توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : غزلهاي عاشقانه ؛ "و - شکسپیر"
FaTiii
16th June 2009, 01:54 PM
خداحافظ تو خيلي عزيزتر و گران تر از آني كه از آن من باشي و به احتمال قوي تو قدر و قيمت خود را مي داني .امتياز و سند ارزش تو به تو حق مي دهد خود را آزاد كني سند و همه سهامي كه در تو دارم منقضي مي گردد پس چگونه ترا نگه دارم مگر با عطاي خود تو و براي آن همه دولت و ثروت حق و شايستگي من كجاست؟در من دليل و موجبي براي ذريافت چنين هديه اي عالي و زيبا نيست بنابراين امتياز و انحصار من دوباره به تو برگردانيده مي شود .تو خودت را به من دادي در وقتي كه به ارزش خودت آگاه نبودي يا درباره من كه اين هديه را به او عطا كردي در اشتباه بودي پس عطاي بزرگ تو كه بر اشتباه و سوء تفاهم بنا شده حالا كه تو تشخيص و قضاوت بهتري پيدا كرده اي دوباره به خانه خود برمي گردد.بنابراين من تو را داشتم مثل خواب و خيالي كه آدمي را مي نوازدو مي فريبد.در خواب سلطانم در بيداري هيچ چنين نيست.
FaTiii
16th June 2009, 01:54 PM
وقتي درباره تو مي نويسم چه ضعيف مي شوم و قدرتم را از دست مي دهم چون مي دانم ذوق و قريحه بهتري از نام تو استفاده مي كند و در ستايش آن تمام نيروي خود را به كار مي برد تا مرا از گفتگوي درباره تو زبان بسته و گنگ سازد .اما از آنجايي كه ارزش تو به پهناوري اقيانوس است و كشتي فروتن و ناچيز را هم همچون سرافرازترين كشتي مي برد و تحمل مي كند قايق پرروي من كه از كشتي او كه خيلي پست تر و پايين تر است بر روي درياي پهناور تو با سماجت و خيره سري ظاهر مي شود.
كمترين و كم عمق ترين كمك تو مرا بر آن دريا شناور نگه مي دارد مادامي كه او بر اعماق نپيمودني سوار و شناور است پس من چون در هم شكسته ام قايقي بي ارزشم او ساختماني بلند و تنومند است كه خوش آيند است و خوش مي درخشد .بنابراين اگر او شكوفا مي گردد و من دور انداخته و متروك مي شوم بدتر از همه اين است كه عشق من موجب شكستگي و ويرانگي من گشته است.
FaTiii
16th June 2009, 01:55 PM
از وقتي كه تو را ترك كرده ام چشمم در فكر و خيالم جا و قرار ندارد و آن چشمي كه مرا از اين سو به آ نسو هدايت مي كند جزپي از وظايفش را انجام مي دهد و در جزپي كور است .مي نماياند كه مي بيند ولي در حقيقت عملا نمي بيند و درست كار نمي كندزيرا هيچ صورت پرنده اي يا گلي يا شكلي را كه به آن مي آويزد به دل منتقل نمي سازد.از اشيايي كه به سرعت از نظرش مي گذرند فكر و خيال هيچ سهمي ندارد و نا آنچه را كه مي گيرد در ديد خود نگه مي دارد زيرا اگر نا هموارترين و ملايم ترين منظره اي را ببيند يا زيبا ترين چهره و صورت يا بدشكل ترين آفريده خلقت يا كوه يا دريا يا روز يا شب يا كلاغ يا كبوتر همهء آنها را به شكل و هيات تو در مي آورد.
زيرا چنان پر از توست كه بيش از آن نتواند و براي ديد بيشتر توانايي ندارد. به اين ترتيب فكر باوفا و بسيار راستين من چشم مرا نارسا و بي وفا مي گرداند
FaTiii
16th June 2009, 01:55 PM
عشق گناه من است وفضیلت عزیز تو نفرت .نفرت از گناه من نفرتی که بر اساس عشق و دوست داشتنی گناه آمیز بنا شده است .اوه فقط تو حال و وضع خودت را با وضع من مقایسه کن تو در خواهی یافت که وضع من درخور ملامت و سرزنش نیست یا اگر در خور ملامت و سرزنش باشد نه از آن لب هایی است که از آن توست که زینت های ارغوانی شان را با مهر کردن سندهای دروغین عشق ملوث و بی حرمت ساخته اند به همان دفعاتی که لبهای من کرده اندلبانی که در آمد و عواید تخت خواب های دیگران را دزدیده اند پس جایز و روا باشد که من به تو عشق بورزم همانطوری که تو با دیگران عشق می ورزی .آنهایی که چشمان تو آنها را می طلبند همانطوری که چشمان من با التماس و سماجت تو را می خواهد و می طلبد.
رحم و مروت را در دلت بنشان تا وقتی که رشد نماید و رحم تو شایسته آن گردد که مورد ترحم قرار گیرد.
اگر تو در صدد آنی چیزی را مالک شوی که تو خود آن را پنهان می کنی و دریغ میداریشاید به دلیل خودت آن را از تو دریغ خواهند داشت.
FaTiii
16th June 2009, 01:56 PM
و به راستی در حقیقت من تو را با چشمانم دوست ندارم زیرا آنها در تو هزاران خطا می بینند اما این دل من است که چیزی را که چشمانم به تحقز آن می نگرند دوست می دارد دلی که علی رغم آنچه آنها می بینند خوشش می آید دیوانه وار دوست بدارد .
نه گوشهایم از آهنگ شیرین نوازی تو محفوظ می شوند نه احساس محبت آمیز من به تماس های پایین رغبت و تمایلی دارد نه ذائقه نه شامه ام میل دارند به هیچ مهمانی و و سورچرانی شهوانی که با تو در خلوت باشد دعوت شوند.
اما نه ادراکات پنج گانه ام1 و نه حواس خمسه ام می توانند یک دل دیوانه را از از عشق ورزی و خدمت به تو بازداشته منصرف سازند دلی که مرا بی تسلط و بی اختیار نامزد و شبیه یک آدم می سازد که برده ی اسیر و رعیت و بنده بدخت دل مغرور تو گردد.
تا کنون من فقط بلا و طاعون ام را سود خود شمردم زنی که مرا به خطا می کشاند و به من درد و غذاب عطا می کند.
FaTiii
16th June 2009, 01:57 PM
من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره
من وتو،من وتو ،من وتو
هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم
ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co