PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : گله ای از دوری...........


tarane zendegi
6th February 2010, 04:42 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

کاش میشد همین الآن

یه لحظه...
فقط یه لحظه...
روی پاهات بخوابم...

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
آروم توی آغوش من آروم میشدی...

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
تورو توی بغلم بگیرم...

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...تو رو با تموم احساسم ببوسم
میتونی حدس بزنی چقدر راحتی وقتی توی آغوش عشقت خوابیدی؟

روان شناسان میگن خون آرومتر و روانتر جریان پیدا میکنه

وقتی تو بغل عشقت هستي (خالي ميبندن؟)

چرا الآن كه به من نياز داري ازت دورم؟؟؟

tarane zendegi
6th February 2010, 04:45 PM
دیگر کسی نمانده . همه رفته اند و فقط خاطره ها به جای مانده.

در ازدحام پر صدای این سکوت,دغدغه بی تو بودن به شیشه نازک احساسم تلنگر می زند

و در انتهای جاده کوچه باغهای کودکی رد پای نگاهت رانشان میدهد .

ولی نسیم سر مست شبانگاه با وزیدن خود داستان به همراه دارد

از عشق .. امید ... اشتیاق...

و من… باز کنار پنجره سکوت ، چشم به آسمان دوخته ام تا تو برگردی!



[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

tarane zendegi
6th February 2010, 04:45 PM
کاش میدانست او
ماندن اینجا چه عذابی دارد
آن طرف تر اما
چشمه روشن خورشید بهار
که چه آبی دارد
لب آن چشمه تو را میبینم
منتظر مینشینم
منتظر تا پرواز
تا دوباره
اغاز....

tarane zendegi
6th February 2010, 04:46 PM
سلام نا مهربانم،
چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،
نامه اي برای تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش کهنه در سينه
نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمیدانم هايی که دستانم را از دستانت جدا کرد...
باد می داند،خوب می داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, گره روسریم را از هم باز کرد وموهایم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :''برسد به دست نامهربانی که موهايم رابا باد شانه ميزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نميدانم
روزی در پی جاده خاکی راهی بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايی روشن، فردا يی که تلاقی آرزو هايمان بود،و کور سوی فانوسی در مسير اين راه تاريک فردا ... فردا... فردايی که هنوز در راه است!
امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! اين گناه دوستی من بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو،که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالی ماست از اين سال های بی برکت...
ودیشب بود آن شب که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد ونامه اي برايت نوشتم.
'' که ميسپارمش به دست باد''

tarane zendegi
6th February 2010, 04:46 PM
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

tarane zendegi
6th February 2010, 04:49 PM
چشمانم را به خودت بدوز

ديگر طاقت دوريت در من نيست!!!

odorous
20th January 2012, 02:27 PM
دارم گریه میکنم..آسمان چشمهایم سوراخ شده ..میبارد ..روی دشت گلهای چاپی بالشم..
مادرم ارزان خریده این رو بالشی ها را اما اینهمه که تو مرا میگریانی و اینهمه که چشمهای من نشتی داردو وبالشم خیس میشود الحق جنسش خوب از آب درآمده..فردا اعتراف میکنم..جنس بالشم خوب است ..پر از گریه های من است پر از خوابهایی که تو را درآغوش میگیرم..پر از دردی که مرا میکشد و گلهای چاپی هیچ طوریشان نمیشود...

odorous
20th January 2012, 02:31 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

odorous
1st February 2012, 06:30 PM
چه سخت است
احساس فراموشی کسی که روزی
بهترینت بود!
و چه سخت تر است
دلتنگی برای کسی که باید
کنارت باشد
ولی نیست....!!

odorous
2nd February 2012, 12:28 AM
تو آنجا من اینجا


همه راست می گفتند


تو کجا من کجا؟؟؟؟!!!!!

odorous
2nd February 2012, 12:29 AM
تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد . . . .