PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مگه انجا خونه خدا نیست


FaTiii
12th June 2009, 01:00 AM
دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

FaTiii
12th June 2009, 01:01 AM
نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد ؟ بهشت پاك

اينك محل سكونت ؟ زمين پاك

آن چيست بر گرده نهاده اي ؟ امانت است

قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاي خانواده ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

روز تولدت ؟ در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق

رنگت ؟ اينك فقط سياه از شرم چنان گناه

چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين

جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا

شغلت ؟ در كار كشت اميدم به روي خاك

شاكي تو ؟ خدا

نام وكيل ؟ آن هم فقط خدا

جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين ؟ همين

حكمت ؟ تبعيد در زمين

همدست در گناه ؟ حواي اشنا

ترسيده اي ؟ كمي

ز چه ؟ كه شوم من اسير خاك

آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟ بلي

كه ؟ گاهي فقط خدا

داري گلايه اي ؟ دگر گلايه نه ولي .....................

ولي كه چه ؟ حكمي چنين ، آنهم به يك گناه

دلتنگ گشته اي ؟ زياد

براي كه ؟ تنها فقط خدا

آورده اي سند ؟ بلي

چه ؟ دو قطره اشك

داري تو ضامني ؟ بلي

چه كس ؟ تنها كسم خدا

در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا

FaTiii
12th June 2009, 01:02 AM
ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است.
اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست.
آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی.
و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...
گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید.
به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند. به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.
و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.
به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.
و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی.
ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.
ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.
و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق این است.
از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.
ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود.
ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

FaTiii
12th June 2009, 01:04 AM
ایستگاه استجابت دعا


*
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
*
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

FaTiii
6th December 2009, 12:16 PM
سلام خدا. خداي مهربونم... فقط.........فقط ، روم نمیشه بگم که گمت کردم.

یه جایی جات گذاشتم، یادم نیست کجا. نمیدونم تا کی داشتمت.

ولی تو که همه جا بودی. همیشه احساست می کردم.

پس چرا الان نیستی؟ پس کجایی؟

اون وقتا به آسمون که نگاه می کردم میدیدمت. به زمین نگاه می کردم میدیدمت.

به کوه نگاه می کردم میدیدمت. به درختها، به دریا، .... همه جا بودی، من میدیدمت

مگه نه؟ ولی حالا چی؟پس کجایی؟ من میخوامت. بیشتر از همیشه.

میخوام بهت ثابت کنم که هنوزم تو برام بهترینی.

راستی یه جایی رو یادم رفته بگردم.

آره. دلم. اصلا یادم به دلم نبود. حتما تو اونجایی.

میرم سراغت و مطمئنم که این بار پیدات می کنم

FaTiii
6th December 2009, 12:17 PM
[Only registered and activated users can see links]

FaTiii
6th December 2009, 12:17 PM
خدایا



این روزها زندگی چنان سخت و تلخ شده که هر سری هزار



سودا دارد ، هر بنده ای غمی دارد ، و هر غمش هزاران گره ...



خدای سمیع ، حتی نمیدانیم که گاه ازتو گله میکنیم یا برایت درد و دل



اما همچنان سر بر آستان تو نهاده ایم ..



تا دست نوازشی بر وجودمان بکشی و این خستگی را از دیده هایمان

پاک کنی ...



مهربان کردگار گیتی ، گره از غم هایمان بازکن و د لهایمان را ز غم ها

آزاد کن ...