Shaqayeq
7th April 2007, 12:07 AM
آدم وقتي متولد مي شود همه چيز شروع مي شود
من بارها در زندگي ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد مي ماند
و تنهايي هم گاهي شبيه متولد شدن مي شود
من در تنهايي هايم عاشق مي شوم و شعر مي گويم
من در تنهايي هايم گاهي لبخند مي زنم
و گاهي هم
گريه مي کنم
در تنهايي من کسي نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايي من کسي نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايي من يک مهماني بزرگ است براي تمام خاطره ها
تنهايي من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهي هم سياه و سفيد مي شود
من در تنهايي خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام مي شوم
من بارها در زندگي ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد مي ماند
و تنهايي هم گاهي شبيه متولد شدن مي شود
من در تنهايي هايم عاشق مي شوم و شعر مي گويم
من در تنهايي هايم گاهي لبخند مي زنم
و گاهي هم
گريه مي کنم
در تنهايي من کسي نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايي من کسي نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايي من يک مهماني بزرگ است براي تمام خاطره ها
تنهايي من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهي هم سياه و سفيد مي شود
من در تنهايي خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام مي شوم