PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نقد فيلم ....


yasin
7th March 2007, 10:32 PM
شهر گناه

نگاهی به فـيلم شهر گناه Sin City

کارگردان: رابرت رودريگز - فرانک ميلر
بازيگران: ميکی رورک، بروس ويليس، کلايو آون ، جسيکا آلبا، بنيسيو دل تورو، اليجا وود.
پخش از دايمنشن فيلمز- آمريکا

شهر گناه يکی از وفادارترين اقتباس های سينمايی است که تا کنون از يک داستان کميک بوک (داستان مصور)، نوشته فرانک ميلر صورت گرفته است.

در شهر گناه اين حاکميت و سايه شر و فضای نوآرگونه فيلم است که مانند زنجيری ا‌پيزودهای چهارگانه فيلم را به هم می پيوندد. آنچه که در اين فيلم بيش از همه توجه راجلب می کند‌، طراحی صحنه و سبک اجرايی ويژه و منحصر به فرد فيلم است.

اين سبک تصويری که بر اساس سبک داستانهای کميک استريپ فرانک ميلر(خالق مشهور اين ژانر) و با الهام از فضای تصويری و گرافيکی بازی های کامپيوتری نسل جديد(خصوصا ماکس پينMax Pain) ساخته شده، اگرچه در نظر اول خيلی تصنعی و غير واقعی جلوه می کند اما به تدريج در ذهن تماشاگر جا می افتد و برای او باورپذير می شود.

تاکنون بسياری از اقتباس هايی که بر اساس داستانهای مصور ساخته شده اند؛ از انتقال دقيق سبک تصويری و فضای گرافيکی اين داستانهای مصور به فيلم تقريبا ناتوان بوده اند اما شهر گناه از اين نظر بسيار موفق است. جز آدمها که بازيگران واقعی اند؛ همه چيز کامپيوتری و ساختگی و محصول ذهن خيال پرداز فرانک ميلر و رابرت رودريگزند؛ از ساختمانها و آسمانخراشها گرفته تا خيابان ها و کوچه های تنگ و باران خورده و کافه ها و بارهای شبانه.

فيلمبرداری سياه و سفيد با کنتراست بالا؛ با سبک متعارف، رنگارنگ و پرزرق و برق اقتباس های سينمايی ديگر از اين نوع ادبی (کميک بوکز) متفاوت است. در چنين متن سياه و سفيدی است که ناگهان تلالو سرخ رنگ نور چراغ راهنمای اتومبيل ها يا پيراهن قرمز رنگ يک زن يا خون جاری بر صورت آدم های فيلم، برجستگی و درخشش خيره کننده ای می يابد.

داستان فيلم

داستان فيلم شهر گناه در شهری به نام Basin City می گذرد که Sin City در واقع مشتق اين کلمه است. در نخستين اپيزود فيلم، هنگامی که بروس ويليس را به هنگام رانندگی در جاده می بينيم از کنار تابلويی رد می شود که بر روی آن نوشته شده: Basin City. شهری پر از خشونت و نا آرامی و فساد و جنايت که در مرکز تمام فعاليت های تبهکارانه آن، پليس فاسد شهر قرار دارد. در چنين شهری است که سه داستان مرتبط با هم شکل می گيرند.

داستان اول مربوط به شخصيتی به نام هارتيگان است که نقش او را بروس ويليس بازی می کند: پليسی در آستانه بازنشستگی. او تنها قهرمان ناب و خالص شهر گناه است. در آغاز فيلم او با صدايی بم و گرفته به سبک فيلم های نوآر، راوی داستان است: "درست يک ساعت ديگه آخرين روز کار من تموم می شه و بازنشست می شم."

گفتاری که بيانگر سرخوردگی و نااميدی کسی است که عمری را در "خون و اشک" خدمت کرده است و حال در آستانه بازنشستگی بايد دختر يازده ساله ای به نام نانسی کالاهان را از چنگ پسر بچه باز و ديوانه يک سياستمدار فاسد نجات دهد. او به دنبال شکايت سناتور فاسد به زندان می افتد.

داستان دوم بر روی شخصيتی به نام مارو ( ميکی رورک) متمرکز شده است. يک بزن بهادر بد قواره که معروف است هيچکس پشتش را به خاک نماليده. او بعد از آنکه زن زيبايی که شب را با او سر کرده، در کنار او در رختخواب به قتل می رسد، در صدد انتقام برمی آيد.

داستان سوم پيرامون عکاسی به نام دوايت ( کلايو اوون) دور می زند. او وظيفه اش محافظت و حمايت از زن بدکاره ای به نام گيل( روساريو داوسون) و ديگر دختر های شهر الد تاونOld Town در مقابل افراد شرور است. در اين ميان وقتی او پليس بد نام و فاسدی به نام جکی بوی (بنيسيو دل تورو) را که يکی از فاسدترين پليس های شهر است به قتل می رساند، به دردسر می افتد.

اپيزود چهارم، در واقع ادامه داستان اول است. بروس ويليس پس از آزادی از زندان به باری شبانه می رود که نانسی کالاهان (همان دختر ۱۱ ساله) در آنجا می رقصد. پسر سناتور فاسد نيز در قالب موجودی مخوف و شيطانی به نام حرامزاده زرد دوباره ظاهر می شود و درصدد است که نانسی را از دست هارتيگان بيرون بياورد.

فرانک ميلر و داستان های مصور

وقتی فرانک ميلر، نويسنده داستانهای کميک استريپ و خالق اصلی شهر گناه ( سين سيتی)، اولين کتاب از اين سری را در اوايل دهه نود نوشت و طرح هايش را ترسيم کرد، به تمام قواعد آشنا و مرسوم و پذيرفته شده اين ژانر پشت کرد و به دنيای رمان های جنايی عامه پسند نويسندگانی چون المور لئونارد و جيمز ال روی (نويسنده محرمانه لس آنجلس) قدم گذاشت. او خالق بسياری از شخصيت های معروف کميک بوکز مثل الکترا و روبو کاپ بود و فيلم های موفق و پرفروش بسياری از روی آثار او تهيه شده است.

کتابهای ميلر، عموما از فيلم ها و داستان های عامه پسند جنايی و نوآر ريشه می گيرد. ميلر خود در اين باره می گويد: "من با کتاب های جنايی بزرگ شدم: ميکی اسپيلين، ريمون چندلر، جيم تامپسون و فيلم های نوآر ساموئل فولر، اورسون ولز و فريتز لانگ."

شهر تيره پر از جنايت که مردهای شرور و زنهای فاسد و تبهکار در لباس های چرمی، در آن می لولند، هميشه برای فيلمسازان آمريکايی جذاب بوده است. اما ميلر همه پيشنهادهای فيلمسازان را رد کرد تا اينکه رابرت رودريگز به سراغ او آمد. سماجت و اصرار رودريگز بود که ميلر را متقاعد کرد که مواد تصويری اش برای سينما و پرده بزرگ عالی خواهد بود. رودريگز برای اين کار يک نمونه کوتاه با سرمايه خود ساخت تا اعتماد ميلر را جلب کند: "من می دانستم که چقدر راضی کردن و متقاعد کردن ميلر سخت است... من می بايست به او نشان می دادم که مضمون کتاب او خوب از کار در می آيد." و با همان فيلم کوتاه به ميلر فهماند که می تواند روح داستانهای او را به سينما منتقل کند، بدون اينکه زيبايی دنيای سياه و سفيد آن را از بين ببرد.

رودريگز در اين باره می گويد: "من نمی خواستم شهر گناه رابرت رودريگز را بسازم بلکه می خواستم شهر گناه فرانک ميلر را بسازم. می دانستم که با تکنولوژی جديد و استفاده از نورپردازی، عکاسی و جلوه های بصری می توانيم آن را طوری بسازيم که دقيقا عين کتاب به نظر برسد."

ميلر نيز به شدت تحت تاثير ايده رودريگز مبنی برساختن فيلمی با آدم های واقعی در پس زمينه ای کامپيوتری قرار گرفت. به اين ترتيب رابرت رودريگز، بازيگران فيلم را در برابر پرده سبز و پس زمينه کامپيوتری قرار داد و از طرح های داستان های کتاب ميلر به عنوان استوری بورد استفاده کرد تا به شخصيت های سه داستان او يعنی: خداحافظی سخت، حرام زاده زرد و کشتن چاق گنده، جان بخشد.

با اينکه فيلم سه داستان مجزا را بيان می کند اما ساختار آن به گونه ای است که برخی شخصيت ها از داستانی به داستان ديگر وارد می شوند و يا قسمت هايی از اپيزود اول به شکل ديگر و از منظری ديگر در اپيزود های بعدی تکرار می شود. مارو، گلدی را در همان کافه ای ملاقات می کند که نانسی در آنجا می رقصد و بروس ويليس پس از آزادی از زندان وارد آنجا می شود. و يا اينکه داستان اپيزود اول نيمه تمام رها شده و در اپيزود آخر دوباره از سر گرفته می شود.

شهر گناه و فيلم نوآر

با اينکه فيلم رودريگز از نظر سبک تصويری و شيوه نورپردازی متاثر از فيلم های نوآر کلاسيک است و بسياری از عناصر اصلی اين ژانر مثل حضور سنگين و مسلط شب، خيابان های خيس باران خورده، استفاده از voice over، پليس بد نام و فاسد، پليس خوب، زن فاحشه و نابودگر و نيروی شر را دارد اما از نظر شيوه روايت، فرم اجرايی و ساختار سينمايی، يک نوآر مدرن (نئو نوآر) محسوب می شود و با الهام از ساختار فيلم های کوئنتين تارانتينو، خصوصا پالپ فيکشن ساخته شده است ( تارانتينو قسمتی از اپيزود سوم فيلم را کارگردانی کرده و نامش به عنوان کارگردان مهمان در عنوان بندی آمده است).

فيلم های نوآر، کيفيتی شاعرانه و رمزآلود دارند. شخصيت های آن تودار، مرموز، کم حرف، پيچيده و خونسرد اند، اما شخصيت های شهر گناه، همانند همتاهای کارتونی شان، دو بعدی، سطحی و اغراق آميزند.

آنها بارها تير می خورند و از پا در نمی آيند و يا از ارتفاع های بلند می افتند اما نمی ميرند. در اين ميان شخصيت هارتيگان با بازی درخشان بروس ويليس استثنايی است. او امروز بيش از هر بازيگر ديگری، در نقش های نوآرگونه مناسب به نظر می رسد.

به علاوه، خشونت در فيلم های نوآر بيشتر پنهانی و درونی و محصول فضا سازی و شخصيت پردازی است تا زد و خورد های خونين و پر سر و صدا و قطع اعضای بدن و آدمخواری شخصيت های شرور( الايجا وود در شهر گناه، کاريکاتور مضحکی از هانيبال لکتر آدمخوار است) در حالی که شهر گناه پر از خشونت عريان و تکان دهنده است.

در نهايت اينکه در شهر گناه از ريتم نرم و آرام، موزون و شاعرانه فيلم های نوآر کلاسيک خبری نيست، بلکه روايت تکه تکه، منقطع و پرشتاب کتاب ميلر، ريتم فيلم را نيز تعيين می کند.

soroush
11th March 2007, 01:57 PM
ميم مثل مادر

طراح صحنه و لباس: فرهاد ويلكيجي
عکس : حبيب مجيدي
چهره پرداز : مهري شيرازي
صدابردار: محمود سماك باشي
موسيقي: آريا عظيمي نژاد
تاريخ اکران : 1385 کارگردان: رسول ملاقلي پور
تهيه كننده: منوچهر محمدي
نويسنده : رسول ملاقلي پور
مدير فيلمبرداري: شاپور پورامين
مدير توليد : پيمان جعفري
صداگذار : محمد كشفي , سيدعلي حسيني
تدوين : حسين غضنفري

[Only registered and activated users can see links]


«میم مثل مادر» به فضای مسموم بعد از جنگ می پردازد. شاید اشاره به این مسئله چندان بیراه نباشد که مسمومیت شیمیایی ناشی از استنشاق گازهای سمی، در حاشیه سختی تنفس در فضای بسته ی کنونی مطرح شده و بهترین نمود برای این خفقان را می توان نفس نفس زدن و سرفه های خشک و پی در پی ای برشمرد که در کل اثر به گوش می رسد. احساس خفگی از طریق سکانس خودکشی روبیک و سکانسهای ناتوانی سعید در تنفس به صورت برجسته ای به گلوی مخاطب سرایت می کند. « به نام پدر» و «میم مثل مادر» دو اثر از دو کارگردان نام آشنای سینمای جنگ هستند که به موازات هم ساخته شده و در فاصله ی کمی از هم به نمایش درآمده اند. تقابل نام این دو اثر و کارکرد دو عنصر برجسته زمین و هوا در نشان دادن فضای کلی آنها و اشتراک انتخاب گل شیفته فراهانی برای ایفای نقش اصلی از سوی هر دو سازنده در یک قیاس کلی می تواند قابل ذکر باشد. پیش از این در خصوص دغدغه سازنده ی به نام پدر ، جستجو و کندوکاو مطرح شد ولی در میم مثل مادر دغدغه اصلی سازنده تلاش برای بازکردن، بیرون زدن و نفس کشیدن است. هر دو پدر تکه ای از فرزندشان را در امتداد جنگ از دست داده اند. تفاوت عمده این دو در وضعیت تثلیث متراکم«به نام پدر» و تلاش پدر برای حفظ آن در برابر مثلث گسسته «میم مثل مادر» و تمایل پدر برای از دست دادن آن می باشد.

رابطه ی عاشقانه ی یک دیپلمات (در فضای سیاسی بعد از جنگ ) با یک بازمانده جنگ (شیمیایی) منجر به بروز فرزندی با ریه های نارس (نسل سوم) گشته که این رویداد منجر به فروپاشی رابطه ی زناشوئی آنها می شود. در این میان به همان اندازه که پدر تاکید بر ادامه رابطه ی دوتایی خود با همسر ( اشاره به نماهایی از سپیده در حال گزارش دهی و گزارش گیری از وضعیت بارداری اش روی تصویر سیاه و سفید غالب سهیل) و حذف این اتفاق از زندگی مشترکشان دارد، (نمایی از تنهایی سهیل روی تصویر رنگی غالب سپیده) مادر بر اضافه کردن ضلع فرزند ناتوانش به این رابطه اصرار می کند (ستیزهای حزبی دهه های اخیر). در این میان گهواره ی نشاندار با فرشتگان که دختر به دختر از گذشته گان سپیده تا فرزند پسرش رسیده است و در نهایت از خانه ی شوهری او به خانه ی مادریش منتقل می شود. مادران بی شوهر و فرزندان بی پدر محصول سالهای نبرد و پیامد جریانی که از پیدایش جنگ، زن به زن پیش آمده است.

کودک نارس در گوشه مثلث از هم گسسته، قادر به تلفظ حرف میم نبوده و در این میان بازی با دو کلمه نزدیک به هم پدر (شباهت آوایی پ و ب) و مادر در تکلم کودک، نکته حائز اهمیت اثر است (قبل از شروع اجرای موسیقی سعید با تلفظ کاملا شبیه به هم مادر و پدر آندو را در هم و نزدیک به هم انتظار می کشد). عدم توانایی سعید در اجرای نت می، و تاکید مادر بر اجرای درست نت و اشاره به تفاوت اجرای «میم» یا «می» در زبان و موسیقی شاید بیانگر اشکال ریشه ای قضیه در نرمی زیاد «م» و زبری «ب» و به همان اندازه تفاوت میان مادر و پدر و عدم وجود پدر که به صورت «ب» در زبان کودک بازسازی شده و در اجرای نت نیز باعث به هم خوردن تعادل کودک با نرمی زیاد رابطه ی او با مادر در سنی که نیازمند ایجاد رابطه ی دوتایی با پدر است، می شود ( این ناسازگاری در سکانس عدم تمایل سعید برای حمام کردن با مادر نیز نمود می یابد ).

موضوع دیگری که مطرح می شود جدال پنهانی میان حس و نظم است. تقابل نمادین مجسمه بتهون (سهیل مکررا مجسمه ی بتهون را به سمت دیوار بر می گرداند) و فردوسی (نمایی از انتظار سهیل روی پس زمینه ی مجسمه ی فردوسی که به شکل روشنی به الگوی حماسی اشاره دارد). در جایی دیگر سعید را در حال خواندن روزنامه ای می بینیم که گزارشی از وضعیت پدر غایب به او می دهد. در دو سوی روزنامه همین جدال برقرار است در یک سوی (طرف) آن سخن از امنیت و نظم جهانی و در سوی دیگر سخن از بی معنایی زندگی بی هنر است . قرار گرفتن سعید در این وضعیت گزارشی او را از تعادل و قرار قبلی خارج می کند و به وضعیت انقلابی و سوالی می کشاند.

پدر مفقودالاثر چیزی بیش از یک نام نیست و این نام به دلیل فاصله زیاد خود با دنیای کودک نمی تواند نظم لازم (نظم نمادین) را در او ایجاد کند. از این گذشته این فاصله نوعی خلا و ناتمامی را در پدر ایجاد می کند به دلیل نیاز او در بوجود آوردن این نظم در کسی که از او شکل گرفته است این موضوع در شغل روبیک تجلی یافته است (شغل مسیح) او در خلوت خود (در عمق زمین) با دست بردن به حیات یک تکه چوب و تبدیل آن به عنصری کارآمد این فقدان را در خود خاموش می کند. در این حال ماریام نیز در پاسخ به فقدان پدر به تکه گوشتی مبدل شده و ساختار نامتناسب چهره او نیز تاکید به همین موضوع دارد.

استفاده از عناصر معنایی در نماهایی از فیلم در انتقال حس تصویر به مخاطب موفق عمل می کند به طور مثال می توان به کارکرد پله های مدور در سکانس خرید دارو و تلفیق حرکت چرخشی دوربین با پائین آمدن سپیده و موارد مشابهی از این دست که در اثر پراکنده اند اشاره کرد.

اگر ملاقلی پور از تلاشهای مداح گونه اش برای درآوردن اشک مخاطبین دست بر می داشت شاید «میم مثل مادر» می توانست پتانسیل در نطفه خفه شده اش را به مرحله اجرا درآورد. و اگر با ایجاد روایت ماریام و روبیک می توانست با ایده غیبت پدر، وضعیت بنیادین مادر – پسری مسیح را بازسازی کند، اتفاقی متفاوت تر از آنچه می بینیم می افتاد. متاسفانه اضافه کردن پی در پی روایتهای ریز و درشت سوزناک به جهت ایجاد ارتباط شدید با عواطف مخاطب، منجر به سقوط اثر به ورطه ی ملودرامهای شبه هندی می شود و در نهایت فیلم هم مانند مخاطبین تحت تاثیرش از فرط سوز و گداز در میانه راه غش کرده و ناتوان از برجسته سازی نکات مثبت خود در فاصله زیادی از یک اثر هنری قابل تامل از کارگردانی نام آشنا متوقف می شود. در این میان لطف بی شائبه گل شیفته ی فراهانی در به تصویر کشیدن کارکتر مادر به اثر،را که عامل اصلی ارتباط فیلم با تماشاگر است، به هیچ عنوان نمی توان نادید گرفت.

منبع:
[Only registered and activated users can see links]

soroush
11th March 2007, 02:03 PM
ميم مثل مادر


[Only registered and activated users can see links]


1)موقع نوشتن اين مطلب،مدام جمله معروف پالين كيل«:من عصباني ام ولي آيا انصاف را كنار گذاشتم؟» تو ذهنم وول مي خورد و بالا و پايين مي رود.سعي مي كنم عصبانيتم را كنترل كنم و از روي انصاف به نقد فيلم بپردازم.آن هم فيلمي كه موقع ديدنش،محال است عصباني نشويد و از كوره در نرويد.عصبانيتي كه مدت هاست از طرف فيم هاي رسول ملاقلي پور ايجاد مي شود.
2)ده سال پيش،ملاقلي پور در واكنش به نمايش محدود "سفر به چزابه" و عدم نمايش "نجات يافتگان" فيلمي ساخت به نام؛"كمكم كن".فيلمي پر از داد و فرياد و عربده و جيغ.فيلمي كه قرار بود بازتاب روحيه سازنده اش باشد.ملاقلي پور تمام اضطراب ها و ناراحتي هايش را در آن فيلم ريخت و اصلا هم به فكر تماشاگر بينوايي نبود كه قرار است فيلم را تماشا (تحمل) كند.حالا اين اتفاق بعد از ده سال،مجددا تكرار شده است."مزرعه پدري" نمايش محدود و نااميد كننده اي داشت و اجازه ساخت "خوابگرد" هم صادر نشد.اين ها باعث شد كه ملاقلي پور عصباني،عصباني تر شود و "ميم مثل مادر" به شكل فعلي ساخته شود؛با حجم انبوهي از ناراحتي ها،بدبختي ها،فلاكت ها و داد و فريادهاي بي شمار.طوري كه همه در فيلم مريض هستند و مشكل دارند.عقده و حسرت يقه تمام شخصيت ها را چسبيده و ول نمي كند.انگار كه در باتلاقي از نكبت دارند دست و پا ميزنند و فرو مي روند.ملاقلي پور از ما مي خواهد اين چيزها را ببينيم تا تجربه ديدن فيلم تبديل شود به فرآيندي زجرآور.در واكنش دو راه منطقي وجود دارد؛يا موقع ديدن صحنه هاي آزار دهنده چشم هايمان را ببنديم كه خب مجبوريم كل فيلم را با چشم بسته تماشا كنيم و يا اين كه از همان اول قيد تماشاي فيلم را بزنيم و بي خيالش شويم كه معني اش شكست همه جانبه فيلم ساز است.فيلم سازي كه براي انتقال زشتي ها،پليدي ها و پلشتي ها هميشه مكانيزم غلط را انتخاب مي كند.نشان دادن مشكلات معني اش نيست كه تماشاگر خود دچار مشكل شود.فكر كنم كه بد نباشد كه خود ملاقلي پور اپيزود دوم نسل سوخته را ببيند.اپيزودي كه تمام اين مصيبت ها را در دل خود دارد،اما بيان هنرمندانه باعث شده كه فيلم به طرز معجزه آسايي نجات پيدا كند و تاثيرش را بگذارد.تاثيري كه در "ميم مثل مادر" مطلقا نيست.
3)در اين چند ماهه "ميم مثل مادر" مرتب با فيلم ابراهيم حاتمي كيا(به نام پدر)مقايسه شده است.دلايل زيادي وجود دارد تا اين مقايسه پيش آيد.مثلا شباهت هايي كه فيلم ها و فيلم سازان با هم دارند؛ملاقلي پور و حاتمي كيا هر دو جز مهم ترين فيلم سازان سينماي جنگ هستند و در فيلم هايشان به فضاي جنگ يا بعد از آن مي پردازند.دو فيلم مذكور هم به آدم هاي بعد از جنگ مي پردازند و ملودرام را دستمايه كار خود قرار داده اند.در"ميم مثل مادر" مادري براي نجات جان پسرش خود را فدا مي كند و در فيلم حاتمي كيا پدري براي پاي روي مين رفته دخترش به اين در و آن در مي زند.اما نكته اي كه در هر دو فيلم وجود دارد و آن ها را بااهميت(در حال حاضر،نه بعدا)جلوه مي دهد،حضور فيلم سازان در قالب يكي از شخصيت هاست.انفعال،خنثي بودن و بي تفاوت عمل كردن ناصر شفيعي(پرويز پرستويي)در "به نام پدر" يادآور حاتمي كياي فعلي است.در "ميم مثل مادر" اين همانند سازي شكل كلي تري پيدا مي كند و ديپلمات تماميت خواه فيلم،به تصوير نمونه اي آدم هاي هم سن و سال ملاقلي پور(جوانان دهه شصت)بدل مي شود.سهيل كاويانپور(حسين ياري) كه زن و بچه اش را در بدترين شرايط رها مي كند و به آينده و كارش مي چسبد،نمونه همان كساني است كه جواني شان گره خورد به دهه شصت،به اوج جنگ و مصيبت.آن ها مجبور شدند در جواني كارهايي را انجام دهند كه وظيفه شان نبود و بي خيال جواني اي شوند كه حقشان بود و زمانه ازشان دريغ كرده بود.طبيعي بود كه بعد از پايان جنگ و عادي شدن شرايط،جواني شان را مطالبه كنند.جواني اي كه خواستنش با توجه به شرايط،دور و بعيد به نظر مي رسيد.پس اين تضاد و تناقض به وجهي از درون آن ها قدرت بخشيد كه خواستن همه چيز براي خود بود.به همين خاطر است كه سهيل حوصله ديدن بچه افليجش را ندارد و آرامش و راحتي را بيشتر از ميزان لازم طلب مي كند.مثل هيولايي كه هرچه مي خورد باز گرسنه تر مي شود و اين گونه است كه هيولا براي نابودي بقيه،دليل مي تراشد و كارش را توجيه مي كند.سهيل در جايي از فيلم درباره از بين بردن بچه مي گويد«:ديه شم گذاشتم كنار...»شخصيت سهيل كاويانپور در فيلم،يادآور محمود بصيرت(فريبرز عرب نيا) در فيلم "شوكران" است.در آن جا هم خود خواهي هيولا دو نفر را از بين مي برد،به بهانه اي كه اسمش پيشرفت اجتماعي بود.البته محمود بصيرت در "شوكران" از نظر جزئيات و ريزه كاري هاي شخصيت،در جايگاهي بسيار بالاتر از سهيل كاويانپور در "ميم مثل مادر" قرار مي گيرد.
4)در اين سال ها مرتب گفته اند و شنيده ايم كه رسول ملاقلي پور فيلم سازي غريزي است.كه براساس ديده ها و از روي غريزه صحنه هاي جنگي را خوب از كار در مي آورد.حالا در "ميم مثل مادر" خبري از جنگ به طور مستقيم نيست و مشكل هميشگي ملاقلي پور،يعني فيلمنامه بيشتر از هميشه خود را نشان مي دهد.با شروع فيلم و پيش رفتن آن،انگيزه اصلي كه باعث مي شود تماشاگر فيلم را دنبال كند،مسئله تولد يا سقط جنين است.اين كه مهر مادر پيروز مي شود يا بغض پدر؟.طبيعي است كه چنين نقطه اوجي بايد در انتهاي فيلمنامه باشد و تماشاگر را به دنبال خود بكشاند.اما به دنيا آمدن بچه و ترك پدر مربوط به دقيقه سي فيلم مي شود و معلوم نيست كه اين هفتاد دقيقه باقي مانده را قرار است با چه انگيزه اي دنبال كنيم؟.انگيزه اي كه خود فيلمساز هم آن را نمي داند.آسايشگاه معلولين،مرگ مادر بزرگ،خواستگار سپيده(امير حسين صديق)و بازگشت پدر و عود كردن بيماري سپيده،هيچ كدام نمي توانند هم پاي نقطه اوج اول عمل كنند و در نتيجه هفتاد دقيقه انتهايي فيلم،شبيه به يك لايي طولاني مدت مي شود كه تماشاگر جدي هيچ علاقه اي به دنبال كردنش ندارد.در اين بين چيزهايي وجود دارد كه وضع را بدتر هم مي كند.حضور روبيك(جمشيد هاشم پور) و رابطه او با دخترش،غير از آشفته كردن فضاي فيلم چه كاركرد ديگري دارد؟حضور زن خياباني با نام فرشته،مي خواهد كدام مفهوم را به شكل سطحي منتقل كند كه چنين بي ربط به فيلم سنجاق شده است.اين همه تصادف بي ربط كه حجم انبوهي از سي دقيقه پاياني فيلم را شامل مي شود(دختري در آسايشگاه تصادفا نام پدر سعيد را در روزنامه مي بيند،سهيل تصادفا در روزنامه خبر كنسرت آسايشگاه را مي خواند،تصادفا دختر روبيك در همان آسايشگاهي است كه سعيد آنجا مي رود و تصادفا نام زن خياباني فرشته از كار در مي آيد!)و گره هاي فيلم را به دم دستي ترين شكل ممكن باز مي كند،جز ساده فرض كردن تماشاگر چه معني ديگري مي تواند داشته باشد.مشكل فيلمنامه يكي از صدها مشكل "ميم مثل مادر" است كه حالت اسف بار تري دارد.
5)"سفر به چزابه"،اپيزود دوم "نسل سوخته" و بخش هايي از "مزرعه پدري" نشان مي دهند كه رسول ملاقلي پور قابليت ساخت صحنه هاي تاثير گذار و حسي(به معناي ويران كننده اش)را دارد.شروع "ميم مثل مادر" با يكي از همين صحنه هاست.سپيده(گلشيفته فراهاني)قطعه اي كلاسيك را با ويولون مي نوازد و پيش زمينه سياه تصوير او را تنها،تك افتاده و محزون نشان مي دهد.صحنه اي كه كل فيلم را در دل خود دارد.افسوس كه ملاقلي پور قدر اين صحنه را نمي داند و تمام حرف آن را به شكل رو و سطحي در باقي فيلم بر سر تماشاگر مي كوبد.تماشاگري كه هميشه منصف نخواهد بود.



منبع خبر:سایت سینمای ما