توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : باز این چه شورش است که در خلق عالم است ...( اشعار حسینی)
qiui
24th December 2009, 08:44 PM
[Only registered and activated users can see links]
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
محتشم کاشانی
qiui
24th December 2009, 08:48 PM
[Only registered and activated users can see links]
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون فتاده به میدان کربلا
گر چشم روزگار برو فاش می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
خاتم زقحط آب سلیمان کربلا
آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم
کردند رو به خیمه سلطان کربلا
آندم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
محتشم کاشانی
qiui
24th December 2009, 08:52 PM
[Only registered and activated users can see links]
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
qiui
24th December 2009, 08:57 PM
[Only registered and activated users can see links] 6%20%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%20%D8%A7%D9%84%D8%B3% D9%84%D8%A7%D9%85/yaroghaiieh.blogfa.com5.jpg
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
qiui
24th December 2009, 09:00 PM
[Only registered and activated users can see links]
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی
qiui
25th December 2009, 12:15 AM
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
qiui
25th December 2009, 05:00 AM
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
qiui
29th December 2009, 12:58 AM
زان يار دلنوازم شكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بيمزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يارب مباد كس را مخدوم بيعنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس
گويي وليشناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بيجرم و بيجنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشة برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يكساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بيش است در هدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت
عشقت رسد بفرياد ار خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني در چارده روايت
qiui
3rd January 2010, 01:12 PM
کربلا
باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید کربلا را /دشت پر شور و نوا را
گردش یک روز غمگین /گرم و خونین
لرزش طفلان نالان /زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان /با گهرهای فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته /رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین /می چکد آهسته از چشمان سقا /بر لب این رود پیچان
باز باران ...
باز باران با ترانه
آید از چشمان مردی خسته جان /هیهات بر لب
از عطش در تاب و در تب /نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب
شش ماهه طفلی/رو به پایان/مرد محزون
دست پر خون می فشاند /از گلوی نازک شش ماهه /بر لب های خشک آسمان با چشم گریان
باز باران ...
باز هم اینجا عطش /آتش شراره
جسمها افتاده بی سر پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی
دراین صحرای سوزان /می دود طفلی سه ساله
پر زناله /پای خسته/دلشکسته /روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
می چکد از نوک سرخ نیزه ها /بر خاک سوزان
باز باران باز باران
قطره قطره می چکد از چوب محمل /خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری / باز سنگ و باز باران /آری آری /تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
بر فراز خیمه برگونه ها /بر مشک ساقی
کاش می بارید باران.
علی اصغر کوهکن
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co