توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : پاییز...
zary
15th July 2007, 12:59 PM
پاييز براي من يك شروع است ....سال نو ، و عيد من با اولين باران پاييز شروع مي شود .
در پاييز متولد شدم ! عاشق شدم و اميدوارم در پاييز بميرم.
پاييز و بارانهايش را دوست دارم !
zary
15th July 2007, 12:59 PM
پاييز رفيق خوبم نارنجي محبوبم
طلوع قلب من باش زيباترين غروبم
در اين بهار مرگ و مرگ قشنگ برگ
عزاي شاخه ها رو عروسي تگرگ
zary
15th July 2007, 01:00 PM
دوباره روزه ی باد و گريه ی بارون
صدای خش خش برگا تو خيابون
دوباره گريه ی بارون تو رو ياد من مياره
تو فصل قشنگ پاييز
دل من اروم نداره
براى تو بى قراره
zary
15th July 2007, 01:01 PM
برگها به زمين رسيدند و ما هنوز نمي دانيم پرنده خيال ما كي به سوي آشيانه خود بر مي گردد
zary
15th July 2007, 01:01 PM
پاییز فصل ارامش دل, فصل غوغای نگاه ,فصل باران باران!
zary
15th July 2007, 01:02 PM
و در آن شبهای پاييزی
ياد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق،
طبع پر شورم بود.
من طعم ِ شرر انگيز ِ* آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا
و به ديدارکسی در خموشی بروند.
راستي چه کسی می گفت؟
« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است »
گويا سهراب هم تر شده بود...!
من آخر هر کوچه بن بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن
شايدم مردن!!
zary
15th July 2007, 01:02 PM
پاييز يعني تنپوش زيباي من
پاييز يعني شوق پر کشيدن از زندان تن
و چه حس زيباييست آرامش در عين بودن
در حين زيستن بين تنگناهاي زندگي در کنار تو
zary
15th July 2007, 01:04 PM
و بادها ميوزند و چه عاشقانه
باد لباس هاي رنگي درخت را از تنش بيرون مي آورد تا با هم عاشقانه برقصند و آن گاه است كه
ما حركت باد ودرخت را ميبينيم ! آسمان شروع به باريدن مي كند و تصور ما اين است كه باران
است در حالي كه آسمان اشك شوق ميريزد زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد مي آورد !
فرشته ها شادي ميكنند چون فصل عاشقي شروع ميشود و يك به يك روي ماه را ميبوسند و
ميرقصند آري پاييز فصل زيباييست و بارانش عاشقانه مي بارد آري پاييز فصل عاشقان
دلتنگست!
zary
15th July 2007, 01:04 PM
نه باراني
نه ابري
نه سرماي گزنده در خياباني سوت و كور
پاييز هنوز نيامده و رونمايي نكرده
در اين شهر آلوده پاييز هم با ما غريب است
zary
15th July 2007, 01:05 PM
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
zary
15th July 2007, 01:06 PM
ما حركت باد ودرخت را ميبينيم ! آسمان شروع به باريدن مي كند و تصور ما اين است كه باران
است در حالي كه آسمان اشك شوق ميريزد زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد مي آورد
zary
15th July 2007, 01:07 PM
صبح بارانی پاییز
و صدای کلاغ ها
که سکوت سرد کوچه را می شکنند
لیوان چای را سر می کشم
و راه می افتم
می روم تا برگ های خزان را
به شاخه ها پیوند بزنم
من طاقت سرمای زمستان را ندارم...
sina_khatare007
16th July 2007, 08:53 AM
زری جان بهت تبریک میگم برای ایجاد این تایپیک قشنگ امیدوارم که همچنان موفق و پیروز باشی
zary
3rd August 2007, 11:01 AM
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی.
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین اهسته میرانی
zary
3rd August 2007, 11:04 AM
شاید بالهایم را نو کنم
برای پروازی دوباره
یا شاید بالهای نو در اوردم
چه بهار باشد
یا پائیز برگ ریز باشد
تا در زوزه باد هایش
برای به اوج رسیدن
شروع کنم به بال کشیدن
مهم نیست پرستو شدن یا عقاب
مهم پرواز است
به سوی اسمان
zary
3rd August 2007, 11:07 AM
وقتی چشمت پاییز میشه
باغ دلت، گلریز میشه
تصویر غم، میشینه تو
چشم سیاهت
وقتی چشات لبریز میشه
اشکای تو، آویز میشه
دونه دونه، میچیکه از چشم سیاهت
نمی دونی، دل آدما رو چه میشکونی
خودت بهتر از هرکی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه ،دل آدما رو
میخوای بری حرفی نداری
اشکات دارن جر میکشن
رفتن همیشه پر غمه
چشمات دارن داد میزنن
آی نمیدونی، دل آدمارو چه میشکونی
خودت بهتر از هر کی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه، دل آدما رو
وقتی چشات لبریز میشه
اشکای تو، آویز میشه
دونه دونه، میچیکه از چشم سیاهت
نمی دونی، دل آدما رو چه میشکونی
خودت بهتر از هرکی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه ،دل آدما رو
میخوای بری حرفی نداری
اشکات دارن جر میکشن
رفتن همیشه پر غمه
چشمات دارن داد میزنن
آی نمیدونی، دل آدمارو چه میشکونی
خودت بهتر از هر کی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه، دل آدما رو
آی نمی دونی دل آدما رو چه میشکونی
خودت بهتر از هر کی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه دل آدما رو
zary
3rd August 2007, 11:07 AM
هزارو يك شبم چون باد گذشت
طنين قصه هايت بر دلم ماند
سپردي سرنوشتم را به پاييز
بهار با صفاييت بر دلم ماند
zary
4th August 2007, 04:18 PM
آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم
مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهي
بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده زندگي در
زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم
مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح زندگي گياه را اينگونه
روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به راستي ، مگر مي شود
FaitHleSs
4th August 2007, 04:23 PM
That's so beauty....
زری جان خیلی قشنگه...
zary
4th August 2007, 04:27 PM
ممنون اقا فرشاد به خوبی تاپیکای شما نیست مخصوصا (نگران تنهایی من نباش رفیق)
کمک کنی خوشحال میشم.
zary
14th August 2007, 09:12 PM
پاییز آغاز دلتنگی هاست و شروع ریزش غمبار برگ درختان .
و اینک در این پاییز و در باران گاه گاه پاییزی شروعی باش برای پایان تنهایی هایم
zary
14th August 2007, 09:13 PM
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
FaitHleSs
14th August 2007, 09:46 PM
ممنون اقا فرشاد به خوبی تاپیکای شما نیست مخصوصا (نگران تنهایی من نباش رفیق)
کمک کنی خوشحال میشم.
خواهش میشه... چشماتون قشنگ می خونه
اما من جز این یه دونه چیزی به ذهنم نمی رسه...
باز کن پنجره را... پاییز را ببین که گذراست...
مبر از یاد که این خاطره زیباست...
FaitHleSs
28th August 2007, 08:48 PM
و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام
FaitHleSs
7th September 2007, 02:37 PM
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.
FaitHleSs
11th September 2007, 11:24 AM
این هم تقدیم به یکی از بهترین دوستام که امروز با من خداحافظی کرد...
زردی برگای پاییز مثل رفتن می مونه
رفتن قریبه ای که زیر بارون می خونه
سبزی برگ درختا دیگه انتها نداره
قریبه با کوله بارش جنگل رو تنها می زاره
عطر بارون نمی یاد، کوچه باغا خشکیدن
دیوارهای کاه گلی رنگ ماه رو ندیدن
عکس های یادگاری روی طاقچه پوسیدن
گل های شمعدونی مون بوی عشقو نمی دن
ببار ببار،ببار ببار ای آسمون، ای آسمون پر نشون
که تشنه است فصل خزون
ببین ببین، ببین ببین ای آسمون، ای آسمون پر نشون
ماه رو بیار به جادمون
خیلی دوستت دارم:wub: :heart:
shahrzadiii
11th September 2007, 11:39 AM
ممنون دوست پاک من....شاد باشی....
Hosein.M
27th September 2007, 08:39 AM
بوسه باد خزوني با هزار نا مهربوني
زير گوش برگ تنها مي گه طعمه خزوني
برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزش رو مي بازه
غرق بوسه هاي باد و وحشت روز هاي تازه
FaitHleSs
2nd October 2007, 06:20 PM
چه ساده از روی برگهای پاییزی میگذریم
گه بی تفاوت از کنار تنگ ماهی های مرده میگذریم
چه ساده با کلمه ای دیگران را ازرده میکنیم
چه را حت چشمارو به روی نگاهای منتظر میبندیم
چه بی برحمانه اشک ریختن یه کودک و تماشا میکنیم
و چه ساده ازروی دل عاشقی میگذری و بهش میگیم ببخشید
FaitHleSs
18th October 2007, 03:36 PM
نه نمی خوام بهار شه، من عاشق پاییزم
پاییز میشه عاشق تر واسه تو اشک بریزم
zary
22nd October 2007, 06:43 PM
در كوچه باغ شهر تو من برگ پاييزم
با هر نسيم بر سر راه تو ميريزم
تو در گريز از من و من ناگزير از تو
شايد تو ناگزيري و من از تو بگريزم
در بزم عاشقان شدم ساز و تو دمسازم
يك شب مرا شكستي و حالا غم انگيزم
امروز پشت در نشستم دست در حلقه
يك روز دست آرم و بر گردن آويزم
من سايه توام مگر از سايه بگريزي
از من نخواه كز تو و عشقت بپرهيزم
نقاش نيستم ولي بر لوح قلب خويش
بي رنگ رنگ هاي عالم را مي آميزم
من كوه محكمم اگر تو سنگدل هستي
من شيشه نيستم كه با سنگي فرو ريزم
تا هست عشق تو مرا غم نيست اي بيتاب
اي غم بيا كه من بر آنم با تو بستيزم
Shaqayeq
22nd October 2007, 09:17 PM
:: پاییز غم انگیز ::
غروب پاییز است و آسمان در انتظار عشق بازی ستاره ها...
خود را مرور می کنم...
من ، لمس کرده ام ...
نبض لرزان نیلوفر را در باتلاقی طوفان زده !
من ، نظاره کرده ام ...
تلاطم خاطر ِ قاصدک را در اضطراب رساندن پیغامش !
من ، چشیده ام ...
حلاوت سجده گلبرگ های عاشقی را در پیشگاه معشوق !
مرا از حس رهایی در جاده های خاکستری نترسان .
من خود به پیچک باغچه همسایه ، مشق عشق داده ام .
قلبی را که به سویت پر می کشد ، در حصار اشک ها محبوس نکن .
بگذار لبخندت بهانه لبخند دیگری باشد .
Shaqayeq
22nd October 2007, 09:46 PM
پاييز
امروز در کوچه های پاییز ،
باد در التهاب کوچ برگها ،
بغضش را فرو می داد
و ، آهسته آهنگ رفتن را
در سرشاخه های صنوبرهای باغ نجوا می کرد.
و من می دیدم که چقدر،هنوز!
دلتنگ خاطرات سپرده به دست بادم ...
Shaqayeq
11th November 2007, 01:14 AM
پائیز
فضا در پنجه ی پائیز امشب
هوا از بغض غم لبربزه امشب
تمام برگها از شاخساران
چو اشک تلخ من میریزه امشب
خران بر شاخه میزد پولک زرد
بهر شاخه- گل غم-غنچه میکرد
به روی گونه ام اهسته میریخت
گل درد گل درد گل درد
منم بر زورق غم ها نشسته
میان زورقی پارو شکسته
دلم با غریت خود خو گرفته
چه تنها و چه غمگین و چه خسته
ghostantanieh
11th November 2007, 06:28 AM
:x :x این خزان هم که گذر کند من تو را به تماشای باغ آیینه خواهم برد و تو را خواهم گفت چه تماشا دارد
ainaz
11th November 2007, 06:19 PM
صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایم
صدای باد که در لای شاخ و برگ های درختان بی جان می پیچید
و درخشندگی آفتاب پاییزی
همه و همه مرا به حیرت وامی دارد
Hosein.M
11th November 2007, 11:32 PM
صدای خش خش برگای خزونی
توی گوشـــ ـم ناله میکرد
اسمــ ـون بغضشــ ـو تو حلقه ی
ابرای سیــ ـاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه شهــ ـرو
با صداش خواب زده میکــ ـرد
زمین از این همه سنگینی بـ ـاد
به روی شونش گله میــ ـکرد
همچنان پای پیــ ـاده
فارغ از صدای خشــ ـم اسمونی
بیخیال از ناله ها و گله های بـ ـرگای زرد خزونی
جاده های بی کسی رو
گم میکـ ـردم اروم اروم
تن غربت رو می شستـ ـم
زیر قطره های بــ ـارون
من به یــ ـاد عطر بـ ـارون زده ی گلای پونـ ـه
می کشیـ ـدم پای خستـ ـه مو تو جاده
به هوای بوی خونـ ـه
وقتی صدای خونـ ـه من و تا اخر جاده میکشـ ـونه
این سرابه توی جاده
که چشـ ـامو می پوشـ ـونه
Shaqayeq
1st December 2007, 09:15 PM
صد نگار جلوه زیبا بر تن کرده تا در سفر
آسمان برگها آخرین رقص عشق را بر پا کنند
بوی هزار برگ می پیچد در هامون سکوت گرفته از هجرت گلها
شکوه پاییزه در چشمان عشاق سوخته دل
چهره افروخته بنگر که در پیمان زندگی خویش
وفاداری از پروانه ها می آموزند .
FaitHleSs
5th December 2007, 04:56 PM
دوباره پاییز آمد و هنوز از راه نرسیده نفس های عاشقانه ام را به شماره انداخت. هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده است.
پاییز را به هزار دلیل دوست دارم
پاییز فصل خلوتی است و برگ های بازیگوش بی محابا سراپایت را رنگ می کنند.
هر وقت برگي مي افتد مرغي بال باز ميكند ،
غنچه ي سپيد مريمي عاشق عكسش را در آب بركه اي زلال مي بيند و خود را نمي شناسد .
پاییز فصل غصه های فراموش شده است ، گذشته های خاکستری و بوی خاکهای نرم کوچه هنگام ریزش قطرات درشت باران،
بوی چای داغ آبان ...
هروقت آسمان بغض مي كند باران گلوي شمعداني هاي صورتي را كه كم كم رنگ مي بازند به هواي آمدن تو تازه مي كند.
چشم هایم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر باران های پرصدای شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم،
و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم ...
FaitHleSs
16th January 2008, 09:58 AM
بهاره دلِ عاشق حتی تو خزون موندگاره
اونی که عشق و احساس تو قلبش جا نداره
فقط مثلِ یه عکسه که رو قابی رو دیواره
zary
21st January 2008, 07:01 PM
چون پائیز آید
دل اندوهناک من همچون پرندۀ آزاد شده
از قفس
شاد می شود، در آسمان زیبای خدا پرواز میکند.
من پائیز را
همچون چشمان تابناکت دوست میدارم
تا بدانی
برگریزان همچون تو، معشوقهی هزار سالهی من است.
zary
21st January 2008, 07:46 PM
"برگ پاييز"
در كوچه باغ شهر تو من برگ پاييزم
با هر نسيم بر سر راه تو ميريزم
تو در گريز از من و من ناگزير از تو
شايد تو ناگزيري و من از تو بگريزم
در بزم عاشقان شدم ساز و تو دمسازم
يك شب مرا شكستي و حالا غم انگيزم
امروز پشت در نشستم دست در حلقه
يك روز دست آرم و بر گردن آويزم
من سايه توام مگر از سايه بگريزي
از من نخواه كز تو و عشقت بپرهيزم
نقاش نيستم ولي بر لوح قلب خويش
بي رنگ رنگ هاي عالم را مي آميزم
من كوه محكمم اگر تو سنگدل هستي
من شيشه نيستم كه با سنگي فرو ريزم
تا هست عشق تو مرا غم نيست اي بيتاب
اي غم بيا كه من بر آنم با تو بستيزم
zary
22nd January 2008, 12:09 PM
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن
zary
28th January 2008, 10:20 AM
دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
ونخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پر از پاييز است
farhad k
28th January 2008, 04:25 PM
پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درختها چه زود به گریه میافتند!!
(حافظ موسوی)
ghostantanieh
28th January 2008, 04:30 PM
عاشق نشدی وگرنه می دانستی پاییز بهاری است که عاشق شده است...
haleh
1st February 2008, 04:40 AM
خسته ام خسته
خیلی دلم گرفته دوست دارم مثل یک ابر پاییزی ببارم نه کمه دوست دارم اندازه تمام
ابرهای آسمون ببارم
آخه این همه احساس تنهایی با وجود این همه آدم که دور و برت هستن و مواظبتن و
دوستت دارن عحیبه خیلی هم عجیبه...
از بس نقش بازی کردم وخندیدم خودم هم خسته شدم آخه تا کی؟!
.
haleh
1st February 2008, 04:51 AM
پاييز تنها مي ماند
(( تو نيستي كه ببيني ))
(( چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري ست ))
(( چگونه عكس تو دربرق شيشه ها پيداست ))
((چگونه جاي تو در جاي زندگي سبز است ))
تو نيستي كه ببيني
طنين آوازت
درون خاطرمن ماندگار چون كوه است
تو نيستي كه ببيني
چگونه چلچله ها در فضا دلتنگند
تونيستي كه ببيني
چگونه قلب من از بوي شب بو
آكنده است
تو رفتي و بردي طنين آهنگت
تو رفتي و بردي فضاي پر عطرت
تو رفتي و نديدي
كه من چه دلتنگم ...
اين آخرين دست نوشته هاي من است .
وقتي شروع كردم كه دلتنگ بودم
وقتي كه تمام كردم دلتنگ تر
و هنوز دلتنگم
دلتنگ از بی صداقتی ها
دلتنگ از نیرنگ ها
دلتنگ از جدایی ها
و دلتنگ از ..........
haleh
1st February 2008, 04:52 AM
وقتي دركوچه غم قدم مي زني ... وقتي برگ هاي پاييزي را زير پايت حس مي كني
به ياد من باش
وقتي امواج دريا ، سركش و بي قرار همچون دل من ، بر پاهايت بوسه مي زنند
به ياد من باش
وقتي غروب افتاب را در شفق سرخ گونه در انتهاي دريا نگاه مي كني
به ياد من باش
وقتي پرواز پرغرور پرندگان را در آسمان مي نگري
به ياد من باش
وقتي بر قله كوه ايستاده و مغرورانه به زمين مي نگري به يادم باش
وقتي روي شن هاي ساحل قدم برميداري ..و موج جاي پايت را مي شورد
به ياد من باش
به يادمن باش .
وقتي ترنم باران را حس مي كني ..
به ياد من باش
وقتي قلبت در آرزوي عشقي مي تپد ......ميخواهي دلتنگي هايت را به كسي بگويي ... ميخواهي سرت را برشانه كسي بگذاري و بگريي ...
به ياد من باش .......
اما من هميشه به ياد تو هستم ...باهرنفسي كه ميكشم ..تورا ياد ميكنم
و اين است فرق من و تو
haleh
1st February 2008, 04:53 AM
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
haleh
1st February 2008, 04:54 AM
پاییز وقتی قشنگه که تو رو برگاش راه بری... دنیات زرد زرده
haleh
1st February 2008, 04:55 AM
فصل پاییز ، فصل نگاههای نمناک ، غروبهای سرد و دلتنگ وآسمون نیمه ابری و بارونی و
رقص برگهای خشک و نارنجی روی نیمکت سنگیه .
فصل دل کندن ، فصل جدا شدن از وابستگی هاست
اصلا انگار همین برگهای خشک و بی جون می خوان با فرود اومدنشون از بالای درختهای
بزرگ و تنومند به زیر پاهای عابران پیر و جوون یه چیزی رو به ما بگن . با خش خش
کردنشون و رقصیدن جلوی چشمامون باهامون حرف بزنن و درد دل کنن...اما افسوس از
اینکه دیگه رمقی واسشون نمونده و تا میان که حرف دلشون رو واسمون بگن زیر پاهای
کوچک ما آدما خورد می شن ، دیگه حتی نای خش خش کردنم ندارن چه برسه به...
راستی چرا پاییز با اون همه رنگ و برگش اما بازم تنهاست؟؟؟
haleh
1st February 2008, 04:56 AM
مرا در پاییز پیاده کرده اند
به ایستگاه می روم
دوباره پاییز است
باید سوار شوم
zary
1st February 2008, 10:39 AM
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد
با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد
اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است
و اين بي وفايي از دوست نيست
از روزگار است
zary
1st February 2008, 10:49 AM
هر گاه که فصلهای سال بعد از جابجایی
جایشان را به پاییز می دهند
می فهمم که یک پاییز دیگر از عمرم گذشت
بدون رویت بهار
ای کاش می شد قدمی در سرزمین بهاران گذاشت
و بوی گلهای دوستی را تجربه کرد
و از این سرزمین کوچ کنم
اما اضطراب کوچکترین لغزش و تعبید از خزان
و ورود به سرزمین و تبعید گاه رنگها
و مدفن عشق مرا آزار می دهد.
zary
1st February 2008, 10:53 AM
اما قطره ای از اقیانوس نچشیدم
من در سرزمین خزان،که تمام برگها محکوم به اعدام
و پوشیدن کفن زرد قبل از مرگ هستند
در شبی سرد،توسط جوخه غرورم
با طناب ضعف اعدام می شوم
ای کاش فرصت داشتم تا چند صباحی را
در سرزمین بهاران،جایی که گلهای جبران
همیشه بوی عفو و بخشش را می دهند،باشم
ای کاش سفیر سرزمین بهاران با مرکب عشق بیاید.
zary
1st February 2008, 11:21 AM
دلتنگی هایم را باد به تمسخر می گیرد
و پاییز با رنگ زرد بر آن طعنه می زند
چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد
و ترانه های زخمی سینه ام می شکافد
چه کنم که در خلوت تنهاییم هر شب
دلم یکریز می شکند و ابر بهاری
یک لحظه آرام و قرار ندارد
چه کنم که دریای دلم طوفانی است
Shaqayeq
30th June 2008, 01:10 AM
فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
مثل شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
zary
30th June 2008, 06:31 PM
من همان آغازم...
دست دردست اقاقیها
اشک در اشک شبنم
تو همان پایانی ...
شانه یه شانه بادی
گره به زلف پاییزی
من همان هجومم
که در خیال رخت هر شب
به سپیدار تنهایی ...به اشک شبنم سحرگاهی
به نور تار شبتابی ...
به خیال رخ ماهتابی
نفس به نفس ..
واگویه شبهای تنهایی ام را
می سپرم به قاصدک...
ونسیم روحم آرام...
در خیال رسیدن ...درتوهم انتظار
عطر نرگسیهای چشمانم
همراز با ترک وجودم...
بدرقه میکنم قاصدکم را...
گویم...با خویش...ای قاصدک روحم ...
قاصد خوشبختی باش...در
هجوم اشکهایم...
من همان قاصدکم....
همراه با نسیم..با برگ زرد پاییزی...
امشب زیرپاهای زمان
فریاد زدم...
فریادی از دل...!
FaitHleSs
22nd September 2008, 12:39 PM
آره
دوباره پاییز رسید
پاییز غمناک تر از همیشه رسید
پاییز با عشقی که هنوز نیومده رسید
پاییز بعد از یک سال انتظار رسید
پاییز...
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co