توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان هاي كوتاه و جالب
صفحه ها :
[
1]
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
صوفي آموندرس
6th November 2006, 03:12 AM
سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را
اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت : پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.پيشکار گفت: اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد:
1- بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2- مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3- مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي سلطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند.
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت: اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت: حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد: من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم..
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خود را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت :مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد. سلطان با تعجب پرسيد: چرا اين تقاضا را ميکني؟و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد: شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!پادشاه با تعجب پرسيد : کي؟ چگونه؟ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود." به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد. مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است."
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد.
admin
8th January 2007, 03:58 PM
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کن
admin
8th January 2007, 03:59 PM
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ای دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش برداره اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
ghoghnoos
16th April 2007, 06:59 PM
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند
دیگری گفت:موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم
وقتی به قله رسید ند ، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد
پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم،
غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید :
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کتد
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند
خدایا کمکم کن
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
Sky
23rd May 2007, 02:32 PM
قتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
()()()()()() ()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
arashN
23rd May 2007, 08:33 PM
sky عزیز خیلی خیلی قشنگ و زیبا بود...
انشالله همشه خوش باشی...
Mahdi_gh
6th June 2007, 01:00 PM
اذان بلال
روزی فاطمه (س)فرمود:میل دارم بانگ اذانٍ اذان گوی پدرم را بشنوم0
بلال بعد از رحلت پیامبر(ص)اذان نمی گفت،ولی وقتی خواسته حضرت فاطمه(س)راشنید قبول کرد0
وقتی بلال اذان گفتن را با « الله اکبرُ الله اکبر» شروع نمود،فاطمه بی اختیار به گریه افتاد و به یاد خاطرات روزهای با پیامبر بودن ،اختیار از کف داد0
هنگامی که بلال به فراز « اشهد ان محمدا رسول الله» رسید ،آن حضرت ناله ای جگر سوز از عمق دل کشید وبی هوش با صورت بر زمین غلتید0
مردم می پنداشتند آن حضرت وفات کرده است ،بلال اذان را تمام نکرد0
وقتی فاطمه (س) به هوش آمد از بلال خواست تا اذان را ادامه دهد،اما بلال ادامه ندادو عرض کرد: ای سرور بانوان،من از این بلایی که با شنیدن اذان من ،بر جان خود روا می دارید می ترسم0فاطمه (س)نیزاز تقاضای خود گذشت و او را معاف کرد0
Pasalari
29th July 2007, 12:38 AM
امیرارسلان نامدار داستانی به زبان فارسی نوشته میرزا محمدعلی نقیبالممالک، داستانگوی ناصرالدینشاه قاجار است. فخر الدوله، دختر ناصر الدین شاه داستانهای نقالباشی را مینوشت و داستان امیر ارسلان اینگونه بجا ماند. داستان امیرارسلان یکی از مشهورترین داستانهای عامیانهٔ فارسی است. دو داستان دیگر نقیب الممالک عبارتاند از «داستانهای ملک جمشید» و «زرین ملک.»
امیرارسلان نامدار در دیگر زبانها
در سال ۱۹۸۶ یوشیکی تاناکا داستاننویس مشهور ژاپنی امیرارسلان نامدار را به ژاپنی بازنویسی کرد این کتاب Arslan Senki アルスラーン戦記 یکی از پرفروشترین کتابهای داستانی ژاپن شد. [۱] .
چهرههای داستان امیرارسلان
نام اشخاص داستان امیرارسلان بدین شرح است:
ارسلان
آصف وزیر
الماس خان ایلچی فرنگ
الماس خان داروغه
الهاک دیو
الیاس فرنگی
امیر هوشنگ
امیرارسلان نامدار
پاپ اعظم
پاپاس شاه فرنگی
پطرس شاه
پیر زاهد
خدیو مصر
خواجه طاووس و کاووس
خواجه فیروز تاجر
خواجه نعمان
خواجه یاقوت
دیو قلعهٔ سنگباران
ریحانهٔ جادو
سام خان فرنگی
سلیمان پیغمبر
سهیل وزیر
شمس وزیر
شیر گویا
فرخ لقا
فرهاد غلام
فولادزره
قمر وزیر
کاردان وزیر
گوهرتاج
مادر فولادزره
ماه منیر
مرآت جنی
مرجانه بانو
ملک اقبال شاه
ملک التجار
ملک ثعبان
ملک جان شاه
ملک خازن
ملک شاپور
ملک شاهرخ شاه
ملک فیروز
ملک لعل شاه
ملک شاه رومی
منظر بانو
همسر ملکشاه
Hosein.M
6th October 2007, 08:36 AM
مردك چشمانش به زور باز بود . چهرهاش سالها اعتياد به افيون را داد مي زد . دست جوانكي را گرفته بود و مي كشيد و زير لب چيزهايي مي گفت .كسي راهشان را گرفت و گفت : هووووووي ، با اين جوان چكار داري و كجا مي بريش ؟!مردك سرش را بالا كرد و گفت : اين احمق جديدا با رفقاي بدي مي گرده ، تو جيبش سيگار پيدا كردم .:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره اين پسر هستي ؟ مرتيكه معتاد يه نگاهي به خودت کن ، دستش رو ول كن .مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : اي كاش پدرش نبودم !ا
Hosein.M
7th October 2007, 07:42 AM
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ما جرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیزرا نمی دید همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت هچنان سقوط می کرد اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود چاره ای نماند جز فریاد بزند (خدایا کمکم کن) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد از من چه می خواهی ؟
_ ای خدا نجاتم ده!
_ واقعاً باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟
_ البته که باور دارم
_ اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت
مرد تصمیم گرفت
با تمام نیرو به طناب بچسبد گروه نجات می گویند که روز بعد یک
کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند دست هایش محکم طناب را گرفته بود
و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت آیا حاضرید آن را رها کنید ؟
Hosein.M
7th October 2007, 07:44 AM
از پاییز خیلی بدش می آمد. اولش فکر کردم شاید به خاطر باز شدن مدرسه هاست. اما او شاگرد ممتاز بود و دلیلی نداشت از درس و مدرسه بدش بیاید… کاش دلیلش را از او نپرسیده بودم. با اکراه جواب داد؛ گفت: پاییز منظره اش قشنگ است اما جارو کردن برگهای خشک درختها مصیبت است … بیچاره بابا
Hosein.M
7th October 2007, 07:45 AM
هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: «كاش كسي از اين حوالي بگذرد تا من خنكاي سايه ام را نثارش كنم و خستگي را از تنش بيرون كنم. كاش پرنده اي، چهارپايي، انساني …» ناگهان در دوردست چشمش به موجودي افتاد كه آرام آرام به او نزديك مي شد. باورش نمي شد. خيلي وقت بود كسي از آن حوالي عبور نكرده بود. از خوشحالي نزديك بود بال دربياورد. با هيجان فرياد زد: «يك انسان!» و آهسته ادامه داد: «حتماً در اين آفتاب خيلي خسته شده است. بايد با سايه اي خنك از او پذيرايي كنم»… مرد به درخت رسيد. با خود گفت: «چه درخت تنومندي! … اين هم از هيزم زمستان»
Hosein.M
7th October 2007, 07:46 AM
استاد داشت در مورد علائم اولیه و ثانویه و نهایی کمبود آب در کودکان شیرخوار صحبت می کرد و این که در نهایت کمبود آب و تشنگی باعث مرگ کودک می شود. در همین حین صدای گریه چند نفر از دانشجوها را شنید. پرسید: چرا شما گریه می کنید؟ یک نفر قضیه كربلا و تشنگي حضرت علی اصغر را برای استاد غیرمسلمان تعریف کرد. استاد که قضیه برایش جالب شده بود پرسید: خب بالاخره به او بچه آب دادند یا از تشنگی مرد؟ … صدای گریه بلندتر شد!
Hosein.M
7th October 2007, 07:47 AM
رنگش زرد شده بود. دقايق آخر عمرش را مي گذراند. اين را خودش هم مي دانست. هوا سرد بود. به آسمان نگاهي انداخت. خدا خدا كرد باران نبارد… بارندگي كه شروع شد چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه به زمين افتاد و براي هميشه از درخت چنار جدا شد
Hosein.M
7th October 2007, 07:48 AM
آن روز پيرمرد نيامد. اما گنجشكها و ياكريمها دوباره پاي همان ديوار كه پيرمرد برايشان خرده نان و برنج مي ريخت جمع شده بودند.فردايش دوباره پيرمرد را ديدم. اين بار بدون عصاو كلاه. تكيه داده بود به همان ديوار.بالاي سرش نوشته بود: بازگشت همه به سوي اوست
Hosein.M
7th October 2007, 07:48 AM
بابت گناهانش ناراحت بود. هر كاري مي كرد فايده اي نداشت. هميشه شيطان را لعنت مي كرد. شنيده بود ماه رمضان شيطان در زنجير مي شود و كاري از دستش بر نمي آيد . منتظر ماه رمضان شد . رمضان كه آمد كلي ذوق كرد.چند روز گذشت اما چندان فرقي نكرد. فهميد خرابكاريهايش زياد ربطي به شيطان نداشته و كرم از خود درخت بوده… با خودش گفت احتمالا بايد از شيطان معذرت خواهي كنم
Hosein.M
7th October 2007, 08:03 AM
پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند ولي نتوانست. با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم. بيست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند. پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان
Hosein.M
7th October 2007, 08:05 AM
سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود.
دیگر نتوانست تحمل کند…
به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از روی زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!
Hosein.M
7th October 2007, 08:07 AM
وقتي كه در نيزار زندگي مي كرد، يك روز او را ديد كه از كنار آنجا مي گذشت. همان يك نگاه كافي بود تا عاشق او شود… وقتي كه رفت، ماتم گرفت كه چگونه او را پيدا كند. آنقدر دعا و گريه كرد تا سرانجام يك روز او را ديد… جرأت نكرد جلو برود. ايستاد تا او حرفي بزند. و او شروع كرد به خواندن قرآن. يكي دو آيه بيش تر نخوانده بود كه ديگر طاقت نياورد. به سوي او رفت و لبهايش را بوسيد. «خيزران» را مي گويم؛ همان ني معروف؛ عاشق «حسين» بود.
Hosein.M
7th October 2007, 08:08 AM
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ
Hosein.M
7th October 2007, 08:10 AM
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز
Hosein.M
7th October 2007, 08:12 AM
پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای
تحقیقاتش ندادن .
تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در …..
یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یکپاکت به دستش داد و رفت
طاقت نداشت که برسه دم در همون جا پاکت رو باز کرد
یه نامه هم بود؟؟
یه چک بود یه مبلغ شش میلیون تومن
شروع به خوندن نامه کرد
بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما…
در جا خشکش زد، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب میبیه !
دسته گل رو برداشت و رفت
Hosein.M
7th October 2007, 08:17 AM
زندگی برایم تیره و تار شده بود !
حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند .
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .
سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید .
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم.
Hosein.M
7th October 2007, 08:18 AM
روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .
زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .
مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .
Hosein.M
7th October 2007, 08:33 AM
تصمیم را گرفتم ، احساس می کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم
می خواستم به او بگویم از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پرنور و گرم بوده .
وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد .
سرم را پائین انداختم .
دفترچه خاطراتش روی میز بود ……
همان دفتری که عکس قلب سرخ رنگ داشت
همان دفتری که لای به لای برگ هایش را پر از یاس کرده بودم .
همان دفتری که روز تولد ۱۸ سالگی برایش خریده بودم ،
همان دفتری که وسط آن قلب سرخ ، اسم کس دیگری را نوشته بود.
Hosein.M
7th October 2007, 08:36 AM
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.
پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.
اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟”
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.”
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!”
پدر خم شد،
سنگ را برداشت
و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد…..
Hosein.M
7th October 2007, 08:38 AM
مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد ، همسر به او اعتنایی نکرد ، حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد ، آرام رفت و روی مبل نسشت ، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد ، زن تلفن را برداشت ، صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است.
Hosein.M
7th October 2007, 08:39 AM
تنها قرص نانی را که داشتم به دو نیم کردم و نیمی را به همسفرم دادم
ولی او هنوز هم به آن نیمه دیگر نان که در دست من هست نگاه می کند .
نیمه دیگر را نیز به او می دهم
ولی بازهم ……
به او میگویم گرسنه نیستم
ولی بازهم …
آه ، او به دستان من نگاه میکرد نه به نیمه قرص نان
عجب اشتباهی !
Hosein.M
7th October 2007, 08:40 AM
آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم .
اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ، می گفتیم : کارداریم . می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ، می گفتیم اونا هم درس دارن .
آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .
اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم .
اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم . بچه هامون رو هم با خودمون می بریم . حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم
Hosein.M
7th October 2007, 08:41 AM
مردی که پیتزا و ساندویچ و از این چیزا می خورد ، هوس یک غذای اصیل ایرانی کرد .
به یک رستوران رفت و سفارش یک پرس چلوکباب داد که برنجش آمریکایی ، گوشتش نیوزلندی و کره اش هلندی بود . آخر هم با یک کوکاکولای آمریکایی غذایش را تمام کرد .
Hosein.M
7th October 2007, 08:42 AM
صبح پنج شنبه بود ، بدون اینکه او را بیدار کند ، عاشقانه نگاهش کرد و رفت و او آنقدر غرق خواب بود که حتی نتوانست بگویدخداحافظ……
صبح که شد مثل همیشه یک نامه روی در چسبانده شده بود :
مادر خوبم ، من رفتم به امید روزهای با تو بودن ، و اکنون روزهاست که برای لحظه ای در کنار او بودن ، خواب را فراموش کرده است و همچنان منتظر است .
در انتظار پاسخی برای آخرین نگاه عاشقانه اش …
او دانشجوی بم بود …
Hosein.M
7th October 2007, 08:43 AM
با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریست و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .
Hosein.M
7th October 2007, 08:43 AM
بابا پول تو جیبی ام رو که می داد ، مامان می گفت : بنداز تو قلک
هرروز شکم قلک از پول سر و صدا می کرد و شکم من از بی پولی .
Hosein.M
7th October 2007, 08:44 AM
ز همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد .
لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست .
شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود !
زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد .
مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ،
و بی آنکه نگاه منتظر زن را ببیند رفت و خوابید .
و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد
Hosein.M
7th October 2007, 08:46 AM
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود
برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .
در یک لحظه اتفاق افتاد…
با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………
صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ، اما کاری از دست کسی برنمی آمد .
چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد
برای همیشه
Hosein.M
7th October 2007, 08:47 AM
روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند ، کسی نه شاخه گلی میاورد ، نه برایش می خندیدند و نه می گریستند .
وقتی رفت ، همه أمدند ، برایش دسته گل آوردند ، سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند .
شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود .
Hosein.M
7th October 2007, 08:48 AM
از ساعت ۴ صبح دم در بیمارستان همراه مادر پیرش صف واستاده بود تا نفر اول باشه !
البته باید اینکار رو می کرد ، ناراحتی قلب مادرش رو باید درمان می کرد …
ساعت ۸ صبح شده بود و صدای داد و بیداد مردم …
تازه فهمید خیلی ها هم مثل خودش تو صف هستن !
وقتی در باز شد آدم هایی رفتن تو که اصلا تو صف نبودن ، با یه یادداشت و ….
طفلک جایی رو نداشت که مادرش رو ببره ، همون جا خوابید تا فردا دوباره اول صف باشه!
Hosein.M
7th October 2007, 08:49 AM
شب بود. تو خلوت خودش نشسته بود و داشت به کارهاش ، به گناهانش فکر مي کرد. روش نميشد با خدا حرف بزنه. ساکت بود. به خودش گفت : اگه من جاي خدا بودم ديگه يا اين کارهايي که کردم ، هيچ وقت يه همچين بنده اي رو نمي بخشيدم. صداي اذان بلند شده بود ، اما باز هم سرجاش نشسته بود و تکون نمي خورد.
يه مرتبه صداي موبايلش سکوت شب رو شکست. دوستي براش SMS فرستاده بود :
“پاشو نمازت قضا نشه”
Hosein.M
7th October 2007, 08:50 AM
بچه بوديم ،
دخترها عاشق عروسک بودن و پسرها عاشق مردهاي قوي ……
.
.
.
.
.
.
بزرگ شديم ،
دخترها عاشق مرداي قوي شدن و پسرها عاشق عروسکها.
FaitHleSs
7th October 2007, 07:35 PM
به بخش داستان انتقال داده شد
كمان
25th October 2007, 08:13 AM
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه : به مسائل سطحي نگاه نكنيم. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند ، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها ، ميتواند به ما كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي و بتوانيم راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابيم.
ghoghnoos
28th October 2007, 06:37 PM
خوان رولفو
فليثيانو روئلاس(1) از کساني که جلوتراز او بودند، پرسيد : "چرا اينقدر يواش ميرويد؟ اينطوري خوابمان ميگيرد. مگر نبايد زود آنجا برسيد؟"
گفتند: "فردا کلة سحر ميرسيم آنجا."
اين آخرين حرفي بود که از دهان آنها شنيد. آخرين حرف آنها. اما اين را فقط بعد، روز بعد، بهياد آورد. سه تن از آنان جلو ميرفتند، چشم دوخته بر زمين، همچنانکه ميکوشيدند تا از خرده روشنايي شبانه بهره گيرند.
اين را هم گفتند، کمي زودتر، يا شايد شب پيش، که: "چه بهتر که تاريکست. اينطوري ما را نميبينند." يادش نميآمد کي گفتند. زمين زير پايش فکرش را پريشان ميکرد.
حالا که بالا ميرفت، دوباره زمين را ميديد. احساس کرد که بهسوي او ميآيد، محاصرهاش ميکند، ميکوشد خستهترين جاي تنش را بيابد و بالاي آن قرار گيرد، روي پشتش همانجا که تفنگهايش را آويخته است.
آنجا که زمين هموار بود، تند گام بر ميداشت. به سر بالايي که رسيدند، عقب ماند، سرش پايين افتاد، آهستهتر و آهستهتر، همچنانکه گامهايش کوتاهتر ميشد. ديگران از او جلو افتادند، حالا ديگر خيلي از او جلوتر بودند. با سري منگ از خواب که تکان تکان ميخورد، در پيشان ميرفت.
کم کم خيلي عقب ميافتاد. جاده پيش رويش، کم و بيش همسطح چشمهايش بود و سنگيني تفنگها، و خواب که در انحناي پشتش بر او غلبه ميکرد.
ميشنيد که صداي گامها فرو ميميرد- آن تق تق خالي پاشنهها که خدا ميداند چه شبهاي درازي به آن گوش داده بود. فکر کرد: "از لاماگدالنا(2) تا اينجا، شب اول، بعد ازاينجا تا آنجا، شب دوم؛ و اينهم شب سوم، شبهاي زيادي نيست. فقط اگر روز خوابيده بوديم. اما آنها راضي نميشدند. گفتند: "ممکنست توي خواب گيرمان بيندازند. ديگر از اين بدتر نميشود بلايي سرمان بيايد."
" بدتر براي کي؟ "
حالا داشت در خواب حرف ميزد: "به آنها گفتم صبر کنيد: بياييد امروز را استراحت کنيم. فردا قبراقتر راه ميافتيم. اگر لازم شد بدويم، قوت بيشتري داريم. شايد مجبور بشويم بدويم."
با چشمهاي بسته ايستاد. گفت: "ديگر طاقت آدم طاق ميشود. عجله کردن چه فايدهاي دارد؟ فقط يکروز بعد ازاينهمه روز که از دست داديم، بهزحمتش نميارزد." سپس بيدرنگ فرياد کشيد: "حالا کجاييد؟"
و بعد با خودش: "خب، پس برو، يالله برو!"
به تنة درختي تکيه داد. زمين سرد بود و عرقش سرد شد. اين بايد همان کوهستاني ميبود که حرفش را با او زده بودند. آن پايين زمين گرم؛ و اين بالا، اين سرمايي که تا زير بالا پوشش ميخزيد. " انگار پيراهنم را کنده بودند و دستهاي يخيشان را روي پوستم ميکشاندند."
ميان خزهها فرو رفت. دستهايش را از هم باز کرد، گويي ميخواست شب را اندازه بگيرد. هوايي را که بوي سقز ميداد، فرو داد. بعد روي گياه کوچال(3)، در حاليکه احساس ميکرد بدنش از سرما خشک و چغر شده است، بهخواب رفت.
سرماي سپيدهدم از خواب بيدارش کرد ? خيسي شبنم.
چشمهايش را باز کرد. ستارههاي شفاف رادر آسماني روشن بالاي شاخههاي تيره ديد. فکر کرد: "دارد تاريک ميشود." و دوباره خوابش برد.
وقتي صداي فرياد و تقتق تند سمها را بر سنگفرش خشک جاده شنيد، از خواب بيدار شد. نور زردي حاشية افق را روشن ميکرد.
قاطر سواران از کنارش گذشتند، نگاهش کردند. سلامش گفتند: "صبح بخير!" اما او پاسخي نداد.
بهخاطر آورد که چه بايد ميکرد. حالا روز بود و او ميبايستي براي پرهيز از گشتيها، شبانه از کوه ميگذشت. بي خطرترين راه همين بود. آنها چنين گفته بودند.
تفتگهايش را برداشت و بر شانهاش انداخت. از جاده بيرون رفت و به کوه زد و بهسوي جايي که خورشيد برميآمد، روانه شد. از پستي و بلنديها پايين و بالا رفت و رشتة پهها را پشت سرگذاشت.
گويي صداي قاطرسواران را ميشنيد که ميگفتند: "آنجا ديديمش. اين شکلياست و يک عالم اسلحه با خودش دارد."
تفنگها را دور ريخت. بعد خود را از شر فانسقهها رها کرد. احساس کرد خيلي سبک شده است و پا بهدو گذاشت، گويي ميخواست پايين تپه قاطرسواران را به باد کتک بگيرد.
بايد "بالا رفت، به جلگه رسيد و بعد پايين رفت." او هم همين کار را کرد. هر چه خدا بخواهد همان ميشود. همان کاري را ميکرد که آنها گفته بودند بکند، اما نه در همان ساعاتي که گفته بودند.
به لبة درههاي عميق رسيد. دشت خاکستري بزرگ را از دور ديد.
فکر کرد: "بايد آنجا باشند. حالا باخيال راحت در آفتاب لميدهاند." در شيب دره غلتيد، بعد دويد، بعد دوباره غلتيد.
گفت: "هر چه خدا بخواهد همان ميشود." و باز تند و تندتر به پايين غلتيد.
همچنان صداي قاطرسواران را که به او گفتند: "صبح بخير!" ميشنيد. احساس ميکرد که چشمهايشان فريبکار بوده است. به اولين گشتي که برسند خواهند گفت: "ما او را فلان جا ديديم. طولي نميکشد که به اينجا ميرسد."
ناگهان بيحرکت و خاموش بر جا ايستاد.
گفت: "يا مسيح!"و نزديک بود داد بزند: "زنده باد مسيح، خداوند گار ما!" اما جلو خود را گرفت. تپانچهاش را از غلاف بيرون کشيد و درپيراهنش فرو برد تا آنرا نزديک گوشت خود حس کند. اين کار به او قوت قلب مي داد. با گامهاي بيصدا به خانههاي آگوآ- ثارکا(4) نزديک شد و به جنب و جوش پر سر و صداي سربازان که خود را کنار کپة آتشهاي بزرگ گرم ميکردند، نگريست.
به نردة اصطبل رسيد و توانست آنها را بهتر ببيند و چهرههاشان را تشخيص دهد: عموهايش تانيس(5) و ليبراذو(6) بودند. در همان حال که سربازان دور و بر آتش ميپلکيدند، آنها تاب ميخوردند، آويخته از کهوري در ميانة اردوگاه. گويي ديگر از دودي که از کپة آتشها بر ميخاست و چشمهاي بي حالتشان را تيره و تار و چهرههاشان را سياه ميکرد، ناراحت نميشدند.
کوشيد تا ديگر نگاهشان نکند. خود را از نرده بالا کشيد و گوشهاي مچاله شد تا تنش دمي بياسايد، گرچه احساس ميکرد کرمي در معدهاش ميلولد.
از بالاي سرش شنيد که کسي ميگويد: "چرا پايينشان نميکشيم، منتظر چه هستيم؟"
" منتظرآن يکي هستيم. ميگويند که سه تا بودهاند، پس بايد سه تا بشوند. ميگويند که سومي يک پسر بچه ست، اما هر چه باشد، همان بوده که براي ستوان پارا(7) کمين کرده و افرادش را سر به نيست کرد. او هم حتماً مثل اينها که بزرگتر و با تجربهتر بودند، از همين راه ميآيد. مافوقم ميگويد اگر اين بابا امروز فردا پيدايش نشود، اولين کسي را که گذرش اين طرفها بيفتد، به درک ميفرستيم تا دستور را تمام و کمال اجرا کرده باشيم."
"بهتر نيست برويم دنبالش بگرديم؟ اينطوري حوصلهمان سر نميرود."
"لازم نيست. مجبورست از اين راه بيايد. همهشان بهطرف سيرا کومانخا(8) روانه شدهاند تا به نيروهاي کاتورث(9) بپيوندند. اينها آخريهاشان هستند. فکر خوبيست که آدم بگذارد آنها رد شوند تا بتوانند با رفقاي ما توي کوهها بجنگند."
"فکر خوبيست. اگر اينطور بشود، شايد ما را هم آنجا بفرستند."
فليثيانوروئلاس آنقدر صبر کرد تا پروانههايي که در دلش احساس ميکرد، آرام گرفتند. بعد گويي ميخواهد در آب شيرجه برود، هوا را بلعيد؛ و خود را روي زمين پهن کرد؛ و همچنانکه با دست تنش را پيش ميکشاند، خزان خزان دور شد.
وقتي به لبة آبراهه رسيد، سرش را بلند کرد و بعد پا به دو گذاشت و راهش را از ميان علفهاي بلند باز کرد. تا زماني که احساس کرد آبراهه با دشت يکي شده است. به پشت سرش نگاه نکرد و دست از دويدن بر نداشت. بعد ايستاد. لرزان و نفس زنان، نفس عميق کشيد.
برگرفته از کتاب دشت مشوش
خوان رولفو
فرشته مولوي
نشر گردون 1369
------------------------------------------------------------------------------
پانويسها
(1)-Feliciano Ruelas
(2)-La Magdalena
(3)-Cochal
(4)-Agua Zarca
(5)-Tanis
(6)-Librado
(7)-Parra
(8)-Sierra Comanja
(9)-Catorco
ghoghnoos
28th October 2007, 06:42 PM
سه قطره خون
صادق هدايت
"ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتهي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت? ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا ميگيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيدهام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست: "سه قطره خون."
***
" آسمان لاجوردي، باغچهي سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچهها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه ميمانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجرهي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيدهام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي نالهها، سكوتها، فحشها، گريهها و خندههاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.
***
" هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همهي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خندهي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نميايستاد حسن همهي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر ميريختم ميدادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ ميايستادم دستم را به كمر ميزدم، مردهها را كه ميبردند تماشا ميكردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نميزدم تا اينكه محمد علي از آن ميچشيد آنوقت ميخوردم، شبها هراسان از خواب ميپريدم، به خيالم كه آمدهاند مرا بكشند. همهي اينها چقدر دور و محو شده ?! هميشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.
" دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، رودههايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد. ميگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دستهايش را از پشت بسته بودند. فرياد ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من ميدانم همهي اينها زير سر ناظم است:
" مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار ميخواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله ميداند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
" همهي اينها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانهها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشمهاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
ميكند، هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بيآزار بيچارهاي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را ميشناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجرهاش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربهها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.
" ديروز بود دنبال يك گربهي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است.
" از همهي اينها غريبتر رفيق و همسايهام عباس است، دو هفته نيست كه او را آوردهاند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. ميگويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامهي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او ميافتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم ميخواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آوردهاند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :
" دريغا كه بار دگر شام شد،
" سراپاي گيتي سيه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
" جهان را نباشد خوشي در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
" چكيدهست بر خاك سه قطره خون "
ديروز بود در باغ قدم ميزديم. عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه ميآيند. من آنها را ديده بودم و ميشناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبلهروي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
***
"تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آوردهاند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون ميرفتيم و با هم بر ميگشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره ميكرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوالپرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
"خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوهي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانهي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برميگشتم از آن بالا در خانهي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
"سياوش تو هستي؟"
او مرا شناخت و گفت:
"بيا تو كسي خانه مان نيست."
"صداي تير را شنيدي؟"
" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانهشان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:
"تو چرا به ديدن من نيامدي؟"
"من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد."
"گمان ميكنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند."
دوباره پرسيدم:
"اين صداي تير را شنيدي؟"
" بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.
" بعد مرا برد در اطاق خودش، همهي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوهي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
" من يك گربهي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربههاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشمهاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي جلو ميدويد، ميو ميو ميكرد، خودش را به من ميماليد، وقتي كه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزهاش را به صورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را ميليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربهي ماده مكارتر و مهربانتر و حساستر از گربهي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در ميآمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز ميكرد، دوري ميجست. لابد نازي پيش خودش خيال ميكرد كه آدمها زرنگتر از گربهها هستند و همهي خوراكيهاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كردهاند و گربهها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.
" تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش ميافتاد و او را به يك جانور درنده تبديل ميكرد. چشمهاي او درشتتر ميشد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف در ميآمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در ميآورد. چون با همهي قوهي تصور خودش كلهي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان ميكرد، در كمين مينشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود. بعد از آنكه از نمايش خسته ميشد، كلهي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز ميكرد و نه تملق ميگفت.
" در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نميكرد، خانهي ما را مال خودش ميدانست، و اگر گربهي غريبه گذارش به آنجا ميافتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و نالههاي دنبالهدار شنيده ميشد.
" صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعرهاي كه از گرسنگي ميكشيد با فريادهايي كه در كشمكشها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه ميانداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير ميكرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك نالهي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت ميكشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاههاي نازي از همه چيز پرمعنيتر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد: در پس اين كلهي پشمآلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج ميزند!
" پارسال بهار بود كه آن پيشآمد هولناك رخ داد. ميداني در اين موسم همهي جانوران مست ميشوند و به تك و دو ميافتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همهي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كلهاش زد و با لرزه اي كه همهي تن او را به تكان ميانداخت، نالههاي غمانگيز ميكشيد. گربههاي نر نالههايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكشها نازي يكي از آنها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربههاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد مادهي خودشان جلوهاي ندارند. برعكس گربههاي روي تيغهي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را ميدهد طرف توجه مادهي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند ميخواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش ميآمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد و ناله هاي شادي ميكردند. تا سفيدهي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق ميشد.
" شبها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار ميكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينهي ديوار باغ افتاد و مرد.
" تمام خط سير او لكههاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشتهي او رفت. دو شب و دو روز پاي مردهي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس ميكرد، مثل اينكه به او ميگفت: "بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نميخوري؟ پاشو ، پاشو!" چون نازي مردن سرش نميشد و نميدانست كه عاشقش مرده است.
" فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مردهي آن ديگري چه شد؟
" يكشب صداي مرنو مرنو همان گربهي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش ميبريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود نالهي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب ميآيد و با همان صدا ناله ميكشد. آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نميشنوند. هر چه به آنها ميگويم به من ميخندند ولي من ميدانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشتهام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا ميروم، هر اطاقي ميخوابم، تمام شب اين گربهي بيانصاف با حنجرهي ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.
امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مينشيند. تير كه خالي شد صداي نالهي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟
" در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:
"البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من ميشناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت ميدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديدهاند.
"بله من ديده ام."
" ولي سياوش جلو آمد قهقه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
" ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر ميگويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.
" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:
"بله امروز عصر آمدم كه جزوهي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زدهاند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآوردهام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
" دريغا كه بار دگر شام شد،
" سراپاي گيتي سيه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
" جهان را نباشد خوشي در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
" چكيدهست بر خاك سه قطره خون "
" به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: "اين ديوانه است." بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قهقه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.
" در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشهي پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند."
ghoghnoos
28th October 2007, 07:07 PM
حتما سیوش کنید
قشنگن
[Only registered and activated users can see links]
ghoghnoos
28th October 2007, 07:18 PM
روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم علي آباد كه چنين بود و چنان ... تا آن روز كه همه مردمن اين شهر از بهار و پاييز طلوع و غروب وخلاصه از اينكه بهارها اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييز ها اين همه برگ زرد جمع كنند جانشان به لب رسيد ‚ آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و كفگير داشتند ريختند توي يك كوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزكارهاي شهر آنها هم نشستند و يك تاق گنده ضربي درست كردند براي سقف شهر با دويست سيصد تا هواكش و همهخانه ها چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند خرد كردند و دادند يك كره بزرگ درست كردند و يك روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان كردند و برق قوي و خيره كننده اي را دواندند توش آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها وپرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه كه:
هر يك از آحاد مردم اين شهر موظف و مكلف است كه در اسرع وقت يكي از اشجار شهر را ريشه كن كرده به خارج شهر حمل كند و الا طبق تبصره ... ماده ...
حكم حكم زور بود اگر آنجا بودي ميديدي كه چه طور يكي يكي مردم با بيل و كلنگ و اره و مته افتاده اند به جان چنارهايي كه سالهاي سال بهارها سبز مي شدند و پاييزها برگهاشان را كه مثل پنجه سر گلدسته ها بود ولو مي كردند توي خيابانها و يا صف دراز مردم را ميديدي كه چه طور درختها را كول كرده بودند و از دروازه اي شهر مي بردند بيرون و بچه ها و پيرزنها هم گلدانهاي بزرگ و كوچك نرگس و ياس را مي ريختند توي گودالهاي بيرون شهر
بعد هم حكم شده كه حالا نوبت پرنده هاست و ماهيها و مرغها و سگها و گربه ها و يك هفته تمام ده بيست تا ماشين باربري راه افتادند دور شهر هر كدام با دو تا مرد كت و كلفت كه قفس قناريها و بلبلها و ظرفهاي پر از ماهي را مي گرفتند و مثل سيب زميني مي ريختند روي هم يا كتونه هاي مرغها و كبوترها را بار مي كردند و سگها و گربهها را كه توي كيسه گوني كرده بودند روي هم مي چيدند و يك ماه نگذشت كه ديگر توي همه شهر علي آباد يك وجب خاك پيدا نمي شد و يك ساقه سبز علف يا يك پرنده كوچك و حالا شهر شده بود يك شهر نمونه نه شبي داشت نه پاييزي درست مثل كشور هميشه بهار توي قصه ها خيابانهاي پاك و پاكيزه اش مثل آيينه مي درخشيد توي آن همه كوچه پس كوچه نه درشكه اي و نه گاري و نه اسبي و راست راستي هر چه مي گشتي و گوش به زنگ مي ايستادي نه واق واق سگي را ميشنيدي و نه قوقولي قوقوي خروسي كه مردم را صبح سياه سحر از خواب خوش زابرا كند
مردم سر براه شهر سر ساعت 8 كه بوق كارخانه ها بلند مي شد يك چيزي خورده و نخورده لباسهاشان را مي پوشيدند و آويزان مي شدند به تراموايي اتوبوسي چيزي و مي رفتند سر كارهاشان و طرفهاي ساعت 17 جوانها با دو تا ساندويچ و يك پپسي توي سينماها پلاس بودند و مردها و زنهاي پا به سن توي **** خانه ها و كافه ها ...
و يا مي رفتند توي ميدانهاي شهر مي ايستادند به تماشاي درختهايي كه از سنگ تراشيده بودند و برگهاشان حلبي سيز سير بود و يا نگاه مي كردند به پرنده هاي فلزي روي شاخه هاي درختها و چراغهاي رنگارنگ نئون و عكسهاي لخت مادرزاد ستاره ها
تا آن ساعت كه آن بلا نازل شد بله بي شك و شبهه بلا بود آن هم يك بلاي آٍماني يعني خيلي از مردم شهر ايستاده بودند توي ميدان بزرگ و نگاه مي كردند به فواره ها و مرغابيهاي پلاستيكي و درختهاي سنگي كه يكدفعه ميان آن همه پرنده ريز و درشت فلزي چشمشان افتاد به يك قناري كوچك كه درست و حسابي آواز مي خواند و بالهاي زرد و قشنگش را به هم مي زد و براي همين بود كه يك دفعه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهاي نو و براقشان ريختند توي ميدانها و كوچه ها و خانه ها و هر سوراخ و سنبه اي را گشتند
همه جا را گشتند حتي توي زير زمين خانه ها و لاي همه خرت و پرت صندوقها را اما پيداش نكردند كه نكردند تازه هيچ كس هم نفهميد كه اين قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش از كجا آمده بود ؟ دروازه ها را كه بسته بودند و تمام باغ و برها هم كه شده بود خانه و هتل و كافه و **** خانه تاق ضربي هم كه يكدست بود و بي درز براي همين بود كه ريش سفيد هاي عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم كردند آن وقت بود كه فهمديند اين بلا از كجا بر سر شهر نازل شده
گفتند و نوشتند كه :
اين پرنده فقط از دروازه هاي شهر آمده است
اما آنها كه دم هر دروازهاي چند تا ششلول بند گذاشته بودند و يكي يك تور سيمي و يك چماق سر نقره داده بودند دستشان پس حتما اين پرنده توي قطار گونيهاي برنج و گندم و بنشن بوده يا شايد يك شير پاك خورده اي از شهر هاي همسايه يك تخم قناري را گذاشته يك گوشه دنج و گرم وبعد اين تخم كوچك پرنده شده و از انبار شهر پريده و آمده نشسته روي شاخه يك درخت سنگي و شروع كرده به خواندن و بالهاي زرد و قشنگش را به هم زده
براي همين بود كه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و ريختند توي كوچه ها و خاه هاي مردم و اگر تو آنجا بودي مي ديدي كه چه طور بي هوا ميريختند توي خانه ات اينجا را بگرد آنجا را بگرد توي پستو را توي صندوق را توي زير زمين را پشت قفسه هاي كتاب را حتي از سر بقچه بسته هاي بيبي جونها كه قصه هاي قشنگي از پرنده و ستاره و سنگريزه بلد بودند نمي گذشتند اما مگر مي شد پرنده اي به آن كوچكي را پيدايش كرد
پيش مي آمد كه كارگرها سرگرم كار بودند و صداي دستگاهها بلند بود و سواريها ريز و درشت مثل جوجه از دهانه كارخانه مي آمدند بيرون كه يكدفعه يكي از آنها مات مات زل مي زد به يك گوشه و آن وقت از اين گوش به آن گوش و يك دقيقه نمي گذشت كه همه دست از كار مي كشيدند و مي ايستادند به تماشاي قناري كوچك كه بالهاي زرد و قشنگي داشت اما تا زنگ خطر كارخانه به صدا در مي آمد و ماشينهاي آتش نشاني مثل اجل معلق سر مي رسيدند و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان مي ريختند توي كارخانه ‚ قناري ‚ مثل يك چكه آب تو زمين فرو مي رفت آنها هم همه كرگرها را مي ريختند بيرون و درهاي كارخانه را مي بستند و سر تلمبههاي بزرگ د.د.ت را مي گرفتند تيو سالن كارخانه اما باز دو سه ساعت ديگر مي ديدي قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش مي آمد و مي نشست روي سر شير سنگي روبروي عمارت شهرداري و شروع مي كرد به خواندن و هنوز صداي پاي پاسبانها روي سنگفرش پاك و براق شهر بلند نشده بود كه مردم سر براه شهر آويزان مي شدند به تراموا ها و اتوبوسها و در مي رفتند و قناري هم مي پريد و مي رفت و درست ساعت 17 18 باز توي ميدانهاي شهر پيدايش مي شد
بچه هاي كوچولوي شهر هم كه سرشان پر بود از قصههاي پرنده ها و دلشان غنج مي زد براي يك قناري كوچك و قشنگ كه بگيرند توي مشتهاشان و يا يك گربه كه بگذارند روي پاهاشان و ناز كنند و يا يك گلدان با يك ساقه نازك گل نرگس ... آن وقت ساعت 8 عوض آن كه كتابهاشان را كه پر بود از عكس درختهاي سنگي و دودكشها و شكل و شمايل پاسبانها بزنند زير بغلشان و مثل بچه آدم بروند روي نيمكتهاي آهني كلاسها بنشينند و به معلمهاي باسوادشان كه هميشه خدا يك عينك پنسي توي صورتهاشان ولو بود گوش بدهند و معادله هاي چند مجهولي را حل كنند ياغي شده بودند بله درست و حسابي پاپيچ مردم شهر و اولياي محترم شهر علي آباد شده بودند يعني از ساعت 5 6 كه هيچ تنابنده اي پيدا نبود راه مي افتادند توي كوچه ها و ميدانها دنبال قناري كوچكي كه بالهايش زرد و قشنگ است
تازه همه اينها به كنار ساعت 16 17 كه روزنامه ها در مي آمد تمام صفحات اولشان پر بود از عكسهاي قد و نيم قد قناري كه مثلا نشسته بود روي تاق يك اتوبوس دو طبقه و يا روي مجسمههاي رنگ و وارنگ ميدانها و سر مقاله پشت سر مقاله بود كه درباره زحمات طاقت فرساي مامورين براي نابودي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ به چاپ مي رسيد
دست آخر ريش سفيدهاي شهر بس كه نشستند و چاي و بيسكويت خوردند و كميسيون پشت كميسيون و گزارش پشت گزارش از نا افتادند و نوشتند و گفتند كه : ما عقلمون به اين كار قد نمي ده
براي همين بود كه روزنامه ها با حروف درشت 72 نوشتند كه :
ريش سفيدها زه زدند
آن وقت بود كه پسر بچه ها شير شدند و تير كمانها را علم كردند و افتادند به جان پرنده هاي فلزي و مرغابيهاي پلاستيكي و چراغ كت و كلفتي كه زير تاق ضربي شهر علي آباد آويزان بود و يكي از همان گلوله هاي گرد آهني بود كه درست خورد به گوشه راست چراغ و بي بي جونها گفتند كه چراغ هم مثل خورشيد يك چشمش كور شد سپورهاي شهرداري هم از بس عروسك و گلهاي پلاستيكي و پرنده هاي فلزي از توي كوچه پسكوچه هاي شهر جمع كرده بودند خسته شدند و از همان وقت بود كه آسفالت يكدست كف ميدانهاي ورزش و خيابانها و كوچهها ترك خورد و علف سبز و روشني از زمين بيرون زد و تاق ضربي شهر علي آباد نشت كرد و يكدفعه مردم حس كردند كه دوباره باران بله نم نم باران درست و حسابي روي سرشان مي ريزد و بوي نم شامه شان را قلقلك مي دهد
كم كم داشت كار آب باز مي كرد و پرونده قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود كه ديگر توي همه اتاقهاي بايگاني بزرگ شهر جاي سوزن انداز نبود تا آن كه يك روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پليس آتش نشاني بود ريختند توي خيابانها و كوچه هاي شهر علي آباد و مردم را از خانه ها و كارخانه ها و عرق خوريها و **** خانه ها كشيدند بيرون و بعد كه جيب و بغل زنها و مردها و بچه ها را خوب خوب گشتند دروازه ها را باز كردند و همه را ريختند بيرون و همه پاسبانها و پليسهاي آتش نشاني با ماسك و تلمبه هاي بزرگ د.د.ت رفتند توي شهر و دروازه ها را كيپ كيپ بستند و هر چه مردها و زنهاي شهر علي آباد با مشت زدند به ديوارهاي شهر و بچه ها گريه كردند هيچ كس دروازه ها را باز نكرد كه نكرد
بله دروازه ها را بستند كيپ كيپ و هواكشها را خاموش كردند و با آن تلمبه هاي بزرگ كه پر بود از گرد د.د.ت ريختند توي شهر و از اين خانه به آن خانه ... خلاصه همه سوراخ سنبه هاي شهر را ضدعفوني كردند و درزهاي تاق ضربي را گرفتند و آسفالتها را لكه گيري كردند و چراغ را باز راست و ريس كردند و دوباره برگهاي سبز حلبي و پرنده هاي فلزي را نشاندند روي شاخه هاي درختهاي سنگي و يك رنگ آبي سير قشنگ قشنگ زدند به تاق و چند تا ابر سفيد ولو كردند توي آن و وقتي كه يك هفته تمام گذشت و ديدند كه ديگر خبري از آن قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ نيست دروازه ها را باز كردند
بله دروازه ها را باز كردند باز باز و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان ايستادند دم دروازه ها و يكي يكي بله يكي يكي ... پشت سر هم ... و جيب بغل همه شان را ...
بله اما همه مردم شهر علي آباد رفته بودند و هيچ تنابنده اي بيرون دروازه نبود
هوشنگ گلشيري
ghoghnoos
28th October 2007, 07:26 PM
مشابه این تاپیک توی بخش شعر و جمله های زیبا هم هست ولی حالا که یه بخش صرفا برای داستان باز شده اینجا هم یکی زدم.
بچه ها کمک کنید.
داستان کوتاه بزارید...
ghoghnoos
28th October 2007, 07:29 PM
زن خوشحال وارد اتاق شد. اتاق کمنور بود. گفت: میتونم چراغ روشن کنم؟
مرد گفت: دارم کار میکنم.
چراغ را روشن کرد. مرد عینکش را برداشت و به او خیره شد. زن روی صندلی رو به مرد نشست و گفت: تازه نوشتم فکر میکنم خوشت میآد.
مرد دستش را لای کتاب گذاشت و به سایه زن که روی دیوار افتاده بود خیره شد. زن خواند. از آسمان آبی تا پرندگانی که در آن پرواز میکردند.
مرد با خود گفت: فردا ساعت هفت باید پروژه را تحویل بدم اگه تا صبح کار کنم...
زن به چشمان مرد نگاه کرد .به نظرش آمد حواسش پیش او نیست صدایش را یک پرده بلندتر کرد.مرد به موی سفیدی که لا به لای موهای زن بود نگاه کرد و دوباره فکر کرد فردا هم وقت ندارم ماشین رو به کارواش ببرم. نگاهش از موهای زن سر خورد و روی کفشهای راحتی زن ثابت ماند.
چطور بگم یادم رفته پالتوش رو به کدوم خشکشویی دادم.
زن آن قسمت از شعرش را میخواند که در مورد رنگ عشق بود سرخ یا سفید؟ زن لبخندی زد مرد نگاهش کرد زیر لب گفت: یادم باشد فردا قسط ماهانه را پرداخت کنم.
زن گفت: قشنگه نه؟
مرد گفت: چی؟
زن گفت: گوش نکردی؟
مرد گفت : چرا چرا کدوم قسمتش...
زن گفت: به نظر تو چه رنگیست؟
مرد یادش افتاد که باید در گاراژ را رنگ کند.
زن گفت: سفید بهتر است نه؟
مرد با خود گفت زود چرک میشود. و به رنگهای تیرهتر فکر کرد. زن بلند شد و مرد را بوسید.
مرد گفت: قهوهای بهتراست.
زن با مهربانی لبخند زد. چراغ را خاموش کرد و در را بست.
ghoghnoos
28th October 2007, 07:32 PM
جلسه در کشور سیاه که بیشترین سیل قاچاق زنان و کودکان به آن بود، تشکیل شد. به نظر دیپلمات کشور سفید که بیشترین سیل قاچاق زنان و کودکان از آن بود، حل این مسئلهی خانمانسوز طی یک یا دو نشست امکانپذیر نبود... و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه سری به نشانهی تأیید فرمایشات جناب دیپلماتِ سفید تکان داد و خواستار این شد که برای حل هرچه زودتر این مسئله جلسههای عصرانه، و یا حتا صبحانه و شامگانه، ترتیب دهند. دیپلمات کشور سفید درحالیکه دستانش را در هم حلقه کرده بود مشتاقانه خاطرنشان کرد: برای حل این مهم و همچنین جلوگیری از دیده شدن این مسائل در مرزهای مشترک خاکی و دریایی دو کشور همسایهی دیگر، با دعوت از دیپلماتهای دو کشورِ آبی نفتی و خاکستری، در جلسههای آتی، پیشنهادی را عملی کنیم. با شنیدن این جمله رنگ از چهرهی دیپلمات کشور سیاه پرید. در همان رنگباختگی، پیشنهاد داد که برای تنوع هم که شده، و همچنین خوردن عصرانه در محوطهی اجلاس کمی تفریح کنند. رنگباختگی دیپلمات کشور سیاه و پیشنهاد ناگهانیاش، آن هم در شرایطی که به دستاوردهای مشترکی نزدیک میشدند، آنقدر همزمان و آنی بود که همتایش شک نکند همیشه کاسهای سیاه زیر نیمکاسه است! ولی در مقام یک دیپلمات حرفهای، رد کردن دعوت همقطارش را دور از ادب دانست. به همین خاطر، با کمال میل یکییکی به پای تماشای برنامههای مفرح و شادی که به افتخار حضور او ترتیب داده بودند نشست. به نظرش کمی شتابزدگی در برنامهها بود، ولی خوب میدانست که همتای قرینهاش هیچ تقصیر ندارد. به نظر دیپلمات کشور سفید، در چنین نشستهایی آنچه بیش از پیش اهمیت دارد، نه اهمیت رنگها، بَل رنگکردن رنگباختگی است. و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه به روی فلاشهای عکاسها، لبخند محوی میزد. آخرین برنامه مربوط به پرتاب پیکان به هدف بود. هدف، صورتک کاغذیشکلِ پسرک سیاهچردهای بود که به همه میخندید. البته تنها امتیاز صد به کسی داده میشد که همان خنده را محو کند. این را دیپلمات کشور سیاه به دیپلمات کشور سفید گفت که پیکان را برای پرتاب در دستش جابهجا میکرد. عکاسها آماده شکار صحنه بودند. پیکان که پرتاب شد نه پرتابکننده باورش میشد با اولین ضربه به هدف بزند و نه پسرک سیاهچرده به ذهنش رسید زنی که با نقاب آبی آسمانی بر چهره، جمعیت را پس زد و به دیپلمات کشور سفید سیلی محکمی زد، مادر باشد. دیپلمات کشور سیاه پیکان را از لای دو دندان بزرگ و سفید پسرک بیرون کشید.
ghoghnoos
28th October 2007, 07:37 PM
دو تا فنجان را که گذاشتم توی سینی تا پرشان کنم از چای، تازه فهمیده بودم تو اینجایی. یاد تمام آن روزهایی افتادم که توی همین آپارتمان نقلی، یا همانطور که تو میگفتی قوطی کبریت، با هم چای میخوردیم. توی خاطرهها هم حتماً چای بهانه است تا یاد گذشتهترها بیفتیم. تا یادم بیاید چه طور میشد که با هم چای میخوردیم. حالا اگر از تو بپرسم هیچ کدام از آن چایها را به یاد داری؟ میدانم باز هم میگویی: «این چاییه یا ...» هیچوقت نمیدانستم نگاهت بعد از گفتن این جمله از سر چشمغره است یا عشوه.
نه حق با تو بود من بیانصافم و گرنه چهطور میتوانم فکر کنم که تو «کلکل»های آن شب را از یاد برده باشی. شب بعد از همان شبی که صدای خندههایتان - خندههای تو و آن مردک که تو را رسانده بود خانه - زودتر از تو از پلهها بالا آمده بود. درک نمیکردی. تقصیر من نبود. هر غلطی که میکردی اشکالی نداشت، اما نمیفهمیدی.
هیچ وقت تا شب بعد طاقت نمیآوردم. از یادم نمیرفت. اما مجبور بودم نادیده بگیرم. میدیدم ساکت همانجا نشستهای ناخنت را سوهان میکشی. با آن سوهان کوچک روی اعصابم راه میرفتی. چنان با حوصله این کار را میکردی تا تسلیم شوم و بگویم: «چی؟ آره چایی میخورم.» و بشنوم: «فکر بدی نیست، بریز بیار بخوریم.» با عشوهای که از سر بیحوصلگی بود آرام نگاهت را از سوهان و ناخن میگرفتی و میسپردی - به من نه - میسپردی به گلهای قالی.
مرا بخشیده بودی و بزرگوارانه قبول کرده بودی که با هم چای بخوریم. حق با تو بود. نباید زودتر از زمانی که از پلهها بالا بیایی در را باز میکردم تا صدای خندههای تو را بشنوم. جوری میگفتی خندههای «مرا» که انگار با خندههای تو مشکل داشتم. حتا خندههای آن مردک هم اگر به تنهایی به گوشم میرسید آن قدر اذیتم نمیکردم. وقتی آتش گرفتم که خندههایتان روی هم افتاده بود و تو این را نمیفهمیدی. سعی میکردم این طور تصور کنم. چون اگر غیر از این فکر میکردم، اگر قبول میکردم که میفهمی باید در را میبستم. میرفتم بیرون بعد در را میبستم تا تو را با قوطی کبریت تنها بگذارم.
آن شب پس از آنکه چای ریختم و گفتم و گفتم و گفتم، و هیچ چیز نشنیدم. قهوه نخوردیم و به رختخواب رفتیم. یادت میآید؟ ماجرای قهوه را میگویم. اولین بار که میخواستم دعوتت کنم. به خانهمان، گفتم فردا عصر بیا اینجا، کسی نیست. گفتی که چی؟ گفتم با هم یک قهوه بخوریم. گفتی هنوز نمیدانی یک خانم محترم را با این وقاحت به قهوه دعوت نمیکنند؟ گفتی که دعوت به قهوه یعنی دعوت به رختخواب. به تو نگفتم به خودم گفتم یعنی همهی این آدمها که با هم قهوه میخورد به رختخواب میروند؟ پس بگو چرا همه تلخی قهوه را دوست دارند. فردایش آمدی و ما با هم قهوه نخوردیم. تمام شبهایی که در سالهای زندگی مشترکمان با هم به رختخواب رفتیم هم قهوهای در کار نبود.
کجایی؟ نمیدانی کجا بودم. صدایم کردی فهمیدم کجا هستم. سینی چای را میگذارم جلویت. چای ریخته است توی سینی. تا تو ته خیس فنجان را با دستمال خشک کنی من هم خاطراتم را با تو و فنجان مرور میکنم. حتا دستمال توی دستت هم مانع نشده که انگشت کوچکت از انگشتان دیگر فاصله گیرد وقتی با انگشتان اشاره و شصت با عشوه فنجان دست میگیری.
میگویی نمیدانم تو چرا هنوز هم توی این قوطی کبریت زندگی میکنی؟ بعد با کنجکاوی به در و دیوار نگاه میکنی. انگار که هیچ وقت اینجا را ندیدهای. تمام مدتی که اینجا هستی دربارهی چیزهای بیاهمیت میپرسی و من مجبورم جوابهای بیاهمیت بدهم. منتظرم بپرسی. نمیدانم منتظرم چی بپرسی و نمیدانم چه جوابی میدهم. اما منتظرم. نمیپرسی. چای را نمینوشی، ته فنجان را نگاه میکنی، و بعد میگویی وقت رفتن است. میروی. به همین سادگی.
برمیگردم میز را تمیز کنم فنجانها را میگذارم توی سینی. تنها چیزی که از تو توی این قوطی کبریت مانده رنگ لبت روی لبهی فنجان است. میروم آشپزخانه تا یک فنجان قهوه برای خودم آماده کنم.
Pasalari
29th October 2007, 02:20 PM
حيايى غريب از سگ
مرحوم آقاى بلادى فرمود يكى از بستگانم كه چند سال در فرانسه براى تحصيل توقف داشت در مراجعتش نقل كرد كه در پاريس خانه اى كرايه كردم و سگى را براى پاسبانى نگاهداشته بودم ، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابيد و من به كلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد.
شبى مراجعتم طول كشيد و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده گوشها و سرم را پوشاندم و دستكش در دست كرده صورتم را گرفتم به طورى كه تنها چشمم براى ديدن راه باز بود، با اين هيئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز كنم سگ زبان بسته چون هيئت خود را تغيير داده بودم و صورتم را پوشيده بودم ، مرا نشناخت و به من حمله كرد و دامن پالتومرا گرفت و فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز كرده صدايش زدم تا مرا شناخت با نهايت شرمسارى به گوشه اى از كوچه خزيد در خانه را باز كردم آنچه اصرار كردم داخل خانه نشد به ناچار در را بسته و خوابيدم .
صبح كه به سراغ سگ آمدم ديدم مرده است ، دانستم از شدت حيا جان داده است . اينجاست كه بايد هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب كنيم كه چقدر بى حياييم ، راستى كه چرا از پروردگارمان كه همه چيزمان از او است حيا نمى كنيم وملاحظه حضور حضرتش را نمى نماييم . امام سجاد عليه السلام در دعاى ابى حمزه مى فرمايد :«اَنَا يا رَبِّ الَّذى لَمْ اَسْتَحْيِكَ فِى الْخَلاءِ وَلَمْ اُراقِبْكَ فِى الْمَلاءِ اَوْلَعَلَّكَ بِقِلَّةِ حَيائى مِنْكَ جازَيْتَنى.»
منبع:داستانهایه شکفت شهید دسغیب
گريه امام صادق (ع ) بر غيبت امام زمان (عج ) سدير صيرفى مى گويد
من با سه نفر از صحابه محضر امام صادق رسيديم ، ديديم آن بزرگوار بر روى خاك نشسته و مانند فرزند مرده جگر سوخته گريه مى كرد. آثار حزن و اندوه از چهره اش نمايان است و اشك ، كاسه چشمهايش را پر كرده بود و چنين مى فرمود:
سرور من غيبت (دورى ) تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ كرده و آرامشم را از دلم ربوده .
آقاى من غيبت تو مصيبتم را به مصيبتهاى دردناك ابدى پيوسته است . گفتم :
خدا ديدگانت را نگرياند اى فرزند بهترين مخلوق ! براى چه اين چنين گريانى و از ديده اشك مى بارى ؟
چه پيش آمدى رخ داده كه اين گونه اشك مى ريزى ؟
حضرت آه دردناكى كشيد و با تعجب فرمود:
واى بر شما، سحرگاه امروز به كتاب ((جفر)) نگاه مى كردم و آن كتابى است كه علم منايا و بلايا و آنچه تا روز قيامت واقع شده و مى شود در آن نوشته شده ، درباره تولد غائب ما و غيبت و طول عمر او دقت كردم .
و همچنين دقت كردم در گرفتارى مؤ منان آن زمان و شك و ترديدها كه به خاطر طول غيبت او كه در دلهايشان پيدا مى شود و در نتيجه بيشتر آن ها از دين خارج مى شوند و ريسمان اسلام را از گردن برمى دارند.... اينها باعث گريه من شده است .
منبع:منتخبی از داستان های بحار الانوار جلد دوم
ملاقات ابليس با موسى (ع )
رسول خدا(ص ) فرمود: موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى : تو كيستى ؟
ابليس : من شيطان هستم .
موسى : ابليس تو هستى ، خدا تو را دربدر و آواره كند؟
ابليس : من نزد تو آمده ام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى به تو سلام كنم .
موسى : اين كلاه چيست كه بر سر دارى ؟
ابليس : با (رنگها و زرق و برق ) اين كلاه دل مردم را مى ربايم .
موسى : به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى .
ابليس گفت : اذا اعجبة نفسه ، و استكثر عمله و صغر فى عينه ذنبه .
در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم : 1 هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد؛ 2 هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛ 3 هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.
منبع:داستان دوستان جلد 4
Pooyajoon
31st October 2007, 09:09 AM
ققنوس خانن دستتون درد نکنه ولی از آقا فرشاد و خزان خانم می خواستم ترتیبی بدن که اون تاپیک هم به اینجا منتقل بشه.
Pasalari
1st November 2007, 09:10 PM
پایان نامه خرگوش
يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يك روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيكار مي كني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايكه يك خرگوش چطور مي تونه يك روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر كسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش كه مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت كنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم كه يك خرگوش چطور مي تونه يك گرگ رو بخوره، كار مي كنم.
گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت كنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود.ـ
پايان
----------------------
نتيجه :
هيچ مهم نيست كه موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست كه شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي كه مهم است اين است كه استاد راهنماي شما كيست؟!!!!
منبع : سايت گوناگون
Pasalari
1st November 2007, 09:11 PM
یادش بخیر
نویسنده: راحيل فرمهيني
توي كلاس ما آمد قبلا تعريفش را شنيده بودم. دانش آموز خيلي خوبي بود بر خلاف تمامي دانش آموزان درسخوان كتابهاي غير درسي هم مطالعه مي كرد خيلي خيلي زياد اسم نويسندگان معروف جهان و ايران را مي دانست از انواع كتابهاي ادبي گرفته تا انواع رمان ها را مي خواند خيلي زود شروع به خواندن كرده بود چيزي در حدود سن 11 سالگي انواع مجله ها را مي خواند خيلي جلوتر از سنش در 13 و14 سالگي انواع كتابهاي ادبي را ميخواند. خيلي هم خوب مي نوشت ومقاله هاي تند و ساده اش واقعا قشنگ بود حتي بي ذوق ترين افراد را هم سر شوق مي آورد حالا وارد دبيرستان نمونه شده بود .
فكرمي كرد در اينجا مي تواند فعاليت انجام دهد و قدر او را مي دانند. اما افسوس كه باز هم در اينجا كسي ارزش واقعي او را نمي دانست فقط عده كمي از دانش آموزان آن هم فقط براي تنوع اطرافش را مي گرفتند. همان روز اول خودش را نشان داد خيلي فصيح صحبت مي كرد. عالي بود ولي نمي دانستم كه چرا هيچ كس با اودوست نمي شد. فكر مي كردم كه تقصير خودش است اما بعد از گذشت يكسال متوجه شدم كه نه تنها تقصير از او نيست بلكه تقصير از ماست.
اين ما هستيم كه اشتباه مي كنيم . اين ما هستيم كه از كتاب متنفر شده ايم با آنها قهر كرده ايم. ولي اوبا كتاب ها دوست بود. خيلي از صحبت ها يش در مورد نويسندگان بزرگ جهان بود، در مورد خيلي از شيمي دان ها وفيزيكدان هاي مشهور اطلاعاتي داشت اما افسوس كه هيچ كس منظور او را متوجه نمي شد. حتي معلم ادبيات نيز او را درك نمي كرد غالبا با اودعوا مي كرد و مي گفت:
تونمي فهمي توهيچ چيز نمي داني. اما با اين وجود او به راهش همچنان ادامه ميداد ومن با آن كه اصلا اهل كتاب واز اين حرفها نبودم متوجه بودم كه اوخيلي خوب مي دانست. البته ما در كلاس خودمان چندين دانش آموز داشتيم كه ادعا كردند كه خيلي خوب مي دانند ولي من متوجه بودم كه آن ها اصلا هيچ چيز نمي دانند وفقط براي اينكه از او عقب نيفتند آن حرف ها را مي زنند مدتي كه از سال تحصيلي گذشت متوجه شد كه ديگر نميتواند ادامه بدهد ونظراتش را ابزار كند .
پس مجبور شد كه سكوت كند بارها و بارها من ديدم كه مي خواهد نظرش را بگويد اما يكدفعه سكوت مي كند وآن گاه غمي عظيم بر چهره اش پديدار مي شد كه نمي توان آن را با زييبا ترين واژه ها توصيف كرد چرا كه آن غم و ناراحتي دروني بود كه در صورت وي نقش مي بست. وبه راستي چرا ما قدر اين سرمايه هاي ارزشمند را نمي دانيم. ديگر سعي ميكرد كه شيوه اش را عوض كند .
ديگر هيچ جا حرف نمي زد. ديگر در مورد كسي صحبت نمي كرد .بعد از مدتي او كاملا عوض شد. او مثل ما شد گنجينه اي از لغات كلمات ومعلومات را در وجودش پنهان كرداو آن اطلاعات را در وجودش مدفون كرد ديگر اوآن فردي نبود كه من مي شناختم . او تغيير كرده بود بعد از گذشت زماني نه چندان زياد او را تنها در گوشه اي از حياط مدرسه ديدم نزديكش رفتم وپرسيدم :چرا اينطوري شد؟ گفت كه برواز آنها بپرس.
ghoghnoos
3rd November 2007, 01:22 PM
ققنوس خانن دستتون درد نکنه ولی از آقا فرشاد و خزان خانم می خواستم ترتیبی بدن که اون تاپیک هم به اینجا منتقل بشه.
خواهش میکنم
منم میخواستم بگم که شما زحمتشو کشیدید
Pooyajoon
3rd November 2007, 01:41 PM
عشق و خیانت
پسر خلیفه مراد همواره در مورد زندگی اش می اندیشید . چشمانش به نقطه دور دست میخکوب میشد. بعضی اوقات اشک سردی از کنج چشمانش پاهین میریخت. وقتی از او علت را می پرسیدند خاموش می ماند و چیزی نمی گفت. بعد بر خواسته عقب کلکین اتاق اش می ایستاد. و دور دست ها را نظاره میکرد. . همه درک میکردند که او درد عمیقی دارد. اما وی غمش را تقسیم نمیکرد. خلیفه مراد به یاد می آورد که چطور پسرش را با رنج و مشقت فراوان ساخت و در آخر عمر همان فرزند تیشه به ریشه اش زد و نزد همه سر افگنده و رنگ زرد اش ساخت.
او به خاطر میاورد که چطور خانمش او را ترک کرده و از نزدش برای همیشه دور شود.
آری خلیفه مراد پسری داشت که اسمش رامین بود . رامین پسر ولگرد و بیهوده به بار آمده بود.
وهمیشه سبب رنجش خاطر پدرش می شد. خانم مراد سالها قبل که رامین شش ساله بود وفات یافته بود. و مراد تا دیر گاهی خانمی نگرفته بود.
رامین آرام آرام جوان میشد. او عادت داشت از همان طفلی چیزی را پنهان و از نگاه پدرش گرفته و او را فریب دهد. مراد که هم مصروف کار و بار شرکت تجارتی اش بود کمتر روی تربیت سالم رامین میاندیشید. تا اینکه رامین کلان شد و مراد پسرش را به خارج فرستاد و خودش تنها ماند. دوستانش او را مشوره دادند که بخاطر بیرون شدن از تنهای برای بار دوم ازدواج کند. اما مراد که خود را بزرگ سال میدید نمیپذیرفت. یکی از دوستان نزدیکش برای وی زن بیوه و جوانی پیدا کرد و خلیفه را راضی ساخت تا او را به عقد نکاح اش در آورد . خلیفه دل نا دل به رامین احوال داد تا در مراسم نکاح اش شرکت کند. اما رامین گفت که آنها مراسم را بر پا کنند چراکه او نمی تواند که به این زودی ها بیاید.
خلیفه با خانمی مانند ماری که جوان و زیبای روی بود ازدواج نمود. محفل نکاح سپری شد. خانم جوان و از فامیل غریبی بود که قدم به خانه خلیفه مراد گذاشت. او بسیار خوش برخورد و مهربان بود. همواره طبع خلیفه مراد را خوش نگاه میکرد. زندگی آن دو به خوشی و خوبی به پیش میرفت. خلیفه بسیار خوش بود و همواره میگفت: به ناحق چندین سال عمرم را به تنهای سپری کردم. کاش زود تر ازدواج میکردم و اینقدر رنج نمیکشیدم.
یک سال گذشت و رامین پسر خلیفه به وطن بر گشت. وقتی اولین بار به خانه آمد و چشمانش به چشمان زیبا و جادوی ماری افتاد دل از دل خانه اش رفت و یک دل نه صد دل عاشق ماری شد. ماری با مهربانی او را بدرقه کرده و هر وارد خانه شدند. خلیفه ماری را به پسرش معرفی کرد. وهمه دور دسترخوانی نشستند که جمعی از مهمانان در آن جمع شان حاضر بودند.
همان روز غوغای در دل رامین پیدا شد. چی تا کنون او هیچگاه زیر تاثیر سخنان خانمی نرفته بود و زنی را با آن زیبای ندیده بود. او بدون اینکه بداند به چی کسی عشق میورزد . احمقانه عاشق مادر اندرش شده بود. آرام آرام احساس کرد که ماری را خیلی دوست دارد. و به او عشق میورزد. آهسته آهسته با ماری گرم گرفت. روزی در حالیکه ماری با ناز و کرشمه در نزدش نشسته بود به او ابراز عشق و علاقه کرد. ماری در جواب حرف های رامین خاموشی اختیار کرده و با تبسم معنی دار اتاق او را ترک کرد.
بعد از آن روز روابط نامشروع رامین و ماری آغاز شد. ماری که همواره هوس داشتن همسر جوان و خوبروی را در سر میپرورانید پیشنهاد رامین را پذیرفت و برایش حلف وفا داری یاد کرد.
اما در مقابل خلیفه که متوجه شده بود که ماری به پسرش تمایل نشان میدهد سعی کرد که رسوایی نیافتاده پسرش را زودتر به خارج بفرستد مگر رامین امروز و فراد کرده و رفتنش را به تعویق می انداخت.
نیمه های یک شب فکر شیطنت آمیزی افکار رامین را مختل ساخت آری او به این فکر شد که با کار های خودش کار رفتن ماری را نیز سر براه ساخته و عشقش را از چنگال پدر بربایاند.
روی همین فکر فردا موضوع را با رامین در میان گذاشت ماری با شیطنت رویش را بوسید و به ذهنش که چنین کاری را پیشنهاد نموده بود آفرین گفت. او با جرهت تمام به رامین گفت: رامین دوستداشتنی! من از مدت ها است که سفر خارج را در خواب می بینم و همواره این آرزو را داشتم که به خارج از کشور سفر کنم. اگر او این کار را کرده بتوانی من خود و تمام زندگی ام را به اختیار تو قرار خواهم داد. هر چی از من بخواهی دریغ نمیکنم و در ضمن با هر دو میتوانیم با خاطر آسوده با هم ازدواج نموده و زندگی کنیم من به خاطر عشق تو از همه چیز میگذرم. و با تو هر جای بخواهی میروم تو خاطر جمع باش و کار هایت را سر براه کن.
رامین از همان روز در صدد تهیه پاسپورت ماری شد. ماری پول زیادی را از نزد خلیفه پنهان می نمود و به رامین میداد.
اما خلیفه از همه جا بیخبر بود و خرسند بود که رامین دوباره می رود و او و خانمش دوباره زندگی بی درد و سر را دوباره از سر میگیرند. یک و دو ماه دیگر هم سپری شد و یک شب که خلیفه مراد به خوابی عمیقی فرو رفته بود رامین ناوقت تر از شبهای دیگر با خبر خوشی برای ماری به خانه آمد. ماری با بی صبری انتظار آمدنش را میکشید با اولین ضربه در از جا برخواست و در را گشود. رامین با خوشحالی رویش را بوسید و گفت: پس فردا بخیر با هم یکجا میرویم. ماری با اشتیاق تمام او را در آغوش گرفته گفت: چی میشنوم رامین خواب هستم یا بیدار؟ خداوند دعا من را قبول کرده و من از شر این مرد پیر خلاص میشوم. هردو با آرامی وارد منزل شدند خلیفه هم از خواب بیدار شده و به دهلیز بر آمده گفت: کی است ماری جان!
ماری با ملایمت گفت: عزیزم رامین آمده.
خلیفه با صدای خواب آلود علت دیر آمدن رامین را پرسید.
رامین گفت: کار هایم بخیر خلاص شد و در خانه یکی از دوستان ام رفته بودم و کمی دیر شد.
خلیفه با مهربانی پرسید: پرواز ات چی وقت است؟
رامین جواب داد: هفته نو بخیر.
خلیفه به آرامش خاطر گفت: خو خدا خیر پیش کنه.
فردای همان روز که خلیفه مراد برای کاری به بیرون رفت. ماری و رامین بکس ها کالا و لوازم ضروری خود را جمع کرده و به دوکان یکی از دوستان رامین انتقال دادند. وقت پرواز فرا رسند خلیفه مراد همان روز خود را بیمارتر از روز های دیگر احساس میکرد. لذا از خانه بیرون نشد. رامین بکس سفری اش را به شانه انداخت و چاپلوسانه دست پدرش را بوسید و از او خداحافظی نموده از خانه بیرون شد.
ماری هم گیلاس چای داغ با مقداری بیسکوت جلو خلیفه روی میز گذاشت و گفت: مرا ببخش! خلیفه با ملایمت ماری مخاطب ساخته گفت: چرا ماری جان ده دلت چی گشت که این درخواست از من کردی؟
تبسم نمکینی روی لبان ماری نقش بست و خاموش ماند. دقایقی همان جا ایستاد بعد به عجله به دهلیز آمد . چادرش را به سر کرده و از عقب رامین بیرون شد. هر دو سوار تاکسی شده و به میدان هوای رفتند و ساعتی بعد سوار طیاره شده و رفتند.
ساعاتی خلیفه مراد بیخبر از خواب بیدار شد. تب شدیدی آزار اش میداد. تشنه شده بود ماری ماری صدا میزد اما ماری دیگر او را ترک نموده و بجای دور رفته بود. خلیفه از بستر برخواست اینطرف و آنطرف سراغ ماری را گرفت اما او را نیافت به اطاق خواب رفت دید همه چیز ها نامنظم شده و کاغذی روی میز به چشم میخورد. قلب خلیفه مراد گواهی بدی داد با سرعت زیاد بسوی میز رفت کاغذ را برداشت فورا" خط ماری را شناخت . و با پوشیدن عینک هایش سطر های نوشته را چنین به خوانش گرفت.
شوهر عزیز و مهربانم!
مرا ببخش و دیگر سراغم را نگیر من و رامین باهم موافقه نموده و از اینجا رفته ایم. شاید تا این نامه را پیدا کنی ما در روی هوا باشیم. لذا کوشش نکن که برای من و رامین درد سری ایجاد کنی. من چند بار به خود جرات دادم که اگر بتوانم موضوع طلاق را با تو در میان بگذارم و با رامین یکجا شوم اما بعد فکر کردم که تو شاید نگذاری که من و رامین با هم نکاح کنیم. از اینرو نتوانستم که موضوع را با تو در میان بگذارم. خواهش میکنم که مرا ببخش و برایم طلاق غیابی بده که من با عشق خودم و پسر رویاهایم ازدواج کنم. من از ازدواج با تو چند بار ابا ورزیدم اما پدرم را خداوند انصاف بدهد حرفم را قبول نکرد من نمیتوانستم قبول کنم که عمرم را فدای زندگی مردی پیری کنم.
این همه را از من ندان و این خواست وجدان ام بوده و مرا از تو دور ساخته است.
حال خلیفه مراد قلب اش شکسته و همیشه فکر می کند که چگونه پسر و زن اش به وی اینگونه خیانت کرده اند او میگوید که من هیچ کاری را برایشان نکردم که آنها آزرده شوند پس چرا؟
شما بگوید جزا اینگونه خانم ها چیست؟
Pooyajoon
3rd November 2007, 01:44 PM
بدنبال خوشبختی گریز پا
اهدا به کودکان گرانقدر میهنـم !
بود نبود در زیر آسمان کبود، پسرک و دخترک کوچکی زندگی میکردند که خواهر و برادر بودند، خیلی شیرین، و خوش خلق. مادر و پدر شانرا دوست میداشتند و با کودکان همسایه ها نیز با زی میکردند و خیلی باهم دوست بودند. نام دخترک گل اندام بود و هشت سال داشت. نام پسرک جمشید و شش ساله بود. اما ای دو طفل نازنین و باهمه شیرین کاریهای که داشتند ازجاروجنجال های بی موقع و بدون وقفه پدرجان و مادرجان شان رنج میبردند و نمیدانستند که چرا و برای چه پدرجان و مادرجان شان همیشه دعوا و بگو مگودارند. خصوصا ً اینکه مادرجان هنگام دعـوا داد میزد و میگفت:
- از روزیکه مه د ای خانه آمدیم خوشبختی از مه گریخته. گل اندام و جمشید باخود فکر میکردند که این خوشبختی چیست که از مادرجان شان گریخته ؟ چرا گریخته ؟ آیا پدرجان شان به خوشبختی چیزی گـفـته ؟... ولی هیچ جواب قانع کننده ای به ذهن شان نمیرسید. روزی گل اندام و جمشید تصمیم گرفتند که از مادرجان شان بپرسند، چرا گذاشته است که خوشبختی از وی بگریزد ؟ و چرا مادرجان شان ای خوشبختی فراری را باز نمیگرداند ؟...
- مادرجان ! چراگذاشتین که خوشبختی از شما بگریزه ؟ حالی او کجاست؟ این صدای جمشید بود که ناگهان و بدون انتظار ازمادرجانش پرسید و گل اندام هم با تایید حرف برادرش پرسشهای جمشید را تکرارکرد و افزود:
- مادرجان ! مه و برادریم شما و پدر جان ره خیلی دوست داریم ما نمیخواییم که شما بخاطریک خوشبختی که ازشما گریخته دایم باهم دعواکنین.
مادر حیران بود که برای کودکان جان جانی و دوست داشتنی خود چه پاسخی بگوید، لحظهء بفکر فرورفت وبعدا ً گفت:
- نازنین های مه ! شما هنوز خُرد هستین بخیر که کلان شدین باز میفامین، حالی برین بازی کنین. اما جمشید و گل اندام دست بردارنبودند و هی میپرسیدند و میپرسیدند.
- نه مادرجان ! ما کلان هستیم، همه چیزه میفامیم به ما بگوین که خوشبختی کجا پـُت شده تا ما بریم و پیدایش کنیم. مادر که میدید فرزندان او دست بردارنیستند گفت:
- خیلی خوب، بریم د حویلی که مه نشان تان بتم خوشبختی کجا پت شده. پسرک و دخترک باعجله همرای مادرجان شان به حویلی بر آمدند و مادرجان بادست خود به کوهی اشاره کرد که بسیار دوربود و خیلی هم کته و کلان معلوم میشد.
- اونه ببینین نازنین های مه ! خوشبختی از مه گریخته و پشت آن کوه های بلند پـُت شده.
- پشت آن کوه های که برف های سفید داره ؟ جمشید باتعجب از مادرش پرسید و گل اندام فورا ً گپ برادرش را ادامه داد و گفت:
- مه هر روز میبینم افتو ( آفتاب ) هم همونجه پت میشه، و بعد مثل اینکه کشف بزرگی کرده باشد باخوشحالی حرفش را ادامه داد:
- مادر جان! مادرجان! میشه شما حالی به افتو بگویین که پیغام شماره به خوشبختی بگویه که او پس بیایه تا شما با پدرجان دعوانکنین؟
مادر نمیدانیست چه جواب مناسبی برای فرزندانش بگوید تا قناعت کنند و دست از سر او بردارند. لحظهء فکر کرد وگفت:
- نه، قندولکهای مه ! افتو خیلی از اینجا دور است و خوشبختی مه هم گوشهایش کرشده صدای افتو ره شنیده نمیتانه.
کودکان که دیدند افتو هم نمیتواند با آنها در بازگشت خوشبختی مادر شان کمک کند غمگین شدند و دگر اسرار نکردند. مادرجان شان هم خوشحال شد که توانسته بود جواب مناسبی برای فرزندانش بدهد.
روزها پی هم سپری میشدند و هفته ها می آمدند و میرفتند ولی خوشبختی مادرجان بازنگشت که نگشت. مادرجان و پدرجان جمشید و گل اندام بعد ازچند روزخاموشی باز هم بگو مگوی شان آغاز شد و آن دو کودک بیچاره را پریشان ساخت، تا که روزی فکر تازه به ذهن گل اندام خطورکرد و برای برادرش گفت:
- جمشید جان ! بیا مه و تو باهم میریم پشت کوه ها و خوشبختی ما درجانَ پیدامیکنیم و باخود می آوریم. چطور، موافق استی ؟
- هان، مه موافق استم خواهرجان، اما اگر راه ره گم کدیم باز چه ؟ جمشید برای خواهرش ای گـپَ گفت و منتظر پاسخ او دوچشمش را به خواهرش دوخت. گل اندام چند لحظ فکر کرد و بعدا ً ذوق زده گفت:
- نه ! جمشید جان ما راه ره گم نمیکنیم یکراست طرف کوه میرویم و کوه هم مستقیم روبروی خانهء خود ما قرار گرفته.
جمشید عاجـل حرف خواهرش را تایید نموده و گفت:
- آفرین خواهر! تو راست میگویی، مه و تو فقط مستقیم میرویم از قریه که تیر شدیم داخل جنگل میشیم از برگهای درخت ها جمع میکنیم و در فاصلهء هر چند متر یکی از برگهاره می گذاریم تا وقت بازگشت راه ره اشتباه نکنیم.
- به تو هم آفرین برادر شیرین و هوشیارم ! فکر خوبی کردی. باشادی و هیجان گل اندام از برادرش تعریف کرد.
فردای آنروز صبح وقت گل اندام و جمشید از خواب بلند شدند، آهسته و بدون سرو صدا از خانه برآمدند. بدون اینکه غذای برای شان بردارند و یا لباسهای راحت تری بپوشند. آنها فکرمیکردند کوه های بلندی که مقابل خانهء شان قرار داشت در فاصلهء نزدیکی قرار دارد. پدر و مادر این دوکودک مهربان نیز درخواب خوشی بودند و هیچگاه فکرنمیکردند که فرزندان شان اقدام به بیرون شدن از خانه بدون اجازه پدر و مادر شان بکنند. خواهر و برادر مهربان و دوست داشتنی فقط یک هدف داشتند و آن پیدا نمودن خوشبختی گریزپای مادر شان بود که موجب نا آرامی خانوادهء شان گردیده بود. آنها به حرکت خود ادامه دادند و بعد از چند ساعت وارد جنگل بزرگی شدند که انبوه درختان مختلف میوه دار و بدون میوه در آن قد برافراشته بودند. همینکه چند متر بداخل جنگل پیش رفتند صدا های ترسناک و فش فش درختان بلند که از برخورد باد ملایمی با شاخه های شان بوجود می آمد ایشانرا به وحشت انداخت، اما هرکدام بخاطر یکدیگر بروی شان نیاوردند و مصممانه به پیش میرفتند. ناگهان صدای پرش پرنده که از بالای درختی پرواز کرد توجه شانرا بخود جلب نمود و لرزش خفیفی که نا شی از ترس بود سراپای آن دوکودک را لرزاند وچشمهای جستجو گر شان بالای درختان چرخید، آنها پرندهء کوچک و خیلی زیبای رادیدند که بطرف شان پرواز میکرد. پرنده در نزدیکی شان بالای شاخهء درختی نشست و گفت:
- سلام کودکان ! شما کی استین ؟ و کجا میروین ؟ گل اندام و جمشید که هرگز پرنده به این مقبولی ندیده بودند یکصدا جواب دادند:
- ما گل اندام و جمشید هستیم میخواهیم بریم پشت آن کوه های بلند تا خوشبختی گمشده مادرجان را پیداکنیم. بگو تو کی استی ؟ پرنده مقبول !
- مه طوطی استم، مه هنوز خیلی خورد استم امروز روز اول پرواز مه است، چقدر خوب است که مه پرواز کده میتانم !
- خوش آمدی طوطی جان ! کاش مه و برادرم هم بال میداشتیم تا پرواز میکردیم و زود تر خود مانرا به پشت کوه های بلند میرساندیم. این صدای گل اندام بود که آهی کشید و برای طوطی گفت. طوطی نیز فورا ً جواب داد:
- مه هم میخوایم با شما در پیداکردن خوشبختی مادرجان شما کمک کنم، زیرا مه هم مادرم ره زیاد دوست دارم و خوب میدانم مادر برای همه ما چه ارزش بزرگی داره. گل اندام و جمشید از پیشنهاد طوطی مقبول خوش شدند وقبول کردند که طوطی ایشانرا همرایی کند.
قصه کوتاه که در مسیر راه جنگل چوچه گرگ، چوچه روباه و چوچه آهونیز باشنیدن قصهء گم شدن خوشبختی مادر گل اندام و جمشید با ایشان یکجا شدند تا آن دوکودک صمیمی و قندول را برای یافتن گمشده مادر شان یاری رسانند.
چوچه های گرگ، روباه و آهو نیز خیلی مقبول و شوخ شنگ بودند، جست و خیز میزدند و به پیش میرفتند. گل اندام و جمشید از داشتن چنین دوستان خوب برخود میبالیدند و آن ترس و وحشتی را که هنگام داخل شدن به جنگل داشتند فراموش نمودند، از میوه های فراوان و مختلف جنگل برای خود چیدند و خوردند تا گرُسنگی آزار شان ندهد. بعد ازطی راه طولانی بلاخره جنگل ختم شد و دشت وسیع، بی آب و علف ِ پیشروی شان ظاهر گشت. جمشید و گل اندام خوشحال بودند از اینکه بلاخره جنگل به آخر رسید و فکرمیکردند که تا رسیدن به کوه بزرگ فقط چند قدم بیشتر فاصله ندارند، اما هرچه پیش میرفتند بنظر شان میرسید که کوه های بزرگ نیز از ایشان دور میشوند، اما وقتی می ایستادند کوه های بزرگ نیز می ایستادند. این موضوع خیلی برای شان جالب شده بود. آنها فکرمیکردند که این خوشبختی مادر شان است که پس کوه های بزرگ پـُت شده و کوه های بزرگ را هم وادار میکند از ایشان فرار کنند تا جمشید و گل اندام نتوانند خود شانرا به کوه ها برسانند. بلاخره آفتاب جهان تاب اشعه زرین خود را کم کم از پهنای دشت جمع نمود و آهسته آهسته عقب کوه های بزرگ فرو نشست، خواهر و برادر آرزوکردند کاش آنها هم خورشید میشدند تا میتوانستند براحتی پشت کوه بزرگ بنشینند و خوشبختی مادرجان را باخود بیاورند. هوا تاریک شده میرفت و ستاره گان کم کم روی گنبد آبی آسمان ظاهر میگشتند و برای خواهر و برادر چشمک میزدند. جمشید و گل اندام خیلی خسته شده بودند، دل شان میخواست که درآن لحظه به خانه خود میبودند و روی بستر نرم دراز میکشیدند و مادرجان هم برای شان یا قصه شاه پریان را میگفت و یا همان لالایی همیشه گی اش را زمزمه میکرد تا جگرگوشه هایش بخواب میرفتند و خوابهای شیرینی میدیدند. جمشید که خیلی خسته شده بود به خواهرش گفت:
- هوا تاریک شد ولی ما به کوه های بزرگ نرسیدیم، مه خیلی مانده شده ام پاهایم توان رفتن ندارند. گل اندام هم که از برادرش کمتر مانده نشده بود به فکرفرورفت که چه کند، اما طوطی فورا ًجواب داد:
- بلی راست میگویین مه هم مانده شدم دیگه پریده نمیتانم بخاطر اینکه امروز روز اول پرش مه است. ما شو ره همینجه میخوابیم و فردا به سفر خود ادامه میدهیم. تا روشنایی صبح هشت ساعت باقی مانده، جمشید و گل اندام آرام بخوابند و ما چهار دوست همراه شان دو دو ساعت بیدار میباشیم تا اگر کدام خطری پیش آمد مواظب باشیم. چوچه های گرگ، آهو و روباه نیز حرف های طوطی شیرین سخن را تایید کردند. جمشید و گل اندام روی ریگهای نرم درازکشیدند و گرمی مطبوعی را که ناشی از تابش شعاع خورشید بالای ریگها بود بروجود شان احساس نمودند و بعد از چند دقیقه پلکهای شان سنگین شد و بخواب سنگینی فرورفتند و دوستان همراه شان نیزبجز یکی که وظیفه پیره داری بوی سپرده شده بود نیز بخواب رفتند.
صبح وقت هنگامی که خورشید به نورافشانی پهنای دشت و کوه های بزرگ شروع کرد همه از خواب بلند شدند و آن خستگی دیروزی را دیگر در وجود شان احساس نکردند. اما جمشید کمی غمگین بود وقتی گل اندام علت را پرسید او گفت:
- مه دیشو خواب دیدم که پدرجان و مادرجان مارا میپالند، مادرجان گریه کنان چنگ به موی هایش میزد و میگفت: این گناه ازمه است که تمام روز جنگ و دعوا میکردم و میگفتم که مه بدبختم ولی نمیدانستم که خوشبختی مه د پهلوی مه بود، خوشبختی مه فرزندان مه بودند جگرگوشه های مه بودند، اگر فرزند های مره کاری شوه ازغصه خواهم مرد. جمشید این را گفت و قطرات اشک از چشم هایش جاری شد و گریه کنان به سخنانش ادامه داد:
- ما کارخوبی نکردیم که بدون اجازه پدرجان و مادرجان ازخانه بیرون شدیم بیا که برگردیم. گل اندام نیز نتوانست جلو اشکهایش را بگیرد و گریه کنان گفت:
- برادر جان! مه هم همین خو تو ره دیدم، میبینی کوه های بزرگ چقدر از ما دور استند، بیا که برگردیم. طوطی گک و دوستان دیگر شان نیز از اینکه بدون اجازه ما درجان شان خانه های شانرا ترک کرده بودند خجل بودند و همه یکجا تصمیم به بازگشت گرفتند.
چوچه آهو اولتر از همه به خانه اش رسید بمجرد اینکه مادرش را دید فریادی از شادی و شوق از گلویش بیرون شد و جست خیز زنان خودش را به مادرش رساند. مادرش اورا بو میکرد و دور و برش میگشت. بلاخره چو چه آهو متوجه دوستانش شد برای شان دست تکان داد و گفت :
- مه هیچ وقت اینقدر خوشبخت نبودم، مه هم امروز خوشبختی ام را یافتم مادرجانم خوشبختی مه است و بعد همه باهم خداحافظی نمودند.
بهمین ترتیب چوچه گرگ و چوچه روباه نیز وقتی مادرجان شانرا دیدند از خوشحالی سر از پا نمی شناختند و برای مادر شان قول دادند که هرگز بدون اجازه و بدون همرایی مادرجان هیچ جای نروند. آنها نیز با جمشید، گل اندام و طوطی گک خدا حافظی نمودند و برای شان دست تکان دادند. اما طوطی گک شیرین سخن چنان با جمشید و گل اندام انس گرفته بود که گفت:
- مه میخوایم برای همیشه پیش شما باشم در خانه شما، اگر مادرم راضی با شه. جمشید و گل اندام از این حرف طوطی خیلی خوشحال شدند و گفتند:
- ما به تو قول میدهیم که دوستان خوبی برایت باشیم با تو بازی کنیم و آب دانه خوبی هم برایت بدهیم هرزمانی خواستی به دیدار مادرجانت بروی هم آزاد هستی. وقتی طوطی نزدیک آشیانه اش رسید برای جمشید و گل اندام گفت :
- چند لحظه منتظرم باشین تا ازمادرم اجازه بگیرم، اینرا گفت و بطرف درخت بلندی جای که آشیانه اش قرار داشت پرواز نمود. جمشید و گل اندام طوطی گک را با چشم های شان بدرقه نمودند و از اینکه توانسته بودند چنین دوستان خوبی برای شان پیدا کنند خیلی خوشحال بودند و خصوصا ً طوطی گک شیرین سخن که قول داده بود با ایشان به خانه برود و همیشه باهم باشند. بعد از چند لحظه طوطی گک برگشت و باخوشحالی مژده داد که مادرش موافقت کرده و گفته که تو خودت پرواز کردن ره آموخته ای و به کمک مه ضرورت نداری. میتانی با دوستان خوبت زندگی کنی و هفته یکبار بدیدار مه هم بیایی.
هرسه شان خوشحال و خندان جانب قریه روان شدند و نزدیکی شام به خانه رسیدند. همینکه جمشید و گل اندام پدرجان و مادرجان شانرا دیدند از فرط شادی چیق کشیدند و خودرا به آغوش پدر و مادر شان رها ساختند. پدر و مادر شان در حالیکه اشک شوق از چشم های شان چون جوی روان بود فرزندان شان را به آغوش گرم خود هرچه بیشتر فشردند و تمام صورت و تن شان را بوسه باران نمودند. مادر همانطور که اشک میریخت و بوسه بر رخسار فرزندانش میزد پیهم میپرسید:
- چرا این کار را کردین ؟ چرا مارا تنها گذاشتین ؟ چرا رفتین ؟ جمشید و گل اندام گفتتند:
- ما رفته بودیم تا خوشبختی شما ره از پس کوه های بزرگ بیاوریم، اما کوه های بزرگ از اینجه خیلی دوربودند و ما نتانستیم به آنها برسیم. مادر درحالیکه اشک شادی هنوز روی رخسارش نخشکیده بود لبخندی لبانش را گشود و گفت:
- آخر خوشبختی مه شما هستین. مه حالا فهمیدم که شما برایم چقدر شیرین و دوست داشتنی هستین اگر یکروز دیگه برنمیگشتین مه ازغم دوری شما دیوانه میشدم. مه هم به اشتباه خود پی بردم و ازهمین لحظه قول میدهم که هیچوقت با پدر شما دعوا نکنم و شما هم به مه و پدرجان قول بدین که هیچگاه بدون اجازه و بدون همرایی پدرجان و مادرجان خود جای نروین. تا جمشید و گل اندام میخواستند چیزی بگویند که طوطی گک شیرین سخن پیش دستی کرد و فریاد زد:
- قول میدهیم، قول میدهیم که هرسه ما بعد ازاین بدون اجازه پدرجان و ما درجان مهربان خود هیچ جای نرویم. همه از این حرف طوطی گک خندیدند و بر ذکاوت طوطی آفرین گفتند و زندگی تازه و بدون جنگ و دعوای خانوادگی را شروع نمودند و خوشحـال بودند از اینکه همه چیز به خیریت تمام شد.
از عزیز علیزاده
Pooyajoon
3rd November 2007, 01:47 PM
سلیم و سلما
ازوقتی که دست راست وچپ خودرا شناختم خودرا درچهاردیواری( پرورشگاه ) یافتم. تازه جوانی ۱۱ -۱۲ ساله ای بیش نبودم ولی اصلآ نمیدانستم که چرادرآن محیط استم ؟ پدرومادر وفامیلی نداشتم وبنابر کنجکاوی های بیش ازحدخودم ازطرف مسئولین آنجا میشنیدم که : پدر ومادرم بنابر مشکلات سخت اقتصادی یگانه فرزند شان یعنی مرا تسلیم محیط پرورشگاه نموده بودند . باآنکه نصف روز باسایر بچه ها پابند مکتب بودم وسایراوقات رادر مشغولیت هائیکه ازطرف دفتر آنجا برایما تعین شده بود مثلآ : اجرای کارخانگی . سپورت . آوردن سودا بطور دسته جمعی باسایر اطفال وغیره ولی باآنهم همیشه حس کنجکاوی و نفرت ازپدر ومادرم ذهنم را چون موریانه میکاوید . یعنی چه ؟ داشتن یک طفل و شانه خالی کردن ازاعاشه واباطه اش ...وای که چه سخت برمن میگذشت . آنجا بودند اطفالی که والدین شانرا درحوادث گوناگون ازدست داده بودند ولی وضع من وخیم تر ازآنان بود چون گاهی اوقات که بین ما تازه جوانان جنگ وپرخاش صورت میگرفت باشنیدن طعنه های زهرآگینی مثل : پدرش غیرت نداشت که ایره نان بته / خدامیدانه که حلالیست یا .../ ومثل اینها شنیدن چنین جملات مرا زیادتر بدین کار وامیداشت که والدین خودرا بیابم و از آنها نتقام بگیرم . روزها به هفته - هفته ها به ماه وماه ها به سال تبدیل میشدند تااینکه مکتب را تمام کردم به سن قانونی رسیدم و تصمیم گرفتم تا ازخود خانه وکاروباری داشته باشم راستی فراموش کردم بگویم ازسن ۱۴ سالگی مرابا همسالانم دریک بخش دیگری ازین محیط تبدیل نمودند که یک اندازه آزادی بیشتری بما داده شده بود. دردنیا خیلی تنها بودم هیچکسی حتی بنام خویشاوند درهمین مدت بدیدارم نیامده بود . سرانجام اپارتمانی کوچک وغریبانه دست وپا کردم وآنگاه احساس دیگری بمن دست داد . خودرا درمحیط دیگری یافتم . نسبت به قبل اندکی زیادتر علاقمند زندگی شدم . ولی خون انتقام ازوالدینم همیشه در رگ رگ وجودم میجوشید . بازهم شرایط امنیتی شهرووطن بامن هم وفانکرد ودست حوادث مرا چون سنگی بخارج ازکشور پرتاب ومهاجر نمود . دریکی ازکشورهای همسایه پناه بردم ودریکی ازشهرهای کوچک آن خانه گکی بکرایه گرفتم . برای یافتن کار این بار بخت برای اولین بار درزندگی بامن یاری کرد وکارم خیلی آبرومندانه وخوب بود . آنگاه استخوان هایم کمی آرام گرفت . ولی مدت آرامی وآسایش درقسمت من خیلی کوتاه نوشته شده بود . در کوچه ای که من خانه گرفته بودم زن وشوهر میانه سال هموطنم بادختر جوان شان بنام( سلما) هم قبل ازمن زندگی میکردند . آنها وقتی فهمیدند من هموطن ایشانم خیلی بامن محبت میکردند منکه تاآنموقع محبت والدین راحس ننموده بودم میپنداشتم که شاید پدر ومادراصلی هم چنین محبت با فرزندخویش خواهند داشت . واقعآ بابودن آنها احساس خوشی میکردم واز سرزدن ها دلسوزیها ومحبت های خالصانه ایشان گاهی احساس شرم ویاشاید هم حقارت میکردم . ولی هرگاهیکه سلما رامیدیدم احساس مرموز وگرمی بمن دست میداد نمیدانم آن احساس چه بود ؟ شاید دوستی ویا شاید عشق ...ولی خودم دراوایل نمیدانستم . درنگاه ها ورفتار او هم رمز خاصی رامیخواندم که این رمز مرا بیشتر بسویش میکشاند ... ـ
پنج ماه دوران نامزدی ما با تمام لذایذش چون پنج روزی گذشت ...ولی خاطره های آن حال که یادم میاید مو دراندامم راست میشود ... ای کاش میمردم وبه دوران نامزدی نمیرسیدم . بشنوید : بالاخره بعدازپنج ماه نظر به تقاضای خودم سرشته ای محفل عروسی را گرفتیم .وبازهم درآن شبانه روز پدر ومادر را درعالم خیالات مقابل چشمانم میدیدم وحس نفرت برمن غلبه میکرد . شبی از شبها عکس کودکی ام را که نوشتم در دوران پرورشگاه ازمن گرفته بودند خیلی به دقت نگاه کردم احساس نمودم اشکهای گرم صورتم را نوازش دادند . آن عکس را ناخودآگاه بالای تلویزیون کوچکم گذاشتم . فردای آن قرار بودسلماو پدر ومادرش بخاطر صحبت و کم وکاستی های که در محفل عروسی قبلآ احساس میشد بیایند . آری ! آنها آمدند وبعد از چند دهن قصه وتبادل نظر متوجه شدم که مادر سلما آنچنان به عکس کودکیم نگاه میکند که فکر میکردم همان لحظه چشمانش ازحدقه بیرون میایند من چند نگاه پرسشانه بسوی او وبسوی عکسم نمودم یکبار متوجه شدم که همی آهسته آهسته میگوید : پسرم ..بچیم بچی خودم سمیع ... وبدون آنکه متوجه دیگران شود رویش را به حالت بسیار خاص که گویی زاری میکرد بمن گفت : سلیم جان بگو ای عکسه از کجا کدی ؟ ای بچیم اس تو اوره دیدی ؟ او ره میشناسی ؟ تادهن باز کنم که بگویم این منم نه پسر شما ...پدر سلما یکبار ازجایش بلند شده وطرف عکس رفت وقاب عکس راازجایش برداشته سخن همسرش راتآیید کرد : راست میگه بخدا ای بچی ما سمیع است . من که گویی درحالت خواب وبیداری بودم گفتم : نی کاکا جان ای عکس دوران کودکی منست که به شما گفته بودم درپروشگاه ازمن گرفته شده بود ولی کی را بگویی کجا بود گوش شنوا؟ درچند لحظه آن جفت بیچاره چنان مرا محکم گرفته بودند وهمی سروصورتم را میبوسیدند و میبوییدند که نپرس . برای فرار ازین حالت گفتم : شما شم شما که گفتید پسرتان مرده ...ببخشید فو فوت کرده ...) ها بلی از شرم مردم چی میکردیم آیا راستی ره میگفتیم که از غریبی وناچاری توته جگر خوده ازخود جدا کردیم که پسانها چقدر پشیمان شدیم ولی فایده نداشت چرا که فرسنگها ازوطن دور شده بودیم و ازخدای خود شکر میکنم که بعدازاو سلما ره بما داد ....وای خاک برسرم شد ...باز برای فرارازین حادته گفتم : ولی نام من سلیم است ... بلی آنجا میتوانند نام را عوض کنند . حالتی داشتم که گویا بخدا می پیوستم .تا آن لحظه سلما آرام بود و حیرتزده این حادثه را نگاه میکرد چشمم باز به چشمش خورد دیدم اشک پهنی روی پرده ای چشمانش آماده ای ریختن استند .دیگر ازشرم بسویش دیده نمیتوانستم وبازهم با دعوا با پدر ومادرش که تاریخ دخولم به محیط پرورشگاه را میخواستند مصروف شدم . آری ! حدس آنها کاملآ درست بود تاریخ سپردن پسرآنها (سمیع) یعنی من باتاریخ شمولیت من یعنی پسر آنها (سمیع ) دریکروز بود . ای وای خدای من ! بازهم خاک عالم برسرم . پدر ومادر سلما که حال پدرو مادر خودم هم بودند چنان ازخوشی میلرزیدند و از گرفتن بوسه های پی درپی شان تمام سروصورتم را داغ آورده بودند .منهم میگریستم وسلما چنان میلرزید ومیگریست که ازبیان شرح حال آن طفلک عاجزم . ولی گریه من وسلما گریه ای خوشی نبود گریه آن غمی بود که خدا به هیچ برادر نشان ندهد و سرنوشت هیچ خواهری چون سلما ( عشق ونامزد دیروزم وخواهر امروزم ) نشود . از آن واقعه سه ماه میگذرد .من ناجوانمردانه فردای همان شب فرار را برقرار ترجیح داده به کشور دیگر همسایه پناه بردم . آری ! من بازهم باردیگر پدر ومادر خود را به داغ گمشده شان گرفتار نمودم ولی این بار خیلی وحشتناک و دلخراش . آیا آندو پیر بیچاره چقدر مرا نفرین خواهند کرد وآن سلما گک ...اوف خدای من ! آیا در ضمیر او چیست ؟ آیا چقدر رنج میبرد ؟ گاهی میاندیشم: آیا خودکشی کرده باشد ؟ بخدا معلوم . ولی من هرگزخودم را نخواهم بخشید. اینکه نزد قاضی وجدان چقدر محکومم این را نمیتوانم بنویسم شما خود قیاس کنید
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:14 PM
نياز
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:19 PM
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:20 PM
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:22 PM
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:25 PM
چشم های غمگین پزشک ، به جواب آزمایش می نگریست و به قیافه نگران اما متین دختر .....
- «دخترم ! متأسفم ولی نبـاید نا امید شوی ... می دانی ؟ احتمال ضعیـف درمان هست ... که خوب شوی ! »
فکر می کرد که دخترک جیغی از وحشت بزند ، مثل همه بیمارانش در لحظه ای که می شنیدند به آن بیماری بی درمـان مبتلا هستند .... اما دختر با لبخنـدی ناباورانه پرسـید : « راسـت می گویید ؟ ولـی
من هیچ وقت رفتار خطرناکی نداشته ام ؟ »
صدای رحم آلود زن جواب داد : « درسته عزیزم .. ولی آزمایش اینو نشون می ده »
- « ممنونم خانم دکتر ! »
پزشک باورش نشد : « درست شنیدم ؟ یعنی شما فهمیدین من چی گفتم ... »
- « البته خانم دکتر ! راستش نامـزدم به خاطر خون آلوده مبتلا به این بیماری شـد ، به خاطـر همین ، خانواده ام با ازدواجمان مخالف بودند ... ولی حالا ... »
دختر با هیجان چهره خشکیده از شگفتی زن را بوسید و با شادی غریبی بیرون رفت .
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:32 PM
در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت :
« من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم!از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب ميدرخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت :
« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم . بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد.
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:36 PM
سه پرسش
يک روز اين فکر به سر تزار افتاد که اگر هميشه بداند چه وقت بايد کارها را شروع کند، به چه چيزي توجه کندو به چه چيزي بي توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بيش از همه اهميت دارد،در هيچ کاري ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بياموزد که چگونه زمان مناسب براي هر کار را تشخيص دهد ، چگونه ارزشمندترين افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخيص مهم ترين کارها جلوگيري کند ،جايزه اي بزرگ به او خواهد داد.
مردان انديشه ور به دربار تزار رفتندو به پرسش هايش پاسخ هاي گوناگون دادند.برخي به نخستين پرسش تزارچنين پاسخ گفتند که براي تشخيص بهترين زمان انجام هر کار،بايد براي کارها برنامه هاي روزانه ،ماهانه و سالانه تهيه کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود.آنان گفتند که اين ،تنها راه تضمين انجام هر کار در وقت مناسب آن است. برخي ديگر گفتند که از پيش تعيين کردن زمان انجام کارها نا ممکن است و مهم اين است که انسان با وقت گذراني بيهوده ،خود را آشفته نسازد؛ به همه ي رويدادها توجه داشته باشد و کارهاي لازم را انجام دهد.گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هيچ گاه به جريان رويدادها توجه نداشته اند ،شايد هيچ شهروندي به درستي نداند که هر کار را در چه زماني بايد انجام دهد. چهارمين گروه گفتند که رايزنان در مورد برخي کارها هيچ گاه نمي توانند نظر بدهند؛ زيرا شخص بي درنگ بايد تصميم بگيرد که آن ها را انجام بدهد يا ندهدو براي تصميم گرفتن ، بايد بداند که چه پيش آمدي رخ خواهد دادو اين تنها از جادوگران برمي آيد.پس براي دانستن مناسب ترين زمان انجام هر کار فقط بايد با جادوگران راي زد.پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نيز به همين اندازه گوناگون بود. گروه اول گفتند که او بيش از همه ، به دستياران حکومتيش نيازمند است. گروه دوم براين عقيده بودند که وي بيش از همه به کشيشان نياز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بيش ازهمه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نياز تزار بيش از هر کس به جنگاوران خويش است.در پاسخ به سوال سوم تزار در مورد مهم ترين کارها ، گروهي دانش اندوزي را مهم ترين کار جهان مي دانستند؛گروهي ديگر چيره دستي در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را. چون پاسخ ها ناهمگون بودند ، تزار با هيچ کدام موافقت نکرد و به هيچ کس جايزه اي ندادآن گاه تصميم گرفت که براي يافتن پاسخ درست پرسش هايش با راهبي راي زند که در فرزانگي نام آور بود. راهب در جنگل زندگي مي کرد ؛هيچ جا نمي رفت و تنها فروتنان را نزد خود مي پذيرفت.پس ، تزار جامه اي ژنده پوشيد و پيش از رسيدن به کلبه ي راهب از اسب فرود آمد و تنها ، با پاي پياده ،به راه افتادو محافظانش را در ميان راه گذاشت.وقتي به کلبه رسيد ، راهب در جلو کلبه اش باغچه مي بست. همين که تزار را ديد،سلامش گفت و باز بي درنگ به کندن کرت پرداخت.راهب ضعيف و باريک ميان بود و وقتي بيلش را به زمين فرو مي برد و اندکي خاک بر مي داشت، به سختي نفس مي کشيد.تزار نزد اوآمد و گفت:"اي راهب فرزانه نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهي: يکي اين که کدام فرصت را براي شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشيمان شوم؛دوم اينکه کدام کسان را برتر شمارم و به آنان توجه کنم؟آخر اينکه کدام کار از همه مهم تر است و بيش از همه بايد به انجامش همت کنم؟"راهب به سخنان تزار گوش فردا داد اما پاسخي به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت. تزار گفت :"خسته شده اي . بيل را به من بده تا کمکت کنم." راهب گفت :"متشکرم "و آن گاه بيل را به اوداد و روي زمين نشست.تزار پس از کندن دو کرت از کار دست کشيدو پرسش هايش را تکرار کرد.راهب باز پاسخ نداد اما از جا برخاست ؛ به طرف بيل رفت و گفت:"حالا تو استراحت کن و بگذار...." اما تزار بيل رابه اونداد و به کندن ادامه داد.ساعتي از پس ساعت ديگر گذشت. آن گاه که خورشيد در آن سوي درختان غروب مي کرد ، تزار بيل را در خاک فرو مي برد و گفت :"که اي فرزانه مرد ، پيشت آمده ام تا به سوالهايم پاسخ دهي. اگر نمي تواني ، بگو تا به خانه برگردم." راهب گفت :"نگاه کن ؛ کسي دارد آن جا مي دود. بيا برويم ببينيم کيست." تزار به اطرافش نگاه کرد و ديد که مردي دوان دوان از جنگل مي آيد .مرد ، با دستانش شکمش را چسبيده بود؛خون از ميان انگشتانش جاري بود.او به سوي تزار دويد و بر زمين افتاد؛چشمانش را بست؛ناله اي آهسته سرداد و از هوش رفت. تزار به راهب کمک تا جامه مرد زخمي را در آورد؛اوزخمي بزرگ در شکم داشت. تزار زخم راخوب شست، با دستمالش و يکي از لباس پاره هاي راهب آن را بست اما خون همچنان از آن جاري بود.تزار باند گرم و آغشته به خون را از روي زخم باز کردو آن را شست و باز بست. وقتي جريان خون متوقف شد ، مرد زخمي به هوش آمد و آب خواست. تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع ،آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد.تزار به کمک راهب مرد زخمي را به کلبه بردو در بستر خواباند.مرد زخمي همانطور که دراز کشيده بود ، چشمانش را بست و آرام گرفت. تزار آن قدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه ي در مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه ي آن شب کوتاه تابستاني را درخواب بود. صبح روز بعد که از خواب بيدار شد ، مدتي طول کشيد تا يادش بيايد که کجاست و مرد غريبه که در بستر خفته کيست ؛پس با چشماني جويا اورا ور انداز کرد.مرد همين که ديد تزار از خواب برخاسته و نگاهش مي کند با صدايي ضعيف گفت : "مراببخش" تزار گفت که تورا نمي شناسم و دليلي براي بخشودنت نمي يابم." مرد گفت:"تو مرا نمي شناسي اما من تورا مي شناسم .من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارايي ام ار تو انتقام بگيرم و ميدانستم که تو تنها نزد راهب آمده اي ؛
اين بود که تصميم گرفتم هنگام باز گشت بکشمت.اما يک روز تمام گذشت و پيدايت نشد و وقتي از کمينگاهم بيرون آمدم که بيابمت ، به محافظانت برخوردم که مرا نمي شناختند و زخمي ام کردند. از چنگشان گريختم اما اگر تو زخمم را نمي بستي ،آن قدر از من خون مي رفت که مي مردم،من مي خواستم تورا بکشم اما تو جانم را نجات دادي.اگر من زنده ماندم و تومايل بودي
وفادارترين غلامت خواهم شد و به فرزندانم نيز چنين خواهم گفت. مراببخش" تزار بسيار شادمان شد که به اين آساني با دشمنش آشتي کرده است. ونه تنها اورا بخشود بلکه به پزشک خويش و نوکرانش گفت که همراه او برگردندو قول داد که اموالش را پس دهد. پس از اين که مرد زخمي کلبه را ترک کرد ، تزار براي يافتن راهب از کلبه بيرون رفت.مي خواست پيش
از بازگشت، يک بار ديگر از او بخواهد که به سوال هايش پاسخ دهد. راهب در جلو باغچه اي که روز پيش بسته بود، زانو زده بودو در کرت ها سبزي مي کاشت.تزار به سراغ او رفت و گفت:"اي فرزانه مرد،براي آخرين بار از تو خواهش مي کنم که به سوال هايم پاسخ دهي."راهب ،همان طور که چمباته نشسته بود ، به سرتا پاي تزار نگاه کرد و گفت :همين حالا هم به جواب سوال هايت رسيده اي."
تزار گفت:"چطور؟"راهب گفت "اگر ديروز بر ضعف من رحم نکرده بودي و به جاي کندن اين کرت ها ،تنهايم گذاشته بودي ، آن شخص به تو حمله مي کرد و از ترک کردن من پشيمان مي شدي. پس آن هنگام بهترين زمان براي کندن کرت ها بود و من مهم ترين کسي بودم که تو مي بايست به او توجه مي کردي و مهم ترين کارت کمک به من بود. پس زماني که آن مرد دوان دوان آمد؛بهترين زمان براي مراقبت تو از او فرا رسيد ؛ زيرا اگر زخمش را نبسته بودي ، بدون آشتي با تو مي مرد. پس اومهم ترين کسي بود که بايد به او توجه مي کردي و آن چه کردي مهم ترين کار بود. اکنون بدان که فقط يک زمان بسيارمهم وجود دارد و آن ((حال)) است و مهم ترين کس آن کس است که اکنون مي بيني ؛زيرا هيچ گاه نمي داني که آيا کس ديگري نيز خواهد بود که با او روبرو شوي يا نه و مهم ترين کار ، نيکي کردن به اوست؛زيرا انسان تنها براي نيکي کردن آفريده شده است."
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:38 PM
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:40 PM
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كورشد
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:46 PM
ها
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با
هم مسابقه ي دو بدند .
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود ..
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند ...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي
بتوانند به نوک برج برسند .
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد :
"اوه,عجب کار مشکلي !!"
"اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند ."
يا :
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه !"
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند ..
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد," خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
اين يکي نمي خواست منصرف بشه !
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو
انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا
کرده؟
و مشخص شد که...
برنده ي مسابقه کر بوده!!!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون
اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي که
از ته دلتون آرزوشون رو داريد !
هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .
چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
پس:
هميشه....
مثبت فکر کنيد!
و بالاتر از اون
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد
رسيد !
و هيشه باور داشته باشيد :
من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنيم
اين متن رو به 5 تا " قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد.
به اون ها کمي اميد بديد!!
آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن... ولي
دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت .
بعد از دو روز فردا هم ديروز خواهد شد.امروز روز خاصي نيست و من
هم دليل خاصي براي نوشتن براي شما ندارم...من خبر جديدي براتون
ندارم...حتي مشکلي که دربارش باهاتون درد دل کنم هم نيست...يا خبري
که از کسي ديگه اي باشه...ولي يکي از لحظه هاي شاد زندگي منه...چون
وقتيه که دارم به شما فکر مي کنم...و دوست دارم اين لحظه رو با شما
قسمت کنم ...خيلي از لبخند ها به خاطر يک لبخند ديگه بوجود اومدند ...
براي دنيا شما فقط يک نفريد؛ولي براي بعضي ها شما تمام دنبا هستيد .
Pooyajoon
3rd November 2007, 02:49 PM
باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد .
دقيقا سي پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه مي آمد و تا لختي از شب در ترياي فرودگاه مي نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر مي داد و منتظر مي نشست . ديگر تمامي كاركنان فرودگاه اعم از قديمي و جديد او را مي شناختند . همه چيز برمي گشت به سي و پنج سال پيش . در سفري كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگي مي كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهي پيدا مي كند و او اين سالها را تماما در ترياي فرودگاه گذرانده بود . روزهايي مي شد كه بيش از هفتاد فنجان قهوه خورده بود ولي تا به امروز كه خبري از گمشده اش نبود . موهاي كنار شقيقه اش همگي يكدست سفيد شده بودند و تمامي دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالاي قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقي مانده بود ولي باز ادامه مي داد . مي دانست كه مرتاض هندي اشتباه نكرده است .
او در اين مدت ، تمامي ساعات پروازي را به خاطر سپرده بود و مطمينا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض مي شد و نمي آمد ، حتما او مي توانست جاي او را بگيرد . بر پايه تجربه مي دانست كه پرواز تورنتو ، تا يكربع ديگر به زمين مي نشيند . قهوه اش را هورتي كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص مي شدند و او تك تك آنان را نظاره مي كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصي نداشت ، يعني اين همه سال برايش حسي باقي نگذاشته بود . اكنون مردي پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستي تكان دادند و از در خروجي فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه اي را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدي كه از استكلهم ، يكساعت و نيم ديگر بر زمين مي نشست شد . يك ربعي كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكي از اين مهمانداران ازدواج كند ولي دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ مي زد و او مي خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتي كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او مي دانست كه امشب پروازي ديگر در اين فرودگاه نمي شيند ، پس به خانه اش رفت تا براي فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه براي پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتي جنازه اش را از فرودگاه به بيرون مي بردند ، تمامي مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمي از مسافراني كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره اي از طرف او بودند ، تا عمري عاشقانه با او زندگي كنند
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:08 PM
از امام علی بن الحسین (ع) نقل شده است که فرمود:
مردی با خانواده اش به کشتی سوار شد و هیچ کدام از آنها نجات پیدا نکرد،مگر همسر آن مرد که بر یکی از تخته های کشتی سوار شد و رهایی یافت و به یکی از جزایر دریا پناه برد.
در این جزیره جوانی بود که راهزنی می کرد و تمامی حرمت های الهی را شکسته بود .
او ناگهان دید که زنی بالای سرش ایستاده است !
سرش را بلند کرد و به آن گفت:
تو انسانی یا جن؟
او گفت :انسان.
جوان با او سخنی نگفت،مگر این که همانند مردی از خویشاوندانش در کنار وی نشست .
زمانی که این جوان آهنگ آن زن کرد،وی نگاران شد.
جوان به وی گفت:چرا نگران هستی؟
او گفت:از او می ترسم-و با دستش به سمت آسمان اشاره کرد-جوان گفت:تو اینقدر از او می ترسی ،در حالی که گناهی نکرده ای و من تو را وادار کرده ام.
بنابراین،به خدا سوگند که من از تو سزاوارترم که از او بترسم و برخاست و چیزی نگفت و به نزد خانواده اش بازگشت در حالیکه هدفی جز توبه و برگشتن از کرده های گذشته نداشت.
در میانه راه به راهبی رسید.گرمای خورشید سخت بر آن دو می تابید.
راهب به جوان گفت:دعا کن که خداوند به وسیله ی پاره ی ابری ،بر سرِ ما سایه افکند که گرمای خورشید بر ما شدت یافته است.
جوان گفت:من از خودم کار نیکی در نزد پروردگارم سراغ ندارم،تا این جرأت را به خودم بدهم که از او چیزی مسألت کنم.
راهب گفت:پس من دعا می کنم و تو آمین بگو.
جوان گفت:بسیار خوب.
راهب دعا می کرد و جوان آمین می گفت.
چیزی نگذشت که قطعه ی ابری پیدا شد و بر فراز سر آنها سایه افکند.
آن دو مقداری از روز را زیر سایه ی آن ابر راه رفتند ،تا اینکه بر سر دو راهی رسیدند .
جوان از یک راه رفت و راهب از راه دیگر.اما ابر به همراه جوان رفت.
راهب گفت : ای جوان تو از من بهتری و خداوند دعای مرا به خاطر تو اجابت کرده است،نه به خاطرِ خودم.
پس به من خبر ده که داستان تو چیست؟
جوان داستان آن زن را به او خبر داد.
راهب گفت:چون بیم خدا در دلت وارد شده،گناهان گذشته ات آمرزیده شده است و اینک بنگر که در آینده چه می کنی.
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:14 PM
شیخ صنعان و دختر ترسایک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری، هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست. زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت این داستان می کشاند.
و اما داستان ما:
شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، زیر لب می گفت: حق...
کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...
***
آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...
***
شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...
مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...
فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!
***
شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِخوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِدیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.
پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِشرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !
مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِزُنّار بسته بود.
***
خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!
***
پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...
پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.
***
در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.
***
روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...
شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.
شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:21 PM
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کردو ان را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرمهاوحشرات،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد .
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز اسمان دید. او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش،برخلاف جریلن شدید باد پرواز میکرد.
عقاب پیر، بهت زده پرسید:<<این کیست؟>>
همسایه اش پاسخ داد:<<این عقاب است ــ سلطان پردگان.او متعلق به اسمان است و ما زمینی هستیم>>
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:22 PM
گويند اسكندر تصم گرفت براي تصاحب كشور چين به آن كشور لشكر كشي كند . پس چندين روز به اطراف اولين شهر رسيد و شهر را محاصره كرد و خيمه اي براي خود بر پا نمود . در يكي از روزها فغفور پادشاه چين , در هيبت درباني به خدمت اسكندر رفت و گفت : پيغا از طرف پادشاه دارم كه بايد در خلوت آن را بگويم . به دستور اسكندر ملازمان از خيمه بيرون رفتند . هنگا كه خيمه خلوت شد وي رو به اسكندر كرد و گفت : فغفور منم .
اسكندر تعجب كرد و گفت : چگونه جرات كردي به تنهايي به اين مكان بيايي !!!
فغفور گفت : من تو را عاقل دانم . هيچگاه بين منو تو عداوتي وجود ندا شته اسظت . امدم تا هر چه از من خواهي قبول كنم . اسكندر گفت : خراج دو سال را از تو خواهم ؟ فغفور پس ك تفكر سر را به علامت رضايت تكان داد و گفت : اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور كند ,غذايي با هم خوريم و من اين مبلغ را تقديم كنم .
روز بعد اسكندر به دربار رفت و فوج عظي از سپا هيا ن آن كشور ديد .
پس مدتي غذا را در ظروفي از جواهر اوردند .
پادشاه رو به اسكندر كرد و گفت : پادشاه هر قدر تمايل دارند توانند از اين جواهرات و محتويات آن ل كنند .
اسكندر گفت جواهرات را كه ن شود خورد پادشاه چين گفت : پس غذاي سلطان چيست ؟ اسكندر گفت : مثل همه انسانها نان است ! پادشاه گفت اي اسكندر اي اسكندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست ن آيد كه براي گرفتن آن اين همه رنج و زحمت به خود دهي !!
اسكندر بعد از تفكري اظها ر داشت ,اگر اين سفر براي من هيچ چيز نداشت , پند عبرت آموز تو برايم كا في بود . اسكندر فرداي آن روز از چين خارج شد.
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:25 PM
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختری بود که همیشه حس میکرد تنهاست
تنها چون تو خانواده تقریبا شلوغش هیچ کس هم سن اون نبود همه زیادی ازش بزرگتر بودن و فقط یه خواهر کوچولو داشت که اونم زیادی بچه بود و درک نمیکرد که خواهرش چی میگه....
اهل هیچی نبود فقط اوقات بیکاریش میرفت باشگاه و بعضی وقتا هم با نزدیک ترین دوستاش دور هم تو خونشون جمع میشدن.........
اون روز مثل هر روز دیگه که دلش میگرفت خواست بره روی پشت بوم خونه تا یه کم دلش باز بشه اخه عادت نداشت بره بیرون از خونه. اگر هم میرفت فقط همین پارک کنار خونشون میرفت.اخه کنار خونشون یعنی دقیقا پشت دیوار خونشون یه پارک جنگلی بود (که بعدا شد یک بوستان باحال).اما تو اون زمان توی اون پارک همیشه خلوت بود و تقریبا هیچ کس به غیر از اهالی اون منطقه به اون جا رفت و آمد نمیکردن...............
در اون زمان اون هنوز 17 سالش هم نشده بود اردیبهشت ماه سال 1378 بو د
فکرای خسته کننده ازارش میداد
اخه چرا باید خانوادش با ازدواج اون دو تا مخالفت میکردن مگه چه اشکالی داشت ؟؟؟؟؟؟
درک نمیکرد که چرا باید کاخ امال و
ارزوهاشون این طور خراب بشه.............
تو خیال خودش بود و مثل همیشه واک منش رو هم گذاشته بود توی گوشش و داشت یه اهنگ غمگین گوش میداد تا راحت گریه کنه و خودش رو تو تنهایش خالی کنه.......
رفت و نشست لب پشت بوم و داشت به درختهای پر بار پارک نگاه میکرد که ناگها دید یه پسر کم سن و سال داره نگاش میکنه .تعجب کرد چون سابقه نداشت کسی پشت دیوار خونشون بشینه
ولی این اتفاق افتاده بود
پسره حدودا اون موقع هنوز 16 سالش هم نشده بود یه اقا پسر کم سن و سال.
با یه لبخند به پیشواز نگاش رفت. البته عادت نداشت به کسی لبخند بزنه اما اون فرق داشت هنوز به نظرش بچه بود و اشکال نداشت بهش لبخند بزنه
یا حتی جوابش رو بده .............
خلاصه با هم شروع کردن به صحبت کردن پسره از پایین و او از روی بوم.
وای چه خوب بود همه غماش رو فراموش کرد.......چه پسر خوبیه واقعا شاید بتونم بهش اعتماد کنم و براش درد دل کنم..........
این شده بود کار هر روزش تا سر یک ساعت با هم قرار فیکس کنن و اون از روی پشت بوم و پسره از تو پارک با هم درد دل کنن..........
کم کم داشت بهش عادت میکرد اخه پسره خیلی پسر خوبی بود اصلا حرفای بی معنی نمیزد هر چیزی تو دلش بود راحت به زبان میاورد.......
حالا داشت جراتش بیشتر میشد
ازش خواست بیاد پایین تو پارک تا با هم بیشتر آشنا بشن. اگر چه میترسید اما اشکال نداشت چون انقدر درختها به هم تنگ چسبیده بودن که که بینشون پیدا نبود.
اون رفت توی پارک تا از نزدیک با هم باشن
یه دختر 17 ساله و یه پسر16 ساله...................
حالا با هم دارن قدم میزنن و با هم میخندن و بازی میکنن.............آخه هنوز هر دوشون بچه ان................
ای کاش دختره هم میفهمید که اون یه حس دیگه نسبت بهش داره...........
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:31 PM
حالا ادامه ماجرا…………
جریانات تازه آغاز شده بود و همه چیز تازه داشت شروع میشد
پسر داستان ما از اونجایی که بار اولش بود با یه دختر ارتباط برقرار میکرد فوق الاده در روابطش خجالتی و اروم بود ………
خلاصه روزی نبود که اون دو تا با هم تو پارک قرار نزارن و همدیگه رو نبینن .برای هر دوشون شده بود یک عادت تا هر روز همدیگه رو از نزدیک ببین و با هم درد دل کنن…………
هر دو از غمای روزگار تهی بودن و فقط به امید اینکه ساعت قرارشون برسه و برن همدیگه رو ببینن روزشون رو سر میکردن……….
تا این که یک روز پسر داستان ما اومد و با گریه و ناراحتی به دختره گفت که دارن از این شهر میرن شهر خودشون شیراز……….
وای خدای من از قم تا شیراز خیلی راه بود و اونها دیگه چطور باید همدیگه رو میدن……….
ولی این اتفاق افتاد و پسر داستان ما توی یه روز تابستانی به همراه خانوادش از اون شهر رفت ولی قرار شد که هر روز با هم تلفنی صحبت کنن و هر وقت که پسره یا دختره براشون مقدور بود برن شهر اون یکی تا همدیگه رو ببینن……..
این جریانات ادامه پیدا کرد و پسر داستان ما روزی نبود که تلفنی با دختره صحبت نکنه و هر روز حالش رو نپرسه . هر وقت که میتونست یه هدیه ای برای دختره میفرستاد تا دختره یادش نره که اون دوستش داره…
هر وقت که میشد و بیکار بود یه سری میومد شهر دختره تا مثل سابق تو همون پارک قدم بزنن وبگن و بخندن و همه غماشون رو به دست فراموشی بسپارن………
یک مدت اوضاع به این منوال گذشت تا این که تلفنها کم کم کمتر شد و به هفته ای یک بار رسید البته نه به خاطر بیوفایی پسره. بلکه به خاطر این که اون ها هر دوشون درس میخوندن و وقت کمتری داشتن .
هفت هشت ماهی شده بود که از هم دور شده بودن تا این که اون اتفاقی که نباید افتاد
یک روز دوباره سر و کله خانواده پسری که سال قبل قرار بود با هم ازدواج کنن پیدا شد
اگر چه دختره فکر نمیکرد که دوباره اون برگرده اما حالا که برگشته بودکسی که عاشقش بود و تصور نمیکرد بتونه این عشق رو هرگز فراموش کنه
بالاخره با اصرار خانواده پسره که پسر ما تو این یک سال هر روز حالش بدتر شده از عشق دختر شما و قسم خورده به غیر از دختر شما با هیچ کس دیگه ای ازدواج نکنه قرار های عقد و ازدواج اونها گذاشته شد
وای خدای من حالا چطور باید به دوست و یار همیشگی تنهاییهاش میگفت که قراره ازدواج کنه با همونی که همیشه حرفش رو براش میزده……..
توی این یک سال پسر16 ساله داستان ما حتی یک بار هم به دختره نگفت بود که چه حسی نسبت به دختره داره و بهش حتی یکی بار هم بهش نگفته بود که چقدر دوستش داشته و چه نقشه ها برای ایندش با اون کشیده بوده…..
خلاصه یک روز پسر از راه دور مثل همیشه تماس گرفت و دختر تلفنی بهش گفت که داره با همون آدمی که همیشه براش میگفته ازدواج میکنه و ازش به خاطر این همه وقت که همیشه یار و یاور تنهاییاش بوده تشکر کرد .پسر هم کلی تبریک بهش گفت و براش آرزوی خوشبختی کرد و کلی خوشحال شد(البته در ظاهر )
فقط خدا میدونه که اون لحظه اون پسره از راه دور چه حالی بهش دست داده……………بعد از این حادثه پسره دچار افسردگی حاد میشه
ولی چرا اخه اون یک بار هم نباید به دختره میگفت که عاشقش بوده و دوستش داشته و فقط براش یه دوست نبوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون پسر دیگه هیچ وقت به هیچ دختر دیگه ای حتی فکر هم نکرد و برای همیشه عشق کودکانه و پاکش رو به همون پاکی توی قلبش برای همیشه نگه داشت……….
و بعد از اون به زندگی عادی خودش بازگشت و طبق گفته آشنایانش داشنجوی رشته افسری و داره به زندگیش به امید آینده ای روشن ادامه میده
ولی دختر یک دختر شکست خورده و تنهاتر و خسته تر از همیشه بدون هیچ امیدی داره به زندگیش ادامه میده………و میدونه که باید تا اخر عمرش تقاص دلی رو که نادانسته شکسته پس بده………………….
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:33 PM
رشته
--------------------
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
Pooyajoon
3rd November 2007, 03:34 PM
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
بدانيد :
خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است
و ن دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي،
بيگانه است!
و هن درد مرا آزارد!
Pooyajoon
3rd November 2007, 09:30 PM
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
پدر به نزد بيل گيتس رود و گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام شود
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.
Pooyajoon
4th November 2007, 09:12 AM
یک حقیقت درباره جن ها
در باور برخی افراد، جنها تنها در شب، تاريکی، تنهايی و در محلهايی مانند گرمابه،آب انبار و ويرانه و بيابان وجود دارند. در باور عامه، جن به شکل انسان است با اين تفاوت که پاهايش مانند بز سم دارد. مژههای دراز او نيز با مژه انسان متفاوت است و رنگ موی او بور است.
به باور برخی، به زبان آوردن نام جن شگون ندارد و ممکن است آنها را حاضر کند. بنابراين برای دلخوشی جنها هم شده به آنها " از ما بهتران " گفته میشود. روزهای يکشنبه، سه شنبه و چهارشنبه از مابهتران به لباس و صورت آدميزاد درمی آيند . در اين روزها نبايد به ديدن مريض رفت، زيرا چه بسا که از ما بهتران به شکل يکی از دوستان يا بستگان به دیدن بيمار برود و به او آسيب برساند. ازمابهتران مانند آدميان جشن و سرور و شادمانی و گاهی هم عزاداری به راه میاندازند. اين مراسم بيشتر در گرمابههای عمومی و شب هنگام برگزار میشود. کسی که شب تنها به حمام برود و دائم بسم الله نگويد جن به سراغ او میآيد. اگر کسی در تاريکی تنها به حمام برود و بی احتياطی کند و در آنجا بخوابد، ناگاه متوجه میشود که دورادور او را جنييان گرفته اند، يا يکی دو جن در گوشه و کنار حمام مشغول شستشو هستند. جنيان ابتدا با محبت نزديک میشوند، اما اگر انسان با نگاه کردن با پاهايشان که سم دارد ايشان را بشناسد، آن وقت به آزار او مشغول میشوند
Pooyajoon
4th November 2007, 09:14 AM
ک داستان واقعی:
.. نیمه شب از خواب پریدم از درو دیوار صدا می اومد صداهای مرموز ترسناکی با ترس لرز خودم رو به اتاق سیامک رساندم انگار حال خوبی نداشت و مشغول دعوا با چند نفر بود. صداس خش دار بود صداهای دیگری هم می اومد هر چی خواستم در و باز کنم نشد .سیامک عادت نداشت در و قفل کنه اما هر چی زور میزدم باز نمی شد انگار کسی پشت در رو گرفته بود یهو یادم افتاد که اگه بسم ا... بگم و سورهای بخونم از شر ارواح شیطان نجات پیدا می کنم سوره رو خوندم ویهو در رو به طرف تو حول دادم این بار به راحتی باز شد چراغ روشن کردم سیامک دیدم که رو زمین افتاده بود و به زور نفس میکشید انگار کسی روش افتاده بود و زور می زد خودش رو آزاد کنه جیغ زدم سیامک ... سیامک...! یهویی چراغ های خونه خاموش شد و یکی از لامپ ها با صدای زیاد ترکید دندونام قفل شده بود زانوهام می لرزید به زور به سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم اما قطع بود خدای من یه کاری باید می کردم . از خانه به سمت بیرون دویدم . ساعت ۳ نیمه شب بود دوان دوان خودم رو به سمت سر خیابون رسوندم تا اولین خونه ۱۰۰ متر راه بود جرات نداشتم پشتم رو نگاه کنم انگار ارواخ دنبالم بودند صدای صوت قهقهه میومد البته قبول دارم دچار توهم هم شده بودم اما هرچی بود من به خوبی اینارو میدیدم نزدیک بود ار ترس خودم رو خراب کنم با ترس در خانه خانوم کتی رو زدم چند لحظه بعد در باز شد ملتمسانه از اون شهرش خواستم کمکم کنن گفتم موضوع چیه اما آنها به جای کمک به من خندیدند به اونها گفتم مگه ارواح را در اطراف من نمیبینید با خنده گفتند چرااااا می خوان باهات عکس بگیرند نا امید به سمت همسایه بعدی رفتم اما اونهام من رو از خودشان روندند و از اینکه نیمه شب بیدارشان کردم عصبانی شدند نمیدونستم چی کار کنم به سمت خونه دویدم چراغها روشن شده بود دیدم سیامک پشت میز نشسته موهاش آشفته بود با خوشحالی گفتم حالت خوب شد؟ با یه نگاه نا آشنا منو میدید گفتم چرا اینطوری نگام می کنی؟ جوابم رو نداد نگهش آزارم میداد انگار سیامک نبود. خدای من اون سیامک نبود بدونه اینکه فرصت کنم کفش بپوشم به سمت بیرون دویدم سیامک هم پشت من میدوید به ماشین هایی که تک توک مرفتند اشاره می کردم اما کسی وای نستاد سیامک به من نزدیک شد گلویم رو با دست فشار میداد ... مرگ رو جلوی چشمام میدیدم دستاش یخ یخ بود داد زدم خدایاااااااا کمکم کن! فریادی که به زور از گلوم خارج شد ناگهان دستاش شل شد و روی زمین افتاد!
دو هفته بعد من در تهران بودم سیامک خیلی تلاش کرد تا از اون جدا نشم و می گفت : باور کن دست خودم نبود انگار شیطان در من حلول کرده بود مسخ شده بودم اما همه چی برای من تموم شده بود.
Pooyajoon
4th November 2007, 09:16 AM
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او هم به اين مهمانی خواهد رفت.مادر گفت تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا دختر جواب داد:ميدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم يکبار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:"به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه، زيبا ترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين مي شود."
دختر پيرزن دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.ماه ها گذشت و هيچ گلی سبز نشد.دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و را گلکاری را به او آموختند.اما بی نتيجه بود، گلي نروييدروز ملاقات فرا رسيد.دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکل های مختلف در گلدانهای خود داشتند.لحظه موعود فرا رسيد.شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده گلی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد:"اين دختر تنها کسي است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند.گل صداقت.همه دانه هايی که به شما دادم، عقيم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود."
Pooyajoon
4th November 2007, 09:18 AM
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
Pooyajoon
4th November 2007, 09:22 AM
مردى خدمت امام حسين عليه السلام رسيد، و عرض كرد كه شخص گنه كارى هستم و نمى توانم خود را از معصيت نگهدارم ، لذا نيازمند نصايح آن حضرت مى باشم . امام عليه السلام فرمودند:
پنج كار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مايلى بكن !
دوم : از ولايت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بكن !
سوم : جايى را پيدا كن كه خدا تو را نبيند، سپس هر گناهى مى خواهى بكن !
چهارم : وقتى ملك الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور كن و بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
پنجم : وقتى مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهى مايلى انجام بده
Pooyajoon
4th November 2007, 09:28 AM
دو نفر زن ، كه يكى مؤ من و ديگرى از دشمنان اسلام بود، در مطلبى دينى با هم اختلاف نظر داشتند.
براى حل اختلاف ، محضر حضرت فاطمه عليهاالسلام رسيدند و موضوع را طرح كردند.
چون حق با زن مؤ من بود، حضرت فاطمه عليهاالسلام گفتارش را با دليل و برهان تاءييد كرد و بدين وسيله زن مؤ من بر زن دشمن پيروز گشت و از اين پيروزى خوشحال شد.
حضرت فاطمه عليهاالسلام به زن مؤ من فرمود:
فرشتگان خدا بيشتر از تو شادمان گشتند و غم و اندوه شيطان و پيروانش نيز بيشتر از غم و اندوه زن دشمن مى باشد.
امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
((در عوض خدمتى كه فاطمه به اين زن مؤ من كرد، بهشت و نعمت هاى بهشتى اش را هزار هزار برابر آنچه قبلا تعيين شده بود، قرار دهيد و همين روش را درباره هر دانشمندى كه با علمش مؤ منى را تقويت كند - كه بر معاندى پيروز گردد - مراعات كنيد و ثوابش را هزار هزار برابر قرار دهيد!))
Pooyajoon
4th November 2007, 09:31 AM
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!
Pooyajoon
4th November 2007, 09:33 AM
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
tarane
6th November 2007, 12:53 AM
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود
tarane
6th November 2007, 12:59 AM
باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد .
دقيقا سي پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه مي آمد و تا لختي از شب در ترياي فرودگاه مي نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر مي داد و منتظر مي نشست . ديگر تمامي كاركنان فرودگاه اعم از قديمي و جديد او را مي شناختند . همه چيز برمي گشت به سي و پنج سال پيش . در سفري كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگي مي كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهي پيدا مي كند و او اين سالها را تماما در ترياي فرودگاه گذرانده بود . روزهايي مي شد كه بيش از هفتاد فنجان قهوه خورده بود ولي تا به امروز كه خبري از گمشده اش نبود . موهاي كنار شقيقه اش همگي يكدست سفيد شده بودند و تمامي دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالاي قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقي مانده بود ولي باز ادامه مي داد . مي دانست كه مرتاض هندي اشتباه نكرده است .
او در اين مدت ، تمامي ساعات پروازي را به خاطر سپرده بود و مطمينا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض مي شد و نمي آمد ، حتما او مي توانست جاي او را بگيرد . بر پايه تجربه مي دانست كه پرواز تورنتو ، تا يكربع ديگر به زمين مي نشيند . قهوه اش را هورتي كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص مي شدند و او تك تك آنان را نظاره مي كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصي نداشت ، يعني اين همه سال برايش حسي باقي نگذاشته بود . اكنون مردي پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستي تكان دادند و از در خروجي فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه اي را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدي كه از استكلهم ، يكساعت و نيم ديگر بر زمين مي نشست شد . يك ربعي كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكي از اين مهمانداران ازدواج كند ولي دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ مي زد و او مي خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتي كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او مي دانست كه امشب پروازي ديگر در اين فرودگاه نمي شيند ، پس به خانه اش رفت تا براي فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه براي پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتي جنازه اش را از فرودگاه به بيرون مي بردند ، تمامي مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمي از مسافراني كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره اي از طرف او بودند ، تا عمري عاشقانه با او زندگي كنند
tarane
6th November 2007, 10:47 PM
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
tarane
7th November 2007, 11:16 PM
دکتر ها جوابش کرده بودند و او اميدش را از دست داده بود.
فکر مي کرد با پژمرده شدن آخرين شاخه گل، گلدان او خواهد مرد.
اما نمي دانس مادر با چه اميدي چند شاخه گل مصنوعي را لابه لاي گلها مخفي کرده است....
Pooyajoon
10th November 2007, 06:15 PM
عصر ديروز براي خوردن نهار به يكي از ساندويچيهاي به اصطلاح كثيف شهر رفتم تا هرچند دير ولي مرهمي بر گشنگيام نهم،
وارد ساندويچي نسبتا كوچك شدم،
چند صندلي بيشتر نداشت،
از روي ليست ساندويچهايش يكي را انتخاب كردم و سفارش دادم،
نشستم تا ساندويچ حاضر شود،
از پشت شيشههاي كثيف مغازه به رفت و آمد مردم نگاه ميكردم،
مرد ميانسالي كه ريشهايش جو گندمي شده بود وارد ساندويچي شد،
نگاهي به هم كرديم،
پشت ميز شيشهاي كه مغازهدار داشت ساندويچ من را پشت آن سرخ ميكرد رفت،
گفت: آقا ساندويچ نصفه هم داريد ...
ابتدا فكر كردم دارم اشتباه ميشنوم، ولي باز تكرار كرد: ساندويچ نصفه داريد ...
مغازه دار گفت: نه، نصفه نداريم
آقا گفت: يعني نون نصفهاي كه ساندويچ كني هم نداري؟
مغازه دار: نه، نداريم
مرد برگشت و دستي در جيبش كرد،
پولهايش را نگاهي كرد و بعد رويش را برگرداند و به ليست قيمت نگاهي كرد،
نميدانم ولي خودم هم در آن موقع حس ميكردم كه مرد اصلا متوجه من نيست كه چنين نگاهش ميكنم ...
بعد سفارشي داد،
به ليست قيمت نگاه كردم، ديدم ارزانترين ساندويچ را انتخاب كرده،
قيافه ژوليدهاي نداشت، برعكس خيلي مرتب بود،
يك آن خودم را جاي او ديدم،
شايد با اين وضع و روزگار و وضعيت كاريام بعنوان يك روزنامه نگار كه هر روز خانه به دوش يك روزنامه هستم، در كهولت به اين روز بيافتم ...
نميدانم چرا ولي حس عجيبي نسبت به او پيدا كرده بودم، گويي آيينه آينده در برابرم بود،
غرق افكار خودم بودم كه ديدم مرد جبعه دستمال كاغذي را جلوي من آورده و تعارف ميكند،
بيشتر خجالت كشيدم و يك برگ كشيدم ...
نميدانم تقدير چيست و مسئله چه بود،
ولي هر چه بود تمام افكارم را يكدفعه مغشوش كرد،
اين روزها نوشتههاي نيكان نيز فكر مرا سختتر به خود مشغول كرد، هرچند اصل استدلالش را به جهت اينكه در موقعيت مكاني و زماني او نيستم درك نميكنم ولي مسئله وضعيت اجتماعي و وضعيت زندگي ما روزنامهنگاران است،
مسئله آينده زندگي ماست، كه چه خواهد شد و به چه خواهيم رسيد،
راستي تا كي آنقدر توان داريم كه از صبح تا شب يك آن فعاليت كنيم در حاليكه باز آخر ماه، شرمنده اهالي خانه ميشويم،
حال كه از دم سحر تا بوق شب اينچنين ميدويم حال و روزمان اينگونه است، واي به حال فردا كه بالا رفتن سن بر فعاليت كاريمان نيز تاثير بگذارد،
هر روز كه چشم باز ميكني تنها بايد به اين فكر باشي كه نان شبت را بتواني تهيه كني تا دستت پيش ...........
روزگار سختي شده برادر، صبور باش
ANNA_HIV
11th November 2007, 07:51 PM
همه اش تقصیر قرص ها است!..
سرم گیج می رفت ...مور مور می شد....رنگم پریده بود...لب هایم سفید شده بودند شاید هم خشک...تمام بدنم درد می کرد....استخوان هایم تق تق صدا می داند ..حتی غلت هم نمی زدم...بی حال روی تخت افتاده بودم...عجب حس و حال عجیبی!
مثل همیشه آمد ...توی اشپزخانه که پیدایم نکرد...صدای غرغرش بلند شد اما زود بند امد...وقتی جسد نیمه جانم را روی تخت دید هول کرد ...ذوق کردم ...جلو امد...بی حال تر شدم!
****
چقدر کیف دارد که ادم هی مریض باشد ...توی تب بسوزد چشمان تیله ای ات تیله ای تر شود ...من گُر بگیرم...تو یخ بزنی..من داغ کنم ...قر مز بشوم..دستهای یخ تو آرامم کنند...کاش هر شب مریض باشم!...گفته بودم چقدر لبخند به چهرهی خشنت می آید؟!...غلت می زنم.. بیدار می شوی پاشویه ام می کنی!...نگران می شوی..راه می افتی...قرص می اوری...صبح نمی شود...کاش صبح نشود!..چشم باز می کنم...چشم باز می کنی..چشم می بندم ...چشم باز می مانی..مثل همیشه ات خیلی حرف نمی زنی: خوبی؟؟چرا انقده حال تو بده آخه!؟
..یادم امد به حرف هم آمدی ...خوب هم حرف زدی...عاشقانه گفتی! باورم نمی شد!فردا سر کار نمی رفتی!...چقدر قند توی دلم آب شد!
****
صبح می شود....هنوز سرم گیج می رود..لبهایم هنوز سفید و خشک اند..بدنم درد می کند..می سوزم!صبحانه می اوری ...معجزه هم در عصر ما گه گاه اتفاق می افتد...تو یک چهارشنیه ی عجیب خانه ای!...لقمه می گیری...عشق قورت می دهم...حیف که بی حالم!...نه نه چقدر خوب که حال ندارم!...ظرف ها را هم می شوری ..به قول مادرت گربه شور می کنی ـنکن که کار می گذاری روی دستم!ـ پرتغال خریدی!فکر می کنم که شستیشان..نمی دانم!...می نشینی کنارم...آب پرتغال می گیری...توی این فصل پرتغال ها ترش اند ...گلویم می سوزد ...شکر می ریزی...با انگشت کوچکت همش می زنی...ملس می شود...ترش و شیرین!..قرص می اوری ...دوست ندارم!به خواب می زنم...بیدارم می کنی...غر می زنم ..چشم غره می روی...اخم می کنم.. بلند می شوی...نه نه به جان خودم می خورم...گریه ام می آید..دوست نداری گریه نمی کنم!...خواهش می کنم به مادرم زگ نمی زنی...خیالم راحت می شود ..بلندم میکنی..سوپ درست میکنم..سوپ می کشی..می نشینم..می خورانیم...لوس می شوم..بلند می شوی!!!
نماز می خوانی...می دوم پشتت..تندش می کنی..می رسم!...تند تر می خوانی ...کیف می کنم!
دوباره قرص می آوری...غر می زنم ...بلند می شوی...تند می خورم...لبخند می زنی!مــــــــی میرم...!حوله ات نیست داد می زنی! از دست تو که نمی توانی یک آن مرده ام را ببینی ...زنده می شوم!...خود شیرینی می کنم...توجه ام نمی کنی!...غذا درست می کنم لذت می بری..چای می آوری ...گریه ام می گیرد...می نشینی کنارم!..بی تاب می شوم..به رویت نمی آوری...گریه میکنم...بغلم میکنی...یاد پدر می افتم...گوش میکنی:
مریض می شدم کتکم نمی زد...گریه که می کردم نازم را می کشید ...تحمل هرچه را که داشت گریه می کردیم بی تاب می شد....چایی نمی بردم نیشگونم می گرفت ...مشق می نوشتم پاره می کرد!..گریه می کردم ..می رفت!
مریض می شدم ..بیدار می ماند...بیدار که می شدم می رفت...درد می کشیدم ۷ حمد شفا می خواند...نگاهش می کردم .اخم می کرد و می رفت!قرص می خوراندم ...نمی خوردم..می زد...می خوردم..دردم می گرفت گریه می کردم...می رفت ..هی قرص می خوراندم..خوب می شدم..روز از نو..!
گریه میکنم...بلند می شوی...خوب تر می شوم ..دور تر می شوی...زود صبح می شود می روی....به زور بلند می شوم...می افتم به جان خانه...می دانم کیف می کنی...ساعت ۴ می شود..می آیی..سیم تلفن را می کشی...تلویزیون روشن می کنی...چایی می اورم ..تخمه می شکنی..شام می خوریم..اخم می کنی...تلویزیو ن می بینی ...چراغ خاموش می کنی با اینکه نشسته ام ..می خوابی!..می خوابم..زود صبح می شود..می روی..می افتم به جان خانه...ساعت ۴ می شود می آیی...
همه اش تقصیر این قرص های لعنتی است...چشم دیدن چند روز خوشبختی ام را ندارند..چرا تلاش می کنند قرص محبت بسازند؟؟همین قرص های فعلی را نابود کنند..انوقت وقتی مریض می شوم محبوب می مانم!!!!...تقصیر این قرص هاست!!!
(با كسب اجازه از نويسنده)
tarane
12th November 2007, 01:13 AM
چه هيجاني داشتم.
اصلا يادم رفت گل بگيرم.
پرستار بخش اتاقشو بهم نشون داد.
برق شادي در چشمانم موج مي زد.
با سرعت به طرف اتاق رفتم.
کتم را مرتب کردم و دستگيره ي در را گرفتم.
مي دانستم حالا مي توانم چشمان زيبا و نگاه پر مهرش را ببينم.
اومدم دستگيره رو فشار بدم که دوباره همون پرستار رو ديدم که با ناراحتي به طرف من مي آمد.
شرمنده آقا متاسفانه اون دختر خانم ديروز فوت شدند.
انگار چشمهايم تار مي ديد.
سريع وارد اتاق شدم.
به جايش چند شاخه گل سرخ گذاشته بودند...
tarane
12th November 2007, 10:57 AM
مرد از اتاق خارج شد.
پرستار جلوشو گرفت و فت: آقا حال خانومتون خيلي وخيمه حتي يک قطره آب باعث مرگش ميشه. لطفا در صورت لزوم فقط لبهاشو با دستمال خيس کنيد.
مرد چشمي گفت و به طرف داروخانه رفت...
زن چشم گشود و گفت: آب، آب تشنمه.
همراه مريض بغلي به طرف شير آب رفت و با مهرباني يک ليوان آب به او خوراند...
ANNA_HIV
15th November 2007, 11:10 PM
رفتم دکتر تا صورتم رو نگاه کرد گفت سرطان داری گفتم من که چیزیم نیست دکتر آیینه را آورد و داد به من گفت خودتو تئ آیینه نگاه کن آیینه را گرفتم و نگاه کردم جز به صورتی که روش لکه های خون بود چیزی ندیدم . به دکتر گفتم من که چیزیم نیست کسی که خون گریه کنه سرطان عشق داره..........................
Parisaa
26th November 2007, 10:02 AM
آن شب سكوتي عجيب بر جنگل حاكم بود.
سكوتي وهم انگيز
هر از چند گاه از دور دست صداي ضربه اي با ريتمي كند به گوش مي رسيد ولي پژواك صدا با هميشه فرق داشت .
كوبيدن با تفكر همراه شده بود.
ديگر حك كردن يادگاري روي درخت هم معنايش عوض شده بود.
او روحانيت وجودي را حس كرده بود كه تا به حال به او اين گونه نينديشيده بود فقط طبق عادت كوبيده و كوبيده كه حاصلش چيزي جز سردرگمي نبود.
او فهميده بود تا به حال براي وجودي يادگاري مي نوشته كه جايگاه يادگاري هم از اوست.
وجودي كه هر فكري را قبل از حك كردن خودش مي دانست.
تواناييي خالق برايش بيش از پيش معلم شده بود.
آخر آن شب قشنگ تري شب زندگيش بود.
همان وجود به او هديه اي زيبا داده بود ، بهترين هديه زندگي اش را .
جنگل نوراني شد و كوبيدن برايش خود عبارت.
با نگاه به فرزند تازه متولد شده اش از آن شب زندگي را جور ديگري مي ديد.
حالا وجود خدا در همه جا حكمفرما بود حتي بر يادگاري هاي داركوب روي درخت .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:09 PM
گردن بند گم شده ، بار دیگر پیدا شد
روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد .
ظهر همان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف غذا بودند . مادر گفت که می خواهد دستهایش را بشوید . اما این کار خیلی طول کشید به گونه ای که دیگر اعضای خانواده نگران وی شدند . اما در مقابل دستشویی مشاهده کردند که مادر در حال گفت و گو با یک دختر جوان است . مادر با دیدن اعضای خانواده به دخترگفت : اینها دختران من هستند . سپس با دختر وداع کرد و دختر غریبه نیز به مادر تعظیم کرد و با عجله دور شد .
شب هنگام مادر پس از بازگشت به خانه حقیقت ماجرا را تشریح کرد و گفت زمانی که دستشویی بیرون آمد در مقابل آیینه ایستاده بود تا موهایش را شانه کند اما نگران بود که گردنبند با کف صابون آلوده شود سپس گردنبند را به کناری گذاشت . پس از مرتب کردن موهایش متوجه شد که گردنبند سر جایش نیست و به یاد آورد که در آن زمان فقط یک دختر در کنار او بوده است .
مادر گفت : می دانستم که عجله من دختر را می ترساند . لذا به دختر گفتم که آیا می توانی به من کمک کنی ؟ دختر پرسید چه کمکی ؟ مادر گفت که گردنبندی دارم که هدیه دخترم است . بسیار با ارزش نیست اما دختر من آن را با حقوق یک ماه خود خریده است . من به هنگام شانه کردن موهایم گردنبند را به کناری نهادم اما اکنون آن را نمی یابم . امروز نخستین روزی بود که آن را به گردن آویختم و اگر دخترم آن را بر گردن من نبیند حتما بسیار غمگین می شود . زیرا امروز روز تولد من است و با اعضای خانواده در این رستوران غذا صرف می کنیم .
در این وقت دختر به مادر نگاهی انداخت و به آرامی گفت : کمک می کنم تا گردنبندتان را پیدا کنید . مادر از او تشکر کرد و پس از چند دقیقه دختر گردنبند را به او داد و پرسید این است ؟ مادر با یک نگاه گردن بندش را شناخت و از دختر تشکر کرد . دختر نیز تولد مادر را به وی تبریک گفت .
مادر با لمس گردنبند گفت این دختر خوب است . همه اعضای خانواده معتقد بودند که او گردنبند را دزدیده است و مادر نباید از او تشکر کند . اما مادر در جواب آنان گفت : احساس کردم که او گردنبند را از روی عمد ندزدیده است و اگر پلیس را خبر می کردم امکان داشت که دیگر گردنبند پیدا نشود .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:11 PM
جزیره
کاپیتان " کوک " دریانورد معروف جهان بود . وی در یادداشت های روزانه خود در خصوص یک برخورد عجیب چنین نوشته است :
روزی از روزها ، گروهی از کشتی ها به فرماندهی وی به مرکز اقیانوس آتلانتیک رسید . در همان موقع ، دسته ای از پرندگان در آسمان به چشم می خوردند . هزارها پرنده برای مدت طولانی در آسمان پرواز می کردند و صدای بلندی از آنها به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . پرندگان به طرز عجیبی ناگهان خود را به آب می انداختند . اما معلوم نبود چگونه و بدون ترس خود را به دریای بیکران می اندازند .
در واقع کاپیتان اولین کسی نبود که این وضع را مشاهده می کرد . قبل از وی ، بسیاری از ماهیگیران نیز در حین ماهیگیری این وضع عجیب را دیده بودند . کارشناسان پرندگان پس از مطالعات طولانی متوجه شده اند که پرندگان مهاجر از مناطق مختلف در این نقطه اقیانوس آتلانتیک جمع می شوند . با این حال ، آنان نمی دانند که چرا پرندگان مهاجر خود را به دریا می اندازند ؟ این راز سرانجام در اواسط قرن بیستم فاش شد .
حقیقت این است که این ناحیه قبلا یک جزیره کوچک بوده است . پرندگان مناطق مختلف جهان ، این جزیره را یک اقامتگاه موقتی و امن در دریای بیکران دانسته اند . اما در جریان یک زمین لرزه ، این جزیره زیر آب رفته و برای همیشه نابود شده است . با این حال ، پرندگان بر اساس عادات سالهای گذشته و پس از مهاجرت از راه های دور به سوی پرواز می کنند تا در اینجا کمی استراحت کنند و خستگی آنان پس از مهاجرت طولانی کاهش یابد و مهاجرت جدید را آغاز کنند . اما در دریای بیکران آنان دیگر نمی توانند این جزیره را پیدا کنند . بدین سبب ، آنان چاره ای بجز پرواز بر فراز جزیره و هیاهو ندارند و هنگامی که ناامید می شوند و نیروی آنان پایان می یابد، بجز انداختن خود به دریا چاره دیگری ندارند .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:12 PM
قلب فرشته ها تسلی می یابد
این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی ، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد . چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد . اما پدر هیچ نمی گفت . دخترک هر روز به مدرسه می رفت و از پدر نقاشی می آموخت و داستانهای پدر را می شنید . دختر می دانست که این کارها را اصولا مادر خانه انجام می دهد . اما در این خانه ، پدر این مسئولیت را برعهده داشت . هر گاه که مادربزرگ دختر آهی می گشید و از جدایی پدر و مادر ابزار نگرانی می کرد ، پدر دختر با چشمان خود به مادربزرگ خیره می شد . یک هفته گذشت . پدر پس از آنکه داستانی تعریف کرد ، روانداز دختر را مرتب کرد و به دخترش گفت : داستانهای زیادی در باره فرشته ها شنیده ای . فرشته ها به هر جایی پرواز می کنند . آنها به نیازمندان کمک می کنند . و اگر همه کارها انجام شود ، قلب فرشته تسلی می یابد و برای کمک به سوی دیگران می شتابد . پدران و مادران فرزندان فرشته های آنها هستند . آنان بخصوص برای پرورش کودکان خود آفریده شده اند ، اما در این خانه ، فقط پدر از تو مراقبت می کند . برای همین ، مادر تو تسلی یافته و تو را به پدر تحویل داده و به مکان دیگری رفته است . همانند فرشته ای که کارها را انجام داده و رفته است . در واقع ، این زیباترین ، بهترین و درخشان ترین تشریح برای " طلاق " است که پدران و مادران می توانند برای فرزندان خود بیان کنند .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:14 PM
سرنوشت گرگ
روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید کند . بدین سبب ، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند .
روز اول ، یک گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت .اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت . گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست . گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد .
روز دوم ، یک خرگوش آمد . گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تر در کنار سوراخ قبلی فرار کرد . گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند .
روز سوم ، یک سنجاب کوچک آمد . گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند . اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد . گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ ها ی غار را مسدود کرد . گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود .
اما روز چهارم ، یک ببر آمد . گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقیب کرد . گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد .
دوستان عزیز ، با شنیدن این داستان ، چه اندیشه به ذهنتان خطور می کند کارشناسان و متفکران می گویند که مطلق گرائی نشانه اشتباه است . مذهب شناسان گفته اند که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است . کارشناس علم محیط معتقدند : کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند میوه تلخ آن را خواهد چید . و دهقانان گفته اند کسی که بذری نمی کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:21 PM
بهتر است دكتر را معطل نكنيم.....
زن، پيش از اينكه سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودي دير نكني؟
مرد در را برای زن باز كرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادي.
مرد سيگاري به زن تعارف كرد. زن رد كرد. يكي براي خودش گيراند.
زن سرش را از پنجره بيرون برد و توي آينهي بغل صورتش را برانداز كرد.
مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟
زن گفت: اين روزها كمتر از آينه استفاده ميكنم. راستش از موقعي كه روي پيشاني و دور چشمهایم چروك افتاده كمي ميترسم.
مرد گفت: از آينه يا از خودت؟
زن كمي مكث كرد و گفت: از تو.
مرد گفت: بايد از دكتر بهزاد بترسي.
زن پاكت سيگاري از توي كيفش درآورد و يكي آتش زد. بعد، دست ديگرش را كشيد روي پستانهایش و گفت: گمان كنم كمي شل شدهاند؛ اما باور كن دستورات دكتر بهزاد را مو به مو انجام ميدهم.
مرد گفت: چه فايده.
زن گفت: كار ديگري از من ساخته نيست. خودت بهتر از من ميداني كه نه من، نه هيچ زن ديگري نميتواند اين همه سال...
مرد توي حرفش پريد: دكتر كار تازهاي برايت در نظر گرفته.
سرمهي مژههاي زن سريد روي گونه.
مرد گفت: گريه نكن. كار،كار است. چه من، چه ديگري. خودت خوب ميداني كه روي حرف دكتر نميشود حرف زد.
زن گفت: اما دكتر به من قول داده بود.
مرد گفت: دكتر اگر زير قولش نزند، بيكار ميشود.
زن گفت: اما ژاله هنوز با شهرام كار مي كند.
مرد گفت: ژاله چهل درصد به دكتر ميدهد. تازه به شهرام هم تخفيف ميدهد.
زن گفت: من هم چهل درصد ميدهم.
مرد روي ترمز كوبيد: پس خرج شوهرت چه ميشود؟
سرمه روي گونههاي زن پخش شده بود: تو به فكر شوهر مني؟
زن از ماشين پياده شد و نشست روي لبهي جوي كه به پايين خيابان سرازير ميشد.
بعد از چند دقيقه مرد از ماشين بيرون آمد: خواهش ميكنم سوار شو. خيلي دير شده. بهتر است دكتر را معطل نكنيم.
Pooyajoon
27th November 2007, 02:23 PM
برای رز سیاه
روزی غمگین بود ، هوا سرد بود ، با اینکه تنم
از سوز سرما می لرزید من آن را احساس نمی کردم
تکه نانی در دستم بود
بر روی برفای دُر گون تکه نان را خورد کردم تا
همدمان همیشگیم بیایند!
بعد از مدتی انتظار صدای بال زدن
آنها را در هوا شنیدم
بسیار خوشحال شدم تنها چیزی که در
آن زمان به من امید می داد ، دیدن آن
پرندگان کوچک بود...
- گنجشکان کوچک همیشه قبل از خوردن
خورده نانها بر روی دستان من آشیان می گرفتند و
به گونه ای از من سپاسگذاری می کردند .
با آمدنشان گرمای قلبم فزونی گشت و دستان سردم
که خشکیده بودند را جان تازه ای دادند.
دوستانم مرا با شادی می خواندند ولی در میان
انسانها هیچ کس نمی توانست مرا درک کند
شاید مشکل خود من بودم؟
چون در همان کودکی هم در انزوا بودم
و با دیگر بچه ها نمی توانستم ارتباط خوبی
بر قرار کنم...
شاید آنچه در ذهن کوچک من تداعی می نمود بزرگتر
از سن آنها می بود به هر حال کودکیم را سپری کردم .
اصلاً دوست ندارم که آن دوران دباره برگردد و آن را به
گونه ای دیگر بگذرانم .... از آن زمان بسیار راضی هستم
چون از آن درسهای فراوانی گرفتم !
من زودتر از همه بزرگتر شدم ، هم از نظر عقلی و هم فطری
من ، من شدم تا زودتر مرد گردم .
اکنون در این پستوی ایوان که نشسته ام نیز چون گذشته
می مانم تنها و تنها کسی نیست تا مرا بفهمد ...آیا شخصی
نیست که مرا بفهمد و باز هم همان جملات را تکرار کردم .
خواسته هایم مگر چه بود از زندگی تنها خورده نانی و
کمی هم محبت خالصانه که حتی حیوانات نیز آنرا دارایند
ببینید مادران گنجشککان کوچک را که در انتظار مادرشان در
لانه فریاد می زنندو مادرشان با این سوز و سرما بال می گشاید
و برای آنها بدنبال غذا می گردند ...
با اینکه شاید برگشتی برایشان نباشد ولی مهرشان را
بازهم از آنها دریغ نمی دارند !...
من مهر مادری نمی خواهم و لی قطره ای از این دریا هم بسیار
زیبا و روح بخش است .
اینها سخنان ذهن جوانک بود که در تنهاییش با خود
اندیشه می کرد......
ادامه داستان را بعداً می گویم در صورت خواست عزیزان خواننده
با سپاس
اژدهای آزاد
Pooyajoon
27th November 2007, 02:27 PM
پریدن
از اون بالا ، نگاه کردن به پايين جرات مي خواست ؛ دودل بود ، مي ترسيد ، راه برگشت نداشت ، همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود ، تنها راهش پريدن بود ؛ همه از اينکه نمي تونست بپره دستش مينداختن ...
با به ياد آوردن سرزنشهای پدر و نگاه اندوهبار مادر و خنده های مشمئز کننده ی خواهرانش بغض راه گلويش را بست ، ديگه اشک ريختن فايده نداشت ، بايد تصميم آخر را ميگرفت و پريد...
هر لحظه سرعتش بيشتر ميشد و زمين بزرگ و بزرگ تر شد تا در يک لحظه همه چيز از حرکت باز موند ، خون احاطه اش کرده بود ، بالها از دو طرف کتفش شروع به رويش کردند و به سمت خورشيد پرواز کرد .
ديگه کسي نمی تونست به خاطر نپريدن بهش بخنده ...
تنها
Pooyajoon
27th November 2007, 02:28 PM
از خدا خواستم چيز جديدي يادم دهد ، فراتر از تمامي تعاليمش ، و او پاسخ داد : فراتر از تمامي تعاليمم تجربه است ، اما بدان اگر خواهان آني بايد دردها و سختي ها و دوري ها را نيز تحمل كني ...
(( آن روز نميدانستم تجربه چيست ، پس با شادماني پذيرفتم ))
به خواب رفتم ، خوابي طولاني ، و اين خواب چندين و چند وقت به طول انجاميد تا اينكه چشمانم به روي دنيايي رنگارنگ گشوده و خود را در كالبدي كوچك و زيبا ديدم .، اما مثل اينكه چيزي كم بود ، آري تمام توانايي هايم بر باد رفته بود . غمگين شدم و تصميم گرفتم آنها را بيابم .
بدين صورت ساليان سال را سپري كردم تا بخشي از استعدادهايم را به خاطر آوردم و با آن تصويري را كه از خدايم در خاط داشتم با هنرم مجسم كردم . و آموختم خدا را در شادي و غم ، در در كوه و دريا و و زمين و انسان و درختان ببينم و هم صحبتش شوم ، تجربه را آموختم و در سختي ها لمسش كردم و حال به انتظار روزي هستم كه به نزد پروردگارم بر گردم ....
Pooyajoon
27th November 2007, 02:29 PM
دلش برای اون عده ای که بايد شبا گرسنه بخوابن می سوخت،همونايی که از زور سرما به هم می چسبيدن تا گرم بشن،اون عده ای که چشماشون به چراغ قرمز چهار راهها بود تا بدوند و گل کبريت به راننده ها بفروشند.پسرها و دخترهايی که به خاطر اعتياد پدر و نداشتن مادر مجبور بودن تن به هر کاری بدن.
آره دلش برای اين موجودات مفلوک می سوخت،از خدا گله کرد خدايا چرا اين قدر بدبخت آفريديشون؟و خدا جوابی نداد!بالاخره يه روز بعد از کلی گريه کردن از خونه زد بيرون تا مثل اونا زندگی کنه،چرا؟چون خدا بين اون و ديگران تبعيض قائل شده بود.رفت و در پست ترين قسمت شهر با همونا زندگی کرد، اما...اما يه هفته بيشتر دووم نياورد.درسته اونا با نداريشون بازم شاد بودن ولی زندگی تو اون خونه خرابه ها که نه حمام دشت و نه هيچ امکانات رفاهی را نتونست تحمل کنه و برگشت.
و اون وقت خدا جواب سوالش را داد:آن درد و رنج را برای آنان آفريدم ،چرا که خود خواستند و اين درد و رنج را برای تو، چون شجاعت آن درد و رنج را نداشتی... .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:30 PM
شايد اشتباه اما عاشقا دروغ ميگن آدماي مهربونو و با وفا دروغ ميگن اونا كه ميگن كه تا هميشه ديوونتن بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ ميگن اونا كه ميان به اين بهونه ها كه اومدن از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ ميگن اونا كه با قسم و آيه ميخوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا دروغ ميگن
Pooyajoon
27th November 2007, 02:32 PM
حسرت
روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .
Pooyajoon
27th November 2007, 02:35 PM
قبرش یه کم اونورتر از خاک مادربزرگمه !احتمالاً حالا دیگه همو می شناسن!چهلم مادربزرگم بود که دفنش می کردن. تو راه برگشت از سرخاک عمه ام می گفت :"طفلی اون دختره رو که آورده بودن. تصادف کرده بوده! بیچاره مادرش! ..."فضولی کرده بود واز فک وفامیلاش آمار گرفته بود .بعدتر که رفتم سرخاک تاریخ تولدشو و اسمشو ازرو سنگش فهمیدم!رو سنگش نوشته "نغمه ****"_ 8 /10/59 .جالبش اینه که فقط سه روز ازم کوچیکتره ! شاید تو دلت بخندی ولی همینجوری کم کم بهش علاقه مند شدم !به همین سادگی !اولا خداخدا می کردم بشه ... (لطفآادامه ی مطلب و نظرات دیگران رو در چراگاه بخونین!)
Pooyajoon
27th November 2007, 02:37 PM
داستان یک ازدواج عشقی !
یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
Pooyajoon
27th November 2007, 02:47 PM
گنجشك و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
Pooyajoon
27th November 2007, 02:49 PM
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش
خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است !
- بنده ي من ! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد !
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم !
- بنده ي من ! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد .....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است ...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند .
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟ !
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
Pooyajoon
27th November 2007, 02:50 PM
تاريكي آرام روي سينه زمين پهن شده بود و غمي را روي شانه هاي بي قوت خاتون مي فشرد، سرش را كه پايين بود به شانه راستش تكيه داد و اولين قطره خيس اشك روي سر شانه پيراهنش فرو چكيد. دستهاي خسته اش كهنه را رها كرد و به كف تشت چسبيد، شانه هايش زير فشار شديد گريه به لرزش افتاده بود.
چهره مات محمد علي در پلكهاي خيسش موج مي خورد و دلش را چنگ ميزد. نفسهاي نصفه نيمه اش، گرم، روي بازوهاي برهنه اش پخش مي گشت . سرش را بلند كرد و سعي كرد ساكت شود كه صداي تند و بي پايان ضرباتي قوي روي در بزرگ خانه در هياهوي تلخ و گيج وجودش تابيد.
بي اراده به پا خاست و نگاهش بي پايان به فراخناي تاريكي دالان بزرگ دوخته شد.
قدمهاي دختر عصمت چقدر كش مي آمد ولي مي دويد.
صداهايي در تن مرگ زده دالان مي باريد كه گيج بود و بي تاب.
زمان كند شده بود و سر سنگين خاتون چقدر گيج مي زد. نگاهش در تاريكي نرم غروب زود رس حياط ، شكافان چند مرد را ديد كه مي دويدند تا از خوفناكي س زده دالان بيرون بپرند.
باز سرگيجه خاتون را لرزاند.
صداهايي كه فرياد بود يا داغ اشك، در بستگي همه درهاي اتاقها رخنه كرد و س شب هنگام حياط را از هم دريد.
خاتون لرزان جلو رفت.
فرياد به سرعت همه را مي بلعيد و گريان قي مي كرد.
مبهوت از سنگيني عجيب گوشهايش، پشت ماتي نگاهش حركات كند خاله كوكب را ديد كه اول روي زمين نشست و بعد... مشتهاي پراز تارهاي گيسوان... خون سرخي كه از روي گونه اش روان بود ، در شيارهاي باريكي كه برندگي ناخنها حجاري مي كرد... دوران سرهاي عصياني خورشيد خانم و خاله گوهر... دريدگي يقه پيراهن آقا فتح الله و دستان پينه بسته اي كه باز هم مي دريد؛ فرياد كشان بسان رعد... دستان قوي دايي يدالله كه دستان آقا فتح الله را مي چسبيد و بي اثر عقب مي ماند از برسر كوبيدن و سينه چاك زدنهاي بي اراده اش... اختر كه مي دويد و مه لقا كه سراسيمه از هشتي بيرون پريد... دو دستش را در گوشهاي سنگ شده خود فرو برد و چشمانش را بست. سردي كف حياط را با همه وجود حس كرد.
چيزي از درونش بيرون زد و پر كشيد. سياهي غلبه كرد و در سردي سخت زمين حل شد بي آنكه بفهمد آنچه كه پر كشيد از قلبش بيرون جهيد يا از حلقوم فرياد كش ديگران.
خيس شد، چندش وار لرزيد. خواب طولاني مرگ تمام شده بود. نيم خيز شد، در رختخوابش كه چقدر سفت بود، متعجب روي تن نرم و سفيد تشك دست كشيد و خيسي بي رحم خشتهاي سرد زير دستش نيشخند زد، از جا جهيد و اين بار مادر را ديد كه بالاي سرش بود و نرمي قطرات آب از انگشتانش روان. ايستاد، در چشمان خيس مادر خيره ماند و همراه الماسهايي كه از روي برجستگي نمدار گونه اش فرو مي غلطيد؛ دلش فرو ريخت.
نگاه كرد و اهل خانه را ديد كه دايره زده بودند، دايره اي بزرگ، فرياد بود كه تاريكي را مي دريد و بي شرم رعشه مي انداخت.
مادر دو دستش را روي شانه هاي خاتون فشرد،به سمت دايره هلش داد و در گوشش زمزمه كرد: خودت را جمع و جور كن. دلم نمي خواهد حالا كه ديگر كار از كار گذشته بيخود و بي جهت بيفتي سر زبان مردم. خوبيت ندارد دوباره اينجوري ولو بشوي و غش و ضعف كني. حاليت است.
خاتون دستش را روي دست مادر فشرد ، به سمت او چرخيد و وحشتزده پرسيد: مگه چي شده ننه؟
ــ چي شده؟ مگر نمي داني؟
ــ تو را بخدا بگو چي شده.
ــ پس تو براي چي غش كرده بودي؟
ــ ننه حرف بزن. اتفاقي افتاده ؟
مادر دستانش را برداشت. خاتون رنگ سرخي را كه روي صورت مادر نشست به وضوح ديد، بي توجه به سمت بقيه دويد، دو نفر را كنار زد و در ميان دايره بالاخره او را ديد، چهره جوانش را ... بي آن لبخند بران، لباس سفيدي تنش بود... پيراهني دريده و غرقه در سرخي دلمه شده خون.
سردي صورت سفيد محمد علي در جانش رسوخ كرد... چشمان بسته و لبهاي خاموشش در تارهاي صوتي خاتون چنگ انداخت، فرياد جگرش را دريد و فوران كرد.
فرو افتاد، روي دو زانوي لرزان ، دستانش روي سردي زمين كه پيكر غرقه در خون محمد علي را بر دوش داشت تكيه گاه كمر شكسته اش گشت و قطرات اشكش بي هيچ ابايي زمين را فرش نمود.
محمد علي مرده بود.
Pooyajoon
27th November 2007, 02:51 PM
پيرمردادامه داد:"...آره!...همه ي اون چيزي و كه مردم مي گن و شنيدن من از پنجره ي اتاقم ديدم!... ولي از يه جاييش حكايت جورديگه ست ...خدائيش تو باورت مي شه كه چندتا جك و جونور تونستن اونو از اتاق بيارنش بيرون؟!!...اون موقع كه اون دوتادختر داشتن سعي مي كردن به زور پاشونو بچپونن تو كفش! من بودم که نرده بون گذاشتم پاي پنجره ي اتاقش !پايه نرده بون ومن!... با همين دستام گرفتم تابياد پائين!...ازم پرسيد :چرا هميشه از پنجره فقط نيگاش مي كردم !...گفتم برو ...الان يه شهر منتظر ديدن توئن وقت اين حرفانيس!.."آهي كشيدو ادامه داد:"...خودمم نفهمیدم چه مرگم بود !اون شبی که فرشته هه کمکش می کرد وقتی سوار کالسکه شد و رفت فرشته ازم پرسید :تو آرزویی نداری؟گفتم چرا ! می خوام اون نرسه به مهمونی !خندیدو گفت : هیچوقت نمی فهمی چی باهاس بخوای!راست می گفت !هنوزم نفهمیدم چه مرگمه !هنوزم آرزوهام کوچیکن! و چه می دونم!... غلطن...اصلش اگه نفهمی چی می خوای باختی اگه نفهمی چته کلات پس ِ معرکه ست !...توبگو! می گن تو قبل ِ اون یارو شازده هه رسیدی بالای سر زیبای خفته ...!تو چه مرگت بودکه قبل اون نبوسیدیش؟!
Pooyajoon
27th November 2007, 02:52 PM
-"..چه خبره ؟...این آخریا هی به خودت تخفیف می دی!....مگه منو از تو خیابون پیداکردی؟!؟. "
کتمو از رو تخت برداشتمو از تو جیبم کیف پولمو دراوردم!: " چیه حالا اینقد بدقلق شدی سر صبحی؟!...بی خیال بابا !...مگه من تا حالا باهات بدحسابی کردم!... در ضمن موی بلوند بهت نمیاد... "
اسکناسا رو که می شمردم! رو یکیش با ماژیک قرمز نوشته بودن : " خرخودتی"!ده تا شو شمردمو دادم بهش!
[ کمی بعدتر:شاید چندروز یا چندماه ویا... ]
وقتی می رم امامزاده نمی دونم چه جوریه که همچین آروم می شم ! اونروزم همون حالو داشتم!دستمو کردم تو جیب کتم و یک اسکناس از لای بقیه کشیدم بیرون که بندازم تو ضریح!با چشای خیس یه نگاهی به اسکناس انداختم!خودش بود!... همون!...روش با ماژیک قرمز نوشته بودن : "خرخودتی
Pooyajoon
27th November 2007, 02:52 PM
قتل مشكوك
باز پرس ویژه قتل احمدی ، مشغول تحقیق از همسا یه های شهین بود. همدستش باقری هم ، از مغازه دار ها پرس و چو می کرد. هر دوتا خواهر و برادر ، مرتب چندین مرتبه تو بخش اعصاب و روان ، بستری شده بودند.آخرین دفعه ای که شهین مرخص شد ، دکترش گفته بود که خیلی بهتر شده. همان قر صهای خودش رو ، دو بارهتجویز کرد. روزی دو تا رسپسریدین.
باز پرس احمدی ، یک ماً مور هم فرستاده بود تا از دکتر معالجش ، تحقیقاتی بکند.بنظر شما شهین چه جور بیماری بود؟از چه لحاظ ؟ علمی ، یا رفتاری و شخصیتی؟از لحاظ رفتار و شخصیت . حالت حمله یا پر خاشگری به کسی رو داشت؟ هیچ وقت. تو تمام این چند دفعه ای که بستری شده بود ، خیلی آروم بود ، با کسی در گیر نمی شد. قر صها ش رو می خورد و می خوابید.برادرش چی؟دکتر معالجس ، دکتر وارسته بود. باید از اون بپرسین.شهین از شوهرش ، ناراضی بود . آزارش می داد . تحقیرش می کرد . مرتب بهش می گفت:" ...دیوونه ، روانی ، تو دیوونه ای . توهم داری. بخاطر بچه اگه نبود ، تا حالا طلاقت داده بودم. تا ا لآن هم که جدا نشدم، حماقت کردم. این بچه یه مادر دیوونه می خواد چیکار؟ من هم که انگار نه انگار شوهرتم . هیچ توجهی بهم نداری ، یعنی نمی تونی . من احمق رو بگو که از یه دیوونه ای مثل تو ، محبت و توجه می خوام. "...از همون اول صدا می شنید؟....نه ، تازه یه مدتی بود که سابقه بستری شدن تو بخش اعصاب و روان رو پیدا کرده ، فکر می کنم به مرور زمان اینجور شده.بخدا علی ، خدا رو خوش نمی یاد اینقدر سر کوفتم بزنی ، یه وقت خدا قهرش میاد ، تو رو هم دیوونه می کنه ها.خدا اگه قهرش نیاد ، خود بخود من از دست تو دیوونه می شم.ولی این خدایی که من می بینم ، انتقام من رو از تو می گیره.برو با با ، دلت خوشه . ننه با بات من رو گول زدن . اگه از همون اول می گفتن تو صدا می شنوی و خل و چلی ، مگه عقلم رو از دست داده بودم که بگیرمت. گر چه خوا ستن دخترشون رو از سر باز کنن.شهین تو خانی آباد زندگی می کرد.ماً مور ، به جواب ها یی که از دکتر شنیده بود ، قانه نبود.وقتی شوهرش به دید نش میآ مد ، چه جور با هم رفتار می کردند؟از چه لحاظ؟صمیمی بودن یا بر خورد سردی با هم داشتن؟شوهرش که خیلی براش نگران بود. ما با شوهرش هم صحبت کردیم تا توی خونه با چه شیوه ای با خانومشرفتار کنه ، ولی برای اینکه بهتر جواب بگیرید ، باید از پرستار بخش بپرسین. چون شوهرش وقت ملاقات میآ مدزنش رو می دید.ماًمور سراغ پرستار بخش میره ، و همون سوال رو از پرستار می کنه. از قرار شوهر شهین بر خورد خوبیبا زنش داشت....ولی قرار هست یه اتفاقی این وسط بیافته!صدای اذان ، از گلدسته های دو تا کوچه بالاتر از کوچه شهین ، بصدا می رسه. شهین تا صدای اذان رو می شنوه ،تو قلبش دعا میکنه :" خدایا ، تو رو به عظمتت قسم میدم یه راهی جلو پام بزار. به قلب علی بنداز که با من مهربون باشه. من که آزارمبهش نمی رسه. خدایا ،چیز دیگه ای ازت نمی خوام . به تنها چیزی که احتیاج دارم ، عشق و محبت علی هستش."یه اوستا رحیم جوشکار ، تو همون محله ی شهین ، مغازه داشت. شهین هر وقت می خواست برای خرید سبزی ومیوه بره بیرون ، می بایست از جلوی مغازه ی اوستا رحیم ، می گذشت. یکی از این روز ها ، چرخ دستی خرید شهین ، چرخش از جاش در میره و تمام میوه ها و سبزی ها می ریزه بیرون. اوستا رحیم ، تندی از مغازش میاد بیرون و به شهینتو جمع کردنش ، کمک میکنه. چند لحظه ای هم چرخ رو با دستگاه جوشش جوش میده ، تحویل شهین خانم میده و اون زن رو راه می ندازه.راه انداختن همانا و عاشق شدن هر دو تاشون همان. نا گفته نمونه که شهین ، زن خوشگلی هم بود. حتی زیر روسریو چادر هم ، زیبا بود. یه چادر عربی می پوشید. بلند قد و لاغر هم بود . اون چادر عربی هم به زیبایی نا مرییی اندامش ، کمک می کرد.یک دندون طلا ، از لابلای دندون زرد جسد سوخته ، برق می زد. بازپرس احمدی ، توی خرابه های سوخته ی خونه راه می رفت ، تا بلکه بتونه سر نخی پیدا کنه. دوباره صدای اذان ، از گل دسته ها ی مسجد ، بلند می شد.احمدی می ره تو آشپزخونه . از لا بلای اشیای سوخته ، یک سنگ چاقو تیز کن سنگین ، می بینه. شهین حتی بار ها و بار ها ، برای دعا کردن به همون مسجدی رفته بود که صدای اذانش داشت به گوش باز پرس ویژه قتل می رسید.صدای ضربه ای میاد. یکی فریاد می کشه ، ولی فریادی بی رمق. بعد هم سکوت . تمام فضای خونه رو سکوت و وحشت ،پر می کنه.شهین: خب رحیم ، باید زودتر برگردم خونه. الآن علی میاد ، شک می کنه میگه کجا بودی؟رحیم: می خوای تو رو برسونم ؟شهین :نه ترجیح می دم همین جا همدیگه رو ببینیم . اینجا کسی از محله ی خودمون ، ما رو نمی بینه.توی یه پارک جمع و جور و خلوت ، هفته ای سه یا چهار بار ، همدیگه رو می دیدن.شهین از راه می رسه ، می بینه خونشون داره تو شعله های آتش می سوزه و همه جمع شده بودن جلوی در خونشون. این دفعه بجای چرخ خرید ، زنبیل خرید قر مز رنگی دستش بود. جیغ می زنه و زنبیل از دستش می افته .جمعیت را کنار می زنه و فر یاد می کشه:" مهدی ، مهدی ، کمک کنین . مهدی تو خونس. یا امام زمان . مهدی مهد........."مردم به آتش نشانی زنگ زده بودن ، ولی تا اومدن مامور ها ، جسد مقتول حسابی داشت می سوخت ، خاکستر می شد. اینجوری اثری از مقتول نمی موند. مردم با شلنگ حیاط خونشون و سطل های آب سعی می کردن ، آتش رو خاموش کنند تا بلکه مهدی رو نجات بدن.برو ، برو ، چرا ایستادی ؟ چرا معطلی ؟ برو ، یک زندگی تازه منتظر تو ست . برو دیگه . تکون بخور.ما مور تحقیق ، گزارشی تنظیم کرده بود ، مبنی بر اینکه ، رفت و آمد های مشکوکی در زمان مقتول ، به خانه می شد. رحیم ، این علی خیلی اذیت می کنه . اصلاً درک نمی کنه. کلفت میگه . زخم زبون می زنه. مرتب می گه : دیوونه ، روانی . دیگه از زخم زبون هاش خسته شدم رحیم.می خوای حالش رو بگیرم؟نه بابا ، خدا حالش رو بگیره.بازپرس احمدی ، تو خرابه های سوخته خونه ، یک پیت حلبی پیدا کرد که بوی بنزین می داد. پزشکی قانونی هم اومده بود ، بالای سر جسد.تا جسد نره پزشکی قانونی، نمی تونم چیزی بگم. تمام بدنش سوخته ، مخصوصا" سرو صورتش.گزارش پزشکی قانونی نشان داده بود که مقتول با یک جسم سنگین که به سرش خورده بود ، به قتل رسید ه بود . بعد ، قاتل یا قاتلین بعد از کشتن مقتول ، تمام خانه رو با بنزین به آتش کشانده بوددن تا اثری از خودشون و مقتول بجا نماند . . تقریبا" چند ساعتی از قتل گذشته بود. از شب تا ده صبح.بازپرس احمدی پیش خودش فکر می کرد که اون سنگ چاقو تیز کن ، احتمال" همون آلت قتل هست که مقتول با اون ف کشته شده. حجتی ، اون سنگ رو با این پیت حلبی ببر اداره. ( پلیس )سلام شهین جون ، خسته نباشی ، چه طوری؟زن آمده بود تا به شهین یه سری بزنه و برای رحیم خبر ببره.الحمد الله کبری خانم جان ، خوبم ، خیلی بهترم.دواهات رو می خوری؟آره ، مرتب دارو هام رو سر وقت می خورم. اون روز رحیم آقا خیلی من رو شر منده کرد.مگه چی کار کرد . زحمتی نبود براش . این حرف ها چیه ، ولی شهین جون ، رحیم گلوش بد جوری پیش تو گیر کرده ها.شهین با تعجبی و اخمی به ابرو هاش گفت:این حرف ها چیه کبری خانم. خودت می دونی من شوهرم رو دوست دارم.آخه این چه شوهریه . رحیم می گه اگه علی آقا ، شهین رو طلاق بده ، من حاضرم با شهین ازدواج کنم ، مهدیرو هم می زارم رو جفت چشم هام.حالا که نمی خواد طلاق بده، من هم نمی خوام طلاق بگیرم. علی و مهدی به جونم بسته هستن. زندگیم رو دوست دارمشهین خوب می دونست که داشت دورغ می گفت. کبری خانم برادر رحیم ، روحش هم خبر نداشت که شهین و رحیم ، همدیگه رو یواشکی تو پارک می بینن.ماًمور تحقیق به بازپرس احمدی گفت یه خانمی این اواخر با چادری سفید و گل دار ، میآمد روزها ، به شهین خانمو پسرش مهدی سر میزد.شهین هم ، تو سوال جواب های باز پرس گفته بود:اسم اون خانم ، کبری هست ، برادر رحیم جوشکار . این اواخر مرتب می آمد بهم سر می زد و تو کار ها کمکم می کرد.مغازه لبنیات فروشی سر کوچه ، دیده بود که خانمی با همون مشخصات خ واهر رحیم ، با همون چادر گل دار ، از خونه یمقتول اومده بود بیرون و دقیقا" بعد از اومدنش ، خونه آتش گرفته بود.با لا خره چطور می خوای این کار رو انجام بدی ؟. کم کاری نیست رحیم.تو نگران نباش . اونش با من . من خودم خو ب می دونم ، چیکار کنم. دیدار های رحیم و شهین ، توی اون پارک مرتب زیاد می شد و آتش عشق هر دو تاشون ، شعله ورتر . یک روح شده بودنتو یک بدن. دیگه هیچ کس و هیچ چیزی رو نمی شناختن.باز پرس ویژه قتل احمدی ، دنبال جسد پسر شهین ، مهدی می گشت ، ولی جسدی پیدا نشد. همین مورد احمدیرو به شک انداخت. از اون طرف هم ماًمور حجتی ، گزارش آورده بود که مردم داشتن شهین را آروم می کردن که هلنکنه و نگران پسرش نباشه ، در حالیکه مهدی ، برای بازی کردن رفته بود خانه ی کبری خانم. ، برادر رحیم جوشکار.همین گزارش ، باز پرس احمدی رو به شک انداخت. از طرفی نبودن جسد مهدی ، پسر شهین ، از طرفی داد و بیداد شهین برای پسرش طبق تحقیقات هم قبل از آتش گرفتن خانه ، کبری خانم با همون چادر سفید و گل دار از خانه ی مقتول بیرون آمده بود. شهین دستگیر می شه و یک هقته ، باز پرس احمدی از اون ، باز جویی میکنه. حرف های شهین ضد و نقیض بود ، مخصوصاً وقتی که احمدی به متهم گفت : مهدی همون موقع برای بازی کردن با احمد ، پسر کبری خانم ، به خانه یآنها رفته بود.با لاخره شهین اعتراف کرد که نقشه قتل رو با رحیم کشیده بود ، موقع وقوع جنایت هم مهدی پسرش رو برای بازیکردن فرستاده بود خانه کبری خانم و کبری هم با یک پیت بنزین زیر چادرش ، با کلیدی که شهین بهش داده بود ،رفته بود تو خونه . جای سنگ چاقو تیز کن رو هم به کبری خانم ، تو آشپزخونه نشون داده بود.بازپرس احمدی ، سری هم به مغازه رحیم زده بود . لول از او سوال هایی می کند. رحیم منکر روابطش با شهین میشه . همون موقع ، بلا فاصله احمدی ، دستور می ده تا ماً مور حجتی بهش دست بند بزنه.تو باز جوییها یی که از رحیم میکنن ، معلوم می شه که او بیگناه بود.می شه که رحیم بی گناه باشه ؟برو ، برو ، نترس ، درست می شه. آفرین ، تموم شد. با الا خره راحت شدی. یه زندگی تازه ، هوای تازه . زندگی با رحیمچقدر خوب و قشنگه.اون روز علی شوهر شهین ، سرما خوردگی سختی داشت. شب که علی بخواب میره ، شهین با همون سنگچاقو تیز کن ، می ره بالا ی سر علی و یه ضربه ی محکم به سرش می زنه. وقتی خوب مطمین می شه که علی مرده ، روش رو با پتو جوری می پو شونه که انگاری هنوز خواب هست. جای خون رو هم تو رختخواب و روی سنگ ، خوب پاک می کنه. فردای اون روز ، مهدی پسر شهین و علی ، طبق معمول میره مدرسه . شهین هم یک پیت بنزین رو از حیات خلوت خونهمیآ ره تو. چادر عربش رو که سیاه بود می پوشه . میره دو تا کوچه بالا تر ، ته بن بست کوچه یازدهم ، چادر عربی رو در میآره و یه چادر سفید و گل دار می پوشه. بر می گرده . کلید میندازه و در خونه رو باز می کنه. رو علی بنزین می ریزه و کبریت رو روشن می کنه . بعد با سرعت از خونه میآد بیرون . می ره تو همون کوچه و چادر گل دارش رو در می آره و چادر عربیش رو می پوشه. چادر گل دارش رو توی یه روز نامه می پیچه و می ره سبزی فروشی و یه کم سبزی می خره و می زاره تو همون زنبیل خرید قرمز.رحیم جوشکار و کبری خانمی در کار نبودم . تما م اینها توهمات شهین بود و صدایی که می شنید و مرتب بهش می گفت:برو ، برو علی رو بکش. راحت می شی . بعد با رحیم زندگی می کنی و خوشبخت می شی.صدا هایی می شنید ، مثل هیاهوی آدم ها تو خیابون شلوغ ، یا هیاهوی آدم ها توی یه عروسی. یکی باهاش حرف می زد ، یکی داد می زد ، یکی آروم صحبت می کرد .قاتل خود شهین بود.برو ، برو ، چرا معطلی؟ . یه زندگی تازه ....برو ، برو.
ghoghnoos
27th November 2007, 09:20 PM
در زدم و وارد شدم. پاهايش را روي ميز گذاشته بود و بوي گند سيگار برگش همه جا را گرفته بود. مدير هم بيصدا پشت ميزش نشسته بود. خداحافظي کردم و رفتم.
بعدها گفتند براي ادامه تحصيل يا کسب درآمد بيشتر رفته ام ولي مشکل من فقط اين بود که نمي توانستم بوي گند را تحمل کنم!.
داستان کوتاه از محمدرضا ميبدي.نويسنده ي ايراني
ghoghnoos
27th November 2007, 09:20 PM
موش گفت:
- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم مي گرفت. دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوار هايي سر به آسمان مي كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شوند كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط مي بينم و تله اي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.
گربه در حالي كه او را مي دريد چنين گفت.
داستان کوتاه از فرانتس کافکا.نويسنده ي اهل چک
ghoghnoos
27th November 2007, 09:21 PM
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."
ghoghnoos
27th November 2007, 09:26 PM
جای خالی
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
ghoghnoos
27th November 2007, 09:29 PM
دست تقدیر
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...
ghoghnoos
27th November 2007, 09:31 PM
صف
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
ghoghnoos
27th November 2007, 09:32 PM
طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
ghoghnoos
27th November 2007, 09:34 PM
فرصتی برای جبران
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
ghoghnoos
27th November 2007, 09:36 PM
آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».<
نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»<
مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشنیققوی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»
...و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟
ghoghnoos
27th November 2007, 09:37 PM
حکايت!
دانشمندي يکي را گفت چرا تحصيل علم نمي کني؟
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟
گفت: پنج چيز است:
اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.
دوم: آنکه تا حلال منتهي نشود، دست به حرام دراز نکنم.
سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.
چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق اِلتِجا نبرم.
پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم
ghoghnoos
27th November 2007, 09:38 PM
دختر به تازگی یاد گرفته بود چگونه موهای بلند و حنایی مادر بزرگ را ببافد.
هربار که او موهای مادربزرگش را می بافت، مادربزرگ می گفت
- دختر شرقی با موهای بلند و بافته اش شناخته می شود.
و او در آرزوی روزی بود که بزرگ شود و موهایش بلند تا مادربزرگ آنها را دو گیسه ببافد
حالا او بزرگ شده و موهایش کوتاه و مادربزرگی که مرده است
ghoghnoos
27th November 2007, 09:42 PM
اون دختر از بچگي با پسرعموش بزرگ شده بود تنها اسمي كه بلد بود با عشق بگه اسم مسعود بوداز بچگي با هم بزرگ شدن، هر هفته تابستونا مي رفتن شمال باغ مسعودينا؛ چه روزايي داشتن.بهترين روزاي زندگي اون دختر روزايي بود كه در كنار مسعود بود، خيلي مسعود رو دوست داشت.يه بار وقتي مسعود يكي از ماشيناي اسباب بازي اون دختر رو خراب كرد يه كتك مفصل از باباش خوردكه چرا اسباب بازي رو خراب كرده، مسعود هم داشت گريه مي كرد كه اون دختراومد كنارش نشست و بهش گفت: مسعود گريه نكن به خدا منم گريه مي كنما ولي مسعود هق هق ميزد آخه كتك بدي خورده بود و دختر اشك تو چشاش جمع شده بود ولي مسعود هيچ وقت نفهميد اون شب دختر تا صبح نخوابيد،آخه اون نمي خواست به خاطر يه اسباب بازي مسعود كتك بخوره آخه خيلي مسعود و دوست داشت خيلي. روز به روز بزرگتر ميشدن و از هم دورتر آخه اونا الان ديگه اون دختر و پسر 4 ساله پيش نبودن. مسعود 18 سالش بود و دختر 5 سال ازش كوچيك تر بود، بعداز كلي دوري يه روز تابستوني تو باغ باز رفتن تو رودخونه و خاطره هاشون زنده شد و باز با هم آب بازي كردن، دختر سر تا پا خيس شده بود و سرما خورد و شيرين ترين مريضي عمرش همون سرما خوردگي بود. دختر روزبه روز عشقش به اون بيشتر ميشد ولي روزبه روز از هم دورتر ميشدن فقط هم به خاطر بالا رفتن سنشون و اين جور چيزا.تا اينكه يه روز دختر صبرش تموم شد آخه ديگه اون خسته شده بود از اين همه انتظار، از اين همه بلاتكليفي اون حتي نمي دونست مسعود دوسش داره يا نه. خيلي بده آدم عاشق كسي باشه ولي ندونه كه اونم دوسش داره يا نه. دختر الان 17 سالش بود و پسر 22 ، بلاخره گفت بذار حداقل بفهمه يكي هست كه عاشقشه. تو همين عيد امسال براش اس ام اس زد كه "من عاشقتم ولي تو نمي دوني من كيم مسعود جان، من عاشقتم و براي ديدنت روزشماري مي كنم" ولي مسعود جوابي نداد دختر بازم اس ام اس زد و بازم مسعود جواب نداد. دختر زنگ زد به اون و وقتي صداش و شنيد يه ذره دلش آروم گرفت آخه هميشه وقتي صداي مسعود و مي شنيد همه ي غم و غصه هاش يادش مي رفت. مي دوني دختر خيلي بد شانس بود آخه مسعود دانشگاه تو شهرستان قبول شده بود... مسعود و از محرم نديده بود،همه ي روزاش و به اميد اينكه مسعود براي عيد مياد مي گذروند ولي از شانس بده دختر اونا روز اول عيد رفتن شهرستان به خاطر فوت يكي از اقوام و وقتي برگشتن مسعود با دوستاش رفت شمال و اونا ديگه همديگه رو نديدن حتي روز سيزده. مسعود چهاردم اومد تهران و دختر همش دعا مي كرد تو محل ببينتش. يه روز كه حال دختر خيلي بد بود با دوستش رفت بيرون كه يه ذره حالش خوب شه از قضا يكي از دوستاي دختر خونه بغلي مسعودينا مي نشستن و وقتي دختر با دوستش منتظر اون يكي دوستش بودن كه بياد، صداي موتور اومد و دختر برگشت به دوستش گفت خدا كنه خودش باشه و رفت جلوي در، وقتي مسعود رو ديد مونده بود چي بگه خيلي به خودش فشار آورد كه تابلو بازي درنياره. مثل هميشه خيلي رسمي با هم احوال پرسي كردن و مسعود رفت تو. دختر فكر كرد كه رفته تو خونه ولي نگو مسعود فقط مي خواسته موتور و بذاره تو دم در با دوستش بودن و بلافاصله كه مسعود رفت تو خونه دختر گفت آخيش خوب شد ديدمش داشتم دق مي كردم مي دوني از كي بود نديده بودمش؟ كه همون موقع صداي دسته كليد مسعود اومد پس اون خونه نرفته بود دختر هم تا صداي كليدا رو شنيد دويد تو خونه ي دوستش چون فكر مي كرد مسعود شنيده. چند روز از اين ماجرا گذشت كه همون دوستش به دختر زنگ زد و گفت من حالم بده بيا بريم بيرون دختر هم رفت خونه ي دوستش تا عصر با هم برن بيرون. وقتي رفتن بيرون دختر باز به مسعود اس ام اس زد و گفت: شمال خوش گذشت دلم خيلي برات تنگ شده خيلي دوست دارم ببينمت و ...... ولي مسعود اين دفعه جوابش و داد و در پاسخش زد شما؟ دختر گفت: منو خيلي خوب مي شناسي ولي من نمي خوام تو بفهمي من كيم فقط آيديت رو بهم بده تا باهات چت كنم چون نمي خوام بفهمي كي هستم. پسر در جوابش گفت: به عقيده ي من ابراز علاقه به كسي كه دوسش داري باعث ريختن آبروي تو نميشه پس بگو كي هستي وگرنه ديگه اس ام اس هات و نخونده پاك ميكنم. دختر هم يه لحظه غفلت كرد و در جوابش گفت: فقط رو من حساب بد نكن، من دختر عموتم..... مسعود هم در جوابش گفت مي دونستم. وقتي دختر فهميدكه اون از اول مي دونسته خيلي جا خورد. ازش پرسيد: از كجا؟ مسعود گفت: از اونجايي كه تو تنها دختري هستي كه از من خوشت مياد و دنبال آيدي من مي گردي. دختر شوكه شده بود ولي تصميم گرفت بهش زنگ بزنه. بهش زنگ زد و حرف زدن خيلي با هم حرف زدن،دختر تو خواب هم نمي ديد يه روزي با مسعود بتونه حرف بزنه ولي روياش به حقيقت پيوست. وقتي حرفاشون و زدن از هم خدافظي كردن. دختر باز بهش يه اس ام اس زد و گفت بيا دم در مي خوام ببينمت اونم رفته بود تو كوچه وايساده بود و با هم رفتن تو كوچه روبه رويي ِ خونه ي پسر و كمي با هم حرف زدن. شايد باورتون نشه دختر با اينكه حسرت ديدنش و داشت ولي حتي نتونست بهش يه نگاه كوچيك كنه آخه خيلي خجالت مي كشيد. مسعود به دختر مي خواست بگه كه دوست ندارم رابطه مون دوستي باشه ولي دختر زودتر اين حرف و زد و مسعود هم خيلي خوشحال شد و به دختر گفت هميشه همين جوري خوب بمون و با كسي دوست نشو چون اصلا تو سن خوبي نيستي و دختر هم قبول كرد، ولي اون نمي دونست كه دختر به جز مسعود تا حالا به هيچكس حتي نگاه هم نكرده بااينكه كلي خاطرخواه داشته .بلاخره از هم جدا شدن و مسعود بهش گفته بود كه فردا بايد برگرده و بره چون خيلي وقته ترم شون شروع شده و دختر با اينكه خيلي ناراحت بود هيچي نگفت ؛فقط گفت اميدوارم تو درسات موفق باشي....
ولي اون دختر نمي دونه كه مسعودهم دوسش داره يانه؟ آخه مسعود هيچي بهش نگفت مسعود فقط گفت من از اول از نگاهات مي فهميدم كه چه حسي بهم داري ولي دختر هيچ وقت از چشماي مسعود هيچي رو نتونست بخونه!!!
واقعا چقدر بده آدم يه نفر ودوست داشته باشه و ندوني كه اون مي دونه كه دوسش داري و ندوني كه دوستت داره يانه.........
ghoghnoos
27th November 2007, 09:44 PM
تازه امروز نفس راحتي ميكشيدم، چون امتحانات پايان ترمم تمام ميشد و ميتوانستم كمي بخوابم يا با دوستانم صحبت كنم و به خانه اقوامم بروم يا مهمان دعوت كنم. همينطور كه فكر ميكردم، دوستانم همه با هم در حياط دانشگاه منتظرم بودند و با ديدن من گفتند: (فاطيما)، چرا اينقدر دير از سر جلسه بلند شدي؟ ما تقريبا نيم ساعت پيش خلاص شديم! خنديديم و همه با هم به يك گوشه دانشگاه كه آلاچيقهاي متعددي داشت و بسيار زيبا طراحي شده بود رفتيم و شروع به صحبت كرديم. ناگهان از دوستانم پرسيدم بچهها فرصت داريد راجع به موضوعي با هم صحبت كنيم؟ آنها گفتند: چرا كه نه، هر چه بيشتر صحبت كنيم، بيشتر پيش هم ميمانيم، بعد بايد هر كدام به شهرهاي خودمان برگرديم. يكي از دوستانم گفت: فاطيماجون راجع به چه موضوعي صحبت كنيم؟ من بدون مقدمه گفتم: قلب! با گفتن اين كلمه شليك خنده بلند شد و همه يك صدا گفتند: اي عاشق بدبخت! من تعجب كردم؛ اين همه موضوع راجع به قلب است، چرا آنها فورا فكر كردند من عاشق شدم؟! وقتي به قلبم رجوع كردم، ديدم بيربط هم نگفتند! پس من هم با آنها خنديدم و گفتم حالا...
راستي بچهها شما راجع به قلب چه ميدانيد؟ يكي گفت: همه ميگويند قلب از گوشت درست شده و درونش پر از خون است، ديگري گفت: شاعران قلب را به چيزهاي خيلي بهتري تشبيه ميكنند، قلب جايگاه عشق، حسد، كينه و غيره است.يكي قلب را جايگاه خاطرات تلخ و شيرين توصيف و يكي ديگر قلب را به شيشه تشبيه كرد. شيشهاي كه با غم ميشكند. آنها از شاديها و غمهايشان گفتند. از شاديهايشان كه زودگذر و داستان غمهايشان كه طولاني بود.
يكي از دوستانم اين طور ادامه داد: در زندگي جز درد و غم چيزي نصيب من نشد، انگار سرنوشتم را با غم نوشتند، شاديام مادرم بود كه او هم رفت. پس قلب جايگاه غم و دلتنگي است. يكي گفت: برادرم هر چه تلاش كرد در كنكور قبول شود، نشد. پس قلب گورستان علم است و آرزوها. ديگري گفت: شوهرم مرا درك كند، پس قلب جايگاه احساسات قشنگ است. يكي از دوستانم گفت: هر چه خوبي ميكنم انگار دستم نمك ندارد. چند روز پيش، كلي وقتم را براي ياد دادن درس آنالوگ به دوستم تلف كردم. وقتي امتحانش را داد، گفتم كمكهايم موثر بود، توانستي امتحانت را خوب بدهي؟ گفت: مگر چه كار كردي، فقط چند سوال مرا جواب دادي. خودم زحمت كشيدم! پس قلب جايگاه خفه كردن خوبيهاست.
ناگهان دوستم (هانيه) زد زير گريه و گفت: شما همه از قلب و درد و رنج و شادي گفتيد، اما هيچكدام از سرنوشت من اطلاع نداريد! غم من از تمام غمهاي دنيا بيشتر است. همه تعجب كرديم، چون او از همه ما شادتر بود و هميشه مطالب بامزه و خندهدار را برايمان باsms ميفرستاد. او دختري زيبارو، شاداب، مهربان و بسيار مورد توجه بود. من هميشه ميگفتم كاش من جاي او بودم. يك لحظه دنيا بر سرم خراب شد. خدايا ظاهر آدمها چقدر با باطنشان فرق دارد!
او بعد از كلي گريه كردن كمي آرام شد و گفت: قلب من جايگاه كينه، حسد، انتقام و خيلي چيزهاي ديگر است. كمي او را نوازش كردم و گفتم هانيهجون خب حرف بزن تا سبك شي. او گفت: من 15 سالم بود كه عاشق پسري زيبا با موهاي بلوند و چشمان آبي شدم. برخلاف ميل پدر و مادرم با پافشاري با او ازدواج كردم، ما همه تعجب كرديم!
هانيه تو ازدواج كردي؟ ما همه فكر ميكرديم مجردي و چند خواستگار خوب برايت پيدا كرده بوديم. او گفت: نه تنها مجرد نيستم، بلكه من يك مادرم. مادري كه غم ديدار فرزندم مرا ديوانه كرده!
حرف او را قطع نكرديم، چون داستان برايمان جالب شده بود. او ادامه داد: من با پسري ازدواج كردم كه برخلاف ظاهر زيبايش بعد از ازدواج به چند صفت او پي بردم. هم معتاد بود، هم دزد و بدبين! اوايل، وقتي جواهراتم يكييكي گم ميشد، فكر ميكردم من با حواس پرتي آنها را جايي گذاشتم يا گم كردم، ولي بعد متوجه شدم كه او اثاثيه خانه و جواهرات مرا براي خرج موادمخدر ميفروشد... و زماني كه اين مسئله را به او گفتم، او به التماس افتاد و گفت: هانيهجون به خدا من مقصر نيستم، به حرفم گوش كن، من گول خوردم، دلم ميخواهد ترك كنم، ولي ميترسيدم از تو كمك بخوام. سختگيريها و بدبينيهايم براي همين بود، ميترسيدم.
او همچنان التماس ميكرد، من مستقيم به خانه مادرم رفتم. از ناراحتي به درس پناه بردم و خوشبختانه در كنكور قبول شدم. حالا نه از شوهرم خبر دارم نه از فرزندم. دلم خيلي ميخواهد يكبار ديگر موهاي فرزندم را شانه كنم و صورتش را ببوسم. حالا فهميدي چرا قلب من جايگاه بديها شده!من لبخند زدم و گفتم هانيهجون چه مشكل كوچكي! آدم براي اين مشكل كوچولو ميتواند راهحلهاي زيادي داشته باشد. او بغض كرد و با خشم به من گفت: تو به مشكل به اين بزرگي ميگويي كوچك!؟ گفتم: بله همه چيز راه دارد، فقط وقتي آدمها بميرند براي آنها نميتوانيم كاري انجام دهيم. او گفت: حرف زدن چه آسان، عمل كردن چه مشكل! به او گفتم: عمل كردن چه آسان! فقط با من همكاري كن، آنوقت هم شوهر و هم فرزندت را سالم به تو خواهم داد و با خنده گفتم (همچنين قلبت را)! فقط به حرفهايم گوش كن. همه دوستان ماتشان برده بود، انگار ديگر آن همه فضاي دانشگاه، آن همه دختران و پسران شاداب و حوض كوچك جلوي پايمان كه پر از ماهي بود، آبشار مصنوعي دانشگاه كه يك ساعت بسيار بزرگ را روي قله آن كار گذاشته بودند و گلهاي زيبايي كه اطرافمان را به صورت بهشت خداوند درآورده بود، هيچكدام را نميديدند و فقط به حرفهاي من و هانيه گوش ميدادند.
من به هانيه گفتم: عزيزم، براي اين كار بايد قلبت را مانند يك دفتر باز كني و با خون خودت، جوهر و با عقل خودت قلم بسازي. او گفت: حرف تو را نميفهمم. گفتم: صبر داشته باش، كمكم ميفهمي. حالا در خيال خود روي قلبت بنويس، همسرت چه صفتهاي خوبي داشت؟ حالا به قسمت بالاتر صفحه توجه كن، چه صفتهاي بدي داشت كه در قلبت نوشته شد؟ آنها را با فكرت پاك كن. حالا اجازه بده ما هم برايت بنويسيم. هانيهجان دنيا به آن زشتي كه تو تصور ميكني نيست، به اطرافت نگاه كن. تو ميتواني از تمام آفريدههاي خدا هم پند بگيري، هم لذت ببري. تو جواني، بايد بخندي، بايد شاداب باشي اما براي اين كار به چند چيز نياز داري. تيشه، دستمال و شيشه پاككن.
خنديد و گفت: جوك تعريف ميكني؟ گفتم: اگر آدمها بدانند كه همه ما به اين سه چيز نياز داريم، آنوقت در جهان، همه خوشبخت خواهند بود؛ همانطور كه خداوند ميفرمايد من شما را با عشق آفريدم و به شما اجازه دادم در زمين با عشق زندگي و از تمام نعمتهاي من براي زندگي كردن به نحو احسن استفاده كنيد.
هانيهجان شما همه از قلب صحبت كرديد، اما من امروز ميخواهم از قلب خودم صحبت كنم، تو فقط گوش كن.
من در زندگي قلب شيشهاي را براي خودم انتخاب كردم؛ قلبي كه از شيشه است، اما هيچ سنگي نميتواند آن را بشكند. او گفت: قلب شيشهاي؟ چه جوري؟ گفتم: حالا برايت ميگويم. من هم مثل تو سختيهاي زيادي در زندگي كشيدم كه در اثر بيتجربگي به من هم خيلي بد گذشت. روزي با خود فكر كردم خدايا تو ميگويي من بندگانم را دوست دارم، پس چرا اين همه بلا بر سر من ميآيد؟ ناگهان به ياد يك جمله زيباي قرآني افتادم كه در آن گفته شده بود، انسانها در اثر اشتباهات و گناهانشان دچار مشكل ميشوند. همين يك جمله جرقهاي شد براي من. ناگهان به قلبم الهام شد، قلبت را بشوي! در خيالم تيشهاي برداشتم و وارد قلبم شدم. هر جا از هر كسي ناراحتي داشتم وگرهاي در قلبم بود آنها را با تيشه تراشيدم و از قلبم دور كردم، تمام قسمتهاي كدر قلبم را كه نشانه كدورت درونيام بود با شيشه پاككن و دستمال، تميز كردم. آنقدر قلبم را پاك كردم كه به جاي گوشت و خون، قلبم را به صورت يك حباب شيشهاي درآوردم. حبابي كه فقط من در آن جا داشتم و ميتوانستم از درون آن، خانه شيشهاي بيرون را تماشا كنم.
متوجه شدم بيرون قلبم زيبا نيست. چشمانداز من باز هم چيزهاي بد را ميبيند. در خيال خودم از گل فروشيهاي معتبر، گلهاي زيبايي ميخريدم و بيرون قلبم ميكاشتم.
حال من داراي قلبي شيشهاي، صاف، روشن، بيكينه و بيحسد و در بيرون قلبم گلهاي رنگارنگ دارم و هر روز به تماشاي اين گلها مينشينم و آنها را آبياري و از بين آنها بهترينها را وارد قلبم ميكنم.
هانيهجان بيا از هر كس كه كينهاي داري و اين كينهها به ديواره قلبت چسبيده با تيشه بتراش و دور بريز. قلبت را بشوي و بعد به طرف مشكلات برو. او گفت: اين بار خود را اول به خدا، بعد به تو ميسپارم. گفتم: پس بيا از حالا شروع كنيم. با صداي بلند گفتم بچهها خداحافظ، ديدار ما منزل هانيهجون، جشن دور هم بودن مجدد در كانون گرم خانوادهاش. دست هانيه را گرفتم و مستقيم به خانه خودمان بردم. از پدرم خواهش كردم كه با ما به خانه هانيه و پيش همسرش برويم. برنامهريزيها را به پدرم سپردم.
وقتي درخانه را زديم، همسر هانيه با شادماني به استقبال ما آمد. بعد از صحبتهاي بسيار، او گفت: دوست بدي داشتم كه مرا ناجوانمردانه معتاد كرد. من هانيه و فرزندم را دوست دارم. در ضمن چون پولم براي تهيه مواد و خرج خانه كافي نبود به راه خلاف كشيده شدم.
پدرم او را نزد پزشك برد. سه روز در بيمارستان بستري شد. خونش را تصفيه كردند و به او آموزشهاي لازم را دادند. او دوباره به خانه نزد همسر و فرزندش برگشت. امروز كه اين مطلب را برايتان مينويسم قرار است با دوستانم به خانه آنها برويم. خيلي فكر كردم چه چيزي برايش ببريم بهتر است. من يك حباب شيشهاي به شكل قلب پيدا كردم، درونش شنهاي رنگي ريختم و چند گل زيبا را در آن جاي دادم و روي كاغذ نوشتم (هانيهجان ما آدمها بايد بدها را ببخشيم و با آنها با حسن نيت برخورد كنيم. با آمدن سال نو، قلب خود را نو و ديوارههاي آن را تميز كنيم. صاف و زلال همچون آب، همه را دوست داشته باشيم، به همه خوبي كنيم، حتي كساني كه به ما بدي كردند، چون هيچكس از خوبي زياد تنبيه نميشود. حتي اگر تنبيه شود ناراحت نميشود، چون كار خوبي انجام داده. عشق خدايي را مانند گلهاي زيبا در قلبمان بكاريم و به چشمانمان ياد بدهيم تا همهچيز را خوب ببينند، البته هوشيارانه و چيزهاي بد را به خوب تبديل كند. اگر كسي به ما بد كرد و ما هم به او بد كنيم، ما هم در رده بدها قرار ميگيريم، پس يك خوب كم ميشود و يك بد زياد.) هانيهجان سعي كن خوب باشي و خوبها را زياد كني.
ghoghnoos
27th November 2007, 09:46 PM
پسرك دستاشو تو آب فرو برد . نمي دونست چرا دلش گرفته . يه بغل نور
از آب بيرون كشيد . ريخت توي كاسه ي مسي و به سمت خونه راه افتاد .
خوشحال بود كه امشب دستش خالي نيست . نور توي كاسه ي مسي ،
كوچه هاي تنگ و تاريك دهكده رو روشن مي كرد و مثل يه فانوس راه
رو به پسرك نشون مي داد .
پسرك نگاهي به ماه انداخت و براش دست ت داد . ماه هم لبخندي زد
مثل همه ي شبهاي پيش . كنار ماه 2 تا ستاره اسم پسرك رو فرياد مي
زدن ؛ آخه دوسش داشتن و پسرك هم يه چشمك كوچيك نثارشون مي كرد
. زير پاش لاك پشت هميشه ساكت هم بهش شب بخير گفت و پسرك هم با
مهرباني جوابشو داد . انگار با طبيعت دوست بود . انگار گلها رو مي
فهميد . هر چي بود ، با همه راحت بود .
به خونه كه رسيد نور رو ريخت تو كوله ي هميشگي ش . مادرش هم
براش چاي اورد و كمي نون و پنير .
پسرك خوشحال بود . تو پوستش نمي گنجيد . آخه بعد از مدتها تونسته بود
از آب نور بگيره . مي دونست امشب خورشيد دوسش داشته كه واسش يه
كم نور تو آب گذاشته . اونشب رو راحت خوابيد . بدون هيچ دغدغه اي
ادامه دارد...
ghoghnoos
27th November 2007, 09:51 PM
اما فردا ، وقتي از خونه بيرون اومد ، وقتي به كل طبيعت سلام داد ،
وقتي راه رود خونه رو پيش گرفت ؛ يه دفه چشمش افتاد به دخترك .
دختركي كه زيبا ترين موجود روي زمين بود . پسرك مبهوت ايستاد و
نگاش كرد . مثل اين بود كه سالها ميشناختش ..خشك شده بود . كاسه ي
مسي از دستش ول شد . حس عجيبي تو وجودش رخنه كرد . انگاري تا
الان مرده بود و الان يه دفه به دنيا اومده بود . دخترك لبخندي زد و رفت
و پسرك روي زمين نشست و مبهوت به گلهاي شقايق خيره شد .
روز ها گذشت . پسرك روز به روز حالش بد تر ميشد . نمي دونست چي
كار كنه . حتي دم رود خونه هم نمي رفت . ديگه نور هم نمي گرفت . با
درختا دست نمي داد ، با ماه حرفي نداشت و به ستاره چشمك نمي زد ...
مثل ديوونه ها نشسته بود و نمي فهميد چرا اينجوري شده . ديگه دخترك
رو از اون روز به بعد نديده بود . نمي دونست اون كجاست ، همه جا
دنبالش گشته بود ولي دخترك نبود ..
آروم آروم پسرك خوابش برد . خواب دخترك رو ديد . ديد كه بهش يه
سيب سرخ داد و پسرك هم سيب رو با رغبت تموم خورد ....
يه دفه از خواب پريد . اما دنيا براش عوض شده بود . ديگه نوري تو
كولش نبود . ديگه درختا ، ماه ، خورسيد . كل طبيعت رو نمي فهميد .
حس كرد ديگه لاك پشت هم دوسش نداره . حس كرد ديگه نمي تونه با
كسي ارتباط داشته باشه ....
ديگه نه دخترك رو داشت و نه زندگيشو .... واسه همين نشست و گريست
، تا اخر عمر گريست .....
اما چه سود؟
parto
30th November 2007, 02:42 PM
دعا
هوا مه آلود و بارانی بود. ماشین روی جاده لغزنده مرتب به این طرف و آن طرف سر می خورد.
فرشته ای به آنها نزدیک شد تا دفتر زندگی این خانواده را ببندد.
در همین موقع خدا به فرشته فرمود:« برگرد » و به پایین اشاره کرد.
فرشته با تعجب نگاه کرد.
دخترکی را دید که سرش را به شیشه تکیه داده و آرام میگوید:« خدایا، پدر و مادر جدیدم را از من نگیر! مثل آن زلزله وحشتناک که خانواده ام را از دست دادم، نذار دیگه تنها بمونم! »
parto
30th November 2007, 02:46 PM
گل فروش
نمی توانی حدس بزنی کار من چیست.
در عوض کار بعضی ها انقدر پر درآمد است که هر شب جمعه گرانترین گلها را برای مردگانشان می آورند.
اما من ناچارم برای سیر کردن شکم خودم و مادر بزرگ بیمارم گلها را به دیگران بفروشم.
parto
30th November 2007, 02:46 PM
امید
بر لبه بام ایستاد. از زندگی خسته شده بود. افسرده و دل شکسته بود!
صدایی از پشت سرش گفت: زندگی زیباست!
بدون توجه به صدا با خود گفت: وقتی سه سال متوالی نتوانم در کنکور قبول شوم زندگی چه قشنگی دارد؟
صدا دوباره گفت: از چه دلگیر شده ای؟ دلخوشی ها کم نیست...
از این پند ها متنفر بود.
به سمت صدا برگشت. تنش لرزید. پسر همسایه شان بود که شعر می خواند.
او نابینای مادر زاد بود و با خط بریل روی پشت بام درس می خواند.
parto
30th November 2007, 02:53 PM
عصای سفید
پیر مرد با عصای سفیدش سوار اتوبوس شد و سر پا ایستاد.
پیر مرد دیگری که روی صندلی نشسته بود چشمی چرخاند و وقتی دید هیچ کس جایش را به پیر مرد کور نمی دهد دست او را گرفت و سر جای خودش نشاند.
داشتم درس می خواندم، می خواستم جایم را به پیر مرد بدهم که به ایستگاه آخر رسیدیم.
tarane
7th December 2007, 11:52 PM
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رختخواب بيرون رفت.
باد پردهها را آهسته و بيصدا تكان ميداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي ميكرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.
- چيزي شده؟
جوابي نشنيد.
-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟
باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.
- ميداني فردا چه روزي است؟
-نه. يك روز مثل بقيهي روزها.
-بيست سال پيش يادت هست.
مرد گفت.
زن ادامه داد.
- تازه با هم آشنا شده بوديم.
-مرد گفت: بله.
سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.
-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.
- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.
- ميداني چه گفت؟
-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نميكردم.
مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.
-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري ميكنم كه بيست سال آبخنك بخوري؟
- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟
زن با خنده گفت.
-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را ميكرد.
زن بلند شد.
گفت من سردم است ميروم تو.
به مرد نگاهي كرد و پرسيد
-حالا پشيماني؟
مرد گفت. نه.
زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.
مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام ميشد و من آزاد ميشدم. آزادِ آزاد.
منبع : وبلاگ علف هرز
ghoghnoos
10th December 2007, 03:59 PM
داستان یک ازداج عشق
یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
Parisaa
11th December 2007, 10:07 PM
زندگی خروسی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
parto
14th December 2007, 09:44 PM
ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
tarane
24th December 2007, 01:16 AM
دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.او فقط یک برادر 5 ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.پسرک از او پرسید :آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند
tarane
24th December 2007, 01:17 AM
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
Shaqayeq
31st December 2007, 05:09 PM
اشاره: «بهرام رادان»، بازيگر بنام سينماي ايران در بسيج همگاني عليه ايدز سنگتمام گذاشت و براي ما داستاني درباره اين ويروس كشنده و بلاي هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روي ورق سفيد آورد، نوشت و نوشت تا به پايان رسيد.به طور حتم زماني كه مينوشت، فيلمنامهاي را در ذهن خود تجسم ميكرد اما سعياش اين بود كه آن را خلاصه كند...
آنچه ميخوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است.
من و ليلي
تمام صندليهاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش ميكرد. مجلههاي روي ميز وسط اتاق انتظار آنقدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچهاي كه از ترس سوزن خوردن فرياد ميزد، لحظهاي قطع نميشد.
خانم منشي داشت جدول حل ميكرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمهقدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشينها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگهاي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقهشان كردند.
پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهمانگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه ميشد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباببازي كوچكشان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگهاي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پروندهها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذرهبينياش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگهاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترونهاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
من: ...بله... من هستم!
دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
به راه افتادم. حس ميكردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذقذق ميكردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعهاش ترسناك بود. بدون اينكه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
تلاطم وجودم اجازه نشستن نميداد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه ميخواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكتهاي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه ميدانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكتهاي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگهاي دستم برايم عادي شده بود.)
دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعبالعلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچچيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اينكه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست.
ديگه سرم داشت گيج ميرفت... چشمام مات مونده بود روي لبهاي دكتر، دندانهاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيدهاش نداشت، لبهاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچآيوي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال ميرفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
ديگه داشت سي سالم ميشد و آدمهاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچكس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز ميتونه جز از راههاي مقاربتي، از راههاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!
همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحمآميزش متنفر بودم. احساس ميكردم بهم ناچاري ميفروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبتهاي بعدي و بدتر از همه اينكه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت ميشود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرفهايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دستهاي گرمش...
آرزوهاي نقشه بر آب آيندهمون با بچههامون، كهنساليمون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اينكه شايد او رو هم آلوده كردم وحشتزده شده بودم... خودم را شيطاني تصور ميكردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.
همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا ميبرد، در گوشم نجوا ميكرد و دلداريم ميداد. نشستم، نميفهميدم چي ميگه؟ بايد ولم ميكرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچوقت اينقدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
ميخواهم بميرم... حتما ميكشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانههاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنجكشيده بود و چقدر خالص بود... دلم ميخواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نميشناختمش. آرام گفت: ميدوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: ميدوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نميدوني! كه اگر ميدونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه ميفهمي؟ تو درد مرا چه ميداني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كردهاي؟ آيا ميداني كه من صبحها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ ميداني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه ميداني؟
قبل از اينكه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من ميدانم ولي تو نميداني. من وسعت درد تو را درك ميكنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش ميكشم... ولي من ميدانم... ميدانم كه خدا رحيم است، ارحمالراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نميداني. حرفهايش به نظرم كمدي ميآمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور ميآمد. داشت كسي را صدا ميزد. نگاه من وسط سنگهاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نميخواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخمزبان مردم برايش از زخم ساطور كاريتر است! آخ از زخمزبان مردم. زخمزبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه ميكند؟ او كه هنوز منتظر عروسيمان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم ميكرد. با من بود؟ آره با من بود.
كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات ميكنه!
خط نگاهشرا در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم ميكند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من ميداد؛ من كودك ميشدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نميآمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچپچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش ميكرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان ميدهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه ميكرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه ميافتد و مقصر اين اتفاق هم ميتونه براي تسويهحساب به حسابداري مراجعه كند و...
ديگه نشنيدم، نميخواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژهاي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آنكه به ارحمالراحمين وفادار بود... به آنكه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غمها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و ميديد و ميفهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت ميلرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظهاي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.
زمستان هشتاد و شش
بهرام رادان
Parisaa
1st January 2008, 08:37 AM
داستان خویشاوند الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
داستان الاغ دم بریده
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟
داستان پرواز در اسمانها
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
داستان دوست ملا
روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!
ghostantanieh
7th January 2008, 04:25 PM
یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد. این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود. دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم. یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد و دید که دوست پسرش کوره، بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو.
پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت: مراقب چشمای من باش!!!!!!!
yasin
7th January 2008, 04:31 PM
و اما این داستان نمونه ای از عشق های امروزی بود که داریم میبینیم ....
البته فمنیسم جماعت الان میان و شکایت میکنند ...
ghostantanieh
7th January 2008, 04:34 PM
و اما این داستان نمونه ای از عشق های امروزی بود که داریم میبینیم ....
البته فمنیسم جماعت الان میان و شکایت میکنند ...
فمینیسم؟؟؟؟!!!!
نه ...
این حقیقته...
کار دنیا عجیبه...
ولی نمی شه گفت همیشه دخترا مقصرن...
یا همیشه پسرا مقصرن...
MAHSHID
11th January 2008, 11:11 PM
[Only registered and activated users can see links]
صمد بهرنگي، معلم کبير روستاهاي آذربايجان
حسن جداري
صمد بهرنگي، معلم شهير روستاهاي آذربايجان، نويسنده "ماهي سياه کوچولو" و ديگر قصه هاي کودکان، منتقد برجسته اجتماعي، پوينده مقاوم راه آزادي، يار وفادار توده هاي محروم وستمديده و خصم بي امان استثمارگران وستمکاران، در دوم تيرماه 1318، درمحله چرنداب تبريز، در خانواده فقير وتهيدستي، متولد شد. پدر صمد، کارگر زحمتکشي بود که باتمام تلاش و جانفشاني، به سختي زندگي عائله را تامين ميکرد. صمد از همان اوان کودکي، طعم تلخ فقر و ستمديدگي را چشيده و احساس همدردي با توده کار وزحمت، در وجودش عميقا پرورش يافت. در طول زندگي کوتاه پرثمر و مبارزه جويانه اش، صمد، همواره داراي طبعي سرکش، ديدي تيز بين، قلمي نافذ و انديشه اي پويا بود. عصيان عليه تباهي، ارتجاع، ظلم و استثمار و همدردي و همسوئي بي دريغ با کارگران و توده هاي زحمتکش، در تار و پود وجودش تنيده شده بود. صمد در 7 سالگي در دبستان 21 آذر تبريز به تحصيل پرداخت. در سال 1334، پس از پايان سيکل اول متوسطه در دبيرستان تربيت، وارد دانشسراي مقدماتي تبريز شد.
بهرنگي، پس از پايان تحصيل دردانسشرا، عازم دهات آذربايجان گرديد. وي 11 سال از عمر پر ثمر خود را صرف تعليم و تربيت کودکان روستائي نمود. در طول اين سالهاي پر تلاش، وي از نزديک فقروتهيدستي دهقانان ستمديده را مشاهده نموده و با دردها ومحروميتهاي روستائيان، آشنائي پيدا کرد. صمد باچشم تيز بين، ديد که چگونه زمينداران خونخوار به بيرحمانه ترين وجهي دهقانان فقير و تهيدست را استثمار کرده و ژاندارمها ومامورين دولتي دمار از روزگار آنها در ميآورند. صمد، اينها را ديد و بعنوان يک انسان انقلابي و آرمان طلب، بفکر يافتن چاره افتاد.
صمد در همان سالهاي اول تدريس در روستاهاي آذربايجان، با مشاهده اوضاع اجتماعي و مطالعه آثار انقلابي،بدرستي تشخيص داد که بدون دگرگوني عميق در جامعه،انتظار بهبود وضع کارگران، دهقانان و ديگر زحمتکشان و رهائي از چنگال فقر و فساد و انحطاط اخلاقي، انتظار بيهوده ايست.بهمين جهت، صمد نويسنده،صمد معلم، صمد متفکر، صمد انقلابي، با ايمان شگرفي که بخلاقيت توده ها و صفا و صداقتشان داشت، درراه بيدار کردن آنها و آماده نمودن زمينه جهت دگرگون ساختن وضع سياسي و اجتماعي به تلاش عظيمي برخاست. بهرنگي که هرگز از فعاليت و کوشش خلاق باز نميايستاد، در عين تدريس در مدارس روستائي، بکار تحقيق و مطالعه پرداخته و طي مقالات و نوشته هاي پر ارزشي، با قلمي نافذ و مو شکاف، دردههاي اجتماعي و ريشه هاي عقب ماندگيهاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي را به توده ها بازگو کرد. او درعين حال، راه چاره را نيز به آنها نشان داد.
گرچه تدريس در روستاهاي آذربايجان، فقط بخشي از فعاليتهاي پر شور سياسي، فرهنگي و اجتماعي صمد را دربر ميگيرد، اما صمد انقلابي، صمد نويسنده، صمد متفکر، هميشه در ياد نسلهاي آينده در درجه اول بمثابه صمد، معلم کبير روستاها، باقي خواهد ماند. صمد بکار تدريس عشق ميورزيد، با شاگردان خود پيوند و الفت ناگسستني داشت و بهترين لحظه هاي زندگيش را تدريس در دبستانهاي روستا، تشکيل ميداد. خود صمد در اينمورد ميگويد:"بچه هاي دبستاني روستائي هميشه مشغله ذهني من بوده اند. ميداني من 11 سال تمام در دهات آذربايجان، الفباي فارسي، گفته ام."
صمد يک معلم حقيقي و يک متفکر تربيتي برجسته اي بود که مسائل آموزش عمومي را نه از ديد جناحها و محافل استعماري و ارتجاعي، بلکه از نقطه نظر منافع طبقات محروم و ستمديده، مورد بررسي قرار ميداد. نوشته بهرنگي تحت عنوان "کندوکاو در مسائل تربيتي ايران" يکي از بهترين کتابهاي انتقادي است که در زمينه فرهنگ عمومي نوشته شده است.در کتاب" کندوکاو در...."، بهرنگي سيستم ارتجاعي- استعماري آموزش عمومي را مورد انتقاد موشکافانه قرار داده و ضعفها و کاستي هاي آنرا، نقادانه باز گو ميکند. در اين جزوه، بهرنگي، در مخالفت با کتابهاي مربيان آمريکائي که در دانشسراها تدريس ميشد، چنين ميگويد:"در اين کتابها، هيچ حرفي در ميان نبود که ما را به روستائي خواهند فرستاد که در يک اطاق براي سه کلاس و چهار کلاس و پنجاه، شصت شاگرد درس بگوئيم. از دانشسرا که در آمدم بروستا رفتم. يکباره دريافتم که تمام تعليمات مربيان دانشسرا کشک بوده، همه اش را بباد فراموشي سپردم و فهميدم که بايد خودم فوت وفن معلمي را پيدا کنم و چنين نيز شد. آنهائيکه کتابهاي دانشسراي مرا نوشته بودند و آنهائيکه چنان کتابهائي را تدريس ميکردند،خبري از محيط کار من نداشتند.... در %99 مدرسه هاي ايران، مساله هائي از آنگونه که در ترجمه کتابهاي آمريکائي ميخوانيم، مطرح نيست."
صمد بمثابه روشنفکري متعهد، نويسنده اي توده اي و انقلابي که هنر و استعداش را به سلاحي جهت رهائي زحمتکشان از چنگ ظلم و استثمار مبدل ساخته بود،همواره به زبان غني توده ها حرف ميزد و سخت علاقه داشت،نوشته ها و آثار هنريش براي توده هاي محروم و زحمتکش، از روستائيان آذربايجان گرفته تا کارگران پارچه باف و نخريس اصفهان، قابل فهم باشد. صمد عميقا بقدرت ابتکار توده ها ايمان داشت و معتقد بود بدون شرکت فعال و آگاهانه زحمتکشان شهر و ده در مبارزات اجتماعي، کوچکترين اميدي به رهائي از چنگ امپريالسم و ارتجاع و ايجاد جامعه اي عاري از ستم و استثمار نميتواند وجود داشته باشد. بهرنگي توده هاي زحمتکش را سازندگان حقيقي تاريخ بشمار مياورد. او معتقد بود اگر توده ها به حرکت نيايند، تلاشها و جانفشانيهاي روشنفکران انقلابي، نتيجه اي نخواهد داد.
ساده نويسي بهرنگي وتلاش وي جهت يافتن سوژه هاي بکر و مناسب براي قصه هايش، از عشق و علاقه عميق وي به توده هاي محروم وستمديده و از عزم راسخش در پراکندن تخم آگاهي در بين توده زحمتکش، سرچشمه ميگرفت. هدف والاي صمد، تربيت انقلابي توده ها وتدارک زمينه براي تحولات عظيم اجتماعي بود. کليه آثار صمد بهرنگي، از داستان کودکان گرفته تا مقالات فلسفي، بزبان بسيار ساده اي نوشته شده است تا مردم کوچه و بازار، اين نوشته ها را خوانده واز حقايق تلخ اجتماعي، آگاهي پيدا کنند. صمد اعتقاد داشت اگر نويسنده اي براي توده ها مطلب مينويسد، بايد نوشته اش ساده وعامه فهم باشد تا توده ها را برانگيخته و آنها رابحرکت در آورد. در مقاله "نظري به ادبيات امروز" که صمد در آن "عزاداران بيل " غلامحسين ساعدي، نويسنده و نمايشنامه نويس معاصر را مورد بررسي قرار ميدهد، چنين گفته ميشود:" من نميدانم که اگر مردم عادي با سواد ازقصد نويسنده آگاه نشوند يا بسختي آگاه شوند براي نويسنده حسن است يا عيب. اما همينقدر ميدانم که اگر معتقد به هنر براي اجتماع باشيم و قبول کنيم که قسمت بزرگ اجتماع را مردم عادي تشکيل ميدهند، نميتوان آنها را ناديده گرفت والسلام."
صمد در زندگي کوتاه پر ثمرش، در تمام فعاليتهاي فرهنگي، ادبي، اجتماعي و سياسي خود و در نوشته ها و کتابها و تحقيقات اجتماعيش، همواره يار محرومان و زحمتکشان ودشمن بي امان مرتجعين، مفت خوران وانگلهاي اجتماعي بود. صمد نسبت بقدرتهاي استعماري وطبقات استثمارگر، عميقا احساس کينه وتنفر ميکرد و ميکوشيد در نوشته هاي انقلابي خود، اين کينه و تنفر بدشمنان بشريت رابه توده هاي محروم و زحمتکش، منتقل سازد.
صمد، از روزي که در عنفوان جواني بعنوان معلم روستاها روانه دهات آذربايجان گرديد وتا لحظه اي که در شهريور1347، بدست رژيم آزادي کش شاه، کشته شد، 11 سال تمام درس داد، نوشت، مبارزه وتلاش نمود، در پيوند کامل با زحمتکشان به روشنگري پرداخت، تحقيقات تاريخي انجام داد و در راه ترويج و اشاعه زبان و آداب و رسوم و سنتهاي خلق تحت ستم خود، ازآنجمله جمع آوري فولکلورغني آذربايجان، از هيچ کوششي فروگزاري نکرد. اين انسان آزاد انديش و پرکار، لحظه اي از کار و فعاليت در راه رهائي زحمتکشان از يوغ ظلم و استثمار باز نايستاد. از توده ها ياد گرفت و معلم توده ها شد و اينک طنين فريادش همه جا هست. در مدارس، در دانشگاهها، در روستاها و کارگاههاي فرشبافي، همه جا نام صمد بلند آوازه است و همه جا نوشته هاي پرارزش صمد دست بدست ميگردد و داستانها و طنزهاي اجتماعيش هميشه بيرحم و سرسخت، مفاسد اجتماعي را مورد انتقاد قرار داده و به توده هاي زحمتکش، راه رهائي و رستگاري را نشان ميدهد.
صمد، نويسنده اي بس با استعداد و متفکري بس شگرف انديش بود. صمد در زمينه داستان نويسي در ايران فصل نويني گشود. داستانهائي که وي براي کودکان نوشت، مضاميني بس بکر و پر معني دارد. از صمد در زمينه داستان کودکان، تعليم وتربيت، فولکلور، تحقيقات اجتماعي، زبانشناسي، علم تاريخ و... آثاري بيادگار مانده که در شمار بهترين آثار ادبي تاريخ معاصر ايران ميباشد. در داستانهائي که صمد براي کودکان نوشته است، محروميتهاي توده ها و ظلم و استثماري که کارگران و زحمتکشان در معرض آن قرار دارند، با قلمي موشکاف بررسي گرديده است.
اين يک امر مسلم است که در جوامع طبقاتي، منافع طبقاتي مختلفي وجود دارد و نويسندگان و هنرمندان نيز داراي ديدگاههاي طبقاتي متضادي هستند. نويسندگان، شعرا و هنرمنداني وجود دارند که بارشته هاي مرئي و نامرئي بطبقات استثمارگر حاکم وابسته بوده و پديده هاي هنري آنها مسقيما و يا بطور غير مستقيم در خدمت همين طبقات ميباشد. صمد بهرنگي، مخالف سرسخت هنرمندان و نويسندگاني است که هنر و استعداد خود را به استعمارگران و مرتجعين فروخته و با تبليغ و اشاعه ارزشهاي استعماري و ارتجاعي ميکوشند توده هاي تحت ستم را از مبارزه در راه واژگون ساختن کاخهاي ظلم و استثمار، باز دارند. در مقاله "ادبيات کودکان"، صمد بهرنگي، يميني شريف داستان نويس کودکان را که براي بچه هاي طبقات مرفه قصه مينويسد، به باد حمله گرفته و تبليغ "محبت و نوعدوستي و قناعت و تواضع" از جانب نويسندگاني نظير وي را، شديدا محکوم ميکند. "تبليغ اطاعت و نوعدوستي صرف از جانب کسانيکه کفه ترازو مال آنهاست، البته غير منتظره نيست. اما براي صاحبان کفه سبک ترازو هم، ارزشي ندارد. وصفي که آقاي يميني در اثر! خود از" بچه بد" و"لولو"ميکند، درست وصف ميليونها بچه فقير و کارگر قاليباف و لگرد ماست. ايشان خيال ميکنند، بچه هاي ايران و حتي دنيا مثل آن چند بچه تي تيش ماماني دور و برشان هستند با موهاي روغن زده و شانه خورده که اتوي شلوارکوتاهشان خيار تر را بدو نيم ميکند و هرگز درملاء عام، فحش از دهنشان شنيده نميشود و داد و بيداد نميزنند توي خاکروبه ها نمي لولند و صبح تا شام توي خيابانها و رستوران، بليط بخت آزمائي نميفروشند و چوب رختي و روپوش لباس و آب يخ و غيره هم دوره نميگردانند و در زير زمينهاي نموروتاريک هم قالي نميبافندو... بس نيست؟ اينهمه بچه که صبح تا شام در کوره تجربه هاي تلخ زندگي ميپزند و جزغاله ميشوند، بنظر آقاي يميني بچه هاي بدي هستند، اما آن چند بچه اي که هنرشان فقط داد نزدن و فحش ندادن و تر وتميزبودن وبا قاشق و چنگال غذا خوردن و اطاعت از پدر و مادراست، بچه هاي خوب و نمونه اند."
برخلاف يميني شريفها، بهرنگي نويسنده و معلم طبقات محروم وستمديده است. صمد از زبان کارگران و ديگر زحمتکشان شهر و ده سخن ميگويد و در نوشته هاي خود دردها وآرزوهاي آنها را منعکس ميسازد. قهرمانان داستانهاي صمد، همه از طبقات محروم وستمکش جامعه هستند. در داستانهاي بهرنگي، کارگران قاليباف، روستائيان زحمتکش، اطفال آواره وبي پناه و همه انسانهاي ستمديده و محروميکه قرباني ظلم واستثمار سرمايه داران و زمينداران بيرحم شده اند و بوجود آورنده تمام نعمتهاي جهان هستند، درلباس فاخر، ظاهر ميشوند. قصه هاي بهرنگي اين نويد را با خود همراه دارد که آينده از آن استثمارگران و ستمکاران نخواهد بود و به توده هاي محروم و ستمديده، به کارگران وديگر زحمتکشان، تعلق خواهد داشت. داستانهاي بهرنگي، پيام آور اميد به آينده و پيروزي نهائي بشريت مظلوم است. در داستانهاي بهرنگي، کارخانه داران خونخوار، فئودالهاي ستمگر، شاهان ، اميران و.....همه در قيافه هاي کريه و زشت ظاهر ميشوند که کاري جز مفتخوري، ستمگري و مکيدن خون زحمتکشان ندارند و تنها با واژگوني کاخهاي ظلم و بيداد آنها بدست توده هاي محروم است که دنياي زيباي فردا چهره پرفروغ خود را نشان خواهد داد.
صمد عقيده داشت که در داستان کودکان بايد حس کينه بدشمنان خلق، راه باز کند. نويسندگان و هنرمندان متعلق بطبقات استثمارگر حاکم، همواره مبلغ محبت و عشق و نوعدوستي صرف بوده و از مردم عادي ميخواهند که ستمگران و استثمارگران را دوست داشته باشند و در جهت کسب حقوق پايمال شده خود، بمبارزه قهر آميز متوسل نشوند. اما، کودک بايد از حقايق جامعه و محيط زندگي خود با خبر شده و نسبت بدشمنان طبقاتي و غارتگران هستي توده ها، احساس کينه و تنفر کند. کينه طبقاتي بايد در ادبيات کودکان جاي عشق و محبت صرف را بگيرد. "ادبيات کودکان نبايد تنها مبلغ محبت ونوعدوستي و قناعت و تواضع از نوع اخلاق مسيحيت باشد. بايد به بچه ها گفت که به هرآنچه وهر که ضد بشري و غير انساني و سد راه تکامل تاريخي جامعه است، کينه بورزد و اين کينه بايد در ادبيات کودکان راه باز کند. آيا ميتوان نسبت به آن مرد هم که بدستورش بمب بر سر مردم ريخته ميشود، مهربان بود؟ آيا ميشود بجلادان هيتلري که کارشان شکنجه آزاديخواهان بود، مهرباني کرد؟ نه! بايد بدشمنان خلق کينه ورزيد. بايد محبت و دوستي بطبقات محروم، همراه با کينه وتنفر بي پايان به دشمنان خلق باشد که مسبب اصلي تمام تيره روزيهاي زحمتکشان ميباشند. "صمد در عين حال که نسبت بدشمنان رهائي بشريت و استثمارگران و ستمکاران، احساس خشم و کينه ميکند، عميقا بتوده هاي محروم وستمديده و کودکان متعلق به خانواده هاي فقير و زحمتکش عشق ميورزد. نمونه هاي برجسته اي از عشق سرشارصمد به توده هاي زحمتکش و تهيدست وکينه عميق وي به ستمگران اجتماعي را در داستانهاي "24 ساعت در خواب و بيداري"و" پسرک لبو فروش"، ميتوان بروشني مشاهده کرد.
صمد مبلغ مبارزه و اميد به آينده است. اين پيکار جوئي و اميد سرشار را ميتوان در لابلاي کليه قصه هاي صمد و از آنجمله در "ماهي سياه کوچولو"، " يک هلو، هزار هلو" و"24ساعت در خواب و بيداري "مشاهده کرد. در مقالات پراکنده و قصه هاي بهرنگي، چيزي جز مبارزه عليه نابرابريها، تلاش در راه آينده، عشق به زندگي و ايمان به پيروزي نهائي بشريت مترقي، وجود ندارد. "ماهي سياه کوچولو" داستان انسانهاي مبارز و بپاخاسته اي است که نميخواهند در مقابل استثمارگران و ستمگران، سکوت اختيار کرده و با ننگ وخاري زندگي کنند. داستان پر شور نسلي است که بپا ميخيزد و درفش مبارزه آشتي ناپذير را برافراشته نگه ميدارد. نسلي است که ميکوشد در تاريکي استبداد و بيدادگري، راهي به روشنائي باز کند. ماهي سياه کوچولو نميخواهد مثل پدر ومادرش بزندگي يکنواخت وآرام ادامه داده و بگندد. او ميخواهد دل بدريا زده و محدوده محيط را بشکافد و نقبي بسوي روشنائي بزند. ماهي سياه کوچولو بمادرش گفت: "ميخواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست ميداني مادر، من ماههاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست... دلم ميخواهد بدانم جاهاي ديگرچه خبرهائي است. "درتمام داستانهاي بهرنگي تلاش و پيش رفتن، از سختيها نهراسيدن، در مقابل توطئه هاي دشمنان هوشياري نشان دادن، دشمنان درنده خوي بشريت را بمبارزه طلبيدن، توده ها را برانگيختن و مبارزه را تا آخر پيش بردن، بطور روشني بچشم ميخورد.
گرچه دشمن کينه توز کوشيد با کشتن صمد، فرياد وي را در گلو خفه ساخته، خود را از چنگ قلم آتشين اوبرهاند، اما مرگ صمد، خود، زندگي تازه اي بود و امروز صمد در قلب همه کارگران و زحمتکشان، زنده است و به توده هاي ستمديده، الهام ميدهد که با اميد به آينده، بيهراس از سختيها مبارزه را همچنان ادامه دهند و با تکيه به نيروي لايزال خود، جامعه اي آزاد ازستم و استثمار، بوجود بياورند.
MAHSHID
12th January 2008, 12:30 PM
سپاهی بمانند دریای آب نهنگ سپه بود افراسیاب
در نخستین روز افراسیاب فرزند خود سرخه را پیش خوانده درباره رستم گفتنی ها را به او گفت و فرمان داد: سی هزار شمشیر زن برگزین و چون برق و باد به سوی سپنجاب برو، فرامرز آنجاست با لشکرش، برو سر او را بریده نزد من بفرست، اما از رستم پرهیز کن تو پشت و ستون سپاه منی، اگر بیدار دل باشی پیروزی با توست. اکنون پیشرو باش و بیدار باش سپه را زستم نگه دار باش.
سرخه گفت: ای سپهدار زجان تهمتن بر آرم دمار، فرامرز را دست بسته به سویت می فرستم، به جایی که من اندیشه جنگ کنم فرامرز و رستم چه محل دارند . افراسیاب گفت: یکی داستان دارم از روزگار که همیشه آنرا در دل نگاه داشته ام و آن این است که:
سگ کار دیده بگیرد پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ
فرامرز فرزند جهان پهلوان است، دلیر است، بیدار است از نژاد شجاعیان، هرگز او را اندک مگیر و بیدار باش. سرخه به سوی سپنجاب اردو کشید. دیدبانان چون سپاه سرخه را دیدند به فرامرز خبر دادند و از سپاه ایران آوای کوس جنگ بر فلک بلند شد. دو لشکر بهم آویختند. سرخه چون پیکار فرامرز را دید ، نیزه به دست گرفت فرامرز هم از قلب سپاه بیرون شد و سوی سرخه با نیزه شد. کینه خواه، چون سرخه را دید فریاد بر آورد، خون سیاوش را به خاک می ریزید اکنون جزای آنرا خواهی کشید خود ستائیشان بالا گرفت. سرخه گفت: من از نژاد افراسیابم که نهنگ دریا در بیم من در آب می سوزد. از آن آدم سوی میدان تو که از تن رهانم مگر جان تو.
این بگفت نیزه را بر کمر فرامرز کوفت اما فرامرز پهلوان بر زین اسب جنبش هم نکرد. فرامرز بخندید و گفت : اکنون نظاره کن اینگونه نیزه می زنند بعد با نیزه بر سرخه تاخت و سرخه دانست حریف فرامرز نیست و ناگاه به سوی لشکر خود بگریخت. فرامرز چون تیر به دنبال او تاخت تیغ هندی به دست و فریاد زنان که بایست، رسیدم، عاقبت در آخر میدان فرامرز به سرخه رسید به سان پلنگی خشمگین پنجه گشود، کمر بند سرخه را گرفت و از پشت زین به زیر افکند، بر آورد و ناگه بزد بر زمین، پیاده شد سرخه را ببست و از رزمگاه به لشکر آورد و هم آن زمان بود که درفش تهمتن زره در رسید. فرامرز چون باد پیش پدر رفت و سرخه را دست بسته پیش پایش افکند تهمتن بر فرزند آفرین کرد و فرمان داد تا به سلامتی او مال بسیار به درویشان دهند. سپس به سرخه نگریست، پهلوانی دید چون سرو آزاد. رخی چون بهار، دست و بازوئی چون شیر، موها چون مشک سیاه بر صورت ریخته. تهمتن لحظه ای اندیشه کرد بعد خشم بر دلش نشست و فرمان داد تا او را به دشت ببرند، دستش را به کمند ببندند و رخش را چون گوسپند بر خاک بمالند و بمانند سیاوش به خنجر روزبانان سر از تنش جدا کنند. طوس سپهبد رفت تا خون سرخه را بریزد. سرخه زاری کرد و گفت: چرا کشت خواهی مرا بی گناه
سیاوش مرا بود همسال و دوست همه جان من پر زاندوه اوست
همیشه نفرین می کنم بر آن کس که سیاوش را کشت. بر آن کس که آن تشت و خنجر گرفت، بر نوجوانی من رحم کن. دل طوس نرم شد نزد رستم آمد سخنان سرخه را گفت، رستم گفت: ای سپهبد این کودک از همان کس است که حیله ها کرد تا سیاوش راکشت قسم به پروردگار تا من در جهان زنده هستم هر کس از ایشان را که بیابم اگر شاه باشد و اربنده سرش را از تن جدا خواهم کرد. پس به زواره نگاه کرد و گفت: با همان تشت و خنجر سرش را ببرید و آنچنان کردند . پس سپاهیان بر او ریختند و تنش را با خنجر چاک چاک کردند!!. چون لشکر از جنگ بر گشت، سرخه را دید که از پا به دار آویخته شده است . چون خبر به افراسیاب رسید . خاک بر سر کرد و نوحه خواند .
دریغ آن رخ ارغوانی چو ماه دریغ آن بر و برزو بالای شاه
نجوید پدر هیچ آرامگاه مگر زین چرمه با وردگاه
افراسیاب به لشکریان گفت بر خیزید که هنگام نبرد است همه جوشن در بر کنید و اسلحه بر گیرید بزودی سپاه آماده شد . افراسیاب فرمان داد تا کرنای دمیدند، هندی کوبیدند، زنگها به صدا در آمد و چون سپاه در دشت آماده حرکت شد به رستم خبر دادند که افراسیاب خود راهی جنگ دارد. رستم فرمان داد تا اختر کاویان را به میدان برند و گشودند تا، دو لشکر برابر هم صف کشیدند. افراسیاب سپاه خود را برای جنگ آراست. در میمنه بارمان، در مسیره کهرم و در قلب خود جای گرفت، رستم فرمان داد گودرز گشوادگان بر مسیره، گیو وطوس بر میمنه و خود با فرامرز در قلب جای گرفتند. زواره پشت تهمتن را نگاه می داشت ، دو سپاه هم گروه جنگ آغاز کردند. پیلسم به قلب سپاه آمد و به افراسیاب گفت: اجازه بده تا با رستم امروز جنگ آورم. همه نام او زیر ننگ آورم، پیش تو آرم سرو رخش او.
افراسیاب از آن سخن شاد شد و گفت: اگر بتوانی رستم را به چنگ بیاوری این جنگ کوتاه خواهد شد و مکان تو را در توران زمین دیگری نخواهد داشت، دخترم را به تو می دهم و پس از من شاه ایران و توران تو خواهی شد. پیران چون آن سخنان را شنید سخت غمگین شد و گفت: اگر او با تهمتن نبرد کند مرگش حتمی خواهد بود و ننگی نیز بر شاه است و در جنگ اول سپاه دلشکسته خواهند شد . پیلسم به پیران گفت: اگر من جنگ آغاز کنم چنان خواهد بود که بر شاه ننگی نباشد . افراسیاب چون سخنان هر دو را شنید، اسبی شایسته با تیغ و گرز گران و ابزار دیگر جنگ به پیلسم داد.
پیلسم سر برسر کتف، نیزه به دست با غرور فراوان قدم در میدان نهاد. چون نزدیک سپاه ایران رسید. چوه رعد غرید، فریاد کرد گفت: رستم کجاست، کی گویند او روز جنگ اژدهاست، بگوئید تا پیشم آید به جنگ که برای نبرد با او آمده ام، چون سخنان پیلسم به گوش گیو رسید . شمشیر از نیام بیرون کشیده و بسوی او حمله برد .
رستم گفت پهلوان به هوش باش که این ترک مرد جنگ است. مبادا که ننگی پیش آید . گیو و پیلسم به هم آویختند و پیلسم نیزه ای بر گیو زد که هر دو پایش از رکاب اسب بیرون آمد و می رفت تا سرنگون شود ، فرامرز چون این بدید به یاری گیو رفت . شمشیر بر نیزه پیلسم زد که نیزه اش از میان شکست شمشیری دیگر بر کلاه خودش زد که این با ر تیغ فرامرز خورد شد.
رستم در قلب سپاه جنگ نا برابر دو پهلوان ایرانی را با پهلوان تورانی می دید و آنان را سبک و سنگین می کرد رستم با خود اندیشه کرد که در میان ترکان کسی نیرومند تر از پیلسم نیست و دانست اگر پیلسم از این میدان بدر رود به سود ایرانیان نخواهد بود.
رستم رو به لشکر کرد وگفت: از جای خود تکان نخورید بگذارید من به جنگ پیلسم بروم و نیرویش را ببینم این بود که کلاه خود را بر سر نهاد و نیزه ای بزرگ به دست گرفت، هی بر رخش زد و بر قلب سپاه تا پیش صف را ه تاخت پیمود چون برابر پیلسم رسید گفت: ای نامدار مرا خواستی و در آرزوی جنگ من بودی کنون آمدم تا ببینی مرا. اکنون ضرب دست مرا هم خواهی دید و از آن پس هرگز دلت هوای جنگ نخواهد کرد.
رستم و پیلسم به هم آویختند آنقدر گرز بر سر هم کوفتند و آنقدر تیغ به روی هم کشیدند تا اسلحه هر دو شکست. رستم با خود گفت: ز ترکان سوار، ندیدم به دین پیچش کارزار. رستم این بگفت اسب از جای بر انگیخت نیزه ای بر کمر گاه او زد و از زین بلندش کرد. پیلسم بر نیزه رستم چون پر کاهی می نمود. رستم همچنان نیزه بر کف و پیلسم بر سر نیزه رخش را بتاخت تا قلب سپاه توران پیش برد. آنگاه از نزه او را به قلب لشکر دشمن پرتاب کرد و فریاد کرد این را به دیبای زرد بپوشد که از گرد شد لاجورد. این بگفت و سر رخش را به سوی سپاه ایران بگردانید و همچنان بتاخت و به جایگاه خود بازگشت.
چون چشم پیران به بدن پیلسم افتاد سرشک از مژگان بریخت اما چه سود که تن پیلسم در گذشت از پزشک. از هر دو لشکر خروش جنگ بر آمد و جنگ گروهی آغاز شد.
بکشتند چندان ز هر دو گروه که شد خاک دریا و هامون چوکوه
پس تند بادی عظیم بر خواست گردی سیاه آسمان را فرا گرفت، جهان چون شب تیره و تاریک شد. همانا به شب روز نزدیک شد. دو لشکر در رزمگاه بدون اینکه یکدیگر را بشناسند می کشتند، و در دل هم پیش می رفتند . بدون آنکه دوست و دشمن شناخته شود . افراسیاب به سپاهیان گفت دیگر بخت بیدار ما بخواب شد امروز را هر طور باشد پایداری کنید اگر سستی کنیم باید بگریزیم و خود نیز هی بر اسب زد و از قلب سپاه توران بر میمنه سپاه ایران تاخت در آنجا که طوس سپهدار بود. گروهی فراوان از سرداران ایران خود را بکشت تا آنجا که طوس پشت بر میدان جنگ کرده خود را به رستم رسانید و گفت:
همه میمنه شد چو دریای خون درفش سواران ایران شده سرنگون
رستم چون سخن طوس را شنید همراه با فرامرز به سوی میمنه تاخت. رستم و یارانش سپرداران افراسیاب را نگاهبانش بودند یک به یک از میدان به در کردند در آن جنگ فرامرز وطوس پشت تهمتن را داشتند و تهمتن چو شیر پیش می رفت چون جنگ به سود ایران شد درفش بنفش رستم را بر افراشتند و اختر کاویانی را به سوی میمنه متوجه کردند. افراسیاب چون پرچم ها را دید بدانست آن پیلتن رستم. چشم رستم چون به درفش سپاه افراسیاب افتاد، رخش را به سوی او تاخت و عنان را به رخش سپرد و با افراسیاب در آویخت . رستم تیغی بر کلاه افراسیاب زد که آنرا شکافت. افراسیاب نیزه ای بر پهلوی رستم زد که بر چرم کمر او فرو رفت اما به ببر بیان آن نشد کارگر. جهان پهلوان از کنار افراسیاب گذشت و به سوی او باز آمد. نیزه ای سنگین بر اسب افراسیاب زد که اسب به سر در آمد و افراسیاب از پشت آن بر خاک افتاد. رستم کمرگاه او را می جست تا از زمینش بر باید و کم مانده بود که از رنج کوته کند راه او.
هومان که از دور جنگ ایشان را نظاره می کرد ، چون افتاد افراسیاب را دید ، دست بر گرز برد و بزد بر سرشانه پیلتن. رستم به سوی هومان برگشت و افراسیاب از چنگش گریخته بر اسبی تیزتک نشسته ازمیدان فرارکرد.
وراکرد هومان ویسه رها به صد حیله از چنگ آن اژدها
رستم آشفته شد و رخش از پی هومان بر انگیخت او هومان در گرد و خاک میدان از نظر رستم دور ماند. چون ایرانیان رستم را تنها در دل سپاه در دل سپاه توران دیدند به سوی او تاختند. اما بشنو از شاه توران زمین ، افراسیاب چون از دست رستم رها شد، گریزان روانه توران زمین گردید و در پی او هزیمت گرفتند ترکان چون باد. سه فرسنگ رستم در پی ایشان تاخت و به اردوگاه باز آمد . تمام گنج افراسیاب را بر سپاهیان بخشش کردند. کمی بعد رستم فرمان داد تا لشکر به دنبال افراسیاب حرکت کند.
افراسیاب در راه بود که شنید رستم و سپاه ایران در پی او اسب می تازد این بود که بر سرعت خود افزود . چه دردسر بدهم. تا کنار دریای چین افراسیاب و سپاهش گریختند به هنگام گذر کردن از آب، به پیران چین گفت افراسیاب.اگر رستم آن کودک شوم را به چنگ آورده وبه سوی ایرانشهر ببرد از این دیو زاده شاهی تازه خواهد ساخت و آشوبی عظیم بار دیگر به راه خواهد افتاد هم اکنون کیخسرو را بیاور و در این دریا بیفکن.
پیرا ن گفت: در کشتن او شتاب مکن، من او را همراه خود به ختن خواهم برد آنجا امن است. از آن گذشته کشتن او دردی را دوا نمی کند . افراسیاب گفت هرچه زودتر این کار را انجام بده . پیران هم در دم فرستاده ای روانه کرد تا کیخسرو را به ختن ببرند. فرستاده با کیخسرو گفتنی ها گفت. کیخسرو هم نزد مادر رفت و گفت: افراسیاب کس فرستاده است تا به دریای چین رفته و در ختن منزل کنیم چه باید کرد. مادر و پسر فراوان مشورت کردند اما چاره ای پیدا نشد، به ناچار غمگین و گریان روانه راه شدند: کیخسر.، نزد پیران رفت ، پیران از تخت به زیر آمد او را ببوسید و در جایی نزدیک خود مکانش داد نزد افراسیاب رفت و گفت: آن کودک را آورده اند اکنون چه باید کرد . افراسیاب گفت: او را به جائی بفرست که هیچکس نشانش را نداند و پیران نیز چنین کرد.
ای فرزند. بشنو از رستم که همچنان با سپاه ایران در خاک توران پیش می تاخت همه چین و ماچین، ختا و ختن را گرفتش به بازوی شمشیر زن ووارد پایتخت افراسیاب شد. تهمتن بر تخت افراسیاب نشست و آنچه را که افراسیاب اندوخته بود به سپاهیان داد و سپه سر به سر زو توانگر شدند. به سر داران گنج ها فراوان داد . از رزم همه شان ستایش کرد. گنجی فراوان برای فریبرز کاوس فرستاد. به فریبرز نوشت: سالار مهمتر توئی
سیاوش را خود برادر توئی
میان را به کین برادر ببند زفتراک مگشای هرگز کمند
سپس هر یک از شهرهای توران زمین را به یکی از سرداران داد.
بما چین و چین آمد این آگهی که بنشست رستم بشاهنشهی
همه هدیه ها ساختن و نثار زدینارواز گوهر شاهوار
بگفتند ما بنده و چاکریم زمین جز به فرمان تو نسپریم
مدت ها رستم و سرداران آن سرزمین ماندند تا داستان شکار زواره پیش آمد.
روز از روزها سرداران به رستم گفتند: پیش از این جنگیدن کاری است بیهوده و فقط ریختن خون بی گناهان است. اکنون دیگر از افراسیاب خبری نیست و تمامی سپاه ایران نیز در اینجا جمع شده ، اگر افراسیاب از راهی دیگر به ایران حمله کند و کاوس پیر را که بدون سردار و سپاه و یاور مانده از میان ببرد کار دشوار تر خواهد شد.شش سال است که در این سرزمین مانده و می جنگیم باشد که به خانه خودمان باز گردیم. تهمتن آن سخنان را پذیرفت. و سپاه ایران با زر و گوهر فراوان روانه ایران زمین شدند. دیری نگذشت که به افراسیاب خبر دادند ایرانیان به سرزمین خود رفته اند . او نیز فرمان داد تا مردم توران به جای گذشت خود بازگردند.
MAHSHID
12th January 2008, 12:47 PM
خوان نخست : بیشه شیر
رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز میتاخت و رستم دو روز راه را به یک روز میبرید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.
اما آن نیستان بیشهی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید.
رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده. گفت : «ای رخش ناهوشیار ! که گفت که تو با شیر کارزار کنی ؟ اگر بدست شیر کشته میشدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران میکشیدم ؟»
این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد برآسود.
خوان دویم : بیابان بی آب
چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی گذاشت و روی به راه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن میگذشت بریان میشد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه میپیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت : «ای داور داروگر ! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزداناند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.»
همچنان میرفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنهی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاستهتر میشد. مرگ را در نظر آورد و به دریغ با خود گفت : «اگر کارم با لشکری میافتاد شیروار به پیکار آنان میرفتم و به یک حمله آنان را نابود میساختم. اگر کوه پیش میآمد به گرز گران کوه را فرو میکوفتم و پست میکردم و اگر رود جیهون بر من میغرید به نیروی خداداد در خاکش فرو میبردم. ولی با راه دراز و بیآب و گرمای سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره میتوان کرد ؟»
در این سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی، سست و نزار شد و ناتوان بر خاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. نیرو کرد و از جای برخاست و در پی میش به راه افتاد. میش وی را به کنار چشمهای رهنمون شد. رستم دانست که این یاوری از جهان آفرین به وی رسیده است. بر میش آفرین خواند و از آب پاک نوشید و سیراب شد. آنگاه زین از رخش جدا کرد و وی را در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش به شکار گور رفت. گوری را بریان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پیش از خواب رو بر رخش کرد و گفت : «مبادا تا من خفتهام با کسی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی. اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»
خوان سیم : جنگ با اژدها
رخش تا نیمه شب در چرا بود. اما دشتی که رستم بر آن خفته بود آرامگاه اژدهایی بود که از بیمش شیر و پیل و دیو را یارای گذشتن بر آن دشت نبود. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا دید. در شگفت ماند که چگونه کسی به خود دل داده و بر آن دشت گذشته ؟ دمان رو به سوی رخش گذاشت.
رخش بیدرنگ به بالین رستم تاخت و سم رویین بر خاک کوفت و دم افشاند و شیهه زد. رستم از خواب جست و اندیشهی پیکار در سرش دوید. اما اژدها ناگهان به افسون ناپدید شد. رستم گرد خود به بیابان نظر کرد و چیزی ندید. با رخش تند شد که چرا وی را از خواب باز داشته است و دوباره سر بر بالین گذاشت و بخواب رفت. اژدها باز از تاریکی بیرون آمد.
رخش باز به سوی رستم تاخت و سم بر زمین کوفت و خاک بر افشاند. رستم بیدار شد و بر بیابان نگه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت : «در این شب تیره اندیشهی خواب نداری و مرا نیز بیدار میخواهی ؟ اگر این بار مرا از خواب باز داری سرت را به شمشیر تیز از تن جدا میکنم و خود پیاده به مازندران میروم. گفتم اگر دشمنی پیش آمد با وی مستیز و کار را به من واگذار. نگفتم مرا بیخواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب بر نینگیزی.»
سوم بار اژدها غران پدیدار شد و از دم آتش فرو ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما از بیم رستم و اژدها نمیدانست چه کند که اژدها زورمند و رستم تیز خشم بود.
سرانجام مهر رستم او را به بالین تهمتن کشید. چون باد پیش رستم تاخت و خروشید و جوشید و زمین را به سم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش برجست و با رخش بر آشفت. اما جهان آفرین چنان کرد که این بار زمین از پنهان ساختن اژدها سر باز زد. در تیرگی شب چشم رستم به اژدها افتاد. تیغ از نیام کشید و چون ابر بهار غرید و به سوی اژدها تاخت و گفت : «نامت چیست که جهان بر تو سر آمد. میخواهم که بینام بدست من کشته نشوی.»
اژدها غرید و گفت : «عقاب را یارای پریدن بر این دشت نیست و ستاره این زمین را به خواب نمیبیند. تو جان به دست مرگ سپردی که پا در این دشت گذاشتی. نامت چیست ؟ جای آن است که مادر بر تو بگرید.»
تهمتن گفت : «من رستم دستان از خاندان نیرمم و به تنهایی لشکری کینه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببینی.» این بگفت و به اژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن در آویخت که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رودی از خون بر زمین فرو ریخت و تن اژدها چون لخت کوهی بیجان بر زمین افتاد. رستم جهان آفرین را یاد کرد و سپاس گفت. در آب رفت و سر و تن بشست و بر رخش نشست و باز رو به راه نهاد.
خوان چهارم : زن جادو
رستم پویان در راه دراز میراند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرح بخش. خوانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و برهای بریان با دیگر خوردنیها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید. رستم شاد شد و بیخبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آن را برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت :
که آوازه بد نشان رستم است که از روز شادیش بهره کم است
همه جای جنگ است میدان اوی بیابان و کوه است بستان اوی
همه جنگ با دیو و نر اژدها ز دیو و بیابان نیابد رها
می و جام و بو یا گل و مرغزار نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ اندرم دگر با پلنگان به جنگ اندرم
آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید. بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید.
رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت. چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهرهی زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنیاش پدیدار گردید. رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست. زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.
خوان پنجم : جنگ با اولاد
رستم از آنجا باز راه دراز را در پیش گرفت و تا شب میرفت و شب تیره را نیز همه ره سپرد. بامداد به سرزمینی سبز و خرم و پر آب رسید. همه شب رانده بود و از سختی راه جامهاش به خوی آغشته بود و به آسایش نیاز داشت. ببر بیان را از تن بدر کرد و خود را از سر برداشت و هر دو را در آفتاب نهاد و چون خشک شد دوباره پوشید و لگام از سر رخش برداشت و او را در سبزه زار رها کرد و بستری از گیاه ساخت و سپر را زیر سر و تیغ را کنار خویش گذاشت و در خواب رفت.
دشتبان چون رخش را در سبزه زار دید خشم گرفت و دمان پیش دوید و چوبی گرم بر پای رخش کوفت و چون تهمتن از خواب بیدار شد به او گفت«ای اهرمن ! چرا اسب خود را در کشتزار رها کردی و از رنج من بر گرفتی ؟»
رستم از گفتار او تیز شد و برجست و دو گوش دشتبان را بدست گرفت و بفشرد و بیآنکه سخن بگوید از بن برکند. دشتبان فریاد کنان گوشهای خود را برگرفت و با سر و دست پر از خون نزد «اولاد» شتافت که در آن سامان سالار و پهلوان بود. خروش برآورد که مردی غول پیکر با جوشن پلنگینه و خود آهنیین چون اژدها بر سبزه خفته بود و اسب خود را در کشتزار رها کرده بود. رفتم تا اسب او را برانم برجست و دو گوش مرا چنین برکند. اولاد با پهلوانان خود آهنگ شکار داشت. عنان را به سوی رستم پیچید تا وی را کیفر کند.
اولاد و لشکرش نزدیک رستم رسیدند. تهمتن بر رخش برآمد و تیغ در دست گرفت و چون ابر غرنده رو به سوی اولاد گذاشت. چون فراز یکدیگر رسیدند اولاد بانگ برآورد که : «کیستی و نام تو چیست و پادشاهت کیست ؟ چرا گوش این دشتبان را کندهای و اسب خود را در کشتزار رها کردهای ؟ هم اکنون جهان را بر تو سیاه میکنم و کلاه تو را به خاک میرسانم.»
رستم گفت : «نام من ابر است، اگر ابر چنگال شیر داشته باشد و به جای باران تیغ و نیزه ببارد. نام من اگر به گوشت برسد خونت خواهد فسرد. پیداست که مادرت تو را برای کفن زاده است.»
این بگفت و تیغ آبدار را از نیام بیرون کشید و چون شیری که در میان رمه افتد در میان پهلوانان اولاد افتاد. به هر زهر شمشیر، دو سر از تن جدا میکرد. به اندک زمانی لشکر اولاد پراگنده و گریزان شد و رستم کمند بر بازو چون پیل دژم در پی ایشان میتاخت. چون رخش به اولاد نزدیک شد رستم کمند کیانی را پرتاب کرد و سر پهلوان را در کمند آورد. او را از اسب به زیر کشید و دو دستش را بست و خود بر رخش سوار شد. آنگاه به اولاد گفت : «جان تو در دست منست. اگر راستی پیشه کنی و جای دیو سفید و پولاد غندی را به من بنمایی و بگویی کاووس شاه کجا در بند است از من نیکی خواهی دید و چون تاج و تخت را به گرز گران از شاه مازندران بگیریم تو را بر این مرز و بوم پادشاه میکنم. اما اگر کژی و ناراستی پیش گیری رود خون از چشمانت روان خواهم کرد.»
اولاد گفت : «ای دلیر ! مغزت را از خشم بپرداز و جان مرا بر من ببخش. من رهنمون تو خواهم بود و خوان دیوان و جایگاه کاووس را یک یک به تو خواهم نمود. از اینجا تا نزد کاووس شاه سد فرسنگ است و از آنجا تا جایگاه دیوان سد فرسنگ دیگر است، همه راهی دشوار.
از دیوان دوازده هزار پاسبان ایرانیاناند. بید و سنجه سالار دیواناند و پولاد غندی سپهدار ایشان است. سر همه نره دیوان، دیو سفید است که پیکری چون کوه دارد و همه از بیمش لرزاناند. تو با چنین برز و بالا و دست و عنان و با چنین گرز و سنان شایسته نیست با دیو سفید در آویزی و جان خود را در بیم بیندازی.
چون از جایگاه دیوان بگذری دشت سنگلاخ است که آهو را نیز یارای دویدن بر آن نیست. پس از آن رودی پر آب است که دو فرسنگ پهنا دارد و از نره دیوان «کنارنگ» نگهبان آن است. آن سوی رود سرزمین «بز گوشان» و «نرم پایان» تا سیسد فرسنگ گسترده است و از آن پس تا شاه نشین مازندران باز فرسنگهای دراز و دشوار در پیش است. شاه مازندران را هزاران هزار سوار است، همه با سلاح و آراسته. تنها هزارو دویست پیل جنگی دارد. تو تنهایی و اگر از پولاد هم باشی میسایی.»
رستم خندید و گفت : « تو اندیشه مدار و تنها راه را بر من بنمای
ببینی کزین یک تن پیلتن چه آید بدان نامدار انجمن
به نیروی یزدان پیروزگر ببخت و بشمشیر و تیر و هنر
چو بینند تاو برو یال من بجنگ اندرون زخم و کوپال من
بدرد پی و پوستشان از نهیب عنان را ندانند باز از رکیب
اکنون بشتاب و مرا به جایگاه کاووس رهبری کن.»
رستم و اولاد شب و روز میتاختند تا به دامنهی کوه اسپروز، آنجا که کاووس با دیوان نبرد کرده و از دیوان آسیب دیده بود، رسیدند.
خوان ششم : جنگ با ارژنگ دیو
چون نیمهای از شب گذشت از سوی مازندران خروش برآمد و به هر گوشه شمعی روشن شد و آتش افروخته گردید. تهمتن از اولاد پرسید : «آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست ؟»
اولاد گفت : «آنجا آغاز کشور مازندران است و دیوان نگهبان در آن جای دارند و آنجا که درختی سر به آسمان کشیده خیمهی ارژنگ دیو است که هر زمان بانگ و غریو برمیآورد.»
رستم چون از جایگاه ارژنگ دیو آگاه شد برآسود و بخفت. چون بامداد برآمد اولاد را بر درخت بست و گرز و نیای خود، سام را برگرفت و مغفر خسروی را بر سر گذاشت و رو به خیمهی ارژنگ دیو آورد. چون به میان لشکر و نزدیک خیمه رسید چنان نعرهای برکشید که گویی کوه و دریا از هم دریده شد.
ارژنگ دیو چون آن غریو را شنید از خیمه بیرون جست. رستم چون چشمش بر وی افتاد در زمان رخش را برانگیخت و چون برق بر او فرود آمد و سر و گوش و یال او را دلیر به گرفت و به یک ضربت سر از تن او جدا کرد و سر کنده و پر خون او را در میان لشکر انداخت. دیوان چون سر ارژنگ را چنان دیدند و یال و کوپال رستم را به چشم آوردند دل در برشان به لرزه افتاد و هراس در جانشان نشست و رو بگریز نهادند. چنان شد که پدر بر پسر در گریز پیشی میگرفت. تهمتن شمشیر بر کشید و در میان دیوان افتاد و زمین را از ایشان پاک کرد و چون خورشید از نیمروز به گشت، دمان به کوه اسپروز بازگشت.
رسیدن رستم نزد کی کاووس
آنگاه رستم کمند از اولاد برگرفت و او را از درخت باز کرد و گفت : «اکنون جایگاه کاووس شاه را بمن بنما.»
اولاد دوان در پیش رخش به راه افتاد و رستم در پی او به سوی زندان ایرانیان تاخت.
چون رستم به جایگاه ایرانیان رسید رخش خروشی چون رعد برآورد. بانگ رخش به گوش کاووس رسید و دلش شکفته شد و آغاز و انجام کار را دریافت و رو به لشکر کرد و گفت : «خروش رخش به گوشم رسید و روانم تازه شد. این همان خروش است که رخش هنگام رزم پدرم کی قباد با تورانیان برکشید.»
اما لشکر ایران از نومیدی گفتند کاووس بیهوده میگوید و از گزند این بند، هوش و خرد از سرش برفته و گویی در خواب سخن میگوید. بخت از ما گشته است و از این بند رهایی نخواهیم یافت.
در این سخن بودند که تهمتن فرود آمد. غوغا در میان ایرانیان افتاد و بزرگان و سرداران ایران چون توس و گودرز و گیو و گستهم و شیدوش و بهرام او را در میان گرفتند. رستم کاووس را نماز برد و از رنجهای دراز که بر وی گذشته بود پرسید. کاووس وی را در آغوش گرفت و از زال زر و رنج و سختی راه جویا شد.
آنگاه کی کاووس روی به رستم کرد و گفت : «باید هوشیار بود و رخش را از دیوان نهان داشت. اگر دیو سفید آگاه شود که تهمتن ارژنگ دیو را از پای درآورده و به ایرانیان رسیده دیوان انجمن خواهند شد و رنجهای تو را بر باد خواهند داد. تو باید باز تن و تیغ و تیر خود را به رنج بیفکنی و رو به سوی دیو سفید گذاری، مگر به یاری یزدان بر او دست یابی و جان ما را از رنج برهانی که پشت و پناه دیوان اوست. از اینجا تا جایگاه دیو سفید از هفت کوه گذر باید کرد. در هر گذاری نره دیوان جنگ آزما و پرخاشجوی آمادهی نبرد ایستادهاند. تخت دیو سفید در اندرون غاری است. اگر او را تباه کنی پشت دیوان را شکستهای. سپاه ما در این بند، رنج بسیار برده است و من از تیرگی دیدگان به جان آمدهام. پزشگان چارهی این تیرگی را خون دل و مغز دیو سفید شمردهاند و پزشگی فرزانه مرا گفته است که چون سه قطره از خون دیو سفید را در چشم بچکانم تیرگی آن یکسر پاک خواهد شد.»
رستم گفت : «من آهنگ دیو سفید میکنم. شما هوشیار باشید که این دیو دیوی زورمند و افسونگر است و لشکری فراوان از دیوان دارد. اگر به پشت من خم آورد شما تا دیرگاه در بند خواهید ماند. اما اگر یزدان یار من باشد و او را بشکنم مرز و بوم ایران را دوباره باز خواهیم یافت.»
خوان هفتم : جنگ با دیو سفید
آنگاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نیز با خود برداشت و چون باد رو به کوهی که دیو سفید در آن بود گذاشت. هفت کوهی را که در میان بود به شتاب درنوردید و سرانجام به نزدیک غار دیو سفید رسید. گروهی انبوه از نره دیوان را پاسدار آن دید. به اولاد گفت : «تا کنون از تو جز راستی ندیدهام و همه جا به درستی رهنمون من بودهای. اکنون باید به من بگویی که راز دست یافتن بر دیو سفید چیست ؟»
اولاد گفت : «چاره آنست که درنگ کنی تا آفتاب برآید. چون آفتاب برآید و گرم شود خواب بر دیوان چیره میشود و تو از این همه نره دیوان جز چند تن دیوان پاسبان را بیدار نخواهی یافت. آنگاه که باید با دیو سفید درآویزی. اگر جهان آفرین یار تو باشد بر وی پیروز خواهی شد.»
رستم پذیرفت و درنگ کرد تا آفتاب برآمد و دیوان سست شد و در خواب رفتند. آنگاه اولاد را با کمندی استوار بست و خود شمشیر را چون نهنگ بلا از نیام بیرون کشید و چون رعد غرید و از جهان آفرین یاد کرد و در میان دیوان افتاد. سر دیوان چپ و راست به زخم تیغش بر خاک میافتاد و کسی را یارای برابری با او نبود. تا آنکه به کنار غار دیو سفید رسید. غاری چون دوزخ سیاه دید که سراسر آن را غولی خفته چون کوه پر کرده بود. تنی چون شبه سیاه و رویی چون شیر سفید داشت. رستم چون دیو سفید را خفته یافت به کشتن وی شتاب نکرد. غرشی چون پلنگ برکشید به سوی دیو تاخت. دیو سفید بیدار شد و برجست و سنگ آسیایی را از کنار خود در ربود و در چنگ گرفت و مانند کوهی دمان آهنگ رستم کرد. رستم چون شیر ژیان برآشفت و تیغ برکشید و سخت بر پیکر دیو کوفت و به نیرویی شگفت یک پا و یک دست از پیکر دیو را جدا کرد و بینداخت. دیو سفید چون پیل دژم به هم برآمد و بریده اندام و خون آلود با رستم درآویخت.
غار از پیکار دیو و تهمتن پر شور شد. دو زورمند بر یکدیگر میزدند و گوشت از تن هم جدا میکردند. خاک غار به خون دو پیکارگر آغشته شد. رستم در دل میگفت که اگر یک روز از این نبرد جان بدر ببرم دیگر مرگ بر من دست نخواهد یافت و دیو با خود میگفت که اگر یک امروز با پوست و پای بریده از چنگ این اژدها رهایی یابم دیگر روی به هیچکس نخواهم نمود. هم چنان پیکار میکردند و جوی خون از تنها روان بود. سرانجام رستم دلاور برآشفت و به خود پیچید و چنگ زد و چون نره شیری، دیو سفید را از زمین برداشت و بگردن درآورد و سخت بر زمین کوفت و آنگاه بیدرنگ خنجر برکشید و پهلوی او را بریده و جگر او را از سینه بیرون کشید. دیو سفید چون کوه بیجان گشت و بر خاک افتاد.
رستم از غار خون بار بیرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر دیو را به وی سپرد و آنگاه با هم رو به سوی جایگاه کاووس نهادند.
اولاد از دلیری و پیروزی رستم خیره ماند و گفت : «ای نره شیر ! جهان را به زیر تیغ خود آوردی و دیوان را پست کردی. یاد داری که به من نوید دادی که چون پیروز شوی مازندران را به من بسپاری ؟ اکنون هنگام آنست که پیمان خود را چنانکه از پهلوانان در خور است بجای آری.»
رستم گفت :«آری، مازندران را سراسر به تو خواهم سپرد. اما هنوز کاری دشوار در پیش است. شاه مازندران هنوز بر تخت است و هزاران هزار دیوان جادو پاسبان ویاند. باید نخست او را از تخت به زیر آورم و دربند کنم و آنگاه مازندران را به تو واگذارم و تو را بینیازی دهم.»
بینا شدن کی کاووس
از آن سوی کی کاووس و بزرگان ایران چشم به راه رستم دوخته بودند تا کی به پیروزی از رزم باز آید و آنان را برهاند. تا آنکه مژده رسید رستم به ظفر باز گشته است. از ایرانیان فغان شادی برآمد و همه ستایش کنان پیش دویدند و بر تهمتن آفرین خواندند. رستم به کی کاووس گفت : «ای شاه ! اکنون هنگام آنست که شادی و رامش کنی که جگرگاه دیو سفید را دریدم و جگرش را بیرون کشیدم و نزد تو آوردم.»
کی کاووس شادی کرد و بر او آفرین خواند و گفت : «آفرین بر مادری که فرزندی چون تو زاد و پدری که دلیری چون تو پدید آورد، که زمانه دلاوری چون تو ندیده است. بخت من از همه فرختر است که پهلوان شیر افگنی چون تو فرمانبردار من است. اکنون هنگام آنست که خون جگر دیو را در چشم من بریزی تا مگر دیدهام روشن شود و روی تو را باز بینم.»
چنان کردند و ناگاه چشمان کاووس روشن شد. بانگ شادی برخاست. کی کاووس بر تخت عاج برآمد و تاج کیانی را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ایران چون توس و گودرز و گیو و فریبرز و رهام و گرگین و بهرام و نیو به شادی و رامش نشستند و تا یک هفته با رود و می دمساز بودند.
هشتم روز همه آمادهی پیکار شدند و به فرمان کی کاووس به گشودن مازندران دست بردند و تیغ در میان دیوان گذاشتند و تا شامگاه گروهی بسیار از دیوان و جادوان را بر خاک هلاک انداختند.
MAHSHID
16th January 2008, 10:53 PM
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
MAHSHID
17th January 2008, 12:16 AM
عشق گمشده
اشك از چشمانش فرو ميريخت و هيچ كس نمي دانست پشت اين در بسته دخترك شاد و شنگول روزانه شبانگاهان با ماه خود چه خلوتي دارد .و هيچ كس نمي توانست صداي هق هق گريه اوقلب را بشنود.همان قلبي كه گوشي تيز داشت و از فاصله هاي دور صداي ناله خفيف معشوقش را مي شنيد.ولي معشوق او صداي فريادهاي او را نمي توانست بشنود بلكه خود گوشهايش را گرفته بود تا صدايي ،فريادي،آوايي و حقيقتي را نشنودو بلكه هم ميشنيد و بي تفاوت مي گدشت .صداي گريه قلبي كه ازسالها پيش عاشق بودونمي خواست اين عشق را خاموش كند ولي مي گفت نمي توانم.عشقي كه به هنگام وارد قلب او شده بود ولي نابهنگام دستخوش امواج و طوفانهايي شده بود.امواجي كه گاه ترس را با خود به همراه داشت و گاه ايمان را .گاه لذت عشق را به همراه داشت وگاه سختي آن را .موجي كه آخرين دستاوردش تبديل عشق به نفرت بود.نفرتي كه از شدت عشق و شكستن بي صداي قلب او به وجود آمده بود .بي صداترين شكستني كه حتي معشوق هم نخواست صداي آنرا بشنود .تنها و تنها پژواك صداي آن شكستن در قلب اين عاشق آشفته بود .دخترك خيلي با خود كلنجار رفته بود كه باز هم او را ببخشد ولي نتوانسته بود ولي ندايي در گوش او نجواكنان مي گفت كه باز هم او را ببخش.همان كار آسان هميشگي كه اين بار سخت مينمود.در اين تاريكي شب كه فقط تاريكي و تنهايي شب همصحبت او بود پس از بسيار كوشش و سنگ زدن به قلبش با صداي هق هق گريه اش او را را بخشيد.باز هم بخشيد .،بخشيد ونفريني به جاي نگذاشت واين شادي و غم زيبايي به او مي بخشيد .بخشيد و سر به دامان پروردگار خود گداشت.فقط خدايش مي دانست كه اوهيچگاه عشق را گدايي نكرده بود.ولي "اي خداي من من بخشيده بودم با شرط باز نگشتن شدت عشق و حس دوباره دوست داشتن و دلتنگيش به قلبم.پس چرا به شرط عمل نكردي"اين ها را ميگقت و چه وحشتي و چه ترسي داشت از دوباره عاشق شدن وادامه عشق.ولي شايد هم بيشتر از آن خوشحال بود از اين واقعه.
غلبه بر ترس را هنوز ياد نگرفته بود وخوب ميدانست ترس مانع از پيروزي است .ولي عاشق بود.قلب جسور او ديگر ترسو شده بود.از همه چيز مي ترسيد .ترس از دست دادن،ترس عاشق شدن،ترس فراموش كردن و كم شدن عشقش نسبت به معشوق.ترس ضعيف شدن.،چرا كه اين عشق او را ضعيف ساخته بود.اين عشق هر دوي آنها را فرسوده كرده بود .شكوفايي عشق جاي خودش را به فرسودگي داده بود.و بزرگتر از همه اين ترس ها ترس جسور شدن دوباره قلبش.ترس از جسارت و لج بازي قلبش.اين قلب فشرده اوگاه گاهي لج مي كرد و بهانه مي آوردولي دخترك جلوي جسارت قلبش را مي گرفت ولي اين قدرت قلبش روز به روز بيشتر و بيشتر مي شود.او ديگر به سختي مي توانست با اين قدرت پنهان قلبش مقابله كند.خيلي ضعيف شده بود .هيچ سلاحي در دست نداشت.سلاح پر زور عشقش هم در زيرسر كوفت هاي پياپي،ديگر له شده بود.،بهانه قوي و قوي تر ميشد ".بهانه ديگر دير است"خيلي دير.عشق او خاموش شدني نبود ولي مي توانست اين عشق را زنده به گور كند و همانطور شعله ور خاكسترش كند .آتش را بدون خاموش كردن يخ كند.
از عقربه هايي كه بي پروا پيش ميرفتند و زمان را پشت سر مي گذاشتند وحشت داشت .عقربه هايي كه به لحظه ديگر دير است نزديك و نزديك تر مي شدند. ازاين عقربه ها نفرت داشت.مي ترسيد از جسارت قلبش كه هم خود و هم قلب معشوق را روزي بسوزاند.مي ترسيد قلبش هق هق كنان و گريان از دوري معشوق بسوزد ولي روي بر گرداند و ديگر دير است را تكرار كند.ميترسيد كه نا خواسته اين عشق به جعبه اشيا گم شده انتقال يابد.
MAHSHID
17th January 2008, 10:51 AM
یكي بود یكي نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقي بود. پدرش به او یك كیسه پر از
میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، یك میخ به دیوار روبرو
بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و
هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر
عصباني شود، تعداد میخهایي كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند
تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد.
بالأخره به این ترتیب روزي رسید كه پسرك دیگر عادت عصباني شدن
را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوري كرد. پدر به او پیشنهاد كرد
كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، یكي از میخهایي را كه در
طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه
میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف
دیواري كه میخها بر روي آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به
پسر كرد و گفت دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهایي
كه در دیوار به وجود آورده اي نگاه كن؛
این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلي نخواهد بود. !!!!
پسرم وقتي تو در حال عصبانیت چیزي را مي گوئي مانند میخي است كه بر دیوار
دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آنرا
درآوري، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت
مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو
خواهد. ماند. یك زخم فیزكي به همان بدي یك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كمیابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند
و تو را تشویق به دستیابي بهموفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو مي سپارند
و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روي ما بگشایند .
MAHSHID
17th January 2008, 10:57 AM
اگر خدا هست پس .....؟
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا
صورت گرفت .
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد :چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان
اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به
آرايشگر گفت :مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!!!!!!!!!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را
مرتب كردم!!!!!
مشتري با اعتراض گفت :پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
آرایشگر گفت :"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
MAHSHID
17th January 2008, 11:00 AM
خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری باخود دارد,بزرگ است, حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این هما ن چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است....
MAHSHID
18th January 2008, 02:02 PM
[Only registered and activated users can see links]
دارم با تو حرف مبزنم.تويي که نگاهت پناهگاه من است. بله با تو هستم . دنبال کسي ديگر نباش. تويي که مرا مي خواني.تويي که باور کرده اي من با واژه ها متولد مي شوم و با همان هم مي ميرم. تويي که مي داني تمام دلتنگي هاي من از جنس نوشتن است و همه تلخي ها و بعض هاي فروخفته در هرجمله ام منفجر مي شود. هر شعرم را براي تو مي سرايم . هر داستانم را براي تو روايت مي کنم.
عزيزم با تو حرف مي زنم.تويي که عاشقانه خواندن را دوست داري.مي خواني تا بي معنايي زندگي را معنا کني . تو که مي داني بدون آنکه مي نويسد عشق جانها را فتح نمي کرد. ليلي و مجنون ?خسرو وشيرين و رمئو و ژوليت جهان را اين چنين خواستني نمي کردند. با نوشتن مي دانم من تنها نيستم و با من است که تو تنهايي را پس مي زني بجاي تماشاي جهان واژه ها را مي ريزي در نگاهت.باور کن عشق يعني همه چيز.
آني كه در سرماي زمستان و در شبهاي محرم در کوچه ها بر سينه اش مي کوبد و مي گريد تلخ . معناي عشق را مي داند. وقتي عاشقانه به موج دريا?به سبزي جنگل مي نگري و به عبور عابران در انتهاي ساحل وكوچه هاي يخ زده شهر نگاه مي دوزي شور عشق را حس مي کني . خوش به حال آنکه عاشقانه مي ميردو خوش به حال آنها که کنار مزاري هر قطره اشک شان سوداي عشق و دوست داشتن را به تماشا مي گذارند. خوب نگاه کن . اشکها را خوب تماشا کن.تا زندگي شبيه رويا شود
من به گردن واژه ها مي آويزم و در آغوشان مي گيرم و زاز مي گريم . گوش کن هق هق گريه ها يم را? نمي شنوي صدايشان را از جمله هاي من. چرا مي گويند مرد گريه نمي کند. مردي که دل تنگ نباشد.پلكهايش خيس نشود معناي مردانگي و انسان بودن را نمي داند.اگر اشکهايي که بشر در تمام تاريخ ريخته است رودخانه اي مي شد. چشمه اي مي شد.راز جاودانگي آدمي را در مي يافتيم و بي مرگ مي شديم . من مي گريم پس هستم . من بسيار مي گريم . من براي تنهايي تو . براي بغض هاي فرو خفته خودم مي گريم . من با نوشتن مي گريم .?براي رنج هاي تو و شادي هايت.
اگر تو نبودي اشکهايم را ببيني . چقدر مرگ دلخواه من مي شد. من مي نويسم . تو مي خواني پس من هستم . با نوشتن است که احساس جواني مي کنم .احساس مي کنم مي توانم کودکانه بازيگوشي کنم و نوجوانانه عاشق شوم . آني که مي نويسد تا همه بشناسندش . قدرت را در آغوش بگيرد. در شهوت و ثروت غرق شود چقدر ابلهانه مي زيد. تنها بايد براي يک نفرنوشت. هيچ نويسنده اي جز براي يك نفر نمي نويسد . تنها براي تو . براي تو که مي خواني . دنبال کسي ديگر نباش. براي تو که نديدمت ولي حس ات مي کنم . چقدر آشنايي . اگر نبودي چرا دلتنگ مي شدم و اينقدر ديوانه وار مي نوشتم . چرا نمي دانند آدمي تنها براي يک نفر مي نويسد . من براي تو مي نويسم . براي تو که گنجينه نگاهت پر از جواهر است .پر از اشك? پر از خنده ?پر از فيروزه ? پر از مرواريد?پراززمرد و عطر گل ياس .باغي رنگارنگ و آواز پرنده ها? پر از دغدغه وروياهاي پرپر شده. پر از روياي با هم بودن و نترسيدن و دوست داشتن . چشمهاي تو گنجينه من است.
*مخاطب اين نوشته کيست.اين تو همان خواننده اي است که در ذهن من است.سالهاست با من زندگي مي کند و همراهم مي آيد و قد مي کشد. سنگ صبوري است که با سکوتش مي گذارد سبک شوم و تنها دالي است که هر مخاطب مي تواند از تهي بودن درش بياورد .
.
MAHSHID
19th January 2008, 11:07 AM
پسر بچه اي از خواهر بزرگترش پرسيد: " آيا کسي واقعا مي تواند خدا را ببيند ؟ "
خواهرش که مشغول انجام دادن کاري بود با تندي پاسخ داد : " البته که نه نادان ! خدا آن بالا در آسمان
هاست. هيچ کس نمي تواند او را ببيند . "
مدتي گذشت . پسر بچه سوال خودش را از مادرش پرسيد : " مامان ! آيا کسي تا به حال خدا را ديده است ؟
" مادر با مهرباني پاسخ داد : " نه پسرم ! خدا در قلبهاي ما آدم هاست . اما هرگز نمي توانيم او را ببينيم ".
پسر بچه تا حدودي راضي شد . اما هنوز کنجکاو بود اندکي پس از آن پدر بزرگ مهربانش او را براي
ماهيگيري به سفر برد .
آنها مدت زيادي را با يکديگر بودند . روزي خورشيد ، با شکوهي وصف ناپذير در برابر دبدگان آنها
غروب مي کرد . پسر يچه ديد که صورت پدر بزرگش سرشار از مهرباني و آرامش خاطر است او اندکي
فکر کرد و سر انحام با دودلي پرسيد : " بابابزرگ ! من … قصد نداشتم که ديگر اين سوال را از کسي
بپرسم . اما مدت زمان زيادي است که به آن فکر مي کنم . اگر جواب آن را به من بدهي خيلي خوشحال
مي شوم . آيا کسي … آيا کسي واقعا توانسته خدا را ببيند ؟ "
مدتي گذشت . پير مرد همان طور که نگاهش به غروب خورشبد بود ، يا نرمي پاسخ داد : پسرم من الآن
غير از خدا هيچ چيز ديگري را نمي توانم ببينم " .
كمان
20th January 2008, 08:10 AM
بنام خدا
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»
كمان
21st January 2008, 08:46 AM
در زمان هاي گذشته ، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند ، خودش را جايي مخفي كرد
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند
بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد و حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت . نزديك غروب ، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسانها باشد
parto
21st January 2008, 07:31 PM
سالها پیش ، در شمال شرقی برزیل ، زن و شوهر فقیری زندگی می کردند که دارو ندارشان یک مرغ بود که روزی دو تخم می گذاشت و زن و شوهر با این دو تخم مرغ زندگی می کردند.
از بد روزگار شب کریسمس ، مرغ مرد. شوهر که چند سنتاو بیشتر نداشت و آن هم کفاف خرید شام آن شب را نمی کرد ، سراغ کشیش قصبه رفت تا از او کمک بگیرد.
اما پیر مرد به جای کمک فقط گفت:« خدا به حکمت اگر ببندد دری ، به رحمت گشاید در دیگری. حالا که پولت به هیچ دردی نمی خورد، برو به بازار و اولین چیزی که نشانت دادند، بخر. من این نشان را تبرک میکنم. شب کریسمس شب معجزات است ، شاید چیزی برای همیشه زندگی ات را عوض کند.»
مرد با اینکه مطمئن نبود این بهترین راه حل باشد ، به بازار رفت. تاجری او را دید که بی هدف پرسه می زند و از او پرسید چه می خواهد.
« نمی دانم پولم خیلی کم است ، کشیش گفت اولین چیزی که نشانم دادند بخرم.»
تاجر خیلی ثروتمند بود ، اما هیچ فرصتی را برای کاسبی از دست نمی داد ، سکه ها را از مرد فقیر گرفت ، بعد کاغذی برداشت و چیزی در آن نوشت و گذاشت کف دست آن مرد.
« حق با کشیشی است! من خیلی آدم خوبی هستم. به قیمت پولی که به من داده ای ، در این روز عید ، جایم را در بهش به تو می فروشم! این هم رسیدش!»
مرد کاغذ را گرفت و دور شد ، مرد تاجر هم از خوشحالی این معامله پر منفعت در پوستش نمی گنجید و شب در خانه مجللشان ، سر شام ، ماجرا را برای زنش گفت و ادعا کرد به خاطر هوش سرشار او بوده که این طور ثروتمند شده اند.
زن گفت:« شرم آور است. این رفتار در روز میلاد مسیح! به خانه آن مرد برو و کاغذ را پس بگیر! وگرنه شب از شام خبری نیست!»
تاجر از ترس زنش ، تصمیم گرفت اطاعت کند. پس از پرس و جوی زیاد ، خانه مرد فقیر را پیدا کرد و وقتی وارد شد ، دید زن و مرد فقیر ، پشت میز خالی نشسته اند و کاغذ را جلویشان گذاشته اند.
تاجر گفت:« آمده ام رفتار غلطم را جبران کنم. این هم پولت ، حالا کاغذ را به من پس بده.»
مرد فقیر جواب داد:« شما رفتار غلطی نکرده اید. من پیش کشیش رفتم و او هم این کاغذ را تبرک کرد.»
« این فقط یک تکه کاغذ است ، کسی نمی تواند جایش را در بهشت بفروشد! اگر بخواهی دو برابر پول می دهم.»
اما مرد فقیر حاضر به فروش کاغذ نبود ، چرا که به معجزه اعتقاد داشت. کم کم مرد تاجر پیشنهادش را بالا برد ، و آنقدر بالا برد تا بالاخره پیشنهاد داد به جای آن کاغذ ، ده سکه طلا بدهد.
مرد فقیر گفت:« پیش پرداخت نمی خواهم. باید برای زنم زندگی بهتری فراهم کنم و برای این کار به صد سکه طلا احتیاج دارم امشب هم که شب عید میلاد است ، منتظر همین معجزه ام.»
مرد که نا امید شده بود و می دانست اگر دیر بشود دیگر از خوراک بوقلمون بعد از مراسم مس خبری نیست ، تصمیم گرفت صد سکه را به مرد بدهد و کاغذ را پس بگیرد.
برای زن و شوهر فقیر معجزه اتفاق افتاده بود. مرد تاجر هم خواسته زنش را انجام داده بود.
اما بعد زن تاجر دچار شک و تردید شد ، مبادا زیادی بر شوهرش سخت گرفته باشد؟
بعد از مراسم مس ، زن سراغ کشیش رفت و ماجرا را برایش گفت.
« پدر ، شوهرم مردی را دیده که شما به او گفته بودید اولین چیزی که به او فروختند بخرد . شوهرم که می خواست کاسبی راحتی بکند ، پول مرد را گرفته و روی کاغذ نوشته جایی در بهشت را ، به مرد فروخته. به او گفتم اگر کاغذ را پس نگیرد ، شب از شام خبری نیست. او هم مجبور شد صد سکه طلا بدهد تا کاغذ را پس بگیرد. افراط نکره ام؟ جایی در بهشت ، این قدر می ارزد؟»
« شوهرت می توانست در روز میلاد مسیح سخاوتمند باشد. به جایش ابراز تحقق معجزه خدا شد. اما سوال دومت. شوهرت وقتی جایش را در بهشت به چند سنتاو می فروخت ، حتما همین قدر هم نمی ارزید. اما وقتی تصمیم گرفت آن را به صد سکه پس بگیرد و آن هم فقط به خاطر اینکه زن محبوبش را شاد کند ، حالا دیگر خیلی بیشتر از اینها می ارزد.»
كمان
22nd January 2008, 11:22 AM
بنام خدا
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
كمان
23rd January 2008, 06:52 AM
بر سر قبر كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!
كمان
23rd January 2008, 06:55 AM
يک تاجر آمريکايي نزديک يک روستاي مکزيکي ايستاده بود. در همان موقع يک قايق کوچک ماهيگيري رد مي شد که در آن چند تا ماهي بود.
تاجر از ماهيگير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟
ماهيگير: مدت خيلي کمي.
تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟
ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است.
تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار ميکني؟
ماهيگير: تا دير وقت ميخوابم, يه کم ماهيگيري ميکنم, با بچهها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع ميکنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.
تاجر: من تو دانشگاه هاروارد درس خوندم و ميتونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهيگيري کني. اون وقت ميتوني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم اضافه ميکني. اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري!
ماهيگير: خوب، بعدش چي؟
تاجر: به جاي اينکه ماهيها رو به واسطه بفروشي، اونا رو مستقيــما به مشتريها ميدي و براي خودت کسب و کار درست ميکني... بعدش کارخونه راه مياندازي و به توليداتش نظارت ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک ميکني و ميري مکــــزيکوسيتي! بعد از اون هم لسآنجلس! و از اونجا هم نيويورک... اونجاست که دست به کارهاي مهمتري مي زني...
ماهيگير:اين کار چقدر طول مي کشه؟
تاجر: پانزده تا بيست سال!
ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟
تاجر: بهترين قسمت همينه، در يک موقعيت مناسب که گير اومد، ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي! اين کار ميليونها دلار برات عايدي داره.
ماهيگير: ميليونها دلار! خوب بعدش چي؟
تاجر: اون وقت بازنشسته ميشي! ميري به يه دهکــدهي ساحلي کوچيک! جايي که ميتوني تا دير وقت بخوابي! يه كم ماهيگيري کني، با بچههات بازي کني! بري دهکده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني.
كمان
23rd January 2008, 06:58 AM
معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند .!!
فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند . در کيسه بعضي ها 2 ، بعضي ها 3 ، و بعضي ها 5 سيب زميني بود .
معلم به بچه ها گفت : تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده . به علاوه ، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي کرديد چه احساسي داشتيد ؟ .... بچه ها از اينکه مجبور بودند ، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي ، اين چنين توضيح داد :
اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد . بوي بد کينه و نفرت ، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد . حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد :
پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟
كمان
23rd January 2008, 12:29 PM
پيرزني در خواب خدا را ديد و به او گفت:« خدايا، من خيلي تنها هستم، آيا مهمان خانه من مي شوي؟آ» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به ديدنش خواهد آمد.
پيرزن از خواب بيدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد. پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پيرمرد فقيري بود. پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد. پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست.
نيم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پيرزن دوباره در را باز کرد. اين بار کودکي که از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.
نزديک غروب بار ديگر در خانه به صدا درآمد. اين بار پيرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوي در دويد. در را باز کرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن از او کمي پول خواست تا براي کودکان گرسنه اش غذايي بخرد. پيرزن که خيلي عصباني شده بود، با داد و فرياد، زن فقير را دور کرد.
شب شد ولي خدا نيامد. پيرزن نااميد شد و رفت که بخوابد و در خواب بار ديگر خدا را ديد.
پيرزن با ناراحتي به خـدا گفت:« خدايـا، مگر تو قول نداده بودي که امـروز به ديـدنم مـي آيي؟»
خدا جواب داد:« بله، ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رويم بستي!»
MAHSHID
24th January 2008, 06:12 PM
یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...." گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
tarane
24th January 2008, 06:20 PM
آخي ميسي مهشيدم ...
خيلي قشنگ بود ..
يه خورده به واقعيت ما نزديک بود ....
MAHSHID
24th January 2008, 06:25 PM
يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و ارام بر روي زمين افتادند شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد .برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد .در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد ان را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد .
وقتي باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با ديدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين با ر خودش را تکاند تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به ان شاخه افتاد و بي درنگ با يک ضربه ان را از بيخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگها ن صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
(( 8اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه حياتتت من بودم )) 8O
MAHSHID
24th January 2008, 06:38 PM
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با
هم مسابقه ي دو بدند .
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود ..
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند ...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي
بتوانند به نوک برج برسند .
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد :
"اوه,عجب کار مشکلي !!"
"اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند ."
يا :
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه !"
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند ..
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد," خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
اين يکي نمي خواست منصرف بشه !
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو
انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا
کرده؟
و مشخص شد که...
برنده ي مسابقه کر بوده!!!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون
اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي که
از ته دلتون آرزوشون رو داريد !
هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .
چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
پس:
هميشه....
مثبت فکر کنيد!
و بالاتر از اون
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد
رسيد !
و هيشه باور داشته باشيد :
من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنيم
اين متن رو به 5 تا " قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد.
به اون ها کمي اميد بديد!!
آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن... ولي
دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت .
بعد از دو روز فردا هم ديروز خواهد شد.امروز روز خاصي نيست و من
هم دليل خاصي براي نوشتن براي شما ندارم...من خبر جديدي براتون
ندارم...حتي مشکلي که دربارش باهاتون درد دل کنم هم نيست...يا خبري
که از کسي ديگه اي باشه...ولي يکي از لحظه هاي شاد زندگي منه...چون
وقتيه که دارم به شما فکر مي کنم...و دوست دارم اين لحظه رو با شما
قسمت کنم ...خيلي از لبخند ها به خاطر يک لبخند ديگه بوجود اومدند ...
براي دنيا شما فقط يک نفريد؛ولي براي بعضي ها شما تمام دنبا هستيد .
MAHSHID
25th January 2008, 03:45 PM
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان
MAHSHID
25th January 2008, 04:12 PM
مغازه داری پسرش را فرستاد تا از خردمند ترین مرد دنیا سئوال کند راز خوشبختی چیست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زیبایی رسید که در بالای کوه مرتفعی قرار داشت . مرد خردمند آنجا زندگی می کرد .
« قهرمان ما به جای روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن دیده می شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت می کردند ، دسته کوچکی از نوازندگان آهنگ آرامی را می نواختند و روی میزی لذیذ ترین خوراک های آن منطقه از دنیا به چشم می خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
« مرد خردمند با دقت به توضیحات پسر در مورد آمدنش گوش داد ، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختی به او توضیح بدهد . به پسر گفت که در قصر گشتی بزند و دو ساعت بعد باز گردد .
« مرد خردمند قاشقی که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : " در ضمن می خواهم کاری انجام دهی در حالی که مشغول گردش هستی ، این قاشق را هم با خودت ببر اما نباید بگذاری قطرات روغن از آن بریزد. "
« پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت .
« مرد خردمند پرسید : " خوب ، آیا قالیچه های ایرانی را که روی دیوارها بودند دیدی ؟ آیا باغی را که ده سال طول کشید تا سر باغبان آن را بباراید ، دیدی ؟ آیا در کتابخانه من متوجه دست نوشته های زیبا روی پوست آهو دیدی؟
« پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هیج یک از آنها نشده است . تمام توجه پسر این بود که روغنی را که مرد خردمند به او سپرده بود نریزد .
« مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتی های دنیای من را ببین . اگر خانه کسی را نشناسی نمی توانی به او اعتماد کنی ."
« پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و این بار متوجه همه کارهای هنری روی سقف و دیوارها شد . باغ ها را دید ، کوههای اطرافش را ، زیبایی گل ها را و سلیقه از را که در تمام چیزهایی را که دیده بود برای او تعریف کرد .
« مرد خردمند پرسید : " پس قطرات روغنی که به تو سپرده بودم ، چه کردی ؟ "
« پسر به قاشق نگاه کرد و دید روغنی در آن نیست .
« خردمند ترین مرد عالم گفت " خوب نصیحتی به تو می کنم و آن این است که راز خوشبختی یعنی دیدن همه شگفتی های جهان به این شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکنی ."»
پائولو کوئیلو
كمان
26th January 2008, 10:51 AM
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي!!
كمان
3rd February 2008, 10:49 AM
پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ ))
پيشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد .
بعد پرسيد : (( يك بستني ساده چند است ؟ ))
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.
پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت .
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت
haleh
4th February 2008, 04:35 AM
شير و سگ
يک روز يک سگ آمد پيش شير و گفت: سلام.
شير گفت: عليک سلام، چه مي گويي؟
سگ گفت: مي خواهم با تو کشتي بگيرم.
شير گفت: عجب رويي داري! ما سر به سر شما نمي گذاريم براي اينکه مي گويند باوفا هستيد. حالا کارت به جايي رسيده که بيايي با من ادعاي همسري و هموزني کني؟ مگر نمي داني من کي هستم؟
سگ گفت: چرا مي دانم، ما از يک جنس هستيم. مگر نمي بيني که هر دو گوشت
مي خوريم و هر دو موقع ادرار يک پايمان را بالا مي گيريم.
شير گفت:«خوب، شما از ما تقليد مي کنيد ولي اين همجنسي نيست پس چرا هيچ کار ديگرتان به ما شباهت ندارد. شما به هواي يک لقمه نان طوق بندگي گردن مي گذاريد و براي ديگران سگ دوي مي کنيد. من از کسي که به دستور ديگران زندگي مي کند خوشم نمي آيد. ما وقتي هم اسير مي شويم و توي قفس هستيم باز هم شير هستيم، اين کجايش به هم شبيه است؟»
سگ گفت:«خوب، اگر راست مي گويي و حريف هستي بيا دست و پنجه نرم کنيم.»
شير گفت:«من با ضعيف تر از خود زور آزمايي نمي کنم. ما هم وزن نيستيم. اگر تو را زمين بزنم افتخاري ندارد، اگر هم از تو شکست بخورم دليل بزرگي تو نيست ولي مايه ننگ من هست. کسي که با ضعيف تر از خود زورآزمايي مي کند در خودش هم ضعفي سراغ دارد و من به قدرت خود ايمان دارم.»
سگ گفت:«خيلي خوب، حالا که اينطور شد من هم مي روم پيش همه حيوانات صحرا و مي گويم شير از من ترسيد و با من کشتي نگرفت.»
شير گفت:«برو پي کارت، من سرزنش همه حيوانات ديگر را خوشتر دارم از اينکه شيرها مرا سرزنش کنند که چرا به يک سگ ضعيف زور مي گويي. اصلاً وقتي من با تو کشتي بگيرم شيرها حق دارند در شير بودن من شک کنند. شير اگر شير است بايد با شير کشتي بگيرد.»
كمان
5th February 2008, 11:27 AM
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
Afsaneh
5th February 2008, 01:56 PM
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
Afsaneh
5th February 2008, 02:01 PM
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
Afsaneh
5th February 2008, 02:04 PM
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،
پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.
كمان
6th February 2008, 11:18 AM
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
كمان
9th February 2008, 11:35 AM
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدن.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت : اما من که مي دانم او چه کسي است...!
Pooyajoon
9th February 2008, 12:22 PM
دوستان عزیز خواهشا داستانهای کوتاهی که می خواهید توی این بخش بزارید رو توی این تاپیک قرار بدید.
اینطوری خیلی بهتر میشه.
هم بخش داستان سبک تر میشه و بهتر میشه داستان ها رو خوند و داستان های کوتاه هم یه جا جمع میشه.
خیلی ممنون
-------------------------
بازسازی دنیا!
پدر روزنامه مي خواند. اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله ي پدر سر رفت و
صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش
داد.
-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم. ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور
كه هست بچيني ؟"
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع
بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت:" پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
nili
9th February 2008, 06:58 PM
مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به اونشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره.اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. درگوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.!!!!
اگر کاری که میکنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ...
nili
9th February 2008, 08:09 PM
بچه ها این داستان به صورت شعره . حتما بخونین خیلی قشنگه
پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود
این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک
این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها می رفت بر بازارو کوی - نان طلب می کردو می بردآبروی
دست بر هر خودپرستی می گشود - تا پشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی
شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی دل پرز خون
روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیزو نه درم
از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری
ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی اسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست
چون کنم یا رب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس
آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب می آمیختم
درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر
سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را بگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیمار را
هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ،هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم ای یار عزیز - کاین گره را بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را بگشای
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی آن هم غلط
الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کانچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
tarane
12th February 2008, 02:08 AM
- چرا گرفته دلت ،مثل آنکه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك،دچار آبي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
********************
......... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هز شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت ، دورتر....
ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دلتنگي.و در اشك و دلتنگي اش غوطه مي خورد. هميشه با خود مي گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد ،اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
********************
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.... »
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد....
كمان
12th February 2008, 10:23 AM
دست نوازش
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
ghostantanieh
13th February 2008, 02:09 PM
شب شده بود. وقتش رسیده بود. وقت اومدن شاهزاده رویاهاش با اون اسب سفید شاخدارش. عروس آرزوها کلی به خودش رسیده بود . منتظر بود شاهزاده رویا هاش از راه برسه. چشماش رو ابرا خیره مونده بود . اما نه از شاهزاده رویاهاش خبری بود نه از از اون اسب سفید شاخدار که تو کل سرزمین سبز لنگه نداشت.قلبش روی سینه اش سنگینی می کرد. از جاش بلند شد و خودشو به درخت سیب سرخ ته باغ رسوند. درخت در مقابل چشماش داشت پری زیبایی رو می دید که با اون موهای خرمایی که تا کمرش ریخته بود و و پاهای ظریفش که آروم آروم قدم بر می داشت با ناز به سمتش می اومد. چشمای سخت درخت به پشمای قشنگ و عسلی دختر گره خورد و یه سکوت عمیق تا چند لحظه تموم فضای باغ رو پر کرد. دختر با نگاهی ملتمسانه به درخت خیره شده بود. درخت سیب سرخ گشت و سرخترین سیب رو چید و به دختر داد. دختر سیب رو گرفت و گاز زد . چه سیب شیرینی . شیرین دوباره برگشت سراغ ابرا. ابرا گریه می کردند. بوی فرهاد تموم فضا رو پر کرده بود. اینجا بود. آره اون اینجا بوده. آخ خدا ، فرهاد... آره اون اومده و رفته بود... اما هنوز صدای تیشه اش روی بیستون سنگینی می کرد. سیب سرخ از دستش به زمین افتاد . سیاه شد. چه سیب تلخی . عرش خدا می لرزید . آخه مگه خود خدا نگفته بود از این درخت نخورید؟؟؟!! حتی خدا هم در شگفت مونده بود . فرشته ها روی سرش می چرخیدن و سرزنشش می کردن. با خودش زمزمه می کرد اگه من سیب رو گاز نمی زدم الان فرهاد زنده بود. اگه من سیب رو گاز نمی زدم ، شاهزاده رویاهام الان اینجا بود. اگه من سیب رو گاز نمی زدم الان تو سرزمین رویاها بودم . اگه من سیب رو گاز نمی زدم...
MAHSHID
15th February 2008, 10:37 AM
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .
آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.
ghostantanieh
15th February 2008, 01:50 PM
خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند.خدای خوب گفت«روزت بخیر برادر» خدای بد پاسخی نداد. خدای خوب گفت«امروز سر دماغ نیستی» خدای بد گفت«نه، زیرا که این روزها غالبا مرا به جای تو می گیرندو به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که انگار من توام . این مرا خوش نمی آید.» خدای خوب گفت«ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند .»
خدای بد به راه افتاد و رفت . دشنام گویان به بلاهت انسان.
جبران خلیل جبران
Hosein.M
15th February 2008, 10:23 PM
تام مردی جوان و خوش بر خورد بود ،هر چند وقتی با سام که دو ماه بود هم خانه اش شده بود شروع به جدل کرد،کمی مست بود«نمی شود،نمی شود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت،ابله»
سام او را با شلیک گلوله ای ساکت کردبعد با لبخندی گفت:«می بینی که می شود.
Hosein.M
15th February 2008, 10:23 PM
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:«مواظب باش عزیزم ،اسلحه پر است .»
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت«این را برای زنت گرفته ای؟»
«نه خیلی خطر ناک است،می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.»
«من چطورم؟»
مرد پوزخندی د « با مزه است،اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟»
زن لب هایش را مرطوب کرد،لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
«زن تو!»
Hosein.M
15th February 2008, 10:24 PM
کاپیتان " کوک " دریانورد معروف جهان بود . وی در یادداشت های روزانه خود در خصوص یک برخورد عجیب چنین نوشته است :
روزی از روزها ، گروهی از کشتی ها به فرماندهی وی به مرکز اقیانوس آتلانتیک رسید . در همان موقع ، دسته ای از پرندگان در آسمان به چشم می خوردند . هزارها پرنده برای مدت طولانی در آسمان پرواز می کردند و صدای بلندی از آنها به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . پرندگان به طرز عجیبی ناگهان خود را به آب می انداختند . اما معلوم نبود چگونه و بدون ترس خود را به دریای بیکران می اندازند .
در واقع کاپیتان اولین کسی نبود که این وضع را مشاهده می کرد . قبل از وی ، بسیاری از ماهیگیران نیز در حین ماهیگیری این وضع عجیب را دیده بودند . کارشناسان پرندگان پس از مطالعات طولانی متوجه شده اند که پرندگان مهاجر از مناطق مختلف در این نقطه اقیانوس آتلانتیک جمع می شوند . با این حال ، آنان نمی دانند که چرا پرندگان مهاجر خود را به دریا می اندازند ؟ این راز سرانجام در اواسط قرن بیستم فاش شد .
حقیقت این است که این ناحیه قبلا یک جزیره کوچک بوده است . پرندگان مناطق مختلف جهان ، این جزیره را یک اقامتگاه موقتی و امن در دریای بیکران دانسته اند . اما در جریان یک زمین لرزه ، این جزیره زیر آب رفته و برای همیشه نابود شده است . با این حال ، پرندگان بر اساس عادات سالهای گذشته و پس از مهاجرت از راه های دور به سوی پرواز می کنند تا در اینجا کمی استراحت کنند و خستگی آنان پس از مهاجرت طولانی کاهش یابد و مهاجرت جدید را آغاز کنند . اما در دریای بیکران آنان دیگر نمی توانند این جزیره را پیدا کنند . بدین سبب ، آنان چاره ای بجز پرواز بر فراز جزیره و هیاهو ندارند و هنگامی که ناامید می شوند و نیروی آنان پایان می یابد، بجز انداختن خود به دریا چاره دیگری ندارند .
Pooyajoon
15th February 2008, 10:46 PM
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
MAHSHID
15th February 2008, 11:01 PM
يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه.
niyayesh
17th February 2008, 02:50 AM
گره باز شدن همانا و ...
يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را "
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
niyayesh
17th February 2008, 02:51 AM
دو قرن پیش از میلاد، پیرمردی به نام «چو» در یک روستای شمال چین زندگی می کرد و روزی اسبش گم شد.
همسایگان از شنیدن خبر گم شدن این اسب ، تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به خانه پیرمرد رفتند اما بی آنکه کم ترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است؛شاید حکمتی در کار باشد.
همسایگان از حرف های پیرمرد تعجب کردند و به خانه خود بازگشتند.
پس از چند ماه اسب گم شده به همراه چند راس دیگر به روستا برگشت.مردم این خبر را که شنیدند با خوشحالی به سراغ پیرمرد رفتند و تبریک گفتند، اما «چو» انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری اظهار داشت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم،شاید این خودش باعث بدبختی برای من شود.
پیرمرد فقط یک پسر داشت که عاشق اسب سواری بود. آن پسر.، روزی هنگام سوارکاری از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایگان به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند اما بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پا شکست که شکست؛ شاید این مساله بعدها به نفع ما تمام شود،کسی جه می داند؟ همسایگان که با شگفتی، سخنان «چو» را گوش می دادند این بار هم نتوانستند بفهمند منظورش چیست.
یک سال بعد در آن منطقه جنگ خونباری شکل گرفت.، بیش تر جوانان به میدان نبرد رفتند و بیش ترشان کشته شدند. پسر «چو» اما به خاطر لنگ بودن پایش به جنگ نرفت و زنده ماند. آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند
niyayesh
17th February 2008, 02:55 AM
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
niyayesh
17th February 2008, 02:56 AM
صورت حساب
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
niyayesh
17th February 2008, 02:58 AM
کوهنورد
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن
!
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
niyayesh
17th February 2008, 03:34 AM
گنجشك به خدا گفت:لانه ي كوچكي داشتم،ارامگاه خستگيم،پناه بي كسيم،طوفان تو آن را از من گرفت،كجاي دنياي تو را گرفته بود؟؟؟؟؟؟؟؟خدا گفت:ماري در راهه لانه اتبود،باد راگفتم لانه ات را واژگون كند،آنگاه تو ازكمينه مار پر گشودي .چه بسيار بلاها كه از تو به واسطهء محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخواستي......
Hosein.M
17th February 2008, 07:36 AM
جوان زیبایی هر روز می رفت تا زیبایی خود را در یک دریاچه تماشا کند.چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در مکانی که از آنجا به آب افتاده بود, گلی رویید که نرگس نامیدندش.
هنگامی که نرگس مرد، اوریادها _ الهه های جنگل_ به کنار دریاچه آمدند که از دریچه ی آب شیرین به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند : چرا می گریی ؟
دریاچه گفت : برای نرگس می گریم .
اوریادها گفتند: آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی....و ادامه دادند: هر چه بود با آنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: کی بهتر از تو میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟
هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست.
دریاچه لختی ساکت ماند.سرانجام گفت : من برای نرگس میگر یم اما زیبایی او را در نیافته بودم.
برای نرگس میگریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد میتوانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.
كمان
17th February 2008, 09:20 AM
دعا
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.
هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.
پيش خود گفت: " مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.)."
زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"
پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".
ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"
مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"
آن نداي آسماني پاسخ داد :" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."
ما همواره و در هر روز شاهد اين داستانك هستيم ، وقتي دعاي خير پدر و مادر بدرقه راهمان است . پس آنها را تنها رها نكنيم .
Shaqayeq
2nd March 2008, 11:57 PM
ساعت 11 صبح، با همكارانم مشغول صحبت بودم كه زنگ گوشي داخلي به صدا در آمد. يكي از پرستارها گوشي را برداشت و با گفتن كلمه (چشم) گوشي را گذاشت. سپس از من خواست ويلچر برداشته و به دم در بروم تا مريض تازه پذيرش شدهاي را تحويل بگيرم. ويلچر به دست وارد حياط آسايشگاه شدم. مرد ميانسالي را ديدم كه زني را با ويلچر حمل ميكرد. به كمك مرد، زن را روي ويلچري كه من آورده بودم گذاشتيم. زن جثه بسيار نحيف و لاغري داشت. او نگاه حسرتبارش را از صورت مرد كه گويي همسرش بود، گرفت و با چشمان اشكآلود و متحيرش به من خيره شد. چشمهاي آبي زن در آن صورت رنگ پريدهاش ميدرخشيد. با اينكه تا آن لحظه صدها بيمار را به همين شكل از افراد خانوادهشان تحويل گرفته بودم، هيچگاه به اين اندازه دچار رقت نشده بودم. مرد همراه او سرش را پايين انداخته و ميكوشيد گريهاش را پنهان كند. انگار هيچ كدام از ما سه نفر قدرت حرف زدن نداشتيم. مرد به سرعت از ما دور شد و آسايشگاه را ترك كرد. با رفتن او گريه زن شدت يافت. در حالي كه او را به طرف ساختمان هل ميدادم، پرسيدم: خانم چرا اينقدر بيتابي ميكني؟
پاسخ داد: بچههام، شوهرم، دلم براي اونا تنگ ميشه. بغض راه گلويم را بست. از خودم پرسيدم، آخر اين زن چرا فلج شده است؟ چه بيماري دارد كه با داشتن چند بچه به مركز نگهداري معلوين آورده شده، كنجكاوي رهايم نميكرد به همين دليل پروندهاش را مطالعه كردم و فهميدم آن زن بيچاره سيزده ساله كه دچار بيماري MS شده. دلم برايش سوخت و دقايقي به دور از چشم همكارانم به خاطر او اشك ريختم.
انسان بسيار ضعيف و آسيبپذير است پس هيچگاه نبايد به زيبايي و سلامتياش مغرور شود. از آنجايي كه خودم مادر بودم بيشتر از ساير همكارانم كه مجرد بودند حال او را ميفهميدم. ميكوشيدم او را دلداري دهم تا به زندگي اميدوار باشد، اما آن زن كه بعدا فهميدم دريا نام دارد احتياجي به اين كارها نداشت. او ميگفت: درسته بيماري من لاعلاجه ولي خدا ارحم الراحمين است و اگه او بخواد من خوب ميشم اگه هم نخواد حتما صلاح نبوده، من از مرگ نميترسم فقط ناراحتيم اينه كه بعد از من شوهر مهربون و بچههاي گلم خيلي غصه ميخورن، ميترسم از اونا جدا بشم وگرنه زندگي به پشيزي نميارزه. دريا عاشق همسر و بچههايش بود. وقتي از آنها ميگفت تمام صورتش ميخنديد. از او به خاطر قلب پر اميدش و حرفهاي زيبايي كه ميزد خوشم ميآمد.
نميدانم نام آن زن را به دليل داشتن چشمهاي آبي دريا گذاشته بودند يا به خاطر قلب پهناور و پرخروشش، فقط ميدانم اين نام واقعا به او ميآمد. كمكم با هم دوست شديم. يك روز از او خواستم ماجراي ازدواجش را برايم تعريف كند تا آن را بنويسم و براي هميشه خاطرات او را با خود داشته باشم، زيرا دريا 18 سال پيش ازدواج كرده و در اين مدت فقط پنج سال را در سلامتي به سر برده بود.
او در حالي كه اشك همچون مرواريدي در صدف، درون چشمان آبياش حلقه بسته بود، داستان عشقش را اينگونه تعريف كرد:
كلاس اول راهنمايي بودم. نزديك مدرسه ما يك مغازه مكانيكي وجود داشت. پسري كه شاگرد مكانيكي بود هميشه موقع رفتن و برگشتن از مدرسه به من نگاه ميكرد. مدتها گذشت يك روزمتوجه شدم منو تعقيب ميكنه. تا نزديك خونمون اومد و برگشت، بدون اينكه كلمهاي حرف بزنه. بالاخره تابستون از راه رسيد و تعطيل شديم. يك بعدازظهر كه همراه خانواده تو حياط نشسته بوديم و داشتيم هندونه ميخورديم، زنگ در به صدا در اومد. گمون كردم برادر بزرگمه. با عجله به طرف در دويدم و در را باز كردم. يه زن و مرد ميانسال، با يه دسته گل و جعبه شيريني روبهروم وايستاده بودن. اون طرفترم همون شاگرد مكانيكي با سر و وضعي كه سعي كرده بود مرتب باشد، به من زل زده بود. فورا برگشتم. اونا با راهنمايي مادرم وارد شدند. از گل و شيريني كه در دست داشتند ميشد فهميد براي چي اومدن. پدر علي (شاگرد مكانيكي) توضيح داد كه تو يكي از روستاهاي اطراف شهر ما زندگي ميكنن. پدرم كه آدم بداخلاق و سختگيري بود به محض اينكه اسم روستا رو شنيد، گفت: دختر ما هنوز خيلي بچه است. از طرفي اون توي شهر بزرگ شده و نميتونه تو روستا زندگي كنه. ماشاا... پسر شما هم كه نه سواد درست و حسابي داره، نه شغلي و نه مال و ثروتي كه دختر منو خوشبخت كنه!
آب پاكي رو ريخت روي دستشون، اما نميدونم چرا همون موقع علاقه عجيبي نسبت به علي پيدا كردم. با اين حال جرات ابراز نظر نداشتم. خانواده علي خيلي سمج بودن و بارها به خونه ما اومدند و هر دفعه پدر با عصبانيت جواب رد ميداد.
حدود سه سال گذشت. خانواده علي افراد مختلفي رو براي پا درميوني ميفرستادن. پدر كه كسر شأنش مياومد دخترشو به يك پسر روستايي بده، اونقدر نه گفت تا خسته شد. خلاصه بعد از دردسرهاي زياد پدرم رضايت داد. من و علي سر از پا نميشناختيم. پدر شرايط سختي براي ازدواج ما در نظر گرفته بود. خانواده علي مقداري از زمينها و گاوهاشونو فروختند تا خرج عروسي ما رو بدن. بعد از يك جشن باشكوه به روستا رفتم. علي عاشقانه منو ميپرستيد. هر وقت به شهر ميرفتم غريبه و آشنا از سر دلسوزي يا مسخره كردن ميگفتن چطور تو روستا زندگي ميكني؟ خيلي سخته مگه نه؟! لابد از صبح تا شب كار ميكني.
در حالي كه همسرم اجازه نميداد من دست به سياه و سفيد بزنم. حتي از زناي شهر هم كمتر كار ميكردم. در واقع تنها كاري كه انجام ميدادم اين بود كه هر جا علي ميرفت، همراهش برم. من يه گوشهاي مينشستم و اون توي دشت و صحرا كار ميكرد. زندگي تو دل طبيعت خيلي خوب بود. خوشبختي ما با به دنيا اومدن اولين بچمون يعني صدف كاملتر شد. علي خيلي كاري بود. خيلي زود تونستيم يه خونه مستقل بخريم. ثروت زيادي نداشتيم اما عشق عميقي بين ما وجود داشت، عشقي كه همه به اون غبطه ميخوردند. بعد از سه سال دختر دومم مرواريد به دنيا اومد.
علي خيلي خوشحال بود. با بچهها مثل گل رفتار ميكرد، اما متاسفانه بيماري من بعد از زايمان دومم شروع شد. يك ماه تموم توي بستر بودم. احساس سستي و ضعف داشتم. نميتونستم بلندشم و كاري انجام بدم. اوايل فكر ميكرديم اين حالتها در اثر زايمان ايجاد شده. ولي وقتي ديديم با يك ماه استراحت خوب نشدم، رفتيم پيش دكتر. دكتر بيماريمو تشخيص نداد. چند نوع دارو تجويز كرد كه بيتاثير بودند. عاقبت رفتيم پيش متخصص. بعد از كلي آزمايش دكتر يه چيزايي به علي گفت.
من هر روز لاغرتر و ضعيفتر ميشدم. علي هم از غصه من ذوب ميشد. هر چي داشت و نداشت فروخت و خرج مداواي من كرد. ولي بيفايده بود. ديگه حتي فرصت نداشت سركار بره. يه روز به عشقمون قسمش دادم بگه بيماري من چيه. با اينكه دلش نمياومد، گفت: MS داري. پرسيدم: MS چيه؟ جوابمو نداد. از حال و روزش فهميده بودم مريضي من لاعلاجه. علي گفت: اگه شده تموم دنيا رو زير و رو ميكنم تا تو خوب بشي. سيزده سال تمام منو پيش دكتراي زيادي برد، اما به هر دري زد دكترا جوابمون ميكردند و بعد از يه مدتي بيماريم شديد شد و پاهام فلج شدن. علي مثل يه مادر از من پرستاري ميكرد. وقتي به صورت خسته و رنج كشيدش نگاه ميكردم، خجالت ميكشيدم. يه بار مادرم اومد تا منو به خونه پدريم ببره. علي راضي نميشد و بچههام گريه ميكردن. مادر اينقدر گفت و التماس كرد تا علي اجازه داد. يه روز كه مادرم ميخواست منو جابجا كنه هر دوتامون زمين خورديم، خوب مادرم پير بود. به محض اينكه علي فهميد زمين خوردم اومد و منو برگردوند خونه. پرستاري از من، نگهداري از بچهها، كار خونه، كار بيرون، همه اين مسئوليتها به دوش شوهرم افتاده بود. از طرفي مخارج من هم فشار زيادي به علي وارد ميكرد.
به طوري كه بعضي از اقوام و آشناها گفتند: بهتره دريا رو به مركز نگهداري از معلولين ببري.
علي عصباني شد ولي من ديگه نميتونستم زجر كشيدنشو ببينم. به خاطر همين خودم خواستم منو اينجا بياره. اول قبول نميكرد. تا اينكه زار زدم و التماس كردم. اون بيچاره عرق كرده بود، تمام تنش ميلرزيد. گفت: چطوري اين كارو بكنم؟ من بهترين روزاي عمرمو با تو گذروندم. چطوري دخترامو با وجود مادر، بيمادر كنم. من زندگي بدون تورو نميخوام. به خدا نميخوام! جواب صدف و مرواريد رو چي بدم؟! گفتم: من خجالت ميكشم به صورت تو و اين بچهها نگاه كنم. بچههاي من سالهاست كه با وجود مادر بيمادر شدن. سالهاست كه آرزوي مادري كردن براي اونا به دلم مونده. وقتي دارن زمين ميخورن من نميتونم بگيرمشون، وقتي گرسنه هستن، من نميتونم بهشون غذا بدم، وقتي گريه ميكنن و من نميتونم بغلشون كنم، عذاب ميكشم. ميفهمي؟! عذاب ميكشم!
بعد از كلي خواهش تمنا شوهرمو راضي كردم منو به آسايشگاه معلولين بياره. گرچه ته دلم راضي نبودم.
دلم براي علي ميسوخت. ميخواستم بارشو سبك كنم. وگرنه... دريا به پهناي صورت ميگريست. او راست ميگفت. وقتي علي به ديدن همسرش ميآمد، ميديدم كه چگونه دور تخت او ميچرخيد. با اينكه آن مرد 38 سال بيشتر نداشت بسيار پير و خسته به نظر ميرسيد. عاقبت يك روز علي به مركز آمد و گفت: ديگه نميتونم دوري همسرمو تحمل كنم. ميخوام ببرمش خونه.
هر چه پرستارها و پزشكها كوشيدند او را منصرف كنند بياثر بود. حتي يكي از دكترها گفت: خانم شما ديگه خوب شدني نيست. هر روز حالش بدتر و بدتر ميشه. علي با بغض جواب داد: باشه! لااقل اين آخر عمري ميخوام كنار من و بچههام بمونه. اگه قراره بميره بايد تو خونه خودش بميره، خونهاي كه به خاطر اون ساختم. من تا دم مرگ ازش پرستاري ميكنم. ميخوام مرواريد و صدف وقتي از مدرسه برميگردن مثل بقيه بچهها مادرشونو تو خونه ببينن. هر چند اين مادر نميتونه براشون ناهار درست كنه. نميتونه بغلشون كنه. ولي وجودش براي ما مهمه. ما دو تا روزاي خوبي رو با هم سپري كرديم. حالا كه اون مريضه انصاف نيست رهاش كنم. دلم ميخواد دريا بدونه به اندازه همون روزاي اولي كه ديدمش دوستش دارم. اين مدتيام كه اينجا گذاشتمش اشتباه كردم. اشتباه!
بالاخره علي دريا را با خود به خانه برد. وقتي ميرفتند آنها را از پشت سر نگاه ميكردم. مردي خمود كه ويلچري را به جلو هل ميداد.
ياد و خاطره آن چشمان آبي كه آخرين بارقههاي زندگي در آنها سوسو ميزد، هرگز از ذهن من بيرون نخواهد رفت. اكنون جز سلامتي دريا هيچ چيز از خداوند نميخواهم.
ksabz.net
كمان
3rd March 2008, 12:25 PM
نجات عشق
در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
asma
5th March 2008, 05:59 PM
عشق برای تمام عمر
[Only registered and activated users can see links]
ghoghnoos
7th March 2008, 12:10 PM
رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول
برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند
کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او
کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن
زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست
من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی
است
ghoghnoos
7th March 2008, 01:45 PM
يه روز يه پيرزن فقير داشته تو كوچه دنبال چيز با ارزشي ميگشته كه بره بفروشه. همين طور كه داشته ميگشته، يه چراغ جادو پيدا ميكنه. خلاصه غوله از توش ميآد بيرون و ميگه: اي پيرزن، تو ميتوني هر آرزويي داشتي بكني؛ من برآورده شون ميكنم. هرچقدر پول يا زمين بخواي بهت ميدم، خلاصه هرچي بخواي…پيرزنه خيلي خوشحال شد و با شادي گفت: دستت درد نكنه پسرم؛ الهي فدات شم! غوله هم با تعجب بسيار اين آرزوي پيرزن را برآورده كرد
كمان
11th March 2008, 11:18 AM
عرقبه های ساعت روی دوازده بود ، رخساره سه ساعت دیر کرده بود ، حواسم پرتش شده بود ، حالم بد بود ، هیچ وقت اینکارو نمی کرد ، نگرانش شده بود ، یعنی کجا می تونست رفته باشه ، چرا موبایلش خاموش بود ؟؟؟ با خودم کلنجار می رفتم که در رختکن باز شد و دختری بیست و دو ساله اما پیر ، با ست مشکی ، موهای سیاه و شلخته روی پیشانی ، بینی که با ظرافت طراحی شده ، لب های کشیده ، سرخ و جذاب ، صورت زیبا با یک جفت چشم مشکی و گیرا که به عادت همیشگی کیفش را در مچ دستش داشت و به زمین کشیده می شد داخل آمد ، آره خودش بود ، رخساره بود با مرجان دختر خالش اما چرا پریشان ؟ از یه چیزی ناراحت بود ،انگار غم دنیا تو دلش بود ، چهره اش از غم بزرگی صحبت می کرد که من از اون بی خبر بودم ، بدون مقدمه با چشم خیس گفت نرگس و اومد تو بغل من و زد زیر گریه ، نمی دانم یا نمی خواستم بدونم که مرجان چی می گه ، مرجان رو کنار زدم ، سانس جدید در شرف شروع بود ، به رخساره کمک کردم تا لباس هاش عوض کنه ، با هم رفتیم کنار استخر ، هنوز پای چشماش خیس بود شروع به صحبت کرد :
"از انتهای کوچه یک جوان بیست و سه ساله ، قدی بلند ، هیکل ورزشکاری که می شد حدس زد که کشتی کار است ، صورت کشیده ، موهای بلند و مشکی ، ابروی پیوندی ، بینی قلمی ، با یه دم موش که زیر لبهای کشیده اش خود نمایی می کرد با دو تا چشم قهوه ای روشن می رفت طرف یک ماشین دوو ، تا چشمش به رخساره افتاد در ماشین بست و اومد طرف رخساره ، تعارف کرد که برسونش اما رخساره مثل همیشه اون پس زد و به راهش ادامه داد ، رامین دوباره به هدفی که چند سال دنبالش بود نرسید ، در این سالها هیچ گاه نتوانست حسی را که در قلبش راجع به رخساره دارد به او بگوید ، تمام این هفت سال ، تمام مدتی که می توانست راجع دختر فکر کند ، همیشه چهره رخساره جلوی چشمش بود ، اما هیچ گاه نتوانسته بود حرف دلش را به زبان بیاورد ، نالان سوار ماشین شد و رفت .
رخساره همراه دوستانش قرار گذاشته بودند که آخر ماه با کاروانی که از محلشون به مشهد میرود همسفر شوند و به پابوس امام رضا (ع) بروند . فقط چند ساعتی به حرکت قطار مانده بود ، رخساره از خانواده اش خداحافظی کرد و با دوستانش به راه آهن رفتند ، نیمه های شب بود که قطار به مشهد رسید ، هنگام پیاده شدن از قطار رامین ، رخساره را دید ، چند ثانیه به هم خیره ماندند ، اما رخساره مثل همیشه راهش کشید و رفت ، خلاف همه که به محل سکونت برای استراحت رفته بودند ، رامین به حرم امام رفت ، با دیدن صحن امام بغض چند ساله اش ترکید ، مثل ابر بهار گریه می کرد و با امام خویش نجوا ، ساعتی بهمین منوال گذشت ، رامین مانند مردی که بار یک عمر زندگی از روی دوشش برداشته شده بود سبک و امیدوار به مسافر خانه رفت ، گویی ب کارش ایمان داشت و می دانست اما سفرش را بی پاسخ نمی گذارد .
روز آخر هنگامی که کاروان برای آخرین بار زیارت رفته بود ، رامین در حیاط حرم با امام مناجت و درد دل می کرد که دختری از جلوی چشمش گذشت ، رخساره بود که این بار تنها برای زیارت آمده بود ، رامین با چشمی که اشک در آن حلقه زده بود از او خواست تا به حرف هایش گوش کند ، می خواست مزد سفرش را بگیرد ، رخساره بی اراده و انگار ایستادنش در اختیارش نبوده باشد ایستاد و نا خواسته به حرف های رامین گوش می داد ، رامین از عشق چند ساله اش برای رخساره گفت ، از اینکه حسی که به رخساره دارد فقط از روی نیاز است و نه هوس ، او همزاد و نیمه گمشده اش را در وجود او پیدا کرده ، رامین ادامه داد : من از زمانی که خودم را شناختم دنبال تو بودم ، اما هیچ گاه نتوانستم حرفم را با تو بزنم ، گفت تنها دختر زندگی من هستی و کسی نخواهد توانست جای او را بگیرد ، رامین از چنان عشقی به رخساره سخن می گفت که رخساره حتی نمونه آن را نیز در داستان ها نخوانده بود ، رامین می گفت و رخساره گوش می کرد اما این بار با اشتیاق ، هر چند کم ، آخر رامین دوباره شماره را به رخساره داد و دست رخساره بی اراده شماره را از دستان رامین ربود . آن شب تا صبح را رامین نخوابید ، نمی خواست این پیروزی ، موفقیت و رسیدن به عشقش و این آینده نا پایدار زندگی را با خواب که زود گذر است عوض کند ، تا صبح به رخساره ، به ازدواج، به زندگی فکر می کرد ، اما هنگامی که در رویا ، رخساره را در بستر خود می دید ، نا خود آگاه هواسش را پرت چیزی می کرد که به خود بقبولاند که دوست داشتن او از سر هوس نبوده و زود گذر نخواهد بود .
چند روزی از ماجرا گذشت و رامین با آنچنان لذتی بیگانه با خود از آینده ای زیبا می سرود و با خوشحال مفرط به همه چیز امیدوار ، در همین احوال موبایل رامین زنگ خورد ، شماره ای نا آشنا ، رامین تا به حال این شماره را ندیده بود اما یک حس عجیب با رامین این گونه می گفت که رخساره پشت این خط انتظار صحبت با او را می کشد ، رامین موبایل را جواب داد ، براستی دل هیچ گاه دروغ نمی گوید ،. انتظار چند ساله رامین به پایان رسیده بود و او با کسی که سالیان دراز انتظارش را می کشید هم صحبت شده بود .
یک ماهی بهمین منوال گذشت ، رخساره کم کم توانسته بود باور کند که رامین همان مردی است که او هر شب در رویایش با اسب سفید می بیند که از دور می آید و او را سوار بر ترک خود می کند و تا رسیدن به ماه همسفرند ، رامین هم فهمیده بود که در انتخاب خود دچار اشتباه نشده و رخساره همان شاهزاده قصه هاست که این بار ظاهر شده است . رامین جریان را با خانواده اش در میان گذاشته بود ، از آنجایی که رامین مستقل بوده و از خانواده اش هیج گونه کمکی در زندگی نخواسته بود و خانواده نیز پسرشان را کامل می شناختند بدون هیچ مخالفتی از این موضوع استقبال کردند . رامین و رخساره هر روز و هر لحظه بیشتر به هم وابسته می شدند ، دیگر طاقت دوری هم را نداشتند ، رامین به رخساره قول داده بود که سال آینده هنگامی که رامین توانست هزینه یک زندگی را فراهم کند ، به خاستگاری او بیاید .
رخساره از این موضوع به خانواده اش هیچ چیز نگفته بود ، زیرا نمی خواست با این کار برای معشوقه اش مشکلی پیش بیاید . تقریبا یک سالی از موضوع می گذشت ، همه جیز به خوبی پیش می رفت رخساره و رامین تمام حرف های خود در مورد چگونگی ازدواج ، بعد از آن زده بودند. رامین و رخساره بهم قولی داده بودند که حتی اگر بنا بر اتفاق یکی از آن ها مرد دیگری تا پایان دننیا انتظارش را بکشد . عید قرار شد که رخساره با خانواده به جنوب برود و رامین تنها به شهر خودشان ، رخساره و رامین در روز خداحافظی هر دو درگیر حس غریبی شده بودند ، اما از بازی سرنوشت ، بی خبر با هم خدا حافظی کردند .
نیمی از ثلث اول بهار می گذشت ، رخساره به تهران آمده بود ، اما چیزی که رخساره را اذیت می کرد بی خبری از رامین بود ، تقریبا از روز سوم سفر رامین دیگر با رخساره تماس نداشت ، رخساره هم هر چه تلاش می کرد که با رامین تماس بگیرد نمی توانست ، زمانی که رخساره به تهران رسید چندین بار با منزل رامین تماس گرفت ، اما هر بار با یک جواب سر بالا روبرو می شد ، اما این جواب ها برایش قابل قبول نبود ، یعنی چه بر سر رامین آمده ، چه اتفاقی برای او افتاده که بی خبر رفته و کسی هم جواب من را درست نمی دهد . هر روز که از این ماجرا می گذشت رخساره به رامین بی تفاوت تر ، فکر اینکه رامین بخاطر هوس با او بوده و حال که به خواسته اش رسیده ، به او خیانت کرده و رفته لحظه ای رخساره را تنها نمی گذاشت ، در فکرش این خیال می گذشت که چرا رامین جوابش را نمی دهد ، اگه از رابطشون سیر شده ، اگه کس دیگه ای را پیدا کرده چرا من از بلا تکلیفی در نمیاره ، روز ها ی سختی انتظار رخساره جوان را می کشید .
دو ، سه ماه از ماجرا می گذشت که مادر فردین از خانواده رخساره خواست که در این ماه رخساره را برای پسرشان خاستگاری کنند ، فردین برادر بزرگتر سهراب بود که پسر سر بزیری بود ، اما سهراب از مدت ها قبل چشمش به دنبال رخساره بود ، نه از سر عشق یا نیاز فقط بر حسب هوس ، سهراب پسر آخر خانواده ای بود که او را بیش از حد به خود وابسته و لوس کرده بودند بهمین سبب برایش ماشین خریده بودند و مغازه طلا فروشی ولیعصر را در اختیار او گذاشته بودند . سهراب بخاطر اینکه خود را به رخساره برساند ، به خانواده گفت که من و رخساره با هم دوستیم و و او دختر زندگی نیست و کسی نیست که بخواهد عروس خانواده ما بشود ، سهراب توانست با این صحبت ها برادرش را از این ازدواج منصرف کند . با زدن این حرف ها خانواده فردین از انجام این کار سرد شدند و دیگر تمایلی برای ازدواج پسرشان با رخساره نداشت و به خانواده رخساره گفتند که ما از خانستگاری منصرف شدیم . رخساره با شنیدن این حرف ها تا مرز جنون فاصله ای نداشت ، رفتن بی خبر رامین ، حرف های سهراب ، جواب رد خانواده فردین برای یک دختر بیست ساله ای مانند رخساره که خود از هیچ چیز خبر نداشت فوق العاده سخت بود .
صبح هنگامی که به استخر می رفت ، سهراب را دید ، سهراب یک پسر بیست و دو ساله با موهای میکروبی و طلایی، ابروی کمانی ، چشمانی که با لنز سبز ، بینی که از دم تیغ جراح گذشته ، لبان گوشت آلود که از یک بوسه داغ و طولانی جدا شده اما هنوز سیر نشده با اندامی که هر شب آن را در سالن بدن سازی ورزیده تر می کرد از پژو اسپرت که پدرش برای او خریده بود پیاده شد و به از رخساره خواست تا او را برساند ، رخساره که می دانست همه چیز و همه این اتفاقات زیر سر سهراب است با بی اعتنایی از سر راه گذشت و وارد استخر شد ، نزدیک غروب بود که مرجان به استخر آمد ؛ مرجان برای آموزش شنا و واسه خاطر رخساره به استخر می آمد . شب هنگام که رخساره با مرجان در حال بیرون آمدن از استخر بودند دوباره سهراب را دیدند که منتظر آنها ایستاده ، اما باز هم رخساره به رقم اسرار مرجان به راهش ادامه داد . یک هفته می گذشت که هر شب سهراب کنار استخر منتظر آمدن رخساره بود اما این بار رخساره سوار بر ماشین شد تا بفهمد که سهراب از زندگی او چه می خواهد که هر شب از کارش می زند و به دنبال او می آید .
سهراب به رخساره گفت که تو دختر آرزو های من هستی ، تو همزاد گم شده من هستی و که رخساره حرفش را برید و از او خواست که دیگر دنبال او نیاید و شماره را از سهراب نگرفت و در میان راه از ماشین او پیاده شد . اما این کار رخساره هم فایده ای نداشت ؛ هر شب سهراب کنار استخر منتظرش می ماند . رخساره باز هم سوار می شد و از سهراب اصرار و از رخساره انکار ، اما فایده ای نداشت رخساره سرانجام شماره را از سهراب گرفت و پیاده شد ، تمام این شب ها مرجان نظاره گر صحنه ها بود . بعد از یک ماه رخساره با سهراب تماس اول را گرفت و سهراب به هوس خود رسید .
چند ماه اول از این رابطه یک دوستی ساده بود که با هم تلفنی صحبت می کردند و گه گاهی هم با هم بیرون می رفتند ، اما هر چه از این دوستی می گذشت رخساره رامین را فراموش می کرد و سهراب را جایگزین او می کرد ، تمام چیز هایی که حتی در رامین پیدا نکرده بود در سهراب به دنبال آن می گشت ، دیگر دوری حتی خیلی کوتاه از سهراب، برای رخساره ممکن نبود . سهراب به رخساره گفته بود اگه یک روز بخواهم ازدواج کنم حتما با تو ازدواج خواهم کرد ، چیزی که رخساره را نگران می کرد عیاشی سهراب بود ، او مشروب زیاد می خورد ، حتی زمانی که بیرون می رفتند دوستانش را همراه خود می آورد ، شاید دوست داشتن سهراب از باب هوس بود اما رخساره عاشقانه و بدون تردید به سهراب عشق می ورزید . یک سالی از این رفاقت می گذشت ، حتی فکر دوری از سهراب هم رخساره را آزار می داد .
شب هنگامی که رخساره دلش گرفته بود ، شماره سهراب را گرفت اما سهراب جواب نداد ، بار سوم که که رخساره شماره سهراب را گرفت ، سهراب تلفن را جواب داد ، با سردی و بدون مقدمه از رخساره خواست که عکس هایی که با هم گرفته اند را پس بیاورد و رفاقت آن ها همین جا تمام شده ، تا رخساره خواست موضوع را بفهمد یا اینکه حرف دیگری بزند ، رامین تلفن را خاموش کرد ، آن شب را رخساره تا صبح نخوابید ، خلاف سهراب ، رخساره در این مدت با هیچ کس رابطه نداشت ، این فکر و خیالات لحظه ای رخساره را آسوده نمی گذاشت و روح او را در انزوا بسرعت می تراشید . فردا صبح رخساره از دوستش نرگس خواست تا او را تا محل قرار با سهراب همراهی کند ، به محل قرار که یک پارک بود رسیدند ، چند دقیقه ای منتظر ماندند ، سهراب با سرعت زیاد به آن ها نزدیک شد ، با یک ترمز ماشین را نگه داشت ، از ماشین پیاده شد ، به رخساره اجازه صحبت کردن نداد ، یک سری کاغذ روی زمین ریخت ، به رخساره گفت چند نفر و سر کار گذاشتی ، به چند نفر قول ازدواج دادی ؟ ، با چند نفر می پری ؟ این نامه های عاشقونت که برای سامان نوشتی ، دیروز پیش من بود ، روی دستش اسم تو خال کوبی شده ، این نامه ها دستش بود ، خودم ازش گرفتم ، سامان گفت که تو بهش قول ازدواج دادی ، من روی تو یک حساب دیگه می کردم ... رخساره خواست حرف بزند که سهراب عکس ها را گرفت و رفت . رخساره یکی از نامه ها را برداشت ، او درست می دید ، این همان شعر های عاشقانه ای بود که او برای مرجان نوشته بود و زیرش را با اسم رخساره امضاء کرده بود . رخساره فکر همه چیز را می کرد غیر از اینکه مرجان ، کسی که حتی از خواهرش به او نزدیک تر بود با او اینکار را کند ، نای حتی قدم زدن را نداشت ، ساعتی روی نیمکت در پارک نشست ، آن روز رخساره به استخر نرفت و روی تخت دراز به دراز افتاد .
فکر ، خیال و توهم لحظه ای رخساره را رها نمی کرد ، اول شب بود که کیفش را برداشت ، بی هدف بیرون زد ، حتی به مادرش هم نگفت که به کجا می رود ، مادر رخساره بعد از آنکه متوجه شد رخساره در خانه نیست به نرگس که صمیمی ترین دوستش بود تماس گرفت و از او سراغ رخساره را می پرسید ، نرگس وقتی متوجه شد که رخساره شب از خانه بیرون زده به او زنگ زد ، فهمید که در خیابان ها سرگردان است ، رخساره را پیدا کرد و به خانه خودشان برد . رخساره خیلی بی تابی می کرد ، این چنین مشکلاتی برای رخساره از حد تصور خارج بود ، رخساره هرچه سعی می کرد سهراب را فراموش کند به یاد رامین می افتاد و هنگامی که می خواست رامین را فراموش کند به یاد سهراب می افتاد ، زمانی که این دو را فراموش می کرد ، فکر مرجان لحظه ای او را آرام نمی گذاشت ، فکر این همه نا ملایمی ، این بار خیانت روحش را محزون و نالان می کرد ، در این هنگام موبایل نرگس زنگ خورد ، سهراب پشت خط بود ، از نرگس خواست که به رخساره پیغام بدهد که فردا تولد من است ، موبایل رخساره خاموش بود ، به او بگو بیاید و با خنده ای تلفن را قطع کرد نرگس برای آرام کردن رخساره یک مسکن قوی به او داد ، کم کم رخساره آرام می شد ، اما ساعتی بعد رخساره بدون تحرک و با ضربان نا منظم از جایش تکان نمی خورد ، نرگس وقتی از وخامت حال رخساره نگران شد او را به همراه خانواده اش به بیمارستان بردند ، فردای آن شب شوم هنگامی که رخساره در بستر با عزرائیل نجوا می کرد ، سهراب به همراه دوستانش در جشنی عظیم خوشحالی می کرد .
روز ها و شب ها بی هدف سپری می شد ، تنها دل خوشی و چیزی که به رخساره آرامش می داد حضور میان دوستانش بود ، اما این خیانت های ریز و درشت لحظه ای رخساره را آرام نمی گذاشت ، بی اراده هنگامی که به آن ها فکر می کرد ، حالش دگرگون می شد ، بروی زمین می افتاد ، دوستانش به غش کردن او عادت کرده بودند . هدفی که رخساره را به زندگی امیدوار کند دیگر وجود نداشت ، در کنار استخر با موبایل خود کلنجار می رفت که در میان شماره ها یک شماره برایش عجیب آمد ، اما کمی فکر کرد یادش آمد این شماره پدر رامین است ، خواست شماره را پاک کند که نا خود آگاه شماره را گرفت ، بعد از یک تک زنگ تلفن را قطع کرد ، بعد از چند ساعت موبایلش زنگ خورد با همان شماره ، فکر کرد که پدر رامین است و تلفن را جواب نداد ، اما پشت هم تلفن او زنگ می خورد ، حس غریبی تمام وجود رخساره را فرا گرفته بود ، استرس شدیدی داشت ، تلفن را جواب داد ، صدای رامین از پشت خط می آمد ، که خواهش می کند که اجازه صحبت کردن از رخساره بگیرد ، رخساره خشکش زده بود ، نمی دانست باید چه کار بکند ، بی اختیار بغض اش ترکید ، مانند ابر رخساره اشک می ریخت ، تلفن را قطع کرد ، دیگر به تماس رامین پاسخ نداد .
هر روز ، هر ساعت و هر دقیقه رامین شماره رخساره را می گرفت اما رخساره تماس های او را بی پاسخ می گذاشت ، باز تلفن زنگ خورد ، رخساره از این کار رامین عصبانی شده بود ، خواست پشت تلفن به رامین بد و بیراه بگوید ، هیچ جوابی از سوی رامین برای او قابل قبول نبود جز مردن ، اما اینبار دیگر رامین نبود ، شماره سهراب افتاده بود ، هرچه خواست به دلش پشت کند و جواب ندهد نتوانست ، هنوز سهراب را دوست می داشت ، می توانست اشتباهش را ببخشد ، تلفن را جواب داد ، سهراب بی مقدمه عذر خواهی کرد ، به رخساره گفت که رکب خورده ، گفت که در آن شرایط تصمیم اشتباهی گرفته و ... . سهراب از رخساره خواست تا یک بار دیگر همدیگر را ببینند ، با هم صحبت کنند ، هر چه رخساره خواست که نرود اما دلش جلوی او ایستاد و او را راهی محل قرار کرد ، سهراب باز هم با خواهش و التماس از رخساره خواست که رفاقتشان را ادامه بدهند ، اما این بار رخساره قبول نکرد ، تماس های تلفنی این دو ادامه داشت ،یک حس غریب و تنهایی و وابستگی رخساره را به سهراب نزدیک می کرد ، با آن کار ها هنوز هم رخساره رامین را دوست می داشت ، سهراب دوباره به هدفش که دوستی با رخساره بود رسیده بود ، اما این بار مانند استخوانی که یک بار شکسته و جوش خورده باشد آنچنان محکم که حتی خود سهراب نیز از آن شگفت زده شده بود .
روز ها به خوبی سپری می شد تا یک روز رخساره هنگامی که از در ورودی استخر گذر می کرد چشمش به رامین افتاد که آن سمت خیابان ایستاده بود اما خیلی آرام به راهش ادامه داد تا رامین متوجه حضور او نشود ، چند روز بعد در خیابان مشرف به استخر پیاده می آمد که این بار رامین اورا دید ، قیافه اش خیلی عوض شده بود اما هنوز همان مرد کشتی گیر بود . رخساره خواست به راهش ادامه دهد که با اصرار رامین ایستاد ، رامین شروع به صحبت کرد : می دانم ، هر چیز راجع من فکر کنی جای دفاع ندارم ، اما بگذار من حرف بزنم ؛ آن سال عید تو به کیش رفتی و من به شهرستان ، روز سوم زمانی که با پسر دایی ام سوار موتور به خانه می رفتیم ، تصادف کردیم ، من حدود چهار ده ماه در کما بودم ، رخساره ماتش برده بود ، تمام خاطرات یک سال و نیم اخیر در ذهنش ورق می خورد ، رامین ادامه داد خانواده ام از موضوع چیزی نمی دانستند ، آن ها هم تا یک هفته پیش فکر می کردند من در دبی هستم ، آنها اویل خودشان هم هیچ چیز نمی دانستند ، گوشی که شماره تو در آن بود در تصادف گم شده بود ، آن روز که تو با آن شماره تماس گرفتی ، تازه از بیمارستان مرخص شده بودم ، گوشی دست برادرم بود ، تا به من گفت من شماره تو را شناختم ، با تو تماس گرفتم اما تو جواب ندادی ، می دانم تمام این مدت چقدر اذیت شدی ، در حالی که اشک در چشمان رخساره حلقه زده بود ، رامین به صحبت هایش اینگونه ادامه داد ، هنوز هم تک ستاره عشق من هستی ، هنوز هم بهترینی ، حتی یک لحظه زندگی بدون تو را نمی توانم تصور کنم ، قول می دهم گذشته را جبران کنم ، اگر بخواهی هنوز هم تا آخر دنیا با تو می مانم ، رخساره و رامین آن روز را به یاد دوستیشان تا شب با هم بودند و می رفتند ، می گفتند ، می شنیدند و می خندیدند .
اول شب بود ، رخساره تازه از رامین خداحافظی کرده بود ، موبایلش زنگ خورد ، شماره سهراب بود ، با همان خنده و شوخی همیشگی گفت : شیطونکم کجایی ، من کنار استخر منتظرتم ، رخساره که به حرف های سهراب توجهی نداشت ، گفت : برایم کاری پیش اومده و نتونستم برم استخر و بی خدا حافظی تلفن را قطع کرد . بها ر با شادی مفرط و انرژی فوق العاده ای که از حضور رامین گرفته و فهمیده بودکه در مورد او اشتباه کرده و او همان سوار بر اسب سفید است و رامین هنوز هم دوستش دارد ، روی تخت به خود می پیچید که دوباره سهراب زنگ زد ، سهراب از رخساره خواست که او را ببیند ، رخساره یک نگاه به ساعت انداخت ، عقربه هایش روی نه و نیم قفل شده بود ، با سردی به سهراب گفت نه ، کار دارم ، مهمان داریم ، نمی توانم بیام و تو را ببینم و دوباره تلفن را قطع کرد . تلفن دوباره زنگ خورد ، اما این بار رامین بود ، رخساره خودش را جمع کرد ، لحظه ای نفسش را حبس کرد ، اشک در چشمانش حلقه زده بود ، استرس در وجودش فوران کرده بود که تلفن را جواب داد ، ساعتی با هم صحبت کردن ، گویی لیلی و مجنون پس از قرن ها باز همدیگر را یافتند و این بار نمی خواهند همدیگر را از دست بدهند ، در آخر رامین به رخساره گفت دیگر نمی توانم تو را از دست بدهم و تا یک ماه دیگر و قبل از شروع محرم حتما به همراه خانواده به خاستگاری می آیم ، رخساره دیگر دنبال هیچ چیز نبود ، گوشش بهترین جمله عمرش را شنید ، و بدون اینکه بگذارد رامین حرفش را تمام کند به او گفت دیگر از انتظار خسته شده ام ، بیا که دلم از دوریت ترکید .
یک ماه سختی پیش روی رخساره بود ، دوباره آمدن رامین ، عوض شدن سهراب ، انتخاب را برای رخساره سخت کرده بود ، اما او باید تصمیمش را می گرفت ، نمی توانست تمام عمر مثل این مدت هم با سهراب باشد و هم به رامین قول بدهد ، با خود کلنجار می رفت ، بین دو انتخاب خوب مانده بود ، سرانجام تصمیمش را گرفت ، رامین از هر نظر بهتر بود . رخساره دیگر بهترین بهانه برای ادامه زندگی را پیدا کرده بود ، از استخر خارج شد و در خیابان قدم می زد که سهراب از ماشین پیاده شد و سلام کرد ، رخساره با سردی جواب داد ، رخساره خواست رابطه اش را با سهراب همین جا تمام کند فرصت خوبی بود ، سوار ماشین شد ، سهراب شروع به صحبت کرد ، ماه قبل خانواده ام ، الهه ، دختر عمویم را برایم خاستگاری کردند ، حتی برای او حلقه بردند ، اما من الان تصمیمم عوض شده ، بخاطر تو جلوی خانواده ام ایستادم ، من به خانواده ام گفتم یا با رخساره ازدواج می کنم یا هیچ کس دیگر ، من همه را بخاطر تو کنار زدم ، الهه دختر خوبی بود ، پول ، ثروت ، زیبایی و... اما نیمه گم شده من تو هستی ؛ من در مورد تو اشتباه می کردم ، نباید به عشق تو شک می کردم ، تو دیگر نیمی از وجود منی ، من برات می میرم ، دوست دارم ، اشک در چشم های سهراب حلقه زده بود که عاجزانه از رخساره خواست که او را تنها نگذارد ، همین روز ها با خانواده به خاستگاری ؛ رخساره حرفش را برید و گفت ، من خاستگار دارم و به او جواب مثبت دادم ، الان هم سوار ماشین شدم که به تو همین را بگویم ، دیگر فکر من را از سرت بیرون کن ، نشتارود بعد از مرگ سهراب نمی خواهم ، گونه های سهراب از اشکش خیس شده بود که رخساره در ماشین را باز کرد و از ماشین بیرون رفت .
سهراب آن شب را خانه نرفت ، فکر فرصت هایی که از دست داده ، اشتباهاتی که دیگر نمی توانست جبران کند ، تمام خاطراتش با رخساره مانند پرده سینما از جلوی چشمش می گذشت فکر نکردن به رخساره برایش عذاب آور بود ، از صدای هق هق گریه او دشت بیابان تا صبح پلک روی هم نگذاشتند ، صبح که به خانه رفت بی حال روی تختش افتاد ، هیچ چیز نخورد ، رخساره هم که شماره سهراب را می دید تلفن را جواب نمی داد ، صبح تا شب و شب تا صبح سهراب پلک نزد و چیزی نخورد ، بی حال روی تختش افتاده بود که مادرش او را دید که حرکت نمی کند ، همراه پدرش سهراب را به بیمارستان بردند ، پزشکان سکته خفیف قلبی تشخیص دادند و سهراب را بستری کردند ، سهراب وقتی به هوش آمد تمام خانواده کنار او ایستاده بودند ، اما کسی که باید در آنجا نبود ، موبایل مادرش را گرفت ، به رخساره پیامک داد : بی وفا به خاطر تو سکته کردم ، تو حتی حاضر نیستی از من که بی خطر روی تخت بیمارستان افتاده ام عیادت کنی...فردای آن روز رخساره با یک دسته گل به عیادتش رفت ، سهراب با هیجانی مثال زدنی ، بی بیم اینکه دوباره سکته کند روی تخت نشست و به رخساره خوشامد گفتند ، همه آنجا بودند ، پدر و مادرش ، فرزین و زنش ، خانواده عمو ، حتی الهه هم آنجا بود .
مادر سهراب این موقعیت را بهترین فرصت می دید ، نمی خواست از این مجال راحت بگذرد ، رو به جمعیت کرد و اینگونه شروع به صحبت کرد : حالا که خود رخساره جان راضی هست ، حال سهراب من هم که خوب شده ، همین جا این دو که همدیگر را دوست دارند به هم برسانیم ، رو به الهه کرد ، دست چپش را گرفت ، حلقه را از انگشتش در آورد ، بغض راه گلوی الهه را بست ، دست رخساره را گرفت ، حلقه را دست چپ او کرد ، رخساره سکوت کرد ، بعد از آنکه صحبت های مادر سهراب تمام شد ، صحبتش را اینگونه شروع کرد : اولا من بزرگتر و خانواده دارم دوما من خاستگار دارم ، سوما از کجا معلوم دفعه قبل که سهراب با من آن کار را کرد من سکته نکرده باشم ، رابعا من نمی توانم با پسری ، الهه حرفش را برید ، من هم به خاطر خانواده م تا به حال سکوت کردم ، من هم نمی توانم با پسری زندگی کنم که عشقش کس دیگری بوده و با یاد او می خواهد با من زندگی کند ، سهراب دیگر قدرت حرف زدن نداشت ، حرف آخرش را به رخساره اینگونه گفت : اگر تو را با نامزدت ببینم دیگر مرا نخواهی دید ، رخساره حلقه را از دستش در آورد و بیرون رفت .
چند روزی از ماجرا گذشت ، خانواده رامین به خاستگاری رخساره آمدند ، مادر رامین که از رابطه پسرش خبر داشت و جواب رخساره را می دانست از خانواده عروس خواست که حلقه را دست رخساره کند ، مادر رخساره از آن ها فرصت خواست تا کمی بعد به آن ها جواب دهند که رخساره قبول نکرد و حلقه را از مادر رامین گرفت و دستش کرد و همان جا از پدرش خواست خطبه محرمیت برای آن ها بخواند ، قرار شد فردای آن روز رامین به خانه رخساره بیاید و همراه هم به آزمایشگاه بروند و آزمایش خون بدهند ، رخساره که می خواست دیگر خود را از شر سهراب خلاص کند به او گفت که ساعت ده سر کوچه باش تا من و رامین را با هم ببینی ، ساعت ده شد ، رامین و رخساره دست در ست هم با شادی از خانه خارج شدند ، هر چه به سر کوچه نزدیک می شدند ، استرس بیشتری رخساره را فرا می گرفت ، سهراب آمده بود ، داخل ماشین نشسته بود ، این دو را با هم دید ، اشک درچشمانش حلقه زد ، برقی از چشمانش گذشت، خننده ای کرد ، ماشین را روشن کرد و گذشت .
سهراب دیگری چیزی برای از دست دادن نداشت ، کسی که بخاطر او با خانواده اش ، تمام فامیل جنگیده بود ، از او گذشته بود و با عشقش رفته بود موبایلش را در آورد ، به مرجان زنگ زد ، شماره رامین را از او گرفت ، این آخرین فرصت برای بدست آوردن دوباره رخساره بود ، با رامین قرار گذاشت ، همون پارک که دفعه اول با رخساره اون کار و کرده بود ، از رامین خواست که خودش از زندگی رخساره بکشه بیرون ، اما رامین متوجه حرف های سهراب نمی شد ، محکم توی صورت سهراب کوبید ، سهراب به حرفاش ادامه داد ، من و رخساره یک سال و نیم با هم دوست بودیم ، همه عشق من بود ، با هم قرار ازدواج گذاشته بودیم تو از کجا پیدا شدی که عشق من ربودی ، حرف سهراب تمام نشده بود که رامین سیلی دوم را محکم تر زد تو گوش سهراب ، سهراب که صورتش قرمز بود داشبرد ماشین باز کرد ، عکس هایی که شب حنا بندون ، عقد کنون و عروسی داداشش با رخساره انداخته بود ، نامه هایی که رخساره تو مدت دوستی براش نوشته بود ، همه را ریخت توی صورت رامین ، رامین که مثل یه گوله آتیش بود ، با دیدن این عکس ها و نامه ها انگاری یه بشکه آب سرد ریخته باشن روش ، با حال پریشون از ماشین زد بیرون ، دیدن عکسی که ناموسش با لباس باز توی بغل یه مرد بیگانه شادی می کرد ، نامه هایی که از عشق رخساره به سهراب می گفت ، وسط خیابان بی اختیار چپ و راست می رفت ، تو همین وضع یک ماشین زد به رامین و دراز به دراز وسط خیابون افتاد .
رخساره تا از خانواده رامین این خبر را شنید ، بی تاب و بی پروا خود را به بیمارستان رساند ، بی آنکه بداند چرخ روزگار چه سرنوشت شومی را برایش رقم زده است ، رامین تازه از سی سی یو به بخش آمده بود که رخساره رسید ، رامین با دیدن رخساره رویش را به جمعیت کرد و از آن ها خواست که از اتاق بیرون بروند ، در حالی که به سختی نفس می کشید و حرکت می کرد دستش را دراز کرد ، پاکت را از کیفش بیرون آورد ، انداخت جلوی رخساره ، رخساره پاکت را باز کرد ، خشکش زد ، مات و مبهوت به رامین خیره شده بود ، رامین ادامه داد : اینطور قرار بود منتظرم بمانی ، آن حرف ها که میزدی چه شد ؟! بغل یک پسر غریبه ! من حتی حالا به دختر بودن تو شک دارم ؟! روی من چی فکر می کردی ؟! همین قدر دوستم داشتی رامین به حرف هایش ادامه داد ، رابطه من و تو همین جا تمام شد ، هیچ چیز از تو در یاد ندارم ، تو را فراموش می کنم ، دیگر نمی خواهم تو را ببینم ، برو بیرون ، بیرون ، و حتی به رخساره فرصت دفاع از خود را نداد ، در آخر رخساره را از اتاق بیرون کرد...
این دنیای بزرگ یک آغوش باز ، گرم و با آرامش هم برای رخساره نداشت ، در خیابان ها قدم می زد ، چشمانش را بالا برد ، جلوی خانه خودشان بود ، رفت خانه ، وسایل خود که با آن به استخر می رفت برداشت ، مادرش که حال رخساره را اینگونه دید از مرجان خواست که با او به استخر برود ، ساعت تقریبا دوازده بود ، همراه مرجان وارد استخر شد . "
هنوز رخساره گریه می کرد ، می دانستم که در زندگی مشکلات زیادی دارد ، اما نه به این حد ، مشکلات او بیش از حد بود ، از کنار ما جدا شد ، خواست تنش را به آب بزند ، هر چه سعی کردم مانع این کار او شوم نگذاشت ، استخر شلوغ بود ، مرجان می خندید ، خنده های خشک ، شانه هایش تکان می خورد ، با بچه ها چند لحظه در مرد رخساره صحبت کردیم ، به استخر نگاه کردم ، رخساره روی آب بود ، تکان نمی خورد ، بیرون اوردمش ، گوشه استخر چشمانش باز بود ، به خیالم در فکرش فکر این همه خیانت می گذشت ، فکر رامین ، رفتنش ، سهراب ، مرجان ، خیانت ، سرنوشت شوم ، اما نه !!! رخساره در آب غش کرده بود ، او خفه شده بود ، نفس نمی کشید ، دیگر نمی توانست فکر کند ، اولین شب آرامش رخساره بود ، بلاخره راحت شد همه شیون سر دادند ، صدای خنده های خشک مرجان که شانه هایش تکان می خورد و دور می شد هنوز می آمد .
Ali
14th March 2008, 11:45 PM
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعنی همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهيی با درختی
برگشت.
استاد شاگرد را پرسيد كه چه شد واو در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعنی همين
Parisaa
15th March 2008, 10:45 AM
یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشسته شودتا خانه ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری كند.
كار فرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسته شود.
نجار قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست، چون می دانست كه كارش آینده ای نخواهد داشت. از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانه استفاده كرد و كارش را از سر سیری انجام داد.
وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد، كلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طول این سالها برایم كشیده اید.
نجار وارفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه اصلا خوب ساخته نشده بود ...
Afsaneh
16th March 2008, 02:18 PM
کاسه چوبي
پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.
پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.
يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.
Ali
17th March 2008, 02:09 AM
کاسه چوبي
پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.
پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.
يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.
داستانتون خیلی قشنگ بود
برای اون مرد خوشحالم که با حرکت پسرش متوجه اشتباه خود شد چون خیلی کم پیش میاد که افراد اشتباه خودشون رو بپذیرند .
Ali
17th March 2008, 02:11 AM
غنیمت لحظات ناب
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
پشت خط مادرش بود.....
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي ؟؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي.....
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....
صبح سراغ مادرش رفت.....
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.....
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
mohammad
21st March 2008, 02:52 PM
دیوید با خوشحالی بلیط لا تاری را از جیبش در آورد و به رفیقش گفت :
مایکل با ورد میشه ؟ من جایزه اول بلیط های لا تاری این فته را بردم
یک میلیون دلار باورت میشه؟
مایکل با شنیدن این حرف چشمانش برق زد و گفت : شوخی می کنی دیوید
جدا تو برنده جایزه اول شدی شاید شماره را اشتباه خوندی ؟
دیوید از ته دل خندید و گفت: فکر کردی کور هستم یا بی سواد ؟
مایکل بیلیط لا لا تاری را از دیوید گرفت و همین طور که آن را
بر انداز می کرد ناگهان خم شد و آجری برداشت و کوبید توی سر
او و بعد بیلیط را توی جیب خود گذاشت و گفت رفیق من از تو
واجب تر هستم اما هنوز چند قدم نرفته بود که دیوید با آخرین توانش
اسله اش را بیرون کشید و..... فقط یک شلیک به مغز مایکل کرد
دو جنازه کنار هم افتاده بودند که پیر مردی زباله جمع کن که تا
آن لحظه پشت دیوار پنهان شده بود به آرامی آمد و بلیط را از لای
انگشتان مایکل بیرون کشید و همان طور که لبخند میزد زمزمه کرد
غیر از خداوند کی می دونه که چه کسی از همه نیاز مند تره؟
و سپس به سوی خرابه ای که چهار فرزند کوچکش زندگی می کردند
رفت تا این خبر خوش را به آنها بدهد.
( نوشته : آرتو.اچ.اسنو)
mohammad
21st March 2008, 03:02 PM
همه با سوت داور پریدند توی آب کرونومتر بزرگ استخر سر پوشیده به
سرعت می چرخید و زمان جلو می رفت حدود پنجاه نفر در مسابقه نفس
گیری در آب شرکت کرده بودند و هر کدام که زیر آب نفس کم می آوردند
بالا می آمدند و از دور مسابقه خارج می شدند تام هنوز زیر آب بود و در همان
حال با خودش فکر می کرد اگر بتواند رکورد نفش گیری در زیر آب را بشکند
و نامش را درکتاب رکورد ثبت کند پنج هزار دلار پاداش می گیرد و می تواند سر و
سامانی به زندگیش دهد و پس با شوق بیشتری در زیر آب ماند.
سر انجام نفر چهل و نهم نفس کم آورد و از زیر آب بیرون آمد و به این ترتیب
بلند گوی استخر نام تام گمبرون را به عنوان برنده اعلام کرد . اما تام می خواست رکورد بزند
که حاضر نبود سرش را بیرون بیاورد …. تام هرگز از آب خارج نشد…
( نوشته : دیوید . ام . لاین )
taranom
24th March 2008, 02:12 PM
خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»
taranom
24th March 2008, 03:11 PM
دو خط موازی
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
taranom
24th March 2008, 03:11 PM
به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
آن میلمن
taranom
24th March 2008, 03:13 PM
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
taranom
24th March 2008, 03:13 PM
خیالای ولگرد ... دستای جوهری ... رویاهای سبزابی
وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...
Ali
25th March 2008, 12:09 AM
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
taranom
25th March 2008, 10:26 AM
كلاس درس
غلامحسين ساعدي-تابستان 62
همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما. همه له له مي زديم. دهان ها نيمه باز بودو همديگر را نگاه مي كرديم. كسي كسي را نمي شناخت. هم سن و سال هم نبوديم. روبروي من پسر چهارده ساله اي نشسته بود. بغل دست من پيرمردي كه از شدت خستگي دندان هاي عاريه اش را در آورده بود و گر فته بود كف دستش و مرد چهل ساله اي سرش را گذاشته بود روي زانوانش و حسابي خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زيلي بودند. بيشتر از شصت نفر بوديم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفري از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بوديم. تشنه بوديم و گرسنه بوديم. كاميون از پيچ هر جاده اي كه رد ميشد گرد و خاك فراواني به راه مي انداخت و هر كس سرفه اي مي كرد تكه كلوخي به بيرون پرتاب ميكرد
.چند ساعتي اين چنين رفتيم و بعد كاميون ايستاد. ما را پياده كردند. در سايه سار ديوار خرابه اي لميديم. از گوشه ناپيدايي چند پيرمرد پيدا شدند كه هر كدام سطلي به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبي دادند و بعد براي ما غذا آوردند. شورباي تلخي با يك تكه نان كه همه را با ولع بلعيدم.دوباره آب آوردند. آب دومي بسيار چسبيد. تكيه داده بوديم به ديوار. خواب و خميازه پنجول به صورت ما مي كشيد كه ناظم پيدايش شد. مردي بود قد بلند.. تكيده و استخواني . فك پايينش زياده از حد درشت بودو لب پايينش لب بالايش را پوشانده بود. چند بار بالا و پايين رفت. نه كه پلك هايش آويزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسي است. بعد با صداي بلند دستور داد كه همه بلند بشويم و ما همه بلند شديم و صف بستيم. راه افتاديم و از درگاه درهم ريخته اي وارد خرابه اي شديم. محوطه بزرگي بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشيه گودال ها نشستيم. روبروي ما ديوار كاه گلي درهم ريخته اي بود و روي ديوار تخته سياهي كوبيده بودند.
پاي تخته سياه ميز درازي بود از سنگ سياه و دور سنگ سياه چندين سطل آب گذاشته بودند. چند گوني انباشته از چلوار و طناب و پنبه هاي آغشته به خاك. آفتاب يله شده بود و ديگر هرم گرمايش نمي زد تو ملاج ما. مي توانستيم راحت تر نفس بكشيم.نيم ساعتي منتظر نشستيم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگين راه مي رفت.مچ هاي باريك و دست هاي پهن و انگشتان درازي داشت. صورتش پهن بود و چشم هايش مدام در چشم خانه ها مي چرخيد. انگار مي خواست همه كس و همه چيز را دائم زير نظر داشته باشد. لبخند مي زد و دندان روي دندان مي ساييد. جلو آمد و با كف دست ميز سنگي را پاك كردو تكه اي گچ برداشت و رفت پاي تحته سياه و گفت: درس ما خيلي آسان است. اگر دقت كنيد خيلي زود ياد ميگيريد.وسايل كار ما همين هاست كه مي بينيد.
با دست سطل هاي پر آب و گوني ها را نشان دادو بعد گفت: ؛ كار ما خيلي آسان است. مي آوريم تو و درازش مي كنيم.؛
و روي تخته سياه شكل آدمي را كشيد كه خوابيده بودو ادامه داد: ؛اولين كار ما اين است كه بشوريمش. يك يا دو سطل آب مي پاشيم رويش. وبعد چند تكه پنبه ميگذاريم روي چشم هايش و محكم مي بنديم كه ديگر نتواند ببيند.؛
با يك خط چشم هاي مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت:؛ فكش را هم بايد ببنديم؛. پارچه اي را از زير فك رد مي كنيم و بالاي كله اش گره مي زنيم. چشم ها كه بسته شد دهان هم بايد بسته شود كه ديگر حرف نزند.؛
فك پايين را به كله دوخت و گفت:؛ شست پاها را به هم مي بنديم كه راه رفتن تمام شد.؛
و خودش به تنهايي خنديد و گفت:؛ دست هارا كنار بدن صاف مي كنيم و مي بنديم؛ و نگفت چرا و دست هارا بست. و بعد گفت:؛ حال بايد در پارچه اي پيچيد و ديگر كارش تمام است.؛
و بعد به بيرون خرابه اشاره كرد. دو پيرمرد مرد جواني را روي تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله ميكرد. گاه گداري دست و پايش را تكان مي داد. او را روي ميز خواباندند. پيرمردها بيرون رفتند و معلم جلو آمدو پيرهن ژنده اي را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.
ادامه دارد.....................
taranom
25th March 2008, 10:27 AM
معلم پنجه هايش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پيچيدو دست ها و پاهاتكاني خوردند و صدايش بريد و بدن آرام شد.
آنگاه سطل آبي را برداشت. روي جنازه پاشيدو بعد پنبه روي چشم ها گذاشت و با تكه پارچه اي چشم را بست. فك مرده پايين بود كه با يك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه ديگري را از گوني بيرون كشيد و دهانش را بست و تكه ديگري را از زير چانه رد كرد و روي ملاج گره زد. بعد دست ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادي پنبه از كيسه بيرون كشيد و لاي پاها گذاشت و شست پاها را با طنابي به هم بست و و بعد بي آنكه كمكي داشته باشد جنازه را در پارچه پيچيد و بالا و پايين پارچه را گره زد و با لبخند گفت :؛كارش تمام شد؛.
اشاره كرد و دو پير مرد وارد خرابه شدندو جسد را برداشتند و داخل يكي از گودال ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بيرون رفتند.
معلم دهن دره اي كردو پرسيد : ؛ كسي يا د گرفت؟؛
عده اي دست بلند كرديم. بقيه ترسيده بودندو معلم گفت :؛آنها كه ياد گرفته اند بيايند جلو؛.
بلند شديم و رفتيم جلو. معلم مي خواست به بيرون خرابه اشاره كند كه دست و پايش را گرفتيم و روي تخته سنگ خوابانديم. تا خواست فرياد بزند گلويش را گرفتيم و پيچانديم. روي سينه اش نشستيم و با مشت محكمي فك پايينش را به فك بالا دوختيم. روي چشم هايش پنبه گذاشتيم و بستيم. دهانش را به ملاجش دوختيم و لختش كرديم و پنبه لاي پاهايش گذاشتيم. شست پاهايش را با طناب به هم گره زديم و كفن پيچش كرديم و بعد بلندش كرديم و پرتش كرديم توي گودال بزرگي و خاك رويش ريختيم و همه زديم بيرون. ناظم و پيرمردهانتوانستند جلو ما را بگيرند.
راننده كاميون پشت فرمان نشست و همه سوار شديم. وقتي از بيرا هه ا ي به بيراهه ديگر مي پيچيديم آفتاب خاموش شده بود . گل ميخ چند ستاره بالا سر ما پيدا بود و ماه از گوشه اي ابرو نشان ميداد.
Afsaneh
5th April 2008, 03:40 PM
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
Afsaneh
5th April 2008, 03:41 PM
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
Afsaneh
5th April 2008, 03:44 PM
نشان
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
Ali
7th April 2008, 11:17 PM
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
[Only registered and activated users can see links]
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!مرد شديدا منقلب شد.ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم...
Afsaneh
10th April 2008, 02:26 PM
مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده//
پیرمرد:معلومه که نه
چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
خوب ..آره امکان داره
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
خوب... آره این هم امکان داره
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
آره ممکنه
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
لبخندی بر لب مرد جوان نشست
در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای
و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه
مرد جوان دوباره لبخند زد
یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین
اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.
Parisaa
17th April 2008, 09:51 AM
كم كم تو سياهي شب قطره هاي بارون خورد به صورتش و حسي دل انگيز بهش دست داد.
سنگفرشاي خيابون از قطره هاي بارون ليز ليز بود و نور كم چراغا تو اون كوچه بن بست ياد خاطره اي رو براش تداعي مي كرد كه دوسش نداشت .
تو اون كوچه خونه اي بود كه هيچ وقت ديگه نمي خواست خاطراتش تكرار بشه.
دويد و دويد ولي كوچه انتهايي نداشت . هنوز براش عجيب بود كه اين كوچه بن بست چرا تموم نميشه.
به بالا نگاه كرد عجب روشنايي خيره كننده اي داشت اونقدر كه چشمو مي زد عجيب بود به خاطر اينكه هميشه سياه سياه بود . اصلا هيچ وقت نوري نديده بود يا شايد براي اون تاريك بود . مطمئن بود كه كابوس بود كابوس.
بارون تندتر شده بود دگيه جايي رو نمي ديد فقط ميخواست تموم شه اين كوچه و ديگه اون خونه رو نميخواست ببينه. سنگفرشا ليز ليز بود و چند بار نزديك بود بخوره زمين ، بالا رو نگاه كرد از خونه خبري نبود . همين طور جلو رفت و با سر به ديوار ته كوچه خورد و از خواب پريد .
نفس راحتي كشيد . كوچه تموم شده بود.
Afsaneh
17th April 2008, 02:53 PM
روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!
Afsaneh
17th April 2008, 03:08 PM
فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
Afsaneh
17th April 2008, 03:11 PM
تزريق خون
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!
Afsaneh
17th April 2008, 03:12 PM
خانم نظافتچي
در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،
نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.
پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
asma
17th April 2008, 09:42 PM
::: خاربار فروش و خدا :::
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.
asma
17th April 2008, 09:46 PM
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند:
«اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود
[b]«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
asma
17th April 2008, 09:47 PM
سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد
- 1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
- 2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
- 3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگرد
.
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:
_ مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:
_ شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.
به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد.
مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد
asma
17th April 2008, 09:52 PM
قاصدک مسافر گلزاری بود که که گل مریم آن گلزار، فراخوانده بود.به گل مریم که رسید ،زبانش بند آمد.زیبایی همیشگی مریم و بوی خوشی که در فضا به مشام می رسید قاصدک را از خود بی خود کرده بود.
گل مریم که می دانست قاصدک از راه دور فقط برای دیدن او آمده است خود را جمع و جور کرد و گفت:
- قاصدک سفرت چگونه بود؟
قاصدک محو تماشای مریم شده بود و چیزی نمی گفت.
دوباره پرسید:
- قاصدک!در سفر خطری تو را تهدید نکرد؟اصلا برای چی اومدی؟
باز هم قاصدک ساکت ماند.دلش نمی آمد از خطرهایی که برایش پیش آمده بود برای مریم گوید و او را نگران کند.
گل مریم با اخم ادامه داد:
- حتما راحت سفر کردی ! اما هیچ به ذهنت رسیده که از خودت بپرسی به من چی گذشته؟می دونم که هیچی نمی دونی! توی این مدتی که رفتی سفر ،من کلی چشم انتظارت بودم. چه شب هایی که نخوابیدم،چه روزهایی که اشک،راه نگاهم رو سد کرده بود.اما مطمئنم که تو هر شب راحت می خوابیدی و حتی یک روز هم به من فکر نمی کردی!به این که مریم بدون تو نابود می شه...
بغض گلوی قاصدک رو فشار داد. اما مریم در حالی که پشتش به قاصدک بود بی توجه ادامه داد:
- آره تو از اول هم عاشق نبودی ! فقط حرفش رو می زدی.فقط این من بودم که عاشق تو بودم! تو همیشه منو به خاطر خودت می خواستی نه به خاطر من!ولی من تو رو به خاطر خودت می خواستم.چه روزها و شب هایی که من خودمو به آب و آتیش میزدم تاازت خبری بگیرم . اما تو! حتی برای تو مهم نبود من از دوریت چه حالی پیدا کردم !میدونی چرا؟چون همیشه من عاشق تر بودم و می گفتم. اگه تو هم عاشق بودی می گفتی .اما چون هیچ وقت حرف نزدی پس نمی تونی عاشق باشی...اشک از چشمان قاصدک جاری شد . اما دستش روی دهانش گرفت تا مریم صدای هق هقش را نشنود.
- می دونم چرا هیچی نمی گی! چون حرفی نداری که بزنی. بی انصاف! اصلا با خودت هیچ فکر نکردی دل مریم دیگه نمی تونه عاشق کس دیگه ای جز تو بشه؟ آخه چرا تنها گذاشتی ؟مگه گناه من چی بود جز عاشقی؟ خوب شد که فهمیدم ادعای عاشقی تو دروغ و پوچه! من چقدر ساده بودم که وقتی می گفتی جونت رو برام فدا می کنی ؛باور می کردم آه!مریم ساده بیچاره...
این بار قاصدک تمام دستانش را روی دهانش گذاشت. اما با هر قطره اشک ؛ یکی از دستان قاصدک پر پر می شد و بر روی زمین می ریخت.
در همین حال...
چشمان گریان قاصدک که به زحمت باز می شد؛ پسرکی را در پشت گل مریم دید که به سمت او می آمد.پسرک با خیال چیدن گل مریم به آن ها نزدیک می شد. مریم بی خبر از اتفاقی که در حال وقوع بود همچنان قاصدک را به خاطر سفرش سر زنش می کرد.نگرانی تمام وجود قاصدک را فرا گرفته بود .
گام های پسرک هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد.
ناگهان فکری به ذهن قاصدک رسید...
سراسیمه از روی گل مریم به هوا جهشی کرد و خود را روی نوک بینی پسرک انداخت. پسرک که خیال کرد زنبوری رو ی بینی اش نشسته ؛به سرعت ضربه ای به قاصدک وارد آورد و قاصدک را به دو نیم کرد و از ترس از همان مسیری که آمده بود برگشت.
گل مریم که پریدن قاصدک را احساس کرد ؛بی خبر از اتفاقی که در نزدیکی او افتاده بود ؛این بار با چشمان گریان فریاد زد:
آره! برو قاصدک!تو هیچ وقت نخواستی به حرف های من گوش کنی. تو هیچ وقت نفهمیدی عشق یعنی چی! تا زنده ام نمی بخشمت قاصدک! هیچ وقت هیچ وقت...
آرزو می کنم یه روز خوش نداشته باشی و هر روز بد بیاری. صدامو می شنوی قاصدک؟؟؟....
قاصدک در خالی که بر روی گلبرگ های گل شقایق افتاده بود و نفس های آخرش را می کشید با صدای ضعیفی که فقط گل شقایق می شنید جواب داد:فروغ این گلزار!مریم من! مواظب خودت باش...
شقایق که گلبرگ هایش با خون قاصدک گلی شده بود؛ قاصدک را در آغوش خود کشید و گفت:
از این پس عشق را به همه دنیا خواهم آموخت همان طور که تو به من آموختی قاصدک عاشق...
dan_nafiseh
22nd April 2008, 06:16 PM
ستاره چشمانش را باز کرد. چرا امشب دیر بلند شد؟ چرا بقیه بیدارش نکردند؟ نگاهی به اطراف انداخت. همه بیدار بودند و به او لبخند می زدند. به زمین نگاه کرد همۀ چراغ ها خاموش بودند. هیچکس بیدار نبود. ماشینی رفت و آمد نمی کرد. سر و صدایی نبود. هوا آلوده نبود. چقدر خوب است که ستاره ها را شب ها می توان در آسمان دید ؛ نه در روز. ستارۀ ما به همه طرف نگاه کرد.
ناگهان چشمش به فرشته ای زیبا افتاد. خطاب به او گفت «تو فرشته ای؟! اینجا چه کار
می کنی؟»
فرشته, صورت زیبایش را به طرف ستاره چرخاند. موهایش بلند و روشن بود. روبانی به رنگ سفید از میان موهایش رد کرده بود و لباسی زیباتر از لباس عروس پوشیده بود. سبدی در دست داشت و گل هایی زیبا درون آن می درخشید. گل هایی به رنگ قرمز و صورتی و زرد. درخشش گل ها, ستاره را شگفت زده کرد. در عمرش گل های مانند آنها ندیده بود. آنقدر گل ها تازه بودند که گویی درون سبد قهوه ای, ریشه داشتند و رشد می کردند. گل ها حواس ستاره را کاملاً پرت کردند.
فرشتۀ کوچک لب های زیبایش را باز کرد و با صدایی به نرمی شبنم و گل های معطر گفت
«من را صدا کردی ستاره؟!»
ستاره به فرشته نگاه کرد چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد. بالاخره جواب داد«اوه... آره... تو فرشته ای, درسته؟ اینجا چی کار می کنی؟ روی زمین؟»
فرشته به طرف ستاره چرخید و گفت«من همیشه روی زمینم. تا وقتی که آدم های خوب باشند»
ستاره با تعجب پرسید«اما... اما... چطور تا به حال من تو را ندیده بودم؟»
فرشته لبخندی به لطافت باران زد و مهربان تر از قبل گفت«من هر جا خوبی باشد, هستم. شاید تو مرا ندیده ای.»
ستاره نیز لبخند زد و نورش بیشتر شد. به فرشته نگاه کرد که چشمانی به بزرگی ماه و روشنی خورشید داشت. هیچ چیز در صورت او زشت نبود؛ فرشته ای کامل.
ستاره پرسید«اینجا چی کار می کنی؟ اون سبد گل زیبا چیه توی دستت؟» و به سبد قهوه ای که با روبانی قرمز خوش رنگ تزئین شده بود, اشاره کرد.
فرشته خنده ای کرد که باعث خجالت ستاره و قرمزی لپ هایش شد. فرشته گفت«این را می گویی؟ این سبد گل است؛ سبد گلی زیبا!»
ستاره با کنجکاوی پرسید«کجا می بری؟ برای چه کسی می بری؟»
فرشته یکی از گل ها را که زرد بود, برداشت و گفت«می برم خانۀ خوبان. برای بچه های خوب»
ستاره پرسید«گل را به آنها می دهی؟ برای چه؟ این ها گل های زیبایی هستند.»
فرشته با ملایمت گفت«می دانم. خیلی زیبا هستند. این پاداش آنهاست. این ها را می برم و در گلدان کوچک قلب آنها می گذارم.»
ستاره پرسید«چرا؟ چه فایده ای دارد؟»
فرشته گل را درون سبد برگرداند و گفت«چون باعث می شود همیشه قلبشان مانند این
گل ها زیبا و زیبا تر بتپد.»
ستاره از تعجب ابروهایش را بالا برد«اوه... خدای من... چقدر عجیب... اگر گل را به آنها بدهی, آنها همیشه بر روی زمین هستند؟»
فرشته گفت«نه. اما قلبشان همیشه با درخشش این گل ها گرم است. همیشۀ همیشه»
ستاره سرفه ای کرد. تازگی ها به بیماری دچار شده بود و سرفه های خفیف می کرد و باعث می شد نورش تیره شود«این کار به درد ستاره ها هم می خورد؟»
فرشته که کمی نگران شده بود گفت«به درد همۀ خوبان می خورد. چه انسان یا موجودی دیگر»
دیگر سرفه های ستاره, خفیف تر شده بود, گفت«به درد من هم می خورد؟»
فرشته دیگر واقعاً نگران شده بود. کم کم خورشید طلوع می کرد و یکی یکی چراغ های زمین رو شن می شدند . ستاره هر لحظه نورش کمتر می شد. ناگهان دیگر سرفه ای نکرد, نوری نتابید, نفسی بیرون نداد و ...
فرشته سبد گل را رها کرد و تمام گل های زیبا زمین ریختند.
قطره اشکی صورتش را خیس کرد و گفت«اون مُرد؟»
ستارۀ آن طرف تر پاسخ داد«نه. او در خواب است.» فرشته شاخه گلی به رنگ قرمز را برداشت و بر روی ستارۀ خاموش گذاشت و زمزمه کرد«ستاره در خواب است... »
dan_nafiseh
22nd April 2008, 06:22 PM
دوان دوان دویدم. دیگر کافی بود. علی زیاده روی می کرد. تق... تق... .
قرار نبود تا این حد بازی کنند. هر دفعه ترقه ای جلوی پای عابری می افتاد و صدای خنده آنها بلند می شد. صورتم از عصبانیت قرمز شده بود. قدم هایم تند و بلند بودند. دست هایم را مشت کرده و در دو طرفم آویزان بودند. علی با دیدن قیافه جدی من, خنده از لبانش پاک شد.
دستش را به بازویم زد و گفت: حال می کنی پسر؟ خوب جایی آوردمت! نه؟
صدایم کاملا جدی بود. در چشمان او خیره شدم و گفتم: من دارم میرم خونه.
علی لبخندی زد و گفت: چی؟ تازه داره کارمون شروع میشه. بیا اینو بگیر.
و کپسولی به سوی من گرفت. رنگ آن سبز بود. می دانستم که اگر به کسی بزنم, حداقل آن این بود که دست یا پایش قطع می شد. از کف دستان او به چشمانش نگاه کردم. نفس هایم عمیق بودند و سعی می کردم آرام حرف بزنم: نه. قرار نبود بیایم اینجا. کافی شاپ اونطرفه. تو گفتی میریم اونجا. و به نقطه ای تاریک که آن طرف خیابان بود اشاره کردم. هیچ کس در آن رفت و آمد نمی کرد. آنجا جای مورد علاقه من بود و معمولا آخر هفته ها را با بقیه دوستان در آنجا می گذراندم.
علی نیم لبخندی زد و گفت: اونجا هم میریم. فعلا بذار حالمونو بکنیم!
_گفتم میخوام برم, یعنی میخوام برم.
شهاب به سوی ما آمد. تمام حرف هایمان را شنیده بود. گوش های تیزی داشت: اَه... سعید ضد حال نزن دیگه! جنبه نداری یه شب رو حال کنیم؟ به او نگاه کردم. گویی تنها با وجود من خوشی آنها کامل می شد. بدون هیچ حرفی به سمت خانه به راه افتادم. شهاب و علی جلوی مرا گرفتند.
علی با عصبانیت گفت: اَه... خیل خب! فقط این ترقه رو بنداز بعد میریم.
شهاب حرف او را تایید کرد: فقط همین یکی!
به کپسول نگاه کردم. دو دل بودم. در عمرم به آن شیطان سبز دست نزده بودم. کپسول را گرفتم و آن را روشن کردم. دستم را بالای سرم بردم تا آن را پرتاب کنم. ناگهان صدای فریاد شهاب را شنیدم: سعید! مواظب اون ترقه باش! ناخودآگاه به سمت راستم نگاه کردم. ترقه هر لحظه به من نزدیک تر می شد. اصلا یادم نبود که کپسول روشن در دستم است. و ناگهان...
اکنون تنها با چشم چپم این نوشته ها را می بینم. اکنون تنها با دست چپم می توانم بنویسم. اکنون تمام موهای بدنم سوخته است و از من... تنها موجودی ناقص مانده است.
Parisaa
26th April 2008, 03:23 PM
هر از چند گاه با صداي ناله اي كه از دور مي آمد تفكرش به هم مي ريخت. با هر مكث و توقفي صدا تكرار مي شد، تكرار.
نصف شب بود و در حال نوشتن.
صداي ناله رو ميخواست از توي نوشته هاش خط بزنه و به نوشتن ادامه بده ولي نمي شد.
اول فكر كرد خياله ولي باچند بار چشماشو باز و بسته كردن و مطمئن از بيدار بودن خود مطمئن شد كه صدا واقعي است. ناله ها خودشونو تو سياهي شب حك كرده بودن.
هر چه نگاه مي كرد به جايي نمي رسيد فقط صداي گريه بود ولي نمي دونست از كجاست.
بلند شد و به طرف در رفت.
همه جا تاريك تاريك بود . دستش رو به ديوار گرفت و از صداي به هم خوردن اشيا و شكستن آنها مي فهميد كه امشب شب عجيبي است براش.
صداي ناله آنقدر ضعيف بود كه گوشاشو تيز تيز كرد. كاش مي تونست زودتر بفهمه كه صدا از كجاست تا بره و مطلبشو بنويسه ، همين طوري هم كلي وقت كم داشت.
آخه اون صدا از كجا مي اومد.
فضا گنگ بود مي خواست زودتر كشف كه اون صدا رو.
به صداي ناله نزديك شد. بالاخره بعد از كلي كلنجار رفتن به ميز كوچك شيشه اي رسيد كه تنگ ماهي رو اونجا خوش كرده بود.
نشست و از چيزي كه مي ديد بهت زده شد.
حالا ديگه مي تونست بنويسه و بنويسه.
اون شب هم اون، هم ماهي كوچولوش غصه دار مرگ دوستشون بودن كه روي تنگ ماهي شناور بود.
Ali
28th April 2008, 09:53 AM
شاگردي به نزد استاد خود رفت و به او گفت :چرا خداوند به همه به يک اندازه شانس نداده و تقدير مساوي رقم نزده؟
استاد گفت:چرا اينطوري فکر ميکني؟
شاگرد گفت:چطور مي شود که من با همه تلاشم هنوز در نقطه اولم و پيشرفت آنچنانی نکرده ام ولي بعضي ها با تلاش هم اندازه من از ثروت و دارايي بيشتري برخوردار هستند.چرا خداوند شانس مساوي و دارايي مساوي به ما نداده مگر ما چه فرقي داريم.
استاد گفت:شما هيچ فرقي نداريد و دست شاگردش را گرفت و او را به جلوي دکان قصابي برد،چند دقيقه اي روبروي دکان ايستادند گربه اي به طرف دکان آمد و قصاب تکه اي گوشت جلوي او انداخت و گربه آرام به خوردن آن مشغول شد.
استاد از شاگردش خواست تا فردا همراه او دوباره به جلوي دکان بيايد.
فردا نيز همين ماجرا تکرار شد و گربه غذاي آن روزش را نيز از قصاب دريافت کرد.
استاد رو به شاگرد کرد و گفت :تا به حال چقدر گربه ديده اي که گرسنه هستند و آشغالها را براي تکه اي غذاي بد بو جستجو ميکنند؟
شاگرد گفت :بسيار زياد
استاد گفت:بنظر تو اين گربه وآن گربه هاي بيچاره در خلقت از هم چيزي کم دارند؟
شاگرد گفت :نه
استاد گفت : در شانس چطور؟
شاگرد به فکر فرو رفت.
استاد گفت:خداوند در خلقت اينها فرقي نگذاشته و عدالت را رعايت کرده ،اما اين گربه توانسته بر ترس و وحشت خود از آدمي غلبه کرده وهر روز روزي خود را بنحو احسن دريافت کند اما آن گربه ها هنوز از آدم مي ترسند.
ما انسانها هم همينطوري ؛ در خلقت ما تفاوتي نيست و شانسمان مساوي است اما عده کمي از ما ترس خود از مشکلات و افکار استرس بارشان را دور ريخته اند وتوانسته اند به آنچه که خداوند در اختيارشان قرار داده دست پيدا کنند ولي عده اي مثل تو از ترس اينکه مبادا شکست بخورند يا سختي کار را تحمل کنند خود را در پله اول نگه مي دارند.
Parisaa
28th April 2008, 02:35 PM
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
Parisaa
1st May 2008, 08:08 AM
مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي ميراند و ميگفت: من علم دريانوردي و كشتيراني خواندهام.
در اين كار بسيار تفكر كردهام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي ميرانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي ميراند. آن ادرار، درياي بيساحل به نظرش ميآمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود.
جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.
Parisaa
4th May 2008, 08:39 AM
فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خيلی ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد
چون ايمان دارد که کسی هست که دردهانش غذايی بگذارد
كمان
5th May 2008, 11:01 AM
.
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد.»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
MAHSHID
7th May 2008, 12:55 AM
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي/ و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد/ و اگر اينگونه نيست، تنهاييات کوتاه باشد/ و پس از تنهاييات، نفرت از کسي نيابي/ آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد/ بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي/ از جمله دوستان بد و ناپايدار/ برخي نادوست و برخي دوستدار/ که حداقل يکي در ميانشان/ بيترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدينگونه است/ برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي/ نه کم و نه زياد، درست به اندازه/ تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد/ که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد/ تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي/ نه خيلي غيرضروري/ تا در لحظات سخت/ وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است/ همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي/ نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند/ چون اين کار سادهاي است/ بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذير ميکنند/ و با کاربرد درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوام اگر جوان هستي/ خيلي به تعجيل، رسيده نشوي/ و اگر رسيدهاي، به جواننمايي اصرار نورزي/ و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي/ چرا که هر سني خوشيها و ناخوشيهاي خودش را دارد/ که لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم دست نوازشگري داشته باشي/ به پرندهاي دانه بدهي و به آواز يک سَهره گوش کني/ وقتي که آواي سحرگاهيش را سر ميدهد/ چرا که به اين طريق/ احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان.
اميدوارم که دانهاي هم بر خاک بفشاني/ هرچند خُرد بوده باشد/ و با روييدنش همراه شوي/ تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
بهعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي/ زيرا در عمل به آن نيازمندي/ و براي اينکه سالي يک بار/ پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: «اين مالِ من است»/ فقط براي اينکه روشن کني کدامتان ارباب ديگري است.
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي/ و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي/ که اگر فردا خسته باشيد، يا پسفردا شادمان/ باز هم از عشق سخن برانيد تا از نو آغاز کنيد.
MAHSHID
7th May 2008, 01:13 AM
برخى افراد همواره، نقاب بر چهره زده ی خود را پشت پرده ی جهالت پنهان مىكنند؛ گویى از «خودِ» واقعىشان واهمه دارند.
از سوى دیگر، خود ما نیز كارهایى را در جهت تأمین رضایت خاطر «دیگران» انجام مىدهیم و در عین حال وانمود مىكنیم همه چیز به خوبى پیش مىرود (تا وجهه خانواده حفظ شود) و سپس شروع به سرزنش كسانى مىكنیم كه ما را وادار به انجام دادن این كارها كردهاند. این «دیگران» چه كسانى هستند كه ما همه چیز را به آنها نسبت مىدهیم؟ اعضاى خانواده، همسایهها، دوستان، نظام اجتماعى!؟
امّا واقعیت این است كه همان موقع نیز در اعماق وجودمان احساسات درونىمان را به خوبى مىشناسیم؛ نوعى حس اضطراب و تشویش یا حس خوشایندى كه از نبود عزّت نفس، ناشى مىشود.
هنگامى كه به اطراف مىنگریم و همه چیز را آشفته و بىنظم مىبینیم، دیگران را مقصر مىدانیم ، در حالى كه نمىدانیم آشفتگى در درجه اول از افكارمان آغاز مىشود و سپس گسترش مىیابد. روى هم رفته، رویارویى با حقیقت و پذیرفتن آن با فكر و آغوش باز، شهامت بسیارى را مىطلبد.
به محض این كه با حقیقت مواجه مىشویم، به آرامش واقعى نزدیكتر مىشویم؛ زیرا حقیقت، یگانه است، بنابراین راه دیگرى وجود نخواهد داشت؛ امّا براى یافتن حقیقت، گاهى اوقات، گمان مىكنیم باید راه طولانىاى را بپیماییم، امّا نه، نیاز نیست راه دورى برویم یا براى كشف لایههاى آشكار قوانین پیچیده بكوشیم، و پرده از اسرار در كتابها برداریم. چیزى كه در جستجویش هستیم، درست همینجاست، در عمق ذهنمان. تنها چیزى كه لازم است، برقرارى ارتباط با «خودِ واقعى» است. فقط اگر كمى تواضع در پیش گیریم و براى تمام نعمات الهى ـ كه خداوند، روى زمین قرار داده است ـ احترام بیشترى قائل باشیم و از خشم، دشمن و حسادت ـ كه باعث آشفتگى ذهن مىشوند ـ بپرهیزیم، آن موقع، شاید به حقیقت، نزدیكتر شویم. البته راههاى بسیارى براى دستیابى به حقیقت وجود دارد؛ امّا نهایتاً همه مسیرها به یك جا ختم مىشوند.
كلید رسیدن به آرامش ذهن را كجا مىتوان یافت؟ تنها اگر صادقانه به درونمان بنگریم، آن را در ذهن، روح و جسممان خواهیم یافت. پاسخ تمام سؤالاتمان در وجود تكتك ما نهاده شده است. بذر حكمت در قلبهامان گذاشته شده و این، وظیفه خود ماست تا راههایى براى بهره گرفتن از آن بیابیم.
امّا ممكن است این جواب در مقابل پیچیدگى انسان، بسیار ساده به نظر برسد، ولى درك این موضوع به عبادت بىقید و شرط خدا و تلاش بسیار نیاز دارد. باید خود را به دست حقیقت سپرد!
گاهى اوقاتْ ممكن است بگوییم امّا من مىخواهم چنین و چنان شوم، و تنها اگر این مقدار پول یا آن شغل را داشتم و یا صاحب آن موقعیت بودم و چنان زن یا شوهرى داشتم، واقعاً دیگر از دست همه مشكلات خلاص مىشدم و غمى نداشتم؛ امّا من به شما مىگویم كه همه ی اینها توهمى بیش نیست.
تا خود را از زندان خردمندى یا در اصطلاح روانشناسى «من» رها نسازید، نمىتوانید آرامش و امنیت را در هیچ كجاى این سیاره بیابید. باید از همین جا شروع كرد، جایى كه ایستادهاید؛ از «خود واقعىتان». همه چیز در اعماق ذهنتان است.
مشكلات من همواره از خواستههاى بىشمار و خودخواهانهام ناشى مىشود؛ چرا كه دائماً آنها را در ذهن دارم و آثارشان در رفتار و كابوسهایم نمایان مىشوند. به علاوه، ترس، ریشه بسیارى از كابوسهایم است. ترس از آینده، ترس از اینكه در دوران پیرى از لحاظ مالى تأمین نباشم (البته اگر به آن برسم)، ترس از دست دادن آنچه دارم یا خواهم داشت مثلاً موقعیت اجتماعى و اقتصادى در دنیا و نیز ترس از آشكار شدن نقاط ضعفم بر دیگران، همه این عوامل، مرا وادار مىسازند كه همواره نقابى بر چهره داشته باشم و تصویر كاذبى از خودم خلق كنم. همین، موجب مىشود آرامش را از دست بدهم و براى رسیدن به خواستههاى ذهنىام دست به مبارزه بزنم. گرچه مىدانم در جاده پر پیچ و خمى گام برمىدارم، امّا با آرامش خاطر حتى بیشتر مىروم و گمان مىكنم كار درستى انجام مىدهم.
نمىخواهم خارقالعاده باشم: فردى متموّل و صاحبنام! در عینِ حال نمىخواهم جاده آرامش و شادمانى را به تنهایى بپیمایم. بنابراین، نهایت تلاشم را مىكنم تا كیفیت زندگىام را بهبود بخشم. در نتیجه مىكوشم تا شریكى بیابم تا در این راه، همراهىام كند، در جاده خیالىِ آرامش و شادى. امّا او «كارهاى» خودش را دارد. به علاوه، انتظار دارد من تسلیم سرعت سرسامآور زندگى شوم و براى كامل كردن آن مسئولیت، كارهاى مختلفى را برعهده گیرم تا مرد ایدهآل او شوم كه به معناى برآوردن خواستههایش است؛ امّا بعد از این، چه بر سر من و شرافتم مىآید؟ آیا باید براى همیشه خودم را قربانى خواستههایش كنم؟ اگر نه، پس چه؟ آیا نباید با یكدیگر تفاهم داشته باشیم؛ زیرا من یك زندگى ساده را ترجیح مىدهم كه با خود یك عمر نظام اعتقادى شدیدى را همراه دارد یا باید كوركورانه از خواستههاى او پیروى كنم و همانى باشم كه مىخواهد؟
نه دوست من! هرگز باور ندارم كه خوشحال كردن او كاملاً وظیفه من باشد؛ شادى باید از درونش بجوشد و ساطع شود، آن موقع در كنار یكدیگر، خوشبخت خواهیم زیست. اگر او مىاندیشد كه تنها وظیفه من، به عنوان همسرش این است كه او را شادمان سازم و تمام وسایل زندگى را برایش فراهم آورم، پس تكلیف نظام اعتقادىام چه مىشود؟ آیا باید بدون توجه به احساساتش هر آنچه مىخواهم انجام دهم یا در این رابطه از خود بگذرم؟ در كجاى این رابطه مىتوانیم به یك تعادل واقعى دست یابیم تا بتوانیم یكدیگر را با نوعى احترام و تفاهم به رسمیت بشناسیم؟
همواره در هر برخوردى، یك تعادل ظریف وجود دارد، خواه بین یك زن و شوهر باشد یا در محیط یك خانواده و یا در سطح گستردهترى در جامعه و تنگناهاى سیاسى پیچیده. در این میان، لازم است براى رسیدن به تعادل، نوعى حس توافق را بیابیم تا بتوانیم «نفس خویش» را مهار كنیم كه همواره بدون توجه به عواقب، خواهان چیزهاى بیشترى است. امروز فكر مىكنیم اگر به جنگ «تروریسم» در جهان برویم همه مشكلاتمان حل خواهند شد و خواهیم توانست براى نسل آینده، زندگى آرام و شادى را فراهم آوریم. دیروز با كمونیسم مبارزه مىكردیم و سپس با این نظام اخلاقى یا آن شیوه عبادتى جنگیدیم. همیشه در راه رسیدن به آرامش و سعادت، مانعى وجود دارد؛ زیرا خواستههایمان براى دست یافتن به یك زندگىِ به اصطلاح ایدهآل، نامحدود است.
امّا این اعمال و طرز فكرهاى مختلف چه عواقبى دارد؟ آیا از میزان خساراتى كه به طبیعت وارد مىآوریم اطلاع نداریم؟ با ساختن دیوارهاى جدایى بین «ما» و «آنها» حس تفرقه مىاندازیم. تا به كى اینگونه مىتوانیم ادامه دهیم پیش از آن كه دریابیم آن زندگىِ به اصطلاحات ایدهآل كه در جستجویش هستیم، خیالى باطل بیش نیست؟
اگر به تاریخ بشر، نگاهى بیندازید، ردّ پاى جنگ را به عنوان عامل اصلى تفرقه خواهید یافت. با وجود این كه همه مىدانیم جنگ، هیچ چیز به همراه ندارد مگر خرابى، امّا هنوز براى دفاع از دشمنى كه جایى در آن بیرون قرار دارد، به فكر ساختن سلاحهاى پیچیدهترى هستیم. گویى همواره دشمنى هست تا امنیت ما را به مخاطره بیندازد!
این دشمن كیست؟ آیا تصویرى خیالى از یك انسان اهریمنى نیست كه خود ما در ذهنمان آن را پروراندهایم؟ من مىپرسم آیا واقعاً دشمنى در آنجا وجود دارد؟ یا خودمان آن را در ذهن خلق مىكنیم و در واقعیت به آن عینیت مىبخشیم؟ شخصاً هرگز نتوانستهام از نیروى تفكّر انسان و طرز كارش سر در بیاورم؛ چرا كه واقعاً سرشار از پریشانى است! بنابراین، تنها كارى كه در حال حاضر مىتوانم انجام دهم این است كه به درگاه پروردگار دعا كنم تا همه انسانهایى را كه در جاده خشم، طمع، ترس و غفلت گام برمىدارند به راه آرامش، سعادت، حقیقت و حكمت رهنمون سازد. خداوند، همه روحهاى سرگردان را بیامرزد!
من زندگى را عاشقانه دوست دارم و آرزویم است كه همه خوشحال و تندرست زندگى كنند. با این حال، گاهى اوقات، احساس درماندگى مىكنم؛ امّا ناامید نیستم. باور دارم كه حقیقت، همیشه پیروز خواهد شد و سرنوشتِ ما را به حال خود رها نخواهد كرد، چه در زندگى گذراى امروز و چه در زندگى آینده ناآمده.
شادى و غم، دو روى یك سكّهاند. همه این فراز و نشیبها در ذهن اتفاق مىافتد. باید فراتر از ذهن رفت؛ به عبارت دیگر، باید یك شاهد بود. اگر خودتان را به عنوان ذهن در نظر بگیرید به بررسى همه مشكلات مىپردازید.
درست همان گونه كه فیلم مىبینید، مىتوانید ذهنتان را ببینید كه دارد همه فیلم را بازى مىكند. مگر این كه از بالا به آن بنگرید و تغییراتى را كه در ذهن رخ مىدهد تشخیص دهید، مثلاً: «من خوشحالم»، «من ناراحتم» و ... شما هرگز خوشحال یا ناراحت نیستید؛ بلكه همواره یكسان هستید. شما خودتان هستید: تصویرى از خداوند!
اطمینان دارم كه همه این كلمات تكرارى را بارها و بارها قبلاً شنیدهاید؛ امّا چه خوب است كه همیشه خاطراتمان را مرور كنیم و به خاطر بیاوریم چه كسى هستیم، در كجا ایستادهایم و به كجا خواهیم رفت!
Afsaneh
7th May 2008, 02:32 PM
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.
نويسنده: عرفان نظرآهاري
Afsaneh
7th May 2008, 02:39 PM
پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.
نويسنده: عرفان نظرآهاري
Afsaneh
7th May 2008, 02:42 PM
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
نويسنده: عرفان نظرآهاري
Afsaneh
7th May 2008, 02:55 PM
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
منبع: نشان لیاقت عشق
Afsaneh
7th May 2008, 02:58 PM
کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.
نویسنده: ناپلئون هیل
منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید
Afsaneh
7th May 2008, 03:02 PM
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.
" الهام صائمی"
Ali
8th May 2008, 02:21 PM
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .
آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد .
مشتري پرسيد : چرا ؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟
مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت .
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت
مردي را با موهاي ژوليده و كثيف در خيابان ديد .
با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت :
مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين الان موهاي تو را مرتب كردم .
مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند .
آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند »
مشتري گفت : دقيقاً همين است .
« خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co