PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : می خواهم از جهنم سرد م جدا شوم


zary
4th May 2007, 05:36 PM
می خواهم از جهنم سرد م جدا شوم

می بوسمت ، که داغ بهشت خدا شوم

می خواهم از تو ... تا نفسی تازه تر کنم

مثل دریچه باز به سمت تو وا شوم

آغوش می کشم به خودم می فشارمت

تا بوی گل بگیرم و ... از خود رها شوم

زل میزنم به مخملی سرخ گونه هات

تا شاعر تغزل شرم و حیا شوم

با حس یک پرنده به لب هات می رسم

شاید که با جهان دگر آشنا شوم

<<اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است>>

باید دوباره از سر این شاخه پا شوم

این بار هم مطابق معمول هرشبی

آخر چقدر مسخره ی خواب ها شوم ؟؟!!!

zary
4th May 2007, 05:38 PM
چند صباحي است كه هنگام غروب ، دلم مي گيرد



و من در هواي گرفته ي غروب



به آينده ي نه چندان دور خود مي انديشم



و به اين نتيجه مي رسم كه ...



آري !



فراموشي بسيار ترسناك است



و من در غروب، كلامي از فراموشي خواهم نوشت



تا شايد بدين سان بتوانم ...



فراموشي خود را در خود فراموش كنم



تا شايد توسط عشق



فراموش نشوم .... !!!











فراموش شده اي بي گناه ...

zary
4th May 2007, 05:41 PM
زماني که از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت که ميگفت : تا آخر عمر با تو هستم.از او پرسيدم تو کي هستي جواب داد:من غم هستم و من آن لحظه گمان کردم غم عروسکي است که ما با آن سرگرم مي شويم ولي اکنون که مفهوم جدايي را درک مي کنم ....فهميدم که ما عروسکي هستيم بازيچه غم!!!!!!

zary
4th May 2007, 05:43 PM
نمی دانم این بغض از بی قراری کدام دریا آمده بود که تمام روز باران می بارید

و آسمان شهر من در ناکجای این همه قطره،خیره خیره به گودال های آبی

می نگریست که هر از گاهی،یک قدم،بغضش را می شکست..

تمام روز فاصله دستان تشنه من تا نرمی خیس ابر،تنها یک ریسمان باران بود .

و حالا منم و این باران بی امان و این خیسی ترک خورده رو به آسمان..

و راهی رو به انتهای ناگهانی جاده هایی که هیچ وقت به مقصد نمی رسد

همین جای هیچ کس نیست،پشت بی پناهی علفی گم می شوم و گوش به باران

می سپارم؛می بارد اما با سازی ناکوک!کم کم صدای ساز باران در غبار عادت محو

می شود و من می مانم و آوارگی ساز و خیسی ترک خورده رو به آسمان!این همه

گم شدن و شکستن فقط برای روییدن است؟!

می دانم.باران همیشه از ابرهای حاصل خیز می بارد

اماگاهی به پای هرز علف هایی که فرصت روییدن از هر دانه گلی می گیرند..

ایا به ابر باید گفت آنجا ببار که خبری از پیچک نفسگیر نیست ،

ایا باید یک عمر خیش بر شانه کشید و رهوار خاک های جهان شد،

یا همین جا ماند و با طراوت باران مرد.

اگر پای رفتن و نای گفتن نداری ، بی گلایه زیر خاک باران خورده بمان و بمیر

zary
4th May 2007, 05:46 PM
دلم یه جایی میخواد پر باشه از سکوت !!!

تنهایی !

غربت !

چون خیلی بهش محتاجم !

باد که بیاد ....

بارون که بیاد !

تو باید از میون آوازهای کودکان بگذری ! چترت را فراموش کن .....

خیس و خسته در پگاهی سرد به خانه ام بیا !

نمیخوام شاعر باشی !

فقط باران باش !!

همین روییدن گلی کافیست !

پگاه که سر زد چشم هایت را به خنکای مشتی آب زلال بسپار ...

جور دیگری ببین !

چشمها را باید شست !!! جور دیگر باید دید !!!

.........

چقدر این روزا دلگیرن ........

zary
4th May 2007, 05:48 PM
چه کسي تنهايي مرا مي شکند ؟؟؟

باز من و تنهايي و قلم و کاغذ
بازم دل گرفته و خسته
بازم
بازم ... ؟
نيست رهگذري آشنا
که دل خسته مرا به آواز بهار
به نم هوا
به طراوت گل
و روشنايي نور نشان دهد
شايد با زنگي آشتي دهد ؟
شايد ...
خورشيد خاموش ، بهتر خموش
نيست کسي که بشکند تنهايي تو را
به تبسم بهاري
به نگاه رازقي
انتظار از نسيم بهاري
کو بهاري ؟
شايد نيست نسيم بهاري ؟
بدهد طراوت
به لحظه هاي بي خاطره
پاک کند غبار از ذهن
از قلب
باز مينويسم
از تنهاييم
روي ذهن سفيد ترانه ها
با قلم جاودانگي
چه کسي تنهاي مرا ميشکند ؟
چه کسي از پس غروب تنهايي
با لطافت محبت
با گرمي عشق
ميشکند ؟
اي خورشيد چه انتظار بيهوده
نديدي ؟ چه کسي روشنايي خورشيد رو شکست
اري حالا خورشيد خاموشم
هنوز اميد به انتظار بيهوده
که شايد
بشکند تنهاي مرا دوباره
روشنايي بخشد به خورشيد خاموش
آيا کسي تنهايي مرا ميشکند ؟
يک دوست ...
يک آشنا ...
يک غريبه ...
شايد ...

zary
4th May 2007, 05:48 PM
کنایه ای فقط از ان بهار می ماند
خیالی از تو در این کوچه سار می ماند
هنوز بر سر شاخی به خواب شیرینم
چگونه رد خزان تا بهار می ماند ؟
اگر چه دست تو را من دوباره گم کردم
عبور زخمی تو بر سه تار می ماند
شکست ، قاب و فقط حسرت نگاهت ماند
دریغ از تو فقط همین یادگار می ماند
ترانه های تو در گوشم است این هم ، شکر
که باز خاطره ای از بهار می ماند
ستاره ها همه رفتند و ماه هم کوچید
برای من فقط این شام تار می ماند
دو قطره درد و نگاهی غریب و آهی سرد
همیشه در پس این انتظار می ماند

zary
4th May 2007, 05:49 PM
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها,ديروزها!

zary
4th May 2007, 06:03 PM
همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است


دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم


دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...

zary
4th May 2007, 06:08 PM
چون پرستو کوچ از اين تنگ آشيان مي خواستم

دائم از زندان تن پرواز جان مي خواستم

روح سرگردان من در تن نمي کنجد مدام

زانکه ان را فارغ از قيد مکان مي خواستم

زندگاني در غم اين آرزو طي شد که من

يک نفس با خود فلک را مهربان مي خواستم

همچو ان مرغ اسيرم کز هجوم غربتم

گاهي از چوب قفس هم همزبان مي خواستم

zary
4th May 2007, 06:12 PM
هنوز از نیمه ی شبهای تاریک درد چیزی نگذشته است و من در انتظار طلوع آمدنت شبها ست چشم به راه نشسته ام .درد آشنای لحظه های سرد من شده در من کسی شادی را به مرگ میخواند و دیگر باورم میشود که هرگز نمیایی سکوت سهمگین مرا صدای شکستن قلب خسته ام در هم میپاشد و بهار در من گم میشود عشق در من گم میشود امید در من گم میشود بی تو مرگ آرزوی چشمان خسته ام میشود و صبح هرگز نخواهد آمد میگریزم حتی از خویش و در عین زندگی میمیرم...میمیرم

zary
4th May 2007, 06:20 PM
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستانى غبار آلود و دور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اى ز امروز،ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاى تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد

مى خزند آرام روى دفترم
دستهايم فارغ از افسوس شعر
ياد مى آرم كه در دستان من
روزگارى شعله مي خزد خون شعر
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

zary
4th May 2007, 06:25 PM
جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان

كفش به پا كن و بيا

و بيا تا جايي كه پر ماه به تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام ترا مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:


بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از

حادثه عشق تر است.

آهای........خدا

زمستان سردي است...

شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!

هيچ نوري رخصت ورود ندارد

تمام دريچه ها را بسته اند

تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد

تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد

پس ا ز كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا ميكني ؟

و مرا تنهاتر

چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟

اگر نمي خواهي زندگي كنم

كاش حداقل مي گذاشتي تنها زنده گي كنم

آهاي با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!

آهاي آنهايي كه به او نزديك تريد

آهاي انفاس مهربان

آهاي ارواح آسمان

به خدا بگوييد:
دنيا را نگه دارد مي خواهم پياده شوم...

zary
7th May 2007, 05:12 PM
ما را اسير خواب بي تعبير کردند

در چهارچوب قاب ها زنجير کردند

من پيش از اين با چشمه ها همراز بودم

روح مرا مرداب ها تسخير کردند

در کُنج پستوها اسير خويش ماندند

آنان که لفظ اوج را تفسير کردند

در ساحل رخوت به امّيد سلامت

خود را وبال گردن تقدير کردند

وقتي که بعضي ها قلم را مي جويدند

ياران صفا با قبضه شمشير کردند

آن شب که مي رفتند تا مرز خطرها

گفتند مي آييم امّا دير کردند

اي کاش ما را نيز مي بردند همراه

ما را گرفتار دل بي پير کردند ...

zary
7th May 2007, 05:13 PM
کاش می شد که آدما این همه رنگی نبودن



توی این دنیای پوچ پر از دو رنگی نبودن



کاش می شد که می دونستن زندگی واسه یه چیه



خود پرستی بت پرستی زندگی واسه یه کیه



کاش می شد که تو دلاشون بذر عشق و بپاشیم



دوستی و صفا و خوبی هممون با هم باشیم



کاش که این دورو زمونه به یکی وفا می کرد



طلب عشق و صفا و معرفت از ما می کرد



کاش که این دو روز دنیا هم نبود و کس نبود



توی این دنیای خالی آدمای پست نبود

zary
7th May 2007, 05:15 PM
همه‌ رفتند کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخرها بی عاقبت بود بجز افسوس هوائی در سرم نیست

همه‌ رفتند کسی با ما نموندش کسی خط دل ما را نخوندش

همه‌ رفتند ولی این دل ما را همون که‌ فکر نمی کردیم سوزوندش

که‌ حاشا نقده‌ای بر دل نخورده‌ که‌ آیا زنده‌ایم یا جون سپرده‌

که‌ حاشا صحبتی.حرفی.کلامی که‌ جزو رفته‌هائیم یا نمرده‌

عجب بالا و پائین داره‌ دنیا عجب این روزگار دل سرد با ما

یه‌ روز دور و برم صد تا رفیق بود من رو امروز ببین تنهای تنهام

خیال کردم که‌ این گوشه‌ کنارها یکی داره‌ هوای کار ما را

یکی هم این میون دلسوز ما هست نداره‌ آرزو آزار ما را

zary
7th May 2007, 05:29 PM
حالا كه حوصله مون از خودمون سر رفته
حال قلباي شكسته رو به بدتر رفته
تا مياي بگي كه من با تو صداقت دارم
ميون قلب حقيقت ، نيش خنجر رفته
بذارين گريه كنم

عمر من فاصله را پيموده است
سرزنش كردن من بيهوده است
در شناسايي پاكيزه دلان
سهم من از همه كمتر بوده است
بذارين گريه كنم

روح من در قفس تن خسته
بغض راه نفسم را بسته
اشك بي تاب فرو ريختن است
در پي بر مژه آويختن است
حالا كه كوير دل سيل سراسيمه مي خواد
حالا كه سينه من صفاي آئينه مي خواد
حالا كه موج سراب از حد فرا تر رفته
از من اين پير فلك سينه پر كينه مي خواد
بذارين گريه كنم

omid_abs
7th May 2007, 08:22 PM
آرامش،زن مهربانی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد

هیچ چیز درزیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست

بدون رفیق حتی بهشت نیز جهنم است

:heart:

zary
8th May 2007, 07:37 PM
آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم
من نيستم من.
من گرفتارم من اسيرم من خستم
هيچ راهي نيست؟
راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.
من نيستم من
جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.
آه شقايق هاي وجودم :
با گذشته زندم.
بشنو از من ، من نيستم من
بشنو و هيچ نگو از من
با محبّت با وجودي از عشق
با قلم ها در شب
با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح
هيچ نگو
بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست
رنگ من در غم نيست
رنگ من آبي است

روح من بر قايق
قايقي بر درياست.
آه بر من که نيستم ، من نيستم من
غوطه ور در خواب
لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.
فکر من شب ها
مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي
که رهاست از سيلاب
فکر غم هاي دراز
بشنو از من
من نبودم من ، که چنين مي ميرم
مي شنيدم که دلي هم ميگفت :
جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود
آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم
روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.



بشنو از من که نگاهم سرد است
قاصدک هاي وجودم انگار
خسته ، ليک در باد است.


اي شقايق نيست با من ياري نيست
تا بگويد قصّه راه دراز
تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.
در سکوتم يا تويي يا رنگ غم
يار من هم يا تويي يا شعر من.
تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!
من خدا مي خواهم
در تکاپوي و تلاش زندگي
من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.
بشنو از من
گر نمانم شايد
در دلم خواهي ماند.
من که رفتم آنوقت
قصّه ها خواهي خواند
که مرا دريابي !!!
بنگر ، تو چرا بي تابي؟!
تو مرا خواهي داشت
شعر من آهنگ نيست
نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ
شعر من يک راز است
که دلم با خود گفت.
بشنو از من ، که دلم اينبار گفت
سرّ خود با پاييز
قصّه اي روح انگيز ........

zary
9th May 2007, 02:58 PM
تو می مانی و من
ازدیروز و امروز
و من
به پرده ای فکر میکنم
که حقیقت نگاه تو را از من
ربوده است
و به طنابی داری میاندیشم
که همین نزدیکی هاست
همین جا
کنار جاده های سرد و برزخ بی روح قفس
حالا
تو می مانی و من

zary
9th May 2007, 03:00 PM
غروب
لابلای کوچه های دلم جا ماند
و خشم از پله های نگاهم بال رفت
اما سکوت انزوا را
به لبهایم سنجاق کرد
تا فردا مردم فریاد بزنند
"دیوانه ای لال گم شده است "