توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان هاي كوتاه و جالب و آموزنده
Game Over
27th March 2010, 12:41 AM
سالها از زمان جنگ جهاني دوم و بمباران اتمي آن ميگذرد آن واقعه به كشورها ثابت كرد .كه اگر
مي خوا هند از پيش بازنده نبا شند بايد بمب اتمي داشته با شند . و رقابت شروع شد . تا جايي كه حتي
كشور ها ي كوچكي كه به اندازه شهر لندن هم نبودند . صاحب قدرت اتمي شدند . حتي كشور هاي فقيري
مانند گينه ، ليختن اشتاين و.... وزيران جنگ پيش از پيش گرفتار محاسبه و استرا تژيك شدند ديگر نه يك
كشور ونه يك همسايه بلكه كل جهان خطر ناك بود به مانند موشي كه در محاصره گربه ها قرار گرفته باشد .
وهر آن ممكن است يكي ازآن گربه ها حمله كند . ولي كدام ؟ محاسبه همين كدام يك كاري خارج از توان
انسان تشخيص داده شد . وبار ديگر جمله حمله كن تا غافلگير نشي سر لوحه بعضي از كشور ها قرار گرفت كشور سفيد به كشور سياه حمله كرد دانشمندان كشور سياه ابررايانه اي ساختند براي تفسير جنگ ما شين خوب كار ميكرد به اين ترتيب كه گروهي اطلاعات دشمن را گرد آوري مي كردند و به فردي كه اپرا تور ما شين بود ميدادند و او اين اطلاعات را به زبان كامپيوتروارد مي كرد.
(خوب چي شد جواب داد؟)مرد به سمت ميكروفون رفت و در حالي كه جواب ماشين را بررسي مي كرد جواب داد:بله 10 برگي ميشه ميدم به رابط تا براتون بياره.
در اتاق جنگ ژنرال گزارشات محرمانه ماشين را از رابط كه خود فرد كار آزموده اي در جنگ بود دريافت كرد.(بسيار خوب بريد بيرون و به منشي بگوييد جهت تايپ فرامين بيايد.)رابط با يك احترام نظامي عقب گرد مي كند و خارج مي شود.منشي پس از چند دقيقه وارد مي شود.(قربان!)(بنشينيد.....دستور اكيد به تمامي گردانهاي حاظر در منطقه عملياتي 1-5 بلافاصله پس از دريافت دستور منطقه را به سمت موقعيت 5-3ترك نماييد و ...)منشي نگاهي به ژنرال مي اندازد (فكر نمي كنيد قربان اين عقب نشيني موجب از بين رفتن نيروهاي حاظر در منطقه بشود؟)ژنرال خيره به منشي با لحني تحكم آميز مي گويد( فكر نكنم اين موضوع در حيطه كاري شما باشد خانم).
ساعتي بعد منشي دستورات را درون پاكتي قرار مي دهد و به مامور اجرائيات تحويل مي دهد.اين چرخه تقريبا هر روز در وزارت جنگ تكرار مي شد و به غير از اپراتور؛رابط؛ژنرال و منشي فرد ديگري به دستورات و راه حلهاي ماشين دسترسي نداشت و اين البته امري واجب براي مخفي نگهداشتن موضوع ماشين از دشمن بود.
كشور سفيد در جنگ شكست مي خورد و تسليم مي شود.در كاخ رياست جمهوري كنفرانس خبري برگزار مي شود.
رئيس جمهور به چهره هاي متبسم حاظرين نگاه مي كند و ادامه مي دهد(فكر كنم امروز زمان معرفي سلاح ويژه ما در جنگ است ما بايد از تكنولوژي جديد تشكر كنيم تكنولوژي كه برگ برنده ما در جنگ بود گذشتگان حتي فكر نمي كردند يك روز جنگ اين قدر پيچيده شود كه فقط يك ماشين بتواند آنرا اداره كند من از مسئول و اپراتور كامپيوتر مي خواهم بيشتر توضيح بدهد.
مرد عينكي لاغر اندام بلند مي شود جمعيت تشويق مي كنند.سرفه اي مي كند و آرام طوري كه ديگران به سختي صدايش را مي شنيدند گفت(من با استفاده از اطلاعات گرد آوري شده از دشمن همانند نوع جنگ افزارها ؛موقعيت تسليحات؛نفرات پياده و حتي وضعيت آب و هوايي اطلاعاتي به ماشين مي دادم و ماشين با در نظر گرفتن احتمالات چيزي درست شبيه بازي شطرنج بهترين گزينه را براي ما نمايش مي داد ...)جمعيت تشويق مي كنند.مرد كمي با خود كلنجار مي رود بعد ادامه مي دهد(...البته لازم است حالا كه جنگ تمام شده است اعترافي بكنم گاها اتفاق مي افتاد كه ماشين به دلايلي خراب مي شد و يا دير جواب مي داد ...البته خيلي كم و ...من...من...طبق نظر خودم گزارش ماشين را تنظيم مي كردم )نگاه ها به رئيس جمهور دوخته مي شود و او كه هنوز از شوك اين خبر بيرون نيامده بود با لكنت مي پرسد(دقيقا از كي آقا؟)(ميشه گفت دراين اواخر ماشين اصلا خوب كار نمي كرد حدود يك ساله)ژنرال با عصبانيت بلند مي شود( يعني من طبق نظريات تو مي بايست تصميم مي گرفتم؟)رابط كه در كنار اپراتور نشسته بود با قيافه حق به جانبي گفت(من مي دونستم نبايد به آن گزارشات اعتماد كرد و اگر نبود دست كاريهاي من شايد ما اين جنگ را مي باختيم)فرياد جيغ مانندي از دهان رئيس جمهور خارج مي شود.ژنرال با عصبانيت روي ميز مي كوبد و رو به رئيس جمهور مي گويد(و شما حتما به من اين حق را مي داديد كه به جاي تصميم يك اپراتور و يك رابط خودم جنگ را اداره كنم و چه خوب شد كه من گزارشات اينها را مد نظر قرار نمي دادم.)(يعني شما هم آقاي ژنرال .....)ژنرال با قاطعيت يك مرد جنگي جواب مي دهد آقاي رئيس جمهور من يك كهنه سربازم هيچوقت افسار خود را به دست يك آهن پاره نمي دهم.منشي كه در گوشه اي از سالن ايستاده بود به آرامي زير لب گفت (البته آقاي ژنرال خوشبختانه دستورات شما دقيقا هماني نبود كه من تايپ مي كردم و گرنه امكان نداشت نامزد من سالم از جبه ها بر گردد.
Game Over
27th March 2010, 12:41 AM
دوست نداشتي تماشا كني ، اما ايستـادي . نمي دانم چرا ، برايـت چه جاذبـه اي داشت ؟ شايد دلـت مي سوخت و شايد هم ....
ايستادي در كنار پياده رو. و مرد فرياد مي كشيد و دختر جوان زير آوار مشتهاي او. دلت ريش ريش شد اما نمي توانستي كاري بكني. موضوع خانوادگي بود. تعهدي تو را نگه داشته بود و تعهدي هم به تو اجازه دخالت نمي داد. نه راه پس داشتي نه راه پيش. آه ... اگر مي توانستي ، اگر مي شد ، اگر دست و پايت در چسب تعهد گرفتار نبود ... و همچنان دختر جيغ مي كشيد. چند بار سرش به جدول خورد. يك بار هم بلند شد تا فرار كند اما مرد راهش را بست. دختر با التماس و نااميد به جمعيت تماشاچي خيره شد ، اما برايش رمقي نمانده بود كه فرياد بزند يا چند قدم راه برود. و دست مرد دوباره بالا رفت و باز آوار ... با خودت فكر كردي بروم بهتر است .
چند قدم رفتي اما ناگاه، سكوت دختر، تو را متوقف كرد و صداي در هم آژير آمبولانس و پليس كه از انتهاي خيابان، موازي با هم مي آمدند. دخترك بيچاره كبود و خون آلود، از حركت باز ايستاده بود. آهسته جلو رفتي. خم شدي و نبضش را لمس كردي، نمي زد .
مأمورهاي پليس و پرستار ها انجام وظيفه كردند و رفتند و بعد هم نوبت سپور بود كه شيشه شكسته ها و خون ها را پاك كند. و همـه، هر كس با توجه به تخصص و تعهدش از "قبرفروش" و" قبركَن" و "غسّـال" و "گريه كن" و "آشپز" بگير تا ... تـوي صـف ايـستاده بودند. واما تو كـجاي كار بـودي، نمي دانم ! صداي خش خش ممتدي به گوشَت رسيد و بعد ...
ـ نويد. نويد. ياسر...
با عجله كنار كشيدي و دست به كمرت بردي : ياسر جان به گوشم ....
Game Over
27th March 2010, 12:42 AM
داستان شنل قرمزي(طنز
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ............ ......... ......... ......... ....
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!! !!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
[Only registered and activated users can see links]
Game Over
27th March 2010, 12:42 AM
پسركوچكي براي مادربزرگش توضيح مي دهدكه چگونه همه چيز ايراد دارد:مدرسه،خانواده،دوستان و ...
مادربزرگ كه مشغول پختن كيك است،از پسر كوچولو مي پرسدكه كيك دوست دارد؟وپاسخ پسركوچولو البته مثبت است.
-روغن چطور؟
-نه!
-وحالا دوتا تخم مرغ.
-نه مادربزرگ!
-آرد چي؟از آرد خوشت مي آيد؟جوش شيرين چطور؟
-نه مادربزرگ!حالم از همه شان به هم مي خورد.
-بله،همه اين چيزها به تنهايي بد به نظر مي رسند.اما وقتي به درستي با هم مخلوط شوند،يك كيك خوشمزه درست مي شود.خداوند هم به همين ترتيب عمل مي كند.خيلي از اوقات تعجب مي كنيم كه چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختي را بگذرانيم.اما او مي داند كه وقتي همه اين سختي ها را به درستي در كنار هم قرار دهد ،نتيجه هميشه خوب است.ما تنها بايد به او اعتماد كنيم،درنهايت همه اين پيشامدها با هم به يك نتيجه فوق العاده مي رسند.
[Only registered and activated users can see links]
Game Over
27th March 2010, 12:43 AM
اين يك ماجراي واقعي است:
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.
يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل' نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.
به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.
اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيبببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.
سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.
زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.
پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.
روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.
سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري' با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :
عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.
ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:
نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.
اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.
اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.
محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.
عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.
محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.
بيا بي قيد و شرطعشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.
در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها 'عشقبي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.
مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.
[Only registered and activated users can see links]
Game Over
27th March 2010, 12:43 AM
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
Game Over
27th March 2010, 12:43 AM
چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟! مگر نمي دانست كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟! ولي باز خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد! زمين او را در آغوش گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ خسته ايستاد، باز برگ خنديد! باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟
برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد نگاهي انداخت. سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه خوابيد!!!
اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد. باد چه در چشمهاي برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه است...
اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.
لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم. چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟! خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه است...
Game Over
27th March 2010, 12:43 AM
امروز صبح وارد شدیم و از ما پذیرایی خوبی نکردند؛ چون در ساحل هیچ کس نبود جز انبوهی از آدم های مرده یا تکه پاره هایی از آدم های مرده و تانک ها و کامیون های خرد شده. از چپ و راست گلوله می آمد و من این جور شلوغ پلوغی را اصلا خوش ندارم. پریدم توی آب، ولی آب گودتر از آن بود که نشان می داد و پای من روی یک قوطی کنسرو لیز خورد.
جوانکی که پشت سرم بود نصف بیشتر صورتش را گلوله برد، و من قوطی کنسرو را یادگاری نگه داشتم. تکه های صورتش را جمع کردم و دادم دستش، و او رفت که برود بیمارستان، ولی گمانم راه را عوضی گرفت، چون هی توی آب پایین رفت و رفت تا آب از سرش رد شد و گمان نمی کنم که دیگر آن زیرچشمش آنقدر ببیند که راه را گم نکند.
من راه درست را پیش گرفتم و همین که رسیدم یک لنگ پا صاف آمد وسط صورتم. خواستم یارو را فحش کاری کنم، اما انفجار مین فقط مقداری تکه های به درد نخور باقی گذاشته بود، پس ندید گرفتم و رفتم. 10 متر آن ورتر، رسیدم به سه نفر که پشت یک بلوک سیمانی ایستاده بودند و به یک گوشه دیوار که بالاتر از آنها بود تیراندازی می کردند ... زدم به شانه آن سه نفر که داشتند تیراندازی می کردند و بهشان گفتم؛«بیایید برویم جلوتر». البته آنها را اول فرستادم جلو و چه فکر خوبی کردم، چون اولی و دومی با گلوله آن دوتایی که به ما شلیک می کردند کشته شدند جلو من فقط یک نفر دیگر مانده بود، اما بیچاره بدآورد، تا یکی از آن دو تا را زد آن یکی دیگر دخلش را آورد که خودم را رساندم و حساب تیرانداز را رسیدم.
«مورمور» از «21 داستان از نویسندگان معاصر فرانسه»
بوریس ویان- ترجمه؛ ابوالحسن نجفی
Game Over
27th March 2010, 12:43 AM
قزاق های سرمازده که از درازی این راه بی انتها جانشان به خرخره شان رسیده بود و از حال و روز خود و اسبشان و این همه مشقتی که مجبور به تحملش بودند کارد می زدی خونشان درنمی آمد. کاه و کلش بام خانه ها را می کندند. کمی پیش از رسیدن به مرز رومانی، «زلفی» توانست تو آبادی کوچکی از یک انبار یک کیسه جو بدزدد. صاحب ملک که پیرمرد سلیم النفسی بود حین دزدی مچش را گرفت، اما زلفی کتک مفصلی بهش زد و جو را برد واسه اسبش. درجه دار جوخه به موقع رسید. زلفی توبره را زده بود سراسب، کنارش قدم می زد با دست های لرزان پهلو های گود افتاده اش را نوازش می داد و چنان تو چشم هاش نگاه می کرد که انگار واقعا با یک آدم طرف است.
- جو را برگردان به صاحبش! واسه این کار تیرباران می شوی!
زلفی نگاه سیاه اریبی به درجه دار انداخت. کاسکتش را کوبید به زمین و برای اولین بار از روزی که به سربازی آمده بود بنا کرد، جیغ کشیدن؛«محاکمه کنید، تیربارانم کنید، همین جا سرم را ببرید، اما جو بی جو! می خواهید اسبم از گشنگی سقط شود، آره؟ ... من جو پس بده نیستم. دریغ از یک دانه اش!» اینها را می گفت و گاه به سر و گاه به یال اسب که حریصانه مشغول خوردن بود چنگ می زد و گاه به قبضه شمشیرش. درجه دار یک لحظه ماند که چه بگوید. به ساق های پوست و استخوانی حیوان نگاهی کرد، سری جنباند و درآمد که «تازه، به مالی که یبوست دارد جو می دهی؟»لحنش ناراحتی اش را لو می داد. زلفی تقریبا به نجوا گفت؛«نه دیگر از آن یبسی در آمده».
Game Over
27th March 2010, 12:44 AM
دلش مسجدي مي خواست با گنبدي فيروزه اي و مناره نه خيلي بلند و پير مردي که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن الله و اکبر بگويد.
دلش يک حوض کوچک لاجوردي مي خواست. و شبستاني که گوشه گوشه اش مهر وتسبيح وچادر نماز است.
دلش هواي محله اي قديمي را کرده بود .با پير زنهايي ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بي تاب حي علي الصلاه.
اما محله شان مسجد نداشت......
فرشته ها که خيال نازک و آرزوي قشنگش را ميديدند,به او گفتند :حالا که مسجدي نيست ,خودت مسجدي بساز.
او خنديد و گفت: چه محال زيبايي,اما من که چيزي ندارم.نه زميني دارم ونه تواني و نه ساختن بلدم.
فرشته ها گفتند:اين مسجد از جنسي ديگر است. مصالحش را تو فراهم کن,ما مسجدت را مي سازيم.
اما او تنها آهي کشيد.
و نمي دانست هر بار که دعايي مي کند ,هر بار که خدا را زمزمه مي کند,هر بار که قطره اشکي از گوشه چشمش مي چکد,آجري بر آجر گذاشته مي شود.آجر همان مسجدي که آرزويش را داشت.
و چنين شد که آرام آرام با کلمه ,با ذکر,با عشق و با دعا,با راز ونياز,با تکه هاي دل و پاره هاي روح,مسجدي بنا شد.
از نور و از شعور.مسجدي که مناره اش دعايي بود و هر کاشي آبي اش ,قطره اشکي.او مسجدي ساخت سيال و با شکوه ونا پيدا. چونان عشق. و هر جا که مي رفت , مسجدش با او بود. پس خانه مسجدي شد و کوچه مسجدي شد و شهر مسجدي.
آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خويش, نقشه اين بنا را خدا کشيده است. مسجدت را بنا کن, پيش از آن که آخرين اذان را بگويند.
Game Over
27th March 2010, 12:44 AM
فقط به اين خاطر از روي صندلي اش بلند شد و بي توجه به بقيه, شروع کرد به رقصيدن که تصميم گرفته بود به خودش بي احترامي کند. خودش را زير پا بگذارد. زندگيش و تمام عقايدش را به مسخره بگيرد. يک چيزي توي وجودش او را هميشه از اين کار بازمي داشت. براي او اصولي تعريف کرده بود که رقصيدن توي آن نبود و او هميشه به آن احترام مي گذاشت. ديگر نمي خواست به حرفش گوش بدهد.
اصلا توجهي نداشت که بلد نيست برقصد و دست و پايش مثل چوب خشک و حرکاتش بيشتر مضحک و خنده دار به نظر مي رسد تا شبيه به رقص.
هنوز چند لحظه نگذشته بود که احساس کرد دارد به خودش بي احترامي ميکند. دارد خودش و اصولش را زير پا ميگذارد.خودش و تمام زندگيش را به مسخره گرفته.
اخم کرد و برگشت نشست روي صندلي.
Game Over
27th March 2010, 12:52 AM
راه پله خيلي پيچ داره. و هر جاش بايستي فقط تا سر پاگرد بعد رو مي بيني. امکان نداره بتوني يک جا بايستي و همه پله ها رو يکجا ببيني. اگه دوتا يکي بالا بري زودتر به پاگرد مي رسي و زودتر بقيه پله ها رو مي بيني...باز هم تا پاگرد بعدي. فقط مواظب باش پات ليز نخوره...بعضي از پله ها ليز هستن.به صداي چوب پله ها دفت کن...ازش خيلي چيزا ميشه فهميد...
***
بيخود لگد نزن. مُرده.
***
راه پله چراغ نداره. شمع يادت نره. اگه خيلي اصرار داري تُند بري حتما يه دستت رو بگير جلوي شعله...يه کم ديدت رو کم مي کنه ولي در عوض شمعت خاموش نمي شه. شمع رو کف دستت نگير، دستت رو مشت کن دورش. پارافين داغ يکم دستت رو مي سوزونه...ولي از خطر افتادن شمع بدتر نيست. تازه، پوستت زود عادت مي کنه .
***
نبايد انقدر استراحت مي کرديم...کاشکي تند تر مي اومديم...
***
راه پله ديوار نداره که بهش تکيه بدي. فقط يه طناب داره...که خيلي هم شُله. سعي کن تا وقتي مجبور نشدي ازش آويزون نشي. کسي نمي دونه چقدر وزن رو تحمل مي کنه. بهش اطمينان نکن. طناب تو رو بالا نمي کشه...فقط شايد نذاره سقوط کني...يادت نره...شايد.
***
مطمئني همين بود؟ نکنه اشتباه اومديم؟
***
راه پله تنگه. اگه اون رو با خودت ببري سرعتتون نصف مي شه.درسته کمتر خسته ميشي، ولي زمان رو مي بازي. ميل خودته...فکر مي کني بهت کمک مي کنه...ولي يه فکره...خودت بيشتر مي توني به خودت کمک کني...بازم ميل خودته...مواظبش باش.
***
انقدر پست نباش... من هم باهات مي پرم...
***
اونجوري که تو کتاب نوشته بايد قبل از غروب به بالا برسين. نورش بايد از چند طبقه قبل معلوم باشه. صدا نداره. ولي نورش گرمت مي کنه. مي گن نقره ايه ...يا آبي. تو اولين کسي هستي که مي بينيش...البته طول مي کشه تا چشمت به نورش عادت کنه...ولي اگه چشمت بهش بيفته ديگه پير نمي شي. اگه بهش دست بزني مي توني پرواز کني...اگه بوش کني قهقهه مي زني...
***
يه قول بهم بده...تو هوا از من جدا نشو. من حاضرم...لبهام رو ببوس، ولم نکن.
Game Over
27th March 2010, 12:54 AM
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
Game Over
27th March 2010, 12:54 AM
هیتلر کسی بود که بهترین و بینقص ترین نقشه های جنگ را میکشید. وقتی دیگر به پایان کارش نزدیک میشد ، از او پرسیدند که چگونه آن نقشه های ماهرانه را میکشد؟ او در جواب گفت: اول مثل بقیه فرماندهان جنگی نقشه ای طراحی میکردم. بعد از احمقترین و ساده ترین افرادم میخواستم که درباه آن نظر بدهند. و آنها هر چه میخواستند میگفتند. و اینگونه دیگر کودکانه ترین اشتباه هم ممکن نبود. و نقشه هایم بینقص میشدند!
Game Over
27th March 2010, 12:55 AM
روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود. روزي با
خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردي به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسيد به شهري كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهاي مرد، كجا مي روي؟
مرد گفت: قربان، مي روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روي از قول من هم بگو براي چه من در تمام جنگها شكست مي خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. كمي كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتي اي هست و نه راهي. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهي گنده اي سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روي، آدميزاد؟
مرد گفت: كارم زار شده، مي روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمي توانم جلوتر بروم، قايق ندارم.
ماهي گنده گفت: من ترا مي برم به آن طرف به شرط آنكه وقتي فلك را پيدا كردي از او بپرسي كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟
مرد قبول كرد. ماهي گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايي، ديد مردي پاچه هاي شلوارش را بالا زده و بيلي روي كولش گذاشته و دارد باغش را آب مي دهد. توي باغ هزارها كرت بود،بزرگ و كوچك. خاك خيلي از كرتها از بي آبي ترك برداشته بود. اما يك چند تايي هم بود كه آب توي آنها لب پر مي زد و باغبان باز آب را توي آنها ول مي كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش كردم مي دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش مي دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهاي روي زمين است.
مرد پرسيد: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه اي را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهي گنده هميشه مي خارد؟
فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير كرده مانده. اگر با مشت روي سرش بزنيد، لعل مي افتد و حال ماهي جا مي آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست مي خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمي خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.
مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.
مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهي گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.
ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.
ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را مي خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالي! پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.
گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا مي توانم گير بياورم؟
Game Over
27th March 2010, 12:55 AM
روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد " نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد. خليفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:اين حيوان مي گويد: مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها " نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو. ممكن است كه : " خريت " آنها در تو اثر كند.
Game Over
27th March 2010, 12:56 AM
روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.
عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"
ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!
سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!
شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"
می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.
Game Over
27th March 2010, 12:56 AM
روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!"
پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت:" چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!"
شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!"
فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد. شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد. یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست. یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی شیوانا به اتمام رسید. شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.
پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است. آن وقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شیوانا با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد."
پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود.
یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد. روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسید. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد. افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمین کوبید.
همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت. پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید. او به شیوانا گفت:" ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟"
شیوانا خندید و گفت:" تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند. به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود. هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است. در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی. فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است. تمرین در سرعت پایین. به همین سادگی!"
[Only registered and activated users can see links]
Game Over
27th March 2010, 12:56 AM
تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشت، خواهرش بود، گفت:
- فورن بيا پدرحالش خيلی بده همش اسم تو رو می گه، هرکاری داری بزار زمين و فورن بيا.
درحالي که دستانش می لرزيد، گفت:
- آخه من بهش قول داده ام که چيزی براش بگيرم بيارم، هنوز نگرفتم.
- چی می گی نادر! اون داره می ميره زودتر بيا ها.
مثل اينکه قضيه جدی بود. سريع توی ماشين پريد ورفت. دربين راه دلش بد جوری شور می زد.
- نه، نبايد طوری بشه ما تازه داريم با هم دوست می شيم.
شبی را بیاد آورد که رفته بود تا مثل همیشه حمام اش ببرد.
از در که وارد اتاق پدر شد، آميخته بوئی ازپماد و ساولون و توتون، فضائی متعفن و آزاردهنده ای را که تا اتاقهای مجاور به مشام می رسيد پرکرده بود. به روی خودش نیاورد، سلامی کرد و بادلتنگی خاصی رفت و کنارش، روی فرش رنگ و رورفته تبريزی نشست و به پشتی ترکمنی که کنار ديوار بود تکيه داد. و بعد مچ استخوانی اش را گرفت و به حمام اش برد.
حالا دیگر حمامش داده بود و دوباره زخمهایش راپماد زده بود. پدرلخت و عریان با آن بدن نحیف واستخوانی وآن سرازته تراشیده اش، درحالیکه زانوان لاغرش رابه سینه اش چسبانده بود، روبرویش نشسته بود و داشت کنارزخمهای روی بازویش را می خاراند.
باپشت دست قوطی توتونش راجلوی اوسُرداد. دست هايش پمادی و چرب بود و خودش نمی توانست بپيچد، هروقت که نادر پيش اش می رفت مقدار زيادی برايش می پيچيد.
زيرچشمی نگاهی به او کرد. هميشه می گفت:
- آنقدر سفت نپيچ پسر.
سر و شانه اش را جلو داد و بادست چپش بالشتچه ای که هميشه رويش می نشست و حالا به عقب رفته بود را دوباره به زيرش کشيد. سرش را پائين انداخته بود و باخودش حرف ميزد، چیزی گفت. مثل همیشه گلايه بود، فرقی نمی کرد از که يا چه، پدر هميشه چيزی يا کسی را داشت تا از او گلايه کند. اين دفعه ازبچه ها بود.
- بی شرفا، تمام وسايلم رو جدا کرده اند، حتی ظرف و ظروفم رو، ازم فرار می کنن، کسی يک ليوان آب دست من نمی ده، انگار نه انگار که من پدرشونم و بزرگشون کردم .
هم چنان که حرف ميزد، دست اش رابسوی او دراز کرد، سيگار می خواست نادر يکی از آنهائی راکه پيچيده بود، روی چوب سيگار زد و دست اش داد.
- پسرم خودت رو بيچاره و گرفتار عذاب وجدان نکن. توليد نسل جنايته.
با نوک زبانش لبه ی کاغذ سیگار را خیس کرد و گفت:
- پس جنابعالی جنايتکار بزرگی هستی.
- بله حالام دارم مکافاتش رو پس می دم، نمی بينی که به چه حال و روزی افتاده ام؟
- نه پدر، شما همیشه اغراق می کنی. مردم از داشتن بچه احساس خوشبختی می کنن و از بچه هايشون راضی ان و از اونا لذت می برن. بچه های موفقی تحويل اجتماع دادن. همه تجربه های تلخ تو رو ندارند. برعکس به بچه هاشون افتخار هم می کنن.
-افتخار می کنن که چی؟
- داشتن ثروت ضامن خوشبختی بچه ها نيست پسرم و يا اينکه فکر کنی بچه های تحصيل کرده حتمن خوشبخت می شن. هر انسانی که بدنيا اومده و نفس می کشه، بدون رنج نيست وهميشه چيزی رو داره تا از اون رنج بکشد و هميشه هم درجدال با رنج هاست. حتی اگر ثروت دنيا را هم داشته باشی و یا بالاترین قله های زندگی را فتح کنی، هيچ تضمينی برای خوشبختی بچه ای که توی اين دنيا می آری وجود نداره و اگربچه عذابی درزندگی ببينه، مسئولش پدر و مادرن.
- پدر، آدم که نمی شه که تا آخر عمر تنها بمونه! تازه اگه هيچکی بچه درست نکنه، که نسل انسان منقرض می شه.
- نخير منقرض نمی شه، ديگران به اندازه کافی بچه درست می کنند. تو خودت رو مثل من گرفتار نکن .
- خوب شما می خوای من تا آخر عمرم مجرد بمونم؟
«- من فقط می گم اگه می تونی، توليد نسل نکن و با وجدان آسوده زندگی کن و بعدهم که پير شدی، بگذار با نفس راحتی تمام کنی، نه مثل امروز من باهزار آه ودل نگرانی .
- خوب اگه بچه نياريم زندگی برای ما چه معنی داره؟
درحالی که بادستان چرب و پمادزده اش ساق پایش رامی خاراند، گفت:
- زندگی هيچ معنایی نداره پسرم جزء خود زندگی.
- امامن دلم می خواد که بچه داشته باشم.
- اگه اینطور احساسی داری، برو از اين همه بچه ی بی گناه و بی کسی که بقیه انداختن و به امان خدا تو خيابونا و يتيم خونه ها ول کردن، هر چند تا که تونستی بيار و بزرگ کن.
دود سيگارش رابه آهستگی بيرون داد و گفت:
- ميدونی پسرم، هر وابستگی خودش يک رنجه. فرقی نمی کنه. حالا چه بچه باشه وچه...
نادرتوی حرفش پرید:
- میدونم پدراین حرف بوداست.
پدرادمه داد:
- سعی کن که توی اين دنيا با رنج کمتری زندگی کنی.
- باهمه رنجی که شما برا من درست کردی، چطور می تونم رنج کمتری داشته باشم پدر، درضمن، شما که اين چنين عقيده ای داشتی پس خودت چرا ازدواج کردی؟ واين همه بقول خودت بچه ی بی گناه توی دنيا آوردی، که حالا هم همه رو برا من گذاشتی؟
- مسئله همینه پسرم، اون زمان من هم مثل الان تو و همه مردم فکرمی کردم ودوست داشتم که بچه داشته باشم. به خودم مغرور بودم و فکرمی کردم که من حتمن بچه هام رو خوشبخت می کنم. فکر می کردم که افسار سرنوشت تو دست خودمه. غافل از اين که بعضی وقتا حوادث، افسار سرنوشت رو از دست آدم می گيره و اون رو دنبال خودش به جاهائی می کشونه که هرگز فکرش رو هم نمی کرده.
درحالی که دسته قوری کوچکی را گرفته بود و در استکانش چای می ريخت ادامه داد:
- می دونی پسرم، آدم که مرتکب اشتباهی می شه، وقتی می خواد اشتباهش را درست کنه، مرتکب اشتباه ديگری می شه، چرا که انسانه.
درحالی دست اش رازیرتشک برده بود و گوئی دنبال چیزی می گشت، گفت:
- ولش کن تو حرف منو نمی فهمی.
از زیر تشک تکه کاغذ تا شده ای را درآورد وجلوی نادر انداخت.
نادرکاغذ را برداشت وپرسيد:
- اين چيه پدر؟
به کاغذاشاره کرد و گفت:
- بخونش پسرم .
تای کاغذ را بازکرد و خواند.
- فرزندارشدم نادر، جسد مرا شبانه بالای سپیدکوه ببر و آنجا بی آنکه مرا خاک کنی، روی بلندای کوه رها کن.
امضاء پدرت.
تبسم تلخی کرد و در حالیکه کاغذ را دوباره تا می کرد و گفت:
- بابا تو اين هزارمين باراست که ازاين حرفا ميزنی.
- نه پسرم اين دفعه ديگه جديه، خودم می دونم، امشب شب آخرمنه.
سيگارش را روی چوب سيگارش زد و پرسيد:
- خوب؟ این کار رو می کنی؟
- اينم باز از اون حرف ها تونه ها! آخه مگه می شه پدر؟
درحالی که به آرامی به چوب سيگارش پک ميزد گفت:
- اگه بخوای کارسختی نيست.
- ترو خدا پدردست بردار. شما ديگه عمری ازتون رفته، بيائين واين دم آخری زندگی راجدی بگيرين و مثل بقيه مردم نرمال رفتار کنيد. تازه، گيرم که بشه و من مثلن جسد شما رو لای پتو بپيچم و بالای کوه ببرم که چی؟
لبخندی تلخی زد و گفت:
- هيچی پسرم، اونش ديگه به خودم مربوطه؟
- آخه شما هيچ به آبروی خانوادگی ما فکرنمی کنی؟ نمی گی که فردا مردم چی ميگن؟ نمی پرسن که قبر بابات کو؟
پدرکبريتش رابرداشت تاسيگارش را که خاموش شده بود دوباره روشن کند وگفت:
- بزارهرچه می خوان بگن.
نادرتوی حرفش پريد:
- نه پدر، همين جوری اش هم به اندازه کافی بهانه دست مردم دادی، فردا هزار جور حرف برامون درمی آرن، آخه تو الان ناسلامتی چند تا دختر دم بخت داری، لا اقل کمی فکر آبروی اونا رو بکن.
پدردست اش راتکان داد و گفت:
- هرکه می خواد دختر رو به خاطر من بگيره، نگيره بهتره.
و ادامه داد:
- خوب؟ چی ميگی؟ اين کار رو می کنی؟
نادرکه سرش را پائين انداخته بود و داشت کاغذ را ميان انگشتانش لول می کرد، سرش را برداشت و گفت:
- ببينيد پدر، ما توی فلات تبت نيستيم، اينجا جمهوری اسلامی ايرانه، می خوای منو بگيرند و به جرم مرتد پدرم رو دربیارن؟ من همين جوريش هم به اندازه کافی ...
پدرخودش را روی تشک جابجا کرد وگفت:
- غلط کردن! به کسی چه! بدن خودمه هرکاری بخوام می کنم، يعنی چه؟ من نمی خوام که ازاين آداب مُزخرَف و تشريفات کذائی برای من اجراء کنيد و چند تا آخوند سورچران بيان وعرعر کنن وعربی بخونن
نادرکه برخلاف ميل اش هم چنان با او مخالفت می کرد. باعصبانيت تکه ی لول شده کاغذراجلوی پدرپرت کرد و گفت:
- من از اين ديوانه بازی ها نمی کنم پدر.
باعصبانيت کاغذرا از روی فرش برداشت و توی چشمهای نادرنگاه کرد و گفت:
- پس تو ديگر پسر من نيستی.
کاغذ را باعصبانيت زير بالشچه فرو داد و انگار که ديگرحرفی با او نداشتند، رويش رابسوی پنجره گرداند.
دقايقی طولانی حرفی رد و بدل نشد. ازآنجاکه نادر با عقايد ياغی گری پدر آشنا بود و دليل اين خواسته اش را می دانست روبه پدر کرد و گفت:
- من می تونم کارديگه ای بکنم.
پدربه حالت تحقيرکننده ای نگاه کوتاهی به نادرانداخت که ببيند چه می خواهد بگويد و نادرگفت:
- من می دونم تو چته. تومی خوای هيچ کلمه عربی و متن اسلامی روی سنگ قبرت ننويسيم، باشه همين طور خاکت می کنيم بی هيچ نام ونشانی و يا مراسمی. حتی سنگ قبر هم برايت نمی ذاريم. اينطوری خوبه پدر؟
چيزی نگفت و هم چنان به پشت تاريک پنجره خيره مانده بود. نادرادامه داد:
- کنار قبرکاوه، تازه اونم خوشحال می شه.
منتظربود تا پدر چيزی بگويد اما او هيچی نمی گفت. نادر ادامه داد:
- تو همش به خودت فکرمی کنی پدر. حداقل به کاوه هم کمی فکر کن او سال هاست که توی اون شهر، غريب و تنها افتاده. فکرش روبکن، که اگه يکی ازما برا هميشه پيشش بريم؟
از آنجا که می دانست پدرش هيچ اعتقادی به اين داستان ها نداشت، هرلحظه منتظر بود تاپدر باعصبانيت حرفش را قطع کند. آهی کشيد و گفت:
- ولش کن پسرم، می تونی يه کارديگه ای برام بکنی، يا اينم ازدستت برنمياد؟
- اگه باز از اين حرف هاس، که نگی بهتره .
نگاهش را از پنجره برگرداند و با صدای گرفته ای گفت:
- ازموقع ای که اين مريضی لعنتی شروع شده لب به هيچی نزده ام، دلم برای يک استکان عرق لک زده، ميتونی برام گيربياری و فردا با خودت بياريش؟
نادرپايش رادرازکرد وگفت:
- اين شد يه حرفی، اگه زير ابر هم که شده حتمن برات گير مي آرم پدر.
دم خانه پدر که رسید، ماشين اش را با عجله توی کوچه پارک کرد و بسرعت به داخل دويد. صدای شيون و زاری ازخانه بلند شد. توی دلش ريخت. به سرعت وارد حياط شد. از پلکان کوتاه درب ورودی بالا رفت. وارد راهرو خانه که شد، خواهرش ميترا را ديد، درحالی که گونه هايش را با چنگ خون بود، شيون کنان روبرويش آمد، بی آنکه واکنشی نشان دهد، مثل روزهای قبل که به ديدن پدر آمده بود، به طرف اتاقش رفت. ازلابلای چند زن ناشناس همسايه که در آستانه در ايستاده بودند رد شد، توی اتاق، پدرش را ديد که مثل هميشه روی تشکی که از زمان مريضی اش روی آن می نشست، درحالی که سيگاری تا نيمه سوخته روی چوب سيگارش بود و آن را با دقت لبه زيرسيگاری گذاشته بود، با چشمان نيمه باز به دو بالش مخملی تکيه داده بود.
جلو رفت و کنارش نشست خوب توی چشمان نيمه بازش نگاه کرد و بعد به آرامی دست به صورتش کشيد، پدر چشمانش را بست و آن آخرين باری بود که او درچشمان باز پدرش نگريست.
[Only registered and activated users can see links]
Game Over
27th March 2010, 12:57 AM
يکى بود يکى نبود. پيرزنى بود که دو پسر داشت. يکى از آنها بهلول دانا و ديگرى کدخداى آبادى بود. يک شب تاجرى در خانهٔ پيرزن بيتوته کرد و از او خواست ده تا تخممرغى را که دارد برايش بپزد. پيرزن ده تا تخم مرغ را پخت و به تاجر داد تا بخورد. تاجر خورد و پرسيد: پولش چقدر مىشود؟ پيرزن گفت: با نانى که خوردى سى شاهي. تاجر گفت: صبح موقع رفتن سى شاهى را به تو مىدهم. صبح شد، پيرزن زودتر از تاجر بلند شد و به صحرا رفت. تاجر که برخاست پيرزن را نديد. با خود گفت: سال ديگر سى شاهى را با سودش به پيرزن مىدهم.
سال ديگر تاجر رفت در خانهٔ پيرزن و بهجاى سىشاهى يک تومان به او داد. پيرزن خوشحال پيش همسايهاش رفت و ماجرا را براى او تعريف کرد. همسايه گفت: تاجر سر تو را کلاه گذاشته است. اگر آن ده تا تخممرغ را زير مرغ مىگذاشتي، جوجه مىشدند، جوجهها مرغ مىشدند، مرغها تخم مىکردند و پولشان يک عالمه مىشد! پيرزن رفت پيش کدخدا و از تاجر شکايت کرد. کدخدا تاجر را به زندان انداخت.
از قضا بهلول سرى به زندان برادرش زد و تاجر را در آنجا ديد. تاجر ماجراى خودش را براى بهلول تعريف کرد. بهلول رفت و دو لنگه بار گندم از برادرش گرفت. بعد پيش مادرش رفت و از او ديگ خواست. مادرش پرسيد: چه کار مىخواهى بکني؟ بهلول گفت: مىخواهم گندمها را بپزم، بعد بکارم تا سبز شوند. پيرزن به نزد پسر ديگرش، کدخدا رفت و گفت: اين برادر تو واقعاً ديوانه است. مىخواهد گندم پخته بکارد! کدخدا و مادرش رفتند پيش بهلول. کدخدا گفت: گندم پخته که نمىرويد. بهلول گفت: از تخممرغ پخته جوجه درنمىآيد! بهلول دانا گفت: اگر درنمىآيد چرا تاجر بيچاره را زندانى کردي. کدخدا نتوانست جوابى بدهد و ناچار تاجر را از زندان آزاد کرد. بهلول دانا، يک تومان را از مادرش گرفت و به تاجر داد و گفت: اين هم غرامت زندانى شدن ناحق تو.
Game Over
27th March 2010, 12:57 AM
دری با صدای خیلی بلند باز شد
ان در در خانه ای بود که ازش غم میبارید. برای دیگران بجز ان الهه رفتن به ان خانه مانند رفتن به جهنم بود...خانه ای که گریه ها در ان میگرییدند. و خود را بیشتر و بیشتر میکردند. هرکه دران خانه میشد. موجی از غم وجودش را فرا میگرفت و اگر انجا میماند در انتها کارش به خود کشی می کشید. نمای بیرونی ان خانه کهنه بود و چنان در هم پاشیده بود که انگار هر گاه امکان فرو ریختنش بود. الهه ای که دران وارد شد از سیمایش نفرین دیگران و ناراحتی و اشک میبارید..لباس تنش پر از غبار بود. پر از ازار و وحشت. اما ادما به ان خانه نیاز داشتن. گر چه سر و رویش پر از غصه بود. امادر زندگی وجود ان خانه خیلی نقش دارد.
الهه وارد شد با صورتی تاریک....با دست هایی ترک خورده......با قلبی زخمی و پر از کینه
یکی از ماموریت هایش را از روی نقش غم خط زد.کمی نشست و دوباره از اون خانه زد بیرون.هوای گرفته ی بیرون انسان رو به وحشت می انداخت
روزی یکی از جوانان از یکی از شهر های اطراف تصمیم گرفت این عذاب را به پایان برساند
مادرش و پدرش هم چنین خواهر کوچکش با گریه ازون پسر خداحافظی کردند
وقتی وارد خانه شد با غم ها مقابله کرد.
خانه ای بود کهانقدر بزرگ بود که تمامی نداشت. دری را باز کرد در ان هزاران فلب شکسته بود. شروع کرد به ترمیم .ماه ها گذشت و بلا خره موفق شد ان ها را التیام بخشد. پسرک بلند شد.خانه شروع به لرزیدن کرد و پسرک خوشحال شد
بلا فاصله به روستا برگشت. او فکر میکرد خانه نابود شده است. اما اونجا کاملا متفاوت شده بود. گل هایی زیبا. خانه ای باشکوه و دیگر هیچ غمی توی دنیا وجود نداشت
اما ایا این وضع خوب بود؟
هرگز...زندگی یکنواخت شده بود..ادما ناتوان شده بودن و.......
و پسرک هرگز خود را نبخشید زیرا عذاب وجدانش او را ازار میداد و اونم کارش به خود کشی کشید. بقیه ی انسان ها به پای الهه ی غم افتادند
و الاهه ی غم هم خانه ای دیگر ساخت و انسان توانست با هردوو( شادی و غم) زندگی کند و همینطور توانست نشان دهد که توانایی دارد و اشرف مخلوقاتست..........
Game Over
27th March 2010, 12:58 AM
نگار جان ايده شما ايده خيلي خوبي بود. مي توانست با يك پرداخت استادانه داستاني بسيار بي نقص از آب در بيايد.
نمي دانم تجربه شما در زمينه داستان نويسي در چه حديست ولي به نظر مي رسد كه آينده درخشاني داريد.
فقط يك توصيه براي آغاز كار: در انتهاي داستانهايتان نتيجه گيري نكنيد و خواننده را آزاد بگذاريد كه خودش تصميم بگيرد كه دلش مي خواهد چه چيزي از افكار شما برداشت كند.
Game Over
27th March 2010, 12:58 AM
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
Game Over
27th March 2010, 12:59 AM
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...
Game Over
27th March 2010, 12:59 AM
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
Game Over
27th March 2010, 01:04 AM
یه روز احساسات آدمی داشتن با هم بازی می کردن میگن چی بازی کنیم چی بازی نکنیم
تا اینکه خلاقیت میگه بیاین قایم باشک بازی کنیم.دیوونگی می گه من چشمامو میبندم شما قایم بشین تا 10 میشمارم بعد پیداتون می کنم همه تو تلاطم اینکه کجا قایم بشم دیوونگی شروع می کنه به شمردن 1...2...3....4 هر کدوم یه جایی قایم میشه خلاقیت میره پشت یه درخت.شادی میره بالا ابرا.نفرت می ره پشت یه سنگ. حسادت میره بین یه بوته خار.عشق هر چی میگرده جایی پیدا نمی کنه ......دیوونگی داشت به 10 میرسید 8.....9... تا اینکه عشق زود میره لای یه بوته گل سرخ. دیوونگی می گه 10 چشماشو باز میکنه اول حسادت پیدا میکنه/ یکی یکی همه رو پیدا می کنه ولی هر چی می گرده نمیتونه عشق پیدا کنه تا اینکه حسادت حسودیش میشه و میره تو گوش دیوونگی جای عشق رو آروم میگه/ دیوونگی هر چقدر میگه عشق بیرون نمیاد تا اینکه دیوونگی یه شاخه برمیداره ولای بوته گل سرخ
می کنه یهو عشق داد میزنه وقتی میاد بیرون می بینن صورت عشق غرق تو خونه و شاخه تو چشماش رفته وعشق کور شده/ دیوونگی شروع می کنه به گریه کردن /می گه حالا که باعث کور شدنت منم چطور می تونم کمکت کنم؟/عشق میگه بعد این همیشه کنارم باش و راه و بهم نشون بده/بعد اون روز دیوونگی همسفر و غمخوار عشق که چشمش کوره میشه!!!!!!!!
Game Over
27th March 2010, 01:04 AM
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...
Game Over
27th March 2010, 01:05 AM
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .
حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .
شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ» .
[Only registered and activated users can see links]
مرد ثروتمند خنديد و گفت : آ« به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ آ» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ» . مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .آ»
[Only registered and activated users can see links]این تصویر تغییر اندازه یافته است.براي ديدن اندازه واقعي اينجا كليك كنيد اندازه واقعی تصویر 800x640.[Only registered and activated users can see links]
مسيح گفت : آ« بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .
Game Over
27th March 2010, 01:05 AM
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
Game Over
27th March 2010, 01:06 AM
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.
مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!
[Only registered and activated users can see links]
مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.
اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!
Game Over
27th March 2010, 01:06 AM
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
بعد از خواندن داستان کمی فکر کنید!
Game Over
27th March 2010, 01:06 AM
اصمعي گويد: در باديه، زني ديدم نقاب بر بسته. مرا خوش آمد. نزديك او شدم و گفتم: اگر شوهر داري ، خدا بر شما بركت كند و اگر نداري ، هيچ رغبت به مواصلت با حر داري؟
گفت: چرا نه وليكن موي من سپيد است و ايام جواني گذشته.
بي توقف بازگشتم. مرا آواز داد و بخواند و موي خود به من بنمود از شب هجران سياهتر بود. گفت: سال من از بيست در نگذشته وليكن خواستم كه تورا بياگاهانم كه چنانچه شما را از موي سپيد ما كراهت است ما را نيز از موي سپيد شما كراهت است.
Game Over
27th March 2010, 01:07 AM
زيب النساء بيگم روزي اين مصرع را نوشته ، پيش ناصرعلي سرهندي فرستاد: « از هم نميشود زحلاوت جدا لبم ».
ناصرعلي بر سبيل مزاح زير آن نوشت: « گويا رسيده بر لب زيب النساء لبم. »
بيگم از ملاحظه ي آن برآشفته و اين بيت را نوشته، فرستاد:
ناصرعلي به نام علي برده اي پناه / ورنه به ذوالفقارعلي سر بريدمت.
Game Over
27th March 2010, 01:07 AM
در روزگاران قديم، سرداري بود مهربان و با انصاف. او به دانشمندان و بزرگان، احترام خاصي ميگذاشت و هميشه از حرفهايشان استفاده ميكرد. روزي به عارفي گفت: « يه جمله ايي به من بگو كه در غم و شادي، مرا تسكين دهد. نه از غمها ناراحت شوم و نه از شاديها، مغرور. »
عارف، دو تكه كاغذ برداشت و چيزي نوشت و گفت: « اين را در جيب چپت بگذار و اين يكي را در جيب راستت. هنگام ناراحتي و شكست، چپت را ببين و موقع شادي و پيروزي، راستت را.»
چندي بعد ، سردار ، در يكي از جنگها، شكست خورد. به لشكرش نگاهي انداخت و آهي كشيد. به ياد حرف عارف افتاد. آن برگه را باز كرد و خواند : « اين نيز ، بگذرد. »
آرام شد و سپاه را جمع كرد و سر و ساماني داد و از پشت به دشمن حمله كرد و اينبار ، پيروز شد.
در حاليكه خوشحال بود ، باز به ياد عارف افتاد. برگه دوم را باز كرد و خواند : « اين نيز ، بگذرد. »
Game Over
27th March 2010, 01:08 AM
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدونيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند.
Game Over
27th March 2010, 01:09 AM
زن از خانه بيرو نزذد كوچه خلوت بود و ختكستري! باران ريز خودش را به در و ديوار مي كوبيد. جوي هاي كوچك از گوشه و كنار كوچه خاكي راه باز كرده بود و معلوم نبود تا كجا مي رفت!
زن اشكهايش را پاك كرد. نگاهي به در بسته خانه اش انداخت و با صداي بلند گريه سر داد و در پيچ گوشه گم شد!
كفش هاي زن دهان باز كرده بود آب گل آلود كوچه را به درون مي كشيد. زن گوشه اي ايستاد و آب كفش ها را خالي كرد. باران خيال قطع شدن نداشت و آسمان رو به سياهي مي رفت.
مردي دوچرخه سوار كه پلاستيك بر سر كشيده بود همانطور كه مي رفت زن را ورنداز كرد و همانطور كه به زن نگاه مي كرد زنگ دوچرخه اش را به صدا در آورد. زن يك لحظه سرش را برگرداند اعتنايي نكرد. پا در خيابان گذاشت.
زندگي در خيابان جريان داشت. باران همه چيز را مي شست. باران چادر زن را پاك شسته بود. لب هاي زن از سرما مي لرزيد و كفش هايش صدا مي داد. او پس از مرگ شوهر بي پناه بود.... .
به مغازه ها نگاه كرد. ايستاد مكس كرد. آن وقت وارد مغازه اي شد كه روي آن نوشته شده بود (ظروف امانتي...) مرد كاملي پشت ميز نشسته بود. فضاي مغازه گرم بود و بوي نفت و كهنگي ميداد. مرد با ديدن زن روزنامه را كنار گذاشت و گفت: (ها... اومدي!!)
زن به جايي خيره شد. از دامنه چادر زن قطره قطره آب روي زمين مي ريخت.
زن با صداي بغض آلود گفت: نمي تونم! بريدم!
مرد از پشت ميز بلند شد. يك استكان چاي براي زن ريخت. روي ميز گذاشت و گفت: بيا بخور تا گرمت بشه!
زن از جايش تكان نخورد.
مرد گفت: بچه ها كجا هستن؟. زن با صداي گرفته گفت: تنها هستن!. مرد سرش را تكان داد. نگاهي به سر تا پاي زن انداخت. زن جمع شد! آب شد! محو شد! مرد لبخند كمرنگي زد و گفت: فردا لباس درست و حسابي تنت كن بريم محضر كار و تموم كنيم!
شانه هاي زن آرام لرزيد. او بي پناه بود... و به دنبال يك زندگي آبرومند بود....
Game Over
27th March 2010, 01:09 AM
وزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
نکته اخلاقی:هیچ کس از روی نیاز به در خونه ادم نمی یاد
Game Over
27th March 2010, 01:11 AM
در را که بست پرده آبی رنگ پریده را کنار زد و همانجا بالای پله ها ، جلوی در توالت نشست سر پله سنگی و لمبر داد به دیوار سیمانی پوست پوست شده و زل زد به آسمان .
نفهمیدم نمازش را سلام داد یا شکستش . نیم خیز شد و دست انداخت تو دستگیره در . چشمهایش گرد شده بود . در قیجی صدا کرد و چهار چوب آهنی به طرف داخل کشیده شد . نگاهش سر پله ها گره خورده بود و از جا کنده شد . با چادر نماز سفید گلدار بدون اینکه چیزی پایش کند دنبال نگاه دوید توی حیاط . باد سرد خورد توی صورتم .
- عزیز ! چی شده ؟ چرا اینجا نشستی ؟ چرا رنگت پریده ؟!
آسمان غرید ، تیله شیشه ای چهار پر مثل ماهی از تو دستم ول شد و قل خورد رو جانماز . دست پدر را گرفته بود و با تمام زورش می خواست از سر پله ها جدایش کند .
- عزیز ! بلن شو خیس شدی مرد … خدایا چه خاکی تو سر کنم ؟!
پدر تکان نمی خورد . انگار به دیوار چسبیده بود . ترسیدم و دست انداختم دور پاهای لرزان آبجی که از وقتی پدر کلید توی در انداخته بود همانطور پشت شیشه شره کرده ، تو چهارچوب پنجره قاب شده بود و چشم زده بود به پرده آبی پشت در .
چند روزی بود که تمام شکوفه های سفید و صورتی تک درخت بادام گوشه حیاط باز شده بود و خانه پر شده بود از بوی گلهای هفت رنگ کنار دیوار اتاق آبجی . ولی هنوز هیچ خبری نبود که نبود .
فقط خدا می داند وقتی برگه امتحان را جلوی راهروی دراز مدرسه تحویل آقای جعفرنیا ناظم مدرسه می دادم با چه شور و شوقی از تو حیاط مدرسه بیرون می دویدم و تنها به یک چیز فکر می کردم . دوبار هم نزدیک بود موقع رد شدن از خیابان ماشین زیرم بگیرد و صدای کشدار ترمز مرا به خود آورده بود .
خیلی دوست داشتم بلند می شدم و همه حرفهایی را که چند هفته ای روی قلبم سنگینی کرده بود و دل کوچک من دیگر طاقت نگاه داشتن آن را نداشت بیرون می ریختم وفریاد می زدم : آبجی ! آبجی ! مژدگونی بده . به خدا تموم شکوفه ها وا شدن .
انگار همین دیروز بود . برف تمام حیاط را پوشانده بود و فقط انگشتان درخت بادام از زیر لحاف سفید برف بیرون بود و میان آن همه سفیدی مثل دانه های ذغال چشمک می زد .
مادر چرخ خیاطی سینگرش را در آورده بود و کنار بخاری نفتی گوشه اتاق ، ملافه گلدار تشک جهاز آبجی را چرخ می کرد . پدر هم یک سینی رویی پر از مرغ را وسط رو فرشی قهوه ایی راه راه جلوی اتاق پهن کرده بود و چهار زانو با چاقو افتاده بود به جان بال و گردن مرغهای زبان بسته . مادر یک دستش روی دستگیره چوبی چرخ بود و با دست دیگر ملافه کوک خورده را از جلوی سوزن چرخ رد می کرد . آبجی که امتحانات دانشگاهش شروع شده بود توی اتاقش بود و خیلی کم بیرون می آمد . پایین پای مادر کنار گلهای آبی و قرمز ملافه گلدار روی دفتر و دستک مدرسه زانو زده بودم و حواسم بیشتر به مادر بود تا درس .
چرخ خیاطی بازی در آورده بود . یک ریز نخ پاره می کرد و مادر زیر لب غرولند می کرد . مادر سر نخ را میان انگشتانش گرفته بود و هنوز به دهان نزدیک نکرده بود که پرسیدم :
- مامان ! آبجی کی عروسی می کنه ؟
مادر نگاهی به من کرد وگفت :
- همین زودییا .
خودم را لوس کردم و دوباره پرسیدم :
- آخه همین زودییا ینی چن روز دیگه ؟
همانطور که روی چرخ خم شده بود و دنبال سوراخ سوزن می گشت ، جواب داد :
- ینی … ینی .
مادر که سوزن را نخ کرده بود ، چیزی نگفت و دستگیره چرخ را چند دور چرخاند . آهی کشید و نگاهی به من و بعد به باغچه گوشه حیاط انداخت و گفت :
- ینی وقتی درخت بادوم پر از غنچه بشه و شکوفه آش وا بشن .
- خب شکوفه آ کی وا می شن ؟
اینبار پدر پیش دستی کرد . چاقو را کنار سینی گذاشت ، با پشت دست پیشانیش را پاک کرد و گفت :
- اول بهار وقتی عید بیاد .
جمله پدر که تمام شد دوتایی نگاه هم کردند و زدند زیر خنده . چرخ خیاطی آرام آرام صدا کرد و خنده پر از آرزویشان را به گلهای کوچک ملافه کوک زد .
از جا کنده شدم . دویدم تو اتاق آبجی و داد زدم :
- آبجی ! آبجی ! مامان گفت .
آبجی که جا خورده بود کتاب توی دستش را بست و با کنجکاوی پرسید :
- مامان چی چی گفت داداشی ؟
آب دهانم را قورت دادم و تند گفتم :
- مامان گفت تو و عمو جواد وختی شکوفه آی درخت تو حیاط وا بشن عروسی می کنین .
آبجی که خنده اش گرفته بود ، کتاب را آرام روی میز چوبی کنار قاب عکس کاغذی زرد رنگ که عکس کوچک جواد توی آن بود گذاشت . همانطور که روی صندلی نشسته بود دستهایم را گرفت و طرف خودش کشید . دسته موی صاف و بلندی را که جلوی چشمش ریخته بود پشت گوشش جمع کرد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد . دست مهربانش را میان موهایم برد و آهسته گفت :
- پس داداشی حواست به درخت باشه هر وقت دیدی شکوفه آ وا شدن به من بگو تا یه مژدگونی خوب بگیری .
از آن روز که برف همه جا را سفید کرده بود تا یکی دو ماه بعد کار من نشستن سر پله های سنگی تو حیاط ، کنار گلدان بزرگ محبوبه شب ، یا ایستادن پشت شیشه در اتاق و زل زدن به یک درخت خشک بود که کاش هیچوقت جان نمی گرفت و غنچه نمی کرد . هنوز برفهای توی کوچه آب نشده بود که جواد آمد مرخصی و خیلی زود هم قرار شد برگردد .انگار عجله داشت . خانه اشان چند تا خانه آن طرفتر بود . یک در آبی خوشرنگ با گلهای سفید که اول یک بن بست روبروی تنها تیر چوبی برق کوچه مان بود . سال قبل بود که همراه خواهر و مادرش برای خواستگاری آبجی به خانه ما آمدند و قرار عروسی هم خیلی زود برای چند ماه بعد گذاشته شد . ولی هر دفعه حمله می شد وعروسی بی عروسی . شب آخری که قرار بود جواد فردایش به جبهه برگردد شام مهمان ما بود . مادر یک قرمه سبزی با لیموی خوشمزه درست کرده بود که بویش تمام کوچه را برداشته بود . آبجی هم از دم غروب آرام و قرار نداشت . شام که خوردیم ، جواد همراه آبجی رفتند توی حیاط . چند دقیقه بعد که برگشتند جلوی در اتاق ، جواد دست توی جیبش کرد ، مشتش را بیرون آورد و داخل مشت کوچکم گذاشت .
- خداحافظ بسیجی ! مواظب خواهرت باش !
آبجی خندید و من که از حرفهای جواد چیز زیادی نفهمیده بودم مشتم را باز کردم . تیله شیشه ای با پره های سبز توی انگشتهای کوچکم ، زیر نور ماه برق می زد . پره های سبز همرنگ چشم های قشنگ آبجی بود .
چند روزی بیشتر تا باز شدن غنچه های صورتی درخت نمانده بود . آن روز صدای رادیوی سر طاقچه از همیشه بلند تر بود .
سر سفره صبحانه نشسته بودیم و مارش نظامی که از صبح زود پخش می شد همه را بی تاب شنیدن خبرهای تازه از جبهه کرده بود . پدر همانطور که با سر به رادیو اشاره می کرد گفت :
- به گمونم امروز یه خبرایی هس .
- خدا پشت و پناه همه رزمنده آ .
مادر این را گفت و استکان خالی مقابل پدر را پر از چای کرد . قاشق چایخوری کوچک را تو استکان پر از چای که تا کمر از شکر پر شده بود می چر خاندم .
قاشق به لبه استکان می خورد و در سکوت لبریز از انتظار اتاق بیشتر صدا می کرد.
« شنوندگان ارجمند توجه فرمایید . شنوندگان ارجمند توجه فرمایید .»
پدر سقلمه ای به من زد .
- هیس !
و با سر به رادیو اشاره کرد . همه نگاه ها سر طاقچه جمع شده بود . آبجی که هنوز چیزی نخورده بود از پای سفره بلند شد ، بازویش را به لبه طاقچه تکیه داد و گوشش را به رادیو چسباند . بی قراری از چشمهای سبزش می بارید .
« شنوندگان ارجمند توجه فرمایید . غیور مردان سپاه اسلام امروز صبح عملیات بزرگ … »
صدای گوینده رادیو که در مارش نظامی گم شد پدر استکان چای را هورتی بالا کشید . استکان نیمه خالی را تو نعلبکی گلدار گذاشت و نگاه انداخت به مادر که مقابل اش نشسته بود
- نگفتم خانوم ! بیخود نیس از صبح این همه مارش جنگی پخش می کنن . بعله عملیات شده .
مادر که همه حواسش به آبجی بود از پای سفره بلند شد و آمد کنار طاقچه . دستش را روی شانه آبجی گذاشت و موهای صاف و شانه شده اش را بوسید .
- خدا خودش کمکشون می کنه دخترم .
آبجی چشمهای خیسش را از مادر دزدید . سرش را به نشانه تایید حرفهای مادر تکان داد و همانطور که نگاه دلواپس مادر به قدم های لرزانش آویزان شده بود از کنار طاقچه دور شد . از پای سفره بلند شدم و آمدم کنار پنجره . هنوز به عملیات فکر می کردم که اولین بار از میان صحبتهای آبجی و جواد شنیده بودم . کلمه ای که جواد با آب و تاب از آن می گفت و آبجی با نگرانی می شنید . تازه فهمیدم چرا جواد اینقدر عجله داشت . شیشه پنجره سرد بود و آفتاب تند صبح که به سر شاخه های درخت بادام گیر کرده بود در چشم می نشست . آفتاب که از دستان درخت رها شد تنها به مژدگانی فکر می کردم . اولین شکوفه صورتی بادام پلکش را باز کرده بود و در هوای سرد و نمدار صبح چشمک می زد . از در نیمه باز اتاق آبجی سرک کشیدم . می خواستم فریاد بزنم آبجی مژده بده ، که دیدم آبجی روی فرش کوچک جلوی میزش نشسته و کتاب دعای کوچکش هم درون دستانش بالا و پایین می رود . آبجی دعا می خواند و یواش گریه می کرد .
از آخرین باری که جواد به خانه ما آمده بود دو ماه می گذشت . مادر هفته ای چند بار به اصرار چشمهای نگران آبجی به خانه اشان می رفت . آبجی هم عادت کرده بود هر بار, پشت پنجره اتاق چشم انتظار بایستد تا شاید مادر خبری بیاورد . مادر پرده آبی پشت در را که کنار می زد و پا روی پله های سنگی می گذاشت همه چیز را می شد فهمید . آنها نیز هیچ خبری از جواد نداشتند .
شکوفه های بادام یکی یکی باز می شدند . انگار انگشتان درخت لاک صورتی زده بودند . بهار توی حیاط ، تا پای دیوار اتاق آبجی آمده بود و آنطرف دیوار، پشت پنجره ، گل زیبای ما پژمرده و پژمرده تر می شد . آبجی کمتر از اتاق بیرون می آمد . کم حرف شده بود و کمتر غذا می خورد . همه نگران و بی قرار بودیم و آبجی از همه نگرانتر و بی قرارتر .
شبی که تمام شکوفه های درخت باز شده بود آسمان از غروب ، گرفته و ابری بود . پدر هنوز از مسجد نیامده بود . تیله چهار پر سبز توی دستم بود و از این سر اتاق می دویدم آن سر اتاق . مادر چادر نماز گلدارش را سر کرده بود و نماز می خواند . آبجی هم مثل همیشه توی اتاقش بود . باران نم نم شروع به باریدن کرده بود . چقدر دوست داشتم برای یکبار هم که شده دستان کوچکم را جلوی گوش آبجی حلقه می کردم و آهسته می گفتم :
- آبجی ! به خدا همه شکوفه آ وا شدن .
ولی … .
پدر که کلید توی در انداخت و آن را چرخاند آبجی از توی اتاق بیرون آمد و کنار شیشه ایستاد . باران تند تر شده بود و مادر همچنان روی سجاده نشسته بود .
ضرب دانه های باران روی شیشه قدی پنجره سنگین و سنگین تر می شد . حیاط پر از گلهای قرمز شده بود . گلهای کوچک و خیس چادر نماز مادر روی پله ها و شکوفه های پر پر و باران زده بادام توی باغچه پهن شده بود . وقتی پدر با چشمهای تری که امید از آنها پر کشیده بود گفت جواد شهید شده است ، آبجی را ندید که زیر باران ایستاده بود و گریه می کرد .
Game Over
27th March 2010, 01:11 AM
نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد ,نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر
سوار تاب شده بودن و بازی میکردن،خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش
کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با
چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو
گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده
بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند
خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده ,توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه ,یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و
از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه ,تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر
اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده
بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن
کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشماموپوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم
باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر
Game Over
27th March 2010, 01:11 AM
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ
Game Over
27th March 2010, 01:12 AM
قسمت اول داستان روز شوم .....................
و اما ...داستان روز شوم...
نمی دونم این دلهره از کجا اومده چرا من و رها نمی کنه ..شهرام و مهتاب الان دو روز هست که ناپدید شدن البته من می دونم اون ها فرار نکردن ولی کجا هستن..نمی دونم..حالا تو این موقیت که من از همه چیز بریدم.بهترین کسم رو گم کردم باید جواب سوالهای سرگرد رامین که مسئول رسیدگی به پرونده مهتاب و شهرام هست رو بدم..اخه مگه من چقدر طاقت دارم..شهرام چند سال تو گارگاه خیاطی من کار می کرد به عبارتی شاگرد من بود ولی من هیچ وقت این رابطه شاگرد و اوستای رو حس نکردم..درسته شهرام گاهی اوقات به من اوستا می گفت و گاهی اوقات حسین.ولی من فقط حسین برای شهرام بودم .چون شهرام مثل یک فرزند نداشته خودم دوست داشتم. و اون هم من رو دوست داشت ... تو همین افکار م بودم که سرگرد رامین من رو به اتاق کارش دعوت کرد..سرگرد به نظر من بیشتر از 40 سال سنش نبود با موهای مشکی و صورتی کشیده و یه ته ریشی که به قیافش جذابیت داده بود با قدی 1.70 و خوش برخورد.. سرگرد برای من یک چایی اورد و بعد از من خواست تا از شهرام و مهتاب و رابطه اونها براش صحبت کنم من هم قبول کردم تا بعضی از حرف های رو که شهرام برای من می زد رو برای سرگرد تعریف کنم ولی قبل از هر چیز از سرگرد خواستم به این نوشته شهرام ..که این نوشته رو در یک برگ کاغذ معومولی نوشته بود و شاید یادش رفته بود اون رو با خودش بره..ومن هم می خواستم اول این نوشته رو برای سرگرد بخونم. اخه تو این نوشته به چیز های که فکر می کنم برای سرگرد مهم باشه نوشته بود..سرگرد قبول کرد و از من خواست او نوشته رو بخونم..من هم شروع به خواندن..کردم.....
هوا تاريك شده بود وچراغ هاي شهر داري روشن شده بودن و به خيابونها نماي خاصي داده بودن كه به زيباي شهر اظافه كرده بود.. به اسمون نگاه مي كردم به اسمونی پر ستاره به اسموني كه ستاره من و مهتاب رو در دل خودش جاي داده اره من دنبال ستاره خودم و مهتاب بودم .. .... من در يك مغازه خياطي كار مي كنم البته حقوق خوبي هم مي گیرم ولي مجبور م بيشتر كار كنم كه دارمد بيشتري داشته باشم ..من بيشتر وقتمم رو در مغازه بودم چون بايد پول جمع مي كردم تا بتونم خرج عروسيم رودربيارم...من و مهتاب همسايه بودیم و سالها بود در كنار هم زندگي می کردیم و حتي رفت و امد خانوداگي هم داشتیم..من يك دفعه عاشق مهتاب شده بودم اون هم زماني كه مهتاب سال اول دبيرستان بود.من تو اون زمان احساس كرد كه قلبم ديگه از خودم نيست ولي برام عجيب بود چرا عاشق مهتاب شدم..اخه من هميشه متهاب رو يك دختر لوس و ننر مي دونستم و كلا از مهتاب دل خوشي نداشم. یادمه که مهتاب چه کرد که من از او بیزار شدم.مهتاب نمی دونم قبلا چی فکر می کرد که این همه به خودش مغرور بود. یک روز یادمه که مهتاب خونه ما بود و حالش خوب نبود و من اون زمان سنی نداشتم و مهتاب رو دوست داشتم ولی هیچ وقت جرات گفتن این حرف رو نداشتم اون شب خواستم با گذاشتن یک ترانه قدیمی عاشقونه به مهتاب حرف دلم رو بزنم درست یادمه هنوز لحظه ای نگذشته بود که دیدم مهتاب جلوی من ایستاده مثل یک ادم لوس بی تربیت و من و به خاطر گذاشتن یک ترانه سرزنش می کنه..درست یادمه می گفت من سرم درد می کنه تو اونوقت اومدی صدای ظبط رو بلند کردی می خوای چی رو ثابت کنی.. من مونده بودم چی بهش بگم می خواستم بگم من این اهنگ رو برای تو گزاشتم ولی اون با یک حالت خیلی بدی یا شاید هم من بد برداشت کردم ولی هر چه بود از اون روز به بعد من حتی از اسم مهتاب هم بد می مود یک حالت خاصی مثل حالت تهوع بهم دست می داد..نمی دونم چرا شاید مهتاب اون روز غرور من رو شکسته بود ولي زمان گذشت و مهتاب و من بزرگ می شدیم من هر روز مهتاب رو می دیم هر روز.. ولی براش اهمیتی قائل نبودم تا یک روز که من یک مریضی سختی گرفته بودم و ده روز می شد که من از خونه بیرون نیموده بودم و یک چیز برام عجیب بود تو این مدت مهتاب بار ها از مریم خواهرم سراغ من رو گرفته بود و این کار مهتاب برام خیلی عجیب بود.فکرش رو نمی کردم که مهتاب حال من رو بپرسه ولی واقعیت داشت و از اون به بعد بود که مهتاب هر وقت من رو میدید به بهوه های مختلفی با من حرف می زد ولی من هنوز اون ماجرا رو یادم نرفته بود که مهتاب غرور من رو شکسته بود.. گذشت زمان و تا من یک روز فهمیدم عاشقش شدم .......و حالا بعد از چند سال تونسته بودم از مهتاب خواستگاري كنم..كه خانواده مهتاب هم قبول ميكنن و مجلس خواستگاري و بله برون انجام مي شه و خانواده قرار مي گزارن كه يك سال ديگه مهتاب و من ا زدواج كنیم ..و تو اين مدت هم مهتاب بتونه جهزيه خودش رو اماده كنه و هم من بتونم خرج دادماديم رو در بيارم.......اره من تونسته بودم تو اين شش ماه پول خوبي جمع كنه ولي هنوز به حساب خودم كم بود اخه من عقيده داشت ادم يكبار به دنيا مياد و يكبار هم داماد مي شه و يك بار هم ميميره پس بايد شب داماديم شبي باور نكردني باشه و از يك طرف هم مهتاب هم خيلي به مسائل مادي توجه نشون ميداد و در اين مورد من رو لاي منگه قرار مي داد كه عروسي من نبايد از عروسي دختر خاله ام يا پسر داديم كمتر باشه ..نبايد مهريه من كمتر از بقيه افراد فاميل يا دوستام باشه و من چون مهتاب رو دوست داشتم همه اين حرف ها رو با محبت خودم پاسخ مي داد و شب و روز كار مي كردم تا خواسته هاي مهتاب رو براورده كنم و الحق هم كوتاهي نمي كردم.من به اخلاق مهتاب وارد بود و مي دونستم كه بايد هر دفعه كه به خونه مهتاب مي رم براي اون يك چيزي به عنوان هديه ببرم البته كه نبايد اون هديه هم ارزان قيمت باشه چون مهتاب جلوي خوانوادش كم مياره اره اين حرف رو مهتاب هزاران بار به من زده بود..من گاهي اوقات در تنهاي خودم به خودم نهيب مي زدم كه شهرام تو چرا عقل خودتت رو دادي به دست يك دختر بچه كه هنوز 21 نداره..تاره مگه پدر مهتاب چكاره هست مگر به جز يك كارمند ساده چيز ديگه اي هست اون هم با حقوقي بخور نمير...مگه مهتاب چقدر براي من هديه مياره..چقدر ..ولي هر بار احساسش مي گفت متهاب عشقت هست و تو تنها اون رو داري و فقط مهتابه كه مي تونه خوشبختت كنه..اره بايد كمي صبر كنم تا مهتاب بزرگتر بشه اون موقع حتما خيلي از مسائل رو درك ميكنه اره بايد صبر كنم بزار مهتاب با من عروسي بكنه زن من بشه وقتي كه بچه اول به دنيا بياد و تو خرج بيفته حتما اون موقع درك ميكنه كه نداشتن يعني چه..بايد صبر كنم و از طرفي من نبايد دل مهتاب رو بشكنم يا ناراحتش كنم.مگه اين پول چيه چقدر ارزش داره كه من دل عشقم رو بشكنم...پس بزار هر چي مهتاب مي گه گوش كنم تا اون خوشحال باشه. اره بيشتر كار ميكنم اگه لازم باشه شب ها هم به خونه نميام تا بتونم پول بيشتري جمع كنم.........
اره سرگرد این نوشته خود شهرام بود که من پیداش کردم و براتون خوندمش ولی حالا می خوام از صحبت های که شهرام با من در این مورد کرده بگم.. راستی شهرام جریان روزی رو که عاشق مهتاب شده بود رو برام تعریف کرده ولی تو این نوشته شهرام نبود اون رو هم براتون در ادامه حرف هام خواهم گفت... اره سرگرد.. او بامن تمام حرفهاش و می زد.....
پايان قسمت اول......ادامه دارد.......
Game Over
27th March 2010, 01:12 AM
او بامن تمام حرفهاش رو می زد نمی دونم چرا ولی خودش می گفت من رو مثل یک برادر دوست داره ... و من هم اون رو دوست داشتم اخه مثل یک بچه ساده بود...و من این صداقتش رو دوست داشتم.. به هر حال.. او انگار که دیوانه شده بود با خودش یک حرف رو تکرار می کرد مهتاب باید خوش باشه و تکرار و تکرار.... زمانی می گزره سکوت همه جا رو فرا می گیره اوغرق در افکار خودش هست و به اون روزی فکر می کنه که با هزاران امید برای خوشحال کردن دل مهتاب می ره یک ادکلن خوش بو و یک روسری بسیار زیبای می گیره و با خودش می گه حتما مهتاب خوشحال می شه و من می تونم گل لبخند رو روی لبهای اون ببینم شب که شد با پدر و مادر و و خواهرش مریم راهی خونه مهتاب می شه پدر زنگ خونه رو به صدا در میاره ولی او غرق در افکارشه ....مهتاب از این هدیه من خوشحال می شه؟ مادر مهتاب در رو باز می کنه و بعد از حال احوال پرسی همه وارد خونه می شن. متهاب به استقبال اونها میاد با مادر و خواهر روبوسی می کنه و با پدر یک دست می ده ولی به او فقط یک نگاه می کنه نگاهی که دل شهرام رو می لرزونه همه وارد اتاق می شن هر کدام گوشه ای از اتاق روی مبل می شینن مهتاب هم کنار مریم و مادر می شینه مادر مهتاب هم با سینی چای وارد اتاق می شه و به همه تعارف می کنه و می خواد بره که می میوه بیاره که پدر مانع می شه ومادر مهتاب کنار دخترش می شینه و معذرت خواهی میکنه که پدر مهتاب خونه نیست اخه خبر داشت که شما تشریف میارید وگرنه حتما خونه می موند و پدر هم می گه مهم نیست ما فقط برای ارز ادب خدمت رسیدیم..و سکوتی طولانی... او دل تو دلش نبود ....خجالت می کشید که هدیه خودش رو به متهاب بده که مریم به کمکش میاد متهاب جون این داداش من می خواد چیزی بهت بگه ولی بمیرم براش که خجالتیه او از این شوخی مریم خوشش نمیاد..صورتش سرخ شده از خجالت..بلند می شه و به طرف مهتاب میره و به چشمهای مهتاب چشمهای که اون رو مس کرده زل زده یک ان به خودش میاد و هدیه شوبه مهتاب می ده..مهتاب یک نگاهی به او میکنه بعد شروع به باز کردن کاغد کادو می کنه کاغدی قرمز با گلهای سفید..او محو لبها و چشم های مهتاب شده..متهاب وقتی روسری رو می بینه اخمی میکنه و سراغ بسته ادکلن می ره و باز هم اخم می کنه..او گیچ شده نمی دونه چکار کنه اخه اون فکر می کرد مهتاب خوشحال می شه ولی نه همه محاسباتش اشتباه بود..یک ان مادر مریم متوجه جریان می شه و به جای دخترش از او تشکر می کنه..انگار پدر هم بهش بر خورده چون سرش رو انداخته پائین و گلهای قالی رو می شمره..و حال مادر و مریم هم بهتر از پدر نبود...فقط تو این اوضاع مادر مهتاب ه که م یخواد جمع رو دوباره به حرف بیاره..شروع به تعریف از روسری و ادکلن می کنه ولی شهرام چیزی رو نمی شنوه اخه اون حقوق یک هفته شو برای این هدیه داده یک هفته پر کار صبح ساعت 7 بری تا 10 شب..کم مونده بعضش بترکه که بلند می شه و از همه خداحافظی میکنه حتی با مهتاب ولی مهتاب جواب درستی بهش نمیده مادر مهتاب دنبال او راه می افته و دم در رو به او می گه اقا شهرام تو رو خدا ناراحت نباش مهتاب اخلاقش اینه و گرنه اون قصد بدی نداشته شهرام جون جون مامان ناراحت نباش و او دست مادر رو می بوسه و خداحافظی می کنه...یکراست می ره به گارگاه خیاطی..او دلش پر غمه غمی که ....اون دلش می خواد برای مهتاب بهترین هدیه ها رو بگیره ولی چکار کنه مگه یک شاگرد خیاط تازه برای خودش هم اوستا باشه..چقدر حقوقشه
کاش مهتاب درک می کرد که من با اینکه شب روز تلاشم رو میکنم ولی بیشتر از 130.000تومان درامد ندارم..ولی اون می دونه ولی نم یخواد درک کنه....او یک لحظه به خودش میاد میبینه که ساعت از دوازده شب گذشته می گه پس شبی همین جا می خوابم به رفت رو برگشتتش نمی ارزه..او درهای مغاز رو کاملا می بنده و می ره عقب مغازه و داراز می کشه و باز غرق افکارش می شه..یادش میاد بعد از اون جریان مهتاب تا چند روز حتی جواب تلفن های اون و نمی داد..ولی اون هم از رو نمی رفت..درسته که از دست مهتاب ناراحت بود ..ولی یک حسی بهش می گفت که مهتاب حق داره..حالا چه حسی خودش هم نمی دونست..هر چی فکر می کرد می دید که حق با اون نیست ولی باز احساسش پیروز می شد و مجبور به منت کشی
یک هفته گذشته بود تا بلاخره یک روز مهتاب جواب اون رو داد و از او خواست که اون رو ببینه و در همون دیدار به او گفت که من جلوی خانواده ابرو دارم و دوست ندارم که تو ابروی من ببری..ببین خوب فکر هات رو بکن اگه من رو دوست داری..سعی کن ابروی من رو حفظ کنی..اون هم به مهتاب می گه ببین خودت همه چیزی رو در رابطه من می دونی و خودت هم خوب می دونی که من از یک خانواده ثروت مند نیستنم..ولی سعی خودم رو میکنم تا تو رو خوشبحت کنم..ولی در دلش راضی نبود اخه می دونست که مهتاب توقع های زیادی داره و این توقع ها رو هم من تا کی میتونم تحمل کنم و دم نزنم ولی چه کنم دوستش دارم نمی تونم از اون دل بکنم پس امید به خدا تا خودش فرجی بکنه.......
باز یادش میاد که یک روز پسر دائیش داماد می شد و اون از مهتاب می خواد که همراه خانواده خودش به عروسی بیاد ولی در کمال ناباوری میبینه مهتاب می گه اگه تو یک کادوی درست و حسابی تهیه کنی من میام و گرنه من ابروی خودم رو نمی برم و شهرام هر چی توضیح میده اخه من و تو هنوز ازدوا ج که نکردیم و هنوز مستقل نیستیم که بخواهیم هدیه بریم.. تازه هدیه ای که پدر و مادر من میدن از بابت همه خانوادی...ولی گوش مهتاب به این حرف ها نبود و حرف خودش رو میزد و میگفت اونها هم شب عروسی من و تو برامون هدیه خواهند اورد..و در اخراون رو مجبور کرد که یک گردنبند برای عروسی پسر دایش تهیه کنه.ولی چیزی که او رو ناراحت کرد این نبود.اخه مهتاب اون هدیه رو از طرف خانواده خودش به پسر دایی او داد و حرفی از شهرام به وسط نیاورد..مثل این بود که خودش اون گردنبند رو خریده..............
صحبت که به اینجا می رسه..سر گرد از جاش بلند می شه و رو به اوس حسین خیاط می کنه .... بسه دیگه ببین من از حرف های تو تا الان چیزی متوجه نشدم...یعنی تا الان دلیلی برای اون کار نیست من اصل ماجرا رو می خوام بدونم پس سعی کن به اصل موضوع بپردازی که با وجود این اختلافات دلایلی هست که ثابت می کنه شهرام و مهتاب با هم این اخری ها خیلی نزدیک تر از این حرف ها بودن من اون رو می خوام می خوام بدونم چرا یک دفعه رفتار مهتاب تغیر می کنه............
Game Over
27th March 2010, 01:12 AM
می دونید سرگرد شهرام خیلی اعتقادات عجیبی داشت ..انسانی با قلبی صاف و با خدا بود ولی یه جورای به خدای خودش ایمان داشت اون نماز می خوند یا به دعا در مسجد مشغول می شد ولی می گفت من به رسم خودم با خدای خودم صحبت میکنم ..خدای من اینقدر مهربان هست که اگه من خیلی از کار های رو که دین ما می گه و من انجام ندم و جاش با دیگران مهربان باشم و به اونها عشق بورزم بالاتر از نماز ی هست که من می خونم من با خدای خودم صحبت می کنم و احتیاجی به کسی ندارم که بخواد بین من و خدای من قرار بگیره..اون عشق به بندگان خدا رو بالاتر از نماز می دونست و روی اعتقاد خودش پافشاری می کرد...او به دلش بیش از هر چیزی اهمیت می داد..درست یادم هست به من می گفت اگه من بخوام با دل مهتاب بازی کنم خدا من رو نمی بخشه من باید با اون مهربون باشم و به او عشق بورزم..چون من جلوی خدای خودم عشق مهتاب رو در دلم کاشتم و خدا شاهد این عشق من بوده ...و حالا اگه مهتاب با من کمی هم بد برخورد کرد مهم نیست روزی می فهمه که برای من چقدر عزیزه..باور کن اوستا اگه اون عشق من رو قبول نمی کرد من هر گز جلو نمی رفتم و می گزاشتم که هر جور راحته زندگی کنه ولی مهتاب عشق من رو قبول کرده در اصل به من منت گزاشته و من باید مواظب عشقم باشم...درسته مهتاب کمی بد اخلاق و پر توقع هست ولی من همه این ها رو با عشق خودم درست می کنم و به شما قول می دم روزی عشق من نسبت به مهتاب تمام اون نامهربونی ها رو از بین ببره و جاش عشق من و تو دل مهتاب بیشتر کنه...نمی دونی اوستا من هیچ وقت به مهتاب به چشم عشق نگاه نکرده بودم اخه همیشه برام مهتاب جوری کسل کننده بود نمی دونم خیلی ها این نظر رو داشتن ولی اون روز که مهتاب مریض شده بود و چند روز من اون رو ندیده بودم احساس خفگی میکردم و خودم هم نمی دونستم این حس از کجا به وجود اومده چند روز به همین شکل گذشت تا یک روز صبح من در خونه ایستاده بودم که در خونه مهتاب باز شد و مهتاب از خونه بیرون اومد در یک لحظه نفهمیدم چی شد وقتی به خودمم اومدم که مهتاب با یک حالت خاصی جلوی چشم من ایستاده بود و سلام می کرد و حال مادر و خواهرم رو جویا بود من نتونستم جوابی بهش بدم فقط تو چشمهاش زل زده بودم نمی دونستم چجوری بهش بگم که من چند روز ندونسته منتظرت بودم..مهتاب از من فاصله گرفته بود و من داشتم یک حس رو تجربه می کردم اخه باور نداشتم که نفرت من به مهتاب به عشق تبدیل بشه تا چند روز با خودم کلنجار می رفتم که من اشتباه می کنم هر احساسی عشق نیست ولی از طرفی من تا اون زمان عاشق نشده بودم و برای همین با تعریفی از عشق نداشتم فقط این رو می دونستم که مهتاب نیمه گمشده منه بعد از چند روز باز مهتاب رو دیدم ولی اینبار من سلام کردم و او هم باروی گشوده سلامم رو پاسخ داد نمی دونم تو اون لحظه چی فکر می کرد ولی من اون و دوست داشتم می خواستم بهش بگم ولی این بغض از گلوم بیرون نیومد..تا یک روز ظهر زمانی که مهتاب از مدرسه اومد جلوی اون رو گرفتم و بهش راز قلبم رو گفتم بر عکس اون چیز که من فکر می کردم مهتاب برای چند لحظه سکوت کرد صورتش گل انداخته بود..چند لحظه به من خیره شد و از من جدا شد بدون هیچ حرفی تا صبح نتونستم بخوابم اخه اگه اون من رو دوست نداشت و به مادرش می گفت من چه جوابی داشتم به خانواده مهتاب بدم تا صبح تو رختخواب غلت زدم صبح زود از خونه بیرون اومدم و منتظر مهتاب بودم که بیاد ساعتی گذشت دیدم مهتاب از خونه بیرون اومد نا خوداگاه به ذنبالش راه افتادم و باز هم ناخوادگاه سرعتم رو بیشتر گردم تا به اون رسیدم حالا شونه به شونه اون بودم ولی مهاب اعتراضی نکرد تازه حالم رو جویا شد من باور نداشتم مثل اینکه خواب بودم اخه چجوری مهتاب چیزی به من نمی گه چرا به من حرفی نمی زنه که تو دنبال من چی می خوای ولی با این حال من همینطور کنار مهتاب راه می رفتم به مهتاب گفتم می دونید من منتظر جواب شما هستم مهتاب جوابم رو نداد و من این جواب ندانش رو علامت بله دونستم اخه اگه اون مخالف بود بهم می گفت از قدیم گفتن سکوت علامت رضایته....نزدیک های مدرسه بودیم که مهتاب از من خواست که ظهر به دنبالش برم و من هم از خدا خواسته قبول کردم..تا مدتی کار من همین بود صبح ها مهتاب رو به مدرسه برسونم و ظهر ها او.ن رو تا در خونه همراهی کنم ولی تو این مدت من به مهتاب عادات کرده بودم و مهتاب هم به من...یک روز ازش خواستم که با هم به سینما بریم و اون هم بعد از چند روز قبول کرد.. اون روز تو سینما از فیلم چیزی نفهمیدم فقط به مهتاب فکر میکردم و دست مهتاب رو تو دست هام فشار می دادم..نمی دونی اوستا چه لذتی داشت اخه تا اون زمان کسی به من اینگونه محبت نکرده بود..حالا داشتم مزه محبت رو می چشیدم.. چند سال گذشت ولی مهتاب هنوز مهربون و دلسوز بود و درست یادم هست هیچ وقت مثل الان از نظر مادی به من گیر نمی داد ولی از زمانی که من به خواستگاری مهتاب تازه اونهم با رضایت خودش رفتم و هنوز دو ماهی نگزشته بود که مهتاب از مادیات صحبت می کرد..قبل از اون من چنین اخلاقی رو در مهتاب ندیده بودم...و حالا هم نه راه پس داشتم و نه راه پیش اخه عشق مهتاب در وجودم لاونه کرده بود.و من هم حرف های مهتاب رو گوش می دادم به احترام روز های قبل از خواستگاری که اون از فرشته کم نداشت..حالا هم درسته من رو اذیت می کنه ولی باور کن که این ازر و اذیت و قهر های چند روزه اون بجای اینکه برام زجر اور باشه تازه خیلی دلچسپه..اخه خودم بار ها از خدا خواستم که من و تو عشقمم رو سفید کنه و حالا احساس میکنم که جلوی خدای خودم رو سفیدم..هر چی مهتاب سختر بگیره در عوض من بیشترکار می کنم اگه شده چند جا کار کنم ولی نمی زارم که مهتاب ارزو به دل بمونه به احترام عشقم...و اینم بدون که من اگه مهتاب رو با خوبی ها رو بدی هاش دوست دارم علتش جز اون روح پاکش نیست..روحی که هر کسی رو شیفته خودش می کنه..و ای کاش مهتاب باز هم همان مهتاب گذشته من می شد...ولی نمی دونم شاید مهتاب از دست من ناراحته من خیلی وقته به این موضوع فکر میکنم ولی هنوز نفهمیدم که چه اشتباهی کردم..........
پايان قسمت سوم......ادامه دارد.......
Game Over
27th March 2010, 01:13 AM
صحبت هام که به این جا رسید سر گرد از پشت میزش بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت. و رو به من گفت ساعت از 2 نیمه شب گذشته حتما خسته شدید..گفتم سرگرد اگه حرف های من به پیدا شدن شهرام کمک می کنه من حاظرم چند روز برای شما از شهرام صحبت کنم..من شهرام مثل پسرم دوست داشتم گرچه شهرام من رو مثل یک برادر می خواست ولی من....من تمام ارزو های برباد رفته مو در او میدیدم و دوست داشتم اونو موفق ببینم..نمی دونید چی به من گذشته سرگرد شهرام تنها دلخوشی من تو زندگی بود منی که نه دوستی نه اشنای و نه عشقی و فقط شهرام بود که من و به زندگی امیدوار می کرد..سرگرد رو به من گفت.. می دونم چی میگی ولی با غصه کار درست نمی شه..شما سعی کن تا من رو به واقعیت و چیز های که من بتونم اونها رو پیدا کنم ..نزدیک کنی..می خوام اگه چیزی هست که اون و از من مخفی کردی برام بگی...مطمئن باش به نفع شهرام و مهتابه....سرگرد از اتاقش خارج شد و با یک سینی چای وارد شد و به من تعارف کرد. و من مشغول خوردن چای شدم...سرگرد از من خواست باز براش از شهرام بگم و من هم شروع به گفتن کردم..تا فرجی بشه......
اره سرگرد او به دنبال این بود تا بتونه علت تغیر رفتار مهتاب رو پیدا کنه........ همیشه با یک حالت خاصی این حرف ها به من می زد.یک حالت خاص که من می تونستم از عمق وجودش نیت اون رو حس کنم..شهرام به راستی عاشق بود عاشق..می دونید من خودم با اینکه 10 سال از شهرام بزرگترم هنوز ازدواج نکردم اخه من صید یک عشق شیطانی شدم و هنوز هم نتوستم خودم رو از این گرداب رها کنم..البته سالهاست که من یک زندگی طبیعی ندارم و خودم رو از جمع پنهان می کنم که حداقل از سرکوفت های دیگران درامان بمونم .......و برای همین حرف های شهرام برای من خیلی جذاب بود و خودم هم همیشه اصرار می کردم که از رابطه اون ها اطلاع داشته باشم و شهرام هم دریغ نکرد ولی این این اخری ها اون حس صداقت تو حرف های شهرام نبود نمی دونم شاید اشتباه می کنم.... نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود یعنی می دونم ولی فقط حرف های شهرام رو...این اخری ها یعنی دو هفته اخری قبل از غیب شدن اون ها.. رفتار مهتاب عوض شده بود بهونه نمی گرفت انگار که حرف شهرام داشت ثابت می شد که عشق من روزی تمام این نامهربونی ها رو از بین می بره و من این تغیر رو میدم مهتابی که تا اون زمان به محل کار شهرام نمیومده بود ...حالا خودش بدون هیچ حرف و حدیثی میومد کنار شهرام می نشست و ساعت ها با شهرام حرف می زد و منهم اعتراضی نداشتم..با هم به گردش می رفتن خلاصه خوش بودن ولی شهرام دلیل قانع کننده ای برای این کار مهتاب نداشت شاید هم داشت و دیگه به من اعتماد نداشت..ولی من که با روحیه شهرام اشنا بودم می دونستم شهرام در ظاهر خوشحاله و از تغیر رفتار مهتاب لذت میبیره ولی در درونش اتشی پنهان بود..هنوز از این تغیر رفتار مهتاب چند روزی نگذشته بود که خبری به گوشم رسید.. خبری که باورش برام سخت بود اخه شهرام اهل این احرف ها نبود..اون از این رفتار بیزار بود...ولی واقعیت داشت که مهتاب دیگه دختر نیست من باور نکردم ولی وقتی از او سوال کردم گفت اره اوستا درسته من چون مهتاب رو دوست داشتم و نمی خواستم اون رو از دست بدم و از طرفی اختیار خودم رو از دست دادم و یک روز ظهر که من تو خونه تنها بودم مهتاب به دیدنم اومد.. نمی دونم چی شد...... وقتی به خودم اومدم اون کاری که نباید اتفاق بیفته ..اتفاق افتاده بود ..ولی مهم نیست ما که باید ازدواج کنیم حالا کمی زودتر.. من گیچ شده بودم واقعا نمی دونستم این واقعا خود شهرامه.. خانواده هر دو موضع سختی در برار اونها گرفته بودن و اونها روملامت می کردن ولی او براش انگار هیچ فرقی نداشت که خانواده چی میگن و حرف خودش رو می زد و مهتاب هم با شهرام هم صدا بود.. حالا اون ها پشت هم محکم ایستاده بودن و از دیگری طرفدار می کردن.. نمی دونم چرا هر کدوم این مشکل پیش اومده رو به گردن خودش می انداخت و خودش رو مقصر می دونست..روز اخری که شهرام رو دیدم یک دست لباس شیک پوشیده بود و به سر و صورتش صفای داده بود ..درست مثل ایثنکه شب دامادیش باشه تعجب کردم و از او سوال کردم مگه مهمونی می خوای بری گفت اره اون هم چه مهمونی گفتم مهمونی کی؟ جوابی نداد و زمانی تعجبم بیشتر شد که مهتاب هم اومد ولی بر عکس همیشه صورتش رو اصلاح کرده بود و یک لباس شیکی به تن داشت..شهرام رو کنار کشیدم..خواستم ازش سوال کنم چرا مهتاب صورتش رواصلاح کرده مگه امشب می خواین عروسی بگیرن ولی شهرام خنید خند ه ای که ته اون غمی بزرگ نمایان بود..صورتم رو بوسید..گفت اوستا من روحلال کن با تعجب گفتم مگه کجا میری با خنده گفت جای نمیرم ولی خواستم حلالم کنی..گفتم تو رو خدا اگه چیزی هست که من نمی دونم بگو باز با خنده گفت وقتی اومدم بهت می گم..منتظرم باش..منم اونو بوسیدم وبغل گرفتمش..اون روز شهرام از جلوی چشمان بهت زده من ناپدید شد ولی از افکار من نه..نمی دونم چرا نگرانش هستم با اینکه میدونم میاد..ولی می ترسم...
صدای زنگ تلفن افکار من رو بهم ریخت ناخوادگاه صحبت هام رو قطع کردم و سر گرد گوشی رو برداشت..و با شخص پشت خط تلفن صحبت می کرد من درست متوجه نبودم دارن چی میگن ولی یک چیزی رو درست فهمیدم و اون این بود که سرگرد گفت سعی کنید به هیچ چیز دست نخوره تا من بیام..سر گرد گوشی تلفن رو گذاشت و رو به من گفت اوستا ببین من یک خبر بدی برات دارم ولی هنوز از یک چیز مطمئن نیست ازت می خوام همراه من بیای گفتم کجا سر گرد گفت به من خبر دادن که جسد یک دختر و پسر جوان رو پیدا کردن و من می خوام شما اونها رو شناسائی کنید........
پايان قسمت چهارم......ادامه دارد.......
Game Over
27th March 2010, 01:13 AM
وقتی سرگرد از دو جسد صحبت می کرد من مثل یک مرغ سر کنده به این ور اون ور می پریدم..نمی دونستم با این حال خفقانی دارم چه بکنم...سر گرد من و دلداری می داد که شاید اون ها نباشن پس خودت رو قبل اگاهی کامل ناراحت نکن صبر کن تا به محل برسیم مطمئن بشی..بعد از 45 دقیقه به بالای شهر رسیدم و سر گرد در یک خونه که مثل یک ویلا بود ماشین رو نگه داشت من با خودم می گفتم شهرام و مهتاب اینجا چه می کنند حتما سر گرد اشتباه کرده دور خونه پر بود از مامور های انتظامی که اجازه ورد به کسی رونمی دادن سر گرد خودش رومعرفی کرد و وارد شدیدم..هنوز چند قدمی به جلو نرفته بودیم که سروان رحیمی معاون سرگرد به ما نزدیک شد و به سرگرد احترام گذاشت..سر گرد از سروان محمدی خواست که او رو به محل وقوع حادثه ببره.. تو اون لحظه درسته که حال خوشی نداشتم و کلا حواسم به جمع نبود ولی چشمک سروان محمدی رو که به سر گرد زد رو دیدم و دیدم سرگرد از من خواست همین جا بمونم تا به من خبر بده....سر گرد و سروان از جلوی چشم من دور شدن و من هم در افکار خودم غوطه ور بودم که سرگرد اومد و دستش رو روی شونه من گذاشت و به ارامی به من گفت ببین اوس حسین من ازت می خوام قوی باشی و خودت رو نگه داری...من که چشم هام پر از اشک بود و فقط صدای سرگرد رو می شنیدم و به سرگرد قول دادم که خودم رو نگه می دارم و سرگرد دست من رو گرفت و به دنبال خودش کشید..من هم بی اختیار به دنبال سر گرد راه افتادم وارد یک اتاق بزرگ شدیم و از اونجا وارد یک اتاق نشیمن که تو این اتاق شلوغ بود و معلوم بود هر اتفاقی افتاده تو همین اتاق هست..سرگرد از همه خواست که از اتاق خارج بشن و من رو به نزدیک دو جسد که روشون یک پارچه سفید انداخته بودن برد..قالی روی زمین کنار اجساد خون الود بود مثل این بود که سر یک گوسفند رو بریده باشن.سر گرد به ارامی پارچه سفید رو از روی اجساد به کناری زد و من رو غرق حسرت وماتم کرد...اره خودشون بودن مهتاب رو شهرام..شهرام تمام تمام پیراهنش غرق خون بود ولی خوب تو صورتش دقت کردم انگار که به خوابی ابدی رفته بود هنوز می شد گل لبنخد رو روی لبهاش دید. با همون کت و شلوار.نگاهم به جسد مهتاب افتاد..بدن مهتاب سالم بود مقداری خون روی لباسش بود ولی کاملا معلوم بود که این خون شهرامه..اره مهتاب هم به خواب رفته بود یک چیزی رو ا زمان مرگم یادم نمی ره که اون لحظه ای که من اونها رو دیدم که در اغوش هم بودن جوری بهم چسبیده بودن که انگار جدا شدنی نبودن..خواستم کنار اونها بشینم و شهرام رو در اغوشم بگیرم که سر گرد مانع شد و من رو از اتاق به زور خارج کرد....من از خود بی خود شده بودم با گریه به سرگرد گفتم چرا سرگرد ..چرا؟ مگه اونها چه گنهاهی کرده بودن...شهرام خودش به من گفت پیش اولین کسی بیام خودتی..چرا سرگرد اون می خواست اون می خواست اینجوری پیش من بیاد...چرا؟ چرا؟
3شبانه روز من در بیمارستان بستری بودم و قدرت حرف زدن رو نداشتم و همش گریه می کردم که چرا؟
وقتی از بیمارستان مرخص شدم تازه فهمیدم که هنوز اجساد اونها در پزشکی قانونی هسته و هنوز اجازه کفن و دفن اونها رو صادر نکردن بعد از یک هفته از زمان پیدا شدن اجساد تونستیم اجازه کفن و دفن مهتاب و شهرام رو بگیرم و اونها رو در یک قطعه زمین کنار هم به خاک بسپریم و از طرفی نتایج بررسی های اگاهی نشون می داد که شهرام خودش رو نکشته بلکه توسط کسی کشته شده..جسد شهرام در پزشکی قانونی معلوم کرد که یک چاقو از پشت درست تو کمر شهرام اثابت کرده و همینطور هم اعلام کردن که این ضربه چاقو به تنهایی نمی تونسته باعث مرگ بشه بلکه بعد از این که کل خون شهرام می ره و بر اثر خونریزی جون خودش رو از دست داده و سر گرد هم معتقد بود که شهرام نخواسته خودش رو به بیمارستان برسونه و اگه خودش رو به بیمارستان می رسوند شاید زنده می موند....
و نتیجه کالبد شکافی مهتاب هم نشون می داد که مهتاب بر اثر خوردن مقدار زیادی قرص امی تریپلین که البته اونها رو در یک لیوان حل کرده بوده صورت گرفته البته اون لیوان هم پیدا شد ولی در این کالبد شکافی یک موضوع حل نشده به دست اومد که پرده ******************** مهتاب به دست شهرام بر داشته نشده اخه از چسبیدگی رحم معلوم بود که این کار حداقل شش ماه پیش صورت گرفته....
و صاحب خونه ای رو که شهرام و متهاب در اون پایان زندگیشون رو سپری کرده بودن هم معلوم شد که دوست شهرام بود و چون پدر و مادرش به مسافرت خارج ازکشور رفته بودن و خودش هم چون می خواسته به مسافرت بره خونه رو به دست شهرام می سپاره ..که بعد از تحقیقات معلوم شد که امید یعنی همون صاحبخونه یا دوست شهرام راست می گه اصلا در زمان حادثه در شهر نبوده .........
و از طرفی هنوز قاتل شهرام و اون کسی که به مهتاب ******************** کرده مشخص نشده بود ولی سرگرد احتمال می داد که قتل شهرام و ******************** به مهتاب توسط یک نفر صورت گرفته...سرگرد هنوز به دنبال قاتل بود.......
من بعد از خاکسپاری اونها به خونه اومدم اخه من از روزی که جسدهای اون دو رو دیده بودم به خونه نیموده بودم.. من تو خونه با مادرم زندگی میکردم اخه بردار ها و خواهر هام همه ازداواج کرده بودن و من تنها مجرد بودم و از طرفی هم پدرم عمرش رو به شما داده بود...وقتی خونه رسیدم خواستم به اتاق خودم برم که مادر من رو صدا کرد و یک نامه ای رو به من داد و گفت این نامه دو روز پیش پستچی اورده.. من هم تو اون موقعیت نخواستم بهت بگم..گزاشتم برای حالا..نامه رو با تعجب از دست مادر گرفتم اخه تا الان سابقه نداشت کسی برای من نامه بده... به اتاق خودم رفتم...
پايان قسمت پنجم......ادامه دارد......
Game Over
27th March 2010, 01:14 AM
امه شهرام به اوس حسین خیاط
اومدم تو اتاق در رو بستم و نگاهی به نامه کردم تعجبم بیشتر شد اخه پشت نامه ادرس فرسنده ادرس خونه شهرام بود..اشک از چشم هام سرازیر شده زبانم بند اومده جرات باز کردن نامه رو نداشتم می ترسیدم..برای چی؟ خودمم نمی دونستم ولی به هر جوری بود نامه رو باز کردم دیدم دو تا نامه در این پاکت هست..یک ان از ترس یا شاید هم برای روشن شدن جریان قتل شهرام بلندم شدم و در همان حالی که گریه می کردم به طرف اگاهی راه افتادم تا نامه ها رو به سرگرد نشون بدم اخه خیلی دلم می خواست قاتل شهرام و مهتاب رو پیدا کنم اونوقت اول یک تف تو صورتش می کردم و منم اونو به سزای عملش می رسوندم...تو افکار خودمدم بودم که اگاهی رسیدم و از مامور دم در اجازه ورد خواستم که گفت باید من اجازه بگیرم .وقتی با سرگرد صحبت کرد اجازه ورد به من داد و من یک راست به طرف دفتر سرگرد راه افتادم هنوز چند قدمی به در اتاق سرگرد مونده بود که دیدم سرگرد خودش به استقبال من اومد انگار او هم حدس زده بود که من چیزی برای گفتن دارم.....به سرگرد سلام کردم و سرگرد هم با من یک دست داد و حالم رو جویا شد و من هم براش تعریف کردم که دو روز پیش پستچی این نامه رو در خونه ما اورده و مادرم تاره همین الان نامه رو به من داده و من هم تا متوجه شدم نامه از طرف شهرامه به سرعت خودم رو به شما رسوندم تا شاید زودتر قاتل عزیزانم رو پیدا کنم.فقط سر گرد یک قول به من بده اگه قاتل رو پیدا کردی به من اجازه بدی زمانی باهاش یه حرف های که تو دلم مونده رو بزنم سر گرد هم به من قول داد ...و به سرباز زیر دستش اشاره کرد که چایی بیاره و من وقتی با خوردن چایی گلوی خودم رو تازه کردم نامه ها رو نشون سرگرد دادم....سرگرد نامه ها رو برای انگشت نگاری فرستاد تا مطمئن بشه نامه ها جعلی نیس و نتیجه هم مثبت بود که روی نامه ها اثر انگشت مهتاب و شهرام وجود داشت...سرگرد از من خواست نامه ها رو بخونم من هم از نامه شهرام شروع کردم...
نامه شهرام به اوس حسین خیاط
سلام اوس حسین..ببین من نمی خوام تو این نامه یا نامه اخرم با تو سلام و علیکی بکنم و فقط می خوام برات یک حقایقی رو بازگو کنم چون خودت همیشه از من می خواستی وچون این اخری ها من نمی تونستم حرف ها رو برات بزنم از دست من ناراحت بودی البته هیچ وقت به زبون نیاوردی ولی من حس می کردم..حالا می خوام برات بگم تا بدونی من هنوز به تو اعتماد دارم ولی شرایط جوری بود که نمی تونستم حتی به خودم راستش رو بگم.. خوب حالا گوش کن....
یک روز ظهر بود که من تو خونه بودم داشتم نهار می خوردم که زنگ در خونه به صدا در اومد بلند شدم که در رو باز کنم وقتی در رو باز کردم خشکم زد ..مهتاب بود..سابقه نداشت که مهتاب بدون خبر در خونه ما بیاد و از طرفی رنگ به صورت نداشت.از من خواست که باهاش به بیرون برم من سریع رفتم ولباسهام رو پوشیدم و اومدم..مهتاب نمی تونست روی پای خودش به ایسته مجبور شدم یک ماشین دربست بگیرم..تو ماشین ازش سوال کردم چطوری که با یک حالتی مثل کسی که داره از دنیا می ره.بی رمغ..به من گفت خواهش میکنم سوال نکن و فقط من رو به بیمارستان برسون من هم حرفی نزدم و به راننده گفتم که مارو به یک بیمارستان برسونه تاره اونجا فهمیدم که مهتاب مقدار زیادی قرص خورده..مهتاب رو بستری کردن تو قسمت اوراژنس و من هم بالای سر مهتاب یکی از پرستار ها از من سوال کرد شما با هم چه نسبتی دارین و من هم گفتم که عقده کرده همیم واون پرستار از من خواست که تو کار ها کمکش کنم..اره اون خبر نداشت که ما به هم محرم نیستیم...از من خواست که لباس مهتاب رو در بیارم..مهتاب اومد جلوم رو بگیره من هم با یک چشمک به او حالی کرد که حرفی نزه که برامون بد بشه...پیراهن مهتاب رو در اوردم پرستار وسایل گرفتن نوار قلب ر و به بدن مهتاب وصل کرد و و یک شلنگ رو از بینی مهتاب به داخل معده اون فرستاد و من هم وظیفه تخلیه معده مهتاب رو به عهده گرفتم.. دو ساعت گذشته بود که حال مهتاب داشت بهتر می شد..و دکتر اجازه مرخصی مهتاب رو داد و گفت که شانس اوردین که زود اون رو به بیمارستان رسونیدن اگر دورتر به فکر می افتادین و مریض به حال بی هوشی می رفت.. اون زمان کار به این سادگی ها نبود....مهتاب رو به خونه خودشون رسوندم ولی اصلا ازش نپرسیدم که چرا این کار روکردی..دو روز مهتاب تب رو لرز می کرد و من هم به بهونه های مختلف به دیدنش می رفتم تا روز سوم که حال مهتاب بهتر شده بود از او خواستم تا با من به جای بیاد...گفت کجا .گفتم می خوام با هم به گردش بریم..او هم قبول کرد....در پارک من از مهتاب جواب سوالم رو خواستم که برای چی تو خودکشی می خواستی بکنی و اون هم می گفت اشتباه شده من می خواستم یک دونه قرص برای سردرد بخورم که زمانی که شیشه قرص رو به طرف دهانم سرازیر کردم تعدا زیادی قرص به دهانم ریخته شد و من هم نتونستم جلوی پایین رفتن اونها رو بگیرم....من اصلا این حرف اون رو قبول نکردم و به اصرار ازش خواستم برام تعریف کنه باز هم حرف قبلیش رو تکرار کرد و من مجبور شدم که به قران قسم بخورم که این حرف مهتاب پیش خودم تا زمان مرگم می مونه..مهتاب اشک هاش جاری شده بود رو به من گفت تو من رو چقدر دوست داری..گفتم تو زندگی من هستی..گفت بیا واز من بگذر برای تو دختر فراونه من بدرد تو نمی خورم..من حتی حاظرم کاری بکنم که تو جمع همه فکر کنن که من مقصر بهم خوردن رابطه مون هستم.ببیا از من دست بکش..گفتم مهتاب باور کن اگه می دونستم تو من رو دوست نداری این کار رو می کردم ولی زمانی میدونم تو من دوست داری محاله حتی اگه جونم رو بدم تو رو به دست کسی نمی دم...مهتاب هنوز گریه می کرد اما بی صدا.....یک ان مهتاب حرفی رو زد که من در جا خشکم زد..او گفت اگه بگم من دختر نیستم باز چی اون وقت هم سر حرفت هستی..شهرام من دختر نیستم بفهمم.....باورم نمی شد..اخه امکان نداشت اخه مهتاب اهل دوست پسر بازی نبود پس چجور این اتفاق افتاده... بدون هیچ فکری گفتم مهتاب مشکلی نداره من این موضوع رو به گردن می گیرم و به همه می گم که کار منه...فکر نکم دیگه مشکلی داشته باشی..و ازت می خوام هیچ وقت نسبت به عشق من شک نکنی...مهتاب همیجور که گریه می کرد گفت من هیچ وقت به عشق تو شک نداشتم..چقدر تو رو اذیت کردم که از من دست بکشی چقدر غرورت رو جلوی خانوادت شکستم ولی باز تو همون شهرام بودی...تازه داشتم میفهمیدم که چرا مهتاب یک دفعه تغیر رفتار داده بود و من رو از نظر مادی لای منگه قرار می داد تازه فهمیدم چرا و چرا....مهتاب برام تعریف کرد که چگونه این بلا سرش اومده.. البته من می خواستم خودم برات بگم که جریان چی بوده ولی مهتاب اصرار داشت که خودش براتون این موضوع رو تعریف کنه ..حالا من بقیه حرف هام رو می زنم تا تو به نامه مهتاب برسی و ببینی که چه اتفاق شوم و خانه براندازی بوده.......اره من روز بعد به پدر و مادرم گفتم که من به مهتاب دست زدم و مهتاب دیگه دختر نیست پدر تا دلش خواست من رو نفرین کرد که ابروش رو جلوی همه بردم و می گفت من چجور تو صورت پدر و مادر مهتاب نگاه کنم خواهر م مریم با من قهر کرده بود و تنها مادر بود که می گفت همه چیز درست می شه عروسی رو زود تر می گیرم...حالا مهتاب باز همون مهتاب دوست داشتنی من بود دیگه از بهونه های مهتاب خبری نبود..دیگه به من گیر نمی داد..مثل قدیم شده بود مهربان و دلسوز.. مهتاب اگه من و اذیت می کرد..دلیلش فقط این بود که من رو نسبت به خودش سرد کنه تا من بگم از خیر اون گذشتم ولی من کوتاه نیومدم و حالا هم پشیون نیستم...حالا هم فکر می کنم که خودم این کار رو انجام دادم...ولی اینجا یک مشکل بود که من می خواستم اون ادم بد روزگار رو ادب کنم و با وجود اینکه مهتاب از من می خواست که کوتاه بیام ولی من می گفتم من فقط می خوام بهش یک درس عبرتی بدم..چون خودم هم نمی خواستم این موضوع علنی بشه چون اون وقت همه کار های من و مهتاب که برای پنهون کردن این جریان کرده بودیم خراب می شد...مهتاب قبول کرده بود که اون شخص رو به من نشون بده...قبلش از من خواست اول به دیدن دوستش ژیلا بریم.. اخه ابی همون کسی که ******************** مهتاب رو برداشته بود بردار دوست مهتاب بود...البته مهتاب دل خوشی از ژیلا نداشت ولی به خاطر من مجبور شد که پش ژیلا بره..ولی از من خواست که من هم همراهش باشم...وقتی زیلا من رو همراه مهتاب دید نمی دونم چرا ترسیده بود..برام عجیب بود..ژیلا در پاسخ مهتاب که گفت ابی کجاست گفت ابی الان در بیمارستان بستریه ولی تا چند روز دیگه مرخص می شه ...ولی این رو بهتون بگم کشتن اون یا زدنش هیچ دردی رو برای شما درمان نمی کنه اون خدا زده هست.. اخه ویروس ایدز تو بدنش لونه کرده..البته دکتر ها می گن سالهاست که ابی به این ویروس الوده بوده وتازه خودش رو نشون داده.. و من هم فکر کنم تقاص خودم رو پس دادم ولی اگه مهتاب دوست داری می تونی به این زندگی پر رنج من خاتمه بدی چون هم لایق این مرگ هستم و از طرفی از درد راحت می شم.نمی دونی مهتاب من هنوز تا وضعیت فعلی شهرام فاصله دارم ولی نه زیاد..دور یا زود علائم بیماری در من شدت پیدا می کنه..مهتاب فقط یک جمله رو با یک حالتی که نفرت از صحبتش معلوم بود گفت تو لیاقت مرگ رو هم نداری تو باید زجر بکشی.....با این حرف دنیا جلوی چشم های من تیره و تار شد..ولی هر جوری بود خودم رو به خیابون رسوندم مهتاب هم پشت سر من اومد باز داشت گریه می کرد..گفتم مهتاب اگه ..اگه..اون...سالها به ویروس اچ ای وی الوده بوده پس حتما این ویروس رو به تو هم داده...مهتاب در حالی که گریه می کرد حرف من رو تصدیق کرد. و اضافه کرد حتما به همه قربانیاش..از اون روز که فهمیدم مهتاب هم به این ویروس الوده هست باز می دونستم احتمال اینکه تو ازمایش مشخص نشه وجود داره چون زمان زیادی نیست که این ویروس به مهتاب انتقال داده شده مهتاب خودش هم داغون بود و می گفت من نمی خوام به تو و بچه هام این ویروس رو منتقل کنم...و از من می خواست که اون و رها کنم...ولی من ازش خواستم تا اخرین لحظه زندگی با هم بمونیم..حتی مرگ رو دو نفری با هم در اغوش بکشیم....از صحبت های که مهتاب در مورد ابی کرده بود می دونستم با یک حیوان طرف هستم که براش هیچ چیز فرقی نداره جز شهوتش..پس با مهتاب تصمیم گرفتیم که ابی رو از سر راه برداریم و بعد خودمون رو.....اوستا من رو ببخش اگه بهت نگفتم جریان رو چون واقعا پیچیده بود و پای ابروی من و مهتاب به وسط بود.... من به شما تا الان فقط نیمی از ابی وکلا بلای که سر مهتاب اومده رو تعریف کردم وزمانی که شما نامه مهتاب رو بخونید متوجه همه ماجرا خواهید شد. و چرا ما تصمیم به این کار گرفتیم.. باورکن اوستا داغونم مهتاب هم همینطور.اون وحشی!!!.بزار بقیه ماجرا رو مهتاب برات بگه......در اخر حسین عزیزم....برای من و مهتاب دعا کن...فقط دعا..و بدون من همیشه به یادت هستم..........امضا...شهرام.........
نامه تموم شده بود ومن هنوز گریه می کردم و سرگرد به من دلداری می داد من از حرکات سرگرد متوجه شدم که اون هم مثل من می خواد بدونه قضیه مهتاب و ابی چی بوده..ژیلا تو این جریان چه می کنه ..چرا خواهر و برادر هر دو ؟ و من هم زیاد معطل نکردم ونامه مهتاب رو به دست گرفتم..........
پايان ........ادامه دارد.......
Game Over
27th March 2010, 01:15 AM
نامه مهتاب رو باز کردم و همینطور با قطرات اشکی که از چشمانم فرو می رخت..شروع به خواندن کردم....مهتاب نوشته بود...
سلام به اوس حسین عزیز..باور کنید من اول قصد نوشتن نامه رو نداشتم و از طرفی اصرار شهرام روکه دیدم که دوست داشت شما از جریان مطلع باشید و از طرفی هم من چون دوستی به معنای واقعی نداشتم ..پس شما را دوست خودمم می دانم..ولی مشکل اینجاست که من خجالت می کشم از گفتن بعضی از حقایق ولی چه می شه کرد من زمان زیادی وقت ندارم و باید بگم حقیقت رو...پس گوش کنید...
من و شهرام سالها عاشقانه همدیگر رو دوست داشتیم و این عشق به جای رسیده بود که دیگه از دست من و شهرام خارج بود و فقط چاره اون وصال بود..چون نه من می تونستم از او دل بکنم و نه او از من..شهرام می خواست به خواستگاری من بیاد که من هم قبول کردم..در اون زمان که شهرام با خانواده اش برای خواسگاری از من اومده بودنند من خودم خوشبخت ترین انسان روی زمین حس می کردم ولی افسوس که این خوشی یا خوشبختی من و شهرام عمر کوتاهی داشت..
حتما جریان عشق من و شهرام و می دونید.. و از طرفی هم چون وقت کوتاهه من می رم سر اصل مطلب..من یک دوست داشتم به نام ژیلا که دوستی ما از سال اول دبیرستان شکل گرفت البته ژیلا تا حدی بی بندبار و
همیشه به دنبال دوست پسر جدید تری بود واعتقاد داشت که عشق در کل بی معناست و انسان باید این چند روزه رو فقط خوش باشه حالا هر کاری کرد مهم نیست ومهم خوشی هست و بس !!ولی من به این چیز ها اعتنای نداشتم و دوست داشتم با او فقط یک دوست ساده باشم برای همین با او دوست بودم ولی هیچ وقت با او به گردش یا حتی به خونه اونها نمی رفتم..نمی خواستم خودم رو الوده کنم من به شهرام عشق می ورزیدم و حاظر نبودم این عشق رو با خوشی های که ژیلا نام می برد عوض کنم..تو این مدت که او با من دوست بود چندین بار از من خواست که در پارتی های که در خونه اونها انجام می شه شرکت کنم ولی من قبول نمی کردم..چندین بار ابی با ماشین اخرین سیستمی که داشتن به دنبال خواهرش ژیلا می امد و اصرار داشتند که من رو هم برسونن ولی باز من قبول نمی کردم و به بهانه های مختلف مثلا شهرام الان به دنبالم میاد از سوار شدن امتناع می کردم...سالها به همین منوال گذشت و من هنوز رابطه دوستیم رو با ژیلا حفظ کرده بودم اما در چهار چوبی که خودم حس می کردم درسته..تازه هنوز 40 روز نشده بود که شهرام به خواستگاری من اومده بود و تو همین چهل رو ما مجلس بله برون رو هم انجام داده بودیم..درست یادمه..یک روز صبح بود من تازه از خواب بلند شده بودم.که زنگ تلفن به صدا در اومد ..زمانی گوشی رو برداشتم صدای ژیلا رو شنیدم به من تبریک می گفت و از من گله داشت که چرا به او خبر ندادم ....ژیلا مثل همیشه شروع به بلبل زبونی کرده بود و هی می گفت و می گفت و در اخر از من یک خواهش کرد..گفت مهتاب من امروز تو خونه تنها هستم و هیچ کس تو خونه نیست و من از تنهایی می ترسم.می خواستم ازت خواهش کنم که پیش من بیای تا پدر و مادرم به خونه برگردن ولی میدونم باز هم الان می گی کار دارم ولی باور کن به خدا نه اینجا پارتی هست و نه کسی بخدا تنها هستم و از ترس الان به تلفن پناه اوردم.روی من رو به زمین ننداز..نمی دونستم چی بهش بگم و از طرفی راست می گفت اون موقع صبح به عقل هم جور در نمی یومد که مجلس پارتی یا چیز دیگه باشه برای همین بهش گفتم میام ولی فقط تا ساعت 4 عصر چون ساعت چهار با شهرام قرار دارم...اون هم قبول کرد.. و به من گفت صبر کن من الان یک ماشین اژانس به دنبالت می فرستم.. من هم منتظر شدم..وقتی به خونه اونها رسیدم دیدم راست گفته خونه خلوت خلوت بود و فقط ژیلا در خونه بود..من و به اتاقش برد و برام یک لیوان شربت اورد..و به من گفت پاشو لباس هات رودربیار راحت باش اینجا کسی نیست.بلند شو. من مانتو مقنعمه و در اوردم و کنارش نشستم..او بلند شد و به طرف تلوزیون اتاقش رفت و یک فیلم رو در ویدئو گذاشت و تلوزیون رو روشن کرد.. چه فیلمی باورم نمی شد .یک پسر و دختر لخت لخت !! بهش گفتم فیلم رو خاموش کن گفت مگه چیه همه نگاه می کنن گفتم همه شاید ولی من دوست ندارم خاموشش کن یا می رم خونه خودمون!! اون اصلا به روی خودش نیاورد من چشمهام رو بسته بودم و حالا فقط صدای فیلم داشت من و دیوانه می کرد بلند شدم که از اتاقش خارج بشم که جلوی من رو گرفت من رو به طرف تخت حول داد و خودش رو روی من انداخت هر چه تقلا کردم که اون رو از روی خودم بلند کنم نشد نمی دونم چراسنگین شده بود تا به خودم اومدم دیدم لب هاش رو روی لبهای من گذاشته وفشار می ده با دست اونو به عقب می زدم ولی نمی شد اون از من سنگین تر بود از سنگینی لاشش داشتم خفه می شدم ولی اون دست بردار نبود اون بی شرف به زور لباس های من رو در اورد وقتی این کار رو انجام داد از روی من بلند شد..بلند شدم دست هام رو گزاشتم روی سینه ام اخه خجالت می کشیدم..شروع به گریه کردم که تو دوست منی یا دشمن تو چرا با من اینکار رو می کنی بعد رفتم جلو و یه سیلی محکم تو گوشش زدم گفتم بی شرف تو خجالت نمی کشی. گفت تو گوش من می زنی تا الان می خواستم به زبون خوش ادمت کنم ولی حالا مجبورم کردی که به یه زبون دیگه اهات صحبت کنم..و شروع کرد به صدا زدن ابی.من داشتم از ترس می لرزیدم اخه ابی! ابی مگه اینجاست.. تا به خودم اومدم ابی رو روبروی خودم دیم.حالا دیگه داشتم از خجالت قالب هی میکردم اخه من لخت لخت بودم..ابی اومد من و به زور گرفت و برد رو تخت انداخت وبه خواهرش گفت که این و محکم بگیر و دست کرد زیر تخت یک وسیله ای رو که شباهت به یک جعبه می داد که دو تا سیم که سر هر سیم یک گیره وصل بود..رو بیرون اورد و دوشاخش رو به برق زد وبه زور اون دو تا گیره رو به سر سینه های من زد..زمانی که گیره رو به سر سینه من زد از درد فریاد زدم و برای لحظه ای از حال رفتم..وقتی بهوش اومدم دیم هر دوی اون اشغالها لخت کنار تخت من ایستادن به گریه افتادم و از ابی خواهش کردم که من رو رها کنه و این گیره ها رو از سر سینه من برداره.ولی اون گوشش نمیشنید یعنی نمی خواست گوش کنه و ژیلا هم می خندید خنده های که برای من مثل خند های شیطان بود که در نبرد پیروز شده باشه.ابی رو به من کرد و گفت گریه نکن این جمله رو جوری بیان کرد که من خود به خود ساکت شدم اخه ترسیده بودم و به من گفت ببین اگه دختر خوبی باشی اذیتت نمی کنم ولی اگه بخوای اذیت کنی اون وقع برق بهت وصل میکنم. بهتم بگم این برق تو رو نمی کشه و فقط یکم نوازشت می کنه..من باز به گریه افتادم که یک لحظه تمام بدنم لرزید و از حال رفتم..وقتی به حال اومدم ابی به من گفت این خواهر من خیلی علاقه داره که مرد باشه و دوست داره که امروز با یک دختر ازدواج کنه تو موافقی.از حرف ابی سر در نیاوردم ! اون چی میگفت..وقتی معنی حرفش رو فهمیدم که ژیلا مثل یک گرگ به من حمله کرد بود و خواهش وا لتماس های من هم اثری نداشت..دیگه اشکی برام باقی نمونده بود فقط نگاه می کردم و بر بخت بد خودم لعنت می فرستادم..بعد از گذشت زمانی اون جونور من رو رها کرد و به سراغ ابی رفت و اینبار با ابی ولی بر عکس من عمل کرد من همه اینها رو میدیدم ولی جرات اعتراضی نداشتم اخه اگه حرف می زدم باز بهم برق می داد مجبور بودم ساکت باشم..ولی با خودم فکر می کردم خدایا ببین این دو خواهر و برادر با هم چه می کنن.. خدایا من رو ببخش من گناهی ندارم..ابی ژیلا رو ول کرد و به سراغ من اومد..بهم گفت می خوام یه بلای به سرت بدم که نامزد جونت حال کنه تا تو باشی به عشق من بی احترامی نکنی..ولی من اینبار ساکت نموندم التماس میکردم که هر کاری می خوای بکنی بکن ولی اون کار نه. باز به من برق وصل کرد تا بلاخره مجبور به سکوت شدم البته مجبور که نه در کل بخوای حساب کنی دیگه قدرت حرف زدن نداشتم.. اون بی شرف هر کاری که دلش خواست کرد..من هم نتوستم حرفی بزنم..خدا می دونه تو اون لحظه من چه حالی داشتم..قصدداشتم وقتی که رها شدم خودم رو بکشم به این زندگی خاتمه بدم..نمی تونستم این نگ رو تحمل کنم..ساعت 3 عصر بود که ابی اون دو گیره رو از بدن من جدا کرد زمان جدا شدن گیره ها درد عجیبی در من پیچید.و نگاهی به سر سینه ام کردم خدای من غرق خودن شده بودن..اون نامرد ها حتی من رو تا در خونه مون هم نرسونندن بلکه من سوار ماشین کردن و دو تا خیابون پاین تر من و پیاده کردن وابی روه من گفت اگه حرفی به کسی بزنی..اون وقت من نامزد جونت رو به اون دنیا می فرستم..نتوستم جوابی بهش بدم اون ها از من دور شده بودن..وقتی به خونه رسیدم یک راست به اتاق خودم رفتم و تا شب گریه کردم و از خدا مرگم رو خواستم...شب به حموم رفتم تا شاید زخم سر سینه هام رو شتشوی بدم.. چون لباسم رو خونی کرده بود..ولی حالا اون خون لخته شده بودن..اگه گیره ها یکم سفت تر بودن حتما سر سینه من رو جدا می کرد....شب تا صبح نتونستم بخوابم همش این ماجرا جلوی چشمم بود درست مثل یک فیلم سینمایی.. تا صبح زجر کشیدم..و فکر می کردم که زمانی در یک خونه پرده حجابی که ببین خواهر و بردار از بین بره!!من تا این زمان حتی یکبار هم همچین چیزی رو نشنیده بودم..اخه چقدر ادم احمق باشه یا اسیر شهوتش که به محارم خودش رحم نکنه.. روز بعد ژیلا همون کثافت به من زنگ زد و حالم رو پرسید گفتم مگه برای تو فرقی هم میکنه.فقط اینم رو بدون که اگه من از شما بگذرم خدا نمی گذره..خدا تفاص من رو از شما می گیره... ژیلا نمی دونم چرا به گریه افتاد و به من گفت مهتاب باور کن من مجبور شدم که این کار رو بکنم اخه تو ابی رو نمی شناسی زمانی یک چیزی رو بخواد باید به دست بیاره..بزار من فقط چند جمله بهت بگم و دیگه هم مزاحمت نمی شم...باور کن ابی وقتی که من هنوز 13 سال بیشتر نداشتم زمانی که پدر و مادرم در خونه نبودن همین بلا رو سر من اورد و از اون به بعد من مجبور بودم حرف های اون رو گوش کنم و اگه نافرمانی میکردم با همون دستگاهی که به تو وصل کردمن رو ************جه می داد..و هر بار هم خواستم به پدر یا مادرم حرفی زنم من رو از سنگسار می ترسوند می گفت اگه دلت می خواد بگو اونوقت هر دومون رو سنگسار می کنن..و من هم مجبور به سکوت می شدم..باور کن سر تو چندین بار من رو با همون دستگاه ************جه کرد تا من راضی شدم که تو رو به دست اون بسپارم..باور کن اگه من اون روز کاری رو که ابی خواسته بود انجام نمیدادم من رو می کشت اخه دیوانه شده بود و به من میگفت..تو ی احمق اینقدر دست به دست کردی تا مهتاب نامزد کنه..و اون روز صبح که بهت زنگ زدم ابی یک چاقو زیر گلوی من گزاشته بود که اگه به حرفش عمل نمی کردم شاهرگ من رو میزد..تو نمی دونی ابی دیوانه هست..البته نه اون دیوانه ای که همه می شناسن بلکه فقط تو این موضوعات دیونه می شه...من از تو نمی خوام من رو ببخشی ولی دوست داشتم بهت بگم که من هم طمعه این نا برادر شدم...خدا کنه هیچ کسی مثل من همچین برادری نداشته باشه....من به حرف هاش گوش دادم و در اخر بهش گفتم دیگه مزاحم من نشو و گوشی رو گزاشتم...حالا من برای خودم ناراحت نبودم نه اینکه نباشم ولی بیشتر برای شهرام ناراحت بودمن نمی خواستم شهرام به اتش من بسوزه برای همین تصمیم گرفتم با اذیت و ازار شهرام و تحقیر کردنش اون رو از خودم بیزار کنم ولی هر چه من اون رو تحقیر می کردم عشق شهرام نسبت به من بیشتر می شد داشتم کلافه می شدم اون روز می خواستم خودم رو بکشم تا شهرام از دست من نجات پیدا کنه..یک دختر دستکاری شده به هیچ نمی ارزه..تعداد زیادی قرص رو خوردم ولی پشیمون شدم و به این فکر میکردم که اگه من بمیرم بعد از مرگم حتما به من بر چسب نا نجیبی می خوره و ابروی شهرام در خطر می افته برای همین رفتم در خونه شهرام و ازش کمک خوشتم و الحق شهرام بدون هیچ سوالی من رو کمک کرد.و بقیه جریان رو شهرام برای شما تعریف کرده الا این چیزی رو که می خوام بهتون بگم..اون روز که من وشهرام از خونه ژیلا بیرون اومدیم و شهرام متوجه شد که من ایدز دارم. اون زمان من داشتم گریه میکردم که من نمی خوام تو و بچه ام رو به این ویروس الوده کنم..شهرام چند لحظه چیزی نگفت و از من جدا شد به داخل یک مغازه رفت و وقتی از اونجا بیرون اومد به من گفت مهتاب دستت رو به من بده من دستم رو به دست شهرام دادم و یک دفعه یک سوزن ته گردی رو به دست من فرو کرد سوزشی در دستم حس کردم تا به خودم اومدم دیدم شهرام انگشت خونیش رو روی انگشت خونی من گذاشت..من ماتم برده بود..چرا شهرام این کار رو کرد!!شهرام به من گفت دیگه گریه نکن من هم الان به این ویروس الوده هستم..پس تا خر با همیم...من نمی دونستم چی باید به شهرام بگم..و الان فقط این رومیگم شهرام خیلی مرده..خیلی....شهرام واقعا من رو دوست داره و منم دوستش دارم..پس تا اخر با هم می مونیم تا مرگ رو با هم در اغوش بکشم و مرگ اول لذت من و عشقمه..... !
در اخر من هم مثل شهرام از شما خواهش میکنم که برای من و شهرام دعا کنید که خدا به ما سخت نگیره....امضا ..مهتاب.....
نامه مهتاب تموم شده بود و من داشتم به این سرگذشت ابدت اموز اون فکر میکردم و تو دلم اون دو بی شرف رو نفرین می کردم..دوست داشتم اون ها رو بچنگ بیارم تا بتونم انتقام دو عزیز از دست رفته مو بگیرم...
سر گرد هم کاملا معلوم بود که از این واقعه ی که برای مهتاب پیش اومده ناراحته ولی از طرفی او شغلش اینه پس باید خونسرد باشه تا بتونه بهتر عمل کنه....اون روز من بد از خودن نامه شهرام به خونه خودم اومدم یعنی دیگه نمی خواستم کاری به بقیه ماجرا داشته باشم اخه من دیگه برام طاقتی نمونده بود که بتونم ادامه بدم ..پس سرگرد رو با این پرونده تنها گزاشتم می دونستم سرگرد خودش به دنبال ژیلا و ابی میره و این پرونده رو می بنده .....حالا می خواستم تنها ی تنها با خودم باشم و به عزیزانم فکر کنم ولی یک لحظه هم چهره مهتاب از جلوی چشم من دور نمی شد ..نمیدونم چرا الان بیشتر دلم برای مهتاب می سوخت..دختر مهربانی که می خواست با ازر و اذیت کردن نامزدش اون رو از یک گرفتاری نجات بده و چه مظلوم چهره در خاک کشید و از طرفی هم شهرام نشانگر یک عاشق به معنای واقعی که هیچ چیز نتونست عشق اون رو بی ارزش کنه و تا اخرین لحظه های عمرش به عشقش عشق می ورزید...شهرام و مهتاب به من نشون دادن که عشق چیه ..چه معنی میده به من نشون دادن که عشق من عشق نبوده اصلا من عاشق نبودم...تو این فکر بودم چرا هر کسی از راه می رسه اسم خودش رو عاشق می زاره..اونی که هوس رو جزئی از عشق می دونه حالا بیاد ببینه! این هوس نتونست حتی برای لحظه ای خودش رو در وجود مهتاب و شهرام حس کنه.شهرام حتی تو اخرین لحظه های زندگیش هوس رو تو خودش کشته بود و نخواست طمع این هوس رو با خودش به گور ببره!.....شهرام بدون من همیشه به یادت هستم.هیچ وقت تو و عشقت از من جدا نخواهید بود...
..................پايان .....................
دوستان اگر در این داستان غلط های املائی دید من را به بزرگی خود عفو نمائید
Game Over
27th March 2010, 01:16 AM
خسرو) یک بار دیگر به ستوان یکم (محمدعلی فرجی) رییس پاسگاه، جریان را میگوید:
- روز بیست و نهمماه، (فرزانه) برای رفتن به دانشگاه از خونه خارج شد تا به دانشگاه بره. اون روز میخواست پایان نامهاشرو برای مدرک کارشناسی بده اما تا امروز که اول برجه برنگشته. هر جایی رو که سراغ داشتیم، سرزدیم اما از فرزانه خبری نیست که نیست.
(خسرو) یک بار دیگر به ستوان یکم (محمدعلی فرجی) رییس پاسگاه، جریان را میگوید:
- روز بیست و نهمماه، (فرزانه) برای رفتن به دانشگاه از خونه خارج شد تا به دانشگاه بره. اون روز میخواست پایان نامهاشرو برای مدرک کارشناسی بده اما تا امروز که اول برجه برنگشته. هر جایی رو که سراغ داشتیم، سرزدیم اما از فرزانه خبری نیست که نیست.
سروان به مرد که مضطرب و خسته است نگاه میکند و ناگهان میپرسد:
- ساعت چند از خونه بیرون رفت؟
مرد بیهیچ درنگی میگوید:
- ساعت هفت صبح جناب سروان.
ستوان عکس فرزانه را از خسرو میگیرد. روی فرم فقدانی میچسباند و همراه با یک گزارش جهت اخذ دستور قضایی به خسرو میدهد و او را روانه دادگستری میکند. سپس از دانشگاه، استعلام میکند که آیا فرزانه دانشجوی آن دانشگاه بوده و فارغالتحصیل شده یا خیر و پاسخ دانشگاه مثبت است و خسرو با دستور قاضی (زوارهای) بازپرس شعبه اول دادگاه عمومی مراجعت میکند که در این دستور، اداره آگاهی ماموریت مییابد تا بهطور محسوس و نامحسوس فقدان خانم فرزانه را پیگیری و نتیجه را به بازپرسی شعبه اول دادگاه عمومی اعلام کند.
سرهنگ (کریم قاسمی) رییس پلیس آگاهی مراتب را طی گزارشی همراه با دستور قضایی بازپرس شعبه اول بازپرسی دادگاه عمومی به اطلاع سرهنگ (حسین بصیرت)، فرمانده انتظامی میرساند. طبق دستور سرهنگ بصیرت، سرهنگ قاسمی به ستوان یکم (الیاس کوهی) ماموریت میدهد تا در راس اکیپی از ورزیدهترین کارآگاهان، به بررسی پرونده پرداخته و نسبت به یافتن فقدانی اقدام کند. سروان (مهدی نمکی) رییس تشخیص هویت آگاهی نیز ماموریت مییابد تا ضمن همکاری با اکیپ، در موارد لزوم با توجه به تجارب خود در بررسی صحنهها نسبت به بررسی موارد و اشیاء مشکوک اقدام کند.
تحقیقات، آغاز میشود. ابتدا تیمهای اطلاعاتی، ماموریت مییابند تا افرادی که به هر نوعی با فرزانه ارتباط داشتهاند را شناسایی و تحت نظر قرار دهند و در مورد آنان نیز تحقیقات کامل انجام شود. به موازات همین عملیات تیمهای تجسس نامحسوس به سرپرستی سروان (نیکرو) ماموریت مییابند تا درباره خانواده فرزانه و رفتارهای شخصی و مراودات خصوصی او بهطور محسوس تحقیق کنند. نتیجه تحقیقات این تیمها نشان میدهد:
اول: فرزانه دختری بسیار مبادی آداب، دارای رفتار منطقی و از نظر رفتار و کردار، هیچگونه مشکلی ندارد.
دوم: خانواده فرزانه کاملا مقید به اصول اخلاقی و مذهبی بوده و مشکلات درون خانوادگی و رفتاری با اطرافیان، به هیچوجه ندارند.
سوم: با توجه به اینکه هیچگونه تماس از طرف فرد یا افرادی گرفته نشده تا اعلام کنند که فرزانه را ربوده یا در قبال او پولی خواسته نشده پس مورد آدمربایی نیز منتفی میشود.
در رابطه با دوستان خارج از منزل فرزانه نیز تحقیق به عمل میآید. این تحقیقات نیز نشان میدهد که دوستان ناباب و وبا ضعیت نامساعد به هیچوجه نداشته است. افسر پرونده شخصا تحقیقاتی را آغاز میکند تا بداند آیا بهطور کلی فرزانه به شهر رسیده و اگر رسیده آیا به دانشگاه رفته یا خیر؟
در اینمورد تحقیقات نشان میدهد که فرزانه به دانشگاه مراجعه نکرده. این مسئله نشان میدهد که هر اتفاقی برای فرزانه افتاده، بین خانه تا دانشگاه بوده، علاوه بر اینکه وضعیت اخلاق و رفتار فرزانه و خانوادهاش، فرضیه فرار از خانه را منتفی میکند. حال برای کلیه اعضای اکیپ مشخص است که از فاصله خانه تا دانشگاه محل تحصیل او برای فرزانه اتفاقی افتاده. با توجه به اینکه تیمی از اکیپ، ماموریت داشته تا در مورد حوادث احتمالی تصادف یا درگیری بررسی کند، مشخص میشود که فرزانه تصادف نکرده و موردی برای رجوع به هیچکدام از بیمارستانهای شهر و اطراف آن نداشته و در سردخانه پزشکی قانونی هم اثری از او دریافت نمیشود. برای همین، فقط یک فرضیه که فرزانه توسط فرد یا افرادی ربوده شده و بعید نیست به قتل رسیده باشد، میماند و با جدیت تمام پیگیری میشود. _
از این رو جلسهای در محل فرماندهی انتظامی شهرستان و در اتاق فرمانده انتظامی تشکیل میشود. در این جلسه که سرهنگ بصیرت، سرهنگ قاسمی، سروان نمکی، ستوان کوهی و کلیه اعضای اکیپ شرکت دارند، تمامی گزارشات مربوط به فقدان فرزانه بررسی میشود. در این جلسه فرضیههای مختلف پلیسی مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.
یکی از این فرضیهها، دلالت دارد بر ربوده شدن فرزانه توسط زورگیران با خودرو در پوشش مسافرکش و مسافر که در این حالت امکان قتل او بسیار است. بنابراین با ایجاد گشتهای بیشتر توسط پاسگاهها و کلانتریهای حوزه استحفاظی، قرار بر این میشود که افراد مشکوک شناسایی شوند.
فرضیه دیگر اینکه ممکن است فرزانه توسط فرد یا افراد یا حتی خواستگارانی که جواب رد شنیدهاند، طبق نقشه قبلی ربوده شده باشد که در این وضعیت ممکن است زنده و اسیر آنان باشد یا به عللی به قتل رسیده باشد که در این وضعیت امکان زنده ماندن او سی درصد و امکان قتل او هفتاد درصد داده میشد. این دو فرضیه از فرضیات دیگر پررنگتر و احتمال وقوع آن، ملموستر به نظر میرسید. به همین دلیل دستور طرح مهار به تمام کلانتریها و پاسگاههای ساوه داده میشود تا در صورتیکه زورگیرانی در منطقه هستند، دستگیر شوند. جهت فرضیه دوم نیز با پدر و مادر و خانواده فرزانه تماس گرفته میشود تا همکاری کرده و افرادی را که با آنان رفت و آمد دارند دقیقا مشخص کنند و اگر فردی در بین آنان هست که امکان دارد فرزانه را ربوده باشد، شناسایی شود. در این شناسایی افرادی مشخص میشوند. تحقیق درباره آنان و حتی تعقیب با استفاده از پوششهای اداری و شخصی توسط ماموران اکیپ انجام میشود. در این بررسیها یکی از همسایگان آنان که تکنسین دامپزشکی است به نام (سیامک) اولا به علت همسایگی و ثانیا به عنوان تکنسین دامپزشکی برای گاوهای خسرو که با آنان رفت و آمد داشته و در مواردی نیز به عنوان کمک درسی، با فرزانه برخورد داشته است زیر ذرهبین قرار میگیرد. سیامک نیز مانند سایر مظنونین مورد بررسی، تجزیه و تحلیل و حتی تعقیب نامحسوس قرار میگیرد. چند نکته در مورد او روشن میشود. نکته اول اینکه درست در روز قبل از فقدان فرزانه، همسر و دو فرزندش را به تهران و خانه پدرش برده و در روز بیست و نهم یعنی روز فقدان فرزانه در محل دیده شده و مضطرب بوده و سپس چند روزی در محل نبوده و بعد، با خانوادهاش برگشته. اینکه روز قبل از فقدان فرزانه، همسر و فرزندانش را به تهران برده، عادی و ممکن است اتفاقی بوده، همچنین اینکه در روز فقدان فرزانه دیده شده و مضطرب بوده هم بعید نیست اتفاقی باشد ولی این دو اتفاق شکبرانگیز است. این موارد به قاضی زوارهای بازپرس پرونده گزارش و اجازه احضار سیامک به دادگاه برای بازجویی از وی درخواست میشود. این دستور از طرف زوارهای صادر میشود. به همینخاطر سیامک احضار و در بازجویی اظهار میدارد:
- من تکنسین دامداری هستم و چون خسرو گاودار است و من هم همسایهشان هستم به خانهشان رفت و آمد دارم. فرزانه را هم میشناسم و در موارد درسی به او کمک میکردم. از گم شدنش خبر دارم و در این مورد بسیار متاسفم.
وی در جواب سئوالی که از او میپرسند:
- با او چه نوع تماسی داشتید؟
میگوید: من، هم به صورت تلفنی با او تماس داشتم و هم به صورت حضوری. ولی در مورد فقدان و اینکه چه اطلاعاتی از فرزانه دارد اظهار میکند که هیچ اطلاعی ندارد، دوستان او را نمیشناخته و از علت گم شدن او نیز بیاطلاع است. با توجه به اینکه جوابهای سیامک در سه بازجویی مکرر بسیار قانعکننده و منطقی است اما حس غریبی در تمام اکیپ حاکم است و آن اینکه ممکن است سیامک از سرنوشت این دختر اطلاع داشته باشد، بنابراین قبل از اینکه اجازه دهند سیامک آگاهی را ترک کند، درجلسه اکیپ، با حضور سرهنگ قاسمی، سروان نمکی و ستوان کوهی، سروان نمکی پیشنهاد میکند قبل از این که سیامک اجازه پیدا کند به خانهاش برود، حکم بازرسی خانه او گرفته شود شاید شواهدی وجود داشته باشد. با توجه به اینکه در روز فقدان فرزانه، خانواده سیامک در منزل نبودهاند ولی او در همان روز با حالتی مضطرب دیده شده، شاید همین سرنخی برای این پرونده باشد. این پیشنهاد مورد قبول قرار میگیرد و بر همین اساس گزارشی جهت قاضی زوارهای تنظیم و درخواست اجازه بازرسی از منزل سیامک را میکنند و سروان نمکی، خود، این گزارش را نزد قاضی برده و با اقامه دلایلی که دارد، بازپرس پرونده دستور بازرسی از منزل سیامک را در حضور خودش میدهد. منزل سیامک در حضور خودش بازدید و سروان نمکی با استفاده از تخصص خود، سانتیمتر به سانتیمتر خانه را مورد بازدید قرار میدهد و بالاخره در اتاق خواب، آثار کمرنگ خون را مییابد و با تفحص بیشتر در یک قسمت بین فرش و دیوار، قطرهای کوچک از خون خشک شده مییابد. او این آثار را در کیسه پلاستیکی مخصوص ضبط میکند و وقتی از سیامک میپرسند این خون مربوط به چیست، او اظهار میدارد:
- چند ماه قبل دستم برید، اما پریدگی رنگ او از چشم ماموران و افسر پرونده که حضور دارند مخفی نمیماند و در اینجا سیامک دچار حالت اضطراب میشود. _
و سرانجام با این یافته سیامک به آگاهی منتقل و آثار به دست آمده را سروان نمکی، شخصا به آزمایشگاه تشخیص هویت استان میبرد تا وضعیت آن مشخص شود. طی یک گزارش در همین مورد توسط آگاهی از بازپرس درخواست میشود تا اجازه تحقیقات بیشتری از سیامک داده شود. زوارهای شخصا در آگاهی حاضر شده و سوالاتی از سیامک میپرسد که در جواب سئوالات قاضی، سیامک به علت اضطراب شدید به ضد و نقیض گویی میپردازد. بازپرس، سیامک را با قرار بازداشت موقت جهت تحقیقات در اختیار کارآگاهان قرار میدهد. آزمایشاتی نیز از فرزانه به دست میآید که قبلا انجام شده است. خوشبختانه در این آزمایشات، اطلاعات خونی فرزانه وجود دارد. سیامک همچنان مصر است که فرزانه را از چند روز قبل از فقدان ندیده است، تا اینکه نمکی جواب آزمایشات قطره کوچک خون خشک شده را میگیرد و با تطبیق آن توسط آزمایشگاه تشخیص هویت استان، مشخص میشود که قطره خون با مشخصات خونی فرزانه مطابقت دارد و فقط نتیجه قطعی میماند که آن هم با آزمایش دی.ان.ای باید مشخص شود. در این مورد نیز نمکی چند تار مو را که روی برس سر فرزانه مانده است با یک گزارش برای تشخیص تطابق دی.ان.ای به آزمایشگاه استان میفرستد. افسر پرونده در حضور سرهنگ بصیرت، سرهنگ قاسمی، سروان نمکی و چند تن از اعضای اکیپ، با نشان دادن جواب آزمایشگاه تشخیص هویت استان از سیامک میخواهند که بالاخره راست بگوید. _
سیامک دهان باز میکند:
من و فرزانه از سال 1378 با یکدیگر آشنا بودیم. او در رابطه با جواب سوالات دانشگاهی به منزل ما میآمد که از این وضعیت همسر من نیز اطلاع دارد. چون برای واکسیناسیون و معاینه گاوهای پدر فرزانه نیز میرفتم، خانواده او هم نسبت به من هیچ شکی نداشتند، اما روابط ما در سال 85 نزدیکتر شد. او با توجه به اینکه میدانست من همسر و فرزند دارم، در جواب احساس علاقه من، او هم خود را به من علاقهمند نشان داد. روز حادثه، من میخواستم بروم روستا که دیدم او هم دارد به طرف جاده میرود تا ماشین بگیرد. من میدانستم که او به دانشگاه میرود، برای همین، تصمیم گرفتم که او را هم سر راهم برسانم. خواستم یک شوخی هم با او کرده باشم بنابراین تصمیم گرفتم یک ویراژ بدهم و بترسانمش اما متاسفانه با او تصادف کردم. او را به داخل خودرو منتقل کردم دیدم فوت کرده. او را به خانه بردم و در یک ملحفه پیچیدم، پشت خودرو گذاشتم. بردم به روی پل رودخانه... از همان جا، در رودخانه انداختم. با این اعتراف و با هماهنگی قضایی، محلی که سیامک اعلام میکند، مورد بازدید و توسط نیروهای آتشنشانی وجب به وجب جستجو میشود، ولی جنازهای پیدا نمیشود. سیامک ادعا میکند که جنازه را آب برده. چندین روز متوالی اعضای اکیپ و آتشنشانان به جستجو ادامه میدهند ولی جنازه پیدا نمیشود. بررسی بیشتر توسط افسر پرونده نشان میدهد سیامک نمیتوانسته در آن موقع روز جسد را از پل رودخانه پایین انداخته باشد. چون محال است توسط خودروهای عبوری دیده نشود. در ضمن دو طرف پل نیز روستا است و لااقل روستائیان متوجه میشدهاند. ضمن اینکه از او میپرسند:
- تو، برای چه خانم و بچههایت را به تهران فرستادی و چرا به تهران رفتی و برگشتی.
او جواب میدهد:
- زن و بچههایم به خانه پدرخانمم رفته بودند، ولی پدر و مادرم در خانه ما بودند، برگشتم، بلیت گرفتم و آنها را به مشهد بردم.
از پدر و مادر سیامک سوال میشود:
- جریان مشهد رفتن را تعریف کنید.
پدر سیامک میگوید:
- خانمش و بچههایش تهران بودند. آمد به ما گفت که برایمان بلیت مشهد گرفته تا به مشهد برویم. بعد هم به تهران رفتیم. بعدازظهر هم حرکت کردیم به سمت مشهد.
- وقتی در تهران بودید، سیامک نزد شما بود؟
- خیر، او طلوع صبح از خانه خارج شد و ساعت حدود ده و نیم آمد.با این اطلاعات مجددا در حضور فرمانده انتظامی شهرستان و مدیر آگاهی از سیامک بازجویی و به او تفهیم میشود که در ساعت پرتاب جنازه در رودخانه تهران بوده و اینکه چرا هنگام طلوع صبح به شهرستان برگشته در صورتی که تا ساعت 10/30 کاری نداشته و بالاخره سیامک میگوید:
- من مدتها بود که نقشه میکشیدم تا فرزانه را به خانهام ببرم و... با این نقشه، همسر و دو فرزندم را به خانه پدر همسرم در تهران فرستادم. بعد در تهران برای پدر و مادرم بلیت مشهد گرفتم. به آنها گفتم که بلیت مشهد برایشان گرفتم و قصد دارم ببرمشان مشهد. آنها را به تهران بردم. طلوع صبح برگشتم. پلیس راه به علت یخبندان، خودروها را نگه داشته و بالاخره سپیده صبح بود که راه باز شد و من به شهرستان برگشتم. فرزانه به همراهم زنگ زد که میخواهد به دانشکده برود. من رفتم او را سوار کردم و از او خواستم چند دقیقهای به خانه برویم. او که نمیدانست خانه خالی است، همراه من آمد. وقتی به خانه رفتیم او شروع کرد به سر و صدا. دیدم الان با سر و صدای او همسایهها و خانوادهاش که دیوار به دیوار خانه ما هستند به خانه میریزند. با یک جسم سنگین به سرش کوبیدم و او افتاد. بلافاصله با روسریاش، خفهاش کردم. دست و پایم را گم کرده بودم، نمیدانستم چه کنم. میخواستم او را در حیاط دفن کنم که منصرف شدم، یکی دو ساعت جسد در منزل بود. بالاخره او را پشت خودرو انداختم و به طرف رودخانه رفتم تا جسد را در آب بیندازم اما به علت اینکه دیدم پل از طرف روستائیان و خودروهای عبوری کاملا دیده میشود، به روستا برگشتم و جسد را در یک قنات خشک قدیمی انداختم.
با این اعتراف، ماموران به طرف چاه که دو کیلومتر از جاده اصلی فاصله داشت حرکت میکنند. به آتشنشانی نیز اطلاع میدهند. چاه هشت متر عمق داشت که حدود چهار متر آن را سیامک خاک ریخته بود. توسط افراد آتشنشانی خاک خارج شده اما در محل، کولاک شدید اجازه ادامه کار را نمیدهد تا بالاخره در ساعت شش عصر با کم شدن کولاک، جسد کشف میشود. پس از کشف جسد و بازسازی صحنه قتل و عکسبرداری از محل جسد و فیلمبرداری از تمام مراحل بازسازی صحنه توسط سروان نمکی، سیامک به اتهام قتل فرزانه 22 ساله با قرار بازداشت موقت روانه زندان میشود.
چــــــرا جــــــرم؟
سرهنگ حسین بصیرت فرمانده انتظامی در مورد این پرونده عقیده دارد : متاسفانه دختری که در آستانه گرفتن مدرک کارشناسی بود، به علت رفت و آمد با فردی، به کام مرگ کشیده شد. در اینجا دو خانواده گرفتار مصیبت شدند. خانواده مقتول و زن و فرزندان قاتل. ما در این پرونده میبینیم خانواده دختر بسیار مقید به اصول اخلاقی هستند و خود دختر هم همینطور بود، اما در ایجاد ارتباط اولیه که به صورت حل سئوالات دانشگاهی بوده نباید اجازه داده میشد که مردی نامحرم، هر چند متاهل، هر چند همسایه دیوار به دیوار، هر چند کسی که به عنوان تکنسین دام با پدر خانواده رفت و آمد داشته، به حریم خصوصی دختر خانواده وارد شود. نمیدانم مثل قدیمی پنبه و آتش را شنیدهاید یا نه؟باید عرض کنم این مثل برای رفت و آمدهای این چنینی مصداق دارد.
بالاخره در اثر مرور زمان و ازدیاد ملاقات، بعید نیست یک علاقه به وجود بیاید. در این موارد واقعا دختران حساس هستند و زود دل میبندند و همین دل بستن آن هم به یک مرد زندار و جواب اظهار محبت او را دادن، فاجعه میآفریند. آیا میشود از ظاهر به باطن کسی پی برد؟ مسلما نه. این دختر که تا حد مشروع دوست داشتن پیش آمده، ناگهان مواجه با فردی میشود که با دستاویز قرار دادن همین محبت او را به خانه آورده و حالا قصد دارد نیت شوم خود را عملی کند! اینجاست که دختر بیدار میشود اما بسیار دیر است. او که تا اینجا آمده، دیگر نمیتواند به سادگی بازگردد و اینجاست که بالاخره در یک ناباوری به قتل میرسد. عفیف مانده اما جان خودش را از دست داده. متاسفانه عاقبت چنین دوستیهایی چنین است؛ یا باید دختر از عصمت و عفت و همهچیز خود بگذرد یا این چنین سرنوشتی پیدا کند.
پس چرا آشنایی اینگونه؟ چرا وقتی سیامک برای درس دادن میآمد آنها تنها بودند؟ چرا یکی از اعضای خانواده حضور نداشت؟ جواب شاید اطمینان باشد اما آیا واقعا باید اطمینان میکردند؟در مورد سیامک هم لازم است نکاتی را متذکر شوم. چرا باید یک زن شوهردار اجازه بدهد شوهرش تا این حد به دختری نزدیک شود؟ مرد هم نباید اجازه بدهد همسرش تا این حد به مردی نزدیک شود هر چند که به همسرش اطمینان داشته باشد. مسائل احساسی، اطمینان نمیفهمد و بالاخره مراقبت و پیشگیری، بهتر از تاسف خوردن و پایان غمانگیز یک ماجراست و سیامک هم باید قدر اطمینان همسرش و خانواده فرزانه را میفهمید. از اطمینان آنان سوءاستفاده نمیکرد، نمکدان نمیشکست و فاتحه به هر چه اطمینان است نمیخواند تا امروز به عنوان قاتل زیر چوبه دار قرار گیرد. باید از این اتفاقات عبرت گرفت. اینها تجربه است، باید به کار برد، چرا که این اتفاق برای من، شما و همه ممکن است بیفتد. چرا که نه! پس درس بگیریم و مراقب باشیم.
Game Over
27th March 2010, 01:16 AM
یه نفر خوابش میادو واسه خواب جا نداره...
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره..
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره....
می خواد امتحان کنه که داره یا نداره...
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش....
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره...
یکی ویلای کنار دریاشون قصرِ ولی....
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره.....
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد....
مامانش می گه اینا گرونه اینجا نداره....
یه نفر تولدش مهمونیه، همه میان...
یکیم تقویم واسه خط زدن روزا نداره....
یکی هفته ایی یه روز پزشکشون میاد خونش....
یه جا دیگه یکی داره می میره، خرج مداوا نداره....
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالم.....
اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره....
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه.....
یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره....
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس.....
یکی هم برای گرمای دساش، ها نداره.....
دخترک می گه خدا چرا ما... مامانش می گه....
عوضش دخترکم، اون خونه لیلی نداره....
Game Over
27th March 2010, 01:17 AM
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست
گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت پوسیدست جز نقشی ز تار و پود نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
Game Over
27th March 2010, 01:17 AM
تولدت مبارک![Only registered and activated users can see links]
وقتی صدای بوق ماشین را شنید تندتند لباسهایش را تنش کرد. دمِ در رفت، پدر مثل سالهای پیش نه کیک خریده بود نه گل و نه بادکنک. ولی دخترک چیزی نگفت.
بسته کادو و یک بیلچه رنگ و رو رفته در کیفش گذاشت و سوار ماشین شد. دل تو دلش نبود.
یعنی مادر از کادوی او خوشش میآید؟
پارسال یک روسری خریده بود. وقتی رسیدند قمقمه را پر از آب کرد و دوان دوان پیش مادر رفت. پدر آرام پشت سر دخترک میآمد، چیزی زیر لب گفت و دخترک را با مادرش تنها گذاشت.
دخترک تنها شد، شمع سی و چهار سالگی را روشن کرد و بیلچه را از کیفش در آورد و شروع به کندن چاله کنار قبر کرد.
گل سر را داخل آن گذاشت. خوب داخلش را نگاه کرد، روسری نبود حتما مادر از آن استفاده کرده است. روی چاله خاک ریخت و شمعها را فوت کرد و بعد شروع به دست زدن کرد، مادر سی و چهار ساله شده بود.
منبع:سيمرغ
saharnaz
27th March 2010, 10:57 AM
* “جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: دوشیزه هالیس می نل”. با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. “جان” بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد “جان” سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. “جان” در خواست عکس کرد ولی با مخالفت “میس هالیس” رو به رو شد . به نظر “هالیس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: “تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت”. بنابراین راس ساعت بعد از ظهر “جان” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ماجرا را از زبان “جان” بشنوید: ” زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت “ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟” بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم. من “جان بلا نکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه “می نل” باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: ” فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!”
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟
Game Over
27th March 2010, 04:02 PM
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !
(امان از دست اين خانوما
Game Over
27th March 2010, 04:04 PM
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
شاه گوش می کند - ایتالو کالوینو
Game Over
27th March 2010, 04:05 PM
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند
Game Over
27th March 2010, 04:05 PM
يه روز، وقتي هيزم ****** مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ هيزم ****** گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم ****** جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم ****** جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم ****** خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه( هيزم ****** داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟ هيزم ****** جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ " آره " هيزم ****** فرياد زد. فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه" هيزم ****** جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره. نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد.
Game Over
27th March 2010, 04:09 PM
1
آه خدایا کمکمان کن.ما خسته شده ایم.ما گندیده ایم.ما پوسیده ایم.هوا بس ناجوانمردانه خفقان آور است.بوی تعفن اطراف ما را فرا گرفته است. به کجا پناه ببریم.به کدامین کوی و برزن؟درد خود را به که بگوییم؟این بوی مردار اجازه نفس کشیدن به ما نمیدهد.جوانمرگ گشته ایم. فرسوده گشته ایم....
با شماهایم.همه شماهایی که سر خود را به مانند کیکان به زیر برف فرو برده اید و نمی فهمید با ما چه میکنید. همه شما مسئول نمایان!(یه چیزی تو مایه های تماشاگر نما) شما را چه می شود؟ چرا به یاری ما نمی شتابید؟ مگر نه این است که شعارتان خدمت گذاری به ماست؟ تا کی تحمل نماییم؟ جانمان تحلیل میرود اما ...هیهات که فریب خوردیم....اشتباه کردیم شما را با دستان خود به صندلی نمایندگی نشاندیم. فراموش کرده اید رسالت خود را....
با شما هستم.با خود شما...بله با شما جناب آقای شمس الله براتعلی زاده.رییس محترم شورای محله زورقل آباد .ببین داداش این دستشویی های ته محله گرفته!پس این چاه باز کنی که قولشو میدادی چی شد؟بابا خفه شدیم!دهنمون سرویس شده.بس که بوی خلا زیر دماغمونه شبیه مدفوع شدیم.جون داداش ما رو در یاب و این توالتا رو بده درستشون کنن.
امضا: اوس علی بقال و بشیر حمومی و سایر همسایگان ته کوچه!
Game Over
27th March 2010, 04:09 PM
2
وقتی دیدمش،خوب یادمه.3 هفته پیش بود .برای اولین و آخرین بار توی عمرم....داشتم توی خیابون واسه خودم قدم میزدم. یهو پیچید جولوم. واسه چند ثانیه رخ به رخ شدیم. دست و دلم لرزید. تا به حال همچین دختری ندیده بودم. با همه دخترایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت.نمی دونم چه جوری بگم. خلاصه مثل بقیه نبود. قلبم تند تند میزد. انگار که داشت می افتاد کف پام. هم قیافه هم صدا هم نوع نگاهش با بقیه آدمها فرق داشت. هم صداش و هم قیافه اش جوری بود که نمی تونستی بهش نگاه نکنی...یهو به خودم اومدم.دیدم هاج و واج دارم بهش نگاه می کنم.دست و پامو گم کردم.
از شرمساری سرخ شدم.از خجالت سرمو انداختم پایین تا نبینمش. شانس اوردم نخوردم بهش ، وگرنه خدا می دونه چه حالی میشدم! یه احساس خاصی بم دست داد.نمی تونم در قالب کلمات احساسمو شرح بدم فقط می دونم احساس خیلی بدی بود.فکر کنم یه چیزی تو مایه های حالت تهوع بود! دختره به قدری زشت و بد ترکیب بود که حد نداشت! فکر نمی کنم خدا موجودی به زشتی اون خلق کرده باشه تا حالا. همه اینا یه طرف ، اون صدای نکره اش که برگشت گفت: آقا ببخشید خیابون انقلاب همینه؟ ، یه طرف.دیگه واقعاً داشتم بالا می اوردم.دستمو گرفتم به دیوار.با حالت نگرانی پرسید : آقا حالتون خوبه؟دیگه چیزی نفهمیدم
....
دنیا دور سرم چرخید و احساس کردم به شدت دارم به سمت زمین نزدیک میشم.....حالا 3 هفته از اون قضیه گذشته. دیگه جرأت ندارم از اونجا رد بشم!
Game Over
27th March 2010, 04:10 PM
شانس آورده اند که بازرگانی بود مال دار و زنی داشت صاحب جمال و جوان ، او به عاشق ، ولی زن از شوهر گریران ، چنانکه ساعتی در کنار او نزیستی. تا شبی دزدی به خانه ایشان رفت. بازرگان درخواب بود. زن از دزد بترسید و پیش شوی رفت و او را محکم در بغل گرفت. شوی بیدار شد و گفت : این چه شفقت است و به کدام خدمت سزاوار این نعمت گشته ام ؟ و چون دزد را دید و سبب دانست ، گفت : ای شیر مرد مبارک قدم ! آنچه خواهی از مال بردار که حلالت کردم چون به یمن قدم تو این نعمت یافتم.
Game Over
27th March 2010, 04:10 PM
بوسعید ابوالخیر نیشابوری، عارف برجسته رباعیهای نغز دارد روزی ابوعلی سینا در مجلس وعظ ابوسعید ابوالخیر شرکت کرد. ابوسعید در باره ضرورت عمل و آٍثار طاعت و معصیت سخن می گفت: بو علی رباعی زیر را به عنوان اینکه ما تکیه بر رحمت حق داریم نه بر عمل خویشتن انشا کرد: مائیم به عفو تو لاکرده وز طاعت و معصیت تبرا کرده آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده ابوسعید ابوالخیر فی الفور گفت: ای نیک نکرده و بدیها کرده وانگه به خلاص خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده، کرده چو ناکرده از کتاب حکایتها و هدایتها اثر استاد شهید مطهری
Game Over
27th March 2010, 04:10 PM
از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – عیب ! جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی کی در چشم تو آشکار شد؟ گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد. چون ترا در عشق نقصان شد پدید..................عیب اندر چم من زان شد پدید
Game Over
27th March 2010, 04:10 PM
حکایت از منطق الطیر عطارِ نیشابوری - سزاوار لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود. بشـــــکن آن بتــهـا که داری ســـر بسـر ................. تا عوض یابی تو دریای گهر نفس را چون بت بسوز از شوق دوست ................. تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست
Game Over
27th March 2010, 04:11 PM
درویشی را ضرورتی پیش آمد .کسی گفت:فلان نعمتی دارد بی قیاس.اگر به سر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد.گفت:من او را ندانم.گفت:منت رهبری کنم.دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد.یکی را دید لب فروهشته وتند نشسته برگشت وسخن نگفت. کسی گفتش چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم. مبر حاجت بنزدیک ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی غم دل با کسی گوی که از رویش به نقد آسوده گردی
Game Over
27th March 2010, 04:11 PM
از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – خون دل پادشاه نیکو شیوه ای بود. روزی به یکی از چاکرانش میوه ای داد. آن غلام میوه را به شیرینی ولت می خورد. گویی که از آن نیکو تر و خوشتر طعامی نیست. پادشاه چون آن گونه خوردن غلام را دید از آن میوه هوس کرد و گفت: نیم نیز به من ده. چون شاه ذره ای از آن میوه چشید از تلخی آن میوه ابروان درهم کشید و پرسید: این چنین میوه تلخی را چگونه به این شیرینی خوردی؟ غلام پاسخ داد: ای شهریار من از دست تو تحفه بی شمار دیده ام و حال چون به یک تلخی برنجم و آن را باز پس دهم. این سرا، سرای الم است و دل خوشی این جهان درد است و غم. با هر لقمه ای خون دلی سزا ست اگر در راه او رنجی رسد و تلخی ای.
Game Over
27th March 2010, 04:12 PM
ز منطق الطیر عطارِ نیشابوری – درد راستین چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود. گر بود در ماتمی صد نوحه گر آه صاحب درد را باشد اثر تا نگردی مرد صاحب درد، تو در صف مردان نباشی مرد، تو هر که در دل عشق داد سوز، هم شب کجا یابد قرار و روز، ه
Game Over
27th March 2010, 04:12 PM
وفای به عهد روزی محمود شاه از لشگر جدا و به لب دریایی رسید کودکی را دید مشغول صید، سلامی کرد و در پیشش نشست. کودک را اندوهگین و دلخون و خسته جان بدید. علت غمزدگی را پرسید. کودک پاسخ داد: که در خانه هفت طفلیم با مادری بیمار که آنجه از دریا بدست آرم تنها قوت خانواده است. شاه گفت: می خواهی با تو در کار شریک شوم. کودک شادمان شد و هر دو تور را به دریا افکندند. از قضا صد ماهی صید شد. کودک گفت: ای شاه، طالعی بس بلند داری که اینچنین صیدی کردی. شاه سوار بر مرکب شد که برود، کودک پرسید: قسم خود را نمی بری؟ شاه پاسخ داد: سهم امروز من از برای تو، آنچه فردا صید افتد جمله سهم من. صید من فردا تو خواهی بود. من آن را به کس نخواهم داد. روز دیگر شاه در ایوان بود که به یاد شریک دیروز افتاد و به دنبالش فرستاد و به رسم شریکی او را بر مسند نشاند. بوالفضولی گفت ای شاه این گدایی بیش نیست و شاه پاسخ داد: هرچه هست او شریک من است و من چون شرکاتش را پذیرفتم رد نتوانم کردش. این را گفت و همچون خود، او را سلطان کرد. کسی از کودک از جلاش پرسید که آن را از کچا آورده ؟ گفت: شادی آمد و شیون گذشت زانکه صاحبدلی بر من گذشت
Game Over
27th March 2010, 04:12 PM
مثنوی مولوی - غرور هدهدی در صحرا می پرید. کودکی را دید که دانه زیر خاک پنهان می کند. گفت: چه می کنی. گفت: می خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خندید و از سر غرور رفت و بر درختی نشست. ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد. کودک بیامد و گفت: نخندیدی که نمی توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت: آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می بندد.
Game Over
27th March 2010, 04:12 PM
داستان های کوتاه سعی می کنم داستان های کوتاهی که بنظرم جالب باشه رو اینجا قرار بدم شما هم اگه داستان کوتاه و جالبی ميدونيد و دوست داريد ديگران هم بشنوند ميتونيد همينجا بذاريد شايد تاپيک به نظر تکراری بياد امّا سعی می کنم داستان هاش تکراری نباشه و براتون تازگی داشته باشه
Game Over
27th March 2010, 04:12 PM
پروانه ها دوراني در زندگي من وجود داشت كه تا حدودي، در آن زيبايي، برايم از مفهومي خاص برخوردار بود . حدسم اگر درست باشد ،آن زمان، حدوداً هفت يا هشت ساله بودم. يكي دو هفته، يا شايد يك ماه، قبل از اينكه يتيم خانه، به يك پيرمرد تحويلم دهد. در يتيم خانه طبق معمول ، صبحها بلند مي شدم ، تختم را ،مثل يك سرباز كوچك ،مرتب مي كردم و مستقيما،ً با بيست سي تن از بچه هاي هم خوابگاهي ،براي خوردن صبحانه، راهي مي شديم. صبحِ يك روز شنبه، پس از صرف صبحانه، در حين برگشتن به خوابگاه ، ناگهان، مشاهده كردم ،سرپرست يتيم خانه، سر به دنبال پروانه يي كه گِردِ بوته هاي آزالياي اطراف يتيم خانه، چرخ مي خوردند ، گذاشته است. با دقت به كارش خيره شده بودم .او اين مخلوقات زيبا را، يكي پس از ديگري ،با تور مي گرفت و سپس سنجاقي را، از ميان سر و بالشان عبور مي داد و آنها را روي يك صفحه مقوايي بزرگ، سنجاق مي كرد. چقدر كشتن اين موجودات زيبا، بي رحمانه به نظر مي رسيد من چندين بار، بين بوته ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزديك به آنها خيره شوم تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه ،كاغذ مقوايي بزرگ را، پاي پله هاي سيماني گذاشت و براي پاسخ دادن ، وارد يتيم خانه شد. به سمت صفحه مقوايي رفتم و به يكي از پروانه هايي كه روي آن سطح كاغذي بزرگ، سنجاق شده بود ،خيره شدم. هنوز داشت حركت مي كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم. شروع به پرپر زدن كرد و سعي كرد فرار كند، اما هنوز بال ديگرش به سنجاق گير داشت . سرانجام بال كنده شد و پروانه روي زمين افتاد و شروع به لرزيدن كرد. بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعي كردم آن را روي پروانه بچسبانم، تا، قبل از اينكه سرپرست برگردد، موفق شوم ،پروانه را به پرواز در آورم. اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد. طولي نكشيد كه سرپرست ،از پشت در اتاق زباله داني ، سر رسيد و بر سرم ،شروع به داد كشيدن كرد . هر چه گفتم من كاري نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقواي بزرگ را برداشت و محكم ، به فرق سرم كوبيد. قطعات پروانه ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روي زمين انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانيِ پشت خوابگاه بياندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پير بزرگ ، روي زمين نشستم و تا مدتي سعي كردم قطعات بدن پروانه ها را، با هم مرتب كنم ،تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدري برايم مشكل بود. بنابراين برايشان دعا كردم و سپس در يك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ريختمشان و با ني خيزراني بزرگي، گودالي، نزديك بوته هاي توت جنگلي كنده و دفنشان كردم. هر سال، وقتي پروانه ها، به يتيمخانه بر مي گردند و در آن اطراف به تكاپو بر مي خيزند ، سعي مي كنم فراريشان دهم ، زيرا آنها نمي دانند كه يتيم خانه، جاي بدي براي زندگي و جاي خيلي بدتري براي مردن بود
Game Over
27th March 2010, 04:13 PM
روزي ترجمة انگليسي يک جلد کتاب سانسکريت، زبان مقدس هنديها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوي با طراوت خوش خط و خالي در سوسنبرهاي ژاله زدة صبح شروع به جست و خيز نمود. من طبيعتاً از کشتار متنفر بودم، ولي بي اختيار تفنگ خالي شد، آهو افتاد و کتف او از يک گلوله شکسته بود. با رنگ پريده نزديک او رفتم. حيوان بيچارة دلربا هنوز نمرده و مرا مي نگريست، سر خود را روي سبزه گذاشته و در چشمهايش اشک حلقه زده بود. من هرگز فراموش نخواهم کرد اين نگاه عميقي را که حسرت و درد در آن هويدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زيرا چشم نيز زباني دارد، خصوصاً چشمي که براي آخرين دفعه ميخواهد بسته شود. اين نگاه با سرزنش جانگدازي، بي رحمي بدون سبب مرا آشکارا به خودم ميگفت: تو کي هستي؟ تو را نميشناسم. من به تو آزاري نکردهام . شايد اگر تو را ميديدم تو را دوست ميداشتم. براي چه به من زخم مهلک زدي؟ چرا از هواي آزاد، نور خورشيد، دورة جواني، مرا محروم کردي؟ آيا چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بيشه انتظار مرا ميکشند و به جز يک مشت پشم بدن مرا، که گلوله پراکنده نموده، و قطرات خوني که روي علفزار ريخته، اثر ديگري از من نخواهند ديد؟ آيا در آسمان انتقام گيرندهاي براي من و داوري براي تو وجود ندارد؟ لکن من تو را ميبخشم. در چشمهاي من خشم و کينه وجود ندارد؛ طبيعت من به قدري سليم و بيآزار است که جاني خودم را عفو ميکنم . به غير از تعجب، درد و گريه، چيز ديگري در چشم من نميبيني. اين است تمام آنچه که نگاه آهوي زخمي به من ميگفت. من ميفهميدم و عذرخواهي ميکردم. از شکايت چشمهاي افسرده و لرزش طولاني بدن او به نظر ميآمد التماس ميکرد: که زود «خلاصم کن». خواستم به هر قسمي که شده او را معالجه نمايم. لکن دوباره تفنگ را برداشته، اما اين دفعه از روي رحم صورت خودم را برگردانيده و جان کندن او را با يک تير ديگر تمام کردم. تفنگ را با انزجار دور انداختم. اين مرتبه اقرار مينمايم گريه ميکردم. سگ من هم غمناک بود، خون را بو نکرد و نزديک جسد نرفت. دلتنگ کنار من خوابيد و مدتي هرسه ما در سکوت محض مانديم. از اين روز به بعد من هيچ براي شکار گردش نکردم. براي هميشه اين لذت وحشيانة کشتار، اين استبداد و خونريزي شکارچيان را، که بدون لزوم، بدون حق و بيرحمانه جان موجودي را ميگيرند که نميتوانند دوباره به او رد کنند، ترک کردم. سوگند ياد نمودم که هيچوقت از براي هوي وهوس، يک ساعت آزاد اين ساکنين بيشهها، يا اين پرندگان آسمان را، که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضايع نکنم.
Game Over
27th March 2010, 04:13 PM
قصهء آق تنگلی از جمله قصه هایی است که در آن روح همکاری و اتحاد برای انجام هدفی به چشم می خورد. گرچه روایت جا افتاده تری از این قصه در کتاب " افسانه ها ، نمایشنامه ها و بازی های کردی " تحت عنوان " لاک پشت و دوستانش " آمده اما قصهء آق تنگلی نیز با داشتن رنگ خاص محلی دارای ویژگی های چشمگیری است. مساله مهم و اساسی در این قصه و روایت های دیگر آن، استفاده از خواص و استعدادهای ویژهء اشیاء و حیوانات است. مثلا" در این قصه، گربه، سگ ، کلاغ، زنبور هر کدام مطابق استعداد و توانایی خود در پیشبرد اهدافشان همکاری می کنند. این قصه به زبان شیرین محلی خراسانی نوشته شده است که خواندن آن لذتی بیش از خود قصه دارد ... پسری بود به اسم آق تنگلی که با مادرش زندگی می کرد. یک روز به مادرش گفت: ننه جان دلم آش سرکه می خواهد. مادرش گفت: تو برو سرکه بیار تا من برایت آش بپزم. او رفت که سرکه بیاورد در راه به کلاغی برخورد. کلاغ به او گفت : کجا می روی؟ او گفت: می روم از خانه قاضی سرکه بدزدم ! کلاغ گفت : من هم می آیم. همین طور رفتند تا در راه به یک گربه، یک سگ و یک زنبور رسیدند که همگی با هم همراه شدند. وقتی به خانهء قاضی رسیدند شب شده بود، سگ پشت درخت ها خوابید. کلاغ رفت و روی یک درخت نشست. زنبور خود را در یک قوطی کبریت قایم کرد. گربه هم رفت و توی اجاق خوابید. آق تنگلی هم رفت توی خمره برای دزدیدن سرکه. قاضی از سر و صدا بیدار شد و زن خود را بیدار کرد و گفت که یکی دارد سرکه می دزدد. زن رفت که کبریت بردارد زنبور به دستش زد و گفت: آخ دستم ! مرده شور سرکهء تو را ببرد، خودت برو ببین چه خبره ! قاضی گفت: برو از اجاق آتش بردار و چراغ را روشن کن. زن رفت از اجاق آتش بردارد که گربه او را چنگ زد. زن به حیاط رفت و گفت: خدایا این چه بساطیه که امشب به آن دچار شده ام. که کلاغه از بالای درخت پرید و او را نوک زد. زن آمد در حیاط را باز کند و بگذارد برود که سگ پاچهء او راگرفت ! آق تنگلی کوزهء خود را پر از سرکه کرد و آمد با رفقایش به خانه ننه اش رفتند . ننه برایش آش سرکه پخت و با رفقایش نشستند به خوردن آش . نمونه ای از نثر قصه به لهجهء خراسانی : یک بود یک نبود. غیر از خدا هیشکه نبود. یک آق تنگلی بود، یک ننه داش. یک روز به ننش گف: ننه جان، مو آش سرکه مخام. ننش بزش گفت: تو برو سرکه شه بیار تا مویم برت آش بپزم. آق تنگلی به ننش گف: تو آش ره بار بذار مویم الان مرم سرکه می یارم. ای ره گفت و رفت و رفت توی را به یک کلاغه رسید. کلاغه بزش گف: آق تنگلی کجا مری؟ گف: مرم از خنه آخوندم یک کمه سرکه بدزدم . گف: مویم میام ...
Game Over
27th March 2010, 04:14 PM
شته صادق هدایت چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند. آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... . مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان ***جه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد. اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...
Game Over
27th March 2010, 04:14 PM
آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد. ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم. من گفتم: امر بكن، نوروش آقا. صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست نارنج براي ما بياور.» صاحبعلي قليان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ايستاد كه حرف هاي ما را بشنود. وقتي من گفتم: روي چشم نوروش آقا. حتماً مي آورم، صاحبعلي چنان خوشحال شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا مي ديد. صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پياده شدم نارنج درشتي توي كيف دستيم داشتم. از قديم گفته اند دم كرده ي پوست نارنج براي دل درد خوب است. اما كدام دل درد؟ از سر جاده تا ده، تند كه مي رفتي، سه ربع ساعت طول مي كشيد. قدم زنان آمدم و به ده رسيدم. اول سري به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابي را كه سر كلاس لازم بود، برداشتم و بيرون آمدم. صاحبخانه در حياط جلوم را گرفت و پس از سلام و عليك گفت: خدا رحمتش كند. همه رفتني هستيم. آخ!.. صاحبعلي بي مادر شد. طفلك صاحبعلي! حالا چه كسي صبح ها نان به دستمال تو خواهد بست كه بياوري سر كلاس بخوري؟ نارنج انگار در كف دستم تبديل به سنگ شده بود و سنگيني مي كرد. پرسيدم: كي؟ صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. ديروز خاكش كرديم. دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قايم كردم. بعد، از آنجا درآوردم و توي رختخوابم تپاندم. نمي خواستم وقتي صاحبعلي يا قهوه چي به منزل من مي آيند، نارنج را ببينند. قهوه خانه يكي دو روز تعطيل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلي تا ده بيست روز هوش وحواس درست و حسابي نداشت، انگار خنديدن يادش رفته، بازي نمي كرد، هميشه تو فكر بود. با من اصلا حرف نمي زد. انگار سالهاست با هم قهريم. حتي به قهوه خانه هم كه مي رفتم زوركي جواب سلام مرا مي داد. قهوه چي از رفتار سرد صاحبعلي نسبت به من خجالت مي كشيد و به من مي گفت: با همه اين جور رفتار مي كند، بخاطر شما نيست آقا معلم. من مي گفتم: معلوم است ديگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهي بايد بگذرد تا كم كم فراموش كند. از وقتي كه مادر صاحبعلي مرده بود، قهوه چي خانه و زندگي مختصرش را هم جمع كرده آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا مي گذراندند. من گاهي وقت ها نصفه هاي شب از قهوه خانه به منزلم برمي گشتم. مدتي گذشت اما صاحبعلي به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من بدتر مي شد. كمتر به درس گوش مي داد و كمتر ياد مي گرفت. البته در بيرون و با ديگران رفتارش مثل اول بود. فقط به من روي خوش نشان نمي داد. من هر چه فكر كردم عقلم به جايي نرسيد. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلي چرا بعد از مرگ مادرش از من بدش مي آيد. گاهي با خودم مي گفتم «نكند صاحبعلي فكر مي كند كه در مرگ مادرش من مقصرم؟» اما اين فكر آنقدر احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمي شد اهميتي به آن داد. پيش خود خيال مي كردم مادر صاحبعلي از آپانديسيت مرده است و احتياج به عمل جراحي فوري داشت تا زنده مي ماند. روزي سر درس به كلمه ي نارنج برخورديم. من از بچه ها پرسيدم: كي نارنج ديده است؟ صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار مي خواست چيزي بگويد اما نگفت. من باز پرسيدم: كي مي داند نارنج چي است؟ باز صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار دلش مي خواست چيزي بگويد ولي دهانش باز نمي شد. من گفت: حيدرعلي. مثل اين كه مي خواهي چيزي بگويي، ها؟ هر چه دلت مي خواهد بگو جانم. حالا همه چشم ها به طرف نوه ي ننه منجوق برگشته بود. غير از صاحبعلي كه راست تخته سياه را نگاه مي كرد كه مثلا به حرف هاي من گوش نمي دهد. از لحظه اي كه حرف نارنج پيش آمده بود صاحبعلي راست نشسته بود و تخته سياه را نگاه مي كرد. نوه ي ننه منجوق با كمي ترس و احتياط گفت: آقا من نارنج دارم. كسي از حيدرعلي انتظار چنين حرفي را نداشت. از اين رو همه يك دفعه زدند زير خنده. صاحبعلي هم برق از چشمانش پريد و بي اختيار به طرف نوه ي ننه منجوق برگشت. همه مي خواستند شكل و شمايل نارنج را زودتر ببينند. علي درازه، شيطان ترين شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ مي گويد آقا، اگر نارنج دارد نشان بدهد. علي درازه را سر جايش نشاندم و گفتم: خودش مي خواهد نشان بدهد. راستي هم نوه ي ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هايش را به هم مي زد و دنبال چيزي مي گشت اما پيدا نمي كرد و مرتب مي گفت: الان نشانتان مي دهم. گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها. من كتاب را از نوه ي ننه منجوق گرفتم. حالا همه ي چشم ها به دست هاي من دوخته شده بود حتي چشم هاي صاحبعلي. همه مي خواستند ببينند نارنج چه تحفه اي است. من از اين كه صاحبعلي را يواش يواش سر مهر و محبت مي آوردم، خوشحال بودم. اما نمي توانستم بفهمم كه كجاي كار باعث شده است كه صاحبعلي به من توجه كند. آيا فقط مي خواست شكل نارنج را ببيند؟ تصوير قلب و رگ هاي بدن را در كتاب حيدرعلي پيدا كردم و آن دو صفحه را به همه نشان دادم. البته نارنجي در كار نبود اما لكه ي زرد رنگي روي هر دو صفحه كتاب ديده مي شد. قبل از همه صاحبعلي بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن من شد. بوي نارنج از لاي كتاب مي آمد. يك دفعه چيزي به يادم آمد كه تا آن لحظه پاك فراموش كرده بودم. چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلي من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق داده بودم كه نگاه دارد تا اگر باز كسي احتياج پيدا كرد بيايد از او بگيرد. ننه منجوق گيس سفيد ده بود. مردم مي گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد است. مامايي هم مي كند. ننه منجوق با نوه اش حيدرعلي زندگي مي كرد و ديگر كسي را توي دنيا نداشت. از اين رو حيدرعلي را خيلي دوست مي داشت. حيدرعلي هم غير از مادر بزرگش كسي را نداشت. توي ده همه به او «نوه ي ننه منجوق» مي گفتيم. كمتر اسم خودش را بر زبان مي آورديم. وقتي يادم آمد كه نارنج را به ننه منجوق داده بودم، فهميدم كه لكه ي زرد كتاب حيدرعلي هم مال تكه اي از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته لاي صفحه هاي كتابش. من خودم هم وقتي به مدرسه مي رفتم پوست نارنج و پرتقال را لاي صفحه هاي كتابم مي گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود. نوه ي ننه منجوق وقتي ديد چيزي لاي كتاب نيست مثل اين كه چيز پرقيمتي را گم كرده باشد زد زير گريه و گفت: آقا نارنج ما را برداشته اند. من به صورت يك يك بچه ها نگاه كردم. كدام يك ممكن بود نارنج حيدرعلي را برداشته باشد؟ علي درازه؟ طاهر؟ صاحبعلي؟ كدام يك؟ نوه ي ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گريه نكن ببينم چكارش كرده اي. شايد هم گم كرده باشي. نوه ي ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به خانه نرفتم. راست مي گفت. ننه ي طاهر از شب پيش شكمش درد گرفته بود و مي خواست بزايد و ننه منجوق هم بالاي سر او بود و حيدرعلي ناچار ظهر در مدرسه مانده بود. من گفتم: بچه ها، هر كي از نارنج حيدرعلي خبري دارد خودش بگويد. ما كه ديگر نبايد به هم دروغ بگوييم. ما با هم دوست هستيم. گفتيم دروغ را به كسي مي گوييم كه دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشيم. صاحبعلي دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش ديگر هم قرض كرده بود و با دقت نگاه مي كرد و گوش مي كرد. من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كي برداشته؟ لحظه اي صدا از كسي بلند نشد. بعد علي درازه دست دراز كرد و گفت: آقا ما برداشتيم اما حالا ديگر پيش من نيست. من گفتم: پس چكارش كردي؟ علي درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا مي گويد كه پيش من نيست، پس داده ام. قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهي نصفش پيش من است. من گفتم: پس نصف ديگرش؟ قهرمان گفت: آقا نصف ديگرش را دادم به طاهر. قهرمان يك تكه ي كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد گذاشت روي ميز من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ي نگاه ها از صورت طاهر برگشت به طرف ميز من. همه مي خواستند آن را بردارند و نگاه بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را روي پوست نارنج گذاشتم و رويم را به طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا من نصف نصفش را دارم. باقيش را دادم به دلال اوغلي. طاهر هم تكه ي كوچكتري از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به من. به اين ترتيب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرين نفر فقط تكه ي بسيار كوچكي به اندازه ي نصف بند انگشت رسيده بود. با پيدا شدن هر تكه ي پوست نارنج نوه ي ننه منجوق كمي بيشتر به حال اولش بر مي گشت. اما صاحبعلي بدون آن كه حرفي بزند يا بخندد با دقت تكه هاي پوست نارنج را مي پاييد و منتظر آخر كار بود. وقتي تمام تكه ها جمع شد، همه را توي دستم گرفتم كه ببينم چكار بايد بكنم. مي خواستم اول از همه به بچه ها بگويم كه اين، خود نارنج نيست بلكه تكه اي از پوست آن است كه خشك شده. اما صاحبعلي مجالي به من نداد. يك دفعه از جايش بلند شد و با قهر و غضب با مشت به دست من زد، بطوري كه تكه هاي پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به طرفي افتاد. چند نفري دنبال آن ها به زير نيمكت ها رفتند اما به صداي من همه بيرون آمدند و ساكت و بي صدا نشستند. خيال كرده بودند كه من عصباني شده ام و ممكن است كسي را بزنم. صاحبعلي رفت نشست سر جايش و زد زير گريه. چنان گريه اي كه نزديك بود همه را به گريه بيندازد. *** شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ي مشتري ها رفتند و فقط من و صاحب قهوه خانه و صاحبعلي مانديم. مطمئن بودم كه سر نخ را پيدا كرده ام و با كمي دقت مي توانم همه چيز را بفهمم. منظورم اين است كه علت ترشرويي و قهر صاحبعلي از من حتماً يك جوري به قضيه ي نارنج مربوط مي شد، اما چه جوري؟ اين را هنوز ندانسته بودم. صاحبعلي روي سكو نشسته بود و روي كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس مي خواند و كارهاي مدرسه اش را مي كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر حرف زدن من است. وقتي قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است صاحبعلي؟ صاحبعلي جواب نداد. قهوه چي گفت: پسر، آقا معلم با تو است. صاحبعلي سرش را كمي بلند كرد و گفت: حالم خوب است. گفتم: صاحبعلي اگر دلت مي خواهد اين دفعه كه به شهر رفتم برايت نارنج بخرم بياورم، ها؟ من اين را گفتم كه صاحبعلي را به حرف بياورم و منظور ديگري نداشتم. قهوه چي مي خواست باز حرفي بزند كه من خواهش كردم كاري به كار ما نداشته باشد. صاحبعلي چيزي نگفت. من دوباره گفتم: صاحبعلي نارنج نمي خواهي؟ صاحبعلي ناگهان مثل توپ تركيد و گفت: اگر راست مي گويي چرا وقتي ننه ام مي مرد، نارنج نياوردي؟ اگر تو نارنج مي آوردي ننه ام زنده مي ماند. صاحبعلي دق دلش را خالي كرد و زد زير گريه. نوروش آقا نمي دانست چكار بكند، پسرش را آرام كند يا از من بخشش بخواهد و جلو اشكي را كه چشمهايش را پر كرده بگيرد. حالا لازم بود كه يك جوري صاحبعلي را قانع كنم كه پوست نارنج نمي توانست جلو مرگ مادرش را بگيرد. اما اين كار، كار بسيار مشكلي بود. ماخذ: سايت شوراي گسترش زبان فارسي
Game Over
27th March 2010, 04:14 PM
سعدی - گلستان عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی . صاحب دلی بشنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار از این فاضل تر بودی . اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علتِ آن که پُری از طعام تا بینی
Game Over
27th March 2010, 04:15 PM
خواجه و درویش درویشی پیش خواجه ای خسیس رفت و گفت " آدم " پدر من و تو است و " حوا "مادر ماست پس ما با هم برادر هستیم تو این همه ثروت داری می خواهم برادرانه سهم من را هم بدهی خواجه به غلام خود گفت : یك فلوس (سكه) سیاه به او بده . درویش گفت : ای خواجه چرا در تقسیم برابری را رعایت نمی كنی ؟ گفت: ساكت باش كه اگر برادران دیگر با خبر شوند این قدر نیز به تو نمی رسد .
Game Over
27th March 2010, 04:15 PM
ابوبكر ربانی اكثر شبها به دزدی رفتی و چندانكه سعی كرد چیزی نیافت. دستارخود بدزدید و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد های؟گفت: این دستار آورده ام. گفت: این كه از آن خود توست. گفت: خاموش تو ندانی. از بهر آن دزدید هام تا آرمان دزدیم باطل نشود.
Game Over
27th March 2010, 04:15 PM
خواب ديدم..... خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم . بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد . در هر صحنه دو جفت جاي پاروي شن ديدم . يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا . وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد . به پشت سر و جاي پا ها ي روي شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام . فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است . همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است . اين واقعا برايم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم : خدايا, تو گفتي ار دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جفت جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هروقت ديگر به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي . خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت . اگر در آزمونها و رنجها فقط يک جفت جاي پا ديدي . زماني بود که تورا در آغوش حمل مي کردم .
Game Over
27th March 2010, 04:16 PM
طناب داستان در باره يک کوهنورد است که ميخواست از بلند ترين کوه ها بالا برود . او پس از سالها آماده سازي , ماجرا جويي خود را آغاز کرد ولي از جا که افتخار کار را براي خود مي خواست , تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندي هاي کوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نميديد . همه چيز سياه بود . اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همان طور که از کوه بالا مي رفت . چند قدم مانده به قله کوه . پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت سقوط ميکرد از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه هاي ساهي را در مقابل چشمانش مي ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جازبه او را در خود ميگرفت . همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم ,همه رويداد هاي خوب و بد زندگي به يادش آمد . اکنون فکر ميکرد مرگ چه قدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود . و در اين لحضه سکون برايش چاره اي نماند جز آن که فرياد بکشد : « خدايا کمکم کن » ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد : «از من چه مي خواهي ؟ » - اي خدا نجاتم بده ! - واقعا باور داري که من ميتوانم تو را نجات دهم ؟ - البته که باور دارم ؟ - اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن ... يک لحضه سکوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد. گروه نجات مي گو يند که يک روز بعد کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود ... و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت .
Game Over
27th March 2010, 04:16 PM
مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد , همسرش به او اعتنایی نکرد , حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد .... آرام رفت و روی مبل نشست .... صدای زنگ تلفن به صدا درآمد , زن تلفن را برداشت , صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است .
Game Over
27th March 2010, 04:16 PM
روزي روزگاري, اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود , همه ی مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود ..... و اين يعني ايمان.
Game Over
27th March 2010, 04:16 PM
سلام بچه ها . این داستان پایینی که براتون میذارم واقعا زیباست و دردناک . مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو ,من می ترسم مرد جوان: چرا می ترسی؟ اینجوری که خیلی بهتره زن جوان: خواهش میکنم ,من خیلی می ترسم مرد جوان: باشه , اما اول باید بگی که دوستم داری زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی مرد جوان: منو محکم بگیر زن جوان: باشه یواش تر برو من میترسم مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم.خیلی اذیتم میکنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد , یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه همسرش را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
Game Over
27th March 2010, 04:17 PM
" السی " دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانهای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یاتوی ساحل بود . در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی میفروخت ، داستانی در مورد پری دریایی شنید . از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمامهوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود . اوابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمامم فکرش این بود کهروزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالاداد . پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤالرا پرسید اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز بهدستور پدرش ، باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او میرساند ، حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتادکه ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مردیک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ " مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را درفاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجاشناکنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف برداری و بیاوریاینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . " دختر بینوا با خوشحالیسینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و هر طوریبود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازهفهمید کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهاندید داخل یکی از صدفها ، مرواردیدی درشت و درخشان وجود دارد ! " السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ... آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونهمی توان پری دریایی شد ، اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمتتمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد
Game Over
27th March 2010, 04:17 PM
ديروز با يه دسته گل رز آمده بود به ديدنم. با يک نگاه مهربون... همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم و از من دريغ کرده بود.... گريه کرد و گفت که دلش برام تنگ شده بود. فاتحهای خوند و رفت .....
Game Over
27th March 2010, 04:18 PM
ققنوس پير شده بود و زمان مرگش فرا رسيده بود. ازگذشتهاش پشيمان بود گذشته ای پر از گناه. از خدا بخشش خواست و خدا بخشید. گفت خدا من در تمام عمرم کار نیک انجام ندادم اجازه بده تا برگردم و از نوبسازم و خدا قبول کرد. خدا به ققنوس گفت آتشی بزرگ درست کن و در میان آن بنشینتا زندگی دوباره ات بخشیم. ققنوس پیر هیزم بر روی هیزم میریخت تا آتشگاهی بزرگ بناشد و جرقه ای زد و آتشی بزرگ ققنوس را در بر گرفت. ققنوس در میان آتش بود و آتشهمچنان میسوخت. چیزی به طلوع نمانده بود. آتش خاموش شده بود. خاکستر های ميانآتش تکان میخوردند.... ناگهان ققنوس جوانی از ميان آتش برخاست...
Game Over
27th March 2010, 04:18 PM
روزي يک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به يک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقير هستند . آنها يک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسرگفت:فهميدم که ما درخانه يک سگ داريم وآنها چهارتا .... ما در حياتمان يک فواره داريم و آنهارودخانه اي دارند که نهايت ندارد .... مادرحياتمان فانوس هاي تزييني داريم وآنها ستارگان رادارند .... ممنونم پدر! تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم.
Game Over
27th March 2010, 04:18 PM
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه میکردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود ازدودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ وباران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخرهای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ءگنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ءجایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد : " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که میگذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
Game Over
27th March 2010, 04:19 PM
شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانوادهاي بحث ميکردند. در عکس پسر کوچکي , رنگ موي متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت. يکي از بچهها اظهار کرد که او فرزندخوانده است و دختر کوچکي بنام جوسلين گفت: من درباره فرزندخواندگي همه چيز را ميدانم چون خودم فرزندخوانده هستم. يكي ديگر از بچهها پرسيد فرزندخواندگي يعني چه؟! جوسيلن گفت: يعني اينکه به جاي شکم در قلب مادرت رشد کني.
Game Over
27th March 2010, 04:19 PM
كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشنيد. پس كودك فرياد زد : خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد : خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد. كودك در نااميدي گريه كرد و گفت: خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم , پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد....
Game Over
27th March 2010, 04:19 PM
جوجه هايش گرسنه بودند . طوفان همه ماهي ها را بهاعماق دريا كشانده بود . مرغ دريايي هر روز تكه اي از گوشت زير بال خو را با منقارميكند و پنهاني به جوجه هايش ميداد تا آنها را از مرگ حتمي نجات دهد. روزها گذشت وجوجه ها هر روز بزرگتر و قويتر ميشدند و مادر نحيف تر.يك روز بچه ها جمع شدند چونميخواستند در مورد موضوع مهمي با مادر صحبت كنند. آنها گفتند از مزه گوشتي كه هرروز ميخورند خسته شدند......
Game Over
27th March 2010, 04:20 PM
دسته گل روزی اتوبوس خلوتی در حال حركت بود. پيرمردی با دسته گلی زيبا روی يكی از صندلیها نشسته بود. مقابل او دختركی جوان قرار داشت كه بينهايت شيفته زيبايی و شكوه دسته گل شده بود و لحظهای از آن چشم برنمیداشت. زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست , به سوي دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شدهای. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين ميرفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد , به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خيابان رفت و كنار قبری نزديك در ورودی نشست....
Game Over
27th March 2010, 04:20 PM
مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید. روز بعد مرد وقتی بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز , روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسیدو جعبه را از او گرفت و و در جعبه را باز کرد اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت: جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شد با باز کردن جعبه یکی از این بوسه ها را مصرف کند. می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت درب آن جعبه را باز می کرد و به طرز عجیبی آرام می شد.
Game Over
27th March 2010, 04:20 PM
کالين ويلسون که امروز نويسنده يمشهوري است، وسوسهي خودکشي که در 16 سالگي به او دست داده بود را اين گونه توصيفميکند: وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم. زهر را در ليوانپيش رويم خالي کردم، غرق تماشايش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالياش را درذهن ام تصور کردم. سپس اسيد را به بيني ام نزديک کردم، و بويش به مشامم خورد؛ دراينلحظه، ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد... و توانستم سوزش را در گلويم احساسکنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم. احساس آسيب آن زهر چنان حقيقي بودکه گويي به راستي آن را نوشيده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز اين کار را نکرده ام. درطول چند لحظه اي که آن ليوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه ميکردم، با خودم فکر کردم: اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادنزندگيام را هم دارم....
Game Over
27th March 2010, 04:25 PM
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
Game Over
27th March 2010, 04:26 PM
مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
Game Over
27th March 2010, 04:29 PM
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است
Game Over
27th March 2010, 04:30 PM
نجات عشق در جزیرهای زیبا تمام حواس , زندگی می کردند: شادی,غم,غرور,عشق و...... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر اب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را اماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا اخرین لحظه بماند,چون عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر اب فرو می رفت , عشق ازثروت که باقایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت (ایا می توانم با تو همسفرشوم؟) ثروت گفت: نه , من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.) پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود, کمک خواست. غرور گفت نه,نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد) غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفتاجازه بده من با تو بیایم) غم با حزن گفت اه, عشق, من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .) عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او انقدرغرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. اب هر لحظه بالا و بالا تر می امد و عشق دیگر نا امید شده بود . که ناگهان صدایی سالخورده گفت: (بیا عشق من تو را خواهم برد) عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند, پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود, چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسیدان پیرمرد کی بود؟) علم پاسخ داد زمان) عشق با تعجب گفتزمان)؟ اما چرا او به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.)
Game Over
27th March 2010, 04:30 PM
نکند که آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودن: بابا نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید: نکند که... مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد: نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه فاطمه مظفری از ملایر دوازده ساله نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده
Game Over
27th March 2010, 04:30 PM
داستان زير را آرت بو خوالد طنزنويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند: مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد: -جرج از خانه چه خبر؟ -خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد. -سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟ -پرخوري قربان! -پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟ -گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد. -اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟ -همه اسب هاي پدرتان مردند قربان! -چه گفتي؟همه آنها مردند؟ - بله قربان . همه آنها ازكار زيادي مردند. براي چه اين قدر كار كردند؟ -براي اينكه آب بياورند قربان! -گفتي آب آب براي چه؟ -براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان! -كدام آتش را؟ -آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد. -پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟ -فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان! -گفتي شمع؟ كدام شمع؟ -شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! -مادرم هم مرد؟ -بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.! -كدام حادثه؟ -حادثه مرگ پدرتان قربان! -پدرم هم مرد؟ -بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت. -كدام خبر را؟ -خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!ا
Game Over
27th March 2010, 04:33 PM
عقاب ها !! روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در- آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ي خود رو كرد و گفت : " چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!" وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد!
Game Over
27th March 2010, 04:33 PM
روزگاري دو برادر که در همسايگي هم در مزرعه شان زندگي مي کردند با هم اختلاف پيدا کردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشين آلات شان را به هم مي دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شريک مي شدند. اما حالا، بعد از اين همه همکاري، اولين شکاف جدي بين شان ايجاد شده بود. اول با يک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به يک اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام کار به دعوا کشيد و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمي زدند.يک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال يک کار چند روزه مي گردم. گفتم شايد شما کارهاي جزيي داشته باشيد که بتوانم انجام دهم.برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را مي بيني؟ مزرعه همسايه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيراً با بولدوزرش خاکريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يک نهر بين ماست. شايد او اين کار را از سر لجبازي کرده باشد. اما مي دانم چه طور تلافي کنم. آن کپه الوار را نزديک انبار مي بيني؟ مي خواهم با آنها نرده اي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم که ديگر نه خانه اش را ببينم نه قيافه اش را.نجار گفت: گمانم فهميدم اوضاع از چه قرار است. جاي ميخ و چاله کن را نشانم بده تا کاري کنم که خوشت بيايد.برادر بزرگ تر بايد به شهر مي رفت. لوازم کار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، ميخ کرد، حوالي غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود. مزرعه دار با ديدن حاصل کار نجار چشم هايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده اي وجود نداشت. بلکه يک پل درست کرده بود... پلي که اين طرف نهر را به آن طرف وصل مي کرد. کاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يک پل. همسايه اش، يعني برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفيق خوبي هستي که بعد از آن حرف ها و کارهايم باز اين پل را ساختي. دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند برگشتند و ديدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمي دارد که برود.برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز ديگر بمان. کلي کار برايت دارم. نجار گفت: دلم مي خواهد بمانم.اما پل هاي زيادي مانده که بايد بسازم. فقط اين را به ياد داشته باشيد که خدااز شما نمي پرسد چه اتومبيلي داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که با اتومبيل تان چند نفر را به مقصد رسانديد. خدا از شما نمي پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانه تان پذيرفتيد. خدا از شما نمي پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بي لباس را پوشانديد. خدا از شما نمي پرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که شما در حق چند نفر دوستي کرديد. خدا از شما نمي پرسد در کدام محله زندگي مي کرديد، اما از شما خواهد پرسيد که با همسايه تان چه رفتاري داشتيد. خدا از شما نمي پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد که چه خصوصيات اخلاقي داشتيد
Game Over
27th March 2010, 04:34 PM
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و......... اجي مجي لا ترجي و آقا 92 ساله شد!
Game Over
27th March 2010, 04:35 PM
از خانمی پرسیدند : شنیده ام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده اندآیا از زندگی خود راضی هستند ؟ خانم جواب داد : دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو می کردم . ابدا دست به سیاه و سفید نمی زند . صبحانه را در رختخواب می خورد . بعد اظهرها هم دو سه ساعتی می خوابد . عصر با دوستانش به گردش می رود و شب هم با تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم می کند . یقین دارم که دامادم هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است - وضع پسرت چطور است - اوه اوه !!! خدا نصیب نکند ! بلا بدور ، یک زن تنبل و و وارفته ای دارد که انگار خانه شوهر را با تنبل خانه اشتباه گرفته است . دست به سیاه سفید که نمی زند . اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد . تا ظهر دهن دره می کند . بعد اظهر ها باز تا غروب خبر مرگش کپیده ! عصر هم از خانه بیرون می رود و تا نصفه شب مشغول گردش است . با وجود این زن ، پسرم بدبخت است
Game Over
27th March 2010, 11:33 PM
جوان و عارف روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد. پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا " و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی .....
Game Over
27th March 2010, 11:34 PM
عروس و مادر شوهر دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث می کردند . عاثبت یک روز دختر نزد داروسازی که یکی از دوستان صمصیمی پدرش بود رفت. و از او تقاضا کرد، تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم کم کم اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بازگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او میداد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت ِ عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمیخواهد بمیرد ، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش! آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود ، که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است !....
Game Over
27th March 2010, 11:35 PM
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!! [Only registered and activated users can see links]
Game Over
27th March 2010, 11:35 PM
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
Game Over
27th March 2010, 11:36 PM
دوش لذتی جدید یافتم و چون برای نخستین بار به آن لذت مشغول شدم ، فرشته ای و ابلیسی دیدم بر درگاه ایستاده و در تعریف لذت مناقشه می کنند .اولی بلند فریاد می کرد :" گناهی نابخشوده و مرگبار است "و آن دیگر با صدایی رساتر می غرید که : " خیر به جانم سوگند فضیلتی است ". جبران خلیل جبران
Game Over
27th March 2010, 11:36 PM
مردي يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه سکه اي بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته مرد كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود وي را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم مانند برادر شما بودم."مرد مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."تازه راه افتاده بودند كه پسر با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"مرد لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما باز هم در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگه داريد."پسر از پله ها بالا دويد و چيزي نگذشت كه برگشت، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :" اوناهاش، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم، برادرش عيدي بهش داده و او حتي سکه اي بابت آن پرداخت نكرده، داداش يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد، اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."مرددر حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه ها را در ماشين نشاند و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
Game Over
27th March 2010, 11:37 PM
نوشته خانم نرگس آبيار .
دو خط موازى زاییـده شدند .
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان ...
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت...
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود .
خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه...
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...
آنها از دشتها گذشتند ..... ،
از صحراهای سوزان ..... ،
از کوههای بلند ..... ،
از دره های عمیق .......،
از دریاها ....... ،
از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید!
فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است!
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!
ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید...
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!
و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»
خط اولی گفت: این بی معنی است!
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!
خط اولی گفت:این که به هم برسیم!!!
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...
روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد...
خط اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش...
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...
Game Over
27th March 2010, 11:38 PM
روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت:فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :می آید؛من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد"وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیانشست .فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"
گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بودوسر پناه بی کسی ام،تو همان را هم از من گرفتی.این توفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟وسنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود .خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پرگشودی .گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت:"وچه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی."اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدارا پر کرد
Game Over
27th March 2010, 11:39 PM
خسته و تنها ، گرسنه و تشنه ، با دستاني که از سرما قرمز شده بود، در گوشه اي از پارک نشسته بود . تنها چيزي که شايد حيات را در پيکر سرمازده او به جريان مي انداخت انتظار بود؛ انتظاري که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شايد کسي پيدا شود و بخرد .
به طرفش رفتم و در چند قدميش ايستادم. هيچ حسي بين ما نبود. اما ناگهان گويي فاصله ميان ما محو شد و چيزي در مقابل چشمانم ديدم که هرگز تا کنون نديده بودم؛ دريچه اي رو به دنيايي ديگر! دنيايي از درد و رنج، ذلت و بيچارگي، دنيايي از گرسنگي؛ دنيايي پر از مردمي که شايد هرگز با شکم سير نخوابيده اند.
آه خداي من ! هيچ گاه حتي در خيال خود، چنين دنيايي را با اين همه بد بختي نميديدم . آري، چشمان درشت و زيبايش بود؛ چشماني که براي چند لحظه کوتاه مجراي ورود من به دنيايي ديگر بودند. ناخودآگاه نزديکتر شدم. در حالي که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم مي نگريست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمي دانم چرا ترسيدم؟! پسرک بيچاره، دستهايش ترک ترک شده بود؛ ناخنهايش کبود بود؛ بي حس و بي رنگ با قلبي زخم خورده از روزگار. بي اراده دستش را گرفتم و روبرويش نشستم . همچنان به چشمانم مي نگريست. احساس کردم او هم در چشمانم دنياي درون مرا ميبيند. از خودم خجالت کشيدم . تا حال کجا بودم؟ اين همه بدبختي در کنار من و من از همه ي آنها بي خبر! بي خبر که نه، بي توجه، بي تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنين کودکاني گذشته بودم اما آنها را هيچ گاه نمي ديدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمي بودم او را نمي ديدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقيقه اي گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نميکردم که کلمه اي به زبان بياورم. از خودم شرمنده بودم. چطور مي توانستم کمکش کنم؟ در همين افکار بودم که مردي بلند قد و درشت اندام، با چهره اي عبوس و خشن و چشماني شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانيت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پي کارت وگرنه امشب هم بايد توي خيابون بخوابي ." و همين طور که دور مي شدند شنيدم که مي گفت:" حيف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که ديگر چشمانم قادر به ديدنشان نبود. من ماندم و دنيايم و دنيايش.
Game Over
27th March 2010, 11:43 PM
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
Game Over
27th March 2010, 11:50 PM
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
Game Over
27th March 2010, 11:51 PM
از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه!
او فرمود: حل مشکلات تو کار من نيست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود مي رسي
از خدا خواستم غرور مرا بگيرد و او گفت: نه!
او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نيست بلکه تويي که بايد آنرا ترک کني
از خدا خواستم به من شکيبايي عطا کند و او گفت: نه!
خدا فرمود: شکيبايي دست آورد رنج است و به کسي عطا نمي شود بايد آنرا به دست آورد
از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه!
خدا فرمود: خود بايد متعالي شوي اما به تو ياري ميرسانم تا به ثمر بنشيني
از خدا خواستم مرا کمک کند تا ديگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم
خدا فرمود: آفرين بالاخره مقصود اصلي را دريافتي
از او نيرو خواستم او مشکلات را جلوي پايم گذاشت تا قويتر شوم
از او حکمت خواستم او مسائل بسياري به من داد تا حل کنم
از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم
از او عشق خواستم انسانهاي دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم
از او کمک خواستم به من فرصت داد
هيچ يک از خواسته هايي که داشتم دريافت نکردم اما به آنچه نياز داشتم رسيدم
Game Over
27th March 2010, 11:53 PM
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: آديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.آ در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: آتنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند
Game Over
28th March 2010, 12:00 AM
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
[Only registered and activated users can see links]
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
Game Over
28th March 2010, 12:00 AM
مردي در عالم رويا فرشته اي ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟ فرشته جواب داد: مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببينم چه کسي واقعا خدا را دوست دارد!
Game Over
28th March 2010, 12:00 AM
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پلههاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد
Game Over
28th March 2010, 12:01 AM
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل
جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از
سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا
تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟ او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون کودک بازي
تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار
نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5
هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر
به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم
گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز
نمي گويم خدايا چرا من؟
Game Over
28th March 2010, 12:02 AM
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده
بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار
او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل
کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان
دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او
همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین
ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی
برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
است .... لبخند بزنید
Game Over
28th March 2010, 12:02 AM
شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را در آب
انداخت. حيوان بعد از تقلاي كمي سنگ را از گردن خود رها كرده شناكنان به طرف رودخانه
نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زماني كه به دسترس
رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي زند. در همين ضربت پاي خودش نيز
لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو رفته
دوباره بالا مي أيد و نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي
كشاند، اين سگ خون آلود اوست
صادق هدايت
Game Over
28th March 2010, 12:03 AM
مه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نميداد..
.همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوري"...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار
کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر
شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
Game Over
28th March 2010, 12:03 AM
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده
کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت
ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به
سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده
بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از
روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به
کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن
حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد
و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب
بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم
ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر
شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد
و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....
Game Over
28th March 2010, 12:10 AM
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، مي توني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر مي کرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده است، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه مي ديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.
Game Over
28th March 2010, 12:11 AM
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز
ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد
داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و
خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم
Game Over
28th March 2010, 12:11 AM
مرد ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود:
سلام بابا، يك سوال از شما بپرسم؟
بله حتمأ. چه سئوالي؟
بابا! شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي مي كني؟
فقط مي خواهم بدانم.
اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد؟ مرد عصباني شد و گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سؤال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سؤلاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
خوابي پسرم؟
نه پدر، بيدارم.
من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا!
بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد:
براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا ۲۰ دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم...
Game Over
28th March 2010, 12:11 AM
يك مشت دانه گندم، توي پارچهای نمناك خيس خوردند؛ جوانه زدند و سبز شدند. كمي كه بالا آمدند، دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسايه سكه و سيب شدند.بشقاب سبزه آبروی سفره هفتسين بود.
دانههای گندم خوشحال بودند و خيالشان پر بود از رقص گندمزارهاي طلايي. آنها به پايان قصه فكر ميكردند؛ به قرص ناني در سفره و اشتياق دستی كه آن را می چيند. نان شدن بزرگترين آرزوی هر دانه گندم است.
اما برگهای تقويم تند و تند ورق خورد و سيزدهمين برگ پايان دانههای گندم بود.
روبان قرمز پاره شد و دستي دانههای گندم را از مزرعه كوچكشان جدا كرد. رويای نان و گندم تكهتكه شد. و اين آخر قصه بود.
دانهها دلخور بودند، از قصهای كه خدا برايشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند: اين قصهای نبود كه دوستش داشتيم، اين قصه ناتمام است و نان ندارد.
خدا گفت: قصه شما كوتاه بود، اما ناتمام نبود. قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روييدن. قصه سبزی، قصهای كه براي فهميدنش عمری بايد زيست.
قصه شما، قصه زندگي بود و كوتاهی اش، رسالتتان گفتن همين بود.
خدا گفت: قصه شما اگرچه نان نداشت، اما زيبا بود، به زيبايي نان.
Game Over
28th March 2010, 12:12 AM
باب تربر / برگردان: مرتضی هاشمپور
اشاره: باب تربر؛ آثارش در اغلب مجلات معتبر ادبی جهان چاپ شدهاند. او با خانوادهاش در جنوب شرقی ماساچوست زندگی و تمام وقتش را صرف نوشتن میکند.
در تاریکی غلیظ بیدار میشوی، و سایهی خمیده دو گربه را پشت پنجره میبینی، برق دو جفت چشم. برای رفع شبهه چشمها را میشماری. در نور کم اتاق دمر میافتی تا بهتر ببینی، قبلاً هم از این رؤیاها دیدهای، این بار باید بیشتر دقت کنی.
از این رو با چشمهای نیمباز متمرکز میشوی، و نفست را حبس میکنی. شیشهی تیرهی دوجداره و ضخیم، پیشتر هم فریبات داده است. مضاف بر آن نوشخواری بیش از حد انجام دادهای. همین کافی است که برای لحظهای، آن برق چشمهای گربهها را با چشمهای دو تا کفتر عوضی بگیری. حتماً مال کفتر است، فقط کفتر، گذشته از همه چیز اینجا طبقهی نهم است،با مهتاب کاملی که چشمانداز وسیع مقابل را به زیبایی هاشور زده است.
یک دقیقهای طول میکشد تا بفهمی که آنها گربه هستند. دو تا گربه در هرهی طبقهی نهم، اما چطور آمدهاند؟ مال که هستند؟
برای اینکه حواست را بیشتر جمع کنی، دورتر را نگاه میکنی. سه شماره چشمهات را میبندی، و بعد به زنی که توی رختخواب و زیر پتو خوابیده نگاه میکنی. ساعت را که مثل ذغال گر گرفته میدرخشد، از روی مچ دست او میخوانی. 4:42. اگر بیدارش کنی او چه خواهد گفت؟ عزیزم گربهها میتوانند بالا بروند، ولی آخر اینجا طبقهی نهم ساختمان است؟ از این رو زل میزنی به تاریکی، شاید هم، جغد باشند.
جایی خواندهای که جغدها از ارتفاعات بالا شکار میکنند. آنها ساعتها مینشینند و تماشا میکنند، سپس با پنجههای باز به پایین شیرجه میزنند، غذایشان را توی پرواز به چنگ میزنند و با خود میبرند. شکارشان را درسته قورت میدهند. حالا زنده یا مرده، مهم نیست. ساعتی بعد، کیسههای مملو از پر و استخوان و پوست را به بیرون فوت میکنند.
از رختخواب بیرون میآیی. پاورچینپاورچین مثل دزدها جلو میروی. باید از نزدیک نگاه بکنی. به چشمهایت اطمینان نداری. تلنگری کوچولو به شیشه میزنی، میکوشی تا این دو سایهی سیاه برگردند و نگاهت کنند. جغدها میتوانند کلههایشان را نیمدور کامل بچرخانند. باید این کار را بکنند. چشمهایشان بهقدری درشت است که جا برای عضلات چشم باقی نمانده و مغز به سختی توی کاسه جا گرفته است.
یک آن چهار تا گوهر الماسرنگ مهتاب را بازمیتابانند. سپس یکی از گربهها رو برمیگرداند. دیگری، گربهی کوچکتر، کشوقوسی به خود میدهد و پنجهی تنبلش را به شیشه میکشد، تو گویی که برایت دست خداحافظی تکان میدهد. و تو با ناخن به شیشه ضربه میزنی و زیر لب زمزمه میکنی: «برو! برو!»
وقتی گربهی بزرگتر بیاینکه نگاهی به عقب بکند، تیز به میان تاریکی میجهد، به قدری تیز،که تو رفتنش را نمیبینی، حس میکنی هوای توی سینهات خالی میشود. لحظهای دو تا گربه است، حالا یکی، نفست درنمیآید، دریغ از ذرهای هوا در ریهها، سپس با دیدن همان گربهای که برایت دست تکان داد و حالا برای دیدن هم قطارش از هره گردن میکشد و نگاه میکند، دوباره تنفست عادی میشود. آنگاه گربه دوباره پهن میشود، کش میآید، پنجههای جلویش را باز میکند، غوز میکند. رو به سویت و دهندرهی بزرگی میکند. تو دست به روی پنجره میبری. بعد هر دو دستت را. سپس صورتت را. شیشهی سرد، صورتت را میسوزاند. صدایی درمیآوری، نه زیاد بلند. اما همینقدر که زن بدخواب میشود و برمیخیزد. اما برای دیدن پرواز گربهی دوم دیر چشم باز میکند.
زن میپرسد: «چیه؟ چه خبره؟»
از کنار پنجره دور میشوی، به اثر انگشتهایت روی پنجرهی بخارگرفته نگاه میکنی. به زن میگویی: «برگرد بخواب، فقط دو تا جغد بودند.» قبول داری آنچه که باید میدیدی، همانی است که دیدهای.
وقتی به طرف رختخواب میروی، تقلا میکنی تا موهای ژولیده و چشمهای پژمردهاش را ببینی؛ ولی آنها پرواز کردند، از اینجا رفتند.
زن دهندرهای میکند: «جغدها رفتند؟ عزیزم حتماً خواب دیدهای. بیا بخواب. تا چند کیلومتری اینجا جغد-مغد پیدا نمیشود.» و دوباره خمیازه میکشد و بالشاش را صاف میکند، و سرش را پایین میآورد. ساکت میشوی تا خوابش ببرد.
وقتی برمیخیزد تا چراغ بالای سرش را روشن کند، تو پیژامهات را پوشیدهای، خمیده روی یک زانو، دنبال جورابت میگردی، زن میگوید: «دیگر چه شده؟ پنج صبح کجا میروی؟»
«اداره!» و خم میشوی عضلات بازویت را کش میدهی و توی هوا دنبال چیزی نامعلوم میگردی.
Game Over
28th March 2010, 12:13 AM
وولف ووندراچک / برگردان: مهشید میرمعزی
اشاره: وولف ووندراچک، متولد 1943 در رودولشتات است. در کارلسروهه بزرگ شد. فلسفه و علوم سیاسی خوانده و بعدها به ادبیات رو آورده. تحت تأثیر نویسندگان و نمایشنامهنویسان آوانگارد به شعر و داستان رو آورد.
در کافهای در خیابان مینشیند. فوراً پاها را روی هم میاندازد. زیاد وقت ندارد.
یک مجلهی مد را ورق میزند. والدینش میدانند که زیباست. از این موضوع خوشحال نیستند.
برای مثال. او دوستانی دارد. با این احوال وقتی در خانه دوستش را معرفی میکند، نمیگوید که بهترین دوستش است.
برای مثال، مردان میخندند و به او نگاه میکنند. بعد صورت او را بدون عینک آفتابی تجسم میکنند.
کافهی خیابانی کاملاً پر است. او دقیقاً میداند که چه میخواهد. روی میز بغلی هم دختری نشسته است که پا دارد.
از ماتیک متنفر است. یک قهوه سفارش میدهد. گاهی به فیلمها و فیلمهای عشقی میاندیشد. همهچیز باید بهسرعت اتفاق بیفتد.
جمعهها وقت کافی هست که کمی کنیاک هم با قهوه سفارش دهد. اما جمعهها اکثراً باران میبارد.
با عینک راحتتر میشود سرخ نشد. با سیگار باز هم سادهتر است. متأسف است که نمیتواند دود را به ریههایش بدهد.
وقت ناهار یک اسباببازی است. اگر کسی با او صحبت نکند، پیش خود تصور میکند که اگر مردی را مخاطب قرار دهد، چه میشود. مردها خواهند خندید. یک جواب بیربط میدهند که او را از سر باز کنند. شاید بگویند که صندلی کنار دستشان متعلق به کسی است. دیروز او را مخاطب قرار دادند. دیروز صندلی کنار دستش خالی بود. دیروز خوشحال بود که وقت ناهار همهچیز بهسرعت پیش میرود.
والدین سر میز شام در این مورد صحبت میکنند که آنها هم زمانی جوان بودهاند. پدر میگوید که نیت خیر دارد. مادر میگوید که در واقع میترسد. او جواب میدهد که وقت استراحت ناهار بیخطر است.
در این بین یاد گرفته است که تصمیم نگیرد. او هم یک دختر است مانند دختران دیگر. جواب سؤال را با یک سؤال دیگر میدهد.
گرچه به طور منظم در کافهی خیابانی مینشیند، وقت ناهار سختتر از نامهنوشتن است. از همه طرف به او نگاه میکنند. فوراً متوجه میشود که دست دارد.
دامن را نمیشود ندید. مسالهی اصلی این است که سر وقت برسد.
در کافهی خیابانی آدم مست وجود ندارد. با کیفدستی خود بازی میکند. دیگر روزنامه نمیخرد.
چقدر عالی است که در هر استراحت ناهار میتواند، یک فاجعه اتفاق بیفتد. او میتواند خیلی دیر کند. او میتواند خیلی عاشق شود. اگر گارسن نیاید، به داخل کافه میرود و پول قهوهاش را میپردازد.
پشت ماشینتحریر هم وقت زیادی برای فکر کردن به فجایع دارد. «فاجعه» لغت مورد علاقهی اوست. بدون این لغت مورد علاقه، وقت ناهار بسیار کسالتبار میشد.
[Only registered and activated users can see links]
Game Over
28th March 2010, 12:13 AM
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
Game Over
28th March 2010, 12:13 AM
لوئیجی پیراندلو / برگردان علی قانع
مسافرانی که با قطار نیمهشب رم را ترک کرده بودند میبایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف میماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامهی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجهدو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشتاندامی، غمگین و ماتمزده، شبیه به یک بستهی بزرگ بیقواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهرهای رنگپریده و چشمانی که بهزحمت باز میشد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی میکشید و نالهای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.
«حالت خوبه خانم...»
زن بدون اینکه پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشمهای خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«ای دنیای بیوفا...ای داد و بیداد...»
پیرمرد برای همسفرانش توضیح داد که علت غمگینبودن زن بیچاره غصهی تنها پسرشان است که جنگ او را از آنها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامهی تحصیل بدهد. آنها هم گاهی به دیدنش میرفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیشتر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمیفرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچهتان خداحافظی کنید...»
زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخمخورده در خود میپیچید و ناله میکرد. مطمئن بود علیرغم همهی توضیحاتی که شوهرش میداد هیچیک از آن آدمها تا شرایط او را نداشته باشند نمیتوانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیشتر حرفها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگهای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همونجا...»
مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمیگین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزادههام خط مقدم هستند.»
شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق میکنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...»
«چه فرقی میکنه. توجه بیشتر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمیتونی بگی کدام رو بیشتر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکهتکه بین بچهها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچکترین توفیری به تکتک بچههاش میده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمیگم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگهاش پیش اون یکی. دلنگران جفتشون هستم.»
شوهر زن منومنکنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....»
«ای بابا. بهخاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبتبار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچهات بمیره خودت هم میتونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختیهات به آخر میرسه...»
پیرمرد چاق سرخرویی که از ابتدای سفر با چشمهای متورم گوشهای کز کرده بود طوری نفسنفس میزد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یکباره روی صندلی تکانی خورد و غرید.
«همهاش چرت و پرت. اینقدر حرفهای بیخود نزنین. مگه ما فقط بهخاطر فایدهی شخصی بچههامون رو به وجود میآریم.»
سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست میگی عموجان. بچهها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکتشون تعلق دارن.»
مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست میکردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اونها به دنیا اومدن بهخاطر اینکه... بهخاطر اینکه باید به دنیا میاومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اونها تعلق داریم نه اونها به ما. وقتی هم که بیست سالشون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیستسالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه میدونم. مثل زنها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیشتر از بچههامون. کدامیک از شما ادعا میکنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.»
همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان میداند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچههامون تو بیستسالگیشون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچهها بیشتر از ما باشه. درست نیست که مدام حواسشون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جاشون تکون بخورن و خونهنشین باشن...»
«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوونهای بیستسالهی ما میکنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز میمیرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخیهای زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه میکنم. میدونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن بهخاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو میکرد. میبینین من هیچوقت رخت سیاه تنم نکرده و نمیکنم. میبینین...»
لبهی کتش را با هیجان زیاد تکان میداد تا نشان آنها بدهد. لبهای بیرنگش بهشدت بالای دندانهای گمشدهاش میلرزید و با چشمهای مرطوب و بیحرکت به آنها نگاه میکرد. بعد قهقههی تلخی سر داد که بیشتر شبیه هقهق بود. همهی مسافران با هم گفتند.
«کاملاً درست میگی. کاملاً درسته...»
پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشهای مچاله شده بود و به گفتگوی آنها گوش میداد. طی چند دقیقهی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرفهای شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذرهای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به اینکه با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانعکنندهای میان همهی دلداریها نیافته بود و بیشترین درد از این بابت بود که میدید هیچکس احساس واقعی او را درک نمیکند. حالا از شنیدن حرفهای آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یکباره به اینجا رسید نهتنها او را درک نمیکنند بلکه او نیز نمیتواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آنها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی بهطرف بقیه قوس داد تا با توجه بیشتری به حرفهای پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمامعیار بهخاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبههی جنگ رفته، بدون ذرهای افسوس و پشیمانی... به نظر میرسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از اینکه میشنید هم آن پدر شجاع را تسلی میدهند که صبورانه از مرگ فرزندش میگوید.
بعد یکدفعه و بدونمقدمه انگار که هیچکدام از صحبتهایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راستراستی پسر شما کشته شده؟»
همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همینطور. رو به او کرد و چشمهای پفکردهی مرطوب خاکستریرنگش را به او دوخت. برای لحظهای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاریاش نکردند. چشم از او برنمیداشت. گویی یکباره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آنها رفته است. برای همیشه.
در یک آن چهرهاش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هقهق تلخ و دردناکی را سر داد.
Game Over
28th March 2010, 12:14 AM
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!"
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"
پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد."
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"
پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!"
بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری."
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت."
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.
Game Over
28th March 2010, 12:17 AM
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بستهاي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دستهداري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بستهاي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجلهاش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم، چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچهاي بر مي داشت مرد نيز با كلوچهاي ديگر از خود پذيرايي ميكرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچهاش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچهاش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود.
Game Over
28th March 2010, 12:18 AM
پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:
ای انسان زندگی کن و بدان در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.
انسان نفهمید که خدا چه می گوید. پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را بار کند.
خداوند گفت: این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست.
زمین من آکنده از حق و باطل است. اگر حق را دیدی خورشیدت را به میان آور تا آشکارش
کنی. آنگاه مؤمن خواهی بود.
اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کا فران خواهد بود.
انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم
نخواهد آمد.
...
انسان به دنیا آمد. اما هر گاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسید که خورشید از
دستش افتاد. حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگین بود. انسان حق را تاب نیاورد.
پس هر بار که با حقی رو به رو شد آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند.
فرشته ها می گریستند و می گفتند: حق را نپوشان. این کفر است. اما انسان هزاران
سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید. انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را
ابرهای کفر او پوشاند.
...
انسان به نزد خدا باز خواهد گشت. اما روز واپسین او یوم الحسره نام دارد...
و خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی.
حق نام دیگر من بود . . .
Game Over
28th March 2010, 12:19 AM
[Only registered and activated users can see links]
حکايت از خود گذشتگی
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
Game Over
28th March 2010, 12:19 AM
سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يکي از دختراي سرزمين خودش ازدواج کنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب کنه.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم.
روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما يه دانه گل ميدم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.
سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر کدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي که تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدوم راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب کرديد ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه
Game Over
28th March 2010, 12:20 AM
در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند.
به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.
فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.
مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.
ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...
بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند.
[Only registered and activated users can see links]
بله. چشمتان روز بد نبيند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند...
Game Over
28th March 2010, 12:22 AM
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
Game Over
28th March 2010, 12:23 AM
عشقي به اين قشنگي !
یک داستان واقعی
اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :
[Only registered and activated users can see links]
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
[Only registered and activated users can see links]
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !
اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، که انسان باشيم...
Game Over
28th March 2010, 12:24 AM
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.
روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."
[Only registered and activated users can see links]
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادي مي گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گويي اين موضوع را مهم تلقي نكرد. زيرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر اين نكته بود كه همه ي دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضايت كامل داشتند ...
از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر كدام در مكاني ديگر مشغول ادامه تحصيل ، كار و زندگي شدند ...
چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزاني كه "مارک" نام داشت و به خدمت سربازي اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از اين حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا بحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.
[Only registered and activated users can see links]
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" سرباز ادامه داد : "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "در حين مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هاي قديمي اش برای شركت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !
مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
همسر چاک گفت : "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
مارلین گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."
[Only registered and activated users can see links]
صحبت ها ادامه داشت، انگار كلاسي مثل گذشته ها با همان همكلاسي هاي هميشگي در آنجا تشكيل شده بود فقط جاي مارک خالي بود كه اينك با آرامشي ابدي آرميده بود و دوستي ها را تا ابديت پيوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بي امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد !!!
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما بعضي وقت ها فراموش می کنیم كه این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی و در كجا اتفاق خواهد افتاد. بنابر این به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن اين حقيقت دیر شده باشد. القاء حس دوست داشتن و ايجاد يك حس اعتماد به نفسي كه بتوان به آن تكيه كرد در هيچ لحظه اي از عمر از ياد نخواهد رفت ...
Game Over
28th March 2010, 12:40 AM
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد
Game Over
28th March 2010, 12:40 AM
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتشان را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
Game Over
28th March 2010, 12:44 AM
مرضیه ستوده
آقاي دكتر گفت بايد از پسرت جدا زندگي كني. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بيماران رواني. گفت بايد هر روز شنا كني. پياده روي كني. گفتم پسر من رواني نيست خيلي هم آقاست. گفت ديپرشن مزمن، يك بيماريي رواني است. پسرم خيلي هم آقاست فقط قيافهاش عين آينهي دق است.
تابستانها بالكن ما خيلي باصفاست گل ميكارم شمعداني، اطلسي. پونه ميكارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. ميروم هوا خوري، اول بوي شمعداني ميآيد، بعد تلخي و گسيي اطلسيها، نفس عميق كه بكشي عطر پونه گيج و دلتنگات كرده. تا حالا چند بار شده روي بالكن به سرم زده كه پرواز كنم. يك بار روي صندلي هم ايستادم ولي ترسيدم. تو گوشهام سوت ممتد كشيد... عطر پونهها گم شد... آي گل پونه نعنا پونه... پسرم رفته خوابگاه خوابيده، من هم هر روز ميروم استخر شنا ميكنم. تن به نرميي آب ميدهم. آخيش... آبِ مهربان. آبِ پذيرا. همهي مرا در بر مي گيرد. همهي مرا به خود ميگيرد. بي مرز، بي حصر، رونده. خودم را ميزنم به مردن، هفي باد ميكنم ميآيم روي آب. لحظاتي دنيا ميايستد، با همهي تكانهاش، دلهرههاش، اطلسيهاش، آي گل پونه نعنا پونه...
آنطرف شلپ شلوپ شده يك خانواده با هم آمدهاند استخر. ايراني هستند، تازه وارد. زن و شوهر ويك پسر بچه. زن ايستاده كناري. تو آب نيست، رو ابرهاست. هوايي شنا ميكند. مرد به پسرشنا ياد ميدهد. طرز نفس گرفتن ياد ميدهد. هر حركتي كه پسر ميكند، پدر لبخند ميزند. خيال ميكند پسرش دارد برومند ميشود. مادر در رويا و خوابهاي طلايي است، پسر را تا دانشگاه هم راهي كرده. ديگر نميداند كه تا دوسال ديگر كم كم استخر نميآيند، بچه ول ميشود ميان كانالهاي تلويزيون و چون اينجا هوايش پاكيزهتر است، زن عيبهاي شوهره را بهتر ميبيند، و ديگر نيازي به آقابالاسر نيست، لذا طلاق مي گيرد و همهچي ميگوزد به الك.
اين مجتمعي كه من در آن زندگي ميكنم قديمي است در ضمن، يك كم شيك است. روزگار گذشته، فقط از نژاد انگلوساكسونها اينجا ساكن بودند هنوز هم چندتايي از آن عتيقهها زندهاند. يكي يكي پير شدند از اين دنيا رفتهاند به آن دنيا. پيرزنهاي فضول و از خودمتشكر و پيرمردهاي غرغرو. به جز آقاي ديكنز كه خيلي ناز و تميز است. آپارتمان روبروي من مينشيند. حتي سرساعت سرفه ميكند. صبح به صبح ساعت هفت و بيست دقيقه، حملههاش شروع ميشود اوهو اوهوووو گاهي كه طولاني ميشود، ميروم در ميزنم. آقاي ديكنز آنقدر پيراست كه پسرش پير شده رفته آن دنيا، خودش هنوز مانده اين دنيا. بارها شنيدهام آه و ناله و نفرين مي كند. باد فتق دارد، مدام زيپ شلوارش گير ميكند ميروم كمكاش گير زيپ را رد كنم، آب دماغ و دهانش ميچكد روي دستم، دلم به هم ميخورد بعد دوتايي، ميزنيم زير خنده بعد هم گريه. ولي ناكس دلش نميخواهد بميرد اصلا و ابدا. كشتيارش شدم شلوار گرمكن بپوشد نميپوشد تازه بعضي وقتها هم كه سر دماغ است وقتي دارم زيپ شلوارش را ميكشم بالا، حواسش هست كه من زنم و او مرد.
ساكنين جديد، بيشتر ايراني ـ كانادايي و هندي ـ كانادايي و چيني ـ كانادايي هستند. ساكنين اين مجتمع دو دستهاند يكي آنها كه صورت خود را با سيلي سرخ نگه ميدارند، يكي آن دسته كه آنقدر دارند كه بروند در جايي يك كم شيكتر زندگي كنند اما يك كم رند هستند و نميخواهند زياد دوندهگي كنند. اما اكثريت با صورت سرخهاست. اكثريت با كون پارههاي ناشي از دوندهگي است. چند تايي هم مثل من يا سونيا، هر چه به حافظهمان فشار ميآوريم كه چي شد كه همچين شد، يادمان نميآيد. من يك چيزهايي يادم است اما شتاب حوادث، كه كي عروس شدم، كي مادر شدم، كي مطلقه و كي پسرم يتيم شد، يادم نميآيد. هر چي هم كه يادم مانده انگار همه چيز از اول گوزيده بود به الك. از همان اول كه عروس شدم، مطلقه بودم يا انگار آدم مادر مي شود كه بعد پسرش برود خوابگاه بخوابد يا اينكه پسرم از همان اول يتيم بود و بابايي دركار نبود. تكانهاي جاكن شدنها انقدر زياد بوده كه رد پرتاب شدنم به اينجا را گم ميكنم. بهتره بروم شنا كنم. دوش ميگيرم، تا استخر چند قدمي راه است. جلوي من دو تا دختر سيزده چهارده سالهي هندي ـ كانادايي دوش گرفته، آبچكان ميروند طرف استخر. توي آب يكي از آن عتيقههاي فضول، با اخم و تخم و حركت دستش كه سرشار از تمدن است، امر و نهي ميكند كه قبل از شنا، برويد دوش بگيريد. سر و شانه ميآيد كه ما صاحبان قديمي بايد مواظب شماها باشيم. دختر كوچكه لب ورچيد و بغض كرد. عتيقه را در جا جرش دادم. البته جردادن به انگليسي خيلي سخت است. گفتم تو كوري، ديگر چشمهات سو نداره نميبيني اينها دوش گرفتهاند. عتيقه خفقان گرفت. دخترها به من لبخند زدند. در ضمن، ناگفته نماند كه با ساكنين جديد آسيايي - كانادايي اين مجتمع يك كم بو گرفته است. بوي زندگي، بوي كاري، بوي زيره، بوي لجن درياهاي چين و ماچين، بوي سيرداغ پيازداغ، بوي شنبليهي سرخ كرده كه تا دو روز توي آسانسور ميماند، وقتي خانوادهي آقاي مهدوي رفت و آمد ميكنند و بوي قرمه سبزي را با خود به راهروها، به سرسرا تا توي سالن ورزش ميآورند. سر و ريخت خانم مهدوي كه با روپوش بلند تا مچ پا و زيرش شلوار و سرش مقنعه، مجهز به كفش ورزش و مچبند نايك، وسط دختر و پسرهاي *** لخت در حال بدن سازي، پا دوچرخه ميزند، ديدني است. اصلا هم ناراحت نميشود كه دختر و پسرها عضلههاي كونشان را گرد و قلمبه بغل گوشش پيچ و تاب خوشگلش ميدهند. من ولي از مدل موهاي آقاي مهدوي هيچ خوشم نميآد كه صاف شانه ميكند روي پيشانياش و هميشهي خدا چرب است.
تازه واردها، هم وطنهاي خودشان را تحويل نمي گيرند ميخواهند با خارجيها آشنا شوند تا زبانشان خوب شود. ارواح عمهشان. ديگر نمي دانند كه بر اثرجاكنشدنهاي ممتد و پسلرزههاي ناشي از آن مغز و حافظه آسيب ميبيند و آدم هيچوقت زبانش خوب نميشود و تا آخر عمرش مثل بچهها، دَدَ دودو ميكند. تازه، كو خارجي كه آدم باهاش حرف بزند. اينجا، هر كسي كار خودش بار خودش. در ضمن ايرانيها تاقچه بالا ميگذارند و هنديها را تحويل نميگيرند و هنديها، چينيها را و چينيها هيچكدام را. چينيها تو خودشاناند. آدم هيچي ازشان نميداند جز اينكه مثل مورچهها با همكاري و پشتكار، قبيلهاي زندگي ميكنند. آروغ زدن را بد نميدانند و به گوزيدن هم نميخندند راحت از بالا و پايين باد ول ميدهند و توي آسانسور و راهروها بوي لجن دريا با بوي كاري و شنبليله در هم ميرود و آدم خوب به خاطرش ميماند كه در يك كشور چند مليتي زندگي ميكند.
آقاي بهادري يك تويوتا كمريي نو خريده. وقتي دور محوطهي مجتمع، هي الكي دور ميزند و توي شيشههاي دوديي ساختمان خودش را با ماشينش ديد ميزند، نمي تواند شاديي كودكانهاش را پنهان كند. اما ديگر نميداند كه پسر آقاي تاميلا هفتهي ديگر بي. ام. و. اش را از كمپاني ميكشد بيرون و تويوتاي آقاي بهادري ميخورد تو سرش و بعد از چشمش ميافتد و حالش گرفته ميشود. آقاي بهادري بيچاره از آنهاست كه صورتش را با سيلي سرخ نگه ميدارد. موهاش سفيد شده اما نميخواهد قبول كند. رنگ ميكند. نميدانم چهكار ميكند كه وقتي موهاش درميآد، انگار مركوركوروم به موهاش زده. تنها زندگي مي كند. ميگويند سرهنگ بوده، براي خودش كيا بيايي داشته. چشماش مدام لهله ميزند. خب اينجا كه يك كشور آزاد است پس ديگر اين چشمها و اين سر و ريخت يعني چي. اما خودش را و نگاهش را كنترل ميكند تا رفتار درست و شايستهاي داشته باشد. فقط ايكاش نگاه آقاي بهادري و نگاه آقاي مهدوي را كه هميشه انگار يكي اسحله تو گوشش گذاشته كه فقط شست پايش را نگاه كند، قاطي ميكردند تا آدم از دست جفتشان انقدر به عذاب نباشد. آقاي بهادري با اينكه خودش را كنترل ميكند اما دم رفتن بالاخره تكهاي از آدم را با خودش ميبرد مچ پايي، خم بازويي، انحناي باسني...
سونيا ارمني – ايراني - كاناداييست. از بوق سگ تو فروشگاه كار ميكند، شبها عينهو جنازه ميآيد خانه. آخر هفته ميرود بيشتر حقوقش را ميدهد كرم دورچشم ميخرد. از وجناتش پيداست كه وقتي آن كرم مخصوص را ميمالد، خيال ميكند شكل عكس آن هنرپيشهاي ميشود كه دارد كرم را روي پوستش همچين ميكند. ديگر نميداند كه همين فردا پس فردا، شكل مادرش خواهد شد. با غبغب آويزان و پاهاي ورم كرده.
فخري هم تازه وارد است با دو پسر نازش اميد و نويد. فخري تو دلبروست. شوهرش در ايران منتظر است تا فخري كارهاي اقامتشان را درست كند . يار دبستانيي شوهرفخري كه چند سالي اينجاست و تازه از زنش جدا شده به فخري كمك ميكند تا راه و چاه را ياد بگيرد. بچهها صداش ميزنند، عمو. بچهها مرتب بهانهي پدرشان را ميگيرند. عمو برايشان لباس و وسائل سرخپوستي خريده. سرشان گرم است. خودشان را عينهو سرخپوستها رنگ و وارنگ درست ميكنند، دور مجتمع طبل ميزنند، كل ميكشند يا ياهي يا ياهي ياهي يا... فخري از زير روپوش و روسري درآمده، حسابي به قر و فرش ميرسد. به بچههاش ميرسد. تندتند زار زندگي جور ميكند. ديگر نميداند كه موانع قوانين ادارهي اقامت، فشار زندگي، خوشگلياش و فعاليت فزايندهي هورمونها، همه دست به يكي مي كنند و فخري ميرود با دوست شوهرش ميخوابد و ماه زير ابر نميماند و بعد همه چي ميگوزد به الك.
شبها براي اينكه نروم توي بالكن هواي پرواز به سرم نزند ميروم پيش يانا. حالا شما خيال ميكنيد چون پسرم رفته خوابگاه خوابيده، من هواي پرواز به سرم ميزند، نهخير، گفتم كه پسرم خيليهم آقاست و همهچيز را هم مثل يانا خوب ميداند و سر و ته همه چيز را هم ديده. من از دست اين مردم كه يك جوري رفتار ميكنند كه انگارنه انگار، از دست اين همسايهها كه انگار خيال ميكنند، هيچي نميگوزد به الك، ميخواهم خودم را از آن بالا... آي گل پونه نعنا پونه... از دست اين آقاي ديكنز كه با آن آل اوضاع متورم، راضي نميشود گرمكن بپوشد. از دست اين هافهافوها كه پايشان لب گور است، مدام ما را تحقير مي كنند و من مدام بايد جر بخورم تا جرشان بدهم. از دلغشهي اينكه اميد و نويد مدام بابا بابا ميكنند و نميدانند قرار است چه بلاهايي سرشان بيايد و فخري هم كه سرش با كونش بازي ميكند. از دست خانم مهدوي كه با مقنعه و مچبند نايك، ميرود خودش را قاطيي *** لختها ميكند و به ايرانيهاي ديگر گفته كه پسر من ديوانهست، گفته كه من و سونيا ****ايم. ميگذارم ميروم پيش يانا. يانا همهچي ميداند. يانا مثل ديگران نيست كه هنوز نميدانند چه بلاهايي قرار است سرشان بيايد. يانا تا تهاش را ديده. آغوشش مثل آب است، نرم خو، مرا در بر مي گيرد، مرا به خود ميگيرد، بي حد، بي مرز. سرم را مي گذارم لاي مشك سينههاش بوي تلخيي اطلسيها نازم ميكند. يانا را كنار كوچه پيدا كردم. روبروي بار يونانيها. روي لحاف چهلتكهي خوشگل و خاكياش، به هيئت آتِنا مينشيند. هر نسيم كه ميوزد، هر ستاره كه چشمك ميزند، يانا بغليي شرابش را سر ميكشد. به من هم ميدهد. موهاش كرك است. دندان ندارد. چشمهاش هنوز جوان و درشت است. آبيي روشن. نگاهش مكث دارد. انگار ميخواهد چيزي بگويد. يانا كر و لال است. بعضي از كاسبهاي محل ميگويند خودش را ميزند به كر و لالي. يانا چشماش حرف ميزند، بوي پستانهاش حرف ميزند، بوي بغلياش حرف ميزند. يانا همهچي ميداند. بعدش را، قبلش را، ته اش را، بي چون و چرا ديده است. در امنيت آتِنا، مينشينم كنار يانا منتظر جرعهاي. نسيمي ميوزد، ماه سرك ميكشد، يانا جرعهاي نثارم ميكند. لحظاتي از خودم رها ميشوم. رها رها رها، به تماشا مينشينم، بي دغدغهي ديده شدن. از اين گوشه، از اين كنار، آدمها را نگاه ميكنم، نشان ميكنم، ميروند ميآيند. همه خستهاند، بيخوابي دارند، با خودشان قهرند. رد يكي را ميگيرم، از آن دور دورها تا ميآيد نزديك نزديكتر تا ميرود دور، تا با درختها وسايهها يكي شود. چه حالي دارد روي چهلتكه نشستن به تماشا. گاهي نگاهي گره ميخورد، بر پوست مينشيند، كوتاه مثل يك آه .
يانا با من اخت شده. آوردمش خانه، بردمش حمام. موهاش را بافتم. هر كاريش بكنم، هيچي نميگويد. توي راهرو، توي آسانسور، عتيقهها بدجوري نگاهمان كردند. يانا توي خانه بند نميشود، عصر ها با هم ميرويم به خطهي سلطنت آتِنا، جرعه نثار هم ميكنيم، ارغواني ميشويم.
ايرانيها پشت سرم حرف ميزنند. خب بزنند من از وقتي يادم ميآد كه ديگر يك سيبيل كلفت كنارم نبود، دارند پشت سرم حرف ميزنند. هنديها با اشاره به هم، من را نشان ميدهند پچ پج ميكنند. از ياران پروپا قرص يانا، آقاي شارماست و پسرهاي فخري، سرخپوستهاي كوچك. يانا باهاشان كل ميكشد. با دستهاش پشت نور شمع، شكلك درست ميكند، اردك، خرگوش. ناگهان محكم و پشت هم ميكوبد به طبل. سرخپوستها از شادي خل ميشوند. صداي همسايهها درميآيد. آقاي شارما يك كلام نپرسيد اين كي بود، چي بود، كجا بود. با ما صفا ميكند. بساط يانا را ميچيند، من هم ماست و خيار ميآورم با چند پر پونه.
آقاي شارما اهل كشمير است. آپارتمانش نزديك آسانسور است. وقت و بي وقت، صداي سيتار ميآيد، دلم ميرود. چند بار پا سست كردم. انگار علم غيب دارد در را باز كرد گفت بفرماييد. اگر خريد كرده باشم، خود به خود در را باز ميكند كيسههاي خريد را از دستم ميگيرد، تا ته راهرو ميآورد. جوري كيسهها را ميگيرد كه انگار هيچ وزن ندارند. رفتار و حركاتش آرام و با طئمانينهست. مثل آدمهاي ديگر كه در حال دوندهگي هستند، نيست. آرام آرام و راه به راه رفتنش را دوست دارم. بچههاش با مادرشان برگشتهاند كشمير. همسن اميد و نويداند. تلفني با هم حرف ميزنند. شب اول كه پسرم رفت خوابگاه خوابيد، رفتم آپارتمان آقاي شارما. راوي شانكار بيداد ميكرد. نرم رفتاريي آقاي شارما آرامم ميكرد. نگا نگاهش ميكردم. ناغافل، دست و بال گرداند و كشيد و كشاند كه ببوسد مرا، بوي تند ادويه زد زير دلم. هيچي، همه چي گوزيد به الك.
اميد و نويد همهي وسائل سرخپوستي را منتقل كردهاند به آپارتمان من. مادرشان آمد سر زد ديد پرسيد يانا بي آزار است. گفتم خاطرجمع. اميد و نويد من را خاله صدا ميزنند، يانا را آكوتي، يعني مادر قبيله. اميد ناخن ميجود ميپرسد خاله تو ميداني كي كار بابام درست ميشود؟ تو دلم ميگويم وقت گل ني. برايشان كتابهاي قصهي سرخپوستها را خريدهام. اميد قصهها را ميخواند براي نويد و يانا تعريف ميكند. دستهايش را به دو طرف مثل بال ميگشايد، از نيروي اسرارآميز عقاب ميگويد كه اگر به خوابش ببينيم، قادر است كارها را درست كند. طيي مراسمي، يانا را به هيئت مادر قبيله درست ميكنند، موها دو طرف بافته، مزين به شاه پرهاي سفيد، سه خط سياه و سفيد روي گونه و پيشاني، چشمهايش را آبيتر ميكند. يانا طبل مي زند، گنگ ورد ميخواند، سرخپوستها دور آتشي خيالي ميرقصند يا ياهي يا ياهي يا...
آقاي شارما كه بساط مي چيند، يانا در خانه بند ميشود. نگاهش روي صورت آقاي شارما مكث ميكند، جرعه جرعه نثارش ميكند. يانا پذيراست، بوي ادويه آزارش نميدهد. آقاي شارما دستها را آرام بهم نزديك ميكند زير چانه، رو به يانا. جرعه جرعه، آقاي شارما ارغواني ميشود، پنجرهي چشمهاش گشوده مي شود به رويم، شرمندهگيي آميخته به مهرِ نگاهش را تاب نميآورم. امواجش مرا رم ميدهد روي بالكن تا عطر پونه گيجام كند، آي گل پونه نعنا پونه...
نامهاي همراه با اخطاريه دريافت كردم كه عتيقهها شكايت كردهاند كه من يك الكليي ديوانه را در اين مجتمع، اسكان دادهام. پليس سرزده آمد و گفت اين زن برگهي اقامتش هم موقتي است. به آقاي پليس گفتيم بفرما، شايد يانا جرعهاي نثارش كند و اهل شود. اما پليسه از آن آدمهايي بود كه نه تنها نميداند كه بعدش چه بلاهايي قرار است سرش بيايد بلكه اصلا به بلا باور ندارد و فكر ميكند كه زير آن انيفورم، ضد ضربه است. گفتيم به چشم. يانا رفت سر خانه و زندگياش روي چهل تكهي خوشگل و خاكياش. ما، دربدر و سوت و كور شديم. آقاي شارما مات شده به ديوار رفت توي نقشه. اميد و نويد با بغض دور آتش خيالي ميرقصند، ورد ميخوانند، مادر قبيله را طلب ميكنند. من باز هواييي بالكن شدهام، آي گل پونه نعنا پونه...
آقاي شارما هيجانزده آمد، فكر بكرش را درميان گذاشت. گفت كه يانا را به عقد همسريي خود در ميآورد و مسئلهي اقامت هم حل ميشود. بچهها هورا كشيدند. فخري گفت يك عروسي بگيريم بابا، دلمان پوسيد.
از من بشنويد، هر جشن و سرور، هر مجلس ختمي توي غربت، از اول گوزيده به الك.
جشن عقد در آپارتمان آقاي شارما برگزار شد. هنديها و سونيا هم آمده بودند. با چندتا ايرانيي ديگر. سونيا عروس را درست كرد از سر كار يك حلقه گل سفيد و آبي آورده بود كه زد به سر عروس و يك دست لباس آبيآسماني هم تنش كرد. يانا آشفته بود، نگاهش را ميدزديد، خود را پشت نگاهش پنهان ميكرد، سركه كج ميكرد صورتش زير حلقهي گلها، شكل مسيح ميشد. آقاي شارما خوشحال بود. همچين سرحال بود كه غم از چشمهاش پر كشيده و رفته بود. انگار هنوز بعد از آن همه زخمهي سيتار كه شنيده، نميداند كه همين دم و همين الان است كه باز مثل بوتيمار قيه بكشد.
پسر و دخترهاي هندي از آپارتمانهاي ديگر هم آمدند. هنديها هم مثل ما آهنگهاي دامبوليچيزك زياد دارند و رقصهاي امروزيشان، عينهو ماها يكهو پاميشند سر و شانه ميآيند كه بفرما... بزن و برقص بود. فخري چاك سينهاش بيرون بلوربارفتن، لنگه به لنگه ابرو ميانداخت، چرخ و واچرخ ميزد، دل ميبرد. سرخپوستهاي كوچك گل توي گلدانها ميگذاشتند، شيريني تعارف ميكردند. آقاي بهادري از گيلاس دوم به بعد، فيالمجلس ديگر خودش بود. دور كمر فخري، درجا ميخواست خودش را قرباني كند. با رقص، فخري را همراهي ميكرد، سرخم ميكرد روي ناف فخري مي گفت آها آها... آها آها... كه پليس سر رسيد و درخواست مدارك عقد در محضر را بياساس خواند و ياناي ما را با خود برد و در بازداشتگاه زنداني كرد.
ما پشت ديوار زندانايم. چهلتكهي يانا را پهن كردهام، بست نشستهايم. آقاي شارما آرام و قرارش گوزيده به الك، بوتيمار درونش خود را به قفس ميكوبد، كه يانا را آزاد كند، كه من هواييي بالكن نشوم، كه اميد ونويد بي مادر نشوند.
سرخپوستهاي كوچك خود را آماده ميكنند براي آزاد سازيي مادر قبيله. تيرها در كمان آماده، به من ميگويند تو آتشي، دستهات را بگير بالا شعله بكش. طبل ميزنند دور من ميچرخند يا ياهي يا، ياهي يا يا ياهي يا...
Game Over
28th March 2010, 12:45 AM
بي خيال لم داد روي راحتي و چشم دوخت به صفحه تلويزيون كه داشت چند پلنگ را در حال پشتك و وارو زدن در يك سيرك نشان مي داد.
توي دلش فكر كرد كه بعضي پلنگ هاي اين دور و زمانه درست مثل بعضي آدم ها تعريف ها و چارچوب ها را شكسته اند و حيثيت تمام پلنگ ها را لگدمال مي كنند.
با خودش گفت پلنگي كه براي يك تكه گوشت آن همه ادا و اصول در بياورد بايد اسم ديگري داشته باشد.
كانال عوض كرد و ديد يك دلقك تلويزيوني آشنا دارد مثل فيلسوف ها حرف مي زند.
از خير تماشاي تلويزيون گذشت، همانجا دراز كشيد و زور زد سر حرف را باز كند.
" اون قمري يه بازم پشت پنجره حموم تخم گذاشته، ناكس انگار با اين جا قرارداد داره. " و منتظر ماند، جوابي نيامد.
" البته مي گن قمري اومد داره، حالا مگه مي خواد تخماشو رو سر ما جوجه كنه، كار هر سالشه ديگه، من كه فكر مي كنم اومدش اومدن تو بود، تو چي فكر مي كني؟" و منتظر ماند، جوابي نيامد.
" كجايي؟ نكنه بازم تو مراقبت و مديتيشن و اين حرفايي؟" نفس عميقي كشيد، پشت دست را روي پيشاني گذاشت و كمي جا به جا شد.
" بابا پولاتونو نريزيد تو حلق اين قالتاقا، قديمي شده اين حرفا، مي ترسم چند روز ديگه تصميم بگيري مثل مرتاضا چهل روز تو قبر بخوابي". پوزخندي زد و پايش را روي آن پا انداخت.
" تصور كن يه روز خاك آلوده و توي كفن بيايي و زنگ بزني و من يه هويي درو باز كنم و چشمم بيفته بهت، هه هه، وقتي پس از چهل روز از زير گل دربياي قيافه ات درست مثل همين دسته گل مي شه كه چهل روزه كك انداخته توي تنبون جفتمون ، راستي خشك خشك شده ها، ديديش تازگيا؟"
فكر كرد حالا وقتش رسيده كه قال قضيه را بكند.
" اين بار كه صغرا خانم اومد يه چيزي بهش بده ورش داره ببره بيرون، گناه داره بيچاره هي دور و بر اينو تميز كنه. " و منتظر ماند. دنبال كلمه اي مي گشتكه بتواند جمله بعدي را شروع كند.
" فكر نكنم صاحاب ماهاب داشته باش، آخه اون عنتري كه دسته گل به اين بزرگي رو ول مي كنه و مي ره به امون خدا، فكر نمي كنه ممكنه جلوي دست و پاي ما رو بگيره؟"
زير لب بر مردم آزار لعنتي گفت و رفت توي آشپزخانه و لحظه اي به غلغل قوري شيشه اي روي گاز چشم دوخت، بعد دو تا چاي ريخت و فنجان خودش را برداشت و داغاداغ هورت كشيد.
" آخه چرا جلوي در آپارتمان ما؟ تو بالاخره نفهميدي كار كيه؟"
حس كرد كه صداي قندله شده در زير دندان هايش به تمام زواياي خانه رسيده است. جرعه اي ديگر چاي نوشيد.
" با اون دست خط اجغ وجغش".
صداي له شدن يك حبه قند ديگر توي خانه پيچيد.
" براي تو كه هنوز مال مني. "
چشم هايش را تنگ كرد.
"تحفه! "
از حس سردي سراميك ها در كف پاهايش فهميد كه پا برهنه است.
" من و تو رو بگو كه اولش فكر مي كرديم رفقا خواستن غافلگيرمون كنن، اونم دو روز پس از عروسي... "
سه تار را از روي قفسه كتاب ها برداشت، چند مضراب چپ و راست، حس اش نبود، صدايش را بلند كرد: " صداي ساز ناكوك از فحش بدتره، مگه نه؟" چاي را يك جرعه سر كشيد.
" براي تو كه هنوز مال مني".
ساز را گذاشت سرجايش و رفت در آپارتمان را باز كرد و نگاهي به سراپاي دسته گل انداخت، دست خط اجغ وجغ يكوري شده بود.
" براي تو كه هنوز مال مني. "
دستش را به چارچوب در تكيه داد و از گوشه شكسته شيشه دري كه در انتهاي پاگرد به پشت بام ختم مي شد گوشه مبهمي از آسمان را ديد.
" حالا كه مطمئن شديم مال همسايه ها نيست بهتره بندازيمش دور، من مي گم منتظر صغرا خانم نمونيم، نمي تونم اين آينه دقو تا هفته ديگه تحمل كنم. "
نفس عميقي كشيد و پنجه اش در لاي برگ ها و گل هاي خشكيده فرو رفت، مكثي كرد و دوباره طرح مبهم آسمان را از لاي شيشه شكسته نگاه كرد.
پاگرد منتهي به پشت بام را دويد و لحظه بعد خودش را داخل خانه انداخت و به غلغل قوري شيشه اي روي گاز چشم دوخت.
زير لب غريد: " براي تو كه هنوز مال مني. "
طبق معمول سر صحبت را باز كرد: "حالا صاحابش مي تونه از كف خيابون جمعش كنه. "
از پنجره به هيبت پژمرده دسته گل پخش شده در كف خيابان نگاه كرد.
دست خط اجغ وجغ توي هوا معلق بود و انگار هر لحظه به پنجره نزديك تر مي شد...
Game Over
28th March 2010, 12:46 AM
ديوار تا سقف آسمان رفته، شك نميكنم كه دل آخرين سنگهايش به آسمان چسبيده…
فقط صداي آوازهاي گنگي كه عصرها هنگام بازي ليلي زمزمه ميكند مانده.
گنجشكهامان هم ماندهاند…
بارها در همين حالت گنجشكي فضلهاش را ميان ابروهايم نشانه رفته و موفق شده اما تا حالا حتي از خودم هم خجالت كشيدهام كه بگويم بيتربيتترينهاشان صدها بار ميان لبهايم را نشانه رفتهاند و موفق شدهاند يا نشدهاند…
به هر حال گنجشكهاي درخت او زيباتر بودند و اگر ميخواست بازنده شرط زياد و كم گنجشكهاي روي ساقه نازك درختم و درختاش ميشدم…
هنوز سر و صداي در هم گنجشك هاي درخت اش گوشنواز ترند…
توپ رنگارنگ پشمالو به هر چه انتظار پايان ميدهد. دلم هري پايين ميريزد. برش ميدارم به سبكي پر قوست. ميبويم و ميبويم و ميبويمش و با يك جست سر ديوار و مثل يك جنس شكستني تحويل ميدهم و دوباره و دوباره ميان تنه تنومند درختم و ديوار دراز ميكشم و صد توپ پشمالوي رنگارنگ به حياطمان ميآيند و من صدتا ميشوم و ميبويم و ميبويم و ميبويمشان و با يك جست…
سينه برآمده يكيشان نوك مگسك است، بگذار بزنمش. تشخيص گنجشكهاي درخت او كه مهمان درخت منند كار سختي نيست. تفاوت شاخ و برگهاي درهم تنيده دو درخت كه به زور از ميان سقف آسمان و ديوار بيرون زدهاند مثل روز روشن است…
شاخ و برگهاي درخت ها همديگر را بغل گرفتهاند… بغل گرفته اند و ميبوسند همديگر را مثل پدرهامان…
به تلألو نور خورشيد نگاه ميكنم كه حالا از لاي برگ هاي درخت هامان چشمهايم را ميزند و برق چشمهايش چشمهايم را ميزند و نور پاشيده بر بال و پر گنجشكهايش با ساقه هاي نازك براق درخت اش در هم تلاقي ميشوند…
گنجشكهايش ميدانند كه با تير نميزنمشان . مثل اينكه اين يكي شيطنتش گل كرده و هي ميآيد تا نزديك چشمهايم وهي در لاي برگ ها گم ميشود و گم ميشود و گم ميشود و ديوار هي بالا ميرود و سقف آسمان را فشار ميدهد و باز بالا ميرود و … ساقه نازك درخت در دستانش و دستانم.
بشمار يك، دو، سي و پنج… شصت … صد و ميخندند پدرهامان.
صداي آواز آرام هنگام بازي عصرانه لي لي ، يك جوانه، دو جوانه، ميخندند پدرهامان…
ميآيد تا نزديك چشمهايم و هي در لاي برگ ها گم ميشود و گم ميشود و من نميزنمش. توپاش را با پا نميزنم ميترسم بشكند. فضله اي به هواي ميان ابروهايم سرازير ميشود، سرم را ميدزدم…
سرم را ميدزدم از مسير سنگ تير و كمان لندهوري كه عصرها وقت بازي لي لي اش ميآيد… سينه اش يكيشان نوك مگسك است. فقط يك حركت كوچك انگشت اشاره ام كافي است هك خون از ميان ابروهايش بزند بيرون و دسته تير و كماناش سرخ شود…
سينه يكيشان نوك مگسك است. راست ميگويد ؤمن كه عرضه زدن يك گنجشك را هم ندارم غلط كرده ام خرج روي دستاش بگذارم…
اما باز ميگويم و ميگويم و ميگويم كه براي زدن گنجشك نميخواهماش…
ميان ساقه نازك درختم و ديوار، راست ميگويد جاي بازي و استراحت نيست اين جا توي اين گرما.
ساقه جوانه باران است چه ميدانست پدرم؟…
ميان تنه تنومند درختم و ديوار… راست ميگويد جاي خستگي در كردن و دراز كشيدن نيست اين جا توي اين سرما.
درخت گنجشك باران است چه ميداند مادرم؟…
بيچاره ديگر از سن و سالاش گذشته كه يواشكي بيايد و كنارم دراز بكشد و يك چشمي مسير نگاهم را تا نوك مگسك دنبال كند و سري بتكاند و غم از دست رفتن مشاعرم را بخورد . ساقه درخت هي نازك ميشود بعدش تنومند ميشود و مادر چشمهايش سرخ ميشوند. چشمهاي مادر سرخ ميشوند چون اصرار دارد ثابت كند ديوار كوتاه است و داد بزند كه چه مرگيم شده و من ميگويم ديوار تا سقف آسمان رفته و باز چشمهايش…
و من از درخت هامان بگويم و نشاناش بدهم درخت ها را و او هاج و واج فضاي خالي مورد ادعايم را با دستان لرزانش لمس كند و چشمهايش سرخ شوند و اشك گونههاي چروكيدهاش را بپوشاند و بازاري از پا نگرفتن آن ساقههاي بيجان بگويد و بگويد كه من چشم و چراغ خانهام. بعد به ريش و موي بلندم گير بدهد و چشمهايش سرخ شوند و زار بزند و وقتي گنجشكهاي براق را با اشاره نشاناش ميدهم دست ها را به سينه بكوبد و رو به آسمان بپرسد كه من تقاص كدام گناه كبيرهام؟…
و من باز ازشاخههاي در هم تنيده بگويم و از ديوار و چشمهايش سرخ شوند و باز سرخ شوند و…يك روز صبح بميرد . بدون آنكه موفق شوم وجود درخت و ديوار و گنجشكهاي آن خانه را به او اثبات كنم…
ديوار تا سقف آسمان رفته، شك نميكنم كه دل آخرين سنگهايش به آسمان چسبيده ،فقط صداي آوازهاي گنگي كه عصرها هنگام بازي لي لي زمزمه ميكند مانده.
خوشحالم كه چشمهاي آن لندهور ديگر هنگام بازي نميبينندش…
دومين تير تفنگم ، بشمار يك ، دو… سه… سي، شصت، شصت،شصت، شصت سال است كه توي لوله زنداني است. من كه عرضه…
سينه يكيشان نوك مگسك است . ميداند كه نميزنمش. اما اين بار اشتباه ميكند تا نزديك صورتم ميآيد و دوباره لاي شاخ و برگهاي درخت هامان گم ميشود و گم ميشود و…
ماشه را فشار ميدهم … ميان ابروهايش ، تير و كماناش سرخ ميشود.
ماشه را فشار ميدهم … باز هم ….
مادر سال ها پيش از كجا ميدانست كه ميگفت ديگر زنگ زده و بايد بيندازمش دور؟…
Game Over
28th March 2010, 12:46 AM
انگشت اشارهاش را فشار داد روي دكمة سياهرنگ روي دستگيره. شيشة سمت راست ماشين كه تا نيمه پايين رفت، انگشتش را برداشت. سرش را برد طرف شيشه. به مردي كه نشسته بود پشت فرمان بي ام وي انگوريرنگ، گفت: «شما دارين ميرين؟»
مرد نگاهش كرد. گفت: «تازه اومدهيم.»
و لبخند زد. مرد دكمة مستطيلشكل را فشار داد و شيشه بالا رفت. به اطراف نگاه كرد. آنطرف خيابان، مقابل پارك، كيپتاكيپ ماشين پارك شده بود. برگشت و چشمش به پژوي جي ال اكس نقرهايرنگي افتاد كه درست پشت ماشينش پارك كرده بود. زني درسمت راست را باز كرد، پياده شد و رفت توي پيادهرو. پشت چند نفري كه توي صف بستنيفروشي بودند، ايستاد. مرد باز به اطراف نگاه كرد، به ماشينهايي كه داشتند توي آن خيابان شلوغ، پشت سر هم و آرام، حركت ميكردند. گذاشت توي دنده و حركت كرد. كميجلوتر، سر كوچهاي، نگه داشت و توي كوچه را نگاه كرد. همه جا پراز ماشين بود. توي آينة وسط شيشة جلو نگاهي به خودش انداخت؛ به تهريش و گونههاي سفيدش. با نوك انگشت وسط، عينكش را بالا داد و حركت كرد. رفت توي صف ماشينهايي كه داشتند آرام بهسمت چهارراه پاركوي حركت ميكردند. كمي به راست خم شد. درحالي كه نگاهش به جلو بود، دست كرد توي داشبرد و كيف سيدي را بيرون آورد. زيپش را باز كرد و منتظر شد تا صف ماشينها از حركت باز ايستاد. يكييكي سيديها را نگاه كرد. سيدي را كه رويش نوشته بود گلچين خارجي، بيرون كشيد. كيف را برگرداند توي داشبرد و سيدي را فرو كرد توي پخش نقرهايرنگ. داشت به صفحة سبزرنگ، كه كلمة read رويش خاموش و روشن ميشد، نگاه ميكرد كه صداي بوقي شنيد. به جلو نگاه كرد. ماشين جلويي بيست متري دور شده بود. زد توي دنده و حركت كرد. كمي بعد صدايآهنگ ملايمي از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش را گذاشت روي فرمان و به ماشينهايي نگاه كرد كه داشتند از لاين كناري، از طرفچهارراه، پايين ميآمدند. كمي جلوتر باز صف ماشينها متوقف شد. ماشينهاي لاين كناري هم ديگر حركت نميكردند. مرد چشمش به چند نفري افتاد كه توي پيادهرو، مقابل يك همبرگرفروشي، ايستاده بودند. چند نفري هم روي جدول كنار باغچه مقابل همبرگرفروشي نشسته بودند و داشتند همبرگر ميخوردند. مرد احساس كرد بوي همبرگر به مشامش خورد، بوي همبرگر با خيارشور و گوجة تازه. شيشة طرف راست را يكي دو سانتي پايين كشيد. داشت صداي آهنگ را زياد ميكرد كه ماشينها راه افتادند. پشت سرشان حركت كرد. به دو طرف نگاه كرد، جايي كه ماشينها پشت سر هم پارك كرده بودند. منتظر بود چشمش به جاي پاركي بيفتد، اما حتي يك جا خالي نبود. فكر كرد توي كوچهها هم نميتواند جايي پيدا كند. با خودش گفت چهارراه پاركوي دور ميزند و همين مسير را برميگردد تا بالاخره جايي پيدا كند. هوس كرده بود برود سراغ همان همبرگرفروشي. هنوز بوي گوشت و خيارشور و گوجة تازه توي دماغش بود. چشمش به چراغهاي نارنجيرنگ روي پل پاركوي افتاد. ماشينها داشتند آرام، در دو خط موازي، به سمت بالا حركت ميكردند. كمي بعد، نزديك چهارراه، باز همة ماشينها متوقف شدند. مرد صداي ممتد بوق ماشينها را شنيد و متوجه چند نفري توي ماشين بغلي شد كه زل زده بودند به او. شيشهاش را كشيد بالا و صداي پخش را كم كرد. ماشينها همانطور پشت سر هم ايستاده بودند و بوق ميزدند. چشمش به چند نفري افتاد كه نزديك پل، ازماشينهايشان پياده شده بودند. با خودش گفت حتمأ تصادف شده. فكر كرد حالا حالاها بايد اينجا بايستد و منتظر بشود تا بالاخره يكيشان كوتاه بيايد و راه بيفتد. شايد هم بايد صبر ميكردند تا پليس ميآمد. اما چند لحظه بعد، وقتي هنوز نگاهش به آن چند نفر بود، سيل ماشينها حركت كرد. كشيد كنار و از راهي كه باز شده بود، بهسرعت حركت كرد. به چهارراه كه رسيد، دوباره ماشينها متوقف شدند و صداي بوقها بلند شد. چشمش به دختري افتاد كه باراني كرمرنگ بلندي به تن داشت و كنار خيابان ايستاده بود. چند دختر و پسر ديگر، كمي جلوتر از او، ايستاده بودند. مرد به بالاي چهارراه نگاه كرد، به آنطرف پل كه ماشينها، بدون هيچ فاصلهاي، پشتبهپشت هم ايستاده بودند و تكان نميخوردند. فقط صداي بوق بود كه شنيده ميشد با بوي دود كه همة فضا را پر كرده بود. بالاخره ماشينها حركت كردند. مرد پيچيد به راست و دوباره چشمش به دختر افتاد كه زل زده بود به او. كنار خيابان، جلوتر از جوانها، زد روي ترمز و توي آينه را نگاه كرد. دختر برگشته بود و داشت نگاهش ميكرد. خواست با دست اشاره كند، اما همانطور خيره شده بود به او. دختر لحظهاي برگشت و به چهارراه نگاه كرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت نگاهش ميكرد. هر دو فقط خيره شده بودند به هم. كمي بعد مرد برگشت. دستهايش را گذاشت روي فرمان و به جلو نگاه كرد. خوشحال بود از اينكه به آن خيابان شلوغ برنگشته. توي آينه را نگاه كرد و چشمش به دختر افتاد كه داشت به ماشين نزديك ميشد. وقتي از جلو جوانها رد ميشد، مرد شيشة سمت راست را تا آخر پايين كشيد. صبر كرد تا دختر برسد كنار ماشين. صداي پخش را كم كرد و برگشت. دختر آهسته، در حالي كه نگاهش به مرد بود، به ماشين نزديك شد و كنار در جلو ايستاد. سر خم كرد. گفت: «براي منوايسادين يا اونها؟»
با سر به جوانهايي اشاره كرد كه كنار خيابان ايستاده بودند و لبخند زد. مرد گفت: «سوار شو.»
دختر در را باز كرد و سوار شد. مرد، بيآنكه نگاهش كند، زد توي دنده و حركت كرد. زل زده بود به جلو و داشت توي ذهنش دنبال جملهاي ميگشت تا حرفي بزند. دختر گفت: «اولش فكر كردم واسه اونها نگه داشتين.»
مرد لحظهاي نگاهش كرد. گلويش خشك شده بود. گفت: «معلوم بود واسه شماس.»
آب دهانش را قورت داد. دختر انگشتش را روي دكمة سياهرنگ دستگيره فشار داد و شيشة سمت راست پايين رفت. به داشبرد نگاه كرد و بعد به مرد. گفت: «خيلي ماشين خوشگلي دارين.»
مرد گفت: «جدي؟»
«آره، خيلي خوشگله. از اون دور برق ميزد.»
مرد گفت: «كجا ميرفتين؟»
دختر گفت: «خونه. تا همين حالا كلاس داشتيم.»
مرد گفت: «دانشجويين؟»
دختر سر تكان داد و لبخند زد. گفت: «يه همچين چيزي.»
دستش را برد طرف پخش نقرهايرنگ و دكمهاي را فشار داد و صداي آهنگ قطع شد. گفت: «چي شد؟»
«خاموشش كردين.»
«نميخواستم خاموشش كنم. ميخواستم صداشو زياد كنم.»
مرد دكمة كوچك مستطيلشكل سمت چپ را فشار داد و پخش دوباره روشن شد. گفت: «دكمة صداش اينه.»
با انگشت دكمة نقرهايرنگ سمت راست را فشار داد و صداي آهنگ بلند شد. دختر گفت: «بلندترش كنين.»
مرد باز انگشتش را روي دكمة نقرهايرنگ فشار داد. صداي آهنگ باز هم بلندتر شد. دختر تكيه داد به صندلي و آرنجش را گذاشت لب شيشه. خيره شده بود به جلو. مرد لحظهاي نگاهش كرد. به ابروي كشيدهاش نگاه كرد و چشم درشتش كه خيره به جلو مانده بود؛ بههيكل نحيفش كه روي آن صندلي بزرگ، به عروسك ميمانست. كيفش را گذاشته بود روي پايش و انگشتهاي كوچك دست چپش، بندهاي آن را محكم نگه داشته بودند. طوري نشسته بود انگار سالهاست همديگر را ميشناسند.
آهنگ كه تمام شد، هنوز هر دوشان ساكت بودند. آهنگ بعدي كه شروع شد، مرد بلند گفت: «تو داشبرد پر از سيدييه.»
دختر گفت: «چي؟»
مرد گفت: «تو داشبرد.» با دست به داشبرد اشاره كرد. بلند گفت: «توش پر از سيدييه.»
دختر صداي آهنگ را كم كرد. گفت: «اينجا؟»
در داشبرد را باز كرد و كيف سيدي را بيرون آورد. زيپش را كشيد و بعد شروع كرد به خواندن نوشتههاي روي سيديها. گفت: «خيلي فوقالعادهس. هر چي بخواي، اينجا هست.»
يكييكي بهدقت سيديها را نگاه كرد و بعد از ميانشان يك سيدي بيرون آورد. گفت: «من عاشق جيپسيكينگزام.»
مرد سيدي توي پخش را بيرون آورد و سيدي جيپسيكينگز را گذاشت. آهنگ كه شروع شد، دختر گفت: «خيلي كيف ميده آدم بشينه پشت اين ماشينو و تو اين اتوبان از كنار بقية ماشينها رد بشه و جيپسيكينگز گوش بده.»
نگاهش به مرد بود. مرد گفت: «آره.»
دختر گفت: «يه چيزي رو ميدونين؟»
مرد گفت: «چي رو؟»
«من عاشق ماشينهاي شيك و مدلبالام. عاشق رستورانهاي درجه يك بالاي شهرم. عاشق بهترين غذاهام. عاشق مسافرتم. عاشق اينم كه برم تو يه ويلاي بزرگ نزديك دريا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت: «حالا چرا رامسر؟»
«چون عاشق اونجام. عاشق اينم كه وقتي دريا طوفانييه، تو ساحلش قدم بزنم و صدف جمع كنم. رامسر كه رفتهين؟»
مرد سر تكان داد. نگاهش به جلو بود. دختر گفت: «عاشق اينم كه يه ويلاي بزرگ تو اون خيابون نزديك ساحلش داشته باشم. از اون ويلاهايي كه از تو بالكنش، دريا پيداس. صبح زود پاشي بري تو ساحل و تموم ساحلو قدم بزني. بعدش هم برگردي تو ويلا، يهصبحانة مفصل بخوري و دوباره بخوابي. تا لنگ ظهر بخوابي. بعدش هم پا شي ناهار بخوري با يه عالم بستني توتفرنگي. بعد تا عصر بشيني فيلم ببيني و موسيقي گوش بدي. عصر هم بزني بيرون. فكرشو بكنين.»
به مرد نگاه كرد. منتظر بود چيزي بگويد. مرد همانطور زل زده بود به جلو. دختر گفت: «يه چيزي رو ميدونين؟»
مرد گفت: «چي رو؟»
«من عاشق آدمهاي پولدارم. جدي ميگم. عاشق آدمهاي پولدارم. وقتي ميشينم تو يه همچين ماشيني، خيلي احساس خوبي بهم دست ميده. فكر ميكنم همة اينها مال خودمه. نميدونم چرا، ولي يه همچين احساسي دارم. فكر ميكنم هر چي تو اين دنياس، مالمنه.» بعد گفت: «شما بايد از اون پولدارها باشين.»
مرد لبخند زد. دختر گفت: «ديدين گفتم. از اون پولدارهايين.»
مرد گفت: «نه اونقدرها.»
«دروغ ميگين. قيافهتون داد ميزنه پولدارين. آدمهاي پولدار قيافهشون با آدمهاي معمولي فرق ميكنه.»
مرد گفت: «چه فرقي؟»
«جدي ميگم. فرق ميكنه. آدمهاي پولدار از ده فرسخي داد ميزنه پولدارن.»
مرد چيزي نگفت. فقط صداي پخش را كم كرد. دختر گفت: «شرط ميبندم يه شركتي چيزي دارين.»
مرد دوباره لبخند زد. دختر گفت: «نگفتم. نگفتم. شركت دارين؟»
مرد گفت: «نه اونطوري كه فكر ميكني.»
«ولي شركت دارين. نه؟ درست ميگم؟»
مرد به دختر نگاه كرد و سر تكان داد. گفت: «شريكم.»
دختر گفت: «ميخواي بگم چه شركتي داري؟»
مرد گفت: «بگو.»
دختر دستش را گذاشت روي داشبرد و به جلو نگاه كرد. داشت فكر ميكرد. زل زده بود به جلو. يكدفعه سرش را چرخاند طرف مرد. گفت: «شركت لوازم كامپيوتري ... يا پزشكي.»
مرد گفت: «اينو ديگه اشتباه كردي.»
دختر گفت: «صبر كن.»
دوباره به جلو نگاه كرد. بعد گفت: «خودت بگو.»
مرد گفت: «لوازم كشاورزي، آبياري.»
دختر گفت: «ولي درست گفتم كه شركت داري.»
مرد سر تكان داد. گفت: «ميخوام يه پيشنهادي بهت بكنم.»
دختر نگاهش كرد، طوري كه انگار حواسش جاي ديگر است. مرد گفت: «قبل از اينكه سوارت كنم، داشتم ميرفتم همبرگر بخورم. اگه دوست داشته باشي، ميتونيم با هم بريم تو يكي از اون رستورانهاي درجه يك كه گفتي و دو تا پيتزا مخصوص سفارش بديم.»
دختر گفت: «حالا چرا پيتزا؟»
مرد گفت: «من عاشق پيتزام.»
دختر گفت: «ميدوني من الان هوس چي كردهم؟»
مرد گفت: «هوس چي؟»
«يه ساندويچ گندة رستبيف با يه ليوان بزرگ فانتا.»
مرد گفت: «جايي رو سراغ داري؟»
دختر به جلو نگاه كرد. تكيه داد به صندلي. مرد گفت: «بعدش هرجا خواستي، ميرسونمت.»
دختر گفت: «اول بايد بريم من به خونه بگم.»
مرد گفت: «كجا برم؟»
«از اون بريدگي، بپيچ تو صدر.»
مرد كمي جلوتر، پيچيد توي اتوبان صدر. داشت آهسته حركت ميكرد. پل روي خيابان شريعتي را كه رد كرد، دختر گفت بپيچد توي يكي از خيابانهاي سمت راست. مرد راهنما زد و آهسته پيچيد. گفت: «تا حالا هيچوقت تو اون رستورانهاي طبقة آخر پاساژمیلاد نور رفتهي؟ غذاهاش حرف نداره. فكر كنم از اون جاهايييه كه تو عاشقشي.»
دختر گفت: «يه بار رفتهم.»
كيفش را باز كرد و آينة كوچكي بيرون آورد. گفت: «چراغو روشن ميكني؟»
مرد چراغ جلو سقف را روشن كرد. دختر سر خم كرد و خودش را توي آينة كوچك نگاه كرد. مرد گفت: «من بعضيوقتها ميرم اونجا. خوشم ميآد تو راهروهاش قدم بزنم و به ويترينها نگاه كنم.»
دختر، بيآنكه سر بلند كند، گفت: «تنها ميري اونجا؟»
«بعضيوقتها دوستهام هم هستن. هر موقع وقت كنيم ميريم.»
دختر روژ صورتيرنگي را كه از كيفش درآورده بود، به لبهايش ماليد. هنوز داشت خودش را توي آينه نگاه ميكرد. مرد گفت: «موافقي بريم اونجا؟»
دختر سرش را بالا آورد. با انگشت به خياباني سمت چپ اشاره كرد. مرد پيچيد توي خيابان. دختر گفت: «اونجا رستبيف هم پيدا ميشه؟»
مرد گفت: «نميدونم. شايد. ولي ميدونم پيتزاهاش حرف نداره.»
لبخند زد. دختر گفت: «منم يه جاي عالي همين نزديكيها سراغ دارم.»
مرد گفت: «جدي؟»
دختر سر تكان داد. آينه را با روژ گذاشت توي كيفش. گفت: «اگه بياي، ديگه ول نميكني. خيليوقتها هم همين آهنگهاي جيپسيكينگزو ميذارن. خيلي جاي دنجييه.»
مرد گفت: «پس بريم همونجا.»
دختر گفت: «همينجاس.»
با دست به پيادهرو اشاره كرد. مرد كنار خيابان پارك كرد. دختر گفت: «پيتزاهاش هم حرف نداره.»
مرد گفت: «من هم هوس كردهم رستبيف بخورم.»
دختر خنديد. گفت: «تا مانتومو عوض ميكنم، دور بزن.»
مرد سر تكان داد. دختر در را باز كرد. داشت پياده ميشد كه مرد گفت: «من هنوز اسمتو نميدونم.»
دختر در ماشين را به هم زد. دستش را گذاشت لب شيشه و سر خم كرد. گفت: «فرزانه.»
مرد گفت: «منم نويدم.»
دختر گفت: «من الان برميگردم.»
دستش را از لب پنجره برداشت و با عجله رفت توي كوچة باريك و تاريكي كه كمي جلوتر بود. مرد دور زد و كنار خيابان نگه داشت. ماشين را خاموش نكرد. شيشة سمت راست را بالا داد و صداي آهنگ را زياد كرد. هر از گاهي به كوچة تاريك نگاه ميكرد و منتظر بود دختر را ببيند كه از كوچه بيرون ميآيد. كمي بعد ماشين را خاموش كرد و صداي آهنگ قطع شد. توي آينه نگاهي به خودش انداخت. به تهريشش دست كشيد و با خودش گفت كاش تنبلي نكرده بود و ريشش را زده بود. عينكش را بالا داد و باز به كوچه نگاه كرد. به پنجرههاي خانههاي آنطرف خيابان نگاه كرد و متوجه باد شد كهداشت شدت ميگرفت. چشمش به برگهاي زردي افتاد كه كنار جدولها ريخته بود. از ماشين پياده شد. تكيه داد به در و به صداي باد گوش داد كه لاي برگها ميپيچيد. چند دقيقه بعد، وقتي هنوز نگاهش به پنجرههاي خانههاي آنطرف خيابان بود، راه افتاد به طرف كوچه. سر كوچه لحظهاي درنگ كرد. بعد وارد كوچه شد. كمي كه جلوتر رفت، چشمش به خياباني افتاد كه كوچه را قطع ميكرد. برگشت. احساس كرد توي همين مدت، هوا سردتر شده. نشست توي ماشينش. باز به كوچة تاريك نگاه كرد. ماشين را روشن كرد. بهشمارههاي نارنجيرنگ ساعت روي داشبرد نگاه كرد. زد توي دنده. با خودش گفت حتمأ هنوز همبرگرفروشي روبهروي پارك باز است.
Game Over
28th March 2010, 12:48 AM
سرانجام، از پس سالها آوارگي در دياران و اقاليمِ دوردست، خسته شده بود و آخرش هم ـ چنان كه خواسته بود پا در گِل كند ـ هرگز هيچ جايي را در پشت دنيا به نواخت نيافته بود كه در آن بود و باش كند تا وقتِ مرگ و حتي پس از آن، ديگر به اين نتيجه ناگزير رسيده بود كه عليرغم تمايلش برگردد و در ده زاد بومياش بميرد تا كنار مردگانش در همان يك وجب جايي كه هميشه انتظارش را ميكشيده، دفن شود. در همان سهمِ خاك گوري كه پيشتر در يك لحظه خشم و خروش، مفت به ديگران بخشيده بود.
پنجاه و سه سال پيش ملكميان را ترك گفته و چنان ميانهاش را با محل بر هم زده بود كه اگر روزي نظرش برگشت، عملاً نتواند تصميمي را كه گرفته بود، زير پا بگذارد.
و البته در اين مدت ديگر هرگز بازنگشته بود. نه حتي وقتي كه كسانش، پيش به دنبال هم مرده بودند و او هر با حيناحينِ پرسهزنيهاي بينتيجهاش در آن سوي دنيا، همزمان خواب ديده بود و به بيداري، دل محزونش مرگ عزيزي را گواهي داده بود. هرچند كه البته هرگز مطمئن نبود كدام يك؛ اما ترديدي نداشت كه يكيشان يقين از دنيا رفته بود.
با جنگ و دعوا گذاشته بود رفته بود. همه ماجرا شايد به يك ساعت هم نكشيده بود؛ اما بيش از نيم قرن حسرت خورده بود كه چطور شده بود يك آن ديوانه شده در برابر همه، علناً تصميم به تركِ ديدار ابدي گرفته بود. آن هم براي خاطر چيزي كه هرگز هيچ ارزشش را نداشت؛ براي خاطرِ مادينهاي! اما گفته بود و تقديري ناگزير از براي خود رقم زده بود.
پنجاه و سه سال طول كشيده بود تا خود را از بُنِ چنگالِ آن بختكواره بختي رها كند كه پيوسته نيشتر بر غيرتش زده بود. برايش هميشه انگار همين ديروز بود كه سينه به سينه مُلْك ميانيهاي خشماگين كه بس بسيار نگرانِ ناموسِ روستا مينمودند، تا بدان حدّ كه ميخواستند او گورش را از آنجا گم كند، جوانانه فرياد زده بود: «باشد، حالا كه اين طور با من بيگانه رفتار ميكنيد، از اينجا ميروم. براي هميشه ميروم. اما آن يك وجب جاي خاكِ من هم گورِ شما باشد!» و اينچنين ديگر آنچه را كه نبايد، باخته بود.
پيش از آن، از خيلِ مُلْك ميانيها، بَلقَز گفته بود: «اَخ اَخ اَخ... قحطِ مرد است مگر؟! من مانندِ تو را روزي صد تا با گِل درست ميكنم!» كه يا طاقت نياورده و چنان قصدي كرده بود. آن همه مشت و لگد و چوب و چماق از مُلك ميانيها خورده بود، اما بر او تأثير نكرده بود آن قدر كه گپ بَلقَز كرده بود: «من مانند تو را روزي صد تا با گِل درست ميكنم!» در مُلك ميان از اين بدتر چه ميتوانست بگويد مادينهاي تا مردانهايرا بشكند؟ آن هم نه در ناديده جايي، گوشه و كناري، كه در ميان جمع، در چشمْ حضورِ مُلك ميانيها، از كوچك و بزرگ، زن و مرد، همه! اين را ديگر يايا هرگز نتوانسته بود فراموش كند. همچون داغ ننگي بر پيشاني، هميشه با خود داشته و از آن عذاب كشيده بود.
«اما آخر اين مادينهها چه دارند كه براي خاطر آن، كوه مَثَل مردانهاي بخواهد بشكند؟!» خود هم مادينهاي اين را گفته بود به سرزنش يايا، مادرش. پدر تأكيد كرده بود: «اين را يك بار ديگر بگو، مادرِ اُماني!» جفت خواهرانش افسوس خورده بودند: «ما كه يك دانه برادر بيشتر نداريم، شكستن كدام است؟» آن هم براي اين بيحيا بَلقَزِ كونْ چُسان؟» يايا گفته بود: «گفتم كه، حالا هر چه بود من شكسته شدم. توي مُلْك ميان ديگر نه قادرم سر بالا بگيرم، نه اينجا بود كنم؛ به شما گفتم، تا فردا سياهْ سحر هم كه بگوييد من بايد از اين چول شده خود را آواره كنم.» مادر درآمده بود دوباره: «پسرم، اين خانه زندگاني همه از آن توست. خواهرانت كه فردا روزي بالاخره به خانه بختشان ميروند. آن وقت چه كسي حامي من و پدر پيرت باشد.»
يايا انگار عقلِ خود را خورده باشد، جواب داده بود: «لازم نيست نگران باشيد. ميتوانيد خانه داماد بگيريد. چون من سهمِ خودم را دارم به خواهرانم ميبخشم.» و در آن دم بود كه پدر به طعنه خنديده بود: «هه هه هه... اما آخر با كدام خط؟ كدام نشان؟ همين طور حد كفليزي؟ سرِ باد كه نميشود چيزي بخشيد!» مادر از پدر گله كرده بود: «پدر يايا تو را چه ميشود؟ بچهام از دست رفت!» پدر مستأصل اما در ظاهر مطمئن گفته بود: «كجا دارد كه برود؟ يك چند گاه گرسنگي كه بكشد، با پاي خودش باز برميگردد سر سفره تو. اگر برنگشت، پس از اين پس ديگر مرا هيچ چيز حالي نيست.» يايا پدر را آزار داده بود: «حالا ميبينيم!» پدر زيرِ آزارِ پسر بيشتر نگفته بود: «ميبينيم!»
برميگشت. اما نه يك چند گاه ديگر. وقتي برميگشت كه ديگر نه پدر بود، نه مادر، نه اُماني و نه بماني. حتي ملكميان هم نبود. تو گويي اين همه هيچگاه نبوده بود. گويي بيگانهاي به بيگانه جايي بازگشته بود.
«پس اين روستا چه شد؟» يايا از رهگذري كه از زير كلاه حصيرياش او را چون ناآشنا آدمي سردرگم مينگريست، پرسيده بود. مرد روي دوشش بيلي بود و پابرهنه پاچه پيجامهاش را تا پشت زانو بالا كشيده بود: «مقصد تو كجاست خالوجان؟» يايا به اين سوي و آن سوي سر ميگرداند: «ملكميان.» مرد گفته بود: «خوب، تو اكنون در ملكميان هستي، بنده خدا!»
كمكَمَك مسيرِ آبِ چشمه قديمي را پيدا كرده بود كه ميزان در راستاي
كوهِ سُماموس به دريا ميريخت. سمتِ آفتابْ غروبِ چشمه، جاي روستاي پيشين، خانههاي بسياري ساخته شده بود. ديگر حتي يك خانه لتپوش كاهگلي از گذشته بر جاي نمانده بود. حتي در آن سوي آب، رو به آفتاب درآمد، كه تا يايا يادش بود دشتي پوشيده از درختانِ لليكي و كئول بود كه گاوها زير آنها چرا ميكردند، سراسر خانه شده بود. خانههايي كه با آجر و سيمان بالا رفته بودند و سقفِ همهشان شيرواني بود. ديگر آن روستايي نبود كه يايا ميشناخت و از هر طرف بين دار و درختان جنگلي محصور بود. اينك درختها را به كلي انداخته بودند و به جايش بوتههاي چاي و نهال مركبات كاشته شدند. به خلافِ گذشتهها كه چند خانه دورِ هم بود و آدم از هر طرف به هرجا ميتوانست برود. بر سر جاي خانه قديميشان هم اينكه مدرسهاي ساخته بودند.
پيش از آنكه خود را به كسي آشنايي دهد، سراغِ معتمدِ محل را گرفته بود. كدخدا ذيبولا، خيلِ بچههايي را كه اين ناشناس را دوره كرده بودند، تشر زد و به داخل خانه دعوتش كرد.
«ذي بولا مرا نميشناسي، نه؟»
«آشنا نظر مي آيي. اما يادم نميآيد كدامي؟»
«من يايا هستم.»
«يايا؟»
«برادر اماني و بماني، همبازي قديم تو»
كدخدا ذي بولا شبانه سر روزي را در سالها پيش به ياد آورد كه خانه يايا اينها را سنگباران كرده بودند و مادرِ يايا بي آنكه هيچ از خانه پا بيرون بگذارد، همه ملك ميانيها را نفرين ميكرد. پدر يايا او را گفته بود: »هي ذيبولا، تو قاعده است كه با رفيقت بد بايستي؟» و او جواب داده بود: «پس چي؟ پسرت بد كرده. سرِ چشمه به دخترِ خاله جانم دستدرازي كرده.» و يايا بالاخره از قايمْ جايش در كاهْ بامِ خانهشان پايين پريده بود: «دروغ است. من به كسي دست درازي نكردهام. من فقط از او خواستم كه زن من بشود. همين. گناه كردم؟!» اما بَلقَز گفته بود: «نخير، بُنِ مه، سرِ چشمه ناخبر از پشت مرا گرفتي ميخواستي به زور به من درآويزي. اما تا ديدي قيل و قالِ زنها ميآيد كه ميآمدند آب ببرند، دُمت را گذاشتي روي كولت، توي مه در رفتي.» پس مُلكميانيها ديگر ايست نكرده بود؛ غيظ كرده بودند؛ ريخته بودند سر يايا و تا خورده بود زده بودندش. و در آن ميان، چماقي بر سرِ يايا فرود آمده فرقش را شكافته بود. در آن لحظه هيچكس هوش نبود. اما ذيبولا و يايا خود ميدانستند كي زده بود و كي خورده بود.
«بعد از اين همه سال، آمدهاي تقاصت را بگيري؟»
يايا گويي از سالها پيش جوابش را آماده كرده بود. بيدرنگ به ذيبولا گفت:
«خير. آمدهام كه اينجا بميرم.»
«اما تو ديگر اينجا نه كسي داري نه چيزي!»
«مردگانم را كه دارم.»
«البته؛ اما مردگانت مثلِ مردگانِ ما اسيرِ خاك هستند!»
«وقت ورود ديدم كه مقر خانه پدريام مدرسه شده . با اين حساب من اينجا ديگر كاري ندارم...»
درباره كسان در گذشتهاش هر آنچه را بايد از ذيبولا شنيد. اُماني در خانسر به خانه مرد رفته بود؛ اما سرِ همان شكمِ اولش سرِ زا رفته، خود و بچهاش تلف شده بودند. بماني هم در جواني داءالخنزير گرفته، ناكام از دارِ دنيا رفته بود. پدر و مادرشان از آن پس تنها افتاده بودند؛ چشم انتظارِ يكتا پسرشان، هميشه آرزو به دلِ نوه و نتيجهاي بودند كه هرگز نداشتند. چندين سال بعد هم پدر از پَلَتْ دار افتاده بود؛ رفته بود براي گاواشان برگ بتراشد. پدر كه مرده بود، مادر ديگر خيلي دوام نياورده بود؛ حتي به دو سه سال هم نكشيده بود؛ او هم از پي پدر رفته بود.
«ذيبولا، يك زحمت بكش همراه من بيا خاك آدمهايم را نشانم بده!»
از گورستان كه برگشته بودند، يايا شب رادر خانه ذيبولا مانده بود. كهن مردان دوباره همچون گذشتهها با هم رج شده بودند. يايا به همبازي قديمش گفت كه در فكر سرپناهي از براي خود است. گفت كه مقداري پول هم همراه خودش دارد. پولي كه گهگاه با مزدوري در اينجا و آنجا براي خود اندوخته است. ذيبولا پيشنهادي كرد كه نشان داد به راستي كدورتِ دعواي ديرينه را از خاطر زدوده است؛ گفت: «خانه من خانه توست. همين جا با هم سر ميكنيم.» يايا قدرشناسي كرد. اما از پذيرفتن پيشنهادش سر باز رد. ذيبولا چون چنين ديد اظهار داشت كه در هرحال تا پيدا شدن سرپناه وظيفه خود ميداند از او در خانهاش ميزباني كند. يايا از اين نظر حرفي نداشت. اما نميدانست كه ذيبولا ضربه نامردانه چماقي را كه به خاطر دخترخاله جانش از روي غيرت فاميلي به سر دوستش كوبيده بود، هرگز از ياد نبرده بود و گذشت زمان بيهودگي آن خشونت بيبديل را بر وجدانش روز به روز سنگينتر كرده بود؛ تا مگر كه زماني يايا دوباره پيدايش ميشد، ميتوانست به هر طريق ممكن به جبرانش برميخاست كه اينك به واقع پيدايش شده بود. ذي بولا با ديدار دوباره او ـ به خود يا نا به خود ـ بَنِ فكر رفته بود. هرچند البته با نيتي خير؛ اما يايا نميدانست كه او ميخواهد پيرانه سر برايش معركه بگيرد.
بَلقَز دختر خاله جان ذيبولا، در طي ساليان بيثمر، اگرچه هر روز يكصد مرد از گِل سرشته بود، اما هرگز به هيچكدامشان شوهر نكرده بود و در همان خانه پدرياش پير شده بود. حتي برادران كوجكتر از خودش هركدام سرِ خانه و زندگي خويش رفته بودند؛ اما او با ايراد گرفتنهاي بيجا، بيشمار و وسواسياش، همچنان روي دست پدر و مادرش مانده بود. تا اينكه والدينش هم از دنيا رفته بودند و او ديگر به كلي تنها شده بود.
اهل و عيال ذيبولا در روستا پنهان نكردند كه چه كسي ميهمان كدخداست. بدينترتيب سرانجام به گوش بلقز هم رسيد كه يايا برگشته است: بيزن، بيولد.
اما سپيدهدم فردا يايا حتي تأسف خورد كه كاش پايش ميشكست تا بار ديگر از ملكميان سر درميآورد. در زير مه صبحگاهي، ابريقي را كه از آبْ تختِ خانه ذي بولا برداشت و به طرف چشمه به راه افتاد تا دست و ديمش را آب زند، نخست متوجه چيزي نشد. همهجا مهآلود بود، از بُنِ گِل. وليكن به چشمه كه نزديك ميشد، اندك اندك چشمش سفيدي پايين تنه پر هيب زنانهاي را تشخيص داد كه صاحبش بر كناره پايين چشمه چمباتمه زده بود و به صداي سرفه يايا به نشانه اعلام حضور ناگزيرش كه ديگر فرصت برگشت نكرده بود، ناگهان شليتهاي كه دور كمر جمع شده بود، روي سرين پايين كشيده شده بود و زن هيچ هم به روي خود نياورده بود: «اوي، پس تويي يايا. باز هم اينجا دست به آب نشستم تو پيدايت شد!» بدينسان يايا توانست او را به جا بياورد. درست همچون آن شبانه سر هوسانگيز و آتشانداز گذشته در پنجاه و سه سال پيش، بدعادتش را حفظ كرده بود و هنوز از خير سرش لب آب خرابي ميكرد. اما يايا باورش نيامد كه بَلقَز آشتيجويان گفت: «شنيدم كه آمدهاي. آي... پس بالاخره برگشتي ملك ميان پيش هم محليهايت...» يايا ترديد نداشت كه در پشت دنيا، اين يك نفر را با وجودي كه هنوز ديدارش دلش را تكان ميداد، هرگز نميتواند ببخشد؛ مصمم گفت: «اما من اينجا نيامدهام كه با زندهها زندگي كنم، ديگر آمدهام كه نزد مردگانم باشم» بيآنكه خود هرگز بداند كه دارد مانع از آن ميشود كه ذيبولا كدخدامنشانه بخواهد او را در خانه خلوت دختر خاله جانش منزل دهد تا لااقل اين آخر عمري يايا و بَلقَز در كنار هم بميرند. شايد بَلقَز حرفي نداشت؛ آن قدر تنهايي كشيده بود كه حرف پسرخاله كدخدايش را زمين نزند. وليكن براي يايايي كه گويي به دلش افتاده بود مرگ تا آن بُن دنيا دنبالش كرده، يقين ديگر فرصتي دوباره براي عاشقي باقي نمانده بود. زيراكه بي آنكه ديگر نگاهش كند، همين قدر فرصت كرد آبي به سرو رويش زد، ابريقش را پر كرد، در بُن مه راه افتاد، از چشمْ زار بلقز دور شد، تا دم در خانه ذيبولا خود را رساند و همانجا، انگار كه دود و درد ديرين دلش را ناگهان به تمامي در كرده بود، دراز به دراز بر زمين افتاد.
Game Over
28th March 2010, 12:49 AM
از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند. مه غلیظی کوه ها را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت و گوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند و با اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.
بار اول که تلفن زد مرد صدای آرام زنانه ای را از آن سوی سیم شنید که با تردید نام و نام خانوادگی او را به زبان آورد. با وجود اختلاف زمانی دیر وقت نبود ولی مرد ازشنیدن صدای زنانه و ناآشنا کمی یکه خورده بود. جدی و قاطع گفته بود: بله. خودم هستم. و زن خودش را معرفی کرده بود. او را نمی شناخت. گفت که دوستی مشترک شماره تلفن را به او داده و سلام رسانده است. لحن مرد صیمیمی شد. دوست سال های دورسال های جوانی.
بار دوم گفت وگوی آنان کمی طولانی تر شد. مرد از خاطرات سال های گذشته برایش تعریف می کرد. ازکودکی هایش از ماجراجویی های نوجوانی تا گریزهای پرپیچ و خم و سرانجام آمدنش به کانادا . زن با علاقه گوش می داد. مکث میان کلام و لحن خاص صدا او را مجذوب می کرد. تنها بود و همان طور که به قصه های مرد گوش می سپرد زندگی آرام و بدون ماجرای خودش را با او مقایسه می کرد. کنجکاو زندگی خصوصی او شده بود. مرد در میان جست و جوی واژه ها به سیگار پک می زد.
حالامدتی است که باران بند آمده. چراغ سبز چهارراه چشمک می زند و دورتر بالاتر کوه های آبی رنگ راکی را تماشا می کند. زن این محله ی ساکت و خلوت را دوست دارد.
راستی نگفتید چه طور فهمیدید من تصادف کردم.
زن روی صندلی مشکی چرخی می زند.
فقط زنگ زده بودم احوالتونو بپرسم . مدتی بود ازتون بی خبر بودم.
مرد از بیمارستان که مرخص شد و به خانه بازگشت پیام او را گرفت و با آن که دیروقت بود بلافاصله شماره گرفته بود.
- حالا. . . بهترید؟
- بله .فقط کمی احساس کوفتگی می کنم. مثل اینه که قراره ما چند سال دیگه هم زندگی کنیم.
زن خنده ی کوتاهی کرد.
کامپیوتر روشن بود و به صفحه ی مونیتور نگاه می کرد.
مردپرسید:عکس رسید؟
زن عکس گربه ی سیاه و سفیدی را در صفحه ی مونیتورتماشا می کرد.
- همین حالا رسید. قشنگه.چند سالشه ؟
-دوسال و نیم.
زن گفت: می دونید اسم گربه ی من هم میشکا بود.مرد با صدای بم خندید .
-راستی؟
بله. دخترم توی کوچه پیداش کرده بود.شبیه میشکای شما بود اما سه رنگ.زرد سفید و مشکی-
ولی مجبور شدیم بدیمش به کسی.
-چرا؟
دخترم یه جور حساسیت گرفته بود که دکتر گفت احتمالا از گربه س. . . خیلی دوستش داشتم. خیلی.
-اااااخ..آخ..
-چی شد؟
-میشکا استکان چای رو برگردوند روی زمین.هروقت با تلفن حرف می زنم یا کسی این جاست حسودی می کنه.
زن مکث کوتاهی کرد.گفت:
نمی دونستم گربه ها هم حسودن.
-این میشکا خانم که خیلی حسوده
زن به مونیتور نگاه می کرد. گربه ی درشت سیاه سفید را می دید و هم زمان خرخر او را از پشت تلفن می شنید.
-به همه حسادت می کنه.
-جالبه.
-اما میونش از همه بدتر با دوست دختر ایتالیایی ام بود که . . . که سه هفته بیشتر با هم زندگی نکردیم.
زن مکث کرد.انگار منتظر ادامه ی حرف مرد بود .
-چرا سه هفته ؟
مرد خندید.
-داستانش مفصله حوصله تون سر می ره.
-نه.نه . . .اصلا.
مرد پکی به سیگارش زد.
- یه روز که این جا بود دوست کانادایی ام تلفن زد و خواهش کرد برم خونه ش. شوهرش ناراحتیه اعصاب داره و گاهی داروهاشو نمی خوره. گفت برم اون جا کمکش کنم تا شوهرش داروهاشو بخوره. به دوست دخترم گفتم من می رم پیش دوست کانادایی ام . شوهرش حالش خوب نیست. شاید شب برنگردم. گفتم :احتمالا شب برنمی گردم.
دود سیگار را با صدا فرو داد.
-اما ساعت یک برگشتم.. . توی تاریکی نشسته بود. چراغو که روشن کردم دیدم روی کاناپه نشسته. تعجب کردم. پرسیدم: تو هنوز این جایی؟
گفت: تو که گفتی شب بر نمی گردی. گفتم :من گفتم شاید.. . گفتم احتمالا . . . ولی اون قندون نقره ی روی میزو برداشت و پرت کرد طرف من.
زن گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و روی صندلی نیم چرخی زد. اتاق را در خیال دید. دید دختربلند قد ایتالیایی با موهای صاف که تا روی شانه هایش ریخته تی شرت آبی رنگی پوشیده که هم رنگ چشم هاش است.دامن خنک تابستانی نخی با رنگ تی شرتش هماهنگ است.دید که در تاریکی نشسته است.دید که دست مرد کلید برق را می زندو همه جا روشن می شود.حالا دختر ایتالیایی را بهتر می توانست ببیند. دید که دست زن قندان را بر می دارد و به طرف در که مرد ایستاده پرت می کند.قندان را دید که در هوا چرخ می زند وبا صدا به زمین می خورد. قندان نقره ای. دید که دانه های سفید قند روی زمین پخش می شود. زیرکاناپه کنار در ورودی.زیر صندلی ناهارخوری حتی زیر تلویزیون دختر را می دید که با خشم بلند می شود در را باز می کند و با عجله بیرون می رود. صدای کوبیده شدن در را هم شنید.
-گفت تو یه دروغگویی. یه دروغگو. گفت تو منو دوست نداری.
زن دختر ایتالیایی را می دید که از راهرو می گذرد. رو به روی در آسانسور می ایستد. دکمه ی آسانسور را فشار می دهد . دستش را به دیوار تکیه می زند سرش را روی بازویش می گذارد و منتظرآمدن آسانسورمی ماند.
-فرداش تلفن زد که دیگه همه چیز تموم شده . پرسیدم چرا؟ گفت تو منو دوست نداری و بالاخره منو ول می کنی.
زن در خیال دختر ایتالیایی را می دیدکه سوار اتوموبیلش می شود. ماشین را که روشن می کند رادیوهم روشن می شود و ترانه ای پخش می شود.
-الو؟
-بله.بله .
-خیال کردم . . .
دختر رادید که از پیچ چهارراهی می گذرد و در تاریکی اشکش را از گونه پاک می کند.
-راستی اسمش چی بود؟
-میشکا.
- نه . اسم دوست دخترتونو می گم.
خندید.
-. . . امیلی.
زن به عکس مرد چشم دوخته بود که مثل ورزشکارها روی یکی از زانوها خم شده . مرد چهل ساله جذاب و قوی هیکلی با موی کوتاه.
مرد پرسید: راستی عکس رسید؟
-بله. همین حالا رسید.
-جدیده؟
-بله. تقریبا . . . پارسال گرفتم . . .
Game Over
28th March 2010, 12:51 AM
بيافتد آفتاب به رديف سوم سيم خاردار سر ديوار، نزديك آمار است و حكومت شام. نيمساعت جلوتر از وقت هواخوري زدم و ملت را ريختم بيرون. گفتم خير سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توي سر اين دندانههاي سين و شين. اسب- سوار، بنشان، بنشين. هميشه يكي اضاف يا يكي كم. مينويسم- اسب، سوار.
هوار هوار از توي هواخوري ميآيد. لابد دو سهتايي باز پريدهاند به هم. سر بالا ميكنم، هيچ! كرم ميريزند. حواسام دوباره ميرود پيدندانههاي اسب و سوار.
آفتاب به لب ديوار زير سيمها برسد سيخ ميافتد روي تخت «دولت» حمامي. دوباره هوار صلوات هوا ميرود. لابد دو تا را آشتي دادهاند. مخشان چت شده از بس اين تو ماندهاند. يا دعوا يا آشتي. مينويسم آشتي. در هشتي كليد ميافتد و تلقي ميكند. حكومت شام است و بعد هم آمار. بر اين شانس، مهلت نميدهند. اما چرا حالا؟ كوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نكند!؟
نه جارچي خبر كرد، نه بلندگو چيزي گفت. شاكي بلند شدم زدم بيرون. كاغذ و مداد به دست. ديدم يا اخي! يك قبيله جديد زير هشت ريختند و التفات دارد ميشماردشان. قرار جديد نبود به اين زودي. از شر و پر و تشكيلاتشان هم پيدا بود يك شاهي صنارند. همه هم تابلو تابلو! سوغات التفات دم غروبي. بندگان خدا كاغذ مدادم را ديدند جمع و جور شدند فهميدند خري، كارهايام. ميدانستم التفات رُسّشان را توي قرنطينه كشيده، منهم محض كوبيدن ميخ، به التفات كه مثل يابوي برق گرفته با نيش باز «دست خوش» ميخواست غُر زدم:
- دم غروبي سوغاتي آوردي؟
التفات با كليدهاي تو جيبش بازي ميكرد. گفت:
- اين نمونهاس، سر بزرگش زير لحافه!
راست ميگفت پاييز توي راه بود. خدا بخير بگذراند! مثل پارسال قيامت ميشود. هوا سرد ميشد، دسته دسته ميآمدند.
التفات بيالتفات كليد انداخت به در هشت و زد بيرون. داد زدم: عوض شام تُحفه آورد! سالن تا مسترا بشم پره، اينهارو كُجام كُنم!
التفات پشت توري داشت با قفل ور ميرفت.
- تو وكيلبندي، بده خالي كنن گفتم:
- چاه حموم كه پُر نشده، خالي بشه! سوسك بدشانسي از زير چهارچوب در دويد تو. اگر وقت ديگري بود كارش نداشتم. اما حالا نه! شلپي با دمپايي كوبيدم رويش. التفات گفت: «من كارهاي نيستم! گفتم:
- از اولش هم نبودي! پس كي كارهايه؟ دور شد و گفت: «آبجيات» بيپدر بعد از بيست و هفت سال تو اين سرزمين هنوز لهجه داشت و كتابي حرف ميزد. خدا شانس بدهد. سروكيلبند.
منهم از دق دل، ريختم روي بدبخت جديدها. هاج و واج بودند، پتو بدست، گوشة هشت سالن، كليد نقاشي در و ديوار و تلويزيون چسبيده به زير تاق، خاموش.
اين هم از شانس من. فردا امتحان بود. هنوز «سين» را چهار دندان ميگذاشتم و شين كه واويلا بود. همين دو حرف پدرم را در آورده.
اينها چند تا بودند.
« نُه تاييم، رئيس!» پر روشان را شناختم. چلغوز مفنگي كه دستهايش عين زيلو پُر گل و بتة با يك « به يادتِ» دستهدار به گردنش.
هنوز از كوك نوشته جات دست و بالاش در نيامده بودم. زرزد.
- تُقس مون كن! زودتر بريم سر زندگي ! با!
اسلامي گفته از « استاد مراد» 2 رد بشوي ديگر ميتواني خودت براي عيالت نامه بنويسي. اما من هنوز توي تمرين اسب و سوار مانده بودم. چاخان پاخان زياد ميگويد اين اسلامي. اما من « طوطي و بازرگان» هم روان بشوم باز نامه برايش نمينويسم، ابداً. ضعيفه الان سه ماه است يك تك پا نيامده. اسمش هم پر دندانه است. سوسن بَر! توپيدم:
- سالن تميزه عين گُل، به نوبت، اول حموم. شِر و پر عزيز قاسم هاتون هم فردا آفتاب بديد، تو هوا خوري. بعد بتپيد تو اتاقاي مردم، حوصلة شيپيش ندارم.
راستي شيپيش چندتا دندانه دارد؟ خيلي!
يارو گل بتهاي بيبته قارقار كرد: «جوجو نُقل زندانه»
قيافهاش داد ميزد چهل سابقه رو يك شاخاش است. گفتم:
- لابد تو هم نباتشي نسناس! سابقة چندمته؟
انگار بايد دستاش ميگرفت، دو كفاش را رو كرد:
- آها! جُفت پوچ! سابقه ماكو؟ دفعه اولمه.
خالكوبيهاش را سياحت كردم، كوسهي جزيرهاش كفريام كرد.
- بگو تو بميري!
سنده نه گذاشت نه برداشت، گفت:
- جون هر چي مرده!
شاكي شدم، گفتم: يكي شونو زنده بذار، كار كِس و كارت راه بيفته، شيردون! و زدم تخت سينهاش. دلم سوخت. عين تاپاله افتاد روي پير مردي كه پشت سرش روي اثاثاش نشسته و با خيال راحت سيگار ميكشيد.
گوشي آمد دستشان كه مسجد جاي اين كارها نيست. جارچي كاغذشان را داد لاي در و كوبيد به توري:
- به سيني كش بگو شام آبكي!
يكي از نه تا گفت: «آي زكي»
پير مرد سيگاري بود و داشت دوباره روشنش ميكرد.
پيراهن سفيدش چرك و چيل و روي ريشاش پوست تخمهاي چيزي چسبيده بود.
كاغذشان را ورانداختم. انداختم روي ميز گوشه هشت.
روبه راهرو داد زدم: « دولت! جديد آوردن، حموم رو بازكن».
جواب نيامد. سالن خالي صداي آدم را با عشق ميكند. خوشم آمد. دوباره عربده كشيدم. خدا بيامرز عموحسن شب قبل از رفتن يك دهن حسن خشتك خواند، اسمي. همين طوري صدا ميپيچيد:
- دولت، هاي!
توي هوا خوري بود حتمي. چند نفر مزه ريختند: « سرنگون شد!»
از پنجرة روبروي اتاق كله كشيدم. از وسط يك بُر افغاني كنج باغچه سربالا كرد. «ها!؟»
لابد قمار به راه بود: « زهرمار! تو حياط چه ميكني؟» بلند شد و چيزي به دور و بريها گفت و دويد ته حياط طرف در هوا خوري.
ملت همه گُله به گلُه جمع بودند و چندتايي بيخ ديواري ميزدند. حتمي تيغي. شاكي شدم. پُست ناجور بود امروز. پست مَمسني. چند تا دندانه دارد محمدحسين حسنپور، تازه سروانش هيچ؟ عربده كشيدم توي توري پنجره « جمعاش كنين!»
يكي از توشان گفت: جَمعه!
نفهميدم كي گفت، «آي بيگيرينش!» و چندتايي هرهر خنديدند.
نگاهم افتاد توي اتاق به دفتر كتابم، باز كفري شدم. بغل ميز زير هشت جديدها دور يارو چلغوز گلبتهاي جمع بودند و پيرمرد سيگاري نشسته بود كنار شر و پراش خودش را ميخاراند. آنها داشتند پچپچ ميكردند.
پشت سر من بود حتمي حرفهايشان.
ناحق زدم؟ آخر چُسو نيامده تكه مياندازد. بعد هم تو بميري ناحق ميزند.
نبايد زدش؟
حساب دستم نيست. تو اين سه سري آخري واسه چند نفر ترش كردم و بالا آوردم. «دولت» رسيد. اصرار دارد كه افغاني نيست. تاجيك است.
انگار فرقي دارد. من هم حرصياش كنم ميپرسم: از طالبان چه خبر؟
انگار نشادُرش ماليدهاند گم و گور ميشود. تازگيها ياد گرفته جواب بدهد. ميگويد:
- به دُنبالي تو ميگردند! گفتم:
سه تا سه تا بفرستشون زير دوش. حواست جمع باشد، يك شاهي صنارند. اينم كاغذشون بنويس تو دفتر.
در عشق آباد به قول خودش ديپلم شده بود. دهانش قرص بود. قربان هفت پشت غريبه! ميشد جلوش سر بريد. ابد، اينقدر زبر و زرنگ!
ارث عمو حسن بود. سَرَك نصيحت و دلالتهايش وكيلبند بايست تودار باشه. پا داد نديد بگيره. لوطي باشه، چهارتايي نخوره، ميگفت اين دولت دستت سپرده هواشو داشته باش، بيشتر هم هواي ادارهرو – خدا بيامرز ميبردن زميناش بزنن باز پشت اداره بود، الله اكبر.
سروصداي جديدها با دولت از توي حمام ميآمد. آمار سالن با اين 9 تا چهار صدتا يكي كم بود399 تا. گمانم دولت خيال گوشبُري داشت. صداشان درآمده. تا ميآيم بفهمم چي به چي است و تكليفم را با دندانهها روشن كنم، باز تلقي از زير هشت ميآيد. بشكة آبجوش است. داد ميزنم:
- دولت بچههاي خدماترو بگو آبجوش اومده.
بيخيال سين و شين. بعد خاموشي، پست كه آمد دورش را زد مينشينم پاي پروندهاش. تقصير اين دولت بداجنبي شد قضيه سواد خواندن ما. والا آزار كه نداشتم، بيكار هم نبودم با اين قوم ياجوج و ماجوج. دست به جيب كه نبودند هيچ، پا ميداد جيب مامورها را هم ميزدند. ناصر اهوازي هم خوب ميخواند:
- در آن شهري كه رندانش عصا از كور ميدزدند.
من از خوش باوري ...
هاي دولت، چي شد پس اين خدمات چيها؟
ديدم جلوي در سبز شد، « هان؟»
- كوفت! چه خبرته حمومو گذاشتي سرت؟ آبجوشي رفت؟
- ها!
- پيرمرده رو اول بفرست زير دوش!
- پيرمرده خود جلدتر از همه رفت زير دوش، از آن زرنگهاست!
- چقدري پيادهشون كردي؟
- هيچ دو نخ هم سيگار مهمان شدند. شاخهاشان خيلي تيز است!
- هر چي باشه از تو تيزتر نيست. ببين وضع ملاقاتشون چه طوريه يه درشتشو سوا كن. واسه اتاق خودمون.
نخودي خنديد و جيم شد.
از آن وقتي كه خاطر جمع شده بود پانزده سال بكشد اسمش ميرود قاطي عفو و بخشودگي عين تريلي حبس ميكشيد. يازده تا ديگ آش مانده بود.
من كه زير همين سه سالش زاييده بودم. برعكس جادههاي بياباني هر چه ميرفتي طرف آخرش سنگينتر ميشد. دوسري ضعيفه را با خودم بردم جاده. دنده چاق ميكردم عشق ميكرد. توي نامه آخري همين يك ماه پيش برايش نوشتم- يعني اين دولتشاه بيهمه چيز نوشت. بعد هم نيش حرامزادگي اش باز شد ديگر نگفتم. يعني درز گرفتم والا ميخواستم اول كفي جاده شيراز را يادش بياورم. كه گير سه پيچه داد بنشيند پشتاش. و نشست و لاكردار چقدر خوشگل پشت سر هم گاز و دنده چاق ميكرد. يك تريلي از روبرو آمد. پشت فرمان ديدش يك طوري ميخ شد كه نزديك بود قيچي كند. زديم بغل و مرديم از خنده. خدا رحم كرد. حالا بعد از اين همه روزگار، سه ماه برود حاجي حاجي مكه نگاه پشتاش را هم نكند. دريغ از يك خطً كاغذ. من كه غير از او كسي را نداشتم. سوسن بَر! هر چي هم ميكردم بخاطر گل رويش بود.
نه كه حالا خبرش را بايد از زن بچه محلمان توي سالن ملاقات بشنوم و نشنوم و يك هفته روزگارم بشود آخرت يزيد. چطور ميشود اينها را به اين دولت بگويم. حالا هر چي هم كارش درست و دهانش قرص. چشمهاش كه 4 سال آزگار است زن معنا نديده و ميخواهد پيرزن اخبارگو را بخورد چه؟ اين چيزها آدم را دل چركين ميكند. اين چيزها را به كي ميشود گفت تا بنويسد؟
اين شد آن شد جِد كردم سواد بخوانم. اول خواستم زيرجلكي و كسمدان. بعد ديدم شترسواري دولا، دولا نميشود. يعني ميشود اما كه چه؟ الان يك ماه است يك روز در ميان ميروم پاي درس اين اسلامي، بيپيرهمان غروبي كه دم كلهپزي گفتم، گفت: «وكيل بند بيسواد»!
پير مرد زبلي است. دو وجب قدش است. حرف ميزند سوت ميزند. خودش ميگويد فيسبيلالله ميآد آنجا درس ميدهد، بازنشست است. اما كي باور ميكند، ننه به بابا مُفتي ...! استغفرالله.
پرسيد:«نماز چي؟» اذان هم ميگفت. همه سينها را شين ميگفت از پشت بلندگو. پست شعباننژاد بود. كاغذ آمار را گرفتم. پرسيدم: « چي نماز چي؟»
شوتي كرد و ملچي كرد: « خوردني نيست پسرجان، خواندني است!»
گفتم: ها! زياد بلد نيستم، دست و پا شكسته!
شلپي كوبيد پشت دستش : «گردن شكسته! بلد نيستي؟»
جا خوردم. ترش كردم.
- بايست باشم؟
- كله تاساش را تكاني داد:
- وكيل بند! بيسواد! بينماز! آدمتر از تو نبود؟
حرمت يك قبضه ريش سفيدش نبود به يك چك نسخه عينك مينك ته استكانياش را ميپيچيدم. دادم لاسبيل و گفتم: « حسابي شون داداشته، مخلص كلوم!»
ترسيد از دستش بپرم كوتاه آمد. خبرش را داشتم بازارش كساد است. گفت:
- معلومه، ميبينم. اسمترو بگو دم كلهپزي بنويسند. بده دست پُست فردا، نُه صبح مسجد باش. مرخصي!و پيچيد پشت مرمر پيشخوان و رفت تو اتاق صوت و غيب شد.
حلالزاده است صداي اذانش از بلندگو در آمد. هنوز آمار نزدهاند. نه خير اين كتاب دفتر شده آينه دق با اين دندانهها و نقطهها. همهاش قاطي هم ميشود. كم و زياد ميشود. ميزنم از اتاق بيرون. دو تا بچههاي خدمات مشغول خالي كردن آبجوش توي منبع هستند و از توي حمام گرمبة آبگرمكن ميآيد. دولت پشت ميز زير تلويزيون نشسته و كاغذ جديدها را مينويسد. پيرمرد سيگاري ترگل ورگل عرق كرده هنوز پيراهن چركاش را به بر دارد. خدا بداد برسد. اينها نوبر اين فصلاند. ميپرسم: «چقدر بريدن پدر!» لبهاش را غنچه ميكند:
- بگو خواهر بيپدر!
كله كچلش با آن لب و دهان عين *** قاطر چروكيده عشوه هم ميآمد! تو خودم پكيدم از خنده. اما به رو نياوردم. دولت فهميد زير جُلي خنديد. مارمولك ميدانست طرف اوست. ميمون هرچي ... اما اين يكي نوبر بود. گفتم: «اسمت چيه مادر؟» پشت چشمي نازك كرد گور پدر سوفيا لره پيره سگ! اين ريختياش را نديده بودم. سُلي جميله! جوش آوردم:
دولت اسم اين عتيقه چيه؟
دولت خندهاش را خورد. « سليمان عمراني» تك پا به شر پرش زدم. ماندم اين را به كدام اتاق بتپانم. راه نميدادند به اين طور اشخاص. سر و وضعاش هم اوراق بود. شلوار چهارخانه درشت سفيدسياه بيرون پاي بچه قرتيها ديده بودم چند سال پيش. زيرپيرهن چرك و چيل! گمانم فهميد. همچنين با ناز دست كرد از تو كيسهاي يك پيراهن گل منگل درآورد كه حالم بد شد. چشمكي به دولت پراندم و كاغذشان را گرفتم كوبيدم به توري در. جديدها سهتاشان آمدند بيرون. بخار از سر و كلهشان هوا ميرفت. اما هنوز چرك ميزدند. معلوم نبود عرباند يا كُرد! هر سه تايي هم با هم حرف ميزدند بلند بلند!داد زدم « هو چه خبره سالن و گذاشتيد رو سرتون؟» ساكت شدند يكيشان با همان زبان عجيب غريب غري زد. سه تايي خنديدند. نديد گرفتم. كليد در را باز كرد. كريدور بزرگ را چهارنفر بغل به بغل تي ميكشيدند. بوي كُلر خفه ميكرد آدم را. عموحسن ميگفت: « از شهر ما بزرگتره اين كريدور» دروغ نميگفت. دم سالن 9 ميايستادي اتاق صوت و پيشخوان كلًهپزي معلوم نبود. پارسال آوردنم حيران شدم. رسيدم دم سالن جوانان. بقول بعضيها مرغداني. بقول خدا بيامرز ناصر اهوازي «دبيرستان ملي شهناز» هميشه هم بعد گفتن دماغاش را ميكشيد بالا. پارسال كه بعد از پانزده سال رفت بيرون دو ماه بعد مرد. تزريق كرده بود. ريش سفيدها ميگفتند: « اول اومده سيگاري هم نبوده» امًا گمان نكنم، چاخان زياد ميكنند اين پيرمردها.
ديدم تا از آقايان لاتهاي سالن خودمان دور درَش طواف ميكنند و تسبيح ميچرخانند. توپيدم:
- اينجا چه غلطي ميكنيد؟
جفتشان شيك و پيك كرده بودند. عين روزهاي ملاقات شرعي متأهلها. كه هر كاري كردم، ضعيفه نيامد. ميگفت: « شرمم مي شه بهم نمي چسبه.» شايد هم راست مي گفت. يكي از آقايون گفت: « ملاقات سالن به سالن داريم!» من ساده باور كردم. گفتم:
- كو برگهات؟
دست كرد اين جيب آن جيب. ديدم آن ته دم هشت اول بقول اينجا كلهپزي، پُست انگار بو برده ما را ميسكيد. آن يكي گفت: بيخيال شو،
پروندهاش مفصله، گير نده!
صدا بلند كردم: من عشق پروندهام، هر چي مفصلتر بهتر!
آن يكي حرف حساب زد: دو طلبت، بيخيال شو!
اين شد! پرسيدم: كي؟
اين يكي گفت: پولمان را كه انگشت زديم.
گفتم: اوه بُزك نمير! انگشتي ده روز ديگه است! كار داره، راه بيفت دم كلًهپزي وايسا! اومدم!
رفيقاش گفت: حواله قباله، قبوله؟
گفتم: تا كي باشه!
گفت: دولت شاه! كُمكيات؟
جا خوردم، اما رو نكردم. شنيده بودم پول نزول ميدهد، مارمولك!اما تو اين سرزمين حرف بسيار است. عموحسن ميگفت: اين تو گوشات باشه، شنونده بايد عاقل باشه!» شبهاي آخر، چيزي كه بو كشيده باشد، يك سر نصيحت ميكرد و شر و وِر ميبافت. خودش بنده خدا سر حرف، يككاره سر زن و بچهاش را بُريده بوده بعدها كه فهميده بود حرف مفت بوده رفته مامورها را آورده تو آشپزخانهاش بالا سر قبر زبان بستهها. ميگفت بوي گند كوچه را برداشته بود. دو سه ماهي طول كشيده بود خب. خدا بيامرز ميگفت: « يعني مي شه آدم اينقدر خر؟ تو دلم ميگفتم فعلاً كه شده!
به دو تا آقايون لاتها گفتم: « تا ببينيم الان هم ختمش كنيد. پست امروز گيريه. امشب ان بازي موقوف اگر ميخواين تلويزيونها رو از زير هشت خاموش نكنن».
امشب فيلم سينمايياش با عشق بود. نميشد نديد. اگر پست حالگيري نميكرد البت.
جُفتي گفتند: كارت درست.
پرسيدم: حوالهت نام و نشون نداره؟
يكيشان گفت: « نه، به دولت بگو به نشوني ساعت سيتيزن. دوزاريش ميافته. آي مارمولك! ميگفت – از جديدها خريدهام مفت- عجب! حاكم بيخودي ابدش نداده بود. هوا داشت تگري ميشد، توي كريدور محض آبپاشي و تي. حالا كوتا سرما. خدا بدهد بركت دو اينجا كاسب شديم. اگر نظافتچيها زاغ نميزدند بدم نميآمد خودم هم سر و گوشي تو اين مرغداني آب بدهم. حكايتها شنيده بودم از اين مكان. بچههايش را بعد از آمار دور از چشم بقيه سينما ميبردند. باز هم رندان كمين ميكشيدند. پشت يك كف دست توري در سالنها و با داد و هوار پيغام پسغام و قربان صدقه ميپراندند. جوانان هم كم نميآوردند و كرمشان را ميريختند و ميرفتند سينما. نميشد. ديدم پست راه افتاده سلانه سلانه از آن ته ميآيد جلو. كليد را صدا كرد كه از بغلم عين تير رد شد. به آقايون لاتها گفتم:
- گمونم آمار زدن، ما رفتيم، اگر سه شد پاي خودتونه، زت زياد!
و گازش را گرفتم طرف كلهپزي. پُست و كليد وسط كريدور غيبشان زده بود. حتمي پيچيده بودند تو يكي از سالنها. پشت ميز مرمر كلهپزي يك وظيفه جاي پست نشسته. غريب بود و داشت تماشاي تلويزيون ميكرد. مرا كه پشت ميلهها ديد با دست پرسيد: ها؟ گفتم: « كاغذ تحويل اين جديدهاست». فيشي كرد و با گشادي هر چه تمامتر آقادايي را از پشت پيشخوان بلند كرد آمد جلو. دمپايي ابري پايش بود. اتيكت هم نداشت. گفتم شايد بتوانم اسمش را بخوانم. گفتم: « جناب سروان كو؟» گفت:
- رفت سالن يك
آدامس دهانش بود. برگه را نگاه كرد و سر تكان داد. گفت:
- هر ده تارو تحويل گرفتي؟ برقم پريد. «نُه تا، سركار!» نگاه برگه كرد و سرتكان داد و خنديد
- آهان اين اعزامي به دادسرا جزو اينها نيست.
خنديد. از من ميپرسيد: « پس چرا قاطي اينها نوشتند؟» تو دلم گفتم:
از خر ساعت ميپرسه! نزديك بود زهرهترك بشوم. كسري ميآمد از كجام يك نفر در ميآوردم. محكمش كنم گفتم:« سركار جون! سيصد و نود و نه تا مُك درسته؟»
هوم، هوم كرد. دوباره برگشت پشت پيشخوان مرمري ول شد روي صندلي. جير و ويرش در آمد.يَلي بود. جان ميداد براي شاگردي شوفر سنگين. ولي يك خورده شُل بود. بايد دو تا دسته جك ميخورد تا راه ميافتاد. اَي روزگار! سر و ته كردم. نمنمك كريدور را دادم دمش و ميآمدم. درسالن يك باز شد. ممسني آمد بيرون، شاخ به شاخ شديم. سردماغ بود. چاق سلامتي كرد. چه ميدانستم كه او ميداند. ته لهجهاي داشت اما نديدم هيچ وقت حرف بزند به تركي.
- چطوري جناب وكيل بند؟
- به لطف خدا، ميگذره.
- سالن در چه حاله؟
گوشه زدم: « توپِ توپ، كيپ تا كيپ. اتاقها هشت نفر، نه نفر!»
انگار نگرفت، خنديد: «كو حالا تا راهروها پُر بشه. پارسال يادت نيست؟ امسال بدتر!
الكي گفتم: « يا قمر بنيهاشم!»
اما پارسال يادم بود. راست راستي آدم از در و ديوار بالا ميرفت. بعد از عيد يك دفعه كلي را بردند. يكي ميگفت:«جزيره دوباره راه افتاده ميبرند اونجا». يكي ميگفت: « ميبرن بر و بيابان، كوه بكنند».
ننه مردههايي كه ميرفتند هاج و واج بودند. فقط هم يك شاهي صنارها را ميبردند. سه و شيش ماه خانه پُرش. بعداً شنيدم بردند يك اردوگاهي دور و بر همدان. شنيدم.
جناب سروان گفت: « جمعيت باشه به صرفه توست كه؟»
گفتم: اَي داد جناب سروان آواز دهله.
با پشت دست زد روي شكمم: « دُهل اينجاست، خودت نمي دوني! خبرش ميرسه كاسبيت براهه.»
دلم درد گرفت به رو نياوردم: « خلاف به عرض رسوندن».
برگشت تو رويم، عدل دم سالن جوانان رسيده بوديم. سبيلهايش را عين ميخ آورد جلو صورتم. دهانش بوي سيگار ميداد. ميدانستم فقط پاشنه طلا ميكشد، آنهم چهار خط.
- ميخواهي همين الان برم تو اين سالن دو تا نره خر سالن شما رو بيارم بيرون جناب وكيلبند!
بابا دستخوش به اين مخبر ولگرد! از بيبيسي كارش درستتر بود.
عمو حسن روحت شاد ميگفت: « بچُسي، خبردار ميشن! حواست هست؟»
كم نياوردم، سفت گفتم: « يعني من فرستادمشون؟»
گفت: نه خير! فقط نشون بدم نگي يارولُر بود! بعد هوار كشيد:
- كليد سالن جوانان!
بفرما دوتومان شد وبال گردن. كليد نسناس هم عين برق آمد. قوزي بدكردار عين فرفره تو كريدور ميچرخيد. اسمش را كسي نميدانست. كليد سر و تهش بود.
توپ آمدم: اگر نبود چي سركار؟
گفت: اگر بود چي؟ در بدرت كنم؟
رفت تو. ديدم قوزي نرفت تو. سرك كشيدم ديدم عجب سالن ترتميزي است. پر بچه سال. چند تا زير هشتشان گُل يا پوچ ميكردند، دو تا پينگ پونگ. وضعشان روبراه بود. اما قيافهها همه خطري. شنيده بودم كليشان قتلي و سارق مسلح و چاقوكشاند. دعواهاي ناجوري هم تويشان راه ميافتاد. ناصر اهوازي يادش بخير ميگفت: «آخ اگر تيغُم كشد، دستش نگيرم!» اما من دل تو دلم نبود. ديدم كليد نيشاش باز شد و تو را سُك زد. به من گفت:
- نيستند ردشان كردم تو سالن خودتان آن دوتا را.
روحم شاد شد. يك صدي سراندم تو جيبش، نگرفت. گفت: «لازم نيست».
هيچي، هيچي رفتيم زير منت كليد بندِ قوزي بخاطر دو تا نسناس. اما دماغ پست سوخت. آمد بيرون يك نگاه چپ انداخت به كليد و گردكرد طرف كلًهپزي.
بخاطر مرمر پيشخوان و موزائيك در و ديوار ميگفتندش كلهپزي. دو تا ملاقه و يك چندتايي شيشهترشي كم داشت، فقط!
قوزي دم دستم ورجه ورجه ميكرد. رفتم تو سالن خودمان. صداي بلند گو در آمد. ممسني شاكي هوار ميكشيد:
- كليه آقايون! اعلام آمار شده. برن تو هواخوري. آقايون وكيل بندها، هدايت كنن برادرارو. كسي توسالنها نباشه والا برخورد ميشه!
تو دلم گفتم، برادرهاي سالن ما كه يك خواهر قاطي داره و خنديدم.
دولت خنديد:
- قاطي كردهاي؟
زير تلويزيون پشت ميز نشسته بود. جدول حًل ميكرد.
گفتم: عوض جدول حل كردن، دفتر آمار و حساب كتاب خدماترو درست كن.
زير لب غر زد و روزنامه را جمع كرد. عزيز روزنامهاي از آن سر راهرو پيدايش شد: چاكر آقا!
گفتم:ها، شبنامه آوردي؟
نشست روي ميز و پول خردهايش را شمرد:
- بگو نصف شبنامه!
نپرسيده چطور، گفت:« از فردا روزنومه ديروز بايد بخونيد تازه جدولش هم تعطيل».
دولت حيران پرسيد: از براي چي؟
گفت: از براي اينكه روزنامه از شهر شب ميرسه اينجا آدم ندارن تُقس كنند. جدولشم سوسه اومدن، قمار بازي ميشه!
دروغ نميگفتند. با كلاغ آسمان و مگس مستراح تاق ياجفت بازي ميكردند. با مشت اول و دوم دعوا قمار ميكردند. اين كه ديگر جدول بود. گفتم: الله اكبر!
باز صداي شاكي ممسني درآمد:
آقايون در تمام سالنها اعلام آمار شده هر چه سريعتر ...
***
عموحسن هميشه مي گفت:«وقت سر و گوش آب دادن يا بعد ازشامه يا بعد از خاموشي» بخشكي! فيلماش هم كه تكراري بود. شصت دفعه داده بود. اسم خر رنگ كني هم داشت. گمشده در آفريقا چهار دفعه ديدم سر و تهش را سر در نياوردم. نه آدم سياه دارد. نه شير و پلنگ و جك و جانور. يك گربه فقط بغل يك ضعيفه است كه شوهرش را كشته ويك يارومامور دنبال قاتل است. همهاش هم بريده، بريده. ماموره با ضعيفه تو اتاق است يك دفعه وسط خيابان راه ميرود. بعد يك هو تو آسانسور است. ضعيفه هم يك دقيقه گربه زبان بسته را زمين نميگذارد. همين عين گوشتكوب حيوان دستش است. فيلم سينمايي به مدًت 62 دقيقه.
پست هم فهميد فيلماش آشغال است اِف افِ زد: « بيسر وصدا فيلم نگاه كنيد بعد هم خاموشي.» امشب همه چيز آشغال است.سُلي جميله با آن سركچل تپاندش. رفت تو نمازخانه جا پهن كرد. دو تا از آشيخها سالن اعتراض كردند. گفتم: « ببريد اتاق خودتان اگر راست ميگوييد؟» بريدند، لال شدند. سه تا كردِ عربها را دادم اتاق لُرها. اول شب بعد آمار با هم جنگشان شد. سر يكيشان شكست. الان كه رد شدم از جلوي اتاق ديدم رفيق شدهاند و نشستهاند با سيني رِنگ كردي ميزنند. يكي داد زد:
- سيگار دستت نباشه!
فهميدم پست آمده تو سالن. همه ساكت شدند و زل زدند به تلوزيون زير سقف، ضعيفه داشت توي فيلم الكي براي مامور آبغوره ميگرفت، كه داداشش چند سال است توي نقطهاي از آفريقاي سياه گُم شده. عكس برادرش بور بود و زاغ. زنك مشكي و سبزه بود. بعد هم آگهي جايي را نشان ميداد كه كارشان پيدا كردن گمشدهها تو آفريقا بود از توي روزنامه. خارجي نوشته بود و يك قلب تير خورده بالاي آگهي بود. دري وري بيسرو ته. نفهميدم هنوز چه دخلي به مردن شوهره داشت اين قضيهها. بعد ماموره رفت دم شركتي كه گمشده تو آفريقاها را ميجُست. يك يارو مردني دراز باكت شلوار چسب تنپاچه گشاد كه چوب سيگار نيم متري داشت صاحب شركت بود. عكس ضعيفه را ديد به مامور گفت: براي گمشده خانوم سه دفعه رفته آفريقا. هر دفعه هم چهار صد دلار گرفته بيانصاف! بعد هم ماموره دستبندش ميزنه با ضعيفه كه توي ماشين پليس هم گربه بغلش بود ميروند زندان و پايان. هزار دفعه ديگر هم ببينم نميفهمم چي به چيه! فكر امتحان فردا، ملاقاتي پس فردا. يعني زنيكه از خر شيطون پياده ميشه! بهانه ميگرفت اين آخريها. دو سري پشت سر هم اومد. گفتم وكيلبند شدم بعد هم خريت كردم، گفتم عموحسن وكيل بندقبلي رو زدن زمين. دهن پاره گفت:
كلهپز كه بره سگ جاش ميشينه! اين مزد دستم بود؟ دار و ندارم سه دنگ اسكانياي نازنين به نامش نكردم؟ چي ميخواست؟ دولت زد رو شانهام پُست را نشان داد. ممسني چشمكم زد كه دنبالش بروم! حتمي قضيه غروبي را ميخواست پيش بكشد. ميدانستم دل چركين شده. عمو حسن خدا بيامرز ميگفت:« هر كاري ميكني ادارهرو داشته باش». منهم خداوكيلي داشتم. نداشتم پانصد از دو تومان بيزبان بر نميداشتم بدهم به « زرين افعاني» بابت يك بسته پاشنه طلاي چهار خط! جُرم قاچاق فروش كه مناط نيست. آنهم مني كه ميل و دَمبلام ترك نميشد، چه بيروناش چه اين تو. عموحسن محض دودي نبودن خيلي خاطرام را ميخواست حالا نباشد. چرا نباشد؟ باشد. ته راهرو دم پيچ آشتيكنان رسيدم به ممسني. نمنم ميرفت تا برسم. كلاهش را دست گرفته به ميله اتاقها ميكشيد. جواب سلام هيچ اتاقي را نداد. از پشت معلوم بود شاكي است. بسته سيگار را گرفتم كفم. اصلاً نگاهش هم نكرد. لابد نرخ بالا رفته. انگار به خودش گفت:«كه اين طور.»
وسط كوچه آشتيكنان ترمز كرد. منهم گرفتم بغل. تكيه درد به سيمان سرد و پرسيد:
- كجاي كاري عمو رجب؟ سنگين حرف ميزد.
دلم شور ميزد؟ اما به رونياوردم. گفتم:
- اولهاشم جناب سروان! توي سين و شين موندم!
نفهميده باشد گفت: چي و چي؟
گفتم: كم و زياد ميآرم.
پوزخند زد زير سبيلي:
- كم نياري، زياد پيشكش.
دوباره سيگار را رو كردم. گرفت انگار تا حال نديده باشد وراندازش كرد. يك دم تو دلم گفتم كلهاش گرم است. چشمهاش سرخ كه بود. دولت عين گربه از آن سر آشتيكنان سرك كشيد. خواست سر و گوش آب بدهد. با يك چپ چپ ردش كردم. قيل و قال جماعت توي صف مستراح، مثل هر شب، تا اين ته ميآمد. ممسني شاكي عربده كشيد:
لال شين! چه خبره؟
عجب تشري! گوشم سوت كشيد. راست راستي هم لال شدند. حالا اگر من بودم يكي دو تا شيشكي و متلك رو شاخش بود. روحت شاد عمو حسن ميگفت: « فقط اداره!» سيگار را باز كرد و تقه زد گرفت طرفم. گفتم:
- من كه نيستم.
زير لبي گفت: اِ چرا؟
همچنين با حوصله و سر صبر سيگاري آتش زد كه ديگر داشت كفرم بالا ميآمد. هنوز داشت با بسته سيگار ور ميرفت. گفت: « پس چرا ميخري؟»
از زور پَسي خندهام گرفت گفتم:
- گرفتي مارو آخر شبي جناب سروان؟
پوزخند زد: سيگار چيز خوبي نيست، پول بالاش حروم نكن! گفتي تو چي موندي؟
و بالاخره بسته را گذاشت جيبش.
گفتم: سين و شين جناب سروان. فردا هم امتحانه.
تكًه پراند. تو هم لابد لاشو واز نكردي هنوز؟
و راه افتاد. حالا كه آشتي كرده بود متلكش را گرفتم:
- چرا اتقافاً واز كردم و توش موندم.
سر نبش دم نمازخانه ترمز زد. سُلي جميله انگشت بدهن، كاسه چاي بدست چندك زده بود پاي در. كچلياش از حمام غروب برق ميزد.
ممسني توپيد:
اينجا چيكار ميكني؟ برو تو جات.
با چشم اشارهاش كردم خزند تو.
گفتم: « جديده جناب سروان».
- مباركه! گفتي فردا امتحان داري؟
گفتم: « هيچي هم بلد نيستم.»
دست كرد تو جيباش. يك برگه سفيد چهارتا شده در آورد داد دستم.
بازش كردم. يك كاغذ چاپي پر از نوشتههاي جوهري كاغذ كپي. ميشناختمش، خدا نصيب نكند. دو سه باري براي اين و آن آمد. اما جارچي ميآورد، نه افسر نگهبان. ورقة احضار دادسراي خانواده بود. بقول عمو حسن ورقة «زن طلاق- بچه گداخونه» خلاص! خوش نداشتم از اين برگهها به كسي بدهم. از آن سه تا كه آمد. يكيشان دارو خورد مرد. دوتا هم قاطي كردند. با شيشه خودزني. همين صبح اسمت را ميخواندند. لباس دولتي بَرت ميكردند با دو تا مامور، دستبند به دست ميبردند. غروب فردا ميآوردند تحويل ميدادن. درب و داغان و از هفت دولت آزاد! گفت:
مشتلق يادت نره، امتحان فردا ماليده. يا حق!
و گازش را گرفت رفت. منِ خر هنوز نفهميدم چي گفت. خيال كردم توي ورقه نوشته فردا تعطيل است! دولت سر رسيد. گفتم:
- هان، فرمايش؟
نگاه ورقه كرد پرسيد: خودش آورد؟
بازنفهميدم دولت ميداند گفتم:«چي خودش آورد؟»
نگاه كاغذ كردم. ديدم با جوهر خرچنگ قوربارغه اسم خودم را، دَمش گرم وسط كاغذ هيچ دندانه نداشت. رجب حصاركي اصل. بالايش سوسناش را بزور خواندم و بانويش را بانو سوسنبر.
قبلاًها خيال ميكردم اگر همچنين روزي را ببينم ميميرم. اما هيچ اين حرفها نبود. فقط دلم ضعف رفت. دولت نفهمي كرد خواست دستم را بگيرد. كوبيدم وسط دو گردهاش پنج قدم سكندي رفت. تا حال دست رويش بلند نكرده بودم. حتي دلخور نبودم. اصلاً عين خيالم نبود به جدم. كاغذ را تپاندم تو جيبم. انگار دمبل پنج كيلويي بود، از زور سنگيني. خيال كردم شلوارم را بياورد پايين. توي اتاق هنوز كتاب و دفتر ولو بود. دولت وسط اتاق گردهاش را ميماليد. نفساش هنوز جا نيامده بود. با پا كتاب دفتر را سراندم پاي درگاه. پرسيدم:
بشكهرو كه هنوز خالي نكردن؟
گفت: « كُجا به نيمه پُر نرسيده.»
گفتم:
جمعش كن اين آشغالارو ببر بريز تو بشكه.
نه آره گفت نه، جمعشان كرد رفت پيكارش. نشستم لب تخت دولت، يك چيزي تو گلويم گير كرده بود پايين نميرفت. اما خيالي نبود. سُلي جميله كاسه به دست آن پيراهن گُل منگلي با غمزه از جلوي در رد شد. به پشت افتادم روي تختِ دولت. حالش را نداشتم بروم بالا سر جاي خودم. امًا عيب نداشت. خيالي نبود. هيچ خيالي نبود!
صداي بلندگو در آمد. جناب سروان هنوز شاكي بود:
كليًه آقايون توجًه كنند. از اين لحظه اعلام خاموشي ميشه ...
*Mahsa
28th March 2010, 02:05 PM
آکواریوم
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشهاى در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مىکرد، همان دیوار شیشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ از حمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک امرى محال و غیر ممکن است. در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچ گاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواریوم نیز نرفت!
می دانید چرا؟
دیوار شیشهاى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود. باوری از جنس محدودیت... باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور.. باوری از ناتوانی خویش.
اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بىتردید دیوارهاى شیشهاى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زاییده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.
*Mahsa
28th March 2010, 02:05 PM
داستان زیبای ”عشق در بیمارستان
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند .
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید . درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم …
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
*Mahsa
28th March 2010, 02:09 PM
بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من
آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه
نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت
است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي
سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي
تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
jahanagahi
28th March 2010, 02:21 PM
نظرتان راجع به رعایت فرهنگ رانندگی چیست؟
Game Over
28th March 2010, 05:02 PM
جوان و عارف روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد. پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا " و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی .....
Game Over
28th March 2010, 05:05 PM
او خواب است كه بلند مي شوم .
از دو يا سه ساعت قبل از بيدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن مي كند تا خواب نماند . بيدار مي شود در حالي كه پتو را دور سرش پيچانده .
جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه تو دست شويي در حال مسواك زدن است .
از خانه بيرون مي روم ، اما بخش عمده ام را آن جا گذاشته ام ، بخش عمده ی من در خانه است ، تو فضاي گرم آشپزخانه وقتي آفتاب از پرده مي تابد روي شعله ي گاز . زيركتري روشن است و جزجز مي سوزد . گليم كوچكي روي زمين پهن است ، اين جا ، همان جايي است كه من چند بار در روز مي نشينم و چاي گرم مي نوشم .گاه مي ايستم كنار پنجره ي تراس و به درخت هاي کاج بلند خانه ي همسايه نگاه مي كنم .
افشین نزدیک همين اجاق در راستاي نگاهم به خانه همسايه ها نگاه مي كند . به نظرم درخت كاج را نگاه نمي كند چون فوري به لباسم اشاره مي كند كه براي جلوي پنجره مناسب نيست . گاهي هم خانه ي همسايه ها را فراموش مي كند , دود سيگار را حلقه حلقه در صورتم پخش مي كند . بوي مردانه اش لحظاتي است كه اين بدنه را چند لحظه منسجم مي كند . خميرش مي كند خمير گلي شكل .... از آن جايي كه زمان خيلي محدود است در زنده گي كارمندي, ما زود خودمان را از پشت پنجره و بخشي از زنده گي كنار مي كشيم .
حالا بخشی از وجود مسواك زده و روپوش پوشيده ام با كفش و مقنعه ي تيره در حال رفتن است .
محل کارم نزدیک است . طوری که از همین جا می توانم پنجره اتاق کارم را ببینم ... گلدان شمعدانی پشت پنجره قد کشیده . .. گلدان های دیگر هم هستند . گل چایی ... حسن یوسف .
از جلوی آپارتمان همسایه روبه رویی مان می گذرم . شب گذشته آپارتمان شان غوغا بود ، از پشت پرده هاي توري مي ديدم شان : دخترهاي جوان كه با حركاتي ملايم و ظريف در حال رقص بودند ، رقص !
بخشي از بدنم با ترديد نگاه مي كرد ، رقص آيا حالا كلمه اي به دور از ذهن بود ؟
سال هاست با حيرت به بعضی از کلمات نگاه مي كنم ، در چه شرايطي دست ها موزون مي چرخد و بدن ؟
پشت ميز اداري نشسته ام ..... ساعت مچی دستم زنگ مي زند... پرده را کنار می زنم . پنجره اتاق خواب را می بینم و خیابان فرعی آپارتمان مان را .
الان بيتا باید از پله ها پائین بیاید . تا سی ثانیه دیگر سرویسش می رسد . سرویسش ایستاده ... بوق می زند . پس کجاست ؟ در باز مي شود . ايستاده با مقنعه و لباس فرم . سوار سرویس می شود .
خوب است . امروز هم به موقع خودت را رساندی .
در را برای نیما قفل کرده ؟ اگر قفل نکرده باشد چی ؟ در را برای کسی باز نکند ؟ به اجاق گاز دست نزند ؟ به هوای دیدن من پای پنجره نایستد ... روی سرامیک آشپزخانه سر نخورد ؟
شاید خواب باشد . حتما خواب است .
حالا سرویس بيتا خیابان اصلی را گذرانده ... نزدیک آموزشگاه است ... بخش دیگرم در آشپزخانه پرسه مي زند، چای گرم می نوشد و کتاب مي خواند ، با غذایی که می پزد حرف می زند . کدو وقتی که سرخ می شود خودش به جلزو ولز می افتد . مرغ وقتی سرخ می شود جلزوولزش تمام می شود ... تمام آن ها سعی می کنند کمکم کنند تا شاید بتوانم خودم را پیش ببرم . خودم را توی آینه روی میز نگاه می کنم .... صورتم بیشتر از سنم در هم ریخته شده .چروک های نازک روی پيشاني ...... باید دقت کنم . تازه گی اعداد و ارقام را بیشتر اشتباه وارد لیست حسابداری می کنم ... زني كه در آينه هست حتا نسبت به چند ماه پيش تغيير كرده . گاه تغييراتش آن قدر روزانه است كه نمي شناسمش . تازه گي موقع حرف زدن چشم هايش را مي بندد. احتمالا نور آزارش مي دهد و يا صدا ... و يا شاید چشم هايش را مي بندد تاچند لحظه بخوابد...
مقنعه اش را مرتب مي كند پشت ميز ...
او بیشتر اوقات در صفحه ی سررسیدش خرج های روزانه را می نویسد . آخر هر ماه دفترچه های قسط را مرتب می کند تا روز پنج شنبه تمام آن ها را پرداخت کند . . . نمی تواند دخل و خرج را جمع کند .... گاه بی چاره گی را از اخم ابرویش می فهمم . این زن فقط هم مسير با آنچه پيش مي رود ‚ مي رود . زمان بسيار كوتاهي‚ آن هم زماني كه عادت مي شود مي خواهد از تمام قوانین بگریزد . مثلا صبح به جای ورود به سالن حسابداری به جای دیگری برود . جایی که به واقع هم نمی داند کجاست اما می داند سالن حسابداری نباید باشد . می داند رقم ها و حساب ها علی رغم دقیق بودن شان هیچ کدام شان واقعیت ندارند . این زن مطرود را بیشتر اوقات حذف مي كنم . . .
بخشي را نبايد بنويسم . گمانم دو بخش از وجودم را . دو بخشي كه نه تنها خارج از مكان و زمان نيست ، بلكه دقيقا فيزيكي است و مدام در خانه و يا بيرون قد علم مي كند ، اين بخش براي به تعادل رساندن هورمون های استروژن و پروژسترون در تلاش است . اين بخش از وجودم كه شايد هم بسيار مهم باشد طي مطالعات اينترنتي متوجه شده بيشترين عملکرد های ما به ميزان و تعداد هورمون ها ی استروژن و پروژسترون در بدن بسته گي دارد . به عنوان مثال وقتي ميزان پروژسترون يك موش ماده از وضعيت عادي آن كمتر باشد افسرده گي به سراغش مي آيد ویا حس بویایی اش را از دست می دهد . افشين مدام در حال تذكر دادن به اين بخش از وجودم است .... مادر وپدرم و رئیسم هم همین طور ... اين زن گاهي اين قدر از من دور مي شود كه در آينه هم نگاهش نمي كنم...او مادر است ويا همسر و يا كارمندي كه ساعت ورود و خروج را خوب فهميده .این زن بیشتر اوقات درگیر زمان است و آنچه به آن نرسیده .
... ديشب توي مرده شورخانه آن زن را شسته بودند . ايستاده بود با چادر سياهي كه سرش بود . .. بدنم پيدا بود . لايه ي نازك مو پايم را تا نزديكي ساق پوشانده بود . توي مرده شور خانه حتما مادرم بدنم را ديده بود و اين ناراحتم مي كرد . بعد فكر كردم احتمالا جنازه را فقط مادرم ديده و اين نمي بايست زياد مهم باشد. زن هاي ديگر هم كه باشند احتمالا فراموش مي كنند. خودم هم جنازه هاي زيادي ديده بودم در اين سال ها ... شايد همين بود كه مرگ ريشه كرده بود درا نگشت هايم ونمي توانستند برقصند .... گردنم درد مي كند . انگار تير مي كشد . نگرانم و نگراني ام شبيه ... شبيه چيزي است كه نمي دانم چيست . برزخ است شايد ... يا شايد شبيه چيزي كه نفس نمي كشد و يا تند وبدبو نفس مي كشد و يا مگس بزرگي كه بي دليل وزوز مي كند ...
بخشي از اين بدنه در خودش جمع شده ، در خودش فرو رفته ، با حركتي چرخشي و حلزون وار به درون شكمش خزيده ، كوچك و كوچك تر شده ....او پيرزن درون من است . آن جا خوابيده است ... بوي ترشك مي دهد و عرق ... او گوشش خوب نمی شنود . از چهره در حال تمسخر دیگران می فهمد که باز کلمات را اشتباه فهمیده . بو را هم حس نمی کند . گاه از خنده ی نوه هایش می فهمد که باز صدا درکرده است و یا بوی بدی از بدنش خارج شده ... این زن از حرکت کردن می ترسد . چون ممکن است استخوان هایش ب***د . . . نتیجه هایش از موهای سفید و دندان های شکسته اش می ترسند . همین است که جیغ می کشند . کنترل ادرار ندارد . می شنود که همه ی آن ها می گویند باز لج بازی کرد . پرستارش کتکش می زند : باز خودتو کثیف کردی .
گاه خنده اش می گیرد . به فکر فرو می رود . می تواند تمام این کثیفی های را با دستش هم بزند . بعد به صورتش بمالد چون حالا نه بو را حس می کند نه طعم غذاها را . او تکه گوشتی است که پرستار مدام به دهانش قرص می ریزد . این قرصو که بخوری دیگه ا لکی نمی شاشی ! این قرصو که بخوری شکمت کار نمی کنه . پدرمون هم الان همین جوری یه . دست وپاها شم بستیم . بی خود راه می افتاد آشغال دهنش می گذاشت . الان یه جا نشسته . آخه آلزایمر گرفته . الکی می ره بیرون آبروی مارو می بره . چرت وپرت می گه . از یه زنی می گه که دوستش داشته . آدم که نود سالش می شه باید قبول کنه که ... دیگه چی ؟ تمومه . دیگه چی ؟ تمومه !
همه ی این ها هستند و زن های دیگری که رسوب شده اند در من ... زن های شادی که بودند اما بی دلیل درباره شان نمی نویسم ... گمانم درباره ی بوی عطر ها هم نخواهم نوشت . درباره ي عطر هایی که روی میزآرایشم هستند و از اینکه ... اين ها وجود پاره پاره منند كه در شهر سرگردانند...
Game Over
28th March 2010, 05:05 PM
خيلي وقتها دوست دارم اين ديوار مثل پردهئي نازك كنار برود، تا ببينم پشت اين ديوار، پشت آن پرده قرمز و پچپچهها چه ميگذرد.
گاه جلوي در ورودي ميبينمش با موهاي قرمز و كاپشني قرمز.
همهي محل او را مي شناسند، حتا جوان هاي خيابان بالاتر وپائينتر، محدودهاش نميدانم تا كجاست.
پشت پنجره ميايستم. مرد جواني را مي بينم كه از كنار ديوار مشترك ورودي ما رد ميشود. نگاهي به طبقه چهارم مياندازد.سرم را ميكشم پشت ديوار. بعضي از آنها احتمالاً آدرس را دقيق نميدانند، چشم هايشان سرگردان است تا دختري را ببينند با صورت گرد، موهاي كوتاه، بيست و دوسه ساله.
هر بار مرا ميبيند، چشمهايش را برميگرداند. گاه دنبال بهانهئي ميگردم تا چيزي ازش بپرسم... معمولاً بيحوصله به نظر ميرسد با سه گرههاي توهم.
روز سه شنبه ساعت شش تو باشگاه ورزشي ديدمش. شال گردن قرمز حرير دور گردنش بسته بود. با آمدنش به باشگاه پچ پچه توي زن ها شروع شد.
پريسا گفت: اومده پي مشتري.
زني كه سرش را تكيه داده بود به دوچرخهي ثابت گفت: كي دنبال مشتري يه؟
گفتم: خوابت پريد!
با حركتي كُند سرش را به طرف من چرخاند. با صداي كش داري گفت:
ـ تو خوابت نميياد؟
گفتم: نه. تو هم بهتره بري دكتر.
دستش را روي بازويم كشيد و گفت: دكتربازي؟
دستم را كشيدم عقب. رفت پي تارا. از چند متري ميديدمش ، داشت دست ميكشيد روي بازوي تارا و چيزي ميگفت.
به نظرم تارا پي مشتري نبود، بيشتر غرق تماشاي خودش بود.
مربي باشگاه وسط ايستاده بود و با صداي بلند ميگفت: بدو...بدو...
من و پريسا كنار هم مي دويديم و حرف ميزديم.
به پريسا گفتم: پي مشتري نيست. همهرو براي خودش نگه داشته. خيليهاشونو دوست داره. نميخواد بذل و بخشش كنه.
ـ خيلي سادهئي! دنبال پوله.
ـ پول هم ميگيره، اما بيشتر دوست شون داره. من قيافهي اون بروبچههارو ديدم.
ـ قيافه چيچييه! گرگ روزگارن.
ـ يكيشون با موتورش ميياد، گاهي وقت غروب. هردوشون وقتي همديگرو ميبينن، حالت عصبي دارن. تارا هي آدامس مي جووه...پسره خيلي لاغره. موهاش خرمايي يه.
مربي رو به من و پريسا گفت: تندتر خانما...جلوي بقيه رو گرفتين!
چند دقيقه جدا از هم دويديم. مربي كه سرش گرم شد به حرف زدن، دوباره من و پريسا شروع كرديم.
پريسا گفت: من نگران شوهرمم!
ـ ديوونهئي!
ـ ديوونه چييه؟ اينا مهرهي مار دارن. كتاب باز ميكنن.
ـ بيشتر دنبال همسن و سالاي خودشه. بيست و سه چهار ساله، اين حدودا.
ـ تو محل همچين دخترايي خطرناكن.
ـ همه جا هستن. اين جا تو ميبيني.
ـ يادته رفته بوديم آلمان؟ پاشو تو يه كفش كرد برگرديم. ميدوني اونجا ... همهاش ميترسيد كه منو از دست بده، حالا اين جا اينقدر قلدري ميكنه.
مربي آهنگ اي ايران را انداخته بود ، صداي آهنگ را كه زياد كرد، سرعت بچه ها زياد شد.
ـ بدو...بدو...پنج دقيقهي آخر...
جلوي در رو به مادرش فرياد ميزند:
ـ به تك تك اون هايي كه اونجا نشستن، ميگم اين مادرمه، همه ميتونيد...
زن ها با ناخن ميكشند روي صورت.
پچ پچه ميپيچد بين زن هايي كه بيرون آمدهاند. صداها گنگ و تاريك است.
ـ پدر مادرن دارن؟
ـ آره بابا! پدر بيچارهشون داغون شده، نگاه به موهاي سفيدش نكنيد،كمتر از پنجاه ست.
ـ ميگن مادره شروع كرده.
ـ پريروز مادره داد ميزد بدبخت! تو به خاطر هزار تومن...
ـ ميگه يعني كمه ها!
حداقل ده بيست نفرشان را خودم ديدهام. بين هيجده تا بيست و هفت هشت ساله، بيشتر قد بلند.
تارا نشسته بود روي دوچرخهي ثابت و پا ميزد. به چهرهاش كه نگاه ميكردي به نظر نقاشي ماهر با قلم نشسته بود به نقاشي. تو آينه به خودش خيره شده بود. من هم از تو آينه بهاش نگاه ميكردم و بعد به خودم و به بقيه زنها.
زن ها دور تا دور سالن ميدويدند. براي زيبايي اندام ونگه داشتن جواني همه تلاش ميكرديم.
از تارا پرسيدم: چرا براي زنهااين قدر زيبايي مهمه؟ كمتر مردي به صورتش رنگ و روغن ميماله .
نگاهام كرد. بدون جوابي پا ميزد. زن خواب آلود با كندي خودش را جلو ميكشاند. دوباره دست روي بازويم كشيد و پرسيد:
ـ دكتربازي؟
پريسا ايستاده بود روي دستگاه كمر، مدام پاها و كمرش را به چپ و راست مي چرخاند، از توي آينه تمام حواسش به تارا بود. تارا حواسش به دختر جوان سبزهئي بود كه گوشواره حلقهئي طلا گوشش بود. موهاي مشكياش را از پشت بسته بود. وقتي ميدويد موهايش را با طنازي به چپ و راست ميچرخاند. پريسا آمد كنارم و گفت: ديدي؟ اون سبزه! چه خوش سليقه ست .
وقتي لباس مان را عوض ميكرديم ديدم كه تارا با همان دختر سبزهه خوش و بش ميكرد. موقع حرف زدن چند بار با خيسي زبان، خشكي لبش را گرفت. همان موقع پريسا تنه زد و تو گوشم گفت: براي دل خودشون؟ گرگ روزگارن!
به ديوار مشتركمان خيره مي شوم. اين ديوار مشترك هميشه هست و من خيلي اوقات بهاش تكيه ميدهم، بيآنكه بدانم چه كسي يا چه كساني به اين ديوار تكيه دادهاند.
پنجره را باز ميكنم، نيمي از شب گذشته. تمام خانهها در خاموشي و تاريكي فرو رفتهاند. در دوردست چراغي سوسو ميزند...
بعضي از مهمانيها، بيزن و مردي، در خلوت ميگذرد... بعضي چراغ ها در جايي روشن ميشود اما ديده نميشود.
Game Over
28th March 2010, 05:06 PM
بچهها سينهكش ديوار نشسته بودند. پاهايشان را توي جوي آب گذاشته بودند و هيچ نميگفتند. ناگهان دخترك وارد ميدان شد. هراسان به اطراف نگاه كرد، آمد و وسط ميدان ايستاد. بچهها نگاهش كردند، هيچ نگفتند. لحظهای به هم نگاه کردند، ناگهان فریاد کشیدند: "بچا، دخترو!" به طرف دخترک دویدند، دور او حلقه زدند ، دخترک ترسید، دور خود چرخید، خیره به آنها نگاه کرد. لبهایش میلرزید و گوشهی پلکهایش میپرید. جلالو آهسته به طرفش رفت، دست به موهایش کشید، به بچهها نگاه کرد، گفت:
"بچا نگا کنین چه موهای شلالی داره!"
علیو به طرف جلالو رفت، او را هل داد، گفت:
"تو چکار داری؟"
"موهای شلال مال خودشه، مال تو که نی!"
دخترک خیره به آنها نگاه کردو لبخندی زد. علیو آهسته دست روی دامنش کشید. گفت:
"بچا نیگا کنین چه پیرن گُلگُلیِ قشنگی داره!"
قاسمو گفت: "ولی پارهیه، خوب نیسه."
علیو گفت: "باشه، میره وصلهش میکنه."
دخترک دوباره دورِ خودش چرخید و هراسان به آنها نگاه کرد.
حسینو آهسته دست روی پشت دخترک کشید، گفت: "بچا نگا کنین چه پشت نرمی داره!"
علیو دست حسینو را گرفت آن را پس کشید گفت: "رو پشتش دست نزن گنا میکنی."
دخترک دوباره تکان خورد، لبخندی زد، قاصدکها از روی شانهاش پرواز کردند و در هوا رها شدند. علیو ذوقزده گفت:
"بچا نگا کنین چقد قاصدو!"
قاسمو گفت:
"قاصدوآ از تو باغا همراش اومدهن."
جلالو گفت: "قاصدوآ همراش اومدهن چیکار؟"
علیو رو به جلالو کرد، زبانش را در آورد، گفت: "که آدمای فضولو پیدا کنن!"
حسینو گفت: "چندتا دندون داری دخترو؟"
دخترک دوباره هراسان به دور خود چرخید و به اطراف نگاه کرد.
علیو گفت: "مسخره ش نکن حسینو!"
قاسمو گفت: " اگر مسخرهش کنی قهر میکنه میره."
جلالو گفت: "بچا نگا کنین چقد چشماش اشکی شده!"
قاسمو گفت: " تو راه خیلی گریه کرده."
حسینو گفت: " چرا گریه کردی دخترو؟"
دخترک هراسان به آنها نگاه کردة لبخندی رنگ پریده زد، چیزی نگفت و بچهها عقبتر ایستادند و به او زل زدند.
علیو گفت: "دخترو! نمیرقصی؟"
دخترک شروع کرد به رقصیدن.
قاسمو گفت: "بلدی تندتر برقصی؟"
دخترک تندتر رقصید.
علیو گفت: "بلدی مثل باد برقصی؟"
دخترک مثل باد رقصید.
حسینو گفت: "بلدی خاک بخوری؟"
دخترک خم شد، مشتی خاک از روی زمین برداشت، ناگهان توی دهانش ریخت و خورد. بچهها هرهر خندیدند. علیو گفت: "دخترو! میتونی رو کله راه بری؟" دخترک سرش را روی زمین گذاشت و بنا کرد روی دستها و سرش راه رفتن.
قاسمو گفت: "بچا، این خیلی دلیره!"
جلالو گفت: "کی پندت داده دخترو؟"
دخترک ایستاد برّ وبرّ به آنها نگاه کرد، گفت: "میخین آهو بشم؟"
علیو ذوق زد، گفت: "هان هان، آهو بشو!"
دخترک آهو شد. بچهها هر و هر خندیدند.
جلالو گفت: "کی پندت داده دخترو؟"
دخترک تکه چوبی برداشت و بنا کرد به زدن بر پیکر یک چلیک کهنه. صدای چلیک فضای کوچه را پر کرد. بچهها بهتزده به حرکت دستهای دخترک خیره شدهبودند. دخترک میزد و اشک میریخت.
جلالو گفت: "کی پندت داده دخترو؟"
دخترک تکههای چوب را انداخت، روی چلیک کهنه نشست، گفت: "میخین کفتر بشم؟"
جلالو گفت: "مگر بلدی؟"
دخترک سرش را تکان داد.
جلالو گفت: "مثل خود کفتر؟"
دخترک سرش را تکان داد.
علیو ذوق زد، گفت: "خیلهخب، کفتر شو!"
دخترک کفتر شد. بچهها هر هر خندیدند. کوچه بوی آفتاب میداد. ظهر بود، آفتاب تمام شایههای را تسخیر کرده بود. حتی سایه ی شانگ بلندی که در حاشیهی میدان توی جوی آب گلآلود ایستاده بود هم محو شده بود. دخترک هراسان به اطراف نگاه کرد. و نگاهش ناگهان روی در نیمه باز خانهای که سقفش فرو ریخته بود، ثابت ماند.
بلند صدا زد: "لیلیییی...!"
و بهطرف در نیمه باز دوید. در را موریانه ها خورده بودند. دخترک خود را به در زد. در فرو ریخت. به داخل دوید. بچهها به دنبالش دویدند. دم در ایستادند.
جلالو صدا زد: "تو این خونه هشکی نیسه."
علیو صدا زد: "سقفاش رخته."
دخترک دوباره فریاد کشید: "لیلیییی...!" و تند بیرون آمد. به طرف چلیک کهنه دوید. روی آن نشست. باد داشت آهسته دامن گلدارش را میلرزاند. بچهها دویدند. روبرویش ایستادند و به چشمهایش زل زدند. دخترک خیرخخیره نگاهشان کرد. آهسته گفت: " میخین دریا بشم؟"
علیو گفت: "هان، دریا شو!"
دخترک دریا شد.
جلالو گفت: "خونهتون کجایه دخترو؟"
دخترک گفت: "لیلی گم شده."
بعد هقهق کرد. قاصدکها با تکان اندامش از روی شانههایش بر میخاستند و در هوا رها میشدند. علیو گفت:
"گریه نکن، قاصدوآ دارن میرن پیداش کنن."
دخترک با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. دوتکه چوب را دوباره برداشت و بنا کرد به زدن بر پیکر چلیکِ کهنه. لکههای ابر جابجه در آسمان پیدا میشدند. خورشید، گاه در آنها پناه میگرفت و دوباره پیدا میشد. درختِ شانگ داشت اندک اندک به هایوهو میافتاد.
جلالو گفت: "خونهتون کجایه دخترو؟"
قاسمو گفت: "مثل پایغور میزنه."
علیو گفت: " چیکار داری؟ بِل بزنه تا کوچه پر سر و صدا بشه."
جلالو گفت: "کی پندش داده؟"
علیو گفت: "چیکار داری؟ مگر تو فضول مردمی ایقد میپرسی؟"
حسینو گفت: "شاید دلش برا لیلی سوخته."
جلالو گفت: "لیلی کیه؟"
علیو گفت: "به تو چه؟ بِل بزنه تا همهجا پر سر و صدا بشه."
قاسمو گفت: "پایغورم همینطور صدا میده."
دخترک دیوانهوار بر پیکر چلیک کهنه میکوفت.لکههای ابر داشتند به هم میپیوستند. خورشید فقط گاهی سرک میکشید و زود پنهان میشد.
حسینو گفت: "اگر کلاغ تو درخت باشه میگریزه."
جلالو گفت: "برا چی؟"
حسینو گفت: "از صدا میترسه."
قاسمو گفت: "اگر گربه هم روی دیوار باشه میگریزه."
علیو گفت: "اگر کفترم توی چاه باشه میگریزه."
جلالو گفت: "چقد ابری شده نگا کنین!"
به آسمان نگاه کردند. ابرها تمام آسمان را تسخیر کرده بودند. تندر به صدا در آمد. دخترک چوبها را انداخت. دست دو طرف گوشهایش گذاشت و فریاد کشید: "لیلیییی...!"
و بعد تند دوید. بچهها به دنبالش دویدند، باهم فریاد کشیدند: "لیلیییی...!"
دخترک به طرف کوچهباغها دوید، فریاد زد:
"لیلیییی...!"
بچهها سراسیمه بهدنبالش دویدند، فریاد کشیدند:
"لیلیییی...!"
دخترک در میان درختها ناپدید شد. بچهها، نفسزنان ایستادند، دوباره فریاد زدند: "لیلیییی...!"
صدایشان در میان درختها گم شد. برگشتند. پاهایشان را توی جوی آب گذاشتند و زل زدند به چلیک کهنه در وسط میدان. تندر دوباره به صدا درآمد و قاصدکها آهستهآهسته بر زمین افتادند
Game Over
28th March 2010, 05:06 PM
گفت : ما در مرحله گذار هستيم...
زن گفت : مقصودت مرحله غارت است ؟
پشت پنجره ايستاده بود. گوشي به دست تقلا مي كرد ميان دود وكثافت برج ميلاد را ببيند. پيدا نبود. روبرويش پايتخت مثل زني بدبخت و فلك زده زني كه با آخرين تقلاها به چشمان چلقيده و كورش سرمه كشيده باشد نشسته بود. دماوند پيدا نبود و نه هيچ كوه ديگر...
مي گفت : همه كشورها اين لحظات را تجربه كرده اند
مي گفت همه جا لندن پاريس...
زن گفت : حالا نوبت تجربه مونگلاست اونم تو قرن بيست ويكم.
مرد گفت : اگر منطقي فكر كني...
زن چرخيد رو به قفسه كتابخانه و گفت:
منطقم رفته تو منطقه ****ها ****ي ياد بگيره
دستش ماند روي كتاب زرشكي. كتاب را برداشت كتابهاي ديگر روي هم يله شدند. ورق زد.
حتما بايد اينجا باشد
مرد گفت به هرحال دوران گذار است.
زن ورق زنان گفت: گذار به چي.
به همان چيزي كه تو مي خواستي.
زن گفت: لازمه براي رسيدن به اين چيز همه توي يه كاسه گه غلت و واغلت بزنيم ؟
خنده مرد پاك مصنوعي بود
هنوز هماني كه بودي.
زن گفت: خيال ميكني.
مرد گفت: يعني عوض شدي ؟
چه جور
به ليست داستانها نگاه كرد. اتاق شماره شش توي اين يكي هم نبود. روي صفحه كاهي چخوف موذيانه مي خنديد.فكر كرد : زمان تو جاي خنديدن هنوز بود.
بلند گفت: خوش به حالت.
مرد گفت: اينجا هم گرفتاريهاي خودشوداره
زن به گوشي زرشكي زل زد. چه گفته بود ؟
باتو نبودم.
كسي اونجا هست ؟
اره.
كي؟
يه مرد چهل ساله شوخ وشنگ
پس خوش به حال تو
مي خواي باهاش حال و احوال كني؟
نه
چه بهتر.
چرا؟
چون اولا تورو نمي شناسه دوما نمي تونه حرف بزنه.
لاله.
نخير....عكسه .
عكس منه ؟
عكس چخوف.
نگفتم عوض نمي شي
صدا شاد بود
شدم. باور كن
چه طوري ؟تو هنوز عين كنه مي چسپي به همه چيز
به تو يكي نمي چسپم
يه زماني چسپيدي
خيال ميكردم ادمي
نبودم...؟
بودي؟
نگفتم عوض نمي شي
د...شدم...خيلي وقته...
زن نشست روي صندلي پاشنه پاها را روي لبه ميز گذاشت
حوصله ت سر رفت
نه به خدا
مي دوني اصل قضيه چيه
نه
حق داري
خوب بگو تا بدونم
بگم هم نمي فهمي
مردخنديد
حالا تو بگو
واقعا مي خواي بدوني
حتما
ببين اونوقتا تا زانو تو گه بودم حالا تاخرخره...
براي لحظه اي صداخاموش شد
پيداست حالت خوش نيست
نخير خيلي هم سر حالم.
مي بينم.
تو كي ميديدي كه حالا ببيني.
خودت خواستي بموني اونجا.
نمي خواستم فلنگو ببندم
الان ميخواي
زن اب دهانش را قورت داد
بي خيال شو
مي تونم برات كاري كنم
هيچ كس نمي تونه براي من كاري كنه.
مثل هميشه لج باز.
نه مثل هميشه بدتر ازهميشه
اخر...
مي خوام بمونم تا اخرش
كه چي بشه
كه همه بفمن ما ل من نيست.
اون جريان واقعا جديه ؟
زنگ زدي اينو بدوني ؟
زنگ زدم صداتو بشنوم.
كه ببيني شبيه صداي يه مامان هست يانه ؟
هرجور مي خواي فكر كن.
خوش دارم اينجوري فكركنم.
باشه فقط سعي كن خونسرد باشي.
خوش داري بدوني مگر نه ؟
سگوت
سه هفته اس گرفتارم
يعني هيچ قاعده و قانوني نيست
چرا قاعده ش اينه كه من تنها زن تنهاي اين ساختمان هستم و فقط من مي تونستم اين كاره باشم
بچه پشت در خونه تو بوده
پس خبرا رسيده
خوب شهر كوچيكه
اندازه تهرون
جدي ميگم ادم اينجاوقت زيادمياره
پس تو تو وقت اضافي داري بازي ميكني
نه نگران بودم
كه چي
كه اذيت بشي
شدم..
صدا جاخورده و بلند ميگويد
زندان بودي ؟
نه مي رم
براي چي
همه ديدن كه من مي خواستم بچه را بندازم تو شوتينگ
همه صداي گريه بچه را شنيدن همه مرا ديد ن كه شكممم بالا امده بعدا ز يه مدتي غيبم زده و بعد
همون موقع كه شايد رفته بودي شيراز
شيراز نه نيشابور
رفته بودي چكار
رفتم پيش خيام
تو چله زمستون
حتما ماه و روزش هم مي دوني
گفتم كه تو شهر كوچك
شهري كه از تهرون كوچكتره.
نه جدا ميگم هميشه وقت مي كني از دوست و اشنا خبر بگيري
پس تمام داستان رو از بري
نه چندان
مي خواي بشنوي
فقط مي خوام كمك كنم اگر
اگر مگر بشاش بهش فعلا گير دادگاهم و
پيش دگتر زنان هم رفتي
بله رفتم يعني بردنم
چي گفت
چي گفته باشه خوبه
چه ميدونم
فعلا يه نامه دارم يه گواهي كه مدتها ست كه هيچ جانوري را به دنيا نياورده ام
نفسي توي تلفن رها مي شود
پس همه چي حله
د نيست...ادما نمي ذارن
نمي زارن ؟
بله وقتي داد مي زنم ميگم زير همه چي زاييدم هيچ كس نمي فهمه...نمي خواد بفهمه چون همه زير همه چي زاييدن و حق دارن
حق دارن ؟
اره چون خيلي وقته تو دستهاشون سنگه دايم ميگن ما اين سنگها رو كجا بندازيم
باز شوخي ميكني
نه جدي خيلي جدي
توچي تو كجا مي اندازي
چي رو
سنگي كه تو دستته
خيال ميكني زنگ زدم كه خبرچيني كنم
ابدا
مسخره ميكني
اصلا
عجب
عجب تو ماه رجبه اينجا هميشه رمضانه
ميخواي قطع كنم بعدا بگيرم
گرفتني نيست خيلي وقته پريده
به هرحال اگر چيزي خواستي
فقط يه چيز
بگو
دارم بالا مي ارم از صدات از هيكلت از خودم ازخودت....
ميلاد منيرو رواني پور
‘گفت : ما در مرحله گذار هستيم...
زن گفت : مقصودت مرحله غارت است ؟
پشت پنجره ايستاده بود. گوشي به دست تقلا ميكرد ميان دود وكثافت برج ميلاد را ببيند.پيدا نبود.ربرويش پايتخت مثل زني بدبخت و فلك زده زني كه با اخرين تقلاها به چشمان چلقيده و كورش سرمه كشيده باشد نشسته بود. دماوند پيدا نبود و نه هيچ كوه ديگر...
ميگفت : همه كشورها اين لحظات را تجربه كرده اند
ميگفت همه جا لندن پاريس...
زن گفت : حالا نوبت تجربه مونگلاست اونم تو قرن بيست ويكم
مرد گفت :اگر منطقي فكر كني...
زن چرخيد رو به قفسه كتابخانه و گفت
منطقم رفته تو منطقه ****ها ****ي ياد بگيره
دستش ماند روي كتاب زرشكي. كتاب را برداشت كتابهاي ديگر روي هم يله شدند. ورق زد.
حتما بايد اينجا باشد
مرد گفت به هرحال دوران گذار است.
زن ورق زنان گفت: گذار به چي
به همان چيزي كه تو مي خواستي
زن گفت لازمه براي رسيدن به اين چيز همه توي يه كاسه گه غلت و واغلت بزنيم ؟
خنده مرد پاك مصنوعي بود
هنوز هماني كه بودي.
زن گفت: خيال ميكني
مرد گفت: يعني عوض شدي ؟
چه جور
به ليست داستانها نگاه كرد. اتاق شماره شش توي اين يكي هم نبود. روي صفحه كاهي چخوف موذيانه مي خنديد.فكر كرد : زمان تو جاي خنديدن هنوز بود.
بلند گفت: خوش به حالت.
مرد گفت: اينجا هم گرفتاريهاي خودشوداره
زن به گوشي زرشكي زل زد. چه گفته بود ؟
باتو نبودم.
كسي اونجا هست ؟
اره.
كي؟
يه مرد چهل ساله شوخ وشنگ
پس خوش به حال تو
مي خواي باهاش حال و احوال كني؟
نه
چه بهتر.
چرا؟
چون اولا تورو نمي شناسه دوما نمي تونه حرف بزنه.
لاله.
نخير....عكسه .
عكس منه ؟
عكس چخوف.
نگفتم عوض نمي شي
صدا شاد بود
شدم. باور كن
چه طوري ؟تو هنوز عين كنه مي چسپي به همه چيز
به تو يكي نمي چسپم
يه زماني چسپيدي
خيال ميكردم ادمي
نبودم...؟
بودي؟
نگفتم عوض نمي شي
د...شدم...خيلي وقته...
زن نشست روي صندلي پاشنه پاها را روي لبه ميز گذاشت
حوصله ت سر رفت
نه به خدا
مي دوني اصل قضيه چيه
نه
حق داري
خوب بگو تا بدونم
بگم هم نمي فهمي
مردخنديد
حالا تو بگو
واقعا مي خواي بدوني
حتما
ببين اونوقتا تا زانو تو گه بودم حالا تاخرخره...
براي لحظه اي صداخاموش شد
پيداست حالت خوش نيست
نخير خيلي هم سر حالم.
مي بينم.
تو كي ميديدي كه حالا ببيني.
خودت خواستي بموني اونجا.
نمي خواستم فلنگو ببندم
الان ميخواي
زن اب دهانش را قورت داد
بي خيال شو
مي تونم برات كاري كنم
هيچ كس نمي تونه براي من كاري كنه.
مثل هميشه لج باز.
نه مثل هميشه بدتر ازهميشه
اخر...
مي خوام بمونم تا اخرش
كه چي بشه
كه همه بفمن ما ل من نيست.
اون جريان واقعا جديه ؟
زنگ زدي اينو بدوني ؟
زنگ زدم صداتو بشنوم.
كه ببيني شبيه صداي يه مامان هست يانه ؟
هرجور مي خواي فكر كن.
خوش دارم اينجوري فكركنم.
باشه فقط سعي كن خونسرد باشي.
خوش داري بدوني مگر نه ؟
سگوت
سه هفته اس گرفتارم
يعني هيچ قاعده و قانوني نيست
چرا قاعده ش اينه كه من تنها زن تنهاي اين ساختمان هستم و فقط من مي تونستم اين كاره باشم
بچه پشت در خونه تو بوده
پس خبرا رسيده
خوب شهر كوچيكه
اندازه تهرون
جدي ميگم ادم اينجاوقت زيادمياره
پس تو تو وقت اضافي داري بازي ميكني
نه نگران بودم
Game Over
28th March 2010, 05:06 PM
آسمان پیدا نبود. تنها سایهی محوی از شتاب گذرندهی آدمها از پشت شیشههای خیس مهزده به دید میآمد. پچپچ گنگ مشتریها و بوی هشیار کنندهی قهوه در هوا پراکنده بود. پشت میز کنار مرد جوانی نشسته بود. روبرویش یک شاخه گل سرخ بر روی میز. مرد یک بار آن را برداشت و بویید. بعد آن را بر روی میز، جلوی صندلی روبرو که خالی بود، گذاشت.
-بابا گفت میریم یه جای خوب. تو هم بیا مامان!
-میدونم عزیزم. حتما. گونهی دختر را بوسید و به مرد گفت :
-مواظبش باش! تازه داره سرماخوردگیش خوب میشه.
ماهها گذشت تا توانست مرد را قانع کند که هر وقت او را با خود میبرد، نگذارد زیاد پای تلویریون بنشیند. شکلات و هلههولهی اضافی برایش نخرد و آتوآشغالهای مکدونالد را هم به خوردش ندهد.
سردش شد. انگشتان هر دودست را دور فنجان حلقه کرد. گرمای ملایمی در انگشتانش دوید. خواهرش توی تلفن گفته بود:
-ما همه از کار این مرد شوکه شدیم. و گفته بود آنها چه میتوانند بکنند. او حتا نمیگذارد بروند بچه را ببینند و خانوادهاش هم که هیچ! بعد هقهق مادر را شنید. صدای خش دار و لرزانش را:
-بمیرم برا غریبیت. ولی خودت کردی. حالا تو اونجا بسوز من اینجا!
و او هنوز میسوخت. از کار خودش و حرف این و آن.
جرعهای قهوه نوشید. تلخ و سرد. از کیفش نامهای بیرون آورد. آخرین نامهی شوهرش. شروع به خواندن کرد. برای چندمین بار آن را میخواند. صدا و خندهی دخترش در گوشش بود. نامه را کنار گذاشت. عکس دخترش را بیرون آورد. با چشمهای خندان به او نگاه میکرد. صدایش صاف و نازک بود و خندهاش موج به موج او را به خود میکشید و میبرد.
-من فقط Eis میخورم.
انگار داشت پاها را زیر میز تکان میداد.
-مامان یه کم بخور!
زن جوانی آمد روبروی مرد میز کنار او نشست.
قرارشان این بود که چند ماه از هم دور باشند تا راهی پیدا کنند. مرد برای خودش جایی پیدا کرد. روزهای تعطیل و آخر هفتهها بچه را میبرد پیش خودش. ساعتها بحث کردند. میخواستند بچه کمتر آسیب ببیند. اما مرد همه چیز را خراب کرد.
همان روزهای اول به خانوادههایشان خبر داد. آنها نگران زنگ میزدند. نمیتوانستند بفهمند چه شده. چه بر سر آنها خواهد آمد. نصیحت میکردند و چیزی تغییر نمیکرد. بعد نوبت به دوستان و آشنایان مشترک رسید. پس از آن هم بچه هربارعصبی و ناراحت از خانهی پدر برمیگشت. گریه میکرد. غذا نمیخورد و بهانه میگرفت و با او لج میکرد:
-Du bist gemein! بابا رو دوس نداری. مامان بد!
پیشخدمت برای زن و مرد نوشیدنی آورد. زن گل را برداشت و خواست آن را جا به جا کند. مرد آن را در هوا گرفت، به زن داد و آرام چیزی گفت. زن حرفی نزد و آن را روی میز گذاشت. بعد جرعهای نوشید. از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد. آدمها در زیر چترها در آمد و رفت بودند. لیوان را روی میز گذاشت و انگشتش را یک دور به دور لبهی آن کشید. مرد آرنجها را بر روی میز گذاشته و چانه را به کف دست تکیه داده بود و او را میپایید. زن او را نمیدید. مرد گفت:
- Alles wird wieder gut.
زن خوابزده، بیصدا خندید.
مرد به پشتی صندلی تکیه داد. سیگاری برداشت و پیش از فندک زدن به چشمهای او خیره شد. زن گویی تازه او را میدید. پرسشگرانه نگاهش کرد و با بی حوصلهگی گفت:
- Vergiss es!
مرد پک ممتدی به سیگار زد و به برگهای سبز سیرگل که تر و تازه بودند، دست کشید و به زن نگاه کرد:
- Ich kann nicht.
بینی زن چین برداشت. چند بار مژه زد. دوباره به حرکت تار آدمها از پشت شیشه و تور مه خیره شد و گفت:
- Du denkst immer nur an dich selbst.
و در کیفش را باز کرد و دنبال چیزی گشت. مرد پاکت سیگار را رو به او گرفت. زن پلکها را بر هم گذاشت و نرمی انگشتها را به پلکهای بسته کشید.
سردش بود. به فنجان سفید قهوه خیره شد. چیز زیادی در آن نبود. دسته فنجان را گرفت و مایع غلیظ را در درون آن چرخاند. قهوه در ته فنجان چرخید. دایرههایی لرزان و پیاپی در ادامهی هم. هوس کرد برای خودش فال بگیرد. فنجان را وارونه کرد. پشیمان شد. آن را برگرداند. رگههای تیرهی لغزانی بر دیوارهی آن نقشهای ناهمگونی زده بود، که در بازگشت به سوی عمق پهنتر و پررنگتر میشدند. در هم میآمیختند، در ته فنجان به هم میپیوستند و به قشر نازک غلیظ و تلخی بدل میشدند. همان تلخی که در جان او نشت میکرد و او چارهای جز جرعه جرعه نوشیدن آن نداشت. فنجان دیگری سفارش داد.
مرد باز هم سیگار روشن کرد. زن دستمالکاغذی تاشده را به پلکها کشید. ابروها را رو به بالا مرتب کرد. نوک بینیاش ورمکرده و سرخ بود. تای دستمال را از هم گشود. کف دست را یکی دو بار روی سفیدی آن کشید. به دقت آن را تا زد. تاها را صاف کرد. دوباره تا زد. اول مستطیلهای باریک و دراز. بعد مثلثهای یک شکل و همقد. بعد هم آن را با همهی مثلثها و مستطیلها مچاله کرد و کنار لیوان انداخت. دستی به موهای بلند بورش کشید. سنگینی بالا تنه را روی پشتی صندلی رها کرد و حلقهی طلایی را چند دور به دور انگشت چرخاند.
گاه دیر برمیگشتند. نیم ساعت اول به سر خود را گرم میکرد. از یک ساعت که میگذشت به مرد زنگ میزد. بیش از آن را تاب نمیآورد. چند بار به او تذکر داد، ولی او عین خیالش نبود. باز بدقولی میکرد. هرگز اما این همه دیر نکرده بودند.
میرفت دم در و از پشت پردهی اتاق به خیابان سرد و تاریک چشم میدوخت. خیابان خیس و خلوت بود و هیبت خزانی درختها در سیاهی هول به دلش میانداخت. راه میرفت. فکر میکرد و باز چشمش به عقربههای ساعت بود، که در پی هم میدویدند و گوشش به زنگ تلفن و احتمال صدای پایی در راهرو یا بر روی پلهها. صدایی نمی آمد. شب ساکت و خفه بود.
زن از دستشویی برگشت. روبروی مرد نشست. نوک بینیاش هنوز کمی سرخ بود. مرد سیگارش را خاموش کرد و لبخند زد. زن هم خندید. آرام و بیصدا. مرد دستهای او را گرفت و بوسید. انگشتانش را. و رازگونه نجوا کرد.
بالاخره زنگ تلفن به صدا درآمد.
-حدس بزن ما الان کجاییم؟
- کجایی؟ زود اون بچه روبردار بیا!
-تو چرا نمیآی؟ اگه بچه رو میخوای تو بیا!
-کجا بیام؟ من نصف جون شدم ، تو شوخیت گرفته؟
-شوخی نمیکنم. ما تازه رسیدیم. ایرانیم. سر فرصت فکر کن!
"مامان تو هم بیا! یه جای خوب!" صدای دخترش در سرش بود. میچرخید. اوج میگرفت. فروکش میکرد. دوباره بالا میرفت و با صداهای دیگر درهم میپیچید.
زن میخندید. صدایش نرم و مخمل گونه بود. سبک و رها و طنین کودکانهای داشت. مرد چشم به زن داشت و در نگاهش نوازش و مهری ناگهانی شعله میکشید. سیگارش را تا آخر کشید. از جا برخاست. کنار صتدلی زن ایستاد. دستها را به نرمی بر شانههای او نهاد و اندکی فشرد. زن بلند شد و مرد او را در پوشیدن پالتو کمک کرد. دست او را گرفت و به سوی در برد. زن برگشت. گل را از روی میز برداشت. بویید، بر گونه سایید و خندید.
یک بار دیگر نامه را خواند: " باورت نمیشه! فارسیش عالی شده. یک عالمه دوست پیدا کرده. تو هم فکراتو بکن! اونجا دیگه کاری نداری! جمع کن بیا! ما به هم احتیاج داریم. . ." لبهایش لرزید. نامه را به آرامی پاره کرد. خردههای آن را در فنجان قهوه انداخت. بلند شد. کیفش را برداشت. از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد. پرتو دور خورشید روزخیس و خاکستری را روشن میکرد.
Game Over
28th March 2010, 05:07 PM
وقتی افتان و خیزان از دالان امامزاده بیرون آمد، مردم دورش را گرفتند. دست هریک قیچی یا چاقویی بود، پیراهنش را تكهتكه كردند. او همچنان آرام و عرقكرده روی پله سنگی امامزاده نشسته بود و كاری نداشت كه چهكارش میكنند. وقتی پیراهنش كاملاً تكهپاره شد، همه راهشان را كشیدند و رفتند. آنوقت دوباره همان صدا را شنید. سرك كشید و حیاط كوچك امامزاده را از دالان نگاه كرد. دلش میخواست كاملاً مطمئن شود كه از آن دنیا بیرون آمده است، اما سایهها باز به طرفش میآمدند. سرش را پایین انداخت. میدانست كه چارهای جز این كار ندارد، شاید تمام مدّت زمانی كه خوابنما میشد، بیشتر از چند دقیقه طول نمیكشید، اما وقتی بیدار میشد، مطمئن بود كه ساعتها خواب بوده است. آن روز وقتی به هوش آمد، تصمیم خود را گرفت. باید میرفت. بالاخره هرچه بود گرسنه كه نمیماند، میتوانست خرج خود را دربیاورد. از دالان تاریك گذشت و داخل حیاط شد. كنار حوض پر از گنجشكهای مرده بود. سرش هنوز هم گیج میرفت. دستش را به دیوار گرفت و به طرف اتاق ته حیاط رفت، دم در ایستاد تا كمی نفس تازه كند. بعد با صدای ضعیفی گفت:« سید! سید! بیا حرف دارم».
صدای خسته زن سید را شنید كه میگفت:
«خوابه، بعداً بیا. گفته اگه آسمون به زمین رسید بیدارش نكنم».
با خستگی به اطراف نگاه كرد، برای آنكه سرگیجهاش كمتر شود، رفت لب حوض و صورتش را آب زد. بعد تمام گنجشكها را از كنار حوض جمع كرد. یكیشان هنوز زنده بود، اما معلوم بود دارد زجر میكشد. با لگد سرش را له كرد. صدای خشكی شنید و وقتی پایش را بلند كرد، دید ته كفشش خونی شده و پر خاكستریرنگ كوچكی در عاج كفشش فرو رفته است. به اتاق كوچك خود رفت كه درش پایین منبر آقا بود . چراغ موشی را روشن كرد و همه گوشه و كنار اتاق را آب و جارو زد. دوباره سایه را دید، سرش گیج رفت و روی زمین نشست. وقتی دوباره بیدار شد، دید روغن چراغ موشی تمامشده و اتاق كاملاً تاریك است. كورمالكورمال به طرف در رفت، دستگیره زنگزده را پایین كشید و از زیر منبر داخل شبستان شد. عرق از سر و رویش میریخت، بوی بد تن خود را احساس میكرد. سرش را بالا گرفت، چلچراغ شمعی را با شمعهای سبز و قرمزش نگاه كرد. از ایوان باد خنكی به صورتش خورد. چشمهایش را با لذت بست. كمی كه حالش جا آمد، از جا بلند شد و به طرف ضریح رفت. میخواست كمی پول بردارد، ولی سید همه پولها را قبلاً برداشته بود، حتماً بو برده بود كه او بعضی وقتها از آنجا پول برمیدارد، اما مقداری توت خشک و آجيل هنوز توی ضريح ديده می شد. مردمی كه كمتر پول داشتند، بعضی وقتها از این چیزها هم نذر میكردند. با كلیدش قفل ضریح را باز كرد و دستش را برد تو. كمی توت خشك و پسته و تخمه برداشت. وقتی خواست آنها را در پیراهنش بریزد، تازه یادش آمد پیراهنش پاره پاره است. آجیل را در مشت دیگرش ریخت و دوباره دستش را برد تو، ولی اینبار احساس كرد چیز نرم و لزجی را لمس میكند. وقتی از شیشه نگاه كرد، دید كلۀ گنجشك مرده در مشتش است. با چندش انگشتانش را باز كرد و كلۀ له شده را انداخت زمین. دستش خونی شده بود. آجیل را ریخت زمین و بهشتاب رفت طرف حوض. باز لب حوض پر از گنجشكهای مرده شده بود. نفسش گرفت، دستهایش را در آب سبز و كثیف فرو برد و آب كشید. در همین موقع زن سید از اتاق بیرون آمد و بدون توجّه به او كهنه نمناكی را كه در دست داشت، روی بند پهن كرد. رو به زن كرد و پرسید: «سید بیدار شد؟»
زن بدون آنكه نگاهش كند در حالیكه وارد اتاق میشد گفت: «نه».
با خود فكر كرد دیگر نمیتواند حتی یك ساعت دیگر هم آنجا بماند. به همین علّت گفت: «هر وقت بیدار شد بهاش بگو من رفتم». زن برگشت و با تعجب پرسید: «میخوای بری؟ تو كه تازه خوابنما شدی. از فردا مردم ده بهات امان نمیدن، چند وقت دیگه اسمت توی دهات اطراف میپیچه و دیگه لازم نیست غم نون و آب بخوری.»
مرد بیحوصله رویش را برگرداند و گفت: «نمیتونم. تازه من هنوز خوابنما نشدم، تا حالا امامزاده را ندیدم، فقط سایهاش را میبینم و سرم گیج میره… خب دیگه از قول من از سید خداحافظی كن… راستی اگه سید پیراهنی داره كه به دردش نمیخوره، بده من. مردم لباسمو جرواجر كردن.» زن كمی مردد ماند، بعد داخل اتاق شد و با پیراهن رنگ و رورفتهای كه از چادرش بیرون زده بود برگشت.
مرد آن را گرفت و نگاه كرد، خیلی كهنه بود. سرش را بلند كرد و گفت: «دستت درد نكنه خواهر، حلالم كن.» بعد دست در جیب شلوارش كرد و دسته كلید را درآورد و به زن داد. زن بدون آنكه حرفی بزند، برگشت داخل اتاق و در را پشت سرش بست. مرد پیراهن را پوشید، از ایوان خنك گذشت و روی پله سنگی ایستاد. نگاه دیگری به داخل انداخت. چقدر تاریك بود! كفشش را از پا درآورد و پر خاكستریرنگ را از میان عاجها بیرون كشید و در هوا رها كرد.
وقتی از تپههای آبادی بالا میرفت، صدای اذان سید را شنید. سرش را برگرداند، یك دسته گنجشك دید كه روی گنبد امامزاده فرود میآمدند. سایه را روی گنبد دید. باد سردی به گونههایش خورد. سرش را پایین انداخت و به راه افتاد.
Game Over
28th March 2010, 05:07 PM
- آقاي دكتر، پول ندارم، بچههام ولم كردهن، رفتهن. خيلي زرنگ باشم شكممو سير كنم. دكتر علفي هم ازم پول نگرفت.
- مادر! بذار ببينم داروهاتون رو داريم يا نه. ماشالا دو سه قلم هم كه نيست!
- امروز ظهر نون و خيار خوردم! جون ندارم.
- خوب! دو تاش رو مشابه داريم، بقيهش هم هست.
- خدا نگه دارتون!
- مادر بشينين تا داروهاتون حاضر شه.
- ببينين! اينجاي دستم خيلي درد ميكنه. اينِ ها، هميشه يه مشما دوا دارم. معدهم، معدهم هم هي ميسوزه!
- مادر پرهيز كنين، داروهاتونم سر وقت بخورين خوب ميشين. چند سالهتونه؟
- سني ندارم. فكر نكنم جخ شصت سالمم بشه. اما آقاي دكتر دعاهام خيلي مستجابه، دروغ نگم تا الان گره كار صد نفرو واكردهم.
دكتر به جواني كه پشت پيشخوان بود گفت: اول داروهاي اين خانم رو بپيچ!
پيرزن رفت سمت جوان و گفت: آب خوردن نداريد؟ جگرم همين طور آتيش ميگيره!
- گرمه، آبِ شيره.
- نه، خنك ميخوام!
و رفت روي يكي از چهار صندليِ كنار در نشست و به دو دختري نگاه كرد كه تازه وارد شده بودند. از جلو او كه رد ميشدند گفت:حلال و حروم سرتون نميشه؟
- بله؟
- ميگم گناه داره اين طور همه جاتونو انداختين بيرون!
- به شما چه؟
- هيچي غلط كردم. خير نديدهها ميخوان آدمو قورت بدن!
دو دختر اخم كردند و رو گرداندند. يكيشان به جوان پشت پيشخوان گفت: كِرِم ضد آفتابِ ژولين دارين؟
- نداريم!
- مرسي!
هر دو به سمت در رفتند و يكيشان زير لب گفت: فضول!
پيرزن رو به پيرمردي كه روي صندلي ديگري نشسته بود گفت: به من بود ها!
- عيب نداره، جوونن!
- آره نوبت اونام ميشه. ببينين هفتة پيش از پله افتادم، زانوم ورم كرده.
و چادرش را كنار زد، دامن پيراهنش را بالا كشيد و از روي زيرجامهاش كه توي جوراب بود، زانوي راستش را نشان داد.
- همه جام عليله! تازگيا همه چيز يادم ميره، ديروز ميخواستم برم افسريه رفتم شابدالعظيم.
- خب چرا تنها اينور اونور ميرين؟
- كسي رو ندارم، شوهرم عمرشو داده به شما!
- بچه هم ندارين؟
- بچه چيه؟ ديگه هر كي به فكر خودشه! خدا سايهشونو از سر بچههاشون كم نكنه. اينِ ها يه مشما دوا دارم. هفتة ديگه ميخوام برم مشهد، با كاروان حاج عبدالله. خدا از برادري كمش نكنه، گفته خرجِ راه ازت نميگيرم.
- التماس دعا!
- حالا نميدونم چطور برم خونه؟
- كجا ميخواين برين؟
- نعمت آباد!
- نعمت آباد كجاست؟
پيرزن با دست جايي دور را نشان داد و گفت: اون پايينا!
- بلد نيستم، اما يه خرده جلوتر اتوبوس هست، ميره راهآهن، اونجا هم حتماً اتوبوساي ديگهاي هست.
- نه اتوبوس نداره، شخصياش هم دويست تومن ميگيرن تا ببرن اونجا، انگار مردم رو گنج نشستهن! صبح نون و خيار خوردم.
- صبر كنين...اين پونصد تومنو قرض بگيرين، بعداً بندازين تو صندوق صدقات!
- نه بابا شرمنده ميشم!
- اين حرفا كدومه؟ شما دارين قرض ميگيرين.
- خدا از برادري كمتون نكنه.
پول را گوشة روسرياش گره زد. جوان به اواشاره كرد. بلند شد و رفت جلو پيشخوان. جوان گفت: سه هزار و دويست و سي تومن.
- اي واي!
سرش را جلو برد و آهسته گفت: من كه صد تومن بيشتر ندارم.
دكتر جلو آمد و به جوان گفت: بده ببرد!
- خدا عمر با عزت نصيبتون كنه! تنتون هميشه سالم باشه.
داروها را گرفت و در مشماي سفيد بزرگي كه چند نان لواش، يك مشماي كوچك پر از قرص و كپسول و يك دستمالِ گره پيچ در آن بود، گذاشت و پاكشان به سمت در رفت. وسط داروخانه برگشت و بلند گفت: ويكس بمالم خوب ميشه؟
دكتر گفت: چي؟
- زانوم!
- آره خوب ميشه! مُسكن هم بخورين.
در را باز كرد و بيرون رفت. جلو چند زن و مردي كه در ايستگاه ايستاده بودند، رفت.
- آخ! آخ! آخ! مُردم از كمر درد! ببخشين اتوبوس راهآهن از اينجا رد ميشه؟
دختري گفت: بله مادر!
- حتماً بليت هم ميخوان!
- من بليت دارم.
از كيفش چند بليت درآورد و دو تا به پيرزن داد.
- خير ببيني!
اتوبوس رسيد. پيرزن قبل از همه سوار شد. وسط اتوبوس پُر بود. پيرزن ميلة صندلي جلو پاش را چسبيد و سرش را نزديكِ سر دختري برد كه دو گوشيِ كوچك در گوشهاش بود و چشمهاش را بسته بود، گفت: دخترم پاشو من بشينم، خير ببيني، زانوم درد ميكنه!
دختر يكي از گوشيها را درآورد و گفت: چي گفتين؟
زن جواني گفت: مادر بياين بشينين اينجا!
پيرزن نشست و گفت: خدا خيرت بده!
بعد به دختري كه گوشي در گوش داشت اشاره كرد و سرش را به راست و چپ تكان داد و گفت: همين طور ولشون كردن تو خيابونا.
زن جوان لبخند زد. پيرزن گفت: زانوم ورم كرده ببينين!
چادرش را كنار زد، زيرجامهاش را بالا كشيد و زانوي ورم كردهاش را نشان داد.
- ايشالا خوب ميشيد!
- بهجت خانم ميگه، شبا از تنهايي نميترسي؟ ميگم خب چي كار كنم؟ همه جارو قفل ميكنم.
زن ساكت به او نگاه ميكرد.
- ميخوام برم نعمتآباد، اتوبوس نداره، شخصيها هم انصاف ندارن، دويست تومن ميگيرن. ظهر نون و خيار خوردم.
زن رو گرداند. پيرزن هم مشماش را لاي دو زانو محكم كرد و زير لب چيزهايي گفت.
اتوبوس كه ايستاد و همه به سمت در رفتند، پيرزن هم مشماش را زير چادر گرفت و پياده شد. پنجاه قدم جلوتر، چند پيكان پشت هم پارك كرده بودند.
- صالح آباد! صالح آباد!
- ياغچيآباد!
پيرزن جلوتر رفت. حالا روبهروي جواني بود كه عرقگير آستين دار به تن داشت و داد ميزد: نعمت آباد!
جوان با ديدن پيرزن، بلند گفت: باز بز آورديم!
پيرزن به او زل زد.
- خب بابا برو بشين تو اون سبزه، الان پر ميشه.
- سلام!
- عليك. حتماً از دكتر ميآيي؟
پيرزن مشماش را نشان داد و گفت: غير از دكتر كجا دارم برم؟
- نعمت آباد! نعمت آباد!
- ديروز ميخواستم برم افسريه، رفتم شابدالعظيم.
- زيارت قبول!
پيرزن كنار خودرو ايستاد. دو مرد جوان و ميانسال رسيدند، براي پيرزن سر تكان دادند و عقب نشستند. پيرزن هم كنار آنها نشست.
- نعمت آباد دو نفر!
پيرزن از پنجره به بيرون نگاه كرد. زير لب مدام چيزهايي ميگفت. دو پسر جوان كه سوار شدند، راننده پشت فرمان نشست و رو به آنها گفت: آقايون اين سرويس دويست و پنجاه تومنه!
يكي از جوانها گفت: يعني گرونش كردين؟
راننده به پيرزن اشاره كرد: نميشناسينش مگه؟
- نه!
- حتماً غريبين؟
- چطور مگه؟
- مهمون بقيهان!
چشمهاي پيرزن بسته بود و سرش را تكيه داده بود به شيشة ماشين.
- يعني كه چي؟
مرد ميانسال گفت: همينه ديگه!
دو جوان به هم نگاه كردند و خنديدند.
پيكان به ميدانِ پر درختي كه رسيد، پيرزن گفت: نگه دار!
پياده شد.
- خدا تنتونو بيمار نكنه. خير ببينين، براي همهتون دعا ميكنم.
رو كه برگرداند، راننده داد زد: اگه بلدي واسه خودت بكن.
پيرزن جلو خانهاي كوچك و آجري ايستاد. دسته كليدي را كه با كِش به مچ چپش بسته بود درآورد و در را باز كرد. در راهرو، جلو اولين در كه رسيد، در زد. زن جواني از لاي در نگاه كرد، بعد در را كامل باز كرد و گفت: سلام! بهتر شدين؟
- چه بهتري؟ ديگه از من گذشته... ديشب نبودين؟
- چرا، چطور مگه؟
- نصفِ شب باز همون سايه افتاده بود پشت پنجرة اتاقم. مثل هر بار هر چي حمد و سوره خوندم و داد زدم، نرفت. شما و احمد آقارم صدا زدم، جواب ندادين.
- حتماً خواب بوديم.
- نميدونم از جونم چي ميخواد؟
- مگه درو قفل نميكنين؟
- چرا، اما اون كاري به در نداره، همين طور اونجا وايميسه تا منو جون به سر كنه. بديش اينه همين كه ميبينمش خواب از سرم ميپره، ديگه تا صبح جون ميكنم.
- گفتين چه وقت اومده بود؟
- خوب نميدونم، هميشه وقتي ميآد خوابم، تو خواب انگار يكي تكونم ميده، چشم كه وا ميكنم، ساية اونو ميبينم.
- ميخواين بهروزو بفرستم شبا تو اتاق شما بخوابه؟
- نه بابا كار يه شب دو شب كه نيست. وقت نماز صبح كه ميشه، غيبش ميزنه تا فردا شب.
- چرا يكي از دختراتون يا نوههاتون نميآن پيشتون بمونن؟
پيرزن سري تكان داد و گفت: اي! اي!... خب ديگه مرحمت زياد.
پاكشان رفت، جلو دومين در ايستاد. كليد انداخت و در را باز كرد. چادر و مشماش را روي فرش انداخت و روبهروي عكسِ سياه و سفيدِ مرد مسني ايستاد كه فكلش روي پيشاني افتاده بود و سيگاري گوشة لب داشت.
- ميبيني چي به روزم آوردي؟ آخه اين چه وقت مردن بود؟ تو كه بچههامونو خوب ميشناختي و ميدونستي هم، اين قوم و خويشامون عين قوم كوفهن نگفتي اگه من برم، اين پيرزن، تك و تنها چي كار ميكنه؟ قربون غريبي امام رضا، ميونِ اين همه آشنا، همين طور غريب و بيكس افتادهم.
سراغ ضبط صوت كوچكي رفت كه درپوشِ جانوارياش شكسته بود، نواري در آن گذاشت، روشنش كرد و نشست: سقايِ دشت كربلا...ابولفضل!
صدايِ هقهقش بلند شد.
Game Over
28th March 2010, 05:08 PM
« ساعت نه و نيم. کنار در اصلی ايستگاه متروی يانگ و دانداس. من کت و شلوار قهوهای میپوشم. با يک بارانی کِرِم. عنيک هم میزنم. يک کيف قهوهای هم دستم میگيرم. دير نکنيد.»
اين قراری بود که مریم رازی با ليو لوچنکو گذاشته بود. يا در واقع، ليو لوچنکو با او گذاشته بود و توضيح زيادی هم نداده بود. در گفتگوی تلفنی اش با شتاب گفته بود که بايد موضوع مهمی را با او در ميان بگذارد و چنانچه او بپذيرد، بايد هرچه زودتر در زمينهای اقدام کنند. مريم رازی گيج شده بود و بفهمی نفهی کمی هم ترسيده بود. پرسيده بود که موضوع چيست، و ليو لوچنکو با شتاب گفته بود که نمیتواند بيش از آن توضيح دهد. مريم رازی چند ثانيه سکوت کرده بود و بعد پرسيده بود که نام و تلفن او را از کجا بدست آورده است، و اينکه آن موضوع چه ربطی به او پيدا میکند. ولی ليو لوچنکو التماس کرده بود که بيش از آن نپرسد و توضيح مفصل قضيه را به ديدارشان موکول کرده بود. مريم رازی باز پس از چند لحظه سکوت گفته بود که تا پنجشنبۀ بعد گرفتار است، و خواسته بود به اين ترتيب يا او را دست به سر کند، يا برای خود زمانی برای فکر کردن به موضوع فراهم کند. ولی ليو گفته بود که وقت زيادی باقی نمانده و باز اصرار کرده بود که فردای آن روز یکدیگر را ببينند. صبح. مريم رازی هم کنجکاو شده بود و هم مشکوک. ليو گفته بود که محل ملاقات را می تواند او تعيين کند. مريم رازی هم فکری کرده بود و بیاختيار گفته بود: «داون تاون». خواسته بود جای شلوغی را برای ديدار مشکوکش با فردی که نمیشناخت انتخاب کرده باشد. و لويی بلافاصله گفته بود:
- باشد. ساعت نه و نيم. کنار در اصلی ايستگاه متروی يانگ و دانداس. جلو ايتن سنتر. من کت و شلوار قهوهای میپوشم. با يک بارانی کرم. عنيک هم میزنم. يک کيف قهوهای هم دستم میگيرم. دير نکنيد.
- بسیار خوب. من هم، من هم، کت و دامن سرمهای...
لیو حرفش را قطع کرده بود و با شتاب گفته بود:
- من شما را میشناسم خانم رازی.
و این بار هم «رازی» را، با تلفظی بسيار نزديک به فارسی زبانان، همان «رازی» تلفظ کرده بود؛ نه مثل ديگر غير ايرانيها «رِی زی» يا «رَزی» يا حتی مثل دوستان ايتالياييش «راتزی»، و اين بر تعجب و شک مريم رازی افزوده بود. و ليو، پس از آنکه بار ديگر بر اهميت موضوع تأکيد کرده بود و از او قول گرفته بود که حتمأ سر قرارش برود، تشکر کرده بود و گوشی را گذاشته بود.
مريم رازی هم گوشی را گذاشته بود، دستهای عرق کردهاش را به دامنش کشيده بود، با پشت دست پيشانيش را پاک کرده بود و به ساعت دیواری نگاه کرده بود: شش و چهل و هفت دقيقهی عصر چهارشنبه، یازدهم سپتامبر ۲۰۰٢.
چرا پذيرفته بود؟ نمی دانست. قاعدتا او نمی بایست به اين تلفن ناشناس پاسخ می داد يا حرف و سخنی می داشت با کسی که او را تا آن موقع نديده بود و نمی شناخت. آدم زودجوش و خونگرمی نبود و با غریبه ها هم به سادگی ارتباط برقرار نمی کرد. اما چيزی در صدای ليو لوچنکو وادارش کرده بود که گوشی را نگهدارد و با او حرف بزند، و نه تنها حرف بزند، که قرار ملاقاتی هم با او بگذارد. با بیگانه ای که نه می دانست کيست نه میدانست درباره ی چه چيزی می خواهد با اوحرف بزند.
چرا گوشی را برداشته بود؟
"- رازی رزیدنس.
- سلام خانم.
- سلام . شما؟
- من ليو لوچنکو هستم. شما من را نمی شناسيد. ولی لطفا، لطفا گوش کنيد. من بايد حتما شما را ببينم. موضوع مهمی است.
- ببخشيد. گفتيد کی؟
- ليو. ليو لوچنکو
- متاسفم. نميشناسم. عوضی گرفتهايد.
- نه نه . عوضی نيست. لطفا قطع نکنيد. ببينيد پروفسوررازی، موضوع مهمی است که حتما بايد با شما مطرح کنم. اتفاق عجيبی برای يکی از دانشجويانتان افتاده. يعنی دارد میافتد. بايد حتما شما را ببينم. دستم به جای ديگری بند نيست. من فرصت زیادی ندارم.
- معذرت می خواهم آقا. ولی من شما را نمی شناسم و الآن هم سرم خيلی شلوغ است.
- خواهش می کنم. يکی از دانشجوهاتان... حالش خوب نیست، شما باید کمکش کنید. - کدام دانشجو؟ جريان چيست؟ لطفأ واضحتر صحبت کنيد.
- نمی شود. بايد ببينمتان.
- اگر روشنتر توضيح ندهيد همين الآن قطع می کنم.
- نه . نه. خواهش می کنم. قطع نکنيد. جانش در خطر است. خودش و.."
لیو لوچنکو ساکت شد، و مريم رازی، هیچوقت ندانست که چرا گوشی را که می رفت تا بگذارد، نگهداشته بود و او هم ساکت مانده بود.
چهارمین روز هفته همیشه برای مریم رازی ماهیتی متفاوت از روزهای دیگر داشت. چهارشنبه ها، از سر صبح می دانست که کمر هفته شکسته است و به عصر که برسد، می تواند تن و روانش را برای آخر هفته ای آرام آماده کند. روزهای پنجشنبه یک ساعت و نیم بیشتر تدریس نداشت، که البته با رفت و آمد و آمادگی و رسیدگی به امور روزمرۀ درس و بحثش به سه چهار ساعت می رسید. به این ترتیب، تعطیلاتش در واقع از بعد از ظهر پنجشنبه آغاز می شد. طبق معمول هر روزه، سر ساعت ده دقیقه به شش صبح بیدار می شد، ده دقیقه نرمش می کرد و بعد دوش می گرفت و پس از نوشیدن یک فنجان قهوه و تکه ای نان تست و احیانا یک سیب یا خرمالو یا چند دانه انجیر که میوه های مورد علاقه اش بودند، پشت میزش می نشست و بحث آن روزش را مرور می کرد و اگر یادداشت یا پرسشی از طرف دانشجویانش رسیده بود می خواند. بعد روزنامۀ " گلوب اند میل" اش را از پشت در برمی داشت و ورقی می زد. نزدیک ساعت هفت از روی صندلی اش بلند می شد و به اتاق خواب بر می گشت و لباس می پوشید، در آینۀ محدّب روی میز توالتش ابروهایش را وارسی می کرد و دور و برشان را تمیز می کرد، کمی ریمل بی رنگ به مژه ها و فاندیشن به گونه هایش می مالید و آرایش ملایمی می کرد و سر ساعت هفت و نیم، در آپارتمانش را پشت سر قفل می کرد و روزش با لبخندی حاکی از پیروزی بر هفتۀ کار آغاز می شد. کلاسش بین ساعت ده و نیم تا یازده و نیم بود و او تقریبا یک ساعت و نیم پس از اتمام کلاس به خانه می رسید. بعد از ظهر پنجشنبه، زندگی تنبلانۀ گربه وارش آغاز می شد. اول چرت مفصلی می زد. بعد، با آرامش تمام لباس می پوشید و آرایش می کرد و کتاب و مجله ای انتخاب می کرد و کیفش را به دوش می انداخت و از خانه بیرون می زد. یکی دو ساعتی را در خیابانها یا مراکز خرید شلوغ قدم می زد، در کافه ای فنجانی قهوه می نوشید و مجله یا کتابش را می خواند، ویترین مغازه ها را تماشا می کرد و گاه فیلمی کرایه می کرد و به آپارتمانش برمی گشت. پیژامه و پیراهن گشادی می پوشید و سالاد و ساندویچ کوچکی برای خودش درست می کرد و با آب میوه و ماست یا گیلاسی شراب یا براندی و پنیر وشکلات بساط کوچکی روبروی تلویزیون برای خود می چید و به تماشای فیلم می نشست و احیانا چرتی هم می زد. پاسی از شب گذشته، بلند می شد، ظرفهایش را جمع می کرد و داخل ماشین ظرفشویی می چید، با حوصله مسواک می زد و نخ می کشید و کرم شب به دستها و صورتش می مالید و به رختخواب می رفت. همیشه هم در آخرین لحظه یادش می آمد که پیش از خواب زنگ تلفنش را ببندد که صبح فردا تا هر وقت دلش خواست بخوابد. با این حال، صبح جمعه اش هم معمولا دیرتر از هشت آغاز نمی شد. جمعه ها روز رسیدگی به کارهای اداری و بانکی و خرید بود. پس از اجرای آئین روزانۀ دوش و نرمش و قهوه و تست و مطالعۀ روزنامه، اول می نشست پای کامپیوتر و یک ساعتی را به خواندن ای – میلها و پاسخ دادن به آنها صرف می کرد، بعد لیستی از مواد و وسائلی که لازم داشت تهیه می کرد و دستی به گوشه و کنار خانه می کشید و گلدانها را آب می داد و بعد باز با حوصله لباس می پوشید و آرایش می کرد و اگر کار اداری ای داشت، مدارک مربوط به آن را آماده می کرد و داخل پوشه ای می گذاشت و دم در، آخرین بار در آینه به صورت و اندامش نگاهی می انداخت و پا به جهان بیرون می گذاشت. نهارش را هم که اغلب چیزی بیش از یک ظرف متوسط سالاد و احیانا سبزیجات آب پز نبود بیرون صرف می کرد و پس از خرید میوه و خوراکی های هفته یا لوازم بهداشتی و احیانا دفتر و قلم و مجله ای به خانه بر می گشت. خریدهایش را در کمدها و یخچال و فریزر جا به جا می کرد و دوباره سری به کاپیوتر و ای – میل و اینترنت می زد و دست آخر، در حال تورق کتاب سبکی خوابش می برد.
شنبه ها صبح، وقت پخت و پز و آماده کردن خوراک هفته بود. کوکو، کتلت، سبزیجات و مرغ آب پز، دو سه جور خوراک، سس اسپاگتی، شیربرنج و ژله و امثال اینها را درست می کرد و در ظرفهای پلاستیکی مخصوص در یخچال و فریزر می گذاشت و بعد از صرف نهار ساده اش، لباسها و ملافه ها را توی ماشین رختشویی می ریخت و تا آنها شسته شود تلویزیون نگاه می کرد و بعد مجله ای برمی داشت و دو سه ساعتی را به استراحت در سونا و حوضخانۀ ساختمان می پرداخت. البته هر دو سه هفته یک بار، این برنامه اندکی به هم می خورد، و آن هم وقتی بود که با دوست یا همکاری دیداری دست می داد، یا به میهمانی ای دعوت می شد. اما در مجموع، این سه روز آخر هفته ، با تغییراتی جزیی، معمولا به همین ترتیب می گذشت ومریم رازی هم نهایت لذتش را از این آرامش تنبلانه ای که با نظم و برنامه توام شده بود می برد. همۀ اینها، حالا به هم ریخته بود. آرامش عصر چهارشنبه اش با تلفن آن مرد ناشناس ترک برداشته بود، شب تا دیروقت به او فکر کرده بود، کنکاو شده بود، پس از سالها نسبت به چیزی نامانوس و نامعقول کنجاو شده بود، صبح پنجشنبه اش با فکر دیدار ش با لیو لوچنکو آغاز شده بود، پس از مدتها به منظوری غیر از خرید و سینما و گالری به داون تاون رفته بود، در تمام طول راه سعی کرده بودقیافه و هیکل آن مرد را بر اساس صدا و لحن حرف زدنش پیش چشمش مجسم کند و حتی یکی دو مدل برخورد با او را هم در ذهنش تمرین کرده بود. و فکر کرده بود که آیا این هم می تواند یک دیدار تصادفی باشد و – آن طور که فیلمهای رمانتیک دیده بود – ناگهان منجر به رابطه ای داغ و هیجان انگیز شود؟ و از تصور عشق ورزی با آن مرد ناشناس عرق کرده بود و شرمگین لبخند زده بود.
ساعت ۹ و ۲۳ دقيقۀ صبح روز پنجشنبه، ۱٢ سپتامبر ۲۰۰۲ ، متروی زيرزمينی در ايستگاه يانگ و دانداس ايستاد. مترو شلوغ بود و مريم رازی تمام راه را ايستاده بود و پاهايش درد می کرد. کيفش را از يک شانه به شانۀ ديگر انداخت و خود را از سوراخ مترو بيرون کشيد و قاطی سيل جمعيت به طرف پله های خروجی راه افتاد. از سر صبح هيجان زده بود و با اين حال به خودش قبولانده بود که اين هم يکی ديگر از همان کارهای احمقانه و بی موردی است که در زندگيش انجام داده و چند ساعتی وقتش را خواهد گرفت و بعد دوباره به زندگی عادی بازخواهد گشت. عادی؟ زندگی منظمی داشت. يعنی چارۀ ديگری نداشت. پروفسور مريم رازی، استاد چهل و چهارسالۀ جامعه شناسی دانشگاه يورک، با تلاشی مورچهوار کوشيده بود تا زندگی منظم و بابرنامهای برای خودش درست کند و با روابط محدودش، با آکواريوم ماهیها، کتابها و فيلمهايش، سوار بر چيزی باشد که ديگران مدعی بودند محال است سواری بدهد.
چرا گوشی را نگهداشته بود؟
"- خواهش می کنم. اتفاق عجيبی برای يکی از دانشجوهاتان افتاده..."
شوخی بود؟ يک شوخی مسخره؟ چه کسی خواسته بود سر به سر او بگذارد؟ ليو لوچنکو کی بود؟ کی می توانست باشد؟ دوست يکی از معدود ايرانيهايی که می شناخت يا او را می شناختند؟ لهجهاش به ايرانيها نمیخورد. ولی نامش را تقريبا درست تلفظ کرده بود. حتی همکاران نزديکش هم او را «رِی زی» يا « رَزی » صدا میکردند. برايش مهم نبود. تعصبی نداشت. خودش هم اغلب خودش را تقريبا «رَزی» معرفی می کرد. ولی او «رازی» تلفظ کرده بود.
"- يکی از دانشجوهاتان..."
کدام دانشجو؟ چهارده سال بود که تدريس می کرد. شش سال اولش را در «مک گيل»، در همان دانشگاهی که تحصيلش را تمام کرده بود، و بعد، يک دورۀ دو سالۀ بيکاری پس از شکست در ازدواجی احمقانه، بعد نقل مکان به تورنتو و اين دانشگاه کوچک و زندگی آرام و منظم و تنهايی که کوشيده بود برای خودش بسازد. کدام دانشجو؟
به ساعتش نگاه کرد. ۹ و ۲۷ دقيقه. با عجله کوشيد از ميان جمعيت خودش را به در خروجی مترو و به خيابان برساند. اما عدۀ زيادی جلو در خروجی جمع شده بودند. به سختی مردم را پس زد و راه باز کرد و خود را به خيابان رساند و نفسی تازه کرد. گرمش شده بود. باد سرد نوامبر به پيشانی و صورتش خورد و تنش مور مور شد. بيرون در ايستاد و به اطراف نگاه کرد. مردم ايستاده بودند و به وسط خيابان نگاه میکردند. سعی کرد راه باز کند و به طرف ديگر چهارراه برود تا بتواند ليو لوچنکو را، اگر بود، ببيند و پيش از آن که او بيابدش، وراندازش کند. اما جماعت راه نمیداد. از گیر کردن در شلوغی متنفر بود. خیابانهای شلوغ مرکز شهر، مراکز خرید، کافه ها، فرودگاهها و پارکهای شلوغ را دوست داشت، ولی از گیر کردن در شلوغی، چه در ترافیک خیابانها و اتوبانها، چه در شلوغی صبح و عصر ایستگاههای مترو بی نهایت بدش می آمد. عاجز می شد و نفسش می گرفت. سرک کشید تا راهی بیابد و بتواند از بین جمعیت خودش را بیرون بکشد. کار ساده ای نبود. مردم جم نمی خوردند. انگار همه با هم ایستاده بودند و به چیزی نگاه می کردند. سرک کشید و مسیر نگاه مردم را گرفت و او هم به همان طرف نگاه کرد. نور قرمز و آبی چراغ ماشین پلیس که روی شیشۀ پنجره های مغازه های دو طرف خیابان منعکس می شد چشمش را زد. صدای آژیر آمبولانس را که نزدیک می شد شنید و فهمید که باید اتفاقی افتاده باشد. بیشتر گردن کشید. آمبولانس نزدیک شد و درست روبروی آنها وسط خیابان ایستاد. جمعیت اندکی تکان خورد و او هم از موقعیت استفاده کرد و چند نفری را پس زد و از لابلای مردم گذشت و خود را به کنار خیابان رساند. اولین چیزی که به چشمش خورد هیکلی بود که وسط خیابان روی آسفالت مچاله شده بود و دایرۀ سرخ رنگی که زیرتنش پهن می شد. دو مامور از آمبولانس بیرون پریدند و برانکاردی را کنار او روی زمین گذاشتند و سومی هم با کیف بزرگی کنارش روی زمین نشست. بعد آن هیکل مچاله را آرام و با احتیاط به پشت خواباندند و بارانی اش را کنار زدند. مریم رازی ناگهان متوجه شد که آن هیکل مچالۀ زخمی مردی است با کت و شلوار قهوه ای و بارانی کرم. یک آن بر خود لرزید و بی اختیار لبش را به دندان گزید. ماموری به طرف مردم آمد و درخواست کرد که عقب تربایستند یا پی کار خود بروند. مریم رازی بی اراده یکی دو قدم عقب عقب رفت و ایستاد و باز سرک کشید و کوشید تا چهرۀ مرد زخمی را ببیند. ولی ماموران روی او خم شده بودند و چیزی دیده نمی شد. به اطراف نگاه کرد و یکی دو متر آن طرفتر برق دستۀ طلایی عینکی در نگاهش نشست. نفس عمیقی کشید و عرق سردی روی پیشانیش نشست. ناگهان ترسید و نگران شد و مثل کسی که گناهی مرتکب شده باشد به اطرافش نگاه کرد. انگار همه می دانستند که آن مرد مچالۀ بیچاره با او قرار داشته و به خاطر عجله در دیدار با او به این سرنوشت دچار شده است. دستهایش را توی جیب نیم پالتو پاییزه اش فرو برد و یک قدم دیگر عقب رفت. دوباره نگاهش برگشت به طرف مرد و ناگهان خشکش زد. ماموران پارچۀ سفیدی روی او کشیده بودند. مرده بود؟ مریم رازی یخ کرد و بر خود لرزید. مرده بود؟ بی اختیار دستش را جلوی دهانش گرفت و پشت سر هم چند بارتکرار کرد: اوه خدای من! اوه خدای من!
صدای زنی آرام بیخ گوشش نجوا کرد:
- این بیچاره را می شناختید؟
سر مریم به طرف صدا چرخید. زن میانسال کوتاه قدی با روسری و پالتو مندرس کنارش ایستاده بود. لهجه و لباسش شبیه زنان اروپای شرقی در فیلمهای مربوط به جنگ دوم بود. زن با چهره ای کنجکاو و نگران نگاهش کرد. مریم چیزی نگفت و باز سرش به طرف صحنۀ تصادف برگشت. همه چیز در اطرافش ساکت شد و صدای لیو لوچنکو در کاسۀ سرش زنگ زد:
- «من کت و شلوار قهوه ای می پوشم. با یک بارانی کرم. عینک هم می زنم. یک کیف قهوه ای هم دستم می گیرم. دیر نکنید.»
کیف قهوه ای؟ چشمش در اطراف جسد دنبال کیف گشت. چیزی ندید. ناگهان کمی امیدوار شد و نفسی کشید و توی دلش به خودش خندید. از کجا که او بوده؟ مگر همین یک مرد توی دنیا عینک می زند و کت و شلوار قهوه ای می پوشد؟ لبخند زد و بی خیال و بی اراده به طرف وسط خیابان راه افتاد. مامورها حالا داشتند جسد را برمی داشتند که روی برانکارد بگذارند. یک ماشین دیگر پلیس آژیرکشان نزدیک شد و ایستاد. پلیسی به طرف او آمد و داد زد:
- هی! خانم! لطفا نزدیک نشوید. مگر نمی بینید؟ از آن طرف لطفا!
مریم ایستاد و به پلیس نگاه کرد. پلیس با دست اشاره کرد که جلوتر نیاید. مریم گیج شده بود. باز با شتاب به اطراف نگاه کرد. پلیس دوباره داد زد، و این بار عصبانی:
- برگردید! از آن طرف. نمی بینید؟
مریم رازی یک قدم به عقب برداشت و آمد که بچرخد ولی ناگهان سرجایش میخکوب شد و خیره به جسم کوچک قهوه ای رنگی که در پیاده رو آنطرف خیابان کنار دیوار افتاده بود ایستاد. یک کیف دستی مردانۀ چرمی کهنه. پلیس به طرفش آمد و با دستش اشارۀ تهدیدآمیزی کرد. مریم ناگهان تکانی خورد و زمزمه کرد: - بچه ام!
بعد جراتی یافت و بلندتر گفت:
- بچه ام! باید بروم آن طرف خیابان. پسرم آن طرف تنها مانده. گم می شود.
پلیس مکثی کرد و به آن سوی خیابان نگاه کرد. ظاهرا بچه ای ندید و دوباره سرش را به جانب مریم رازی گرداند و نگاه پرسشگرش را به او دوخت. مریم یک قدم به جلو برداشت، ولی پلیس هم حرکتی کرد و دستش را به طرف او دراز کرد که مانع از ورودش به خیابان شود. مریم رازی این بار با جرات بیشتری گفت:
- نمی توانم. پسرم آن طرف است. توی آن مغازه. تنهاست. باید بروم پیشش. می ترسد.
پلیس گفت:
- نمی شود. باید صبر کنید. مگر نمی بینید تصادف شده؟
مریم در پاسخش تقریبا فریاد زد:
- تنهاست. می ترسم گم شود. خواهش می کنم.
و نگران به کیف نگاه کرد. هنوز انگار کسی آن را ندیده بود. پلیس مستاصل دستهایش را تکان داد و به آن طرف خیابان نگاه کرد. بعد دوباره رویش را به مریم رازی کرد و گفت:
- خب، از آن طرف بروید. یا نه. بیایید. با من بیایید.
و دستش را دراز کرد و دست مریم رازی را گرفت و او را دنبال خود کشید و از صحنه دورش کرد و از پشت آمبولانس به سوی دیگر خیابان برد و کنار پیاده رو دستش را ول کرد. مریم رازی چشم از کیف برنمی داشت. تا به آن طرف خیابان رسیدند بت شتاب از پلیس تشکر کرد و به طرف جایی که آن کیف بی صاحب افتاده بود دوید و نفس نفس زنان کنارش ایستاد. با احتیاط به اطرافش نگاه کرد. کسی به او توجهی نداشت. بعد آهسته کیف خودش را از سر شانه لغزاند و با احتیاط اندکی خم شد و آن را روی زمین کنار آن کیف دیگر گذاشت. بعد کمر راست کرد و به اطراف نگاه کرد و باز خم شد. انگشتهایش که دستۀ کیف را لمس کرد، آژیر آمبولانس بیخ گوشش ترکید و از جا پراندش. دستش را عقب کشید و ایستاد و چشمهایش را بست. چند ثانیه همان طور ماند، بعد نفسی کشید و چشمهایش را باز کرد و به خیابان نگاه کرد. آمبولانس راه افتاده بود و جسد لیو لوچنکو را با خود می برد. مریم رازی به آمبولانس که دور می شد نگاه کرد، بعد سرش به طرف زمین پیاده رو چرخید و دستش را دراز کرد وبا حرکتی سریع هر دو کیف را از روی زمین برداشت و کمر راست کرد. نفسش به شماره افتاده بود. دوباره به مسیری که آمبولانس رفته بود نگاه کرد و با انگشتهایش دستۀ کیف را محکم فشار داد. انگار بخواهد به جسد مردی که با آمبولانس دور می شد دلداری بدهد و بگوید که او آمده. به قولش وفا کرده و آمده. و حالا کنار اوست. کنار کیف او.
دستۀ کیف را محکم توی دستش گرفته بود و می لرزید و پیش می رفت. نبضش در شقیقه ها پرکوب می زد. عرق از منافذ پوستش می جوشید و از کنار گوشها و زیر بغلش سرازیر می شد و پیراهنش را خیس می کرد. انگار قلبش آمده بود توی گلویش و راه نفسش را بند آورده بود. پره های بینی اش مثل بینی اسبی دویده و خسته گشاد شده بود و هوا را با شتاب توی ریه هایش فرو می کشید و بازپس می داد. می لرزید و با گامهایی تند پیش می رفت. می ترسید برگردد و پشت سرش را نگاه کند. حس می کرد همه دارند به او نگاه می کنند و هر آن منتظر بود که ناگهان دستی از پشت سر بازویش را بگیرد و نگهش دارد. پشت سرش همهمه بود. تقریبا می دوید و با همان گامهای لرزان و تند از آن همهمه دور می شد. انگشتهای دستش دور دستۀ کیف قفل شده بود و تیر می کشید. کوبش نبضش را در بند بند انگشتهایش هم حس می کرد. دستش داشت خواب می رفت. دهنش خشک شده بود. ناگهان حس کرد سرگیجه گرفته است و الآن است که پس بیفتد. معده اش تیرکشید و مایع تلخ و تندی از زیر نافش جوشید و بالا آمد و بیخ گلویش را سوزاند. دهنش بد طعم شده بود. تلوتلوخوران راه کج کرد و خودش را به کنار دیوار پیاده رو رساند و تکیه داد و چشمهایش را بست. چند لحظه همانطور ایستاد تا نفسش کمی سر جا آمد و بعد آرام چشمهایش را باز کرد. زبانش را روی لبهای خشکش کشید و با احتیاط سر برگرداند و به پشت سرش نگاه کرد. کسی به او نگاه نمی کرد. کسی در پی اش نیامده بود. مردم هنوز داشتند به سمتی که تصادف شده بود نگاه می کردند و کسی به او توجه نداشت. نفس عمیقی کشید و کمی خیالش راحت شد. بعد برگشت و به اطراف نگاه کرد. چشمش به تابلو یک همبرگرفروشی افتاد و ناگهان احساس کرد که باید حتما چیزی توی دهانش بگذارد و فرو دهد وگرنه پس می افتد و تلف می شود. دلش ضعف رفت. همبگر دوست نداشت و معمولا لب به غذاهای آماده و ناسالم نمی زد. ولی امروز با بقیۀ روزها فرق می کرد. نگاه دیگری به اطراف اند اخت تا بلکه جای مناسبتری پیدا کند. یک پیتزا فروشی، و دورتر، یک کافی شاپ. سرش را تکان داد و انگار توی دلش بگوید " به درک"، دوباره دستۀ کیف را بین انگشتهایش فشرد و به طرف همبرگرفروشی راه افتاد.
همبرگر فروشی خلوت بود. در را که باز کرد مخلوطی از بوی همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده و مواد تمیزکننده به دماغش خورد و پسش زد. آب دهانش را فرو داد و به دور و برش نگاه کرد. مرد میانسالی با ریش و موی ژولیده و بارانی مندرس در گوشه ای نشسته بود و به ساندویچش گاز می زد. دختر و و پسر جوانی هم در گوشۀ دیگری پشت میزی نشسته بودند و ته ماندۀ سیب زمینی سرخ کرده شان را دانه دانه بر می داشتند و در سکوت به نیش می کشیدند. لحظه ای ایستاد و بعد به طرف پیشخوان رفت و ایستاد. پسر نوجوانی جلو آمد و خسته نگاهش کرد و با لحنی خشک و مکانیکی پرسید: - می توانم کمکتان کنم؟
- یک ساندویچ لطفا.
- چی میل دارید؟ فقط ساندویچ یا کامبو؟
و به تابلوی منوی بالای سرش اشاره کرد.
مریم رازی با گیجی به تابلو نگاه کرد. عکسهای براق و رنگارنگ انواع همبرگرهای یک طبقه و دو طبقه و چند طبقه با لیوانهای غول آسای نوشابه و پاکتهای کوچک و بزرگ سیب زمینی سرخ کرده. پسر جوان سنگینی بدنش را روی یک پایش انداخت و سرش را کج کرد و خسته به او نگاه کرد. مریم رازی دستپاچه شد و بعد از مرور سریع تابلو، ساده ترین ساندویچ را انتخاب کرد و شماره اش را به جوان گفت. پسر چرخید و به طرف آشپزخانه قدم برداشت. مریم رازی نفس عمیقی کشید و دستمالی از جا دستمالی روی پیشخوان بیرون کشید و عرق روی پیشانیش را با آن پاک کرد. دستهایش هم عرق کرده بود. کیف را با احتیاط کنار پایش روی زمین گذاشت و دستمال دیگری برداشت و عرق دستهایش را هم سترد و دستمال مچاله را توی جیبش فرو کرد. دوباره نگاهی به دور و برش انداخت. حواس کسی به او نبود. مرد ژولیده ساندویچش را تمام کرده بود و به پشتی صندلی اش تکیه داده بود و با نگاهی مرده بیرون را نگاه می کرد. دختر و پسر جوان هم غذاشان را تا ته خورده بودند و حالا دستهای هم را گرفته بودند و عاشقانه به چشمهای هم نگاه می کردند و پچ پچ می کردند و ریز می خندیدند. غذایش حاضر شد. پسر جوان سینی خوراکی های او را جلوش گذاشت و سراغ صندوق رفت. چند دگمه را فشار داد و بی آن که به او نگاه کند، با همان صدای خسته و لحن مکانیکی اش گفت:
- سه دلار و چهل و هشت سنت، لطفا.
مریم رازی کیف دستی اش را باز کرد و کیف پولش را از توی آن در آورد و یک اسکناس ده دلاری روی پیشخوان گذاشت و منتظر ایستاد. پسر فروشنده بقیۀ پولش را پس داد. پول را گرفت و خم شد و کیف را با احتیاط برداشت و با دست دیگرش هم سینی غذایش را برداشت و به گوشۀ خلوتی رفت و کیف را روی یک صندلی گذاشت و سینی را هم روی میز و نشست. تازه در این لحظه بود که احساس کرد تقریبا همۀ انرژی اش را از دست داده و دارد از حال می رود. به پشتی صندلی اش تکیه داد و چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. چند لحظه همانطور ماند، بعد چشمهایش را باز کرد و به سینی غذایش نگاه کرد و آب دهانش را فرو داد. دلش مالش می رفت. کاغذ دور ساندویچش را باز کرد، گازی به ساندیچش زد و لقمه را در دهانش چرخاند و جویده نجویده فرو داد. طعم بیکن و گوشت چرخ کرده در دهانش حالش را به هم زد. احساس کرد گوشت خام و بویناک حیوانی را در دهان دارد و تصور جویدن مردار دلش را آشوب کرد. ساندویچ را توی سینی گذاشت و دستمال کاغذی ای برداشت، به اطرافش نگاه کرد و محتویات دهانش را توی دستمال خالی کرد و به سرعت لیوان نوشابه اش را برداشت و جرعه ای نوشید تا آن طعم مردار را از دهانش بشوید. نمی شد تف کرد. نوشابه را در دهانش چرخاند و و مجبور شد آن را فرو دهد. بعد چند تکه سیب زمینی سرخ کرده را هم تند جوید و فرو داد و سینی را از جلوش پس زد. قهوه. باید قهوه می خورد. از جایش بلند شد و به طرف پیشخوان رفت و لیوانی قهوه خرید و سر میزش برگشت. نشست و جرعه ای از قهوۀ داغ نوشید و پس نشست. طعم قهوه حالش را جا آورد. جرعه ای دیگر نوشید و بعد کیف را از کنارش برداشت و روی میز گذاشت و به آن نگاه کرد. آرام روی آن دست کشید. انگار که حیوان مرده ای را لمش کرده باشد، همۀ تنش مور مور شد. به دور و برش نگاه کرد. کسی به او توجه نداشت. انگشتهایش به قفل کیف نزدیک شد و با احتیاط دگمه های آن را فشار داد. ضامن قفل در رفت و بالا پرید. از این صدا و حرکت ناگهانی او هم تکانی خورد و از جا پرید و بی اختیار با وحشت به اطرافش نگاه کرد. انگار همه می دانستند که او کیف آن مرد مرده را دزدیده و حالا دارد به حریم آن ***** می کند. دوباره عرق کرد و لرزید و دستهایش را از روی کیف برداشت. بازش کند؟ می ترسید بازش کند. از چیزی که نمی دانست چیست می ترسید. از چیزی که ممکن بود توی آن باشد. چی ممکن بود توی آن کیف باشد؟ زیاد سنگین نبود. با این حال می ترسید. تصویر هزار چیز به ذهنش هجوم آورد. اسلحه، چاقوی خون آلود، دست بریده، عکسهای شرم آور، عکسهای ترسناک، زبان بریده، چشم از حدقه درآمده، انگار یک جفت چشم از حدقه درآمدۀ خون چکان از توی آن کیف مرموز نگاهش می کردند. دیگر نمی توانست صبر کند. چشمهایش را بست و خواست در کیف را باز کند. ولی پشیمان شد. اگر بمب بود چی؟ اگر می ترکید؟ اگر واقعا همان دست بریده یا چشم از حدقه درآمده تویش بود چی؟ اگر کسی می دید و فریاد می کشید چی؟ مکث کرد، چشمهایش را باز کرد و نفسی کشید و دوباره ضامنهای قفل را فشار داد و بست. باز دور و برش را نگاه کرد و بعد کیف را آرام از روی میز برداشت و کنار میز روی زمین گذاشت. دهانش خشک شده بود. لیوان قهوه را برداشت و جرعه ای از آن را توی دهانش ریخت. قهوه سرد شده بود و تلخترین مزۀ ممکن روی زبان و ته حلقش ماسید.
از جا بلند شد، کیف خودش را روی دوشش انداخت و کیف دیگر را هم از کنار میز برداشت و تلخ و گیج و عصبی به طرف در خروجی راه افتاد. نزدیک در خروجی ایستاد و برگشت و مردد به میزی که پشت آن نشسته بود نگاه کرد. سینی اش هنوز آنجا بود. نگاهش به طرف پیشخوان چرخید. پسر جوان دور و برش را تمیز می کرد و زیر چشمی او را می پائید. آب دهانش را فرو داد و به طرف میز رفت و سینی اش را برداشت و دور و برش را نگاه کرد و به طرف آشغالدانی راه افتاد، محتویات سینی اش را در سوراخ آشغلدانی خالی کرد و سینی خالی را روی آن گذاشت و باز به پسر فروشنده نگاه کرد. پسر به او لبخند زد. مریم رازی هم لبخند زد و سرش را تکان داد و از در بیرون رفت.
Game Over
28th March 2010, 05:08 PM
مدتی است حقیقت از میان دستانم لیز می خورد. همواره می نویسم، اما مگر نباید در این هجوم كلمه و كلام، به انفجارنور در پشت تنها یك كلمه ایمان داشت؟ نمی خواهم از شعاع مبهم یك واقعه، نظامی فلسفی استنتاج كنم. از همیشه همیشه ترم. این نوشتن به جهان امنی بدل شده كه من و تو بی هیچ وقفه ای در مدارهم قرار می گیریم. در مدار آب و آسمان، تو چنان در درون من خزیده ای كه نفرین شده ترین كوچه پس كوچه های دلم، رنگی از روشنی گرفته اند. اما با این حال، انگار قرار نیست از پس این همه پرسه زدنها در حوالی مرگ، حقیقی نهفته یا واقعیتی نهان، آشكارو بر ملا گردد.
***
با دستهایی بر روی گوش و آرنجی در دو طرف صورت، خوابیده ام. نمی خواهم آشفته بازار مبهم قطرات، مرا به اشكال غریب ببرد. تمام شب بی وقفه باران باریده. در گوشم طنینی بیهوده و بی نهایت دور از زمزمه ای گاه و بیگاه است. "تو بزرگی مثل اون لحظه كه بارون می زنه." هست و نیست خودم را درون همین جمله می ریزم و زیر سر می گذارم.
***
تو پرآزرم با همان دو گیسوی نازك دراز به هم بافته ات، مهری از خاموشی بر لب زده ای و پیچیده در شال بلند سفید، مرا به تماشا نشسته ای. هنوز می توانم از ورای این حجم سیمان و سنگ، تو را ببینم كه خطی از خاك بر پشت چشم كشیده ای و آرام و متبسم سرت را برمی گردانی تا معنای آنچه را می بینی از من بپرسی. اما من، با عدم یقینی ژرف، به آهستگی می گویم: به آنچه می بینی ایمان بیاور. تو رفته ای.
***
از جایم نیم خیز می شوم. برای لحظه ای، خواب آلودگوش می كنم و بعد دوباره به جهان آشفته اوهام فرو می غلتم. با چهره ای فشرده بر آرنجها خمیده، تو را می بینم كه قصه ات را خوانده ای و حالا به نقطه ای دوراندیشی. صدایی مرا به پس پسله های نگاهت می كشاند. بر می گردم و چشم می گشایم. قطره های بارانند كه به شیشه می خورند و تلفن كه در این وقت صبح می نالد. نگاه می كنم، شماره تو بر تلفن حك شده. آهی ملایم و صبور می كشم كه نشانه رؤیای پریشانم است. تو زنگ می زنی، آن قدر كه حوصله ات سر می رود. اما لحظاتی بعد، دوباره آغاز می كنی. كاش طاقت بیاوری. دلم می خواهد كسی تا ابد انتظارم را بكشد.
***
گردنبندت را مشت می كنم. می دانم به خانه كه برسم، باز خواهم گفت:سلام... و تو سر بلند خواهی كرد و در حالی كه همه انتظارت را یكجا هویدا می كنی، می پرسی:آمدی؟....
بله، آمدم. اما افكارم به اندازه غربالی سوراخ دارند. انگار آماده نیستم. اما میل دارم توضیح دهم. می خواهم كسی بفهمد. دست كم یك نفر. می دانم كه تو میدانی. تو بر فراز جمع خفتگان، گاه و بیگاه آهی ملایم و صبور می كشی و مرا مواظبی كه چون شبحی سرگردان، درون گور اتاق، در حوالی تو پرسه می زنم. وسوسه می شوم شانه ات را بگیرم و تكان دهم. اما چنین نمی كنم. از این حالت اضطرار می ترسم. خوابت عمیق است. آن قدر عمیق كه انگار به مرگ رضا داده است.
***
بیرون باران می بارد. مهدی از رفتن تو به سرزمین دوتار برای تدریس می گوید. به گمانم قبل از رفتن حرفی برای گفتن داشتی. پشت میز می نشینم. چیزی عمیق تراز تنهایی، یا غم، یا غصه، بر دلم سنگینی می كند. حجمی از كلمه و كلام. یه یك اندازه غریب، به یك اندازه درك ناشدنی. ورقه ای سفید پیش می كشم. ا
ای گره كور بخت من
در امتداد كلمات،
به جانب من نگاه كن
تو مكرری
ومكرر یعنی همیشه
و مگر خوشبختی چیزی جز تمایل به تكرار است؟
Game Over
28th March 2010, 05:09 PM
زير نور تير برق در سياهي بي کران آسمان که به درونِ چاه عميقي مي مانست ، باران از هم باز مي شد و با شتاب از آسمان مي گريخت و سراسيمه و پراکنده به زمين مي خورد انگار قطرات آب از ماهي معلق در آسمان پيشي گرفته باشند و روي پالتوي مشکي که همين زمستان پارسال خريده بودم و مرد برتن داشت،با رد خيسي گم شوند، مردي با لبهاي کلفت و گوشتالويي که در همان نظر اول مي شد فهميد تنها براي فحش دادن بازو بسته مي شوند، نا آرام،زير پنجره اتاقم پشت در آهني خانه ام ايستاده است و چنانکه يکسره زنگ را فشار مي دهد وگاهي به در مي کوبد هراسان به اين سوي و آن سوي خيابان مي نگرد ، شب زير باران وهمناک تر از هميشه است،نه غافلگيرکردن باران بهاري و نه صداي شليکي که در شهر پيچيده بود نتوانسته بود که شلوغي سيزده بدر را به خانه هايشان باز گرداند همين هم شايد بر ترسم مي افزود،نمي خواستم در راباز کنم،چرا بايد دررا باز مي کردم، اگر کسي او را ديده بود چه مي کردم،به پسرم که آرام در آغوش مادرش به خواب رفته است، نگاه مي کنم، بايد به او رحم کنم ،دليلي نمي بينم که در راباز کنم،من از همان اول هم به او گفته بودم ،گفته بودم که با تصميمش مخالفم.حالا تنها پشت پرده اين پنجره -رو به اين خيابانهاي خاموش- که انگار آن را برديواره چاهي کنده اند.پنهان شده ام ،او مرا نمي بيند،خيلي چشمش کار کند، پشت پنجره ،اين تنگ ماهي را ببيند که ماهي امسال عيد، درآن با چشمهاي بازش به ما خيره شده و يا شايد خواب مارا مي بيندو لبهايش براي تنفسي ناگزير بازو بسته مي شوند.
مي گفت:
- فقط امشب رو خونت مي مونم.
ميدانستم اصلش هم همين امشب است،مطمئنا امشب تمام شهر را دنبالش مي گشتندو اگرکسي را که پناهش داده بود مي يافتند، اعدامش مي کردند،به او گفته بودم من با کشتن هر کسي مخالفم ،حالا طرف هرچقدر هم که جلاد بوده باشد،اما طاقت ديدن اين حالش را هم نداشتم،اينگونه که زير باران خيس شده بود کسي شجاعتش را نمي ديدونمي فهميد که اين همان دلاوري است که برديوارهاي عمودي مي راند، عين پرنده کوچک آب کشيده اي شده بود که دل هر رهگذري را مي سوزاند،
- يادت نيس چه کسايي رو از ملت گرفت،هرکدومشون يه دنيا بودن، همه اشون مخ!
يادت نيس کفن مي پوشيدند و توي خيابون با چند تا چماقدار راه مي افتادن و همه دکه هاي روزنامه فروشي رو مي سوزوندن يادت نيست کتاب فروشي رضارو آتيش زد و ده سال خونه نشين اش کرد!؟از سر اين خيابون تا ته اش جهنمي درست مي کرد که تمام اعضاي بدن آدم مثل بيد مي لرزيد.فرياد مي زدن و شعار مي دادن و تمام خيابونو به آتيش مي کشيدن،ما ترسو نبوديم ، بوديم!؟ اينو بايد بفهمه!کي جرات داشت با ما اينکارو کنه؟سزاي کله شقي اش رو بايد ببينه!چرا نمي خواي بفهمي که اونا به ما نارو زدن!تو همه چيزرو فراموش کردي!
گفتم:
-نه ،خوب يادمه،فراموش نکردم!هيچ چيزرو! همه چيز خوب يادمه، اون بامن همکلاس بود،رياضي اش خيلي خوب بود،زبانش هم عالي بود اصلا کله اش کار مي کرد،تو راه مدرسه يه مغازه بود که از اين صفحه هاي گرامافون مي فروخت همه اش از اون تو صداي مرضيه مي اومد سنگ خارا توي صداش زنگ مي زد!از اونجا که مي گذشتيم گوشهايش رو مي گرفت حرومزاده مي گفت صداي زن حرومه! ما بهش مي خنديديم، تا ازاونجا رد شيم،گوشهاشو نگه مي داشت!مي خوام بگم خريتش هيچ ربطي به انقلاب نداشت! وقت مي گذاشت و ميومد خونه امون و به من فيزيک ياد مي داد!مفت و مجاني!مي بيني ؟مي بيني همه چيز خوب يادمه!
-مي دوني چه حکم اعدامهايي صادر کرد؟چه ***جه هايي کرد؟خواهر رضارو يادته ...سپيده رو مي گم،.حيف نبود!؟ حالا از اون چي مونده؟شبي هزار تا قرص و زهرومارديگه مي خوره تا خوابش ببره تازه يه دليلي داشته که نکشتدش يه دليل کثيف!،مگه چند تادختر عين اون تو شهر بودن؟...حالا شعورش هيچي زيباييشو بگو؟.... اما خوشم اومد ازش... ميگن تو بازجويي اش يه کشيده آبدار خوابونده زير گوشش!ميگن با صندلي توي صورتش کوبيده بود ميگن هنوزم رد زخمي که پايه صندلي روي دماغ کج اون عوضي انداخته رو توي صورتش مي شه ديد.
--آره ميگن،ميگن!اما اينا ديگه گذشته!حالا ديگه نمي خوام به چيزي فکر کنم ديگه همونقدر از لنين بدم مي ياد که از شريعتي!اصلن کاري به کارشون ندارم!بدون همه ي اينا بهتر مي شه نفس کشيد!
-دروغ ميگي! تو از بچگي ات هم همينطور بودي،واسه ترست همه چيزو توجيه مي کردي!هميشه وسطش جا مي زدي!سيزده روز عيد که تموم مي شد حوصله ات از ماهي توي تنگ هم سر مي رفت و مي انداختي اش توي چاه!
اين يکي را راست مي گفتي،سيزده بدر که مي رسيد تنگ ماهي را برمي داشتم و مي رفتم سرچاه خانه امان!ديگر عين آن روزهاي آخر زمستان که با اشتياق خريده بودمش،دوستش نداشتم،ماهي کاهلي که با صداي توپ-برخلاف افسانه هايي که مادرم تعريف مي کرد- هيچ عيدي از آب بيرون نمي پريد و هميشه با آرامشش در انتظارم مي گذاشت،طوريکه ثانيه هاي آخر و اول هرسال را در انتظار بيرون پريدنش حرام مي کردم،آنوقت ماهي را با همه آب اطرافش در چاه مي ريختم،دوست داشتم ماهي از آب پيشي بگيرد در سقوط و رسيدن به آب و چرخ زدنهاي پياپي در حلقه چاه، اماچاه تاريک بود و هيچوقت نمي شد ببيني که کدام يکي اشان اول مي رسند،نمي شد بفهمي که در سقوطِ اين بار، ماهي سنگين تر است يا مايه حياتش که تمام زندگيش را در برگرفته است و حال درپراکندگي قطراتش به سقوطي ناچار تن داده است! مي خواستم بدانم که آيا اين سقوط را به پاي عمر ماهي مي نويسند يا عمرمن!؟زندگي در پرت شدني که به يک خواب کوتاه مي ماند! راستي چه بر ماهي مي گذشت در آن ثانيه ها که تنها وزن سبک درونش فرمان مي داد!چه مي فهميد وقتي که جان ظريفش را در ناخودآگاهي سقوط،پيچ و تاب مي داد؟مي دانم که تو هم از همان موقع بود که طراوت سرعت را در مقابل آرامش ذاتي ماهي دوست داشتي و آنرا مي پرستيدي ،اصلا مگر مي شد به اين سرعت ناچار دل نداد و خيره نشد؟احساس مي کردم حتي خدا هم خوشش مي آيد، آرامش ماهي را در موقعيتي مغاير با آهستگي ذاتي اش قرار دهم وآنوقت تماشا کنم جدال ناگريزش را،
به او گفتم:
-همه چيز تغيير مي کنه ،حتي همين چاه خونه که ماهي عيد هر سال رو از ما مي گرفت و يکسال بزرگترمون مي کرد!اونموقع،دو سه سال بيشتر نداشتم ،سالهاي فيروزه اي رنگ هرآدم همون سالهاست،همون سالها که نمي گفتم نميشه فهميد! خوب مي پاييدم ببينم ماهي از آب جلو ميزنه يا قطره هاي پرخروش آب از ماهي،اينا مال قبل از اونه که تو بري و توي اون چاه فرياد بکشي،اون دختره همسايه امون يادته؟ هميشه لباس عروس کوتاهي مي پوشيد عين فرشته هايي بود که توي کتاب مقدس با رنگ و روغن کار شده باشن اما اسمش فريماه بود....خداي من! يعني اون الان کجاست؟ يادته ،يکروز تو عالم کودکي بين همه بچه هاي هم محل، آروم بهش نزديک شدم ودامن کوتاهش رو بالا زدم،خم شدم و خوب نگاه کردم، فقط مي خواستم بدونم اون پايين چه خبره؟ نمي دونم حالا فکر مي کنم اينم از اون هوش ذاتي آدمه که خوب بو مي کشه ،يا شايدهم عين بي اختياري ماهي توي سقوطه،بچه ها همه به من خنديدن!اما دختره نخنديد،همونطور ايستاد و تکان نخورد، مي خواستم بدونم اون پايين چه خبره!اي کاش همونقدر احمق باقي مي مونديم،همونقدر باهوش!اما واسه تو معني ها تفاوت داشت حتي همين چاه هم يه معني ديگه مي داد براي تو !تو اصلن چند سال بعد چاه رو توي خونه امون ديدي،وقتي که تازه صدات دورگه شده بود و مامان بهت گفت که واسه اينکه صدات مردونه بشه بايد توي چاه فرياد بکشي!مي بيني همه چيز واسه تو فرق داشت!همه چيز!
با لبهاي کلفتت خنديدي و گفتي:
-مطمئنم که ماهي ات رو ترسوندم ،صدام خروسک گرفته بود و همه مسخره ا م مي کردن !از تو چه پنهون که اون سالها فريماهِ تو هم لخت و عور به خوابم مي اومد،صبحها حلواي کاچي وعسل مي خوردم که کمرم سفت بشه اونوقت سرم رو توي چاه مي کردم و از ته دل فرياد مي کشيدم:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآ....
حق با مادر بود يه چيز ترد و فيروزه اي رنگ عين کودکي هميشگي تو،توي صدام مي شکست،ماهي توي اون حلقه تندتر چرخ مي زد و همه همسايه ها صداي مرد شدنم رو مي شنيدن!
-اما من! من در همون روزهاي پرغوغا و پرفريادت تو فکر يکي بودم که توي سالهاي فيروزه اي رنگم گم شده بود،شبا مي رفتم و کنار اون چاه مي نشستم و به عکس ماه خيره مي شدم که مي افتاد توي چاه لابد در راه يکي از چرخ زدنهاي ماهي سالهاي پيش،که ديگه در اون سياهي نمي ديدمش اما حتما توي اون سياهي بود!نبود!؟مي بيني ما زمين تا آسمون باهم تفاوت داريم ،زمين تا آسمون باهم فاصله داريم عين اون ماه و ماهي کنارهم بوديم اما خيلي فاصله داشتيم باهم!تو حتي نمي دوني که من تو فکر کي بودم!؟ مي دوني؟
يادته مدرسه امون از خونمون خيلي فاصله داشت، يکي از رعيتهاي پدرم هر روز مي اومد دنبالم!منو مي انداخت توي يه زنبيل و روي کولش مي گذاشت تا به خونه برسونه ،اونروزا کوليهاي زيادي به شهرمون مي اومدن با لباسهاي رنگارنگ!يکي اشون خرس سبزِ مريضي رو-اصلش سياه بود اما رنگش کرده بودند- مي آورد و نمايش مي داد ،يکي اشون کمانچه مي زد و ميمونِ قرمزرنگ رو مي رقصوند جوونتر که شديم کتاب مياوردن!کتابهاي جلد سفيد! مادرِماکسيم گورکي رو يادته که چند دور با هم خونديم وچقدر ديديم که مادرمون شبيه اش نبود!
اما اون روزکه ميگم يه پهلوون اومده بود همه اشون هم بساطشونرو کنار مدرسه پهن مي کردن آخه از ماها کنجکاوتر کسي توي شهر نبود ا ماها خيلي چيزارو نديده بوديم،دنيامون کوچيک بود شايد، دوس داشتيم حيرت کنيم يعني همينو مي خواستيم که يکي حيرونمون کنه!بچه ها و بزرگترها دورش جمع شده بودن عين آدمهايي که الان دور تو جمع مي شن و از بالا به شجاعتت نگاه مي کنن!به سختي حلقه رو کنار زدم و تو رفتم ،پهلوون هيکل اونچناني نداشت،اما دستاشو بازمي کردو توي حلقه جمعيت چرخ ميزد و نعره ميکشيد صداشم کلفت نبود اما سبيلاي کلفتي داشت، روي بازوهاش خالکوبي فيروزه اي رنگ مرده اي بود،اژدهاي پوسيده اي رو به ياد آدم مي انداخت، زنجيرو دور بازوش مي بست و رجز مي خوند،وردستش هم هفت دور پياله رابين جمعيت مي چرخوند وپول جمع مي کردآن وقت پهلوون،تازه، زور آخرو مي زد،صورتش سرخ مي شد و نفس کشدارش سبيلهاشو هوا مي داد،ملت صلوات مي فرستادن ،عين کاري بود که الان تو مي کني، بساطي که تو پهن مي کني روي اوون ديوارهاي چوبي!معرکه اي که تو بپا مي کني!
همه آدمها از پهلووني اش کيف مي کردن!اما خب چن نفرهم دورو ورم بودن که مي گفتن زنجيرش قلابيه، يه خال جوش زده رو هر کدومشون،هميشه اين آدما پيدا مي شن!اما من با چشماي خودم ديدم که زنجيرش سالم بود،خلاصه اونقدر سرگرمش شدم که نفهميدم کي معرکه تموم شد اومدم دم در مدرسه اما کسي دنبالم نيومده بود،لابد وقتي سرم گرم معرکه بود فرستاده پدرم دنبالم اومده بود و توي شلوغي آدما، نتونسته بود منو پيداکنه و به خونه برگشته بود،خيلي ترسيده بودم حتي خيلي بيشتر از همين الان که تو داري مدام به در خونه ام مي کوبي!اونروز با خودم فکر کردم که ديگه هيچکس منو پيدا نمي کنه؟ديگه کسي منو نمي شناخت،من هرروز توي زنبيل، خوابم مي برد و راه خونه رو نمي ديدم ،حواسم به راه خونه نبود!
کنار در مدرسه وايسادم و گريه کردم اونقدر شديد که گريه نمي ذاشت حتي نفسم بالا بياد،همه مي گذشتن و انگار هيچکس منو نمي ديدتو هرگز اينقدر تنها نشدي...آدم با دشمنش باشه و تنها نباشه.فقط يکي باشه که بشناسدش دلم مادرمو مي خواست...کم آدم توي اين موقعيت قرار ميگيره ،شايد فقط در بچگي! اونم وقتي که گم مي شه،اونموقع تازه مي فهمه حقيقت چيه،سخته آدم گم شدنشو بفهمه ،تنهاييشو!اونهم اونقدر زلال! فهميدناي اون موقع زلال بود!انگار يکي هست که تا بچه اي هواتو داره و زندگيتو جمع و جورمي کنه بعد که ولت کرد يکدفعه پخش و پلا مي شي بين آدمها!اونوقت مي شنوي صداي زِرِ اونهاييرو که ميگن زنجيرش قلابيه!يکي ميشه من، يکي ميشه تو، يکي ميشه دشمنت!
اما اون موقع من فقط ترسيده بودم! از زلاليِ سرد اون تنهايي که باراولم بود تجربه مي کردم مي ترسيدم،يکدفعه بين اون همه ناشناس، يه دستي آروم سرمو نوازش کرد،يه دستِ سفيد که ردخون رو توي رگهاش،مي تونستي ببيني،جوشش رودخونه آبي رو برسينه بلور،نگاه کردم يه زن جوون بود،اون منو نمي شناخت اما مهربون بود!دستاش عطر مي داد،عطر نمي دونم چي...ولي عطرِ عطر بود ديگه هيچي ازش يادم نيست،فقط مي تونم بگم زيبا بود چه جوري زيبا بود؟ نمي دونم!نشوني خونم رو پرسيد سفيد بود مثلِ ماه بود! عين اون ديگه من زن نديدم،انگار فريماه بزرگ شده باشه!زنم وقتي که باهم آشنا شديم شبيه اون بود اما از وقتي با هميم، ميبينم که اون نيست!يعني گاهي وقتها هست بيشتر وقتها نيست!اسممو پرسيد و فاميليمو!
دستش داغ بود دستمو گرفت و منو و به خونه رسوند، اونروز من عين کورها شده بودم،اگه دستمو ول مي کرد مي خوردم زمين!اما عجيبه! اون دم در منو بوسيد وگفت:
- چشات عينه آينه است پسر کوچولو و چقدر هم غمزده است
بعد هم خداحافظي کرد و رفت! از اونموقع ولم نکرده اون زن!توي اون چاهي که تو فرياد مي کشيدي من اونو مي ديدم هر شب!اوني که به چشاي کورم مي گفت عين آينه است!عينه آينه پسرکوچولو!خيلي حيف شد خيلي حيف شد،خيلي ، خيلي!بايد دستاشو همونموقع مي بوسيدم!
-مي دونم!مي دونم کيو مي گي!،عينه سپيده بود، فرزبود و پرنشاط، ملت که جمع مي شدن جلدي توي شلوغي کاغذا رو پخش مي کرد،من که وارد گود مي شدم اول موتورو روشن مي کردم و کمي گاز مي دادم جمعيت بالاي سرم از غريدن موتور کيف مي کردن،معرکه هام از معرکه پهلووني که ميگي شلوغتر بود،بالارو که نگاه مي کردم، ملت که صورتمو مي ديدن کلي کف مي زدن واسم!موتورو روشن مي ذاشتم و خودم مي رفتم بيرون يه نخ سيگار مي کشيدم تا جمعيت زيادتر بشه و سپيده کارشو تموم کنه!بيرون از گود اون چاه، موقع سيگارکشيدن هيچکس منو نمي شناخت و برام کف نمي زد اما توي گود..اول مثل اون پهلووون توي گود روي زمين صاف چرخ مي زدم وگاز مي دادم و سرعت مي گرفتم ،موتور و من نعره مي کشيديم ،بعد فرمون مي دادم و از سطح شيبدار تا ديوارهاي چوبي عمودي اون چاه بالا مي اومدم هر از گاهي هم اوج مي گرفتم تا اون بالا،تا نوري که از لاي سقف حصيري استوانه مي اومد! صورتمو بالا مي آوردم و اشتياق آدمارو مي ديدم،ديگه بالا و پايين فرقي نمي کرد،همه چيز تبديل مي شد به يک سياهي که عين سرمه روي چشمات کشيده مي شد،رنگها باهم قاطي مي شدند و مي شد تنها يه رنگِ پرسرعت! گاهي هم باد حصيري رو که بالاي اون استوانه چوبي بسته بوديم کنار ميزدو نور توي چشمم مي خورد،اونموقع بايد حواسمو جمع مي کردم که با يه فرمون الکي نيفتم وسط گود! نگاه مي کردم ودستهاي بچه هايي رو که پول مي دادن نشونه مي گرفتم و ميرفتم بالا و با جيغشون پول رو از دستشون مي قاپيدم!نمي دونم از چي کيف مي کردن ، از ترس،از غرش غير طبيعي موتور يا از لرزوندن ديوارها زير پاهاشون،مي ترسيدند و کيف مي کردن! سرعت که مي گرفتم يه چيزي منو محکم مي چسبوند به اون ديوارهاي عمودي،ديوارهاي عمودي اون استوانه چوبي بي احساس ،اون چاه!نيرويي نامرئي که نمي ذاشت بيفتم از اون ديوار مرگ آور!همون خال جوشهايي که روي زنجير پهلوون بود و تو نمي ديدي!مي ذاشت که من اوج بگيرم و شجاع بمونم!فرق کنم با آدمهايي که دورم وايسادنو واسم کف ميزنن شبيه يکي بشم که اغلب نيستم! اينو به اون کثافت هم گفتم سرعت و شجاعت باهم رابطه دارن!
اولين باري که رفتم بازجويي گفتن آقاي حقيقت توي اتاق منتظرتونه! چشامو باز کردن ديدم خود نامردش بود لعنتيها هزار تا اسم دارن يه عينک مشکي زده بود و لاغر تر از گذشته بودبا ااون دماغِ کجش!عين مرتاضا شده بود، انگار هرگز منو نمي شناخت خشک و رسمي با من حرف زد هر چه خواستم اون دورانو يادش بندازم اصلن راه نمي داد!مي خواس خردم کنه!يه لبخندِ موذي روي لبش بود:
مي گفت شنيدم مست مي کني و سوار موتور مي شي!؟
گفتم :واسه همين منو آوردي اينجا؟!مست مي کنم تا سبک بشم و گريز از مرکزم کمتر بشه بلکه از شرم راحت شي!اين که ساده اس وتازه هم به نفعتونه! عجيبه اينو نفهمي!فيزيک رو که شمايادم دادي حاجي!
به من گفت سبکم نشي،مرکز تفت مي کنه بيرون!
عينِ سگ دروغ مي گفت!گاز که مي دادم روي ديوارها،همه ته دلشون خالي مي شد ،تمام استوانه مي لرزيد!من ديوارا رو هل مي دادم کنار،اصلن مرکز هم همدستم بود وزن من و مرکز و سرعت با هم ديوارارو هل مي داديم ،مگه نه؟!همون وزني که اگه گاز نمي دادم با سر منو مي کوبوند وسط گود،همون وزنِ سقوط آور! اما حالا ديگه دلم نمي خواد تنها، بکشمش، حيفه اگه همينجوري بميره دلم مي خواد هرجوري هست اينو تو کله اش فرو کنم،مي خوام بفهمه که دروغ ميگه!دلم ميخواد بدزدمشو و اونوقت يه بطر عرقو به زور توي حلقش خالي کنم ،اصلا تو مزه ي عرقو چشيدي که اينطوري حرف ميزني نامرد؟ اين همه يقينو از کجا مي آري بزدل؟
نچشيده! دروغ ميگه! مي دونم اگه بچشه مست ميشه، خوبم مست ميشه! دروغ ميگه!اگه دروغ نمي گفت سپيده رو مي کشت!؟اصلن چرا سپيده رو نکشت ؟!مگه حکمش اعدام نبود چرا به سپيده اون پيشنهاد بي شرمانه رو داد!
ماهي در تنگ شيشه اي تکان نمي خورد ،اما ما ناآرام بوديم،ناآرامتر ازهمه آن سالها،نبايد مي گذاشتم ماهي امسال در اين غوغاي شبانه امان خوابش ببرد،بايد پسرم و سپيده را که با هزار قرص و زهرمار ديگر خوابش برده بيدار کنم و با هم برويم پاي چاه،پسرم آرام در آغوش سپيده خوابيده است و دستهاي شفاف سپيده که رد خون را مي تواني زير سفيدي پوستش ببيني به نوازش روي صورتش مانده است ،صورتي با چشمهاي غمزدهِ آينه ايش و دماغ کج اش و لبهايي کلفت و گوشتالو،ديگر سيزده روز،تمام است، بايد بيدارشان کنم و باهم برويم سرچاه بايد باهم ماهي را بيندازيم توي چاه و خوب نگاه کنيم که ماهي از آب زودتر مي رسد يانه!مي خواهم امشب باز به چرخهاي ناديدني ماهي در چاه خيره شويم!
-حتم دارم که ماهي هنوزم عاشقه اينه که باباله هاي رويايي اش چرخ بزنه و چرخ بزنه و گازبده و از ديواراي سنگي چاه بياد بالا!بياد بالا تا خودخود ماه!تا خود خود ماهي که افتاده توي چاه!
پنجره را باز مي کنم ،سپيده کنارم است،کنار ماهي،پسرم تنگ ماهي را دستش مي گيرد و همانطور که سرش را از پنجره اي که گويي بر ديواره چاهي کنده اند، بيرون مي برد، به تو که بي تاب آن پايين ايستاده اي، نهيب مي زند:
-بابا،ما داريم ماهي رو مي اندازيمش توي چاه، خوب نيگاه کن ،
خوب نگاه کن و بگو اون پايين چه خبره!؟
Game Over
28th March 2010, 05:09 PM
يک روز زمستاني بود که ما را گروه بندي کردند. هر گروه موظف بود در روزهاي تعيين شده برود کلاسي که اسم ساده آن آموزش کامپيوتر بود.
زمستان سال گذشته بسيار سرد بود. باران مي باريد. برف مي آمد. سوز سردي به صورت و دست ها مي خورد. همه جا گلي يا يخ زده بود اما ما در تمام زمستان سر کلاس ها حاضر مي شديم و بالاخره سه دوره را هم گذرانديم که مهمترين آن ها آموزش اينترنت بود.
بيمارستان ما مثل خود اصفهان است. در مرکز شهر است و همه چيز در آن مثل خود کاشي هاي اصفهان شکل گرفته و ثابت است. خيلي ها هم مثل من در اين بيمارستان قديمي هستند و ... چندين نفر از ما تا حالا پدربزرگ و مادربزرگ شده اند. چند نفري هم از ما کم کمک رفته اند روي پشت بام. مي توانيد از اين حرف ها نتيجه بگيريد که ما هنوز نفس مي کشيم و خيلي هم دنبال فناوري و دنياي مجازي و اين چيزها نبوديم. راستش شايد ناخودآگاه با اين برنامه دنبال اين بوديم که ببينيم اين بچه ها، يعني اين دختر و پسرهاي برومندمان که ما بعضي وقت ها نمي فهميم چه مي گويند، در اين جعبه دنبال چه چيزي هستند.
اولين بار که گروه ما connect شد، سر همين کلاس دنبال عکس هنرپيشه ها رفتيم. آن هايي که سال ها بود نديده بوديمشان. همان کاري که بچه ها بعد از بازي هاي فيفا 2003 و آندرگراند و ... رفتند سراغش که مال سيزده چهارده سالگيشان بود و بعد هم دنبال خواننده ها.
فکر مي کنم بعضي از خانم هاي گروه دنبال مد لباس و اين جور چيزها گشتند و بعضي از آقايان هم دنبال آخرين مدل هاي بنز. ما بچه شده بوديم. اين صفحه کوچک که هر دو نفر در اين کلاس يکي از آن را داشت ما را مي برد و مي کشاند به جاهايي دوردست و باز نشده در ذهن مان که هنوز اسم نداشت.
البته در کلاس ما بودند دوستاني که همه چيز را فوت آب بودند و سرکلاس موزيک مي شنيدند، چت مي کردند و از اين کارها. ما ولي پله پله مي رفتيم جلو.
موضوع جذابي برايمان بود. موقع ناهار، سيني به دست. موقع آزمايش، وقتي حجم ادرارها را اندازه مي گرفتيم. وقتي منتظر سرويس بوديم و مواظب بوديم نان هاي که از نانوايي بيمارستان خريده بوديم خمير نشود از آن صحبت مي کرديم. از اينکه بچه هايمان کامپيوتر دارند، خوبش را هم دارند مي گفتيم و خوشحال بوديم که براي بچه هايمان دورانديشي بجاي کرده ايم و کامپيوتر را خريده ايم. استادمان سرکلاس مي گفت: دست دوم خوب سراغ دارد. آن هايي که نداشتند دورخيز بداشتند براي دست دوم ها.
اولين اتفاق وقتي رخ داد که به ما ياد دادنند E_mail درست کنيم. ساختيم با چه بدبختي. آن خانمه توي ياهو هم همه اش با لبخند مي گفت اشتباه کرديد، از اول شروع کنيد. اما ساختيم و صاحب آن شديم. درس بعدي نوشتن نامه بود که براي هم بايد سر کلاس send مي کرديم و بعد اتفاق افتاد ديگر. کم کم براي هم نوشتيم. ياد گرفتيم که بنويسيم از کي و از چي، چرا و براي چي، از همديگر يا چيزي بدمان مي آيد يا خوشمان و يا خيلي حرف هاي ديگر که تا حالا نگفته بوديم. دنبال حرف ها مي گشتيم. پ جاي بدي بود. ژ هم همينطور. ما با کلمه به تصوير مي گفتيم و او مي برد به تصوير و کلمه مي شد و ديگري مي خواند که درش mail box بود که فقط دو تا صندلي دورتر از ما نشسته بود.
درس هاي بعد براي ما تازه داشت جا مي افتاد که ياد گرفته بوديم پنجره ها باز کنيم و ببينيم هر کي توي پنجره اش چه جوري خودش را نماش مي دهد تا ما تماشا کنيم همديگر را.
بعد کلاس تمام مي شد و ما جماعت پير که بيرون مي آمديم از کلاس ياد گرفته بوديم که ديگر تعجب نکنيم. از ديده هاي ديشب مي گفتيم که بچه ها وقتي خواب بودند، کامپيوتر آقا و خانم مهندس را که سال آخر است روشن کرديم و بعد از صد بار آدرس، در يک پنجره که باز شد يکي روبروي ما گفت " حالت چطوره؟" و ما گفتيم " حالت چطوره؟" بعد فهميديم اول مال آن سر دنيا بود و ما از اينجا که گفتيم" تو خوبي؟" چند نفر ديگر با خنده آمدند بالا و بعد باز هم از ديشب ها گفتيم و انگار يک دنيا بود بين ما چند نفر. در اين دنيايي که داشت دور خودش مي چرخيد.
حالا زمستان تمام شده و بهار رسيده، ما در همان گروهي که بوديم هستيم و چيزهاي ديگر مي آموزيم. يکي از ما چند وقت پيش توي ccu بستري شد اما سرکلاس مي آمد. دزدکي هم خوشمان مي آيد که سر اين کلاس ها مي رويم. به رو نمي آوريم. اين يک جور بدجنسي کودکانه است که هنوز در ماست. که کشف کامپيوتر بچه هايمان را برايمان يک حادثه کرده است. که اگر آن را در رگ بزنيم براي تلافي اين همه فرصت از دست رفته مي رويم هوا. با يک دورخيز و يا يک فرصت مناسب که خدا کند، برسد. دوست ما از ccu سلامت بيرون آمد و اولين کاري کرد E_mail هايش را چک کرد.
با وجودي که در چند قدمي تابستانيم هر کدام از ما Facorit هايمان را داريم و آدرس و پنجره هاي تازه را براي همديگر مي فرستيم. هنوز از کشفياتمان حرف مي زنيم. ما هم بايد حرف هايمان را بزنيم. فعلا داريم به پنجره اي براي خودمان فکر مي کنيم. و...
Game Over
28th March 2010, 05:09 PM
وقتي پيرمرد دومي را ديد كه تنها روي نيمكت نشسته، يك پايش را روي پا انداخته و همانطور كه گيوة پاشنه خوابيده اش را نوك شست پايش بازي ميدهد، از پشت عينك كائوچويي ته استكانياش به باغباني نگاه ميكند كه در حال هرس شمشادهاست، خوشحال شد. ابتداي نيمكتش نشست، كلاه شاپواش را روي سر و عينك پنسياش را روي چشم جابجا كرد، و تك سرفه كوتاهي زد. اما پيرمرد دوم التفاتي نكرد. پيرمرد اول دو دستش را روي عصاي آبنوسش تكيه داد و سرفه ديگري كرد و آن را به زمين زد. او باز هم اعتنائي نكرد. اولي با خودش گفت:
ـ مگه كري؟
و توي دلش خنديد و سمعكش را پشت گوش چپش لمس كرد. پيرمرد دوم كه به حوض و فواره وسط پارك نگاه مي كرد و نه به هرس شمشادها، براي تنوع سرش را به راست گرداند كه پيرمرد اول را با كت و شلوار سرمهاي و كلاه شاپو و كراوات سفيد خال قرمز و عصاي آبنوس و كفش ورني ديده اما بيش از همه نگاهش روي ساعت جيبي او ماند كه زنجير طلايش به دكمه جليقه اش آويزان بود. ابتدا دست و پايش را گم كرد. اما بعد خودش را جمع و جور كرد، عرقچينش را روي سرش بالا برد، لبخندي زد و سلام كرد. اولي گفت:
ـ ما خيلي وقت پيش سلام كرديم.
دومي گفت:
ـ چي ؟ … چي فرمودين؟
ـ گفتم ما خيلي وقت پيش سلام عرض كرديم.
پيرمرد دومي دستش را حايل گوش راستش كرد و سرش را نزديكتر برد:
ـ من گوشام سنگينه … نميشنفه … بلندتر بگو !
پيرمرد اولي داد زد:
ـ ميگم عليك سلام.
و توي دلش گفت: « ديدي گفتم كري … !». پيرمرد دومي سرش را تكان داد، عينك دسته لاكي اش را كه آمده بود نوك دماغش به بالا هل داد ، و انگار بخواهد طرز بلند حرف زدن را به اولي ياد بدهد، بلندگفت:
ـ ميگن سن كه رسيد به پنجاه، فشار مياد به چند جا. يكي از اون جاهام گوشه ديگه!
و قاه قاه خنديد. اولي لبخندي زد، به سمعكش دست كشيد و با داد پرسيد:
ـ پس سمعكت كو؟
ـ … چي ؟
ـ سمعكت … ميگم سمعكت كو پس؟
ـ ها… ندارم، يعني نميتونستم بذارم، گوشام سوت ميكشيد، حالام كه ديگه وسعم نمي رسه.
ـ گوش منم اولش سوت ميكشيد. كمكم عادت ميكني.
پيرمرد دومي دستش را حايل گوش كرد و سرش را به او نزديك كرد؛ طوري كه برق گيره قلم فرانسه توي جيب كتش را بهتر ديد و بوي ادكلنش را بهتر شنيد. اولي تكرار كرد:
ـ ميگم كمكم … عادت … ميكني…
ـ ها … ضعيفه هم ميگه. ميگه الهي جوونمرگ بشي. چرا اون روز كه داشتي، يه دونه نخريدي كه حالا واسه فهميدن دو كَلوم حرف جون همه رو به لب نرسوني. ميگه خريت كردي همه رو دادي به او نرّهخرها كه برن و پشت سرشون رو هم نگاه نكنن ببينن مرديم يا نه. ميگه حالا واسه صنارسي شاهي هم بايد پيششون دست دراز كني.
آهي كشيد و از جيب پيراهن يقه حسني گشاد و نه چندان سفيدش اشنويي بيرون آورد، روشن كرد و دودش را با ولع فرو داد. پيرمرد اول با حسرت نگاهش كرد و آب دهانش را قورت داد. خواست چيزي بگويد، اما فقط سرش را تكان داد كه يعني ميدانم چه ميگويي. پيرمرد دوم دود سيگارش را بيرون داد، دستي به ته ريش سفيد و زبرش كشيد و ادامه داد:
ـ مادر بچهها ميگه آخه ناكوم نامراد! فكر نكردي اگه يه بار اجل معلّقه اومد و كپّة مرگت رو گذاشتي و ديگه سر ور نداشتي، منِ پيرزن تك و تنها چه بايد بكنم؟ دستم رو جلوي كي دراز كنم واسه يه لقمه نون؟ خر شدي همه رو دادي به اون خير نديدهها؟
خنديد؛ عصبي خنديد. پك ديگري به سيگارش زد و سعي كرد بيخيال نشان بدهد، كه معلوم بود نيست. پيرمرد اول براي همراهي با او لبخندي بر لب نشاند و محتاط، دو انگشتش را به علامت گرفتن سيگار جلو برد. پيرمرد دوم، دستپاچه پاكت اشنويش را رو به او دراز كرد:
ـ گفتم حتم از اينا نميكشيد… سيگار فقير فقراست، عادت كردم تعارفشون نكنم.
كبريت كشيد و به عادت، شعله را در گودي دستانش پنهان كرد. پيرمرد اول با احتياط نگاهي به دور و برش انداخت، سيگار را بر لب گذاشت، روي حفرة دستهاي پيرمرد دوم خم شد و وقتي از روشن شدن سيگارش مطمئن شد به حلقه پير و زمخت دستهاي او ضربه اي زد. كام اول را آرام گرفت تا به مزة دود عادت كند. خوشايندش نبود، اولين بار بود سيگار بدون ***** ميكشيد. ميخواست همين ها را بگويد، بگويد كه سيگاري نيست و در شيطنت هاي گاهگاهي هم ـ دور از چشم بچهها و زنش ـ از اينجور سيگارها نميكشد. ولي ديد به اعصاب خردي نشنيدنش نميارزد. سمعكش را پشت گوش چپش لمس كرد كه پيرمرد اول، انگار حرفش را خوانده باشد، ادامه داد:
ـ منم قبلاَ از اين آشغالها نميكشيدم، وينستون چهارخط ميكشيدم. هر كس ميكشيد، بغلدستيهاش حظ ميكردن. يه بسته شو ميخريدم دوازده زار. مث اين آشغالها نبود كه از گندش همه از دور آدم فرار كنن. مادر بچهها هميشه من رو از اتاق بيرون ميكنه. ميگه خاك تو سرت با سيگارت …
هر دو قهقه خنديدند و به سيگارهايشان پك زدند. پيرمرد اول مي خواست حرف بزند، اما منصرف شد. پك ديگري به سيگار زد و باقيمانده را زير پا له كرد. دود را كه بيرون مي داد، فكري به ذهنش رسيد. سمعك را پشت گوش چپش لمس كرد. بعد آرام و با طمأنينه آن را بيرون آورد، نگاهي ـ انگار نگاه آخر ـ به آن انداخت و با ترديد رو به پيرمرد دوم دراز كرد :
ـ حالا من حرف مي زنم، تو گوش كن.
آرام گفت، اما پيرمرد به خوبي شنيد. سيگارش را انداخت زمين، آهسته و ناباور ـ انگار جنس قيمتياي ـ آن را گرفت و خنديد. كمي اين دست و آن دست كرد تا خوب ببيندش و بعد با كمك پيرمرد اول آن را در گوشش جاسازي كرد. خوب گوش داد و گفت:
ـ عجيبه، اين سوت نميكشه. اون موقع كه من ميخواستم بخرم همشون سوت ميكشيدن.
پيرمرد اول گفت:
ـ چي … چي داري ميگي؟
ـ ميگم … نميدونم چرا … اين يكي … سوت … نميكشه …
پيرمرد اول بي اختيار دستش را برد تا سمعكش را پشت گوشش لمس كند، كه نبود. دستش را حايل گوشش كرد:
ـ چرا اينقدر يواش حرف ميزني … بلندتر بگو منم بشنوم…
پيرمرد دوم از خنده ريسه رفت و از زور خنده محكم زد روي زانوي پيرمرد اول. پيرمرد اول از جا جست و با سگرمه هاي درهم، بهت زده به او خيره شد. پيرمرد دوم بي اعتنا دستهايش را رو به بالا تكان داد كه يعني چيز مهمي نيست. بعد كمكم خندهاش را فروخورد و بلندبلند گفت:
ـ اختلاط كن، از خودت، زندگي ات … حتم بدون من گوش ميكنم …
پيرمرد اول با چشم غرّه نگاهش را از او گرفت و با دو انگشت عينكش را روي بيني بالا برد و گره كراواتش را درست كرد و با دلخوري خيره شد به باغباني كه با قيچي بزرگش شمشادها را هرس ميكرد. پيرمرد دوم با داد گفت:
ـ ناراحتي نداره كه … شوخي كردم … پس مادر بچهها هم كه اينقدر به من ميخنده و زخمزبون مي زنه، بشينم غصه بخورم؟
و آه كشيد. پير مردم اول محل نگذاشت. پيرمرد دوم دو اشنو آتش زد و يكياش را دراز كرد به سمت او. پيرمرد اول نگاهي انداخت به سيگار و بعد پيرمرد دوم، كه با دودوي چشمانش از پشت شيشه هاي ضخيم عينك التماس ميكرد. با اينكه هنوز از سيگار اول احساس نفستنگي ميكرد، سيگار را گرفت. پيرمرد دوم خنديد:
ـ بسم الله ، من سراپا گوشم.
پيرمرد اول نگاه كرد به نوك فواره ؛ جايي كه قطره هاي آب فرو مي ريختند، پك ضعيفي به سيگار زد و بي اختيار مثل قديم كه صحبت مي كرد، ابروهاي مشكي و پرپشتش را درهم كشيد، سبيل هاي سپيد ولي كلفتش را تاب داد و بادي به غبغب انداخت:
ـ حكايت من يه كمي بهتره از تو. من هنوز خر نشدم، هيچوقت هم نميشم . ارتش و نظام به من ياد داده چطور با زير دستام بايد رفتار كنم. يه سرهنگ ميفهمه رو دادن به زيردستاش مساويه با چي. اين جماعت وقتي خرشون از پل گذشت و هر كاري خواستن كردن و مث يه مادهگاو اونقدر از طرف بهره كشي كردن و دوشيدنش تا عوض شير، خون از سينههاش بيرون بياد، سرش رو ميذارن رو به قبله و كارش رو مي سازن.
آهي كشيد و ادامه داد:
ـ اونا بچه هاي منن. خوب مي شناسمشون. حاجتشون كه روا شد و دردشون كه دوا شد، خيلي خوب باهام تا بكنن مث كهنة حيض پرتم ميكنن كنار و ديگه كاري باهام ندارن. من تخم و تركة خودم رو خوب مي شناسم.
پك دوم را به سيگار زد، اما به شدت به سرفه افتاد. سيگار را با ضرب به سمت سطل آشغال پرت كرد كه نرسيده به آن توي باغچه فرود آمد.
پيرمرد دوم داشت خيلي خوب حرفهاي او را مي شنيد؛ خيلي راحت، و بدون اينكه طرف داد بزند و حنجره اش را پاره كند. ذوق كرده بود. نميتوانست خودش را كنترل كند. دلش مي خواست بلند شود و قدم بزند. اما نميتوانست، سرهنگ داشت براي او حرف مي زد. احساس كرد صداي فواره و حوض وسط پارك را هم ميشنود. باورش نميشد. از دستپاچگي سيگار نيمه اش را زيرپا له كرد و عرقچينش را برداشت و سر طاسش را خاراند. مرتب سرش را تكان ميداد ، يعني به حرفهاي او گوش ميدهد؛ گرچه نگاه سرهنگ به فواره بود:
ـ پدر مرحومم هميشه مي گفت پدر خواهرفلانش كه بعد از من زنده باشه. نور به قبرش بباره. حالا ميبينم راست ميگفت، ميفهميد و ميگفت . منم بهشون گفتهام، گفتهام وقتي من نبودم هر غلطي خواستين بكنين، هر گُهي ميخواين بخورين، بپريد و مثل گراز همديگه رو لت و پار كنين … اما تا وقتي من هستم اجازه نميدم حضور من رو ناديده بگيرين و آبرويي رو كه سالها براش تلاش كردم بريزين …
پيرمرد دوم سيگاري گيراند و حين گيراندن خوب دقت كرد تا ببيند آيا واقعاَ صداي فواره را ميشنود؟ اشتباه نمي كرد. صداي برخورد قطرههاي آب كه تا جايي كه مي توانستند بالا ميرفتند و بعد فرود ميآمدند، توي گوشش طنين خاصي داشت و او چقدر دوست داشت بلند شود و برود كنار حوض تا همراه اين صدا، سُرخوردن حبابها را روي هم ببيند. صداي قيچي باغبان پارك هم بود. سالها بود كه اين صداها را با اين وضوح نشنيده بود. با تصور ديدن سُرخوردن حبابها روي هم، آنقدر عميق و با اشتياق از سيگار كام گرفت كه دودي از سينه اش بيرون نيامد.
ـ اين زن … اين زنيكة احمق عوض اينكه يار و غمخوار من باشه، شده آينة دق من، و از اونا طرفداري ميكنه. ميگه بچههام رو اذيت نكن، بذار راحت زندگي كنن. ميگم آخه زنيكة بيشعور، وقتي من نباشم و تو هم دستت خالي باشه، همين جونورهايي كه داري واسه شون دست و پا مي زني با يه تيپا مي اندازنت كنار كوچه، يا اگه خيلي بزرگواري كنن، بذارنت سالمندان. همين الآنش هم اگه به خاطر ابهت من و ترسي كه ازم دارن نباشه… گوشت با منه؟
پيرمرد چشم از فواره گرفت و سمعك را پشت گوش چپش لمس كرد:
ـ آره … آره … دارم گوش مي كنم … يواش تر صحبت كن يه كم جناب سرهنگ …
ـ نمونه هاي اينجوري زياده. همين خود تو، شانس آوردي يه كلوخ خونه واسة خودت نگه داشتي، دروغ ميگم؟
ـ هان ؟ … بله … درسته…
كلاغي قار قار كرد. سربلند كرد تا پيدايش كند. صداي سرهنگ را هم چقدر راحت، بدون نگاه كردن به لبهايش مي شنيد. كلاغ دوباره خواند. جهت صدا را شناخت و كلاغ را روي يكي از بلندترين كاجهاي پارك يافت. چه صداي زيبايي داشت. فكر كرد آخرين بار اين صدا را با اينهمه وضوح كي شنيده است؟
ـ تو به من گوش ميدي يا داري واسه خودت كفتر پروني ميكني؟
پيرمرد دست كشيد به سمعك پشت گوشش:
ـ آره بابا جناب سرهنگ … بگو … دارم ميشنفم …
ـ همين الآن قبل از اينكه بيام بيرون باهاشون اتمام حجّت كردم، گفتم تا من زندهام…
خوب دقت كرد. حتي صداي عبور و مرور و بوق ماشينهاي بيرون پارك را هم ميشنيد. چند تا بچه با دوچرخههايي كه آنها را با نوارها و شبرنگ هاي رنگارنگ تزئين كرده بودند، بوق زنان و زنگ زنان از جلو آنها گذشتند. زنگ دوچرخهها چه صداي قشنگي داشت.
فكر كر اگر با سمعك به خانه برود و زنش ببيند كه همه صداها را مي شنود، چه عكس العملي نشان خواهد داد؟ ممكن بود از خوشحالي غش كند؛ آنوقت بايد برايش بيدمشك درست مي كرد.
ـ ميونِ كَلومِت … اين سمعكها … الآن … چند شده؟
ـ فندك؟ من فندك ندارم. سيگاري نيستم اصلاَ، همين يه دونه رو هم اگه بفهمن …
ـ فندك نه … ميگم … اين سمعك … الآن … چنده؟ سمعك…
به سمعك پشت گوشش اشاره كرد. سرهنگ برآشفت، برخاست و فرياد كشيد:
ـ بدش به من …
پيرمرد مات نگاهش كرد. سرهنگ دستش را كه رو به او دراز بود با عصبانيت تكان داد و بلندتر فرياد زد.:
ـ گفتم درآر بدش من …
پيرمرد با ترس و لرز و دستپاچگي دست برد پشت گوشش تا سمعك را بيرون بياورد. سرهنگ بيصبرانه فرياد زد:
ـ هه! منو ببين داشتم واسه كي درد دل مي كردم. دِيالّا جون بكن …
پيرمرد سمعك را با احتياط گذاشت كف دست سرهنگ. صداي قيچي باغبان قطع شد.
ـ بفرمائيد جناب سرهنگ …
سرهنگ سمعك را با وسواس خاصي در گوش چپش جاسازي كرد و با قدمهاي محكم، غرغركنان و عصا زنان از او دور شد. پيرمرد، مات و مبهوت به رفتن او ـ تا جايي كه پشت شمشادهاي كوتاه نشده پنهان شد ـ نگاه كرد و وقتي يقين كرد رفته، آب دهانش را فرو داد و زير لب غريد:
ـ ديوونه، نوبرش رو آورده انگار …
ياد كلاغي افتاد كه حالا ديگر روي نوك كاج نبود. با خودش گفت: « اگه ميدونستم صداش اينقدر قشنگه، قديمها جاي قناري كلاغ نگه ميداشتم!» اشنوي ديگري آتش زد و بلند شد. سيگار بر لب، دستها را پشت كمر كمانياش در هم قفل كرد و رفت كنار حوض تا سُرخوردن حبابها را روي هم ببيند.
ـ اگه يه سمعك داشتم …
حالا حبابها بيصدا رويهم ميلغزيدند. دلش براي غرولندهاي زنش تنگ شده بود، بايد برايش تعريف ميكرد كه يك سرهنگ ارتش با تمام ابهت و عظمتش سمعكش را به او داده است. حتي اگر خلقش به راه بود، مي توانست بخواهد هفته اي چند ليف بيشتر ببافد تا او سمعكي بخرد.
به طرف در پارك به راه افتاد. باغبان حالا داشت باغچهها را آب ميداد. نرسيده به در خروجي، يكي ناغافل جلوش پيچيد. حسابي جاخورد.
ـ من يه خرده زود جوش ميارم … گاهي وقتها فكر ميكنم هنوز يه كاره اي ام تو ارتش ….
سرهنگ اين را با صداي بلند گفت و سرش را پايين انداخت. پيرمرد شروع كرد به خنديدن.
ـ اي بابا جناب سرهنگ … تقصير منه، از بس خرفت شدم. يه لحظه حواسم رفت به كلاغه! اصلاً همش تقصير اونه …
سرهنگ خنديد و پيرمرد هم. سرهنگ ضمن خنده دست برد تا سمعكش را پشت گوشش لمس كند. اما كمي مكث كرد، دسته عصاي آبنوسش را انداخت دور ساعدش، سمعك را بيرون آورد و دراز كرد به سمت پيرمرد، و دست ديگرش را حايل او كرد به سمت داخل پارك.
ـ بذار تو گوشت بقيه اش رو واست بگم.
ـ چي … ؟
ـ اين رو … بكن … تو گوشت …
پيرمرد سمعك را گرفت و ادامه داد:
ـ مادر بچهها هم ميگه. ميگه آخه پير خرفت، چرا وقتي باهات حرف مي زنم حواست رو جمع نميكني؟ خب راست ميگه، همه اش دست سن و سال بالاست. همينه كه ميگن سن كه رسيد به پنجاه، فشار مياد به چند جا …
Game Over
28th March 2010, 05:13 PM
آن سال هر شب پيش از اخبار سراسري، اين اطلاعيه پخش مي شد: " با عرض تبريك به مناسبت تكميل طرح شماره ملي، از هم وطن گرامي ... تنها فردي كه از درخواست شماره ملي خودداري كرده و موجب خلل، هر چند ناچيز، در طرح باشكوه ما شده است، دعوت مي شود هرچه زودتر براي گرفتن شماره ملي اقدام كند. "
پس از پخش اخبار، زنگ مي زد به شماره تلفني كه براي اعلام نظرها در نوار حاشيه خبرها بر صفحه تلويزيون ظاهر مي شد و مي گفت كه گوينده نام او را درست تلفظ نكرده است و بععد به آرامي نام خود را مي گفت. ولي هميشه سر و كارش با پيامگير بود و هرشب همان اطلاعيه ضبط شده پخش مي شد كه نامش با سه غلط تلفظ مي شد، يك تشديد بي جا و دو زير به جاي زبرها.
اواخر آن سال، چند روز مانده به عيد، پخش اين آگهي قطع شد و گوينده اخبار سراسري در خبر پنجم اين اطلاعه را خواند: " به اين وسيله اعلام مي شود هم وطن ي شماره ... باز هم نامش را غلط خواند منتها جور ديگري – بابت يك سال آگهي مبلغ ... به سازمان شماره ملي دهكار است. از اين پس پخش آگهي قطع مي شود و سازمان از طريق نامه مطالبات خود را پيگيري خواهد كرد. در صورت درگذشت اين فرد بي شماره كه البته نقص جزيي طرح شماره ملي برطرف خواهد شد، سازمان طلب خود را از اموال مادي و معنوي اين فرد بي شماره ، به صورت قانوني مطالبه خواهد كرد. "
هر روز تو دلان پشت در پر از نامه بود، نامه هايي كه با پست صبح از شكاف روي در كه به جاي صندوق پستي اش بود، به داخل خانه اش ريخته مي شد و از صداي آن از خواب مي پريد. ساختمان يك طبقه خانه اش ميان برج هاي مسكوني دو طرفش داشت له مي شد. داخل خانه آن قدر تاريك شده بود كه روز روشن هم بايد چراغ ها را روشن مي كرد. بدون شماره ملي نمي توانست خانه اش را بفروشد يا تعمير كند و يا اجاره بدهد و احتمالا به زودي حراج مي شد.
نامه ها را دسته مي كرد و روي ميز ناهار خوري مي گذاشت و بعد سوت زنان كتري را روي شعله گاز مي گذاشت، تا در گوشه ميز كاسه كوچك مربا: ظرف كره، فنجان و سبد حصيري نان را بچيند، كتري جوش مي آمد و چاي و قهوه را هم زمان آماده مي كرد. هر روز دو تا كارد كنار بساط صبحانه اش مي گذاشت، با يكي پاكت ها را باز مي كرد، جرعه اي چاي مي نوشيد، لقمه اي به دهان مي گذاشت و پاكت بعدي را باز مي كرد. جريمه هاي آب، برق، گاز، تلفن و شهرداري را كه به علت نداشتن شماره ملي برايش صادر مي شد، در سبد قهوه اي مي ريخت تا بعدا مبلغ آن ها را جمع بزند، نامه هاي تهديد و ناسزا را كه از سوي هم ميهنان برايش پست مي شد در سبد سبزي مي ريخت تا سر فرصت آن ها را بخواند.
نامه سازمان شماره ملي را ديگر باز نمي كرد و آن را در سبد خاكستري مي انداخت، مي دانست كه رقم بدهي او را با بهره اي كه روزانه به آن اضافه مي شد محاسبه كرده اند وهمان متن هميشگي در نامه آمده است: " سازمان شماره ملي خاطرنشان مي كند كه اگرچه دستش براي زنداني كردن فرد بي شماره كوتاه است، زيرا مطابق بند نهم از قانون مجازات عمومي " براي محاكمه و زنداني كردن، داشتن شماره ملي الزامي است " اما سازمان به زودي از طريق مشاوران حقوقي برجسته خود راهي قانوني براي وصول طلب خود پيدا خواهد كرد و اين نامه به منزله ابلاغ سازمان به فرد بي شماره است. "
در ميزگردهاي تلويزيوني، شركت كننده ها ضمن ابراز تاسف عميق خود از وجود فردي بي شماره كه مانع از آن شده بود تا آن ها طعم افتخار ملي را به طور كامل بچشند، اين افتخار كه سرانجام توانسته اند به همه جمعيت ساكن و مهاجر و در حركت خود شماره ملي بدهند و كاملا به روز باشند ، از كمبود در قانون صحبت مي كردند، مي گفتند كه قيد كلمه " داوطلبانه " در قانون از روز اول اشتباه بوده است. در قانون آمده بود كه براي افراد از بدو تولد تا رسيدن به سن قانوني، پدر و مادر مي توانند تقاضاي شماره ملي بكنند، در صورت فقدان پدر و مادر، جدي پدري ودر صورت نبود هيچ كدام دولت مي تواند تقاضاي شماره ملي بكند و هم چنين براي افراد محجور هم دولت موظف به اين كار بود. ساير افراد بايد داوطلبانه تقاضاي شماره ملي بكنند.
بحث بر سر اين بود كه آيا دادن اين همه آزادي به مردم و قيد آن در قانون از روز نخست كار درستي بوده؟ و اگر درست بوده، بفرماييد حالا حاصلش پيش روي ما است، فردي بي شماره كه باعث خلل در افتخار ملي ما شده است.
گاهي بحث بر سر اين بود كه اين فرد بي شماره مصداق آدم محجور است و دولت مي تواند به نيابت از طرف او برايش تقاضاي شماره ملي بكند ولي اين پاسخ هم در ميزگردها مطرح مي شد كه او هر هفته مطالبي براي نشريات مي نويسد و هنوز از مطالبش نمي توان نتيجه گرفت كه محجور است.
كم كم واكنش خصمانه از محيط اطرافش فراتر مي رفت و در تظاهرات سراسري به مناسبت هاي گوناگون، پلاكاردهايي بر ضد او در دست تظاهركننده ها ديده مي شد : " مرگ بر فرد بي شماره " ،" زنده باد افتخار ملي " و نامه هاي تهديد كننده اي كه از شكاف در به داخل خانه اش انداخته مي شد، روز به روز بيشتر مي شد.
ديگر نمي توانست كتاب هايش را بدون شماره ملي چاپ يا تجديد چاپ كند. اخيرا دو نشريه از او شماره ملي خواسته بودند، سردبيري به او تلفن كرده و گفته بود: " اين شماره لعنتي ر بگير، هم خودت را راحت كن هم ما را. "
ولي بالاخره حاضر شده بود با پرداخت نصف حق التاليف سابق با او كار كند، زيرا چاپ مطلب از فردي بي شماره، باعث فروش بيشتر مجله اش شده بود.
گاهي كه شير آب را باز مي كرد منتظر بود يك آگهي به جاي آن از لوله پخش شود: براي نوشيدن آب، داشتن شماره ملي الزامي است.
آب از ليوان سر مي رفت و صداي شرشر او را به خود مي آورد، آب را تا آخرين قطره با لذت مي نوشيد و نگاهش به آينه ديواري مي افتاد. ميليون ها عدد بر آينه نقش مي بست، اعدادي خشمگين كه نمي توانستند او را تحمل كنند و فرياد مي زدند " مرگ بر فرد بي شماره" از جلو آينه كنار مي رفت و صداها خاموش مي شد.
Game Over
28th March 2010, 05:14 PM
هر شب مي آمد. شب به شب. از كنار پنجره ي اتاق بال مي كشيد. پرپركنان مي رفت آنسوتر. ميان قاب پنجره. روي درخت. نرماي بال هايش را او مي شنيد. نرم و مخملي. انگار مخمل بال ها را بر شيشه بكشد و رد شود. مي رفت. از ميان پنجره، پيدا و ناپيدا يك دور به دور درخت تاب مي خورد. مي رفت سر جاي هر شب اش. روي يكي از شاخه هاي پُر و دَرهمِ درخت. وسط حياط
پدر مي گفت: « فاخته. آن وقت ها به اين اسم مي خواند. فاخته اي.» 1
اسم پرنده را او هنوز نمي داند. توكا، كاكلي، كوكو، فاخته يا. . .
لابد فاخته است.
هر شب. شب به شب. از نيمه گذشته بلند مي شد. كاسه اي آب مي آورد. پشت پنجره مي گذاشت. به ساعت نگاه نمي كرد. . . تيك. . . تاك. خواب و بيدار بود كه او مي آمد. مي آمد مي خواند. تا دم سحر مي خواند و مي رفت و او نمي دانست، خواب بوده است يا بيدار.
لابد فاخته است.
هر شب. هر شب كه مي آمد، انگار خودش آبي بود. خاكستري. و صدا، صدايش نارنجي _ پرتقالي. يك نقطه ي نارنجي روي صفحه يِ سياه. سياهِ سياه نه. سياهِ آبي. يا آبيِ سياه. بعد صدا را نارنجي، از بالا رها مي كرد رويِ سياه. يك نقطه ي شفاف. تند و گرم. زنده. آن وقت همان آواز قديمي را
مي خواند. همان آواز هميشه را. بعد همه ي پرنده ها پرپرزنان مي آمدند. با رنگ هايشان. پرها و نوك هاي ظريف و قشنگ شان. صداها و آوازهايشان. و قلم مي رقصيد. مي رقصيد و مي لغزيد. روي نارنجي چند تار نازك سرخ، آبي، سبز، زرد و شب آواز پرنده مي شد. و او اسم پرنده را هنوز نمي دانست. توكا، كاكلي، كوكو، فاخته يا قمري. . .
صفحه روي گرامافون چرخ مي خورد. دايره دايره و دايره هاي صدا را رها مي كرد در فضا. . .
« در اين شب يلدا. . . » 2
و همه ي صداها با آواز گرامافون يكي مي شد و مي شكفت در آواي ساز پدر. و ديگر انگار هيچ صدايي صدا نبود. ترمه و تافته. طاووسي كه چتر مي گشود و آرام آرام در باغ مي گشت. خرام و خرامان. رنگ و وارنگ. و انگشتان باريك و بلند او بر جان ساز. . . يعني اگر فاخته بخواند، چنين آوازي دارد؟ اصلا آيا مي خواند او؟ و اگر مي خواند چه رنگي دارد آوازش؟
لابد فاخته است.
هر شب مي آمد. شب به شب. از زير انگشتان باريك و بلند او. از گلوي ساز. بال مي تكاند. مي آمد. پرپركنان مي رفت آنسوتر. مخملي و نرم. پيدا و ناپيدا. روي شاخه ي درهم. سر جاي هرشب اش. و مي خواند. از نيمه گذشته كاسه اي آب مي آورد او. به ساعت نگاه نمي كرد. . . تيك . . . تاك. تا دم دماي سحر مي خواند و مي رفت. و او نمي دانست خواب بوده است يا بيدار.
« فاخته. آن وقت ها به اين اسم مي خواند. فاخته اي.»
صبح. دم دماي صبح خسته و خواب زده بيدار مي شود. كاسه ي آب پشت پنجره است. ديشب هيچ پرنده اي نخواند. به ساعت نگاه نمي كند . . .تيك . . .تاك.
چرا ديشب نخواند؟ چرا نخواند؟
« به خواب و بيداري. . . »3
به كاسه ي آب نگاه مي كند. تشنه است؟ نه. نمي داند. تب دارد؟ نه. نكند تب داشته باشد؟ نكند تشنه مانده باشد؟ چرا نيامد اين پرنده؟ توكا، كاكلي، كوكو، فاخته يا قمري. پس چرا ديشب نيامد او؟ اسم پرنده را هنوز هم نمي داند.
خواب و بيدار مي رود پشت پنجره.
پشت پنجره نه حياطي هست، نه درختي، نه پرنده و نه هيچ آوازي!
Game Over
28th March 2010, 05:14 PM
صداي موتور هواپيما مسافران را خسته و كسل كرده بود. خلبان در انتظار اجازه پرواز از برج مراقبت بود. مسافري به صداي بلند خميازه می كشيد. بعضي روزنامه مي خواندند و بعضي چرت مي زدند. مسافري روي پاكت مخصوص تهوع نقاشي مي كرد. نقش يك بز را مي كشيد. بز سر به هوا بود و زنگوله اي به گردن داشت. زن بي حوصله از پنجره بيرون را نگاه كرد. از ساختمان فرودگاه دور بودند و درچشم انداز محوطه پرت چيزي ديده نمي شد. زن در تصوير خودش روي شيشه بيگانه اي را ديد با چشم هاي سرخ شده و زير چشم هاي گود. خميازه كشيد و به دهان باز خود در تصوير نگاه كرد. زن واخورده بود با لباس هاي ساده و موهاي كوتاه و يقه مردانه و شلوار جين كهنه. همه شب را روي نيمكت سالن فرودگاه گذرانده بود در انتظار این كه هرچه زودتر اين شهر كوچك و متروك را از بالا ببيند. خيابان ها و خانه هاي كوچك شده را و شهر كوچك شده را. در مدت كوتاهي كه در شهر بود روزهاي زيادي زنگ زده بود به تلفني كه مي بايست راهگشا باشد. هر بار كه زنگ مي زد صداي يك قطعه موسيقي كلاسيك را مي شنید. شيپوري عظيم كه نواخته مي شد. شيپور رستاخيز. و بعد پيام گير شروع به كار مي كرد، بلاخره يك بار جواب شنيده بود. يك عكس براي پاسپورت جعلي لازم داشت. عكس فوري را بدون لبخند انداخته بود در لحظات هراس براي رفتن و اين كه بايد همان شب عكس را تحويل مي داد. نيمه شب در ته كوچه دراز و تاريك، پاسپورت و عكس را با دستی لرزان به يك دست ناآشنا داده بود. دستي لاغر و سياه و پشم آلو.
دو ساعت بعد ويزا داشت. با مهر خروج و امضاي سفارت. ويزاي كدام كشور؟ هنوز نمي دانست. ساعت پرواز و محل حركت را هم نمي دانست. بعد با همان تلفن به او خبردادند. مچ دست راست خود را بو كرد. بوي خوش و ناآشنايي داشت. قبل از پرواز در مغازه هاي عطرفروشي فرودگاه به خودش عطر زده بود. شيشه هاي عطر مجاني را قفل كرده بودند به ميله قفسه ها، بوها ناآشنا بودند مثل صداها و مثل منظره ها و خانه ها و خيابان ها یيِ كه در آن ها به سر برده بود.
بعد از چند دقيقه صداي موتور هواپيما عوض شد. خلبان اعلام كرد كه اجازه پرواز از برج مراقبت داده شد. مسافرها جا به جا شدند و زن نفسي به راحتي كشيد. هواپيما به آرامي چند صد متري به جلو رفت و بعد باز ايستاد. چراغ هاي قرمز روشن و خاموش شدند و آژير به صدا درآمد. اين بار موتور به طور كامل از صدا افتاد و خاموش شد.
خلبان معذرت خواست كه براي چند لحظه اخلال در پرواز پيش آمده و تا پيدا شدن عنصر مشكوك بايد در انتظار باشند.تصوير زن در پنجره مغشوش شد. دل پيچه داشت و حالت تهوع گرفته بود. بلند شد تا به دستشويي برود. مهماندار جلو آمد و دستش را روي شانه زن گذاشت و تذكر داد كه بنشيند. هيچ كس حق حركت نداشت. زن به خود پيچيد و مسافر كناري كيسه را با نقش بز به او داد.
مهماندارها در راهروها در رفت و آمد بودند و هراسان جستجو مي كردند. زن منتظر بود كه هر لحظه نامش از بلندگو شنيده شود. در كيسه عق زد و بعد مستاصل نشست. همه چيز تمام شده بود. فكر اين جا را نكرده بود. همه چيز را مرور كرد. كجا اشتباه كرده بود؟ به همه چيز شك كرد. تصاوير سريع دور و نزديك مي شدند. به پنجره نگاه كرد. تصويري از خود نمي ديد. چشم هايش را بست و نفس عميقي كشيد. تصاوير مثل پيش پرده نمايش فيلم" هفته آينده به زودي" از جلوي چشمش عبور كردند. هيچ كس را نمي شناخت. هيچ جا را بلد نبود. نشاني هيچ كس را نمي دانست. از هيچ چيز خبر نداشت. با هيچ كس در ارتباط نبود. يك مسافر گمنام در يك فرودگاه متروك كشور بيگانه. همه چيز و همه كس انكار مي شد. اين فكرها آرامش كرد.
از صداي خنده ها به خود آمد. چشم باز كرد. يكي از مهماندارها كبوتر چاهي وحشت زده اي را در آغوش داشت و به مسافرها نشان مي داد. كبوتر بال بال مي زد و مسافرها مي خنديدند.
خلبان معذرت خواست و براي پرواز اعلام آمادگي كرد. صداي موتور هواپيما عوض شد و هواپيما به آرامي جلو رفت و اوج گرفت. زن چشم هايش را بسته بود و از هيجان گريه مي كرد. نمي ديد كه شهر از بالا كوچك شده و مزرعه ها جدول هاي مكعب و مستطيل هاي كوچكي شده اند كه از دور به سبزي مي زنند. سبزي هاي كم رنگ و پر رنگ و خيابان ها درميان شهر رگه هاي دراز سربي بودند كه پيچ در پيچ شهر را از اين طرف به آن طرف مي رساندند. شهر مثل خاطرات دور مي شد.زن بارها خودش را براي اين لحظه آماده كرده بود كه بگويد: "خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ"حالا با خودش مي انديشيد: "خيلي سخت بود."
بالاي ابرها بودند و ابرها دايره دايره مثل تاج خاري بر سر مسيح شكل مي گرفتند. بعضي ابرهاي كوچك در اطراف براي خود پرسه مي زدند. خلبان از روي آسمان شهرهايي كه مي گذشتند توضيح مي داد. بعد با خوشحالي گفت:" اين شهر كه حالا در بالاي آن هستيم زادگاه من است. من در اينجا به دنيا آمدم وبزرگ شدم. دانشگاه رفتم. خلبان شدم و ازدواج كردم و بچه دار شدم و از زندگي ام راضي هستم. بد نيست، امورات مي گذرد."
در رديف جلوتر كيسه براي بالا آوردن لازم مي شود. كسي عق مي زند و مي خواهد بالا بياورد. مسافرها كيسه هايشان را جلو مي برند. روي كيسه ها نوشته شده:" هميشه با تو.""به ياد وطن."" بهشت با دوست خوش است."مسافر جوان از میان کیسه ها کیسه اي را بر مي دارد که رويش نوشته:" به تو پناه مي برم."
فيلم كمدي خوبي پخش مي شود و صداي موسيقي مي آيد. مهماندارها كالسكه هاي غذا را مي آورند. دستمال گردن هاي كوچك زرد و آبي به گردن بسته اند و سيني هاي غذا را با شتاب به مسافرها مي دهند. عجله دارند. با آمدن غذا همهمه اي در ميان مسافرها مي پيچد. روزنامه ها را كنار مي گذارند و ميزهاي كوچك كاچويِي را براي خوردن غذا پيش مي كشند. در اين پرواز نوشابه مي دهند، از همه جور. تلخ و شيرين و ترش و شور. هديه يك شركت نوشابه سازي. انواع نوشابه ها با انواع اسانس ها. مردهاي مسافر براي چندمين بار ليوان هاي خالي خود را به مهماندارها مي دهند تا پر كنند. مردِِِی مي گويد: "در لوفت هانزا با غذا مشروب سرو مي شود."
از بالا مزارع مثل نقاشي هاي كودكان است سبز و سبز و سبز با خانه هاي قرمز رنگ و دودكش ها يي كه دود سياه و خاكستري از آن ها به آسمان مي رود.
زنگ بستن كمربندها به صدا درمي ايد. خلبان اعلام وضعيت مي كند و هواپيما پايين مي آيد و براي فرود آماده مي شود. در محوطه فرودگاه دو مرد پلاستيك هاي بزرگ قرمز رنگ را در دست هايشان حركت مي دهند تا هواپیما فرود بيايد. چراغ هاي داخل پلاستيك هاي چشمك زن هستند و با حركت دست مردها بالا و پايين مي روند. مسافرهاي جديد که آمدند همراه خود چترهاي بزرگ داشتند. چترهاراکه در قفسه هاي بالاي سرشان جا نمي شدند زير صندلي ها و در راهروها گذاشتند و راه را بند آوردند. مهماندارها هم عوض شده بودند. دستمال گردن بنفش داشتند و سعي مي كردند براي عبور كالسكه غذا راه باز كنند. بالاخره غذا را آوردند و بين مسافرها پخش كردند. يكي از مسافرها گفت كه خانه هاي زيادي دارد ولي چون بيمار است و بايد در فشار پايين زندگي كند براي همين هميشه در پرواز است. كسي روزنامه مي خواند و زن ها راجع به زني حرف مي زدند كه سه سال پيش پسر سه ساله اش را در روز سوم ماه سه روز پس از تولد سه سالگي اش در رختخواب مرده پيدا كرده بود. زن يك سال در زندان بود. هنوز قاتل پيدا نشده بود و زن حالا يك بچه كوچك ديگر داشت كه يكساله بود و هنوز محاكمه زن بعد از سه سال ادامه داشت. زن ها حرف مي زدند. يكي مادر را قاتل مي دانست و ديگري مي گفت كه او بارها خواهد زائيد براي اين كه تا وقتي زن بچه كوچك دارد او را به زندان نخواهند برد. يكي از زن ها گفت چون بچه كوچك از نظرعقلي عقب افتاده بود شايد مادر حق داشت و اگر او به حاي زن بود به اين موضوع هم فكر مي كرد. كسي گفت:" نبايد مي آمد تلويزيون و آن طور از بچه صحبت مي كرد."
كسي پرسيد: "چرا؟"
و او جواب داد:" نبايد از مرده اين طور حرف زد. آن هم وقتي كه قاتل هنوز معلوم نيست و شايد هم مادر قاتل باشد."
- پدر چه مي گويد؟ او چه مي شود؟
زن ها مي گويند:" مادر مهم است. پدر كه بچه را به دنيا نياورده و او را نزائيده. پدر مي توانست از زن هاي زيادي بچه هاي زيادي داشته باشد ولي مادر است كه همان بچه اول را داشت، در هفده سالگي."
يكي از زن ها ناگهان مي گويد:" هفده سالگي خيلي زود است. شايد حق داشت. مخصوصا كه بچه مريض بود. يعني كمي عقب افتاده."
- ولي در سه سالگي هنوز معلوم نيست.
يكي از زن ها مي گويد:" خيلي ها عقب افتاده اند، دليل نمي شود."و شوهرش را مثال مي زند كه خنگ است و هميشه ماشين را به ديوار مي زند ولي بچه هايش باهوش هستند و مادر را دوست دارند.
مهماندار شكلات مي آورد و قهوه. زن ها شادي مي كنند.
- آه شكلات با قهوه.
- شكلات با قهوه خوب است ولي من قهوه ام را تلخ دوست دارم.
- من بدون شير. كلسترولم بالاست.
- من هم تلخ.
- خيلي تلخ. تلخ و سياه.
از بالاي كوه ها مي گذرند و زنگ بستن كمربندها به صدا در مي آيد. خلبان مي گويد كه در بالاي كوه هاي آلپ هستند و منظره خوبي را مي توانند تماشا كنند. او و زنش براي تعطيلات به آلپ مي روند و سالي يك بار بليط مجاني سهميه دارند براي راه هاي دور و البته مي توانند براي راه هاي نزديك تر بليط مجاني بگيرند ولي بيشتر از يك بار براي راه دور نمي شود. براي بار دوم فقط شامل تخفيف مي شوند و اين تخفيف ها به دشواري كار و رنج او كه هميشه از خانواده دور است نمي ارزد. چرا كه كار همه جا هست ولي خانواده فقط يك جا هست. بعد آه مي كشد و مي گويد بدون پول كه امورات خانواده نمي گذرد.
حالا در ميان ابرها هستند. خلبان ساكت مي شود و چند لحظه بعد صداي زنگ بستن كمربندها و آماده شدن براي فرود به صدا در مي آيد.
مسافرهاي جديد كه سوار مي شوند همه از دريا آمده اند. زن ها بوي دريا مي دهند و موهايشان هنوز خيس است و نم دارد. با سرو صدا وارد مي شوند و روي صندلي هايشان مي نشينند. يكي از زن ها گوشواره هاي بزرگي دارد. زن ديگر عينك بزرگ آفتابي دارد كه مثل دو نعلبكي صورتش را پر كرده. زن ديگر دستبندي دارد كه چهار يا پنج صدف خيلي بزرگ دريايي آن را احاطه كرده اند.
مهماندارها غذا مي آورند. غذاها گياهي است. گوشت ندارد و ويژه گياهخوارهاست. غذاي امروز را يك شركت سازنده غذاهاي گياهي هديه داده است. همراه آن يك ليوان شير غني شده مي دهند كه مالك يك دامداري بزرگ هديه كرده است. مسافرها مي توانند چند ليوان شير بخورند. مهماندارها با پارچ هاي شير تازه در ميان راهروها ليوان ها را پر مي كنند.
خلبان براي مسافرها سفر خوشي آرزو مي كند و مي گويد كه در اين ارتفاع شيشه جلو هواپيما يخ زده و او چشم بسته مي راند و بعد مي خندد واضافه مي كند البته به كمك كامپيوتر.
زن ها مي خندند و يكي از آن ها شلوارش را تا زانو بالا مي زند و با اوقات تلخي مي گويد:
- من هنوز سفيد هستم.
زن ها هر كدام چيزي مي گويند:
- نه خيلي برنزه شدي.
- حتي كمي زيادي. سياه شدي.
زن مي گويد: "نه باز خيلي سفيد هستم. مثل ماست يا مثل شير."
زن هاي ديگر مي گويند:" نه خوبي. خيلي خوبي."
- شكلاتي شدي.
- قهوه اي مثل نان برشته.
زن مي گويد:" ولي من هميشه سفيد هستم. خيلي سفيد. مادرم مي گويد قديمي ها سفيدها را دوست داشتند حالا نه."
زن ديگر پاهاي مردي را كه شلوار كوتاه پوشيده به او نشان مي دهد و مي گويد:
- آن مرد خيلي سفيد است. سفيدتر از تو.
زن مي گويد:" ولي او آمريكايي است. سفيدترين مرد دنيا. و البته من كمي از او تيره تر هستم. خوب شد كه او را ديدم حالا دلم آرام گرفت كه سفيدتر از من هم هست."
مرد آمريكايي دستي به پاهاي سفيدش كشيد و مودبانه گفت اگر با او هستند او از كرم سفيدكننده استفاده مي كند. زن ها خنديدند و از اين كه زن راضي شده خوشحال شدند.
به صداي خنده زن ها، زن از صندلي دورتر دولا شد و مرد را ديد. چشم هايش را تنگ كرد و يك لحظه وا خورد. قلبش فشرده شد و ضربان قلبش بالا رفت.
اين همان مردي بود كه مي خواست. چهارشانه با سينه هاي فراخ. قد بلند و هيكلدار. سفيد با موهاي بور. عينكي آفتابي كه از جيب پيراهن بيرون زده بود و عينك مطالعه آويزان از گردن. كيف دستي قهوه اي با دسته بلند كنار پا. يك كفش اسپورت خيلي بزرگ با جوراب هاي سفيد و حلقه هاي قرمز و آبي تا زير زانو. ورزشكار – جسور – زيبا – چهارشانه – سفيدترين مرد دنيا. او را در نظر آورد پشت ميز كار، پشت ميز سمينار، پشت نيمكت مدرسه، در زمين ورزش، در حال رانندگي، در حال سوت زدن، در حال تدريس، در حال انعام دادن، در رختخواب، در حمام، زير دوش. حالا سيگار خاموشي گوشه لب داشت و در حالي كه روزنامه مي خواند گاهي سيگار را به دست مي گرفت و گاه به دندان مي برد.رديف دندان هاي مرد همان طور كه سيگار را گرفته بودند ديده مي شدند.دندان هاي سفيد و درشت و يك دست.
زن از جايش بلند شد، جلو آمد و از مرد معذرت خواست و روي صندلي خالي كنار او نشست. مرد خودش را جمع و جو ر كرد و لبخندي زد. زن گفت: "چه دندان هاي زيبايي."
زن از كيفش يك سيب سرخ در آورد و به مرد داد. مرد با ترديد آن را گرفت و بعد به لبخند زن نگاه كرد و سيب را به شلوارش ماليد و گاز زد. چشمش به روزنامه بود. كرم سفيدي از محل گاززدگي سيب سر درآورد. مرد بي آن كه سرش را از روزنامه بلند كند با ولع مابقي سيب را گاز زد و خورد. سيب آبدار بود و دور دهان مرد را پوشانده بود. زن خم شد تا چيزي بگويد. مرد با تشكر خنديد و دندان هاي سفيدش را نشان داد . زن خنديد و مرد باز خنديد. زن حلق او را مي ديد كه سرخ بود، سرخ سرخ. و در انتهاي دندان هاي سفيدش دو رديف دندان سربي پر شده مي ديد كه به نقره اي مي زدند. لب هاي سرخ خيلي سرخ و دست هاي بزرگ و پشمالو كه مي توانست دست هاي زن را در خود پنهان كند و بفشارد و خرد كند. زن فكر كرد چه زوج خوشبختي. حتي اگر مرد گوشتخوار بود و الكلي و سيگاري و همه چيزهاي بد جهان، باز زن مي توانست او را ببخشد و با او خوشبخت باشد.
زن گياهخوار بود. يوگا كار مي كرد. هفته اي سه روز هم خام خوار بود. اهل كوه بود. شنا مي كرد. در چند موسسه كار مجاني مي كرد. كودكان بي سرپرست، كودكان سرطاني، زنان سرپرست خانواده، ايدز، اعتياد، فحشا. زن واخورده بود با لباس هاي جين، موهاي كوتاه ، يقه مردانه و شلوار جين كهنه و يك كيف پر از يادداشت. مي خواست سر صحبت را باز كند. مرد سرش را بلند كرد و مودبانه پرسيد:" انگليسي بلد هستيد؟"
- بله، انگليسي سگي.
مرد سرتاپايش را نگاه كرد و زن همان طور خيره به سفيدي پوست مرد كه به شيري مي زند، پرسيد:" ببخشيد، سفيدترين مرد دنيا بودن چه حالي دارد؟"
مرد متوجه نشد. زن تكرار كرد. مرد مودبانه خنديد و تشكر كرد و قبل از آن كه باز روزنامه اش را بخواند به پاهاي سفيدش دست كشيد و گفت البته كه براي پاهايش از كرم سفيد كننده استفاده مي كند.
Game Over
28th March 2010, 05:15 PM
لاکپشتم را از سر چهارراه استانبول به قيمت پنجاه تومان خريدم. کوچک بود، به اندازه يک کف دست، با گردن دراز و سربرافراشته و دست و پای خاکستری بد رنگ. از خريد شيرينی و شکلات عيد نوروز برمیگشتم. آن را نزديک بانک از ماهیفروش کنار پارکينگ ساختمان پلاسکو خريدم که تمام سال ماهیهای مخصوص آکواريوم میفروخت و لاکپشتهای کوچک و بزرگ و انواع خرچنگ و لوازم آکواريوم و غذای ماهی داشت. وقتی اولين بار لاکپشتم را ديدم، بين بقيه لاکپشتهای داخل يک سبد پلاستيکی کز کرده بود و مرا نگاه میکرد. دور چشمهای ريز و قرمز رنگش يک حلقه قهوهای رنگ خودنمايی میکرد و بیحس و حالی خاصی در نگاهش موج میزد. اينکه من او را بخرم يا نه اصلاً نمیتوانست برايش اهميتی داشته باشد. فقط نگاهم میکرد، سرد و بیاحساس. همان موقع هم نمیدانستم چرا میخواهم او را بخرم. آن روزها هم پنجاه تومان پول زيادی نبود اما با صدتومان میشد يک بزرگترش را خريد و با دويست تومان خيلی بزرگترش را که به اندازه دو تا کف دست باشد. قيمتها را که پرسيدم فروشنده گفت حاضر است سه تايش را صد تومان بدهد. نمیدانم چرا اين حرف را زد، من هيچ اصراری نداشتم که ارزانتر بخرم. فقط میخواستم، به بهانه قيمت کردن بقيه، لاکپشت خودم را بيشتر برانداز کنم. اما فروشنده، به خيال خودش، مرا به وسوسه خريد انداخت و وقتی ترديد مرا ديد گفت که میشود آنها را توی حياط خانه رها کرد تا در باغچه بازی کنند. اما من اصلاً حياط نداشتم و در يک آپارتمان هفتاد و دو متری در خيابان شادمان زندگی میکردم. اگرچه آن موقع اصلاً به فکر محل زندگی لاکپشت يا چيز ديگری نبودم. در واقع ديگر انتخابم را کرده بودم. بعدها که کتابهای کاستاندا را راجع به دونخوان و تعليماتش و کتابهای پال توييچی را خواندم، فهميدم در واقع لاکپشت مرا انتخاب کرده بود نه من او را. شايد هم همزمان همديگر را انتخاب کرده بوديم. به هر حال آن موقع هنوز آن کتابها را نخوانده بودم و به خودآگاهی مرحله چندم نرسيده بودم. لاکپشت را پسنديده بودم و فقط او را میخواستم و با اينکه با صدتومان میشد سهتايش را خريد، سهتايش را هم نمیخواستم. نمیدانستم با سهتا لاکپشت چه کار میشد کرد. ولی خوب يکی بهتر بود. اگر به درد هم نمیخورد، باز بهتر بود يکی بخرم تا سهتا. به گمانم حتماً پنجاه تومان میارزيد يا شايد فکر میکردم پنجاه تومان ارزش چند ساعت تفريح و سرگرمی بچههايم را داشته باشد. از ديدنش چه کيفی میکردند. از خريد خودم حسابی خوشحال و سرحال بودم. به محل کارم برگشتم. بستههای شيرينی و شکلات را روی ميز گذاشتم و خيلی بلند گفتم: »من حالا يک چيزی از کيفم درمیآورم که شما از ديدن آن تعجب خواهيد کرد ولی خواهش میکنم نترسيد و داد نزنيد چون اصلاً ترسناک نيست.«
آن روزها با خانم فريده مکرینژاد هماتاق بودم که عادت داشت هر کاری میکردم توی ذوقم بزند. بعد فوراً لاکپشت را با افتخار به پشت، روی ميزم گذاشتم. لاکپشت روی شيشه ميز دست و پايی زد. کمکش کردم و او خودش را برگرداند و روی ميز شروع کرد به راه رفتن. پنجههای کوچک و ناخنهای درازش را روی شيشه میکشيد و هر چند قدمی که میرفت برمیگشت و با دقت اطراف را نگاه میکرد. نگاهش هنوز يادم هست، بیپناه و تنها بود. شايد هم دنبال نگاه من میگشت.
خانم مکرینژاد گفت: »چه اسباببازی مزخرفی، چه بد رنگ، چه کج سليقه.«
لاکپشتم را برداشتم و دست و پايش را تکان دادم و گفتم: »اسباببازی نيست، زنده است.«
با نفرت نگاهی به آن انداخت و گفت: »هيچ آدم عاقلی برای خريد اين آشغال پول نمیدهد.«
گفتم: »برای بچههايم خريدهام.«
گفت: »بدتر.«
اما من لاکپشت را روی زمين گذاشته بودم و چون علاقهای به راه رفتن نداشت مجبور بودم با پا هلش بدهم. دوست داشتم راه رفتنش را نگاه کنم. از اتاقهای ديگر، همکاران برای ديدنش میآمدند و هر کس متلکی میگفت و میرفت. حرف آخر را مستخدم اداره زد. گفت: »توی ده ما همه جا پر از اين لاکپشتهاست. توی کوه، دشت، رودخانه. ولی هيچ کس آنها را نمیبرد خانه چون ادرارشان سمیست و باعث زگيل زدن بچهها میشود.«
بعد هم خيلی غصه خورد که چرا تا به حال به فکرش نرسيده بود آنها را بياورد و بفروشد.
همه دلخوشیام به بچهها بود ولی در خانه هم نه بچهها و نه پدرشان علاقهای به لاکپشت نشان ندادند. به خاطر قيافه زشت و ظاهر کريهش همه با چندش نگاهش میکردند؛ انگار خودش خواسته بود زشت باشد.
جايش در حمام بود. يک تشت قرمز پلاستيکی پر از آب برايش گذاشته بودم تا آبتنی کند. روزهای اول برايش برگکاهو و سبزی میريختم ولی هيچ چيز نمیخورد و توی تشت آب هم نمیرفت. نه آب میخورد، نه غذا، معمولاً هم میرفت پشت در حمام پنهان میشد. موقع حمام کردن، محض احتياط، آب تشت را خالی میکردم و لاکپشت را توی تشت میگذاشتم تا راه نيفتد. بعد همگی به نوبت حمام میکرديم و لاکپشت دوست داشت حمام کردن ما را تماشا کند. بعضی وقتها که آب و صابون رويش میپاشيد، کله بیقوارهاش را توی لاکش فرو میبرد و همان جا میماند تا حمام کردن ما تمام شود. بعد تشت را باز پر از آب میکردم و لاکپشت را داخل حمام میگذاشتم. اما هيچ وقت شناکردنش را نديدم. اوايل که توی تشت پر از آب میانداختمش، دست و پايی تکان میداد و خودش را به مردن میزد، طوری که انگار دارد خفه میشود و من مجبور میشدم بياورمش بيرون و قربان صدقهاش بروم. اما او نه آب و غذا میخورد و نه به کار بازی بچهها میآمد. اصلاً به هيچ دردی نمیخورد، فقط بلد بود با آن چشمهای بیاحساسش مرا نگاه کند. قبل از آن هميشه ترجيح میدادم در خانه يک گاو داشته باشم. صفا و صميميت نگاه گاو را هيچ حيوانی ندارد. هيچ چيز با چشمهای درشت و معصوم و نگاه عميق و با ابهت يک گاو قابل مقايسه نيست. همان طور که در جادههای مه گرفته شمال، در آن نمنم باران، با ماشين پيش میرويد و در عالم خودتان سير میکنيد، ناگهان يک توده سياه يا سفيد و يا قهوهای خالدار وسط جاده جلو ماشين سبز میشود. بوق میزنيد، چراغ میزنيد ولی هيچ عکسالعملی نيست. نگاهش میکنيد. دو چشم سياه و درشت به چشمهايتان دوخته شده و همان طور که آرام آرام نشخوار میکند شما را در صميميت نگاه خود غرق میکند. راه رفتن با وقار و دم تکان دادن با تأنی گاو را مقايسه کنيد با حرکتهای شتابآلود و عصبی سگها يا لاقيدی گوسفندها و سربههوايی بزها و گربهها و شلختگی مرغ و خروسها يا موذيگری بعضی حيوانات ديگر. هميشه آرزويم نگهداری از يک گاو، و اگر نشد حتی يک گوساله بود تا هر وقت دلم تنگ میشود به چشمهايش نگاه کنم. نه نگاه عميق و نه نشخوار کردن گاو و گوساله با لاکپشت قابل مقايسه نيست ولی خوب همين چشمهای ريز و قرمز و مات هم بهتر از هيچ است. اگر چه لاکپشت من هم خيلی زود فراموش شد. روزها که خانه نبودم. شبها هم که خسته و کوفته مشغول پختن غذا و شستن ظرفها و لباسها و اطوکاری. به فکر او نبودم. نه غذايی و نه آب و جارويی، از آن طرف هم هيچ عکسالعملی نبود. هنوز پشت در حمام پنهان میشد و کاهلانه به حمام کردن ما چشم میدوخت. شوهرم هر بار قبل از حمام فرياد میزد: »اين کثافت را بنداز دور.«
اما من نمیتوانستم او را بيرون بيندازم مگر اينکه جای خوبی برايش تدارک میديدم. نمیشد همين طور به امان خدا رهايش کرد، بیکس، تنها، زشت. بیآنکه کسی او را دوست داشته باشد. هيچ وقت نمیشد چيزی را رها کرد. هميشه همه چيز با من بود، روی کول من. هر چقدر هم زشت و کريه، بايد جای بهتری برايش پيدا میشد. جايی خوب و خوش همچون بهشت. جايی که زشت بودن، زشت نباشد و تنهايی به معنای بیکسی نباشد. جايی که ادرار فقط ادرار باشد نه سمی و زگيلزا.
همان روزها بود که موشکباران تهران شروع شد. با صدای هر آژير، فيوز برق را درمیآوردم و گاز را میبستم و با شوهرم و بچهها زير ميز ناهارخوری میرفتيم و همانجا میمانديم. چراغ قوه، شيشه آب و راديو باطریدار همراهمان بود. آنقدر آنجا میمانديم تا آژير سفيد را میکشيدند.
اولين بار بعد از آژير سفيد، او را در اتاق پذيرايی ديدم. لم داده بود روی مبل بالای اتاق کنار پنجره و بيرون را نگاه میکرد. نمیدانم چطور از حمام به راهرو و از آنجا به هال و بعد به اتاق پذيرايی و بعد هم روی مبل رفته بود. او را بلند کردم و به حمام بردم و باز تبديل شد به همان لاکپشت بیآزار و خاموش. ولی هر بار که من و بچهها با شنيدن صدای آژير دوان دوان پناه میگرفتيم، لاکپشت هم میرفت روی مبل بالای اتاق مینشست. يک بار خيلی دعوايش کردم. از آمدنش به اتاق و آن ماجرای ادرار سمی لاکپشتها و زگيل زدن بچهها نگران بودم. وقتی سرش داد کشيدم، اول به دقت گوش کرد و بعد سرش را توی لاکش فرو برد و تا مدتها همان طور ماند ولی دست از اين کار برنداشت.
يک روز بعداز ظهر که میخواستم تنگ ماهیهای قرمز عيد را بشويم، ماهیها را داخل تشت پر از آب حمام ريختم. چند لحظه بعد که برگشتم هيچ کدامشان نبودند، فقط چند پولک خيلی ريز رنگی روی آب میدرخشيد و لاکپشت من بیحرکت پشت در حمام ايستاده بود. وقتی از او پرسيدم ماهیها کجا هستند. خيلی سريع سرش را توی لاکش فرو برد و ديگر در نياورد. چطور دلش آمده بود سه تا ماهی کوچک را بخورد؟ بعدها حلزونها را دوستی از شمال برايم آورد. درشت و يک دست و يک رنگ بودند. حدود بيست تا میشدند. هر يک با بدن نرم و لزج و چسبناک در پوسته محکمی خانه کرده بودند و گهگاه سرهايشان را با آن شاخکهای نرم و دراز گوشتی بيرون میآوردند و به چپ و راست تکان میدادند. حلزونها را توی تشت قرمز رنگ ريخته بودم و بچهها از ديدن دست و پا زدن آنها در آب و حرکت موج مانندشان برای بيرون آمدن از آب لذت میبردند. آنها هم ساکن حمام شدند. اما دو سه روز بعد که درِ حمام را باز کردم هيچ اثری از حلزونها يا حتی لاکشان نبود. لاکپشت من پشت در حمام ايستاده و نگاهش را به سقف دوخته بود. يک خط قهوهای از روی ديوار به طرف سقف میرفت و آن بالا به يک حلزون چسبيده به سقف میرسيد.
با جارو آخرين حلزون را هم از سقف کندم و داخل تشت انداختم. از همان روزها سوسيس و کالباس و گوشتِ چرخ کرده خوردن لاکپشت من شروع شد و خيلی زود به يک لاکپشت دويست تومانی تبديل شد؛ به اندازه دو تا کف دست. موشک باران تمام شده بود ولی او گهگاه مخصوصاً جمعهها، خودش به اتاق میآمد و روی مبل کنار پنجره مینشست و بعد از چند ساعت از روی مبل میجهيد و به طرف حمام میرفت. گاهی که عجله داشت و تند تند میرفت يک پايم را روی لاک بزرگش میگذاشتم و او مرا لیلیکنان دنبال خود میکشيد و میبرد.
حالا نمیخواهم از همه چيز بگويم و از آن روزی که برايش يک لاکپشت کوچک پنجاه تومانی ديگر خريدم تا تنها نباشد ولی يک هفته بعد لاکپشت کوچک را مرده يافتم. دستها و پاها و سرش از لاک بيرون مانده و خشک شده بود. حتی چشمهايش هم باز بود ولی مردمکش خشک شده بود. وقتی تکانش دادم، ديدم که مرده. نمیدانم چرا اين يکی طاقت نياورد و مُرد. لاکپشت من هنوز جايش پشت در حمام بود ولی موقع حمام کردن از تشت پلاستيکی بيرون میپريد و راه میافتاد و داد و فرياد بچهها از ترس به هوا میرفت. ديگر مجبور شده بودم موقع حمام کردن او را بگذارم روی مبل خودش، کنار پنجره و غذا خوردنش هم ديگر دردسری شده بود؛ يا فراموش میشد يا غذای گوشتی کم میآمد ولی او به بودن يا نبودن غذا و کم و زياد آن هم اهميتی نمیداد. در اين مدت، او را بارها به جشنهای مهدکودک برده بودم و بچههای مهد او را میشناختند. بعدها که بچههايم مدرسه رفتند و توانستيم خانهمان را عوض کنيم، به يک آپارتمان بزرگتر در مجتمعی در شهرآرا رفتيم که حمامش بدون پنجره و نورگير بود و فقط يک هواکش کوچک داشت و ديگر نمیشد او را به خانه جديد برد. چطور میتوانست در يک تاريکخانه بیهوا زندگی کند؟ فکر کردم بهترين جا برايش حياط بزرگ و پر درخت مهد کودک بانک در بهارستان است که میتوانستم گاهی سرراهم به ديدنش بروم و او را ببينم. آنجا خيلی بهتر از باغچه عموی شوهرم در کرج بود که شوهرم اصرار داشت لاکپشت را به آنجا ببرد. به خانم عسگرخانی، سرپرست مهدکودک تلفن زدم و با او صحبت کردم. قبول کرد که لاکپشت را توی حياط بيندازد. اين بهترين کار بود و من يک روز برفی زيبا لاکپشتم را توی چند کيسه نايلون پيچيدم و بعد از معطلی در ترافيک صبحگاهی به مهدکودک بردم. حسابی ديرم شده بود. زنگ زدم و کيسه را به دربان مهد سپردم تا به خانم عسگرخانی بدهد. گفتم که لاکپشتم قرار است از آن به بعد آنجا زندگی کند. لاکپشتم را میشناخت و من از اينکه میديدم لاکپشتم میتواند از آن به بعد زندگی جديدش را در حياط بزرگ مهد کودک شروع کند و از آن حمام کوچک خلاص شود احساس شعف میکردم. اين بهترين کاری بود که میتوانستم در حقش انجام بدهم. اما چند روز بعد که برای ديدنش به مهد کودک رفتم، اثری از او در ميان بوتهها و زير درختهای حياط نبود. خانم عسگرخانی هم اظهار بیاطلاعی میکرد. با دربان حرف زدم و او با خنده گفت که آن روز برفی خانم عسگرخانی اصلاً نيامده بود و او هم، از ترس ادرار سمی لاکپشت و زگيل زدن بچهها، لاکپشت را بيرون برده و در استخر ميدان بهارستان رها کرده است. باورم نمیشد در آن سرمای زمستان لاکپشت مرا در استخر انداخته باشد. به ميدان رفتم. آب استخر را يک لايه يخ پوشانده بود و از لاکپشت هم خبری نبود. بچههای مدرسهای آن اطراف بازی میکردند. سراغ لاکپشت را گرفتم. خبری نداشتند. نمیدانم چطور چنين بلايی سرش آمده بود. از حمام گرم خانه به استخر سرد ميدان بهارستان. اما ته دلم میدانستم که میتواند از خودش مواظبت کند. حالا گهگاه به ميدان بهارستان میروم و به تماشا میايستم. کبوترها برای دانه خوردن میآيند و گنجشکها برای آب خوردن و بچهها برای بازی کردن و لاکپشت من آنجاست. در گوشهای لای بوتههای گل پنهان شده و با آن چشمهای ريز و بیحس و حالش مرا نگاه میکند.
Game Over
28th March 2010, 05:15 PM
زن جوان سر ساعت آمد و روي تنها مبل خالي اتاق پذيرايي نشست. دو مرد خارجي رو به رويش نشسته بودند. يك ميكروفن روي ميز شيشهاي كنار ظرف ميوه بود. تزيين ظرف ميوه آناناس بزرگي بود كه اطرافش پرتقال و سيب و خيار چيده بودند. قرار مصاحبه داشتند. زن با پسرش آمده بود. پسر هفت ساله بود و دست راستش را گچ گرفته بودند. مردها هركدام دست نوازش به سر پسر كشيدند و پرسيدند كلاس چندم است و چرا دستش شكسته. پسر كلاس اول بود و سه هفته بود مدرسه نميرفت. زن ريزنقش بود و در كنار پسر بيشتر شبيه خواهر و برادر بودند تا مادر و فرزند. وقتي آمد، مانتو و روسرياش را درآورد. بلوز و شلوار خردلي پوشيده بود؛ بلوز بيآستين و يقه باز بود. چند النگوي فلزي به دست داشت كه با هر حركتش جيرينگ جيرينگ صدا ميكردند. سينههاي كوچك و دخترانهاي داشت و موهاي كوتاه شرابي رنگ كه گوشهايش را ميپوشاند. آرايش نداشت. حالا كه فقط براي مصاحبه آمده بود ميتوانست آرايش نداشته باشد و لباس دلخواهش را بپوشد. مدتها بود ديگر زير مانتو لباس نميپوشيد. فرهاد چاي و شيريني آورد و ميوه تعارف كرد. قرارشان اين بود: يك ساعت مصاحبه با تلويزيون سوئد، بدون دوربين و فقط با ضبط صوت.
مردها يكي تقريبا" چهل و پنج ساله بود با صورت استخواني و كت و شلوار كرم رنگ، و آن ديگري حدود سي سال داشت، هيكلدار بود با موهاي بلوند تا روي شانه و صورت پسرانه. چند كلمه فارسي ميدانست. هر دو خسته بودند.
زن را دوست فرهاد از خيابان پيدا كرده بود. زن خيلي زود شوهر كرده بود و بعد عاشق مردي شده بود كه حالا شوهرش بود. دو بچه از شوهر اولش داشت. يكي هفت ساله و يكي پنج ساله. فرهاد حرفها را ترجمه ميكرد و زن تمام مدت با نوار چسبي كه به شست دست راستش بسته بود بازي ميكرد و موهاي صاف و يكدستش را پشت گوش ميزد. سؤال و جوابها راحتتر از آن كه فكر ميكرد پيش ميرفت. دو روز بود كه به اين لحظات فكر ميكرد. ميخواست بفهمد چه ميپرسند و چه بايد بگويد. چطور به اين كار كشيده شده بود و چقدر ميگرفت، و آيا راضي بود يا نه.
زن گفته بود: «بله، راضي هستم. اوايلش دلخور ميشدم ولي حالا عادت كردهام. اين هم براي خودش يك شغل است.»
و بعد لبخند زده بود. نميدانست از قبل اين جمله را آماده كرده بود يا آن لحظه به فكرش رسيده بود. دربارهي شوهرش چيز زيادي نگفت. فقط گفت: «نميدانم او ميداند يا نه. در اين مورد حرفي به هم نميزنيم. من خرج خودم و بچههايم را ميدهم.»
بچهها را از شوهر اولش داشت. يك بار به مرد گفته بود: «من خرجت را ميدهم.» و مرد گفته بود: « چه كار ميكني؟ زمين بيل ميزني يا بار ميبري؟»
مردها خسته بودند. هفتهي سختي را گذرانده بودند. به چند شهر سفر كرده و با مسؤولان جناحهاي مختلف صحبت كرده بودند. از چند موزه بازديد كرده و با آدمهاي مختلف ملاقات كرده بودند. حالا رو به روي زن نشسته بودند. سيگار ميكشيدند و براي پايان مصاحبه لحظه شماري ميكردند. زن جاي ديگري بود. دلش ميخواست بگويد هنوز هم عاشقش هستم و خدا شاهد است از اين مرد هم مثل بچههاي خودم نگهداري كردم. بارها گفته بود با اين دوستهاي بد معاشرت نكن، و مرد جواب داده بود پس با دكتر و مهندس معاشرت كنم؟ مگر خودت كي هستي؟ و زن گفته بود با كارگر معاشرت كن، اما سالم باشد. هربار كه زن بچهها را برميداشت و از خانه ميبرد، مرد ميگفت خودت ميآيي سراغم. و هر بار زن خودش برگشته بود.
مرد استخواني ميخواست بداند چه آرزويي دارد، و زن گفته بود دلش ميخواهد آنقدر پولدار بشود كه بچههايش را بگذارد شبانه روزي.
اوايل با خانوادهي مرد زندگي ميكردند. يك بار كه آمده بود خانه و دگمههاي مانتويش را باز كرده بود، زير مانتو هيچي تنش نبود. خواهر شوهرش دستش را گرفته بود و گفته بود: «بالاخره مچت را گرفتم.» و بعد همگي ريخته بودند سرش و كتكش زده بودند. موهايش را كشيده بودند و يك دسته از موهاي سرش را كنده بودند. به مرد گفته بود: «چشم دو تا بچه به من است. فردا اينها از من گله ميكنند كه چرا بهشان نرسيدم.» بعد از آن خانه آمده بودند بيرون و اتاق گرفته بودند. با خودش فكر كرده بود شايد از آن خانه بيرون بيايند و مرد دنبال كار برود.
زن با دستمال گوشهي چشمهايش را پاك كرد. كيفش را برداشت و به دستشويي رفت. فرهاد بلند شد و از دريچهي دوربين مخفي، كه ميان لوازم صوتي مقابل زن جاسازي كرده بود، نگاه كرد. ميخواست براي ادامهي فيلمبرداري نوار تازهاي بگذارد.
مردها اشاره كردند كه حرف زيادي براي پرسيدن ندارند. فرهاد دوربين را خاموش كرد و نوار را درآورد. پسر وسط اتاق ايستاده بود و با ميكروفن و ضبط بازي ميكرد. فرهاد ميكروفن را از دست پسر گرفت و او را بغل كرد و به اتاق خواب برد و برايش تلويزيون روشن كرد. پسر آرام و قرار نداشت. روي تخت غلتيد و ناگهان به طرف فرهاد هجوم آورد و گفت: «تو غولي. ميخواهم تو را بكشم.» فرهاد صداي غول از خودش درآورد و دست و پاي پسر را گرفت و او را روي تخت خواب انداخت و قلقلك داد. پسر با صداي بلند خنديد. فرهاد پرسيد: «دستت توي مدرسه شكسته؟» پسر يك لحظه مات ماند و جوابش را نداد. زن هر بار ميگفت: «بچهي خودش نيست كه دلش بسوزد.» سر سفرهي شام، مرد دو بار گفته بود بطري آب را بياور، و تا پسر از جايش تكان بخورد، مرد بلند شده بود و او را زير مشت و لگد گرفته بود. دستش همان موقع شكسته بود. تمام شب، زن دست پسر را با آب گرم ماساژ داده بود. صبح دكتر گفته بود: «دستش از سه جا شكسته»، و بعد دستش را گچ گرفته بودند. از آن موقع، مدرسه نرفته بود. پسر ساعت روميزي را برداشت و كنار گوشش به شدت تكان داد و بعد پرتش كرد روي تخت خواب.
صداي در دستشويي آمد و زن وارد اتاق شد. موهاي كوتاهش را كه، روي گوشهايش را ميپوشاند، با دست پشت گوش زد. آرايش كرده بود و سرحال و شاداب به نظر ميرسيد. به پسرش گفت: «اگر آقا را اذيت كني، ديگر تو را با خودم نميآورم.»
اولين بار بود كه پسر را همراه خود ميآورد. پسر رفت و روي تخت نشست و به صفحهي رنگي تلويزيون چشم دوخت كه كارتون نشان ميداد.
زن فرهاد را به كناري كشيد و گفت: «من فكرهايم را كردم. اگر آنها بخواهند، از نظر من اشكالي ندارد، ولي خُب بايد يك طوري حساب كنند كه براي من هم صرف كند.»
فرهاد پرسيد: «چيزي شده؟»
زن گفت: «خب ممكن است ايدز داشته باشند يا هزار مرض ديگر. بايد فكر همه چيز را بكنم. چشم دو تا بچه به من است.»
دلش ميخواست بگويد شوهرش هم مثل بچه به او احتياج دارد. هر بار كه از خانه رفته بود، مرد گفته بود خودت ميآيي سراغم و همين طور هم شده بود. باز با بچهها رفته بود سراغش. جايي را نداشتند كه بروند. مگر مادر ميتواند بچهاش را ول كند. هر بار به خودش گفته بود اين دفعه را كوتاه بيا. شايد رفت دنبال كار و كاسبي. با خودش گفت يك روز ميروم دنبال زندگي خودم. وقتي بتوانم بچهها را بگذارم شبانه روزي.
فرهاد گفت: «راستش نميدانم چه بگويم. به من كه حرفي نزدند.»
نميخواست زن را برنجاند. گفت: «شايد يك وقت ديگر. امشب پرواز دارند.»
دو مرد خسته رو به روي هم نشسته بودند و سيگار ميكشيدند. مرد استخواني كتش را در آورده و گذاشته بود گوشهي مبل و همانطور كه حرف ميزد پلكهايش روي هم ميافتاد. زن كه وارد شد، مردها پيش پايش بلند شدند. مرد جوان به فارسي شكسته پرسيد: «شما كتاب ميخوانيد؟»
زن گفت: «گاهي. خيلي كم.»
مرد جوان ميخواست بيشتر بداند. زن گفت: «آخرين كتابي كه خواندم زمان دبيرستان بود. صد سال تنهايي.»
مرد گفت: «اوه، ماركز.»
زن گفت: «بله، گابريل.»
و بعد خنديد. از مرد خوشش آمده بود. با چند كلمه انگليسي كه از دبيرستان يادش مانده بود پرسيد: «شما انگليسي هستيد؟»
مرد گفت: «نه. ايرلندي هستم.»
زن گفت: «فرقي نميكند.»
مرد گفت: «اگر به شما بگويند عراقي، خوشتان ميآيد؟»
فرهاد ترجمه كرد. همه خنديدند و فرهاد توضيح داد كه آنها مدتهاست در خاورميانه براي بخش خبر تلويزيون سوئد كار ميكنند.
زن گفت: «بهش بگو براي من فرقي نميكند.»
بعد باز همه خنديدند. پسرك با ظرف ميوه بازي ميكرد. فرهاد كنار ميز ناهارخوري اسكناسهاي هزار توماني را ميشمرد. زن كنارش ايستاده بود و نگاهش ميكرد. دو روز پيش، تلفني سر مبلغ چانه زده بودند. زن گفته بود: «خب، من چهارصد پانصد هزار تومان ميگيرم. هر چه بيشتر بهتر.» و فرهاد خنديده بود. نميخواست او را برنجاند. گفته بود: «من با رقمهاي سوئد مقايسه ميكنم. آن جا به پول ما ميشود ده پانزده هزار تومان.»
و بعد زن به چهلهزار تومان راضي شده بود. فرهاد چهل اسكناس را شمرد و گفت: «خب اين چهل تا طبق قرارمان.» و بعد ده تاي ديگر هم شمرد و گفت: «اين ده تا هم براي پسرت.»
قرارشان همين بود: «يك ساعت ميآيي. چاي و شيرينيات را ميخوري. فقط گفتگوي دوستانه و بعد خداحافظ.» و زن خواسته بود پسرش را هم بياورد. شرط زن بود، بدون دوربين و بدون فيلم و عكس. با خود فكر ميكرد از روي صدا كه نميتوانند او را بشناسند. بعد هم كه مترجم داشت و ميتوانست صدا را انكار كند. جاي نگراني نبود. مثل هميشه فكر همه چيز را كرده بود.
فرهاد گوشي تلفن را برداشت و تاكسي تلفني خواست. زن پولها را توي كيفش گذاشت و پرسيد: «مطمئني با من كاري ندارند؟»
فرهاد از مردها چيزي پرسيد و هر سه خنديدند.
صداي زنگ خانه آمد. فرهاد به ساعتش نگاه كرد. زنش را فرستاده بود خانهي مادرش و حالا ممكن بود هر لحظه پيدايش بشود.
زن مانتويش را پوشيد و روسرياش را سرش گذاشت و با مردها خداحافظي كرد. چاي و شيرينياش را خورده بود، ولي بشقاب ميوهاش دست نخورده مانده بود. موقع رفتن به آناناس ميان ظرف ميوه اشاره كرد و گفت: «دكتر گفته آب آناناس براي جوش خوردن استخوان خوب است.» فرهاد آناناس را برداشت و با مهرباني به زن داد. زن تشكر كرد و آن را لاي شال گردنش پيچيد و به دست گرفت.
فرهاد دست پسر را گرفت. سه تايي سوار آسانسور شدند و به طبقهي همكف رفتند. در خروجي مجتمع باز بود. ماشين پيكان سفيدي بوق زد. زن از فرهاد خداحافظي كرد. دست پسر را گرفته بود و با دست ديگر آناناس بزرگ را زير بغل نگه داشته بود. پلهها را پايين آمد و روي پلهي آخر پايش لغزيد. آناناس از دستش افتاد و قل خورد و چند قدم آن طرفتر روي پيادهرو ماند. زرد و آبدار بود با كاكلهاي سبز محكم. در بسته شده بود و فرهاد نبود كه او را ببيند. زن نفس راحتي كشيد. كاكلهاي محكم آناناس را گرفت و بدون آن كه آن را لاي شال بپيچد، با دست ديگرش در ماشين را باز كرد. بچه را فرستاد تو و خودش كنارش نشست. ميخواست قبل از غروب آفتاب در خانه باشد.
Game Over
28th March 2010, 05:15 PM
كنار دريا بوديم. در هواي سرد آخر پاييز، در آفتاب بي رمق سر ظهر شنا مي كرديم. با حركات شتابان، بدن خود را گرم مي كرديم تا هر چه كمتر سرماي آب را احساس كنيم و بعد، نفس نفس زنان به ساحل بر مي گشتيم و با پوستي كه از سرما مورمور ميشد، در حوله هاي بزرگ پنهان مي شديم و باز مينشستيم به حرف زدن.
زنها بچه هايشان را به مدرسه ميرساندند و غذايشان را با خود به ساحل ميآوردند و همان جا ميخوردند. من زبانشان را بلد نبودم و آنها سعي مي كردند با همان چند كلمه محدودي كه ميدانستم، با من حرف بزنند. با هم روزنامه ها را ميخوانديم و مجله ها را ورق ميزديم و از جنگها و صلحها و از مذاكرات سران و ديدارها و بازديدها و قتل عامها و تسخير ها و بمبارانها و ترورها و كودتا ها صحبت ميكرديم. ما اهل هيچ كدام نبوديم. اهل حرف بوديم. كار هر روزمان بود. كنار ساحل مينشستيم و سرهايمان را در حوله هايمان فرو ميكرديم و ساعتها با هم حرف ميزديم. تا آنكه آسمان رو به تيرگي ميرفت و نم نم باران شروع ميشد. بعد زنها ناگهان به ساعتهايشان نگاه ميكردند و بلند ميشدند و حوله هايشان را در ساكها ميگذاشتند و لباسهايشان را ميپوشيدند و سوار موتورهاي قراضه شان ميشدند تا به مدرسه بروند. كلاههاي بزرگ مضحكشان را به سر ميگذاشتند و همان طور كه از ساحل دور ميشدند برايم دست تكان ميدادند.
آن روز كه به ساحل آمدم، نه حوله داشتم و نه شنا بلد بودم. آفتاب درخشاني بود. ظهر بود و آدمها در ساحل مديترانه در چند رديف كنار هم دراز كشيده بودند و حمام آفتاب مي گرفتند.
سگ قهوه اي پشمالو و خيلي بزرگي، كنار دريا با بچه ها بازي مي كرد. انگار ولگرد بود. وقتي بچه ها مي رفتند شنا كنند، با توپ پلاستيكي قرمز كم بادي بازي مي كرد. توپ را به ميان موجها مي انداخت و بعد مي دويد و آن را مي آورد و توي شنها چال مي كرد. بعد آنرا با سر و صدا از لاي شنها بيرون ميآورد ومثل توله اي به دندان مي گرفت و واق واق كنان به ميان موجها مي انداخت. چند دختر و پسر نوجوان هم توپهايشان را با سر و صدا به ميان موجها پرتاب مي كردند و بعد شنا كنان مي رفتند و آنها را مي آوردند.
روزهاي اول كه در ساحل قدم مي زدم، از زنان برهنه مي پرسيدم جواب خداي خود را چه خواهند داد. آنها كه زبان مرا نمي فهميدند، انگار شعر يا آوازي برايشان خوانده باشم، مي خنديدند و برايم دست تكان ميدادند.
حالا ديگر هوا سرد شده است و با حوله نويي كه به خود پيچيده ام ، همه ميدانند كه تازه واردم و تمام تابستان آنجا نبوده ام. وقتي شنا كردن ياد گرفتم، حوله ام را از حراجي خريدم. صورتي است با حاشيه قلاب دوزي.
در هواي سرد پاييز، حوله پوشيده كنار زنها مي نشينم و با هم روزنامه مي خوانيم و حرف مي زنيم بيآنكه زبانشان را بدانم و آنها تك تك كلمه ها را براي همديگر تفسير مي كنند. برجهاي دوقلوي نيويورك را ناشيانه روي ساحل رسم مي كنند و در روزنامه، عكس مردان عرب را نشانم مي دهند كه آرزو دارند بعد از عمليات انتحاري به پرديس بروند. با تعجب مي پرسند: « پرديس ؟» و من جواب ميدهم: « بله، بله، پرديس.» مي خواهند بدانند پرديس چگونه جايي است. برايشان مي گويم و بعد باز بحثهاي بي پايان شروع مي شود. حالا ديگر همه مي دانند من از سرزميني آمده ام كه هيچ كدام آن را نمي شناسند. طولي نمي كشد كه آدمهايي ناآشنا از فاصله هاي دور مي آيند تا با زباني كه بلد نيستم، برايشان از پرديس بگويم. مي خواهند بدانند آيا آن مردان عرب به پرديس خواهند رفت. و آن ديگران چه، آنها كه در برجها بوده اند؟ ديگر فهميده ام كه نبايد با بله يا نه جواب بدهم. بايد كمي تامل كنم و با ترديد پاسخ بدهم. بايد نشان بدهم كه با خودم در جدالم و به آنها فرصت بدهم صحبت كنند. مي خواهند نظر خود را بگويند و بعد نظر مرا بدانند و باز آنچه را كه خود مي دانند، تكرار كنند. با دقت و خونسردي گوش مي دهم. جوابهاي صريح و كوتاه را دوست ندارند. آنها را مي رماند و از من رنجيده خاطر ميشوند. دوست دارند درباره همه چيز با همه جزييات صحبت كنند. كلمات جاري مي شود و تداوم مييابد و بعد باز در هواي سرد آخر پاييز به دريا مي زنيم. با حركات تند و شتاب آلود، ناشيانه بدنهاي خود را در آب سرد گرم مي كنيم تا سرماي آب را هر چه كمتر احساس كنيم و بعد نفس نفس زنان، حوله پوشيده كنار ساحل مشغول بحث مي شويم.
عصرها ميكله با حوله بزرگي بر دوش به ساحل مي آيد. سگ بزرگش با رخوت دنبالش راه مي رود و در گوشه اي از ساحل ولو ميشود. پرنده ها از دور به استقبال پيرمرد مي آيند. روي شانه هايش مينشينند و دور و برش پرواز مي كنند. پيرمرد خندان به ساحل قدم مي گذارد و حوله را پهن مي كند و از كيسه اي پارچه اي، مشت مشت گندم روي حوله مي ريزد. پرنده ها مي پرند و دانه ها را از هم ميقاپند و بعد چون حيوانات دست آموز به دنبال او جست و خيز مي كنند و به سر و صورتش نوك مي زنند و پيرمرد غش غش مي خندد.
زنها مي گويند ميكله عاشق ماريا است. و بعد باز حرف مي زنند و با هم مي خندند. يكي از روزها زنها برايم معلم زبان پيدا كردند. معلم مدرسه فرزندانشان است و همه او را مي شناسند. برادر كوچكتر ميكله و همبازي كودكانشان است. اولين بار، ميكله مرا با خود به شهر برده بود. با سگ بزرگش سوار كشتي شده بوديم. ميكله تقريبا شصت ساله است. به يك گوشش گوشواره نقره كرده و در شهر به هر كس مي رسيد به عادت هندي ها دو كف دست را به نشانه سلام به هم مي چسباند و روي بيني مي گذاشت. هرجا چيزي جا مي گذاشت و بايد دنبالش مي رفتم تا كلاه موتورسواري يا كيف كار چرمي كهنه و وسايل ديگرش را كه جا گذاشته بود، به او بدهم. براي سوار شدن به كشتي مشكل داشتيم . سگ ميكله از آب مي ترسيد و او مجبور شد سگ را كشان كشان سوار كشتي كند. در اداره پليس، سگ را راه ندادند و ميكله او را به نرده آهني پياده رو بست. سگ آن قدر پارس كرد و زوزه كشيد كه پلبس اجازه داد ميكله، سگ را با خود بياورد تو. در تمام مدتي كه پيرمرد با مسئول اتباع خارجي حرف ميزد، سگ از اين اتاق به آن اتاق مي رفت و به همه جا سرك ميكشيد. بالاخره از ميكله خواستند قلاده سگ را به دست بگيرد. سگ همان جا كنار باجه، روي زمين ولو شد و خوابش برد و خرخرش بلند شد. انگار كه خواب ببيند، پلك هايش تكان مي خورد و از خودش صدا در مي آورد.
موقع برگشتن هم در كشتي اجازه ندادند ميكله در قسمت مسافران بنشيند و مجبور شد تمام مدت روي عرشه كنار سگش باشد. ميكله به سگ پوزه بند زده بود و سگ كلافه بود و بي تابي مي كرد. مردم موقع گذشتن از كنار سگ خم مي شدند و نوازشش مي كردند. ميكله سيگار برگ بزرگش را مي كشيد و كاري به كار سگ نداشت. شايد اگر هر كس يك لگد به شكم سگ مي زد، خلاص مي شد و ديگر خودش را با آن هيكل گنده آن قدر لوس نمي كرد. به ساحل كه رسيديم، ميكله سگ را سوار موتور كرد و با خود برد.
وقتي به زنها گفتم معلم مرد نمي خواهم، همگي گفتند كه او هم مثل برادرش مرد عجيبي است و مشكلي ايجاد نمي كند. بعد در تاييد حرفم گفتند كه هيچ كدام حوصله معلم مرد مجرد را ندارند. هر چند به برادر ميكله مي شد اعتماد كرد. بعد هم آهسته نجوا كردند كه نبايد هيچ كدام به ميكله بگوييم كه به نظر آنها او و برادرش عجيبند. اما من، به غير از ساحل، ميكله را فقط گاهي از دور مي ديدم كه سگش را سوار موتور مي كرد و اين طرف و آن طرف مي برد و برايم دست تكان ميداد.
چند راهبه موقع غروب به ساحل مي آمدند و قدم ميزدند. كلاههاي بزرگ قايق مانند و لباسهاي پوشيده داشتند. يكي از آنها كه جوانتر بود، پابرهنه روي ماسه ها راه مي رفت. با يك دست گوشه دامنش را بالا مي گرفت و كفشهايش را با دست ديگر نگه مي داشت و تا مچ پا به ميان موجها مي رفت و بر مي گشت. چند بار مواظب بودم ببينم لخت مي شوند يا نه. چيزي نديدم. شايد منتظر ميماندند كه همه بروند.
هوا روز به روز خنكتر و روزها كوتاهتر مي شد. زير نم نم باران، باز كنار ساحل مي نشستيم و حرف مي زديم. يك روز ماريا آمد. دختر لاغر و آفتاب سوخته اي بود. وقتي ميكله از دور پيدايش شد، زنها خنديدند و به هم تنه زدند و دستهايشان را روي زانوهايشان كوبيدند. هوا ابري بود. پيرمرد با سگ بي حس و حال و پرنده هايي كه دور و برش مي پريدند به ما نزديك شد و حوله اش را پهن كرد و رويش گندم ريخت. پرنده ها به گندمها هجوم آوردند. پيرمرد كنار ما نشست و با ماريا حرف زد. زنها به پيرمرد گفتند كه ماريا مي خواهد شوهر كند و بعد باز با هم خنديدند و از پشت سر، موهاي هم را كشيدند. ماريا تمام مدت با عصبانيت حرف مي زد. پيرمرد لب ورچيده بود و زنها مي خنديدند. بعد ماريا بدون خداحافظي بلند شد برود. پيرمرد مشتي گندم به دنبالش ريخت. پرنده ها از روي حوله پر كشيدند و دنبال ماريا رفتند. پيرمرد بلند شد و مشت ديگري گندم به پشت سر ماريا پرتاب كرد. پرنده ها روي موهاي بلند و سياه ماريا مي پريدند. ماريا با دست آنها را مي راند و به پيرمرد فحش ميداد. پيرمرد با فاصله دنبال او مي رفت و از كيسه پارچه اي گندم مي ريخت. پرنده ها دور ماريا بق بقو مي كردند و به موهاي بلندش مي پيچيدند. ماريا با هيكل لاغر و آفتاب سوخته اش، چون كابوسي در ساحل مي دويد و پرنده ها به سر و صورتش مي جهيدند و به او نوك مي زدند.
زنها از خنده ريسه رفته بودند و با مجله ها و روزنامه هاي لوله شده به سر و روي هم مي كوبيدند. مي گفتند پيرمرد با همين كارها ماريا را از خود متنفر كرده است. بعد ناگهان به ساعتهايشان نگاه كردند. بلند شدند و حوله هايشان را در ساكها گذاشتند و لباسهايشان را پوشيدند و سوار موتور هاي قراضه شان شدند تا به مدرسه بروند. كلاههاي بزرگ مضحك را به سر گذاشته بودند و همان طور كه از ساحل دور مي شدند، برايم دست تكان مي دادند.
راهبه ها از دور پيدايشان شد. با هم حرف مي زدند. باران ريزي شروع شده و پرنده ها رفته بودند. پيرمرد كنار ساحل، حوله اش را به دوش انداخته و نشسته بود. هر سه با هم راه افتاديم. من و ميكله و سگش كه آبچكان از پشت سر مي آمد. پيرمرد شروع كرد به حرف زدن. گوشه هاي لبهايش كف كرده بود و آب دهانش از ميان دندانهاي سياهش بيرون مي جهيد. نمي فهميدم چه مي گويد. حوله ام را روي سرم كشيده بودم و صداي او را بي وقفه از ميان شرشر باران مي شنيدم. باران تند شده بود كه به خانه او رسيديم. مرا به خانه اش دعوت كرد. دو اتاق بود، يكي در طبقه بالا و يكي در طبقه پايين. انگشتش را به علامت سكوت روي بيني گذاشت. در اتاق طبقه اول را باز كرد. سگ با شتاب وارد شد و ميكله فرياد زد: « مامان، من آمدم.» و بعد با دست به من علامت داد كه به طبقه بالا بروم. در اتاق بالا باز بود. اتاق نيمه مخروبه اي بود با تختخواب دونفره چوبي و شكسته اي در ميان اتاق. يك عكس عروسي زردشده بزرگ و قاب گرفته و چند صليب چوبي كهنه و عكس قديسين با پونز به ديوارهاي گچي صورتي رنگ، چسبانده شده بودند. از چهار گوشه اتاق آب باران، چك چك توي سطلهاي پلاستيكي كثيف مي ريخت. پيرمرد وارد شد و از من خواهش كرد بنشينم. صندلي شكسته و خيسي از ايوان آورد و ملافه اي رويش انداخت. شانه اي به موهايش كشيد. از زير سيگاري، سيگار برگ نيمه سوخته اي برداشت و روشن كرد. روي لبه تختخواب نشست. سرحال و هيجان زده بود و جوانتر به نظر مي رسيد. گفت كه ميخواهد اتاق را تميز كند و بعد چند قوطي رنگ را از دستشويي آورد و نشانم داد. مرا به ايوان سرپوشيده برد كه از يك طرف مشرف به ساحل بود و از طرف ديگرش، سربالايي خانه من ديده ميشد. گاهي مرا ماريا خطاب مي كرد و بعد معذرت مي خواست. دستهايم را مي گرفت و همان طور كه حرف مي زد به چشمهايم خيره مي شد. بوي فضله پرندگان مي داد و آب دهانش به صورتم مي پريد. آب سطلهاي پلاستيكي را در ايوان خالي كرد و برايم گفت كه مي خواهد خانه را تميز كند و همه چيز را تميز و نو كند. از كمد چوبي شكسته اي كه پر از كت و شلوارهاي قديمي بود، يك چمدان پر از كراوات و لباسهاي زرد شده بيرون آورد كه يادگار روزهاي دريانوردي اش بود. عكس سياه و سفيد خودش را روي عرشه كشتي نشانم داد و بعد باز دستهايم را در دست فشرد. مي خواست قول بدهم در كنارش خواهم ماند. مي دانستم كه نبايد جواب بله يا نه بدهم. بايد كمي تامل مي كردم و با ترديد پاسخ مي دادم. بايد نشان ميدادم كه با خود در جدالم و به او فرصت مي دادم كه حرف بزند. كلمات جاري شد. مي خواست نظر مرا بداند و باز حرفش را تكرار مي كرد. مي دانستم از جوابهاي صريح رنجيده خاطر مي شود. به دقت گوش مي كردم. از من مي خواست بعد از تعمير اتاق برگردم و آنجا بمانم. فقط بايد فرصت مي دادم كه خانه را تعمير كند و رنگ بزند.
ناگهان صداي فرياد پيرزن آمد كه او را مي خواند: « ميكله، ميكله.» و صداي سگ كه به شدت پارس مي كرد. پيرمرد انگشتش را به علامت سكوت روي بيني گذاشت و با هم آرام به طبقه پايين رفتيم. سگ كنار در ايستاده بود و پارس ميكرد. ميكله دستي به سر سگ كشيد و مرا بدرقه كرد. دو كف دست را براي خداحافظي به هم چسباند و روي بيني گذاشت و به اتاق مادرش رفت.
هوا ديگر كاملا تاريك شده بود و باران تندي مي باريد. حوله خيس را روي سرم انداختم. از سربالايي سنگلاخي كه مرا به خانه ام مي رساند، بالا رفتم. احساس مي كردم سندلهايم در كثافت فرو مي رود. بارها ديده بودم كه به سگها موقع بالا رفتن زور مي آيد و همه سربالايي را پر از كثافت مي كنند.
از پنجره اتاق، دريا را نمي ديدم ولي صداي هوهوي باد مي آمد و سوز آن از درز پنجره به صورتم مي خورد. در خلوت خانه كسي نبود كه چيزي بپرسد. چشمهايم مي سوخت و گونه هايم داغ شده بود. صورتم را روي شيشه ميز مي ديدم كه دو چشم متورم و سرخ به آن چشم دوخته بودند.
حوله را روي سرم كشيدم و به ساحل برگشتم. راهبه ها چتر به دست با هم راه مي رفتند و حرف مي زدند. دريا سياه و كف آلود بود. موجهاي سنگين به ساحل مي خوردند و ساحل پر از صدفهاي رنگارنگ بود. از آنجا پيرمرد را توي ايوان نمي ديدم. چراغ اتاقش سوسو مي زد. سندلهايم را در آوردم و به آب زدم. آب سرد بود، خيلي سردتر از هميشه. به سختي از ميان موجهاي سنگين جلوتر رفتم. حوله ام با من بود. مي دانستم كه دلم براي آن تنگ خواهد شد. نو بود و دوستش داشتم. براي اولين بار احساس مي كردم خوشحالم.
Game Over
29th March 2010, 12:51 AM
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت."
سایه از کنار دریچه رفت و در سایهء دیوار گم شد. خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می کرد. سایه اش انگار یک تنهء گرد وسنگی بود که روی حویلی تکان تکان می خورد. حسنی به سایه اش گفت:
"تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایهء ما پیدا شده ، یک دست ندارد. می گویند که همو دست بچه های جوان را می کند و برای خود می گیرد. بعد، این دست را در جای دور می اندازد و به سراغ دست دیگری می رود.
ماما خیرو می گوید که در بمباران طیاره ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو ، نمی تواند بسیار چیز هارا ببیند. من با چشم های خود دیدم گه چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش ، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلا ها می ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می داد و می خواند :
ملا دست دزده بریده
ملا کس دزده دریده
می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه. "
سایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه ء حویلی که در کنار آن حسنی به سایه اش که کنار دروازه افتاده بود ، چشم دوخته بود. حسنی به سایه اش می گفت:
" قالین می بافتم . خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسینی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول ها خنده ام می گرفت، حالا فکر می کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست مارا بریده، می رویم پیشش، دستش را می گیریم و تا دست های ما را جور نکند، رهایش نمی کنم. یا هو..."
دو سایه به هم نزدیک می شوند. هر دوسایه دست های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده ، تکان می دهند.
خیرو دوباره کنار دریچه می آید. سایه اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می کند. سایه به خیرو می گوید:
" دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می رفت بیرون ، می ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده گی شده بود ، مصیبت . رفتیم قریه. از چه راه هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ وبار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می دید، می زد به سرو رویش . با صد عذر و زاری نمی شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می دیدیم یا خبر می شدیم که طالبان در راه اند راه را چپ می کردیم. سفر نبود، درد سر بود. "
خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایهء دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی. می گفت:
" موتر می رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می رفت. بعدتر دانستم که بلا ، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می گفت که از راه دور می رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می ترسید. همه می ترسیدن. من هم می ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم . دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می زد . بوبوی حسینی که می دید. فریاد می زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می ترسید و می رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد. "
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می دانستند که حسینی بچه ء خوبی است. از کار که می آمد یک سر می رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می گرفت . آقا معلم درخانه اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه ها می رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش . ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!"
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت:
"حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزهء باد می ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می کرد . بوبوی حسینی گریه می کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر گوچه و درپیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم . در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وفتی ولیبال می کرد، مرا می گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ هارا که می آوردم. بلا را می دیدم که به ما می بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می گفتم ، بلا آمد ، همه می دویدند و خود را درخانه هایشان پنهان می کردند. من هم می گریختم. حسینی هم. "
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد. حرف های خیرو از سینه اش به زبانش را راه باز می کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می باخت، می پیچید:" حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او درهر جا و هر چیز کار جن را می بیند. می گفت که بلا دست حسینی را برده . اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می دهد. شبها می ترسد . فکر میکند بلا دستش را می برد . وقتی دستش را محکم می گیرم ، آرام می شود . یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند."
در حویلی هم دیگر سایه یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: " در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دشتم را محکم گرفت. می خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم."
حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: " بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم.وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانهء همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم."
حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف های درونش گوش می داد ، به دروازهء اتاق تکیه داد:
" وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم ؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم."
اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می داد که از سینه اش روی لبانش جاری می شد:
" صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند. "
Game Over
29th March 2010, 12:51 AM
در يكى از خيابانهاى شهر، دختر نازيبايى كنار افسر بلندقد و خوشسيمايى راه مىرفت. افسر، درجه ستواندومى داشت و جوانتر بهنظر مىرسيد. دختر، همچنانكه بازوى افسر را گرفته بود و بهجلو نگاه مىكرد، با دقت به حرفهايش گوش مىداد و گاهى سرش را بالا مىگرفت و با غمخوارى و تأسف به قيافه مرد چشم مىدوخت. يك بار، با لحنى اندوهناك گفت: »تو رو خدا خودتو اينقدر اذيت نكن عزيزم! حرص و جوش خوردنت چه فايدهيى داره؟«
مرد، غمگين گفت: »فايده نداره، ولى نمىتونم خودخورى نكنم. اعصابم خرد شده. روزى نيست كه دعوا نكنن. سر هر چيز پيش پاافتادهاى مىپرن به جون هم. مادر و دو تا خواهرم يه طرف مىايستن و زن برادرم يه طرف ديگه. دعوا كه حسابى بالا مىگيره، اول بچه كوچيكه برادرم مىزنه زير گريه، بعدش وسطى و آخر سر هم بزرگه. بيشتر روزا همين بساطه. هر وقت مىرم خونه، يا با هم قهرن يا دارن دعوا مىكنن.«
دختر بازوى مرد را فشرد و گفت: »اعصابتو خرد نكن. خونه رو كه اجاره كنى همه اين چيزا تمام مىشه.«
و با محبت بيش از حدى به مرد نگاه كرد. مرد آهى كشيد و گفت: »تقصير برادرمه. اگه اونقد ريخت و پاش نمىكرد، بعد از مرگش زن و بچههاش سرگردون نمىشدن.«
- چاره چيه عزيزم! بالاخره پيش آمده. جدا كه بشن، همه چيز درست مىشه.
- آره، ولى مخارج دو تا خونه خيلى برام سنگينه.
- فكرشم نكن! حقوق من زياد نيست ولى نمىذارم بهت سخت بگذره.
- فكر اينو هم كردى كه وقتى عروسى كرديم، خرج سه تا خونه ميفته رو دوشمون؟
دختر لبخندى مهرآميز زد و گفت: »اينقدر دلواپس آينده نباش؛ خدا كريمه. من مىتونم عصرا يه جاى ديگهم كار كنم.«
مرد زمزمهكنان گفت: »تو چه گناهى كردى كه بايد روزى ده - دوازده ساعت كار كنى؟«
دختر نگاه مشتاقانهاى به مرد انداخت و با سرزندگى گفت: »خودم مىخوام. من بهخاطر تو هر كارى مىكنم.«
مرد انگشتهاى دختر را فشرد و با صداى ضعيفى گفت: »تو خيلى خوبى! خيلى!«
دختر لبخندى شوقآميز زد و گفت: »بهشرطى كه قول بدى خودتو بهخاطر دعواى اونا اذيت نكنى. قول مىدى؟«
- قول مىدم!
چند دقيقهاى در سكوت پيش رفتند. نزديكىهاى چهارراه، دختر گفت: »اگه فردا پولو بدى صاحبخونه، كى اتاقا رو آماده مىكنه؟«
- گفته فوقش سه روز بعد.
- زنبرادرت راضيه؟
- آره! ديروز بردمش اتاقا رو ديد. خوشش آمد.
دختر يكدسته اسكناس از كيفش بيرون آورد و با حالتى شرمناك گفت: »تمام پساندازم بيستهزار تومن بود. پنجهزار تومنم از صندوق اداره قرض كردم. نتونستم بيشتر از اين جور كنم.«
مرد كه سخت معذب بهنظر مىرسيد، بريدهبريده گفت: »منو ببخش كه انداختمت تو زحمت. باور كن...باور كن...!«
و نگاه محزونش را از دختر گرفت. حرفش را ناتمام گذاشت. دختر با خوشرويى گفت: »عزيزم! عزيزم! چرا خودتو بهخاطر اين چيزا اذيت مىكنى؟ پول و زحمت من و تو كه فرقى با هم نداره!«
و با حالتى شاد و معصومانه به چشمهاى مرد خيره شد. مرد با تبسم تلخى بر لب، پولها را از دختر گرفت و در كيفدستى كوچكش گذاشت. دختر گفت: »خوب! اول بستنى بخوريم، بعدش بريم پارك. موافقى؟«
- صد درصد!
عرض خيابان را طى كردند و بهطرف يك بستنىفروشى رفتند. چند قدم مانده به مغازه، ناگهان يك مرد ميانهسال و تنومند بازوى راست افسر را گرفت و در همان حال مرد لاغرى، بهسرعت دختر را از او جدا كرد و بازوى چپ افسر را چسبيد و گفت: »تكون نخور وَاِلاّ دندههاتو خرد مىكنم!«
و در يك چشم بههمزدن، به دستهايش دستبند زد. دختر كه گيج و مبهوت به اين صحنه نگاه مىكرد، از لاى دندانهايش گفت: »چه... چه... چرا...چه...كار... شماها...!«
مردِ لاغر، گلويى صاف كرد و گفت: »اين آقا يه شياد كلاهبرداره. لطفاً شمام همراه ما بياين كلانترى!«
زير نگاه مردمى كه در يك چشم بههمزدن دورشان جمع شده بودند، سوار ماشين شدند. لحظههاى اول دختر بهحدى مات و مبهوت بود كه احساس درك مكان و زمان را از دست داد. رنگ افسر پريده بود اما خطوط چهرهاش عادى بهنظر مىرسيد. مردِ لاغر گفت: »شما چه نسبتى با اين آقا دارين؟«
دختر سؤال را شنيد، اما چنان پريشانخاطر بود كه نتوانست جواب دهد. لحظاتى بعد، مرد سؤالش را تكرار كرد . دختر با صداى خشك و خشدارى گفت: »همديگرو دوست داريم. قراره ازدواج كنيم.«
- چند وقته مىشناسيدش؟
- دو ماه و نيمه!
مرد آهى كشيد و گفت: »سرباز فراريه. لباس افسرى مىپوشه و كلاهبردارى مىكنه. طبق شكايتهايى كه ازش شده، تا به حال هشت مورد كلاهبردارى و اخاذى كرده. بيشتر شكارهاشم زن هستن.«
مرد تنومند گفت: »تقريباً همه شكاراش.«
دختر بدون هيچ واكنشى، با خوارى و سرافكندگى به مخاطبش نگاه كرد و سرش را به زير انداخت. مردِ لاغر گفت: »از يه ساعت پيش دنبالتون بوديم. ديديم بهش پول دادين. اين پولو به چه عنوان از شما گرفت؟«
دختر با لحنى شمرده گفت: »براى وديعه دو تا اتاق. مىخواست اتاقا رو براى زنبرادرش اجاره كنه.«
كلمات لازم را بهراحتى بر زبان آورد، اما ذهنش كاملاً تهى بود و صدايش را از جاى ديگرى مىشنيد. مرد لاغر گفت: »اين زنبرادرى كه حرفشو زده، وجود نداره. مىخواسته به اين بهانه شما رو سركيسه كنه.«
بعد، كمى از وضع خانوادگى متهم گفت و در آخر پرسيد: »نبايد يهسرى به خونهش مىزدين؟ فكر نكردين از نزديك با وضع خونوادهش آشنا بشين؟«
دختر با لحنى بىروح گفت: »مىگفت دوست نداره تو اين موقعيت با خونوادهاش آشنا بشم. من هم اينقدر دوستش دارم كه نخواستم اصرار كنم. هيچ وقت هم آدرس دقيقشو بهم نداد؛ فقط گفت تو يوسفآباده. دلم نمىاومد اصرار كنم؛ فكر كردم يه روزى بهم مىگه.«
- اقلاً شماره تلفن محل كارشو مىپرسيدين!
- مىگفت رابط قرارگاهاست و جاى ثابتى نداره.
- خونوادهتون در جريان موضوع هستن؟
- نه! ازم خواست تا دو سه روز پيش از خواستگارى حرفى به اونا نزنم.
- چند سالتونه؟
- بيست و هشت سال.
- درس خوندين؟
- بله! ديپلم دارم.
- كار مىكنين؟
- بله! كارمند وزارت بهدارىام.
- خيلى عجيبه! چطور خانم تحصيلكرده و شاغلى مثل شما اينقدر بايد ساده باشه؟
دختر جوابى نداد. مرد تنومند با لحن موقرى گفت: »نه! خانم ساده نيستن. راستش، بيشتر دخترهايى كه گول اينجور مردها رو مىخورن، خيلى هم عاقلند، ولى اينقدر از خوشگلى مردها دست و پاشونو گم مىكنن كه از يه بچه هم سادهتر مىشن. خانم، مىبخشين! ولى تجربه بيست ساله من اينو مىگه.«
در كلانترى، بعد از طى تشريفات قانونى، افسر قلابى را بازداشت كردند. طى يك ساعتى كه دختر در اتاق افسر كشيك نشسته بود، طورى به آدمها و اشياء نگاه مىكرد كه انگار، خواب است. مبهوتتر از آن بود كه از چيزى تأثير بپذيرد و واكنشى نشان دهد.
افسر كشيك صورتجلسهاى تنظيم كرد و از دختر پرسيد: »شما از اين آقا شكايت دارين؟«
دختر با صدايى خسته گفت: »نه!«
- به هر حال شكايت داشته باشين يا نه، كلاهبردارى از شما تو پروندهاش ثبت شده.
جواب نداد. افسر گفت:»پس اينجا رو امضاء كنين! آدرس محل كار و منزل رو هم بنويسين!«
دختر بىآنكه نوشته را بخواند، زيرش را امضا كرد و نشانىها را نوشت. افسر گفت: »اينجام يه امضا !«
ورقه بعدى را هم امضا كرد. افسر دسته اسكناسها را بهطرف دختر راند و گفت: »لطفاً پولاتونو بشمرين!«
دختر با گيجسرى به او زل زد. افسر گفت: »لطفاً بردارين!«
دختر سرش را تكان داد. افسر گفت: »شما رسيد دريافت پولتونو امضا كردين كه تو پرونده بهعنوان مدرك جرم ثبت شده. دليلى نداره پول تو كلانترى بمونه.«
دختر باز هم سرش را با سستى غمناكى تكان داد. افسر كه متأثر شده بود، با لحنى آميخته به دلدارى گفت: »مىدونم احساسات شما جريحهدار شده ولى روىهمرفته شانس آوردين. بايد خدا رو شكر كنين!«
دختر با سرى به زير افتاده بر جايش باقى ماند. افسر صدايش كرد: »خانم! خانم!«
سرش را بلند كرد و با خمودگى پولها را در كيفش گذاشت. آرام و وارفته از كلانترى بيرون آمد و در همانحال با خودش گفت: »اون اولين مردى بود كه... اولين مردى بود كه...«
تا به حال توجه هيچ مردى را جلب نكرده بود، جز همين جوان خوشسيما؛ هيچ مردى - حتى بدقيافه و بىپول - با عشق و علاقه نگاهش نكرده و با لطافت عاشقانه با او حرف نزده بود. پيش از آشنايى با اين مرد، شور و شوقى نسبت به زندگى نداشت و بيشتر وقتها افسردهحال و مأيوس بود. طى ماههاى گذشته، رابطه عاشقانهاش با اين جوان، وضع روحى و زندگىاش را بهكلى زير و رو كرد و اميدى به او بخشيد.
وقتى به نزديكى خانه رسيد، هوا كاملاً تاريك شده بود. پس از دو ساعت پيادهروى، بهت و آشفتگى كمكم جايش را به اندوه و نوميدى دردآلودى داده بود. در آن لحظهها، نه خانه برايش جاذبه داشت و نه فردا و پسفردا كه مىبايست در اداره همان كارهاى هميشگى را تكرار مىكرد. احساس تلخ درماندگىاش چنان قوى بود كه دستخوش پوچى و بيهودگى شد. همه چيز و همهكس را زشت و پست و هر تلاش و تقلايى را بىحاصل و زندگى را خستهكننده مىديد.
با دستهايى كرخت، اسكناسها را از كيفش بيرون آورد، در جوى آب انداخت و دور شدن آرامشان را نگاه كرد.
__________________
Game Over
29th March 2010, 12:51 AM
شب از نيمه گذشته بود. اما خواب به چشمم نمي آمد. باز هم گرفتار آن شب هاي هولناك تنهايي شده بودم. شب هايي كه قرص خواب و مطالعه و زل زدن به برفك تلويزيون هم حريف آنها نمي شد. به خصوص اگر زمستان بود و سوز سرما فرصت قدم زني هاي بي هدف را در پياده روهاي خلوت نمي داد كه شب از همان شب هاي زمستان بود. روزها خودم را خسته مي كردم تا شب سرم به بالش نرسيده بخوابم. اما گاهي تقدير چنين رقم مي خورد كه تا دم دماي صب در خود بپيچم و بسوزم. قدرت و اختيار با اين شب ها غريبه بودند. گاهي فكر مي كردم تقاص گناهي را پس مي دهم. همه ي اتفاقات آن هفته را مرور مي كردم. گناهي مي تراشيدم و به عقوبت آن تا صبح لاي لحاف و تشك در آتش جهنم مي سوختم. اما وقتي هفته ي معصومانه اي داشتم، تيغ عصيان بر اين تقدير تلخ مي كشيدم و تا صبح ده سال پير مي شدم. اين را مادرم، اولين ملا قاتيم بعد از ده سال انفرادي مي گفت!
آن شب هم، خودم را سزاوار عقوبتي نمي ديدم. حجم سكوت بر سينه ام بود و نفس هايم به شماره افتاده بود. تنها نور كم رنگ آباژور، كف اتاق را روشنايي مرده اي مي بخشيد كه تا از من فاصله مي گرفت، با تاريكي محض در آن گوشه كنار اتاق هم آغوش مي شد. سكوت، دشمن اصليم در چنين شب هايي بود. عادت به صدا هاي هميشه ي زندگي، خيلي زود چهره كريه سكوت را به سطح مي آورد. هميشه در چنين موقعيت هاي عذاب آوري تنها يك صدا نجات دهنده بود. صدايي كه نه از من، بلكه از بطن همين زندگي زاده شود. سال ها پيش كه اتاقم مجاور خيابان اصلي شهر بود، صداي اتومبيل هاي گذري به دادم مي رسيدند. اما سه سال است، كه در اين مجتمع مسكوني، سكوت بيرون، هم دست دشمن
شبانه ام شده است. زير پتو خزيده بودم و در كمين كوچكترين صدايي به اطراف چشم مي چرخاندم. اميد داشتم و با همين اميد سه سال جهنمي را در اين اتاق متروك، دوام آورده بودم.
يك صدا... فرشته ي نجات من!
استكان نيمه پر، درون نعلبكي جا خوش كرده بود. اوايل شب، نعلبكي را درست در لبه ي ميز گذاشته بودم تا نصف شب، با صداي افتادن احتماليش از خواب بپرم و پيروزيم را جشن بگيرم. اين آرزوي هر شبم بود. اما در اين سه سال كه اين سعادت به يمن خلاقيت كاشف نعلبكي از من دريغ شده بود.
خدايا... چرا نعلبكي ها را چنين مطمئن ساخته اند؟!
كتا بها، نامرتب، در كنار گوشه قفسه، لميده بودند. بي خيال تر از كتاب در عمرم موجودي نديده ام. هميشه با ديدنشان به ياد بودا مي افتم. چه سكوني! به آنها ياد داده بودند فقط خيره بنگرند. تا لايشان را باز نمي كردي ، انگار سالها پيش مرده بودند. تنها آباژور، با تلاشي مزبوحانه، به راي من بود. حيف كه آن را هم براي داد زدن، تركيدن، حتي اتصال كوچكي در سيم هايش يا فس فسي در لامپش نساخته بودند. عقل بشر، بد جوري كار دستم داده بود. كم كم سنگيني تحمل ناپذير سكوت بر سينه ام بيشتر مي شد. روند مبارزه به نفع من نبود. طاقت سال هاي جواني را نداشتم. نفسم در سينه حبس مي شد. به طرز مسخره اي به مرگ نزديك مي شدم. هيچ كس باور نمي كرد كه سكوت قاتل من باشد. هيچ دستگاه
پيشرفته اي در اداره ي پليس نمي توانست اين قاتل را شناسايي كند. آخرين تلاشم را كردم تا ذره ذره ي صداهاي نبوده ي اتاق را به ياري بطلبم. ناگهان صداي سيس مانندي به گوشم خورد. به بهانه ي همين احتمال نفسي تازه كردم. مثل عقاب، تند و تيز به اطراف چشم دواندم. سايه ي كوچكي از زير در اتاق پذيرايي، به درون اتاقم مي خزيد. منتظر شدم. سايه كم كم كشيده تر شد و حجم نجات بخش يك سوسك چاق، فاتحانه پا به درون گذاشت. نفسهاي عميق مي كشيدم. مثل اسراي جنگي كه بعد از آزادي سوپ را به درون مي كشند. سوسك در تاريكي اتاق مكثي كرد. شاخك هايش را به اطراف چرخي داد و به حركتش ادامه داد. لازم بود سوپ بيشتري به تن رنجورم مي ريختم. آرام پتو را كنار زدم و پاهاي لختم را روي زمين گذاشتم. سوسك تا كنار پاهايم آمد. اين يك سوسك نبود. سوسكها خيلي زود مي ترسند. از هر جنبشي فرار مي كنند. اما اين سوسك رفتار متيني داشت. رسالتي پشت قدم هاي ريز اين سوسك پنهان بود. شاخك هايش را روي پوست پاهايم كشيد. تنم مور مور شد. اما به هر زحمتي بود تحمل كردم و تكاني نخوردم. حتي اندكي مروت، كافي بود تا برخورد احترام آميزي با اين موجود حالا زيبا شده مي كردم. فقط آرزو كردم هوس بالا آمدن از پاهايم را نكند و نكرد. همان جا ايستاد و به اين مراسم آشنايي ادامه داد. به هر قيمتي بايد حفظش مي كردم. براي اين كه صدايش را بهتر بشنوم، آرام به طرفش خم شدم. حركت كند شاخك هايش نشان مي داد كه به حضور اين دو ستون گوشت انساني عادت كرده و دنبال اطلاعات ديگري از من است. كاش يكي از اين همه كتابهايم در مورد زندگي سوسكها بود. سوسكها چه مي خورند؟ از چه بويي خوششان مي آيد؟ تاريكي را دوست دارند يا روشنايي را؟ مي توان آنها را تربيت كرد؟ با آنها ارتباط برقرار كرد؟ دوست شد؟ ...
تصميم گرفتم در اولين فرصت به كتابخانه مراجعه و در مورد زندگي سوسكها اطلاعات جمع كنم. باورش سخت بود كه اين موجود بي آزار، ناقل بيماري باشد. زشت بودنش، تحت تاثير رفتارش رنگ مي باخت. پا روي پايم گذاشت. شايد او هم همين فكرها را در مورد من كرده بود. حالا مي خواست بيشتر با من آشنا شود. آرام دستم را روي زانوي لختم سراندم تا با انگشت اشاره، به رسم خودمان، با شاخك سوسك انگشت بدهم! محو صداي مليح و درخشندگي وسوسه انگيز پوستش شده بودم. در حالي كه چند قدمي از قدم هاي سوسك مانده بود تا دستم به شاخكش برسد، ناگهان صداي ويران كننده زنگ تلفن بر سرم آوار شد. انگار بمبي در كنار گوشم منفجر شد. وقتي به خودم آمدم، گوشه ي اتاق، روي تختم مچاله شده بودم. مي لرزيدم. يك لحظه انگار، سيم برق سه فاز به تنم زده بودند.
خدايا... تا كي بايد سرنوشت من به دست اين اتفاقاتي كه ناگهان رخ مي دهند، رقم بخورد؟!
پريود منظم اين آوار خفه ام مي كرد. دستهايم بي اختيار روي گوشهايم فرود آمدند. سه بار... چهار بار... لبانم خشك شده بود و تپش هاي نا منظم قلبم، خبر از سكته اي شوم مي داد كه در شرف وقوع بود. دقايقي از حكومت دوباره ي سكوت گذشته بود كه دوباره به خودم آمدم. همه چيز به صورت معكوس پيش مي رفت، حالا سكوت نجات دهنده شده بود. از خودم فاصله گرفتم و از كنار پنجره به وضعيت مسخره ام نگاه كردم. اين بهترين راه برخورد با اتفاقات ناگهاني است. فاصله بگير و قضاوت كن! همين فاصله ها حس برتري به قاضي مي دهد. از نظر حقوقي، اتاق مال من بود. تخت، موكت، آباژور، حتي گوشي تلفن، دارايي من بودند. اما حالا اسير آنها شده بودم. نه....! من خودم يكي يكي آنها را از مغازه ها جمع كردم، كنار هم چيدم، تا پايه هاي سلطنتم را در اين چهار ديواري محكم كنم. حتي نظم آنها هم مال من بود. پول تلفن، برق و گازي را كه در بخاري مي سوخت من مي دادم. بدون هريك از آنها، اين اتاق مي توانست به حيات خودش ادامه دهد. اما بدون من چي؟!
نه.... من نظم دهنده ي مطلق اين سرزمينم!
ترس شاه پايه هاي سلطنت را مي لرزاند. نفس عميقي كشيدم. يك شاه در برابر چنين بحراني چگونه عمل مي كند؟ بحران؟! چه بحراني؟ تلفن زنگ زده. همين. هزار بار همين تلفن زنگ زده، آن را برداشته ام و بي دغدغه حرف زده ام. چرا اين بار نتوانستم؟ گذشته ي حقارت بار فقط به درد فراموش كردن مي خورد. بايد حس اين اتاق به حالت طبيعي خودش برمي گشت. راحت و مطمئن برخاستم. تا كنار پنجره آمدم. آن را به روي هواي سرد زمستاني گشودم. باد تازه همه ي افكارم را جلا داد. دانه هاي برف بر صورتم نشست. به ياد حركت هاي بي اختيار دستم افتادم. تحمل اين عصيان را ديگر نداشتم. دستم را كه بر لبه ي پنجره بود، تكان دادم. به راست، رفت! به چپ، رفت! زهر حمله ي ناگهاني تقدير ريخته بود. هيچ مانعي براي اتفاقاتي كه ديگر ناگهاني نبودند و به اراده ي من پا به هستي مي گذاشتند، وجود نداشت. تلفن باز هم زنگ زد. نه با آوار كه با صداي طبيعي خودش! كمي مكث كردم و در زنگ دوم به طرف تلفن برگشتم. مكث ها اعتماد به نفس بيشتري به آدم مي دهند. گوشي را بر داشتم و با بي خيال ترين لحن ممكن گفتم:
"الو..."
" الو... سلام!"
صداي يك زن بود.
" بله... بفرماييد."
" ببخشيد وقتتون رو مي گيرم. حدس زدم هنوز نخوابيده باشيد."
از كجا؟ اصلا او كه بود؟
" بله... من هنوز نخوابيدم. "
" شماره تون رو از دوستتون گرفتم"
" مي تونم كمكتون كنم؟"
"شما هم خوابتون نمي ياد... نه؟"
" خب... مي شه گفت بله. "
" در اين مورد با هم توافق داريم. من هم گير كردم تو اين شباي لعنتي."
" خب چرا مطالعه نمي كنين؟"
" مي شه اين طوري با من حرف نزنين؟ البته اگه مزاحم نيستم."
" متوجه منظورتون نمي شم"
" يه نگاهي به ساعتتون بندازين. يكي كه تا اين وقت صبح بيدار مونده، حتما همه ي راه ها رو رفته."
"غير از آخرين راه... كه زنگ زدن به يه غريبه است."
" اگه ناراحتين قطع كنم."
" نه نه نه... راحت باشين. مي شه بگين شماره منو از كي گرفتين"
" چه فرقي مي كنه... شما در مورد مشكلتون با شبا، خيلي حرف مي زنين."
" آخه اين جوري منصفانه نيست. شما منو مي شناسين. ولي ..."
" همين كه مثل شما بي خوابي دارم، بس نيست؟"
" اين هم حرفيه!... خب، حالا بايد چي كار كنيم."
" حرف مي زنيم. "
" از چي؟"
" از هر چي كه دلمون مي خواد"
"من كه چيزي به ذهنم نمي رسه"
" حالشو داري بريم بيرون؟"
"اين وقت شب؟"
"من يه كافي شاپ مي شناسم، تا دير وقت بازه!"
"خب... بدم نمي ياد."
"پس سر كوچه تون منتظرم"
" تو كوچه ي مارو هم مي شناسي؟"
"من خيلي چيزاي ديگه هم در مورد تو مي دونم. "
"مثلا چي؟"
"بذار يه چيزايي هم براي كافي شاپ بمونه. نيم ساعت ديگه سر كوچه ام. با يه پژوي سبز مي يام."
"باشه..."
"خداحافظ...هي... يادت باشه خودت رو خوب بپوشوني. هوا خيلي سرده. خداحافظ"
"خداحافظ."
اين زن كي بود؟ صدايش آشنا بود، ولي قرار گذاشتنش، آن هم اين وقت شب كمي مشكوك به نظر مي رسيد. به هر حال بهتر از ادامه دادن در اين فضاي ماليخوليايي بود. برخاستم و خيلي سريع لباس پوشيدم. كنار تخت آمدم تا سيگارم را بردارم، ناگهان مايع لزجي را زير پايم حس كردم. سوسك له شده بود. خونسرد از زمين كندمش و از پنجره به بيرون انداختم. دستمال خيسي از آشپزخانه آوردم و موكت را كاملا تميزكردم تا ذره اي از كثافتش باقي نماند. فكر كردم ، كار من با اين دوست تازه به اين اتاق هم خواهد كشيد. مي دانستم زنها از سوسك مي ترسند و دل و روده ي چسبيده ي آنها به موكت، حالشان را به هم مي زند. تا وقت قرار فرصت زيادي باقي بود. اما اشتياقي تحريك كننده، سكون و آرامش را از من گرفته بود. نمي توانستم حتي لحظه اي در اتاق بمانم. ترجيح دادم به سر كوچه بروم و زير برف، در هواي سرد منتظر دوست تازه ام بمانم. آن شب، يا صبح، يك ساعتي را با دوستم در كافي شاپ بودم. يك ساعتي كه جزو بهترين ساعات عمرم است.
Game Over
29th March 2010, 12:52 AM
كامران فقط هشت سال داشت. با اون نگاه هاي تيز و قفل شده اش به اشيا ء و آدم ها ،خيلي راحت مي شد حدس زد كه چه بچه با هوشيه! از صب تا شب با سوال هاي عجيبش كلا فه ام مي كرد.
"خونه خدا كجاست؟ چرا بابا چادر سرش نمي كنه؟..."
من چهارده سال ازش بزرگتر بودم. خيلي از سوال هاش رو نمي فهميدم و براي اونائي كه مي فهميدم جوابي نداشتم.
عمه تند و بي وقفه حرف مي زد. قطرات آب دهنش روي گونه ها و چشم ها و پيشونيم مي نشست.اما نبايد پاكشون مي كردم.عمه حساس و زود رنج بود. مامان مي گفت :" هميشه كه نيست. سالي يكي دو بار دور هميم يه جوري تحملش كنين يه وقت خدائي نكرده دل شكسته از اينجا نره!"
ما هم بفهمي نفهمي دوستش داشتيم. عيد ها برامون تخم مرغ هاي رنگي مي آورد و هر وقت فرصت مي كرد، بادام هاي هندي رو كه از مهموني ها كش رفته بود توي جيبمون مي ريخت. قرآن مي خوند و كف دستش رو به پيشوني ما مي زد تا از چشم بد به دور باشيم.
هميشه خيلي جدي حرف مي زد.انگار همه چيز براش يه راز بود. مثلا با هزار ايماء و اشاره صدام مي كرد، نگاش رو به اطراف مي چرخوند، انوقت آروم دم گوشم مي پرسيد"خاليه؟!"
لحن و نگاش وادارم مي كرد مخفيانه تا دم در دستشوئي برم، گوشم رو به در بچسبونم واگه صداي چس و قوز كسي رو نشنيدم، آروم و با احتياط دم گوشش بگم"... نه... كسي نيست!"
اون شب، همه تو اتاق پذيرائي دور عمه حلقه زده بوديم. مامان تازه چائي آورده بود و شام هنوز تو معده ام وول مي خورد و بوي بدش تو هر آروغي كه مي زدم كلافه ام مي كرد. خيلي عجيب بود كه چنان شام لذيذي اين قدر بوي بدي مي داد. معده ها استعداد عجيبي دارن كه هر غذاي خوشمزه اي رو به گند و گه بكشن!
عمه از هر دري سخن مي گفت. بابا روزنامه به دست آهاني مي گفت كه مثلا گوشش به عمه است. عمه با تمام اعضاي بدنش ميدان داري مي كرد. به نظر مي رسيد خودش بيشتر ازما به حرفاش علاقمنده! ماجرا مربوط مي شد به روز اربعين سال گذشته كه همسايهء عمه ،" سكينه خانم"، براي درمان دختر فلجش" رخشنده"، آش نذري مي پخت و عمه مسئول رتق و فتق اموراتش بود.
"... ما همه امون تو اتاق بوديم. داشتيم نا هار مي خورديم. زير قابلمه ها رو هم كشيده بوديم تا خوب جوش بيان. بايد نخود ها حسابي آب پز مي شدن.يه دفعه صداي "رخشنده" همه رو بيرون ريخت.دويديم تو حياط.ديديم كف حياط مثل مرغي كه سرش رو بريدن پرپر مي زنه.كف سفيدي هم از دهنش بيرون زده بود. خدائي دست و دامنش به قابلمه ها نگرفته بود و گر نه دختره پوستش قلفتي كنده مي شد. ويلچرش بالاي پله ها تو اتاق بود.انگاري دختره تا پاي پله ها پريده بود. " سكينه خانم" دواهاشو آورد. با هزار مصيبت به هوش آورديمش. اصلا كي رفته بود حياط كه ما نفهميده بوديم؟حواسش به دنيا نبود. گيج مي خورد.فقط به يه نقطه زل زده بود.يه دفعه زد زير گريه! برديمش تو اتاق. حالش كه كمي جا اومد سوال پيچش كرديم.گفت وقتي ما ناهار مي خورديم يه صدائي شنيده! يه خانمي تو حياط صداش زده! رخشنده هم تا دم پله ها رفته.خانم پشت به رخشنده آش رو به هم مي زده. بهش گفته:" رخشنده خانم چرا سر نذرت نيستي؟ ته مي اندازه ها."
رخشنده گفته نمي تونه با ويلچرش از پله ها پائين بره. بايد يكي كمكش كنه. خانم گفته تو بيا.
مي گفت خانم يه چادر مشكي سرش بوده. هرچي رخشنده گفته برگرد ببينمت برنگشته.فقط گفته بيا. آخرش رخشنده هم مثل يه آهو از رو ويلچر پريده و رو پاهاي خودش تا لب قابلمه ها رفته. خانم باز هم برنگشته . فقط ملاقه رو داده دستش و گفته"داداشم صدات رو شنيده! اون بهم گفت بيام يه سري بهت بزنم."
×××
اين بار عمه كار خودش رو كرده بود. همه ميخ شده بوديم به چشماش. روزنامه دست بابا خشكيده و قند تو دهن مامان آب شده بود. عمه لحظه اي سكوت كرد تا هواي لذتبخش پيروزيش رو فرو بده. اما زياد ريسك نكرد.
"... رخشنده ملاقه رو گرفته و آش رو به هم زده. خانم خواسته بره اما پا نداشته. رخشنده مي گفت:"باد زد و چادر مشكي خانم تكون خورد.ديدم اصلا وصل زمين نيست. پانداره. رو هواست. گفتم خانم خواهش مي كنم منو بي نصيب نذارين اجازه بدين چهره مبارك رو زيارت كنم."
خانم يه لحظه مكث كرده. انگار ترديد داشته برگرده يا نه! آخرش برگشته. اما رخشنده چيزي نديده. توي چادر مشكي جاي سر مبارك خانم خالي بوده! آخه وجود مباركش نامرئي بوده!اما صداش مي اومده! گفته بايد به جاهاي ديگه هم سر بزنه. خيلي ها چشم به راهشن. بعدش چادرش بالا اومده . رخشنده حاليش شده خانم دستش رو بالا آورده. مي گفت :"وقتي دستش رو روسرم حس كردم. تنم به رعشه افتاد . مثل برق گرفته ها چشام سياهي رفت و افتادم."
×××
عمه سكوت كرد.اين سكوت چقدر طول كشيد؟ ما تو اين مدت به چي فكر مي كرديم؟به عمه ؟ به رخشنده؟ يا به خانم؟
بالاخره اين بابا بود كه صداي خش خش روزنامه رو در آورد و اتاق رو ترك كرد. بدون اين كه حتي يه آهان بگه.يعني تحت تاثير قرار گرفته بود؟ عمه آروم ازم پرسيد:"خاليه!؟" بدون بازرسي گفتم "آره". عمه رفت دستشوئي. مامان هم با استكان هاي خالي وپر، رفت آشپزخونه. متوجه كامران شدم كه عين يه چوب روي مبل خشكيده! عجيب توي فكر بود. رفتم آشپزخونه يه چائي براي خودم بريزم كه صداي جيغ وداد كامران همه رو دوباره به پذيرائي كشوند. كامران داد مي زد و گريه مي كرد و پشت سر هم مي گفت:" خانم پشت پنجره است... من ديدمش... پشت پنجره است."
عمه دستاش رو شسته و نشسته از توالت بيرون زد. مامان نشست روي مبل و كامران رو بغل كرد.
"چيزي نيست پسرم... خيالاتي شدي... چيزي نيست! نترس من اينجام!"
"مامان خودش بود. خانم... يه چادر مشكي سرش بود."
عمه خواست كامران رو آروم كنه.
"چي ميگي بچه؟! وجود مبارك هرلحظه كه رويت نمي شه. بايد مناسبتي باشه.اربعيني...عاشورائي..."
كامران مثل بيد مي لرزيد. بابا خون خونش رومي خورد. با خشم به عمه نگاه كرد.
"بس كنيد عمه خانم... مگه متوجه نيستيد بچه رو به چه روزي انداختين؟ چه خانمي؟ ... چه اربعيني؟"
بابا سريع رفت اتاق خواب و در رو پشت سرش كوبيد.
"وا... مگه من چي گفتم؟"
نوبت مامان بود كه يه جوري قال قضيه رو بكنه.جوري كه نه عمه دلگير بشه ونه كامران اين چيزها باورش بشه.
"شما عمه جون لطفا بريد اتاقتون من آرومش مي كنم."
"نه آخه بي ديني هم حدي داره"
" شما ناراحت نشين. امير از يه جاي ديگه پره.امروز اصلا حالش خوب نيست.شما بريد استراحت كنيد."
بالاخره به زور تعارف هم كه شده مامان عمه رو برد اتاق خواب مهمونا و يه چشمك به من زد كه هواي كامران رو داشته باشم.
"پسر عجب خنگي هستي. آخه چرا هر چي مي شنوي باورت مي شه؟"
يعني عمه دروغ مي گفت؟"
"نمي دونم. يا دخترهء فلج دروغ گفته يا عمه دروغ ميگه!"
"يعني خانم..."
"اصلا تو چرا گير دادي به اين چيزا.بابا يه چيزي شنيدي نشنيدي! تموم!"
كامران سرش رو پائين انداخت.
"پاشو بخواب. بايد صب زود بيدار شي!"
"پس من هم مي بري تله كابين؟"
پس چي؟"
"آخ جون"
شاد شد . بالاخره به خرج يه تله كابين همه چي از سرش پريد.ديگه آخر هاي شب بود. دندونام رو مسواك زدم برم بخوابم. همونطور كه انتظارش رو داشتم مشاجره تو اتاق خواب شروع شده بود.عمه بابا رو حسابي آتيش زده بود.
"آخه خانم ، شما فكر تاثيرات رواني اين خزعبلات نيستي؟ اين بچه مثل يه نوار خاليه،هر چي مي شنوه ضبط مي كنه."
"خب چيكار كنم، من كه نمي دونستم مي خواد چي بگه. خب... اينا هم با اين باورا خوشن ديگه"
"خوشي اون كه نبايد بچه مردم رو روني كنه"
" به خيال خودش داره دين خدا رو تبليغ مي كنه. ثواب مي كنه. خودش ميگه تعريف اين چيزا ثواب داره"
"داره يا نداره. حاليش كن اگه مي خواد آبمون تو يه جوب بره، وقتي حرف مي زنه هواي اطرافش رو داشته باشه."
"خيلي خب ... بهش ميگم"
"اين كه نمي شه آدم هر چي از دهنش در مي آد بگه ، اون هم با اين سن و سال"
"آخه اين كه تنها نيست. بري محله اشون همه در و همسايه ها اينجورين. يكي آقا رو مي بينه، يكي خانم رو، يكي بابا بزرگ سي سال مرده اش رو ، يكي آب تو كفش بچه اش مي ريزه، يكي موش مرده زير بالش شوهرش مي ذاره..."
صداي جير جير تخت بلند شد. مامان خوب قلق بابا دشتش بود.
"حالا خانم، اين عمه شما كي مي خواد بره؟ تعطيلات داره تموم مي شه. ما بالاخره يه هوائي تازه مي كنيم؟"
"فردا يه جوري ردش مي كنم بره. با برنامه امشب ديگه فكر نمي كنم خودش هم روي موندن داشته باشه.ولي اميرخودمونيم ها ... اگه به اين سادگيه، پس علم پزشكي و اين همه دم ودستگاه ودوا درمون همه اش كشكه ديگه... نه؟ هر ناخوشي داشتي، يه آش نذري مي دي و خلاص!"
مامان زد زير خنده، از اون خنده هاي معني دار اوايل شب! توسني نبودم كه اين چيزها حاليم نشه.
"بيا بگير بخواب خانم ... صب شد."
"اومدم بابا ... بذار اين بندش گير كرده... وانمي شه"
"بيا وازش كنم."
اين بند، آخرين مرحله مشاجرهء هر شب بود كه هميشه خدا گير مي كرد و باز نمي شد مگر به دست تواناي بابا.
كامران تو اتاق من خوابيد. مي ترسيد تنها بخوابه. خوابيد كه چه عرض كنم، ساعت به ساعت كابوس مي ديد.داد ميزد ومي پريد. يكي دو ساعت تحملش كردم. اما وقتي شورش رو درآورد، يه ديازپام پنج ميلي ور داشتم و رفتم يه ليوان آب بيارم بخوردش بدم تا بلكه بيافته و صداش در نياد. خيلي آروم و بي صدا، آب رو از يخچال ورداشتم، يه ليوان ريختم و روي نوك انگشتام اومدم طرف اتاقم كه يه دفعه صداي گم و گور گريه شنيدم. از اتاق عمه بود.آروم تا پشت در رفتم.گوشم رو به در چسبوندم و آني صدا رو شناخنم. مادرم بود. گريه مي كرد و خيلي خفه حرف مي زد. صداش انگار از ته چاه مي اومد.
"عمه جون... دردت به جونم... ديگه سفارش نمي كنم... تو رو به غربت امام قريب، منو فراموش نكن..."
"نه دخترم... نگران نباش. فقط تو نيستي كه... ديروز خونه فريبا هم كه بوديم، اونم گفت مي خواد بياد. گفت نذر داره."
"من نذرم واجبه عمه. كليد قبوليش هم دست شماست. حرف بزن با سكينه خانم، زياد مزاحم نمي شم. دو سه دفعه ملاقه رو بچرخونم،آقا خودش صدام رو مي شنوه!"
"به اين سادگي هم كه نيست دخترم. بايد دلت صاف باشه. بايد خالص بشي. هيچ خورده مورده نداشته باشي. خلاصه بايد دلي باشي. مي فهمي چي مي گم؟"
حالا تا اربعين وقت هست . قول مي دم تا اون روز يه مهوش ديگه بشم."
"مهوش كيه دخترم؟"
"خيلي خب، مرضيه. چيكار كنم عمه جون... امير دلش مي خواد مهوش صدام كنه. منم نمي خوام دلش بشكنه."
"دخترم... به خانم فكر كن. امير كيه؟"
يه تكون كوچيك به در دادم. عمه روي تخت نشسته بود ومامان زانوهاش رو بغل گرفته بود.
" عمه جون ، رخشنده نگفت صداش چه جوري بود؟"
"محكم. مي گفت طنينش هميشه تو گوشمه."
"مثل صداي دلكش."
"چي ميگي دختر... دلكش سگ كيه؟ معصيت داره ها!"
"خدا منو ببخشه. منظوري نداشتم عمه جون. رخشنده ديگه چي مي گفت؟ از خانم بگو عمه جون. راه رفتنش، قدش، بلند بود يا كوتاه؟"
مامان التماس مي كرد.
"باد آروم چادرش روبازي مي داده. خودش هم انگار استخون تو تن مبا