PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دل تنگیهات رو برام بگو...من میشنوم


صفحه ها : [1] 2

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:24 PM
سلام..بچه ها خواهش میکنم تو این تاپیک فقط از دلتنگیهاتون برام بگید...دوست دارم یه شونه باشم واسه گریه کردن روش...دلم میخواد بار غممون اینجا سبک بشه...میخوام همه بتونن درد دل کنن....
اگه کسی نتونست کاری کنه...داداشی میتونه به درد دلت گوش کنه...سبک میشی

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:25 PM
دلم خیلی تنگه ...قبلا دیر به دیر دلم تنگ میشد ولی نمیدونم چرا این چند وقته...
دلم اصلا تنگ نمیشه...چون دیگه کسی رو ندارم

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:27 PM
بعد از آن غروب رفتن ....تو بیا طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر ...تو بیا شروع من باش
شبو از غصه رها کن...خط بکش رو باور من
پا بزار رو جای پای ...قصه های آخر من

بعد از آن غروب رفتن تو بیا شروع من باش

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:29 PM
کاش اینجا هم میومدی....
آهای باتوام...با هام قهری؟
آهای...من که دوستت دارم...تو یکی دیگه با من بمون
با توام خدا....این جا ها هم میای؟

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:30 PM
رفتنت تنها یه خوابه... تو نرفتی عطرت اینجاست...
کنج نایاب نفسهات... تنها جای امن دنیاست...
توی کوچه نگاهت... چرخش هزارتا تیلست...
به غزل قسم که چشمات آبروی این قبیلست...
هم مثل ماه تمومی... هم مثل هلال خنجر...
هم تب نگاه اول... هم غم نگاه آخر...
لابه لای هرم گیست... عطر بکر گل یاسه...
مل مل نازک دستات واسه من تنها لباسه...

DADASHI...payam
22nd January 2007, 01:35 PM
میدونم ازت دور بودم...میدونم حالا که تنها شدم اومدم سراغت...میدونم که واست ارزشی ندارم...میدونم
میدونم کاری واست نکردم....منم چیزی ازت نمیخوام...فقط میخوام اینو بدونی...دوست دارم(چون تویی که فقط یکی هستی)

Winter Girl
22nd January 2007, 05:23 PM
دلم برات یه ذره شده.

Eris
22nd January 2007, 07:02 PM
:whistle: به چه كسي هم بايد دلتنگي هامونو بگيم :glasses:

yasin
22nd January 2007, 10:00 PM
دل تنگيهام رو نميتونم بگم ...
اين سايت ظرفيت اين حرف ها رو نداره ...
يه عمر بايد در رابطه با دلتنگي هام صحبت كنم ...
تازه بازم كم ميارم ....

DADASHI...payam
24th January 2007, 12:25 AM
1)منم دلم واست تنگ شده وینتر عزیز...کاش میدونستی چیزی رو که من تو دلمه
2)باز گیر دادیا اریس ؟...به من بگووو(من میشنوم)آرووم:دل من صندوقچه اسراره
3)یاسین جون من نگفتم درد دلتو با سایت بگو...من گفتم به من بگو...به من داداشی

DADASHI...payam
24th January 2007, 12:26 AM
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید......قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

DADASHI...payam
24th January 2007, 12:39 AM
من پر از درد و سکوتم...خالیم رو به سقوطم
بی تو و دریای عشقت ...تشنه ام کویر لوتم

Sky
24th January 2007, 01:31 AM
امضام رو بخون !

DADASHI...payam
24th January 2007, 02:36 PM
پروردگــــار من !

من آنم که بدی کردم ، من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدی همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پیمان بستم و شکستم
من آنم که بد عهدی کردم ...
و ... اکنون بازگشته ام .
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه .
پس تو در گذر ای خدای من !
تو میدانی؟
همیشه کسی هست که با تو باشد///...تو نمیدانی

khazan
27th January 2007, 09:39 PM
زمزمه دلتنگي يعني سكوت دل راشكستن ودرخلوت خودنشستن.زمزمه دلتنگي يعني عبورازكوچههاي پاييزي, يعني گفته هاي دل رابرروي صفحه كاغذرنگي نوشتن . يعني درصداي پرخروش دريا , صداي زمزمه دل راشنيدن . زمزمه دلتنگي يعني بهارچه خوب است , يعني كاش هميشه سبزبمانيم!!!!

DADASHI...payam
27th January 2007, 10:29 PM
هیس...اینجا کسی دلخوش نیست...
همه اینجا دلتنگن...
بیا به نزد ما اگر دلت تنگ است....
من دلتنگیهاتو میشنوم

.
.
.
در محفل خود راه مده همچو منی را......افسرده دلی,افسرده کند انجمنی را

melina_007
28th January 2007, 02:49 PM
نمي دونم چي بگم اون قدر دلم گرفته كه حتي حوصله ي نوشتن حرفهامم ندارم

DADASHI...payam
29th January 2007, 11:36 AM
بنویس...
چون یه نفر هست که بشنوه...


غصه نخود مسافر...اینجا ما هم غریبیم...

DADASHI...payam
8th February 2007, 08:25 AM
انگار دیگه کسی دلش تنگ نمیشه...

Shaqayeq
20th February 2007, 12:42 AM
دلتنگم !

دلتنگ و دلگیر . . .

دلگیر !

دلگیر از خودم ٬ از این همه دلتنگی . . .

مرا چه شده است ؟

می خواهم رها شوم

رها از همه . . .

رها و تنها . . .

تنها تر از اکنون !

کاش کسی راهی نشان می داد .

راهی برای عبور از دلگیری ها . . .

راهی برای عبور از نیرنگ ها . . .

کاش راهی وجود داشت . .

تا کسی پیدا شود که پیدایش کند .

بیزارم از هر چه کلمه ی زیباست .

بیزار از کلمات زیبایی که دست در دست هم ... دروغ را هم ساختند .

دلگیرم از دوستان متظاهر به دوستی !



صمیمی و ساده نباش !

سادگی شروعیست برای قبول باورها . .

باورها شروعی برای دروغهای زیبا . .

دروغ و . . . دروغها !!

. . . . ادامه ی تظاهر به دوستی ساده !

و نفرت سرانجام صمیمانه ها ی کنونی .





کاش مرا توان بود ٬ نا هر وقت که دلم خواست بمیرم . . .

. . . نمی دانم چرا ؟

کاش می توانستم . . .

وقتی که دلتنگم اشکانم را بی هراس چشمان حیرت زده ی همین دوستان فرو ریزم !

آنوقت دیگر چنین به هق هق بی صدا تبدیل نمی شدند . . .

در سکوت شب ...

در کنج زیبای تنهایی من ...

تنها برای تسکین دلتنگی من ...

yasin
20th February 2007, 03:12 PM
آخه داش پيام تو كه ميخواي بري ...
اما خودت ميدوني كه ميخوام چي بگم ...
آره من بيخيال اون ماجرا شدم ...
ديگه نميخواد بري ...
خوبه ...؟!
منم ميرم دنبال بدبختيم ....
خواهش ميكنم نرو ...
مثلا يه داداشي داشتياااااا .....

melina_007
7th March 2007, 02:23 PM
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته


از های هوی دنیا امشب دلم گرفته


یک سینه غرق مستی ، دارد هوای باران


از این خزان رسوا امشب دلم گرفته


امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن


شرمنده ا م خدایا امشب دلم گرفته ...


خون دل شکسته بر دیدگان تشنه


باید شود هویدا امشب دلم گرفته


ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو


پر کن به جان مولا ، امشب دلم گرفته


گفتی خیال بس کن ، فرمایشت متین است


فردا به چشم اما امشب دلم گرفته ...

Afsaneh
13th March 2007, 07:33 PM
من خیلی دلتنگم .یک نفر رو دوست داشتم ولی نمی فهمید بعدا فهمید ولی به روی خودش نیاورد الان هم خیلی وقته ازش خبر ندارم.

DADASHI...payam
22nd March 2007, 01:15 PM
سلام بچه ها داداشی باز اومد....
منو که یادتون نرفته؟

ghoghnoos
30th March 2007, 12:35 AM
داداشی من دلم خیلی تنگه...

soroush
30th March 2007, 12:51 AM
بریز به اندرونی افکار من !!!
جا باز کن برای آینده ...گذشته پایان پذیرفت !!
پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است..!!
داداشی خوش اومدی !!!!! همه منتظر اومدنت هستن داداشی !!! ماچ داداشی !!

sara_hyperactive
1st April 2007, 02:18 AM
هیچ وقت به اندازه ی حالا دلم نگرفته بود.....
واقعا بگم؟؟ گوش می کنی؟؟؟
نه زیاده خسته ات می کنم. برای همینم تاحالا برای هیچکی نگفتم. باید فقط پیش خودم نگهشون دارم .....

soroush
1st April 2007, 08:52 AM
هیچ وقت به اندازه ی حالا دلم نگرفته بود.....
واقعا بگم؟؟ گوش می کنی؟؟؟
نه زیاده خسته ات می کنم. برای همینم تاحالا برای هیچکی نگفتم. باید فقط پیش خودم نگهشون دارم .....

1- تاصوبم بگی من گوش میکنم !!
(با اون اظهار نظرهای سازنده!)
2- گرفتی ما رو یا دلت گرفته؟! [Only registered and activated users can see links]

puria.69
1st April 2007, 11:05 AM
دلم تنگه برای با توو شدن.........
دلم تنگه برای عاشق شدن.........
دلم تنگه برای دیوونه شدن.....
دلم تنگه برای زندونه قلبت...........
دلم تنگه برای روح ماهت.........
من تو رو دیدم .........
به لب خندیدم.........
ولی هیچ وقت به تو نرسیدم....
فقط فقط یادت باشه قلب ماله منه چون زندنی ارام تر دیوانه تر بی ریاحی بی گناه تر از من نیست.......

sara_hyperactive
1st April 2007, 11:44 AM
1- تاصوبم بگی من گوش میکنم !!
(با اون اظهار نظرهای سازنده!)
2- گرفتی ما رو یا دلت گرفته؟! [Only registered and activated users can see links]

اول اینکه اگه فقط تا صبح تول می کشید گوش برای شنیدن داشتم مشکل فراتر از این حرفاس.
دوم اینکه منم آدمم دلم می گیره بالاخره دیگه
سوم اینکه خیلی جالبه. به خاطر نمیارم تاحالا کسی باور کرده باشه که من دلم گرفته و حتی بیشتر از همه؟ چرا چون فقط همیشه می خندم؟ یا ....

yasin
1st April 2007, 11:53 AM
اول اینکه اگه فقط تا صبح تول می کشید گوش برای شنیدن داشتم مشکل فراتر از این حرفاس.
دوم اینکه منم آدمم دلم می گیره بالاخره دیگه
سوم اینکه خیلی جالبه. به خاطر نمیارم تاحالا کسی باور کرده باشه که من دلم گرفته و حتی بیشتر از همه؟ چرا چون فقط همیشه می خندم؟ یا ....
بابا ... چرا بحث الكي ميكنيد ...
هر كسي هر چي ميخواد بگه رو بياد و بگه ...بگووو ديگه ... مردم از فضولي ..

soroush
1st April 2007, 12:28 PM
اول اینکه اگه فقط تا صبح تول می کشید گوش برای شنیدن داشتم مشکل فراتر از این حرفاس.
دوم اینکه منم آدمم دلم می گیره بالاخره دیگه
سوم اینکه خیلی جالبه. به خاطر نمیارم تاحالا کسی باور کرده باشه که من دلم گرفته و حتی بیشتر از همه؟ چرا چون فقط همیشه می خندم؟ یا ....

اول : تا صوب ....یه کنایه است ..یعنی شما تا هروقت میخوای بگو ..بنده حاضرم بشنوم (بازم با اون اظهارنظرهای سازنده [Only registered and activated users can see links] )
دوم: آخی ..نازی ....بیا ناز کنم دلتو !! [Only registered and activated users can see links]
سوم:خانوم این یکی وجه تشابه مونه ...بنده هم در این مورد درست عین شما ..
(بیا با همک درد دل کنیم !! [Only registered and activated users can see links] )

DADASHI...payam
20th April 2007, 11:11 AM
چی شد؟ نشنیدم...
2 روز نیومدیمااا..
بگو داشم

FOX
8th May 2007, 02:11 PM
داداشی...داداش خوبم...
همه دلتنگیهامونو واسه تو میگیم... حالا که دلت پراز غمه... پر از درد ... پر از غصه ست....
تو چی؟ تو واسه کی میگی؟

FOX
8th May 2007, 02:37 PM
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم
نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

Tiyam
25th May 2007, 10:49 AM
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند....وتماشای تو زیباست اگر بگذارند
سند عقل مشاعی است اگر بگذارند......عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
دل دریایی من این همه بیهوده مگرد.......خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

Tiyam
25th May 2007, 10:50 AM
من هم یه چیزایی بلدماااا.
از داداشی یاد گرفتم

DADASHI...payam
2nd June 2007, 11:18 PM
لحظه ای با من باش
لحظه اي با من باش

تا از آن لحظه برويم تا گل

كه ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه اي با من باش

تا كه از تو نفسي تازه كنم

تا از آن لحظه با تو سفر آغاز كنم

سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال

تا به دروازه شهر آرزوهاي محال

سفري در خم و پيچ گذرستاره ها

از ميون دشت پر خاطره ترانه ها

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز كنم

از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز كنم

شعر هم صداي بارون

رنگ سبز جنگل وآبي دريا

قصه اي به رنگ و عطر

قصه هاي عشق عاشقاي دنيا

از يه لحظه تا هميشه

ميشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا

كوچه پس كوچه شهرو با خيالت پرسه زد تا مرز فردا

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش

Shaqayeq
9th September 2007, 12:51 AM
در ازدحام این همه آدم دلم گرفت

دلبسته ام نبودی و کم کم دلم گرفت

از روز اول خلقت به یک نگاه

دیوانه تو گشتم و از غم دلم گرفت

پروانه شدی ، پرو بالم به باد رفت

در حسرت نگاه تو در برزخ خودم

یک سیب هم نچیدم و ماندم دلم گرفت

من خودم مقصر این ماجرا نبودم

از این همه لجاجت تو دلم گرفت

deldar
11th September 2007, 01:16 AM
zende bashid
salam khosh halam dar kenare shoma hastam ........mage mishe adam har dardi ro bege

nafiseh
22nd March 2008, 12:13 AM
فقط وقتي بنويسيد كه دلتون پره ، گرفته ،وقتي كه دلتون ميخواد گريه كنيد يا فرياد بكشيد مثل الان من !!:(( [-O<
امشب بدجور دلمون گرفته ..........نميتونم فعلا چيزي بنويسم ...1;;14
قصه رو از نو شروع كن من به آخرش رسیدم.....

princess_t
22nd March 2008, 02:56 AM
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ دلممممممممممممممممممممممم مممممممممممممم
داره میسوزه

taranom
25th March 2008, 03:08 PM
خيلي دلم از دست اين روزگار پره
اي خدا

nafiseh
6th April 2008, 10:32 AM
دلم گرفته ای دوست.. . هوای گریه با من ...
:(( :(( :(( :(( :(( :(( :(( :(( :(( :(( :((

ghoghnoos
7th April 2008, 08:32 PM
چرا؟چرا باید این جوری بشه؟
ای خدا من که اولش به خودت گفتم به امیدت
پس چرا امیدمو ناامید کردی؟


آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت
آی دنیا بیزارم ازت

asma
7th April 2008, 09:12 PM
ای خدااااااااااااااااااااااا اا
ای زندگی
دیگه چی می خوای از جونم
دیگه بی خیال من شو

taranom
7th April 2008, 10:58 PM
آي خدا دلگيرم ازت .آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي ميميرم و عمرم و ميگيرم ازت

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم ميکنن

اين نفسهاي بي هدف زنده به گورم ميکنن

چه لحظه هاي خوبيه ثانيه هاي آخره

فرشته مردن من منو از اينجا ميبره

آي خدا دلگيرم ازت آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي ميميرو عمرمو ميگيرم ازت

چه اعتراف تلخيه انگار رسيدم ته خط

وقتي خلاصي از همست

آي دنيا بيزارم ازت

nafiseh
7th April 2008, 11:53 PM
خسته ام! از همه خسته ام! از خودم خسته ام كه یاد واره ای شدم از بی كسی. لحظه های تنهایی

و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگویم.

MAHSHID
8th April 2008, 12:02 AM
در اوج خوشي ار بدبختي ميترسم

donya22
27th May 2008, 07:11 AM
خدايا كمكم كن همان باشم كه مي خواهي

donya22
27th May 2008, 07:14 AM
اكثر مواقع فكر مي كنم ادم از من هم بيچاره تر پيدا ميشه
نااميد خسته دلشكسته ديگه تا چه حد ميشه پيش رفت مرگ رو از خدا ارزو مي كنم اما باز هم مي دانم كه تويي همدم من تنهايم نمي گذاري با اين كه تنهايت مي گذارم اي خدا

Parisaa
27th May 2008, 09:04 AM
می زنم فریاد تا شاید کسی. .. دردهای خفته ام باور کند. نیست آرامش ولی باید که دل.... گونه ای تنهایی اش را سر کند

Alone ♥ Queen
29th May 2008, 04:13 PM
در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند

Parisaa
31st May 2008, 09:42 AM
در غريبانه ترين لحظه هاي تنهايي خويش چشمانم را تقديمت مي كنم تا هيچگاه به پاكي عشقمان شك نكني و هزاران ستاره تقديمت مي كنم و روي تك تك آنها مي نويسم آيا شنيده اي كه ستارگان هرگز نمي ميرند؟ پس تا مرگ ستاره ها دوستت دارم....

Alone ♥ Queen
3rd June 2008, 01:55 PM
ارزش انسان
دشتها آلوده ست...
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم.
گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست!
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است.
هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست.
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست...
وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!

Alone ♥ Queen
6th June 2008, 03:18 AM
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

Alone ♥ Queen
8th June 2008, 09:41 PM
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود به كجا ميروم ، آخر ننمايي وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا يا چه بود است مراد وي از اين ساختنم

Alone ♥ Queen
11th June 2008, 02:19 AM
خاطرات سرد باران را رقم نمی زنند
هر چند دل تیره می شود در مرداب سخن...
زخم این نگاه ها .. روزهای سفر کرده !
مثل باد می وزند .. دل باز می گیرد !
چه باید کرد دلتنگی است ...
فریاد دل نه شعر است نه نثر!!!
قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم !
ربط بی ربطی ها مطلب نا گفته است !
مثل قلب آتشین... گریه ی یاس اسیر!
فصل فرجام دل است !
زخم این نگاه ها...
سهم بی رحمی باد است.
کاش باد صادق بود....
تا می آمد صدای قاصدک !
مثل گل ها باید !
اینجا دلتنگی است... سهم باران ها
سوز چشم باران چتر های باز است.
گرچه می بارد هنوز...
دل ما گریان است !!!

Parisaa
11th June 2008, 07:48 AM
می زنم فریاد تا شاید کسی
دردهای خفته ام باور کند

نیست آرامش ولی باید که دل
گونه ای تنهایی اش را سر کند

Alone ♥ Queen
12th June 2008, 01:55 AM
رازشبگريه هاي ....
كودك تنها...
تكه ناني نيست .
حتي بر لب اخرين زباله هاي كوچه هاي سرد وتاريك ...
جنوبي ترين نقطه از جغرافياي...
پ!!!!....پايتخت....

شايد امشب كودكي گرسنه نخوابد

Alone ♥ Queen
12th June 2008, 11:55 PM
آيينه ها هراسان
دروازه ها شکسته
فرياد در سکوتيم
با يک دهان بسته
ما قشر زخم خورده
قشري زبان بريده
ما قشر خاک خشکيم
با سينه اي دريده
غارت شديم و مرديم
در پهنه ي بيابان
با دست نارفيقان
با دست همزبانان
در پهنه ي بيابان
تا عمق بي نهايت
سرها بريده بيني
بي جرم و بي جنايت
در ذهن نا رفيقان
ما زاده ي خياليم
ما قشر پينه دستيم
قشر شکسته باليم
افسوس از آنچه داديم
هيهات از آنچه بردند
افسوس از آنچه کشتيم
هيهات از آنچه خوردند
کشتند هر چه زاديم
بردند هر چه کشتيم
با دست ناتواني
در خاک و خون نوشتيم
سر را به روي سنگي
بگذار تا بميريم
ما قشر کتف بسته
ما قشر نا گزيريم

MAHSHID
13th June 2008, 12:17 AM
بی نام
وقتی دلم برایت تنگ می شود

احساس میکنم همه چیز حتی دفترچه خاطراتم سراغ تو را میگیرد

آمده ام تا با تو بگویم درد سالیانی را که بر دلم سنگینی میکند.

دستم می لرزد

انگار پا به پای نوشته های من کسی گریه میکند

صدایش را از درون میشنوم.

خیال تو در پی ردپایی از سکوت در معبر تنهایی ام می گذرد از تک تک سطر هایی که نوشته ام

سطر اول

سطر دوم

سطر سوم

صفحه سیاه شده است اما

من که هنوز چیزی نگفته ام

MAHSHID
13th June 2008, 12:18 AM
تقدیم به تو

که نشانه عدل خدا هستی

آری با تو من به عدل خداوند پی برده ام

که اگر نیمی از زخم روزگار را بر پیشانیت مهر زده است

به ازایش دریا دریا صبر

آبی آبی آرامش

و موج موج نیکی در دلت جانهاده است

پیش خودمان باشد

خدا عادل است

اما توانا...

به نظرم خدا هم اشتباه می کند

بگذار راحت تر بگویم

مگر نه اینکه خدا می گوید: از مادر فرزندمتولد می شود

نه

نه همیشه چنین نیست

من با چشمان خودم دیدم

مادری از فرزند به وجود آمد

جان گرفت

متبلور شد

با او عمق تلخی زندگی را احساس کرد

در سختیش معنی اندوه را درک کرد

خود را در گوشه ای از دامنه وسیع غم یافت

و در کنار فرزندش به آرامش رسید

تقدیم به تو

آری تقدیم به تو

به تقدیر از بردباریت

به پاس مهربانیت

و به خاطر همه خوبیهایت

تقدیم به تو

MAHSHID
13th June 2008, 12:19 AM
اگه قول بدی به کسی نگی بهت میگم که من اولین بار حرفامو واسه تو گفتم.

که من بچه کدوم محله گوشه نشین هستم.

که من هم دارم نفس می کشم.

ولی همیشه سعی می کنم سهمی از آسمونو به اسم خودم نکنم

میگم که من هم دارم زندگی می کنم.

شاید دارم زجر می کشم.

شاید زندگی یعنی زجر

شاید خوشبختی یعنی همین.

اگه بهت میگم منو درک نمی کنی

به دل نگیر

شاید یه بهونست که از خودم دور باشم.

شاید تورو درک نمی کنم.

اگه قول بدی به کسی نگی

میگم که دارم واسه تو می نویسم.

فقط قول بده به کسی نگی.

Alone ♥ Queen
13th June 2008, 02:58 AM
حرفهایی خواهم زد که مرا بر سر یک دار بلندخواهد اویخت ...
کارهایی خواهم کرد که بگویم ازادم...
ولی اما جشن ازادی را پشت دیوار قفس ها خواهم گرفت اخرین شمع تولد اخرین قطره ی باران اخرین بوسه ی اصرار من که ازادم اخرین حرف من این است من ازادم حرفهایی که مرا خواهد کشت...

DADASHI...payam
17th June 2008, 08:24 AM
آاخ که چه خااکی گرفته تاپیک هام ... یه زمانی تاپیکای شلوغی بودن



من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من که بعد از این
جز جفا به عاشقان با وفا کنم

DADASHI...payam
17th June 2008, 11:22 PM
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه

zary
20th June 2008, 12:49 PM
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا
بیا با ما ، بیا با ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموارکه می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذاررهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

DADASHI...payam
20th June 2008, 12:53 PM
من قلب پاکی ندارم ....

فقط به خاطر اینکه...:.... دوستش دارم

zary
20th June 2008, 12:58 PM
دل هيچ كي مثل من غربت اينجا رو نداره

ديگه حرفاي علاقه همه مردن تو دلم


مثل گنجشكهاي بي لونه و بي جاي محله

ديگه هيچ جا تو درختا جاي من نيست كه برم


با تو بودن خيلي وقته كه گذشته

بي تو بودن مثل مهر سرنوشته


ديگه اسم تو رو هي زمزمه كردن

واسه من نه تو ميشه نه فرقي داره


بارونِ از سر شب همش ميباره

تو گوشم داد ميزنه همش ميناله


ميگه هيچ كي مثل من غربت اينجا رو نداره

زندگي ارزش اين همه اشك هارو نداره

DADASHI...payam
21st June 2008, 08:46 AM
به من نگاه كن
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام ...

DADASHI...payam
21st June 2008, 08:47 AM
در کنار رودخانه مي پلکد سنگ پشت پير
روز، روز آفتابي ست
صحنه ي آييش گرم است .

سنگ پشت پير در دامان گرم آفتابش مي لمد، آسوده مي خوابد
در کنار رودخانه .

در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ي درد تمنا ،
چشم در راه آفتابم را .
چشم من اما
لحظه اي او را نمي يابد .
آفتاب من
روي پوشيده است از من در ميان آبهاي دور
آفتابي گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من ،
يا شتاب من ،
آفتابي نيست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه ...

نيما يوشيج

DADASHI...payam
21st June 2008, 09:35 AM
من از این پس به همه عشق جهان می خندم
به هوس بازی این بی خبران می خندم

DADASHI...payam
21st June 2008, 09:38 AM
من از شراب چشم تو گر مست می شدم
فارغ از این جهان و هر چه در آن هست می شدم

DADASHI...payam
21st June 2008, 10:14 AM
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگیم را به تو باور کردم

DADASHI...payam
21st June 2008, 10:18 AM
وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران

نوای دل انگیزی شد

دیگه چه فرقی میکنه

برگ سبز کدامین درخت بوده ای

DADASHI...payam
21st June 2008, 10:22 AM
شک ندارم که تو هم می ایی


شک ندارم که تو هم دل تنگی

سرزمین غم و اندوه تو را می بینم

حزن و ناراحتی و رنج تو را می بینم

شرح حال دل نفرینی تو زود گذشت

روشنی نیست دگر در دل بی پروایت

شمع می اورم از دور برای دل تو

تا نباشد دگر ان قلب سیاهت تاریک

zary
21st June 2008, 01:18 PM
دیدن تو

یه روز برای دیدنت می رم تا اوج آسمون
تا اون بالا یا این پایین،هر جا هستی پیشم بمون
یه روز برای دیدنت می رم پیش ستاره ها
برای بودن پیش تو می رم پیش خدا و ماه
یه روز برای دیدنت می رم پیش دریا وآب
برای گرمی تنت می رم تا پیش آفتاب
یه روز برای دیدنت یه قلب تنها می کشم
یه قلب تنها و ظریف به وسعت آه می کشم
یه روز برای دیدنت یه موج آبی می کشم
تو، دریا هم اگه باشی بدون که خسته نمی شم
یه روز برای دیدنت یه دسته مریم می یارم
دوست ندارم هیچ وقت برات یه ذره هم غم بیارم
یه روز برای دیدنت به هر جایی سر می زنم
تا بدونی دوست دارم،عاشق خنده هات منم

zary
22nd June 2008, 10:38 PM
غریبه نیستی
ترا وقتی که تمام
سرزمین ها
خسته از گام های مکررم بودند
ترا وقتی که عشق را
در چشمهای پر از نور می جستم
ترا وقتی که هرگز عشق
معنای آسوده گی نبود
می شناختم

DADASHI...payam
23rd June 2008, 12:17 AM
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی ات کنند

Alone ♥ Queen
23rd June 2008, 06:26 PM
خدایا سخت دلتنگم ..


ازین بی همدلی ،بی آشنایی

از این بیداد، استبداد

ازاین زندان طلایی

روند زندگانی پوچ ودرد افزا

((جهان ماشینی)) بی روح بی معنی

دراینجا جمعی از کفتار با چند اژدهای بی سر ودم

(غاصبان سرزمین بومیان بخت برگشته)

که چون فرعونیان برزیردستان حکم میرانند

وحق هرنوع بیداد و استبداد را دارند

که ایشان نیزطراحان و طراران هشیار اند...

وباقی بردگان و گوش بر فرمان...

من اینجا سخت دلتنگم

تو که از سرزمین جان نثاران،عارفان و پاکبازانی

برایت زیستن در سرزمین قاتلان ((مهر))دشواراست

که درقاموس ایشان عکس فرهنگ عمید و دهخدا

هرواژه رامعنیست وارونه:

توفرد صادقی گربهر نفع سودخواری چند

صد سوگند ناحق برزبان آری

ویا تأکید بر وجدان سالم کردی، بیماری

وچون هرواژه ی دیگر

همه از معنیی اصلیی آزادیست بیگانه:

به هردامی که نفعش سودخواری را رسد، بنشان تو آزادی

ویا ازبی لگامی ها

به نام نشًه یا((استایل)) از تن گرکشی پیراهن و تنبان

تو آزادی

ولی برعکس نتوانی کلامی از شرافت برزبان آری

که اینجا ارزش انسان به اخلاق و فضیلت نیست

که اینجا آدمیت نیست عزت نیست...

و در(( مارکیت)) های این سیه کاران خون آشام

حیا،عزت،شرافت،راستی،وجدان ،صداقت،شرم و از این دست

مروارید های بحر بی پهنای انسانی

بهای اندکی دارند

ویا افتاده از ((مود))اند...

zary
24th June 2008, 11:54 AM
در این زمانه کس مثل عشق تنها نیست
به شوق آمدنش را کسی پذیرا نیست
دلم از این همه بیهودگی به جان آمد
به جاده های خطر مرد راه پیدا نیست
زمان مصلحت اندیشی و حسابگری است !
هوای مستی و دیوانگی به سرها نیست
سرم فدای تو ای عشق ، زندگی هرگز
به قدر مردن در پای تو گوارا نیست

Alone ♥ Queen
24th June 2008, 05:50 PM
خسته ام از این هوای تاریک و بارانی

از این دلتنگی و درد و پریشانی



خسته ام از این قلبهای بی احساس

از این گونه های خیس و التماس



خسته ام از این روزهای تنهایی

از این بیهوده امیدها به نور و رهایی



خسته ام از این حرفهای بی پایان

از این قلب ناامید و همیشه نالان



خسته ام از این عشقهای پوشالی

از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی



خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار

از ناله های درد دل همیشه بیمار



خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب

از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد



کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم

خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ



کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت

خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن

DADASHI...payam
25th June 2008, 12:24 AM
بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

zary
26th June 2008, 07:52 PM
هيچکس تنهاييم را حس نکرد
لحظه ويرانيم را حس نکرد
در تمام لحظه هايم هيچکس وسعت حيرانيم را حس نکرد
آن که سامان غزلهايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد

melina_007
26th June 2008, 09:34 PM
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم

zary
27th June 2008, 01:54 PM
چه بی صدا

قدم بر روی تکه های قلب من گذاشته ای

آرام برگرد

من نمی خواهم این تکه تکه ها پاهای تو را زخمی کند تا قلب تو به درد آید

من خود زخمی این تکه ها هستم

و هرگز این درد را برای تو نمی خواهم

هر گز ......

zary
27th June 2008, 01:55 PM
کاش میشد که نرفت
کاش میشد که بمانیم و بسازیم با گل دل .
کشور عشق کجاست؟صحبت از رفتن و بیزاری نیست
پای رفتن لنگ است فکر فردا باشیم.
حاصل کار ما این است .
کاش میشد که نرفت و زمان را بوسید و زمین را نوشید همره باد نبود
آشتی را پیمود به کجا باید رفت زندگی نزدیک است...

DADASHI...payam
28th June 2008, 12:41 AM
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي
ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.

مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که
کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت
خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

DADASHI...payam
28th June 2008, 12:44 AM
[Only registered and activated users can see links]

من از تبار آفتاب تيرم

از فرزندان گمشده همين واهي

با شمايم... شمايي که با کوله باري از خاطره و خواب در اين کج راهه اطراق کرده ايد

در انتظار قافله خاموش... اين باور شماست ...ميدانم

....نقطه موهومي که به آن خيره ايد وجه مشترک ماست

دور مانده ايم دور

در مرز گمشده احساس
در حجم مشترک سکوت و فریاد

در تلاقی انتظار و وصل

دیر رسیده ايم ، دیر ...در فصل فسرده زمان
آی عابران من اینجایم...اینجا همین نزدیکی ...کنار اين يکه بيدمجنون

نه ، نه ، دیر آمده ام قافله در تصرف زمان رفته است

Alone ♥ Queen
28th June 2008, 06:49 PM
چه قدر بده رفتن از گذشته ها گذشتن
به گریه ها خندیدن و از خنده ها گریستن
به آدما دلبستن و یهو دل کندن
نامه خداحافظی نوشتن چه دردی تا ابد ندیدن
میون آدما توشلوغی بودن و یه روزی نبودن
تو شادی اومدن و تو تنهایی و غربت مردن
چه قدر بده رفتن از گذشته ها گذشتن

DADASHI...payam
29th June 2008, 09:38 AM
چند صباحي است كه هنگام غروب ، دلم مي گيرد

و من در هواي گرفته ي غروب

به آينده ي نه چندان دور خود مي انديشم

و به اين نتيجه مي رسم كه ...

آري !

فراموشي بسيار ترسناك است

و من در غروب، كلامي از فراموشي خواهم نوشت

تا شايد بدين سان بتوانم ...

فراموشي خود را در خود فراموش كنم

تا شايد توسط عشق

فراموش نشوم .... !!!

فراموش شده اي بي گناه ...

Amir_A
29th June 2008, 09:40 AM
وقتی میشنم به مرور عمرم
میبینم که هرروز من مثل غروب جمه است

DADASHI...payam
29th June 2008, 10:12 AM
... آری ، من از رویاهای پراکنده ام در سرزمینی یاد میکنم ...
...که انگار وطن من بود...
...و دلم برای تو نا مهربان

نه مثل همیشه

که بیشتر از همیشه . . . تنگ میشود

taranom
29th June 2008, 09:03 PM
نمی توان از سر نوشت سرنوشت را





از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

(آره من لیاقت تو رو نداشتم آرزوی بزرگی کردم که حالا تبدیل به رویا شد)

taranom
29th June 2008, 09:10 PM
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش


غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش


گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو


که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش


به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم


همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش


من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب


غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

taranom
29th June 2008, 09:10 PM
[Only registered and activated users can see links]

zary
29th June 2008, 09:44 PM
ای مهربانم، ازین پس هرشب سراغت را از ماه می گیرم
و هر روز به خورشید می سپارمت تا مبادا به سایه غم گرفتار شوی ......

zary
30th June 2008, 06:25 PM
دلم صدا ميزند تو را :.
.: در کوچه باغ هاي فراموشي :.
.: دوباره گم شده اي :.
.: مثل سال هاي کودکي :.
.:ازچشم به هم گذاشتن ميترسيدم:.
.: و آن روز نوبت من بود :.
.: چشم هايم را بستم :.
.: يک.دو..سه...و باز کردم :.
.: تو گم شده بودي :.
.: و من پي تو ميدويدم :.
.: هنوز من...بي تو هستم :.
.: وقتي پيدايت کنم :.
.: ديگر چشمهايم را نخواهم بست :.
.: ديگر چشمهايم را نخواهم بست :. ......

Alone ♥ Queen
1st July 2008, 04:33 AM
جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست

Alone ♥ Queen
1st July 2008, 06:20 AM
خسته شدم از این همه سکوت .

آخر خسته شدم بس که سکوت کردم .

میخواهم فریاد بزنم تا سکوت سایه ای نباشد برای غم .

میخواهم فریاد بزنم تا از صدای پای شب .. که توی کوچهء دلم پرسه می زند نهراسم .

میخواهم فریاد بزنم التماسهای این دل دربدر و چشمهای همیشه گریانم را .

میخواهم فریاد بزنم تا احساس را پشت نگاه ابری پنجره جا نگذارم .

میخواهم فریاد بزنم که در خارستان احساسم پروانه ای پر نمی زند .

میخواهم فریاد بزنم درد شلاقهای صداقتم را .

میخواهم فریاد بزنم درد فراق را .

میخواهم فریاد بزنم لحظه های حسرت آلود تنهائیم را .

میخواهم فریاد بزنم لحظه بی صدا شکستن قلبم را .

میخواهم فریاد بزنم بغض های فرو خورده و دردهای نگفته ام را ...

و اما .. باز هم سکوت است .. که به تشییع دردهایم در سینه می آید

و یاد تمام آرزوهایی که میمیرند .. در سینه سکنی میکند . سنگین تر از فریاد .
__________________

Amir_A
1st July 2008, 07:14 AM
در اوج خوشي ار بدبختي ميترسم

Amir_A
1st July 2008, 07:19 AM
بعد از آن غروب رفتن ....تو بیا طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر ...تو بیا شروع من باش
شبو از غصه رها کن...خط بکش رو باور من
پا بزار رو جای پای ...قصه های آخر من

بعد از آن غروب رفتن تو بیا شروع من باش

DADASHI...payam
3rd July 2008, 12:28 AM
زخمی از دوست داشتن ، آن به ظاهر دوست ، بر دلم نهاد که علاج دردم را رهایی میدیدم و بس ...
من این دوست داشتن را نخواستم ، ارزانی آنها که بر هر احساس پلیدی نام این واژه گران را میگذارند و چشمهایشان نجابت بال و پر سوز پروانه را گرد شمع نمیبینند تا معنای دوست داشتن را بفهمند...

Alone ♥ Queen
3rd July 2008, 04:17 AM
دلم دریا نیست.....
که گنجایش این همه درد را داشته باشد
موج نیست......
که غمها را با خود به ساحل ببرد
ساحل نیست ....
که غمها را زیر ماسه ها مخفی کند
دلم خون است خون

zary
3rd July 2008, 08:20 AM
ستاره را ورق زدم
دل از سکوت کندم و پر از بهانه ی سفر
دلی که سالها مرا ز غصه هم ترانه بود،
به آسمان سپردم و خودم درون پیله ام
_که کنج خلوت دل است _
هنوز چرت می زنم.
برای تو _ تو ای رفیق _ کتاب قصه ی دلم
ورق ورق ترانه شد،
و خواندم و تو همصدا برای من نفس شدی!
برای من _ تو ای رفیق _در آن شب سیاه سرد
در آن شبی که سیل اشک به چشم من روانه بود
امید را صدا زدی.
برای بی قراریم، غزل غزل دلت شکست
نگاه تو برای من چه غمگنانه اشک ریخت!
برای دست بی کسم ،دلت هزار بار سوخت .
تو غرق غصه های من
و من دچار یک غروب
برای هر چه روزها _که بی صدا شکسته ام _
درون پیله ی خیال هنوز چرت می زنم.

zary
3rd July 2008, 08:30 AM
چرا زندگی اینقدر کوتاهه که نمیشه دلهای شکسته رو در طول زندگی بدست آورد ؟

چرا در عرض زندگیمون اینقدر دل میشکنیم که نیاز به جبران داشته باشیم ؟

farhad k
4th July 2008, 08:44 PM
« گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم »
با زبانی بسته
با دلی پر ز عذاب
با غمی گم شده در روز و شبم
گفتنم زیبا نیست
من به شب در عطش خامشی چلچله ها می گریم
گفتنی ها کم نیست
تا زبان خاموشی است !!

taranom
6th July 2008, 08:21 PM
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش.


به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش.

میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه.

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
[Only registered and activated users can see links]

zary
6th July 2008, 09:14 PM
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
منو دريغ يك خوب به ويروني كشونده
عزيزمه تا وقتي نفس تو سينه مونده
تو اين تنهايي تلخ منو يك عالمه ياد
نشسته روبرويم كسي كه رفته برباد
كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پا زد
براي بودن من به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن
براي اون كه سايه ست هميشه رو سر من

zary
6th July 2008, 09:15 PM
مي بيني سكوتم را !

مي بيني درماندگي ام را ؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است ؟!

مي بيني ديگر روياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند ؟!

مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند ؟!

مي بيني ؟! ...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست....

DADASHI...payam
6th July 2008, 11:03 PM
عشق را ای کاش ...
زبان سخن بود

zary
7th July 2008, 06:52 PM
دلم میخواست دوباره تو را در خواب میدیدم .....
نمیدانی چقدر مهربانی با من کاش همیشه در خواب بودم
تا تو در کنارم باشی کاش بار دیگر میتوانستم تو را بیابم .....
دلم میخواهد برگردم به آن زمان که در خواب بودم و تو رویای جاودانیم .....

taranom
10th July 2008, 11:33 PM
دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گریه کنــــــــــــم

شکنجه میشم از خودم ، نمی تونـم شکوه کنم

انگــــاری کـــــــــوه غصه هـا تو سینه من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به مـــــــــــــــا نیومده

دلـــــــــــم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی، یه عمره کــــــــه در به درم

حتی صدای نفسم میگه کــــــــــــه توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کــــــــوله بار شب بسم

دلــــــــــــم گرفته آسمون ، یکم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یخورده کمتر گله کـــــــــــن

منو به بـــــــــازی می گیرن عقربه های ساعتم

برگــــــــــه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهـــــــــــــــــــــــ ای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تـــــــــــــــا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

taranom
11th July 2008, 07:41 AM
تو بغض داری و من هم ... تو برای خودت و من هم!

من گریه می کنم ... حرفهایی می زنم که می مانی ... حرفهایی می زنم که می مانم!

تو خسته ای و من هم ... تو می خواهی سفر کنی و من هم ...

می گویی: درد تو با خیالی است ... !

من نمی دانم بی خیال زیستن را کجا بیاموزم ...

دلم می خواهد دختر گلفروش سر چهار راه باشم ...

یعنی بی دغدغه ... تمام دغدغه ام چند تا صد تومانی پاره باشد که آیا کفاف نان آن روزم را می دهد یا نه؟!

یعنی بی خیال .... یعنی فکر نکنم امروز نگاه تو برایم زار می زند و صدای دیگری برایم نوحه می خواند و اشک می ریزد ..

یعنی بی عار ... یعنی فکر نکنم کی کجا رفت و کی چه وقت آمد؟!

یعنی ...

یعنی بی بهانه حرف بزنم .. یعنی ...

....

اما بسیار خسته ام!

taranom
11th July 2008, 04:01 PM
در وجودم دلتنگی زبانه می کشد وقتی که روزهای خوب بودنش را به یاد می آورم
چه زیبا بود عطر حضورش در جاده زندگی ام
دفتر شعرم را همیشه با وجود او گشوده ام وشعر هایم را برایش خوانده ام
پس از او تمام آرزوهایم در آتش دلتنگی سوخت و خاکستر شد.
[Only registered and activated users can see links]

taranom
11th July 2008, 04:04 PM
دلم برای دوست داشتنت تنگ می شود

دلم برای آرامش

آغوشت تنگ می شود

دلم برای تنهایی

و

منتظر زنگ تلفن تو ماندن

دلم برای

شادی آمدنت

ودرد رفتنت تنگ می شود

و

دلم برای دلتنگی

برای دوست داشتن تو

تنگ می شود.

zary
14th July 2008, 10:43 PM
هيچ فكر نمي كردم

به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم
ديگر كسي به سراغم نخواهد آمد
قلبم شتابان مي زند
شمارش معكوس براي انفجار در سينه ام
و من تنهايي خود را در آغوش ميگيرم
تنها مانده ام....

saharnaz
15th July 2008, 10:26 AM
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني
و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

zary
15th July 2008, 05:32 PM
چرا دنیا پر از حادثه های وارونست ...
عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه ...
من دنباله تو و تو به دنبال کسه دیگه ...
هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راس نمی گه ...
من واسه چشمایه نازنین تو یه دیونه ام ...
من دوست دارم .
من دوست دارم ولی علتش رو نمی دونم ...
حالا که میخوای بری .
حالا که میخوای بری بزار نگاهت کنم ...
چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت کنم ...
یه چیزی فقط بزار .
یه چیزی فقط بزار روزه تولدت هدیم و بیارم بدم دست خودت ...
آدما فکر می کنن بی چاره ها خیلی غم دارن ..
کاشکی فقط این بود . اونا خیلی کسارو کم دارن ...
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراونه ...
بین انتخاب عشقش عمریه حیرونه ...
اونی رو که دوست داری چرا تورو دوست نداره ه ه ه ه ه ه ه
شاید هم دوست داره ولی به روش نمی یاره ......

DADASHI...payam
16th July 2008, 11:20 AM
آرامتر بگذر ...
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

zary
16th July 2008, 12:06 PM
آسمان ابری بود
دل من تنگتر از شیشه و سنگ
و نسیمی آرام با صدای وزش کند پریشانم کرد

من فراموشم شدتب تند ساعت که پر اززمزمه ثانیه بود
و تراکم در باد یا تن خیس بهار
کاش می شد یک چیز محو شود در تن تشنه یک بوته گل
که پر از خاطره ی سرد و پریشانم کرد
کاش می شد آسان اسمی از عشق فراموش شود تا ته دورترین نقطه خاک
کاش میشد گم شد تا ته باورها

Winter Girl
21st July 2008, 07:57 PM
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

DADASHI...payam
22nd July 2008, 07:42 AM
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)

DADASHI...payam
22nd July 2008, 07:46 AM
تا انتهای دنیا خیابونا رو می دوم
زندگیم هم شده عین فیلم های چارلی چاپلین...


هنوزم هستم
و بودنم خواری است
به تنگ چشمی نامردم زبان پرست

شيطون_بلا
23rd July 2008, 04:30 PM
من الان چند روزه دلم گرفته. خدايا عاشقم كردي ولي تو كه مي دونستي جنبشو ندارم چرا عشقو به من دادي؟ شايد مي خواستي روي بندتو كم كني؟ شايد مي خواستي بگي بيا اينم عشق! همون چيزي كه ازم مي خواستي؟
دستت درد نكنه بالاترين درجه از عشق رو به من دادي ولي كمكم كن سربلند بشم تو مي توني و منم مي خوام پس كمكم كن.

zary
23rd July 2008, 08:35 PM
شریک زجه های من بگو که گوشت با منه
ببین که زخمهای دلم شاهد حرفهای منه

zary
23rd July 2008, 08:39 PM
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني
و من مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ،
اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته .....

DADASHI...payam
24th July 2008, 12:09 AM
مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

و به آن عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و به آن قلب یتیم

که خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو راحت تر

تکه های دل خود را سر هم بند زدم

zary
25th July 2008, 08:14 PM
اصلا چه فرق مي کند !؟
ها ‍!
چه فرق مي کند
که ما
براي هم باشيم
يا براي غير !

نه من طاقت
گذر دارم
نه تو تاب سفر ...

براي هم
قفس ساخته ايم !

مِنَتَش را هم
ميگذاريم !

قفس ، قفس است
چه از طلا باشد
يا از ياد تو !

اصلا چه فرق مي کند !

ها !

من در قفس مي ميرم
حالا
چه در دست هاي تو باشم
يا در دست هاي غير ...

ميميرم ...

DADASHI...payam
25th July 2008, 11:42 PM
تلخ و شكسته لبخند مي زني . مي دانم در اندوه پاييزي تو آرزوي رهایی است . هنوز مي تواني فانوس اميد نگاهت را روشن كني . هنوز هم مي تواني اندوهت را روشن كني .

هنوز هم مي تواني اندوهت را پشت ديوار فراموش جا بگذاري .

نگاه كن آنجا يك تكه از آسمان سهم پرواز دوباره توست .

zary
27th July 2008, 11:40 AM
تهی شده ام
و نمی دانم باز کجا گمت کردم
می دانم که هستی
می دانم که تا همیشه هستی
می دانم که در همین لحظه هم
در کنارم نشسته ای
و خیره به نوشته هایم نوازشم می کنی
ولی کاش مثل آن روزها لمست می کردم
اتاقم عجیب کمت دارد
جایت آماده است
بیا و بمان برایم
منتظرم ...

taranom
1st August 2008, 09:14 AM
کاش برای یکبار هم که شده

دل من تنگ دل تو می‌شد

و دل‌تنگ تو نمی‌شد.

DADASHI...payam
1st August 2008, 09:23 AM
چشما ن من سیاهی شبهای ساکت چشمهای لیلی را ندارد .
چشمان من دریا نیست .موج ندارد .
چشمان من شکوه جنگل را ندارد. چشمان من ته ما نده قلب سوخته ای است که از شعله عشق تو خاکستر شده است .

darya20_kh
2nd August 2008, 08:45 AM
[مهم نیست اگر زمین بخورید مهم دوباره بر خاستن است:ghalb::ghalb::ghalb::ghalb::ghalb::ghalb::g halb::ghalb::ghalb:

darya20_kh
2nd August 2008, 08:57 AM
[مهم نیست اگر زمین بخورید مهم دوباره بر خاستن است:ghalb::ghalb::ghalb::ghalb::ghalb::ghalb::g halb::ghalb::ghalb:

سعول
2nd August 2008, 10:11 AM
به امضای من دقت کنید!!مرسی

taranom
3rd August 2008, 07:52 PM
دلهره رفتن تو دوباره قلبو شکست دوباره هر چه قصه بود اومد تو قلب من نشست

دوباره تو باور من خاطره ها زنده شدند دلخوشی ها از اشک من دوباره شرمنده شدند

میدونی تگیه گاهمی اگه نباشی میشکنم

کاشکی تو باورت میشد دیونه چشات منم

من نمیخوام بی تو باشم حتی اگه دلت نخواد

لعنت به اون مسافری که رفتنو یاد تو داد

یه وقت نگی میخوای بری جز تو کسی را ندارم

یه وقتی دلتنگی بخوام سر روی شونش بذارم

این دفعه بازیچه ام نکن قسم بخور که میمونی یه روزی که تنگ دلت

میای میگی پشیمونی

میدونی تگیه گاهمی اگه نباشی میشکنم

کاشکی تو باوت میشد دیونه چشات منم

من نمیخوام بی تو باشم حتی اگه دلت نخواد



لعنت به اون مسافری که رفتنو یاد تو دادا

taranom
3rd August 2008, 08:25 PM
من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز هرگز

پاسخی سردو درشت

و مرا غصه این هرگز کشت


[Only registered and activated users can see links]

taranom
4th August 2008, 05:32 PM
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی یاران نمی دانند

که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی...

اندر سکوتی تلخ می گریم ...

taranom
4th August 2008, 06:08 PM
ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

taranom
7th August 2008, 08:48 AM
تقدیم به برگ مانده از خزان
عشق از بوسه پدید نمی آید
عشق از لبخند سرشار نمی گیرد
عشق از غم متلاشی نمی شود
عشق پشت پنجره تنهایی یخ نمی زند
عشق در باغ سوخته ای شکوفه نمی زند
عشق در ته کوچه دلتنگی ها لانه نفرت را نمی سازد
عشق نغمه«مریم»را دل چکاوکی پایئزی نمی سازد
{عشق گناهش این است ارزان است ،کاش گران بود ساده از دست نمی رفت}
عشق سایه لغزان گناهیست که....

taranom
7th August 2008, 08:54 AM
اشک
یک قطره اشک از دل افسرده ام در گوشه ی چشمم لنگر انداخته است وهیچ خیال فرو ریختن ندارد ... فکر می کنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه ی آن اشک ها با آهنگ مردند ... ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچکونه تشریفات بمیرد ...دلم ...دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ...فقط با دستمال سپیدم که تنها یادگار اوست آهسته پاکش می کنم ... آن وقت ... آن وقت ... هیچ :همانند یک دیوانه با اشک گم شده در دستمال سپیدم حرف میزنم ...درست همانند یک دیوانه

taranom
7th August 2008, 08:35 PM
دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم رو فریاد بزنم

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

zary
8th August 2008, 07:04 PM
چرا هنوز مانده ام
چرا غرور عشق را
شبیه برگ تا نخورده ای
به گوشه کتاب کهنه دلم نشانده ام

*******
چرا نمی روم
چرا به سمت آبها نمی روم
مگر مرا از ان طرف ستاره ای صدا نکرد ....

zary
8th August 2008, 07:06 PM
اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیدهای
تا بدانی اینقدر ها هم شکیبا نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آن روزی که من دیگر به دنیا نیستم
هیچ کس جای مرا دیگر نمیداند کجاست
آنقدر در عشق تو غرقم که پیدا نیستم ....

taranom
9th August 2008, 06:58 PM
خواستم زندگی کنم راهم را بستند به ستایش روی آوردم گفتند

خلاف است به عشق روی آوردم گفتند گناه است خندیدم گفتند

دیوانه است گریستم گفتند کودکانه است حال که ساکت هستم و

هیچ نمی گویم همه گویند که : هی...... فلانی عاشق است

taranom
9th August 2008, 06:59 PM
با من بمان که هرم نفس هايت گرمي سراي من است و گرمي

دستانت آرامش بخش رويا هاي من ميلاد تو شادي بخش هستي

من است و وجود تو بهانه سر مستي من ! بهترينم با من

بمان ... بمان و فراموشم نکن

taranom
9th August 2008, 07:14 PM
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی

گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

و تو...

در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان

چشمهایی است بارانی

و من...

تنها برای دیدن رویای آن چشم تو را در دشتی از تنهایی

و حسرت رها کردم...

taranom
9th August 2008, 08:13 PM
خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان!

ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح !

مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها

این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر،خسته ام از این کویر!!!!!!!!!

taranom
10th August 2008, 06:40 PM
بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ شده است وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم لحظه لحظه را که نیز دلتنگ تو و چشمانت بارانی ات می شوم قاب می کنم تا وقتی امدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری

zary
11th August 2008, 06:18 PM
پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و غصه ی دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون میشه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوستت دارم تو می دونی
میخوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست
چرا بخت من سیاست تو می دونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوستت دارم تو می دونی ......

zary
11th August 2008, 06:24 PM
سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد
چقدر تو در من زندگی می دمی
هوا را از من بگیر نجوایت را نه .....

شيطون_بلا
14th August 2008, 01:06 PM
اون حرف هايي كه روي دل سنگيني مي كنه اگه مي شد به كسي بگي كه ديگه رو دلا سنگيني نمي كرد! :no:
ديگه اونوقت تاپيكي هم به اين اسم وجود نداشت.

zary
14th August 2008, 02:02 PM
احساسم را
خسته گی پراکنده می کند
روزها حریصانه
عمر مرا
بر باد می دهند .
نداشتن هایم
هیچ شعری را
به ذهنم متبادر نمیکنند
و خواستن هایم
هر روز پیر می شوند .
در کدام نقطه
به اجبار باید بایستم
و به اتهام آنکه
" چرا نزیستم ؟ "
به سالهای که دیگر
نمی توان زیست
تن دهـــــــــم ؟

Shaqayeq
15th August 2008, 01:48 AM
به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش


غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش


گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو


که شدم پابند و بنده ی دل سودایی خویش


به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم


همه دم نالم و سوزم ز پریشانی خویش


من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب


غزل چشم و تو ، عشق تو قصه نادانی خویش

MAHSHID
15th August 2008, 09:18 AM
روز ها می گذرند و انگار ثانیه ثانیه روز های زندگی مرا با تو نوشته اند

چه باشی و چه نباشی با یاد تو.

روز ها می گذرند اما چه دیر. اما چه سخت.

arash_babai
15th August 2008, 07:09 PM
خسته می مانی چرا
آسمان ها کفاف تشنه ی درد جهان بانو نیست
زلال چشمه ی این اشک ها
تمام آرزو ها ی این مردم کور و کر نیست

arash_babai
15th August 2008, 07:11 PM
بعضی ها می گن عشق یعنی یک رود
که غرق می کنه ساقه های ناز و ظریف
بعضی ها می گن عشق یعنی یه تیغ
که رها می کنه روحت رو برای جاری شدن

بعضی ها می گن عشق یعنی گرسنگی
و بی انتها و محتاج درد و غم
من میگم عشق یعنی یه گل
و تو تنها مثل یک دانه ای

مثل یک قلبی که از شکستن می ترسه
که هرگز درک نمی کنه رقصیدن رو ،رها شدن رو،نمایان شدن رو
مثل یه رویایی که از بیدار شدن می ترسه
که هیچ گاه هیچ فرصتی بدست نمی آورد دیگه

مثل کسی که هیچ گاه نمی خواد بمیره
کسی که نمی تونه نشان بده که فداکار ِ
و مثل روحی که از مردن و نبودن می ترسه
که هیچ گاه زندگی کردن رو نمی فهمه

در آن هنگامی که اون شب خیلی تنها شده
و اون جاده ای که بیش از حد طولانی شده
و تو تصور می کنی عشق است که تنها
دلیل خوشبختی و قوی بودن است

فقط یه لحظه به یاد بیار در اون زمستان
فاصله ی کوچکی رو روی برف تند و تیز
دانه ای روی زمین ِ که به عشق خورشید
در بهار ، چنان گل رز ای میشه

zary
15th August 2008, 08:37 PM
دیشب به یاد روی تو چشمم به ماه بود
تا ماه بود یکسره کارم نگاه بود
دوشم در انتظار تو بگذشت تا به صبح
گوشم به حلقه دروچشمم به راه بود
دور از تو همچو شمع سرا پا بسوختم
وز دور عمر حاصل من اشک و آه بود

Bats' Head
16th August 2008, 11:41 PM
نمیدونم چرا جدیدن همه نامرد شدن. با هرکی دوست میشی برا منافع خودش باهات دوست میشه. همه بی مرام شدن. همه میخوان بپیچندو برن وقتی بهشون نیاز داری. همش دروغ و دو رویی.
نمی دونم شاید هم تقصیر خودمه که خیلی صاف و ساده و رو بازی می کنم. شاید نباید انقدر بی شیله پیله باشم.

artina
17th August 2008, 11:35 AM
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

zary
23rd August 2008, 10:57 AM
خوب که نگاه می کنی می بینی
همه ی لحظات زندگی ات
همه اتفاقات گوناگون
همه چیز
آن قدر منظم و دقیق از قبل برنامه ریزی شده
که شاید هرگز فکرش را هم نکنی
از بودنت در این شهر
تا حتی حاصل تفالت به حافظ
از قبل تعیین شده باشد
و تو در نظامی احسن
قرار گرفتی
تا مثل بازی های دوران کودکی
خرگوش را به هویج ش برسانی!


- زمانه ی غریبی ست
آدم هایش غریب تر

و من در این غربت بی انتها
تلاش می کنم آدم شوم!

taranom
31st August 2008, 09:16 AM
چه دلتنگم برای لحظه های با تو بودن

چه دلتنگم برای آرامش خوابی در هم آغوشی رویا

چه دلتنگم برای نفس های گرم عطر آگینت

دلتنگم آری !‌دلتنگ ...

برای چیدن گل های سرخ بوسه از داغی لبانت

برای سبزی بی انتهای چشمانت

برای بوسه هایت

برای بوسه هایت

zary
31st August 2008, 09:51 PM
شرمسار می شوم از خودم
از دردی که می کشم
از رنجی که روی شانه هایم نشانده ام
شعله ها بجای فصل ها
خودکشی بجای مرگ
برگهای عمر را سرخ کرده اند
شعر ها دیگر تازه نیستند
نوشته ها
از دوستی چیزی نمی دانند
اما من خیلی ساده
احساس می کنم
باید زندگی را
در شادابی لحظه ای
فتح می کردم ....

zary
31st August 2008, 09:52 PM
بعد از اولين نگاهت ...
من در شهر چشمانت گم شدم ...
کوچه هاي شهر بوي آسمان مي داد ...
روي بام خانه ها لانه کرده بود ،،، فرياد ....
بعد از اولين نگاهت ...
خاطره هايم جان تازه اي گرفتند ...
و من با لحظه هايم همدم ناقوس شب شديم ...
بعد از اولين نگاهت ...
ديوانگان مرا به سخره گرفتند ...
و هيچکس نميدانست عطر نگاه تو آوارگي دارد ...
ميدانم دستان کوچکم
نمي توانند آغوش گرمي براي دلتنگيهات باشند ...
اما بدان در جنگ با گريه ها ....
طلايه دار سپاه تو منم ...
بدون نگاهت عشق را نميفهمم ...
و نفس کشيدن اجباريست ...
بعد از اولين نگاهت ...
احساسم بال در آورد ....
و به سوي شهر چشمانت پر کشيد

DADASHI...payam
2nd September 2008, 11:58 AM
آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت ...
باران را ، اگر میبارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای ... مسلمان شده ام

zary
3rd September 2008, 11:51 AM
من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است
ای خدا باز به یاری نسیم سحری
می شود آیا دل به ناکدل من بربندد؟

DADASHI...payam
4th September 2008, 11:26 AM
و زندگی دیگر مهربان نبود.آسمان غریبانه می گریست.
لبانم دیگر لبخندی را تجربه نکرد و


چشمه اشکم در لحظه های نبودنت خشکید .
سکوت وسعت تنهاییم را معنا بخشید.

MAHSHID
4th September 2008, 01:44 PM
بنویس نامه نویس حرفهای خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیست
بنویس ، نامه نویس اگه عاشقانه نیست
حرفهای بهتر بنویس اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس بنویس ، نامه نویس
بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گفتنی نیست ، بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس...

taranom
6th September 2008, 10:35 PM
غمگین ترین آواره شب زنده دارم


دیریست در این کوچه ها بیتوته دارم



دلتنگم و چشمان من گویا مهیاست


تا آسمان در آسمان باران بکارم



ای آسمان ابری ترین قصه دلم بود


بگذار تا من جای تو باران ببارم



دیریست میگرید در این پس کوچه ها دل


پس کی به پایان میرسد این انتظارم ؟



شبها که میگیرد دلم از زخم دوری


آه ای غزل تنها تو می آیی به کارم



بیچاره دل ! آواره چشم که هستی ؟


تا اینچنین بردی ز من صبر وقرارم



ای آسمان ! اندوه من پایان ندارد


بگذار امشب جای تو باران ببارم !

DADASHI...payam
6th September 2008, 11:17 PM
دستهايت را ...
سايه بانم کن
که تابستان عشق است
وخورشيد تجلي سخت مي تابد
کنار کوچه تنهائي من
انارستان عشق است… !

Hosein
7th September 2008, 12:18 AM
شايد آن روز كه نقاش خيال

روي پيشاني

ما نقش كابوس زمان را مي ريخت

رنگ مهتاب نبود

رنگ شب بود و سكوت

كه گره هاي ترك خورده ي عشق

روي تابوت زمان نقش شدند

نتوانستم من باز كنم

چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام

و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي

رنگ تقصير نداشت

دست خلاق هنر مند جهان

قصه ي ما را با هم

روي يك بوم كشيد

چندروزي است كه تنهابه تومي انديشم

ازخودم غافلم امابه تومي انديشم

شب كه مهتاب درآيينه من مي رقصد

مي نشينم به تماشابه تومي انديشم

چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم

DADASHI...payam
8th September 2008, 02:47 PM
3 2 1 . . .

سوت داور !

بازي شروع شد

دويدم

دست و پا زدم

غرق شدم

دل شكستم

عاشق شدم

بي رحم شدم

مهربون شدم

بچه بودم

بزرگ شدم

پير شدم . . . !!!

بازي تموم شد !

زندگي رو باختم !


باختم !

zary
10th September 2008, 10:48 PM
برای دلتنگی بهانه نمی آورم
قضاوت با خودت ,
دلم اندازه یک دنیاست ...
اما
یک دنیا غم در دلم جا گرفته است
به همین سادگی ...

DADASHI...payam
11th September 2008, 12:10 PM
اي زمستان ! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم، ارغوان خنده مي آرد به بار!

zary
11th September 2008, 12:13 PM
دلم هوای پرسه زدن در کوچه های کودکی را دارد.دلم سخت محتاج هوای تازه کوچه هایی است که دیوارهایش کوتاه است و بوی نان سفره ساده همسایه همه را به خود می خواند و آسمان شبهایش آنقدر نزدیک است که می نوان ستاره ها را لمس کرد

flower4u
11th September 2008, 12:19 PM
دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است

صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

UFC
14th September 2008, 03:49 PM
من دیگه برنمی گردم ‚ اشکات رو هدر نکن
توی این لحظه ی آخر دل رو در به در نکن
من باید برم ولی ‚ تو باید اینجا بمونی
وقت دلتنگی بازم ترانه هام رو بخونی
قد یه چش به هم زدن ‚ قولای تو دووم نداشت
دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت
من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم
اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت
من ساده فکر می کردم که همیشه با منی
فکر می کردم که میای سایه ها رو پس می زنی
اما تو به اینه و ترا پشت پا زدی
اون ور حادثه ها ‚ تازه سراغم اومدی
قد یه چش به هم زدن ‚ قول ای تو دووم نداشت
دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت
من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم
اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت

DADASHI...payam
25th September 2008, 05:24 PM
همه چیز شاید یک اتفاق ساده بود
لغزیدن نگاهم
بر زلال احساست
و تپیدن دلم
که التماسی نورانی در خود داشت
و آری
آنجا، من قربانی شدم
و تو الهه‌ای بودی
که این قربانی شایسته ي آن نبود، می‌دانم
و آری
من تمام شدم
به همین سادگی...

zary
29th September 2008, 11:13 AM
شرمسار می شوم از خودم
از دردی که می کشم
از رنجی که روی شانه هایم نشانده ام
شعله ها بجای فصل ها
خودکشی بجای مرگ
برگهای عمر را سرخ کرده اند
شعر ها دیگر تازه نیستند
نوشته ها
از دوستی چیزی نمی دانند
اما من خیلی ساده
احساس می کنم
باید زندگی را
در شادابی لحظه ای
فتح می کردم ....

DADASHI...payam
30th September 2008, 12:40 AM
من دلم تنگ کسی است ... که به دل تنگی من میخندد
او که باید بفهمد ... عشق را به مسخره میگیرد

Saeed1102000
1st October 2008, 12:10 AM
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید......قفسم برده به باغی و درش بازکنید

DADASHI...payam
26th November 2008, 08:49 AM
بعد عمری که به خواب من مسکین آمد
گریه ، آبی به رخم ریخت که بیدار شدم

مدیحه علی آبادی
26th November 2008, 09:08 AM
:04:

مدیحه علی آبادی
26th November 2008, 09:08 AM
من از او خاطره دارم، من از او خاطره دارم،خاطراتی خوب و زیبا ،مث زیبایی رویا،من از او خبر ندارم ،اینو من باور ندارم،باور تنهایی موندن،باور تنهایی خوندن.

باور بازی رو باختن ، یا قمار عشق رو بردن،عاشقم،عاشقم من عاشقم از روز ازل.

عاشقم ،عاشقم من ،عاشقم از روز ازل.از روز ازل

DADASHI...payam
26th November 2008, 09:23 AM
هفت رنگان....
گویمت از هفت رنگان مو به مو...
خرقه پوشان دقلکار دو رو....
کو نشانی که شما اهل دلید ؟...
جملگیتان بر نماز باطلید...
این مشایخ قبله هاشان بر گناه...
می چکد شک بر سر سجاده ها...
وای از روزی که افتد پرده ها..............وای از روزی که افتد پرده ها............
ما خدایان زیادی ساختیم...
مال مردم را به خود پرداختیم...
سجده بر پست وریاست می کنیم...
با خدای خود سیاست می کنیم....
وای از روزی که افتد پرده ها.............وای از روزی که افتد پرده ها............




برای نخستین بار است که تراوش اندیشه دیگری را به تصویر میکشم...
شاعرش را نمی شناسم ...اما دردمان مشترک است...ودرد های مشترک را... شاید... شاید...
درمانی....شاید...

Fog+di
26th November 2008, 05:43 PM
عشق من عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود!!!!!!!!
___________________________________________
ما رو باش باز دوباره خراب عشق تو شدیم
دوباره با یک نگاه عاشق چشم تو شدیم
تو رو باش گذاشتی و رفتی بابیگانه شدی
حالابرگشتی میگی عاشق و دیوانه شدی!!!!!

sahar_rahgozar
28th November 2008, 08:06 AM
يادم آمد آن سيه روز تار را
ياد آن درياي مواج را

از چي بايد گفت ؟ از دلتنگي پاييز؟ از هراس غروب جمعه ؟ يا از بي باروني اين روزاي كويري؟

بزن بارون بزن خيسم كن آبم كن ترم كن اميدوارم دلتون هيچ وقت كويري نباشه:03:

zary
2nd December 2008, 11:09 AM
بايد ترا پيداكنم شايدهنوزم ديرنيست....
...كي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت كنه
اون لحظه هاي آخرازرفتن پشيمونت كنه
دلگيرم از اين شهر سرد اين كوچه هاي بي عبور
وقتي به من فكر ميكني حس ميكنم از راه دور
....بايدترا پيداكنم...

مدیحه علی آبادی
2nd December 2008, 11:26 AM
دلم تنگ است،دلم تنگ است،میان من و تو هزار فرسنگ است.

saharnaz
30th December 2008, 01:03 PM
از درز دیوار دلتنگی تو را میبینم ای معنای هستی
و دستانم را دراز میکنم
تا شاید بتوانم
گل محبتت را بچینم...........!

ashkbus
30th December 2008, 01:56 PM
سلسله موي دوست حلقه دام بلاست

saharnaz
3rd January 2009, 01:27 PM
چشمهايت را نقاشي کشيدم ...
و هر شب از دلتنگي هايم با او حرف ميزنم
و چشمهايت در نقاشي ...
آرام آرام گريه ميکند !!!

ashegh_aghl
6th January 2009, 12:50 PM
به دوردستها مينگرم ...
به نزديكيها ...
دورها دست نيافتني ...
نزديكيها دست نيافتني تر ...
راه را نشانم دهيد ...
به كجا روم تا به يكي برسم ...

saharnaz
11th January 2009, 07:14 AM
فاتح قلبها ميشوي
و آن گاه که طبق محاسباتت،
عاشق تر از تو بر زمين وجود ندارد ...
به بهانه مهربانيت ،
تو را رها خواهند کرد
اين هم يکي از سياه چاله هاي تستی
در مبحث نامعادلات عاشقانه است...

ehsankia
11th January 2009, 07:18 AM
اینها دلتنگیهای من هستش :04::04::04::04::04::04::04::04:

saharnaz
11th January 2009, 07:22 AM
گاهی شعر سراغم را میگیرد٬ گاهی هوای تو ، تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من...

شيطون_بلا
11th January 2009, 07:45 AM
اینجا حتما باید شعر گفت؟ من می خوام از دلتنگیم بگم ولی نمی دونم سرمنشاش از کجاست؟ بعضی مواقع میاد سراغم و بدجور زندگیمو فلج می کنه ولی چون نمی دونم از کجاست هیچ کاری هم برای رفعش نمی تونم بکنم.

اینم از دلتنگی های من. به قول دوستم انقد الکی خوشم که از زور خوشی زیاد دلت می تنگه واسه همینم دلیلشو نمی دونی!!!!!!!!!!!! :011:
نمی دونم والله شایدم حرف دوستم درست باشه!

شاپرک تنهایی من در دامی افتاده
که عنکبوتش سیر است!
شاپرکم نه می تواند پرواز کند
نه می تواند بمیرد.

ashegh_aghl
11th January 2009, 11:23 AM
سلام. خوش آمدی. هرچند خیلی دیر شده. فقط قبل از وداع همیشگی، بیا اینجا مقابلم بنشین، می خواهم یک دقیقه سکوت کنیم. به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند..

marjan62
11th January 2009, 08:43 PM
تا حالا شدی بدونی کسیو که خیلی دوسش داری ممکنه تا چند لحظه دیگه نباشه و همش در تلاطم باشی نکنه بره و تنهات بزار
ای کاش دلمو میشکست می رفت ولی زنده میموند و زندگی میکرد و خوشبخت می شد اما افسوس که داره به اخر عمرش نزدیک میشه ولی شایدم صد سال دیگه بود ولی من نبودم

ashegh_aghl
12th January 2009, 01:40 PM
دوسش داشتم ...
عاشقش بودم ...
براش ميمردم ...
بي قرارش بودم ...
دلتنگش ميشدم ...
اما حيف ........
نه شكست ...
نه سوزوند ...
نه كشت ...
فقط گذاشت و رفت ...
از اين دلم ميسوزه ...

saharnaz
14th January 2009, 06:58 AM
کجایی که اگر تمام نردبان‏های
دنیا را روی هم بگذاری دستت
به سقف دلتنگی من نمی‏رسد...

zary
25th January 2009, 01:03 PM
به چه قیمتی دلم رو
به نگاه تو سپردم
چه فریب تازه ای از
رسم کهنه تو خوردم
من چه ساده ارزومو
گفتم اما نشنیدی
تو صداقت دلم رو
یا نخواستی یا ندیدی

marjan62
10th February 2009, 06:13 PM
خسته شدم از تنهایی و بی کسی هیچ وقت وقتی دلم میخواد با کسی درد و دل کنم کسی نیست خسته شدم از بس سرمو به دیوار اتاقم تکیه دادم و گریه کردم
تو هم خودت اینقدر درد داری که من باید سکوت کنم همیشه نمیتونی هیچ وقت نیستی ولی من تو رو به خاطر خودت دوست دارم به خاطر وجود خو دت نه به خاطر تنهایی های خودم :010:

ولی خدا رو شکر خدا رو دارم اگه اونو نداشتم تا حالا ... :05:

zary
16th February 2009, 06:34 PM
در این غربت فراموشی،

هیچ نمی دانم تو مرا به دست باد سپردی،

تا یادم را از یادت به دور دستها ببرد و تو من را فراموش کرده ای یا نه،

این را بدان،

در سوزانترین کویر تنهایی و غریبترین غربت فراموشی،

تو همچنان مسبب زیستن من هستی،

چطور دلیل زیستن را می توان به باد سپرد،

مگر نه آنکه من خواهان زیستنم،

پس تا هستم تو در قلب و یاد من مدفون خواهی ماند،

تا من بمانم،

واگر نه،

من در خاک نیز غربت و تنهایی را تجربه خواهم کرد

FaTiii
16th February 2009, 07:09 PM
دلم تنگ است
دلم برای کسی تنگه که خیلی دوسش داشتم و دارم
نمیدونم باهاش چه کار کنم ولی خیلی دوسش دارم
حالا میدونم اون داره چه کار میکنه
خودشو داره اماده میکنه برای عروسی و من اینجا دارم عزا میگیرم
اون خوشحال و من غمگین
نمیدونم حالا میفههم بی کسی یعنی چی دوست داشتن یعنی چی
حالا بدون عزیزترین کسم چه کار کنم تو این دنیا
اصلا حال خوشی ندارم

The englishman
16th February 2009, 11:34 PM
خیلی خسته ام خیلی.اینقد که گاهی وقتا مردونگیمو میذارم پشت پرده نجابت و یه دل سیر هق هق میزنم.بقول دکتر شریعتی:چه فاجعه ای شود آن هنگام که یک مرد بگرید.چه فاجعه ای شود!
هیشکی نمیدونه ونمیفهمه دردم چیه ولی خودم میدونم.بعداین چی میشه نمیدونم ولی بااینکه خیلی به خودم ایمان دارمو اخیر به آخرین فرکانس رسوندمش ولی بعضاکم میارم. روحم زندانیه و جسمم به تبعیت از الگوی معنویش محدود.

marjan62
20th February 2009, 12:22 AM
الان تقریبا داره ده روز میشه اون تو بیمارستانه دلم میخاد زودتر خوب بشه و بیاد بیرون
ولی خیلی سخت بود کنار آمدن با این قضیه که باید هیچ وقت در مورد ازدواح و آینده باهاش حرف نزنم
تازه فهمیدم درد اصلیش چیه و چرا همیشه میگفت نمیشه
فقط از خدا میخوام کمکم کنه بتونم پشت و پناهش باشمو البته خودم رو هم فراموش نکنم

Arianoush_p_1988
21st February 2009, 10:28 PM
داداشی اگه یکی زیاد حرف داشته باشه،بازم حوصله ی گوش دادن داری؟
خیلی دلم گرفته.

آواره
22nd February 2009, 01:44 PM
ای خدا می خواستم اینجا دردو دل کنم اما دردام بیشتر شد ..........ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اا......................................

FaTiii
22nd February 2009, 02:14 PM
خیلی دلم مال محبت و صفایی که بود تنگ شده حالا هرجا میرم دیگه صحبت از مهر و محبت نیست
فقط از پول و کلاه برداری حرفه
این چه دنیایی؟

FaTiii
26th February 2009, 01:03 PM
دلم تنگه .....
دلم مال خدا خیلی تنگه
حالا دیگه میتونم وجود خدا رو حس کنم
میخوام از حال و هوای روحی امروز خودم یا بگم دوسه روزی هست که دارم بنویسم
دیگه از بستگی گریه کردم دیگه اشکی ندارم ..........
دیگه وقتی بخوام گریه کنم چشام درد میگیره
خدایا این چه دنیایی که درست کردی
چرا ادماش انقدر پست و دروغگو هستند
حرف از عشق میزنند اما دلشون پر ازنفرت
خدایا چرا من انقدر سادم
خدایا من بنده هات برام مهم نیستند خودت میدونی که من اینجوری نیستم
خدا وقتی خودم با احساساتم بازی کردند چه طور میتونم احساسات یک نفر بازی بگیرم
خدایا من به تو پناه میبرم
خدایا خودت کاری کن
خدایا از این اتشی که بنده هات برام درست کردند خلاصم کن
خدایا اگه همش دروغ باشه من نمیگذرم
خدایا من واگذارشون میکنم به تو
خدایا تقاصشون تو این دنیا بده
خدایا اگه منم مقصرم تقاصم توی این دنیا بهم بده
خدا تو برام مهمی دوست دارم ابروم پیش تو نره
حالا دیگه تو رو دارم وغصه ندارم

zary
28th February 2009, 06:05 PM
خواب دیدم دست های كوچك من آشیانه تو می شود .

قطره قطره قلب كوچكم آب و دانه تو می شود

شب ‌ ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند

ریشه های تشنه ام توی حوض خانه خدا آب می خورند

من همیشه خواب دیده ام

ولی . . . . . . . . . . . .

ولی راستی هیچ فكر كرده ای

یك درخت توی باغ آسمان چقدر دیدنی است ؟

ریشه های ما اگرچه گیر كرده است

میوه های آرزو ولی رسیدنی است

zary
2nd April 2009, 08:23 PM
اگر راست میگویی

وقتی سیاهم ،دوستم بدار.

وقتی سفیدم،همه دوستم دارند

marjan62
12th May 2009, 06:57 PM
الان ده روزه که همه چیز بین من و تو تموم شد با یک سوئتفاهم ساده تو فکر کردی من دارم بهت دروغ میگم ولی هیچ وقت نتونستم بهت دروغ بگم خیلی وقت بود داشته بهونه میگرفتی فهمیده بودم دیگه برات شدم یه عادت ولی نمیدونستم عشق دروغه و فقط میخواستی
هیچ قضاوتی در موردت نمیکنم ولی تو را به خدا با هیچ دختر دیگری اینکار رو نکن چون هیچ کس توی دنیا نمیتونی پیدا کنی که به اندازه من دوستت داشته باشه
برو بسلامت ولی یادت باش بد داغی گذاشتی رو دلم تا اخر عمرم به هبچ کس نمیگم دوست دارم چون تو نه تنها منو له کردی بلکه احساسات رو هم توی من از بین بردی
کاش بودی اون شبهای که تو توی بیمارستان بودی و من فقط اشک میریختم کاش بودی میدی به خاطر تو چه طعنه ها که نشنیدم کاش بودی میدی چطوری وقتی اون حرفا رو بهم زدی شکستم کمرم خم شد از خدای بزگ میخوام هیچ موقع تو زندگیت درد نداشته باشی ولی هیچ وقت هم تو با این بدبینی شکاکی و خودخواهی نمیتونی کسی رو دوست داشته باشی

مواظب خودت و قلبم که پیشت جا گذاشتم باش:017:

sami mehdi
14th May 2009, 11:17 PM
دل تنگی که گفتنی نیست دل تنگی باید توی دل تنگت بمونه
فوقش که بگی
چی میشه
هیچی
دلت تنگتر هم میشه
ولی نه باید گفت
میگم که دلم بریا مهدی تنگ شده

marjan62
27th July 2009, 03:43 PM
همه ميگن سلام خوبي ماهان ؟ بعد ميگن چه خبر ؟ بعد منتظرن مي مونن / اكثرشون منتظرن ببينن من نفس مي كشم يا نه ؟ اگه بميرم كه هيچ مردم ديگه مرگ حقه اگه نمردم هم شروع مي كنن به اميد دادن به ترحم كردن خيليا مي گن داداش ماهان اما كمتر كسي ميگه عشقم ماهان آره كي مياد عشق من مريض و ديوونه بشه ؟ خيلي دلم مي خواست زن بگيرم . اما نشد . يعني زورم نرسيد . هيشكي زنم نشد . دوستام باهام حال نكردن . چون همش از درد داد زدم . از بس خون بالا آوردم . تنهايي بد درديه خدا رو گم كردم آدما دروغ مي گن بدنم درد مياد خدا كجاييي خدا ...........

ماهان عزیز این پستت داره خیلی اذیتم میکنه اصلا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم
کارم شده فقط بیام به صفحه جی تی ساعتها زل بزنم
بدون هیچ هدفی:027:

zary
27th July 2009, 08:05 PM
سکوت یعنی یه حرف که تو دلمه
یعنی یه اسم که رو لبامه
یعنی یه شرم که تو چشامه
یعنی یه آرزو که توی سینمه
سکوت یعنی .....
دوستت دارم .....

nooshin_omega
16th December 2009, 01:21 PM
خدايا دلم خيلي گرفته!دارم ديوونه ميشم.خسته شدم انقدر گريه كردمو صدات كردم.ازين زندگي خسته شدمممممممممم

saharnaz
3rd January 2010, 02:04 PM
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود ،
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود ،
بر سر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود ،
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود و چشمان او که دائما از اشک شسته بود ،
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود ،
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود .

saharnaz
3rd January 2010, 02:05 PM
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم ،گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم ،
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام ، تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم ،
در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق ، لب شکست از خشکی اما همچنان می ایستم ،
دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود ، گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم ،
ای فریماه شب تار یاریم کن ، تا بدانم سایه گمگشته ای از کیستم .

saharnaz
3rd January 2010, 02:06 PM
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره .

saharnaz
3rd January 2010, 03:26 PM
قرار بی قراری شد قرارم ، من احساس تو را در انتظارم ، ببین از دوریت بی روزگارم ، زمستانم که در سوگ بهارم ، من آن ابرم که خشکم ، نا ندارم ، که در اندوه دوری ها ببارم ، ستاره ، آسمان ، روز می شمارم ، عزیزم ، عاشقم ، مجنون و زارم ، بیا نوری بده بر تاری شبهای تارم ، که بی تو لعنتیست بر هرچه دارم ، نمی دانم که در دوری به قلبت ماندگارم ، ولی اما تو را تا حد جانم دوست دارم .

saharnaz
3rd January 2010, 03:27 PM
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است بدان من گریه می کردم که از دنیا دلم تنگ است ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .

saharnaz
2nd March 2010, 08:57 AM
یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی دو هفته بارندگی پیگیر را از خاطرمان می برد. این همه ی حکایت زندگی ست

سارای تنهای خدا
31st August 2010, 10:55 AM
سالها میگذرد از شب تلخ وداعاز همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدیتو نمیدانستیتو نمی فهمیدیکه چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردنرفتی و از دل من روشنایی ها رفتلیک بعد از ان شبهر شبم را شمعی روشنی می بخشیدبر غمم می افزودجای خالی تو را میدیدممی کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدمبه وفای دل توو به خوش باوری این دل بیچاره خودناگهان یاد تو می افتادمباز می لرزیدمگریه سر می دادمخواب می دیدم من که تو بر میگردیتا سر انجام شبی سرد و بلنداشک چشمان سیاهم خشکیدآتش عشق تو خا کستر شدیاد تو در دل من پرپر شداندکی بعد گذشتاینک این من...تنها...دستهایم سرد استقدرتم نیست دگر...تا که شعری گویمگر چه تنها هستمنه به دنبال توامنه تو را می جویمحال می فهمم من...چه عبث بود آن خوابکاش می دانستم عشق تو می گذردتو چه آسان گفتی دوستت دارم راو چه آسان رفتی... کاش می فهمیدی وسعت حرفت راآه...افسوس چه سودقصه ای بود و نبود ...

سارای تنهای خدا
31st August 2010, 10:56 AM
هشتاد ساله می شوم
و باز ..
دنبال نشان ای از توام
در غسالخانه لا ب لای کفن ها
و روز قیامت دلم شور تو را میزند...
آیا خداوند تو را خواهد بخشید ؟

سارای تنهای خدا
31st August 2010, 10:57 AM
هرگز عاشق نخواهم شد...
زيرا ديده ام دختراني را كه...
به خاطر عشق باهمه جنگيدند...
وبه وصال رسيدند...
و ديدند چگونه به آنها خيانت شد...

سارای تنهای خدا
2nd September 2010, 07:52 AM
روزگاریست که تنهایی من رنگ شب است
و در این تنهایی
دل من سخت به آغوش تو عادت دارد
دل من سخت تر از رنگ شب است
دل من صاف تر از بوی شب است
و در این نزدیکی
دل من سخت به دنبال تو از این دل شب
آویزان
سخت تنها
به کنجی خسته
تب زده ، سوخته اما عاشق
میکند داد فغان...

سارای تنهای خدا
2nd September 2010, 07:54 AM
چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟
يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟
مثل روياي رسيدن به خدا....
همه شب تا به افق
دل من نيز به آزادگي قلب تو
..........پر ميگيرد

سارای تنهای خدا
2nd September 2010, 07:58 AM
کاش میشد همچو آواز خوش یک دوره گرد



زندگی را بار دگر دوره کرد.!!

سارای تنهای خدا
2nd September 2010, 08:26 AM
شاید با این باران بی بهانه چتر
بی بهانه تنهایی
زیر تگرگ خاطرات دیروز
زیر بارش بی امان دلتنگی
کوچه را با نگاه اندازه کنم
شایداین کوچه را دوباره مرور کنم
شاید ته این کوچه تو باشی
مانده باشی
شاید باز هم شعر بگویم
مثنوی بخوانم
غزل بشوی
شاید دوباره بیایی
شاید...
دیر آمدی
من دیگر نیستم.
من بی چتری عادت کردم.

سارای تنهای خدا
4th September 2010, 09:17 AM
شب شبی ظلمانی است و دلم ساکت و خاموش و صبور است ولی.. اینک آن کس که ز خود می گوید.. من نیستم شده ام مثل کسانی که غریبند میان وطن و اهل و دیار..
چون کسانی هستم که ندارند خبر از دل خویش.. من کجای شب و روز، در کدامین غزل و
قصه فراموش شدم ؟
در پریشانی چشمان تو هم چیزی نیست... هیچ کس ار دل من هیچ نگفت حتی تو...
در میان خواب و بیدار.. ندانستن و فهم ...در میان واژه های غم بودن یا نیست ، در میان بدی و این همه رویای دروغ دل من گم شده است...
حس من حس همان رهگذری است که به امید چراغی روشن... یا دو چشمی که به راهش باشد...از میان گذری می گذرد و به جز خامشی و تاری و غم چیز دگر عاید قلبش نشود..حس من حس همان ماهی تنگی است که تنها مانده.. در میان مردمی گرگ صفت زیستنم دشوار است.. مردمانی که همه می خواهند فاتح و سارق قلبت باشند...
مردمانی که زمان هاست برای زیستن دست به دامان دروغند همه... زیستن دشوار است در میان آدمک های عجیبی که همه چهره خود باخته اند.. ودر میان صورتک های قشنگی که همه قصد فریبت دارند... به کجا باید رفت ؟هست جایی که همه مردم آن اهل صداقت باشند...باورم نیست که نیست ...نه قداست مانده ... نه صداقت نه دلی پاک و زلال ... خود فریبی تا کی؟
هیچکس با من نیست...با تو هم میدانم که کسی نیست که نیست.........من و تو تنهاییم... به کجا باید رفت ؟ کاش جایی برویم .. قبل هرچیز خدا باشد و بس... که همه درد من و تو این است : که خدا در دل آدم ها نیست ....!

سارای تنهای خدا
6th September 2010, 07:52 AM
ميدوني چقدر دلم برات تنگ شده؟
حرفاي من اينجاست توي سينم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی

خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگه
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بي تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزيزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم

خسته ام خيلي خسته
حتي وقتي مياي بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم

اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس
خیلی خسته ...

سارای تنهای خدا
6th September 2010, 08:01 AM
دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

سارای تنهای خدا
6th September 2010, 08:15 AM
file:///C:/DOCUME%7E1/WINDOW%7E1/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-2.jpgشعر ناگفته

نه!كاري به كار عشق ندارم!
من هيچ چيز و هيچ كسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يك روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر كسي را
كه دوست تر بداري
حتي اگر يك نخ سيگار
يا زهر مار باشد
از تو دريغ ميكند...

پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار ديگر،ديگر
كاري به من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
نا گفته ميگذارم...
تا روزگار بو نبرد...

گفتم كه
كاري به كار عشق ندارم!

سارای تنهای خدا
6th September 2010, 01:07 PM
امشب همه چیز رو به راهه
همه چیز آرام.....آرام , ...
باورت می شه ؟
دیگه یاد گرفتم شبها بخوابم " با ,یاد تو ,"
تو نگرانم نشو !
همه چیز رو یاد گرفته ام !
راه رفتن تو این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چجوری بی صدا گریه کنم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هام را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز رو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چجوری نبودنت را با رویای با تو بودن سر کنم...
و جای خالیت را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم... بدون شونه هات....!
یاد گرفته ام ...که دیگه عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چجوری.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نمیگیرم
چرا که یاد تو تنها امید برای زنده بودنمه
پس این امید رو ازم نگیر

سارای تنهای خدا
8th September 2010, 08:18 AM
حالا که رفته‌ای
بی دلیل در می‌زند
هیچ آمدنی گرمم نمی‌کند
حالا که رفته‌ای
در همین شب برفی
شعر آمده است
می‌بینمش در آیفون تصویری
مردد مانده‌ام
نه!
خانه نیستم
حالا که رفته‌ای
می‌گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه‌ای خشکیده
نه گلی، نه گلبرگی
می‌گویند در میان هه دفترهایت
کودکی است که با پروانه‌ها
به سراغ ماه می‌رود
حالا که رفته‌ای
خیالی از تو
خلوتی از ماه
و بالِشی از دریا
کافی است
برای خوابی که بیدار نمی‌شود

سارای تنهای خدا
8th September 2010, 08:19 AM
گریستن را همچون تمنایی ناممکن و محکوم آموخته ام

و من آن پرنده نازک بالم

تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟

گویا تارک دنیا شدم

و بهترین نماد دلتنگی ام

باران

و تمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین گذاشتم

و من همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم

برگشته ام به زندگی عادی ام

رسیدگی به...

تنهایی هایم

.

.

ه
م
ی
ن

.

!

سارای تنهای خدا
8th September 2010, 08:19 AM
نمي دانم چرا با آنكه مي دانم
از آن من نخواهي بود
چرا با تار و پود جان
برايت خانه ميسازم

سارای تنهای خدا
8th September 2010, 08:20 AM
گریان شده

همچون دخترکی لجباز پا به زمین می کوبد...

تو را می خواهد ٬

تمام ِ

تو را دلم...

سارای تنهای خدا
8th September 2010, 08:22 AM
غریبه





!

هوای دلم عجیب





برایت گرفته





!

من و اسمانی از حرف های نگفته





!

راستی







جسارت





نباشد







تو کی می ایی؟

سارای تنهای خدا
8th September 2010, 08:29 AM
گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار,
از نبودنهایت آنگاه که باید باشی
از خیال پردازی هایم تا مرز ِ جنون
از دیدن ِ گامهای خیالیت که با چشمان ِ همیشه منتظرم حک میکنم
بر جادۀ منتهی شده به کلبـۀ قحطی زده از عشقم!

گامهایی که
اگر بیایند
اگر بمانند
اگر از آن ِ" تو" باشند
بر چشمان بی فروغم جای دارند.......

آه !که براستی
اگر بیایی
اگر بمانی
اگر "تو"باشی
قلب ِ خستۀ من ,لبریز از عشق و امید خواهد شد

اگر که "تو" باشی

عشق بی دریغم پیشکش ِ حضورت خواهد شد
.........

انتظارت را دوست دارم
که شاید
که روزی
تو باشی....

سارای تنهای خدا
13th September 2010, 02:47 PM
می ترسم از نبودنت...

و از بودنت بیشتر!!!

نداشتن تو ویرانم میكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.

و وقتی هستی" تو را" می خواهم.

رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام

خداحافظی ات به جنونم می كشاند...

و سلامت به پریشانیم!؟!

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....

بی تو خسته ام و با تو در فرار...

در خیال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت.......

سارای تنهای خدا
13th September 2010, 02:48 PM
این روزها که نیستی

نمی‌گذرند !

جز انتظار و سکوت

هیچ چیز تنهایی لحظه هایم را به آغوش نمی کشد ...

صبر می کنم

با اشک ...

میان اشک‌هایم

تو برایم بخند ...!

سارای تنهای خدا
13th September 2010, 02:54 PM
رقیب من !

تو می دانی

آن نازنین یارت

ــ عشق نافرجام من ــ

هر نیمه شب در خواب من پرسه می زند ؟!

که هر شب سر همان قرار همیشگی

می آید و من از ترس خیانت از خواب می پرم ؟!

omid
13th September 2010, 02:56 PM
سلام سارای تنهای عزیزم

چرا اینقدر شکایت دلتنگی ؟
از چی ناراحتی ؟

چی بر دلت سنگینی می کند؟

از ماندن بنویس از زندگی از امید و ....

سارای تنهای خدا
13th September 2010, 03:37 PM
سلام ... زندگی بر خلاف آرزو هایم گذشت ..

omid
13th September 2010, 03:43 PM
سلام ... زندگی بر خلاف آرزو هایم گذشت ..
آشنایی میدی لطفا؟