژمرده شدی؟ من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی میخوای بگو.
اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده.اومد بره ازبقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد وهمه چیز رو فهمید.
به گل سرخ گفت: فهمیدم چی شده.ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون.
حتی از اون قشنگتر. حالا شاد باش و بخند.
اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد.
بهارگفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟
گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمومی خوام.
بهار گفت: نمیشه.یعنی نمی تونم.آخه خزون از من قویتره.من زورم به اون نمی رسه.هر آرزوی دیگه ای داشته باشم برآورده می کنم جز این آرزو.
گل سرخ گفت:هرآرزویی باشه؟قول می دی؟
بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه. لبخندی روی لبای گل نشست و آروم در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد.
بهار از تعجب خشکش زد. آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود.خواست حرفی بزنه .خواست اعتراض کنه.
اما گل اجازه نداد وگفت : یادت باشه قول دادی.
بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم. فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن .
جای دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود. عاشقانه تا دنیا دنیا با هم ماندند…

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:43 AM
در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود.. بزودي برمي گرديم…
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»
مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود.
مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد.
روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.

اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست!!!
مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد…

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:48 AM
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : – آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

ღZAHRAღ
25th November 2010, 01:50 AM
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .
………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

mehdi.asadi
25th November 2010, 09:16 AM
داستانهاي زيبايي مي نويسي

براي دلهاي پر از درد خوبه

انشاالله هيچ كس در زندگي اش

درد تنهايي و بي كسي نداشته باشه

اشك ،كم مي آيد از چشمم

ولي با خواندن اين داستانهات

اشكم سرازير شد

من الله توفيق

*************

demis roussos
25th November 2010, 03:09 PM
مردی به دیگری گفت:مدتها پیش در بالاترین مد دریا با نوک عصایم خطی روی ماسه ها نوشتم مردم هنوز می ایستندتا ان را بخوانند ومراقبند که مبادا پاکش کنند.

و مرد دوم گفت:من هم خطی روی ماسه ها نوشتم اما در ان وقت که مد کاملا پایین بود وامواج دریای پهناور ان را پاک کردند.بگو تو چه نوشته بودی؟؟؟؟

و مرد اول پاسخ دادکاین را نوشتم:من همانم که هست. تو چه نوشتی؟؟؟

مرد دوم پاسخ داد:نوشتم من چیزی جز قطره ای از این اقیانوس عظیم نیستم....

demis roussos
25th November 2010, 03:37 PM
زاهدی گوید: جواب چهار نفرمرا سخت تکان داد


اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .


او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .


گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!


سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟


کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!


چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با منحرف بزن .


گفت :من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست ،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!

demis roussos
25th November 2010, 04:14 PM
پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی روی صندلی اتوبوس نشسته بود. دختری جوان روبروی او چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد و دسته گل را به دختر داد و گفت:می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادمشان به تو ، گمانم او هم خوشحال شود دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیر مرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد

pmohammadsadeg
25th November 2010, 04:33 PM
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می‌دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه‌ای می‌دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد.... ملکه آینده چین می‌شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می‌کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

demis roussos
25th November 2010, 10:31 PM
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن

pmohammadsadeg
25th November 2010, 10:40 PM
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردندخوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند . تااينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهدگرفت اگر بمانيد غرق مي شويدتمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوارقايقها شدندو پارو زنان جزيره را ترك كردند. در اينميان عشق هم سوار قايق شد اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه اوسواربر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها درجزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير در آبفرورفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اما كسي به کمکش را نرسيد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي راديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن. ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول ونقره و طلاست و جائي براي تو نيست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات ميدهي؟غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني. عشق رو به غم كردو گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم. در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دورشهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شدعشق كه نمي توانست نا اميدباشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را درقايق دانائي يافت آفتاب درآسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زيرهجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودندعشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرددانائي پاسخ سلامش را دادوگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نميتوانست براي نجات تو بيايدتعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از مانيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه راهم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرانجات داد؟دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق رادرك كند.

demis roussos
25th November 2010, 11:14 PM
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .

demis roussos
26th November 2010, 10:44 AM
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

Prince Honey
26th November 2010, 04:28 PM
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يکمهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، یکدیگر را دوست داشته باشید، به همنوع خود مهربانی نمایید، همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید