توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : انجمن شاعران مرده
puria.69
18th August 2007, 12:18 PM
باسلام خدمت شما دوستان عزیز و گرامی در تاپیک قصد داریم یه کار نو انجام دهیم...
در تاپیک که مخصوص شاعران است که چشم از جهان گشوده اند ...
و شما دوستان عزیز باید جای یکی از انها رو بگیریر و اشعار ان ها را بنویسید ..
و به نوبت افراد باید اشعار خود رو بنویسند ما ایتن انجمن رو در یه ساعت مخصوص با حضور همه دوستان اجرا میشه
پس من یه ساعت پس از اینکه دوستان مشخص شدند انتخاب می کنم...
پس تا 5 شهریور اسامی خود را اعلام کنید و دوست دارید جای کدوم شاعر باشید و اشعار ان ها رو بخونید ممنون...
FaitHleSs
19th August 2007, 12:54 PM
شاعر من هنوز زندست...
شهیار قنبری ([Only registered and activated users can see links])
که عشق منه...
من به شعراش زنده ام...
اگه بخواید می تونم به جاش باشم...
""نخواب ای حسرت سفره، گل گندم
نباش تو دالونای سفره سر در گم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم داره این مردم""
Afsaneh
19th August 2007, 01:39 PM
من هم دلم می خواد جای فریدون مشیری بشینم.
puria.69
19th August 2007, 06:12 PM
فرشاد جون که نمی تونه فعلا بیاد تو انجمن متاسفانه ...
لطفا به مطالب فوق توجه کنید..
FaitHleSs
20th August 2007, 02:51 PM
فرشاد جون که نمی تونه فعلا بیاد تو انجمن متاسفانه ...
لطفا به مطالب فوق توجه کنید..
اونی که نوشتم جواب خودت بود...
محض اطلاع خودت هم گفتم که دوباره گیر ندی...
در ضمن می دونی که من قصد شرکت تو این تاپیک رو هم نداشتم. جو گیر نشو...
puria.69
20th August 2007, 04:53 PM
لطفا عزیز تاپیک منحرف نکن
ممنون....
zary
20th August 2007, 07:45 PM
اونی که نوشتم جواب خودت بود...
محض اطلاع خودت هم گفتم که دوباره گیر ندی...
در ضمن می دونی که من قصد شرکت تو این تاپیک رو هم نداشتم. جو گیر نشو...
فرشاد!!!!!!!!!!!!!!!!!1
منم نیما یوشیج
Pasalari
21st August 2007, 01:28 AM
سهراب سپهری
Shaqayeq
21st August 2007, 01:44 AM
منم فروغ فرخزاد
puria.69
21st August 2007, 10:12 AM
تا 5 شهریور تمدید کردم اخرین مهلته ها من هم خودم جای پروین اعتصامی میشینم....
كمان
21st August 2007, 10:20 AM
منم حافظ
tarane
24th August 2007, 12:33 PM
من جاي مريم حيدر زاده...
پوريا به من گير نميدي...
فهميدي؟؟
بهتر از اين پيدا نکردم..
لطفا همين رو قبول کن..
parto
24th August 2007, 08:03 PM
منم جاي مهدي اخوان ثالث...
puria.69
25th August 2007, 12:26 PM
من جاي مريم حيدر زاده...
پوريا به من گير نميدي...
فهميدي؟؟
بهتر از اين پيدا نکردم..
لطفا همين رو قبول کن..
من واقعا شرمنده شما دوست عزیز هستم [-X
لطف کن مثل دیگر دوستان یه شاعر که دنیا رو بدرود گفته رو انتخاب کن باشه عزیز....
ممنون میشم اخه اگر این کارو نکنی تاپیک کلا خراب میشه ..
tarane
27th August 2007, 11:15 AM
باشه...
پس من جاي هوشنگ ابتهاج ميشنم...
puria.69
27th August 2007, 12:18 PM
این انجمن از امروز فعالیت خودشو شروع میکنه ...
ای دل عبث مخور غم دنیا را
۲. کار مده نفس تبه کار را
۳. رهائیت باید، رها کن جهانرا
۴. یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
۵. ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
۶. ای دل، فلک سفله کجمدار است
۷. آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است
۸. ای عجب! این راه نه راه خداست
۹. گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
۱۰. شالودهی کاخ جهان بر آبست
۱۱. آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
۱۲. اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
۱۳. عاقل از کار بزرگی طلبید
۱۴. ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت
۱۵. دل اگر توشه و توانی داشت
۱۶. فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
۱۷. سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
۱۸. سرو عقل گر خدمت جان کنند
۱۹. ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
۲۰. دانی که را سزد صفت پاکی:
Pasalari
27th August 2007, 12:33 PM
این انجمن از امروز فعالیت خودشو شروع میکنه ...
ای دل عبث مخور غم دنیا را
۲. کار مده نفس تبه کار را
۳. رهائیت باید، رها کن جهانرا
۴. یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
۵. ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
۶. ای دل، فلک سفله کجمدار است
۷. آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است
۸. ای عجب! این راه نه راه خداست
۹. گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
۱۰. شالودهی کاخ جهان بر آبست
۱۱. آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
۱۲. اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
۱۳. عاقل از کار بزرگی طلبید
۱۴. ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت
۱۵. دل اگر توشه و توانی داشت
۱۶. فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
۱۷. سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
۱۸. سرو عقل گر خدمت جان کنند
۱۹. ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
۲۰. دانی که را سزد صفت پاکی:
الان داره چی میشه؟
من که نمیفهمم
یعنی باید چی کار کنیم؟.......
tarane
27th August 2007, 02:21 PM
پوريا جان چي شد؟؟؟
من که نفهميدم..
بايد شروع کنيم؟؟؟
puria.69
27th August 2007, 05:51 PM
بله دیگه همطور که قول دادم از امروز شروع میکنیم .....
لطفا بقیه دوستان دیگه ثت نام نکنن..
Pasalari
27th August 2007, 07:24 PM
[Only registered and activated users can see links]
برای شروع کار از خود سهراب شروع میکنم...
اهل كاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ, میفروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی, چه خیالی, ... میدانم
پرده ام بیجان است.
خوب می دانم, حوض نقاشی من بی ماهی است.
اینم یک جمله عجیب از سهراب:
مذهب شوخی بزرگی بود که محیط با من کرد
و من سالها مذهبی بودم ، بی انکه خدایی داشته باشم !!
Afsaneh
28th August 2007, 02:47 PM
سایه ها
در سکوت دلنشین نیمه شب
می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من با همه افسردگی
موج میزد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب نا گفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیوار ها
سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پائیدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگهای ما
سایه هامان مهربان تر بی دریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدایی در رسید
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویا ها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند
ماه را ابزی به کام خود کشید
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش
فریدون مشیری
Afsaneh
28th August 2007, 02:49 PM
زبان بسته
به او گفتند که شاعر را بیازار
که شاعر در جهان ناکام باید
چو بیند نغمه سازی رنج بسیار
سخن بسیار نیکو می سراید
به او آزار دادن یاد دادند
بنای عمر من بر باد دادند
از آن پس ماه من نامهربان شد
ز خاطر برد رسم آشنایی
غم من دید و با من سرگران شد
مرا بگذاشت با رنج جدایی
که چون باشد به صد اندوه دمساز
به شهرت می رسد این نغمه پرداز
مرا در رنج بردن سخت جان دید
جفا را لاجرم از حد فزون کرد
فغان شاعر آزرده نشنید
دل تنگ مرا دریای خون کرد
چنان از بی وفایی آتش افروخت
که سر تا پای مرغ نغمه خوان سوخت
نگفتندش که درد و رنج بسیار
دمار از روزگار دل برآرد
دل شاعر ندارد تاب آزار
که گاه از شوق هم جان می سپارد
بدین سان خاطر ما را شکستند
زبان نغمه ساز عشق بستند
فریدون مشیری
Afsaneh
28th August 2007, 02:50 PM
سکوت
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است
فریدون مشیری
Afsaneh
28th August 2007, 02:51 PM
نوای بینوایی
مرا می خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا می خواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه خویش
مرا می خواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بینوایی
به افسون ها دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدائی
مرا می خواستی تا در غزل ها
تو را زیباتر از مهتاب گوییم
تنت را در میان چشمه نور
شبانگاهان مهتابی بشورم
مرا می خواستی تا پیش مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم
مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را
مرا می خواستی اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود
تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی
فریدون مشیری
Afsaneh
28th August 2007, 02:52 PM
بوسه و آتش
در همه عالم كسي به ياد ندارد
نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند
تنها با يك ترانه در همه ي عمر
نامش اينگونه جاودانه بماند
***
صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ: هزارآفرين! زهرجا بر شد
شور و سروري به جان مردم بخشيد
***
نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
مشعل شب هاي رهروان فداكار
شعله بر افروختن به قله كهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار
***
خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!
هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد
هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!
***
ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست
كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار
خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست
***
روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار
خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار
ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم
زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"
***
"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد
بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
آتش او را به قله ها برسانيد
فریدون مشیری
Afsaneh
28th August 2007, 02:56 PM
باور نداشتم که گل آرزوي من
با دست نازنين تو بر خاک اوفتد
با اين همه هنوز به جان مي پرستمت
بالله اگر که عشق چنين پاک اوفتد
مي بينمت هنوز به ديدار واپسين
گريان درآمدي که: "فريدون خدا نخواست"
غافل که من به جز تو خدايي نداشتم
اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست!
بيچاره دل، خطاي تو در چشم او نکوست
گويد به من، هرآنچه که او کرد، خوب کرد
فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو
تنها سپيده اي زد و آنگه غروب کرد
بر گور عشق خويش، شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي کنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود،
من ترک دوستي ز تو باور نمي کنم
پاداش آن صفاي خدايي که در تو بود،
اين واپسين ترانه تو را يادگار باد
در قلب من ماند غم تو، يادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد
ديگر ز پا فتاده ام اي ساقي عجل
لب تشنه ام، بريز به کامم شراب را
اي آخرين پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
فریدون مشیری
Afsaneh
28th August 2007, 02:59 PM
نه به ابر ؛
نه به اب ؛
نه به برگ ؛
نه به اين ابي ارام بلند ؛
نه به اين خلوت خاموش كبوترها ؛
من به اين جمله نمي انديشم !
من نٿس پاك شقايق را در سينه ي كوه ؛
صحبت چلچله ها را با صبح ؛
نبض پاينده ي هستي را ؛ در گندمزار ؛
همه را مي شنوم ؛ مي بينم !
من به اين جمله نمي انديشم !
به تو مي انديشم !
اي سراپا همه خوبي ؛
تك و تنها به تو مي انديشم !
همه وقت ؛
همه جا ؛
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم .
تو بدان اين را
تنها تو بدان
تو بيا ؛
تو بمان با من ؛ تنها تو بمان .
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب !
من ٿداي تو ؛ به جاي همه گل ها تو بخند !
پاسخ چلچله ها را تو بگو .
قصه ي ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من ؛ تنها تو بمان !
من همين يك نٿس از جرعه ي جانم باقيست ؛
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش ....
فریدون مشیری
tarane
28th August 2007, 09:30 PM
باز امشب از خيال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشم به خون نشست
تا فتنه خيال تو برخاست در دلم
خاموشي لبم نه ز بي دردي و رضاست
از چشم من ببين که چه غوغاست در دلم
من ناي خوش نوايم و خاموشم اي دريغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستي به سينه ي من شوريده سر گزار
بنگر چه آتشي ز تو برپاست در دلم
زين موج اشک تفته و طوفان آه سرد
اي ديده هوش دار که درياست در دلم
باري اميد خويش به دلداري ام فرست
داني که آرزوي تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سايه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پيداست در دلم.
هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سايه)
Afsaneh
29th August 2007, 01:12 PM
من دیروز یک عالمه شعر از فریدون مشیری نوشتم ولی الان نیستن. یکی می شه بگه شعر های من کجان؟!
Armin-N
29th August 2007, 01:39 PM
افسانه جان
فرشاد همشو پاک کرده
علتش رو نمیدونم
بذارید خودش بیاد و توضیح بده
Afsaneh
29th August 2007, 01:49 PM
فرشاد جان چرا شعر های منو پاک کردی؟ مگه خلاف کرده بودم؟من طبق موضوع عمل کردم!
puria.69
29th August 2007, 05:32 PM
نه عزیزم یکی اینکه شما نام شاعر خودتون نگفته بودید ...
دوم اینکه من نوشتم تا 5 شهریور وقت دارید حالا ملتفت شدی....
FaitHleSs
29th August 2007, 08:46 PM
خب فکر کنم نه تنها من بلکه همه سر از این تاپیک در نیاوردن...
من موقت می بندمش... تا یه فکری به حااش بکنیم...
Armin-N
30th August 2007, 10:38 AM
سلام
خوب
پوریا جان
شما توضیحات کامل و روشن خودتو در مورد هدف و نحوه عملکرد این تاپیک برای مدیر بخش یعنی آقا فرشاد توی پیغام خصوصی بنویس
جوری که کاملا روشن باشه و همه ازش سر دربیارن و دوباره فرشاد عزیز با صلاح خودش تاپیک رو باز کنه و همه بدون سردرگمی از این تاپیک استفاده کنند .
آقا فرشاد تصمیم نهایی با خودت عزیزم
افسانه جان پست های شما هم به دلیلی که پوریا گفت پاک شد :
یکی اینکه شما نام شاعر خودتون نگفته بودید ...
دوم اینکه من نوشتم تا 5 شهریور وقت دارید
FaitHleSs
30th August 2007, 11:26 AM
خب بالاخره فهمیدم...
اما فکر کنم به دلایلی بهتره مهلتی واسه عضویت درکار نباشه. یعنی هرکی هروقت تونست بیاد و عضو شه...
مثلا با این محدودیت وقت واسه ثبت نام کاربرای جدید نمی تونن فعالیت داشته باشن...
یه چیز دیگه هم که هست اینه که یه نفر نیاد یه هو 20 تا شعر بزاره. یکی یکی بزارید. تا هم حوصله واسه خوندن این تاپیک باشه و اینکه تاپیکی واسه ارسال زیاد کنی نباشه !
پس تاپیک باز میشه با این شرایط جدید:
1- محدودیت واسه عضویت نداره
2- هر کسی هر وقت که خواست کارش رو شروع کنه، اول با یه فونت نیمه بزرگ شروع فعالیتشو اعلام کنه و بگه که به جای کدوم شاعر کار می کنه، بعد شروع به کار کنه...
راستی یادتون نره که زیر هر شعر، شاعر رو بنویسید
puria.69
30th August 2007, 11:38 AM
جهانديده كشاورزي به دشتي
بوقت غلّه، خرمن توده كردي
ستمها مي كشيد از باد و از خاك
جفا از آب و گل ميديد بسيار
سخنها داشت با هر خاك و بادي
سحرگاهي هوا شد سرد زانسان
پديد آورد خاشاكي و خاري
نهاد آن هيمه را نزديك خرمن
چو آتش دود كرد و شعله سر داد
كه اي برداشته سود از يكي شصت
نشايد كاتش اين جا بر فروزي
بسوزد گر كسي اين آشيانرا
اگر برقي بما زين آذر افتد
بسي جستم بشوق از حلقه و بند
هنوز آنساعت فرخنده دور است
ترا زين شاخ آنكو داد باري
به هر كامي كه پويي كامجويي است
به عمري داشتي زرعي و كشتي
دل از تيمار كار آسوده كردي
كه تا از كاه مي شد گندمش پاك
كه تا يك روز مي انباشت انبار
به هنگام شياري و حصادي
كه از سرما بخود لرزيد دهقان
شكست از تاك پيري شاخساري
فرو زينه زد، آتش كرد روشن
بناگه طايري آواز در داد
در اين خرمن مرا هم حاصلي هست
مبادا خانماني را بسوزي
چنان دانم كه مي سوزد جهانرا
حساب ما برون زين دفتر افتد
كه خواهم داشت روزي مرغكي چند
هنوز اين لانه بي بانگ سرور است
مرا آموخت شوق انتظاري
نهفته، هر دلي را آرزويي است
تواني بخش، جان ناتوان را
كه بيم ناتوانيهاست جان را
پروین اعتصامی
Shaqayeq
30th August 2007, 12:40 PM
و اين منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد///////در ابتدای درک هستی آلودۀ زمين
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
فروغ فرخزاد
Afsaneh
30th August 2007, 12:58 PM
نه عزیزم یکی اینکه شما نام شاعر خودتون نگفته بودید ...
دوم اینکه من نوشتم تا 5 شهریور وقت دارید حالا ملتفت شدی....
اگه یک بار دیگه صفحه اول رو نگاه کنید من دومین نفری بودم که بعد از فرشاد اسم نوشتم و گفتم جای فریدون مشیری می شینم.
parto
30th August 2007, 02:05 PM
لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز میلرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های! نخراشی به غفلت صورتم را تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
لحظه دیدار نزدیک است.
تهران، آبان 1334
مهدي اخوان ثالث
Pasalari
30th August 2007, 02:36 PM
ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
مادرم
ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست
كه نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست
مرحوم سهراب سپهری عزیز...
Shaqayeq
30th August 2007, 07:26 PM
صدائی در شب
نيمه شب در دل دهليز خموش
ضربه ائی افكند طنين
دل من چون دل گل های بهار
پر شد از شبنم لرزان يقين
گفتم اين اوست كه باز آمده است
جستم از جا و در آئينه گيج
بر خود افكندم با شوق نگاه
آه، لرزيد لبانم از عشق
تار شد چهره آئينه ز آه
شايد او وهمی را می نگريست
گيسويم درهم و لب هايم خشك
شانه ام عريان در جامه خواب
ليك در ظلمت دهليز خموش
رهگذر هر دم می كرد شتاب
نفسم ناگه در سينه گرفت
گوئي از پنجره ها روح نسيم
ديد اندوه من تنها را
ريخت بر گيسوی آشفته من
عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بی تاب دويدم سوی در
ضربه پاها، در سينه من
چون طنين نی، در سينه دشت
ليك در ظلمت دهليز خموش
ضربه پاها، لغزيد و گذشت
باد آواز حزينی سر كرد
فروغ فرخزاد
puria.69
31st August 2007, 12:40 PM
به آب روان گفت گل كاز تو خواهم
پيام ار فرستد، پيامش بياري
بگويي كه ما را بود ديده بر ره
بگفتا به جوي آب رفته نيايد
پيامي كه داري به پيك دگر ده
من از جوي چون بگذرم بر نگردم
بفردا چه مي افكني كار امروز
بد انديشه گيتي به ناگه بدزدد
چو فردا شود، ديگرت كس نبويد
دل از آرزو يك نفس بود خرم
چو آب روان خوش كن اين مرز و بگذر
نكو كار شو تا تواني. كه دايم
تو پاكيزه خو را شكيبي نباشد
كه رازي كه گويم به بلبل بگويي
بخاك ار در افتد، غبارش بشويي
كه فردا بيايي و ما را ببويي
نيايي مرا، گر چه عمري بجويي
باميد من هرگز اين ره نپويي
چو پژمرده گشتي تو، ديگر نرويي
بخوان آن كسي را كه مشتاق اويي
زبلبل خوشي و ز گل خوبرويي
كه بي رنگ و بي بوي، چون خاك كويي
تو اندر دل باغ، چون آرزويي
تو مانند آبي كه اكنون به جويي
نماند است در روي نيكو، نكويي
چو گردون گردان كند تند خويي
نبيند گه سختي و تنگدستي
ز ياران يكدل، كسي جز دورويي
parto
31st August 2007, 08:53 PM
دریچه ها
ما چون دو دریچه روبه روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما، آه!
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه.
اکنون دل من شکسته و خسته است؛
زیرا یکی از دریچه ها بسته است.
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد!
نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد!
تهران، دی 1335
مهدی اخوان ثالث
puria.69
1st September 2007, 11:53 AM
در آن سراي كه زن نيست، انس و شفقت نيست
به هيچ مبحث و ديباچه اي، قضا ننوشت
زن از نخست بود ركن خانه هستي
زن ار به راه متاعب نمي گداخت چو شمع
چو مهر، گر كه نمي تافت زن بكوه وجود
فرشته بود زن، آن ساعتي كه چهره نمود
اگر فلاطن و سقراط، بوده اند بزرگ
به گاهواره مادر، به كودكي بس خفت
چه پهلوان و چه سالك، چه زاهد و چه فقيه
حديث مهر، كجا خواند طفل بي مادر
وظيفه زن و مرد، اي حكيم، داني چيست
چو ناخداست خردمند و كشتيش محكم
به روز حادثه، اندريم حوادث دهر
هميشه دختر امروز، مادر فرداست
اگر رفوي زنان نكو نبود، نداشت
توان و توش ره مرد چيست، ياري زن
زن نكوي، نه بانوي خانه تنها بود
به روزگار سلامت، رفيق و يار شفيق
ز بيش و كم، زن دانا نكرد روي ترش
سمند عمر، چو آغاز بدعناني كرد
چه زن، چه مرد، كسي شد بزرگ و كامروا
به رشته هنر و كارخانه دانش
زني كه گوهر تعليم و تريت نخريد
كسي است زنده كه از فضل، جامه اي پوشد
هزار دفتر معني، بما سپرد فلك
خرد گشود چو مكتب، شديم ما كودن
بساط اهرمن خود پرستي و سستي
هميشه فرصت ما، صرف شد در اين معني
براي جسم، خريديم زيور پندار
قماش دكه جان را، به عجب پوسانديم
نه رفعت است ، فساد است اين رويه، فساد
نه سبزه ايم، كه روييم خيره در جر و جوي
چو بگرويم بكرباس خود، چه غم داريم
از آن حرير كه بيگانه بود نساجش
چه حله اي است گرانتر ز حليت دانش
هر آن گروهه كه پيچيده شد بدوك خرد
نه بانوست كه خود را بزرگ مي شمرد
چو آب رنگ فضيلت به چهره نيست چه سود
در آن وجود كه دل مرد، مرده است روان
براي مرد كمال و براي زن نقصان
كه ساخت خانه بي پاي بست و بي بنيان؟
نمي شناخت كس اين راه تيره را پايان
نداشت گوهري عشق، گوهر اندر كان
فرشته بين، كه برو طعنه مي زند شيطان
بزرگ بوده پرستار خردي ايشان
سپس به مكتب حكمت، حكيم شد لقمان
شدند يكسره، شاگرد اين دبيرستان
نظام و امن، كجا يافت ملك بي سلطان
يكي است كشتي و آن ديگري است كشتيبان
دگر چه باك ز امواج و ورطه و طوفان
اميد سعي و عملهاست، هم ازين، هم ازان
ز مادرست ميسر، بزرگي پسران
بجز گسيختگي. جامه نكو مردان
حطام و ثروت زن چيست، مهر فرزندان
طبيب بود و پرستار و شحنه و دربان
بروز سانحه، تيمار خوار و پشتيبان
به حرف زشت، نيالود نيكمرد رهان
گهيش مرد و زمانيش زن، گرفت عنان
كه داشت ميوه اي از باغ علم، در دامان
متاعهاست، بيا تا شويم بازرگان
فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان
نه آ“ كه هيچ نيرزد، اگر شود عريان
تمام را بدريديم، بهر يك عنوان
هنر و كرد تجلي، شديم ما پنهان
گر از ميان نرود، رفته ايم ما ز ميان
كه نرخ جامه بهمان چه بود كفش فلان
براي روح، بريديم جامه خذلان
به هر كنار گشوديم بهر تن، دكان
نه عزت است، هوانست اين عقيده، هوان
نه مرغكيم، كه باشيم خوش به مشتي دان
كه حله حلب ارزان شد است يا كه گران
هزار بار برازنده تر بود خلقان
چه ديبه اي است نكوتر ز ديبه عرفان
بكار خانه همت، حرير گشت و كتان
بگوشواره و طوق و به ياره مرجان
ز رنگ جامه زر بفت و زيور رخشان
براي گردن و دست زن نكو، پروين
سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان
پروین اعتصامی
Afsaneh
1st September 2007, 01:18 PM
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه کهبودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لبان جوی نشستیم .....
تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت
من همهمحو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بختخندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ....
.همه دل داده به آوای شباهنگ
يادم آید تو به منگفتی از اين عشق حذرکن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آینه عشق گذراناست
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باشفردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهرسفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش توهرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد..
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم
نهگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همهجا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر ازپيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
. مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تولرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگراز تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستمنرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب وشبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر ازآن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم.
فریدون مشیری
Afsaneh
1st September 2007, 01:18 PM
اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خونحضرت هابیل
ازهمان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیاهی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ایدریغ
آدمیت برنگشت
***
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمدنابجاست
قرن موسی چومبه (1)هاست
روزگار مرگ انسانیت است
***
من که از پژمردن یکشاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یکمرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایامزهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
***
صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشمخلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
***
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هممرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بوداز روز نخست
در کویری سوت و کور
***
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
فریدون مشیری
Pasalari
1st September 2007, 01:44 PM
دوستان بهتر نیست رمان ننویسیم و فقط چند بیت شعر از این بزرگان بذاریم
اینجوری تاپیک بد شکل میشه
ضمنا"
افسانه خانوم شما که دوباره دو تا پست پشت سر هم دادین...( ممنوع )
melina_007
1st September 2007, 05:25 PM
دوستان اينجوري يه ذره قاطي شده....البت خود دانيد...مثلا فروغ خودش تايپيك جدا داره....يا شاعرهاي ديگه....
parto
1st September 2007, 08:17 PM
در میکده
در میکده ام؛ چون من بسی اینجا هست.
می حاضر و من نبرده ام سویش دست.
باید امشب ببوسم این ساقی را!
اکنون گویم، که نیستم بی خود و مست.
در میکده ام؛ دگر کسی اینجا نیست.
و اندر جامم دگر نمی صهبا نیست.
مجروهم و مستم و عسس می برم.
مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟!
تهران، اسفند 1333
مهدی اخوان ثالث
puria.69
2nd September 2007, 12:23 PM
پيشه اش، جز تيره روزي و پريشاني نبود
زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود
كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود
در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود
آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود
در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود
اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود
خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود
بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود
در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود
زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود
با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود
قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود
گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود
زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود
جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود
پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود
واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود
ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود
پروین اعتصامی
zary
2nd September 2007, 03:35 PM
ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
zary
2nd September 2007, 03:36 PM
گل زودرس
آن گل زودرس چو چشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده که : حیف که چنین یکه بر شکفتی زود
لب گشادی کنون بدین هنگام
که ز تو خاطری نیابد سود
گل زیبای من ولی مشکن
کور نشناسد از سفید کبود
نشود کم ز من بدو گل گفت
نه به بی موقع آمدم پی جود
کم شود از کسی که خفت و به راه
دیر جنبید و رخ به من ننمود
آن که نشناخت قدر وقت درست
زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟
zary
2nd September 2007, 03:37 PM
گل نازدار
سود گرت هست گرانی مکن
خیره سری با دل و جانی مکن
آن گل صحرا به غمزه شکفت
صورت خود در بن خاری نهفت
صبح همی باخت به مهرش نظر
ابر همی ریخت به پایش گهر
باد ندانسته همی با شتاب
ناله زدی تا که براید ز خواب
شیفته پروانه بر او می پرید
دوستیش ز دل و جان می خرید
بلبل آشفته پی روی وی
راهی همی جست ز هر سوی وی
وان گل خودخواه خود آراسته
با همه ی حسن به پیراسته
زان همه دل بسته ی خاطر پریش
هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
شیفتگانش ز برون در فغان
او شده سرگرم خود اندر نهان
جای خود از ناز بفرسوده بود
لیک بسی بیره و بیهوده بود
فر و برازندگی گل تمام
بود به رخساره ی خوبش جرام
نقش به از آن رخ برتافته
سنگ به از گوهرنایافته
گل که چنین سنگدلی برگزید
عاقبت از کار ندانی چه دید
سودنکرده ز جوانی خویش
خسته ز سودای نهانی خویش
آن همه رونق به شبی در شکست
تلخی ایان به جایش نشست
از بن آن خار که بودش مقر
خوب چو پژمرد برآورد سر
دید بسی شیفته ی نغمه خوان
رقص کنان رهسپر و شادمان
از بر وی یکسره رفتند شاد
راست بماننده ی آن تندباد
خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
ز آن که یکی دیده بدو برندوخت
هر که چو گل جانب دل ها شکست
چون که بپژمرد به غم برنشست
دست بزد از سر حسرت به دست
کانچه به کف داشت ز کف داده است
چون گل خودبین ز سر بیهشی
دوست مدار این همه عاشق کشی
یک نفس از خویشتن آزاد باش
خاطری آور به کف و شاد باش
zary
2nd September 2007, 03:56 PM
قایق
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
« وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله
است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و
جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر
شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
puria.69
6th September 2007, 10:05 AM
كه بسي گير و دار در ره ماست
كه نهان، فتنه ها به پيش و قفاست
دهر بي باك و چرخ، بي پرواست
دام، مانند گلشني زيباست
اي بسا رنگ خوش، كه جانفرساست
كه چنين لقمه، خون دل، نه غذاست
هر كجا سفره اي است، نان آن جاست
گربه فربهي، ميان سر است
خنچر روزگار، خون پالاست
هر گذرگه، نه درخور هر پاست
پا در آن ره منه، كه راه بلاست
گر ز امروز بگذرد، فرداست
روز، هنگام خواب و نشو و نماست
كه بسي قامت از جفاش، دو تاست
عقل من، بيشتر ز عقل شماست
تله و دام، ديده ام كه كجاست
مي شناسم چه راه، راه خطاست
پند و اندرز ديگران بي جاست
نظري تند كرد، بر چپ و راست
گردكاني در آهني پيداست
كاندران سهمگين حصار، چهاست
يا در آن يكدلي، چه روي و رياست
چه مبارك مكان روح افزاست
بدرون آي، كاين سراچه تو راست
زآن كه اين خانه، پر ز توش و نواست
رونق زندگي ز آبو هواست
هر چه هست، ايمني و صلح و صفاست
گر چه در دهر، صد هزار بناست
جاي نان، اندرين سرا حلواست
تله خنديد، كاين كمان قضاست
كاندرين پرده ها، چه شعبده هاست
تا كه او جست،بانگ در بر خاست
آهني رفت بر گلويش راست
خواست بر تن فزايد، از جان كاست
گربه چاه است، دم مزن كه چراست
تيره بختي كه پاي بند هوي ست
كه نه هر درد را اميد دواست
tarane
7th September 2007, 01:55 PM
چنگ شکسته
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال ان که خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ای گل در این شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانیم رفت
ترسم و بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگیرم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت
parto
7th September 2007, 06:11 PM
باغ من
آسمان را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگ،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک و غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد،
جامه اش شولای عریانی ست.
ور جز اینش جامه ای باید،
یافته بس شعله زر تار پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،
یا نمی خواهد.
باغبان و رهگذری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید.
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
تهران، خرداد1335
مهدی اخوان ثالث
puria.69
8th September 2007, 12:03 PM
چو ديد جلوه گلهاي بوستاني را
نهفته گفت بدو اين غم نهاني را
شدم نشانه بلاهاي آسماني را
نديده چشم كس اين گونه ميهماني را
كه تا دوا كند اين درد ناگهاني را
چو كار نيست، چه تأثير كارداني را
نديد ديده من روي مهرباني را
زمانه در دلم افكند بدگماني را
خريده اند همه ملك شادماني را
نخوانده بود مگر درس باغباني را
كه زر و سيم كليد است كامراني را
بسي بلندي و پستي است زندگاني را
كه از پيش نفرستاد ناتواني را
نگفته بهر تو اسرار باستاني را
بخيره مي طلبي عمر جاوداني را
بجز زمانه نداند كس اين معاني را
برايگان برد اين گنج رايگاني را
خزان سيه كند آن روي ارغواني را
بدل كند ارزاني اين گراني را
بسي دريده قباهاي پرنياني را
ز دزد خواسته بوديم پاسباني را
parto
8th September 2007, 05:19 PM
قولی در ابوعطا
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
زمام حسرت به دست دریغا سپرده ام من
همه بودها دگرگون شد.
سواحل آشنایی،
در ابرهای بی سخاوت پنهان گشت.
جزیره های طلایی،
در آب تیره مدفون شد.
افق تا افق آب است،
کران تا کران دریا.
ببر گهواره سرد! ای موج!
مرا به هر کجا که خواهی.
دگر چه بیم و دگر چه پروا چه بیم و پروا؟
که برگهای شمیم هستیم را با نسیم صحرا سپرده ام من.
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من.
کران تا کران آب است،
افق تا افق دریا.
چه پروا، ای دریا!
خروش چندان که خواهی برآور از دل.
نخواهد گشودن ز خواب چشم این کودک.
چه بیم ای گهواره جنبان دریا گم کرده ساحل؟
که دیری ست، تا کلید گنجینه های قصر خوابم را
به جادوی لالا سپرده ام من.
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من.
تهران، مهر 1336
مهدی اخوان ثالث
Shaqayeq
8th September 2007, 06:25 PM
بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
فروغ
Afsaneh
8th September 2007, 07:32 PM
اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خونحضرت هابیل
ازهمان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیاهی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ایدریغ
آدمیت برنگشت
***
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمدنابجاست
قرن موسی چومبه (1)هاست
روزگار مرگ انسانیت است
***
من که از پژمردن یکشاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یکمرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایامزهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
***
صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشمخلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
***
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هممرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بوداز روز نخست
در کویری سوت و کور
***
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
فریدون مشیری
Afsaneh
8th September 2007, 07:34 PM
غزلی در اوج
نشسته بود خیال تو همزبان با من
که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان وجان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می ماندی
ایطراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی : تنها نبینمت
گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟
ستاره ای ناگاه
تمام شبرا یک لحظه نور باران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
توخیره ماندی براین طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم
در اینغروب رازی هست
به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام
ستاره ها ننشینند مهربان بامن
نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
چرا زمین بخیل
نمی تواند دید
ترا گذشته یکروز آسمان با من ؟
چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همهدرخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
همه ترانه وپرواز و مستی و آواز
به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
که : ایکبوتر وحشی بمان بمان با من
ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت
شکوفه بودکه از شاخه ها رها می شد
بنفشه بود که از سنگ ها برون میزد
سپیده بود کهاز برج صبح می تابید
زلال عطر تو بود
تو رفته بودی و شب رفته بود و منغمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم
نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
کهبی تو ساز کند قصه خزان با من
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره
آه کسی نمیدانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است
جاودان با من
فریدون مشیری
puria.69
9th September 2007, 11:23 AM
كاوخ! فلك چه، كجرو و گيتي چه تند خوست
خُرم كسي كه همچو تُواش طالعي نكوست
ما شانه مي كشيم بهر جا كه تار موست
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست
مشتاق روي تواست هر آن كس كه خوبروست
هر چند دل فريبد و رو خوش كند عدوست
ما را هر آن چه از بد و نيك است روبروست
خنديد گل كه هر چه مرا هست رنگ و بوست
در پشت سر نهند كسي را كه عيبجوست
دوري گزين كه از همه بدنامتر هموست
اين جامه چون دريد، نه شايسته رُفوست
دشنام دشمني كه چو آيينه راستگوست
دردا كه هيچ گه نتوان يافت، آرزوست
پروین اعتصامی
Afsaneh
9th September 2007, 01:35 PM
صليبم ،
ميخکوب !
خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهاي خويش .
بوده ام ديروز هم آگاه ، از فرداي خويش .
مهرورزي کم گناهي نيست ! مي دانم .
سزاوارم ، رواست .
آنچه بر من مي رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهي که زور و دشمني فرمانرواست .
*
مهرورزي کم گناهي نيست !
کم گناهي نيست عمري ، عشق را ،
چون برترين اعجاز ، باور داشتن .
پرچم اين آرمان پاک را
در جهان افراشتن .
پاسخ آن ، اين زمان :
تن فرو آويخته !
با ناي ِ بي آواي خويش !
*
ساقه ي نيلوفري روييد در مرداب ِ زهر !
اي همه گل هاي عطر آگين ِ رنگين !
اين جسارت را ببخشاييد بر او ،
اين جسارت را ببخشاييد !
جرم نا بخشودني اين است :
« ننشستي چرا بر جاي خويش ؟ »
*
جاي من بالاي اين دار است با اين تاج ِ خار !
در گذرگاه ِ شما ،
اين تاج ، تاج ِ افتخار .
جاي من، تا ساعتي ديگر ، ازين دنيا جداست ،
جاي من دور از تباهي هاي دنياي شماست ؛
اي همه رقصان !
درون قصر ِ باورهاي خويش !
« فريدون مشيري
puria.69
9th September 2007, 06:44 PM
كاين ستمكاري تو كردي، كس نكرد
در فكندي جمله را در يك نفس
همچو كاه اندر هوا رقصان شديم
بر گرفتي يك يك و انداختي
ديگران رفتند و تنها مانده ام
بر من افتد آن چه بر آنان فتاد
آن چه بگذشته است بر ياران من
كه در اندازي مرا هم ناگهان
بعد ازين كردار خود نيكو كني
مهربان باشي، نگهداري مرا
پارگي خرد است و اميد رفوست
اين شكايت ها نيايد در ميان
كس نخواهد با تو كردن بد سري
يك نفس، آزرده ننشينم ز تو
در كمان، كي تير ماند جاودان
تير را شد چاره با وي ساختن
اين نصيحت بشنو، اي تير خدنگ
هر كه ما را تير داد، انداختيم
تير گشتي، از كمانت چاره نيست
نه كمان آسايشي دارد، نه تير
جور و بد كاريش، كاري تازه نيست
بايدت رفت، ار چه رفتن دير شد
كس چه مي داند كجا يا جون روي
من چه مي دانم كه رقصد در هوا
من چه مي دانم كه اندر خون نشست
بهر افتادن شد، اين معني بدان
سرّ كاراين است، زان سرگشته اند
ما نمي بينيم و ما را مي برند
تا كه نيرويي است در پا، مي رويم
بازگشتن مي توانستيم باز
مي توانستيم آن را باز يافت
پروین اعتصامی
Shaqayeq
9th September 2007, 09:41 PM
پائيز
از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه های حسرت و ماتم را
پائيز، ای مسافر خاك آلود
در دامنت چه چيز نهان داری
جز برگ های مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پائيز، ای سرود خيال انگيز
پائيز، ای ترانه محنت بار
پائيز، ای تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار
فروغ
puria.69
10th September 2007, 11:35 AM
خلق بسياري روان از پيش و بس
دزد گفت از مردم آزاري چه سود
گفت، بدكار از منافق بهتر است
گفت، هستم همچو قاضي راهزن
گفت، در هميان تلبيس شماست
گفت، مي دانيم و مي داني چه شد
گفت، بيرون آر دست از آستين
مال دزدي، جمله در انبار تواست
من ز ديوار و تو از در مي بري
گر يكي بايد زدن، صد مي زني
در ره شرعي تو قطاع الطريق
تو ربا و رشوه مي گيري بزور
خود گرفتي خانه از دست يتيم
تو سيه دل مدرك و حكم مند
دزد عرف، دفتر تحقيقق برد
خود فروشان زود تر رسوا شوند
شحنه ما را ديد و قاضي را نديد
تو بديدي، كج نكردي راه را
راستي از ديگران مي خواستي
با رداي عجب، عيب خود مپوش
مي برند آن گه ز دزدكاه، دست
نيت پاكان چرا آلوده بود
دزدي حكام، روز روشن است
پروین اعتصامی
Shaqayeq
10th September 2007, 03:56 PM
صبر سنگ
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز می گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می كشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه عاصی
در درونم های هو می كرد
مشت بر ديوارها می كوفت
روزنی را جستجو می كرد
در درونم راه می پيمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سايه می افكند
همچو ابری بر بيابانی
می شنيدم نيمه شب در خواب
های های گريه هايش را
در صدايم گوش می كردم
درد سيال صدايش را
شرمگين می خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گريانی
در ميان گريه می ناليد
دوستش دارم، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
كز جهانی دور بر مي خاست
ليك در من تا كه می پيچيد
مرده ئی از گور بر می خاست
مرده ئی كز پيكرش می ريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلب من در سينه می لرزيد
مثل قلب بچه آهوها
در سياهی پيش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديكتر می شد
ورطه تاريك لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنياها
باز تصويری غبار آلود
زآن شب كوچك، شب ميعاد
زآن اتاق ساكت سرشار
از سعادت های بی بنياد
در سياهی دست های من
می شكفت از حس دستانش
شكل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ريشه هامان در سياهی ها
قلب هامان، ميوه های نور
يكدگر را سير می كرديم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر
خود نمی دانم كدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان
می كشد اين غم دگر بارم
می نشينم، شايد او آيد
عاقبت روزی به ديدارم
فروغ
puria.69
11th September 2007, 05:41 PM
پايبند تله گشت اندر رهي
خانه تزوير را بنياد رفت
هر چه بود، آن شير و اين روباه بود
تا شود روشن كه شاگردي است خام
دل به رنج و تن به بدبختي نهاد
بند نيرنگ قضايش دست بست
تيغ ذلت، ناخنش كوتاه كرد
بود وقت رفتن و پايي نداشت
مرگ را مي ديد، اما زنده بود
مي گزيدي حلقهو مسمار را
هر كه شد صياد، اخر شد شكار
زان سبب شد صيد روباه فلك
خيرگي را چاره زندان است و بند
بر سر ان بله و روبه گذشت
گفت زان كيست اين ايوان و در
پوستين دوزيم و اين دكان ماست
اندرين دكان، دمي آراسته
همچو خز شايان و چون سنجاب گرم
باز كن وقت خريدن، چشم را
همچو ما، يك عمرطراري كني
راهرا هرگز نخواهي كرد گم
ماكياني بس كني. رو به شوي
سودها بيني در اين بيع و شري
وين دم نيكو به جايش دوختن
گفت: بر گو دمت اي روباه چند
ورنه. اين بيع و شري نايد درست
نرخ، آن گه پرس از بازارگان
راست اندر تله روباه برد
وان نه دكان است. دكان رياست
چنگ روباه از گلويش ريخت خون
وان سر بي باك، از تن كنده شد
چشم بسته، پاي در چاهي نهاد
هم گذشت از كار دم، هم سرگذاشت
كه كند راهي سوي راه تو باز
وندر آن آتش بسوزاند تو را
تا ترا مي افتد از كويش گذر
كه تو بر بندي دكان خويش زود
تا بداني كيستي، رفتي ز دست
زاد و برگ آن مسافر زان اوست
پروین اعتصامی
parto
11th September 2007, 06:35 PM
باز هم شبی سپری شد
می روم دگر ز دیارت، خیز و توشه سفرم کن
دل که شد لبالب دردت، خون به ساغر جگرم کن
چون سبو شکسته سفالم،کوزه گر! نگر به چه حالم
یا درستم از لب لعلی، یا از این شکسته ترم کن
خاک ره بسا که سبوئی، گردد و بسا گل روئی
یا که سبزه بر لب جوئی، خاک اگر چنین بسرم کن
چون دگر شدن ز سفالی، باشد آرزوی محالی
ای که بی نظیر و مثالی، پس دگر تو خودد گرم کن
خوانده ای به بزم جهانم، بر نشانده بر سر خوانم
یا بکام دل برسانم، یا ز خانه ات به درم کن
آدمی که میرد و زاید، هول و حیرتم بفزاید
مشکلم خرد نگشاید، خاک دیگری بسرم کن
با هزار خبر از یک، با هزارها اثر از تک
شک بدو یقین بترازشک، زین دو بد تو بر حذرم کن
غرقه شد به وسوسه ها دل، قصه شد سلامت ساحل
همچو خود پس ای دل غافل، با یقین ز دین بدرم کن
ای امین شرع طریقت، حق میان ما به وثیقت
با فسانه ها به حقیقت، چون رسد کسی؟ خبرم کن
ای طلسم تیره سرشتم، از تو قالبم ز تو خشم
خاک مادر،ای به تو کشتم، خیز وشکوه با پدرم کن
هستی آفرین که هنر کرد، از تو خلق نوع بشر کرد
خاک را به رتبه چوزر کرد، خود نگفته ای توزرم کرد
ای درخت تیرگی، ای شب، پر شکوفه و گل کوکب
قطع خویش را چوزر و سیم، روشن اره و تبرم کن
باز هم شبی سپری شد، وقت نغمه سحری شد
خیز«امید»! و نای و نواسار با ترانه سحرم کن
مهدی اخوان ثالث
Shaqayeq
11th September 2007, 08:43 PM
چشم براه
آرزوئی است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كی باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهی ها
مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز آيد
سايه ای تا كه بدر افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زينهمه كوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمی او را
اين خطا بود كه ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسی را كه تو می جوئی
كی خيال تو بسر دارد
بس كن اين ناله و زاری را
بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه می گويد
كی به نرمی رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تيره خاموشم
به خدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم
فروغ
puria.69
12th September 2007, 12:40 PM
كه از چه روي، ترا هيچ برگ و باري نيست
مگر به طرف چمن، آب و آبياري نيست
به برگ و شاخه من، ذره غباري نيست
چرا گوش تو، از ژاله گوشواري نيست
بزير بار جفا، چون تو بردباري نيست
ترا چه شد كه رفيقي و دوستاري نيست
بروز حادثه، غير از شكيب، ياري نيست
خزان گلشن ما را دگر بهاري نيست
كازين سموم، هنوزت به جان شراري نيست
من و تو را چو در اين بوستان قراري نيست
ز دهر، ديگرم امسال انتظاري نيست
گه شكستگي آگه شدم كه كاري نيست
حصاريان قضا را ره فراري نيست
به نرخ سودگر دهر، اعتباري نيست
تمام نقش فريب است، پود و تاري نيست
به دست هيچ كس اي دوست اختياراي نيست
چرا كه خوشتر ازين، وقت و روزگاري نيست
كدام گل كه گرفتار طعن خاري نيست
كدام باغ كه يك روز شوره زاري نيست
كه پيش باد قضا خاك رهگذاري نيست
puria.69
13th September 2007, 12:48 PM
اي دل، عبث مخور غم دنيا را
كنج قفس چو نيك بينديشي
بشكاف خاك و ببين آن گه
اين دشت، خوابگاه شهيدان است
از عمر رفته نيز شماري كن
دور است كاروان سحر زينجا
در پرده، صد هزار سيه كاري است
پيوند او مجوي كه گم كرد است
اين جويبار خُرد كه مي بيني
آرامشي ببخش تواني گر
افسون فساي افعي شهوت را
پيوند بايدت زدن اي عارف
ز آتش بغير آب فرو ننشاند
پنهان هگرز مي نتوان كردن
ديدار تيره روزي نابينا
اي دوست، تا كه دسترسي داري
زيراك جستن دل مسكينان
از بس بخفتي. اين تن آلوده
از رفعت از چه با تو سخن گويند
مريم بسي بنام بُوَد، لكن
بشناس اي كه راهنوردستي
خود راي مي نباش كه خود رايي
پاكي گزين كه راستي و پاكي
آنكس ببرد سود كه بي اَنده
اوّل به ديده روشنئي آموز
پروانه پيش از آن كه بسوزندش
شيريني آن كه خورد فزون از حد
اي باغبان، سپاه خزان آمد
بيمار مرد بس كه طبيب او
علم است ميوه، شاخه هستي را
نيكو نكوست، غازه و گلگونه
عاقل بوعده بره بريان
اي نيك، با بدان منشين هرگز
گردي چو پاكباز، فلك بندد
صياد را بگوي كه پرمشكن
اي آن كه راستي به من آموزي
خون يتيم در كشي و خواهي
نيكي چه كرده ايم كه تا روزي
انباز ساختيم و شريكي چند
برداشتيم مهره رنگين را
آموزگار خلق شديم اما
بت ساختيم در دل و خنديديم
اي آن كه عزم جنگ يلان داري
از خاك تيره لاله برون كردن
ساحر، فسون و شعبده انگارد
در دام روزگار ز يكديگر
در يك ترازو از چه ره اندازد
هيزم هزار سال اگر سوزد
بر بوريا و دلق، كس اي مسكين
ظلم است د ريكي قفس افكندن
خون سر و شرار دل فرهاد
پرویت اعتصامی
puria.69
14th September 2007, 01:48 PM
ناگاه ديد دانه لعلي به روزني
آري، نداشت جز هوس چينه چيدني
زينسانش آزمود! چه نيك آزموني
روزي باين شكاف فتادم ز گردني
چون من نپرورانده گهر هيچ معدني
گوهر چو سنگريزه نيفتد به برزني
بيني هزار جلوه به نظاره كردني
افتاده و زبون شدم از اوفتادني
بفروشمت اگر بخرد كس، به ارزني
آن كو نداشت وقت نگه، چشم روشني
درس اديب را چه كند طفل كودني
ديو آدمي نگشت به اندرز گفتني
خفّاش را بديده چه دشتي، چه گلشني
عاقل نخواست پاكي جان خوش از تني
پروین اعنصامی
parto
14th September 2007, 08:47 PM
مرداب
عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاه گه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه خویش،
موجکی خرد و خفیف انگیزد.
با یکی شاخه کم جرئت سیل
راه گم کرده پناه آوردش
وارمغان سفری دور و دراز،
مشعلی سرخ و سیاه آوردش.
بشکند با نفسی گرم و غریب،
انزوای سیه و سردش را.
لحظه ای چند سراسیمه کند،
دل آسوده ی بی دردش را.
یا شبی کشتی سرگردانی،
لنگر اندازد در ساحل او.
ناخدا صبح چو هوشیار شود،
بار و بن برکند از منزل او.
یا یکی مرغ گریزنده که تیر،
خورده در جنگل و بگریخته چست؛
دیگر اینجا که رسد، زار و ضعیف،
دست و پایش شود از رفتن سست.
همچنان محتضر و خون آلود،
افتد آسوده ز صیاد بر او.
بشکند آینه صافش را.
ماهیان حمله برند از همه سو.
گاه گه شاید مرغابیها،
خسته از روز بر او خیمه زنند.
شبی آبجا گذرانند و سحر،
سر و تن شسته و پرواز کنند.
ور نه مرداب چه دیده ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید؟
روز دیگر ز پس روز دگر،
همچنان بی ثمره و پوچ و پلید؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت،
زیر سقف سیه و کوته ابر.
تا سحر ساکت و آرام گریست،
باز هم خسته نشد ابر ستبر.
وای بسا شب که بر او می گذرد،
غرقه در لذت بی روح بهار.
او به مه می نگرد، ماه به او،
شب دراز است و قلندر بیکار.
مه کند در پس نیزار غروب.
صبح روید ز دل بحر خموش.
همه این است و جز این چیزی نیست.
عمر بی حادثه بی جر و جوش.
دفتر خاطره ای پاک و سپید،
نه در او رسته گیاهی،نه گلی.
نه بر او مانده نشانی، نه خطی.
اضطرابی، تپشی، خون دلی.
ای خوشا آمدن از سنگ برون!
سر خود را به سر سنگ زدن!
گر بود دشت، گذاشتن هموار؛
ور بود درّه، سرازیر شدن.
ای خوشا زیر و زبرها دیدن!
راه پر بیم و بلا پیمودن.
روز و شب رفتن و رفتن روز شب،
جلوه کاه ابدیّت بودن.
عمر من اما چون مردابی است،
راکد و ساکت و آرام و خموش.
نه در او نعره زند موج و شتاب،
نه ازو شعله کشد خشم و خروش.
تهران، اواخر خرداد 1334
مهدی اخوان ثالث
puria.69
15th September 2007, 11:55 AM
فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست
كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست
پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست
اين اشك ديده ي من و خون دل شماست
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
آن پادشا كه مال رعيت خورد، گداست
تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست
پروین اعتصامی
puria.69
16th September 2007, 12:01 PM
كه چند بايدت اين گونه زيست سرگردان
چه اوفتاده كه از خلق مي شوي پنهان
كسي بجز تو، نكرداست در خرابه مكان
بسي بلند بنا قصر و زرنگار ايوان
چرا به ملك سياهي، سيه كني وجدان
ببين چگونه به سر مي برند وقت و زمان
گهت به دست نشانند و گاه بر دامان
تو را ضمير، بد انديش و الكن است زبان
نخورده ايم بسان تو هيچ گه غم دان
زنيم در چمني تازه، هر نفس جولان
نديم سرو و گل و سبزه باش در بوستان
بشوي گرد سيهي ز دل، نه اي شيطان
چو مرده اي به زمستان و فصل تابستان
گرسنه خواب مكن، چون شغال بي دندان
بزرگ باش و مياموز خصلت دونان
سيه دلي چو تو، هرگز نداشت بخت جوان
كه كار سخت، ز كار آگهي شد است آسان
بيا بخانه ما، باش يكشبي مهمان
تو بد شدي، كه شدند از تو خوبتر دگران
جليس بزم بزرگان و همسر شاهان
گهم به خانه نگهداشتند و گه به دكان
كمال جوي و سعادت، چه خواهي از نقصان
هماره مي نتوان زيست غمگن و حيران
ز سوگ بي گه خود، خلق را مكن گريان
ز فال شوم تو، بس خانمان كه شد ويران
چو بلبلان، به كدامين چمن پريدي، هان
ز من به كس نرسيده است هيچ گونه زيان
تفاوتي است ميان من و دگر مرغان
ز ما گذشت چو برق و نگه نداشت عنان
ولي نه بوم سيه روز، مرغكي خوشخوان
براي همچوم مني،شوره زار شد شايان
نداد ديده ما را نصيب، جز پيكان
نه مردمي است ز همسايه خواستن تاوان
نچيد طاير آگاه، چينه از هر خوان
چرا دهيم گرانمايه وقت را ارزان
به از پريدن بي گاه و داشتن غم جان
كه صحن تنگ همان است و بام تنگ همان
چه خوشدلي است در آباد ديدن زندان
چه غم، به چشم تو گر بي هشيم يا نادان
نقاوتي نكند روز تيره و رخشان
به ميهمانيم اي دوست، هيچ گاه مخوان
كه بوم را نه ازين خوشدلي بود، نه از آن
كه همچو دور جهان، سست عهد بود انسان
نه خواجه ماند و بانو، نه شكر و انبان
به رهگذر بكشندت به صد ستم، طفلان
نه زشت ماند و نه زيبا، چو راز گشت عيان
Afsaneh
16th September 2007, 01:02 PM
پرنيان سرد
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
***
بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
***
بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
***
بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
***
بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين
امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...
***
اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
***
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز
فریدون مشیری
Afsaneh
16th September 2007, 01:10 PM
بوسه و آتش
در همه عالم كسي به ياد ندارد
نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند
تنها با يك ترانه در همه ي عمر
نامش اينگونه جاودانه بماند
***
صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ: هزارآفرين! زهرجا بر شد
شور و سروري به جان مردم بخشيد
***
نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
مشعل شب هاي رهروان فداكار
شعله بر افروختن به قله كهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار
***
خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!
هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد
هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!
***
ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست
كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار
خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست
***
روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار
خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار
ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم
زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"
***
"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد
بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
آتش او را به قله ها برسانيد
فریدون مشیری
puria.69
17th September 2007, 01:24 PM
كه چه مي خواهي ازين درياي شور
اين نه راه زندگي، راه فناست
تا به سر گشته باشي روز و شب
در سراي عمر تعميري كني
صد هزاران شمع، روشن كرده ايم
انده طوفان وسيل و باد نيست
بيني از انديشه خالي عالمي
غرق گردي در يم احسان ما
نه غم صبحي، نه پرواي شبي
رفتنت باشد همان، مردن همان
كه تو يك روزي بسوزي در شرار
بايدت اندرز ما آموختن
بر نگردي جانب دريا دگر
بشكني اين عهد و پيوند قديم
تو به دست دوستي، كنديش پوست
با چه نيرو بر هوي غالب شويم
تو نكردي چون خريداران نگاه
بهر ماهي، خوشتراز دريا كجاست
به كه از جور تو مخون دل خوريم
پيش ماهي، سيل وحشتناك نيست
خلقت ما را چنين فرمودند
زاتش بيداد، خاكستر شويم
مي نترسيديم از طوفان و موج
ترس جان، آموزگار درسهاست
از بديهاي جهان ترسيده ايم
گردد از اين درس، هر خردي بزرگ
دعوت تو جز بدانديشي نبود
تا بود چشمي، چرا افتم به چاه
به كه با دست تو در دام اوفتم
بهتر است آن شعله زين گرد و غبار
كي براي خير خواهي آمدي
پروین اعتصامی
Afsaneh
17th September 2007, 01:32 PM
نمي خواهم بميرم
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
كجا بايد صدا سر داد ؟
در زير كدامين آسمان ،
روي كدامين كوه ؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد !
كجا بايد صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر ، آسمان كور است
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق
با اين مهر ، با اين ماه
با اين خاك با اين آب ...
پيوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
جهان بيمار و رنجور است .
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي ، چه دنيائي !
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...
نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟
فریدون مشیری
puria.69
19th September 2007, 11:54 AM
شباويز، ناليدن آغاز كرد
ز مه تا بماهي،سياهي گرفت
عسس خسته از گشتن و شب دراز
نياسوده گر ماند، بيمار ماند
هماندم كه او خفت، رنجور مرد
مه از ديده پنهان و در راه چاه
شباويز افسانه مي گفت و بس
نمي آمد آواز ديگر به گوش
به جز گريه كودك شير خوار
ز پيري به زحمت، ز سرما به سوز
چراغي كه در دست خود داشت كشت
سبويي شكست و فرو ريخت آب
شكسته گرفت و پراكنده رفت
كه شب نيز فارغ نه ايم، اي عجب
گهي بانگ مرغ است گه رنج كار
كه اي ساليان خفته، يك شب مخواب
در آن، خواب آزادگان چون كنند
كه از ضعف پيران نگردد خجل
به هر پشت كاهيده، باري نهد
بسي خفته، چون روز شد، برنخاست
تو خود باش اين گنج را پاسبان
چه ديوار كوته، چه بام بلند
ره و رسمها، رمزها. كارهاست
خنك، باغباني كه بيدار ماند
به رهزن، چرا بگرود كاروان
پروین اعتصامی
Afsaneh
19th September 2007, 02:13 PM
بگو كجاست؟
اي مرغ آفتاب!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
***
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
***
اي مرغ آفتاب!
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
***
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم...
***
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟
فریدون مشیری
parto
30th September 2007, 08:25 PM
پیوندها و باغ
لحظه ای خاموش ماند، آنگاه
بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت.
سیب چندی گشت و باز آمد.
سیب را بویید
گفت:
- « گپ زدن از آبیاری ها از پیوندها کافیست.
خوب،
تو چه می دانی؟»
- « آه چه بگویم؟ هیچ»
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت.
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود.
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت.
پرده ای تناز بود از مخملی گه خواب و گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت.
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید وسخن می گفت،
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا میکرد،
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت،
گشتن غمگین پری در باغ افسانه.
او به چشم من نگاهی کرد.
دید اشکم را.
گفت:
-« ها، چه خوب آمد به یادم، گریه هم کاریست.
گاه ان پیوند با اشک است، یا نفرین
گاه با شوق است، یا لبخند،
یا اسف یاکین،
و آبچه زینسان، لیک باید باشد این پیوند.»
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند.
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه،
خاموشی بهتر.
ورنه من باید چه می گفتم به او، باید چه می گفتم؟
گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی است،
خاموشی بهتر،
گاه نیز آن باید پیوند کو می گفت؛ خاموشی است.
چه بگویم؟ هیچ
جوی خشکیده است و از بس تشنگی دیده است
بر لب جوی بوته ها بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده است
با تنی بی خویشتن، گویی که در رویا
می بردشان آب، شاید نیز
آبشان برده است.
به ازای عاجلت ای بی نجابت باغ،
بعد از آن که رفته باشی جاودان در باد،
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموش بار من.
ای درختان عقیم ریشه هاتان در خاک های هرزگی مستور،
یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.
ای گروهی برگ چرکین تار و چرکین پود،
یادگار خشکسالی های گردآلود،
هیچ باران شما را شست نتواند.
تهران، شهریور 1341
مهدی اخوان ثالث
parto
7th October 2007, 07:44 PM
صبح
چو مرغی زیر باران راه گم کرده
گذشته از بیابان شبی چون خیمه دشمن
شبی را در بیابان ــ غریب اما ــ بسر برده،
فتاده اینک آنجا روی لاشه ی جهد بی حاصل،
همه چیز و همه جا خسته و خیس ست.
چو دود روشنی کز شعله شادی پیام آرد
سحر برخاست
غبار تیرگی مثل بخار آب
ز بشن دشت و دربرخاست.
سپهر افروخت با شرمی که جاویدست و گاه آید
برآمد عنکبوت زرد،
و خیس خسته را پرچشم حسرت کرد.
وزید آنگاه و آب نور را با نور آب امیخت،
نسیمی انچنان آرام
که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی انگیخت.
و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد بطنازی
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آئینه ی زلال جاودانه شست و شویی کرد.
بزرگ و پاک شد وان توری زربفت را پوشید
و آنگه طرف دامن تاکران بیکران گسترد.
در این صبح بزرگ شسته وپاک اهورائی
ز تو می پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزدا!
نگهدار سپهر پیر در بالا!
بکرداری که سوی شیب این پایین نمی افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش حبه ای بیرون نمی ریزد
نگهدار زمین چونین در این پایین!
به کرداری که پایین تر نمی لیزد
ز بس باصد هزاران کوهمیخش کرده ای ستوار
نه می افتد نه میخیزد
ز تو می پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزدا!
که را این صبح
خوش ست و خوب و فرخنده؟
که را چون من سر آغاز تهی بیهوده ای دیگ؟
که را آرد بیاد از رفته های تلخ،
که را دارد نوید از مژده شیرین آینده؟
بگو با من،بگو...با...من
که را گریه؟
که را خنده؟
تهران، اسفند 1340
مهدی اخوان ثالث
puria.69
14th October 2007, 05:57 PM
خلق بسياري روان از پيش و بس
دزد گفت از مردم آزاري چه سود
گفت، بدكار از منافق بهتر است
گفت، هستم همچو قاضي راهزن
گفت، در هميان تلبيس شماست
گفت، مي دانيم و مي داني چه شد
گفت، بيرون آر دست از آستين
مال دزدي، جمله در انبار تواست
من ز ديوار و تو از در مي بري
گر يكي بايد زدن، صد مي زني
در ره شرعي تو قطاع الطريق
تو ربا و رشوه مي گيري بزور
خود گرفتي خانه از دست يتيم
تو سيه دل مدرك و حكم مند
دزد عرف، دفتر تحقيقق برد
خود فروشان زود تر رسوا شوند
شحنه ما را ديد و قاضي را نديد
تو بديدي، كج نكردي راه را
راستي از ديگران مي خواستي
با رداي عجب، عيب خود مپوش
مي برند آن گه ز دزدكاه، دست
نيت پاكان چرا آلوده بود
دزدي حكام، روز روشن است
پروین اعتصامی
parto
15th October 2007, 08:18 PM
و ندانستن
شست باران بهاران هر چه هر جا بود.
یک شب پاک اهورائی
بود و پیدا بود.
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند.
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود.
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود.
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران، تا بیکران ی جاودان پیدا.
اینک این پرسنده می پرسد:
پرسنده: « من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین ندانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک! چه میدانی؟
آنسوی این مرز نا پیدا
چیست؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟»
مزدک: « من جز اینجائی که می بینم نمی دانم »
پرسنده: « یا جز اینجائی که می دانی نمی بینی »
مزدک: « من نمی دانم چه آنجا یا کجا انجاست »
بودا: « از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت »
زرتشت: « آه، مزدک! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا، اهورا نیز »
بودا: « پهنداشت نی روانا نیز »
پرسنده: « پس خدا آنجاست؟ هان؟ شاید خدا انجاست؟ »
بین ندانستن،
و ندانستن،
تا جهان باقی ست مرزی هست.
همچنان بوده ست،
تا جهان بوده ست.
تهران، اسفند 1340
مهدی اخوان ثالث
puria.69
23rd October 2007, 06:31 PM
عاقلان پيداست، كاز ديوانگان ترسيده اند
كاش مي پرسيدكس، كايشان به چند ارزيده اند
اي عجب! آن سنگها را هم ز من دزديده اند
مبحث فهميدنيها را چنين فهميده اند
در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند
عاقل اند آري، چو من ديوانه كمتر ديده اند
گر بد است، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند
خويشتن در هر مكان و هر گذر رقصيده اند
خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند
گر چه خود، خون يتيم و پير زن نوشيده اند
اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده اند
غير ازين زنجير، گر چيزي به من بخشيده اند
ريسمان خويش را با دست من تابيده اند
زان كه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده اند
از سحر تا شامگاهان، از پيش گرديده اند
عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند
دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده اند
پروین اعتصامی
parto
24th October 2007, 08:21 PM
هنگام
هنگام رسیده بود. ما در این
کمتر شکی نمی تونستیم.
آمد روزی که نیک دانستند
آفاق این را و نیک دانستیم.
هنگام رسیده بود. می گفتند:
« هنگام رسیده است؛ اما شب
نزدیک غروب زهره، در برجی
مرغی خواند که« هوی کو کوکب»
آن مرغ که خواند اینچنین سی بار
این چنین خوف سوزاند اندر تب.
آنگاه دگر بسا دلا بادل
آنگاه دگر بسا لبا بر لب.»
از پیشصف قبیله، چون فریاد،
پیری که نقیب بود، آمد، گفت:
« هنگام رسیده است؛ اما باد
انگیخته ابری آنچنان از خاک
کز زهره نشان نمانده بر افلاک»
جمعی ز عشیره نیز می گفتند:
« هنگام رسیده است؛ مرغ اما
دیری ست نشسته خامش و گویا
رفته ست ز یاد ورد جادوئیش؛
ناخوانده هنوز هفت باری بیش»
سرگشته قبیله، هر یکی سوئی،
باریده هزار ابر شک درما،
و افکنده سیاه سایه ها برما.
« هنگام رسیده بود؟» می پرسیدم.
و آن جنگل هول همچنان بر جا
شب می ترسم و روز می ترسم.
تهران، فروردین 1339
مهدی اخوان ثالث
puria.69
30th October 2007, 12:46 PM
كه هنگام دعا ياد آر ما را
نمي ارزيد اين بيع و شرا را
حجاب دل مكن روي و ريا را
بران زين خانه، نفس خودنما را
مطيع خويش كن حرص و هوي را
بهشت و نعمت ارض و سما را
كه گمراهي است راه، اين پيشوا را
نبايد كشت، احسان و عطا را
چه رونق، باغ بي رنگ و صفا را
بس است اميد رحمت، پارسا را
كه نيكي خود سبب گردد دعا را
كه بخشي نور، بزم بي ضيا را
كه گيري دست هر بي دست و پا را
كه بشناسي زهم درد و دوا را
نخستين فرض بوداست اغنيا را
چراغ دولت و گنج غنا را
parto
7th November 2007, 09:37 PM
نماز
باغ بود و دره چشم انداز مهتاب.
ذاتها با سایه های خود هم اندازه.
خیره در آفاق و اسرار غزیز شب،
چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب.
نه صدائی جز صدای رازهای شب،
پاسداری حریم خفتگان باغ،
و صدای بیدار من ( من مست بودم، مست )
خاستم از جا
سوی جو رفتم، چه می آمد
آب.
یا نه، چه می رفت، هم ز انسان که حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم.
مست بودم، مست سر نشناس، پا نشناس، اما لحظه پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک؛
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم آجین سبز فروش هم گسترده سجاده.
قبله، گو هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت و گو شوریدۀ مستی.
ــ مستم و دانم که هستم من ــ
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟
زاگون، مرداد 1339
مهدی اخوان ثالث
puria.69
9th November 2007, 07:01 PM
خسته و رنجور، اما تندرست
گوشه گير از سرد و گرم روزگار
جز ره سعي و عمل نشناخته
از براي صيد، دايم در كمين
زير و بالا، دورتر، نزديكتر
ريسمان مي تافت از آب دهان
فكرها مي پخت با نخهاي خام
تا كه گويي هست، چوگان مي زنند
گه در افتادي، گهي برخاستي
دايره صد جا ولي پرگار نه
اين مهندس را كه بود آموزگار
اندر آن معموره معماري شده
وندرين يك تار، تار پودهاست
ساعتي جولا، زماني بندباز
ساده و يكدل، ولي مشكل پسند
طرح و نقشي خالي از سهو و غلط
آسمان، زين كار كردنها بري است
كس نمي بيند ترا، اي پركاه
مي كشي طرحي كه معيوبش كنند
كه شود از عطسه اي ويرانه اي
نقش نيكو مي زني، اما بر آب
ديبه اي مي باف گر بافنده اي
وين نخ پوسيده در سوزن نكرد
كس نخواهد خواندنت ز اهل هنر
غرق در طوفاني از آه و نمي
كس نخواهد گفت كشميري بباف
پنبه خود را در اين آتش مسوز
دزد شد گيتي، تو نيز از وي بدزد
رو بخواب امروز، فردا نيز هست
خويش را زين گوشه گيري وارهان
چند خندي بر در و ديوار من
قدرت و ياري ازو، يارا ز ما
فارغي ز اين كارگاه و ز اين بساط
كار فرما او و كار آگاه اوست
شور غوغايي است اندر باطنم
هر نخ اندر چشم من ابريشمي است
كارگر مي خواست، زيرا كار بود
تار ما هم ديبه و هم اطلس است
ما نمي گوييم كاين ديبا بپوش
پرده پندار تو پوسيده شد
رخت بر بندم، روم جاي دگر
خانه ديگر بسازم وقت شام
گوشه ديگر نمايم اختيار
در حوادث، بردباري كرده ايم
كهنه نتوان كرد اين عهد قديم
آگهيم از عمق اين گرداب سخت
پنبه خواهد داد بهر اين ريسمان
كاندر آنجا مي شناسند اين قماش
نيست چون يك ديده صاحب نظر
چون ببيني پرده اسرار را
خود نداري هيچ جز باد بروت
حرفت ما اين بود تا زنده ايم
بافتيم و بافتيم و بافتيم
من شدم شاگرد و ايام اوستاد
بار ما خالي است، در بار تو چيست
جوله ام، هر لحظه تاري مي تنم
آن سرايي كه تو مي سازي كجاست
خرمن تو سوخت از برق هوي
تو فكندي باد نخوت در دماغ
تا بداني قدر وقت بي بدل
از براي ماست، نز بهر شما
خانه اي زين آب و گل مي ساختي
داشتي در دست خود سر رشته اي
تار و پودي چند در هم بافتند
از دراز و كوته بسيار و كم
برق شد فرصت، نمي داند درنگ
اي بسا امروز كان فردا نداشت
گر كه فردايي نباشد، چون كنيم
عنكبوت، اي دوست، جولاي خداست
چرخه اش مي گردد، اما بي صداست
پروین اعتصامی
FaitHleSs
14th November 2007, 01:33 PM
هر نفر یه پست...
puria.69
20th November 2007, 01:03 PM
گفت بايد بود چون پيلان بزرگ
كه نه روز آسايشي دارم، نه شب
نه گرفتم مزد، نه گفتند بس
اوفتادم بارها در راهها
ساختيم آرامگاه و مأمني
لانه پر كردمي با خشك و تري
نيكيم را بد شمرد آن سست مهر
من بدين خردي، زبون آسمان
آب و دان مور اندر جوي و جر
بردباري، مور را افكند و كشت
مور مي سوزد براي برگ و ساز
جز به نان حرص، كس فربه نشد
بر سر ما مي زند اين چرخ دور
گرچه پيداييم، پنهان و گميم
بهر موران واگذارم دانه را
از چه رو در راه من افكند سنگ
راه روشن در برابر داشتن
نيست اين جا جاي پيل و پيلبان
بايد اندر خانه ديگر نشست
زورمندم من! نبرسم از گزند
كم نخواهد داد چرخ كم فروش
كار خود مي كن، ترا با ما چه كار
هم در آن يك لحظه پيش آيدخطر
در سرو ساقت نه رگ ماند، نه پي
صد هزاران چون ترا كردم هلاك
هر چه بود، از آتش ما گشت دود
توشه اين راه دربار تو نيست
خويش را گرد و غباري مي كني
نگروي تا پاي داري سوي من
پيلي از موران نبايد، مور شو
آن چه بردستي، بناداني مباز
تا تواني زير پاي من مياي
هر كه رفت از ره، بدين منوال رفت
هم گثير از دست داد و هم قليل
آتش است اين خود پسندي، آتش است
آتش پندار را دامان زديم
پيش از آن كابي رسد خاكستريم
سوزد اريكخوشه، گر صد خرمن است
parto
22nd November 2007, 09:17 PM
حسرت
یکی بلطف نشانم نداد کوی ترا
مگر به خواب ببینم خیال روی تو را
چنین که با من سرگشته بیوفشانده ای
بگو می برم ای دوست ارزوی ترا
دل شکسته ما را مرن بر سنگ جفا
درست باش، خدا نشکند سبوی ترت
بیا ارادت را دل بخر که نفروشد
به هستی همه عالم غبار کوی ترا
نمی خورم بزمان فراق شربت مرگ
برای آنکه نگهدارم آبروی ترت
نشد که این دل دیوانه در میان نکشد
بهر کجا که نشستیم گفت و گوی ترا
امید وصل مبدل بیاس، افسوس!
یکی بلطف نشانم نداد کوی ترا
تهران، دیماه 1327
مهدی اخوان ثالث
puria.69
23rd November 2007, 12:51 PM
كه ما را چند حيران مي گذاري
چه خواهد بود گر زين پس نباري
بسي كردي بخوبان سوگواري
زدي هر زخم، گشت آن زخم كاري
نويد برگ سبزي هم نياري
هزاران دوست را كردي فراري
ز ما نايد بجز تيمار خواري
چه كردستيم ما جز راز داري
نكردم هيچ گه ناسازگاري
شكوفه باشد از من يادگاري
گهي سر سبزي و گه ميوه داري
به گالزار از پي آموزگاري
چرا نقش بدا از من مي نگاري
به بلبل، داستان دوستاري
فرا گيرند درس كامكاري
در اين گنجينه داري هر چه داري
ز دوران بدين بي اعتباري
بدين بي پايي و نا پايداري
بري بودم و ننگ بد شعاري
كه باشد جامه پرهيزكاري
هزاران كار كردم گر شماري
چه شبها كرده ام شب زنده داري
كه ميل خواب داري؟ گفت آري
كه ايمن باشي از باز شكاري
كه بايد صبر كرد و برباري
ننوشد مي بوقت هوشياري
كه تا بيرون كند از سر خماري
بگفت از راست بايد گفت: ياري
گوارايي رسد زين ناگواري
منش دادم كلاه شهرياري
نمي كرديم گر ما پرده داري
زبوني باشد و بد روزگاري
مرا بگذشت وقت آبياري
ز باران و ز باد نو بهاري
بدل بر فربهي گردد نزاري
نه بيهوده است اين چشم انتظاري
ره آورد مرا هرگز نياري
تو اكنون از منش كن خواستگاري
پروین اعتصامی
parto
26th November 2007, 10:08 PM
خدا نکند!
بی وفا هیچ یاد ما نکند
درد ما داند و دوا نکند
هیچ کس را چو ما خدا دگر
به چنین عشق مبتلا نکند
نو درآمد غمی، که دامن جان
همچو درد کهن رها نکند
هیچ بیگانه را خدا چو من
به چنین دردی آشنا نکند
مثل چوب خدا بود غم ما
که زند ضربت و صدا نکند
من به جان خواهم این غم و گویم
که خداش از دلم جدا نکند
بعد از این پند و وعظ در دل من
جایی از بهر خویش وا نکند
بگذر ای ناصح از نصیحت من
این سخن ها علاج ما نکند
بگذر از من، ترا به پیغمبر
من از او بگذرم؟ خدا نکند!
گفت «امید» و بازهم گوید:
با وفا ترک بی وفا نکند
کریم آباد، آبان 1328
مهدی اخوان ثالث.
puria.69
30th November 2007, 06:53 PM
1
بنهفت زير خاک و ندانست گوهر است زاغ سپهر، گوهر پاک بسي وجود
اين گاهواره رادکش و سفلهپرور است در مهد نفس، چند نهي طفل روح را
آنکو فقير کرد هواي را توانگر است هر کس ز آز روي نهفت از بلا رهيد
روشندل آنکه نيکي و پاکيش مغفر است در رزمگاه تيرهي آلودگان نفس
در پاي ديو از چه نهاديش، اين سر است در نار جهل از چه فکنديش، اين دلست
خونابههانهفته در اين کهنه ساغر است شمشيرهاست آخته زين نيلگون نيام
در دست آز از پي فصد تو نشتر است تا در رگ تو مانده يکي قطره خون بجاي
پيوسته کشت و کندنگشت، اين چه خنجر است همواره ديد و تيره نگشت، اين چه ديدهايست
زين راه بازگرد، گرت راه ديگر است داني چه گفت نفس بگمراه تيه خويش:
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است در دفتر ضمير، چو ابليس خط نوشت
سوگند ياد کرد که ياقوت احمر است مينا فروش چرخ ز مينا هر آنچه ساخت
تا بر درخت بارور زندگي بر است از سنگ اهرمن نتوان داشت ايمني
rastakhiz_tatu
30th November 2007, 07:10 PM
در نگاهت ارزو هایم را می بینم
تا به نگاهت نرسم در چشم از چشم اسمان نخواهم کشید
بر بالین ارزو تمام وجودم را رها خواهم کرد تا در وجودت شنارو شوم
<<For you<< sh
puria.69
3rd December 2007, 02:53 PM
شما شاعر مورد نظر تو اعلام نکردی ....
parto
5th December 2007, 07:45 PM
آرزو
من با تو نگویم که تو پروانه من باش
چون شمع بیا روشنی خانه من باش
در کلبه ی من رونق اگر نیست، صفا هست
تو رونق این کلبه و کاشانه من باش
من یاد تو را سجده کنم، ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش
دانی که شدم خانه خراب تو، حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانه من باش
لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست
ارام و قرار دل دیوانه من باش
چون باده خورم با کف چون برگ گل خویش
ای غنچه دهان، ساغر و پیمانه من باش
چون مست شوم، بلبل من، ساز هم آهنگ
با زیر و بم ناله ی مستانه من باش
من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف
آرایش و آغوش من و شانه من باش
ای دوست چه خوب است که روزی تو بگویی
«امید» بیا با من و پروانه من باش
مشهد، اسفند 1326
مهدی اخوان ثالث
puria.69
30th December 2007, 12:34 PM
دختري خرد به مهماني رفت
در صف دختركي چند خزيد
آن يك افگنده بر ابروي گره
وين يكي جامه به يك سوي كشيد
اين يكي وصله زانوش بنمود
وان به پيراهن تنگش خنديد
آن ز ژوليدگي مويش گفت
وين ز بيرنگي رويش پرسيد
گر چه آهسته سخن مي گفتند
همه را گوش فرا داد و شنيد
گفت: خنديد به افتاده ، سپهر
زان شما نيز به من مي خنديد؟
ز كه رنجد دل فرسوده من
بايد از گردش گيتي رنجيد
چه شكايت كنم از طعنه خلق
به من از دهر رسيد آنچه رسيد
نيستيد آگه ازين زخم ، از آنك
مار ادبار ، شما را نگزيد
درزي مفلس و منعم نه يكي است
فقر از بهر من اين جامه بريد
مادرم دست بشست از هستي
دست شفقت بر سر من نكشيد
شانه ي موي من ، انگشت من است
هيچكس شانه برايم نخريد
تلخ بود آنچه به من نوشاندند
مي تقدير ، ببايد نوشيد
خوش بود بازي اطفال وليك
هيچ طفليم به بازي نگزيد
بهره از كودكي آن طفل چه برد؟
كه نه خنديد و نه جست و نه دويد
جامه ي سبز مرا بند گسست
موزه سرخ مرا ، رنگ پريد
جامه عيد نكردم در بر
سوي گرمابه نرفتم ، شب عيد
اين ره و رسم قديم فلك است
كه توانگر ز تهيدست بريد
خيره از من نرميديد شما
هر كه آفت زده اي ديد رميد
به نويد و به نوا طفل خوشست
من چه دارم ز نوا و ز نويد
كس به رويم در شادي نگشود
آنكه در بست ، نهان كرد كليد
دوش تا صبح توانگر بودم
زان گهر ها كه ز چشمم غلطيد
مادري بوسه به دختر مي داد
كاش اين درد به دل مي گنجيد
من كجا بوسه ي مادر ديدم
اشك بود آنكه ز رويم بوسيد
خرم آن طفل كه بودش مادر
روشن آن ديده كه رويش مي ديد
مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گيتي ، گهرم را دزديد
parto
30th December 2007, 02:49 PM
صید و صیاد
نیست صیادی در این عالم که خود هم صید نی
نیز صیدی را نمی بینی، که خود صیاد نیست
جمله هم صیدیم، هم صیاد در این ددکده
آدمی با سرنوشتی این چنین، بد یا نه بد
اختیارش هست لیک از جبر هم آزاد نیست
بیدرمباد و ستمبادی گلویم می فشرد
چون پزشکم دید، گفتا: شکر کن غمباد نیست
مهدی اخوان ثالث
puria.69
30th December 2007, 05:25 PM
دختري خرد شكايت سر كرد
كه مرا حادثه بي مادر كرد
ديگري آمد و در خانه نشست
صحبت از رسم و ره ديگر كرد
موزه ي سرخ مرا دور فكند
جامه ي مادر من در بر كرد
ياره و طوق زر من بفروخت
خود گلوبند ز سيم و زر كرد
سوخت انگشت من از آتش و آب
او به انگشت خود انگشتر كرد
دختر خويش به مكتب بسپرد
نام من ، كودن و بي مشعر كرد
به سخن گفتن من خرده گرفت
روز و شب در دل من نشتر كرد
هر چه من خسته و كاهيده شدم
او جفا و ستم افزون تر كرد
اشك خونين مرا ديد و همي
خنده ها با پسر و دختر كرد
هر دو را دوش به مهماني برد
هر دو را غرق زر و زيور كرد
آن گلوبند گهر را چون ديد
ديده در دامن من ، گوهر كرد
نزد من دختر خود را بوسيد
بوسه اش كار دو صد خنجر كرد
عيب من گفت همه نزد پدر
عيب جوييش مرا مضطر كرد
همه ناراستي و تهمت بود
هر گو اهي كه در اين محضر كرد
هر كه بد كرد بد انديش سپهر
كار او از همه كس بهتر كرد
تا نبيند پدرم روي مرا
دست بگرفت و به كوي، اندر كرد
شب به جارو و رفويم بگماشت
روزم آواره ي بام و در كرد
پدر از درد من آگاه نشد
هر چه او گفت ز من ، باور كرد
چرخ را عادت ديرين اين بود
كه به افتاده نظر كمتر كرد
مادرم مرد و مرا در يم دهر
چو يكي كشتي بي لنگر كرد
آسمان خرمن اميد مرا
ز يكي صاعقه ، خاكستر كرد
چه حكايت كنم از ساقي بخت
كه چو خونابه در اين ساغر كرد
مادرم بال و پرم بود و شكست
مرغ پرواز به بال و پر كرد
من سيه روز نبودم ز ازل
هر چه كرد ، اين فلك اخضر كرد
sadati
13th January 2008, 02:39 AM
باسلام خدمت شما دوستان عزیز و گرامی در تاپیک قصد داریم یه کار نو انجام دهیم...
در تاپیک که مخصوص شاعران است که چشم از جهان گشوده اند ...
و شما دوستان عزیز باید جای یکی از انها رو بگیریر و اشعار ان ها را بنویسید ..
و به نوبت افراد باید اشعار خود رو بنویسند ما ایتن انجمن رو در یه ساعت مخصوص با حضور همه دوستان اجرا میشه
پس من یه ساعت پس از اینکه دوستان مشخص شدند انتخاب می کنم...
پس تا 5 شهریور اسامی خود را اعلام کنید و دوست دارید جای کدوم شاعر باشید و اشعار ان ها رو بخونید ممنون...
((مابرای جنون به اندازه کافی هوش نداریم))[]
آرزویم بود جای یدا... رویایی بزرگ
باشم
parto
22nd January 2008, 04:11 PM
ملک دارا را ببین
تا بناک از مطلع چاک گریبان چون چراغ
آن دو گوی سیمگون نیمه پیدا را ببین
ناز پرور یار ما ، شد مجلس آرای رقیب
رنج بلبل، عیش گلچین، کار دنیا را ببین!
سالها از او امید مـهـربـانـی داشتیم
مهربانی؟ آنهم از او؟ راستی ما را ببین!
اینکه گوئی پیکرش چون برگ گل نرم ست یار
آن دل عاشق کش چون سنگ خارا را ببین!
گه سکندر، گه عرب، گاهی مغول، و اکنون فرنگ
یک عروس و چند شوهر ، ملک دارا را ببین
مشهد ، بهمن 1326
مهدی اخوان ثالث
rastakhiz_tatu
22nd January 2008, 06:51 PM
پوریا جان من شعر خودمو نوشتم
ولی متاسفانه زنده هستم هنوز؟؟؟
FaitHleSs
22nd January 2008, 09:57 PM
پوریا جان من شعر خودمو نوشتم
ولی متاسفانه زنده هستم هنوز؟؟؟
اشعار خودتون رو باید توی تاپیک "هر آنچه دستم می نویسد ([Only registered and activated users can see links])" قرار بدید...
parto
23rd January 2008, 03:23 PM
گله
شبی نشد که تو ای ترک، ترک ناز کنی
مرا به دیدن خود شاد و سرافراز کنی
به کلبه من درویش ، ای توانگر حسن
قدم نهی در از پشت سر فراز کنی
سری به محبس محبوس عشق خویش زنی
دری به روی من از باغ لطف باز کنی
اگـر دلـم بنوازی شبی به پرسش حال
مرا ز هـر چه نیاز است بی نیاز کنی
ز آسمان و زمین مانده دست من کوتاه
مگر تو دست محبت سویم دراز کنی
اگر مـرا بشناسی و حق عشق مرا
بحق عشق که بر روح من نماز کنی
من از دلت گله دارم، که یاد من نکند
تو هم که هر چه دلت گفت پیشواز کنی
«امید» دل ننوازد غزل به طرز کهن
بفکر باش که آهنگ تازه ساز کنی
کریم آباد، مهرماه 1328
مهدی اخوان ثالث
haleh
24th January 2008, 06:00 AM
دخترک در باد
نی لبک می نوازد
و گرگ با چشمان اشک آلود
گریان
گله را امان می دهد...
-------------------------------------------------------------
من از فصل عشقبازی دخترانی می ایم
....که عادت کوچه ها شده اند
هشتمین بار روی زمین
"مرتد اسمان ها
به ابی ترین چشم عروسکهایم حسود شده ام
حتی
به نردبانی که هر روز قد می کشید ..
..تا موهای ماده ابر خیالی اش را شانه کند
روزه ام که روزها بی حواس شوند
حتی از خیابان هم ردشان می کنم
و هم بای نرهاشان ولیعصر را
قدم برمی دارم
تمام درختان برای نامه های من تصادف کرده اند
این قطره های خون..
//تمام کروکی مرگ درختی ۹۹ ساله است
با دقت بخوان
متشکرم
------------------------------------------------------------
روژانو
حرفهاي من سپيد، واژههاي من کبود
اين صداي زخميام، باز هم غزل سرود
دردهاي کهنه را، سبز و تازه ميکنم
پيش چشمهاي تو، باز هم ولي چه سود
من هميشه عاشقم، تو هميشه غايبي
باز بيت آخرم، جاي خالي تو بود
روي جاي خاليات، يک ستاره ميکشم
آه! اين ستاره هم مثل ماهِ من نبود
جاي خاليات ولي، مثل جدولي شدهست
چند خانه در افق، چند خانه در عمود
جدولي که حل نشد در تمام عمر من:
خانههايي از سپيد، خانههايي از کبود ..
[Only registered and activated users can see links]
------------------------------------------------------------
شاپرک دلت شکسته میدونم که تنها هستی
میدونم کنار غمهات با یه مشت رویا نشستی
دلت و شکسته اونکه یه روزی همه کست بود
اونی که تو دار دنیا همه کارو کست بود
شاپرک بالت شکسته .یکی بال تو رو بسته
توی اون غربت تاریک به تو تیر غم نشسته
همه عمرت هدر شد چرا اینجوری خدا خواست؟
اونی که فکر نمیکردی اینجوری به خاکت انداخت
حالا اونجا توی غربت رو کدوم شونه میباری؟
واسه ریختن اشکات سرتو رو چی میذاری؟
میبینم غم رو تو چشمات که غریبونه نشسته
میخونم از توی چشمات بدجوری دلت شکسته
شاپرک عمر تو . خوابه . چه جوری دووم میاری ؟
گلا پژمرده و زردن تو عجب طاقتی داری
------------------------------------------------------------
من دلم مي خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
يک سبد بوی گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نويسم ای يار
خانة ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست کجاست؟
-------------------------------------------------------------
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در
طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد .
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم .چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم. صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد
------------------------------------------------------------
شک را شکسته خشم تو ـ
ـ در بازوان من
انگار قد کشيدهام
انگار طعمِ حادثهاي را چشيدهام
بازو گشادهام که زمين
آغاز بر شکفتن و گفتن را
با انتظار خاک بگويد
بازو گشادهام که سرودي از آسمان
آغاز آفرينش باران را
با خاک سينهچاک بگويد
من با توام
در هر کجاي عشق که هستي
من نيز سنگِ شعري خود را
تا شيشههاي پنجره بسته سکون
پرتاب ميکنم
بايد که سدِ شيشه فرو ريزد
وقتي پرنده کلام رسولم
انديشناکِ بال گشودنهاست
شک را شکسته خشم تو
در بازوان شهر
شهرِ سکوت را
در سر هوا، هواي سرودنهاست
------------------------------------------------------------
به یاد استاد قیصر امین پور...
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد ـ
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
-----------------------------------------------------------
احساس من
موهای من
از لرزش بی اعتماد دستانت
لبريزا ست
به آوای قلبت
گوش می دهی
يا صدای پای آن غريبه ؟
FaitHleSs
24th January 2008, 12:59 PM
هاله خانم. قوانین اینجا هم درست شبیه به مشاعره هست.
فقط با این تفاوت که هر کسی از شاعری که قبلا اسمشو اعلام کرده، شعر می زاره.
parto
24th January 2008, 05:20 PM
مونس جان من
مونس جان منی ، ای آرزوی وصل جانان
من جوانم ، آرزو عیبی نباشد بر جوانان
تا همین من باشم و غم باشد و او باشد و دل
ساختم در روستایی با حیات دیهقانان
ای نگه خواهم که دردم را بجانان باز گویی
من غریبم، بی زبانم، ای زبان بی زبانان
دل که دارم ، جان که شد ویرانه از تیر نگاهش
تا چه می خواهد دگر آن خسرو ابرو کمانان؟
دشمنان گفتند اگر غیر از تو دلداری گرفتم
تهمت ست این، مشنو، آخر دشمنند ای دوست آنان
تا جهان باقیست «امید»م تویی، عشقم تویی تو
جز تو در دنیا ندارم یاری، ای جانانه جانان
کریم آباد ورامین ـ مهرماه 1328
مهدی اخوان ثالث
haleh
25th January 2008, 04:39 AM
قناعتوار
تکيده بود
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
که در لغتي
با چشماني
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقيقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصهی خود بود.
خرخاکيها در جنازهات به سوءظن مينگرند.
□
پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُردهی گاو ِ توفان کشيده بود.
آزمون ِ ايمانهای کهن را
بر قفل ِ معجرهای عتيق
دندان فرسوده بود.
بر پرتافتادهترين ِ راهها
پوزار کشيده بود
رهگذری نامنتظر
که هر بيشه و هر پُل آوازش را ميشناخت.
□
جادهها با خاطرهی قدمهای تو بيدار ميمانند
که روز را پيشباز ميرفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيشتر دميد
که خروسان
بانگ ِ سحر کنند.
□
مرغي در بالهايش شکفت
زني در پستانهايش
باغي در درختاش.
ما در عتاب ِ تو ميشکوفيم
در شتابات
ما در کتاب ِ تو ميشکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
که يقين است و باور است.
دريا به جُرعهيي که تو از چاه خوردهای حسادت ميکند.
۱۳۴۹
شاملو
parto
25th January 2008, 01:40 PM
هاله جان ميشه بپرسم واسه کدوم شاعره اين شعر هايي که گذاشتي ؟؟؟
parto
25th January 2008, 01:41 PM
دیشب
دیشب به مراد دل رسیدم من
او را به هزار حیله دیدم من
آهو شدم و به دشت دیدارش
همراه نگاه خود چریدم من
چون تیر قفس گشوده در آن باغ
هر لحظه به شاخه ای پریدم من
با قیمت جان نگاه پر نازش
چندانکه فروخت او، خریدم من
میخواند مرا بنام و از شعرم
میداد نشان و می شنیدم من
چون کفتر آشنای دستاموز
دورش به نشاط می چمیدم من
آرام نمی گرفتم از شادی
چون آتش شعله می کشیدم من
زین بیش دگر چگویمت «امید»
دیشب به مراد دل رسیدم من
تهران ـ اسفند 1333
مهدی اخوان ثالث
FaitHleSs
26th January 2008, 12:26 PM
هاله جان یک بار توضیح دادم.
برای اینکه اینجا شعر بزاری باید:
اول اسم شاعرتو از قبل انتخاب کنی.
اون شاعر رو کسی انتخاب نکرده باشه.
و قوانین اینجا هم درست مثل مشاعره است..
اگه قوانین مشاعره رو نمی دونی توضیح بدم
puria.69
7th February 2008, 08:12 PM
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای
عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای
کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را
در ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع
عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیدهاند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در
گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیدهاند
کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندهها
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
من یکی آئینهام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست
گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیدهاند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیدهاند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیدهاند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق
ریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب
زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیدهاند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا
از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیدهاند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیدهاند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیدهاند
پروین اعتصامی ..
nooshin_omega
12th August 2008, 11:46 AM
manam mikham jaye forooghe farokhzad basham
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co