PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بوستان -اشعار سعدي


ATHENA
17th July 2009, 08:59 PM
بوستان- اشعار سعدي



در این تاپیک اشعار بوستان سعدی را قرار دهید ، لطفا ، مرسی از شماها :01::03:


بوستان سعدی یا سعدی‌نامه نخستین اثر سعدی است که کار سرودن آن در سال ۶۵۵ هجری قمری پایان یافته است. سعدی این اثر را در زمانی که در سفر بوده است، سروده و هنگام بازگشت به شیراز آن را بر دوستانش عرضه داشته است. این اثر در قالب مثنوی و در بحر متقارب سروده شده است، و از نظر قالب و وزن شعری حماسی است هر چند که از نظر محتوا به اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات پرداخته است.

بوستان سعدی به ده باب تقسیم شده است:

* عدل
* احسان
* عشق
* تواضع
* رضا
* ذکر
* تربیت
* شکر
* توبه
* مناجات
* ختم کتاب

این کتاب حدود چهارهزار بیت دارد، و سعدی آن را به نام اتابک ابوبکر بن سعد زنگی کرده است.





سر آغاز

[Only registered and activated users can see links]





به نام خدایی که جان آفرید / سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشنده‌ی دستگیر / کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت / به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز / به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور / نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت / چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم / گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی / پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش / چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار / عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق / بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری / شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست / به عصیان در زرق بر کس نبست
ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست / چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی / که از دست قهرش امان یافتی؟

ATHENA
17th July 2009, 09:05 PM
در سبب نظم کتاب

[Only registered and activated users can see links]


در اقصای گیتی بگشتم بسی / بسر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه‌ای یافتم / ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم
چو پاکان شیراز، خاکی نهاد / ندیدم که رحمت بر این خاک باد
تولای مردان این پاک بوم / برانگیختم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زان همه بوستان / تهیدست رفتن سوی دوستان
بدل گفتم از مصر قند آورند / بر دوستان ارمغانی برند
مرا گر تهی بود از آن قند دست / سخنهای شیرین‌تر از قند هست
نه قندی که مردم بصورت خورند / که ارباب معنی به کاغذ برند
چو این کاخ دولت بپرداختم / بر او ده در از تربیت ساختم
یکی باب عدل است و تدبیر و رای / نگهبانی خلق و ترس خدای
دوم باب احسان نهادم اساس / که منعم کند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستی و شور / نه عشقی که بندند بر خود بزور
چهارم تواضع، رضا پنجمین / ششم ذکر مرد قناعت گزین
به هفتم در از عالم تربیت / به هشتم در از شکر بر عافیت
نهم باب توبه است و راه صواب / دهم در مناجات و ختم کتاب

ATHENA
17th July 2009, 09:23 PM
حکایت

[Only registered and activated users can see links]


حکایت کنند از بزرگان دین / حقیقت شناسان عین الیقین
که صاحبدلی بر پلنگی نشست / همی راند رهوار و ماری به دست
یکی گفتش: ای مرد راه خدای / بدین ره که رفتی مرا ره نمای
چه کردی که درنده رام تو شد / نگین سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار / وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار
تو هم گردن از حکم داور مپیچ / که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
چو حاکم به فرمان داور بود / خدایش نگهبان و یاور بود
محال است چون دوست دارد تو را / که در دست دشمن گذارد تو را
ره این است، روی از طریقت متاب / بنه گام و کامی که داری بیاب
نصیحت کسی سودمند آیدش / که گفتار سعدی پسند آیدش

ATHENA
17th July 2009, 09:44 PM
در معنی شفقت بر حال رعیت

[Only registered and activated users can see links]

شنیدم که فرماندهی دادگر / قبا داشتی هر دو روی آستر
یکی گفتش ای خسرو نیکروز / ز دیبای چینی قبایی بدوز
بگفت این قدر ستر و آسایش است / وز این بگذری زیب و آرایش است
نه از بهر آن می‌ستانم خراج / که زینت کنم بر خود و تخت و تاج
چو همچون زنان حله در تن کنم / بمردی کجا دفع دشمن کنم؟
مرا هم ز صد گونه آز و هواست / ولیکن خزینه نه تنها مراست
خزاین پر از بهر لشکر بود / نه از بهر آذین و زیور بود
سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه / ندارد حدود ولایت نگاه
چو دشمن خر روستایی برد / ملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج / چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
مروت نباشد بر افتاده زور / برد مرغ‌دون دانه از پیش مور
رعیت درخت است اگر پروری / به کام دل دوستان برخوری
به بی‌رحمی از بیخ و بارش مکن / که نادان کند حیف بر خویشتن
کسان برخورند از جوانی و بخت / که با زیردستان نگیرند سخت
اگر زیردستی درآید ز پای / حذر کن ز نالیدنش بر خدای

ATHENA
17th July 2009, 09:47 PM
حکایت در شناختن دوست و دشمن را


[Only registered and activated users can see links]




شنیدم که دارای فرخ تبار / ز لشکر جدا ماند روز شکار
دوان آمدش گله‌بانی به پیش / بدل گفت دارای فرخنده کیش
مگر دشمن است این که آمد به جنگ / ز دورش بدوزم به تیر خدنگ
کمان کیانی به زه راست کرد / به یک دم وجودش عدم خواست کرد
بگفت ای خداوند ایران و تور / که چشم بد از روزگار تو دور
من آنم که اسبان شه پرورم / به خدمت بدین مرغزار اندرم
ملک را دل رفته آمد بجای / بخندید و گفت: ای نکوهیده رای
تو را یاوری کرد فرخ سروش / وگر نه زه آورده بودم به گوش
نگهبان مرعی بخندید و گفت: / نصحیت ز منعم نباید نهفت
نه تدبیر محمود و رای نکوست / که دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهتری شرط زیست / که هر کهتری را بدانی که کیست
مرا بارها در حضر دیده‌ای / ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای
کنونت به مهر آمدم پیشباز / نمی‌دانیم از بداندیش باز
توانم من، ای نامور شهریار / که اسبی برون آرم از صد هزار
مرا گله‌بانی به عقل است و رای / تو هم گله‌ی خویش داری، بپای

ATHENA
17th July 2009, 10:02 PM
حکایت ملک روم با دانشمند



[Only registered and activated users can see links]




شنیدم که بگریست سلطان روم / بر نیکمردی ز اهل علوم
که پایابم از دست دشمن نماند / جز این قلعه در شهر با من نماند
بسی جهد کردم که فرزند من / پس از من بود سرور انجمن
کنون دشمن بدگهر دست یافت / سر دست مردی و جهدم بتافت
چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟ / که از غم بفرسود جان در تنم
بگفت ای برادر غم خویش خور / که از عمر بهتر شد و بیشتر
تو را این قدر تا بمانی بس است / چو رفتی جهان جای دیگر کس است
اگر هوشمندست وگر بی‌خرد / غم او مخور کو غم خود خورد
مشقت نیرزد جهان داشتن / گرفتن به شمشیر و بگذاشتن
که را دانی از خسروان عجم / ز عهد فریدون و ضحاک و جم
که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ / نماند بجز ملک ایزد تعال
که را جاودان ماندن امید ماند / چو کس را نبینی که جاوید ماند؟
کرا سیم و زر ماند و گنج و مال / پس از وی به چندی شود پایمال
وزان کس که خیری بماند روان / دمادم رسد رحمتش بر روان
بزرگی کز او نام نیکو نماند / توان گفت با اهل دل کو نماند

Bats' Head
17th July 2009, 10:03 PM
بوستان خیلی کتاب جالبیه اما من به شخصه گستان رو به خاطر داشتن نثر ترجیح میدم. به نظرم گلستان جالب تره.

yalda saadaat
18th December 2010, 12:37 PM
زندگی نامه:

سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است.
درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.
سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند.
سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت.
آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند.
سعدی خود در این مورد می گوید:
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت
سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.
او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد.
سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.
او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود.
سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.
برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.
پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت.
در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.
سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند.
سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می زد.
سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد.
سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون.
وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است.
ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.
شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.
از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.
آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

yalda saadaat
18th December 2010, 12:38 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
سر آغاز

به نام خدایی که جان آفرید
سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشنده‌ی دستگیر
کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت
به هر در که شد هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز
به درگاه او بر زمین نیاز

نه گردن کشان را بگیرد بفور
نه عذرآوران را براند بجور

وگر خشم گیرد به کردار زشت
چو بازآمدی ماجرا در نوشت

دو کونش یکی قطره در بحر علم
گنه بیند و پرده پوشد بحلم

اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نیاید به کار
عزیزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق

وگر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری

ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان در زرق بر کس نبست

ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست
چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست

وگر بر جفا پیشه بشتافتی
که از دست قهرش امان یافتی؟

بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس
غنی، ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چیز و کس
بنی آدم و مرغ و مور و مگس

چنان پهن‌خوان کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت خورد

مر او را رسد کبریا و منی
که ملکش قدیم است و ذاتش غنی

یکی را به سر برنهد تاج بخت
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

کلاه سعادت یکی بر سرش
گلیم شقاوت یکی در برش

گلستان کند آتشی بر خلیل
گروهی بر آتش برد ز آب نیل

گر آن است، منشور احسان اوست
وراین است، توقیع فرمان اوست

پس پرده بیند عملهای بد
همو پرده پوشد به آلای خود

بتهدید اگر برکشد تیغ حکم
بمانند کروبیان صم و بکم

وگر در دهد یک صلای کرم
عزازیل گوید نصیبی برم

به درگاه لطف و بزرگیش بر
بزرگان نهاده بزرگی ز سر

فروماندگان را به رحمت قریب
تضرع کنان را به دعوت مجیب

بر احوال نابوده، علمش بصیر
بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر

به قدرت، نگهدار بالا و شیب
خداوند دیوان روز حسیب

نه مستغنی از طاعتش پشت کس
نه بر حرف او جای انگشت کس

قدیمی نکوکار نیکی پسند
به کلک قضا در رحم نقش بند

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب
روان کرد و گسترد گیتی بر آب

زمین از تب لرزه آمد ستوه
فرو کوفت بر دامنش میخ کوه

دهد نطفه را صورتی چون پری
که کرده‌ست بر آب صورتگری؟

نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ
گل لعل در شاخ پیروزه رنگ

ز ابر افگند قطره‌ای سوی یم
ز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکم

از آن قطره لولوی لالا کند
وز این، صورتی سرو بالا کند

بر او علم یک ذره پوشیده نیست
که پیدا و پنهان به نزدش یکیست

مهیا کن روزی مار و مور
وگر چند بی‌دست و پایند و زور

به امرش وجود از عدم نقش بست
که داند جز او کردن از نیست، هست؟

دگر ره به کتم عدم در برد
وزان جا به صحرای محشر برد

جهان متفق بر الهیتش
فرومانده از کنه ماهیتش

بشر ماورای جلالش نیافت
بصر منتهای جمالش نیافت

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
نه در ذیل وصفش رسد دست فهم

در این ورطه کشتی فروشد هزار
که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار

چه شبها نشستم در این سیر، گم
که دهشت گرفت آستینم که قم

محیط است علم ملک بر بسیط
قیاس تو بر وی نگردد محیط

نه ادراک در کنه ذاتش رسد
نه فکرت به غور صفاتش رسد

توان در بلاغت به سحبان رسید
نه در کنه بی چون سبحان رسید

که خاصان در این ره فرس رانده‌اند
به لااحصی از تگ فرومانده‌اند

نه هر جای مرکب توان تاختن
که جاها سپر باید انداختن

وگر سالکی محرم راز گشت
ببندند بر وی در بازگشت

کسی را در این بزم ساغر دهند
که داروی بیهوشیش در دهند

یکی باز را دیده بردوخته‌ست
یکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ست

کسی ره سوی گنج قارون نبرد
وگر برد، ره باز بیرون نبرد

بمردم در این موج دریای خون
کز او کس نبرده‌ست کشتی برون

اگر طالبی کاین زمین طی کنی
نخست اسب باز آمدن پی کنی

تأمل در آیینه‌ی دل کنی
صفائی بتدریج حاصل کنی

مگر بویی از عشق مستت کند
طلبکار عهد الستت کند

به پای طلب ره بدان جا بری
وزان جا به بال محبت پری

بدرد یقین پرده‌های خیال
نماند سراپرده الا جلال

دگر مرکب عقل را پویه نیست
عنانش بگیرد تحیر که بیست

در این بحر جز مرد داعی نرفت
گم آن شد که دنبال راعی نرفت

کسانی کز این راه برگشته‌اند
برفتند بسیار و سرگشته‌اند

خلاف پیمبر کسی ره گزید
که هرگز به منزل نخواهد رسید

محال است سعدی که راه صفا
توان رفت جز بر پی مصطفی