توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان های کوتاه از نویسندگان ناشناس... پیشنهاد می کنم یه سر بزنید.
هستی
24th May 2007, 03:35 PM
ایمان
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خدا و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایی ن آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
هستی
24th May 2007, 03:37 PM
بانک زمان
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید، چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود.
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!
هرکدام از ما چنین بانکی داریم: بانک زمان
هر روز صبح، در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد.
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند.
هرلحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است.
هستی
24th May 2007, 03:38 PM
تصمیم مهم
در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
هستی
24th May 2007, 04:51 PM
راز زندگی
در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب به بارگاه خود را فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنها را در زیرزمین مدفون کن.
فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند، درحالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.
هستی
24th May 2007, 08:58 PM
استعفا
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک 8ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
اگر می خواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون...!
هستی
24th May 2007, 08:59 PM
هر زنی زیباست
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزیزم، نمی دانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدر تنها دلیلی که به ذهنش می رسید، این بود: زنها گریه می کنند، بی هیچ دلیلی!
پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دبد که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید: خدایا، چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند، به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستهایش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش را دست از کار بکشند، او به کار ادامه بدهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد. و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بریزد. این اشک را منحصراً برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.
زیبایی یک زن در لباسش، موها یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
هستی
24th May 2007, 09:00 PM
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟
کی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر.
هستی
24th May 2007, 10:23 PM
استاد
پسر بچه 9ساله ای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد.
پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد.
استاد قبول کرد و شروع کرد به تعلیم. سه ماه گذشت، پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد.
یک روز نزد استاد رفت و پس از ادای احترام گفت:"استاد چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید؟"
استاد لبخندی زد و جواب داد:" همین یک حرکت برای تو کافی است."
پسر جوابش را نگفت ولی باز به تمرینش ادامه داد.
چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد. پسر در اولین مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که مسابقه ی او را می دیدند، به شدت تشویقش کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید. حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود. پسر می ترسید که با او رو به رو شود ولی استاد به او اطمینان داد که حتماً موفق خواهد شد.
مسابقه شروع شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد. پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید.
داور دستور به قطع مسابقه داد ولی استاد مخالفت کرد و گفن:" نه، مسابقه باید ادامه یابد"
پس از اینکه دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
همه سالن پسر را تشویق می کردند و پدر و مادرش از شوق، اشک می ریختند.
بعد از پایان مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید:" استاد، من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم؟"
استاد با خونسردی گفت:" ضعف تو باعث پیروزیت شد! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی، تنها دفاع حریفت این بود که دست چپ تو را بگیرد، در حالی که تو دست چپ نداشتی!"
هستی
24th May 2007, 10:24 PM
برادر
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار، پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند؛ برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:" داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره!"
هستی
25th May 2007, 02:05 PM
نجات عشق
در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.
غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:" بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:" زمان"
عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
هستی
25th May 2007, 02:07 PM
دست نوازش
روزی در یک دهکده ی کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت:" من فکر می کنم که این دست خداست که به ما غذا می رساند." یکی دیگر گفت:" شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد."
هرکس نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:" این دست چه کسی است، داگلاس؟"
داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:" خانم معلم، این دست شماست." معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
هستی
25th May 2007, 05:49 PM
مشعل
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که رد یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"
فرشته جواب داد:" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آنوقت ببینم چه کسی واقعاً خدا رادوست دارد!"
هستی
25th May 2007, 05:52 PM
زخم های عشق
چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره کلید نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریادهای مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره ها ی تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازویش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست نا جای زخم هایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازویش را نشان داد و گفت:" این زخم ها را دوست دارم؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند."
هستی
25th May 2007, 05:53 PM
ملاقات
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
" امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا"
امیلی همانطور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:" من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!" پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
امیلی جواب داد:" متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."
مرد گفت:" بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت به دنبال آنها دوید:" آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
" امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا"
هستی
25th May 2007, 10:19 PM
اشتباهات
توماس ادیسون دوهزار آلیاژ مختلف را برای اختراع لامپ روشنایی آزمایش کرد.
وقتی هیچکدام از این مواد در آزمایش درست جواب ندادند، دستیار او با ناراحتی گفت:" بیهوده است، ما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم.
ولی ادیسون با اطمینان جواب داد:" نه، ما پیشرفت کرده ایم و خیلی چیزها یاد گرفتیم. ما اکنون می دانیم که دوهزار آلیاژ وجود دارند که نمی توانند در لامپ روشنایی ایجاد کنند!"
هستی
25th May 2007, 10:20 PM
معجزه
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنا پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:" فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلو پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه هشت ساله ای شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه ی پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت:" چه می خواهی؟"
دخترک جواب داد:" برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم."
داروساز با تعجب پرسید:" ببخشید؟!"
دخترک توضیح داد:" برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته که بابام می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟"
داروساز گفت:" دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم."
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:" شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟"
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید:" چقدر پول داری؟"
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت:" آه چه جالب، فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!"
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:" من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد."
آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت:" از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجره ی واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟"
دکتر لبخندی زد و گفت:" فقط 5 دلار!"
هستی
25th May 2007, 10:21 PM
ساحل
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدرم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت. پیرمرد به دخترک گفت:" دختر کوچولوی احمق، تو که نمی توانی همه ستاره های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند." دخترک لبخندی زد و گفت:" می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم " و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت " و این یکی" و به دریا انداخت " و این یکی..."
khazan
25th May 2007, 11:14 PM
مرسی هستی قشنگم
هستی
26th May 2007, 01:15 PM
دیوار
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را به داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت:" مامان،مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کرد!"
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد:" تو پسر خیلی بدی هستی " و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز در اتاق پذیرایی بر دیوار است!
zary
26th May 2007, 03:50 PM
رویائی در اسپند
مقابل ائینه ایستاده بود و در حالیکه تور را از روی صورتش بالا میبرد لبخندی از سر شوق میزد.
مانند فرشته ها شده بود.
دست روی لباس سپیدو زیبایش کشید و در مقابل آئینه چرخی زد و احساس کرد مابین ابرها سیر می کند.
صورتش سفید و زیبا و لبانش گلگون و سرخ بودند .
تاجی پر برق از نگین روی سرش بود بی شباهت به پرنسس قصه ها نبود.
همه برایش دست میزدند و او مانند الماسی در بین جمع میدرخشد.
جوانی بلند قد و زیبا همچون شاهزاده ای به سویش آمد و دست گلی زیبا از ارغوانهای وحشی با ربانهای بلند را به دستش داد و در حالیکه با هم از پله ها پائین می امدند و تور بلند و سپدش روی پلکان کشیده میشد
به سمت اتومبیل زیبا و تزئین شده ای از گلها و تورهای زیبا رفتند
اما قبل اینکه سوار اتومبیل رویائی شوند هاله ای از دود خوشبوی اسپند جلوی دیدگانش را گرفت
اما هر چی پلک میزد دیگر خودش را ندید.
به دنبال خودش بود که کسی صدایش زد:
آهای دختر اسپندی!
زود اسپندتو بیار و این عروس و داماد خوشبخت مارا اسپند کن که کسی چشمشان نزند.
zary
26th May 2007, 03:51 PM
عشق جاودان
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد .
رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت .
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ،
به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .
جوان ، به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .
در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .
جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .
بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : " تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "
جوان گفت : " اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟ "
zary
26th May 2007, 03:54 PM
آسوده بخواب
دو همشهرى به سفر مىرفتند . يكى هيچ نداشت و ديگرى پنج دينار با خود آورده بود . آن كه هيچ با خود نداشت، هر جا كه مىرسيد، مىنشست و مىخفت و مىآسود و هيچ بيم نداشت. آن ديگر، پيوسته مىهراسيد و يك دم از همشهرى خود جدا نمىشد.
در راه بر سر چاهى رسيدند .جايى ترسناك بود و محل حيوانات درنده و دزدان . صاحب دينارها، نمىآسود و آهسته با خود مىگفت: ((چكنم چكنم؟ )) از قضا، صداى او به گوش همراهش كه آسوده بود، رسيد . وى را گفت:اى رفيق!دينارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم. دينارها به دست او داد . دينارها را گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت: (( اكنون آسوده باش و ايمن بخسب و بيم به دل راه مده .)) صاحب دينارها، نخست بر آشفت و خواست كه رفيق راه را عتاب كند و غرامت بخواهد؛ اما چون به خود آمد، آرامشى در خود ديد كه بسى ارزندهتر از آن دينارها بود . پس سنگى به زير سر گذاشت و آسوده بخسبيد
zary
26th May 2007, 03:58 PM
فرودگاه
براي شركت در يك كنگره ادبي، از نيويورك به شيكاگو پروازم مي كردم. ناگهان مرد جواني در راهروي هواپيما ايستاد و گفت: دقيقا" 12 داوطلب مي خواهم كه پس از فرود، هر كدام يك گل سرخ در دست بگيرند.
چند نفر از مسافران دست هايشان را بالا گرفتند. من هم دست ام را بالا بردم ، اما انتخاب نشدم. با اين وجود توانستم آن گروه را همراهي كنم.
پس از فرود ، مرد جوان با دختر جواني در فرودگاه اوهار ملاقات كرد. مسافران يكي پس از ديگري ،شاخه هاي گل سرخ را به دختر جوان تقديم مي كردند. سرانجام پسر جوان از دختر تقاضاي ازدواج كرد ... و او هم پذيرفت.
يكي از ماموران پرواز به من گفت: از وقتي اين جا كار مي كنم، اين رويداد رمانتيك ترين حادثه اي است كه در اين فرودگاه رخ داده است.
zary
26th May 2007, 04:01 PM
ديشب رويايي داشتم. خواب ديدم که به روي شنها راه ميروم همراه با خداوند و به روي پرده شب تمام روزهاي زندگيم را مي ديدم. روز به روز همان طور که نگاه مي کردم دو ردپا به روي پرده ظاهر شد. يکي مال من يکي از آن خداوند. راه ادامه يافت تا همه روزهاي زندگيم تمام شد آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم در بعضي جاها فقط يک ردپا وجود داشت. اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود روزهايي با سخت ترين دردها رنجها دوريها و .....
آنگاه پرسيدم: خداوندا تو به من گفته بودي که در تمام زندگيم با من خواهي بود و من هم پذيرفتم که با تو زندگي کنم پس چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟ خداوند پاسخ داد: بدان که تو را دوست دارم و هرگز حتي براي لحظه اي تو را تنها نگذاشتم. هنگامي که در آن روزها يک ردپا به روي شنها مي ديدي...
من بودم که تو را به دوش مي کشيدم
zary
26th May 2007, 04:02 PM
صحبت های حقیقت و دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
zary
26th May 2007, 04:07 PM
قيمت چشم و گوش و دست و پا ...
يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مىكرد و سخت مىناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمىكنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىكنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مىكنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوشتر و خوش بختتر از بسيارى از انسانهاى اطراف خود مىبينى . پس آنچه تو را دادهاند، بسى بيشتر از آن است كه ديگران را دادهاند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيشترى هستى
zary
26th May 2007, 04:10 PM
يك روز مرد فقيري به زنش مي گويد:«مي خواهم براي كدخدا تحفه اي ببرم،شايد او هم در عوض يك جنس خوبي يا پولي به من بدهد.»
زن مي گويد:«برايش چغندر ببر.» مرد گفت:«نه،پياز بهتر است.»بهر حال مرد يك كيسه ي پياز بر مي دارد و به خانه ي كد خدا مي رود. كد خدا از ديدن هديه ي مرد فقير، اوقاتش تلخ مي شود و دستور مي دهد تا پيازها را به سر مرد بيچاره بزنند،مرد همينطور كه پيازها به سرش ميخورد مي گفت:«چغندر تا پياز، شكر خدا »يكي از خدمتكاران كدخدا به او مي گويد:«اين چه حرفي است كه ميزني ؟چه شكر كردني دارد؟!» مرد فقير مي گويد:«چرا جانم،خيلي خوب هم شكر كردن داره ، براي اينكه اگر من به جاي پياز چغندر آورده بودم ،الان ديگر زنده نبودم.»
zary
26th May 2007, 04:15 PM
روزي شخصي از ملا پرسيد : ماه بهتر است يا خورشيد؟
ملاگفت اي نادان اين چه سوالي است كه از من مي پرسي ؟ خوب معلوم است ،
خورشيد روزها بيرون مي آيد كه هوا روشن است و نيازي به وجودش نيست !
ولي ماه شبهاي تاريك را روشن مي كند، به همين جهت نفعش خيلي بيشتر از ضررش است !
zary
26th May 2007, 04:19 PM
اِوا
مردي در چاه افتاده بود، خانمش از كنار چاه مي گذشت .صداي ناله اي شنيد .
گفت: اِوا ! خاك عالم به سرم! افتادي تو چاه ؟!
مرد: نه خانم من روي زمين نشسته بودم، اين چاه رو دورم كندند!
zary
26th May 2007, 04:23 PM
کوه انعکاس
پسر و پدري داشتند در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد ، به زمين افتاد و داد كشيد: آآآ ي ي ي
صدايي از دور دست آمد: آآآ ي ي ي !!
پسرك با كنجكاوي فرياد زد: كي هستي ؟ پاسخ شنيد: كي هستي؟
پسرك خشمگين شد و فرياد زد: ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو ! پسرك با تعجب از پدرش پرسيد : چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صداي بلند
فرياد زد: تو يك قهرمان هستي! صدا پاسخ داد: تو يك قهرمان هستي
پسرك باز بيشتر تعجب كرد . پدرش توضيح داد: مردم مي گويند كه اين انعكاس كوه است.
ولي در حقيقت انعكاس زندگي است. هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي
عيناً به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به
وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي ، آن را حتماً به دست خواهي
آورد. هر چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدمها نگاه كني زندگي همان را به تو خواهد داد.
zary
26th May 2007, 05:34 PM
خريد يک ساعت کاری
وقتي كوچك بود روزي پدرش خسته و عصباني از سر كار به خانه آمد . او دم در به انتظار پدر نشسته بود .
گفت : بابا , يك سئوال بپرسم ؟
پدرش گفت : بپرس پسرم . چه سئوالي ؟
پرسيد : شما براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش پاسخ داد : چرا چنين سئوالي ميكني ؟
- فقط ميخواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش گفت : اگر بايد بداني خوب ميگويم , ساعتي 20 دلار .
پسرك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد , بعد به پدر نگاه كرد و گفت : ميشود لطفاً 10 دلار به من بدهيد ؟
پدر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من پول بگيري , سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي ! من خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه اي وقت ندارم .
پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست .
پدر نشست و باز هم عصباني تر شد . پيش خودش گفت : چطور به خودش اجازه ميدهد فقط براي گرفتن پول از من چنين چيزي بپرسد ؟ بعد از حدود 1 ساعت آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نيازداشته . بخصوص اينكه خيلي كم پيش ميايد پسرك از او درخواست پول كند.
پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت : با تو بد رفتار كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي , بگير .
پسرك خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا . بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير 2 اسكناس 5 دلاري مچاله شده درآورد. پدر وقتي ديد پسر خودش پول داشته , دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟
پسرك گفت : براي اينكه پولم كافي نبود ولي الان 20 دلار دارم . بابا , آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك ساعت زودتر خانه بياييد و با ما شام بخوريد ؟!
melina_007
26th May 2007, 06:34 PM
زري جون اين اخريه خيلي با حال بود.....كاشكي ميشد 2تا تنكس داد....كه بازم كم بود .....واقعا مرسي از همه......
zary
26th May 2007, 06:49 PM
ممنون ملینا جون ...من از این داستان خیلی خوشم میاد ..داستان جالبیه
.................................................. ............
اوعاشقی سخت بی قرار بود و در فراق معشوقش بی تابی ميكرد معشوق برای اينكه امتحانش كند روزی با اوقرار ملاقات گذاشت.
وعاشق برای اثبات بی قراری واشتياق خود به ديدار معشوق، ساعتها قبل از قرار خود در محل حاضر شد اما هر چه نشست معشوقش نيامد كه نيامد .و اوساعتها پس از قرار هم در آنجا ماند اما باز هم معشوق نيامد. تا اينكه عاشق خوابش برد.
پس از اينكه از خواب بيدار شد ديد كه خبری از معشوق نيست اما در جيب او چند دانه گردو هست .
بسيار تعجب كرد و به نزد شخصی كارآزموده و با تجربه رفت و مطلب را با او در ميان گذاشت .
و آن شخص در پاسخ گفت:
آن گردو ها را معشوق در جيبت گذاشته؛ او ميخواسته به تو بگويد ای بچه، تو كه ادعای عاشقی داری پس چرا خوابت برده ؟عاشق كه خوابش نمی برد
melina_007
26th May 2007, 06:52 PM
مرد و زن جواني سوار بر مونور در دل شب مي راندند
انها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان:يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان:نه! اينجوري بيشتر حال ميده !
زن جوان:خواهش ميکنم .من خيلي مي ترسم.
مرد جوان:خوب باشه !اما بايد بگي دوستم داري !
زن جوان: دوستت دارم .خيلي دوستت دارم .
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش بري.
مرد جوان:باشه به يه شرط اينکه کلاه ايمني منو برداري و
روي سر خودت بزاري آخه نمي تونم راحت برونم .
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود
".برخورد موتور با ساختماني حادثه آفريد."
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور رخ داد
يکي از دو سر نشين زنده ماند و ديگري جان سپرد.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اينکه زن را مطلع کند با ترفندي کلاه ايمني
خود را بر سر او گذاشت و خواست تا
براي آخرين بار دوستت دارم را از او بشنود
و خودش رفت تا او بماند .
.................................................. .......................
هستي جونم واقعا از تو هم تشكر ميكنم به خاطر پست هاي قشنگت به خصوص اون برادر....
melina_007
26th May 2007, 06:58 PM
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملاْ سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: " اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست."
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:" تو حتماْ شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است."
پيرمرد گفت:" درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند... حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟"
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
melina_007
26th May 2007, 07:04 PM
تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت... بله! اينجا بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.
zary
26th May 2007, 07:06 PM
منم از هستی جون ممنونم ....چون یکی از بهترین تاپیکارو تو این بخش زده
.....................................
كفش خندان
مرد فضولي در مسير خود زن اديبه و در عين حال فقيري را ديد كه كفش پاره اي به پا داشت
مرد فضول گفت : اي زن ، كفش تو مي خندد .
زن گفت : آري كفش من بي ادب است و هرگاه آدم فضولي را ببيند ، قدرت خودداري ندارد و خنده مي كند !
آن مرد شرمنده شد و گفت : اينست پاداش كسي كه بي خود شوخي مي كند !
zary
26th May 2007, 07:07 PM
سنگيني گوش
يك پسر بچه ايام تابستان نزد مادر بزرگش كه گوش سنگيني داشت به ييلاق رفته بود . يك روز يك پاكت بزرگ را گرفت و همانطور كه عادت بچه هاست آنرا باد كرده نزد مادر بزرگش رفت و به شدت به آن مشت زد ، به طوريكه پاكت با صداي عجيبي تر كيد . سگ كه در حياط بود از جايش پريد ، كلفت كه داشت ظرفها را در آشپزخانه ميشست آنها را به زمين انداخت مرغ و خروسها پا به فرار گذاشتند اما مادر بزرگ در حاليكه لبخند مي زند رو به نوه كوچكش كرد و گفت : ديدي صدا نكرد ؟!
melina_007
26th May 2007, 07:07 PM
حوا در باغ عدن قدم ميزد که مار به او نزديک شد و گفت:«اين سيب را بخور.»
حوا درسش را از خداوند آموخته بود. پس امتناع کرد.
مار اصرار کرد:«اين سيب را بخور تا براي شوهرت زيباتر بشوي.»
حوا پاسخ داد:«نيازي ندارم. او که جز من کسي را ندارد.»
مار خنديد:«البته که دارد!»
حوا باور نمي کرد.
مار او را به بالاي يک تپه برد. به کنار چاهي! سپس گفت:«معشوقه آدم آن پايين است. آدم او را در آنجا مخفي کرده است. نگاه کن.»
حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايي را در آب ديد و سپس سيبي که مار به او پيشنهاد کرده بود را خورد.
zary
26th May 2007, 07:08 PM
غذاي لذيذ
جواني براي اولين بار از طرف والدين همسر آينده اش به شام دعوت شد . همه چيز به خوبي تمام شد . در آخر كار پسر جوان براي ابراز تشكر خطاب به والدين همسر آينده اش گفت :
غذاي بسيار خوشمزه اي بود . مدتها بود كه چنين غذاي لذيذي نخورده بودم .
در اين موقع برادر كوچك دختر گفت :
ما هم همينطور ... ما هم همينطور .
zary
26th May 2007, 07:09 PM
بي اطلاعي
در مجلسي مردي از خوب خوابيدن خود تعريف مي كرد و مي گفت :
من شبها درست درست مثل يك بچه مي خوابم !
درست در اين موقع يكي از حضار كه مسن تر از سايرين بود گفت :
معلوم مي شود شما هرگز بچه نداشته ايد تا بفهميد خوابيدن بچه يعني چه !
zary
26th May 2007, 07:17 PM
يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگهاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند وانها آرام بر روي زمين افتادند.شاخه چندين باراين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند وشاخه از کارش بسيار لذت مي برد.برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکمچسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ درحال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و باخود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنشصرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخرهدوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه بهناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان درراه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخهبدون آنکه مجا ل اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگهان صداي برگ جوانرا شنيد که مي گفت:اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهيپرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.
هستی
26th May 2007, 10:15 PM
گربه در معبد
در روزگاران دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد. در معبد گربه ای بود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد و حواس شاگردان را پرت می کرد.
استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود، گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی می شد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه دیگری را گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!
قرنها گذشت و نسل های بعدی درباره ی تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان، رساله ها نوشتند!!
هستی
26th May 2007, 10:16 PM
انتخاب
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت:" من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم."
آنها پرسیدند:" آیا شوهرتان خانه است؟"
زن گفت:" نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته"
آنها گفتند:" پس ما نمی توانیم وارد شویم."
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت:" برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل."
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:" ما با هم داخل خانه نمی شویم."
زن بت تعجب پرسید:" چرا!؟" یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:" نام او ثروت است." و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:" نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه ی شما شویم."
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:" چه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!" ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:" چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟"
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:" بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود."
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:" کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست."
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و به دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:" شما دیگر چرا می آیید؟"
پیرمردها با هم گفتند:" اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!"
khazan
30th May 2007, 02:02 PM
مرسی از هستی و ملینا وزری عزیزم
هستی
30th May 2007, 10:21 PM
مادر
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی لز گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:" دختر خوب، چرا گریه می کنی؟"
دختر در حالی که گریه می کرد، گفت:" می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود." مرد لبخندی زد و گفت:" با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم."
وقتی از گل فروشی خارج می شدند، نرد به دختر گفت:" مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟" دختر دست مرد را گرفت و گفت:" آنجا" و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را قبرستان برد و دختر روی یک قبره تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
هستی
30th May 2007, 10:21 PM
مانع
در زمان های قدیم، پادشاهی تخت سنگی را وسط حاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفائت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر چه مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سیزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
Afsaneh
11th June 2007, 11:41 AM
دختر ناینایی عاشق پسری بود. پسر هم عاشق او بود. روزی دختر به پسر گفت کاش من می توانستم ببینم آن گاه زندگی آینده مان بهتر می شد.باور کن من اگر میدیدم باز هم عاشقانه تو را دوست داشتم.
مدتی گذشت و کسی حاضر شد چشمانش را به آن دختر بدهد. دختر بعد از عمل وقتی چشمانش را باز کرد دید پسر هم مثل خودش نابینا است. دختر عصبانی شد و شروع به دعوا کرد و گفت برو گمشو ازت بدم می یاد دروغگو. لیاقت من بیشتر از تواست.
پسر لبخند تلخی زد د در حالی که می رفت گفت : مواظب چشمام باش.
Afsaneh
11th June 2007, 11:42 AM
روزی شاپرک به خرسه گفت : دوست دارم.
خرسه گفت : الان وقت خواب زمستونی منه . بذار بخوابم وقتی بیدار شدم با هم درباره اش حرف می زنیم.
خرسه برای 3 ماه خوابید ولی نمی دونست که شاپرک ها فقط 3 روز عمر می کنند.
ghoghnoos
15th June 2007, 01:14 AM
بستنی
پسر بچه ای وارد يک بستنی فروشی شد و پشت ميزی نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: يک بستنی ميوه ای چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را
در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد : يک بستنی ساده چند است؟ در همين
حال تعدادی از مشتريان در اتتظار ميز خالی بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره
سکه هايش را شمرد و گفت: لطفا يک بستنی ساده. پيشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد
. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه يک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پيشخدمت
nili
23rd June 2007, 02:02 PM
حسرت
پسر جوان وارد شیرینی فروشی شد . بعد از ایکه از مغازه بیرون آمد پسرکی فقیر به او نزدیک شد و گفت : آقا
یه کم شیرینی به من میدی؟ جوان ناسزایی گفت و دور شد. پسرک اهی کشید و با حسرت به جعبه شیرینی چشم
دوخت. جوان به خیابان که رسید پایش پیچ خورد و جعبه شیرینی افتاد و زیر چرخ ماشین له شد....
nili
23rd June 2007, 02:08 PM
عشق
روزی که میخواست برود ده بذر گل به من داد و گفت این ده بذر را بکار. هر وقت جوانه زدند من برمی گردم.
من آنها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام نور امیدی در دلم روشن می شد. اما این یکی انگار خیال
جوانه زدن نداشت.
ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نمی زند!....
nili
24th June 2007, 09:23 AM
بدهکار
از دادگاه که بیرون آمد خیلی خوشحال به نظر می رسید. بدهکارش را روانه زندان کرده بود و امروز قرار بود شخص
خیری بدون دریافت هیچ وجهی کلیه اش را به تنها پسرش اهدا کند . ولی انگار هیچ خبری از مرد خیر نبود زیرا همین
امروز صبح به خاطر بدهی اش روانه زندان شده بود ....
سايهي مهتاب
8th July 2007, 10:56 PM
ماشاللا چقدر كوتاهن!!
هستی
10th July 2007, 12:43 AM
بوی کافور
پسرک داشت داد می زد: گلاب، گلاب می خوای؟
- گوشی موبایلت چیه؟ دوربین داره؟
بوی خرما و حلوا از در مسجد می زد بیرون...
- کفش رو چند خریدی؟ 130 تومان؟ خیلی عالیه...
خط زیگزاگ تبدیل به خطی صاف شد... تموم.
- دماغم خوب نشده. نوکش رو خیلی تیز کرده.
صدای شرشر آب می اومد با بوی تند کافور: " برش گردون...چقدر سنگینه... پاهاش رو هم بشور... "
- نامزدش رو دیدی؟ چقدر خودش رو میگیره...!
و...
پسرک گلاب فروش از روی قبر ها می پرید و داد میزد:" گلاب دارم... گلاب .... "
هستی
10th July 2007, 02:01 AM
تنها خداست که می داند:
در انتهای غروب یک شب زمستانی، مرد کوهنوردی که از گروه کوهنوردان جلوتر رفته بود به دلیل نداشتن دید کافی پایش بر لبه ی پرتگاهی لغرید و هنگام سقوط ناگهان با دستانش شاخه خشکیده درختی کوچک را گرفت. اما خیلی زود فهمید شاخه آنقدر کوچک است که نمی تواند وی را نگه دارد. به سمت هم گروه هایش فریاد زد: کمک، کمک، کسی نزدیک نیست؟...
کسی گفت: من هستم.
مرد گفت: تو کی هستی؟
او گفت: من خدا هستم.
مرد گفت: خدایا نجاتم بده من دارم سقوط می کنم.
خدا گفت: آیا به من اعتماد داری؟
مرد گفت: بله.
خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها کن!
مرد کمی سکوت کرد و فریاد زد: کس دیگری این نزدیکی نیست؟ و تا صبح محکم خود را به شاخه آویخت و در محل ماند. صبح، کوهنوردان دیگر جسد آن مرد را چسبیده به یک شاخه خشکیده یافتند که در اثر سرما یخ زده بود و در زیر پایش یک صخره بزرگ در فاصله کمتر از یک وجب قرار داشت.
flower4u
10th July 2007, 07:21 PM
کیسهٍ زر . . .
در گوشه ای کنار یک درخت قدیمی پیرمردی در خلوت خود گوشه ای نشسته بود . جوانکی غافل از پیرمرد در گوشه دیگری از این درخت میگریست و لعنت بر خدا می فرستاد .!!
پیرمرد جلو رفت و گفت : لعنتت بر خدا برای چیست ؟
جوانک گفت : از روزگارم می نالم از زری که ندارم.
پیرمرد گفت : من ۶۰ سال است که کیسه زری دارم و نمی توانم خرج کنم !!!
جوانک گفت : پس به من بده تا خرج کنم ...
پیرمرد رفت و بعد از اندکی زمان برگشت و کیسه زری به او داد و گفت : این کیسه زر کیسه عمر من است . آیا به خواست این کیسه زر اطمینان داری ؟
جوانک گفت : بله ...
پیرمرد گفت : امیدوارم که مثل من غذاب وجدان نگیری . من سالها پیش زیر همین درخت بواسته گریستن کیسه زری به دودوزه بازی بدست آوردم!!!
اما ۶۰ سال از عمرم را زیر این درخت نشستم تا شاید دینم را به دروغم ادا کنم و کیسه زر را به صاحبش برگردانم .
افسوس که از او مشتی از خاک بیش نمانده .
هستی
10th July 2007, 11:11 PM
زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است!
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسرجان، برو در آن قطعه زمین باست. من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم، اگر توانستی دم هر کدام از این سه گاو را بگیری، می توانی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری باشد، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود. دوباره در طویله باز شد. باور نکردنی بود در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سم به زمین می کوبید، خرخر می کرد و وقتی او را دید، از ترس آب دهانش جاری شد! گاو بعدی هرچیزی هم که باشد، باید از این بهتر باشد. به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتی خارج شود. برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچکترین و لاغرترین گاوی بود که در عمرش دیده بود.
در جای مناسبی قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش را دراز کرد... اما گاو دم نداشت!
MAHSHID
10th July 2007, 11:38 PM
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
MAHSHID
10th July 2007, 11:41 PM
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند:
“خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.
MAHSHID
10th July 2007, 11:49 PM
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟
قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیرچرخ تریلی رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون دلیل! من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزحانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب(شراب) و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر
MAHSHID
10th July 2007, 11:59 PM
با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فكر می كنند نباش . تعریفی را كه آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف كن .
از قدرت خود مایه بگذار و بر قدرت دیگران تكیه نكن . استعدادهای خودت را پرورش بده و به استعدادهای مردم غبطه نخور .
حتی گردابی از افكار ناراحت كننده ، با شوخ طبعی و خنده ای از ته دل ، از بین خواهد رفت .
بزرگترین شفا بخش ، عشق است .
قدرت درك یافته هایی را كه از تجربیات مختلف به دست می آوری ، افزایش بده . آن را در سكوت بارور كن و به صورت خرد در اختیار دیگران قرار بده .
بگذار كه لبخند در قلبت بارور شود و از دریچه ی چشم هایت به دنیا بتابد . مانند لبخندهای دوستانه ، شفا بخش و سپاسگذار باش .
نخواه كه دیگران را با زیبایی و جذابیت زنانه جذب كنی . زیرا هر چند داشتن اقتدار بر دیگران ارضا كننده است ، اما به تدریج وجودت ناقص و ضعیف خواهد شد . سعی كن با الهام بخشیدن به دیگران و تحسین اهداف عالی آنها ، خود را قوی كنی .
هنگامی كه وسوسه می شوی تا حرف های كنایه آمیز و نیشدار به دیگران بزنی ، یادت باشد كه فلفل زیادی ، طعم غذا را خراب می كند .كلمات نسنجیده ، دوستی های با ارزش را تباه می كند .
ظرفیت عشق وجودت را با دوست داشتن همه ی انسان ها و تمامی زندگی افزایش بده .
همواره به دیگران كمك كن و همراهی شان كن تا به تعالی برسند . آن گاه خود نیز از درون به تعالی خواهی رسید .
(جی دونالد والترز)
MAHSHID
11th July 2007, 12:11 AM
راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت
MAHSHID
11th July 2007, 12:13 AM
بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعتها با یكدیگر صحبت میكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میكرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت.
این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میكردند و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف میكرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میكرد.
روزها و هفتهها سپری شد.
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هماتاقیش را وادار میكرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند !
پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند...
MAHSHID
11th July 2007, 11:22 PM
پدر روزنامه می خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - كه نقشه ی جهان را نمایش می داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بیا كاری برا یت دارم. یك نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور كه هست بچینی ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، می دانست پسرس تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافی یاد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا فی دیگر چیست؟!؟ اتفاقأ پشت همین صفحه ، تصویری از یك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم رابسازم، دنیا را هم دوباره ساختم! "^:)^ 3:-O :-$
سايهي مهتاب
13th July 2007, 01:51 PM
سميرا:بياييد پيمان ياد كنيم كه تا ابد با هم دوست خواهيم بود.
و هر پنج نفر نوك انگشتان خود را با همان سوزن خوني كردند و به هم ماليدند.
چند هفته بعد ديگر سميرا نميتوانست به مدرسه بيايد چون او ايدز داشت.
MAHSHID
20th July 2007, 12:35 AM
شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.
MAHSHID
26th July 2007, 02:40 PM
روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است..
Pasalari
27th July 2007, 01:58 AM
خاطرات یک موتور سوار مرده
نشستهام روی جدول کنار خیابان و خستگی جان کندن را به در میکنم. تازه داشتم میرفتم یخچال فریزری که از اداره حوالهاش را گرفته بودم تحویل بگیرم. داشتم فکر میکردم؛ قسطهای این که تمام شد، برای سال بعد یک نوتبوک برمیدارم. باید کامپیوترم را هم بفروشم تا بتوانم کمی از پیشقسطش را بدهم. خیلی میخریدند دویست هزار تومان. البته فاطمه میگفت دفعهی بعد باید یک ماشین لباسشویی خشککن دار برداریم. این که داشتیم دوقلو بود. کمی سخت بود برایش. داشتم به همین چیزها فکر میکردم که یک دفعه این مردک از فرعی درآمد و یک دفعه همه چیز تمام شد.
نانجیب قبل از اینکه کسی بیاید جای ماشینش را طوری تغییر داد که صددرصد من مقصر باشم. بدبخت از ترس نزدیک بود سکته کند. افسر هم که آمد برای کروکی کشیدن زبانش بند آمده بود، مثل بید میلرزید. وقتی میخواست مدارک ماشین را از کیفش بیرون بیاورد، همهشان را ریخت کف خیابان. باران میآمد. کارت و گواهینامهاش را که در آب سیاه کف خیابان کثیف شده بود؛ با آستین کتش پاک کرد و دو دستی تقدیم جناب افسر کرد.
افسر با نوک دو انگشتش یک گوشه از کارتها را گرفت؛ نگاهی کرد و انداخت روی صندلی ماشینش و شروع کرد به کروکی کشیدن و نوشتن صورتجلسهی تصادف. راننده حین کروکی کشیدن سعی میکرد شرح ماوقع را طوری به افسر بفهماند که تمام ماجرا به نفعش تمام شود و یک طوری از مخمصهای که داخلش افتاده بود، فرار کند. اما هر طور که حساب کند و هر طور که کروکی کشیده شود ؛ آن که مرده منم.
...
بیست دقیقهای بیشتر نگذشته بود که آمبولانس آمد. جمعیت خیابان را بند آورده بود و صدای بوق مکرر ماشینها میآمد. هر ماشینی هم که رد میشد، توقف کوتاهی میکرد و صحنه را سیر میکرد و احیانا پول خردی از شیشه ماشین پرت میکرد طرفم. اگر آمبولانس کمی دیرتر میآمد، جنازهام زیر پول خردهایی که مردم میریختند مدفون میشد. ما آخر مردیم و فلسفهی این پول ریختن روی جنازه را نفهمیدیم. هر ابولبشری که برای تماشایم آمده بود، چند تایی پول خرد و احیانا اگر داشت پنجاه تومانی یا صدتومانی پاره پرت میکرد روی بدنم.
جالبتر از همه پیرمردی بود که هر چه جیبش را گشت پول ریز پیدا نکرد. اول دولا شد نهصدتومان از پولهای خرد را جمع کرد، بعد یک هزارتومانی را چهارتا کرد پرت کرد طرفم. افتاد کنار پایم. به جز چند نفری از جوانها که میخواستند دل و جرآتشان را به دور و بریهایشان نشان دهند و ماموران پاسگاه که مجبور بودند، کسی نزدیکم نمیشد. میترسیدند. انگار؛ من از دنیای دیگری بودم و تا نیم ساعت پیش یکی از خودشان نبودهام.
"سر جمع ده هزار تومنی شده!" این جمله را سرباز وظیفهای که پولها را جمع کرد، به افسر مافوقش گفت. حالا معلوم نیست با این پولها چه کار میکنند؟!
...
مرد میانسالی برانکارد را از آمبولانس پایین آورد. یکی از چرخهای برانکارد خراب بود و در جهت حرکت نمیچرخید. بنده خدا تا برانکارد را بیاورد نزدیک جنازه، چند بار به چپ و راست زد و زیر لب غرغر کرد، و فحشی نثار من که: "حالا چه وقت مردن بود زیر این باران!"
کنارم آمد و خیلی عادی، گونی سفید آردی را که رویم پهن کرده بودند برداشت. دانههای سفید آرد روی گونی با خونابهی بدنم که با آب باران ممزوج شده بود؛ رنگ بدی به ظاهر گونی داده بود. چند نفری که خودشان را به جنازهام نزدیک کرده بودند تا شاهد پردهبرداری از رویم باشند؛ تا چشمشان به بدنم افتاد، صورت در هم کشیدند و لب گزیده و پا عقب کشیدند. صدای جیغ دو سه تا از زنها هم که از دور سرک میکشیدند بلند شد. حق داشتند؛ بدنم آش و لاش شده بود. کشکک زانوی راستم بیرون زده بود و از غضروف آویزان بود. پیشانیام که به جدول خورده بود اندازهی دو بند انگشت فرو رفته بود. چشم چپم هم ترکیده بود و یک مایع سفید رنگ و لزج مایل به زرد بیرون زده و ریخته بود روی صورتم.
...
جان کندن خیلی سختی داشت. شاید اگر پوستم را زنده زنده میکندند؛ درد و رنجش کمتر از جان کندن بود. دیدن حضرت عزرائیل هم که قصهای جداگانه دارد.
یکی که کناری ایستاده بود و انگار میشنید گفت: "برو خدا را شکر کن که هم شب جمعه بود، هم باران میآمد و گرنه جان کندنت صدبار سختتر از این بود. فعلا هم دنبال جنازهات هر کجا رفت میروی تا وقت کفن و دفنت شود."
گفتم: مگه...
هنوز حرف از دهانم خارج نشده بود که ادامه داد:" از الان هم بگویم فکر برگشتن را از سرت برای ابد بیرون کن. هر کس را هم که دیدی به دست و پایش نیفت تا برایت وساطت کند. هیچ راه برگشتی در کار نیست." بعد هم لبخند معنا داری زد و گفت: "من نمیدانم، کدامیک از صد و بیست و چهار هزار پیامبری که آمدند؛ تضمین دادند که حتما هفتاد هشتاد سال، عمر میکنیم! اصلا؛ هفتاد سال که هیچ، هزار سال عمر کنید! مگر برایتان فرقی هم میکند؟! خود تو! توی این بیست و هفت سال و شش ماه و چهار روز و نه ساعت و هفده دقیقه و بیست و هشت ثانیهای که زنده بودی چه کار کردی که حالا انتظار داری برگردی حداقل پنجاه سال دیگر زنده باشی؟! ... بلند شو! آمبولانس دارد میرود. امشب را در سردخانه باید کنار جنازهات باشی تا صبح."
nafiseh
31st July 2007, 01:14 AM
عشق پستي
باسرعت انگشتانش را روي دكمه ها فشار ميداد
و حروف به سرعت به هم مي چسبيدند و روي صفحه حك مي شدند
ازهمان روزي كه تو را ديدم فهميدمكه تو با همه فرق داري
تو مثل دخترهاي ديگرنبودي ونيستي وشايد همين است كه من عاشقت شدم
دوست دارم بدوني كه تواولين و اخرين عشق مني براي هميشه
فكر كرد همين قدر كافيه بيشتر ازاين ممكن بود مصنوعي بشه
حالا فقط بايد براي چهارتاشون ميل ميزد ومنتظر جواب ميماند
nafiseh
31st July 2007, 01:15 AM
(خوشبخت)
دم دماي صبح ساكش را برداشت و بي صدا رفت به پارك
كنار همان نيمكتي كه براي اولين بار همديگر روديدند
پسرك ساك راگرفت و گفت نگران هيچي نباش
قول ميدم خوشبختت كنم مهم اينه كه ما با هم هستيم
و هيچ چيز جز مرگ نمي تواند ما را ازهم جدا كند
دو ماه بعد قاضي نقش مرگ را ايفا كرد
هستی
2nd August 2007, 12:02 AM
داستان همیشگی عشق و دیوانگی
در زمان های بسیار قدیم هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند؛ خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: " بیایید یک بازی بکنیم، مثلاً قایم باشک." همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوتنگی فوراً فریاد زد:" من چشم می گذارم."
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوتنگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلو درختی رفت وشروع به شمردن کرد:" یک... دو... سه..." همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفت:" زیر سنگی پنهان می شوم." اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد. و دیوتنگی مشغول شمردن بود:" هفتاد و نه... هشتاد... هشتاد و یک..." همه پنهان شده بودن به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم ندارد چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید؛ نودو پنج... نود و شش، نود و هفت... هنگامی که دیوتنگی به صد رسید، عشق پرید بین یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد:" دارم میام" و اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود. زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. لطافت را نیز یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:" تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است." دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت:" من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟" عشق پاسخ داد:" تو نمی توانی من را درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو."
و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
puria.69
2nd August 2007, 11:27 AM
کدو و چارمغز
چوب شکنی برای آوردن هيزم به جنگل رفت. قدری از شاخه های خشک جنگل جمع نموده چاشت سوی خانه بر
گشت و چون بسيار مانده شده بود، کنار جوی آب، زير درخت چارمغز پشتارهء خود را نهاد تا قدری استراحت نمايد و رفع
ماندگی کند. اتفاقاً در آن نزديکی فاليزی ساخته و سبزی های مختلفی در آن کاشته بودند. نظر چوب شکن به بته
های کدو افتاد و با خود گفت: عجب بی انتظامی و کار چپه است، اين بته های ضعيف و کدو های بزرگ بهم هيچ
مناسبتی ندارند. چه ميشد اگر کدو ها محصول اين .درخت بزرگ و چارمغز های کوچک آن ثمر اين بتهء ضعيف ميبود
به همين فکر و سودا بود تا خواب بر وی غالب شد. چشم به هم بست و به خواب رفت طولی نکشيده بود که يک
چيزی از هوا پائين آمده به شدت در روی او خورد و ترسيده از خواب بيدارش نمود. چوب شکن بر خاسته با حيرت به هر
طرف نظر کرد. ناگاه چشمش به چار مغز افتاد که از درخت پائين آمده و بروی او خورده و از خواب شيرين :وی را بيدار
ساخته است. اين وقت چوب شکن با خود فکر نمود و گفت
سبحان الله، چه خوب است که اين کدو های بزرگ در جای اين چارمغز نبود، ور نه
از افتادن آن مغز سرم ميبرامد
puria.69
2nd August 2007, 11:29 AM
روزی از روزها شير خيلی گرسنه بود و خيلی ميل داشت که گاوی را طعمه خود نمايد. پس قاصدی نزد گاو فرستاده او را به نهار دعوت کرد و اطلاع داد که برای نهار يک گوسفند و حليمی درست خواهد کرد. گاو دعوت را قبول کرد و نزد شير آمد. اما ديد يک ديگ بسيار بزرگ و مقدار زياد هيزم حاضر کردند. پس فوراً رو به فرار گذاشت
:شير پرسيد
مهمان عزيزم چرا نميائی با هم نهار بخوريم؟
:گاو در حاليکه مشغول فرار بود برگشته جواب داد
.به نظرم ديگ شما برای يک گوسفند خيلی بزرگ است
سهراب
2nd August 2007, 03:49 PM
مرسی زیباست
nili
3rd August 2007, 11:28 AM
دسته گل
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
nili
3rd August 2007, 11:29 AM
به من بگو خدا چجوریه
ساکی کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادر زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. اما او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و اجازه دادند چند دقیقه با بچه تنها باشد. ساکی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و صورتش را به صورت نوزاد چسباند و در گوشش پچ پچ کرد: نی نی جون به من بگو خدا چجوریه... من داره یادم می ره.
puria.69
5th August 2007, 05:00 PM
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
puria.69
5th August 2007, 05:40 PM
داستان پسرک و سگ...!!!
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....
Pooyajoon
7th August 2007, 09:39 AM
خیلی خیلی ممنون از داستان هاتون
واقعا قشنگ هستن. دستتون درد نکنه
zary
7th August 2007, 04:20 PM
هدیه
در بیمارستانی دو مرد بستری بودند که هم اتاقی و هم بیماری بودند. دو تخت در اتاقشان بود
که یکی کنار در ورودی و یکی هم کنار پنجره.
هر دو مشکل ریوی داشتند، اما یکی از آنها که تختش کنار در ورودی بود، حتی اجازه
نشستن روی تختش را هم نداشت و همیشه به حالت درازکش به سقف نگاه می کرد. مرد دیگر
وقتی میدید که هم اتاقی اش تا این حد ناراحت و ناامید است، عصرها ساعتی از روی تختش به
حالت نشسته بیرون پنجره را نگاه می کرد و بهار و خیابان و مردم را برای دوستش توصیف می
کرد و بیمار دیگر چشم هایش را می بست و تمام جزییات دنیای بیرون را پیش خودش مجسم
می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بارش با تکاپو و
شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
هفته ها به همین منوال سپری شد تا یک روز صبح پرستار خبر از پیکر بی جان بیمار کنار
پنجره داد. او با آرامش به خواب ابدی رفته بود. وقتی جسدش را به بیرون اتاق منتقل کردند،
مرد دوم درخواست کرد که تختش را کنار پنجره ببرند. وقتی به کنار پنجره رسید، با شوق
فراوان به بیرون نگاه کرد.
اما...
تنها چیزی که دید، یک دیوار بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت: جلوی این
پنجره که دیواره! چرا؟ هم اتاقی ام هر روز از زیبایی های بیرون این پنجره با من حرف می زد
پرستار با تعجب نگاهی کرد و گفت: او که نابینا بود. حتی نمی توانست این دیوار سیمانی که شما
می بینید را هم ببیند. حدس می زنم می خواست شما را به زندگی امیدوار کند.
zary
7th August 2007, 04:21 PM
دنيا آنجور است كه خودت هستي
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف !
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب ! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !
zary
7th August 2007, 04:22 PM
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس
از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط
براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي
آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ
تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست
چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور
كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با
سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد
زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان
احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت
، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب
بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور
كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها
كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند .
zary
7th August 2007, 04:26 PM
گاو ما ما مي كرد... گوسفند بع بع مي كرد... سگ واق واق مي كرد... و همه با هم فرياد مي زدند:
حسنك كجايي؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي شكند. پتروس درحال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت وكور بود. الآن چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد، او كلاس بالايي دارد، او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد؛ به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
mehdi_6789
9th August 2007, 12:11 PM
" دعای خیر پدر"
مرد. جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
mehdi_6789
9th August 2007, 12:12 PM
يک پر .......
يک افسانه صحرايی , از مردی ميگويد که می خواست به واحه ديگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش .......
فرش هايش , لوازم پخت و پز , صندوق های لباسش را بار کرد ـ و حيوان همه را پذيرفت .......
وقتی می خواستند به راه بيفتند مرد پر آبی زيبايی را به ياد آورد که پدرش به او داده بود .......
پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت ....... اما با اين کار , جانور زير بار تاب نياورد و جان سپرد .......
حتما مرد فکر کرده است : شتر من حتی نتوانست وزن يک پر را تحمل کند .......
گاهی ما هم در مورد ديگران همين طور فکر می کنيم ....... متوجه نمی شويم که شوخی کوچک ما شايد همان قطره ای بوده است که جامی پر از درد و رنج را لبريز کرده .......
mehdi_6789
9th August 2007, 12:13 PM
در گذشته های دور زمانی که هنوز پای بشریت به زمین نرسیده روزی فضیلتها و تباهی ها به دور هم جمع شده بودند.خسته تر و کسل تر از همیشه.تا اینکه ناگهان ذکاوت گفت:بیایید قایم باشک بازی کنیم.همه از این پیشنهاد استقبال کردند.دیوانگی فریاد زد:من چشم میگذارم... .و ازانجا که هیچ کس دوست نداشت به دنبال دیوانگی باشد همه قبول کردند.دیوانگی شروع به شمردن کرد . لطافت به شاخ ماه اویزان شد. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت:پشت سنگی میروم اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و ... . همه پنهان شدند به جز عشق که نمیدانست کجا برود ...
زیرا همه میدانند که پنهان کردن عشق ساده نیست.تااینکه دیوانگی فریاد زد:اومدم.و عشق پشت یک بوته ی گل رز رفت.دیوانگی گشت وگشت و همه را پیدا کرد.به جز عشق .تا انکه حسادت در گوش دیوانگی گفت که عشق پشت بوته است .دیوانگی با هیجان شاخه چنگ مانندی را از درختی کند ودر بوته فرو کرد.عشق فریادی زد و از پشت بوته بیرون امد.عشق کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کار کردم؟چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟عشق گفت:تو نمیتوانی مرا درمان کنی.اما میتوانی با من باشی و مرا راهنمایی کنی... . واینگونه است که از ان روز تا به حال عشق و دیوانگی با هم هستند.
puria.69
9th August 2007, 07:24 PM
در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم صحبت می کردند.
هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت.
این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
اما در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : « شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند. »
close
9th August 2007, 08:04 PM
نمي دانم چند سالم بود 18 يا 17 ولي يهو عاشق شدم رفتم به مامانم گفتم . مامانم گفت برو بچه دهنت بوي شير ميده . يه ماه گذشت تو كوچه صداي هلهله مي اومد . من زير پتو زار مي زدم . مامانم گفت : ببين دختره نسيب كي شد .
zary
13th August 2007, 04:29 PM
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
zary
13th August 2007, 04:30 PM
صدفي به صدف ديگر گفت: " درد عظيمي در درونم دارم. سنگين و گرد است و آزارم ميدهد .صدف ديگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دريا را شکر، که من دردي ندارم. من چه از درون و چه از بيرون، سالم سالم ام در همان لحظه، خرچنگي که از کنارشان مي گذشت، گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که از درون و بيرون سالم بود، گفت: بله، سالم و سر حالي؛ اما حاصل درد رفيق ات، مرواريدي بسيار زيباست
puria.69
15th August 2007, 04:53 PM
هیچوقت آن روز وحشتناک را فراموش نمیکنم که آدمبچهی تخسی ناگهان مرا گرفت. گیر افتاده بودم. از پنجرهی شکستهی همان حیاطی که درخت گیلاس داشت وارد خانه شدم. آدمبچه را ندیدم. وقتی دیدم که مثل فنر از جای خود پرید. جگرم کنده شد. مثل اینکه همهی سیاهیهای دنیا توی چشمم آمده باشد، بیمهابا می پریدم. ناگهان روی سطح شیشه پخش شدم. گیج بودم که پسرک پتوی سنگینی را به طرفم پرت کرد. مثل ماهی توی تور افتادم. تار و پود مثل زنجیری پروپایم را قفل کرد. پتو که روی سرم افتاد بوی آدم را تا عمق جانم استنشاق کردم. یادش بخیر مادرم چه قدر از آدمها بدش می آمد. می گفت: " آدمها بوی گوشت برشته می دهند!" خرافاتی بود. فکر می کرد آدم شگون ندارد. همیشه آدمها را از بالا دیده بود. می گفت: " زیرشان از روی شان بدتر است" بزرگترین موجودات زنده ای که دیده بود اسب و شتر بود. بعد از آن خرو گاو بود و آدمها. می گفت ما گنجشکها خوشبخت تر از آن هیولاهای غول پیکر هستیم. چونکه ما آدمها را از بالا می بینیم اما آن بیچاره ها از پایین می بینند. پسرک مرا گرفت. با احتیاط تمام چنگهای وحشت زده ام را از تاروپود پتو آزاد کرد. صدای ضربان قلبم در مشت او هفت بار می پیچید و مثل زلزله ای به درونم بر می گشت. پسرک اما با من مهربان بود. نمی دانم صد بار یا بیشتر وقتی قلب من می تپید ناگهان، صدای یک ضربان بزرگ را از تمام منافذ پوستم می شنیدم که ناهنجار نبود و آرام آرام به من آرامش می داد. صدای عجیبی است. موسیقی گرفته و پر طنینی دارد شاید گوش من زیادی حساس است. اما از آنروز به بعد دیگر صدایی به آن لطافت نشنیدم.
دوان دوان مرا پیش مادرش برد. جروبحث می کردند. مرا در قفسی انداختند. آب و دانه و زرده ی تخم مرغ برایم آوردند. دیگر به چشمهای پسرک عادت کرده بودم که هر ساعت پشت میله های قفس ظاهر می شد. از راه دور درخت گیلاس پر شکوفه را می دیدم و گربه ی گردن شکسته ای که درست مقابل آن می نشست. پسرک هر دقیقه کس تازه ای را می آورد تا مرا به او نشان دهد. گاه در را باز می کردند و مرا می گرفتند. بوی آدم، صدای ضربان قلب، یادش بخیر مادرم از آدمها بدش می آمد. وقتی آدمهای خانه ای به سفر می رفتند، مادرم به حیاطشان می پرید و همه را با خود می کشید و می برد. می گفت: " زندگی در خانه ی بی آدم جزو عمر گنجشک حساب نمی شود". من هیچوقت این حرفها را قبول نداشتم. اما حساسیت او باعث می شد که سفر کردن آدمها را خوب زیر نظر بگیرم.
از دو سه روز قبل، یک جار و جنجالی در خانه راه می افتاد که تماشایی بود. ما کاری به این کارها نداشتیم. آن دور و بر می پلکیدیم تا سهم خودمان را برداریم. راستش این دفعه ی آخر هم که گیر افتادم، فریب همان تجربه ها را خوردم. در و دیوار گواهی می داد که اینها مسافرند. فکر کردم رفته باشند. اما نمی دانم کجای کار اشتباه بود. گیر افتادم دیگر. چنگهای قفل شده ام را به نرمی از تار و پود پتو باز کرد. بالم را با دست دیگرش گرفت و روی پشتم خواباند. بعد هم از فاصله ی بسیار نزدیکی خیره خیره در صورتم نگاه کرد. این اولین باری بود که یک آدم را از زیر می دیدم. چقدر وحشتناک بود. آن چشمهای دریده، حفره های بینی و دندانهایی که در آن دهان حیرت زده می درخشید. یادش بخیر مادرم چقدر از آدمها بدش می آمد. می گفت: "پرنده باید بمیرد تا آدم او را رها کند" با آن ضربان قلبی که من داشتم چه کسی باور می کرد مرده ام. مگر مردن کار آسانی است. مردن آرامش می خواست که من نداشتم. تمام سلولهایم می تپید. آن پرنده ای هم که می گویند خودش را به مردن زده، گویا در قفس بوده است. در مشت آدمها گنجشکها فقط به نمردن فکر می کنند. فکر مردن پس از آن در سر گنجشک خواهد افتاد. من تا بحال دو چیز را خوب فهمیده ام: اسارت یعنی شروع مردن و سفر یعنی شروع زندگی. اشتباه نمی کردم. داشتند به سفر می رفتند. اما وضع من چه می شد. خانه ی خالی بعد از آنها برمن در کنج آن قفس چگونه می گذشت. آدمها عادت ندارند گنجشک را در قفس نگه دارند گویا ما صدای خوبی نداریم. نمی دانم داریم یا نداریم اما من از این قضیه خوشحالم با اینکه از آدمها بدم نمی آید اما یک حس عجیبی به من می گوید" همان بهتر صدایت خوب نیست تا آدمها کمتر حال کنند" راستش یک قدری لج گنجشک در می آید. نمی دانم درست است یا نه.
Afsaneh
16th August 2007, 01:25 PM
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
FaitHleSs
16th August 2007, 02:09 PM
با تشکر از همه دوستان به خاطر مطالب قشنگتون...
لازمه که 3 تا تذکر بدم...
1- اینکه سعی کنید مطالب تکراری نزارید. (مثلا "کوهنوردی که تو کوه در فاصله ی کمی از زمین یخ می زنه"، سه بار تکرار شده.)
2- به جای پست های اضافی از [Only registered and activated users can see links] استفاده کنید...
3- به خاطر طولانی بودن بعضی از مطالب از رنگ هایی که چشم رو اذیت می کنه استفاده نکنید...
از این به بعد موارد مشابه پاک یا ویرایش میشه...
با تشکر
Afsaneh
17th August 2007, 10:59 AM
مي گويند "مريلين مونرو" يک وقتي نامه اي نوشت به "آلبرت اينشتن" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنيم، بچه هايمان با زيبايي من و هوش و نبوغ تو، چه محشري مي شوند. آقاي اينشتن هم نوشت؛ ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازي خانم. واقعا هم که چه غوغايي مي شود. ولي اين يک روي سکه است. فکر اين را هم بکنيد که اگر قضيه بعکس بشود، چه رسوايي بزرگي بپا مي شود
بهانه
18th August 2007, 03:12 PM
متون شما فوق العاده بود و تكان دهنده من تازه به جمع شما پيمسته ام و از اين بابت خوشحالم .
با اجازه شما چند تا از متن هاي شما را در وبلاگم قرار مي دهم .
باشد كه ديگران هم فيض ببرند
با تشكر
دوست شما بهانه
اگر دوست داشتيد به وب من سري بزنيد.
آدرس [Only registered and activated users can see links]
puria.69
18th August 2007, 07:29 PM
اشكهاي يك مادر
كودك از مادرش پرسيد: چرا گريه ميكني؟ مادر پاسخ داد؟ چون مادرم. كودك گفت: نميفهمم. مادر او را در آغوش كشيد و گفت: هرگز نخواهي فهميد. كودك از پدرش پرسيد كه چرا مادر بي هيچ دليلي گريه ميكند و تنها جوابي كه پدر داشت اين بود كه همه مادرها همين طور هستند. كودك تصميم گرفت اين سوال را از خدا پرسد: خدايا چرا مادرهابه اين راحتي گريه ميكنند؟خداوند پاسخ داد: پسرم من بايد مادران را موجوداتي خاص خلق ميكردم. من شانههاي آنها را طوري خلق كردم كه توان تحمل بار سنگين زندگي را داشته باشند و در عين حال آآرام و مهربان باشند. من به مادران نيرويي دادم كه طاقت به دنيا آورردن كودكانشان را داشته باشند. من به آنها نيرويي دادم كه توان ادامه دادن راه را، حتي هنگميكه نزديكانشان رهايشان كرده اند، داشته باشند. توان مراقبت از خانواده هنگام بيماري، بي هيچ شكايتي. من به آنها عشق ورزيدن به فرزندانشان را آموختم، حتي هنگميكه اين فرزندان با آنها بسيار بد رفتار كرده اند. و البته اشك را نيز بهها دادم، براي زماني كه به آن نياز دارند.
puria.69
21st August 2007, 10:42 AM
زمین در خطر است...
همیشه وقتی دنیا سوت و کور است و خبری نیست،باید منتظر اتفاقی،شاید حادثه ای نشست...
چند وقتی است انگار همه جا ساکت است یا اگر اتفاقی هم می افتد آنچنان آرام ،که انگار زمزمه میشود....شاید جام بیشتر از اینها مسخ کننده بود و نمی دانستیم،بیشتر از اینها سرگرم کننده...
-چرا کسی صدایش را در نمی آورد؟
ghoghnoos
21st August 2007, 10:25 PM
کيک مادربزرگ
پسركوچكي براي مادربزرگش توضيح مي دهد كه چگونه همه چيز ايراد دارد : مدرسه،خانواده،دوستان و ... و خلاصه مي گويد از همه دلخور است .
مادر بزرگ كه مشغول پختن كيك است ، از پسر كوچولو مي پرسد كه آيا كيك دوست دارد ؟ و پاسخ پسر كوچولو البته مثبت است ! مادر بزرگ دوباره سوال ميكن : روغن چطور؟
پسرك شانه بالا مي اندازد و با قاطعيت مي گويد :
- نه !
مادر بزرگ باز هم از نوه اش مي پرسد :
- و حالا دو تا تخم مرغ چي ؟ تخم مرغ كه حتما دوست داري .
پسرك به چشمانش حالت مشمئز كننده اي مي دهد و با خود فكر مي كند : اين سوالات چيست كه مادر بزرگ مي پرسد؟ و پاسخ مي دهد :
- نه مادربزرگ ! تو كه مي داني من تخم مرغ دوست ندارم !
مادربزرگ مي گويد : آرد چي ؟ از آرد خوشت مي آيد ؟ جوش شيرين چطور ؟ لابد اين رو دوست داري
- نه ، مادربزرگ ! حالم از همه شان به هم مي خورد . اصلا كيك چي شد ؟
مادربزرگ : بله ، همه ي اين چيز ها به تنهايي بد به نظر مي رسند. اما وقتي به درستي با هم مخلوط شوند ، يك كيك خوشمزه درست مي شود . خداوند هم به همين ترتيب عمل مي كند . خيلي از اوقات تعجب مي كنيم كه چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختي را بگذرانيم . اما او مي داند كه وقتي همه ي اين سختي ها را به درستي در كنار هم قرار دهد، نتيجه هميشه خوب است . ما تنها بايد به او اعتماد كنيم . در نهايت همه اين پيشامد ها با هم به يك نتيجه ي فوق العاده مي رسند !
مادر بزرگ اين را گفت و رفت تا كيك درست كند . پسرك با خود انديشيد : مادر بزرگ راست مي گويد ... او هميشه راست مي گويد !
ghoghnoos
21st August 2007, 10:26 PM
تابلوي شام آخر لئوناردو داوينچي
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديدهام!"
داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!
ghoghnoos
21st August 2007, 10:28 PM
در مقابل مشکلات مانند هويج تخم مرغ یا قهوه عمل می کنيم؟! دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد مشکل ديگري سر راهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعدادي هويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از 20 دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسيد: "عزيزم چه ميبيني؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هويج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد. دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد: "دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاي نازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند." سپس پدر از دخترش پرسيد: "حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو مي شوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟"
ghoghnoos
21st August 2007, 10:34 PM
من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم
بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ۵ ستاره است.
مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...
اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباري و بقيه مدارك،مال شما.
من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.
ghoghnoos
21st August 2007, 10:35 PM
از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد !
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد !
فرمود : لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است
از او خواستم که لااقل به من صبر عطا کند!
فرمود : صبر حاصل رنج و سختی است
عطا کردنی نیست. آموختنی است
گفتم مرا خوشبخت کن :
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود : نه ! تو خودت باید رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم
فرمود : برای این کار من به تو زندگی دادم
ghoghnoos
22nd August 2007, 10:54 AM
آيا مي تواني خدا را ببيني؟
روزي پسر كوچكي از خواهر بزرگش درباره خدا سوالي پرسيد. او سوال
كرد: "سوزي، آيا كسي تا به حال خدا را ديده؟" سوزي در حالي كه
مشغول مطالعه بود به تندي پاسخ داد:"نه ، البته كه نه! خدا در جاي دوري
در بهشت است و هيچ كس نمي تواند او را ببيند" روزهاي زيادي گذشتند،
اما اين سوال همچنان در ذهن آن پسر باقي مانده بود. بنابراين به نزد
مادر رفت و پرسيد :"مامان ،آيا كسي تا به حال واقعاً خدا را ديده است؟"
مادرش مودبانه پاسخ داد:"نه واقعاً ، خدا روح است و در قلب هاي ما
ساكن است اما ما هرگز نمي توانيم او را ببينيم پسرك كمي راضي شد اما
هنوز متعجب بود . چندي بعد پدر بزرگش او را به ماهي گيري برد آن ها
زمان خوبي را با هم گذراندند. خورشيد با شكوهي استثنايي در حال
غروب بود و پدر بزرگ به آرامي به زيبايي خيره كننده آن چشم دوخته
بود. در چهره پدر بزرگ صلح و رضايت عميقي نقش بسته بود، پسر
كوچك لحظه اي فكر كرد وسرانجام با ترديد گفت : پدربزرگ فكر كنم شما
بتوانيد پاسخ سؤال حيرت انگيز مرا پس از مدتها بگوييد.آيا تا به حال
واقعاخدا را ديده؟آن پيرمرد همان طور كه به حركت آرام آب خيره شده
بود حتي سرش را بر نگرداند . زماني طولاني سپري شد و او سر انجام
پاسخ داد :" پسرم، راستش را بخواهي من به جز خدا هيچ
چيز ديگري را نمي توانم ببينم ."
ghoghnoos
22nd August 2007, 10:56 AM
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي
بپرسي؟گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....لبخندي زد و گفت: زمان براي من
تا بي نهايت ادامه دارد چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟پرسيدم:
چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟ پاسخ
داد: آدم ها از بچه بودن خسته میشوند ... عجله دارند بزرگ شوند و
سپس..... آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردندسلامتي خود را در راه
کسب ثروت از دست مي دهند و سپس ثروت خود را در راه کسب
سلامتي دوباره از صرف مي کنند.... چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
که از حال غافل مي شوند به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در
آينده آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند و جوري
مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند ما براي لحظاتي سکوت کرديم
سپس من پرسيدم.. مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که
فرزندانت بياموزند؟ پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند
که دوستشان داشته باشند ولي مي توانند طوري رفتار کنند که مورد
عشق و علاقه ديگران باشند ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه
نکنند یاد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي ياد بگيرند
تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد
ايجاد کنيد ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد ياد
بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي
هست که کمترين نيازوخواسته را دارد ياد بگيرند کساني هستند که آن
ها را از صميم قلب دوست دارند ولي نميدانند چگونه احساس خود را
بروز دهند ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند ولي
برداشت آنها متفاوت باشدياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را
ببخشندبلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند سپس
من از خدا تشکر کردم و گفتم آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي
فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين
جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
nili
26th August 2007, 12:35 PM
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
" می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"
و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"
گنجشك گفت:
" لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ "
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت :
" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی "
. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت:
" و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی . "
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد !!!
torobche
31st August 2007, 12:53 PM
یک بار به مترسکی گفتم : " لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده ای ."
گفت :" لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم."
دَمی اندیشیدم و گفتم :" درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت :" فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه
می سازند.
جبران خلیل جبران
nili
2nd September 2007, 06:53 PM
یک بودیکی نبود روی این کره خاکی یه درختی بود که تنها دلخوشیش پسرکی بود
که هرروز با ان پسرک بازی میکردو هر کاری میکرد تا پسرک خوشحال باشد.
اما یک روز پسرک غمگین امد کنار درخت نشست.
درخت به او گفت : چرا غمگینی چرا با من بازی نمیکنی؟
پسر گفت من دیگه بزرگ شدم و دلم اسباب بازی میخواد ولی پول ندارم که اسباب بازی بخرم
درخت خیلی دلش به حال او سوخت و به او گفت:من که پولی ندارم که به تو بدم اما تو میتوانی
از سیبهای من بچیی و به بازار ببری و بفروشی و با پولش اسباب بازی بخری.
پسرک کمی فکر کردو سیب ها را چید و رفت.
درخت خیلی خوشحال شد که توانستدل پسرک را شادکند.
از ان به بعد درخت چشم به راه نشست ولی از پسرک خبری نشد.
درخت همینطور منتظر بود تا که یک روز پسرک امد.
ولی این پسرک دیگه ان پسرک گذشه نبود و برای خودش اقایی شده بود ولی بازم غمگین بود
درخت به او گفت: چرا غمگینی؟
اون اقا گفت:من تازه صاحب زن و بچه شدم ولی خونه ای ندارم که با ان زن و بچه ام رانگهداری کنم.
درخت هم خیلی دل سوخت وخیلی دلش میخواست به او کمک کندبه همین خاطر به او گفت:
تو میتوانی از شاخه ها ی من را ببری و با ان خانه ای درست کنی و زن و بچه ات را در ان نگهداری کنی
ان اقا کمی فکر کرد و شاخه ها را برید و رفت.
درخت خیلی خوشحال بود تا توانست کاری برای او انجام بدهد.
و درخت دوباره چشم به راه نشسته بود تا که یک روز اون اقا امد ودرخت خوشحال بود
و درخت گفت بیا با من بازی کن. اون اقا گفت؟ نه من دیگر نمیتوانم بازی کنم.
من الا دلم میخواهد بروم دور دنیا را بگردم .
درخت هم که میخواست همیشه کاری برای اون اقا بکنه به او گفت:بیا از تنه من برای خودت یک
قایق درست کن و با ان دور دنیا را بگرد.
و اون اقا همین کار را کردو از تنه ان درخت برای خود قایقی ساخت و به دریا انداخت و دور دنیا را گشت.
ولی حالا درخت مانده بود بدون تنه و شاخه و برگ ولی باز هم منتظر ان اقا بود تا اینکه یک
روز ان اقا امد با موهای سفید. درخت خوشحال شد.
به اون اقا گفت: من که دیگر تنه ای ندارم که تو از ان بالا بری.
اون اقاگفت: فکر میکنمبرای بالا رفتن از تنه درخت خیلی پیر شده باشم.
درخت گفت: میوه ای هم ندارن که تو از ان بخوری.
اون اقا گفت: من دندانی هم ندارم که بتوانم سیب گاز بزنم و بخورم
درخت گفت من جه کار میتوانم برای تو انجام بدم؟
اون اقا گفت: من که خیلی پیر شدم و یک جای راحتی میخوام برای استراحت
تا بتوانم استراحت کنم.
درخت گفت:من فکر میکنم ریشه های یک درخت پیر جای خوبی باشه برای استراحت
و مردک رفت کنار ریشه های ان درخت نشست و برای همیشه استراحت کرد.
و درخت هم خوشحال بود که توانست کاری برای او انجام بدهد...
FaitHleSs
9th September 2007, 02:13 PM
یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن، یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید.
احساس قشنگی بود، ولی هیچ کس اسمشو نمی دونست. بعدا همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک، اسم این احساس رو گریه...
close
10th September 2007, 08:43 PM
به جرم بی گناهی به مرگ محکومم
چشمهایم حکایت از صداقتم دارند
تا لحظه مرگم چیزی باقی نمانده
سالهاست که کفتارها و زالو ها به دورم حلقه زده اند
منتظرند
منتظر مرگم
آری مرگ
می ترسم آری می ترسم
ترسم از آن است که از مرگ هم محروم شوم
و به زندگی در میان کفتارها محکوم
و چه سخت است زندگی میان کفتارها
ای کاش هرگز خاکی نبود تا انسان آفریده شود
ای کاش کشتی نوح هرگز به ساحل نمی رسید
ای کاش ابراهیم اسماعیل را قربانی می کرد
و ای کاش زنده به گور کردن ها ادامه داشت
تازه فهمیده ام
آری تازه فهمیده ام که چرا شیطان سجده نکرد
close
10th September 2007, 08:46 PM
هوا مه آلود است وغمگین. نفس کشیدن سخت.
همه هزار چهره اند کسی برای اعتماد کردن نیست
بسیارند گرگ صفتانی که در لباس میش گله را به تاراج می برند.
و چه اندکند خوبان.
چه صبح هایی که خرگوش ها چاشت گرگ ها می شدند
و کسی نپرسید چرا.
آسمان خیال صاف شدن ندارد.
غم وغصه ماندنی شد
شادی رفتنی.
دل مرد و عشق پوسید
در این خفگان سایه هم از ما می گریزد.
گویی پرندگان هم خیال خواندن ندارند.
خوشی خشکید ودرد فزونی یافت
مرهم زهر شد و زهر مرهم.
به نظاره نشسته ام به افق های دور
شاید که خیال باشد و....
ولی افسوس و صد افسوس................
Afsaneh
21st September 2007, 01:08 PM
روزی تمام احساسات آدمی گردهم جمع شدند. تا قايم موشک بازی کنند.
ديوانگی چشم می گذارد همه می روند قايم می شوند .
تنبلی يه جايی همون نزديکی ها قايم می شود .
حسادت آن طرف قايم می شود و عشق می رود پشت يک گل رز .
ديوانگی همه را پيدا می کند به جز عشق حسادت عشق را لو می دهد . ديوانگی پيش گل رز می رود و عشق را صدا می زند ولی عشق بيرون نمی آيد .
ديوانگی هرچه عشق را صدا می زند که عشق بيا بيرون عشق بيرون نمی آيد . ديوانگی هم با يک چاقو رز را می زند تا عشق پيدا شود
يک مرتبه چاقو را به چشمان عشق فرو می کند و عشق برای هميشه نابينا شد. ديوانگی به پای عشق می افتد تا از او طلب بخشش کند.
عشق لبخندی می زند و می گويد اين سرنوشت من است و تو از اين به بعد جای چشمان مرا می گيری و هميشه همراه من خواهی بود. به اين ترتيب عشق و ديوانگی هميشه با هم ماندند تا داستانهای زيبايی چون ليلی و مجنون را بسازند...
Afsaneh
21st September 2007, 01:10 PM
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنيد .
و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهيد و صدای رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره ای به روشنی درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدی ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داری .»
و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمين دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد
و قدم زنان رفت
FaitHleSs
18th October 2007, 03:39 PM
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نويسندگان ناشناس
close
19th October 2007, 10:41 PM
مرا بکشید ... من همان مجرمی هستم که سالها پیش از چنگ وجدان خود گریخته ام . مرا به
زنجیر بکشید . من همان یاغی بی رحم آبروی خویشم .مرا اعدام کنید . من لحظه های خوب زندگی
را به خاطر مستی از غرور دزدیده ام ........... مر ا از میان گورستان های عذاب بیرون نبرید .
می خواهم قصاص شوم . می خواهم مرا با خیال شکنجه کنید . می خواهم مرا با نیشخند
عذاب دهید . می خواهم با ساقه ی نیلوفر اعدامم کنید....
به راستی کدامین مجرم تا به این حد به اعترافات خود دروغ می گوید و کدامین جانی خطرناک
جرات کشتن احساس خود را دارد ... و کدامین دست پلید مثل دستان من ورقه ی مرگ خود را
امضاء می کند .................
دوست دارم مرا در دشت بی نارون رها کنید . می خواهم اعترافات زندگیم را روی شن های
نرم دریای خشکیده ی لطف بنگارم . می خواهم مرا با سکوت عجین کنید و در سلول زمان
حبس سازید . اگر انصاف داشته باشید روزی یکبار مرا به ملاقات آفتاب ببرید و اگر لطفتان
زیاد باشد بگذارید شب ها ستاره بر من ببارد...................
احساس می کنم اگر مرا در شبنم غرق کنید : شاعرانه تر باشد یا اگر دستهایم را با قاصدک
شلاق ب زنید : عرفانی تر......... روزها را از من قایم کنید و دستهایم را به خاطر پر بودن از
نیلو فر هایی که شبانه از خواب هایم دزدیده ام : با آّّّّه بسوزانید ... قسم می خورم هر چقدر
سرم را به سینه ی آسمان بکوبید هیچ چیز نگویم . حقتان است که این دل بی گناهم را
قصاص کنید چون بی اجازه وارد صحنه ی روزگار شده و سهم خودم را دزدیده ام..............
close
19th October 2007, 10:45 PM
خواب ديد مي ميرد . از خواب پريد . مادرش را صدا كرد . او نيامد . پدرش را صدا كرد او هم نيامد . خواهران و برادرانش را هم صدا كرد . آنها نيز نيامدند . از جايش بلند شد . خودش را ديد كه روي زمين خوابيده است . مادرش را ديد كه نشسته است . پدرش را ديد كه گريه مي كند . خواهران و برادرانش زار مي زدند . او مرده بود . از خواب پريد .
close
19th October 2007, 10:49 PM
از بچگي دلش دوچرخه مي خواست . پدرش هيچ وقت براي او دوچرخه نمي خريد . دوچرخه خودش را هم به او نمي داد . حالا آنقدر پول داشت كه يك دوچرخه بخرد . حتي مي توانست يك موتور سيكلت بخرد .اما پدرش با دوچرخه تصادف كرد و مرد . پول دوچرخه اش را براي پدرش قبر خريد .
Afsaneh
21st October 2007, 01:42 PM
دو همسفر
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی
شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي
از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم
چیزي براي خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و
به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی
که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و در
سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا و
پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به
تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، نتیجه دعا ي دیگران برا ي ماست.
puria.69
22nd October 2007, 12:49 PM
خیابان ابدی
او در خیابان راه می رفت. مردم با تلاش بسیار همدیگر را کنار می زدند و با عجله به سمتی نامعلوم می رفتند. با سرهایی رو به پایین و نگاه هایی به پیاده رو. هرگز حرفی رد و بدل نمی شد. هیچ کس با کس دیگر کاری نداشت. مغازه ها پر از تلویزیون های تخت و بزرگ بود که هر یک چیزی را تبلیغ می کردند. او سراسیمه و خسته در میان مردم راه می رفت. در جستجوی کسی بود که به او نگاه کند اما هیچ کس به او نمی نگریست.
در این زمان فردی او را صدا زد. برگشت.در کنار خیابان پیرمردی کور نشسته بود که با دستانش او را به سمت خود می خواند. او با تعجبی آمیخته به اشتیاق به سمت او رفت. پیرمرد گفت : دنبال چی هستی؟ . او که به پیرمرد نگاه می کرد، هیچ نگفت. پس از مدتی پیرمرد گفت:« این خیابونو تا تش برو تا برسی.» او دستش را با تعجب بلند کرد و با اشاره انگشتش از پیرمرد پرسید این خیابان؟. پیرمرد هم با لبخندی بر لب با سر حرفش را تایید کرد.
او به راه افتاد و در حالی که گه گاه به عقب و به پیرمرد می نگریست، از میان مردم می گذشت.
به چهارراه رسید. مردم مانند ماشین از گوشه ای به گوشه ای حرکت می کردند، با دستور چراغ های راهنمایی اتوماتیک با شمارشگرهای رنگارنگ. او از اینکه مانند مردم باشد می ترسید و همچنین متنفر بود.
در این حین ناگهان ماشینی با سرعت زیاد به ماشین دیگری خورد. مردم ایستادند کسی جلو نمی رفت همه در حالی که مبایل های خود را در دست داشتند به دیگران زنگ زدند تا به کمک مصدومان بیایند. او پس از دیدن سکون مردم به طرف ماشین برگشت. صدای گریه ی کودکی به گوش می رسید. او حس کرد که نباید بایستد به سمت ماشین دوید. بنزین از ماشین بیرون ریخته بود و هر لحظه امکان انفجار بود. مردم پس از مدتی به سمت مقصد خود رفتند تا مبادا به آنها صدمه ای برسد.او با سختی بسیار کودک را بیرون کشید و در آغوش گرفت.کودک آرام با چشمان کوچکش به چشمان او نگاه کرد ولبخندی زد. او مدتی انجا ایستاد با صورتی آرام و لبخندی عمیق بر لب گویی جانی تازه در او دمیده شوده بود.کودک را در آغوش گرفت و بی توجه به ماشینی که در شرف انفجار بود با آرامش به سمت کنار خیابان رفت. ناگهان انفجاری رخ داد.
ماموران آتش نشانی رسیدند. او در حالی که کودک در بغلش بود روی زمین افتاده بود. ماموران کودک را برداشتند. سپس سر او را بلند کردند. او مرده بود.
Afsaneh
22nd October 2007, 02:00 PM
کارن به اتاق خواب رفت و پيتر را که روي تخت دراز کشيده بود در آغوش کشيد و آرام در گوشش گفت: "دوستت دارم" اما پيتر جواب نداد. اصلا هيچ عکس العملي نشان نداد. کارن شانه هاي پيتر را تکان داد و با نااميدي پرسید: "پيتر منو دوست داري؟" اما پيتر باز هم جواب نداد و فقط به کارن خيره شده بود...
کارن که ميدانست جوابي نخواهد شنيد بلند شد و خرس کوچکش، پيتر، را کنار بقيه عروسکها در طاقچه گذاشت و خوابيد
Pooyajoon
31st October 2007, 09:22 AM
ضمن تشکر از آقا فرشاد می خواستم اگه میشه این تاپیک رو انتقال بدن به بخش داستان.
خیلی ممنون از لطفتون
maryam az shomal
6th November 2007, 10:41 AM
بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: " كافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی تا همان يك كار، تو را برهاند. خوب فكر كن."
مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می?زد عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد. در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنيد كه ملكه می?گويد:" شرم آور است كه خودخواهی تو همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد."
maryam az shomal
6th November 2007, 10:43 AM
مهمان
پيرزن با تقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت: «خدايا من خيلي تنها هستم آيا مهمان خانه من مي شوي؟» خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد آمد. پيرزن از خواب بيدار شد با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزهترين غذايي كه بلد بود را پخت و سپس منتظر ماند. چند دقيقه بعد در خانه به صدا درآمد پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. پشت در پيرمرد فقيري بود پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد، پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست. نيم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد، پيرزن دوباره در را باز كرد، اين بار كودكي كه از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغركنان به خانه برگشت. نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا درآمد. اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سوي در دويد در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد پيرزن كه خيلي عصباني شده بود با داد و فرياد زن فقير را دور كرد. شب شد ولي خدا نيامد پيرزن نا اميد شد و رفت كه بخوابد و در خواب بار ديگر خدا را ديد، پيرزن با ناراحتي به خدا گفت :خدايا مگر تو قول نداده بودي امروز به ديدنم ميآيي ؟؟؟
و خدا جواب داد :بله ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي.
FaitHleSs
8th November 2007, 02:01 PM
آخرین دیدار
تا ماشین توقف کرد با آخرین سرعت شروع به دویدن کردم حتی در ماشین رو هم نبستم .
دکمه اسانسور رو فشار دادم اما منتظر نشدم که درش باز بشه و از پله ها رفتم.
در عرض چند دقیقه چهار طبقه اومدم بالا . ائنقدر آشفته بودم که حال خودم رو نمی فهمیدم
داشتم می لرزیدم اما نمی دونم از ترس بود یا از سرما؟!
به انتهای سالن رفتم در اتاق ۲۴ رو که باز کردم دیدم خالیه! قلبم ریخت . یعنی کجا برده بودنش؟؟!
گفتم حتما منتقلش کردن یه جای دیگه . سعی میکردم به خودم دلداری بدم با حرفهام.
رفتم طرف بخش پذیرش . از پرستار پرسیدم : ببخشید مریض اتاق ۲۴ رو کجا منتقل کردن؟
پرستار که سرش خیلی شلوغ بود و گوشی تلفن هم تو دستش بود نگاهی بهم کرد و گفت: اسم مریض؟
گفتم: مریض اتاق ۲۴ همین روبرو . کجاست؟ فکر میکنم همین چند دقیقه پیش منتقلش کرده باشند
پرستار گوشی رو گذاشت و یکم بهم نگاه کرد و اینبار آرومتر از قبل گفت:شما چکاره اش هستین؟
در حالی که نمیدونستم چی باید بگم و عجله هم داشتم ناگهان گفتم نامزدش هستم!
سرش رو انداخت پایین و گفت: متاسفم . برید طبقه ۲ . انتهای سالن دست چب!
به سرعت خودم رو رسوندم اونجا اول راهرو تابلوی" سردخانه" نصب شده بود اما توجهی نکردم.
به انتهای سالن که رسیدم دیدم مریم از یک اتاقی اومد بیرون . به طرفش دویدم و در حالی که میلرزیدم و اشک بی وقفه از چشمام میومد گفتم: مریم من اومدم. کجاست؟
مریم سرش پایین بود. می دونستم چی می خواست بگه . می دونستم که دیر رسیدم. می دونستم که دیگه هیچ وقت نمیبینمش . می دونستم که .... همه اینا رو می دونستم اما دلم نمی خواست باور کنم
هنوز مریم حرفی نزده بود که دوباره در همون اتاق باز شد و چند نفر مادر مریم رو روی تخت آوردن بیرون
به دنبال اونا داداش و باباش هم اومدن .
باباش در حالی که چشماش از شدت گریه قرمز شده بود رفت دنبال مامان مریم.
موندیم منو مریم وداداشش . مریم که حرف نمی زد .ناخودآگاه سر مریم جیغ کشیدم وگفتم: لعنتی حرف بزن دیگه. بگو کجاست؟؟
مریم سرش رو بلند کرد . چشماش سرخ سرخ بود اما اشکی دیده نمی شد منتظر شدم حرف بزنه .
داداشش اومد کنار ما ایستاد . مریم روش رو برگردوند که داداشش گفت می خوای ببینیش؟؟
بر عکس مریم . چشماش خیس خیس بود . گفتم آره خیلی دلم براش تنگ شده .
گریه اش بیشتر شد. بهم اشاره کرد که دنبالش برم . دری رو که باز کرد روش نوشته شده بود "سردخانه"
دیگه مطمئن شدم که تنهام گذاشته . اون رفته بود!
به طرف تختی رفتیم که حدس می زدم عزیزترین کسم روش خوابیده . وقتی که ملافه سفید رو از روی صورت نازش کنار زدم قلبو آنچنان فشرده شد که برای یک آن از حرکت ایستاد.
عشق من آروم و ساکت درحالی که لبخندی گوشه لبانش بود روی تخت به خواب ابدی فرو رفته بود .
جلوتر رفتم. دستش رو گرفتم . گرمای نه چنداد زیاد بدنش نشانه این بود که مدت زیادی از مرگش نگذشته
همش ۲۳ سال زندگی کرد . هنوز جوان جوان بود. هنوز چیزی از زندگی نفهمیده بود. چقدر دلش میخواست بابا بشه .
همش بهم میگفت " دوست دارم دخترهام مثل تو باشند و پسرهام مثل خودم . چون پسر باید به باباش بره" خم شدم سرش رو بوسیدم.
موهاش نامرتب بود و با دست موهاش رو مرتب کردم . ته ریش خفیفی داشت . بهش گفتم: عزیزم تو که اینقدر شلخته نبودی .
یادته همیشه وقتی میخواستی منو برسونی مدرسه مجبورم می کردی به زور لپت رو بوس کنم؟ میگفتی حیف بوسم نکنی تازه اصلاح کردم. یادته؟
یادته همیشه دکمه های بلیزت رو نمی بستی یا یکی در میون می بستی بعد میومدی تا من همشو درست برات ببندم؟؟
یادته ساعت ۵ صبح بیدارم میکردی که هم برسیم باهم صبحانه بخوریم و هم دانشگاه تو و مدرسه من دیر نشه؟؟ یادته؟؟
یادته توی خونه عطر نمی زدی ؟؟ می گفتی تو باید برام عطر بزنی؟؟ همیشه هم عطرهات رو توی ماشین می گذاشتی؟
آخه قربونت برم من . تو که بی وفا نبودی . تو که همیشه حرف از وفاداری میزدی الأن چی شد؟؟ الآن دیدی کی بی وفا شد؟
همیشه هم می گفتی هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه . برای مردن هم هردوتامون باهم میمیریم. یادته؟؟
سرم رو بلند کردم و دوروبرم رو نگاه کردم . کسی نبود . یعنی کسی نمی خواست خلوت مارو به هم بزنه.
دلم می خواست بغلش کنم . سرش رو توی بغل گرفتم و غرق در بوسه اش کردم . هنوزم تنش بوی ادکلن مخصوصش رو میداد . وای که من عاشق این بو بودم.
همینجور که داشتم گریه می کردم حس کردم یکی اومد توی اتاق . برگشتم دیدم داداشش اومده . گفت:الان بیشتر از نیم ساعته که اینجایی بیشتر از این اجازه نمی دن .
برگشتم . آخرین نگاه رو بهش انداختم . بعد برگشتم که از اتاق برم بیرون که دیگه هیچی نفهمیدم!
FaitHleSs
8th November 2007, 04:20 PM
تنبيهي آموزنده:
زني شايعه اي درباره همسايه اش را مدام تكرار كرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهميدند. شخصي كه داستان درباره او بود عميقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زني كه آن شايعه را پخش كرده بود متوجه شد كه كاملاً اشتباه مي كرده. او خيلي ناراحت شد ونزد خردمندي پير رفت و پرسيد براي جبران اشتباهش چه مي تواند بكند.
پيرخردمند گفت: « به فروشگاهي برو و مرغي بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه بريز» زن اگر چه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.
روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايي را كه ديروز ريخته بودي جمع كن و براي من بياور» زن، در همان مسير، به راه افتاد، اما با نا اميدي دريافت كه باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.
خردمند پير گفت: « مي بيني؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كاري ندارد، اما به محض اين كه چنين كردي ديگر هرگز نمي تواني كاملاً آن را جبران كني».
FaitHleSs
8th November 2007, 04:24 PM
ضمن تشکر از آقا فرشاد می خواستم اگه میشه این تاپیک رو انتقال بدن به بخش داستان.
خیلی ممنون از لطفتون
انتقالش نی دم.;)
/:) /:) /:) =:)
Hosein.M
10th November 2007, 05:46 PM
انتقالش نی دم.;)
/:) /:) /:) =:)
ميشه دليلتون رو بگيد تا دوستان قانع بشن.
FaitHleSs
11th November 2007, 03:39 PM
ميشه دليلتون رو بگيد تا دوستان قانع بشن.
:-> :-> B-)
puria.69
14th November 2007, 06:48 PM
حتما این داستان رو بخونید ...
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم ، تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم ! من عاشقشم ! اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم ، تمام فکرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم ! من عاشقشم ! اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم به هم خورده ، اون نمي خواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچ کدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم! من عاشقشم ! اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو مي دونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم ! من عاشقشم ! اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اين طوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت : " تو اومدي ؟ متشکرم"
مي خوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم ! من عاشقشم ! اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم ، مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه!من عاشقش هستم! اما .... من خجالتي ام ... نمي دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....
FaitHleSs
15th November 2007, 07:38 PM
ضمن تشکر از آقا فرشاد می خواستم اگه میشه این تاپیک رو انتقال بدن به بخش داستان.
خیلی ممنون از لطفتون
تاپیک از تالار شعر به تالار داستان انتقال داده شد
nili
16th November 2007, 05:26 PM
دو خط موازی
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co