PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نظامی: خسرو و شیرین


Kasandan
21st July 2009, 05:36 PM
بخش ۱ - سرآغاز.


خداوندا در توفیق بگشای

نظامی را ره تحقیق بنمای


دلی ده کو یقینت را بشاید

زبانی کافرینت را سراید


مده ناخوب را بر خاطرم راه

بدار از ناپسندم دست کوتاه


درونم را به نور خود برافروز

زبانم را ثنای خود در آموز


به داودی دلم را تازه گردان

زبورم را بلند آوازه گردان


عروسی را که پروردم به جانش

مبارک روی گردان در جهانش


چنان کز خواندنش فرخ شود رای

ز مشک افشاندش خلخ شود جای


سوادش دیده را پر نور دارد

سماعش مغز را معمور دارد


مفرح نامه‌ی دلهاش خوانند

کلید بند مشکل هاش دانند


معانی را بدو ده سربلندی

سعادت را بدو کن نقش‌بندی


به چشم شاه شیرین کن جمالش

که خود بر نام شیرینست فالش


نسیمی از عنایت یار او کن

ز فیضت قطره‌ای در کار او کن


چو فیاض عنایت کرد یاری

بیارای کان معنی تا چه داری

Kasandan
21st July 2009, 05:36 PM
بخش ۲ - در توحید باری


به نام آنکه هستی نام ازو یافت

فلک جنبش زمین آرام ازو یافت


خدائی کافرینش در سجودش

گواهی مطلق آمد بر وجودش


تعالی الله یکی بی مثل و مانند

که خوانندش خداوندان خداوند


فلک بر پای دارو انجم افروز

خرد را بی‌میانجی حکمت آموز


جواهر بخش فکرتهای باریک

به روز آرنده شب‌های تاریک


غم و شادی نگار و بیم و امید

شب و روز آفرین و ماه و خورشید


نگه دارنده بالا و پستی

گوا بر هستی او جمله هستی


وجودش بر همه موجود قاهر

نشانش بر همه بیننده ظاهر


کواکب را به قدرت کارفرمای

طبایع را به صنعت گوهر آرای


مراد دیده باریک بینان

انیس خاطر خلوت نشینان


خداوندی که چون نامش بخوانی

نیابی در جوابش لن ترانی


نیاید پادشاهی زوت بهتر

ورا کن بندگی هم اوت بهتر


ورای هر چه در گیتی اساسیست

برون از هر چه در فکرت قیاسیست


به جستجوی او بر بام افلاک

دریده وهم را نعلین ادراک


خرد در جستنش هشیار برخاست

چو دانستش نمی‌داند چپ از راست


شناسائیش بر کس نیست دشوار

ولیکن هم به حیرت می‌کشد کار


نظر دیدش چو نقش خویش برداشت

پس انگاهی حجاب از پیش برداشت


مبرا حکمش از زودی و دیری

منزه ذاتش از بالا و زیری


حروف کاینات ار بازجوئی

همه در تست و تو در لوح اوئی


چو گل صدپاره کن خود را درین باغ

که نتوان تندرست آمد بدین داغ


تو زانجا آمدی کاین جا دویدی

ازین جا در گذر کانجا رسیدی


ترازوی همه ایزدشناسی

چه باشد جز دلیلی یا قیاسی


قیاس عقل تا آنجاست بر کار

که صانع را دلیل آید پدیدار


مده اندیشه را زین پیشتر راه

که یا کوه آیدت در پیش یا چاه


چو دانستی که معبودی ترا هست

بدار از جستجوی چون و چه دست


زهر شمعی که جوئی روشنائی

به وحدانیتش یابی گوائی


گه از خاکی چو گل رنگی برآرد

گه از آبی چو ما نقشی نگارد


خرد بخشید تا او را شناسیم

بصارت داد تا هم زو هراسیم


فکند از هیئت نه حرف افلاک

رقوم هندسی بر تخته خاک


نبات روح را آب از جگر داد

چراغ عقل را پیه از بصر داد


جهت را شش گریبان در سر افکند

زمین را چار گوهر در برافکند


چنان کرد آفرینش را به آغاز

که پی بردن نداند کس بدان راز


چنانش در نورد آرد سرانجام

که نتواند زدن فکرت در آن گام


نشاید باز جست از خود خدائی

خدائی برتر است از کدخدائی


بفرساید همه فرسودنیها

همو قادر بود بر بودنیها


چو بخشاینده و بخشنده‌ی جود

نخستین مایه‌ها را کرد موجود


بهر مایه نشانی از اخلاص

که او را در عمل کاری بود خاص


یکی را داد بخشش تا رساند

یکی را کرد ممسک تا ستاند


نه بخشنده خبر دارد ز دادن

نه آنکس کو پذیرفت از نهادن


نه آتش را خبر کو هست سوزان

نه آب آگه که هست از جان فروزان


خداوندیش با کس مشترک نیست

همه حمال فرمانند و شک نیست


کرا زهره ز حمالان راهش

که تخلیطی کند در بارگاهش


بسنجد خاک و موئی بر ندارد

بیارد باد و بوئی بر ندارد


زهی قدرت که در حیرت فزودن

چنین ترتیب‌ها داند نمودن

Kasandan
21st July 2009, 05:37 PM
بخش ۳ - در استدلال نظر و توفیق شناخت

خبر داری که سیاحان افلاک

چرا گردند گرد مرکز خاک


در این محرابگه معبودشان کیست

وزین آمد شدن مقصودشان چیست


چه می‌خواهند ازین محمل کشیدن

چه می‌جویند ازین منزل بریدن


چرا این ثابت است آن منقلب نام

که گفت این را به جنب آن را بیارام


قبا بسته چو گل در تازه روئی

پرستش را کمر بستند گوئی


مرا حیرت بر آن آورد صدبار

که بندم در چنین بتخانه زنار


ولی چون کردحیرت تیزگامی

عنایت بانگ بر زد کای نظامی


مشو فتنه برین بتها که هستند

که این بتها نه خود را می‌پرستند


همه هستند سرگردان چو پرگار

پدید آرنده خود را طلبکار


تو نیز آخر هم از دست بلندی

چرا بتخانه‌ای را در نبندی


چو ابراهیم بابت عشق میباز

ولی بتخانه را از بت بپرداز


نظر بر بت نهی صورت پرستی

قدم بر بت نهی رفتی و رستی


نموداری که از مه تا به ماهیست

طلسمی بر سر گنج الهیست


طلسم بسته را با رنج‌یابی

چو بگشائی بزیرش گنج یابی


طبایع را یکایک میل در کش

بدین خوبی خرد را نیل در کش


مبین در نقش گردون کان خیالست

گشودن بند این مشکل محالست


مرا بر سر گردون رهبری نیست

جز آن کاین نقش دانم سرسری نیست


اگر دانستنی بودی خود این راز

یکی زین نقش‌ها در دادی آواز


ازین گردنده گنبدهای پرنور

بجز گردش چه شاید دیدن از دور


درست آن شد که این گردش به کاریست

درین گردندگی هم اختیاریست


بلی در طبع هر داننده‌ای هست

که با گردنده گرداننده‌ای هست


از آن چرخه که گرداند زن پیر

قیاس چرخ گردنده همان گیر


اگر چه از خلل یابی درستش

نگردد تا نگردانی نخستش


چو گرداند ورا دست خردمند

بدان گردش بماند ساعتی چند


همیدون دور گردون زین قیاسست

شناسد هر که او گردون شناسست


اگر نارد نمودار خدائی

در اصطرلاب فکرت روشنائی


نه ز ابرو جستن آید نامه نو

نه از آثار ناخن جامه تو


بدو جوئی بیابی از شبه نور

نیابی چون نه زو جوئی ز مه نور


ز هر نقشی که بنمود او جمالی

گرفتند اختران زان نقش فالی


یکی ده دانه جو محراب کرده

یکی سنگی دو اصطرلاب کرده


ز گردشهای این چرخ سبک رو

همان آید کزان سنگ و از آن جو


مگو ز ارکان پدید آیند مردم

چنان کار کان پدید آیند از انجم


که قدرت را حوالت کرده باشی

حوالت را به آلت کرده باشی


اگر تکوین به آلت شد حوالت

چه آلت بود در تکوین آلت


اگر چه آب و خاک و باد و آتش

کنند آمد شدی با یکدیگر خوش


همی تا زو خط فرمان نیاید

به شخص هیچ پیکر جان نیاید


نه هرک ایزدپرست ایزد پرستد

چو خود را قبله سازد خود پرستد


ز خود برگشتن است ایزد پرستی

ندارد روز با شب هم نشستی


خدا از عابدان آن را گزیند

که در راه خدا خود را نبیند


نظامی جام وصل آنگه کنی نوش

که بر یادش کنی خود را فراموش

Kasandan
21st July 2009, 05:38 PM
بخش ۴ - آمرزش خواستن


خدایا چون گل ما را سرشتی

وثیقت نامه‌ای بر ما نوشتی


به ما بر خدمت خود عرض کردی

جزای آن به خود بر فرض کردی


چو ما با ضعف خود دربند آنیم

که بگزاریم خدمت تا توانیم


تو با چندان عنایت‌ها که داری

ضعیفان را کجا ضایع گذاری


بدین امیدهای شاخ در شاخ

کرم‌های تو ما را کرد گستاخ


و گرنه ما کدامین خاک باشیم

که از دیوار تو رنگی تراشیم


خلاصی ده که روی از خود بتابیم

به خدمت کردنت توفیق یابیم


ز ما خود خدمتی شایسته ناید

که شادروان عزت را بشاید


ولی چون بندگیمان گوشه گیر است

ز خدمت بندگان را ناگزیر است


اگر خواهی به ما خط در کشیدن

ز فرمانت که یارد سر کشیدن


و گر گردی ز مشتی خاک خشنود

ترا نبود زیان ما را بود سود


در آن ساعت که مامانیم و هوئی

ز بخشایش فرو مگذار موئی


بیامرز از عطای خویش ما را

کرامت کن لقای خویش ما را


من آن خاکم که مغزم دانه تست

بدین شمعی دلم پروانه تست


توئی کاول ز خاکم آفریدی

به فضلم زافرینش بر گزیدی


چو روی افروختی چشمم برافروز

چو نعمت دادیم شکرم در آموز


به سختی صبر ده تا پای دارم

در آسانی مکن فرموش کارم


شناسا کن به حکمتهای خویشم

برافکن برقع غفلت ز پیشم


هدایت را ز من پرواز مستان

چو اول دادی آخر باز مستان


به تقصیری که از حد بیش کردم

خجالت را شفیع خویش کردم


بهر سهوی که در گفتارم افتد

قلم در کش کزین بسیار افتد


رهی دارم بهفتاد و دو هنجار

از آن یکره گل و هفتاد و دوخار


عقیدم را در آن ره کش عماری

که هست آن راه راه رستگاری


تو را جویم ز هر نقشی که دانم

تو مقصودی ز هر حرفی که خوانم


ز سرگردانی تست اینکه پیوست

بهر نااهل و اهلی می‌زنم دست


بعزم خدمتت برداشتم پای

گر از ره یاوه گشتم راه بنمای


نیت بر کعبه آورد است جانم

اگر در بادیه میرم ندانم


بهر نیک و بدی کاندر میانه است

کرم بر تست و اندیگر بهانه است


یکی را پای بشکستی و خواندی

یکی را بال و پردادی و راندی


ندانم تا من مسکین کدامم

ز محرومان و مقبولان چه نامم


اگر دین دارم و گر بت پرستم

بیامرزم بهر نوعی که هستم


به فضل خویش کن فضلی مرا یار

به عدل خود مکن با فعل من کار


ندارد فعل من آن زور بازو

که با عدل تو باشد هم ترازو


بلی از فعل من فضل تو نیش است

اگر بنوازیم بر جای خویش است


به خدمت خاص کن خرسندیم را

بکس مگذار حاجت مندیم را


چنان دارم که در نابود و در بود

چنان باشم کزو باشی تو خشنود


فراغم ده ز کار این جهانی

چو افتد کار با تو خود تو دانی


منه بیش از کشش تیمار بر من

بقدر زور من نه بار بر من


چراغم را ز فیض خویش ده نور

سرم را زاستان خود مکن دور


دل مست مرا هشیار گردان

ز خواب غفلتم بیدار گردان


چنان خسبان چو آید وقت خوابم

که گر ریزد گلم ماند گلابم


زبانم را چنان ران بر شهادت

که باشد ختم کارم بر سعادت


تنم را در قناعت زنده دل دار

مزاجم را بطاعت معتدل دار


چو حکمی راند خواهی یا قضائی

به تسلیم آفرین در من رضائی


دماغ دردمندم را دوا کن

دواش از خاک پای مصطفی کن

Kasandan
21st July 2009, 05:39 PM
بخش ۵ - در نعت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم

محمد کافرینش هست خاکش

هزاران آفرین بر جان پاکش


چراغ افروز چشم اهل بینش

طراز کار گاه آفرینش


سرو سرهنگ میدان وفا را

سپه سالار و سر خیل انبیا را


مرقع بر کش نر ماده‌ای چند

شفاعت خواه کار افتاده‌ای چند


ریاحین بخش باغ صبحگاهی

کلید مخزن گنج الهی


یتیمان را نوازش در نسیمش

از آنجا نام شد در یتیمش


به معنی کیمیای خاک آدم

به صورت توتیای چشم عالم


سرای شرع را چون چار حد بست

بنا بر چار دیوار ابد بست


ز شرع خود نبوت را نوی داد

خرد را در پناهش پیروی داد


اساس شرع او ختم جهانست

شریعت‌ها بدو منسوخ از آنست


جوانمردی رحیم و تند چون شیر

زبانش گه کلید و گاه شمشیر


ایازی خاص و از خاصان گزیده

ز مسعودی به محمودی رسیده


خدایش تیغ نصرت داده در چنگ

کز آهن نقش داند بست بر سنگ


به معجز بدگمانان را خجل کرد

جهانی سنگدل را تنگ دل کرد


چو گل بر آبروی دوستان شاد

چو سرو از آبخورد عالم آزاد


فلک را داده سروش سبز پوشی

عمامش باد را عنبر فروشی


زده در موکب سلطان سوارش

به نوبت پنج نوبت چار یارش


سریر عرش را نعلین او تاج

امین وحی و صاحب سر معراج


ز چاهی برده مهدی را به انجم

ز خاکی کرده دیوی را به مردم


خلیل از خیل تاشان سپاهش

کلیم از چاوشان بارگاهش


برنج و راحتش در کوه و غاری

حرم ماری و محرم سوسماری


گهی دندان بدست سنگ داده

گهی لب بر سر سنگی نهاده


لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ

که دارد لعل و گوهر جای در سنگ


سر دندان کنش را زیر چنبر

فلک دندان کنان آورده بر در


بصر در خواب و دل در استقامت

زبانش امتی گو تا قیامت


من آن تشنه لب غمناک اویم

که او آب من و من خاک اویم


به خدمت کرده‌ام بسیار تقصیر

چه تدبیر ای نبی‌الله چه تدبیر


کنم درخواستی زان روضه پاک

که یک خواهش کنی در کار این خاک


برآری دست از آن بردیمانی

نمائی دست برد آنگه که دانی


کالهی بر نظامی کار بگشای

ز نفس کافرش زنار بگشای


دلش در مخزن آسایش آور

بر آن بخشودنی بخشایش آور


اگر چه جرم او کوه گران است

ترا دریای رحمت بیکرانست


بیامرزش روان آمرزی آخر

خدای رایگان آمرزی آخر

Kasandan
21st July 2009, 05:39 PM
بخش ۶ - در سابقه نظم کتاب


چو طالع موکب دولت روان کرد

سعادت روی در روی جهان کرد


خلیفت وار نور صبح گاهی

جهان بستد سپیدی از سیاهی


فلک را چتر بد سلطان ببایست

که الحق چتر بی‌سلطان نشایست


در آوردند مرغان دهل ساز

سحرگه پنج نوبت را به آواز


بدین تخت روان با جام جمشید

به سلطانی برآمد نام خورشید


ز دولتخانه این هفت فغفور

سخن را تازه‌تر کردند منشور


طغان شاه سخن بر ملک شد چیر

قراخان قلم را داد شمشیر


بدین شمشیر هر کو کار کم کرد

قلم شمشیر شد دستش قلم کرد


من از ناخفتن شب مست مانده

چو شمشیری قلم در دست مانده


بدین دل کز کدامین در در آیم

کدامین گنج را سر برگشایم


چه طرز آرم که ارز آرد زبان را

چه برگیرم که در گیرد جهان را


درآمد دولت از در شاد در روی

هزارم بوسه خوش داد بر روی


که کار آمد برون از قالب تنگ

کلیدت را در گشادند آهن از سنگ


چنین فرمود شاهنشاه عالم

که عشقی نوبرآر از راه عالم


که صاحب حالتان یکباره مردند

زبی‌سوزی همه چون یخ فسردند


فلک را از سر خنجر زبانی

تراشیدی ز سر موی معانی


عطارد را قلم مسمار کردی

پرند زهره بر تن خار کردی


چو عیسی روح را درسی درآموز

چو موسی عشق را شمعی برافروز


ز تو پیروزه بر خاتم نهادن

ز ما مهر سلیمانی گشادن


گرت خواهیم کردن حق‌شناسی

نخواهی کردن آخر ناسپاسی


و گر با تو دم ناساز گیریم

چو فردوسی زمزدت باز گیریم


توانی مهر یخ بر زر نهادن

فقاعی را توانی سر گشادن


دلم چو دید دولت را هم آواز

ز دولت کرد بر دولت یکی ناز


و گر چون مقبلان دولت پرستی

طمع را میل در کش باز رستی


که وقت یاری آمد یاریی کن

درین خون خوردنم غمخواریی کن


ز من فربه تران کاین جنس گفتند

به بازوی ملوک این لعل سفتند


به دولت داشتند اندیشه را پاس

نشاید لعل سفتن جز به الماس


سخنهائی ز رفعت تا ثریا

به اسباب مهیا شد مهیا


منم روی از جهان در گوشه کرده

کفی پست جوین ره توشه کرده


چو ماری بر سر گنجی نشسته

ز شب تا شب بگردی روزه بسته


چو زنبوری که دارد خانه تنگ

در آن خانه بود حلوای صد رنگ


به فر شه که روزی ریز شاخست

کرم گر تنگ شد روزی فراخست


چو خواهم مرغم از روزن درآید

زمین بشکافد و ماهی برآید


از آن دولت که باداعداش بر هیچ

به همت یاریی خواهم دگر هیچ


بسا کارا که شد روشن‌تر از ماه

به همت خاصه همت همت شاه


گر از دنیا وجوهی نیست در دست

قناعت را سعادت باد کان هست

Kasandan
21st July 2009, 05:40 PM
بخش ۷ - در ستایش طغرل ارسلان

چون سلطان جوان شاه جوانبخت

که برخوردار باد از تاج و از تخت


سریر افروز اقلیم معانی

ولایت گیر ملک زندگانی


پناه ملک شاهنشاه طغرل

خداوند جهان سلطان عادل


ملک طغرل که دارای وجود است

سپهر دولت و دریای جود است


به سلطانی به تاج و تخت پیوست

به جای ارسلان بر تخت بنشست


من این گنجینه را در می‌گشادم

بنای این عمارت می‌نهادم


مبارک بود طالع نقش بستم

فلک گفتا مبارک باد و هستم


بدین طالع که هست این نقش را فال

مرا چون نقش خود نیکو کند حال


چو نقش از طالع سلطان نماید

چو سلطان گر جهان گیرست شاید


ازین پیکر که معشوق دل آمد

به کم مدت فراغت حاصل آمد


درنگ از بهر آن افتاد در راه

که تا از شغلها فارغ شود شاه


حبش را زلف بر طمغاج بندد

طراز شوشتر در چاج بندد


به باز چتر عنقا را بگیرد

به تاج زر ثریا را بگیرد


شکوهش چتر بر گردون رساند

سمندش کوه از جیحون جهاند


به فتح هفت کشور سر برآرد

سر نه چرخ را در چنبر آرد


گهش خاقان خراج چین فرستد

گهش قیصر گزیت دین فرستد


بحمدالله که با قدر بلندش

کمالی در نیابد جز سپندش


من از شفقت سپند مادرانه

بدود صبحدم کردم روانه


به شرط آنکه گر بوئی دهد خوش

نهد بر نام من نعلی بر آتش


بدان لفظ بلند گوهر افشان

که جان عالمست و عالم جان


اتابک را بگوید کای جهانگیر

نظامی وانگهی صدگونه تقصیر


نیامد وقت آن کاو را نوازیم؟

ز کار افتاده‌ای را کار سازیم؟


به چشمی چشم این غمگین گشائیم؟

به ابروئیش از ابروچین گشائیم؟


ز ملک ما که دولت راست بنیاد

چه باشد گر خرابی گردد آباد


چنین گوینده‌ای در گوشه تا کی

سخندانی چنین بی‌توشه تا کی


از آن شد خانه خورشید معمور

که تاریکان عالم را دهد نور


سخای ابر از آن آمد جهانگیر

که در طفلی گیاهی را دهد شیر


کنون عمریست کین مرغ سخنسنج

به شکر نعمت ما می‌برد رنج


نخورده جامی از میخانه ما

کند از شکرها شکرانه ما


شفیعی چون من و چون او غلامی

چو تو کیخسروی کمتر ز جامی


نظامی چیست این گستاخ روئی

که با دولت کنی گستاخ گوئی


خداوندی که چون خاقان و فغفور

به صد حاجت دری بوسندش از دور


چه عذر آری تو ای خاکی‌تر از خاک

کو گویائی درین خط خطرناک


یکی عذر است کو در پادشاهی

صفت دارد ز درگاه الهی


بدان در هر که بالاتر فروتر

کسی کافکنده‌تر گستاخ روتر


نه بینی برق کاهن را بسوزد

چراغ پیره زن چون برفروزد


همان دریا که موجش سهمناکست

گلی را باغ و باغی را هلاکست


سلیمانست شه با او درین راه

گهی ماهی سخن گوید گهی ماه


دبیران را به آتش گاه سباک

گهی زر در حساب آید گهی خاک


خدایا تا جهان را آب و رنگست

فلک را دور و گیتی را درنگست


جهان را خاص این صاحبقران کن

فلک را یار این گیتی ستان کن


ممتع دارش از بخت و جوانی

ز هر چیزش فزون ده زندگانی


مبادا دولت از نزدیک او دور

مبادا تاج را بی‌فرق او نور


فراخی باد از اقبالش جهان را

ز چترش سربلندی آسمان را


مقیم جاودانی باد جانش

حریم زندگانی آستانش

Kasandan
21st July 2009, 05:40 PM
بخش ۸ - ستایش اتابک اعظم شمس‌الدین ابوجعفر محمدبن ایلدگز

به فرح فالی و فیروزمندی سخن را دادم از دولت بلندی

طراز آفرین بستم قلم را

زدم بر نام شاهنشه رقم را


سرو سر خیل شاهان شاه آفاق

چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق


ملک اعظم اتابک داور دور

که افکند از جهان آوازه جور


ابو جعفر محمد کز سر جود

خراسان گیر خواهد شد چو محمود


جهانگیر آفتاب عالم افروز

بهر بقعه قران ساز و قرین سوز


دلیل آنک آفتاب خاص و عام است

که شمس‌الدین والدنیاش نام است


چنان چون شمس کانجم را دهد نور

دهد ما را سعادت چشم بد دور


در آن بخشش که رحمت عام کردند

دو صاحب را محمد نام کردند


یکی ختم نبوت گشته ذاتش

یکی ختم ممالک بر حیاتش


یکی برج عرب را تا ابد ماه

یکی ملک عجم را از ازل شاه


یکی دین را ز ظلم آزاد کرده

یکی دنیا به عدل آباد کرده


زهی نامی که کرد از چشمه نوش

دو عالم را دو میمش حلقه در گوش


زرشک نام او عالم دو نیم است

که عالم را یکی او را دو میم است


به ترکان قلم بی‌نسخ تاراج

یکی میمش کمر بخشد یکی تاج


به نور تاجبخشی چون درخشست

بدین تایید نامش تاج بخشست


چو طوفی سوی جود آرد وجودش

ز جودی بگذرد طوفان جودش


فلک با او کرا گوید که برخیز

که هست این قایم افکن قایم آویز


محیط از شرم جودش زیر افلاک

جبین‌واری عرق شد بر سر خاک


چو دریا در دهد بی‌تلخ روئی

گهر بخشد چو کان بی‌تنگ خوئی


ببارش تیغ او چون آهنین میغ

کلید هفت کشور نام آن تیغ


جهت شش طاق او بر دوش دارد

فلک نه حلقه هم در گوش دارد


جهان چون مادران گشته مطیعش

بنام عدل زاده چون ربیعش


خبرهائی که بیرون از اثیر است

به کشف خاطر او در ضمیر است


کدامین علم کو در دل ندارد

کدام اقبال کو حاصل ندارد


به سر پنجه چو شیران دلیر است

بدین شیر افکنی یارب چه شیر است؟


نه با شیری کسی را رنجه دارد

نه از شیران کسی هم پنجه دارد


سنانش از موی باریکی سترده

ز چشم موی بینان موی برده


ز هر مقراضه کو چون صبح رانده

عدو چون میخ در مقراض مانده


زهر شمشیر کو چون صبح جسته

مخالف چون شفق در خون نشسته


سمندش در شتاب آهنگ بیشی

فلک را هفت میدان داده پیشی


زمین زیر عنانش گاو ریش است

اگر چه هم عنان گاومیش است


کله بر چرخ دارد فرق بر ماه

کله داری چنین باید زهی شاه


همه عالم گرفت از نیک رائی

چنین باشد بلی ظل خدائی


سیاهی و سپیدی هر چه هستند

گذشت از کردگار او را پرستند


زره‌پوشان دریای شکن گیر

به فرق دشمنش پوینده چون تیر


طرفداران کوه آهنین چنگ

به رجم حاسدش برداشته سنگ


گلوی خصم وی سنگین درایست

چو مقناطیس از آن آهنربایست


نشد غافل ز خصم آگاهی اینست

نخسبد شرط شاهنشاهی اینست


اتابیک ایلد گز شاه جهان گیر

که زد بر هفت کشور چار تکبیر


دو عالم را بدین یک جان سپرده است

چو جانش هست نتوان گفت مرده است


جهان زنده بدین صاحبقرانست

درین شک نیست کو جان جهانست


جز این یکسر ندارد شخص عالم

مبادا کز سرش موئی شود کم


کس از مادر بدین دولت نزاده است

حبش تا چین بدین دولت گشاده است


فکنده در عراق او باده در جام

فتاده هیبتش در روم و در شام


صلیب زنگ را بر تارک روم

به دندان ظفر خائیده چون موم


سیاه روم را کز ترک شد پیش

به هندی تیغ کرده هندوی خویش


شکارستان او ابخاز و دربند

شبیخونش به خوارزم و سمرقند


ز گنجه فتح خوزستان که کرده است؟

ز عمان تا به اصفاهان که خورده است؟


ممیراد این فروغ از روی این ماه

میفتاد این کلاه از فرق این شاه


هر آن چیزی که او را نیست مقصود

به آتش سوخته گر هست خود عود


هر آنکس کز جهان با او زند سر

در آب افتاد اگر خود هست شکر


هر آن شخصی که او را هست ازو رنج

به زیر خاک باد ار خود بود گنج

Kasandan
21st July 2009, 05:41 PM
بخش ۹ - خطاب زمین بوس


زهی دارنده اورنگ شاهی

حوالت گاه تایید الهی


پناه سلطنت پشت خلافت

ز تیغت تا عدم موئی مسافت


فریدون دوم جمشید ثانی

غلط گفتم که حشواست این معانی


فریدون بود طفلی گاو پرورد

تو بالغ دولتی هم شیر و هم مرد


ستد جمشید را جان مار ضحاک

ترا جان بخشد اژدرهای افلاک


گر ایشان داشتندی تخت با تاج

تو تاج و تخت می‌بخشی به محتاج


کند هر پهلوی خسرونشانی

تو خود هم خسروی هم پهلوانی


سلیمان را نگین بود و ترا دین

سکندر داشت آیینه تو آیین


ندیدند آنچه تو دیدی ز ایام

سکندر ز اینه جمشید از جام


زهی ملک جوانی خرم از تو

اساس زندگانی محکم از تو


اگر صد تخت خود بر پشت پیلست

چوبی نقش تو باشد تخت نیلست


به تیغ آهنین عالم گرفتی

به زرین جام جای جم گرفتی


به آهن چون فراهم شد خزینه

از آهن وقف کن بر آبگینه


به دستوری حدیثی چند کوتاه

بخواهم گفت اگر فرمان دهد شاه


من از سحر سحر پیکان راهم

جرس جنبان هارورتان شاهم


نخستین مرغ بودم من درین باغ

گرم بلبل کنی کینت و گر زاغ


به عرض بندگی دیر آمدم دیر

و گر دیر آمدم شیر آمدم شیر


چه خوش گفت این سخن پیر جهانگرد

که دیر آی و درست آی ای جوانمرد


در این اندیشه بودم مدتی چند

که نزلی سازم از بهر خداوند


نبودم تحفه چیپال و فغفور

که پیش آرم زمین را بوسم از دور


بدین مشتی خیال فکرت انگیز

بساط بوسه را کردم شکر ریز


اگر چه مور قربان را نشاید

ملخ نزل سلیمان را نشاید


نبود آبی جز این در مغز میغم

و گر بودی نبودی جان دریغم


به ذره آفتابی را که گیرد

به گنجشکی عقابی را که گیرد


چه سود افسوس من کز کدخدائی

جز این موئی ندارم در کیائی


حدیث آنکه چون دل گاه و بیگاه

ملازم نیستم در حضرت شاه


نباشد بر ملک پوشیده رازم

که من جز با دعا باکس نسازم


نظامی اکدشی خلوت نشینست

که نیمی سرکه نیمی انگبینست


ز طبع‌تر گشاده چشمه نوش

بزهد خشک بسته بار بر دوش


دهان زهدم ار چه خشک خانیست

لسان رطبم آب زندگانیست


چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم

به تنهائی چو عنقا خو گرفتم


گل بزم از چو من خاری نیاید

ز من غیر از دعا کاری نیاید


ندانم کرد خدمتهای شاهی

مگر لختی سجود صبحگاهی


رعونت در دماغ از دام ترسم

طمع در دل ز کار خام ترسم


طمع را خرقه بر خواهم کشیدن

رعونت را قبا خواهم دریدن


من و عشقی مجرد باشم آنگاه

بیاسایم چو مفرد باشم آنگاه


سر خود را به فتراکت سپارم

ز فتراکت چو دولت سر بر آرم


گرم دور افکنی در بوسم از دور

و گر بنوازیم نور علی نور


به یک خنده گرت باید چو مهتاب

شب افروزی کنم چون کرم شبتاب


چو دولت هر که را دادی به خود راه

نبشتی بر سرش یامیر یا شاه


چو چشم صبح در هر کس که دیدی

پلاس ظلمت ازوی در کشیدی


به هر کشور که چون خورشید راندی

زمین را بدره بدره زر فشاندی


زر افشانت همه ساله چنین باد

چو تیغت حصن جانت آهنین باد


جهان بیرون مباد از حکم و رایت

زمین خالی مباد از خاک پایت


سرت زیر کلاه خسروی باد

به خسرو زادگان پشتت قوی باد


به هر منزل که مشک افشان کنی راه

منور باش چون خورشید و چون ماه


به هر جانب که روی آری به تقدیر

رکابت باد چون دولت جهانگیر


جنابت بر همه آفاق منصور

سپاهت قاهر و اعدات مقهور

Kasandan
21st July 2009, 05:42 PM
بخش ۱۰ - در مدح شاه مظفرالدین قزل ارسلان

سبک باش ای نسیم صبح گاهی

تفضل کن بدان فرصت که خواهی


زمین را بوسه ده در بزم شاهی

که دارد بر ثریا بارگاهی


جهان‌بخش آفتاب هفت کشور

که دین و دولت ازوی شد مظفر


شه مشرق که مغرب را پناهست

قزل شه کافسرش بالای ماهست


چو مهدی گر چه شد مغرب وثاقش

گذشت از سر حد مشرق یتاقش


نگینش گر نهد یک نقش بر موم

خراج از چین ستاند جزیت از روم


اگر خواهد به آب تیغ گل رنگ

برآرد رود روس از چشمه زنگ


گرش باید به یک فتح الهی

فرو شوید ز هندوستان سیاهی


ز بیم وی که جور از دور بر دست

چو برق ار فتنه‌ای زاد است مردست


چو ابر از جودهای بی‌دریغش

جهان روشن شده مانند تیغش


سخای ابر چون بگشاید از بند

بصد تری فشاند قطره‌ای چند


ببخشد دست او صد بحر گوهر

که در بخشش نگردد ناخنش تر


به خورشیدی سریرش هست موصوف

به مه بر کرده معروفیش معروف


زمین هفت است و گر هفتاد بودی

اگر خاکش نبودی باد بودی


زحل گر نیستی هندوی این نام

بدین پیری در افتادی ازین بام


ارس را در بیابان جوش باشد

چو در دریا رسد خاموش باشد


اگر دشمن رساند سر به افلاک

بدین درگه چه بوسد جز سر خاک


اگر صد کوه در بندد به بازو

نباشد سنگ با زر هم ترازو


از آن منسوج کو را دور دادست

به چار ارکان کمربندی فتادست


وزان خلعت که اقبالش بریدست

به هفت اختر کله‌واری رسیدست


وزان آتش که الماسش فروزد

عدو گر آهنین باشد بسوزد


چو دیو از آهنش دشمن گریزد

که بر هر شخص کافتد برنخیزد


ز تیغی کانچنان گردن گذارد

چه خارد خصم اگر گردن نخارد


زکال از دود خصمش عود گردد

که مریخ از ذنب مسعود گردد


حیاتش با مسیحا هم رکابست

صبوحش تا قیامت در حسابست


به آب و رنگ تیغش برده تفضیل

چو نیلوفر هم از دجله هم از نیل


بهر حاجت که خلق آغاز کرده

دری دارد چو دریا باز کرده


کس از دریای فضلش نیست محروم

ز درویش خزر تا منعم روم


پی موریست از کین تا به مهرش

سر موئیست از سر تا سپهرش


هر آن موری که یابد بر درش بار

سلیمانیش باید نوبتی دار


هر آن پشه که برخیزد ز راهش

سر نمرود زیبد بارگاهش


زناف نکته نامش مشک ریزد

چو سنبل خورد از آهو مشک خیزد


ز ادراکش عطارد خوشه چینست

مگر خود نام خانش خوشه زینست


چو بر دریا زند تیغ پلالک

به ماهی گاو گوید کیف حالک


گر از نعلش هلال اندازه گیرد

فلک را حلقه در دروازه گیرد


ضمیرش کاروانسالار غیب است

توانا را ز دانائی چه عیب است


به مجلس گر می‌و ساقی نماند

چو باقی ماند او باقی نماند


از آن عهده که در سر دارد این عهد

بدین مهدی توان رستن از این مهد


اگر طوفان بادی سهمناکست

سلیمانی چنین داری چه باکست


اگر خود مار ضحاکی زند نیش

چو در خیل فریدونی میندیش


بر اهل روزگار از هر قرانی

نیامد بی‌ستمکاری زمانی


ز خسف این قران ما را چه بیمست

که دارا دادگر داور رحیمست


قرانی را که با این داد باشد

چو فال از باد باشد باد باشد


جهان از درگهش طاقی کمینه است

بر این طاق آسمان جام آبگینه است


بر آن اوج از چو ما گردی چه خیزد

که ابر آنجا رسد آبش بریزد


بر آن درگه چو فرصت یابی ای باد

بیار این خواجه تاش خویش را یاد


زمین بوسی کن از راه غلامی

چنان گو کاین چنین گوید نظامی


که گر بودم ز خدمت دور یک چند

نبودم فارغ از شغل خداوند


چو شد پرداخته در سلک اوراق

مسجل شد بنام شاه آفاق


چو دانستم که این جمشید ثانی

که بادش تا قیامت زندگانی


اگر برگ گلی بیند در این باغ

بنام شاه آفاقش کند داغ


مرا این رهنمونی بخت فرمود

که تا شه باشد از من بنده خشنود


شنیدستم که دولت پیشه‌ای بود

که با یوسف رخیش اندیشه‌ای بود


چنان در کار آن دلدار دل بست

که از تیمار کار خویشتن رست


چنان در دل نشاند آن دلستان را

که با جانش مسلسل کرد جان را


گرش صد باغ بخشیدندی از نور

نبردی منت یک خوشه انگور


چو دادندی گلی بر دست یارش

رخ از شادی شدی چون نوبهارش


به حکم آنکه یار او را چو جان بود

مدام از شادی او شادمان بود


مراد شه که مقصود جهانست

بعینه با برادر هم چنانست


مباد این درج دولت را نوردی

میفتاد اندر این نوشاب گردی


جمالش باد دایم عالم افروز

شبش معراج باد و روز نوروز


بقدر آنکه باد از زلف مشگین

گهی هندوستان سازد گهی چین


همه ترکان چین بادند هندوش

مباد از چینیان چینی برابر وش


حسودش بسته بند جهان باد

چو گردد دوست بستش پرنیان باد


مطیعش را زمی پر باد گشتی

چو یاغی گشت بادش تیز دشتی


چنین نزلی که یابی پرمانیش

مبارکباد بر جان و جوانیش

Kasandan
22nd July 2009, 12:42 AM
بخش ۱۱ - در پژوهش این کتاب


مرا چون هاتف دل دید دمساز

بر آورد از رواق همت آواز


که بشتاب ای نظامی زود دیرست

فلک بد عهد و عالم زود سیرست


بهاری نو برآر از چشمه نوش

سخن را دست بافی تازه در پوش


در این منزل بهمت ساز بردار

درین پرده به وقت آواز بردار


کمین سازند اگر بی‌وقت رانی

سراندازند اگر بی‌وقت خوانی


زبان بگشای چون گل روزکی چند

کز این کردند سوسن را زبان‌بند


سخن پولاد کن چون سکه زر

بدین سکه درم را سکه می‌بر


نخست آهنگری باتیغ بنمای

پس آنگه صیقلی را کارفرمای


سخن کان از سر اندیشه ناید

نوشتن را و گفتن را نشاید


سخن را سهل باشد نظم دادن

بباید لیک بر نظم ایستادن


سخن بسیار داری اندکی کن

یکی را صد مکن صد را یکی کن


چو آب از اعتدال افزون نهد گام

ز سیرابی به غرق آرد سرانجام


چو خون در تن عادت بیش گردد

سزای گوشمال نیش گردد


سخن کم گوی تا بر کار گیرند

که در بسیار بد بسیار گیرند


ترا بسیار گفتن گر سلیم است

مگو بسیار دشنامی عظیم است


سخن جانست و جان داروی جانست

مگر چون جان عزیز از بهر آنست


تو مردم بین که چون بیرای و هوشند

که جانی را به نانی می‌فروشند


سخن گوهر شد و گوینده غواص

به سختی در کف آید گوهر خاص


ز گوهر سفتن استادان هراسند

که قیمت مندی گوهر شناسند


نه بینی وقت سفتن مرد حکاک

به شاگردان دهد در خطرناک


اگر هشیار اگر مخمور باشی

چنان زی کز تعرض دور باشی


هزارت مشرف بی‌جامگی هست

به صد افغان کشیده سوی تو دست


به غفلت بر میاور یک نفس را

مدان غافل ز کار خویش کس را


نصیحت‌های هاتف چون شنیدم

چون هاتف روی در خلوت کشیدم


در آن خلوت که دل دریاست آنجا

همه سرچشمه‌ها آنجاست آنجا


نهادم تکیه گاه افسانه‌ای را

بهشتی کردم آتش خانه‌ای را


چو شد نقاش این بتخانه دستم

جز آرایش بر او نقشی نبستم


اگر چه در سخن کاب حیاتست

بود جایز هر آنچه از ممکنات است


چو بتوان راستی را درج کردن

دروغی را چه باید خرج کردن


ز کژ گوئی سخن را قدر کم گشت

کسی کو راستگو شد محتشم گشت


چو صبح صادق آمد راست گفتار

جهان در زر گرفتش محتشم‌وار


چو سرو از راستی بر زد علم را

ندید اندر خزان تاراج غم را


مرا چون مخزن‌الاسرار گنجی

چه باید در هوس پیمود رنجی


ولیکن در جهان امروز کس نیست

که او را درهوس نامه هوس نیست


هوس پختم به شیرین دستکاری

هوس ناکان غم را غمگساری


چنان نقش هوس بستم بر او پاک

که عقل از خواندنش گردد هوسناک


نه در شاخی زدم چون دیگران دست

که بروی جز رطب چیزی توان بست


حدیث خسرو و شیرین نهان نیست

وزان شیرین‌تر الحق داستان نیست


اگر چه داستانی دلپسند است

عروسی در وقایه شهربند است


بیاضش در گزارش نیست معروف

که در بردع سوادش بود موقوف


ز تاریخ کهن سالان آن بوم

مرا این گنج نامه گشت معلوم


کهن سالان این کشور که هستند

مرا بر شقه این شغل بستند


نیارد در قبولش عقل سستی

که پیش عاقلان دارد درستی


نه پنهان بر درستیش آشکار است

اثرهائی کز ایشان یادگار است


اساس بیستون و شکل شبدیز

همیدون در مداین کاخ پرویز


هوسکاری آن فرهاد مسکین

نشان جوی شیر و قصر شیرین


همان شهر و دو آب خوشگوارش

بنای خسرو و جای شکارش


حدیث باربد با ساز دهرود

همان آرام گاه شه به شهرود


حکیمی کاین حکایت شرح کردست

حدیث عشق از ایشان طرح کردست


چو در شصت اوفتادش زندگانی

خدنگ افتادش از شست جوانی


به عشقی در که شست آمد پسندش

سخن گفتن نیامد سودمندش


نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز

که فرخ نیست گفتن گفته را باز


در آن جزوی که ماند از عشقبازی

سخن راندم نیت بر مرد غازی

Kasandan
22nd July 2009, 12:43 AM
بخش ۱۲ - سخنی چند در عشق

مراکز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری


فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد


غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است


جهان عشقست و دیگر زرق سازی

همه بازیست الا عشقبازی


اگر بی‌عشق بودی جان عالم

که بودی زنده در دوران عالم


کسی کز عشق خالی شد فسردست

کرش صد جان بود بی‌عشق مردست


اگر خود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وارهاند


مشو چون خر بخورد و خواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل در و بند


به عشق گربه گر خود چیرباشی

از آن بهتر که با خود شیرباشی


نروید تخم کس بی‌دانه عشق

کس ایمن نیست جز در خانه عشق


ز سوز عشق بهتر در جهان چیست

که بی او گل نخندید ابر نگریست


شنیدم عاشقی را بود مستی

و از آنجا خاست اول بت‌پرستی


همان گبران که بر آتش نشستند

ز عشق آفتاب آتش پرستند


مبین در دل که او سلطان جانست

قدم در عشق نه کو جان جانست


هم از قبله سخن گوید هم از لات

همش کعبه خزینه هم خرابات


اگر عشق اوفتد در سینه سنگ

به معشوقی زند در گوهری چنگ


که مغناطیس اگر عاشق نبودی

بدان شوق آهنی را چون ربودی


و گر عشقی نبودی بر گذرگاه

نبودی کهربا جوینده کاه


بسی سنگ و بسی گوهر بجایند

نه آهن را نه که را می‌ربایند


هران جوهر که هستند از عدد بیش

همه دارند میل مرکز خویش


گر آتش در زمین منفذ نیابد

زمین بشکافد و بالا شتابد


و گر آبی بماند در هوا دیر

به میل طبع هم راجع شود زیر


طبایع جز کشش کاری ندانند

حکیمان این کشش را عشق خوانند


گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش


گر از عشق آسمان آزاد بودی

کجا هرگز زمین آباد بودی


چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم

دلی بفروختم جانی خریدم


ز عشق آفاق را پردود کردم

خرد را دیده خواب‌آلود کردم


کمر بستم به عشق این داستان را

صلای عشق در دادم جهان را


مبادا بهره‌مند از وی خسیسی

به جز خوشخوانی و زیبانویسی


ز من نیک آمد این اربد نویسند

به مزد من گناه خود نویسند

Kasandan
22nd July 2009, 12:43 AM
بخش ۱۳ - عذر انگیزی در نظم کتاب


در آن مدت که من در بسته بودم

سخن با آسمان پیوسته بودم


گهی برج کواکب می‌بریدم

گهی ستر ملایک می‌دریدم


یگانه دوستی بودم خدائی

به صد دل کرده با جان آشنائی


تعصب را کمر در بسته چون شیر

شده بر من سپر بر خصم شمشیر


در دنیا بدانش بند کرده

ز دنیا دل بدین خرسند کرده


شبی در هم شده چون حلقه زر

به نقره نقره زد بر حلقه در


درآمد سر گرفته سر گرفته

عتابی سخت با من در گرفته


که احسنت ای جهاندار معانی

که در ملک سخن صاحبقرانی


پس از پنجاه چله در چهل سال

مزن پنجه در این حرف ورق مال


درین روزه چو هستی پای بر جای

به مردار استخوانی روزه مگشای


نکرده آرزو هرگز ترا بند

که دنیا را نبودی آرزومند


چو داری در سنان نوک خامه

کلید قفل چندین گنج‌نامه


مسی را زر بر اندودن غرض چیست

زر اندر سیم‌تر زین می‌توان زیست


چرا چون گنج قارون خاک بهری

نه استاد سخن گویان دهری؟


در توحید زن کاوازه داری

چرا رسم مغان را تازه داری


سخندانان دلت را مرده دانند

اگر چه زند خوانان زنده خوانند


ز شورش کردن آن تلخ گفتار

ترشروئی نکردم هیچ در کار


ز شیرین کاری شیرین دلبند

فرو خواندم به گوشش نکته‌ای چند


وزان دیبا که می‌بستم طرازش

نمودم نقش‌های دل نوازش


چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ

فرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ


بدو گفتم ز خاموشی چه جوئی

زبانت کو که احسنتی بگوئی


به صد تسلیم گفت ای من غلامت

زبانم وقف بر تسبیح نامت


چو بشنیدم ز شیرین داستان را

ز شیرینی فرو بردم زبان را


چنین سحری تو دانی یاد کردن

بتی را کعبه‌ای بنیاد کردن


مگر شیرین بدان کردی دهانم

که در حلقم شکر گردد زبانم


اگر خوردم زبان را من شکروار

زبان چون توئی بادا شکربار


به پایان بر چو این ره بر گشادی

تمامش کن چو بنیادش نهادی


در این گفتن ز دولت یاریت باد

برومندی و برخورداریت باد


چرا گشتی درین بی‌غوله پا بست

چنین نقد عراقی بر کف دست


رکاب از شهربند گنجه بگشای

عنان شیر داری پنجه بگشای


فرس بیرون فکن میدان فراخست

تو سرسبزی و دولت سبز شاخست


زمانه نغز گفتاری ندارد

و گر دارد چو تو باری ندارد


همائی کن برافکن سایه برکار

ولایت را به جغدی چند مسپار


چراغند این دو سه پروانه خویش

پدیدار آمده در خانه خویش


دو منزل گر شوند از شهر خود دور

نبینی هیچ کس را رونق و نور


تو آن خورشید نورانی قیاسی

که مشرق تا به مغرب روشناسی


چو تو حالی نهادی پای در پیش

به کنجی هر کسی گیرد سر خویش


هم آفاق هنر یابد حصاری

هم اقلیم سخن بیند سواری


به تندی گفتم ای بخت بلندم

نه تو قصابی و من گوپسندم


مدم دم تا چراغ من نمیرد

که در موسی دم عیسی نگیرد


به حشوی چندم آتش برمیفروز

که من خود چون چراغم خویشتن سوز


من آن شیشه‌ام که گر بر من زنی سنگ

ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ


مسی بینی زری به روی کشیده

به مرداری کلابی بر دمیده


نبینی جز هوای خویش قوتم

بجز بادی نیابی در بروتم


فلک در طالعم شیری نموده‌است

ولیکن شیر پشمینم چه سوداست


نه آن شیرم که با دشمن برآیم

مرا آن بس که من با من برآیم


نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت

غروری کز جوانی بود هم رفت


حدیث کودکی و خودپرستی

رها کن کان خیالی بود و مستی


چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست

نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست


نشاط عمر باشد تا چهل سال

چهل ساله فرو ریزد پر و بال


پس از پنجه نباشد تندرستی

بصر کندی پذیرد پای سستی


چو شصت آمد نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار


به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سخنی که از گیتی کشیدی


وز آنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی


اگر صد سال مانی ور یکی روز

بباید رفت ازین کاخ دل افروز


پس آن بهتر که خود را شاد داری

در آن شادی خدا را یاد داری


به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب

دهن پر خنده داری دیده پر آب


چو صبح آن روشنان از گریه رستند

که برق خنده را بر لب ببستند


چوبی گریه نشاید بود خندان

وزین خنده نشاید بست دندان


بیاموزم تو را گر کاربندی

که بی گریه زمانی خوش بخندی


چو خندان گردی از فرخنده فالی

بخندان تنگدستی را به مالی


نه بینی آفتاب آسمان را

کز آن خندد که خنداند جهان را

Kasandan
22nd July 2009, 12:44 AM
بخش ۱۴ - آغاز داستان خسرو و شیرین


چنین گفت آن سخن گوی کهن زاد

که بودش داستانهای کهن یاد


که چون شد ماه کسری در سیاهی

به هرمز داد تخت پادشاهی


جهان افروز هرمز داد می‌کرد

به داد خود جهان آباد می‌کرد


همان رسم پدر بر جای می‌داشت

دهش بر دست و دین بر پای می‌داشت


نسب را در جهان پیوند می‌خواست

به قربان از خدا فرزند می‌خواست


به چندین نذر و قربانش خداوند

نرینه داد فرزندی چه فرزند


گرامی دری از دریای شاهی

چراغی روشن از نور الهی


مبارک طالعی فرخ سریری

به طالع تاجداری تخت‌گیری


پدر در خسروی دیده تمامش

نهاده خسرو پرویز نامش


از آن شد نام آن شهزاده پرویز

که بودی دایم از هر کس پر آویز


گرفته در حریرش دایه چون مشک

چو مروارید تر در پنبه خشک


رخی از آفتاب اندوه کش تر

شکر خندیدنی از صبح خوشتر


چو میل شکرش در شیر دیدند

به شیر و شکرش می پروریدند


به بزم شاهش آوردند پیوست

بسان دسته گل دست بر دست


چو کار از مهد با میدان فتادش

جهان از دوستی در جان نهادش


بهر سالی که دولت می‌فزودش

خرد تعلیم دیگر می‌نمودش


چو سالش پنج شد در هر شگفتی

تماشا کردی و عبرت گرفتی


چو سال آمد به شش چون سرو می‌رست

رسوم شش جهت را باز می‌جست


چنان مشهور شد در خوبروئی

که مطلق یوسف مصرست گوئی


پدر ترتیب کرد آموزگارش

که تا ضایع نگردد روزگارش


بر این گفتار بر بگذشت یک چند

که شد در هر هنر خسرو هنرمند


چنان قادر سخن شد در معانی

که بحری گشت در گوهرفشانی


فصیحی کو سخن چون آب گفتی

سخن با او به اصطرلاب گفتی


چو از باریک بینی موی می‌سفت

به باریکی سخن چون موی می‌گفت


پس از نه سالگی مکتب رها کرد

حساب جنگ شیر و اژدها کرد


چو بر ده سالگی افکند بنیاد

سر سی سالگان می‌داد بر باد


بسر پنجه شدی با پنجه شیر

ستونی را قلم کردی به شمشیر


به تیر از موی بگشادی گره را

به نیزه حلقه بربودی زره را


در آن آماج کو کردی کمان باز

ز طبل زهره کردی طبلک باز


کسی کو ده کمان حالی کشیدی

کمانش را به حمالی کشیدی


ز ده دشمن کمندش خام‌تر بود

ز نه قبضه خدنگش تام‌تر بود


بدی گر خود بدی دیو سپیدی

به پیش بید برگش برگ بیدی


چو برق نیزه را بر سنگ راندی

سنان در سینه خارا نشاندی


چو عمر آمد به حد چارده سال

بر آمد مرغ دانش را پر و بال


نظر در جستنیهای نهان کرد

حساب نیک و بدهای جهان کرد


بزرگ امید نامی بود دانا

بزرگ امید از عقل و توانا


زمین جو جو شده در زیر پایش

فلک را جو به جو پیموده رایش


به دست آورده اسرار نهانی

کلید گنجهای آسمانی


طلب کردش به خلوت شاهزاده

زبان چون تیغ هندی بر گشاده


جواهر جست از آن دریای فرهنگ

به چنگ آورد و زد بر دامنش چنگ


دل روشن به تعلیمش برافروخت

وزو بسیار حکمتها در آموخت


ز پرگار زحل تا مرکز خاک

فرو خواند آفرینش‌های افلاک


به اندک عمر شد دریا درونی

به هر فنی که گفتی ذو فنونی


دل از غفلت به آگاهی رسیدش

قدم بر پایه شاهی رسیدش


چو پیدا شد بر آن جاسوس اسرار

نهانی‌های این گردنده پرگار


ز خدمت خوشترش نامد جهانی

نبودی فارغ از خدمت زمانی


جهاندار از جهانش دوستر داشت

جهان چبود ز جانش دوستر داشت


ز بهر جان درازیش از جهان شاه

ز هر دستی درازی کرد کوتاه


منادی را ندا فرمود در شهر

که وای آن کس که او بر کس کند قهر


اگر اسبی چرد در کشتزاری

و گر غصبی رود بر میوه داری


و گر کس روی نامحرم به بیند

همان در خانه ترکی نشیند


سیاست را ز من گردد سزاوار

بر این سوگندهائی خورد بسیار


چو شه در عدل خود ننمود سستی

پدید آمد جهان را تندرستی


خرابی داشت از کار جهان دست

جهان از دستکار این جهان رست

Kasandan
22nd July 2009, 12:44 AM
بخش ۱۵ - عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز


قضا را از قضا یک روز شادان

به صحرا رفت خسرو بامدادان


تماشا کرد و صید افکند بسیار

دهی خرم ز دور آمد پدیدار


به گرداگرد آن ده سبزه نو

بر آن سبزه بساط افکنده خسرو


می‌سرخ از بساط سبزه می‌خورد

چنین تا پشت بنمود این گل زرد


چو خورشید از حصار لاجوردی

علم زد بر سر دیوار زردی


چو سلطان در هزیمت عود می‌سوخت

علم را می‌درید و چتر می‌دوخت


عنان یک رکابی زیر می‌زد

دو دستی با فلک شمشیر می‌زد


چو عاجز گشت ازین خاک جگرتاب

چو نیلوفر سپر افکند بر آب


ملک زاده در آن ده خانه‌ای خواست

ز سر مستی در او مجلس بیاراست


نشست آن شب بنوشانوش یاران

صبوحی کرد با شب زنده‌داران


سماع ارغنونی گوش می‌کرد

شراب ارغوانی نوش می‌کرد


صراحی را ز می پر خنده می‌داشت

به می جان و جهان را زنده می‌داشت


مگر کز توسنانش بدلگامی

دهن بر کشته‌ای زد صبح بامی


وز این غوری غلامی نیز چون قند

ز غوره کرد غارت خوشه‌ای چند


سحرگه کافتاب عالم افروز

سرشب را جدا کرد از تن روز


نهاد از حوصله زاغ سیه پر

به زیر پر طوطی خایه زر


شب انگشت سیاه از پشت براشت

ز حرف خاکیان انگشت برداشت


تنی چند از گران جانان که دانی

خبر بردند سوی شه نهانی


که خسرو و دوش بی‌رسمی نمود است

ز شاهنشه نمی‌ترسد چه سوداست


ملک گفتا نمی‌دانم گناهش

بگفتند آنکه بیداد است راهش


سمندش کشتزار سبز را خورد

غلامش غوره دهقان تبه کرد


شب از درویش بستد جای تنگش

به نامحرم رسید آواز چنگش


گر این بیگانه‌ای کردی نه فرزند

ببردی خان و مانش را خداوند


زند بر هر رگی فصاد صد نیش

ولی دستش بلرزد بر رگ خویش


ملک فرمود تا خنجر کشیدند

تکاور مرکبش را پی بریدند


غلامش را به صاحب غوره دادند

گلابی را به آبی شوره دادند


در آن خانه که آن شب بود رختش

به صاحبخانه بخشیدند تختش


پس آنگه ناخن چنگی شکستند

ز روی چنگش ابریشم گسستند


سیاست بین که می‌کردند ازین پیش

نه با بیگانه با دردانه خویش


کنون گر خون صد مسکین بریزند

ز بند قراضه برنخیزند


کجا آن عدل و آن انصاف سازی

که با رزند از اینسان رفت بازی


جهان ز آتش پرستی شد چنان گرم

که بادا زین مسلمانی ترا شرم


مسلمانیم ما او گبر نام است

گر این گبری مسلمانی کدام است


نظامی بر سرافسانه شوباز

که مرغ بند را تلخ آمد آواز

Kasandan
22nd July 2009, 12:45 AM
بخش ۱۶ - شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر

چو خسرو دید کان خواری بر او رفت

به کار خویشتن لختی فرو رفت


درستش شد که هرچ او کرد بد کرد

پدر پاداش او بر جای خود کرد


به سر بر زد ز دست خویشتن دست

و زان غم ساعتی از پای ننشست


شفیع انگیخت پیران کهن را

که نزد شه برند آن سرو بن را


مگر شاه آن شفاعت در پذیرد

گناه رفته را بر وی نگیرد


کفن پوشید و تیغ تیز برداشت

جهان فریاد رستاخیز برداشت


به پوزش پیش می‌رفتند پیران

پس اندر شاهزاده چون اسیران


چو پیش تخت شد نالید غمناک

به رسم مجرمان غلطید بر خاک


که شاها بیش ازینم رنج منمای

بزرگی کن به خردان بر ببخشای


بدین یوسف مبین کالوده گرگست

که بس خردست اگر جرمش بزرگست


هنوزم بوی شیر آید ز دندان

مشو در خون من چون شیر خندان


عنایت کن که این سرگشته فرزند

ندارد طاقت خشم خداوند


اگر جرمیست اینک تیغ و گردن

ز تو کشتن ز من تسلیم کردن


که برگ هر غمی دارم درین راه

ندارم برگ ناخشنودی شاه


بگفت این و دگر ره بر سر خاک

چو سایه سر نهاد آن گوهر پاک


چو دیدند آن گروه آن بردباری

همه بگریستند الحق بزاری


وزان گریه که زاری بر مه افتاد

ز گریه هایهائی بر شه افتاد


که طفلی خرد با آن نازنینی

کند در کار از اینسان خرده‌بینی


به فرزندی که دولت بد نخواهد

جز اقبال پدر با خود نخواهد


چه سازد با تو فرزندت بیندیش

همان بیند ز فرزندان پس خویش


به نیک و بد مشو در بند فرزند

نیابت خود کند فرزند فرزند


چو هرمز دید کان فرزند مقبل

مداوای روان و میوه دل


بدان فرزانگی واهسته رائیست

بدانست او که آن فر خدائیست


سرش بوسید و شفقت بیش کردش

ولیعهد سپاه خویش کردش


از آن حضرت چو بیرون رفت خسرو

جهان در ملک داد آوازه نو


رخش سیمای عدل از دور می‌داد

جهانداری ز رویش نور می‌داد

Kasandan
22nd July 2009, 12:45 AM
بخش ۱۷ - به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را

چو آمد زلف شب در عطر رسائی

به تاریکی فرو شد روشنائی


برون آمد ز پرده سحر سازی

شش اندازی بجای شیشه بازی


به طاعت خانه شد خسرو کمر بست

نیایش کرد یزدان را و بنشست


به برخورداری آمد خواب نوشین

که بر ناخورده بود از خواب دوشین


نیای خویشتن را دید در خواب

که گفت ای تازه خورشید جهان تاب


اگر شد چار مولای عزیزت

بشارت می‌دهم بر چار چیزت


یکی چون ترشی آن غوره خوردی

چو غوره زان ترشروئی نکردی


دلارامی تو را در بر نشیند

کزو شیرین‌تری دوران نبیند


دوم چون مرکبت را پی بریدند

وزان بر خاطرت گردی ندیدند


به شبرنگی رسی شبدیز نامش

که صرصر درنیابد گردگامش


سیم چون شه به دهقان داد تختت

وزان تندی نشد شوریده بختت


به دست آری چنان شاهانه تختی

که باشد راست چون زرین درختی


چهارم چون صبوری کردی آغاز

در آن پرده که مطرب گشت بی‌ساز


نوا سازی دهندت بار بدنام

که بر یادش گوارد زهر در جام


به جای سنگ خواهی یافتن زر

به جای چار مهره چار گوهر


ملک‌زاده چو گشت از خواب بیدار

پرستش کرد یزدان را دگر بار


زبان را روز و شب خاموش می‌داشت

نمودار نیارا گوش می‌داشت


همه شب با خردمندان نخفتی

حکایت باز پرسیدی و گفتی

Kasandan
22nd July 2009, 12:45 AM
بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز




ندیمی خاص بودش نام شاپور

جهان گشته ز مغرب تالهاور


ز نقاشی به مانی مژده داده

به رسامی در اقلیدس گشاده


قلم زن چابکی صورتگری چست

که بی کلک از خیالش نقش می‌رست


چنان در لطف بودش آبدستی

که بر آب از لطافت نقش بستی


زمین بوسید پیش تخت پرویز

فرو گفت این سخنهای دلاویز


که گر فرمان دهد شاه جهانم

بگویم صد یک از چیزی که دانم


اشارت کرد خسرو کی جوانمرد

بگو گرم و مکن هنگامه را سرد


زبان بگشاد شاپور سخنگوی

سخن را بهره داد از رنگ و از بوی


که تا گیتیست گیتی بنده بادت

زمانه سال و مه فرخنده بادت


جمالت را جوانی هم نفس باد

همیشه بر مرادت دسترس باد


غمین باد آنکه او شادت نخواهد

خراب آنکس که آبادت نخواهد


بسی گشتم درین خرگاه شش اطاق

شگفتی‌ها بسی دیدم در آفاق


از آن سوی کهستان منزلی چند

که باشد فرضه دریای دریند


زنی فرماندهست از نسل شاهان

شده جوش سپاهش تا سپاهان


همه اقلیم اران تا به ارمن

مقرر گشته بر فرمان آن زن


ندارد هیچ مرزی بی‌خرابی

همه دارد و مگر تختی و تاجی


هزارش قلعه بر کوه بلند است

خزینه‌اش را خدا داند که چند است


ز جنس چارپا چندان که خواهی

به افزونی فزون از مرغ و ماهی


ندارد شوی و دارد کامرانی

به شادی می‌گذارد زندگانی


ز مردان بیشتر دارد سترکی

مهین بانوش خوانند از بزرگی


شمیرا نام دارد آن جهانگیر

شمیرا را مهین بانوست تفسیر


نشست خویش را در هر هوائی

به هر فصلی مهیا کرده جائی


به فصل گل به موقان است جایش

که تا سرسبز باشد خاک پایش


به تابستان شود بر کوه ارمن

خرامد گل به گل خرمن به خرمن


به هنگام خزان آید به ابخاز

کند در جستن نخجیر پرواز


زمستانش به بردع میل چیر است

که بردع را هوای گرمسیر است


چهارش فصل ازینسان در شمار است

به هر فصلی هوائیش اختیار است


نفس یک یک به شادی می‌شمارد

جهان خوش خوش به بازی می‌گذارد


درین زندانسرای پیچ بر پیچ

برادرزاده‌ای دارد دگر هیچ


پری دختی پری بگذار ماهی

به زیر مقنعه صاحب کلاهی


شب افروزی چو مهتاب جوانی

سیه چشمی چو آب زندگانی

Kasandan
22nd July 2009, 12:47 AM
بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز
کشیده قامتی چون نخل سیمین

دو زنگی بر سر نخلش رطب چین


ز بس کاورد یاد آن نوش لب را

دهان پر آب شکر شد رطب را


به مروارید دندانهای چون نور

صدف را آب دندان داده از دور


دو شکر چون عقیق آب داده

دو گیسو چون کمند تاب داده


خم گیسوش تاب از دل کشیده

به گیسو سبزه را بر گل کشیده


شده گرم از نسیم مشک بیزش

دماغ نرگس بیمار خیزش


فسونگر کرده بر خود چشم خود را

زبان بسته به افسون چشم بد را


به سحری کاتش دلها کند تیز

لبش را صد زبان هر صد شکر ریز


نمک دارد لبش در خنده پیوست

نمک شیرین نباشد وان او هست


تو گوئی بینیش تیغیست از سیم

که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم


ز ماهش صد قصب را رخنه یابی

چو ماهش رخنه‌ای بر رخ نه یابی


به شمعش بر بسی پروانه بینی

زنازش سوی کس پروانه بینی


صبا از زلف و رویش حله‌پوش است

گهی قاقم گهی قندز فروش است


موکل کرده بر هر غمزه غنجی

زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی


رخش تقویم انجم را زده راه

فشانده دست بر خورشید و بر ماه


دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز

بر آن پستان گل بستان درم ریز


ز لعلش بوسه را پاسخ نخیزد

که لعل اروا گشاید در بریزد


نهاده گردن آهو گردنش را

به آب چشم شسته دامنش را


به چشم آهوان آن چشمه نوش

دهد شیرافکنان را خواب خرگوش


هزار آغوش را پر کرده از خار

یک آغوش از گلشن ناچیده دیار


شبی صد کس فزون بیند به خوابش

نه بیند کس شبی چون آفتابش


گر اندازه ز چشم خویش گیرد

برآهوئی صد آهو بیش گیرد


ز رشک نرگس مستش خروشان

به بازار ارم ریحان فروشان


به عید آرای ابروی هلالی

ندیدش کس که جان نسپرد حالی


به حیرت مانده مجنون در خیالش

به قایم رانده لیلی با جمالش


به فرمانی که خواهد خلق را کشت

به دستش ده قلم یعنی ده انگشت


مه از خوبیش خود را خال خوانده

شب از خالش کتاب فال خوانده


ز گوش و گردنش لولو خروشان

که رحمت بر چنان لولو فروشان


حدیثی و هزار آشوب دلبند

لبی و صد هزاران بوسه چون قند


سر زلفی ز ناز و دلبری پر

لب و دندانی از یاقوت و از در


از آن یاقوت و آن در شکر خند

مفرح ساخته سودائیی چند


خرد سرگشته بر روی چو ماهش

دل و جان فتنه بر زلف سیاهش


هنر فتنه شده بر جان پاکش

نبشته عهده عنبر به خاکش


رخش نسرین و بویش نیز نسرین

لبش شیرین و نامش نیز شیرین


شکر لفظان لبش را نوش خوانند

ولیعهد مهین بانوش دانند


پریرویان کزان کشور امیرند

همه در خدمتش فرمان پذیرند


ز مهتر زادگان ماه پیکر

بود در خدمتش هفتاد دختر


بخوبی هر یکی آرام جانی

به زیبائی دلاویز جهانی


همه آراسته با رود و جامند

چو مه منزل به منزل می‌خرامند


گهی بر خرمن مه مشک پوشند

گهی در خرمن گل باده نوشند


ز برقع نیستشان بر روی بندی

که نارد چشم زخم آنجا گزندی


بخوبی در جهان یاری ندارند

به گیتی جز طرب کاری ندارند


چو باشد وقت زور آن زورمندان

کنند از شیر چنگ از پیل دندان


به حمله جان عالم را بسوزند

به ناوک چشم کوکب را بدوزند


اگر حور بهشتی هست مشهور

بهشت است آن طرف وان لعتبان حور


مهین بانو که آن اقلیم دارد

بسی زینگونه زر و سیم دارد


بر آخر بسته دارد ره نوردی

کز او در تک نیابد باد گردی


سبق برده ز وهم فیلسوفان

چو مرغابی نترسد زاب طوفان


به یک صفرا که بر خورشید رانده

فلک را هفت میدان باز مانده


به گاه کوه کندن آهنین سم

گه دریا بریدن خیز ران دم


زمانه گردش و اندیشه رفتار

چو شب کارآگه و چون صبح بیدار


نهاده نام آن شبرنگ شبدیز

بر او عاشق‌تر از مرغ شب آویز


یکی زنجیر زر پیوسته دارد

بدان زنجیر پایش بسته دارد


نه شیرین‌تر ز شیرین خلق دیدم

نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم


چو بر گفت این سخن شاپور هشیار

فراغت خفته گشت و عشق بیدار


یکایک مهر بر شیرین نهادند

بدان شیرین زبان اقرار دادند


که استادی که در چین نقش بندد

پسندیده بود هرچ او پسندد


چنان آشفته شد خسرو بدان گفت

کزان سودا نیاسود و نمی‌خفت


همه روز این حکایت باز می‌جست

جز این تخم از دماغش برنمی‌رست


در این اندیشه روزی چند می‌بود

به خشک افسانه‌ای خرسند می‌بود


چو کار از دست شد دستی بر آورد

صبوری را به سرپائی در آورد


به خلوت داستان خواننده را خواند

بسی زین داستان با وی سخن راند


بدو گفت ای به کار آمد وفادار

به کار آیم کنون کز دست شد کار


چو بنیادی بدین خوبی نهادی

تمامش کن که مردی اوستادی


مگو شکر حکایت مختصر کن

چو گفتی سوی خوزستان گذر کن


ترا باید شد چون بت‌پرستان

به دست آوردن آن بت را به دستان


نظر کردن که در دل دارد؟

سر پیوند مردم زاد دارد؟


اگر چون موم نقش می‌پذیرد

بر او زن مهر ما تا نقش گیرد


ور آهن دل بود منشین و بر گرد

خبر ده تا نکوبم آهن سرد

Kasandan
22nd July 2009, 12:48 AM
بخش ۱۹ - رفتن شاپور در ارمن به طلب شیرین

زمین بوسید شاپور سخندان

که دایم باد خسرو شاد و خندان

به چشم نیک بینادش نکوخواه

مبادا چشم بد را سوی او راه


چو بر شاه آفرین کرد آن هنرمند

جوابش داد کی گیتی خداوند


چو من نقش قلم را در کشم رنگ

کشد مانی قلم در نقش ارژنگ


بجنبد شخص کو را من کنم سر

بپرد مرغ کو را من کنم پر


مدار از هیچ گونه گرد بر دل

که باشد گرد بر دل درد بر دل


به چاره کردن کار آن چنانم

که هر بیچارگی را چاره دانم


تو خوشدل باش و جز شادی میندیش

که من یک دل گرفتم کار در پیش


نگیرم در شدن یک لحظه آرام

ز گوران تک ز مرغان پر کنم وام


نخسبم تا نخسبانم سرت را

نیایم تا نیارم دلبرت را


چو آتش گرز آهن سازد ایوان

چو گوهر گر شود در سنگ پنهان


برونش آرم به نیروی و به نیرنگ

چو آتش ز آهن و چون گوهر از سنگ


گهی با گل گهی با خار سازم

ببینم کار و پس با کار سازم


اگر دولت بود کارم به دستش

چو دولت خود کنم خسرو پرستش


و گر دانم که عاجز گشتم از کار

کنم باری شهنشه را خبر دار


سخن چون گفته شد گوینده برخاست

بسیج راه کرد از هر دری راست


برنده ره بیابان در بیابان

به کوهستان ارمن شد شتابان


که آن خوبان چو انبوه آمدندی

به تابستان در آن کوه آمدندی


چو شاپور آمد آنجا سبزه نو بود

ریاحین را شقایق پیش رو بود


گرفته سنگهای لاجوردی

ز کسوت‌های گل سرخی و زردی


کشیده بر سر هر کوهساری

زمرد گون بساطی مرغزاری


ز جرم کوه تا میدان بغرا

کشیده خط گل طغرا به طغرا


در آن محراب کو رکن عراق است

کمربند ستون انشراق است

Kasandan
22nd July 2009, 12:48 AM
بخش ۱۹ - رفتن شاپور در ارمن به طلب شیرین

ز خارا بود دیری سال کرده

کشیشیانی بدو در سالخورده


فرود آمد بدان دیر کهن سال

بر آن آیین که باشد رسم ابدال


سخن‌پیمای فرهنگی چنین گفت

به وقت آنکه درهای دری سفت


که زیر دامن این دیر غاریست

در و سنگی سیه گوئی سواری است


ز دشت رم گله در هر قرانی

به گشتن آید تکاور مادیانی


ز صد فرسنگی آید بر در غار

در او سنبد چو در سوراخ خود مار


بدان سنگ سیه رغبت نماید

به رغبت خویشتن بر سنگ ساید


به فرمان خدا زو گشن گیرد

خدا گفتی شگفتی دل پذیرد


هران کره کزان تخمش بود بار

ز دوران تک برد وز باد رفتار


چنین گوید همیدون مرد فرهنگ

که شبدیز آمدست از نسل آن سنگ


کنون زان دیر اگر سنگی بجوئی

نیابی گردبادش برد گوئی


وزان کرسی که خوانند انشراقش

سری بینی فتاده زیر ساقش


به ماتم داری آن کوه گل رنگ

سیه جامه نشسته یک جهان سنگ


به خشمی کامده بر سنگلاخش

شکوفه‌وار کرده شاخ شاخش


فلک گوئی شد از فریاد او مست

به سنگستان او در شیشه بشکست


خدا را گر چه عبرت‌هاست بسیار

قیامت را بس این عبرت نمودار


چو اندر چار صد سال از کم و بیش

رسد کوهی چنان را این چنین پیش


تو بر لختی کلوخ آب خورده

چرائی تکیه جاوید کرده


نظامی زین نمط در داستان پیچ

که از تو نشنوند این داستان هیچ

Kasandan
22nd July 2009, 12:49 AM
بخش ۲۰ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول


چو مشگین جعد شب را شانه کردند

چراغ روز را پروانه کردند


به زیر تخته‌نرد آبنوسی

نهان شد کعبتین سندروسی


بر آمد مشتری منشور بر دست

که شاه از بند و شاپور از بلا رست


در آن دیر کهن فرزانه شاپور

فرو آسود کز ره بود رنجور


درستی خواست از پیران آن دیر

که بودند آگه از چرخ کهن سیر


که فردا جای آن خوبان کدامست

کدامین آب و سبزیشان مقامست


خبر دادنش آن فرزانه پیران

ز نزهت گاه آن اقلیم گیران


که در پایان این کوه گران سنگ

چمن گاهیست گردش بیشه‌ای تنگ


سحرگه آن سهی سروان سرمست

بدان مشگین چمن خواهند پیوست


چو شد دوران سنجابی و شق دوز

سمور شب نهفت از قاقم روز


سر از البرز بر زد جرم خورشید

جهان را تازه کرد آیین جمشید


پگه‌تر زان بتان عشرت‌انگیز

میان در بست شاپور سحرخیز


بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی

که با آن سرخ گلها داشت خویشی


خجسته کاغذی بگرفت در دست

بعینه صورت خسرو در او بست


بر آن صورت چو صنعت کرد لختی

بدوسانید بر ساق درختی


وز آنجا چون پری شد ناپدیدار

رسیدند آن پریرویان پریوار


به سرسبزی بر آن سبزه نشستند

گهی شمشاد و گه گل دسته بستند


گه از گلها گلاب انگیختندی

گه از خنده طبرزد ریختندی


عروسانی زناشوئی ندیده

به کابین از جهان خود را خریده


نشسته هر یکی چون دوست با دوست

نمی‌گنجد کس چون در پوست


می‌آوردند و در می‌دل نشاندند

گل آوردند و بر گل می‌فشاندند


نهاده باده بر کف ماه و انجم

جهان خالی ز دیو و دیو مردم


همه تن شهوت آن پاکیزگان را

چنان کائین بود دوشیزگان را


چو محرم بود جای از چشم اغیار

ز مستی رقصشان آورد در کار


گه این می‌داد بر گلها درودی

گه آن می‌گفت با بلبل سرودی


ندانستند جز شادی شماری

نه جز خرم دلی دیدند کاری


در آن شیرین لبان رخسار شیرین

چو ماهی بود گرد ماه پروین


به یاد مهربانان عیش می‌کرد

گهی می‌داد باده گاه می‌خورد


چو خودبین شد که دارد صورت ماه

بر آن صورت فتادش چشم ناگاه


به خوبان گفت کان صورت بیارید

که کرد است این رقم پنهان مدارید


بیاوردند صورت پیش دلبند

بر آن صورت فرو شد ساعتی چند


نه دل می‌داد ازو دل بر گرفتن

نه میشایستش اندر بر گرفتن


بهر دیداری ازوی مست می‌شد

به هر جامی که خورد از دست می‌شد


چو می‌دید از هوش می‌شد دلش سست

چو می‌کردند پنهان باز می‌جست


نگهبانان بترسیدند از آن کار

کز آن صورت شود شیرین گرفتار


دریدند از هم آن نقش گزین را

که رنگ از روی بردی نقش چین را


چو شیرین نام صورت برد گفتند

که آن تمثال را دیوان نهفتند


پری زار است ازین صحرا گریزیم

به صحرای دگر افتیم و خیزیم


از آن مجمر چو آتش گرم گشتند

سپندی سوختند و در گذشتند


کواکب را به دود آتش نشاندند

جنیبت را به دیگر دشت راندند

Kasandan
22nd July 2009, 12:49 AM
بخش ۲۱ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار دوم ([Only registered and activated users can see links])


چو بر زد بامدادن بور گلرنگ

غبار آتشین از نعل بر سنگ


گشاد از گنج در هر کنج رازی

چو دریا گشت هر کوهی طرازی


دگر ره بود پیشین رفته شاپور

به پیش آهنگ آن بکران چون حور


همان تمثال اول ساز کرده

همان کاغذ برابر باز کرده


رسیدند آن بتان با دلنوازی

بر آن سبزه چو گل کردند بازی


زده بر ماه خنده بر قصب راه

پرند آن قصب پوشان چون ماه


نشاطی نیم رغبت می‌نمودند

به تدریج اندک اندک می‌فزودند


چو در بازی شدند آن لعبتان باز

زمانه کرد لعبت بازی آغاز


دگر باره چو شیرین دیده بر کرد

در آن تمثال روحانی نظر کرد


به پرواز اندر آمد مرغ جانش

فرو بست از سخن گفتن زبانش


بود سرمست را خوابی کفایت

گل نم دیده را آبی کفایت


به یاران بانگ بر زد کاین چه حالست

غلط می‌کرد خود را کاین خیالست


به سروی زان سهی سروان بفرمود

که آن صورت بیاور نزد من زود


به رفت آن ماه و آن صورت نهان کرد

به گل خورشید پنهان چون توان کرد


بگفت این در پری برمی‌گشاید

پری زین سان بسی بازی نماید


وز آنجا رخت بربستند حالی

ز گلها سبزه را کردند خالی

Kasandan
22nd July 2009, 12:50 AM
بخش ۲۲ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم

شباهنگام کاین عنقای فرتوت

شکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت


به دشت انجرک آرام کردند

بنوشانوش می‌در جام کردند


در آن صحرا فرو خفتند سرمست

ریاحین زیر پای و باده بر دست


چو روز از دامن شب سر برآورد

زمانه تاج زرین بر سر آورد


بر آن پیروزه تخت آن تاجداران

رها کردند می بر جرعه خواران


وز آنجا تا در دیر پری سوز

پریدند آن پریرویان به یک روز


در آن مینوی میناگون چمیدند

فلک را رشته در مینا کشیدند


بساطی سبز چون جان خردمند

هوائی معتدل چون مهر فرزند


نسیمی خوشتر از باد بهشتی

زمین را در به دریا گل به کشتی


شقایق سنگ را بتخانه کرده

صبا جعد چمن را شانه کرده


مسلسل گشته بر گلهای حمری

نوای بلبل و آواز قمری


پرنده مرغکان گستاخ گستاخ

شمایل بر شمایل شاخ بر شاخ


بهر گوشه دو مرغک گوش بر گوش

زده بر گل صلای نوش بر نوش


بدان گلشن رسید آن نقش پرداز

همان نقش نخستین کرد آغاز


پری پیکر چو دید آن سبزه خوش

به می بنشست با جمعی پریوش


دگر ره دید چشم مهربانش

در آن صورت که بود آرام جانش


شگفتی ماند از آن نیرنگ سازی

گذشت اندیشه کارش ز بازی


دل سرگشته را دنبال برداشت

به پای خود شد آن تمثال برداشت


در آن آیینه دید از خود نشانی

چو خود را یافت بی‌خود شد زمانی


چنان شد در سخن ناساز گفتن

کزان گفتن نشاید باز گفتن


لعاب عنکبوتان مگس گیر

همائی را نگر چون کرد نخجیر


در آن چشمه که دیوان خانه کردند

پری را بین که چون دیوانه کردند


به چاره هر کجا تدبیر سازند

نه مردم دیو را نخجیر سازند


چو آن گل برگ رویان بر سر خاک

گل صد برگ را دیدند غمناک


بدانستند کان کار پری نیست

عجب کاریست کاری سرسری نیست


از آن پیشه پشیمانی گرفتند

بر آن صورت ثناخوانی گرفتند

Kasandan
22nd July 2009, 12:50 AM
بخش ۲۲ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم

که سر بازی کنیم و جان فشانیم

مگر کاحوال صورت باز دانیم


چو شیرین دید که ایشان راستگویند

به چاره راست کردن چاره جویند


به یاری خواستن بنمود زاری

که یاران را ز یارانست یاری


ترا از یار نگریزد بهر کار

خدای است آنکه بی مثل است و بی یار


بسا کارا که از یاری برآید

به باید یار تا کاری برآید


بدان بت پیکران گفت آن دلارام

کز این پیکر شدم بی‌صبر و آرام


بیا تا این حدیث از کس نپوشیم

بدین تمثال نوشین باده نوشیم


دگر باره نشاط آغاز کردند

می‌آوردند و عشرت ساز کردند


پیاپی شد غزلهای فراقی

بر آمد بانک نوشا نوش ساقی


بت شیرین نبید تلخ در دست

از آن تلخی و شیرینی جهان مست


بهر نوبت که می‌بر لب نهادی

زمین را پیش صورت بوسه دادی


چو مستی عاشقی را تنگ‌تر کرد

صبوری در زمان آهنگ در کرد


یکی را زان بتان بنشاند در راه

که هر کس را که بینی بر گذرگاه


نظر کن تا درین سامان چو پوید

وزین صورت به پرسش تا چه گوید


بسی پرسیده شد پنهان و پیدا

نمی‌شد سر آن صورت هویدا


تن شیرین گرفت از رنج سستی

کز آن صورت ندادش کس درستی


در آن اندوه می‌پیچید چون مار

فشاند از جزعها لولوی شهوار

Kasandan
22nd July 2009, 12:51 AM
بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور

برآمد ناگه مرغ فسون ساز

به آیین مغان بنمود پرواز


چو شیرین دید در سیمای شاپور

نشان آشنائی دادش از دور


به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد

رقم زد گرچه بر کاغذ نیفتد


اشارت کرد کان مغ را بخوانید

وزین در قصه‌ای با او برانید


مگر داند که این صورت چه نامست

چه آیین دارد و جایش کدامست


پرستاران به رفتن راه رفتند

به کهبد حال صورت باز گفتند


فسونی زیر لب می‌خواند شاپور

چو نزدیکی که از کاری بود دور


چو پای صید را در دام خود دید

در آن جنبش صلاح آرام خود دید


به پاسخ گفت کین در سفتنی نیست

و گر هست از سر پا گفتنی نیست


پرستاران بر شیرین دویدند

بگفتند آنچه از کهبد شنیدند


چو شیرین این سخن زیشان نیوشید

ز گرمی در جگر خونش بجوشید


روانه شد چو سیمین کوه در حال

در افکنده به کوه آواز خلخال


بر شاپور شد بی‌صبر و سامان

به قامت چون سهی سروی خرامان


برو بازو چو بلورین حصاری

سر وگیسو چو مشگین نوبهاری


کمندی کرده گیسوش از تن خویش

فکنده در کجا در گردن خویش


ز شیرین کاری آن نقش جماش

فرو بسته زبان و دست نقاش


رخ چون لعبتش در دلنوازی

به لعبت باز خود می‌کرد بازی


دلش را برده بود آن هندوی چست

به ترکی رخت هندو را همی جست


ز هندو جستن آن ترکتازش

همه ترکان شده هندوی نازش


نقاب از گوش گوهرکش گشاده

چو گوهر گوش بر دریا نهاده


لبی و صد نمک چشمی و صد ناز

به رسم کهبدان در دادش آواز


که با من یک زمان چشم آشنا باش

مکن بیگانگی یک دم مرا باش


چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید

درنگ آوردن آنجا مصلحت دید


زبان دان مرد را زان نرگس مست

زبانی ماند و آن دیگر شد از دست


ثناهای پریرخ بر زبان راند

پری بنشست و او را نیز بنشاند


به پرسیدش که چونی وز کجائی

که بینم در تو رنگ آشنایی


جوابش داد مرد کار دیده

که هستم نیک و بد بسیار دیده


خدای از هر نشیب و هر فرازی

نپوشیده است بر من هیچ رازی


ز حد باختر تا بوم خاور

جهان را گشته‌ام کشور به کشور


زمین بگذار کز مه تا به ماهی

خبر دارم زهر معنی که خواهی


چو شیرین یافت آن گستاخ روئی

بدو گفتا در این صورت چه گوئی


به پاسخ گفت رنگ‌آمیز شاپور

که باد از روی خوبت چشم بد دور


حکایت‌های این صورت دراز است

وزین صورت مرا در پرده راز است


یکایک هر چه می‌دانم سر و پای

بگویم با تو گر خالی بود جای


بفرمود آن صنم تا آن بتی چند

بنات‌النعش وار از هم پراکند


چو خالی دید میدان آن سخندان

درافکند از سخن گوئی به میدان


که هست این صورت پاکیزه پیکر

نشان آفتاب هفت کشور

Kasandan
22nd July 2009, 12:51 AM
بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور
سکندر موکبی دارا سواری

ز دارا و سکندر یادگاری


به خوبیش آسمان خورشید خوانده

زمین را تخمی از جمشید مانده


شهنشه خسرو پرویز که امروز

شهنشاهی به دو گشته است پیروز


وزین شیوه سخنهائی برانگیخت

که از جان‌پروری با جان در آمیخت


سخن می‌گفت و شیرین هوش داده

بدان گفتار شیرین گوش داده


بهر نکته فرو می‌شد زمانی

دگر ره باز می جستش نشانی


سخن را زیر پرده رنگ می‌داد

جگر می‌خورد و لعل از سنگ می‌داد


ازو شاپور دیگر راز ننهفت

سخن را آشکارا کرد و پس گفت


پریرویا نهان می‌داری اسرار

سخن در شیشه می‌گوئی پریوار


چرا چون گل زنی در پوست خنده

سخن باید چو شکر پوست کنده


چو می‌خواهی که یابی روی درمان

مکن درد از طبیب خویش پنهان


بت زنجیر موی از گفتن او

برآشفت ای خوشا آشفتن او


ولی چون عشق دامن‌گیر بودش

دگر بار از ره غدر آزمودش


حریفی جنس دید و خانه خالی

طبق پوش از طبق برداشت حالی


به گستاخی بر شاپور بنشست

در تنگ شکر را مهر بشکست


که‌ای کهبد به حق کردگارت

که ایمن کن مرا در زینهارت


به حکم آنکه بس شوریده کارم

چو زلف خود دلی شوریده دارم


در این صورت بدانسان مهر بستم

که گوئی روز و شب صورت پرستم


به کار آی اندرین کارم به یک چیز

که روزی من به کار آیم ترا نیز


چو من در گوش تو پرداختم راز

تو نیز ار نکته‌ای داری در انداز


فسونگر در حدیث چاره جوئی

فسونی به ندید از راستگوئی


چو یاره دست بوسی رایش افتاد

چو خلخال زر اندر پایش افتاد


به صد سوگند گفت ای شمع یاران

سزای تخت و فخر تاجداران


ز شب بدخواه تو تاریک دین‌تر

ز ماه نو دلت باریک بین‌تر


به حق آنکه در زنهار اویم

که چون زنهار دادی راست گویم


من آن صورتگرم کز نقش پرگار

ز خسرو کردم این صورت نمودار


هر آنصورت که صورتگر نگارد

نشان دارد ولیکن جان ندارد


مرا صورت گری آموختستند

قبای جان دگر جا دوختستند


چو تو بر صورت خسرو چنینی

ببین تا چون بود کاو را ببینی


جهانی بینی از نور آفریده

جهان نادیده اما نور دیده


شگرفی چابکی چستی دلیری

به مهر آهو به کینه تند شیری


گلی بی‌آفت باد خزانی

بهاری تازه بر شاخ جوانی


هنوزش گرد گل نارسته شمشاد

ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد


هنوزش پریغلق در عقابست

هنوزش برگ نیلوفر در آبست


هنوزش آفتاب از ابر پاکست

ز ابرو آفتاب او را چه باکست


به یک بوی از ارم صد در گشاده

به دوزخ ماه را دو رخ نهاده


بر ادهم زین نهد رستم نهاد است

به می خوردن نشیند کیقباد است


شبی کو گنج بخشی را دهد داد

کلاه گنج قارون را برد باد


سخن گوید، در از مرجان برآرد

زند شمشیر، شیر از جان برآرد


چو در جنبد رکاب قطب وارش

عنان دزدی کند باد از غبارش


نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید

حسب پرسی به حمدالله چو خورشید


جهان با موکبش ره تنگ دارد

علم بالای هفت اورنگ دارد


چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ

چو وقت آهن آید وای بر سنگ


چو دارد دشنه پولاد را پاس

بسنباند زره ور باشد الماس


چو باشد نوبت شمشیر بازی

خطیبان را دهد شمشیر غازی


قدمگاهش زمین را خسته دارد

شتابش چرخ را آهسته داد


فلک با او به میدان کند شمشیر

به گشتن نیز گه بالا و گه زیر


جمالش راکه بزم آرای عیدست

هنر اصلی و زیبائی مزید است


به اقبالش دل استقبال دارد

چو هست اقبال کار اقبال دارد


بدین فرو جمال آن عالم افروز

هوای عشق تو دارد شب و روز


خیالت را شبی در خواب دیدست

از آن شب عقل و هوش از وی رمیدست


نه می نوشد نه با کس جام گیرد

نه شب خسبد نه روز آرام گیرد


به جز شیرین نخواهد هم نفس را

بدین تلخی مبادا عیش کس را


مرا قاصد بدین خدمت فرستاد

تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد


از این در گونه گونه در همی سفت

سخن چندان که می‌دانست می‌گفت


وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش

همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش


بدان آمد که صد بار افتد از پای

به صنعت خویشتن می‌داشت بر جای


زمانی بود و گفت ای مرد هشیار

چه می‌دانی کنون تدبیر این کار


بدو شاپور گفت ای رشک خورشید

دلت آسوده باد و عمر جاوید


صواب آن شد که نگشائی به کس راز

کنی فردا سوی نخجیر پرواز


چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز

به نخجیر آی و از نخجیر بگریز


نه خواهد کس ترا دامن کشیدن

نه در شبدیز شبرنگی رسیدن


تو چون سیاره میشو میل در میل

من آیم گر توانم خود به تعجیل


یکی انگشتری از دست خسرو

بدو بسپرد که این بر گیر و می‌رو


اگر در راه بینی شاه نو را

به شاه نو نمای این ماه نو را

Kasandan
22nd July 2009, 12:52 AM
بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور
سمندش را به زرین نعل یابی

ز سر تا پا لباسش لعل یابی


کله لعل و قبا لعل و کمر لعل

رخش هم لعل بینی لعل در لعل


و گرنه از مداین راه می‌پرس

ره مشگوی شاهنشاه می‌پرس


چو ره یابی به اقصای مداین

روان بینی خزاین بر خزاین


ملک را هست مشگوئی چو فرخار

در آن مشگو کنیزانند بسیار


بدان مشگوی مشک آگین فرود آی

کنیزان را نگین شاه بنمای


در آن گلشن چو سرو آزاد می‌باش

چو شاخ میوه‌تر شاد می‌باش


تماشای جمال شاه می‌کن

مرادت را حساب آنگاه می‌کن


و گر من با توام چون سایه با تاج

بدین اندرز رایت نیست محتاج


چو از گفتن فراغت یافت شاپور

دمش در مه گرفت و حیله در حور


از آنجا رفت جان و دل پر امید

بماند آن ماه را تنها چو خورشید


دویدند آن شکرفان سوی شیرین

بنات‌النعش را کردند پروین


بفرمود اختران را ماه تابان

کز آن منزل شوند آن شب شتابان


به نعل تازیان کوه پیکر

کنند آن کوه را چون کان گوهر


روان کردند مهد آن دلنوازان

چو مه تابان و چو خورشید تازان


سخن گویان سخن گویان همه راه

بسر بردند ره را تا وطن گاه


از آن رفتن بر آسودند یک چند

دل شیرین فرو مانده در آن بند


شبی کز شب جهان پر دود کردند

جهان را دیده خواب آلود کردند


پرند سبز بر خورشید بستند

گلی را در میان بید بستند


به بانو گفت شیرین کای جهانگیر

برون خواهم شدن فردا به نخجیر


یکی فردا بفرما ای خداوند

که تا شبدیز را بگشایم از بند


بر او بنشینم و صحرا نوردم

شبانگه سوی خدمت باز گردم


مهین بانو جوابش داد کای ماه

به جای مرکبی صد ملک در خواه


به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز

به گاه پویه بس تند است و بس تیز


چو رعد تند باشد در غریدن

چو باد تیز باشد در وزیدن


مبادا کز سر تندی و تیزی

کند در زیر آب آتش ستیزی


و گر بر وی نشستن ناگزیرست

نه شب زیباتر از بدر منیرست


لکام پهلوانی بر سرش کن

به زیر خود ریاضت پرورش کن


رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت

زمین بوسد و خدمت کرد و خوش خفت

Kasandan
22nd July 2009, 12:52 AM
بخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهین بانو به مداین

چو برزد بامدادان خازن چین

به درج گوهرین بر قفل زرین


برون آمد ز درج آن نقش چینی

شدن را کرده با خود نقش بینی


بتان چین به خدمت سر نهادند

بسان سرو بر پای ایستادند


چو شیرین دید روی مهربانان

به چربی گفت با شیرین زبانان


که بسم‌الله به صحرا می‌خرامم

مگر بسمل شود مرغی به دامم


بتان از سر سراغج باز کردند

دگرگون خدمتش را ساز کردند


به کردار کله‌داران چون نوش

قبا بستند بکران قصب پوش


که رسمی بود کان صحرا خرامان

به صید آیند بر رسم غلامان


همه در گرد شیرین حلقه بستند

چو حالی بر نشست او بر نشستند


به صحرائی شدند از صحن ایوان

به سرسبزی چو خضر از آب حیوان


در آن صحرا روان کردند رهوار

وزان صحرا به صحراهای بسیار


شدند آن روضه حوران دلکش

به صحرائی چو مینو خرم و خوش


زمین از سبزه نزهت گاه آهو

هوا از مشک پر خالی ز آهو


سرانجام اسب را پرواز دادند

عنان خود به مرکب باز دادند


بت لشگر شکن بر پشت شبدیز

سواری تند بود و مرکبی تیز


چو مرکب گرم کرد از پیش یاران

برون افتاد از آن هم تک سواران


گمان بردند که اسبش سر کشید است

ندانستند کو سر در کشید است


بسی چون سایه دنبالش دویدند

ز سایه در گذر گردش ندیدند


به جستن تا به شب دمساز گشتند

به نومیدی هم آخر باز گشتند


ز شاه خویش هر یک دور مانده

به تن رنجه به دل رنجور مانده


به درگاه مهین بانو شبانگاه

شدند آن اختران بی‌طلعت ماه


به دیده پیش تختش راه رفتند

به تلخی حال شیرین باز گفتند


که سیاره چه شب بازی نمودش

تک طیاره چون اندر ربودش


مهین بانو چو بشنید این سخن را

صلا در داد غمهای کهن را


فرود آمد ز تخت خویش غمناک

بسر بر خاک و سر هم بر سر خاک


از آن غم دستها بر سر نهاده

ز دیده سیل طوفان بر گشاده


ز شیرین یاد بی‌اندازه می‌کرد

به دو سوک برادر تازه می‌کرد


به آب چشم گفت ای نازنین ماه

ز من چشم بدت بربود ناگاه

Kasandan
22nd July 2009, 01:04 AM
بخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهین بانو به مداین

گلی بودی که باد از بارت افکند

ندانم بر کدامین خارت افکند


چو افتادت که مهر از ما بریدی

کدامین مهربان بر ما گزیدی


چو آهو زین غزالان سیر گشتی

گرفتار کدامین شیر گشتی


چو ماه از اختران خود جدائی

نه خورشیدی چنین تنها چرائی


کجا سرو تو کز جانم چمن داشت

به هر شاخی رگی با جان من داشت


رخت ماهست تا خود بر که تابد

منش گم کرده‌ام تا خود که یابد


همه شب تا به روز این نوحه می‌کرد

غمش بر غم افزود و درد بر درد


چو مهر آمد برون از چاه بیژن

شد از نورش جهان را دیده روشن


همه لشگر به خدمت سر نهادند

به نوبت گاه فرمان ایستادند


که گر بانو بفرماید به شبگیر

پی شیرین برانیم اسب چون تیر


مهین بانو به رفتن میل ننمود

نه خود رفت و نه کس را نیز فرمود


چو در خواب این بلا را بود دیده

که بودی بازی از دستش پریده


چو حسرت خورد از پرواز آن باز

همان باز آمدی بر دست او باز


بدیشان گفت اگر ما باز گردیم

و گر با آسمان همراز گردیم


نشد ممکن که در هیچ آبخوردی

بیابیم از پی شبدیز گردی


نشاید شد پی مرغ پریده

نه دنبال شکاردام دیده


کبوتر چون پرید از پس چه نالی

که وا برج آید ار باشد حلالی


بلی چندان شکیبم در فراقش

که برقی یابم از نعل براقش

Kasandan
22nd July 2009, 01:04 AM
بخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهین بانو به مداین
چو زان گم گشته گنج آگاه گردم

دیگر ره با طرب همراه گردم


به گنجینه سپارم گنج را باز

به دین شکرانه گردم گنج پرداز


سپه چون پاسخ بانو شنیدند

به از فرمانبری کاری ندیدند


وزان سوی دگر شیرین به شبدیز

جهان را می‌نوشت از بهر پرویز


چو سیاره شتاب آهنگ می‌بود

ز ره رفتن بروز و شب نیاسود


قبا در بسته بر شکل غلامان

همی شد ده به ده سامان به سامان


نبود ایمن ز دشمن گاه و بی گاه

به کوه و دشت می‌شد راه و بی‌راه


رونده کوه را چون باد می‌راند

به تک در باد را چون کوه می‌ماند


نپوشد بر تو آن افسانه را راز

که در راهی زنی شد جادوئی ساز


یکی آیینه و شانه درافکند

به افسونی به راهش کرد دربند


فلک این آینه وان شانه را جست

کزین کوه آمد و زان بیشه بر رست


زنی کوشانه و آیینه بفکند

ز سختی شد به کوه و بیشه مانند


شده شیرین در آن راه از بس اندوه

غبار آلود چندین بیشه و کوه


رخش سیمای کم رختی گرفته

مزاج نازکش سختی گرفته


نشان می‌جست و می‌رفت آن دل‌افروز

چو ماه چارده شب چارده روز


جنیبت را به یک منزل نمی‌ماند

خبر پرسان خبر پرسان همی راند


تکاور دست برد از باد می‌برد

زمین را دور چرخ از یاد می‌برد


سپیده دم چو دم بر زد سپیدی

سیاهی خواند حرف ناامیدی


هزاران نرگس از چرخ جهانگرد

فرو شد تا بر آمد یک گل زرد


شتابان کرد شیرین بارگی را

به تلخی داد جان یکبارگی را


پدید آمد چو مینو مرغزاری

در او چون آب حیوان چشمه ساری


ز شرم آب از رخشنده خانی

شده در ظلمت آب زندگانی


ز رنج راه بود اندام خسته

غبار از پای تا سر برنشسته


به گرد چشمه جولان زد زمانی

ده اندر ده ندید از کس نشانی


فرود آمد به یک سو بارگی بست

ره اندیشه بر نظارگی بست


چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور

فلک را آب در چشم آمد از دور


سهیل از شعر شکرگون برآورد

نفیر از شعری گردون برآورد


پرندی آسمان گون بر میان زد

شد اندر آب و آتش در جهان زد


فلک را کرد کحلی پوش پروین

موصل کرد نیلوفر به نسرین


حصارش نیل شد یعنی شبانگاه

ز چرخ نیلگون سر بر زد آن ماه


تن سیمینش می‌غلطید در آب

چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب


عجب باشد که گل را چشمه شوید

غلط گفتم که گل بر چشمه روید


در آب انداخته از گیسوان شست

نه ماهی بلکه ماه آورده در دست


ز مشک آرایش کافور کرده

ز کافورش جهان کافور خورده


مگر دانسته بود از پیش دیدن

که مهمانی نوش خواهد رسیدن


در آب چشمه سار آن شکر ناب

ز بهر میهمان می‌ساخت جلاب

Kasandan
22nd July 2009, 01:05 AM
بخش ۲۵ - دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار


سخن گوینده پیر پارسی خوان

چنین گفت از ملوک پارسی دان


که چون خسرو به ارمن کس فرستاد

به پرسش کردن آن سرو آزاد


شب و روز انتظار یار می‌داشت

امید وعده دیدار می‌داشت


به شام و صبح اندر خدمت شاه

کمر می‌بست چون خورشید و چون ماه


چو تخت آرای شد طرف کلاهش

ز شادی تاج سر می‌خواند شاهش


گرامی بود بر چشم جهاندار

چنین تا چشم زخم افتاد در کار


که از پولاد کاری خصم خونریز

درم را سکه زد بر نام پرویز


به هر شهری فرستاد آن درم را

بشورانید از آن شاه عجم را


ز بیم سکه و نیروی شمشیر

هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر


چنان پنداشت آن منصوبه را شاه

که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه


بر آن دلشد که لعبی چند سازد

بگیرد شاه نو را بند سازد


حسابی بر گرفت از روی تدبیر

نبود آگه ز بازیهای تقدیر


که نتوان راه خسرو را گرفتن

نه در عقده مه نو را گرفتن


چو هر کو راستی در دل پذیرد

جهان گیرد جهان او را نگیرد


بزرگ امید ازین معنی خبر یافت

شه نو را به خلوت جست و دریافت


حکایت کرد کاختر در وبالست

ملک را با تو قصد گوشمالست


بباید زفت روزی چند ازین پیش

شتاب آوردن و بردن سر خویش


مگر کاین آتشت بی‌دود گردد

وبال اخترت مسعود گردد


چو خسرو دید کاشوب زمانه

هلاکش را همی سازد بهانه


به مشگو رفت پیش مشگ مویان

وصیت کرد با آن ماهرویان


که می‌خواهم خرامیدن به نخجیر

دو هفته بیش و کم زین کاخ دلگیر


شما خندان و خرم دل نشینید

طرب سازید و روی غم نبینید


گر آید نار پستانی در این باغ

چو طاووسی نشسته بر پر زاغ


فرود آرید کان مهمان عزیز است

شما ماهید و خورشید آن کنیز است


بمانیدش که تا بیغم نشیند

طرب می‌سازد و شادی گزیند


و گر تنگ آید از مشکوی خضرا

چو خضر آهنگ سازد سوی صحرا


در آن صحرا که او خواهد بتازید

بهشتی روی را قصری بسازید


بدان صورت که دل دادش گوائی

خبر می‌داد از الهام خدائی


چو گفت این قصه بیرون رفت چون باد

سلیمان وار با جمعی پریزاد


زمین کن کوه خود را گرم کرده

سوی ارمن زمین را نرم کرده


ز بیم شاه می‌شد دل پر از درد

دو منزل را به یک منزل همی کرد


قضا را اسبشان در راه شد سست

در آن منزل که آن مه موی می‌شست

Kasandan
22nd July 2009, 01:06 AM
بخش ۲۵ - دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار

غلامان را بفرمود ایستادن

ستوران را علوفه برنهادن


تن تنها ز نزدیک غلامان

سوی آن مرغزار آمد خرامان


طوافی زد در آن فیروزه گلشن

میان گلشن آبی دید روشن


چو طاووسی عقابی باز بسته

تذروی بر لب کوثر نشسته


گیا را زیر نعل آهسته می‌سفت

در آن آهستگی آهسته می‌گفت


گر این بت جان بودی چه بودی

ور این اسب آن من بودی چه بودی


نبود آگه که آن شبرنگ و آن ماه

به برج او فرود آیند ناگاه


بسا معشوق کاید مست بر در

سبل در دیده باشد خواب در سر


بسا دولت که آید بر گذرگاه

چو مرد آگه نباشد گم کند راه


ز هر سو کرد بر عادت نگاهی

نظر ناگه در افتادش به ماهی


چو لختی دید از آن دیدن خطر دید

که بیش آشفته شد تا بیشتر دید


عروسی دید چون ماهی مهیا

که باشد جای آن مه بر ثریا


نه ماه آیینه‌ی سیماب داده

چو ماه نخشب از سیماب زاده


در آب نیلگون چون گل نشسته

پرندی نیلگون تا ناف بسته


همه چشمه ز جسم آن گل اندام

گل بادام و در گل مغز بادام


حواصل چون بود در آب چون رنگ؟

همان رونق در او از آب و از رنگ


ز هر سو شاخ گیسو شانه می‌کرد

بنفشه بر سر گل دانه می‌کرد


اگر زلفش غلط می‌کرد کاری

که دارم در بن هر موی ماری


نهان با شاه می‌گفت از بنا گوش

که مولای توام هان حلقه در گوش


چو گنجی بود گنجش کیمیاسنج

به بازی زلف او چون مار بر گنج


فسونگر مار را نگرفته در مشت

گمان بردی که مار افسای را کشت


کلید از دست بستانبان فتاده

ز بستان نار پستان در گشاده


دلی کان نار شیرین کار دیده

ز حسرت گشته چون نار کفیده


بدان چشمه که جای ماه گشته

عجب بین کافتاب از راه گشته


چو بر فرق آب می‌انداخت از دست

فلک بر ماه مروارید می بست


تنش چون کوه برفین تاب می‌داد

ز حسرت شاه را برفاب می‌داد


شه از دیدار آن بلور دلکش

شده خورشید یعنی دل پر آتش


فشاند از دیده باران سحابی

که طالع شد قمر در برج آبی


سمنبر غافل از نظاره شاه

که سنبل بسته بد بر نرگسش راه


چو ماه آمد برون از ابر مشگین

به شاهنشه در آمد چشم شیرین


همائی دید بر پشت تذروی

به بالای خدنگی رسته سروی


ز شرم چشم او در چشمه آب

همی لرزی چون در چشمه مهتاب


جز این چاره ندید آن چشمه قند

که گیسو را چو شب بر مه پراکند


عبیر افشاند بر ماه شب افروز

به شب خورشید می‌پوشید در روز


سوادی بر تن سیمین زد از بیم

که خوش باشد سواد نقش بر سیم


دل خسرو بر آن تابنده مهتاب

چنان چون زر در آمیزد به سیماب


ولی چون دید کز شیر شکاری

بهم در شد گوزن مرغزاری


زبون‌گیری نکرد آن شیر نخجیر

که نبود شیر صیدافکن زبون گیر


به صبری کاورد فرهنگ در هوش

نشاند آن آتش جوشنده را جوش


جوانمردی خوش آمد را ادب کرد

نظرگاهش دگر جائی طلب کرد


به گرد چشمه دل را دانه می‌کاشت

نظر جای دگر بیگانه می‌داشت

Kasandan
22nd July 2009, 01:06 AM
بخش ۲۵ - دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار

دو گل بین کز دو چشمه خار دیدند

دو تشنه کز دو آب آزار دیدند


همان را روز اول چشمه زد راه

همین از چشمه‌ای افتاد در چاه


به سرچشمه گشاید هر کسی رخت

به چشمه نرم گردد توشه سخت


جز ایشان را که رخت از چشمه بردند

ز نرمیها به سختیها سپردند


نه بینی چشمه‌ای کز آتش دل

ندارد تشنه‌ای را پای در گل


نه خورشید جهان کاین چشمه خون

بدین کار است گردان گرد گردون


چو شه می‌کرد مه را پرده‌داری

که خاتون برد نتوان بی‌عماری


برون آمد پریرخ چون پری تیز

قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز


حسابی کرد با خود کاین جوانمرد

که زد بر گرد من چون چرخ ناورد


شگفت آید مرا گر یار من نیست

دلم چون برد اگر دلدار من نیست


شنیدم لعل در لعل است کانش

اگر دلدار من شد کو نشانش


نبود آگه که شاهان جامه راه

دگرگونه کنند از بیم بدخواه


هوای دل رهش می‌زد که برخیز

گل خود را بدین شکر برآمیز


گر آن صورت بد این رخشنده جانست

خبر بود آن واین باری عیانست


دگر ره گفت از این ره روی برتاب

روا نبود نمازی در دو محراب


ز یک دوران دو شربت خورد نتوان

دو صاحب را پرستش کرد نتوان


و گر هست این جوان آن نازنین شاه

نه جای پرسش است او را در این راه


مرا به کز درون پرده بیند

که بر بی‌پردگان گردی نشیند


هنوز از پرده بیرون نیست این کار

ز پرده چون برون آیم بیکبار


عقاب خویش را در پویه پر داد

ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد


تک از باد صبا پیشی گرفته

به جنبش با فلک خویشی گرفته


پری را می‌گرفت از گرم خیزی

به چشم دیو در می‌شد ز تیزی


پس از یک لحضه خسرو باز پس دید

به جز خود ناکسم گر هیچکس دید


ز هر سو کرد مرکب را روانه

نه دل دید و نه دلبر در میانه


فرود آمد بدان چشمه زمانی

ز هر سو جست از آن گوهرنشانی


شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز

بدین زودی کجا رفت آن دلاویز


گهی سوی درختان دید گستاخ

که گوئی مرغ شد پرید بر شاخ


گهی دیده به آب چشمه می‌شست

چو ماهی ماه را در آب می‌جست


زمانی پل بر آب چشم بستی

گهی بر آب چشمه پل شکستی


ز چشمش برده آن چشمه سیاهی

در او غلطید چون در چشمه ماهی


چنان نالید کز بس نالش او

پشیمان شد سپهر از مالش او


مه و شبدیز را در باغ می‌جست

به چشمی باز و چشمی زاغ می‌جست


ز هر سو حمله بر چون باز نخجیر

که زاغی کرد بازش را گرو گیر


از آن زاغ سبک پر مانده پر داغ

جهان تاریک بروی چون پر زاغ


شده زاغ سیه باز سپیدش

درخت خار گشته مشک بیدش


ز بیدش گربه بید انجیر کرده

سرشگش تخم بید انجیر خورده


خمیده بیدش از سودای خورشید

بلی رسم است چوگان کردن از بید


بر آورد از جگر سوزنده آهی

که آتش در چو من مردم گیاهی


بهاری یافتم زو بر نخوردم

فراتی دیدم و لب تر نکردم


به نادانی ز گوهر داشتم چنگ

کنون می‌بایدم بر دل زدن سنگ


گلی دیدم نچیدم بامدادش

دریغا چون شب آمد برد بادش


در آبی نرگسی دیدم شکفته

چو آبی خفته وز او آب خفته


شنیدم کاب خفتد زر شود خاک

چرا سیماب گشت آن سرو چالاک


همائی بر سرم می‌داد سایه

سریرم را ز گردون کرد پایه


بر آن سایه چو مه دامن فشاندم

چو سایه لاجرم بی سنگ ماندم


نمد زینم نگردد خشک از این خون

بترزینم تبر زین چون بود چون


برون آمد گلی از چشمه آب

نمی‌گویم به بیداری که در خواب


کنون کان چشمه را با گل نه بینم

چو خار آن به که بر آتش نشینم


که فرمودم که روی از مه بگردان

چو بخت آمد به راهت ره بگردان


کدامین دیو طبعم را بر این داشت

که از باغ ارم بگذشت و بگذاشت


همه جائی شکیبائی ستودست

جز این یکجا که صید از من ربودست


چو برق از جان چراغی برفروزم

شکیب خام را بر وی بسوزم


اگر من خوردمی زان چشمه آبی

نبایستی ز دل کردن کبابی


نصیحت بین که آن هندو چه فرمود

که چون مالی بیابی زود خور زود


در این باغ از گل سرخ و گل زرد

پشیمانی نخورد آنکس که برخورد


من وزین پس جگر در خون کشیدن

ز دل پیکان غم بیرون کشیدن


زنم چندان طپانچه بر سر و روی

که یارب یاربی خیزد ز هر موی


مگر کاسوده‌تر گردم در این درد

تنور آتشم لختی سود سرد


ز بحر دیده چندان در ببارم

که جز گوهر نباشد در کنارم


کسی کاو را ز خون آماس خیزد

کی آسوده شود تا خون نریزد


زمانی گشت گرد چشمه نالان

به گریه دستها بر چشم مالان


زمانی بر زمین افتاد مدهوش

گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش


از آن سرو روان کز چنگ رفته

ز سروش آب و از گل رنگ رفته


سهی سروش فتاده بر سر خاک

شده لرزان چنان کز باد خاشاک


به دل گفتا گر این ماه آدمی بود

کجا آخر قدمگاهش زمی بود


و گر بود او پری دشوار باشد

پری بر چشمه‌ها بسیار باشد


به کس نتوان نمود این داوری را

که خسرو دوست می‌دارد پریرا


مرا زین کار کامی برنخیزد

پری پیوسته از مردم گریزد


به جفت مرغ آبی باز کی شد

پری با آدمی دمساز کی شد


سلیمانم بباید نام کردن

پس آنگاهی پری را رام کردن


ازین اندیشه لختی باز می‌گفت

حکایت‌های دلپرداز می‌گفت


به نومیدی دل از دلخواه برداشت

به دارالملک ارمن راه برداشت

Kasandan
22nd July 2009, 01:06 AM
بخش ۲۶ - رسیدن شیرین به مشگوی خسرو در مداین

فلک چون کار سازیها نماید

نخست از پرده بازیها نماید


به دهقانی چو گنجی داد خواهد

نخست از رنج بردش یاد خواهد


اگر خار و خسک در ره نماند

گل و شمشاد را قیمت که داند


بباید داغ دوری روزکی چند

پس از دوری خوش آید مهر و پیوند


چو شیرین از بر خسرو جدا شد

ز نزدیکی به دوری مبتلا شد


به پرسش پرسش از درگاه پرویز

به مشگوی مداین راند شبدیز


به آیین عروسی شوی جسته

وز آیین عروسی روی شسته


فرود آمد رقیبان را نشان داد

درون شد باغ را سرو روان داد


چو دیدند آن شکرفان روی شیرین

گزیدند از حسد لبهای زیرین


برسم خسروی بنواختندش

ز خسرو هیچ وا نشناختندش


همی گفتند خسرو بانکوئی

به آتش خواستن رفته است گوئی


بیاورد آتشی چون صبح دلکش

وز آن آتش به دلها در زد آتش


پس آنگه حال او دیدن گرفتند

نشانش باز پرسیدن گرفتند


که چونی وز کجائی و چه نامی

چه اصلی و چه مرغی وز چه دامی


پریرخ زان بتان پرهیز می‌کرد

دروغی چند را سر تیز می‌کرد


که شرح حال من لختی دراز است

به حاضر گشتن خسرو نیاز است


چو خسرو در شبستان آید از راه

شما را خود کند زین قصه آگاه


ولیک این اسب را دارید بی‌رنج

که هست این اسب را قیمت بسی گنج


چو بر گفت این سخن مهمان طناز

نشاندند آن کنیزانش به صد ناز


فشاندند آب گل بر چهره ماه

ببستند اسب را بر آخور شاه


دگرگون زیوری کردند سازش

ز در بستند بر دیبا طرازش


گل وصلش به باغ وعده بشگفت

فرو آسود و ایمن گشت و خوش خفت


رقیبانی که مشکو داشتندی

شکر لب را کنیز انگاشتندی


شکر لب با کنیزان نیز می‌ساخت

کنیزانه بدیشان نرد می‌باخت

Kasandan
22nd July 2009, 02:42 PM
بخش ۲۷ - ترتیب کردن کوشک برای شیرین


چو شیرین در مداین مهد بگشاد

ز شیرین لب طبقها شهد بگشاد


پس از ماهی کز آسایش اثر یافت

ز بیرون رفتن خسرو خبر یافت


که از بیم پدر شد سوی نخجیر

وز آنجا سوی ارمن کرد تدبیر


بدرد آمد دلش زان بی‌دوائی

که کارش داشت الحق بینوائی


چنین تا مدتی در خانه می‌بود

ز بی‌صبری دلش دیوانه می‌بود


حقیقت شد ورا کان یک سواره

که می‌کرد اندرو چندان نظاره


جهان آرای خسرو بود کز راه

نظر می‌کرد چون خورشید در ماه


بسی از خویشتن بر خویشتن زد

فرو خورد آن تغابن را و تن زد


صبوری کرد روزی چند در کار

نمود آنگه که خواهم گشت بیمار


مرا قصری به خرم مرغزاری

بباید ساختن بر کوهساری


که کوهستانیم گلزار پرورد

شد از گرمی گل سرخم گل زرد


بدو گفتند بت رویان دمساز

که‌ای شمع بتان چون شمع مگداز


تو را سالار ما فرمود جائی

مهیا ساختن در خوش هوائی


اگر فرماندهی تا کارفرمای

به کوهستان ترا پیدا کند جای


بگفت آری بباید ساختن زود

چنان قصری که شاهنشاه فرمود


کنیزانی کزو در رشک ماندند

به خلوت مرد بنا را بخواندند


که جادوئی است اینجا کار دیده

ز کوهستان بابل نو رسیده


زمین را اگر بگوید کای زمین خیز

هوا بینی گرفته ریز بر ریز


فلک را نیز اگر گوید بیارام

بماند تا قیامت بر یکی گام


ز ما قصری طلب کرد است جائی

کزان سوزنده‌تر نبود هوائی


بدان تا مردم آنجا کم شتابند

ز جادو جادوئیها در نیابند


بدین جادو شبیخونی عجب کن

هوائی هر چه ناخوشتر طلب کن


بساز آنجا چنان قصری که باید

ز ما درخواست کن مزدی که شاید


پس آنگه از خزو دیبا و دینار

وجوه خرج دادندش به خروار


چو بنا شاد گشت از گنج بردن

جهان پیمای شد در رنج بردن


طلب می‌کرد جائی دور از انبوده

حوالی بر حوالی کوه بر کوه


بدست آورد جائی گرم و دلگیر

کز او طفلی شدی در هفته پیر


بده فرسنگ از کرمانشهان دور

نه از کرمانشهان بل از جهان دور


بدانجا رفت و آنجا کارگه ساخت

به دوزخ در چنان قصری به پرداخت


که داند هر که آنجا اسب تازد

که حوری را چنان دوزخ نسازد


چو از شب گشت مشگین روی آن عصر

ز مشگو رفت شیرین سوی آن قصر


کنیزی چند با او نارسیده

خیانت کاری شهوت ندیده


در آن زندانسرای تنگ می‌بود

چو گوهر شهربند سنگ می‌بود


غم خسرو رقیب خویش کرده

در دل بر دو عالم پیش کرده

Kasandan
22nd July 2009, 02:42 PM
بخش ۲۸ - رسیدن خسرو به ارمن نزد مهین بانو

چو خسرو دور شد زان چشمه آب

ز چشم آب ریزش دور شد خواب


به هر منزل کز آنجا دورتر گشت

ز نومیدی دلش رنجورتر گشت


دگر ره شادمان می‌شد به امید

که برنامد هنوز از کوه خورشید


چو من زین ره به مشرق می‌شتابم

مگر خورشید روشن را بیابم


چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد

نسیمش مرزبانان را خبر کرد


عمل‌داران برابر می‌دویدند

زر و دیبا به خدمت می‌کشیدند


بتانی دید بزم افروز و دلبند

به روشن روی خسرو آرزومند


خوش آمد با بتان پیوندش آنجا

مقام افتاد روزی چندش آنجا


از آنجا سوی موقان سر بدر کرد

ز موقان سوی باخرزان گذر کرد


مهین بانو چو زین حالت خبر یافت

به خدمت کردن شاهانه بشتافت


به استقبال شاه آورد پرواز

سپاهی ساخته با برک و با ساز


گرامی نزلهای خسروانه

فرستاد از ادب سوی خزانه


ز دیبا و غلام و گوهر و گنج

دبیران را قلم در خط شد از رنج


فرود آمد به درگاه جهاندار

جهاندارش نوازش کرد بسیار


بزیر تخت شه کرسی نهادند

نشست اوی و دیگر قوم ایستادند


شهنشه باز پرسیدش که چونی

که بادت نو بنو عیشی فزونی


به مهمانیت آوردم گرانی

مبادت درد سر زین میهمانی


مهین بانو چو دید آن دلنوازی

ز خدمت داد خود را سرفرازی


نفس بگشاد چون باد سحرگاه

فرو خواند آفرینها در خور شاه


بدان طالع که پشتش را قوی کرد

پناهش بارگاه خسروی کرد


یکی هفته به نوبت گاه خسرو

روان می‌کرد هر دم تحفه نو


پس از یک هفته روزی کانچنان روز

ندید است آفتاب عالم افروز


به سرسبزی نشسته شاه بر تخت

چو سلطانی که باشد چاکرش بخت


ز مرزنگوش خط نو دمیده

بسی دل را چو طره سر بریده


بساط شه ز یغمائی غلامان

چو باغی پر سهی سرو خرامان


به جوش آمد سخن در کام هر کس

به مولائی بر آمد نام هر کس


به رامش ساختن بی‌دفع شد کار

به حاجت خواستن بی‌رفع شد یار


مهین بانو زمین بوسید و بر جست

به خسرو گفت ما را حاجتی هست


که دارالملک بردع را نوازی

زمستانی در آنجا عیش سازی


هوای گرمسیر است آنطرف را

فراخیها بود آب علف را


اجابت کرد خسرو گفت برخیز

تو میرو کامدم من بر اثر نیز


سپیده دم ز لشگر گاه خسرو

سوی باغ سپید آمد روارو


وطن خوش بود رخت آنجا کشیدند

ملک را تاج و تخت آنجا کشیدند


ز هر سو خیمه‌ها کردند بر پای

گرفتند از حوالی هر کسی جای


مهین بانو به درگاه جهانگیر

نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر


شه آنجا روز و شب عشرت همی کرد

می تلخ و غم شیرین همی خورد

Kasandan
22nd July 2009, 02:43 PM
بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور


یکی شب از شب نوروز خوشتر

چه شب کز روز عید اندوه کش‌تر


سماع خرگهی در خرگه شاه

ندیمی چند موزون طبع و دلخواه


مقالت‌های حکمت باز کرده

سخن‌های مضاحک ساز کرده


به گرداگرد خرگاه کیانی

فرو هشته نمدهای الانی


دمه بردر کشیده تیغ فولاد

سر نامحرمان را داده بر باد


درون خرگه از بوی خجسته

بخور عود و عنبر کله بسته


نبید خوشگوار و عشرت خوش

نهاده منقل زرین پر آتش


زگال ارمنی بر آتش تیز

سیاهانی چو زنگی عشرت‌انگیز


چو مشک نافه در نشو گیاهی

پس از سرخی همی گیرد سیاهی


چرا آن مشک بید عود کردار

شود بعد از سیاهی سرخ رخسار


سیه را سرخ چون کرد آذرنگی

چو بالای سیاهی نیست رنگی


مگر کز روزگار آموخت نیرنگ

که از موی سیاه ما برد رنگ


به باغ مشعله دهقان انگشت

بنفشه می‌درود و لاله می‌کشت


سیه پوشیده چون زاغان کهسار

گرفته خون خود در نای و منقار


عقابی تیز خود کرده پر خویش

سیه ماری فکنده مهره در پیش


مجوسی ملتی هندوستانی

چو زردشت آمده در زند خوانی


دبیری از حبش رفته به بلغار

به شنگرفی مدادی کرده بر کار


زمستان گشته چون ریحان ازو خوش

که ریحان زمستان آمد آتش


صراحی چون خروسی ساز کرده

خروسی کو به وقت آواز کرده


ز رشک آن خروس آتشین تاج

گهی تیهو بر آتش گاه دراج


روان گشته به نقلان کبابی

گهی کبک دری گه مرغ آبی


ترنج و سیب لب بر لب نهاده

چو در زرین صراحی لعل باده


ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه

گلستانی نهاده در نظر گاه


ز بس نارنج و نار مجلس افروز

شده در حقه بازی باد نوروز


جهان را تازه‌تر دادند روحی

بسر بردند صبحی در صبوحی

Kasandan
22nd July 2009, 02:44 PM
بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

ز چنگ ابریشم دستان نوازان

دریده پردهای عشق بازان


سرود پهلوی در ناله چنگ

فکنده سوز آتش در دل سنگ


کمانچه آه موسی وار می‌زد

مغنی راه موسیقار می‌زد


غزل برداشته رامشگر رود

که بدرود ای نشاط و عیش بدرود


چه خوش باغیست باغ زندگانی

گر ایمن بودی از باد خزانی


چه خرم کاخ شد کاخ زمانه

گرش بودی اساس جاودانه


از آن سرد آمد این کاخ دلاویز

که چون جا گرم کردی گویدت خیز


چو هست این دیر خاکی سست بنیاد

بباده‌اش داد باید زود بر باد


ز فردا و زدی کس را نشان نیست

که رفت آن از میان ویندر میان نیست


یک امروز است ما را نقد ایام

بر او هم اعتمادی نیست تا شام


بیا تا یک دهن پر خنده داریم

به می جان و جهان را زنده داریم


به ترک خواب می‌باید شبی گفت

که زیر خاک می‌باید بسی خفت


ملک سرمست و ساقی باده در دست

نوای چنگ می‌شد شست در شست


در آمد گلرخی چون سرو آزاد

ز دلداران خسرو با دل شاد


که بر دربار خواهد بنده شاپور

چه فرمائی در آید یا شود دور


ز شادی درخواست جستن خسرو از جای

دگر ره عقل را شد کار فرمای


بفرمودش در آوردن به درگاه

ز دلگرمی به جوش آمد دل شاه


که بد دل در برش ز امید و از بیم

به شمشیر خطر گشته به دو نیم


همیشه چشم بر ره دل دو نیم است

بلای چشم بر راهی عظیم است


اگر چه هیچ غم بی‌دردسر نیست

غمی از چشم بر راهی بتر نیست


مبادا هیچکس را چشم بر راه

کز او رخ زرد گردد عمر کوتاه


در آمد نقش بند مانوی دست

زمین را نقشهای بوسه می‌بست


زمین بوسید و خود بر جای می‌بود

به رسم بندگان بر پای می‌بود


گرامی کردش از تمکین خود شاه

نشاند او را و خالی کرد خرگاه


بپرسید از نشان کوه و دشتش

شگفتی‌ها که بود از سر گذشتش


دعا برداشت اول مرد هشیار

که شه را زندگانی باد بسیار


مظفر باد بر دشمن سپاهش

میفتاد از سر دولت کلاهش


مرادش با سعادت رهسپر باد

ز نو هر روزش اقبالی دگر باد


حدیث بنده را در چاره سازی

بساطی هست با لختی درازی


چو شه فرمود گفتن چون نگویم

رضای شاه جویم چون نجویم


وز اول تا به آخر آنچه دانست

فرو خواند آنچه خواندن می‌توانست


از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوه

وز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه


به هر چشمه شدن هر صبح گاهی

بر آوردن مقنع وار ماهی


وز آن صورت به صورت باز خوردن

به افسون فتنه‌ای را فتنه کردن

Kasandan
22nd July 2009, 02:45 PM
بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

وز آن چون هندوان بردن ز راهش

فرستادن به ترکستان شاهش


سخن چون زان بهار نو برآمد

خروشی بیخود از خسرو برآمد


به خواهش گفت کان خورشید رخسار

بگو تا چون به دست آمد دگر بار


مهندس گفت کردم هوشیاری

دگر اقبال خسرو کرد یاری


چو چشم تیر گر جاسوس گشتم

به دکان کمانگر برگذشتم


به دست آوردم آن سرو روان را

بت سنگین دل سیمین میان را


چه دیدم؟ تیزرائی تازه روئی

مسیحی بسته در هر تار موئی


همه رخ گل چو بادامه ز نغزی

همه تن دل چو بادام دو مغزی


میانی یافتم کز ساق تا روی

دو عالم را گره بسته به یک موی


دهانی کرده بر تنگیش زوری

چو خوزستانی اندر چشم موری


نبوسیده لبش بر هیچ هستی

مگر آیینه را آن هم به مستی


نکرده دست او با کس درازی

مگر با زلف خود وانهم به بازی


بسی لاغرتر از مویش میانش

بسی شیرین‌تر از نامش دهانش


اگر چه فتنه عالم شد آن ماه

چو عالم فتنه شد بر صورت شاه


چو مه را دل به رفتن تیز کردم

پس آنگه چاره شبدیز کردم


رونده ماه را بر پشت شبرنگ

فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ


من اینجا مدتی رنجور ماندم

بدین عذر از رکابش دور ماندم


کنون دانم که آن سختی کشیده

به مشگوی ملک باشد رسیده


شه از دلدادگی در بر گرفتش

قدم تا فرق در گوهر گرفتش


سپاسش را طراز آستین کرد

بر او بسیار بسیار آفرین کرد


حدیث چشمه و سر شستن ماه

درستی داد قولش را بر شاه


ملک نیز آنچه در ره دید یسکر

یکایک باز گفت از خیر و از شر


حقیقت گشتشان کان مرغ دمساز

به اقصای مداین کرده پرواز


قرار آن شد که دیگر باره شاپور

چو پروانه شود دنبال آن نور


زمرد را سوی کان آورد باز

ریاحین را به بستان آورد باز

Kasandan
22nd July 2009, 02:45 PM
بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

خوشا ملکا که ملک زندگانی است

بها روزا که آن روز جوانی است


نه هست از زندگی خوشتر شماری

نه از روز جوانی روزگاری


جهان خسرو که سالار جهان بود

جوان بود و عجب خوشدل جوان بود


نخوردی بی‌غنا یک جرعه باده

نه بی‌مطرب شدی طبعش گشاده


مغنی را که پارنجی ندادی

به هر دستان کم از گنجی ندادی


به عشرت بود روزی باده در دست

مهین بانو در آمد شاد و بنشست


ملک تشریف خاص خویش دادش

ز دیگر وقتها دل بیش دادش


چو آمد وقت خوان دارای عالم

ز موبد خواست رسم باج برسم


به هر خوردی که خسرو دستگه داشت

حدیث باج برسم را نگه داشت


حساب باج برسم آنچنان است

که او بر چاشنی‌گیری نشان است


اجازت باشد از فرمان موبد

خورشها را که این نیک است و آن بد


به می خوردن نشاند آن گه مهان را

همان فرخنده بانوی جهان را


به جام خاص می می‌خورد با او

سخن از هر دری می‌کرد با او


چو از جام نبید تلخ شد مست

حکایت را به شیرین باز پیوست


ز شیرین قصه آوارگی کرد

به دل شادی به لب غمخوارگی کرد


که بانو را برادر زاده‌ای بود

چو گل خندان چو سرو آزاده‌ای بود


شنیدم کادهم توسن کشیدش

چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش


مرا از خانه پیکی آمد امروز

خبر آورد از آن ماه دل‌افروز


گر اینجا یک دو هفته باز مانم

بر آن عزمم که جایش باز دانم


فرستم قاصدی تا بازش آرد

بسان مرغ در پروازش آرد


مهین بانو چو کرد این قصه را گوش

فرو ماند از سخن بی‌صبر و بیهوش


به خدمت بر زمین غلطید چون خاک

خروشی بر کشید از دل شغبناک


که آن در کو که گر بینم به خوابش

نه در دامن که در دریای آبش


به نوک چشمش از دریا برآرم

به جان بسپارمش پس جان سپارم


پس آنگه بوسه زد بر مسند شاه

که مسند بوس بادت زهره و ماه


ز ماهی تا به ماه افسر پرستت

ز مشرق تا به مغرب زیر دستت


من آنگه گفتم او آید فرادست

که اقبال ملک در بنده پیوست


چو اقبال تو با ما سر در آرد

چنین بسیار صید از در درآرد

Kasandan
22nd July 2009, 02:46 PM
بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

اگر قاصد فرستد سوی او شاه

مرا باید ز قاصد کردن آگاه


به حکم آنکه گلگون سبک خیز

بدو بخشم ز همزادان شبدیز


که با شبدیز کس هم تک نباشد

جز این گلگون اگر بدرک نباشد


اگر شبدیز با ماه تمامست

به همراهیش گلگون تیز گامست


و گر شبدیز نبود مانده بر جای

به جز گلگون که دارد زیر او پای


ملک فرمود تا آن رخش منظور

برند از آخور او سوی شاپور


وز آنجا یک تنه شاپور برخاست

دو اسبه راه رفتن را بیاراست


سوی ملک مداین رفت پویان

گرامی ماه را یک ماه جویان


به مشگو در نبود آن ماه رخسار

مع‌القصه به قصر آمد دگر بار


در قصر نگارین زد زمانی

کس آمد دادش از خسرو نشانی


درون بردندش از در شادمانه

به خلوتگاه آن شمع زمانه


چو سر در قصر شیرین کرد شاپور

عقوبت باره‌ای دید از جهان دور


نشسته گوهری در بیضه سنگ

بهشتی پیکری در دوزخ تنگ


رخش چون لعل شد زان گوهر پاک

نمازش بر دو رخ مالید بر خاک


ثناها کرد بر روی چو ماهش

بپرسید از غم و تیمار راهش


که چون بودی و چون رستی ز بیداد

که از بندت نبود این بنده آزاد


امیدم هست کاین سختی پسین است

دلم زین پس به شادی بر یقین است


یقین میدان که گر سختی کشیدی

از آن سختی به آسانی رسیدی


چه جایست اینکه بس دلگیر جایست

که زد رایت که بس شوریده رایست


در این ظلمت ولایت چون دهد نور

بدین دوزخ قناعت چون کند حور


مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ

که تو لعلی و باشد لعل در سنگ


چو نقش چین در آن نقاش چین دید

کلید کام خود در آستین دید


نهاد از شرمناکی دست بر رخ

سپاسش برد و بازش داد پاسخ


که گر غمهای دیده بر تو خوانم

ستم‌های کشیده بر تو رانم


نه در گفت آید و نه در شنیدن

قلم باید به حرفش در کشیدن


بدان مشگو که فرمودی رسیدم

در او مشتی ملالت دیده دیدم


بهم کرده کنیزی چند جماش

غلام وقت خود کای خواجه خوشباش


چو زهره بر گشاده دست و بازو

بهای خویش دیده در ترازو


چو من بودم عروسی پارسائی

از آن مشتی جلب جستم جدائی


دل خود بر جدائی راست کردم

وز ایشان کوشکی درخواست کردم

Kasandan
22nd July 2009, 02:46 PM
بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

دلم از رشک پر خوناب کردند

بدین عبرت گهم پرتاب کردند


صبور آباد من گشت این سیه سنگ

که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ


چو کردند اختیار این جای دلگیر

ضرورت ساخت می‌باید چه تدبیر


پس آنگه گفت شاپورش که برخیز

که فرمان این چنین داد است پرویز


وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش

به گلزار مراد شاه راندش


چو زین بر پشت گلگون بست شیرین

به پویه دستبرد از ماه و پروین


بدان پرندگی زیرش همائی

پری می‌بست در هر زیر پائی


وز آن سو خسرو اندر کار مانده

دلش در انتظار یار مانده


اگر چه آفت عمر انتظار است

چو سر با وصل دارد سهل کار است


چو خوشتر زانکه بعد از انتظاری

به امیدی رسد امید واری

Kasandan
22nd July 2009, 02:47 PM
بخش ۳۱ - آگاهی خسرو از مرگ پدر

نشسته شاه روزی نیم هشیار

به امیدی که گردد بخت بیدار


در آمد قاصدی از ره به تعجیل

ز هندوستان حکایت کرد با پیل


مژه چون کاس چینی نم گرفته

میان چون موی زنگی خم گرفته


به خط چین و زنگ آورد منشور

که شاه چین و زنگ از تخت شد دور


گشاد این ترک خو چرخ کیانی

ز هندوی دو چشمش پاسبانی


دو مرواریدش از مینا بریدند

به جای رشته در سوزن کشیدند


دو لعبت باز رابی پرده کردند

ره سرمه به میل آزرده کردند


چو یوسف گم شد از دیوان دادش

زمانه داغ یعقوبی نهادش


جهان چشم جهان بینش ترا داد

بجای نیزه در دستش عصا داد


چو سالار جهان چشم از جهان بست

به سالاری ترا باید میان بست


ز نزدیکان تخت خسروانی

نبشته هر یکی حرفی نهانی


که زنهار آمدن را کار فرمای

جهان از دست شد تعجیل بنمای


گرت سر در گلست آنجا مشویش

و گر لب بر سخن با کس مگویش


چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد

کمند افزود و شادروان بدل کرد


درستش شد که این دوران بد عهد

بقم با نیل دارد سر که با شهد


هوای خانه خاکی چنین است

گهی زنبور و گاهی انگبین است


عمل با عزل دارد مهربا کین

ترش تلخیست با هر چرب و شیرین


ز ریگش نیست ایمن هیچ جوئی

مسلم نیست از سنگش سبوئی


چو دربند وجودی راه غم گیر

فراغت بایدت راه عدم گیر


بنه چون جان به باد پاک بربند

در زندان سرای خاک بربند


جهان هندوست تا رختت نگیرد

مگیرش سست تا سختت نگیرد


در این دکان نیابی رشته تائی

که نبود سوز نیش اندر قفائی

Kasandan
22nd July 2009, 02:48 PM
بخش ۳۱ - آگاهی خسرو از مرگ پدر

که آشامد کدوئی آب ازو سرد

کز استسقا نگردد چون کدو زرد


درخت آنگه برون آرد بهاری

که بشکافد سر هر شاخساری


فلک تا نشکند پشت دوتائی

بکس ندهد یکی جو مومیائی


چو بی‌مردن کفن در کس نپوشند

به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند


چو باید شد بدان گلگونه محتاج

که گردد بر در گرمابه تاراج


لباسی پوش چون خورشید و چون ماه

که باشد تا تو باشی با تو همراه


برافشان دامن از هر خوان که داری

قناعت کن بدین یک نان که داری


جهانا چند ازین بیداد کردن

مرا غمگین و خود را شاد کردن


غمین داری مرا شادت نخواهم

خرابم خواهی آبادت نخواهم


تو آن گندم نمای جو فروشی

که در گندم جو پرسیده پوشی


چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو

جوی ناخورده گندم خردم از تو


تو را بس باد ازین گندم نمائی

مرا زین دعوی سنگ آسیائی


همان بهتر که شب تا شب درین چاه

به قرصی جو گشایم روزه چون ماه


نظامی چون مسیحا شو طرفدار

جهان بگذار بر مشتی علف خوار


علف خواری کنی و خر سواری

پس آنگه غزل عیسی چشم داری


چو خر تازنده باشی بار می‌کش

که باشد گوشت خر در زندگی خوش

Kasandan
22nd July 2009, 02:48 PM
بخش ۳۲ - بر تخت نشستن خسرو بجای پدر

چو شد معلوم کز حکم الهی

به هرمز برتبه شد پادشاهی


به فرخ‌تر زمان شاه جوانبخت

بدارالملک خود شد بر سر تخت


دلش گر چه به شیرین مبتلا بود

به ترک مملکت گفتن خطا بود


ز یک سو ملک را بر کار می‌داشت

ز دیگر سو نظر بر یار می‌داشت


جهان را از عمارت داد یاری

ولایت را ز فتنه رستگاری


ز بس کافتادگان را داد می‌داد

جهان را عدل نوشروان شد از یاد


چو از شغل ولایت باز پرداخت

دگرباره بنوش و ناز پرداخت


شکار و عیش کردی شام و شبگیر

نبودی یک زمان بی‌جام و نخجیر


چو غالب شد هوای دلستانش

بپرسید از رقیبان داستانش


خبر دادند کاکنون مدتی هست

کز این قصر آن نگارین رخت بر بست


نمی‌دانیم شاپورش کجا برد

چو شاهنشه نفرمودش چرا برد


شه از نیرنگ این گردنده دولاب

عجب در ماند و عاجز شد درین باب


ز شیرین بر طریق یادگاری

تک شبدیز کردش غمگساری


بیاد ماه با شبرنگ می‌ساخت

به امید گهر با سنگ می‌ساخت

Kasandan
22nd July 2009, 02:49 PM
بخش ۳۳ - باز آوردن شاپور شیرین را پیش مهین بانو

چو شیرین را ز قصر آورد شاپور

ملک را یافت از میعاد گه دور


فرود آوردش از گلگون رهوار

به گلزار مهین بانو دگر بار


چمن را سرو داد و روضه را حور

فلک را آفتاب و دیده را نور


پرستاران و نزدیکان و خویشان

که بودند از پی شیرین پریشان


چو دیدندش زمین را بوسه دادند

زمین گشتند و در پایش فتادند


بسی شکر و بسی شکرانه کردند

جهانی وقف آتش خانه کردند


مهین بانو نشاید گفت چون بود

که از شادی ز شادروان برون بود


چو پیری کو جوانی باز یابد

بمیرد زندگانی باز یابد


سرش در بر گرفت از مهربانی

جهان از سر گرفتش زندگانی


نه چندان دلخوشی و مهر دادش

که در صد بیت بتوان کرد یادش


ز گنج خسروی و ملک شاهی

فدا کردش که میکن هر چه خواهی


شکنج شرم در مویش نیاورد

حدیث رفته بر رویش نیاورد


چو می‌دانست کان نیرنگ سازی

دلیلی روشن است از عشق بازی


دگر کز شه نشانها بود دیده

وزان سیمین بران لختی شنیده


سر خم بر می جوشیده می‌داشت

به گل خورشید را پوشیده می‌داشت


دلش می‌داد تا فرمان پذیرد

قوی دل گردد و درمان پذیرد


نوازشهای بی‌اندازه کردش

همان عهد نخستین تازه کردش


همان هفتاد لعبت را بدو داد

که تا بازی کند با لعبتان شاد


دگر ره چرخ لعبت باز دستی

به بازی برد با لعبت پرستی


چو شیرین باز دید آن دختران را

ز مه پیرایه داد آن اختران را


همان لهو و نشاط اندیشه کردند

همان بازار پیشین پیشه کردند

Kasandan
22nd July 2009, 02:49 PM
بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین

کلید رای فتح آمد پدید است

که رای آهنین زرین کلید است


ز صد شمشیر زن رای قوی به

ز صد قالب کلاه خسروی به


برایی لشگری را بشکنی پشت

به شمشیری یکی تا ده توان کشت


چو آگه گشت بهرام قوی رای

که خسرو شد جهان را کارفرمای


سرش سودای تاج خسروی داشت

بدست آورد چون رای قوی داشت


دگر کاین تهمتش بر طبع ره کرد

که خسرو چشم هرمز را تبه کرد


نبود آگه که چون یوسف شود دور

فراق از چشم یعقوبی برد نور


بهر کس نامه‌ای پوشیده بنوشت

برایشان کرد نقش خوب را زشت


کزین کودک جهانداری نیاید

پدرکش پادشاهی را نشاید


بر او یک جرعه می همرنگ آذر

گرامی تر ز خون صد برادر


ببخشد کشوری بر بانگ رودی

ز ملکی دوستر دارد سرودی


ز گرمی ره بکار خود نداند

ز خامی هیچ نیک و بد نداند


هنوز از عشقبازی گرم داغست

هنوزش شور شیرین در دماغست


ازین شوخ سرافکن سر بتابید

که چون سر شد سر دیگر نیابید


همان بهتر که او را بند سازیم

چنین با آب و آتش چند سازیم


مگر کز بند ما پندی پذیرد

وگرنه چون پدر مرد او بمیرد


شما گیرید راهش را به شمشیر

که اینک من رسیدم تند چون شیر


به تدبیری چنین آن شیر کین خواه

رعیت را برون آورد بر شاه


شهنشه بخت را سرگشته می‌دید

رعیت راز خود برگشته می‌دید


بزر اقبال را پرزور می‌داشت

به کوری دشمنان را کور می‌داشت


چنین تا خصم لشگر در سر آورد

رعیت دست استیلا بر آورد


ز بی‌پشتی چو عاجز گشت پرویز

ز روی تخت شد بر پشت شبدیز


در آن غوغا که تاج او را گره بود

سری برد از میان کز تاج به بود


کیانی تاج را بی‌تاجور ماند

جهان را بر جهانجوی دگر ماند


چو شاهنشه ز بازیهای ایام

به قایم ریخت با شمشیر بهرام


به شطرنج خلاف این نطع خونریز

بهر خانه که شد دادش شه انگیز


به صد نیرنگ و دستان راه و بی‌راه

به آذربایگان آورد بنگاه


وز آنجا سوی موقان کرد منزل

مغانه عشق آن بتخانه در دل

Kasandan
22nd July 2009, 02:50 PM
بخش ۳۵ - بهم رسیدن خسرو و شیرین در شکارگاه

چنین گوید جهان دیده سخنگوی

که چون می‌شد در آن صحرا جهان جوی


شکاری چون شکر می‌زد ز هر سو

بر آمد گرد شیرین از دگر سو


که با یاران جماش آن دل‌افروز

به عزم صید بیرون آمد آن روز


دو صیدافکن به یکجا باز خوردند

به صید یکدیگر پرواز کردند


دو تیر انداز چون سرو جوانه

ز بهر یکدیگر کرده نشانه


دو یار از عشق خود مخمور مانده

به عشق اندرز یاران دور مانده


یکی را دست شاهی تاج داده

یکی صد تاج را تاراج داده


یکی را سنبل از گل بر کشیده

یکی را گرد گل سنبل دمیده


یکی مرغول عنبر بسته بر گوش

یکی مشگین کمند افکنده بر دوش


یکی از طوق خود مه را شکسته

یکی مه را ز غبغب طوق بسته


نظر بر یکدیگر چندان نهادند

که آب از چشم یکدیگر گشادند


نه از شیرین جدا می‌گشت پرویز

نه از گلگون گذر می‌کرد شبدیز


طریق دوستی را ساز جستند

ز یکدیگر نشانها باز جستند


چو نام هم شنیدند آن دو چالاک

فتادند از سر زین بر سر خاک


گذشته ساعتی سر بر گرفتند

زمین از اشک در گوهر گرفتند


به آیین‌تر بپرسیدند خود را

فرو گفتند لختی نیک و بد را


سخن بسیار بود اندیشه کردند

به کم گفتن صبوری پیشه کردند


هوا را بر زمین چون مرغ بستند

چو مرغی بر خدنگ زین نشستند


عنان از هر طرف بر زد سواری

پریروئی رسید از هر کناری


مه و خورشید را دیدند نازان

قران کرده به برج عشقبازان


فکنده عشقشان آتش بدل در

فرس در زیرشان چون خر به گل در


در ایشان خیره شد هر کس که می‌تاخت

که خسرو را ز شیرین باز نشناخت


خبر دادند موری چند پنهان

که این بلقیس گشت و آن سلیمان

Kasandan
22nd July 2009, 02:50 PM
بخش ۳۵ - بهم رسیدن خسرو و شیرین در شکارگاه

ز هر سو لشگری نو می‌رسیدند

به گرد هر دو صف برمی‌کشیدند


چو لشگر جمع شد بر پره کوه

زمین بر گاو می‌نالید از انبوه


به خسرو گفت شیرین کای خداوند

نه من چون من هزارت بنده در بند


ز تاجت آسمان را بهره‌مندی

زمین را زیر تخت سربلندی


اگر چه در بسیط هفت کشور

جهان خاص جهاندار است یکسر


بدین نزدیکی از بخشیده شاه

وثاقی هست ما را بر گذرگاه


اگر تشریف شه ما را نوازد

کمر بندد رهی گردن فرازد


اگر بر فرش موری بگذرد پیل

فتد افتاده‌ای را جامه در نیل


ملک گفتا چو مهمان می‌پذیری

به جان آیم اگر جان می‌پذیری


سجود آورد شیرین در سپاسش

ثناها گفت افزون از قیاسش


دو اسبه پیش بانو کس فرستاد

ز مهمان بردن شاهش خبر داد


مهین بانو چو از کار آگهی یافت

بر اسباب غرض شاهنشهی یافت


به استقبال شد با نزل و اسباب

نثار افشاند بر خورشید و مهتاب


فرود آورد خسرو را به کاخی

که طوبی بود از آن فردوس شاخی


سرائی بر سپهرش سرفرازی

دو میدانش فراخی و درازی


فرستادش بدست عذر خواهان

چنان نزلی که باشد رسم شاهان


نه چندانش خزینه پیشکش کرد

که بتوان در حسابش دستخوش کرد


ملک را هر زمان در کار شیرین

چو جان شیرین شدی بازار شیرین

Kasandan
22nd July 2009, 02:50 PM
بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را

چو دهقان دانه در گل پاک ریزد

ز گل گر دانه خیزد پاک خیزد


چو گوهر پاک دارد مردم پاک

کی آلوده شود در دامن خاک


مهین بانو که پاکی در گهر داشت

ز حال خسرو و شیرین خبر داشت


در اندیشید ازان دو یار دلکش

که چون سازد بهم خاشاک و آتش


به شیرین گفت کای فرزانه فرزند

نه بر من بر همه خوبان خداوند


یکی ناز تو و صد ملک شاهی

یکی موی تو وز مه تا به ماهی


سعادت خواجه تاش سایه تو

صلاح از جمله پیرایه تو


جهان را از جمالت روشنائی

جمالت در پناه ناآزموده


تو گنجی سر به مهری نابسوده

بد و نیک جهان ناآزموده


جهان نیرنگ‌ها داند نمودن

به در دزدیدن و یاقوت سودن


چنانم در دل آید کاین جهانگیر

به پیوند تو دارد رای و تدبیر


گر این صاحب جهان دلداده تست

شکاری بس شگرف افتاده تست


ولیکن گرچه بینی ناشکیبش

نه بینم گوش داری بر فریبش


نباید کز سر شیرین زبانی

خورد حلوای شیرین را یگانی


فرو ماند ترا آلوده خویش

هوای دیگری گیرد فرا پیش


چنان زی با رخ خورشید نورش

که پیش از نان نیفتی در تنورش


شنیدم ده هزارش خوبرویند

همه شکر لب و زنجیر مویند


دلش چون زان همه گلها بخندد

چه گوئی در گلی چون مهر بندد

Kasandan
22nd July 2009, 02:51 PM
بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را

بلی گر دست بر گوهر نیابد

سر از گوهر خریدن برنتابد


چو بیند نیک عهد و نیکنامت

ز من خواهد به آیینی تمامت


فلک را پارسائی بر تو گردد

جهان را پادشائی بر تو گردد


چو تو در گوهر خود پاک باشی

به جای زهر او تریاک باشی


و گر در عشق بر تو دست یابد

ترا هم غافل و هم مست یابد


چو ویس از نیکنامی دور گردی

به زشتی در جهان مشهور گردی


گر او ماهست ما نیز آفتابیم

و گر کیخسرو است افراسیابیم


پس مردان شدن مردی نباشد

زن آن به کش جوانمردی نباشد


بسا گل را که نغز وتر گرفتند

بیفکندند چون بو برگرفتند


بسا باده که در ساغر کشیدند

به جرعه ریختندش چون چشیدند


تو خود دانی که وقت سرفرازی

زناشوئی بهست از عشقبازی


چو شیرین گوش کرد آن پند چون نوش

نهاد آن پند را چون حلقه در گوش


دلش با آن سخن همداستان بود

که او را نیز در خاطر همان بود


به هفت اورنگ روشن خورد سوگند

به روشن نامه گیتی خداوند


که گر خون گریم از عشق جمالش

نخواهم شد مگر جفت حلالش


چو بانو دید آن سوگند خواری

پدید آمد دلش را استواری


رضا دادش که در میدان و در کاخ

نشیند با ملک گستاخ گستاخ


به شرط آنکه تنهائی نجوید

میان جمع گوید آنچه گوید


دگر روزینه کز صبح جهان تاب

طلی شد لعلی بر لولوی خوشاب


یزک داری ز لشکرگاه خورشید

عنان افکند بر برجیس و ناهید


همان یک شخص را کین ساز کرده

همان انجم‌گری آغاز کرده


چو شیر ماده آن هفتاد دختر

سوی شیرین شدند آشوب در سر


به مردی هر یکی اسفندیاری

به تیر انداختن رستم سواری


به چوگان خود چنان چالاک بودند

که گوی از چنبر گردون ربودند


خدنگ ترکش اندر سرو بستند

چو سروی بر خدنگ زین نشستند


همه برقع فرو هشتند بر ماه

روان گشتند سوی خدمت شاه


برون شد حاجب شه بارشان داد

شه آنکاره دل در کارشان داد


نوازش کرد شیرین را و برخاست

نشاندش پیش خود بر جانب راست

Kasandan
22nd July 2009, 02:52 PM
بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را

چه دید؟ الحق بتانی شوخ و دلبند

سرائی پر شکر شهری پر از قند


وز آن غافل که زور و زهره دارند

به میدان از سواری بهره دارند


ز بهر عرض آن مشکین نقابان

به نزهت سوی میدان شد شتابان


چو در بازی گه میدان رسیدند

پریرویان ز شادی می‌پریدند


روان شد هر مهی چون آفتابی

پدید آمد ز هر کبکی عقابی


چو خسرو دید که آن مرغان دمساز

چمن را فاختند و صید را باز


به شیرین گفت هین تا رخش تازیم

بر این پهنه زمانی گوی بازیم


ملک را گوی در چوگان فکندند

شگرفان شور در میدان فکندند


ز چوگان گشته بی‌دستان همه راه

زمین زان بید صندل سوده بر ماه


بهر گوئی که بردی باد را بید

شکستی در گریبان گوی خورشید


ز یکسو ماه بود و اخترانش

ز دیگر سو شه و فرمانبرانش


گوزن و شیر بازی می‌نمودند

تذرو و باز غارت می‌ربودند


گهی خورشید بردی گوی و گه ماه

گهی شیرین گرو دادی و گه شاه


چو کام از گوی و چوگان برگرفتند

طوافی گرد میدان در گرفتند


به شبدیز و به گلگون کرد میدان

چو روز و شب همی کردند جولان


وز آنجا سوی صحرا ران گشادند

به صید انداختن جولان گشادند


نه چندان صید گوناگون فکندند

که حدش در حساب آید که چندند


به زخم نیزه‌ها هر نازنینی

نیستان کرده بر گوران زمینی


به نوک تیر هر خاتون سواری

فرو داده ز آهو مرغزاری


ملک زان ماده شیران شکاری

شگفتی مانده در چابک سواری


که هر یک بود در میدان همائی

به دعوی گاه نخجیر اژدهائی


ملک می‌دید در شیرین نهانی

کز آن صیدش چه آرد ارمغانی


سرین و چشم آهو دید ناگاه

که پیدا شد به صید افکندن شاه


غزالی مست شمشیری گرفته

بجای آهوی شیری گرفته


از آن نخجیر پرد از جهانگیر

جهانگیری چو خسرو گشت نخجیر


چو طاوس فلک بگریخت از باغ

به گل چیدن به باغ آمد سیه زاغ


شدند از جلوه طاوسان گسسته

به پر زاغ رنگان بر نشسته


همه در آشیانها رخ نهفتند

ز رنج ماندگی تا روز خفتند


دگر روز آستان بوسان دویدند

به درگاه ملک صف بر کشیدند


همان چوگان و گوی آغاز کردند

همان نخجیر کردن ساز کردند


درین کردند ماهی عمر خود صرف

وزین حرفت نیفکندند یک حرف

Kasandan
22nd July 2009, 02:53 PM
بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را

ملک فرصت طلب می‌کرد بسیار

که با شیرین کند یک نکته بر کار


نیامد فرصتی با او پدیدش

که در بند توقف بد کلیدش


شبانگه کان شکر لب باز می‌گشت

همای عشق بی پرواز می‌گشت


شهنشه گفت کای بر نیکوان شاه

جمالت چشم دولت را نظر گاه


بیا تا بامدادان ز اول روز

شویم از گنبد پیروزه پیروز


می‌آریم و نشاط اندیشه گیریم

طرب سازیم و شادی پیشه گیریم


اگر شادیم اگر غمگین در این دیر

نه‌ایم ایمن ز دوران کهن سیر


چو می‌باید شدن زین دیر ناچار

نشاط از غم به و شادی ز تیمار


نهاد انگشت بر چشم آن پریوش

زمین را بوسه داد و کرد شبخوش


ملک بر وعده ماه شب‌افروز

درین فکرت که فردا کی شود روز

Kasandan
22nd July 2009, 07:33 PM
بخش ۳۷ - صفت بهار و عیش خسرو و شیرین


چو پیر سبز پوش آسمانی

ز سبزه بر کشد بیخ جوانی


جوانان را و پیران را دگر بار

به سرسبزی در آرد سرخ گلزار


گل از گل تخت کاوسی بر آرد

بنفشه پر طاوسی بر آرد


بسا مرغا که عشق آوازه گردد

بسا عشق کهن کان تازه گردد


چو خرم شد به شیرین جان خسرو

جهان می‌کرد عهد خرمی نو


چو از خرم بهار و خرمی دوست

به گلها بر درید از خرمی پوست


گل از شادی علم در باغ می‌زد

سپاه فاخته بر زاغ می‌زد


سمن ساقی و نرگس جام در دست

بنفشه در خمار و سرخ گل مست


صبا برقع گشاده مادگان را

صلا در داده کار افتادگان را


شمال انگیخته هر سو خروشی

زده بر گاو چشمی پیل گوشی


زمین نطع شقایق پوش گشته

شقایق مهد مرزن گوش گشته


سهی سرو از چمن قامت کشیده

ز عشق لاله پیراهن دریده


بنفشه تاب زلف افکنده بر دوش

گشاده باد نسرین را بنا گوش


عروسان ریاحین دست بر روی

شگرفان شکوفه شانه در موی


هوا بر سبزه گوهرها گسسته

زمرد را به مروارید بسته


نموده ناف خاک آبستنی‌ها

ز ناف آورده بیرون رستنیها


غزال شیر مست از دلنوازی

بگرد سبزه با مادر به بازی


تذروان بر ریاحین پر فشانده

ریاحین در تذروان پر نشانده


زهر شاخی شکفته نو بهاری

گرفته هر گلی بر کف نثاری


نوای بلبل و آوای دراج

شکیب عاشقان را داده تاراج


چنین فصلی بدین عاشق نوازی

خطا باشد خطا بی‌عشق بازی


خرامان خسرو و شیرین و شب و روز

بهر نزهت گهی شاد و دل‌افروز


گهی خوردند می در مرغزاری

گهی چیدند گل در کوهساری


ریاحین بر ریاحین باده در دست

به شهرود آمدند آن روز سرمست


جنیبت بر لب شهرود بستند

به بانک رود و رامشگر نشستند


حلاوتهای شیرین شکرخند

نی شهرود را کرده نی قند


همان رونق ز خوبیش آن طرف را

که از باران نیسانی صدف را


عبیر ارزان ز جعد مشکبیزش

شکر قربان ز لعل شهد خیزش


از بس خنده که شهدش بر شکر زد

به خوزستان شد افغان طبرزد


قد چون سروش از دیوان شاهی

به گلبن داده تشریف سپاهی


چو گل بر نرگسش کرده نظاره

به دندان کرده خود را پاره پاره


سمن کز خواجگی بر گل زدی دوش

غلام آن بنا گوش از بن گوش

Kasandan
22nd July 2009, 07:33 PM
بخش ۳۸ - شیرکشتن خسرو در بزمگاه

ملک عزم تماشا کرد روزی

نظرگاهش چو شیرین دل فروزی


کسی را کان چنان دلخواه باشد

همه جائی تماشا گاه باشد


ز سبزه یافتند آرامگاهی

که جز سوسن نرست از وی گیاهی


در آن صحن بهشتی جای کردند

ملک را بارگه بر پای کردند


کنیزان و غلامان گرد خرگاه

ثریاوار گرد خرمن ماه


نشسته خسرو و شیرین به یک جای

ز دور آویخته دوری به یک پای


صراحیهای لعل از دست ساقی

به خنده گفت باد این عیش باقی


شراب و عاشقی همدست گشته

شهنشه زین دومی سرمست گشته


بر آمد تند شیری بیشه پرورد

که از دنبال می‌زد بر هوا گرد


چو بد مستان به لشگرگه در افتاد

و زو لشگر به یکدیگر بر افتاد


فراز آمد به گرد بارگه تنگ

به تندی کرد سوی خسرو آهنگ


شه از مستی شتاب آورد بر شیر

به یکتا پیرهن بی‌درع و شمشیر


کمان کش کرد مشتی تا بناگوش

چنان بر شیر زد کز شیر شد هوش


به فرمودش پس آنگه سر بریدن

ز گردن پوستش بیرون کشیدن


و زان پس رسم شاهان شد که پیوست

بود در بزمگه‌شان تیغ در دست


اگر چه شیر پیکر بود پرویز

ملک بود و ملک باشد گران خیز


ز مستی کرد با شیر آن دلیری

که نام مستی آمد شیر گیری


به دست آویز شیر افکندن شاه

مجال دست بوسی یافت آن ماه


دهان از بوسه چون جلاب‌تر کرد

ز بوسه دست شه را پر شکر کرد


ملک بر تنگ شکر مهر بشکست

که شکر در دهان باید نه در دست


لبش بوسید و گفت این انگبین است

نشان دادش که جای بوسه این است


نخستین پیک بود آن شکرین جام

که از خسرو به شیرین برد پیغام


اگر چه کرد صد جام دگر نوش

نشد جان نخستینش فراموش


میی کاول قدح جام آورد پیش

ز صد جام دگر دارد بها بیش


می اول جام صافی خیز باشد

به آخر جام دردآمیز باشد


گلی کاول بر آرد طرف جویش

فزون باشد ز صد گلزار بویش


دری کاول شکم باشد صدف را

ز لؤلؤ بشکند بسیار صف را


زهر خوردی که طعم نوش دارد

حلاوت بیشتر سر جوش دارد


دو عاشق چون چنان شربت چشیدند

عنان پیوسته از زحمت کشیدند


چو یکدم جای خالی یافتندی

چو شیر و می بهم بشتافتندی


چو دزدی کو به گوهر دست یابد

پس آنگه پاسبان را مست یابد


به چشمی پاس دشمن داشتندی

به دیگر چشم ریحان کاشتندی


چو فرصت در کشیدی خصم را میل

ربودندی یکی بوسه به تعجیل


صنم تا شرمگین بودی و هشیار

نبودی بر لبش سیمرغ را بار


در آن ساعت که از می مست گشتی

به بوسه با ملک همدست گشتی


چنان تنگش کشیدی شه در آغوش

که کردی قاقمش را پرنیان پوش


ز بس کز گاز نیلش در کشیدی

ز برگ گل بنفشه بر دمیدی


ز شرم آن کبودیهاش بر ماه

که مه را خود کبود آمد گذرگاه


اگر هشیار اگر سرمست بودی

سپیدابش چو گل بر دست بودي

Kasandan
22nd July 2009, 07:34 PM
بخش ۳۹ - افسانه گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران

فرو زنده شبی روشنتر از روز

جهان روشن به مهتاب شب‌افروز


شبی باد مسیحا در دماغش

نه آن بادی که بنشاند چراغش


ز تاریکی در آن شب یک نشان بود

که آب زندگی دروی نهان بود


سوادی نه بر آن شبگون عماری

جز آن عصمت که باشد پرده‌داری


صبا گرد از جبین جان زدوده

ستاره صبح را دندان نموده


شبی بود از در مقصود جوئی

مراد آن شب ز مادر زاد گوئی


ازین سو زهره در گوهر گسستن

وز آن سو مه به مروارید بستن


زمین در مشک پیمودن به خروار

هوا در غالیه سودن صدف‌وار


ز مشک افشانی باد طربناک

عبیرآمیز گشته نافه خاک


دماغ عالم از باد بهاری

هوا را ساخته عود قماری


سماع زهره شب را در گرفته

مه یک هفته نصفی بر گرفته


ثریا بر ندیمی خاص گشته

عطارد بر افق رقاص گشته


جرس جنبانی مرغان شب‌خیز

جرسها بسته در مرغ شب‌آویز


دد و دام از نشاط دانه خویش

همه مطرب شده در خانه خویش


اگر چه مختلف آواز بودند

همه با ساز شب دمساز بودند


ملک بر تخت افریدون نشسته

دل اندر قبله جمشید بسته


فروغ روی شیرین در دماغش

فراغت داده از شمع و چراغش


نسیم سبزه و بوی ریاحین

پیام آورده از خسرو به شیرین


کزین خوشتر شبی خواهد رسیدن؟

وزین شاداب‌تر بوئی دمیدن؟


چرا چندین وصال از دور بینیم

اگر نوریم تا در نور بینیم


و گر خونیم خونت چون نجوشد

و گر جوشد به من بر چند پوشد


هوائی معتدل چون خوش نخندیم

تنوری گرم نان چون در نبندیم


نه هر روزی ز نو روید بهاری

نه هر ساعت بدام آید شکاری


به عقل آن به که روزی خورده باشد

که بی‌شک کار کرده کرده باشد


بسا نان کز پی صیاد بردند

چو دیدی ماهی و مرغانش خوردند


مثل زد گرگ چون روبه دغا بود

طلب من کردم و روزی ترا بود


ازین فکرت که با آن ماه می‌رفت

چو ماه آن آفتاب از راه می‌رفت


دگر ره دیو را دربند می‌داشت

فرشتش بر سر سوگند می‌داشت


ازین سو تخت شاخنشه نهاده

وشاقی چند بر پای ایستاده


به خدمت پیش تخت شاه شاپور

چو پیش گنج باد آورد گنجور


و زان سو آفتاب بت‌پرستان

نشسته گرد او ده نار پستان


فرنگیس و سهیل سرو بالا

عجب نوش و فلکناز و همیلا


همایون و سمن ترک و پریزاد

ختن خاتون و گوهر ملک و دلشاد


گلاب و لعل را بر کار کرده

ز لعلی روی چون گلنار کرده


چو مستی خوان شرم از پیش برداشت

خرد راه وثاق خویش برداشت


ملک فرمود تا هر دلستانی

فرو گوید به نوبت داستانی


نشسته لعل داران قصب پوش

قصب بر ماه بسته لعل بر گوش


ز غمزه تیر و از ابرو کمان‌ساز

همه باریک بین و راست انداز


ز شکر هر یکی تنگی گشاده

ز شیرین بر شکر تنگی نهاده

Kasandan
22nd July 2009, 07:34 PM
بخش ۴۰ - افسانه‌سرائی ده دختر

فرنگیس اولین مرکب روان کرد

که دولت در زمین گنجی نهان کرد


از آن دولت فریدونی خبر داشت

زمین را باز کرد آن گنج برداشت


سهیل سیمتن گفتا تذروی

به بازی بود در پائین سروی


فرود آمد یکی شاهین به شبگیر

تذرو نازنین را کرد نخجیر


عجب‌نوش شکر پاسخ چنین گفت

که عنبر بو گلی در باغ بشگفت


بهشتی مرغی آمد سوی گلزار

ربود آن عنبرین گل را به منقار


از آن به داستانی زد فلکناز

که ما را بود یک چشم از جهان باز


به ما چشمی دگر کرد آشنائی

دو به بیند ز چشمی روشنائی


همیلا گفت آبی بود روشن

روان گشته میان سبز گلشن


جوان شیری بر آمد تشنه از راه

بدان چشمه دهان‌تر کرد ناگاه


همایون گفت لعلی بود کانی

ز غارتگاه بیاعان نهانی


در آمد دولت شاهی به تاراج

نهاد آن لعل را بر گوشه تاج


سمن ترک سمن بر گفت یکروز

جدا گشت از صدف دری شب‌افروز


فلک در عقد شاهی بند کردش

به یاقوتی دگر پیوند کردش


پریزاد پریرخ گفت ماهی

به بازی بود در نخجیر گاهی


بر آمد آفتابی ز آسمان بیش

کشید آن ماه را در چنبر خویش


ختن خاتون چنین گفت از سر هوش

که تنها بود شمشادی قصب پوش


به دو پیوست ناگه سروی آزاد

که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد


زبان بگشاد گوهر ملک دلبند

که زهره نیز تنها بود یک چند


سعادت بر گشاد اقبال را دست

قران مشتری در زهره پیوست


چو آمد در سخن نوبت به شاپور

سخن را تازه کرد از عشق منشور


که شیرین انگبینی بود در جام

شهنشه روغن او شد سرانجام


به رنگ‌آمیزی صنعت من آنم

که در حلوای ایشان زعفرانم


پس آنگه کردشان در پهلوی یاد

که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد


جهان را هر دو چون روشن درخشید

ز یکدیگر مبرید و ملخشید


سخن چون بر لب شیرین گذر کرد

هوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد


ز شرم اندر زمین می‌دید و می‌گفت

که دل بی‌عشق بود و یار بی‌جفت


چو شاپور آمد اندر چاره کار

دلم را پاره کرد آن پاره کار


قضای عشق اگرچه سر نبشته است

مرا این سر نبشت او در نبشت است


چو سر رشته سوی این نقش زیباست

ز سرخی نقش رویم نقش دیباست


مراکز دست خسرو نقل و جام است

نه کیخسرو پنا خسرو غلام است


سرم از سایه او تاجور باد

ندیمش بخت و دولت راهبر باد


چو دور آمد به خسرو گفت باری

سیه شیری بد اندر مرغزاری


گوزنی بر ره شیر آشیان کرد

رسن در گردن شیر ژیان کرد


من آن شیرم که شیرینم به نخجیر

به گردن بر نهاد از زلف زنجیر


اگر شیرین نباشد دستگیرم

چو شمع از سوزش بادی بمیرم


و گر شیر ژیان آید به حربم

چو شیرین سوی من باشد به چربم


حریفان جنس و یاران اهل بودند

به هر حرفی که می‌شد دست سودند


دل محرم بود چون تخته خاک

بر او دستی زنی حالی شود پاک


دگر ره طبع شیرین گرم‌تر گشت

دلش در کار خسرو نرم‌تر گشت


قدح پر باده کرد و لعل پر نوش

به خسرو داد کاین را نوش کن نوش


بخور کین جام شیرین نوش بادت

به جز شیرین همه فرموش بادت


ملک چون گل شدی هر دم شکفته

از آن لعل نسفته لعل سفته

Kasandan
22nd July 2009, 07:35 PM
بخش ۴۰ - افسانه‌سرائی ده دختر

گهی گفت ای قدح شب رخت بندد

تو بگری تلخ تا شیرین بخندند


گهی گفت ای سحر منمای دندان

مخند آفاق را بر من مخندان


بدست آن بتان مجلس افروز

سپهر انگشتری می‌باخت تا روز


ببرد انگشتری چون صبح برخاست

که بر بانگ خروس انگشتری خواست


بتان چون یافتند از خرمی بهر

شدند از ساحت صحرا سوی شهر


جهان خوردند و یک جو غم نخوردند

ز شادی کاه برگی کم نکردند


چو آمد شیشه خورشید بر سنگ

جهان بر خلق شد چون شیشه تنگ


دگر ره شیشه می بر گرفتند

چو شیشه باده‌ها بر سر گرفتند


بر آن شیشه دلان از ترکتازی

فلک را پیشه گشته شیشه بازی


به می خوردن طرب را تازه کردند

به عشرت جان شب را تازه کردند


همان افسانه دوشینه گفتند

همان لعل پرندوشینه سفتند


دل خسرو ز عشق یار پرجوش

به یاد نوش لب می‌کرد می نوش


می رنگین زهی طاوس بی‌مار

لب شیرین زهی خرمای بیخار


نهاده بر یکی کف ساغرمل

گرفته بر دگر کف دسته گل


از آن می‌خورد و زان گل بوی برداشت

پی دل جستن دلجوی برداشت


شراب تلخ در جانش اثر کرد

به شیرینی سوی شیرین نظر کرد


به غمزه گفت با او نکته‌ای چند

که بود از بوسه لبها را زبانبند


هم از راه اشارت‌های فرخ

حدیث خویشتن را یافت پاسخ


سخنها در کرشمه می‌نهفتند

به نوک غمزه گفتند آنچه گفتند


همه شب پاسبانی پیشه کردند

بسی شب را درین اندیشه کردند


ز گرمی روی خسرو خوی گرفته

صبوح خرمی را پی گرفته


که شیرین را چگونه مست یابد

بر آن تنگ شکر چون دست یابد


نمی‌افتاد فرصت در میانه

که تیر خسرو افتد بر نشانه

Kasandan
22nd July 2009, 07:35 PM
بخش ۴۰ - افسانه‌سرائی ده دختر

دل شادش به دیدار دل‌افروز

طرب می‌کرد و خوش می‌بود تا روز


چو بر شبدیز شب گلگون خورشید

ستام افکند چون گلبرگ بربید


مه و خورشید دل در صید بستند

به شبدیز و به گلگون برنشستند


شدند از مرز موقان سوی شهرود

بنا کردند شهری از می و رود


گهی بر گرد شط بستند زنجیر

ز مرغ و ماهی افکندند نخجیر


گهی بر فرضه نوشاب شهرود

جهان پر نوش کردند از می و رود


گهی راندند سوی دشت مندور

تهی کردنددشت از آهو و گور


بدینسان روزها تدبیر کردند

گهی عشرت گهی نخجیر کردند


عروس شب چو نقش افکند بر دست

به شهرآرائی انجم کله بربست


عروس شاه نیز از حجله برخاست

به روی خویشتن مجلس بیاراست


عروسان دگر با او شده یار

همه مجلس عروس و شاه بیکار


شکر بسیار و بادام اندکی بود

کبوتر بی حد و شاهین یکی بود


همه بر یاد خسرو می‌گرفتند

پیاپی خوشدلی را بی گرفتند


شبی بی‌رود و رامشگر نبودند

زمانی بی می و ساغر نبودند


می و معشوق و گلزار و جوانی

ازین خوشتر نباشد زندگانی


تماشای گل و گلزار کردن

می لعل از کف دلدار خوردن


حمایل دستها در گردن یار

درخت نارون پیچیده بر نار


به دستی دامن جانان گرفتن

به دیگر دست نبض جان گرفتن


گهی جستن به غمزه چاره‌سازی

گهی کردن به بوسه نرد بازی


گه آوردن بهارتر در آغوش

گهی بستن بنفشه بر بناگوش


گهی در گوش دلبر راز گفتن

گهی غم‌های دل پرداز گفتن


جهان اینست و این خود در جهان نیست

و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

Kasandan
22nd July 2009, 07:35 PM
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

شبی از جمله شبهای بهاری

سعادت رخ نمود و بخت یاری


شده شب روشن از مهتاب چون روز

قدح برداشته ماه شب‌افروز


در آن مهتاب روشنتر ز خورشید

شده باده روان در سایه بید


صفیر مرغ و نوشانوش ساقی

ز دلها برده اندوه فراقی


شمامه با شمایل راز می‌گفت

صبا تفسیر آیت باز می‌گفت


سهی سروی روان بر هر کناری

زهر سروی شکفته نوبهاری


یکی بر جای ساغر دف گرفته

یکی گلاب دان بر کف گرفته


چو دوری چند رفت از جام نوشین

گران شد هر سری از خواب دوشین


حریفان از نشستن مست گشتند

به رفتن با ملک همدست گشتند


خمار ساقیان افتاده در تاب

دماغ مطربان پیچیده در خواب


مهیا مجلسی بی‌گرد اغیار

بنا می‌زد گلی بی‌زحمت خار


شه از راه شکیبائی گذر کرد

شکار آرزو را تنگ‌تر کرد


سر زلف گره گیر دلارام

بدست آورد و رست از دست ایام


لبش بوسید و گفت ای من غلامت

بده دانه که مرغ آمد به دامت


هر آنچ از عمر پیشین رفت گو رو

کنون روز از نوست و روزی از نو


من و تو جز من و تو کیست اینجا

حذر کردن نگوئی چیست اینجا


یکی ساعت من دلسوز را باش

اگر روزی بدی امروز را باش


بسان میوه دار نابرومند

امید ما و تقصیر تو تا چند


اگر خود پولی از سنگ کبود است

چوبی آبست پل زان سوی رود است


سگ قصاب را در پهلوی میش

جگر باشد و لیک از پهلوی خویش


بسا ابرا که بندد گله مشک

به عشوه باغ دهقان را کند خشک


بسا شوره زمین کز آبناکی

دهان تشنگان را کرد خاکی


چه باید زهر در جامی نهادن

ز شیرینی بر او نامی نهادن


به ترک لولوتر چون توان گفت

که لولو را به‌تری به توان سفت


بره در شیر مستی خورد باید

که چون پخته شود گرگش رباید


کبوتر بچه چون آید به پرواز

ز چنگ شه فتد در چنگل باز


به سر پنجه مشو چون شیر سرمست

که ما را پنجه شیرافکنی هست


گوزن کوه اگر گردن فراز است

کمند چاره را بازو دراز است


گر آهوی بیابان گرم خیز است

سکان شاه را تک تیز نیز است

Kasandan
22nd July 2009, 07:36 PM
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

مزن چندین گره بر زلف و خالت

زکاتی ده قضا گردان مالت


چو بازرگان صد خروار قندی

چه باشد گر به تنگی در نبندی


چو نیل خویش را یابی خریدار

اگر در نیل باشی باز کن بار


شکر پاسخ به لطف آواز دادش

جوابی چون طبرزد باز دادش


که فرخ ناید از چون من غباری

که هم تختی کند با تاجداری


خر خود را چنان چابک نه بینم

که با تازی سواری برنشینم


نیم چندان شگرف اندر سواری

که آرم پای با شیر شکاری


اگر نازی کنم مقصودم آنست

که در گرمی شکر خوردن زیانست


چو زین گرمی برآسائیم یک چند

مرا شکر مبارک شاه را قند


وزین پس بر عقیق الماس می‌داشت

زمرد را به افعی پاس می‌داشت


سرش گر سرکشی را رهنمون بود

تقاضای دلش یارب که چون بود


شده از سرخ روئی تیز چون خار

خوشا خاری که آرد سرخ گل بار


بهر موئی که تندی داشت چون شیر

هزاران موی قاقم داشت در زیر


کمان ابرویش گر شد گره گیر

کرشمه بر هدف می‌راند چون تیر


سنان در غمزه کامد نوبت جنگ

به هر جنگی درش صد آشتی رنگ


نمک در خنده کین لب را مکن ریش

بهر لفظ مکن در صد آشتی رنگ


قصب بر رخ که گر نوشم نهانست

بنا گوشم به خرده در میانست


ازین سو حلقه لب کرده خاموش

ز دیگر سو نهاده حلقه در گوش


به چشمی ناز بی‌اندازه می‌کرد

به دیگر چشم عذری تازه می‌کرد


چو سر پیچید گیسو مجلس آراست

چو رخ گرداند گردن عذر آن خواست


چو خسرو را به خواهش گرم دل یافت

مروت را در آن بازی خجل یافت


نمود اندر هزیمت شاه را پشت

به گوگرد سفید آتش همی کشت


بدان پشتی چو پشتش ماند واپس

که روی شاه پشتیوان من بس


غلط گفتم نمودش تخته عاج

که شه را نیز باید تخت با تاج


حساب دیگر آن بودش در این کوی

که پشتم نیز محرابست چون روی

Kasandan
22nd July 2009, 07:36 PM
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

دگر وجه آنکه گر وجهی شد از دست

از آن روشنترم وجهی دگر هست


چه خوش نازیست ناز خوبرویان

ز دیده رانده را در دیده جویان


به چشمی طیرگی کردن که برخیز

به دیگر چشم دلدان که مگریز


به صد جان ارزد آن رغبت که جانان

نخواهم گوید و خواهد به صد جان


چو خسرو دید کان ماه نیازی

نخواهد کردن او را چاره سازی


به گستاخی در آمد کی دلارام

گواژه چند خواهی زد بیارام


چو می‌خوردی و می‌دادی به من بار

چرا باید که من مستم تو هشیار


به هشیاری مشو با من که مستی

چو من بی‌دل نه‌ای؟ حقا که هستی


ترا این کبک بشکستن چه سوداست

که باز عشق کبکت را ربود است


و گر خواهی که در دل راز پوشی

شکیبت باد تا با دل بکوشی


تو نیز اندر هزیمت بوق می‌زن

ز چاهی خمیه بر عیوق می‌زن


درین سودا که با شمشیر تیز است

صلاح گردن افرازان گریز است


تو خود دانی که در شمشیر بازی

هلاک سر بود گردن فرازی


دلت گرچه به دلداری نکوشد

بگو تا عشوه رنگی می‌فروشد


بگوید دوستم ور خود نباشد

مرا نیک افتد او را بد نباشد


بسی فال از سر بازیچه برخاست

چو اختر می‌گذشت آن فال شد راست


چه نیکو فال زد صاحب معانی

که خود را فال نیکو زن چو دانی


بد آید فال چون باشی بداندیش

چو گفتی نیک نیک آید فراپیش


مرا از لعل تو بوسی تمامست

حلالم کن که آن نیزم حرامست


و گر خواهی که لب زین نیز دوزم

بدین گرمی نه کان گاهی بسوزم


از آن ترسم که فردا رخ خراشی

که چون من عاشقی را کشته باشی


ترا هم خون من دامن بگیرد

که خون عاشقان هرگز نمیرد


گرفتم رای دمسازی نداری

ببوسی هم سر بازی نداری


ندارم زهره بوس لبانت

چه بوسم؟ آستین یا آستانت


نگویم بوسه را میری به من ده

لبت را چاشنی‌گیری به من ده


بده یک بوسه تا ده واستانی

ازین به چون بود بازارگانی


چو بازرگان صد خروار قندی

به ار با من به قندی در نبندی


چو بگشائی گشاید بند بر تو

فرو بندی فرو بندند بر تو


چو سقا آب چشمه بیش ریزد

ز چشمه کاب خیزد بیش خیزد


در آغوشت کشم چون آب در میغ

مرا جانی تو با جان چون زنم تیغ


سر زلف تو چون هندوی ناپاک

بروز پاک رختم را برد پاک


به دزدی هندویت را گر نگیرم

چو هندو دزد نافرمان پذیرم


اگر چه دزد با صد دهره باشد

چو بانگش بر زنی بی‌زهره باشد

Kasandan
22nd July 2009, 07:37 PM
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او
نبرد دزد هندو را کسی دست

که با دزدی جوانمردیش هم هست


کمند زلف خود در گردنم بند

به صید لاغر امشب باش خرسند


تو دل خر باش تا من جان فروشم

تو ساقی باش تا من باده نوشم


شب وصلت لبی پرخنده دارم

چراغ آشنائی زنده دارم


حساب حلقه خواهد کرد گوشم

تو می‌خر بنده تا من می‌فروشم


شمار بوسه خواهد بود کارم

تو می‌ده بوسه تا من می‌شمارم


بیا تا از در دولت در آئیم

چو دولت خوش بر آمد خوش برآئیم


یک امشب تازه داریم این نفس را

که بر فردا ولایت نیست کس را


به نقد امشب چو با هم سازگاریم

نظر بر نسیه فردا چه داریم


مکن بازی بدان زلف شکن گیر

به من بازی کن امشب دست من گیر


به جان آمد دلم درمان من ساز

کنار خود حصار جان من ساز


ز جان شیرین‌تری ای چشمه نوش

سزد گر گیرمت چون جان در آغوش


چو شکر گر لبت بوسم و گر پای

همه شیرین‌تر آید جایت از جای


همه تن در تو شیرینی نهفتند

به کم کاری ترا شیرین نگفتند


درین شادی به ار غمگین نباشی

نه شیرین باشی ار شیرین نباشی


شکر لب گفت از این زنهار خواری

پشیمان شو مکن بی‌زینهاری


که شه را بد بود زنهار خوردن

بد آمد در جهان بد کار کردن


مجوی آبی که آبم را بریزد

مخواه آن کام کز من برنخیزد


کزین مقصود بی‌مقصود گردم

تو آتش گشته‌ای من عود گردم


مرا بی‌عشق دل خود مهربان بود

چو عشق آمد فسرده چون توان بود


گر از بازار عشق اندازه گیرم

بتو هر دم نشاطی تازه گیرم


ولیکن نرد با خود باخت نتوان

همیشه با خوشی در ساخت نتوان


جهان نیمی ز بهر شادکامی است

دگر نیمه ز بهر نیک نامی است


چه باید طبع را بدرام کردن

دو نیکو نام را بدنام کردن


همان بهتر که از خود شرم داریم

بدین شرم از خدا آزرم داریم


زن افکندن نباشد مرد رائی

خود افکن باش اگر مردی نمائی


کسی کافکند خود را بر سر آمد

خود افکن با همه عالم بر آمد


من آن شیرین درخت آبدارم

که هم حلوا و هم جلاب دارم


نخست از من قناعت کن به جلاب

که حلوا هم تو خواهی خورد مشتاب


به اول شربت از حلوا میندیش

که حلوا پس بود جلاب در پیش


چو ما را قند و شکر در دهان هست

به خوزستان چه باید در زدن دست


زلال آب چندانی بود خوش

کز او بتوان نشاند آشوب آتش


چو آب از سرگذشت آید زیانی

و گر خود باشد آب زندگانی


گر این دل چون تو جانان را نخواهد

دلی باشد که او جان را نخواهد


ولی تب کرده را حلوا چشیدن

نیرزد سالها صفرا کشیدن


بسا بیمار کز بسیار خواری

بماند سال و مه در رنج و زاری


اگر چه طبع جوید میوه‌تر

اگر چه میل دارد دل به شکر


ملک چون دید کو در کار خام است

زبانش توسن است و طبع رام است


به لابه گفت کای ماه جهان تاب

عتاب دوستان نازست بر تاب

Kasandan
22nd July 2009, 07:37 PM
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

صواب آید روا داری پسندی

که وقت دستگیری دست‌بندی


دویدم تا به تو دستی در آرم

به دست آرم تو را دستی برآرم


چو می‌بینم کنون زلفت مرا بست

تو در دست آمدی من رفتم از دست


نگویم در وفا سوگند بشکن

خمارم را به بوسی چند بشکن


اسیری را به وعده شاد می‌کن

مبارک مرده‌ای آزاد می‌کن


ز باغ وصل پر گل کن کنارم

چو دانی کز فراقت بر چه خارم


مگر زان گل گلاب آلود گردم

به بوی از گلستان خشنود گردم


تو سرمست و سر زلف تو در دست

اگر خوشدل نشینم جان آن هست


چو با تو می‌خورم چون کش نباشم

تو را بینم چرا دلخوش نباشم


کمر زرین بود چون با تو بندم

دهن شیرین شود چون با تو خندم


گر از من می‌بری چون مهره از مار

من از گل باز می‌مانم تو از خار


گر از درد سر من می‌شوی فرد

من از سر دور می‌مانم تو از درد


جگر خور کز تو به یاری ندارم

ز تو خوشتر جگر خواری ندارم


مرا گر روی تو دلکش نباشد

دلم باشد ولیکن خوش باشد


اگر دیده شود بر تو بدل گیر

بود در دیده خس لیکن به تصغیر


و گر جان گردد از رویت عنان تاب

بود جان را عروسی لیک در خواب


عتابی گر بود ما را ازین پس

میانجی در میانه موی تو بس


فلک چون جام یاقوتین روان کرد

ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد


ملک برخاست جام باده در دست

هنوز از باده دوشینه سرمست


همان سودا گرفته دامنش را

همان آتش رسیده خرمنش را


هوای گرم بود و آتش تیز

نمی‌کرد از گیاه خشک پرهیز


گرفت آن نار پستان را چنان سخت

که دیبا را فرو بندند بر تخت


بسی کوشید شیرین تا به صد زور

قضای شیر گشت از پهلوی گور


ملک را گرم دید از بیقراری

مکن گفتا بدینسان گرم کاری


چه باید خویشتن را گرم کردن

مرا در روی خود بی شرم کردن

Kasandan
22nd July 2009, 07:38 PM
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

چو تو گرمی کنی نیکو نباشد

گلی کو گرم شد خوشبو نباشد


چو باشد گفتگوی خواجه بسیار

به گستاخی پدید آید پرستار


به گفتن با پرستاران چه کوشی

سیاست باید اینجا یا خموشی


ستور پادشاهی تا بود لنگ

به دشواری مراد آید فرا چنگ


چو روز بینوائی بر سر آید

مرادت خود به زور از در درآید


نباشد هیچ هشیاری در آن مست

که غل بر پای دارد جام در دست


تو دولت جو که من خود هستم اینک

به دست آر آن که من در دستم اینک


نخواهم نقش بی‌دولت نمودن

من و دولت به هم خواهیم بودن


ز دولت دوستی جان بر تو ریزم

نیم دشمن که از دولت گریزم


طرب کن چون در دولت گشادی

مخور غم چون به روز نیک زادی


نخست اقبال وانگه کام جستن

نشاید گنج بی‌آرام جستن


به صبری می‌توان کامی خریدن

به آرامی دلارامی خریدن


زبان آنگه سخن چشم آنگهی نور

نخست انگور و آنگه آب انگور


به گرمی کار عاقل به نگردد

بتک دانی که بز فربه نگردد


درین آوارگی ناید برومند

که سازم با مراد شاه پیوند


اگر با تو بیاری سر در آرم

من آن یارم که از کارت بر آرم


تو ملک پادشاهی را بدست آر

که من باشم اگر دولت بود یار


گرت با من خوش آید آشنائی

همی ترسم که از شاهی برآئی


و گر خواهی به شاهی باز پیوست

دریغا من که باشم رفته از دست


جهان در نسل تو ملکی قدیم است

بدست دیگران عیبی عظیم است


جهان آنکس برد کو بر شتابد

جهانگیری توقف بر نتابد


همه چیزی ز روی کدخدائی

سکون بر تابد الا پادشائی


اگر در پادشاهی بنگری تیز

سبق برده است از عزم سبک خیز


جوانی داری و شیری و شاهی

سری و با سری صاحب کلاهی


ولایت را ز فتنه پای بگشای

یکی ره دستبرد خویش بنمای


بدین هندو که رختت راگرفته است

به ترکی تاج و تختت را گرفته است


به تیغ آزرده کن ترکیب جسمش

مگر باطل کنی ساز طلسمش


که دست خسروان در جستن کام

گهی با تیغ باید گاه با جام


ز تو یک تیغ تنها بر گرفتن

ز شش حد جهان لشگر گرفتن


کمر بندد فلک در جنگ با تو

در اندازد به دشمن سنگ با تو


مرا نیز ار بود دستی نمایم

وگرنه در دعا دستی گشایم

Kasandan
23rd July 2009, 01:15 AM
بخش ۴۲ - به خشم رفتن خسرو از پیش شیرین و رفتن به روم و پیوند او با مریم

ملک را گرم کرد آن آتش تیز

چنانک از خشم شد بر پشت شبدیز


به تندی گفت من رفتم شبت خوش

گرم دریا به پیش آید گر آتش


خدا داند کز آتش بر نگردم

ز دریا نیز موئی تر نگردم


چه پنداری که خواهم خفت ازین پس

به ترک خواب خواهم گفت ازین پس


زمین را پیل بالا کند خواهم

دبه دریای پیل افکند خواهم


شوم چون پیل و نارم سر به بالین

نه پیلی کو بود پیل سفالین


به نادانی خری بردم بر این بام

به دانائی فرود آرم سرانجام


سبوئی را که دانم ساخت آخر

توانم بر زمین انداخت آخر


مرا باید به چشم آتش برافروخت؟

به آتش سوختن باید در آموخت؟


گهی بر نامرادی بیم کردن

گهی مردانگی تعلیم کردن


مرا عشق تو از افسر برآورد

به ساتن را که عشق از سر برآورد


مرا گر شور تو در سر نبودی

سر شوریده بی‌افسر نبودی


فکندی چون فلک در سر کمندم

رها کردی چو کردی شهربندم


نخستم باده دادی مست کردی

به مستی در مرا پا بست کردی


چو گشتم مست می‌گوئی که برخیز

به بدخواهان هشیار اندر آویز


بلی خیزم در آویزم به بدخواه

ولی آنگه که بیرون آیم از چاه


بر آن عزمم که ره در پیش گیرم

شوم دنبال کار خویش گیرم


بگیرم پند تو بر یاد ازین بار

بکوشم هر چه بادا باد ازین بار


مرا از حال خود آگاه کردی

به نیک و بد سخن کوتاه کردی


من اول بس همایون بخت بودم

که هم با تاج و هم با تخت بودم


بگرد عالم آوارم تو کردی

چنین بد روز و بی‌چارم تو کردی


گرم نگرفتی اندوه تو فتراک

کدامین بادم آوردی بدین خاک


بلی تا با منت خوش بود یک چند

حدیثت بود با من خوشتر از قند


کنون کز مهر خود دوریم دادی

بباید شد که دستوریم دادی


من از کار شدن غافل نبودم

که مهمانی چنان بد دل نبودم


نشستم تا همی خوانم نهادی

روم چون نان در انبانم نهادی


پس آنگه پای بر گیلی بیفشرد

ز راه گیکان لشگر به در برد


دل از شیرین غبارانگیز کرده

به عزم روم رفتن تیز کرده


در آن ره رفتن از تشویش تاراج

به ترک تاج کرده ترک را تاج


ز بیم تیغ ره‌داران بهرام

ز ره رفتن نبودش یکدم آرام


عقابی چار پر یعنی که در زیر

نهنگی در میان یعنی که شمشیر


فرس می‌راند تا رهبان آن دیر

که راند از اختران با او بسی سیر


بر آن رهبان دیر افتاد راهش

که دانا خواند غیب‌آموز شاهش


زرایش روی دولت را برافروخت

و زو بسیار حکمت‌ها در آموخت


وز آنجا تا در دریا به تعجیل

دو اسبه کرد کوچی میل در میل


وز آنجا نیز یکران راند یکسر

به قسطنطینیه شد سوی قیصر


عظیم آمد چو گشت آن حال معلوم

عظیم‌الروم را آن فال در روم


حساب طالع از اقبال گردش

به عون طالع استقبال کردش


چو قیصر دید کامد بر درش بخت

بدو تسلیم کرد آن تاج با تخت


چنان در کیش عیسی شد بدو شاد

که دخت خویش مریم را بدو داد


دوشه را در زفاف خسروانه

فراوان شرطها شد در میانه


حدیث آن عروس و شاه فرخ

که اهل روم را چون داد پاسخ


همان لشگر کشیدن با نیاطوس

جناح آراستن چون پر طاوس


نگویم چون دگر گوینه‌ای گفت

که من بیدارم ار پوینده‌ای خفت


چو من نرخ کسان را بشکنم ساز

کسی نرخ مرا هم بشکند باز

Kasandan
23rd July 2009, 01:16 AM
بخش ۴۳ - جنگ خسرو با بهرام و گریختن بهرام

چو روزی چند شاه آنجا طرب کرد

به یاری خواستن لشگر طلب کرد


سپاهی داد قیصر بی‌شمارش

به زر چون زر مهیا کرد کارش


ز بس لشگر که بر خسرو شد انبوه

روان شد روی هامون کوه در کوه


چو کوه آهنین از جای جنبید

زمین گفتی که سر تا پای جنبید


چهل پنجه هزاران مرد کاری

گزین کرد از یلان کار زاری


شبیخون کرد و آمد سوی بهرام

زره را جامه کرد و خود را جام


چو آگه گشت بهرام جهانگیر

به جنگ آمد چو شیر آید به نخجیر


ولی چون بخت روباهی نمودش

ز شیری و جهانگیری چه سودش


دو لشگر روبرو خنجر کشیدند

جناح و قلب را صف بر کشیدند


ترنک تیر و چاکا چاک شمشیر

دریده مغز پیل و زهره شیر


غریو کوس داده مرده را گوش

دماغ زندگان را برده از هوش


جنیبت‌های زرین نعل بسته

ز خون بر گستوانها لعل بسته


صهیل تازیان آتشین جوش

زمین را ریخته سیماب درگوش


سواران تیغ برق افشان کشیده

هژبران سربسر دندان کشیده


اجل بر جان کمین‌سازی نموده

قیامت را یکی بازی نموده


سنان بر سینه‌ها سر تیز کرده

جهان را روز رستاخیز کرده


ز بس نیزه که بر سر بیشه بسته

هزیمت را ره اندیشه بسته


در آن بیشه نه گور از شیر می‌رست

نه شیر از خوردن شمشیر می‌رست


چنان می‌شد به زیر درع‌ها تیر

که زیر پرده گل باد شبگیر


عقابان خدنگ خون سرشته

برات کرکسان بر پر نبشته


زره برهای از زهر آب داده

زره پوشان کین را خواب داده


ز موج خون که بر می‌شد به عیوق

پر از خون گشته طاسکهای منجوق


به سوک نیزه‌های سر فتاده

صبا گیسوی پرچم‌ها گشاده


به مرگ سروران سر بریده

زمین جیب آسمان دامن دریده


حمایل‌ها فکنده هر کسی زیر

یکی شمشیر و دیگر زخم شمشیر


فرو بسته در آن غوغای ترکان

زبانک نای ترکی نای ترکان


حریر سرخ بیرق‌ها گشاده

نیستانی بد آتش در فتاده


نه چندان تیغ شد بر خون شتابان

که باشد ریگ و سنگ اندر بیابان


نه چندان تیر شد بر ترک‌ریزان

که ریزد برگ وقت برگ‌ریزان


نهاده تخت شه بر پشت پیلی

کشیده تیغ گرداگرد میلی


بزرگ امید پیش پیل سرمست

به ساعت‌سنجی اصطرلاب در دست


نظر می‌کرد و آن فرصت همی جست

که بازار مخالف کی شود سست


چو وقت آمد ملک را گفت بشتاب

مبارک طالع است این لحظه دریاب


به نطع کینه بر چون پی فشردی

در افکن پیل و شه رخ زن که بردی


ملک در جنبش آمد بر سر پیل

سوی بهرام شد جوشنده چون نیل


بر او زد پیل پای خویشتن را

به پای پیل برد آن پیل تن را


شکست افتاد بر خصم جهانسوز

به فرخ فال خسرو گشت پیروز


ز خون چندان روان شد جوی در جوی

که خون می‌رفت و سر می‌برد چون گوی


کمند رومیان بر شکل زنجیر

چو موی زنگیان گشته گره گیر


به هندی تیغ هرکس را که دیدند

سرش چون طره هندو بریدند


دماغ آشفته شد بهرامیان را

چنانک از روشنی سرسامیان را


ز چندانی خلایق کس نرسته

مگر بهرام و بهری چند خسته


ز شیری کردن بهرام و زورش

جهان افکند چون بهرام گورش


هر آن صورت که خود را چشم زد یافت

ز چشم نیک دیدن چشم بد یافت


ندیدم کس که خود را دید و نشکست

درست آن ماند کو از چشم خود رست


چو از خسرو عنان پیچید بهرام

به کام دشمنان شد کام و ناکام


جهان خرمن بسی داند چنین سوخت

مشعبد را نباید بازی آموخت


کدامین سرو را داد او بلندی

که بازش خم نداد از دردمندی


کدامین سرخ گل را کو بپرورد

ندادش عاقبت رنگ گل زرد


همه لقمه شکر نتوان فرو برد

گهی صافی توان خوردن گهی درد


چو شادی را و غم را جای روبند

به جائی سر به جائی پای کوبند


به جائی ساز مطرب بر کشد ساز

به جائی مویه‌گر بر دارد آواز


هر آوازی که هست از ساز و از سوز

درین گنبد که می‌بینی به یک روز


تنوری سخت گرمست این علف‌خوار

تو خواهی پر گلش کن خواه پر خار


جهان بر ابلقی توسن سوار است

لگد خوردن ازو هم در شمار است


فلک بر سبز خنگی تندخیز است

ز راهش عقل را جای گریز است


نشاید بر کسی کرد استواری

که ننموده‌است با کس سازگاری


چو بر بهرام چوبین تند شد بخت

به خسرو ماند هم شمشیر و هم تخت


سوی چین شد بر ابرو چین سرشته

اذا جاء القضا بر سر نوشته


ستم تنها نه بر چون او کسی رفت

درین پرده چنین بازی بسی رفت

Kasandan
23rd July 2009, 01:17 AM
بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی

مه پرویز شد در برج شاهی


ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس

سعادت داده از تثلیث و تسدیس


ز پرگار حمل خورشید منظور

بدلو اندر فکنده بر زحل نور


عطارد کرده ز اول خط جوزا

سوی مریخ شیرافکن تماشا


ذنب مریخ را می‌کرده در کاس

شده چشم زحل هم کاسه راس


بدین طالع کز او پیروز شد بخت

ملک بنشست بر پیروزه گون تخت


بر آورد از سپیدی تا سیاهی

ز مغرب تا به مشرق نام شاهی


چو شد کار ممالک برقرارش

قوی‌تر گشت روز از روزگارش


کشید از خاک تختی بر ثریا

درو گوهر به کشتی در به دریا


چنان کز بس گهرهای جهان‌تاب

به شب تابنده‌تر بودی ز مهتاب


بر آن تخت مبارک شد چو شیران

مبارک‌باد گفتندش دلیران


جهان خرم شد از نقش نگینش

فرو خواند آفرینش آفرینش


ز عکس آنچنان روشن جنابی

خراسان را در افزود آفتابی


شد آواز نشاط و شادکامی

ز مرو شاهجان تا بلخ بامی


چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج

در آمد غمزه شیرین به تاراج


نه آن غم را ز دل شایست راندن

نه غم‌پرداز را شایست خواندن


به حکم آنکه مریم را نگه داشت

کز او بر اوج عیسی پایگه داشت


اگر چه پادشاهی بود و گنجش

ز بی‌یاری پیاپی بود رنجش


نمی‌گویم طرب حاصل نمی‌کرد

طرب می‌کرد لیک از دل نمی‌کرد


گهی قصد نبید خام کردی

گهی از گریه می در جام کردی


گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی

ز عالم عاشقی یا پادشاهی


که عشق و مملکت ناید بهم راست

ازین هر دو یکی می‌بایدت خواست


چه خوش گفتند شیران با پلنگان

که خر کره کند یا راه زنگان


مرا با مملکت گر یار بودی

دلم زین ملک برخوردار بودی


به خرم گر فرو شد بخت بیدار

به صد ملک ختن یک موی دلدار

Kasandan
23rd July 2009, 01:17 AM
بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

شبی در باغ بودم خفته با یار

به بالین بر نشسته بخت بیدار


چو بختم خفت و من بیدار گشتم

بدینسان بی‌دل و بی‌یار گشتم


کجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن

بهشت عاشقان را در گشادن


نشستن با پریرویان چون نوش

شهنشاه پریرویان در آغوش


کجا شیرین و آن شیرین زبانی

به شیرینی چو آب زندگانی


کجا آن عیش و آن شبها نخفتن

همه شب تا سحر افسانه گفتن


کجا آن تازه گلبرگ شکربار

شکر چیدن ز گلبرگش به خروار


عروسی را بدان روئین حصاری

ز بازو ساختن سیمین عماری


گهش چون گل نهادن روی بر روی

گهش بستن چو سنبل موی بر موی


گهی مستی شکستن بر خمارش

گهی پنهان کشیدن در کنارش


گهی خوردن میی چون خون بدخواه

گهی تکیه زدن بر مسند ماه


سخن‌هائی که گفتم یا شنیدم

خیالی بود یا خوابی که دیدم


مرا گویند خندان شو چو خورشید

که انده بر نتابد جای جمشید


دهن پر خنده خوش چون توان کرد

درو یا خنده گنجد یا دم سرد


کرا جویم کرا خوانم به فریاد

بهاری بود و بربودش ز من باد


خیال از ناجوانمردی همه روز

به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز


ز بی‌خصمی گر افزون گشت گنجم

ز بی‌یاری در افزود است رنجم


من آن مرغم که افتادم به ناکام

ز پشمین خانه در ابریشمین دام


چو من سوی گلستان رای دارم

چه سود ار بند زر بر پای دارم


نه بند از پای می شاید بریدن

نه با این بند می‌شاید پریدن


غم یک تن مرا خود ناتوان کرد

غم چندین کس آخر چون توان خورد


مرا باید که صد غمخوار باشد

چون من صد غم خورم دشوار باشد


ز خر برگیرم و بر خود نهم بار

خران را خنده می‌آید بدین کار


مه و خورشید را بر فرش خاکی

ز جمعیت رسید این تابناکی


براکنده دلم بی‌نور از آنم

نیم مجموع دل رنجور از آنم


ستاره نیز هم ریحان باغند

پراکندند از آن ناقص چراغند


شراره زان ندارد پرتو شمع

که این نور پراکنده است و آن جمع


نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم

نه خواهم من که با دل سخت گیرم


دل تاریک روزم را شب آمد

تن بیمار خیزم را تب آمد


نمی‌شد موش در سوراخ کژدم

بیاری جایروبی بست بردم


سیاهک بود زنگی خود به دیدار

به سرخی می‌زند چون گشت بیمار


دگر ره بانگ زد بر خود به تندی

که با دولت نشاید کرد کندی


چو دولت هست بخت آرام گیرد

ز دولت با تو جانان جام گیرد


سر از دولت کشیدن سروری نیست

که با دولت کسی را داوری نیست


کس از بی‌دولتی کامی نیابد

به از دولت فلک نامی نیابد


به دولت یافتن شاید همه کام

چو دانه هست مرغ آید فرا دام


تو گندم کار تا هستی برآرد

گیا خود در میان دستی برآرد


به هر کاری در از دولت بود نور

که باد از کار ما بی‌دولتی دور


بسی بر خواند ازین افسانه با دل

چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل


صبوری کرد با غم‌های دوری

هم آخر شادمان شد زان صبوری