PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ··▪••ღ گل رز صورتیღ••▪··


*red rose*
27th September 2009, 06:33 AM
[Only registered and activated users can see links] این عکس بزرگ تر از حد مجاز بود.برای مشاهده عکس در اندازه ای اصلی روی عکس دو بار کلیک کنید.



بوته کوچولو تازه سر از خاک درآورده بود که یه غنچه ناز سر بلندترین شاخه اش سبز شد
بوته کوچولو خیلی خوشحال بود که به این زودی داره گل میده
از اونجایی که این اولین گل بوته کوچولو بود نمی دونست که گل اش چه رنگی و چه شکلی هست
خیلی شوق و ذوق داشت که غنچه زودتر از خواب بیدار بشه
تقریبا رشدش رو متوقف کرده بود همه انرژی اش رو گذاشته بود روی رشد غنچه
تا بلاخره یه روز صبح زود همراه با طلوع خورشید غنچه کوچولو هم با ناز و عشوه از خواب بیدار شد
یه گل صورتی با گلبرگهای چروک و مخملی
چقدر بوته کوچولو خوشحال بود و به خودش می بالید
فقط حیف که قدش از بوته های دیگه کوتاه تر بود
کسی نمی تونست گل صورتی و خوشگل اون رو ببینه
تصمیم گرفت با سرعت تموم رشد کنه تا قدش به بوته های اطراف برسه و بتونه گل های بعدی اش را به نمایش بذاره
شروع کرد به قد کشیدن و ریشه دواندن



[Only registered and activated users can see links]

این عکس بزرگ تر از حد مجاز بود.برای مشاهده عکس در اندازه ای اصلی روی عکس دو بار کلیک کنید.

*red rose*
27th September 2009, 06:34 AM
روزها می گذشت و گل صورتی شکفته تر و شکفته تر می شد
اما از اینکه کسی اونو نمی دید خیلی غصه می خورد
تازه بوته هم دیگه زیاد توجه ایی بهش نداشت همه حواسش به رشد خودش بود
هرچندوقت یکبار دستی می یومد و یکی از گل های بوته های اطراف رو می چیید
گل صورتی کوچولو توی رویاء خودش برای هرکدوم از این گلها یه سرنوشتی تصور می کرد
یکی می رفت توی یه گلدان بلور و روی میز قرار می گرفت

دیگری با همه احساس تقدیم می شد به معشوقی



[Only registered and activated users can see links]

این عکس بزرگ تر از حد مجاز بود.برای مشاهده عکس در اندازه ای اصلی روی عکس دو بار کلیک کنید.




دیگری روی سنگ سرد و سیاه یه گورستان جای می گرفت


[Only registered and activated users can see links]


روزها می گذشت و گل صورتی روز به روز شکفته تر می شد و نگران بود که روی این بوته کوچولو پلاسیده و پرپر بشه و فراموش بشه بدون اینکه اصلا کسی اونو ببینه
تا اینکه ...
بلاخره یه روز یه دست سرد و لرزان گل صورتی رو از شاخه جدا کرد
ووووووووووای
قلب گل صورتی از شادی و هیجان لبریز شد
انقدر شاد بود که درد جدا شدن از بوته را به جان خرید
دل توی دلش نبود که الان کجا میره ؟؟؟
چه سرنوشتی داره ؟؟؟
چه اتفاقی براش می افته ؟؟؟
توی همین فکرها بود که درد توی تمام وجودش پیچید
یکی از بیرونی ترین گلبرگ هاش کنده شد و به زمین افتاد
صاحب دستهای سرد و لرزان زیر لب زمزمه کرد
«دوستم داره؟؟؟»
و دوباره درد در وجود گل پیچید و یک گلبرگ دیگر
«دوستم نداره؟؟؟»
گل صورتی کوچولو درد خودش رو فراموش کرد
انگار همه وجودش با وجود صاحب دستهای سرد و لرزان گره خورده بود
گلبرگهای مخملی و صورتی اش رو جمع کرده بود که مبادا یکی اش کم بیاد و آخر کار یه گلبرگ کم بیارن
دوستم داره؟؟؟
دوستم نداره؟؟؟
دوستم داره؟؟؟
دوستم نداره؟؟؟
دوستم داره؟؟؟
.
.
.
.
دوستم نداره؟؟؟
آخرین گلبرگ بود ... دیگه گلبرگی باقی نمونده بود
بغض گلوی گل صورتی و صاحب دستهای سرد ولرزان رو گرفته بود
گل قبل از اینکه توی حاشیه باغچه رها بشه نگاهی به گلبرگهاش کرد
احساس گناه می کرد
فکر می کرد سرنوشت صاحب دستها به گلبرگهای اون بسته بوده
کاش فقط یه گلبرگ
یه گلبرگ بیشتر یا کمتر داشت
کاش
...
..
.