توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : يه موضوع جالب{ اشعار خاطره انگيز}
arash shivatir
26th April 2007, 08:30 AM
دوستان در اين تايپيك ميتونيد شعر هايي رو كه از اونا خاطره داريد بزاريد
لازم نيست حتما عاشقانه باشه مي تونه در هر موردي
مثلا اون شعر صد دانه ياقوت زمان دبستان تون باشه
يا شعر هاي سياسي يا انتقادي فكاهي و...
يعني: رسم و ترتيب وادابي مجو
هر چه مي خواهد دلتنگت بگو
فقط اينجا يه تبصره داره واونم اينه كه خاطره شو هم ذكر كنين...در ضمن اينم بگم من خودم اين موشكو فرستادم هوا وكسي هم كمكم نكرده:whistle:
arash shivatir
26th April 2007, 08:31 AM
خوب من اول خودم شروع مي كنم واولين شعري رو كه تو يه نامه نوشتم ودست يه دختر دادم رو براتون مي نويسم
فقط جان من به هم نخندين
در ميان ماه رويان ماه من اينك تويي
گر نترسم از خدا گويم خداي من تويي
مرا صد بار اگر از خود براني گويم دوستت دارم
به زندان جفايت گر كشاني، دوستت دارم
به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق را گفتن
درون سينه تنگم نهاني دوستت دارم
ز عشق تو صد زخم كاري بر جگر دارم
جگر سهل است اگر خونم فشاني دوستت دارمحالا نوبت نفر بعديه بزن زنگو مرشد منتظريم
arash shivatir
26th April 2007, 04:17 PM
اين شعر وآهنگو هم وقتي اون زمونا كه دانشجو بوديم ...شهريور 20 بود...آره خوب يادمه
يادش بخير... دست هم و مي گرفتيم و مي خونديم كه
يار دبستاني من با من وهمراه مني
چوب الف بر سر ما درد من وآه مني
.
حك شده اسم من وتو روتن اون تخته سيا
تركه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
و الا آخر........
sabr
27th April 2007, 04:14 AM
من تو يه كوچه بن بست به دنيا اومدم وهنوزم كه هنوزه همون جا زندگي مي كنم
روي ديوارته كوچه كه بن بسته بچه هاي شيطون براي عابرين
و راننده هايي كه نمي دونن اين كوچه بن بسته وبه هواي در رو مي آن ومجبورن كه دوباره برگردن يه شعري نوشتن
اي كه از كوچه ما مي گذري
ك...ن لقت كوچه بن بسته بايد دور بزني
arash shivatir
27th April 2007, 11:00 AM
زمان دانشجويي ما رو كه يادتونه كي بود
آهان ده...آره ...شهريور 20...آفرين بر هوش وگوشت
ما يه مشت دانشجو پت وپور تو يك اتاقك انفرادي 1در 1 با هزار مصيبت زندگي مي كرديم
يكي از دوستامون يه شعري وصف حال خودش ساخته بود
مثه پينو كيو ...لق لق مي زنم
مثه كفتر چاهي ...بق بق مي زنم
مثه سگ تو كوچه...وق وق مي زنم
يه تيكه نون خشك...سق سق مي زنم
arash shivatir
27th April 2007, 12:26 PM
چند سال پيش به من گير داده بودن كه زن بگير.ما هم كه جيب خالي وآس وپاس
قاله رسول الاه.....المفلس و في امان الاه
هر رفيقي رو مي ديدي يه حوري بلوري بغل دستش بود و مي گفت چرا زن نگرفتي؟؟؟
من هم اين شعر رو وصف حال خودم ساختم
زن ندارم غم ندارم
روي دوش نازك خود باري از ماتم ندارم
زن بگيرم ؟؟؟اي به شيرم
روز و شب بايد عزاي نان وآب زن بگيرم
arash shivatir
27th April 2007, 12:32 PM
این یه تیکه شعر رو یه دفعه دوست دختر قبلیم، برام توی یک کارت تبریک، همراه یک ساعت مچی بهم کادو داد.....!!!!
عشق يعني علاقه
نه كفگير و ملاقه
دوست دارم يه عالمه
اندازه ي يه قابلمه
من عاشق تو هستم
تو قابلمه نشستم
يه لنگه كفش تو دستم
منتظرت نشستم
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co