توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مشاعره موضوعي
arash shivatir
30th April 2007, 02:50 AM
با سلام به دوستان عزيز شما مي توانيد در اينجا به گونه اي ديگر مشاعره را انجام دهيد
در اين نوع شما مجبور نيستيد با جمله آخر نفر قبلي شعر بگوييد
بلكه مشاعره هر هفته داراي موضوعي خاص بوده واشعار شما بايد حاوي آن جمله باشند
اول من موضوع را انتخاب مي كنم وبعد در طول هفته هر كس فعاليت بيشتري داشته باشد
من در آخرين ساعتهاي روز پنجشنبه او را انتخاب كرده و وي نيز بايد راس ساعت 12شب پنجشنبه
يعني اولين دقايق روز جمعه موضوع هفته را انتخاب كند
مزيت اين نوع مشاعره آن است كه حداقل در طول يك هفته به موضوع مورد علاقه يكي از شركت كنندگان پرداخته مي شود
تبصره در اين نوع مشاعره شما هر تعداد شعري كه دوست داريد مي توانيد بفرستيد و حتما نبايد منتظر شركت كننده بعدي باشيد
arash shivatir
30th April 2007, 02:51 AM
خوب من موضوع اين چند روز باقي مانده را با توجه به اينكه همه دوستان اكثرا طرفدار عشق وعاشقي هستند عشق مي گذارم
موضوع :عشق
آن عشق كه ديده گريه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه كن كه جان و دل من
جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو
*red rose*
30th April 2007, 11:05 AM
گر غمه عشق سازگار آيد
دل بر مرکب آرزو سوار آيد
دل گردل نباشد کجا تواند
سازد دل ؟
گر عشق نباشد به چه کار آيد دل؟
*red rose*
30th April 2007, 11:07 AM
در اين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟
نمي يابي نشان هرگز تو از عشق و جوانمردي
برو بگذر از اين بازار از اين طنازي و مستي
اگر چون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي !!!
*red rose*
30th April 2007, 11:09 AM
از اين عشق به هر عشق جهان ميخندم
هرکه آرد سخن عشق به آن ميخندم
روزي از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از اين سوز به هر سوز جهان ميخندم
khazan
30th April 2007, 01:58 PM
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي .............. مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
khazan
30th April 2007, 01:59 PM
از نقاب سنگ تابد شعله عريان عشق ......... پرده چون پوشد کسي بر سوزش پنهان عشق
khazan
30th April 2007, 02:04 PM
تني آلوده ي دردو دلي لبريز خون دارم *********** زاسباب پريشاني تو را اي عشق کم دارم
khazan
30th April 2007, 02:05 PM
گفت قلبش چه؟ نشان از مهرو عشق يار داشت؟
گفت اين دانم که کم از سرخي انار نيست
khazan
30th April 2007, 02:05 PM
ما دلشدگان خسرو شيرين نخواهيم
ما دردو جهان غير تو اي عشق نخواهيم
khazan
30th April 2007, 02:06 PM
مزن بر دل ز نو که غم ز تيرم
که پيش چشم بيمارت بميرم
قدح پر کن مرا در دولت عشق
زکاتم ده که مسکين و فقيرم
khazan
30th April 2007, 02:07 PM
منصورم کن، به دار عشق تو حبيبم پي شميم بوي سيبم
تمام آرزويم اين است، زيارتت شود نصيبم
khazan
30th April 2007, 02:08 PM
يار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
يار تويي غار تويي خواجه نگهدار مرا
khazan
30th April 2007, 02:08 PM
تب عشق تو را عاشقان دانند
نمي دانم چرا اين گونه گريانم
khazan
30th April 2007, 02:08 PM
هر نفس آواز عشق مي رسد ار چپ و راست
ما بـه فلك مي رويـم عزم تماشـا كه راســت ؟
khazan
30th April 2007, 02:09 PM
تا وقتي عشق تو باشه اينا حرفه و بهونه
واسه عشق تو هلاکم، اين خطم اينم نشونه
khazan
30th April 2007, 02:10 PM
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشق بازان چنين مستحق هجرانند
Shaqayeq
30th April 2007, 04:05 PM
پيام عشق را آغاز کردی
چو گلهاي بهاري ناز کردي
چو ديدي خو گرفتم با تو افسوس
کبوتر گشتي و پرواز کردي
Eris
30th April 2007, 04:16 PM
گر نمک باعث شوریست ز چه روی
یار من این همه دارد نمک و شیرین است
Eris
30th April 2007, 04:17 PM
دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من؟
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رغیب من؟
Eris
30th April 2007, 04:23 PM
در اين دنيا كه مردانش عصا از كور ميدزدند
من شيدا چه خوش باور به دنبال وفا گشتم
Eris
30th April 2007, 04:24 PM
اي ساربان آهسته رو كارام جانم ميرود
وان دل كه با خود داشنم با دلستانم ميرود
من مانده ام مهجور از او ديوانه و رونجور از او
گويي كه نيش دور از او بر استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ وفسون پنهان كنم ريش درون
پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم ميرود
محمل بدار اي ساروان تندي مكن با كاروان
كز عشق آن سرو روان ، گوييي روانم ميرود
او ميرود دامن كشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان ، كز دل نشانم ميرود
با اين همه بيداد او، وان عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او، يا بر زبانم ميرود
باز آي و بر چشمم نشين، اي دلستان نازنين
كاشوب فرياد از زمين بر آسمانم ميرود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود
سعدي فغان از دست ما لايق نبود يا بي وفا
طاقت نمي دارم جفا، كار از فغانم ميرود
سعدي
zary
30th April 2007, 04:26 PM
نميدانم چها زير سرت بود
دلا دست خدا زير سرت بود
به هر سرمدعاي عشق بودي
كه يك دنيا دعا زير سرت بود
zary
30th April 2007, 04:26 PM
نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
zary
30th April 2007, 04:28 PM
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی بد نامی عشق
خوشا عاشق شدن .اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشقی .سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزو هایش بمیرد
اگر لیلی میداد کام مجنون
کجا افسانه میشود نام مجنون؟
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این جهان هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
zary
30th April 2007, 04:29 PM
عشق عين و شين و قافش بندگي است
چون نباشد هر يکش شرمندگي است
هردو سوي عشق چون واحد شوندهر سه حرفش پايه هاي زندگي است
zary
30th April 2007, 04:31 PM
حس همیشه داشتنت نه عشق و دلبستگیه نه قصه ی گسستنه نه حرف پیوستگیه
عادت و عشق وعاطفه هر چه لغت تو عالمه برای حس من و تو یک اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بی کسی اگر به دادم نرسی یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی
خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه
اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگو نمی خوام با تو به قصه می رسم همراه لحظه ها می آم
عادت و عشق و عاطفه هر چه لغت تو عالمه برای حس من و تو یک اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بی کسی اگر به دادم نرسی یه روز می آی که دیر شده نمونده از من نفسی
همیشه عاجزه کلام از گفتن معنی ناب
هیچ عاشقی عاشقی را یاد نگرفته از کتاب عادت و عشق و عاطفه
zary
30th April 2007, 04:32 PM
عشق معنیش غم غصه خوردن یکدم
دیگه عاشق نمی شم که بمیرم از غم
گریه هام تموم نمیشه وقتی نیستی تو همیشه
وقتی من برات می خونم گوش بدی یه بار چی میشه
اگه من یه روز نمیرم با نگاه تو می میرم
واسه تو فرقی نداره بمیرم یا که نمیرم
zary
30th April 2007, 04:32 PM
سا لهاست تو رو ندیدم رو لبات خنده ندیدم
اگه با کسی نبودی چرا من تو رو ندیدم
تو می خوای تنهام بزاری تو غرورم پا بزاری
ولی من دستتو خوندم می دونم دوستم نداری
درد وغم یه روز تمومه همه رو خدا می دونه
توی که تنها میمونی زندگی برات حرومه
عشق معنیش غم غصه خوردن یکدم
دیگه عاشق نمی شم که بمیرم از غم
دیگه عاشق نمی شم که بمیرم از غم
دیگه عاشق نمی شم که بمیرم از غم
zary
30th April 2007, 04:35 PM
آدما از آدما زود سير مي شن
آدما از عشق هم دلگير مي شن
آدما رو عشقشون پا مي ذارن
آدما آدمو تنها مي ذارن
منو ديگه نمي خواي خوب مي دونم
تو كتاب دلت اينو مي خونم
zary
30th April 2007, 04:35 PM
يادته اون عشق رسوا يادته
اون همه ديوونگي ها يادته
تو مي گفتي كه گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدماي روزگار
چي مي مونه از شماها يادگار
zary
30th April 2007, 04:36 PM
ساده و بي سايه
در ويرانه ي دل نشسته ام
چشم براه
و منتظرم
كه اشكي بيايد
باراني ببارد
تا كالبدم را
از فريب عشق بشويد
لا اقل تو مرا بيادت هست
من امير اقليم عشق بودم
zary
30th April 2007, 04:37 PM
عشقبازی به همین آسانی ست …
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند ...
zary
30th April 2007, 04:38 PM
عشق چیزی است که
بیشتر از هر چیزی
داشتن را دوست داریم
و بیشتر از هر چیزی
دادنش را دوست داریم
و هیچ کس در نمیابد
که عشق همان چیزی است
که همواره داده میشود
و پذیرفته نمیشود
zary
30th April 2007, 04:40 PM
عشق را وارد کلام کنيم
تا به هر عابري سلام کنيم
و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنيم
زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام کنيم
عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام کنيم
Eris
30th April 2007, 04:42 PM
اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم وز هرچه گفته اند و شنيديم و خوانده ايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم
zary
30th April 2007, 04:42 PM
غمی که در عشق است در مرگ نیست
دلی که در عشق است در سینه نیست
اشکی که در عشق است در چشم نیست
راز عشق لذتی داردکه غم دل داند و اشک منتظر!
zary
30th April 2007, 04:44 PM
عشق آتشی پر حرارت و سوزان است
هرچه این آتش سوزان نزدیک شویم
گرمای عشق بیشتر میشود
وهر چه دور شویم آتش عشق سرد میشود
zary
30th April 2007, 04:45 PM
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چو*احسان پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون کندن به دست
عشق يعني زاهد اما بُـت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يک شقايق غرق خون
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يک تبلور يک سرود
عشق يعني يک سلام و يک درود
zary
30th April 2007, 04:45 PM
عشق چون پروانه ای نابالغ است
عشق را باور نکن افسانه است
کوله باری عاری از آزادگی
هر که این ره میرود دیوانه است
zary
30th April 2007, 04:46 PM
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامدادان عاشقان را شام نیست
عشق را آغاز هست انجام نیست
پخته داند کاین سخن با خام نیست
zary
30th April 2007, 04:46 PM
هیچ دانی شمع دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شدی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد که تو نیز خاموش و فراموش شوی
arash shivatir
30th April 2007, 04:48 PM
با تشكر از شما دوستان عزيز به خاطر استقبال تون از اين نوع مشاعره....فقط بعضي از دوستان از اشعاري استفاده كردن كه معني عشق را مي دهد...اينجا بايد حتما كلمه عشق يا عاشق ويا مشتقات ديگر عشق به كار برده شود
zary
30th April 2007, 04:49 PM
دختری به مادر گفت
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فکر گفت با نگاهی پر مهر
دخترم
عشق فریاد شقایق هاس
عشق بازگشت پرستوهاست
عشق نوید تداوم هاست
مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاس
عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست
عشق سرخی گونهای آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی
عشق لذت انسان بودن است
تو نمی دانی ,عشق نغمه های قلب قناری هاست
راستی
دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ
با کمی لبخند
گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه
گفت:دوست دارم
بی درنگ
مادر یاد بی مهری شوهر افتاد
یاد آن سیلی سرخ
یاد آن عشق حقیر
یاد آن قلب بی مهرو وفا
گفت:دخترم
عشق سرابی در دل دریاست
zary
30th April 2007, 04:51 PM
عشق يعني اين كه ما باور كنيم
يك دل ديگر ارادت مند ماست
zary
30th April 2007, 04:53 PM
بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ ميزنند...و گنجشكها جدي جدي ميميرند.
آدمها شوخي شوخي زخم ميزنند و .... قلبها جدي جدي ميشكنند.
تو شوخي شوخي لبخند مي زني ... و من جدي جدي عاشق ميشم
zary
30th April 2007, 04:56 PM
عشق يعني هر لحظه در ياد تو بودن
به هنگام مرگ نام تو را بردن
zary
30th April 2007, 05:04 PM
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود!
مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه
به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و
سخت دوست داشتن ديگري نيست .
پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته
خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و
عشق همچنان عشق بماند ؟
arash shivatir
30th April 2007, 05:28 PM
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یاران گم شده آزادند
آزاد و پاک...
arash shivatir
30th April 2007, 05:28 PM
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید ما یوس نباش؟
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکسترمی شدم
گر گرفتم
arash shivatir
30th April 2007, 07:01 PM
خدايا با كه بايد گفت
همه عشقم در اين شهر پا گرفته است
همه شور وشرار بزم مستي
همه با هم در آنجا جا گرفته است
arash shivatir
30th April 2007, 07:02 PM
تا ترا ديدم ندادم دل به كس
عاشقم كردي بفريادم برس
arash shivatir
30th April 2007, 07:05 PM
عشق يعني علاقه
نه كفگير و ملاقه
دوست دارم يه عالمه
اندازه ي يه قابلمه
من عاشق تو هستم
تو قابلمه نشستم
يه لنگه كفش تو دستم
منتظرت نشستم
اينم براي خنده نوشتم چون عشق يك لبخند غمناك است
Shaqayeq
30th April 2007, 08:20 PM
عشق يعني شعر ناب زندگي
موج ديدن در سراب زندگي
مهرباني دوستي مهرو صفا
لب فشاريم در كتاب زندگي
عشق يعني گريه ي شب تا سحر
نفرت از جادوي خواب زندگي
در جواني دوري از مرداب نفس
دوري از تنگ حباب زندگي
عشق يعني سايبان افراشتن
در بيابان خراب زندگي
عشق يعني گم شدن در موج نور
در شب بي افتاب زندگي
Shaqayeq
30th April 2007, 08:21 PM
بهانه وقتی زیباست که برای غم باشد....
غم وقتی زیباست که برای اشک باشد....
و اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد...
و عشق وقتی زیباست که برای تو باشد....
Shaqayeq
30th April 2007, 08:40 PM
من از هر ضربه قلبم شنیدم
که بی عشق ارزشی دنیا ندارد
من از هر ضربه قلبم شنیدم
که بی عشق زندگی معنایی ندارد
arash shivatir
30th April 2007, 08:56 PM
در ميان آتش و خون، اي وطن، من با توام
ور ببايد ترك جان وتن ،من با توام
گر بهارستان شوقي ور خزانستان حزن ،
مصلحت جويي نميايد زمن، من با توام
نيست غم گر روز شادي بهره ي رندان شود
خوان رنگين تو، در روز محن من با توام
نيست پرواي سر و زر در ره عشقت مرا
عاشقم تا پاي جان چون كوهكن ، من با توام
Shaqayeq
1st May 2007, 12:26 AM
عاشقی را شرط اول ناله فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هرعیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
arash shivatir
1st May 2007, 02:21 AM
اي عشق
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
*red rose*
1st May 2007, 05:58 AM
يک رنگي و بوي تازه از عشق بگير…
پر سوزترين گدازه از عشق بگير
در هر نفسي که مي تپي اي دل من…
يادت نرود اجازه از عشق بگير...
*red rose*
1st May 2007, 05:59 AM
تواين عشق ورفاقت نداشتي توصداقت
همون عهدي که بستي خودت اونوشکستي
*red rose*
1st May 2007, 06:02 AM
در عبور از لحظه هاي زندگي جز عشق نيست
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم مي کند
*red rose*
1st May 2007, 06:04 AM
نگاهم كرد خيال كردم دوستم دارد
نگاهم كرد و به او دل بستم
نگاهم كرد و در نگاهش هزاران شوق عشق ديدم
ولي بعد فهميدم او فقط نگاهم كرد
*red rose*
1st May 2007, 06:06 AM
حرف تو - حرف رفاقت بود
اولش پر از صداقت بود
يادمه تو روزاي سخت زندگيم
تکرار اسم تو برام يه عادت بود
(( ولي حالا که دلم به عشق تو محتاجه :
قلب تو - قلب توخالي
عشق تو - عشق پوشالي ))
*red rose*
1st May 2007, 06:07 AM
شكست عهد و من گفت هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش آري و چه زود گذشت
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
*red rose*
1st May 2007, 06:10 AM
بانوي عشق و تمکين
روياي خوب و شيرين
اي آرزوي ديرين
دست تو مي سپارم
در کوچه هاي فردا
دلم را
زخمي شده به شوقت صدايم
ابري شده به يادت هوايم
بغضي شکسته دارم
با کوله باري از عشق به بويت
تا قله هايي از مهر
به سويت پيوسته ره سپارم
*red rose*
1st May 2007, 06:11 AM
نيمه شب صورتم را به خدا خواهم كرد
ازخدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد
تا جان دارم و درسينه نفس
به تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد
arash shivatir
1st May 2007, 11:11 AM
قحط عشق آمد خدايا ، قحط زيبايي چرا
شوخ شيرين غمزه را ، پوشيده سيمايي چرا
بانگ ذوق ما گرفتم تا ابد غمگين بناي
از طرب افتاده آهنگ چليپايي چرا
arash shivatir
1st May 2007, 11:12 AM
جوشش طبع جوان بايد كه ساغر بشكند
پير مست عشق را ، بشكسته مينايي چرا
خيمه جهل وستم گر شد نصيب آدمي
اجر ناداني حديثي ، زجر دانايي چرا
arash shivatir
1st May 2007, 11:13 AM
بر سر بازار عالم ، بوي احساني نبود
تا به كشكول افكنم برگ گياه خويش را
بيژن عشقم ولي ، آن رستمي ها مرده اند
خود مگر بر دارم از ره سنگ چاه خويش را
arash shivatir
1st May 2007, 11:14 AM
ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي
ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب
چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها
كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب
غم از من گريه از من، ناله آوارگي از من
تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب
هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد
افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب
Afsaneh
1st May 2007, 01:59 PM
کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد
تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد
Afsaneh
1st May 2007, 02:00 PM
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
Afsaneh
1st May 2007, 02:02 PM
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
Afsaneh
1st May 2007, 02:04 PM
عقل گفت که دل خانه و ماوای من است
عشق بخندید که یا جای تو یا جای من است
zary
1st May 2007, 03:28 PM
رودها در جاری شدن
و علفها در سبز شدن
معنی پیدا میکنند
کوهها با قله ها
دریا ها با موجها
جنگلها با د رختان
و درختان با برگها
زندگی می یابند
و انساها همه با عشق
و تنها با عشق
معنی و زندگی مییابند
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانی ناتوانم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که لقمه ای بیشتر نان در سفره نداشته باشم
باشد که ...
اما هرگز نباشد که در دلم عشق نباشد ، هرگز
zary
1st May 2007, 03:33 PM
با یک دنیا ،غم و حسرت
دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من
به عشقت دل نمی بندم
به آسونی یک قصه
تو از عشقم گذر کردی
دلم یک کوه آتیش بود
تو تواونو شعله ور کردی
میون این همه آدم
شدم تنهاترین تنها
منو اینجا رها کردی
تو در این گوشه دنیا
با یک دنیا غم و حسرت
دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من
به عشقت دل نمی بندم
ببین بغذ شکستم رو
نمیگم دیره یا زوده
اگه چیزی برام مونده
یه مشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده
یه روز مثل خدا بودی
نمی دونست دل ساده
که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من
شکسته بال پروازم
هنوزم توی این غربت
برات معنای اوازم
با یک دنیا ،غم و حسرت
دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من
به عشقت دل نمی بندم
zary
1st May 2007, 03:36 PM
ترا گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب ها را زیبا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
که بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال عشق می گردی
که من این واژه را معنا می کنم هر شب
zary
1st May 2007, 03:37 PM
از من نپرس که تو چرا این گونه به خاک افتاده ای؟
از قلب تشنه ام نپرس چگونه در کویر این چنین بی باک افتاده ای؟
من عاشق آسمان بودم که آخر روحم چنین زمینی شد
ساده بودم و عاشق که سرانجامم چنین سرزمینی شد
zary
1st May 2007, 03:41 PM
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره
zary
1st May 2007, 03:43 PM
چه مي شد كه نبض شقايق
تپش هاي هر قلب عاشق
و عشق آخرين حرف ما بود
چرا نه … ؟ چرا نه … ؟
چه مي شد كه دست من و تو
پل عشق و ايثار مي شد . براي تمامي دنيا
و دنيا پر از شوق پروانه ها بود
و جنگل رهاورد گل دانه ها بود
چرا نه … ؟ چرا نه … ؟
puria.69
1st May 2007, 05:27 PM
گیرم کسی هم آنسوی کوچه
با کفش های پاشنه میخی ش
با هنّ و هنّ و تلِپ تِلپ
تلق تلق بیاید
بیاید و جای پاها یم را
روی زمین زخم بزند
بگو بزند!
و هاپویش هم هاپ هاپ!
آخ!
و طوطی...
راستی کدامشان آدم ترند؟
هاپویش؟ خودش؟ خانه اش؟ آشپزخانه اش؟ مرسدس بنزش گل ِسینه اش؟
یا کفش های پاشنه میخی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ش ش ش؟ آخ!
خودکارم تیر می کشد
گیرم پشه ای هم لنگ لنگان روی چرکنویس هایم چرکی شود از حال برود
گیرم... که چی!؟
zary
1st May 2007, 05:35 PM
بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم
بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم
بيخيال از قصه مرگ صدام
بيخيال از اينكه بارون چشام
بيخيال از اين شكار دل تو
هدفش گم شده اين تير نگاه
بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم
بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم
بدون از دوريت نمي گيره دلم از دل سرد تو ميمره دلم
رودلم اين همه سنگيني نكن روزاي خوبمو باروني نكن
بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم
بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم
zary
1st May 2007, 05:48 PM
وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه
فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه
zary
1st May 2007, 05:51 PM
ميگويند بايد اينگونه زندگي کرد :
شاد اما دلسوز ،
ساده اما زيبا ،
مصمم اما بيخيال ،
مهربان اما جدي ،
سبز اما بي ريا ،
عاشق اما عاقل ...
Pasalari
1st May 2007, 05:54 PM
یواش یواش دلم داره بد میـــــــشه
پیش چـیـشام مثل قیامت میـــــــشه
اشکای غم گل می زنه تو چشمـــام
یه نفری زُل مـی زنه تـــو چشمـــام
اگــه برات قصه می گم گــوش نکن
امــا یه اســــمی رو فرامــوش نکن
اســــــم مقدســـی کـــه میـگم چیه؟
اون که میــــگم دلـــش بزرگـه کیه؟
قـــــصه ی مـــا به سـر رسید نداره
قـــهرمونی بــــه جز شهیـــــد نداره
یه دختری بود و دلــــش بزرگ بود
یه روز اسیر چند تا گله گـــرگ بود
پوشیـــده بود مثلی که ماه تو هالــه
سنّش و تو خوب میدونی، سه ساله
رو مقنعه ش ردیــف پولــکی داشت
بابا، مامان، داداش کوچکـــی داشت
عشق و می گن خداییه راس می گن
دختر مـــی گن بابایی راس مـــی گن
عشق باباش توی دلش به جوش بود
یه مرد خوش قد و بالا عمـوش بود
هر دو بـــراش مـــثل گل و نور بودن
مــی مُرد اگه یه روز ازش دور بودن
چه کار کنه؟ تاب صبــــــوری نداشت
بچــــــه بود و طاقــــت دوری نداشت
سه ســــاله بود اما موهاش سفید شد
وقتی باباش پیش چشـــاش شهید شد
Pasalari
1st May 2007, 05:55 PM
به یاد آن شب زیبا که آشنا گشتیم
من و تو از غم بی همدردی رها گشتیم
رسید قصه ی غم ها به فصل پایانی
به هجرت طعنه زدیم و ز شب جدا گشتیم
.................................................. .......
با خودم عهد بستم
بار دیگر که تو را دیدم
بگویم از تو دلگیرم
ولی باز تو را دیدم
و گفتم بی تو می میرم
Pasalari
1st May 2007, 05:56 PM
ای دل عمری بهانه جویی کردی
با شعر و غزل گزافه گویی کردی
با خلوت عاشقانه سر خوش بودی
با دشمن و دوست نرم خویی کردی
خود را به قبای واژه ها پیچیدی
با واژه ی شرع کامجویی کردی
در خرقه ی زهد دل به دنیا دادی
با مردم و خویشتن دورویی کردی
زین راه نمی رسی به مقصود ای دل،
برگرد، گزاف آرزویی کردی
Pasalari
1st May 2007, 05:57 PM
رفت یادم با نسیم از یادها
گم شدم در برگ ها، در بادها
رفت با باد خزان برگ دلم
دل مخواهید از من ای فرهاد ها
طعنه میزد قامتم روزی به سرو
بود نامم بر لب شمشاد ها
خم شدم در پیچ و تاب سخت راه
سبزی ام شد غارت بیداد ها
شو کران صبر ما را و سک.ت
کَس ندارد گوش بر فریاد ها
می روم چون آب در جوبارها
رفته ام چون قصه ها از یادها
arash shivatir
1st May 2007, 07:00 PM
دوستان عزيز لطفا از ارسال اشعاري كه كلمه عشق در آنها نيست خود داري كنيد
Shaqayeq
1st May 2007, 07:38 PM
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
Shaqayeq
1st May 2007, 07:41 PM
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
arash shivatir
1st May 2007, 09:47 PM
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
Pasalari
1st May 2007, 10:24 PM
زندگی آفتابی است که می کند طلوع
زندگی راهی است که می شود شروع
زندگی بادی است که می کند عبور
زندگی کوهی است که می کند غرور
زندگی رودی است که می کند خروش
زندگی بلبلی است که می کند سکوت
زندگی نم نم باران خوشی است
زندگی سیل عظیم نا خوشی است
زندگی شکوفه ها ی نوبهار
زندگی مسافره یا تک سوار
زندگی با خودش ناامیدی میاره
زندگی ترانه های بی اساس
زندگی عطر خوش سبزه و یاس
زندگی شروع یک راه غریب
زندگی سفر به یک راه عجیب
زندگی لحظه ی با تو بودنه
زندگی همیشه با تو موندنه
زندگی همیشه با ترس و هراس
زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه
زندگی راز بزرگ خلقته
زندگی شعارهای با تو بودنه
Pasalari
1st May 2007, 10:25 PM
چندیست هوای کوچ در سر دارم
غم را شب و روز سخت در بر دارم
از عشق گذشته ام، مرا در یابید
قصد سفری از این فراتر دارم
پاییز و بهار پیش من یکسان است
دیریست هوای فصل دیگر دارم
در خلوت و جمع دل دمی شاد نشد
جانی همه چون دیده ز غم تر دارم
با وصل هم این درد به پایان نرسد
باید دل خود را ز میان بردارم
من اهل زمین نیستم ای اهل طرب!
دیریست هوای کوچ در سر دارم
Pasalari
1st May 2007, 10:26 PM
به یاد چشم تو صد ها فسانه خواهم گفت
هزار شعر ترِ عاشقانه خواهم گفت
به خاک کوی تو اشک فراق می ریزم
حکایت دل خود بی بهانه خواهم گفت
حدیث غربت من در دیار یار است این
فسانه ی غم خود با زمانه خواهم گفت
چو جام خالی می بشکنم حباب دلم
ز جام و سنگ و تن و تازیانه خواهم گفت
گذشت موسم وصل و رسید فصل فراق
پس از تو از غم خود جاودانه خواهم گفت
Shaqayeq
1st May 2007, 11:06 PM
ناز کمتر کن، من اهل تمنا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم
رهرو گمگشته ای هستم، که بینا نیستم
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا دیده ای
تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم
بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی
از چو من بیدل، که هستم در جهان، یا نیستم
دوست می داری زبان بازان باطل گو را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آنروزی، که من دیگر به دنیا نیستم
پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق
من برای سوختن اکنون، مهیا نیستم
هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم
tarane
1st May 2007, 11:54 PM
عشق من یه درده که دوا نداره
اما مرحم روی هر زخمی میزاره
tarane
1st May 2007, 11:57 PM
عشق تنها مرزی است که بیمار از آن لذت می برد و دیگران در آرزوی به دست آوردن آن هستند. افلاطون
khazan
2nd May 2007, 12:36 PM
مال من دزد ببرد و دل من عشق ربود
وقت را زين دو يکي ماحضرم بايستي
khazan
2nd May 2007, 12:36 PM
آب حياط حافظا گشته خجل ز نظم تو
كس به هواي عشق او شعر نگفت از اين نمط
khazan
2nd May 2007, 12:37 PM
رهگذر عشق ببين تا به کجا ميرسد !
اين دل غمگين , تو ببين تا به کجا ميرسد ؟
khazan
2nd May 2007, 12:41 PM
معذور دارم خلق را گر منكرند از عشق ما
آه ليك خود معذور را كي باشد اقبال و سنا
khazan
2nd May 2007, 12:42 PM
موج عجب بين كه خاست از دل دياي عشق
رفت به بالا كه هين بنگرد بالاي عشق.
khazan
2nd May 2007, 12:43 PM
در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن
باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شدن
khazan
2nd May 2007, 12:43 PM
تو به يك خواري گريزاني ز عشق
تو بجز بدنامي چه ميداني ز عشق؟
arash shivatir
2nd May 2007, 12:54 PM
من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس بعاشقان باوفا كنم
arash shivatir
2nd May 2007, 12:55 PM
نامه های عاشقانه پاره می كنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
arash shivatir
2nd May 2007, 12:56 PM
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟
khazan
2nd May 2007, 12:57 PM
هر کجا هستم باشم . آسمان مال من است .
پنجره ، فکر هوا عشق ، زمين مال من است .
khazan
2nd May 2007, 12:58 PM
نرسيده به درخت ،
کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است ...
khazan
2nd May 2007, 12:59 PM
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
khazan
2nd May 2007, 01:00 PM
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي؟
_چقدر هم تنها!
_خيال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
_دچار يعني
_ عاشق.
_و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد.
_چه فکر نازک غمناکي!
arash shivatir
2nd May 2007, 01:00 PM
بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق
بشكست و شد بدست تو زندان عشق من
zary
2nd May 2007, 07:17 PM
عاشق است باران هنوز
تاب لمیدن بر مخمل ابر را ندارد
می بارد همچنان مست و خراب
تا دل خاک را به عشق نرم کند
اما خاک تن به عشق نمی دهد
و باران .....
می بارد و می بارد ......
zary
2nd May 2007, 07:18 PM
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
zary
2nd May 2007, 07:22 PM
هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد
مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای تو بگویم شما که بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نیست، که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد
Shaqayeq
2nd May 2007, 07:26 PM
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
zary
2nd May 2007, 07:29 PM
میترسم از تفاوت محسوس ، بینمان
از حرفهای مبهم و مایوس ، بینمان
ما در مسیر زندگی ، در احتمال عشق
اما حضور وحشی کابوس ، بینمان
حالا سفر یک فاصله ، یعنی که بعد از این
در اضطراب دائم و افسوس ، بینمان
کفتارها عشق مرا فریاد میزنند
آری ، شبیه ناله ناقوس ، بینمان
zary
2nd May 2007, 07:29 PM
نوای عاشقان در بینواییست
دوام عاشقی ها در جداییست
Shaqayeq
2nd May 2007, 07:41 PM
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده با چشمان تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوخت
Shaqayeq
2nd May 2007, 07:51 PM
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
zary
2nd May 2007, 08:24 PM
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
zary
2nd May 2007, 08:31 PM
عشق من يادت بخير
اون روزامون يادش بخير
رندگيمون يادش بخير
خوشي هاشو نديديم
ولي غماش يادش بخير
گريه هاش يادش بخير
لحظه هاي بي صدا
دل بستنا،دل كندنا
عاشقيا يادش بخير
حالا هيچي هم نباشه
بي تو اين قلبم تنها شه
هر چي وفاس يادش بخير
ميخوام بگم تنهاييهاش يادش بخير
ماكه مردي نديدم
نامردي هاش يادش بخير
يادش بخير روزايي كه بچه بوديم
چه ساده بوديم كه دلبسته بوديم
حالا جاي دل تو سينه ها سنگه عزيز
گلاي عشق تو باغ چه بيرنگه عزيز
Shaqayeq
2nd May 2007, 08:31 PM
114 ...
zary
2nd May 2007, 08:32 PM
رهسپار جادههاییم
با مقصد نامعلوم
عاشق می شویم روزی هزار مرتبه
و فرو می ریزیم در چشمانمان نگاه های هرزه را بدون شرم و حیا
خیلی راحت و عادی
و نمی دانیم که این دنیا خمیازه ای قبل از خواب بیش نیست
می سپاریم کار امروز را با تمام خستگی اش به فردا
غافل از اینکه شاید
"" فردا""
روز اخر باشد
zary
2nd May 2007, 08:35 PM
وقتی که از بهار چشم تو سرشار می شوم
از گریه های عاشقانه سبکبار می شوم
بانوی من ، ببین چگونه من از شوق دیدنت
هر شب در اینه عشق تو تکرار می شوم
هر صبح با صدای سبز تو ، مثل ستاره ها
بر شانه های اب و اینه اوار میشوم
فردا که با تو پلک پنجره ها باز می شود
لبریز شور و شوق لحظه دیدار می شوم
آری ، تویی که شعر و خاطره را تازه می کنی
آری منم که از حضور تو پر بار می شوم
zary
2nd May 2007, 08:36 PM
دستهایم را می گشایم
اینگونه
سرنوشتم را با تو قسمت می کنم
دو برگ کف نوشت که می گوید:
خواهم رفت
خواهم مرد
عاشق،
همیشه عاشق خواهم ماند
دستهایم را بگیر
zary
2nd May 2007, 08:40 PM
نمي توانم از درد عشق بكاهم
اين درد چون طوفان كوبنده
مرا به هر سوي مي تازاند
ياس و ناباوري
اميدو و باروري
اما من
اميدوار باقي خواهم ماند
اگر بدانم روزي
دستهاي گرم تو
بر زخم مهلك قلبم
مرحمي خواهد شد
zary
2nd May 2007, 08:43 PM
هر چی آرزوی خوبه مال تو...
هر چی که خاطره داری مال من...
اون روزای عاشقونه مال تو...
این شبای بی قراری مال من..
منمو حسرت با تو ما شدن...
تویی و بدون من رها شدن...
آخره غربت دنیاست مگه نه...
اول دوراهی اشنا شدن...
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود...
دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود...
می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا...
اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها...
هرچی آرزوی خوبه مال تو....
هرچی کا خاطره داری مال من...
اون روزای عاشقونه مال تو...
این شبای بی قراری مال من...
zary
2nd May 2007, 08:44 PM
یه نفر تو آخرین ثانیه ها از راه رسید
اون با آخرین ستاره، دست مهتابو بوسید
اون ،تو اولین قرارِ عاشقی پیشم نشست
اون با چشمای قشنگش غم قصه رو شکست
اون همون لحظه رسید که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره
میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه
اون سرِ ساعت عاشقی من، جوونه کرد
اون منو عاشق ِ آشیونه کرد
اولین قرارِ عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم
دل من هنوز نداره اینو باور
که قشنگترین بهارم، برسه لحظه ی آخر
zary
2nd May 2007, 08:54 PM
باورم کن که به وسعت دریا هنوز شمعی در من روشن است
من در انتهای غروب به چیزی چون تو نگاهم را بارور کرده ام
و دست آفتاب را در شرقی ترین نقطه عشق بوسیده ام
arash shivatir
3rd May 2007, 02:25 PM
ديدنيها كم نيست ........من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدنيها كم نيست ........من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندنيها كم نيست ........من و تو كم خوانديم
Afsaneh
3rd May 2007, 04:45 PM
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
Afsaneh
3rd May 2007, 04:48 PM
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهد
عشق آن است صد دل به یک یار دهد
zary
3rd May 2007, 05:21 PM
دل است اينجا و در بار هوس نيست
هوس را بر مقامش دسترس نيست
اگر بي عشق اينجا پا گذاري
درون خانه باور كن كه كس نيست
zary
3rd May 2007, 05:22 PM
نميدانم چها زير سرت بود
دلا دست خدا زير سرت بود
به هر سرمدعاي عشق بودي
كه يك دنيا دعا زير سرت بود
zary
3rd May 2007, 05:34 PM
ای که طوفان در دلم انگيختی ٫ تو مرا از نو به عشق آميختی
ای دو چشمت رنگ دشت سوخته٫ آتشی درجان من افروخته
رخت عشقی بر تن عريان من ٫ بوسه هايت نم نم باران من
در حريم بستر سوزان تن ٫ می تپد چون قلب تو در قلب من
می شکافد پوست من از شور عشق ٫
می طراود از نگاهم نور عشق می دود خون در رگ من با شتاب
٫ از تب داغ تنم در التهاب می فشارد قلب مرا اسم تو
٫ جسم من جاری شده در جسم توای نفسهايت نسيم سبزه زار ٫
سقف خانه پر شد از عطر بهارگاهی از من عاشقانه ياد کن
٫ تو به يادم بوسه ايی بر باد کن
Shaqayeq
3rd May 2007, 06:03 PM
من در این دهکده عشق تو را می خوانم
وز پس آیینه ها نام تو را می بینم
در دلم عشق تو را می کارم
در سرم بوی تو را می فهمم
در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم
در گلویم بغض تو را می شکنم
من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...
zary
3rd May 2007, 06:26 PM
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
zary
3rd May 2007, 06:29 PM
تا اینکه بگشایی دری از عشق به رویم
با شوق صدها بیت دیگر شعر می گویم
دنیا چون عسل همواره برایم شیرین است
وقتی کنارم دست می گیری به بازویم
حالا که دور از بندر چشم منی ، اینجا
جز اب و تنهایی نمی بینم فراسویم
وقتی نباشی حال و روزم بدتر از دریاست
چون موجهای خسته دائم در تکاپویم
زیبا بیا که بی حضور تو به هم ریزد
با سیلی امواج دریا برج و بارویم
ای کاش پهلو میگرفتی مثل کشتی ها
وقتی به چشمت میرسید از دور سوسویم
تو رفتی و از عاشقی چیزی نفهمیدم
عاشق نخواهم شد دگر پس از این راست می گویم
zary
3rd May 2007, 06:31 PM
تو رفتی و از عاشقی چیزی نفهمیدم
عاشق نخواهم شد دگر پس از این راست میگویم
arash shivatir
3rd May 2007, 07:38 PM
با تشكر از استقبال همه شما دوستان عزيز كه در اين نوع مشاعره شركت كرديد........امشب بايد نفر بعدي رو براي انتخاب موضوع هفته آينده انتخاب كنيم............از اونجايي كه زري خانوم بيشترين اشعار ارسالي رو داشتن از ايشون مي خوام كه موضوع اين هفته رو انتخاب كنن...
zary
3rd May 2007, 07:48 PM
ممنون ........
موضوع این هفته درمورد تنهایی و جدایی هستش ...
لطفا از 12 به بعد شروع به پست زدن کنید .
arash shivatir
3rd May 2007, 11:09 PM
موضوع:تنهايي وجدايي
عمريست به ديار غمها سرگردانم
بي تو به خدا چون مرغ شب نالانم
زين غم شده ام آواره وسرگردانم
تنها ماندم در اين دنيا
تنها هستم در اين دنيا
آهنگ از تاجيك
arash shivatir
3rd May 2007, 11:16 PM
باور کن همه را گفته بودم
اینکه رسم رفاقت نبود
تنها گذاشتن من با
آن پنجره های نیمه باز
و هر روز دیدن آن باغچه ی سرما زده و آن درخت طبر خورده ی پیر
که دیگر نه بهار و نه زمستان
به حالش فرقی نمی کند.....
باور کن که دیگر گفتن ندارد
و من چه بیهوده خود را خسته می کنم
و شاید تو!
تا به حال با خود فکر کرده ای که
قلبهای مرده چگونه سخن می گویند؟
*red rose*
4th May 2007, 06:14 AM
در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام
اي كه گفتي عشق را به هجران درمان ميكند
كاش ميگفتي كه هجران را چه درمان ميكند
*red rose*
4th May 2007, 06:15 AM
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت
سينه ام هرگز پريشاني نداشت
کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت
کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
*red rose*
4th May 2007, 06:18 AM
هيچ كس در باغ تنهايي من نونهال آشنايي رو نكاشت
كوله بار غربتم رو لحظه اي دست مهرباني بر نداشت
برف روب غصه ها اندوه را روي بام ديده ام پارو نكرد
مهرباني در حياط سينه ام جاي پاي غصه رو جارو نكرد
*red rose*
4th May 2007, 06:20 AM
رسم زندگي اين است
يک روزکسي را دوست مي داري
وروزبعد تنهايي
به همين سادگي...
*red rose*
4th May 2007, 06:22 AM
هيچ کس با من نيست
مانده ام تا به چه انديشه کنم
مانده ام در قفس تنهايي
در قفس مي خوانم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من
Pasalari
4th May 2007, 03:16 PM
زندگی:
زندگی آفتابی است که می کند طلوع
زندگی راهی است که می شود شروع
زندگی بادی است که می کند عبور
زندگی کوهی است که می کند غرور
زندگی رودی است که می کند خروش
زندگی بلبلی است که می کند سکوت
زندگی نم نم باران خوشی است
زندگی سیل عظیم نا خوشی است
زندگی شکوفه ها ی نوبهار
زندگی مسافره یا تک سوار
زندگی با خودش ناامیدی میاره
زندگی ترانه های بی اساس
زندگی عطر خوش سبزه و یاس
زندگی شروع یک راه غریب
زندگی سفر به یک راه عجیب
زندگی لحظه ی با تو بودنه
زندگی همیشه با تو موندنه
زندگی همیشه با ترس و هراس
زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه
زندگی راز بزرگ خلقته
زندگی شعارهای با تو بودنه
zary
4th May 2007, 05:05 PM
غم تنهاييم را با كه گويم؟
برای دیدن دوباره ات
به تک درخت معجزه عشقمان
دخیل بستم
و به انتظارت نشستم
برای دیدن دوباره ات
تمام جاده های بی انتها را پیمودم
آنچنانکه جاده از من گریخت
ناگهان از قلبم
صدای تو طنین انداز شد
که به گوشم رسید :
من اینجا هستم
اینجا
تو در انجا
به دنبال که می گردی
zary
4th May 2007, 05:06 PM
محبت
تا كي قراره ميون دلهره و ترديد دست و پا بزنيم
گوش كنيد
سكوت تنهاييمون هر روز داره بلندتر نواخته ميشه
من صداي ناله هاي زمين رو ميشنوم ببينيد داره ترانه هاشو فراموش مي كنه
از ميون اوازهاي شبانش فقط سرود بي پناهي شنيده ميشه
ديشب صداي گريه اسمون دلمو لرزوند
حس كردم ستاره ها ميون همهمه ابرهاي سياه احساس غربت مي كنن
دلم گرفت
كاش مي شد پنجره خاطره ها رو به روي جاده زمان باز كنيم
كاش مي شد به لحظات قشنگ زندگي برگشت
روزهاي ابي
وقتي غروب ميون شادي و هلهله لاله هاي وحشي قاصدك هامونو بدرقه مي كرديم
وقتي بذر محبت در قلب خستمون لبخندي مي شد وهر صبح سبد سبد به هم هديه ميداديم
روزهايي كه مهربوني افتاب نمي ذاشت سرماي بي وفاييها نابودمون كنه
وقتي روح خستمون به سجاده عشق پناه مي برد و رازونيازهاي نيمه شب ارومش مي كرد
زمان گذشت
چقدر سريع بوي عاشقي رو فراموش كرديم
چه راحت مهر و وفا رو به خاطره ها سپرديم
و چقدر بي تفاوت عشق رو انكار مي كنيم
ميترسم
از روزي كه روي پنجره خاطراتمون هم غبار فراموشي بشينه
اون روز خيلي دور نيست
zary
4th May 2007, 05:07 PM
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز در یاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنیک چراغانی که در چشم تو بر پاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم اما
چشمان ما را در خموشی گفتگو هاست
دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم زانسان ولی آینده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت را در دستم گذارم
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
zary
4th May 2007, 05:10 PM
باز شبی دیگرو تنهایی تکرار
سوز سرما و هجومی گریان
باز غربت نامعلوم هوا
بلعید نفس گرم مرا
باز دم سرد خزان
یادآور من آشفته تر از من شد
وای !
چه کنم با همهمه تکرارها...
zary
4th May 2007, 05:11 PM
ای همدم مونس شبهای تنهایی من تنفس خاطرات به گذشته ها حیات دوباره می بخشد
و حدیث عاشقی را در ذهنم تداعی میکند ای دوست بار دیگر در مهمانی سکوت
چشمانت دعوت کن آخر این سکوت بغض من را در هم میشکند و در وسعت اندوه معنا
میکند در پیچ و خم کوچه های خاطره گام بر می دارم و الفبای عشق را بار دیگر زمزمه
میکنم تا شاید به قدر مدد و یاد معطر تو کلام عاشقانه ای بر لبم بشکفد و مرا تا
انتهای جاده های عشق ببرد
arash shivatir
4th May 2007, 05:17 PM
مرغ تنها، خسته، خونآلود.
از نفس ميافتاد.
در فقس ميفرسود،
فرياد كند اين مرغ گرفتار هنوز!
رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم!
بوي خاك از قدم تند زمان ميشنوم!
Shaqayeq
4th May 2007, 06:22 PM
با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه
رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشه
تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه
تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشه
باورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه
با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه
Shaqayeq
4th May 2007, 06:23 PM
مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...
توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...
تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم...
تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...
مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا
يه سکوت بی پناهم............
توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم...
انتظار هر نگاهم...
Shaqayeq
4th May 2007, 06:42 PM
تنهايي را دوست دارم بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
arash shivatir
5th May 2007, 06:08 PM
ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
tarane
5th May 2007, 06:10 PM
صدایت در دشت جاریست
آینه ها از تو می گویند
و در یا پیوسته تو را می ستاید
دیشب با مهتاب ز هجران گفتم
مهتاب بی رنگ
نگاه تو را داشت ، پاک و عاشقانه
دیشب در کوچه های مه آلود به دنبال تو می گشتم
تو را یافتم اما میانمان مه غلیظی حائل گشته بود
تو رفتی و مرا در بر هوای تنهایی و غم رها کردی
آری تو رفتی که برگردی....
arash shivatir
5th May 2007, 06:15 PM
چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري
tarane
5th May 2007, 06:15 PM
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شبا ، روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی زارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفای نگفتنی رو می شه دید
می شه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنی هارو شنید
قصه ی جدایی ما آدما
قصه ی دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه ی عشق
قصه ی سادگی گمشدمون
arash shivatir
5th May 2007, 06:16 PM
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
Shaqayeq
5th May 2007, 06:20 PM
تنـــها درد شـکـسـتن را شـیشـه می دانــد و بــس
شکست قلب مــرا و گـفـت هـر چه بـود شکست
به گریه گفتمش آری ولی افسوس چه زود شکست
arash shivatir
5th May 2007, 06:22 PM
تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
Shaqayeq
5th May 2007, 06:33 PM
تنهای تنها در مسير عشق ماندم
ای مهربان اينك اسير عشق ماندم
ماندم ميان كوچه سرد هميشه
با شوق تو در مهرير ماندم
دل در نگاه آخرم آغوش باز كرد
زخمی ترين از درد تير عشق ماندم
ديدی نگاه خيس مارا زير باران
نمناك اما در كوير عشق ماندم
تنهای تنها در نگاهم خانه كردی
تنهای تنها در مسير عشق ماندم
arash shivatir
5th May 2007, 06:38 PM
دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
zary
5th May 2007, 06:44 PM
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
puria.69
5th May 2007, 07:08 PM
اينك،
ـ خدای داند ـ ديری است، با شما
من، با همين زبانِ شما
با همين كلام
هرجا رسيدهام سخن از مهر گفتهام
آوخ ، كه پاسخی به سزا كم شنفتهام
من واژه واژه مثل شما حرف میزنم
من، سالهاست بين شما، با همين زبان
فرياد میكنم:
ـ اينگونه يكدگر را در خون ميفكنيد
پرهای يكدگر را،
اينگونه مشكنيد!
مرگ است اين گلوله چرا میپراكنيد؟
ننگ است . . .
برای چه میزنيد؟
puria.69
5th May 2007, 07:20 PM
سر خاک مادر من هیچ کسی گریه نکردش
بابا هم هیچی نمیگفت با همون نگاه سردش
ماما نی باید بدونی که بابایی بهونه کرده
جای تو تو خونه ی ما یکی رو نشونه کرده
جا ی تو شبا میادش واسم غصه میخونه
میدونه دوسش ندارم ولی باز پیشم میمونه
ولی من نذازشتم تا حالا رو تخت تو بخوابه
گل های یاس تو باغچه همگی یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن
puria.69
5th May 2007, 07:30 PM
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
puria.69
5th May 2007, 07:33 PM
گريه كن دلت سبك شه
اگه دل مونده تو سينه
سرت رو بذار رو شونه م
تنها پيشكشم همينه
بذار اين شونه ي نمناك
تكيه گاه گريه باشه
بذار اين خسته بيفته
تا شايد دوباره پاشه
گريه كن دلت سبك شه ‚ من فداي گريه هاتم
تو رو تنها نمي ذارم ‚ تا هميشه پا به پاتم
زير بارون نگاهت
غسل تعميد ترانه س
ميري اما بر مي گردي
اين سفر چه عاشقانه س
برو! من اينجا مي مونم
چش براهتم هميشه
مي دونم كه بر مي گردي
قصه مون تموم نميشه
گريه كن دلت سبك شه ‚ من فداي گريه هاتم
تو رو تنها نمي ذارم ‚ تا هميشه پا به پاتم
puria.69
5th May 2007, 07:37 PM
التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
puria.69
5th May 2007, 07:38 PM
در دایره ی تاریک فنجان فال
عکس فانوس ستاره و عطر اطلسی افتاده است
شاید شروع نور
نشانه یی از بازگشت نگاه گرم تو باشد
باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم
تقویم ناب ترین ترانه ی نمناک
تقویم سبزترین سلام اول صبح
تقویم دور دیدار بوسه و دست
شاید در ازدحام روزها
یا در انتهای همان کوچه ی شاد شمشادها
شاعری دلشکار را ببینم
که شیرین ترین نام جهان را زیر لب تکرار می کند
و تلخ می گرید .
puria.69
5th May 2007, 07:40 PM
ای قاصدک دیدمت
از کی خبر آوردی
خوش خبر باشی
اما گرد بام من بی اثر میگردی
انتظار خبر نیست مرا
نه ز یاری ... نه ز دریایی مرا
قاصدک ... همه کورند و کرند
برو اونجا که کسی منتظر است
دست بردار از این چرخش گیج
خاطرات تلخ مو میکنی زنده ز من
قاصدک تو دروغی تو فریبی
اصلا خبری هست جایی هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی بجا ... هنوز
قاصدک برو
برو انجا که شمع عشقی تنهاست
روشن است ........... هنوز .....
Shaqayeq
5th May 2007, 11:48 PM
گم شده ي پيدا
يادم آيد او را
شمع تنهايي بود
كه ز تنهايي مي سوخت غريب
قطره اشكي داشت
يادگاري از چشمان بهارين نگار
عكس چشمان بر اشك
اشك در گوشه دل ياد آنها نيز
دل به دريا زد روزي
ريخت آنرا به زمين
بوته اي از گل نرگس شد از آن اشك پديد
آب دادش هي
آب خونابه غم
آب سوز جگر
دير گاهيست كه هر شب هر روز
با دلي پر شده از نور،سرور، عشق و اميد
مي نشيند اينجا
پاي آن بوته كه قبلاً گفتم
زانوان در آغوش
دل پر از شوق وصال
و سرش بر زانو
با خودش زمزمه اي، شعري، چيزكي ميخواند
و دو چشمش بر راه
تا كه شايد آيد
روزي
يوسف گم شده پيدايش
Shaqayeq
6th May 2007, 12:11 AM
از حادثه دلگیرم! از آن شب طوفانی
دریاب مرا ای دوست! تو همدم ِ بارانی
در غربت این خانه٬ من سایه شکن بودم
از جلوه ی تو دور و دلداده ی تن بودم
آری که در این برزخ از خود شده ام تنها
با تو شده ام هم سو! در ظلمت این شبها
چون وسوسه ی تردید از غصه نمی خوانم
« دریاب مرا ای دوست! من یک شبه مهمانم »
باور شده بود اما دیگر نفسم مرده
بی تابی چشمانت آرامش من برده
این جاده ی آخر نیست! این راه ِ پر از رازست
این بال ِ شکسته هم راهی به پرواز ست
چون وسوسه ی تردید از غصه نمی خوانم
« دریاب مرا ای دوست! من یک شبه مهمانم »
zary
7th May 2007, 05:18 PM
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز
zary
7th May 2007, 05:20 PM
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی نازآفرین را ،
کو به کو ، آواره و دیوانه می کردم .
zary
7th May 2007, 05:22 PM
ای تو قصه گوی شبهای مهتابی.ای تو ايمان شبهای تنهايی با تو بودن را روحم از تو ياد گرفت. بگو بی تو بودن را از کجا ياد خواهد گرفت
FaitHleSs
7th May 2007, 05:32 PM
دو هفته نبودم ها.... ببین چه خبره...
میشه یه توضیح درباره اینجا به من هم بدین....
zary
7th May 2007, 05:42 PM
سلام ..خوش اومدی دوباره
تو این تاپیک هر هفته موضوعی انتخاب میشه که بچه ها با توجه به اون موضوع شعر میزارن
مثلا هفته اول درمورد عشق بودی ...موضوع این هفتمون درمورد تنهایی و جدایی هستش یعنی باید شعرای که تو این زمینه هستش رو قرار بدید..پایان هر هفته هم کسی انتخاب میشه که موضوع هفته بعد رو انتخاب میکنه
.................................................. ........
يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني
برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ...
گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟
گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...
گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...
گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي
zary
7th May 2007, 05:45 PM
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
FaitHleSs
7th May 2007, 06:03 PM
ایول...
متاسفانه درحال حاضر متن تایپ شده ندارم تا شرکت کنم. ان شا الله بعدا...
zary
8th May 2007, 07:34 PM
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما
دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
arash shivatir
8th May 2007, 10:33 PM
گریه می کنم
با خیال تو
به نیمه شب ها
رفته ای و من
بی تو مانده ام
غمگین و تنها
بی تو خسته ام
دل شکسته ام
اسیر دردم
از کنار من
می روی ولی
بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
قصه ی وفا با دلم مگو
باور ندارم
arash shivatir
9th May 2007, 04:24 PM
ديار من آن سوي بيابان هاست.
يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
آمدم تا ترا بويم،
و تو: گياه تلخ افسوني !
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
به پاس اين همه راهي كه آمدم.
arash shivatir
11th May 2007, 02:43 AM
زري خانوم يادتون رفته نفر بعدي رو انتخاب كنين؟؟؟عجله كن وقتش گذشته ، الان كل سايت منتظرن!!!!
puria.69
11th May 2007, 06:20 PM
آخه تو عزيز قصه هامي
آخه توشعر روي لبامي
آخه جونه تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو كه مي آرم
ميشي همه دار وندارم
از چي مي ترسي تو مهربونم
من كه رو عشق تو موندگارم
.....
يه شب ميون بارون
غرورمو شكستم
كاشكي بهت مي گفتم
چقد تو رو مي خواستم
مي خوام بازم بخونم
تو بارون از نگاهت
با اين كه خيلي خستم
بگذرم از گناهت.....
zary
11th May 2007, 06:51 PM
میبخشید که نفر بعدی دیر اعلام شد..
اول از ارش..شقایق..ترانه...سجاد..پور ا و همه و همه واسه خاطر اینکه به این تاپیک میان ممنونم
نفر بعدی که باید موضوع این هفته رو مشخص کنه پوریا هستش .
Pasalari
11th May 2007, 06:58 PM
یعنی هنوز تعیین نشده میخواستیم شعرمون رو بذاریم
هر چه زود تر بهتر
پوریا پس کجایی
zary
11th May 2007, 07:49 PM
شما میتونید تا اومدن پوریا درمورد موضوع قبلی شعر بزارید ...
Shaqayeq
11th May 2007, 11:55 PM
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه... بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
Shaqayeq
12th May 2007, 12:03 AM
بی تو تنها هستم
بی تو لبريز سکوت
بی تو من در پس ديوار دلم می گيرد
بی تو وقتی ایام بوی غربت دارد
من صدای تپش ياد تو را می شنوم
بی تو از مهر
محبت
از شکوفايی يک خاطره هم می ترسم
بی تو تنها هستم
بی تو لبريز سکوت
Shaqayeq
13th May 2007, 06:19 PM
دلتنگی های ادمی را باد ترانه ایی می خواند
رویا هایش رااسمان زیر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان نگفته است
از حرکات نا کرده ...
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت من و تو !
سکوت سرشار از سخنان نگفته است
مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...
zary
13th May 2007, 06:39 PM
سلام به همه ...
من جای پوریا موضوع رو براتون میزارم.
موضوع این هفته درمورد باران هستش ....
puria.69
13th May 2007, 07:45 PM
سلام به همگی شر منده که دیر امدم
از زری به خاطر موضوعی که انتخاب کرده ممنونم
و موضوع مورد علاقهی من رو گفته ازش ممنونم
puria.69
13th May 2007, 08:04 PM
من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه
تو غربت غروب پاییز
مثل من از یه درد کهنه لبریز
با تو بوی کاهگل و خاک
عطر کوچه باغ نمناک ...... زنده میشه
با تو بوی خاک و بارون
عطر ترمه و گلابدون ...... زنده میشه
تو مثل شهر کوچیک من
هنوز برام خاطره سازی
هنوزم قبله معصوم نمازی
تو مثل بازی من تو کوچه های پیر و خاکی
هنوزم برای من عزیز و پاکی
من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم
zary
13th May 2007, 08:07 PM
وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
zary
13th May 2007, 08:09 PM
زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي اون خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از اون مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
zary
13th May 2007, 08:10 PM
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
zary
13th May 2007, 08:11 PM
هر بار كه باران ميبارد
به اين مي انديشم :
كاش ميتوانستم ,
در روزمرگي خود هم
داشته باشم ,
باراني را كه
ببارد و بشويد ,
جان و روان را
و لطافتي بخشد
براي شروعي دوباره
بمانند گلبرگي كه
هر صبح با دانه هاي شبنم
وضوي عشق ميگيرد و
غسل بخشش ميكند
تا از نو شروع كند
حكايتي ديگر را
كاش ميتوانستم
از خداي عز و وجل خواهم :
ببارد بر من بارانش را
در هر صبح زندگاني ,
تا با طراوت عشقت
شروعي داشته باشم
از نقطه صفر مطلق ,
و با ديدگاني تازه
ببينم جلوه هاي وجودت را
zary
13th May 2007, 08:12 PM
بارون رو قلب شيشه ها هي جا ميزاره رد پا
مثل تو كه رو قلب من پاتو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون مياد دلم عشق تو رو مي خواد
مي گم به هر قطره بارون بگيد به ديدنم بياد
zary
13th May 2007, 08:14 PM
بـزن بـرون بـزن خيس و ترم کن
بزن بارون بزن تو . پر پرم کن
بزن بارون که غمگين دل من
بزن بارون که ننگين شب من
بزن بارون و با خود ببر درداي اين دل
تا نباشم هر دم در پي همراز اين دل
بزن بارون دلم ماتم گرفته
بزن بارون که زندگيم رنگ غم گرفته
ببار بارون به دلهاي غبار گرفته
ببار بارون که غم . دلمو تنها گرفته
منو با خودت ببر بارون
با قطره هات منو به دريا برسون
zary
13th May 2007, 08:14 PM
فصل باروني گذشت از تو گل كوچه ي دشت
گفتي بارون نمي ياد گل تو گلدون نمي ياد
وقتي بارون مي گيره بي تو گريم مي گيره
گريه هاي خاطره كي تو قلبم مي ميره
وقتي بارون مي زنه دل من تو رو مي خواد
گفتي بارون نمي ياد گل تو گلدون نمي ياد
چه بيادو چه نياد دل من تو رو مي خواد
بگو بارون بباره تو رو يادم بياره
فصل باروني نبود شب گريوني نبود
خلايي بود كبود از تو بود هر چي كه بود
وقتي بارون مي گيره بي تو گريم مي گيره
گريه هاي خاطره كي تو قلبم مي ميره
وقتي بارون مي زنه دل من تو رو مي خواد
گفتي بارون نمي ياد گل تو گلدون نمي ياد
چه بيادو چه نياد دل من تو رو مي خواد
بگو بارون بباره تو رو يادم بياره
نازو ناز اين زمين غزل و غزل ترين
بگو بارونم كجاست فصل گريونم كجاست
وقتي بارون مي گيره بي تو گريم مي گيره
گريه هاي خاطره كي تو قلبم مي ميره
وقتي بارون مي زنه دل من تو رو مي خواد
گفتي بارون نمي ياد گل تو گلدون نمي ياد
چه بيادو چه نياد دل من تو رو مي خواد
بگو بارون بباره تو رو يادم بياره
puria.69
13th May 2007, 08:26 PM
باران، شیشه پنجره را باران شست؛
از دل من اما، چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
zary
13th May 2007, 08:29 PM
تنها در باران ...
تنها در بیابان...
تنها در دشت...
تنها در جاده بی انتها...
نشسته ام
شاید که باور دوباره اش را بدست بیاورم!
آیا مرگ به سراغم خواهد آمد؟
در کجا؟
زیر باران؟
آه ... هرگز
مرگ برایم بهترین آزادی است
آزادی را برایم به ارمغان می آورد مرگ
اما هنوز فرا نرسیده
راه زیادی در پیش دارم
و هنوز اسیر خاک
... به امید روزی که ...
مرگ را زیر باران جستجو کنم و برسم
البته بارانی پاک و با خلوص تمام ... .
zary
13th May 2007, 08:30 PM
پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره
وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره
وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد
روی خاک گلدونا اشک حسرت می باره
وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره
وقتی توی آینه خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام رنگ شادی نداره
تازه احساس میکنم که چشمام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون می باره
Pasalari
13th May 2007, 09:16 PM
دنیا چقدر گیج ...زمستان چقدر گیج
تندیس کودکانه باران چقدر گیج
با پلک های ملتهبش خواب میرود
چشمان رودخانه لرزان چقدر گیج
چیزینمانده است و نفس هاش میرسد
تنها به یک شماره وگریان چقدرگیج-
-ابری که گیج میخوردو محو میشود
در های وهوی باد پریشان چقدرگیج
سرمای سخت٬عاشق چشمان دختری
که گرگرفته در تن عریان چقدر گیج
بادی به شیطنت پس امواج قهوه ای
گم میکند زمین وزمان را چقدر گیج
***
دستی به روی شانه ودستی به روی سر
باید که رفت ٬ساده و آسان ٬چقدر گیج
باران تمام شد وزمستان تمام شد
این بود ماجرای من٬ انسان چقدر گیج-
-یادش نبود جاده به پایان رسیده است
دنیا تمام می شود اینسان چقدر گیج
zary
13th May 2007, 09:31 PM
شب پر از نوازشِ باران ها ، من تهی تر از همیشه
در شبِ نگاهِ تو می بینم ، غم نشسته پشتِ شیشه
من تهی تر از همیشه ، من تهی تر از همیشه
بر دریچه ی دلم می بارد ، یادِ تو همچون باران
در میانِ کوچه زیرِ باران ، می گردم من سرگردان
شب پر از نوازشِ باران ها ، من تهی تر از همیشه
در شبِ نگاهِ تو می بینم ، غم نشسته پشتِ شیشه
من تهی تر از همیشه ، من تهی تر از همیشه
ای که از تو مانده تنها برجا ، درقلبم درد و حسرت
تو برو دگر که من می مانم ، دور از تو در این غربت
شب پر از نوازشِ باران ها ، من تهی تر از همیشه
در شبِ نگاهِ تو می بینم ، غم نشسته پشتِ شیشه
من تهی تر از همیشه ، من تهی تر از همیشه
Afsaneh
14th May 2007, 10:03 AM
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است
zary
14th May 2007, 11:44 AM
عاشقم,عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر ان
zary
14th May 2007, 11:45 AM
باران می آید
برخورد قطرات درشت باران
با درختان و زمین
باران می آید
بی واهمه و یک ریز
پنجره را باز می کنم
دستم خیس نمی شود
هوا صاف است
چراغ را خاموش می کنم
همسایگان می گویند
خوابیده ام
تمام شب باران می آید
zary
14th May 2007, 11:46 AM
باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت
zary
14th May 2007, 11:47 AM
اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه
نوشتم این زمستون بی تو بهار نمیشه
خالیه جات هنوزم روی نیمکت رو ایون
وقتی میشستی با من لحظه ها زیر بارون
صدای پای بارون رو سنگفرش خیابون
صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودون
وای که چه آروم آروم از تو برام می خونه
بی تو دلم می گیره تو این سکوت خونه
هر شب تو آسمونها دنبال تو می گردم
دنبال یک ستاره اما پیداش نکردم
سرگردون و به دایم ابرای پاره پاره ام
چشمک بزن ستاره منتظر اشاره ام
صدای پای بارون رو سنگفرش خیابون
صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودون
zary
14th May 2007, 11:51 AM
این منم:
عاشق بارون
عاشق نم نم بارون
عاشق صدای بارون
عزیزم کاش که بدونی
این منم :
عاشق بوی بارون
arash shivatir
14th May 2007, 11:03 PM
بزن باران بزن خيس وترم كن
اگرچه سوختم خاكسترم كن
بزن برقي تو اي ابر بلا خيز
بسوزان خرمن عمر مرا نيز
دوبيت از شعر خانه بدوش سروده خودم
Shaqayeq
15th May 2007, 05:28 PM
بارون رو قلب شیشه ها هی جا میزاره رد پا
مثل تو که رو قلب من پا رو گذاشتی بی صدا
هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیاد
یادت میاد رو قلب من هی تازیانه میزدی
واسه رفتن به هر در و به هر بهونه میزدی
هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیاد
دل شیشه می لرزه مثل قلب من تو سینه
راستی چرا کسی نبود قلب منو ببینه؟
همه میگن بزار بره برگرده باز همینه
نمیدونن عاشقتم نقشی نداره کینه
هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیاد
Shaqayeq
15th May 2007, 05:37 PM
یک روز بارانی
تکه ابری انجاست
سیاه سیاه سیاه
دل بی قرار ارزوهاست
ارزوها اما دورند انگار
گاه حتی برای دیدن انها
ناز ابرها را باید کشید
ای ابرها من اشنایم
اشنای دیرین چشم انتظار سالها
کاش میشد باران میبارید
تند تند
ابرها را می شست
ارزوها را میشد دید
من به شوق دیدار ارزوهایم
همیشه چشم به سوی اسمان دوخته ام
ایا بارانی خواهد باربد!!!؟؟؟
puria.69
16th May 2007, 06:57 PM
کاش باران بودم
زادهء دریاها
همسری با خورشید - با صعودی زیبا-
زایش ابر سپید
بعد همراهی باد
کاش باران بودم
روز همبازی مهر
نیمه شب در برماه
زندگانی در اوج دست در دست خدا
کاش باران بودم
پاک و بی رنگ و زلال
لیک دلتنگ زمین
در غروبی دلگیر
کم کمک باید رفت
نم نمک کرد سقوط
بازگشتی شیرینی - رفتن اما با بغض
باز هم دوری ابر - کودک اما مادر-
باز هم گریهء او
باز هم ریزش من
بارشی بر سر گل
باز دیدار چمن
باز تکرار زمان
باز آغوش زمین
باز پیغمبر عشق
رحمتش یعنی این
کاش باران بودم .....
arash shivatir
18th May 2007, 04:23 PM
ببينين انقد تو اين تاپييك تالل كردين كه خوابيد ... چرا نفر بعدي رو انتخاب نمي كنين
puria.69
18th May 2007, 05:59 PM
نفر بعد رو من اقا ارش انتخاب میکنم
arash shivatir
19th May 2007, 01:13 AM
مرسي از دوست عزيزم اما منظورم اين نبود كه منو انتخاب كني....كساي ديگه اي هم هستن
به هر حال ممنون ... من موضوع رو مي زارم فرياد
arash shivatir
19th May 2007, 01:15 AM
پُر شدم از خون به خونآب شفق
ناله گشتم در گلوی مر غ حق
آذرخش در سینه ی من روشن است
تُندر توفنده فریاد من است
arash shivatir
19th May 2007, 01:16 AM
هر کجا مُشتی گره شد مُشت من
زخمی هر تازیانه پُشت من
هر کجا فریاد آزادی منم
من در این فریاد ها دم می زنم
arash shivatir
19th May 2007, 03:50 PM
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
arash shivatir
19th May 2007, 03:50 PM
مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران
arash shivatir
24th May 2007, 05:21 PM
باتوجه به اينكه اين هفته شركت كنده هاي فراواني در اين بحث شركت كردند و نمي شه كه يكي رو در بين اين همه دوستان انتخاب كرد .. من پيشنهاد مي دم كه هر كس زودتر به اين بخش آومد و مطلب منو ديد مي تونه موضوع هفته آينده رو مشخص كنه
شاد باشيد
zary
24th May 2007, 07:08 PM
خب من زودتر اومدم ...
موضوع این هفته در مورد راز و نیاز با خدا باشه
zary
24th May 2007, 07:09 PM
کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن.
مرغ دریایی اواز خواند کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن.
رعد در اسمان پیچید اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.
ستارهای درخشید ولی کودک توجهی نکرد.
کودک فریاد زد:خدایا به من معجزهای نشان بده.
ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست.
خدایا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اینجایی .
بنابراین خدا پاین امد و کودک را لمس کرد.
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.
zary
24th May 2007, 07:13 PM
خدایـــــــــــا ؛ به آسمانت بگو، گاه گاهی به حال ما بگرید.
بگو که فلانی دلش تنگ است ،
یا بگو آ سمان چشمانش ابری ندارد.
هر چه می خواهی بگو ،
فقط بگو که بگرید.
شاید دل به هوای گریه آسمان آرام گیرد.
خدایا ؛
کویر دلم را آسمانی ده پر ابر ،
تا باشد که دگر ،
منت آسمان را نکشیم.
zary
24th May 2007, 07:16 PM
پروردگارا :
در کلبۀ حقیرم خوش گوهری دارم که در عرش کبریایی خودت نداری ،
زیرا من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری .
zary
24th May 2007, 07:17 PM
پروردگارا!
سجاده تنهاييم را
تنها براي تو مي گسترانم
كه همواره مونس بي قراري هايم بوده اي
و برگ برگ وجودم را
به نسيم نگاه تو مي سپارم
تا با شبهاي مناجات،
سبز و با طراوتش گرداني
و از مرداب ياس و نااميدي برهاني
و به بيكرانه هاي اميد و ايمان رهنمونش سازي
به رحمتت اي مهربان ترين مهربانان
zary
24th May 2007, 07:17 PM
نه تنها سکوت دهان ،
که سکوت دل نیز ضروری است.
آن گاه می توانی خدا را در همه جا بشنوی :
در بسته شدن آن در،
در شخصی که نیازمند توست ،
در نوای پرندگانی که می خوانند
در گل ها، در حیوانات
سکوتی که شگفتی است و ستایش .
zary
24th May 2007, 07:18 PM
مهربانا!
با فروغ نگاهت، واژه های جانم، زیباترین ترانه ی عشق و شکر گزاری را تنها برای تو می سرایند و جام دیدگانم از اشک نیاز من و مهر تو لبریز می گردد و من تنها با نوشیدن جرعه ای از سرچشمه ی بیداری نماز از تو می خواهم که هیچگاه نعمت عافیت، صبوری و امید را از زندگانیم نستانی.
zary
24th May 2007, 07:19 PM
الهي اي حبيب اشک جاري به سويت آمدم با بيقراري
در ميخانه را بر ما گشودي به لبيکي دل ما را ربودي
نمي دانم چه شد ما را نراندي به مهماني خود ما را کشاندي
نگه بر جرم و عصيانم نکردي جدا از اين رفيقانم نکردي
تو بهتر از همه فکر گدايي رئوفي، مهرباني، تو خدايي
zary
24th May 2007, 07:20 PM
دلا امشب سفر دارم ، چه سودایی بسر دارم
حکایتهای پر شرر دارم، چه بزمی با تو تا سحر دارم
من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم
نیایشها به درگاهش از این شور و شرر دارم
زلطف بی کران او تشکرها کنم ،اما
شکایتها به درگاهش ،زسودای بشر دارم
نمیترسم از فتنه طوفان ، دلی چون دریای خزر دارم
به بی تابی قلب عاشقان ، پیامی از شمس و قمر دارم
zary
24th May 2007, 08:34 PM
خدايا
بادهاي نا آرامت را بر من فروفرست
برگهاي پاييزت روحم را فرو پوشانده اند
خداوندا
بارانهايت را بر من فرو فرست
گردهاي پاييزي ات روحم را فرو پوشانده اند
اي خداي شادي
که روزهاي آرام آفتابيت را دوست داشتم
که روزهاي آرام آفتابيت را دوست دارم خدايا
در دنيا مرا ياد تو بس
و در عقبي مرا ديدار تو بس
خدايا
مرا آن ده
که مرا آن به
zary
24th May 2007, 08:36 PM
خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم
zary
24th May 2007, 08:36 PM
تنها و بی کس در ظلمت و تاریکی خودم
ودر دلتنگیهای راه بی پایانم گام برمی دارم
خطاهایم بر دوشم سنگینی میکند
وگناهانم مرا ازار می دهد
تنها و بی کس
بر درگاهت تضرع و زاری می کنم و امیدوارم
از گناهانم شاکیم
و غیر تو کسی ندارم
به درگاهت امدم
بنده ای که عاشقانه تو را می خواند ببخش
یا الله یا الله
که امیدوارست که هدایتش کنی
یا الله یا الله
پروردگارا هدایتم کن
در بند واسیر تن هستم
و توانایی غلبه بر عصیان ونافرمانی ام را ندارم
راهم را با نور رحمتت روشن گردان
و مرا ببخش که نیازمند تو هستم
قالبو جانم می خواهد به راهت بازگردد
و روحم می خواهد با اشتیاق به سویت پر گشاید
و تنها ارزویش کسب رضایت تو
در روزی که در درگاهت حاضر می شویم (روز قیامت )
که قادر وتوانایی
zary
24th May 2007, 08:38 PM
دل ميدم به دست غربت........جايي كه باشه محبت
بي خيال هرچي تنهاست.... ميدونم خدايي اونجاست
منه تنها تو شب تو ميزنم آروم رو گيتار......ميخوام از خدا بخونم قدر تنهايي بدونم
ديگه ناي موندنم نيست .........نفساي خوندنم نيست
دوست دارم امشب بميرم تا كه باز آروم بگيرم
كجا برم؟كجا برم؟
جايي كه آدم نباشه.....تنهايي خدا باهاشه
اين تمام آرزومه كه خدا پيشم بمونه
ديگه ناي موندنم نيست .........نفساي خوندنم نيست
دوست دارم امشب بميرم تا كه باز آروم بگيرم
zary
24th May 2007, 08:39 PM
با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد
وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است ،
خدایا ای یاور بی کسان با من بمان !
در هر لحظه به حضور « تو » نیازمندم !
چه چیزی جز لطف « تو » می تواند ترس ها را در هم شکند ؟
چه کسی جز « تو » می تواند راهنما و پناه من باشد ؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان !
zary
24th May 2007, 08:39 PM
خدایا :
از هیچ دشمنی نمی هراسم ، چون « تو » در کنار منی!
آنجا که « تو » هستی اشک ها سوزنده نیستند،
مرگ هم تلخ نیست.
اگر با من بمانی، همیشه پیروزم .
Pasalari
24th May 2007, 08:51 PM
عاشقتم اِی خدا
ای تو ای فاصله تمام لحظه ها
ای تو
ای خالق تمام خوبیها
ای تو که با تمام ندیدن قابل وصفی
و با تمام فصل ها
با تمام رنگها
وتمام فاصله ها ونزدیکی هامیتوان تو را دید.
چرا چرا چرا ؟
مرا اینقدر در خودت رها کردی
چرا با تمام خوبیهایت
مرا از لمس وجودت
و
لمس حضورت نا توان کردی
ای بخشندهء مهربان
که
لطف حضورت شادی مرا صد چندان میکند.
پس همیشه با من باش
که من بدون تو هیچم
از ژرفای خیال من مرو
تو را به اشک ماهیان دریا قسم میدهم ات
همیشه با من و در کنارم بمان
در وقت تنهایی
در میان شادی و نگرانی و غم
وقتی تصمیم برای کمک دارم بامن بمان
وقتی در خیال به ساحل دریا قدم می نهم
در جنگل و صحرا
همان که خودت آفریدی
با من باش
راز و نیاز شبانه روزی من.
zary
24th May 2007, 08:55 PM
شب و روزا پر عادت وقت كه شد شايد عبادت
تا نداشته باشي كاري خدا رو انگار نداري
خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته ...
zary
24th May 2007, 08:56 PM
خدايا :
من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !
zary
28th May 2007, 06:11 PM
چرا کسی نمیاد اینجا
.................................................. ..
در رويا ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم
خدا پرسيد : پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم : اگر وقت داريد.
خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
گفتم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
گفت : كودكي اشان، اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند، عجله دارند بزرگ شوندو بعد دوباره پس از مدتي آرزو مي كنند كه كودك شوند.
اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي را بدست آورند.
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
پرسيدم : به عنوان پدر مي خواهي كدام درسها را به فرزندانت بياموزي ؟
گفت : بياموزند كه آنها نمي تواننن كسي را وادار كنند عاشقشان باشد. همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي در قلب آناني كه دوستشان دارند ايجاد كنند. اما سالها طول مي كشد تا آن زخمها را التيام بخشند.
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، بلكه كسي است كه به كمتر نياز دارد.
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست مي دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را بيان كنند.
بيامورند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند.
پرسيدم ديگر چيزي هست كه بخواهيد فرزندانتان بدانند؟
گفت : بله، بدانند كه من اينجا هستم.
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co